الهه پورعلی
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
520 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۶۲ خوشبختانه آن روز بدون دعوا و مرافعه گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد اما در طول روز تمام حواس فاتح به رفتارهای سوگل بود، فاتح از زمانی که به یاد داشت به سوگل علاقمند بوده و همیشه میگفت که برای به دست آوردنش همه تلاشم را میکنم اما این را خوب میدانست که سوگل حرف زور را قبول نکرده و زیاد از او خوشش نمیآید حتی زمانهایی که به مسافرت میرفتند سوگل هیچگاه با او همکلام نمیشد و محبتهای او را پای پسر عمو بودن میگذاشت اما این برایش خیلی سنگین بود که کایان از راه نرسیده بخواهد با سوگل بگوید و بخندد. آن شب پس از رفتن همه کایان و سوگل تا ۱۲ شب داخل بالکن مشغول تمرین زبان ترکی شدند و کایان با شیرین زبانی مشغول یاد دادن جملههای معروف شد. چند روز از آن شب میگذشت کایان هر صبح به بیمارستان رفته و مشغول کار شده بود سوگل نیز طبق برنامه هر روزش به کتابخانه رفته و سعی میکرد کتابهای پزشکی را کامل مطالعه کند تا برای دانشگاه آماده شود آخر هفته روز پنجشنبه تولد عمه خانم بود و بکتاش سعی داشت مثل هر سال برای عمه هاریکا جشن تولد گرفته و از زحمات او بابت چندین سال تشکر کند به این منظور یک مهمانی بزرگ راه انداخته و فامیلهای دور و نزدیک را به جشن دعوت کرده بود کایان که به شدت اهل مهمانی بود سعی داشت در این مهمانی کاملا خوشگذرانی کرده و به قول خود قشنگ خوش بگذراند. صبح روز چهارشنبه از آنجایی که سوگل حال رانندگی نداشت به همراه کایان به کتابخانه رفت! کایان پس از رساندن او به کتابخانه به بیمارستان رفته و مشغول کار شد به دستور مادرش آسیه قرار بود عصر به بازار رفته و هدیهای درخور شخصیت عمه هاریکا برایش تهیه کند یاد حرف سوزان افتاد که گفته بود: - Kayan, lütfen kendine bir takım elbise al ve gömlek giy çünkü parti çok büyük ve bütün aile bizi ilk kez görecek <<کایان لطفاً یک دست کت و شلوار برای خودت بخر و یک پیراهن مجلسی تنت کن چون که مهمانی بسیار بزرگه و تموم فامیل برای اولین باره که ما رو میبینند.>> ساعت ۶ عصر بود که کارش در بیمارستان تمام شد، وارد اتاقک کوچک شده و لباسهای پزشکی اش را با لباسهای بیرون تعویض کرد درحالی که از سالن رد میشد با خنده از تمامی پرسنل خداحافظی کرده و به آخرین نفر در بخش پذیرش رسید. پسری جوان روی صندلی نشسته بود کایان سرش را پایین آورده و از زیر شیشهای که تنها یک نیم دایره از آن خالی بود رو به پسر گفت: - yorulma dostum <<خسته نباشی دوست من.>> به جرات میتوان گفت که در این یک هفتهای که داخل بیمارستان مشغول به کار شده بود همه پرسنل را با رفتارهای شیطنت وار و خواستنیاش مجذوب خود کرده بود حتی پزشکان حاذق و سنداری که از او خیلی بزرگتر بودند نیز شیفته رفتار و اخلاق خاصش شده بودند رفتاری که همه و همهاش در خندیدنهای مکرر خلاصه میشد.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۶۱ آسیه نیز لباسی یاسی رنگ به تن داشته و موهای لختش را یکطرف شانهاش ریخته بود، با ابروهای کمانی و چشمان طوسی رنگش جمع را از زیر نظر گذرانده و کنار قدیر نشست. همگی در کنار هم نشسته و مشغول صحبت شدند نیم ساعت رد شده بود که افرا از همه خواهش کرد تا به سمت میزغذاخوری رفته و برای خوردن ناهار آماده شوند همه دور میز غذاخوری نشسته و مشغول شدند. اما این میان کایان و سوگل بودند که هیچ اشتهایی به خوردن غذا نداشتند چرا که آنقدر خوراکی خورده بودند که به قول سوگل درحال ترکیدن بودند. عمه خانوم وقتی سوگل را دید که بشقابش خالیست با تحکم گفت: - سوگل جان چرا غذا نمیکشی. با اینکه سوگل دلش میخواست جواب ترکی بدهد اما نتوانست جملهاش را تکمیل کند پس گفت: - میل ندارم ممنون. چشم بکتاش نیز به بشقاب کایان بود که تنها چند قاشق برنج کشیده و با آن بازی میکند نفس بلندی سر داده و سعی کرد آرام باشد میدانست که این پسر اصلاً در شأن خانوادهشان نیست اما در این چند روز سوگل را میدید که با کایان هم صحبت شده و رفتار خوشی با او دارد، از همینرو احساس میکرد که کایان خشمش را برمیانگیزد. سری تکان داده و با خود گفت: - حتماً من اشتباه میکنم. در حالی که بیوک با جذبه قاشق را داخل دهانش میگذاشت نگاهی به کایان و سوگل انداخت که نگاهشان به هم بود نگاهی به فاتح کرد و وقتی فاتح را اخم کرده دید با صدای بلندی گفت: - مثل اینکه بعضیها قبل از خوردن ناهار خودشون رو سیر کردند. کایان با این جمله به آرامی به سمت بویوک برگشت و وقتی فهمید که روی صحبتش با اوست به طرفش برگشت که سمت راستش در انتهای میز غذاخوری نشسته بود به او چشم دوخته و پس از تر کردن لبهایش با زبان با تمسخر گفت: - Yemek yemediğim için üzülüyorsan, senin için yerim <<اگه از غذا نخوردن من ناراحتید به خاطر شما غذا میکشم.>> بیوک قاشق را داخل بشقاب گذاشته و یک لیوان آب خواست کایان اصلاً متوجه نمیشد که چرا تمامی اهالی این خانه با او رفتار نادرستی دارند از آنجایی که زبان تندی داشت دلش نمیخواست با او بد صحبت کنند درحالی که به او چشم نازک میکرد به سمتی دیگر برگشت. روبرویش که سوگل نشسته بود سعی داشت به او بفهماند که با حرفهای بقیه ناراحت نشود. کایان نگاهی به سوگل انداخت درحالی که پوست لبش را با دندان میکند ضربهای آرام از طرف سوگل از زیر میز به پایش برخورد کرد سپس لبخندی روی لب سوگل نشست با این کار ناخودآگاه کایان لبخند زده دستش را روی دهانش گذاشت و رویش را برگرداند این لبخندها از چشم عمه خانوم دور نماند اما نتوانست چیزی بگوید چرا که چیز خاصی برای گفتن نبود پس سرش را پایین انداخته و مشغول خوردن غذایش شد در حالی که راحله به آرامی مشغول خوردن غذا بود به سمت سوگل برگشته و زیر لب زمزمه کرد: - مگه تو نگفتی گرسنم پس چی شد؟ سوگل که هنوز تهمانده خنده روی لبش بود سری تکان داده و جواب داد: - اشتهام کور شده لطفاً گیر ندین. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۶۰ نگاه امل به چهره مردانه فاتح بود. ریشهایی تراشیده و موهایی ژل زده که جذابیتش را چند برابر کرده بودند و یک تیشرت سفید و رویه لی تنش بود درحالی که با جذبه اطراف را مینگریست نگاهش به سوگل افتاد که در حال پایین آمدن از پلهها بود لبخند محوی روی لبانش نشست درحالی که به موهای فر خورده سوگل خیره شده بود زیر لب گفت: - چه جیگری هستی کی میشه که مال من بشی! هنوز هم نگاهش به چشمان فریبنده سوگل بود سوگل با تق تقی که با کفشهای پاشنه ۵ سانتی خود راه انداخته بود وارد جمع شد، عمه خانم با تحسین نگاهی به سرتاپای او انداخته و درحالی که پا روی پا میانداخت دستش را روی عصا گذاشته و گفت: - به- به دختر قشنگم. و سپس نگاهی به فاتح که خیره او بود انداخت عمه خانم از علاقه فاتح به سوگل باخبر بود چرا که فاتح چندین بار غیر مستقیم این را گفته و هر بار با اخمهای سوگل روبرو شده بود سوگل نزدیکتر شده و پس از سلام و احوالپرسی کنار امل نشست. امل به هیچ عنوان نمیتوانست حواسش را جمع کند هنوز هم شیفته تیپ زیبا و جذاب فاتح بود که با صدای کایان به خودش آمد: - Merhaba <<سلام.>> همه به سمت کایان برگشتند، کایان موهای خود را کاملاً مرتب به سمت بالا شانه کرده و یک تیشرت قرمز با نوشتههای مشکی تنش کرده بود در جذابیت کاملاً میتوانست با فاتح برابری کند از آنجایی که عمه خانم برای اولین بار بود که کایان را با تیپ زیبا و از نظر خودش جذاب میدید لبخندی زده و جواب داد: - سلام به تو! کایان از قصد به سمت فاتح رفته و کنار او نشست هیچ خوش نداشت که با او هم صحبت شود اما کاملاً دلش میخواست که حرص او را در بیاورد درحالی که فاتح زیر چشمی کایان را میپایید رفتار و کارهایش را آنالیز میکرد، اما کایان اصلا حواسش به او نبود و نگاهش تماما به کارها و رفتارهای سوگل بود. با اینکه کایان و فاتح از عموها خجالت میکشیدند اما سعی میکردند به روی خود نیاورند که قبلاً دعوایی اتفاق افتاده، مادر فاتح تکهای از موهای خود را پشت گوشش زده و درحالی که کنار فاتح نشسته بود دستش را پشت فاتح گذاشته و رو به سوگل گفت: - حالت چطوره دخترم ؟ سوگل با یادآوری اینکه میتواند ترکی صحبت کند رو بزن عمویش گفت: - İyiyim <<خوبم.>> با کلمه ترکیاش لبخند روی لب کایان نشسته و تعجب بقیه برانگیخته شد. بکتاش با ابرویی بالا پریده با تعجب سوگل را مینگریست که لبخند بر لب نگاهش به کایان بود عمه خانم نیز از طرز صحبت کردن سوگل متعجب شده بود کایان درحالی که با لبخند جمع را مینگریست دستانش را به هم کوبیده و رو به سوگل گفت: - Kötü Seogil! İyi öğrendin <<ایول سئوگیل! خوب یاد گرفتی.>> و سپس خندهای بلند سر داد، فاتح با اخم به سمت کایان برگشته و زیر چشمی براندازش کرد و سپس نگاهش را از او گرفت و با حرص به زمین دوخت خنده کایان همزمان شد با ورود قدیر و آسیه به جمع، قدیر با تیپی زیبا متشکل از یک پیراهن سفید و یک شلوار پارچهای مشکی اتو کشیده و موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود دست داخل جیب به جمع سلام کرد.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۹ این بار سوگل به جای پرسیدن سوالش سریع به کایان گفت: - بدو اتاقت زود باش. کایان در حالی که به سرعت به سمت اتاق میرفت به در برخورد کرده و در حالی که پهلویش را گرفته بود با خنده وارد اتاقش شد سوگل زیر لب خندید و زمزمه کرد: - دست و پا چلفتی! همانطور که خنده بر روی لبانش بود راحله وارد بالکن شده و وقتی سوگل را درحال خنده دید با تعجب پرسید: - دختر تو چت شده؟ و رد نگاه سوگل را گرفته و به در بالکن کایان چشم دوخت، سوگل برای ردگم کنی دستش را روی شکمش گذاشته و گفت: - یکم گشنم شده شکمم قار و قور میکنه برای همین خندم گرفت. راحله دستش را به کمرش زده و گفت: - مگه نگفتم لباست رو عوض کن برای چی دوباره اومدی بالکن؟ سوگل نمیدانست چه بهانهای بیاورد قدمی به سمت مادرش برداشته و تنها چیزی که به ذهنش رسید را به زبانش آورد: - یه لحظه اومدم هوا بخورم. هر دو وارد اتاق شدند راحله درحالی که در کمد سوگل را باز میکرد به او گفت: - موهات رو سشوار بزن من برات یک دست لباس قشنگ انتخاب میکنم. همانطور که لباسها را این طرف آن طرف میکرد یک سرهمی سفید رنگ که دور کمرش زنجیر طلایی کار شده بود از روی آویز برداشته و روی تخت گذاشت دستی به موهای بابلس خورده طلایی رنگش کشید سپس با دست کت و دامن مشکی رنگش را صاف کرده و نگاهی به آینه انداخت. در حالی که چهره زیبای خود را از زیر نظر میگذراند نفسی سر داده و رو به سوگل گفت: - اینو بپوش و سریع بیا پایین برگشتم تا بهت بگم یکم جلوی خانواده عمو بویوک خوددار و متین باش میدونی که فاتح خاطرخواهته. با گفتن این جمله گویی سطل آب داغ روی سر سوگل ریختند، دستش را مشت کرده و چشمانش را بست نمیدانست با چه زبانی به خانوادهاش بفهماند که از فاتح خوشش نمیآید چند سال بود این حرف مطرح میشد و سوگل آن را پس میزد. آب دهانش را قورت داد و خواست حرفی بزند که راحله گفت: - خیلی خوب از حرفهای صد من یه غاز تو خسته شدم میدونم که میخوای چی بگی سریع آماده شو بیا پایین. این را گفته و از اتاق خارج شد و در را بست سوگل با فکر کردن به حرفهای مادرش خود را روی تخت انداخته و غلتی روی تخت زد همانطور که سرش را داخل بالش فرو میکرد با صدای ضعیفی گفت: - حاضر بودم توی یک خانواده فقیر به دنیا بیام اما این همه زور بالای سرم نباشه. کایان صدای آهنگ را کم کرد. زمانهای بیکاری با صدای آهنگ رقص را ترجیح میداد جلوی آینه قدی ایستاده و پاهایش را به حالت رقص پا تکان داد همانطور که زیر لب آهنگ را زمزمه میکرد کمد را باز کرده و به لباسهایی که سوزان در نبودش داخل کمد آویزان کرده بود چشم دوخت نگاهش به تیشرت آستین کوتاه قرمز رنگ بود که نوشته مشکی رنگی جلوی آن خودنمایی میکرد افتاد. درحالی که تیشرت را از روی آویز برمیداشت شلوار ۶ جیب مشکی را نیز از داخل کمد برداشت و با یک حرکت لباسهایش را با لباسهای تمیز و جدید تعویض کرد. همانطور که آینه را مینگریست دستش را با ریتم آهنگ تکان داده و گفت: - Bugün kimse sinirlerinizi kıramaz, kimseyle aranızı bozmamalısınız, kimse sizinle aranızı bozmaya cesaret edemez <<امروز دیگه هیچکس نمیتونه اعصابت رو خرد کنه تو نباید با هیچکس در بیفتی هیچکی جرات در افتادن با تو رو نداره.>> سپس با انگشت سبابه، خود را در آینه نشان داده و دستش را به حالت تفنگ درآورده و در خیالات خود شلیکی به چهره خود کرده و صدایی از زیر لبانش شنیده شد که گفت: - کیووو- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۸ سوگل که کمی هول شده بود گفت: - بله مامان! راحله بدون آنکه جواب سوگل را بدهد خم شده و خواست بالکن را ببیند که سوگل برای اینکه حواس مادرش را پرت کند گفت: - چه بارونی میباره دیدم که عمو بویوکاینا هم اومدن. سپس گفت: - بیا بریم پایین. راحله سری تکان داده باشهای گفت و درحالی که مثل ملکهها قدم برمیداشت گفت: - من میرم! تو هم لباست رو عوض کن و یک لباس مجلسی زیبا بپوش و سر میز ناهار حاضر شو. پس از اینکه راحله از اتاق خارج شد در را بست. سوگل نفس عمیق و راحتی کشید و در حالی که به آینه چشم دوخته بود لبش را کج کرده و با خود گفت: - لباس مجلسی بپوش مگه عروسیه! نمیتوانست از حرف مادرش به این راحتی عبور کند چرا که با گوش ندادن به حرفش راحله با او سرد رفتار میکرد. سری به نشانه تاسف تکان داد و یکآن به یاد کایان افتاد که هنوز هم داخل بالکن بود به سرعت به سمت بالکن رفته و با باز کردن در کایان را دید که روتختی را از روی زمین برداشته و زبالههای خوراکییها را جمع میکرد با خنده رو به او گفت: - وای کایان یه لحظه از استرس مردم. کایان همانطور که خم شده بود سرش را بالا گرفت و پرسید: - Hangi kartın vardı? <<چیکارت داشت؟>> سوگل پرده را کنار کشیده و دستش را به در شیشهای تکیه داد همانطور که ابرویش را بالا میفرستاد گفت: - میگه بیا پایین برای خوردن ناهار ولی من انقدر اینجا خوراکی خوردم که اصلاً نای تکون خوردن ندارم. این را گفته و خندهاش گرفت کایان نیز دستی به شکمش کشیده و درحالی که به علت خنده چینی گوشه چشمش افتاده بود گفت: - Ben de <<من هم.>> هنوز صدای ملایم آهنگ به گوش میرسید کایان گوشی را داخل جیبش گذاشت و به سمت نردههای بالکن رفت کمی خود را به سمت حیاط عمارت خم کرده و درحالی که دستانش را از هم باز میکرد گفت: -Seogil gel! Vay, yağmur yağıyor <<سئوگیل بیا! عجب بارونی داره میاد.>> سوگل نگاهی به داخل اتاق انداخت از رفتن مادرش مطمئن بود پس قدمی به سمت کایان برداشته و کنارش ایستاد. باران دانه- دانه روی دستان مردانه کایان مینشست و با خیس کردن دستها و آستینهایش خودنمایی میکرد، آستینهایش که کامل خیس شده بودند گفت: - O kadar hoşuma gidiyor ki yağmurda ıslanıyorum <<انقدر دوست دارم که زیر بارون خیس بشم.>> سوگل که فاصله چند وجبی با کایان داشت به سمتش برگشت و به نیمرخ کایان چشم دوخت. این چند روز کافی بود تا با احساسات و اخلاقیات درونی کایان آشنا شود. همانطور که فهمیده بود، کایان پسری شوخطبع و بسیار احساساتی بود و در عین حال خشن. دلش میخواست چیزهای بیشتری از او بداندنفسی کشیده و گفت: - یه چیز دوستانه ازت بپرسم؟ - کایان دستانش را از اسارت باران گرفته و به سمت سوگل برگشت به چشمهای آبی و براق سوگل چشم دوخت نگاهش در تمام اجزای صورت سوگل در حرکت بود مخصوصا لبانش! دست از کنکاش برداشت و گفت: - sormak <<بپرس.>> سوگل خیلی دوست داشت بداند که کایان دوست دختر دارد یا نه نفس عمیقی کشید و نفسش را بیرون فوت کرد از آنجایی که در این چند روز کایان را دوست خوبی برای خود میدید سعی کرد با او راحت بوده و به راحتی سوالش را بپرسد از این رو لب باز کرد تا سوالش را مطرح کند که دوباره صدای راحله بلند شد که گفت: - باز کجا رفتی سوگل!!- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۷ پس از اینکه آهنگ تمام شد سوگل یک قلوپ از آبپرتقالش را سرکشید و برای پاک کردن لبش دستی رویش کشیده و پرسید: - میتونی به من ترکی یاد بدی؟ کایان که از این جمله سوگل خوشش آمده بود با ابرویی بالا رفته گفت: - Elbette <<حتما!>> کایان لبش را با زبان تر کرد و گاز بزرگی از کیک زده و پرسید: - Türkçe hakkında bir şey biliyor musun? <<هیچی از ترکی بلد نیستی؟>> سوگل شانهای بالا انداخت و ابروهایش را به هم نزدیک کرده و گفت: - خیلی نه! فقط بعضی کلمهها رو متوجه میشم. کایان درحالی که یک به یک خوراکیها را باز میکرد به هر سختی بود از سوگل خواست تا کلمهها را یکی- یکی بگوید تا او معنی و مفهومشان را برایش توضیح دهد، حدود نیم ساعتی میشد که کنار هم نشسته و در حال یادگیری زبان ترکی بودند بماند که کایان با خنده و شوخی و گاهی با مسخرهبازی کلمات را به او یاد میداد و مابین هر یادگیری یکی از خوراکیها را باز کرده و برای جفتشان نصف میکرد. آخرین خوراکی یک لواشک بزرگ بود که کایان آن را از داخل نایلون بیرون آورد با خنده آشغالهای خوراکیها را جمع میکرد گفت: - İlk oturum bitti <<جلسه اول تموم شد.>> سپس خندید و لواشک را باز کرد همانطور که لواشک را نصف میکرد پرسید: - Artık sana öğrettiğim kelimelere göre sözlerimin anlamını anlayabilirsin! <<حالا با توجه به کلمههایی که بهت یاد دادم میتونی معنی حرفهام رو بفهمی!>> سوگل که چند کلمه از سوال کایان را متوجه شده بود سری تکان داده و گفت: - اوهوم یکم. کایان که لبخند رضایت و دنداننمایی روی لبش نقش بسته بود لواشک را به سمتش گرفته و گفت: - çok zeki <<خیلی زرنگی.>> لبخند سوگل با این جمله پررنگتر شده و با و ولع مشغول خوردن لواشک شد کایان درحالی که تمام تمرکزش روی لواشک خوردن سوگل بود لیسی به لواشکش زد، سوگل انگشتش را داخل دهان برده و تمیز کرد و با بالا آوردن سرش چهره خندان کایان را دید که به او خیره شده. ناخودآگاه لبخندی روی لبش جای گرفت و سپس سرش را برگرداند تا بیشتر از این خیره چشمابروی مشکی کایان نماند. نگاهش را به باران درحال بارش دوخته و از اینهمه احساس نزدیکی به کایان و نگاه خیره سرزنشوار با خود گفت: - یکم جنبه داشته باش دختر. کایان که از خجالتی بودن سوگل مطلع بود خواست بحثی بینشان باز کند که پرسید: - Boyok amcanın ailesinin geldiğini gördün mü? <<راستی دیدی که خانواده عمو بویوک اومدن؟>> سوگل جدی شد و با تعجب پرسید: - جدی میگی؟ کی اومدن؟ کایان لبش را با زبانش ترک کرد و موهایش را با دستش به سمتی شانه کرد درحالی که از زور حرص نفسی میکشید گفت: - Yarım saat oldu! Ben de buradan gördüm <<نیم ساعت میشه! من هم از اینجا دیدمشون.>> سوگل سری تکان داد و گازی به باقیمانده لواشکش زد و درحالی که به خاطر طعم ترش لواشک چشمانش را ریز کرده بود گفت: - وای کایان خواهش میکنم با هم درگیر نشین! دوباره کایان شانهای بالا انداخته و درحالی که ریز- ریز با صدا میخندید گفت: - ok Seogil'e ama garanti vermiyorum <<باشه سئوگیل ولی تضمین نمیکنم >> سوگل چشمانش گرد شد لبش را به دندان گرفته و درحالی که میخواست متقاعدش کند گفت: - میدونم که به حرفم گوش میکنی . لبخند محوی روی لب کایان نقش بست و همراه با آهنگ زمزمه کنان بدنش را تکان داد با این کارش سوگل به خنده افتاد و گفت: - خوشم میاد که خودتو با هر لحظه وفق میدی! اصلاً با بقیه کاری نداری فقط تو کار خودتی. کایان تکانی به دستان مردانهاش داده و با دست اشاره کرد که برقص! سوگل که تعجب کرده بود سری تکان داده و گفت: - بیخیال! اما کایان مصرانه درحالی که خود نیز دستانش را بالا برده بود گفت: - Hadi baba, bir tur dans edelim <<بیا بابا بیا یه دور برقصیم.>> ریتم آهنگ طوری بود که سوگل تنها به تکان دادن شانهاش اکتفا کرد اما خنده از لبانش محو نمیشد همانطور که داشت به مسخره بازیهای کایان میخندید صدای راحله در گوشش پیچید که گفت: - سوگل کجایی نگاه راحله به در باز بالکن بود اما جایی که سوگل و کایان نشسته بودند مشخص نبود سوگل به سرعت از جایش بلند شده و با عجله وارد اتاق شد و همان لحظه که مادرش را دید در بالکن را بسته و پرده را کشید.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۶ در حالی که کایان تکهای چیپس داخل دهانش میگذاشت صدای رعد و برگ خفیفی به گوش رسید و سپس باران نم- نم شروع به باریدن گرفت، هوای این فصل بسیار زیبا بود با اینکه هوا گرم بود اما باران با بارشش از گرمای طاقتفرسا جلوگیری میکرد. باران گاهی با وزش نسیم قطرهای به رویشان پرتاب میکرد اما خوشبختانه بالکن سایهبان داشت و امکان خیس شدنشان خیلی کم بود. کایان که داشت صدای آهنگ را زیاد میکرد گفت: - neden yemiyorsun <<چرا نمیخوری؟>> سوگل وقتی متوجه شد که کایان از اتفاق چند دقیقه قبل چیزی نمیگوید کمی از خجالتش کاسته شده و درحالی که حوله کوچکش روی شانههایش افتاده بود رو به او با تعجب گفت: - این همه خوراکی گرفتی؟ کایان دانهای چیپس از داخل بسته برداشت و به سمت سوگل گرفته و با یادآوری چای و کاکائوی دیروز گفت: - Dün kakao ve çay çok yapışkandı, o yüzden bugün bir araya gelelim dedim <<دیروز کاکائو با چای خیلی چسبید گفتم امروز هم یکم به خودمون برسیم.>> نگاه سوگل به نم- نم باران و گوشش به صدای رعد و برق بود، دستش را جلوتر برده و چیپس را از دست کایان گرفت. با صدای ضعیف تشکر کرد و به کایان که دولپی چیپس میخورد چشم دوخت. صدای آهنگ با شر- شر باران یکی شده و لبخند را روی لب کایان نشانده بود درحالی که آبمیوهاش را باز میکرد سرش را بالا گرفته و با دیدن سوگل که خیرهاش بود لبخندش پررنگتر شد آبمیوه را باز کرده و به سمتش گرفت، خندید و گفت: - Bu şarkıyı duydun mu? <<این آهنگ رو شنیده بودی؟>> İstersen dağlar dağlar Yerinden oynar oynar… Sabırsız kalbim… Bir tek aşkına isyankar! Korkma yaklaş Hislerinle… Sanki bir adım attığını! Bilmez mi gönül… Geçer mi ömür… İstersen dağlar dağlar Yerinden oynar oynar! Sabırsız kalbim… <<اگه بخوای و اراده کنی کوه ها… از جای خودشون تکون میخورن! قلب کم تحملم… برای عشقت سرکش میشه نترس و نزدیک شو! با احساساتت… مثل اینکه یه قدم جلو بیاد قلبت نمیفهمه… اینطوری عمر سپری میشه! اگه بخوای و اراده کنی کوه ها… از جای خودشون تکون میخورن قلب کم تحملم… برای عشقت سرکش میشه!>> سوگل نهتنها متوجه جمله کایان نشد بلکه متن آهنگ را نیز نتوانست ترجمه کند، با اینکه ریتم آهنگ عالی بود و او را به حس و حال عجیب و زیبایی وا میداشت اما معنیاش را کلا نمیدانست.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت۵۵ هنوز هم خنده از لبانش محو نمیشد نایلون خوراکیها را روی زمین گذاشته و با خنده به سمت اتاقش رفت، روتختی سفید را از روی تخت برداشته و دوباره به بالکن بازگشت صندلیهای بالکن را به یک سمت کشیده و روتختی را مثل زیرانداز روی زمین انداخت درحالی که رویش مینشست خوراکیها را از داخل نایلون خارج کرد تعدادی کاکائو و تعدادی پفک و چیپس به همراه چند عدد لواشک را کنار هم چید و منتظر شد، میدانست که اگر سوگل الان بیاید به خاطر بدون اجازه رفتن به اتاقش عصبانی میشود اما مطمئن بود که سوگل کسی نیست که او را سرزنش کند همانطور که نشسته بود با احساس درد در گردنش، گردنش را خم کرد و کمی مالش داد، سعی کرد حواسش را از درد پرت کند. درحالی که به طبقه پایین نگاه میکرد متوجه فاتح و خانواد بیوک شد با دیدن آنها اخمهایش درهم گره خورده و گفت: - Burada ne yapıyorlar? <<اونها اینجا چیکار میکنند؟>> سرفه کوتاهی کرده و بیخیال به در بالکن سوگل خیره شد سوگل همانطور که حوله را از تنش در میآورد نگاهش به در بود که کایان دوباره وارد نشود با اینکه کایان سریع از اتاق خارج شده بود اما سوگل کلی خجالت کشیده و هنوز هم در بدنش احساس لرز میکرد، خنده کایان که در آن لحظه به لبش آمده بود به هیچ وجه از جلوی چشمش دور نمیشد به سرعت لباسهایش را اعم از یک تیشرت سفید بلند با یک شلوار جین مشکی تنش کرده و مشغول خشک کردن موهایش با حوله سفید و کوچک شد. سپس حوله را دور سرش پیچیده و به سمت بالکن رفت دستش به دستگیره بود اما نمیدانست کایان بیرون است یا نه نفس عمیقی کشید و پس از اینکه تکهای از موهای خیسش که بیرون از حوله افتاده بود را پشت گوشش انداخت در را باز کرد. از اتاقش خارج شده و همانطور که لبش را به دندان گرفته بود با تعجب کایان را روی زمین دید که نشسته و انواع و اقسام خوراکیها را دورش چیده است. کایان با دیدنش خندیده و درحالی که به موهای خیسش خیره شده بود گفت: - çok yaşa <<عافیت باشه.>> به روبهرویش اشاره کرده و ادامه داد: - gel ve otur! <<بیا بشین!>> سوگل خجالت زده آب دهانش را قورت داده و قدم کوچکی به سمت کایان برداشت هنوز هم نتوانسته بود چیزی بگوید که کایان دوباره گفت: - Ne kadar utanıyorsun kızım, hiçbir şey görmedim! <<دختر تو چهقدر خجالتی هستی من چیزی ندیدم!>> و بعد خنده سر داد سوگل که متوجه حرفش شده بود بیشتر خجالت کشیده و سرش را پایین انداخت و همچنان قدم کوچک دیگری به سمتش برداشت کایان دستش را به سمت او دراز کرده و با لبخند گفت: - Gelin oturun Bayan Seogil <<بیا بشین دیگه سئوگیل خانم.>> سوگل به آرامی روی روتختی نشسته و در حالی که با تعجب به روتختی نگاه میکرد سرش را بالا برده و بیتوجه به حال چند دقیقه قبلش گفت: - دیوونه روتختیت کثیف میشه! کایان با شیطنت لبخندی زده و جواب داد: - İyileşmek! Bugün dünyanın böyle olduğunu söylemedim mi sana? <<خب بشه! مگه بهت نگفتم دنیا یه روزه اونم امروزه.>> کایان در حالی که بسته چیپس را باز میکرد گوشی را در دست دیگرش گرفته و بیهدف آهنگی را پلی کرد.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۴ از زمانی که وارد بیمارستان شده بود با رئیس بیمارستان خوب گرم گرفته بود رئیس بیمارستان که فهمیده بود او ترک است از او خیلی خوشش آمده بود کمی با او صحبت کرده و او را مطمئن کرد که در این چند روز کارهای انتقالیاش را کاملاً انجام میدهد و به او گفت که از شنبه هفته آینده میتوانی برای کار کردن در این بیمارستان حاضر شوی کایان که خوشحال شده بود تشکر کرده و در حالی که خندهاش از روی مهربانیاش بود گفت: - Gerçekten minnettarım <<واقعاً ممنونم.>> نزدیکهای ظهر بود که کارش تمام شده و تصمیم گرفت به خانه بازگردد درحالی که سوار ماشین میشد با دیدن دختری که یک کاکائو در دست داشت، لحظهای یاد خوردن چای با سوگل افتاد که سوگل گفته بود من عاشق کاکائو هستم در راه بازگشت جلوی همان فروشگاه که صبح از آن خرید کرده بود ایستاده و وارد شد دو کیسه بزرگ خوراکیهای جورواجور پر کرده و دوباره سوار ماشین شد و راه خانه را در پیش گرفت در حالی که دربان در را باز میکرد کایان با لبخند دستی برایش تکان داده و وارد پارکینگ نسبتا تاریک شد ماشین را گوشهای نگه داشت و از پارکینگ بیرون زده و همانطور که سنگهای ریز و درشت کف عمارت را زیر پایش لگدمال میکرد با خنده وارد عمارت شد عجیب بود که داخل سالن پذیرایی کسی نبود به جز قدیر و بکتاش، با دیدن آنها سلام بلند بالایی کرده و با دست سلام نظامی داد بکتاش وقتی آن دو کیسه بزرگ خوراکی را در دست کایان دید پرسید: - Oğlum, bunlar başka ne? <<پسر اینا دیگه چی هستن؟>> کایان بیتوجه به بهت و تعجب بکتاش با خنده جواب داد: - Onları yemek istiyorum! <<میخوام بخورمشون!>> و با خنده از آنها رد شده و پلهها را بالا رفت تصمیم داشت وارد اتاق سوگل شود از آنجایی که سوگل تنها کسی بود که با او خوش رفتاری میکرد یکی از نایلونهای خوراکی را به آسلی و دنیز داده و دیگری را با خود به اتاقش برد در اتاق را بست و پس از اینکه خود را در آینه نگریست و ابروهایش را با انگشتش مرتب کرد از در بالکن خارج شده و روبروی در بالکن اتاق سوگل ایستاد. سوگل درحالی که از حمام خارج شده بود حوله تنپوش را تنش کرده و جلوی آینه ایستاده بود در حال خشک کردن موهایش بود که در بالکن به صدا درآمد، یکآن شوکه شد اما میدانست که کسی به جز کایان نمیتواند باشد، کایان پس از این که ضربهای به در زد دستگیره را فشرده و وارد شد و ورودش همزمان شد با صدای سوگل که جیغ مانند گفت: - چشمهات رو ببند. کایان که از وضعیت سوگل بهت زده شده بود به سرعت رویش را برگردانده و سریع گفت: - Pardon pardon! <<ببخشید، ببخشید!>> با اینکه حوله تنپوش تمام تن سوگل را پوشانده بود اما پاهای سفید و صافش کامل مشخص بودند برای همین با استرس گفت: - لطفاً برو بیرون! کایان درحالی هنوز هم در شوک بود اما خنده از لبانش محو نمیشد، همانطور از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۳ کایان دوباره با خستگی روی تخت دراز کشیده و درحالی که صدای قار و قور شکمش را میشنید گفت: -sevgil Akşam yemeği neydi? <<سئوگیل شام چی بود؟>> سوگل لبخندی زده و در حالی که لبش را با زبانتر میکرد جواب داد: - فکرت پیش شامهها ! میدونم که گشنته انقدر خودتو اذیت نکن به حرفهای بقیهام فکر نکن یه چیزی میگن دیگه ! کایان مظلومانه نگاهش را به سوگل دوخته بود این دختر برخلاف اعضای خانوادهاش چهقدر با محبت بود دقیقاً برعکس پدر و عمه و... آب دهانش را قورت داده پرسید: - Teyzemin yemeğinde Seogil başka bir şey söylemedi mi? <<سئوگیل سر شام عمه چیز دیگهای نگفت؟>> سوگل که متوجه حرفش نشده بود ابروهایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرد و پرسید: - چی ؟ کایان با تاکید گفت : - Teyze Teyze! <<عمه عمه!>> خودش را نشان داده و ادامه داد: - Benim hakkımda hiçbir şey söylemedi mi? <<درباره من چیزی نگفت؟>> سوگل درحالی که گیج شده بود شانهای بالا انداخته و گفت: - متوجه حرفت نمیشم! کاش فارسی بلد بودی! کایان لبخند کجی زده و گفت: - Ben öğrenirim! <<یاد میگیرم!>> سوگل درحالی که لبخند به لب داشت و همانطور که با تکهای از موهایش بازی میکرد گفت: - برای شام نمیری؟ کایان نوچی کرد که سوگل ادامه داد: - شاید الان مامانت بیاد اتاقت چون سر شام همش حواسش به صندلی خالی تو بود. کایان سرش را تکان داد، سوگل درحالی که از روی تخت بلند میشد گفت: - من برم اتاقم. همان موقع صدای در بلند شد، کایان به سختی از جایش بلند شده و در حالی که کش و قوسی به بدنش میداد با دست با سوگل خداحافظی کرد و سوگل از در بالکن بیرون رفت، همانطور تلو- تلو خوران در اتاقش را باز کرده و آسیه را پشت در دید، آسیه درحالی که لبهایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرده بود گفت: - Ne kadar dinliyorsun oğlum? <<چهقدر تو حرف گوش کنی پسر.>> و سپس سینی پر از غذا را به سمت او گرفت کایان با دیدن سینی پر از غذا لبخند پت و پهنی زده و درحالی که به طرف آسیه خم میشد صورتش را با شیطنت بوسید آسیه گفت: - Eğer sana akşam yemeğine hazır olmanı söylemediysem, kendini tatlı gösterme! << خیلی خوب خود شیرینی نکن مگه نگفتم سر شام حاضر شو!>> کایان سرش را تکان داده و تکهای از گوشت را از داخل بشقاب برداشت و درحالی که داخل دهان میگذاشت گفت: - Yorgundum ve uykuya daldım <<خسته بودم یکم خوابیدم.>> آسیه که میدانست بهخاطر حرفهای عمه ناراحت بود گفت: - Dediğim gibi başkalarının sözlerine aldırış etmeyin, burayı kendi evimiz gibi bilmeli ve şimdilik rahat yaşamalıyız <<بهت که گفتم به حرفهای بقیه اعتنایی نکن اینجا رو مثل خونه خودمون باید بدونیم و فعلاً به راحتی توش زندگی بکنیم.>> کایان سری تکان داده و سینی را از دست مادرش گرفته و داخل شد، شام را خورده و مشغول استراحت شد. *** از سر صبح که بیدار شده بود مشغول جمع آوری مدارکش بود باید امروز حتماً به بیمارستان رفته و کارهای انتقالیاش را انجام میداد لباسهایش را تعویض کرده و درحالی که موهایش را با دست شانه میکرد هندزفری را داخل گوشش قرار داد و همان حین از اتاقش خارج شد ساعت ۶:۳۰ صبح بود در حال تکان دادن کمر و دستهایش با ریتم آهنگی که در حال پخش بود پلهها را یکی- یکی پایین رفته و همان لحظه با بکتاش روبرو شد بکتاش با دیدنش در آن وضعیت سری تکان داد و گفت: - Sabah nasılsın oğlum? Oruçluyken dans ediyor musun? <<سر صبحی چه خبرته پسر! ناشتا داری میرقصی؟>> کایان لبخندی زده و گفت: - Sana da günaydın <<صبح شما هم بخیر>> بکتاش با این جوابش صبح بخیر گفته و بدون حرف دیگری از او گذشت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد. کایان که بیتوجهی بکتاش را به خود دید ابرویی بالا برده و در حالی که چشمانش را ریز میکرد دهنش را کج کرده و ادای او را درآورد و به رقص خود ادامه داد تا اینکه وارد حیاط شده و پس از انتخاب یکی از ماشینها سوارش شد از خانه که خارج شد در مسیرش جلوی یکی از فروشگاهها ایستاد، یک عدد کیک با شیر کاکائو گرفته و داخل ماشین نشست در حالی که کیک را باز میکرد با خود گفت: - Keşke transfer işini hiç yapmayıp İstanbul'a dönsem, burası gerçekten bunaltıcı! <<کاشکی اصلاً کارهای انتقالی رو انجام ندم و کلا برگردیم استانبول، اینجا واقعاً خفگان آوره!>> محتویات پاکت را کاملاً خورده و به سطل زباله انداخت و درحالی که دنده را عوض میکرد گازش را گرفته و با سرعت هرچه تمامتر به سمت بیمارستان مورد نظر حرکت کرد.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۲ سوگل درحالی که به حرف پدرش رسیده بود سری تکان داده و دوباره وارد اتاقش شد نگاهی به آینه انداخت و از اتاق خارج شد و دوباره سر میز رفت درحالی که راحله سراغ کایان را از آسیه میگرفت نگاههای عمه خانوم دیدن داشت! راحله با اخم زل زده و منتظر جواب بود که آسیه گفت: - مثل اینکه داره دوش میگیره، میاد شما نگران نباشید، بفرمایید. راحله ابرویش را بالا فرستاده و درحالی که دلش میخواست عمه خانم حرفهای امروز صبح را دوباره بار کایان کند به سویش برگشته و نگاهی سرسری به او انداخت اما عمه هاریکا چیزی نگفته و با اخم مشغول خوردن غذایش شد شام که تمام شد سوگل به بهانه خواندن کتاب به اتاقش رفته و همانطور که نفسش را بیرون میفرستاد با خود گفت: - اینطوری نمیشه. از در بالکن خارج شده و وارد اتاق کایان شد هنوز اتاق کاملاً تاریک بود و کایان همان مدل خوابیده بود تنها چیزی که تغییر کرده بود این بود که صدای خروپفش قطع شده و صدای نفسهایش به آرامی شنیده میشد. واقعا نمیدانست که آمدنش به اتاق کایان کار درستی است یا نه اما از اینکه کایان در جمعشان مورد قضاوتهای غیرمنصفانه قرار میگرفت ناراحت شده بود چرا که اخلاقهای کایان را دوست داشت. به آرامی گفت: - کایان. کایان که در خواب عمیق فرو رفته بود هیچ عکس العملی از خود نشان نداد سوگل دوباره و اینبار کمی بلندتر گفت: - کایان لطفاً بیدار شو! وقتی تلاشش را بینتیجه دید لحاف روی کایان را تکان داد و دوباره به آرامی گفت: - کایان! با این کارش، تکانی خورده و به آرامی لای چشمانش را باز کرد هنوز غرق خواب بود احساس میکرد خواب میبیند به حالت خندهداری ابرویش را بالا فرستاده و پرسید: - Uyuyor muyum, uyanık mıyım? <<خوابم یا بیدار؟>> سپس درحالی که آب جزئی دهانش را که درحال خشک شدن بود قورت میداد گیج خواب گفت: - Sen kimsin << تو کی هستی.>> سوگل که متوجه جملهاش شده بود از حالت جدی بودنش بیرون آمده و پقی زد زیر خنده درحالی که چشمان نیمه باز کایان را مینگریست گفت: - من دختر همسایهام ! کایان غرق خواب دوباره چشمانش را بست. سوگل درحال خنده تکانش داده و گفت: - یه دقیقه بیدارشو کایان! کارت دارم. صدایی شبیه اوهوم از گلوی کایان بیرون آمد که باعث خنده سوگل شد. کایان درحالی که در تاریکی اتاق تنها دو گوی آبی میدید گفت: - ne oldu? <<چی شده؟>> سوگل جواب داد: - پاشو بگم! کایان از جایش برخاسته همانطور که خمیازه میکشید کش و قوسی به بدنش داد نگاه سوگل روی بازوهای مردانه کایان بود که داخل آن رکابی مشکی کاملاً خودنمایی میکردند با اینکه اتاق کاملا تاریک بود اما سوگل با خجالت نگاهش را دزدید، درحالی که هنوز چشمان کایان نیمه باز بود با انگشت سرش را خارانده و با دستش چشمهایش را مالش داد و گفت: - Kız da komşu mu? <<که دختر هم همسایهای؟>> سوگل گفت: - چی؟ کایان به سختی کلمات فارسی را کنار هم چیده و با خنده گفت: - که دختر همسایهای؟ دوباره صدای خنده سوگل بلند شد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: - انقدر منو نخندون برای چی سر شام حاضر نشدی؟ کایان تکانی به بدن هیکلیاش داد و سرش را به پشتی تخت تکیه داده و در حالی که نفس عمیق میکشید گفت: -Bu evin kurallarını kimse bana dayatamaz, aç olsam bile akşam yemeğine gelmek istemem <<هیچکس نمیتونه قانونهای این خونه رو به من تحمیل کنه حتی اگه گشنه بمونم هم نمیخواستم برای شام بیام.>> وقتی که کمی خواب از سرش پرید به یاد چند ساعت قبل افتاد که عمو بکتاش با سوگل درباره او صحبت میکرد ناراحت بود و خیلی دلش میخواست به سوگل بگوید که تو هم به حرف بابات گوش بده اما سری تکان داده و چیزی نگفت.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۵۱ کایان درحالی که همانطور به اتاق سوگل چشم دوخته بود وارد اتاقش شد اعصابش خیلی خورد شده بود همانطور که لباسهایش را لگد میکرد گفت: - Ben ne yaptım da Harika Teyzem bana böyle davrandı? <<مگه چه کار کردم که عمه هاریکا رفتارش با من به این شکله؟>> با خشم ادامه داد: - Mücadele gününden itibaren Fatih'in arkasında geldi ve bu da bugünden itibaren <<اون از روز دعوا که پشت فاتح دراومد اینم از امروز.>> لپ تاپش را باز کرده و کمی با آن ور رفت، حوصلهاش سر رفته بود از جایش بلند شده و از در بالکن بیرون رفت همان جا داخل بالکن کمی قدم زد اما حواسش کاملا به اتاق سوگل بود با لبخند زیر لب گفت: - Odada mı demek istiyor? O ne yapıyor? <<یعنی توی اتاقشه؟ داره چیکار میکنه؟>> کمی به در بالکن سوگل نزدیک شده و خواست در بزند که صدایی شنیده شد گویا بکتاش دوباره با سوگل داخل اتاقش بوده و در حال صحبت بودند دوست نداشت فال گوش بایستد اما با شنیدن اسمش از زبان بکتاش سرش را به در نزدیک کرد تا ببیند چه خبر شده از آنجایی که در شیشهای بود اما پردهای ضخیم جلویش را گرفته بود، از داخل به بیرون یا از بیرون به داخل دید نداشت صدای ضعیف بکتاش به گوشش رسید که گفت: - سوگل بهت گفتم که عمه خانوم از آدمهای بیمسئولیت اصلا خوشش نمیاد، توی این چند روز هم نمونههای بارزش رو دیدی ازت خواهش میکنم زیاد با کایان هم صحبت نشو، کاری نکن تو هم با عمه درگیر بشی. کایان بهت زده دستانش را از داخل جیبش بیرون کشید و همانطور که چشمانش لحظه به لحظه ریزتر میشد با خود گفت؛ - Bu gerçekten tüm bunlara ihtiyacım olmadığı anlamına mı geliyor? Herkesin benden nefret ettiğini mi? <<یعنی واقعا من این همه به درد نخورم؟ که همه ازم بدشون میاد؟>> اخمانش در هم رفت تا به حال نشده بود که کسی با او چنین رفتاری بکند همیشه از سوی مادر و پدرش مورد مهربانی و تحسین قرار میگرفت، صدای سوگل شنیده شد که گفت: - بابا... کایان برای اینکه بیشتر از این خورد نشود سریع به سمت اتاقش برگشته و وارد اتاق خود شد هوا گرم بود پس در بالکن را نبست. هیچ دوست نداشت از اتاق خارج شود پس در اتاق را قفل کرده و روی تختش دراز کشید اخمانش هنوز هم درهم بود ابروان پرپشتش در هم گره خورده و چین کوچکی مابین ابروهایش افتاده بود ناراحت از رفتار بقیه پتو را کامل رویش کشیده و سرش را داخل پتو فرو برد و سعی کرد بخوابد. مدتی بود که خوابش گرفته بود اما با صدای در لای چشمانش را باز کرده و در حالی که گوشه چشمش را میمالید دوباره به سمتی دیگر برگشته و جواب نداد صدای سوزان شنیده میشد که میگفت: - Kayan akşam yemeği vakti hadi kardeşim kapıyı neden kilitledin? <<کایان وقت شامه زود باش بیا داداش برای چی درو قفل کردی؟>> بی توجه به صدای سوزان، پتو را کامل روی سرش کشیده و دوباره به خواب رفت سوزان که جوابی نشنید با خود گفت: - Muhtemelen tuvalete gitmiştir <<احتمالاً رفته حموم.>> همان موقع سوگل از اتاقش خارج شده و برای حاضر شدن سر میز شام آماده شد با دیدن سوزان گفت: - اینجا چیکار میکنید دختر عمو؟ سوزان که به سختی متوجه صحبتش شده بود گفت: -Kayan'ı aramaya gelmiştim ama cevap vermedi, muhtemelen banyodaydı <<اومده بودم کایان رو صدا کنم ولی جواب نداد احتمالاً توی حمومه.>> سوگل نگاهی به اتاقش انداخته و وقتی در را بسته دید درحالی که متوجه حرفهای سوزان نشده بود سر تکان داد و با هم به طبقه پایین رفتند. میزشام کاملاً چیده شده و همگی سر میز نشسته بودند تنها جای خالی جایی بود که کایان مینشست سوگل با دیدن جای خالیش با خود گفت: - کایان چرا یه کاری میکنی که خشم عمه خانم و بابام رو برانگیخته کنی؟ بیتوجه به بقیه قبل از شروع شام از جایش برخاست و چند قدم به سمت پلهها برداشت که با صدای خشمگین راحله به خود آمد: - سوگل کجا میری؟ سوگل درحالی که به دنبال جواب میگشت جملهای که به ذهنش آمد را گفت: - گوشیم بالا جا مونده میرم اونو بیارم. درحالی که موهایش در اثر بالا رفتن از پله تکان میخوردند، سریع پلهها را بالا رفته و جلوی در اتاق کایان ایستاد، تقهای وارد کرده و دستگیره را فشرد در همچنان قفل بود، وارد اتاق خود شد این پا و آن پا میکرد تا از داخل بالکن کایان را صدا بزند اما بعد از اینکه حرفهای پدر را به یاد آورد با خود گفت: - بهتره که من کاریم نباشه. با این حال از در بالکن بیرون رفته و نگاهی به در بالکن اتاق کایان انداخت در کامل باز بود و پردهها کنار بودند قدمی برداشت تا نگاهی به داخل اتاق بیندازد و وقتی چراغها را کاملاً خاموش دید به آرامی نزدیک شده و به سمت اتاق خم شد موهایش روی صورتش ریخته شدند، آنها را پس زده، کل اتاق را دید زد و کایان را روی تخت در حال خروپف دید!- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت۵۰ به طبقه پایین که رسیدند عمه خانم را روی مبل مخصوصش دیدند که نشسته و منتظر بود کایان نیز لقمه بزرگی در دست داشته و روی یکی از مبلهای سلطنتی لم داده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و تکان میداد بکتاش نگاهی خونسرد به جمع انداخت با چند قدم به سمت عمه رفته و کنارش نشست از آنجایی که صحبتهای عمه ناتمام مانده بود فکر میکرد که شاید عمه میخواهد به ادامه صحبتها بپردازد اما بیوک و خانوادهاش اینجا نبودند پس احتمال داشت عمه از چیز دیگری صحبت کند آسیه در حالی که کنار قدیر مینشست دست قدیر را گرفته و با لبخند به او خیره شد راحله نیز کنار بکتاش نشست و بقیه هر کدام جایی را برای نشستن انتخاب کردند همه که جمع شدند عمه هاریکا عصایش را محکم در دست گرفته و به آرامی روی زمین کوبید با اینکه دیشب رشته کلام از دستش در رفته بود و حال روحی و جسمانیاش زیاد خوب نبود اما شروع به صحبت کرد و در حالی که روی صحبتش با جوانها بود گفت: - از همتون خواسته بودم که اینجا جمع بشید تا درباره ارث و میراث صحبت کنیم اما مثل اینکه خودتون نمیخواین این اتفاق بیفته، من به خاطر اینکه وضعیت جسمانیم خوب نبود میخواستم به سریعترین شکل ممکن این کار را انجام بدیم تا خدایی نکرده بعد از مردنم دینی به گردن کسی نداشته باشم اما از اونجایی که بعضیها جمع رو به هم میریزن تصمیم گرفتم که صحبتهای اصلی رو بزارم برای یک وقت دیگه! تا زمانی که همه طبق خواسته من رفتار نکنند، این کار انجام نمیشه. درحین گفتن این جملات نگاهش به کایان بود، کایان که با شنیدن حرفهای عمه لقمه در دهانش مانده بود و نمیتوانست آن را قورت دهد ناراحت شده و چشمانش را روی زمین دوخت، این چند روزی که وارد این خانه شده بودند کاملاً میتوانست احساس کند که عمه از او بسیار متنفر است اصلاً چرا باید این خانه را تحمل میکرد دستش را روی دسته مبل گذاشت تا از جایش بلند شود که سوزان به سرعت دستش را گرفت و نزد گوشش زمزمه کرد: - Sana yalvarıyorum (کایان خواهش میکنم.) کایان لقمه را قورت داده و لبش را با زبان تر کرد خواست جواب عمه را بدهد اما دوباره سکوت کرد نباید رویش در روی عمه باز میشد دستش را به صورتش کشیده و به نقطه دیگر خیره شد و با خود گفت: - Teyzemin bağırışlarını duymamak için dikkatimi başka bir yere dağıtsam daha iyi olur! (بهتره حواسم رو جای دیگه پرت کنم تا قد-قدهای عمه رو نشنوم!) عمه هاریکا هنوز هم با خشم در حال غرش بود اما کایان چشمهایش را بسته و سعی میکرد به حرفهای عمه گوش ندهد همین بستن چشمهایش عمه را بیشتر عصبانی میکرد سوگل نیز دیگر از این زورگوییهای عمه خسته شده بود نفسش را فوت کرده و با خود گفت: - چرا این عمه آنقدر به کایان گیر داده بسه دیگه! سپس در حالی که بکتاش به سمت سوگل برمیگشت به آرامی نزدیکش شده و دم گوشش گفت: - به خاطر همینه که میگم به حرفهای من گوش کن، یه کاری نکن که از چشم عمه بیفتی. این را گفته و به سمت دیگر برگشت سوگل میدانست که حرفهای پدرش درباره کایان به صلاح اوست اما این همه حرفهای نامربوط نیز انصاف نبود صحبتهای عمه که تمام شد اولین نفری که از جایش بلند شد کایان بود که با اخم و صدای بلند گفت: - izninizle (با اجازتون.) و با قدمهای بلند به طبقه بالا و سمت اتاقش رفت در حالی که وارد اتاق میشد با خود گفت: Burada hala beni gülümseten bir şey va << اینجا هنوز یه چیزی هست که بتونم با دیدنش لبخند بزنم>> نگاهی به اتاق سوگل انداخته و گفت: <Kim benden nefret ediyorsa gitsin, Seogil'in benim için hiçbir sorunu yok <<هر کی هم ازم بدش بیاد رفتار سئوگیل باهام خوبه!>> -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۴۹ کایان لقمه را گرفته و با ولع مشغول خوردنش شد، آسیه با دیدن پسرش و ثمره عشقش با قدیر همیشه لذت میبرد، به یاد سالهای گذشته افتاده بود که چگونه عمه هاریکا با ازدواجشان مخالفت کرده بود، چرا که قدیر خود با آسیه آشنا شده بود و بدون اجازه عمه میخواست ازدواج کند، اما عمه به هیچ وجه راضی به این ازدواج نبود. به خاطر همین هم بود که از کایان زیاد خوشش نمیآمد. آسیه در حالی که نگاهش به لپهای گرد شده کایان در اثر لقمه بزرگ بود با خنده گفت: - Transfer işini yaptınız mı? <<کارهای انتقالی رو انجام دادی؟>> کایان همانطور که در حال جویدن لقمه بود با دهان پر گفت: - Hayır, henüz zamanım olmadı <<نه هنوز وقت نکردم.>> آسیه نگاهی به میز غذاخوری ۴ نفری کوچک داخل آشپزخانه کرد و یکی از صندلیهایش را کشید و رویش نشست همانطور که روی صندلی مینشست گفت: - Geride kalmamak için işinizi erken yapın <<زود کارهاتو انجام بده تا از کارت عقب نمونی.>> کایان به سمت اپن برگشت و خود را با یک حرکت روی اپن نشاند درحالی که گاز بزرگی از لقمه میزد گفت: - Yarın kesinlikle her şeyi yapacağım <<فردا حتماً همه رو انجام میدم.>> آسیه موهایش را پشت گوشش انداخته و پرسید: - Fatih'le neden kavga ettiğini hâlâ söylemek istemiyor musun? <<هنوز هم نمیخوای بگی چرا با فاتح دعوا کردی؟>> کایان دستش را بالا برده و درحالی که هنوز هم دهانش پر بود جواب داد: - Anne lütfen dur, o salağı hatırlamak istemiyorum <<مامان لطفاً بس کنید نمیخوام یاد اون احمق بیفتم.>> همان حین امل وارد آشپزخانه شد و با دیدن کایان گفت: - Kardeşim, neden bizi artık teslim etmiyorsun? <<داداش چرا دیگه ما رو تحویل نمیگیری.>> درست هم میگفت از آنجایی که کایان خیلی خوش مشرب بود با خواهرانش هر روز خنده و شوخی را از سر میگرفت اما در این چند روز فرصت نشده بود! کایان لبخند بلند بالایی کرده و دستش را از هم باز کرد و گفت: - gel sarıl bana << بیا بغلم.>> درحالی که امل را بغل میکرد صدای عمه خانوم باعث شد که همه به سمت پذیرایی برگردند، امل با استرس گفت: - Aman Tanrım, yine başladı <<وای خدایا باز هم شروع شد.>> صدای عمه آنقدر بلند بود که به طبقه بالا نیز رسید بکتاش با شنیدن صدای عمه رو به سوگل گفت: - Aşağı inelim ve neler olduğuna bakalım <<بیا بریم پایین ببینیم چه خبره.>> هر دو از اتاق خارج شدند فکر سوگل هنوز هم پیش حرفهای پدرش بود، بکتاش از او خواهش کرده بود که زیاد دور و بر کایان نگردد چرا که عمه هاریکا زیاد از کایان خوشش نمیآمد با اینکه سوگل سعی داشت به حرفهای پدر گوش سپرده و به آنها عمل کند اما این خواسته پدرش خیلی خواسته نامعقولی بود چرا که کایان از نظرش پسر شوخ طبع و مهربان و خونگرمی بود با اینکه گفتههای پدرش درست بود و کایان کمی سر به هوا و به قول خودمان پر از شیطنت بود اما از نظرش رفتار و اخلاق کایان را تا به حال در هیچ یک از اعضای خانوادهشان ندیده بود رفتاری که گاهی بسیار مهربان و گاهی بسیار خشمگین میشد، کلاً از هر نظر برایش جذابیت داشت با این حال حرفهای پدر را به گوش سپرده و به او گفت: - خواستههای شما رو حتماً انجام میدم.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
طراحی جلد رمان منیم گوزل سئوگیلیم| الهه پورعلی کاربر انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
با سلام درخواست طراحی جلد رمانم رو داشتم -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۴۸ رنگ سوگل سرخ شد و هر دو به سرعت از جایشان بلند شدند، کایان به سرعت به سمت بالکن دوید، آنقدر سرعتش زیاد بود که به بالکن نرسیده زمینخورد. ولی خنده از روی صورتش محو نمیشد سوگل نتوانست به کمکش برود و با استرس به سمت در اتاق رفت، کایان به هر سختی بود سریع در بالکن را باز کرده و خارج شد همانموقع سوگل نفس عمیقی کشید و نفسش را با صدا بیرون فرستاد و رو به در گفت: - بله بابا بفرمایید. همانطور که بکتاش در را باز میکرد سوگل به سمت میز برگشت و تازه یاد لیوانها افتاد که هر دو روی میز بودند سریع جلوی آنها قرار گرفت تا پدرش لیوانها را نبیند چرا که متوجه میشد شخص دیگری داخل اتاق بوده بکتاش وارد اتاق شده و در را بست و روی تخت سوگل نشست تمام حواس سوگل به لیوانها بود که پدرش آنها را نبیند، پس خود نیز روی میز جلوی لیوانها نشست. کایان در حالی که وارد اتاقش میشد خندهاش پررنگتر شد، همانطور که خم میشد دستش را روی زانویش گذاشت در اثر فرار از اتاق و خوردنش به زمین، زانویش به شدت درد گرفته بود. وارد اتاق شده و همانطور که ایستاده بود خم شده و روی تخت افتاد تخت کمی بالا و پایین رفته و بعد به حالت ثابت بازگشت، کایان با یادآوری قیافه سرخ شده سوگل دوباره خندید اما اینبار درحین خنده با درد شدید گردنش رو به رو شد، دستی به گردنش کشیده و گفت: - Lanet olsun sana fatih <<لعنت به تو فاتح.>> همانطور که چشمان سوگل جلوی رویش بود با خود گفت: - bu kız ne kadar güzel <<این دختر چقدر قشنگه.>> و سرخوش غلتی زده و دوباره گفت: - Bektaş beni görse ne olur? <<اگه بکتاش منو میدید چه بلوایی میشد.>> این را گفته و درحالی که با مسخرهبازی لبش را گاز میگرفت دوباره خندید. بسیار گرسنه شده بود پس از جایش بلند شده و از اتاق خارج شد پلهها را یکی- یکی پایین رفته و مادرش را داخل آشپزخانه دید که کنار افرا ایستاده و مشغول ریختن آبمیوه برای خود بود از پشت به سمت مادر رفته و او را بغل گرفت و موهایش را بوسید، آسیه در حالی که به سمتش برمیگشت گفت: - Kendi oğlun! Çiçek çocuğun nesi var? <<پسر خودمی تو! باز چه خبره گل پسر؟>> کایان رو به مادرش کرده و در حالی که آبمیوه را از دست او میگرفت گفت: - Susadığımı nasıl anladın? << به- به از کجا میدونستی من تشنمه.>> آسیه با لبخند نگاهش کرد و گفت: - İyi iç, öğle yemeği yememiş olmalısın <<نوش جونت خوب معلومه دیگه ناهار هم که حتماً نخوردی.>> کایان سری تکان داده و گفت: - Doğru tahmin ettin, açım, bana bir ısırık verir misin? <<درست حدس زدی یکم گشنمه، میشه یک لقمه به من بدی؟>> آسیه سریع رو به افرا با مهربانی گفت: - Afra John, lütfen oğluma bir lokma hazırla << افرا جان لطفاً یه لقمه حاضر کن برای پسرم.>> کایان همانطور که آبمیوه را سر میکشید پرسید: - Ben gittikten sonra teyzem başka bir şey söyledi mi? <<بعد از اینکه من رفتم عمه خانوم چیز دیگه هم گفت؟>> آسیه از سر عصبانیت نفسی بلند سر داد و در حالی که دستانش را داخل ظرفشویی میشست رو به کایان گفت: - Boşver onları! Ne derse desinler bizim karakterimizi bozamazlar, sen dünyanın en iyi çocuğusun canım! <<اونا رو بیخیال! هرچی هم که بگن نمیتونن شخصیت ما رو خورد کنن، تو بهترین پسر دنیایی عزیزم!>> کایان که از تعریف مادرش خیلی خوشش آمده بود لبخند بلند بالایی زده و لپ مادرش را با شیطنت کشید، همانطور که آسیه دستانش را خشک میکرد رو به کایان گفت: - Sadece yaramazlıklarını azaltman gerekiyor, burası bizim evimiz değil ve kendine has saçma kuralları var <<فقط باید کمی از شیطنتت رو کم کنی اینجا خونه خودمون نیست و قانونهای مسخره خودش رو داره.>> کایان دهنی کج کرده و گفت: - Zamanında uyuyun, zamanında kalkın, akşam yemeğini zamanında yiyin, ne dersek onu söyleyin <<سر وقت بخواب، سر وقت بیدارشو، سر وقت شام بخور، هرچی هم گفتیم بگو چشم !>> سپس به گفته خود خندید و صدای خندهاش باعث شد که افرا به سمتش برگردد. افرا دختر جوان و زیبای ۲۵ سالهای بود که از مدتها پیش در این خانه به کار مشغول شده بود سوگل همیشه میگفت از اخلاق خوشت هرچه بگویم باز هم کم گفتم افرا لقمهای بزرگ گرفته و داخل بشقاب قرار داد و به سمت کایان گرفت و گفت: - بفرمایید آقا نوش جونتون. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۴۷ این حالتهای کایان برایش خیلی جالب و متفاوت بود چرا که اگر برای خود همچین اتفاقی میافتاد تا چند روز اعصابش خورد بوده و نمیتوانست افکارش را نظم دهد در حالی که کاکائو را از دست کایان میگرفت گفت: - مرسی . کایان کاکائوی خود را داخل چای فرو برده و بعد یک گاز بزرگ زد لبخند سوگل پررنگتر شد چرا که خودش نیز همین کار را قرار بود انجام دهد همیشه عاشق این بود که بیسکویت و کاکائو را داخل چای فرو برده و سپس بخورد اما همیشه با عصبانیت راحله و بکتاش رو به رو میشد، همیشه میگفتند: -دختر باید باوقار باشه و مثل پرنسسها خوردنی و نوشیدنی بخوره. با توجه به این که از کار کایان غرق لدت شده بود دقیقاً مثل کایان کاکائو را داخل چای فرو کرد و وقتی کاکائو سفتی خود را از دست داد سوگل گازی به آن زده و با لبخند خورد. همانطور که هر دو با لبخند مشغول خوردن چای بودند سوگل دلش میخواست سوالی بپرسد، خیلی دوست داشت بداند که کایان دیروز با او چهکار داشته، اما پشیمان شده و در حالی که نمیتوانست نگاهش را از کایان که انگشتانش کاملاً کاکائویی شده بود بردارد دوباره لبخند زد کایان کاکائو را که تمام کرد انگشتانش را داخل دهان برده و و مشغول لیس زدن انگشتانش شد این کارش سوگل را کاملاً به خنده انداخت خود نیز به خنده افتاده بود پس از اینکه انگشتانش را کامل تمیز کرد سیاهی چشمانش را به راست و چپ تکان داده و با تکان سر گفت: - Çok lezzetliydi, keşke bir tane daha olsaydı! <<خیلی خوشمزه بود کاش یکی دیگه هم بود!>> سوگل پشت بند حرفش در حالی که کمی از حرفهایش را فهمیده بود ادامه داد: - آره واقعاً چسبید. کایان به سمت سوگل برگشت و در حالی که به چشمهایش نگاه میکرد گفت: - Bana verdiğin kitabı okudum, çok güzeldi <<کتابی که داده بودی رو خوندم خیلی خوب بود وقتی رفتم اتاقم بهت برش میگردونم!>> سوگل که فهمیده بود موضوع راجب کتاب است، لبخندی زده و گفت: - خوشحالم که خوشت اومده من خیلی کتاب دارم میتونی از داخل قفسه انتخاب کنی و بخونی، پایین هم یک کتابخونه بزرگ هست اگه خواستی یه سر بهش بزن. کایان تشکر کرده و تا خواست سرش را برگرداند به سرعت دستش را به گردنش گرفت، گردنش به شدت درد گرفته بود سوگل با نگرانی خودش را به کایان که به سمتی دیگر مایل بود نزدیک کرده و نگاهی به صورتش که گویی از درد کبود شده بود انداخت در حالی که کایان با دستش گردنش را ماساژ میداد پرسید: - چی شدی؟ حالت خوبه؟ کایان گردنش را به این سمت و آن سمت تکان داده و به آرامی دستش را روی گردن نهاد همانطور که نگاهش به چشمان سوگل بود رو به او گفت : - Hiçbir şey, Fatih Khaneh'in buketi, dünden beri boynum ağrıyor <<هیچی دسته گل فاتح خانه از دیروز گردنم درد میکنه.>> سوگل نفسش را به بیرون فوت کرده و به سمت دیگری برگشت همانطور که فکرش پیش دعوای دیروز بود گفت: - صورتت هم کبوده لبت هم زخمی شده. کایان سری تکان داده و گفت: - Evet onlar da öyle ama boynum daha çok ağrıyor <<آره اونا هم هستند ولی گردنم بیشتر درد میکنه.>> سوگل به آرامی لبخندی زده و گفت: - ولی تو هم بد زدیش اون لگدی که بهش زدی انقدر شدید بود که وقتی داشت از عمارت خارج میشد کلاً پاش رو میکشید. با این حرف سوگل خنده کایان بلند شد در حالی که با صدا میخندید گفت: - Haklıydı, benden ayrılmak istememesi için daha çok dayak yemesi gerekirdi <<حقش بود باید از اون هم بیشتر کتک میخورد تا اون باشه نخواد با من در بیفته.>> همانطور که هر دو در حال خنده بودند صدای در اتاق به صدا درآمده و صدای بکتاش بلند شد که گفت: - دخترم میتونم بیام تو! -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۴۶ همه جمع حواسشان به مسخره بازی این دوتا بود ولی بعضیها به جای اینکه لبخند به لبشان بیاید با حرص به آنها نگاه میکردند مثلاً بکتاش نگاه سردی به آن دو داشت، بعضیها با لبخندی کمرنگ و بعضیها بیتفاوت به آنها نگاه میکردند، کایان در حالی که میخندید از جمع دور شده و به سمت پلهها رفت همان لحظه افرا از در آشپزخانه بیرون آمد، وقتی کایان سینی چای را در دستش دید به سمتش رفته و گفت: - Şu çayı dökeceğim, bir tane daha alacağım, yarısı yere döküldü, lütfen temizle <<این چای رو میزارم یکی دیگه برمیدارم این نصفش ریخت روی زمین لطفاً تمیزش کنید.>> افرا سینی چای را روی به روی کایان گرفت و گفت: - آقا بفرمایید. همانطور که چای را از داخل سینی برمیداشت نگاهش به سوگل افتاد که با یک لیوان چای دیگر به سمت پلهها میآید صبر کرد تا او نیز رسید و با هم از پلهها بالا رفتند. کایان وقتی آخرین پله را پشت سر گذاشت نگاهی به سوگل انداخته و به سمت اتاق آسلی حرکت کرد در اتاق باز بود و بچهها خوراکیها را روی زمین ریخته و یک به یک در حال خوردنشان بودند کایان به سمتشان رفت و گفت: - Güle güle! Bana bir tane verir misin? <<به- به نوش جونتون! یکی هم به من میدین؟>> دنیز یک کاکائوی بزرگ از روی زمین برداشته و به سمتش گرفته و گفت: - Bunlar da sizin için çok lezzetli, teşekkürler <<این هم برای تو داداش مرسی خیلی خوشمزه هستند.>> کایان کاکائو را گرفته و از در اتاق خارج شد و در حالی که آن را باز میکرد نگاهش به سوگل افتاد که هنوز هم دم در اتاقش بود سوگل وقتی کاکائو را داخل دست کایان دید لبش را با زبان ترک کرده و گفت: -من هم میخوام . کایان چند قدم به سمتش برداشته و در حالی که کاکائو را به سمتش میگرفت: - Senin için geliyo << بیا برای تو .>> سوگل سرش را بالا برده و گفت: - نه! نه همش رو نمیخوام، نصفش رو بده. کایان یک قلپ از چای را نوشیده و گفت: - Sen benim odama mı geliyorsun, yoksa ben de seninkine mi geleyim? <<میای اتاق من یا بیام اتاقت؟>> سوگل که تعجب کرده بود چیزی نگفت و کایان همان موقع قبل از سوگل به سمت اتاق او رفت و وارد شد برگشت و نگاهی به سوگل انداخته و با دست اشاره کرد و گفت: - Hadi <<بیا !>> همان لحظه که وارد شد لیوان را روی میز عسلی کوچک کنار مبل گذاشته و دوباره از اتاق خارج شد یک کاکائوی دیگر از دنیز گرفت و به اتاق سوگل بازگشت. سوگل همانطور بهت زده دم در اتاق ایستاده و نظارهگر کارهای کایان بود همانطور که او را مینگریست نگاهش به پلهها بود که کسی متوجه نشود چرا که اگر مادر یا پدرش این صحنه را میدیدند فکرهای بدی میکردند کایان بی توجه به نگاه بهت زده سوگل وارد اتاق او شده و روی مبل نشست و خطاب به سوگل گفت: - Seogil! gelmek istemiyorsun <<سئوگیل! تو نمیخوای بیای.>> سوگل به سرعت وارد اتاق شده و در اتاق را بست که مبادا کسی ببیند وقتی کایان را با لبخند روی مبل راحتی دید خودش نیز لبخندی زد و با خنده گفت: - مثل اینکه حالت خوبه! کایان در حالی که بسته کاکائو را باز میکرد سرش را بالا آورده و رو به سوگل گفت: - Çok güzel! <<خیلی هم خوبه!>> و ادامه داد: - gel ve otur <<بیا بشین.>> سوگل با لبخند کنارش نشسته و چای خود را کنار چای کایان گذاشت کایان هر دو کاکائو را باز کرده و یکی را به سمتش گرفت، سوگل که تمام حواسش به کارهای او بود با یادآوری صبح و حال خرابش درحالی که لبش را به دندان میگرفت رو به کایان گفت: - راستی امروز صبح! کایان در حالی که نمیخواست قضیه صبح بازگو شود انگشتش را بالا گرفته و نزد دماغش برد و گفت: - Hey! Sabahın gitmesine izin verin ve anın tadını çıkarın! <<هیس! صبح رو ولش کن از الانت لذت ببر!>> سوگل تمام فکرش نزد کایان بود که صبح با وضعیتی نابسامان خانه را ترک کرد و اینک به طوری لبخند میزد که انگار صبح هیچ اتفاقی نیفتاده بود! -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و پنج - دنیز خیلی کایان رو دوست داره تو هم به اندازه اون دوستش داری؟ امل که اصلاً متوجه صحبتهای سوگل نشده بود سری تکان داد، سوگل متوجه شد که معنی حرفش را نفهمیده پس لبخندی زد و دوباره به کایان و بچهها خیره شد. دهانش خشک شده بود، همان لحظه از جایش برخاسته و به سمت آشپزخانه رفت قصد داشت یک لیوان چای بنوشد همانطور که وارد آشپزخانه میشد رو به افرا گفت: - افراجان میشه یک لیوان چای بدی به من؟ افرا در حالی که دستی به روی لباس مخصوصش میکشید گفت: - بله خانم حتماً. سوگل کمی جلوی در آشپزخانه بزرگ و عریضشان ایستاد و منتظر ماند پس از اینکه افرا یک لیوان چای داغ برایش ریخت لیوان را به سمت او گرفته و گفت: - بفرمایید. چای را گرفته و تشکر کرد و به سمت پذیرایی که سمت راست خانه قرار داشت قدم برداشت همه داخل پذیرایی نشسته و کایان نیز به جمعشان اضافه شده بود، سوگل نگاهی سرسری به اطراف انداخت عمه میان جمع نبود پس با خیال راحت پا به جمع گذاشت. کایان روی مبل راحتی لم داده و دستش را روی دسته مبل قرار داده بود در حالی که پایش را روی پای دیگرش میانداخت با دیدن سوگل لبخند مخصوصش روی لبش نشست و در حالی که به فکر مسخره بازی بود رو به سوگل گفت: - Kuzenim Seogil'e, bana biraz çay koydun mu? <<به- به دخترعمو سئوگیل، برای من چایی ریختی؟>> سوگل که جا خورده بود وقتی دست دراز شده کایان را دید، تنها چیزی که به ذهنش رسید یک لبخند کوچک بود، خندید و لیوان را به سمت کایان گرفته و گفت: - بفرمایید نوش جان من برای خودم میریزم. کایان لیوان را از دستش گرفته و همانطور داخل دستش نگه داشت نویان سعی داشت لیوان چای را از او بگیرد کایان اجازه نداده و خواست از جایش بلند شود که راحله با صدای بلند گفت: - افرا یک سینی چای بیار! کایان در حالی که نگاهش به نایلون خوراکیها بود با خود گفت: - Keşke bu çayın yanında yiyecek bir kakao çekirdeğim olsaydı <<کاش یه دونه کاکائو برمیداشتم تا با این چای بخورم.>> پس از این رو از جایش بلند شد تا به سمت آسلی و دنیز که در حال رفتن به طبقه بالا بودند برود و یک کاکائو از داخل نایلون بردارد همین که قدم اول را برداشت نویان پایش را با شیطنت و خنده دراز کرد تا کایان به پایش برخورده و زمین بخورد. کایان دقیقاً زمانی متوجه شد که کار از کار گذشته بود همین که قدم دوم را برداشت با برخورد به پای نویان کمی بالا پریده و بعد به زور توانست جلوی افتادنش را بگیرد کمی از لیوان چای روی زمین ریخته و خنده نویان باعث شد که همه توجهشان به آنها جلب شود کایان لبخندی زد و گفت: - Sonunda intikamını aldın <<بالاخره انتقام گرفتی.>> با خنده نویان سوزان نیز به خنده افتاد خنده کایان هنوز تمام نشده بود که نگاهش به ایلناز که در بغل سوزان خوابش گرفته بود افتاد و رو به سوزان گفت: - Susan, İlanaz uyanınca Deniz ve Aslı'ya aldığım yiyeceklerin bir kısmını ona ver <<راستی سوزان وقتی ایلناز از خواب بیدار شد از اون خوراکیهایی که برای دنیز و آسلی گرفتم بهش بده .>> و بعد در حالی که دستش را آماده میکرد تا یک پس گردنی محکم به گردن نویان بزند رو به نویان گفت: - Bu da senin <<این هم مال تو.>> و همان لحظه یک پس گردنی محکم را حواله گردن او کرد! -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
چهل و چهار مهناز و بیوک از اینکه عمه خانوم فاتح را مقصر ندانسته بود خوشحال از جایشان برخاسته و رو به بکتاش گفتند: - خوب دیگه حال عمه خانوم خوب شده بیزحمت ما هم بریم. بکتاش لبخندی زد و درحالی که از روی مبل سلطنتی برمیخاست گفت: - واقعاً ببخشید که این اتفاقها افتاد. سعی کرد روی صحبتش با هر دو برادرانش باشد لبخندی زده و دوباره گفت: - جونن دیگه این اتفاقها میافته! لطفاً خودتون رو ناراحت نکنید، از حرفهای عمه هم ناراحت نشید یکم سختگیرند ایشون. کایان بیهدف در حال قدم زدن بود اما از حرفهایی که عمه خانوم به او زده بود بسیار ناراحت شده بود همانطور که دستانش را داخل جیبهایش فرو میبرد وارد یک کافی شاپ شد و روی اولین صندلی نشست. همانطور که به صحبتهای عمه فکر میکرد نگاهش به دکوراسیون کافه بود که تماما با رنگ فهوهای کار شده بود. گارسون به سمت میزش آمده و با احترام پرسید: - چی میل دارین. کایان سرش را بالا برده و یک قهوه ترک سفارش داد نگاهش به افراد آنجا بود، دختر و پسرهای جوانی که با خنده روزشان را سپری میکردند اما کایان تا به حال نتوانسته بود با هیچ دختری ارتباط بسیار نزدیکی داشته باشد چرا که همیشه از دختری خوشش میآمد که مثل خودش شوخ طبع و در حال خنده باشد در زمانی که در استانبول در حال تحصیل بود دخترهای زیادی با او دوست بودند، همکلاسیهایش که او را همیشه شوخ طبع و در حال مسخره بازی میخواندند با همه آنها رابطه صمیمی و دوستانه داشت اما هیچگاه به قول خودش رل نزده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و پس از اینکه گارسون قهوه را آورد آن را سر کشید، همیشه عاشق قهوه ساده بود قهوهای که زیاد شیرین و یا زیاد تلخ نباشد. تا عصر داخل خیابان قدم زد و حتی ناهار هم نتوانست بخورد اصلاً میل به غذا نداشت همیشه کارش این بود وقتی که عصبانی میشد باید قدم میزد تا عصبانیتش را فراموش کند گاهی یک نخ سیگار نیز او را آرام میکرد، قدم زدن در این چند ساعت نیز رویش تاثیر مثبت گذاشته بود و کم- کم اعصاب خوردیهای صبح را فراموش کرده و سعی داشت به خانه برگردد سوزان و آسیه چندین بار با او تماس گرفته بودند اما حوصله جواب دادن به آنها را نداشت، گوشی را خاموش کرده و به قدم زدنش ادامه داد ساعت ۵ عصر بود که تصمیم گرفت به خانه بازگردد همانطور که پیاده راه میرفت جلوی یک فروشگاه ایستاده و وارد شد یک نایلون پر از خوراکی برای دنیز و آسلی خریده و سعی کرد لبخندش را روی صورت حفظ کند از آنجایی که دل رحم و مهربان بود هیچ نمیخواست با عمه رفتار بدی داشته باشد پس با تلاش به اینکه مثل یک فرد عادی رفتار کند وارد عمارت شد. نفسی بلند سر داد و پس از اینکه با سرایدار عمارت احوالپرسی کرد خندید و با دست روی شانه او زده و گفت: -Yorgun olma <<خسته نباشی >> و به سمت ساختمان حرکت کرد درحالی که میخواست کفشش را از پا در بیاورد در ساختمان باز شده و قدیر از در خارج شد کایان سلام کرد قدیر هنوز هم از دستش عصبانی بود اما رو به او سلام کرده و پرسید: - Neredeydin, neden öğle yemeğine gelmedin? <<کجا بودی چرا ناهار هم نیومدی.>> کایان سری تکان داده و جواب داد: - Dışarıda işlerim vardı <<بیرون یکم کار داشتم.>> و سپس وارد خانه شد، همه در سالن پذیرایی جمع بودند به جز عمه هاریکا! رو به همه سلام کرده و وقتی دنیز و آسلی را درحال بازی دید کیسه پر از خوراکی را بالا گرفته و تکان داد و با خنده به سمتشان حرکت کرد، هر دو با خوشحالی به سمت کایان دویدند و خوراکیها را از دست او گرفته و هر دو او را بغل کردند، همه نگاهشان به کایان بود سوگل درحالی که با لبخند کایان را مینگریست با لبخند رو به امل گفت: -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
چهل و سه صبح شده و طبق معمول همه دقیقاً زمان صبحانه دور میز جمع شده بودند کایان در حالی که زخمهایش هنوز هم درد شدیدی داشت دستی به صورتش کشیده و روی صندلی پشت میز نشست کاملاً متوجه نگاههای سرد و بیروح جمع به خود بود ولی به روی خود نیاورده و به آرامی مشغول خوردن صبحانه شد عمه خانوم با اینکه وضعیت جسمانی اش زیاد خوب نبود اما سر میز حاضر شده بود، چیزی نگفته و خوردن صبحانه را از سر گرفت پس از اتمام صبحانه قبل از اینکه کسی از سر میز بلند شود عمه خانوم شلیک سخنانش را رو به کایان شروع کرد و با صدای بلندی گفت: - Kayan, bu eve girdiğin şu birkaç günde bu evin düzenini bozdun, lütfen hareket ve davranışlarına dikkat et, şu ana kadar bu evde herhangi bir kavga, tartışma yaşanmadı ama dün sabah eve girdin. ne kötü bir durum ki kavga başlatmışsın, geceden olmuşsun! Önce kendini durdur <<کایان توی این چند روزی که وارد این خونه شدی نظم این خونه رو به هم ریختی، لطفاً مراقب اعمال و رفتارت باش، تا به حال توی این خونه دعوا و مرافعه رخ نداده بود اما دیروز صبح با وضعیت بدی که دعوا راه انداخته بودی وارد خونه شدی اون هم که از شب! یکم جلوی خودت رو بگیر.>> کایان با بهت اول به عمه سپس به جمع خیره شد، گویی روی صحبت عمه با یک پسر بچه ۱۰ ساله بود، صحبتها را آنقدر با لحن تندی گفته بود که کایان با دهانی نیمهباز و با ناراحتی از جایش برخاست، نمیخواست با عمه رو در رو شده و صحبتی ناخوشایند به او بگوید اما پس از شنیدن این جمله عمه که خطاب به او گفت: - لطفاً لیاقت داشته باش که فامیلی اردوغان رو داشته باشی. چشمهای کایان گرد شده و اخمش غلیظتر شد، دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و در حالی که میخواست احترامش را حفظ کند با صدای نسبتاً بلندی گفت: - Lütfen bana emir vermeyin.Dünkü kavga sadece Fatih'in bencilliği yüzündendi, kavga başlatmak istemedim <<لطفاً به من دستور ندین دعوای دیروز فقط به خاطر خودخواهیهای فاتح بود، من نمیخواستم دعوا راه بندازم.>> این را گفته و از بقیه جدا شده و به سرعت از خانه خارج شد فلور امل و سوگل که دیروز شاهد دعوای آن دو بودند کامل میدانستند که فاتح زورگویی کرده بود اما چیزی نگفته و همانطور سر میز نشستند سوگل که از حرفهای عمه به شدت ناراحت شده بود خیلی دلش میخواست به دنبال کایان رفته و با او حرف بزند اما از پدرش میترسید پس همان جا پشت میز روی صندلی نشست. تا زمانی که عمه از جایش بلند نشده بود کسی از جایش بلند نشد و وقتی عمه برخاسته و به سمت اتاق رفت همگی در حال پچ- پچ از جایشان بلند شدند. کایان چند پله حیاط را سپری کرده و در حالی که دستش را به نرده میگرفت برگشت و با خشم به عمارت زل زد، خیلی از حرفهای عمه ناراحت شده بود دستانش را داخل جیبش قرار داده و با اخم به سمت در خروجی حیاط قدم برداشت مگر تقصیر او بود که فاتح دیوانه شده و به زد و خورد پرداخته بود. با خود گفت: - Bu teyze muhteşem! Kimin hatası olduğunu bilmiyorsun, neden bana takılıp kalıyorsun? <<این عمه خانم هم عجب پرروعه! تو که نمیدونی تقصیر کیه چرا به من گیر میدی.>> در حالی که یک تکه سنگ را با پایش به شدت ضربه زد دوباره با حرص گفت: - Benden daha kısa bir duvar bulamadın ve tüm açgözlülüğünü üzerime döktün! <<مرده شور همتونو ببرن دیوار کوتاهتر از من پیدا نکردی و همه حرصت رو سر من خالی کردی!>> کاش میتوانست بازگشته و مدارکش را بردارد تا حداقل به بیمارستان رفته و کارهای انتقالی را انجام دهد اما بازگشت به خانه حرصش را شدیدتر میکرد و رودر رو شدن با عمه به این زودی او را بیشتر خشمگین میکرد پس همان جا داخل خیابان به قدم زدن پرداخته و بیهدف حرکت کرد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
چهل و دو کایان پس از اینکه وارد حمام کوچک داخل اتاق شد، یک دوش آب داغ گرفت تا خستگیاش در برود پس از اینکه دوش گرفت از اتاق خارج شد با اینکه حولهای نداشت اما همانطور با حوله کوچک دستی تن و بدنش را خشک کرده و لباس جدیدی حاوی یک رکابی مشکی و شلوار اسلش به تن کرد و حوله دستی را روی سرش انداخت تا موهایش خشک شوند سپس روی تخت دراز کشید تا بخوابد، سوگل از لحظهای که وارد اتاقش شده بود همانطور داخل اتاق قدم میزد نمیدانست چرا اعصابش انقدر خورد است از همان چند لحظه پیش که کایان به آسیه گفت به سوگل بگید بیاد اینجا، افکارش درهم بود. یعنی چهکار میتوانست با او داشته باشد کمی این پا و آن پا کرد و در آخر از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد چند قدم به سمت در بالکن کایان برداشت و وقتی در را باز دید زیر چشمی نگاهی به داخل اتاق انداخت اتاق را کامل از زیر نظر گذراند اما کایان داخل اتاق نبود دقیقاً زمانی به اینجا آمده بود که کایان تازه وارد حمام شده بود کمی داخل بالکن قدم برداشت و بعد روی صندلی نشست و منتظر شد پس از چند دقیقه دوباره داخل را نگریست و وقتی کایان را دوباره داخل اتاق ندید با پشیمانی به اتاق خودش برگشته و سعی کرد بخوابد. پزشک بالای سر عمههاریکا ایستاده و به سمت پسرها برگشت، درحالی که کیفش را جمع میکرد گفت: - ببینید آقایون ایشون دیگه سنشون رد شده نباید بهشون استرس و فشار عصبی وارد بشه به علت استرس عصبی فشارشون افتاده و حالشون بد شده لطفاً کمی مواظبش باشید ایشون الان به استراحت نیاز دارند. بکتاش که از همه به عمه نزدیکتر بود کنارش نشسته و دستش را گرفت در اثر سرم و آمپولهایی که به عمه تزریق شده بود حالش کمی بهتر شده بود اما هنوز هم چشمانش بسته بود دکتر گفت: - خب دیگه من میرم جای نگرانی نیست اما حتما مواظبش باشید. بکتاش تشکر کرده و پزشک را راهنمایی کرد آن دو که از اتاق خارج شدند بیوک از جایش بلند شده و به سمت قدیر آمد در حالی که اخم مابین ابروانش دیده میشد به سمتش خم شده و گفت: - این چه مسخره بازی بود که پسرت درآورد؟ قدیر آب دهانش را قورت داد و سعی کرد آرام باشد سپس رو به بیوک گفت: - از کجا میدونی که تقصیر پسر من بوده من چه میدونم برای چی با هم دعوا کردن؟ بیوک دست به کمر کنارش ایستاده و جواب داد: - پسر من اهل این کارها نیست اون هیچ وقت اهل زد و خورد و دعوا و جنگ نبوده و نخواهد بود، قدیر مواظب پسرت باش نمیخوام بیشتر از این اعصابم رو خورد بکنه. قدیر که بهش برخورده بود سعی کرد جلوی دهانش را بگیرد چرا که عمه خانوم حتماً به هوش بوده و صدای آنها را میشنید، چیزی نگفت و فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد و سریع از اتاق خارج شد، در حالی که پلههای عریض عمارت را تند- تند بالا میرفت به اتاق کایان رسیده و بدون در زدن در را باز کرد با دیدن اتاق خالی و صدای شرشر آب که از داخل حمام میآمد دستش را مشت کرده و دندانهایش را به هم فشرد و از اتاق خارج شد شب سختی بود اما بالاخره گذشت و صبحی دیگر فرا رسید بیوک نیز به خاطر عمه و حال بدش شب را به همراه خانواده در عمارت سپری کرد -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل و یک به سختی خود را به اتاق کایان رساندند که همزمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و دنیز با دیدن کایان با صورتی خونآلود و کمری خم شده به سمتش دویده و گفت: - ne oldu kardeşim <<داداش، چی شده؟>> کایان سرش را بلند کرده و گفت: - Hiçbir şey, bira, hiçbir şey, iyiyim <<هی! هیچی، خوبم.>> اما دنیز شروع به گریه کرد و با سرعت کایان را بغل کرده و گفت: - Neden bu hale geldin? <<چرا اینطوری شدی!>> کایان نفسی از روی درد کشید و گفت: - Hiçbir şey olmadı diyorum, mavi gözlü! <<میگم هیچی نشده چشم آبی!>> به سختی وارد اتاق شده و آسیه کایان را روی تخت نشاند. سریع دستمالی آورده و مشغول پاک کردن صورتش شد، سوگل همانجا پشت در ایستاده و از لای در به آنها خیره شده بود، همانطور که بسیار عصبانی بود، همانقدر هم از زخمی شدنش ناراحت شده بود، از خودخواهی فاتح اعصابش درهم بود، فاتح از کودکی دلش میخواست چیزی که میخواهد را به زور به دست آورد و باید حرف- حرف او میشد، چرا که همه چیز را به هم میریخت تا چیزی که میخواهد را بگیرد و زورش را به همه نشان دهد. همیشه میگفت: - حرف باید حرف من باشه! سوگل سری تکان داد و افکار گذشته را از ذهنش دور کرد، هنوز از گوشه در کایان را مینگریست که با مظلومیت روی تخت نشسته و سرش پایین است و آسیه و سوزان درحال تمیز کردن صورتش و نوازش و نصیحت او هستند. امل و دنیز نیز یک گوشه نشسته و درحال اشک ریختن بودند. کایان رو به آسیه گفت: - Anne lütfen git, biraz dinlenmek istiyorum <<مامان لطفا برید میخوام یکم استراحت کنم>> آسیه همانطور که نگاهش به زخمهای صورت کایان بود ازش پرسید: - Ne olduğunu ve neden kavga ettiğini söylemek istemiyorsun <<نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاد برای چی دعوا کردید >> کایان دستی روی شانهاش کشید و گفت: - bırak anne <<ولش کن مامان.>> آسیه و امل در حالی که از جایشان برخاسته بودند به سمت در رفتند کایان رو به آسیه گفت: - Anne, Seogil'e söyle bir dakikalığına buraya gelsin! <<مامان یه دقیقه میگین سئوگیل بیاد اینجا!>> آسیه در حالی که برمیگشت دستش را به کمرش زده و در حالی که یک ابرویش را بالا فرستاده بود گفت: - Sohbet etmişsin oğlum, Sogol'u istiyorsun, aşağıda neler olduğuna neden bakmıyorsun? Senin yüzünden yatağa o şekilde düşen Hanım Teyze, şimdi Bektaş Amca da sana çok üzgün ve kızgın, lütfen başkalarının öfkesini daha fazla kışkırtacak bir şey yapma! <<تو چت شده پسر، سوگل رو میخوای چیکار نمیبینی پایین چه خبره؟ عمه خانوم که به خاطرتون اون طور روی تخت افتاده الان عمو بکتاش هم از دستتون خیلی ناراحت و خشمگینه لطفاً یه کاری نکن که خشم بقیه رو بیشتر از این برانگیخته کنی!>> سوگل سریع از گوشه در کنار رفته و وارد اتاق خود شد همان موقع آسیه و امل از اتاق بیرون آمدند و پشت سرش دنیز نیز از اتاق خارج شد. سوزان هنوز داخل اتاق بوده و نگاهش همانطور روی زخمهای کایان و کثیفی اتاق در حرکت بود. از جایش برخاسته و یک به یک لباسهای به هم ریخته کایان را از روی زمین برداشته و تا کرد و درحالی که آنها را داخل کیف دستی قرار میداد گفت: - Sabahki kavganın da bu çocukla olması mümkün değil mi? <<نکنه دعوای صبح هم با این پسره فاتح بوده؟>> کایان دستش را به صورتش گرفت سوزش بدی داخل دهانش حس میکرد و پای چشمش درد شدیدی داشت. صورتش را کمی ماساژ داده و از آنجایی که سوزان را نزدیکترین کَس به خود میدانست، همه ماجرا را برایش تعریف کرد، سوزان اخم کرده و همانطور که به سمت کایان نزدیک میشد گفت: - Bu çocuk çok kendini beğenmiş, bu büyük kavga boşuna olmuş, şu haline bak, elbiselerin yırtılmış, değiştir şu gömleği <<این پسره چهقدر از خود راضیه این دعوای بزرگ به خاطر هیچی اتفاق افتاده ببین وضعیتت رو، لباسهات هم پاره شده، بلندشو- بلندشو این پیراهن رو عوض کن.>> کایان که تقریباً روی تخت دراز کشیده بود کمی خود را جابجا کرده و در حالی که دست سوزان را میگرفت به کمکش از جایش برخاست پیراهن را با یک حرکت از تنش درآورده و روی زمین انداخت و در حالی که پیراهن جدید را از سوزان میگرفت گفت: - Bekle, duş alacağım <<صبر کن برم یه دوش بگیرم.>> سوزان لباس پاره و کثیف را از روی زمین برداشت همانحین کایان دوباره گفت: - Lütfen balkon kapısını açın, sıcaktan boğuldum <<لطفاً در بالکن رو باز بزار خفه شدم از گرما>> سوزان در بالکن را باز کرده و از اتاق خارج شد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت چهل قدیر داد زد: - kapa çeneni <<خفه بشید!>> ولی فاتح گویی نشنیده و درحال غرش بود، رفتار سوگل با کایان برایش زیادی سنگین بود، چرا که سالها بود خواستار ارتباط با سوگل بوده و سوگل هیچگاه به او چراغ سبز نشان نمیداد. فاتح در دل غرید: - حالا این پسره لش، دو روز نشده که اومده، صبح توی ماشین براش میرقصید! چه سئوگیل- سئوگیل هم صداش میکنه! قدیر و نویان کایان را به طرفی کشیده و بویوک و بکتاش فاتح را رام کردند اما زبان فاتح رام نمیشد، هرچه از دهانش درمیآمد میگفت. ناگهان صدای غرش شدیدتری به گوش رسید که غرید: - yeterli <<بسه!>> عمه هاریکا درحالی که عصا را به سمتشان تهدیدوار گرفته بود گفت: - قدیر، جلوی پسرت رو بگیر، بویوک با تو هم هستم. درحالی که سعی داشت حتی شده به زور به جمع سکوت ببخشد، دستش به سمت قلبش رفته و تلو- تلو خوران به سمت عقب رفت و درحالی که نرده را میگرفت به زمین افتاد. قدیر بکتاش و بویوک، پسرها را ول کرده و به سمت عمه هاریکا دویدند، یکی دستش را و دیگری زیر بازویش را گرفته و به کمک هم وارد ساختمان شدند. آسیه کنار کایان ایستاده و با اشکی که از گوشه چشمش میچکید، لباس و صورت خونی کایان را مینگریست، مهناز هم درحال پاک کردن خون صورت فاتح بود و زیر چشمی به کایان که به شدت اخم کرده بود نگاه میکرد. هرچه سوزان و آسیه از کایان سوال میکردند که چه شده هیچ جوابی نمیداد! سوگل به سمت کایان آمده و دستمالی به سمتش گرفت تا آن را گرفته و خون صورتش را پاک کند که با نگاه غضبآلود فاتح روبه رو شد، فاتح خود را از دست مادرش رها کرده و با اخم و به سرعت از آنجا دور شد. صدای مهناز و فلور شنیده میشد که فاتح را صدا میکردند اما او جوابگو نبوده و عمارت را با هزار فکر ناجور ترک کرد. درحال خروج از عمارت با خود گفت: - چرا باید سوگل خودش رو برای کایانِ تازه از راه رسیده شیرین کنه. داخل ماشینش نشسته و شیشهها را پایین داد و غرید: - چه دستمال هم میگیره جلوش، دختره بیشعور، پسره منو کتک زده میمردی برا من دستمال بیاری. دستش را محکم به فرمان کوبیده و آنجا را به قصد خانه مجردیاش ترک کرد. بکتاش و بویوک عمه را به یکی از اتاقهای طبقه زیر برده و روی تخت خواباندند، بکتاش سریع از افرا خواست تا یک لیوان آب قند بیاورد و رو به راحله که کنارشان ایستاده بود گفت: - زنگ بزن به دکتر خونوادگیمون! راحله از اتاق خارج شد تا تماس بگیرد، وضعیت عمه خوش نبوده و چشمانش بسته بود قدیر مقداری آب روی صورتش پاشید ولی به هوش نیامد. پس از اینکه تکانی به عمه داد سرش را برگرداند و با بویوک چشم در چشم شد. هیچیک نمیدانستند چه باید بگویند، پسرانشان به دلایل نامعلومی درحال کتککاری بودند و این دو از این موضوع بسیار خشمگین! سوزان درحالی که سعی داشت دست کایان را بگیرد گفت: - بیا بریم اتاقت، اینجا نایست. نگاه آسیه به فلور و مهناز بود که بیحرف اما با خشم آنها را مینگریستند، دست کایان را گرفت و درحالی که کایان از زور درد تلو-تلو میخورد او را بدون حرف به سمت عمارت برد. با اینکه فاتح تنها یک سال از کایان بزرگتر بود اما زورش بسیار بوده و طوری کایان را زده بود که نای تکان خوردن هم نداشت. کایان با خشم گفت: - Anne bırak beni, kendim giderim <<مامان ولم کن خودم میرم.>> آسیه دستش را محکمتر گرفته و بوسهای رویش نشاند. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت سی و نه فاتح با حرص و صدای بلند گفت: - Bu kızın adı Sogle, ona Seogil demeye hakkınız yok <<این دختر اسمش سوگله حق نداری سِئوگیل صداش کنی.>> کایان ازلابهلای دندان زیر لب غرید: - Bütün acın bu mu? böyle mi istiyorsun Hayalinize asla ulaşamayacaksınız! Kime istersem onu ararım, bunun seninle hiçbir ilgisi yok <<همه درد تو اینه؟ اینطور میخوای؟ هیچ وقت به آرزوت نمیرسی! من هر کی رو هر طور که بخوام صدا میکنم به تو هیچ ربطی نداره.>> فاتح نزدیکش شده و یقهاش را گرفت و گفت: - Eğer sabahki kavgayı hatırlamazsan, sana bir avuç dolusu para veririm, böylece hayatının geri kalanında hatırlamazsın <<دعوای صبح که یادت نرفته مشتی حواله صورتت میکنم که تا آخر عمرت یادت نره.>> کایان با شنیدن این حرف عصبی شده و در حالی که خشم تمام جانش را گرفته بود شمرده شمرده گفت: - Bak, birisiyle kötü bir duruma düştün <<ببین بد جایی با بد کسی در افتادی.>> پس از اتمام جملهاش کمی عقب رفته و یک آن مشتش را محکم و با سرعت به صورت فاتح کوبید، فاتح در حالی که دستش روی دهانش بود سرش به شدت به سمت دیگر چرخید ولی سریع خود را جمع کرده و به سمت کایان خیز برداشت و او را محکم هول داد به طوری که کایان نتوانست تعادلش را حفظ کند و به نردهها خورد، دعوا از سر گرفته شد و هر کدام با مشت و لگد به جان یکدیگر افتادند، این میان سوگل امل و فلور بودند که با دیدن آن دو در حال زد و خورد با صدای بلند جیغ زده و هر کدام چیزی میگفتند. کایان لگدی به پای فاتح زد و با این کار فاتح به پشت به زمین افتاد، کایان به سرعت خیز برداشت و روی شکمش نشست و چند مشت به صورتش زد. فاتح سعی میکرد از زیر دستش بیرون بیاید اما نمیتوانست تا اینکه او را هل داده و صحنه برعکس شد، حالا کایان بود که از فاتح کتک میخورد، فلور داد میزد و امل گریه میکرد، سوگل هرچه سعی کرد نتوانست چیزی به آنها بفهماند پس به سرعت به سمت عمارت دویده و در را باز کرد. همان حین بود که صداها به گوش بقیه رسید، سوگل نفس- نفسزنان آب دهانش را قورت داد و گفت: - کشتن، اینا همدیگه رو کشتن، بابا تو رو خدا بیاین. همگی سریع از جا برخاسته و به سمت حیاط دویدند، عمه که حرف داخل دهانش ماسیده بود نفس خشمگینی کشیده و از جایش جم نخورد اما بقیه همگی دویده و کایان و فاتح را غرق خون درحال کتککاری دیدند. قدیر و بویوک تندتر دویده و هر کدام پسرانشان را گرفتند، تمام سعیشان این بود که آن دو را از هم جدا کنند اما مگر فاتح دستبردار بود. نویان و سوزان نیز با شنیدن صدا دویده و خود را رسانده بودند و نویان سریع به سمتشان دوید. فاتح غرید: - Burada bitmiyor <<اینجا تموم نمیشه.>> کایان که هنوز نفسهایش نامنظم بود درحالی که خون از کنار لبش جاری بود گفت: - Seni öldüreceğim <<میکشمت>>