رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    520
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. پارت ۱۶۲ کایان پس از چند دقیقه درحالی که یک لیوان چای در دست داشت، مشباهای پر از لباس را برداشته و گفت: - Affedersiniz, odama gidip kıyafetlerimi değiştirebilir miyim? <<منو ببخشید، اگه میشه برم اتاقم، لباسام رو جابجا کنم.>> عمه خانم سری تکان داده و گفت: - باشه می‌تونی بری. کایان به آرامی از روی مبل برخاست و شلوارش را تکانده و نامحسوس چشمکی به سوگل زد، قصدش این بود که از او بخواهد تا به اتاقش بیاید. نمی‌دانست سوگل متوجه شده یا نه، با این حال از آنها عبور کرده و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. وارد اتاقش شد، پنجره اتاق بازمانده و هوای اتاق را کمی سرد کرده بود، به سمت پنجره رفته و نگاهی به بیرون انداخت، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وارد این اتاق شده بود، انگار نه انگار که چندین ماه از آن روز گذشته. پنجره را بسته و وسایلی که خریده بود را روی تختش قرار داد، یکی از نایلون‌ها که داخلش جعبه‌ای قرار داشت، متعلق به سوگل بود. نگاهش به در بوده و هر آن منتظر بود که سوگل وارد اتاق شود، که همینطور هم شد. سوگل سریع نگاهی به اطرافش کرده و وقتی طبقه دوم را خالی دید به سرعت وارد اتاق کایان شده و در قهوه‌ای رنگ و عریض را آرام به هم کوبید. با ناز به سمت کایان قدم برداشته و همانطور که کمی عشوه به چشمانش ریخته بود، لبخند زیبایی زده و موهایش را پشت گوشش انداخت. کایان نتوانست از آن همه ظرافت چشم بردارد پس همانطور که به موهای سوگل که روی شانه‌اش ریخته بود نگاه می‌کرد، دستش را روی تخت زده و گفت: - gal otor. <<بیا بشین اینجا.>> سوگل نگاهی به سرتاپای کایان انداخت، با اینکه کت و شلوار به تن نداشت اما شلواری کتان با پیراهن زرشکی خوش دوخت، تنش کرده و جذابیتش چندین برابر شده بود لبش را داخل دهانش کشیده و تحسین وار نگاهی دیگر به تیپ کایان انداخت. سپس روی تخت نشسته و کمی خود را به سمت کایان سر داد، هنوز نگاهش به کیسه‌های پر از لباس بود. با ذوق یکی یکی کیسه‌ها را باز کرده و گفت: - وای کایان چه هودی‌های خوشگلی گرفتی. یکی یکی لباس‌ها را بالا می‌گرفت و به سمت تن کایان می‌برد، همه را که دید نگاهش به بسته‌ای افتاد که هنوز باز نکرده بود، سریع دستش را به سمت بسته برده و گفت: - این چیه؟ پس از باز کردن بسته جعبه‌ای دید که به رنگ قرمز بوده و رویش گل‌های مخملی کار شده بود به سرعت در جعبه را باز کرد و با دیدن جعبه پر از لوازم آرایشی چشمانش برق زده و با تعجب به کایان چشم دوخت. کایان که دیگر لبخند به صورتش اضافه شده بود درحالی که لپ سوگل را می‌کشید گفت: - Bu senin için güzel mavi gözlüm <<اینا برای توئه، چشم آبی قشنگم.>> سوگل با ذوق وسایل را زیر و رو کرده و درحالی که همه نوع لوازم آرایشی داخل جعبه می‌دید با هیجان گفت: - وای کایان دستت درد نکنه، تو خیلی خوبی! سپس نتوانست جلوی خود را بگیرد و به سرعت بغل کایان پرید. هیجان‌زده همانطور که خنده از روی لبانش محو نمی‌شد گفت: - تو خیلی خوب بلدی خوشحالم کنی. خند کایان پررنگ‌تر شد و درحالی که دستش را روی موهای سوگل می‌کشید، جواب داد: - Bunları bulmak için pek çok yer aradım, hiçbir yerde ekipmanları bu kadar eksiksiz değildi <<خیلی جاها رو گشتم تا اینا رو پیدا کنم، هیچ جا انقدر تکمیل نبود وسایلشون.>> سوگل نگاهی دیگر به وسایل کیوت و طرح‌دار انداخت، همانطور که کایان را محکم‌تر بغل می‌کرد گفت: - خیلی خوشم اومد، واقعا دستت درد نکنه. پس از جدا شدن از کایان یکی یکی وسیله‌های آرایشی را برداشته و جلوی آینه به امتحان کردنشان پرداخت، این کار باعث شد کایان با شیطنت از جایش بلند شود.
  2. پارت ۱۶۱ بالاخره چند روز گذشت، در این چند روز کایان کارهای سربازی را انجام داده و از بیمارستان مرخصی کامل گرفت خوشنود از اینکه به گفته عمه خانم و بکتاش همه چیز درست خواهد شد. این چند روز حتی فاتح یک بار هم به آنجا نیامده بود، چرا که با دیدن کایان و سوگل روی تصمیمش که محو کردن کایان از روی زمین بود مصمم می‌شد. هوا کم کم رو به سردی بوده و کایان درحالی که چند عدد هودی و سویشرت برای خود گرفته بود وارد عمارت شد. اولین نفری که به استقبالش آمد سوگل بوده و سپس دنیز و آسلی پشت سرش آمدند حال دنیز کاملاً خوب شده بود ولی حواس کایان کاملاً به او بوده و مسکن‌ها و داروهایش قرار بود تا یک ماه ادامه‌دار باشد. همه را سر موقع به او می‌خوراند. سلام بلند بالایی داده و دنیز و آسلی را بغل گرفت خیلی دلش می‌خواست به جای این دو، سوگل را بغل بگیرد، اما همه حواس‌ها جمع این دو نفر بود. قدیر که از آن روز کمتر پیش آمده بود تا با کایان هم صحبت شود از اینکه بدون اجازه و بدون مشورت با او کارهای سرخودی انجام داده بود دلگیر بوده و این حق را به خود می‌داد که کایان قبل از درخواست خواستگاری از بکتاش او را در جریان بگذارد. اما این میان آسیه بود، گویی آینده کایان و سوگل را می‌دید اصلاً باورش نمی‌شد که بکتاش و عمه خانوم همچین حرف‌هایی به کایان بزنند. با اینکه سربازی رفتن درخواست بزرگی بود اما آسیه هنوز هم باور نکرده بود که عمه خانوم و بکتاش با این وصلت راضی باشند آن هم بین انتخاب کایان و فاتح. هیچ در عقل نمی‌گنجید که کایان را انتخاب کرده باشند درحالی که دامن گلدار و سفیدش را روی تنش تنظیم می‌کرد با خود گفت: - اون روز که بیوک اومده بود خیلی با بکتاش جیک تو جیک بودن نکنه بخوان یه کارایی بکنن که ما خبری ازشون نداشته باشیم؟ تردید در دل و عقلش موج می‌زد نفسش را بیرون فوت کرده و با دست به کایان اشاره کرد که کنار او بنشیند، کایان دنیز و آسلی را روی زمین گذاشته و پس از اینکه چشمکی حواله صورت خندان سوگل کرد به سمت مادرش رفته و کنار او نشست. درحالی که راحله با غرور و بکتاش با بی‌تفاوتی او را می‌نگریستند سلامی به آنها داده و مشغول صحبت با مادرش شد. آسیه از آن روز سعی می‌کرد او را متقاعد کند که نباید کارت را ول بکنی و به سربازی رفتن فکر کنی، اما کایان روی این تصمیمش مصمم بوده و برای به دست آوردن سوگل تصمیم داشت هر کاری که از دستش برمی‌آمد بکند. او و سوگل به یکدیگر قول داده بودند! پس کایان نباید زیر قولش میزد.
  3. پارت ۱۶۰ موهای سوگل زیر باران کاملاً خیس شده و چهره‌اش را جذاب‌تر کرده بودند کایان تار مویی که روی صورت سوگل بود را کنار زده و اینبار او، دستش را نوازش وار روی صورت سوگل کشید. سوگل احساس می‌کرد که قلبش داخل دهانش می‌زند، آنقدر هیجان زده شده بود که نمی‌توانست حرکتی بکند، تنها به خیره شدن به چشمان سیاه کایان اکتفا کرده بود. کایان همانطور که با احساس گرمای داخلی بدنش مواجه بود خود را به سوگل نزدیک کرده و تصمیم داشت بوسه‌ای روی گونه‌اش بنشاند، اما از آنجایی که از عکس‌العمل سوگل خبری نداشت به جای بوسه او را در آغوش کشید. سوگل نیز او را همراهی کرده و محکم خود را به کایان چسباند. محو هم شده بودند، چند ثانیه طول نکشید که صدای بکتاش به گوششان رسید: کایان سریع سوگل را از خود جدا کرد، موهای خیسش را با دستش به یک سمت هدایت کرده و دستش را به روی صورتش کشید. سوگل جلوتر حرکت کرده و رو به کایان گفت: - خدا بخیر کنه! هر دو به سمت در ورودی ساختمان حرکت کردند و بکتاش با دیدن آن دو اشاره کرد که بیاین داخل. بکتاش از آنجایی که از نقشه عمه خانم خوشنود بود لبخند یک ثانیه هم از روی صورتش محو نمی‌شد آن دو را به داخل دعوت کرده و پس از اینکه خود کنار عمه خانم روی مبل نشست به سر و صورت و لباس خیس آن دو چشم دوخت در دل تاسف بار گفت: - آخه این بی‌عرضه با چه جرعتی اومد جلوی من اون حرف‌ها رو زد اگه نقشه عمه خانم نبود می‌زدم فک و دهنش رو خرد می‌کردم. با یادآوری نقشه لبخندی دندان نما زده و رو به قدیر گفت: - می‌دونی گل پسرت چه پیشنهادی به من داده؟ قدیر که تا آن لحظه از ماجرا خبری نداشت با شنیدن ماجرا از زبان بکتاش متعجب به کایان چشم دوخت، همانطور که بکتاش در حال توضیح بود از قدیر خواست که به سریع‌ترین شکل ممکن کارهای سربازی کایان را انجام دهند. قدیر اول مخالفت کرده و خواست چیزی بگوید که با دیدن چهره التماس وار کایان سکوت کرده و از جایش برخاست. خانواده‌اش را به اتاقشان خواست تا با آنها دقیق‌تر سخن بگوید، کایان اولین نفر بود که وارد اتاق شده و سپس آسیه و پدرش پشت سرش وارد شدند. کایان درحالی که روی مبل‌ها می‌نشست پایش را روی پای دیگر انداخته و دستش را به دسته مبل تکیه داد آسیه قبل از شروع صحبت‌هایشان گفت: -Islak elbiselerini oraya koy! Herşeyi kirlettin << لباسات خیسه اونجا نشین! همه جا رو کثیف کردی.>> کایان پوفی کرده و از جایش بلند شد و چشم به قدیر دوخت. قدیر دست‌هایش را با عصبانیت داخل جیب‌هایش فرو برده و گفت: - پسر تو خجالت نمی‌کشی؟ درباره این مسائل، تنها صحبت می‌کنن؟ من باید از دهن برادرم این چیزها رو بشنوم؟ خودت نمی‌تونستی قبلش به من بگی؟ کایان سعی کرد آنها را توجیه کند که این اتفاق یهویی بوده و او هیچ تقصیری ندارد، قدیر، برادرش را خوب می‌شناخت و می‌دانست که رضایت قلبی به این امر ندارد آن روز هر چقدر قدیر و آسیه با کایان صحبت کردند هیچ فایده‌ای نداشت و کایان روی تصمیمش مصمم بوده و سوگل را برای یک عمر زندگی انتخاب کرده بود. و از این بابت که برای رفتن به سربازی اقدام کند کاملاً مصر بوده و در اولین فرصت می‌خواست که این کار را انجام دهد.
  4. پارت ۱۵۹ با غضبی که روی صورتش هویدا بود داخل ماشین نشسته و نگاهی به آینه انداخت، چشمان سرخ شده از عصبانیتش دو دو می‌زد‌. دستش می‌لرزید، اما مجبور بود محکم بایستد، برای به دست آوردن سوگل هر کاری که از دستش برمی‌آمد را می‌کرد وگرنه از شدت دیوانگی بلایی به سر خود می‌آورد. پشت سرش بیوک از عمارت خارج شده و در چند قدمی ماشین ایستاد، با دیدن حال خراب فاتح تصمیم گرفت که او را تنها بگذارد. می‌دانست که فاتح در حیاط چه صحنه‌ای دیده که این همه دیوانه شده است. از طرفی این قرارداد خیلی قرارداد مهمی بود و برای اینکه بتواند پولی را که از شرکت مقابل از او می‌خواستند جمع کند بکتاش را برای خود همراه می‌خواست و این برای فاتح ‌ پیشنهاد ویژه‌ای بود که می‌توانست بکتاش عمه خانوم و سوگل را تحت فشار قرار داده و بالاخره سوگل را به ازدواجش در بیاورد. کایان درحالی که دست سوگل را نمی‌توانست ول کند با خود به فکر فرو رفت، تازه یاد حرف‌های عمه افتاد. عمه خانم از او خواسته بود تا برای به دست آوردن سوگل به سربازی برود، اولین قدم اقدام برای رفتن به سربازی بود با اینکه مرخصی تحصیلی داشته و برای گرفتن دکترایش سربازی را عقب انداخته بود اما مجبور بود این کار را سریعا انجام دهد. لحظه‌ای به خود آمد و با خود زمزمه کرد: -Seogil'i elde etmek senin için ne zaman bu kadar önemli oldu ki onun için her şeyi yapmaya hazırsın? Bu nasıl oldu? << تو کی به دست آوردن سئوگیل برات انقدر مهم شده که حاضری براش هر کاری بکنی؟ چطور شد که اینطوری شد؟>> در این فکرها بود که صدای سوگل او را به خود آورد که گفت: - کایان بیا به هم یه قولی بدیم. حین قدم زدن دور حیاط بزرگ و باغ مانند، عمارت را دور زده و پشت پرچین‌ها ایستاده بودند، می‌شد گفت که این مکان به داخل حیاط هیچ دیدی نداشت، کایان نگاهی به اطراف کرده و وقتی لحظه را مساعد دید سوگل را به سمت خود کشیده و در نزدیک‌ترین فاصله از او ایستاد. همانطور که از صدای رعد و برق خفیف لذت می‌برد دستانش را باز کرده و زمزمه کرد: -Sana istediğin her sözü vermeye hazırım! << هر قولی که بخوای حاضرم بهت بدم!>> سوگل انگشتش را بالا آورده و ته‌ریش کایان را لمس کرد، همانطور که انگشتش را نوازش وار روی اجزای صورت کایان می‌کشید نگاهش به چشمان خمار کایان افتاد که با این حرکات خمارتر می‌شدند. یک بار لب‌هایش را باز و بسته کرده و درحالی که صورت خیس از بارانش را با آن یکی دستش پاک می‌کرد، لبخندی زده و گفت: - قول بدیم که هیچ وقت همدیگرو ول نکنیم، هر اتفاقی هم که بیفته من حاضر نیستم با مرد دیگه به غیر از تو زندگی جدیدم رو شروع کنم، تو هم باید این قول رو به من بدی! ادامه داد: - هیچ وقت به غیر از من... کایان انگشتش را بالا آورده و جلوی دماغ سوگل گرفته و به آرامی گفت: - Hey! Emin ol senden başka hiçbir kızı düşünmüyorum ve düşünmeyeceğim <<هیس! مطمئن باش که من به جز تو به هیچ دختر دیگه‌ای فکر نمی‌کنم و نخواهم کرد.>>
  5. پارت۱۵۸ بکتاش برای توجیه خود مدام درحال صحبت با عمه خانم بود، درحالی که جملات آخرش را ادا می‌کرد در اتاق باز شده و فاتح وارد شد! فاتح سریع به سمت آن دو قدم برداشته و درحالی که به بیرون اشاره می‌کرد گفت: - اینجا چه خبره؟ عمو مگه شما نگفتین که با سوگل حرف می‌زنین؟ اینا چرا دست و دست هم از اینجا اومدن بیرون؟ مگه شما به من قول ندادین؟ بکتاش و عمه سعی کردند با حرف‌هایشان فاتح را قانع کرده و او را آرام کنند، پس از اینکه توضیحات لازم را دادند فاتح پوزخندی زده و گفت: - اینا تو کت من نمی‌ره! ولی اون روزه که باید روی کایان بی‌مصرف رو ببینم، وقتی می‌فهمه همه چی دروغه که من دیگه خیلی وقته سوگل و صاحب شدم. و بعد قهقهه‌ای سر داده و از اتاق خارج شد. کایان و سوگل درحالی که هر دو از در عمارت خارج می‌شدند قدم داخل حیاط گذاشته و به سمت هم برگشتند سوگل درحالی که از هیجان درحال پس افتادن بود دستش را به ستون‌ کناری پله‌ها گرفته همانطور که به نم نم باران خیره بود گفت: - واقعاً متوجه نمی‌شم، یعنی الان ما بدون هیچ مانعی می‌تونیم در کنار هم باشیم؟ کایان دستانش را از هم باز کرده و پله‌ها را یکی یکی پایین رفت درحالی که باران به سر و صورتش می‌زد با صدای بلندی گفت: - Seogil, sen benim oldun! Her şey bitti <<سئوگیل دیگه مال من شدی! همه چی تموم شد.>> سوگل هنوز هم باور نمی‌کرد،چون هنوز حرف‌ها و تیکه‌های پدرش به کایان را فراموش نکرده بود، حتی از رفتار عمه خانم نیز تعجب کرده و احساس می‌کرد که در خواب سیر می‌کند. نکند همه این‌ها خواب بوده باشد؟ افکارش را به زبان آورده و گفت: - کایان من خوابم یا بیدار؟ فاتح همان حین از در عمارت خارج شد، با شنیدن این جمله با اینکه می‌دانست همه این‌ها نقشه است اما هنوز هم عصبانی بود با این حال رو به سوگل کرده و به جای کایان با خشم غرید: - بیداد بیداری! تا حالا بیدارتر از این نبودی! این را گفته و با خشم از کنار سوگل رد شده و درحالی که طعنه به کایان می‌زد از کنارشان عبور کرد. خشم او باعث شد که لبخند پت و پهنی روی لب کایان نشسته و لبخندش صدا بگیرد درحالی که دستش را به سمت سوگل دراز کرده بود گفت: -Canım, uyanık olduğun belli, gel buraya! << عزیز دلم، معلومه که بیداری، بیا اینجا!>> بعد از گفتن این جمله دست سوگل را که حالا به سمتش دراز شده بود گرفته و به سمت خود کشاند. هر دو زیر باران رو در روی هم قرار گرفته بودند و هیچ یک از زور هیجان هیچ حرفی برای گفتن نداشتند، فاتح حین بیرون رفتن از در اصلی بازگشته و نگاهی به آن دو دوخت که حالا کایان سوگل را بغل گرفته و از روی زمین جدا کرده بود و دور خود می‌چرخاند. خدا می‌داند که با چه شدتی در آهنین و سفید را به هم کوبیده و از زور خشم مشتش را به در کوبید. از در رد شده و همانطور که مشتش را روی در می‌کشید به دیوار رسیده و کارش را ادامه داد. درد شدیدی حس کرد. مشتش را به دیوار سیمانی می‌کشید که پس از چند ثانیه دستش زخمی شده و خون چکه چکه با آب باران روی زمین چکید. اخم کایان از درد جمع شد، سریع مشتش را داخل دست دیگرش گرفته و با عصبانیت گفت: - می‌کشمت کایان! به این بارون قسم می‌کشمت! غیرتش اجازه نمی‌داد دختری که قرار است زن او باشد الان بغل دیگری بخندد، اما برای اینکه نقشه عمه و بکتاش به هم نخورد مجبور بود سکوت کند. به ماشینش که رسید مشتش را محکم روی بدنه ماشین کوبیده و درحال نفس نفس زدن سرش را به آسمان بلند کرده و همانطور که باران به سر و صورتش شلاق می‌زد گفت: - خودت یه کاری بکن، وگرنه خودم دست به کار می‌شم. فاتح کاملاً جدی بوده و هیچ شوخی با هیچ کَس نداشت وقتی می‌گفت یکی را از روی زمین برمی‌دارم آن کار را انجام نمی‌داد و آرام نمی‌گرفت.
  6. پارت ۱۵۷ کایان که خیلی بهش برخورده بود دست سوگل را بیشتر فشرده و نفسی تازه کرد و گفت: - عمو لطفاً این حرف‌ها رو نزنید، این چیزهایی که گفتید همش مادیاته، شما خودتونم می‌دونید که سئوگیل فاتح رو دوست نداره، می‌خواین به زور اون رو به کسی بدین که هیچ علاقه‌ای بینشون نیست؟ بکتاش دستش را بالا برده و دوباره با پوزخند گفت: - بس کنین این حرف‌های صد من یه غازو! عشق و علاقه بعد از ازدواج به وجود میاد، نکنه می‌خوای بگی مثل قدیر که یه روز اومد و گفت آسیه رو می‌خواد ما هم حرفتو قبول کنیم و سوگل رو دستی دستی بدیم به تو؟ سپس لبخندی از حرص زده و گفت: - کور خوندی! تو احترام سرت نمیشه که اگه می‌شد این حرفا رو با پدرت مطرح می‌کردی نه تنهایی! تو حتی سربازی هم نرفتی، من یه تار موی دخترم رو روی شونه تو نمی‌ذارم، چه برسه به خودش! سوگل که پدرش را مصمم دید ناخودآگاه به گریه افتاده و سرش را پایین انداخت، نمی‌خواست پدر و عمه گریه‌اش را ببینند کایان با التماس رو به بکتاش گفت: - Çok güzel askere gideceğim, fark etmez, sen ne istersen olurum, senin sevdiğin kıyafetleri giyerim, senin sevdiğin davranışları yaparım ama lütfen <<خیلی خوب سربازی میرم، این که کاری نداره، هرجور شما بخواین می‌گردم، لباس‌هایی که شما دوست دارین می‌پوشم، رفتارهایی که شما دوست دارینو انجام میدم، ولی لطفاً!>> دقیقاً همین جا بود که عمه خانوم که تا این لحظه سکوت کرده بود فکری به سرش زده و دستش را بالا برده و گفت: - ساکت! خیلی خوب حرف‌های شما رو شنیدیم، الان نوبت ماست که تصمیم بگیریم. رویش را به سمت بکتاش گرفته و درحالی که هنوز نگاهش به سوگل بود با تاسف سر تکان داده و گفت: - من و بکتاش در این باره با هم صحبت می‌کنیم ولی طبق گفته بکتاش تو حتماً باید بری سربازی بری! از امروز هر کاری که من و بکتاش گفتیم رو انجام میدی، حالا تا ببینیم چی میشه. لبخندی روی لب کایان نشسته و همانطور که نگاهش را به عمه دوخته بود گفت: - مطمئن باشین هر کاری که شما بگین انجام میدم، حتماً حتماً سئوگیل رو خوشبخت می‌کنم. بکتاش با تعجب به عمه چشم دوخت و نتوانست چیزی بگوید سوگل نیز هنوز هم رد تعجب روی صورتش دیده می‌شد. کایان به سمت سوگل برگشته و درحالی که لبخندی از روی رضایت روی لبش نقش بسته بود یک بار چشمانش را باز و بسته کرده و با اطمینان گفت: - tamam <<تموم!>> این همزمان شد با صدای عمه که دوباره گفت: - زود باشین دیگه از اتاق برید بیرون. ادامه داد: - کایان در اولین فرصت کارهای سربازیت رو انجام بده، اول باید مطمئن شم که تو آدم میشی یا نه، بعد بخوام درباره این‌ها تصمیم بگیرم. سپس سوگل و کایان هر دو با رویی خندان از اتاق خارج شدند. همانطور که در اتاق بسته می‌شد بکتاش با ردی از تعجب داخل چشمانش از حرص به سمت عمه برگشت. جلوی بچه‌ها نتوانسته بود چیزی بگوید ولی لب باز کرده و سریعا گفت؛ - عمه چیکار کردی؟ هرچی من خواستم از خودم دفاع کنم و این پسره بی‌دست و پا رو از سوگل دور کنم شما همه رو به هم ریختید. عمه درحالی که عصایش را به زمین می‌زد از جایش بلند شده و دستش را به دسته مبل سلطنتی گرفته و پوزخند چندشی روی لبش نشست. همانطور که عصا را به سمت بکتاش می‌گرفت گفت: - تو چقدر بی‌عرضه‌ای پسر! هنوز نفهمیدی که میشه با یک حرف، فکر این بچه‌ها رو مشغول کرد، تا کایان بره به کارهای سربازی برسه و بخواد به جایی اعزام بشه ما عقد سوگل و فاتح رو، رو هوا خوندیم و رفته. سپس قهقهه‌ای سرداد. بکتاش که لبخند رضایت روی لبش نقش بسته بود، به افکار عمه خانم، آفرین گفته و بشکنی زده و دوباره گفت: - عمه خانم شما چقدر باهوشین، کسی باهوش‌تر و با ذکاوت‌تر از شما توی عمرم ندیدم، معلومه که سوگل مال فاتح می‌شه، این قراردادی که بویوک ازش حرف می‌زنه تموم زندگی من و شما و بویوک رو زیر و رو می‌کنه‌. بعد برای اینکه خود را قانع کند زمزمه کرد: - سوگل هم حتماً بعد از ازدواج با فاتح، عاشقش میشه، فاتح پسر لایق و خوبیه من از این بابت مطمئن هستم.
  7. پارت ۱۵۶ سوگل سرش را پایین انداخته و به گل‌های قالیچه با طرح‌های ریز و درشتش خیره شد، همانطور که بکتاش از زور عصبانیت به سمت پنجره رفته و پس از کشیدن پرده حریر سفید پنجره را باز می‌کرد دوباره زیر لب غرید: - زود باشین هرچی می‌خواین بگین، بویوک و فاتح منتظرمون هستند. کایان نفس عمیقی کشیده و آماده سخن گفتن شد، درحالی که تمام احساساتش را در صدایش جمع می‌کرد پس از اینکه دستی به گردنش کشید، ابروهایش را بالا فرستاده و با مظلومیت گفت: - Duymaktan hoşlanmayacağını bildiğim şeyler hakkında konuşmak istedim ama sana söylemem gereken şeyler bunlar <<می‌خواستم درباره چیزهایی صحبت کنم که می‌دونم از شنیدنش زیاد خوشنود نمی‌شین، اما این‌ها حرف‌هایی هستند که باید بهتون بزنم.>> ادامه داد: -من، من! و سکوت کرد، آب دهانش را با استرس قورت داده و سیب گلویش، یک بار بالا و پایین رفت، لب‌هایش را چند بار باز و بسته کرد تا حرفش را تکمیل کند اما نمی‌دانست از کجا شروع کند، انگار او نبود که یک ساعت است حرف‌هایش را حفظ می‌کند. بالاخره دل را به دریا زده و ادامه داد: - Sana Seogil'i önermek istiyorum <<من می‌خوام سئوگیل رو از شما خواستگاری بکنم.>> بکتاش با اینکه انتظار همچین جمله‌ای را از کایان داشت اما چشمانش گرد شده و ابروهایش بالا رفتند دستی به کتش کشیده و درحالی که صورتش از خشم جمع شده بود چند قدم به سمت کایان برداشته و با یک حرکت یقه او را در دست گرفت، سوگل از این کار پدرش ترسیده و بیشتر خود را به کایان چسباند. بکتاش درحالی که خون خونش را می‌خورد به آرامی کایان را تکان داده و گفت: - کایان من درباره این چیزها قبلاً با شما دوتا حرف زدم، الان هم به احترام پدرت اومدم که حرف‌هات رو بشنوم، نمی‌دونم می‌دونی یا نه، سوگل خواستگار داره، قراره که فاتح و سوگل به زودی با هم ازدواج کنند. با این حرفش سوگل با بغض دست کایان را ول کرده و گفت: - بابا خواهش می‌کنم به حرف‌های ما گوش بدین، مگه شما نمی‌خواین که من خوشبخت بشم؟ می‌دونم که با فاتح هیچ وقت خوشبخت نمی‌شم! چون علاقه‌ای به اون ندارم. بکتاش میان حرفش پریده و همانطور که کایان را ول می‌کرد به سمت سوگل خیز برداشته و تشر زد: - دختره بی‌خاصیت به فاتح علاقه نداری پس به کی علاقه داری؟ به این پسره؟ تو چی از زندگی می‌فهمی آخه؟ تو چه می‌دونی که خوشبختی و آینده‌ات چطوری باید تضمین بشه؟ کایان که حرف‌های بکتاش برایش سنگین بودند سعی می‌کرد آرام باشد، رو به بکتاش گفت: - Amca lütfen bu sözleri söyleme, biliyorum Seogil ve ben sana iki kardeş gibi birlikte olacağımıza söz verdik ama Seogil de ben de birbirimizi seviyoruz, birlikte iyiyiz, birlikte mutlu olabiliriz lütfen beni dinle <<عمو لطفاً این حرفا رو نزنید می‌دونم که من و سئوگیل به شما قول دادیم که مثل دو تا خواهر و برادر کنار هم باشیم اما هم من و هم سئوگیل به هم علاقه داریم، کنار هم حالمون خوبه، می‌تونیم در کنار هم خوشبخت بشیم، خواهش می‌کنم به حرفم گوش کنید.>> سوگل نیز تمام التماسش را داخل چشمانش ریخته و به بکتاش دوخت، بکتاش صورتش را جمع کرده و نفسی با حرص سر داد دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش موهای شانه زده‌اش را مشت کرد به سرعت به سمت کایان و سوگل برگشته و پایش را با حرص روی زمین کوبید انگشت اشاره‌اش را رو به آنها گرفته و از زیر دندان‌هایش غرید: - اگه یک بار دیگه از این حرف‌ها بشنوم من می‌دونم و شما دوتا! زندگی و آینده سوگل باید تضمین شده باشه مگه شوخیه؟ رو به کایان کرده و درحالی که از موی سر تا نوک انگشت پای او را از زیر نظر می‌گذراند، پوزخندی زده و گفت: - تو می‌خوای دختر منو خوشبخت کنی؟ تو خودت از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری می‌تونی دختر منو خوشبختش کنی؟ این را گفته و به در اشاره کرد و دوباره غرید: - اما فاتح، خیلی چیزها داره که تو نداری از تیپ و استایلش بگذریم نصف برج‌های تهران به نام فاتحه، برای خودش خونه زندگی ساخته که هر دختری آرزوش داره، هر روز قراردادهای میلیاردی با شرکت‌ها می‌بنده، وقتی اون خواستگار دخترمه انتظار داری که دخترم رو دستی دستی بدم به تو؟
  8. پارت ۱۵۵ فاتح با غرور و جذبه روی مبل کنار عمه خانم نشسته بود، بیوک و بکتاش هم درحال صحبت با یکدیگر بودند. با وارد شدن کایان و سوگل به جمع، آسیه و قدیر نیز به آنها پیوسته و تازه حواس بکتاش به سوگل و کایان که دست در دست هم به سمتشان می‌رفتند جمع شد. سریع با چشم به سوگل اشاره کرد که این چه وضعشه؟ اما سوگل توجهی نکرده و همانطور که به سمتشان قدم برمی‌داشتند به راهش ادامه داد، بکتاش هنوز هم روی سوگل چشم و ابرو می‌آمد که فاتح و بیوک اینجا نشسته‌اند و تمام تلاشش این بود که سوگل کمی رعایت آنها را بکند، اما سوگل با بی‌توجهی سرش را پایین انداخت. هر دو که به جمع رسیدند ایستاده و کایان درحالی که با خشم و غضب فاتح را می‌نگریست قبل از اینکه حرفی بزند یک دور حرف‌هایش را داخل مغزش چید. نگاهش را از لوستر بزرگ و پر زرق و برق گرفته و به آسیا و قدیر دوخت. می‌دانست که اگر بین جمع این حرف‌ها زده شود تعداد مخالف‌ها بیشتر خواهد شد پس با جدیت رو به بکتاش گفت: - Sizinle konuşmak istiyoruz, lütfen odaya veya kütüphaneye girin <<ما می‌خوایم باهاتون صحبت کنیم، لطفاً بریم داخل اتاق یا کتابخونه.>> بکتاش همین که این جمله را از دهن کایان شنید فکرهای ناجور به سرش زد، مطمئن بود که حرف‌های کایان درباره خود و سوگل است . غیر از این چه می‌توانست باشد! با حرص نفسش را بیرون فرستاده، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار داد، نگاهی خوفناک به سرتا پای سوگل که سرش پایین بود انداخت. لحظه‌ای چشمانش را بسته و با خود گفت: - ای سوگل بیشعور مخالفتت فقط به خاطر این پسر بی دست و پاست؟ تو چطوری می‌تونی حرف من رو زمین بندازی؟ درحالی که دستش را مشت می‌کرد کاملاً آماده شلیک سخنان تیزتر از چاقویش بود، قدیر که کاملا تعجب کرده بود و از قضیه هیچ طلاعی نداشت رو به آسیه کرده و زیر لب گفت: - باز چه خبره اینجا؟ کایان چی می‌خواد به بکتاش بگه؟ این را گفته و منتظر ماند قبل از اینکه کایان دوباره چیزی بگوید عمه خانم سریع گفت: - هرچی می‌خوای بگی همین جا بگو! چه حرفی می‌تونی با بکتاش داشته باشی؟ کایان که خود را پر از جسارت حس می‌کرد خواست چیزی بگوید که سوگل التماس وار چشمانش را ریز کرده و رو به پدرش گفت: - بابا لطفاً ما حرف‌هایی داریم که باید باهاتون در میون بزاریم. این بار بکتاش یک بار نفسش را کامل به بیرون فوت کرده و درحالی که از عصبانیت چهره‌اش به سرخی می‌زد با چشم اشاره کرد که یعنی برید. خود نیز حرکت کرد، هر سه به سمت کتابخانه چند قدم برداشته بودند که عمه خانم گفت: - صبر کنید من هم با شما میام. این بار چهار نفری وارد کتابخانه شدند و بویوک و فاتح و آسیه و قدیر را بین ابهاماتشان تنها گذاشتند. هم سوگل و هم کایان در دل حرف‌هایشان را کنار هم چیده و آماده صحبت شدند، همین که عمه خانم روی صندلی نشست بکتاش گفت: - Burada neler oluyor? Kayan, bana ne söylemek istiyorsun? <<اینجا چه خبره؟ کایان تو چه حرفی با من داری که می‌خوای بزنی؟>> بعد اخم‌هایش را بیشتر در هم گره زده و رو به سوگل توپید: - سوگل نمی‌خوام حرف‌هایی ازت بشنوم که از وجودت ناامید بشم.
  9. پادت۱۵۴ در این مدت چه‌قدر دوست داشت که این جملات را از دهان کایان بشنود، بهترین حسی بود که تا این سن تجربه کرده بود، با اینکه از کایان خجالت می‌کشید اما دوست داشت او نیز حرف دلش را بزند. هرچند بدون زدن حرف، کایان می‌توانست از رفتارها و کارهایش حس او را درک کند اما بهتر بود او نیز به زبان بیاورد، چرا که اگر الان جلوی پدرش نمی‌ایستاد، مطمئناً اتفاق‌های بدتری انتظارش را می‌کشید. سرش را به آرامی بلند کرده و درحالی که سعی می‌کرد به چشمان کایان زل نزند با خجالت اطراف را از زیر نظر گذراند. صدای رعد و برق مثل چند روز اخیر به گوش می‌رسید و باران چکه چکه می‌بارید، هر وقت باران می‌بارید هر دو تصمیم می‌گرفتند زیر باران قدم زده‌ و با هم سخن بگویند، اما هنوز این اتفاق نیفتاده بود. سوگل با این فکر لب‌هایش را کاملاً داخل دهان کشیده و پس از اینکه با زبان تر کرد، آب دهانش را قورت داده و با گوشه انگشت اشک‌هایش را پاک کرد. کایان تنها کسی بود که سوگل می‌توانست با او خوشبخت شود، لااقل از نظر خودش که این طور بود. لبخندی ناز روی لب نشانده و پس از چند ثانیه به چشمان کایان زل زد. کایان که همانطور منتظر جوابش بود با دیدن لبخندش، خنده‌ای کرده و به حرف‌هایش دل سپرد که گفت: - کایان تو بهترین و شوخ طبع‌ترین مردی هستی که من تا حالا دیدم، من، من... سکوت کرد و با خجالت نگاهش را دزدید، نمی‌دانست چطور ابراز علاقه بکند. کایان که این حرف را شنید لبخند پت و پهنی روی لب‌هایش نشسته و درحالی که نزدیک سوگل می‌شد، لبانش را به سمت گوش سوگل سوق داده و آرام زمزمه کرد: - sande beni sevioson dema? <<تو هم دوسم داری نه؟>> بدن یخ زده سوگل یک آن به لرز افتاد، این همه داغیه نفس کایان غیر طبیعی بود، خود را عقب کشیده و با لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. کایان با این حرکت سوگل گویی دنیا را به او داده باشند از جایش بلند شده و سوگل را نیز بلند کرد همانطور که از ته دل خوشحال بود، دستانش را باز کرده و سوگل را از روی زمین کنده و چند دور داخل اتاق چرخاند. صدای خنده بلند سوگل تمام اتاق را پر کرد. کایان وقتی سوگل را روی زمین گذاشت نفس بلندی کشیده و پرهیجان گفت: - peki hazirlan, benim ashaya gitmam lazim, baba nan konoshmam lazim. << پس آماده شو بریم پایین باید با پدرت صحبت کنم.>> ادامه داد: - dimsiry olmamiz lazim, laflarin bana soylama izin vermam. << باید محکم باشیم، نباید بزاریم، نباید بزاریم حرف‌هاشونو به ما قلب بکنن.>> سوگل قبول کرده و هر دو پس از چند دقیقه حاضر و آماده روی اولین پله ایستادند. کایان دست سوگل را گرفته و گفت: - gorkma ben yanindayam. <<نترس من پیشتم.>> سوگل که کاملا آرام شده بود دست کایان را فشرده و درحالی که قدم‌های اول را برمی‌داشتند بی هوا گفت: - خیلی دوست دارم. لبخند روی لب کایان نمایان شده و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت. سپس هر دو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردند.
  10. پارت۱۵۳ با اینکه بکتاش، قدیر و عمه هاریکا هیچ خوش نداشتند که این دو علاقه‌ای نامعقول به یکدیگر داشته باشند، اما خود به خود و ناخودآگاه این علاقه شکل گرفته بود. کایان که هنوز حرف‌های بکتاش زیر گوشش تند تند عبور می‌کردند، با دندان‌هایی به هم فشرده شده تره‌ای از موهای سوگل را در دست گرفته و گفت: - sevgil alama, sakin ol. <<سئوگیل گریه نکن، آروم باش!>> سوگل از کایان جدا شده و به تن صدایش که او را آرام می‌کرد گوش سپرده و به چشمانش چشم دوخت. کایان که از زور عصبانیت آب دهانش خشک شده بود با حرص نفسش را بیرون فرستاده و گفت: - O lanet insanlar seni hiçbir şeye zorlayamaz, ben de onlara izin vermeyeceğim <<اون لعنتی‌ها نمی‌تونن تو رو مجبور به کاری بکنن، من نمی‌ذارم.>> سوگل هنوز هم رد اشک روی صورتش باقی مانده بود دوباره گریه‌اش شدت گرفته و نالید: - بابا گفت عمو و فاتح پایین هستن، من الان برم بهشون چی بگم؟ درحالی که هق‌هق می‌کرد دستانش را روی صورتش گذاشته و گفت: - آخه شاید من کَس دیگه‌ای رو دوست دارم، شاید من با یکی دیگه خوشحالم، شاید قلب من پیش یکی دیگه است، لعنت به همتون که رو زندگی من قمار می‌کنید. کایان با دیدن هق هق سوگل نتوانست تحمل کند و او را به آرامی روی تخت نشانده و خود نیز کنارش نشست، درحالی که دستان سوگل را از روی چشمانش برمی‌داشت ناخودآگاه هر دو دست سوگل را به سمت لبانش برده و به آرامی بوسید، خیلی سعی می‌کرد آرام باشد، تمام سعیش این بود که خود را در کنار سوگل آرام نگه دارد، نمی‌خواست سوگل با این حال و اوضاع خشم بیش از حد او را نیز ببیند. به آرامی با نوک انگشتانش اشک‌های سوگل را پاک کرده و درحالی که ذهنش حرف‌هایی را کنار هم می‌چید جمع بندی کرده و برای اولین بار کنار دختری که احساس علاقه به او داشت لب به اعتراف باز کرد. اول با تته پته شروع کرده و بعد سعی کرد با یک اهم صدایش را صاف کند. درحالی که سوگل با حیرت به او چشم دوخته بود، کایان لب از لب باز کرد: -Bak Sogol, ben hiçbir kızın önünde hiç bu kadar sakin olmadım, biliyorum ki sen ve ben birlikte çok iyiyiz! Ayrıca tüm ailenin birlikte olmamızdan nefret ettiğini de biliyorum ama << ببین سئوگیل، من، من تا حالا پیش هیچ دختری انقدر آروم نبودم، می‌دونم که من و تو کنار هم حالمون خیلی خوبه! این رو هم می‌دونم که همه خانواده از کنار هم بودن ما بیزارند، ولی...>> سکوت کرده و درحالی که سرش را پایین می‌انداخت، دستان سوگل را سفت‌تر گرفته و دوباره سرش را بلند کرد و با نگاهی عمیق به چشمانش ادامه داد: -seni seviorom. << من بهت علاقه دارم.>> مکثی کرده و دوباره گفت: -Siz de aynı fikirdeyseniz babanızın, amcalarınızın karşısına çıkalım, sizi bir şeye zorlamalarına izin vermeyeceğim << اگه تو هم موافق باشی هر دو جلوی پدر و عموها بایستیم، من نمی‌ذارم که اونا به زور تو رو مجبور به انجام کاری بکنن.>> سوگل مات و مبهوت محو حرف‌های کایان شده بود هنوز نتوانسته بود نگاهش را از لب‌های گوشتی و ته‌ریش جذاب کایان بردارد حتی نتوانسته بود حرف‌ها و جملاتش را تحلیل کند. این واقعا کایان بود که داشت به او ابراز علاقه می‌کرد؟ از روزی که او را شناخته و دیده بود می‌دانست که با همه متفاوت است هر روزی که از روزها می‌گذشت احساس علاقه‌اش به او شدیدتر می‌شد اما هیچ فکر نمی‌کرد که کایان به این راحتی به او ابراز علاقه بکند. در حین گریه لبانش به لبخند باز شد گویی که کایان حرف دلش را زده باشد، به موهای درهم ریخته و پریشان کایان چشم دوخته و با خجالت چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت.
  11. پارت۱۵۲ سوگل مات و مبهوت به حرف‌های بکتاش گوش می‌کرد هنوز نمی‌توانست حرف‌های بکتاش را هضم کند. از طرفی چشمان گرد کایان نشانگر تعجب و از سویی دیگر عصبانیت او بود. یک پدر چگونه می‌توانست دخترش را دودستی تحویل کسی دهد که او را هیچ نمی‌خواست. لحظه‌ای نفسش را با صدا به بیرون فوت کرده و با خود گفت: - Sugol'un elini kaçıramazsın Kayan <<نمی‌تونی دستی دستی سوگل رو از دست بدی کایان.>> سوگل با دهانی باز و با حیرت به چشمان پدرش نگاه می‌کرد، یعنی چه که باید به فاتح جواب مثبت بدی؟ هنوز هم نتوانسته بود آخرین جملات پدرش را تحلیل کند که بکتاش دوباره ادامه داد: - ببین دخترم من خیر و صلاح تو رو می‌خوام فاتح می‌تونه خوشبختت کنه الان خوشبختی توی پوله این قرارداد و این معامله برای زندگی و آینده شما خیلی ضروری و پر از سوده، با قراردادی که قراره با این کشور اروپایی بسته بشه من و بکتاش به سودی که توی این ۳۰ سال نرسیدیم می‌رسیم. کایان دستش را مشت کرد، با ادامه جملات بکتاش دلش می‌خواست مشتش را به شیشه بکوبد. یعنی چه که سود کنیم؟ مگر سوگل کالا بود که مایه سود آن‌ قرارداد باشد؟ خیلی سعی کرد تا از زور عصبانیت داد نزند کاش می‌توانست وارد اتاق شده و بکتاش را مورد گلوله صحبت‌هایش قرار دهد، نباید فاتح به این راحتی سوگل را به دست می‌آورد آن هم به زور. سوگل در حال نفس نفس سعی کرد آرام باشد اما ناخودآگاه چانه‌اش لرزید از زور لرزیدن چانه به گریه افتاده و درحالی که التماس وار رو به بکتاش سخن می‌گفت گریه‌اش شدت گرفت. بکتاش با حرص ناامیدانه سرش را تکان داده و گفت: - تو آدم نمیشی! هنوز هم با دو تا کلمه می‌زنی زیر گریه، عموت اینا پایین هستند سریع خودت رو جمع و جور کن بیا پایین تا خودت هم باشی توی صحبت‌هامون. این را گفته و از اتاق خارج شد و سوگل را در ابهاماتی بی‌انتها تنها گذاشت. کایان، به سریع‌ترین شکل ممکن وارد اتاق شده و وقتی سوگل را در حال لرز و گریه دید به سمتش دویده و بدون اینکه سخنی بگوید او را در آغوش کشید! سوگل که گویی الان چسب دهنش باز شده باشد به یکباره شروع به حرف زدن کرده و حرف‌هایش را با گریه در آمیخت. همانطور که سرش را روی شانه کایان گذاشته و خود را به او بیشتر فشار می‌داد نالید: - مگه از من بدبخت‌تر هم داریم این همه زور و آقا بالاسری بس نبود می‌خوان با آیندم هم بازی بکنن، من هزار بار گفتم که از فاتح خوشم نمیاد یعنی چی که می‌خوان معامله کنن؟ یعنی چی که این معامله پر از سوده مگه من یه وسیله‌ام که اینا به پول برسن؟ می‌دانست که فاتح برای به چنگ آوردنش این نقشه‌ها را کشیده و از بیوک خواسته که بکتاش را به این کار مجبور کند، چرا که مال و ثروت بیش از حدی به او می‌رسید. یک آن از خود از بکتاش و از همه خانواده‌اش متنفر شد. هنوز به این نیندیشیده بود که علاقه‌اش به کایان چه می‌شود. تنها فکرش درگیر ازدواجی بدون علاقه و بدون دلخوشی بود درحالی که خود را بیشتر به کایان می‌چسباند به لباسش چنگ زده و گفت: - تو رو خدا کمکم کن کایان. کایان چشمانش را بسته و در فکر بود مدت کوتاهی بود که به ایران آمده و با سوگل آشنا شده بود. ما به خود که نمی‌توانست دروغ بگوید، از روز اول از شیرین بازی‌ها، زیبایی‌ها، اخلاق و رفتارها و همه چیز سوگل خوشش آمده و روز به روز علاقه‌اش به او بیشتر می‌شد. دستش را دور کمر سوگل پیچانده و برای اولین بار در طول زندگی‌اش دختری را با علاقه و میل درونی از ته دل، در میان بازوانش گرفت.
  12. پارت ۱۵۱ اما هر قدر از سوگل دور بود حال دلش دردناک و ناآرام می‌شد، پس دوری فایده نداشت. کایان بوسه‌ای روی سر دنیز زده و پس از اینکه به مادرش گفت: - مواظبش باش! از اتاق خارج شد. درحالی که به در بسته اتاق سوگل چشم دوخته بود فکری به سرش زد، وقت گذرانی با چشم آبی! وارد اتاقش که شد سوگل را روی مبل درحال خنده دید، ناخودآگاه خنده‌ای کرده و قدم‌هایش را تندتر کرد و به سوگل که رسید ایستاد و مشغول کنکاش شد. سوگل یک بلوز آستین کوتاه مشکی با شلوار سفید به تن داشت، تضاد قشنگی بود مخصوصا سمت کمر شلوار که کمربند طلایی رنگ کار شده بود، با نگین‌های نقره‌ای. لب‌ترکن براق و رژ گونه صورتی چهره‌اش را بی‌نهایت زیبا کرده بود، کایان دستش را به دسته مبل سفید گرفته و به سمتش خم شد همانطور که چشمانش بین چشم‌ها و لب‌های سوگل می‌چرخید آرام گفت: - سئوگیل! سوگل ضربان قلبش شدت گرفته و سعی کرد خود را آرام نشان دهد. کایان نزدیک‌تر شد. سوگل با نفس داغ کایان که روی صورتش پخش می‌شد از شدت هیجان دستش مشت شده و ناخن‌هایش داخل کف دستش فرو رفتند. کایان خمارتر نگاهش را به سوگل دوخته و با صدایی تحلیل رفته بی‌هوا نالید: - seni ozladim. <<دلم برات تنگ شده بود.>> این جمله کافی بود که سوگل لبخندی زده و با یک حرکت بلند شود. با اینکه هر دو، روزشان را داخل این خانه در کنار هم سپری می‌کردند، اما هر دویشان می‌دانستند هرچه قدر بیشتر درکنار هم باشند آرامش بیشتری نصیبشان می‌شود، پس دوری از هم فایده نداشت. با بلند شدن سوگل کایان قدمی عقب رفت اما با کاری که سوگل کرد سر جایش میخکوب شده و با تعجب به صورت سوگل چشم دوخت. سوگل برای اینکه هم قد کایان شود روی پنجه ایستاده و دستانش را دور گردن کایان حلقه کرد. کایان مبهوت به حرکات سوگل خیره بود، که حالا حلقه دستانش تنگ‌تر شده و خود را به او چسبانده بود. قلبش طوری می‌زد که احساس می‌کرد هر آن سوگل متوجه صدایش شود. هنوز هم خشکش زده بود که سوگل گفت: - من هم دلم برات تنگ شده بود. کایان با یک حرکت بیشتر او را به خود فشرده و هر دو در سکوت درآغوش هم غرق شدند. در این حین صدای بکتاش به گوش می‌رسید که می‌خندید و می‌گفت: - خودشه، خودشه! سوگل حواسش را بیشتر جمع کرد و با بلندتر شدن صدا سریع از کایان فاصله گرفت و گفت: - چه خبره؟ نکنه بیاد اتاق من؟ کایان سریع به خود آمده و گفت: - ،chabok otaya gech, ato varme. <<سریع برو اتاقت نباید آتو بدی دستش.>> هنوز حرفش تمام نشده بود که بکتاش که در چند قدمی اتاق سوگل بود گفت: - سوگل بابا یه خبرایی برات دارم. سوگل به سرعت از در بالکن گذشته و وارد اتاقش شد، این هم زمان شد با ورود بکتاش و لبخند دندان‌نمایش، کایان که با لبخند هنوز هم تحت تاثیر چند لحظه پیش بود دستی به موهایش کشید، نگاهی به آینه قدی اتاق که دورش نوار قهوه‌ای کار شده بود، انداخته و چند لحظه پیش را تصور کرد. چشمانش را بست و گفت: - Keşke aynı anda kalabilseydik çünkü kendimi daha fazla kaybetmemek istiyordum, birkaç gün ondan uzak durdum ama bu kadar yeter! Ondan uzak kalamam <<کاش توی همون لحظه می‌موندیم، برای اینکه می‌خواستم خودم رو بیشتر از این نبازم این چند روز ازش دوری کردم اما بسه دیگه! نمی‌تونم ازش دور باشم.>> درحالی که فضولی‌اش گل کرده بود طبق معمول به سمت بالکن رفته به طور نامحسوس به بکتاش که حالا دیگر زبان باز کرده بود، گوش سپرد. بکتاش با یاد نیم ساعت پیش شروع کرده و با لذت به تعریف پرداخت: - سوگل عزیزم، حدود نیم ساعت پیش فاتح به همراه عموت اومده بودن برای دیدن عمه خانم، نگو دیدن عمه رو بهانه کردن و اومدن، از اونجایی که بویوک می‌خواست قرارداد جدیدش با یک شرکت اروپایی رو ببنده به من پیشنهاد همکاری داد. کایان با دقت به حرف‌هایشان گوش می‌داد و سوگل درحالی که تعجب کرده بود با خود گفت: - خب این چیزها به من چه ربطی داره؟ بکتاش ادامه داد: - مثل اینکه می‌خواد نصف نصف به سود برسیم، منم همکاری رو قبول کردم، فردا برای عقد قرارداد میریم، چه سود بزرگی بکنم من. سوگل با تردید سری تکان داده و گفت: - مبارکه! بکتاش به سرعت ادامه داد: - بهترین جاش اینجاست که بویوک ازم خواست تا این قرارداد به نام تو و فاتح ثبت بشه، به شرطی که تو به فاتح جواب مثبت بدی.
  13. پارت ۱۵۰ دستپاچه نفس عمیقی کشید و دستی به لباس سفید پزشکی‌اش کشیده و دستان سوگل را ول کرد. در دل خود را نفرین کرد که چرا رفتارش این‌گونه شد. سوگل از جایش برخواست و با گفتن: - الان برمی‌گردم. از او دور شد. هر دو تپش قلب شدید داشته و حالشان تعریفی نداشت. کایان خم شده و دستانش را روی سرش گذاشت و فشار محسوسی به شقیقه‌هایش وارد کرد. صورتش جمع شده بود، از دست خود بابت رفتارش ناراحت بوده و با خود گفت: -Kız şimdi benim hakkımda ne düşünüyor? Lanet olsun sana Kayan! << الان دختره دربارم چی فکر میکنه! لعنت بهت کایان!>> سوگل سریع وارد بوفه شد هنوز دستش روی قلبش بوده و از شدت هیجان، کوبش قلبش شدیدتر از هر لحظه بود. با خود گفت: - کایان چش شده؟ خدایا داشت چی‌کار می‌کرد؟ لبش را به دندان گرفته و سریع دو عدد چای تازه‌دم خرید. همانطور که سر کایان پایین بود سوگل به او نزدیک شد. با هر قدم که به سمتش برمی‌داشت ضربانش تند‌تر می‌زد تا لحظه‌ای که کایان سرش را بلند کرده و نگاه خمارش را به او دوخت، سوگل حس‌کرد که قلبش از زور هیجان، از حرکت ایستاد. سریع یکی از لیوان‌ها را به سمت کایان گرفت و تا خواست بنشیند پایش پیچ خورده و آن یکی لیوان با چای داغ روی دستش ریخت. از زور داغی چای آخش بلند شد، کایان با چشمانی گرد، سعی کرد دستش را بگیرد اما سوگل با قیافه‌ای درهم گفت: - آی خدایا سوختم. کایان همانطور در تلاش بود با جدیت گفت: - Kızım, neredesin? <<دختر تو حواست کجاس آخه؟>> با دیدن بی‌طاقتی سوگل دوباره آهی کشیده و گفت: - Hava çok sıcaktı, onu giydirmek için içeri girelim <<خیلی داغ بود، پاشو بریم، داخل تا پانسمانش کنم.>> سوگل دستش را تکان داد، داغی چای باعث شده بود سوزشش نه چندان شدیدی روی دستش احساس کند، کایان با دیدن وضعیتش او را بلند کرده و گفت: - Paşu, biz de çay istemedik baba! <<پاشو، ما هم چای نخواستیم بابا!>> چای روی نیمکت ماند و هر دو، دوباره وارد بیمارستان شدند. قدیر درحالی که از آسیه خواهش می‌کرد تا به خانه ببردش گفت: - عزیزم با اینجا بودنت که چیزی حل نمیشه! بریم کمی استراحت کن، به هوش که اومد کایان خبر میده. آسیه نوچی کرده و چشم پف کرده‌اش را مالید و گفت: - من بدون بچه‌ام جایی نمیرم. هر دو با دیدن کایان و قیافه درهم سوگل بلند شده و با تعجب به سوگل که دستش را تکان می‌داد چشم دوختند. کایان قضیه را سریع برای آن‌ها توضیح داد و هر دو وارد اتاق شدند. سریع وسایل پانسمان و پماد سوختگی آورده و درحالی که رو به روی سوگل می‌نشست گفت: -Merak etmeyin, yanık hiç derin değil, çay oldukça sıcak olsa da bir merhemle çabuk iyileşir! << نگران نباش سوختگی اصلا عمیق نیست، با اینکه چای کاملا داغ بوده اما با یه پماد سریع خوب میشه!>> سپس دست سوگل را داخل دست داغش گرفته و مشغول مالیدن پماد شد، سوگل غرق او حین کار کردن شده بود، با اینکه هیچ شیطنتی در چهره‌اش نبود اما چشمان خمار و لبانش که در اثر خشکی ناشی از استرس تغییر رنگ داده بودند او را دیوانه می‌کرد. لحظه‌ای به یاد چند دقیقه پیش افتاد، کایان به او نزدیک می‌شد که چه؟ آیا به قصد بوسیدن نزدیکش می‌شد؟ با خود گفت: - تو حال خودش نبود، اگه صداش نمی‌کردم چیکار می‌خواست بکنه؟ کاش! درحال فکر کردن بود که کایان با تحکم گفت: - bitdi <<تموم شد!>> سپس نگاهی اجمالی به چشمان براقش کرده و سعی کرد زیاد خیره‌اش نباشد پس درحالی که لبخند کوتاهی می‌زد گفت: - Daha iyi olması için yarın bandajı tekrar uygulayacağım <<فردا باز دوباره پانسمان می‌کنم تا بهتر بشه.>> و با دیدن چهره مات سوگل گفت: -birshey mi oldo? << چیزی شده خوبی؟>> سوگل نچی کرد و گفت: - مرسی! کایان به رویش لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که در اتاق باز شد، قدیر با خنده سریع گفت: - Kayan, Deniz'i sarsmış gibi görünüyor! <<کایان مثل اینکه دنیز تکون خورده!>> *** آن روز به سختی سپری شد و به لطف خدا دنیز سلامتی‌اش را به دست آورد، بماند که با دیدن موهای تراشیده شده‌اش قشقرقی به پا کرده و همه را به گریه انداخت، اما هرچه که بود پس از چند روز ترخیص شده و به خانه بازگشت. در این چند روز کایان اکثرا بیمارستان بوده و تنها دوبار برای تعویض لباس به خانه بازگشته بود و هر دو بار به قول خود از سوگل انرژی مثبت دریافت کرده بود. همه اهالی خانه و خانواده بویوک نیز دو بار به عیادت دنیز رفته بودند. هر لحظه عقل و فکر فاتح سوگل را نشانه گرفته و با هدف اینکه کایان را از میدان به در کند روزش را شب می‌کرد. در آن چند روز کایان سعی می‌کرد با سوگل تنها نباشد چرا که هر بار افکارش درهم شده و هر بار با شدت ضربان قلبش رو به رو می‌شد.
  14. پارت ۱۴۹ سوگل دستانش را دور گردن کایان انداخت، با اینکه از نظر خود قلبش داخل دهانش می‌زد اما حرکاتش دست خود نبود. با این کارش کایان چشم بسته و نفس عمیقی کشید، به سرعت خود را عقب کشید، طاقت گرمای بیش از این را نداشت، تتها به گرفتن دستان سفید و ظريف سوگل‌ اکتفا کرده و گفت: - ممنونم ازت، بابت همه چیز! جمله‌ای نداشت که تکمیل کند، آنقدر از بودن سوگل کنارش خوشنود شده و آرام گرفته بود که لبخند کوتاهی زده و بدون نگاهی دوباره، از اتاق خارج شد. سوگل خم شد تا بند کتانی‌اش را محکم‌تر کند، همانطور که بند کفش را می‌بست به فکر فرور فت، لحظه‌ای به گرمای آغوش کایان اندیشید، با اینکه به بکتاش گفته بود که کایان مثل سامان است اما احساسش کاملا متفاوت بود. درحالی که به آینه کوچک روی دیوار چشم می‌دوخت رو به خود گفت: - سوگل خودتو نبازی! اگه این اتفاق بیافته دیگه توی اون خونه جای نداری! با توجه به حال دنیز خیلی دوست داشت با کایان به اتاق عمل برود اما اینک چندین دکتر بالای سرش بوده و این کار غیر ممکن شده بود. از طرفی یاد دستان پر لرزش کایان از ذهنش پاک نمی‌شد. سعی کرد خود را مشغول به دعا و نیایش کند، زمزمه کنان از اتاق بیرون رفته و به سمت زن‌عمو و دخترها قدم برداشت. کایان درحالی که با عرق شدیدی در قسمت پیشانی لحظه‌ها را سپری می‌کرد، مجبور به تراشیدن موهای زیبا و پرپشت دنیز شد، با اینکه از نظر خود همیشه قوی و استوار بود اما نتوانست جلوی اشک‌های مردانه‌اش را بگیرد. به همراه دکتر اجنوی با استرس شروع به جراحی کردند، جراحی حدود یک ساعت طول کشید و در این مدت کوتاه آسیه محبت قلبی‌اش به سوگل بیشتر شد. هرچند حدس زده بود که بین کایان و سوگل علاقه‌ای ایجاد شده اما می‌دانست که این اشتباهی بزرگ است. با اینکه اصلا حوصله صحبت‌های اضافی را نداشت اما دوست داشت کاری کند تا این دو بیش از این به هم علاقه‌مند نشوند. این پا و آن پا کرد تا چیزی بگوید اما زبانش به سخن نمی‌چرخید، یک ساعت با تمام استرس‌ها و پریشان‌حالی‌اش سپری شده و بالاخره کار کایان و تیم پزشکی‌اش تمام شده و همگی از اتاق عمل خارج شدند. عمل به خوبی انجام شده بود اما این تن کوچک دنیز بود که آیا دوام این عمل را داشته و به راحتی به هوش می‌آید یا خیر. کایان پس از خروج از اتاق با خانواده‌اش مخصوصا چهره اشک‌آلود آسیه رو به رو شد که التماس‌وار از او می‌خواست تا خبر خوبی دهد. با صورتی خسته اما امیدوار سری به علامت مثبت تکان داد و نتوانست چیزی بگوید. با دیدن سوگل در آن لباس قرمز و سفیدش با تره‌هایی از موی بلند که از اطراف شال بیرون زده بود و لبخند آرامش بخشش سعی کرد به خود بیاید. دستی روی شانه مادرش کشیده و از کنارشان رد شد. دکتر اجنوی که احوال کایان داخل اتاق عمل را دیده بود از خانواده‌اش خواست تا کمی او را تنها بگذارند، چرا که از چشمان پف کرده و نگاه غمگینش می‌شد حال بدش را فهمید. دکتر شروع به توضیح وضعیت نه چندان خوب دنیز کرد اما سوگل نایستاد و پشت سر کایان با آن قامت بلند و چهار شانه، به راه افتاده و پس از او از در بیمارستان خارج شد. کایان هیچ حسی در پاهایش احساس نمی‌‌کرد، حس ریزش، تمام اعضای بدنش را گرفته بود. خستگی‌اش از ایستادن یا عمل جراحی نبود، به شدت خستگی روحی داشت. از طرفی نگران حال دنیز بود، از طرفی دیگر هیچ نمی‌دانست که او به هوش می‌آید یا نه. درحالی که یک دستش را روی قلبش نهاد با دست دیگر سریع نیمکت را گرفته و چرخید و روی آن ول شد. سوگل سرعتش را بیشتر کرد و به حالت دو خود را به او رساند و درحالی که کنارش می‌نشست دستان مردانه با موهای ریز و کوتاه کایان را گرفت و گفت: - عزیزم خوبی؟ کایان اخم کرده و با بغض گفت: -haiir! << نه!>> با احساس نوازش دستش به وسیله دست سوگل، دستی روی موهایش کشیده و با لذت به او چشم دوخت. سوگل نفسی کشیده و گفت: - بزار برم برات آب بیارم، انقدر غصه نخور کایان من بهت ایمان دارم، میدونم که عمل رو خوب انجام دادی. کایان از گوشه چشم نگاهش کرده و آن یکی دست سوگل را نیز داخل دستانش گرفته و سعی کرد آرام باشد. به چشمان آبی و براق سوگل چشم دوخت، نمی‌توانست چیزی بگوید، نه از حال دنیز، نه از احوال خود! نگاهش را دزدید اما ثانیه‌ای نکشید که نگاهش به لب‌های سوگل دوخته شد. لبا‌های گوشتی صورتی و بدون آرایشش از نظر کایان زیبایی‌اش را هزار برابر کرده بودند، خیلی دلش می‌خواست نگاهش را بدزدد اما موفق نبود، داشت به آرامی و ناخواسته به سوگل نزدیک می‌شد. سوگل با استرس آب دهانش را قورت داده و احساس کرد که حال کایان در حال تغییر است، سعی کرد چیزی بپرسد یا حرفی بزند تا جو سنگین مابینشان عوض شود از این رو گفت: - کایان! کایان لحظه‌ای سر جایش میخکوب شده و نگاهش به چشمان سرخ سوگل افتاد و بی‌هوا گفت: - jan? <<جان>> سوگل که سعی داشت جو عوض شود پس از این رو گفت: - اگه بخوای برم از بوفه چای بگیرم بیام. کایان سریع به خود آمده و عقب‌گرد کرد.
  15. پارت ۱۴۸ همگی به خانه رسیده و هرکس با افکاری درهم به اتاق‌های‌شان پناه بردند، بکتاش قبل از این‌که به اتاق عمه هاریکا رفته و وضعیت را برای او توضیح دهد، از پشت شال سوگل را گرفت، و این حرکت باعث شد تا او مجبور شود بایستد‌. سوگل شال مشکی رنگش را از دست پدرش که رها شده بود گرفته و با استرس چند قدم عقب‌گرد کرد. بکتاش دندان‌های براقش را به هم سایید و غرید: - من به تو چی بگم! قدم به قدم به سمت سوگل حرکت کرد، سوگل با هر قدم پدرش با استرس عقب‌گرد می‌کرد تا این که به دیوار برخورد کرده و ایستاد، بکتاش ادامه داد: - اون چه وضعیتی بود توی اتاق؟ سوگل که انتظار داشت بکتاش کمی نرم‌تر رفتار کرده و حتی اجازه دهد تا او در بیمارستان بماند لبانش را کج کرده و سرش را پایین انداخت! بکتاش از وضعیت دنیز بسیار دل‌نگران بود اما کارها و رفتارهای سوگل و کایان او را بیشتر مضطرب می‌کرد. وقتی جوابی نشنید با خشم و تحکم غرید: - برو تو اتاقت! سوگل وارد اتاقش شد. کسی هنوز شام نخورده بود، پس آن‌هایی که میل به خوردن شام داشتند به سمت سالن آمده و درحالی که عمه خانم و بکتاش درحال کنکاش وضعیت به وجود آمده بودند شام خوردند. سوگل از همان اول هم میلی به خوردن نداشت و تمام فکر و ذکرش پی کایان بود که در آن وضعیت تنهایش گذاشته است. خبری از فاتح نبود، سوگل با خود می‌اندیشید که کاش فاتح اینجا بود تا با بهانه‌ای با او بیرون رفته و به بیمارستان بازگردد. با اینکه کارش خودخواهی بود اما در این برهه زمانی بودنش در کنار کایان خیلی خوب می‌شد، حتی با استفاده از فاتح! حدودا یک ساعتی گذشته بود، از لحظه‌ای که وارد اتاقش شده بود، طول و عرض اتاق را طی کرده و نمی‌توانست حواسش را جمع کند. مخصوصا با پیامک کایان که گفته بود: - حواسم پیشته! هیچ نمی‌توانست در خانه دوام آورد‌. درحالی که لباس بیرون را هنوز به تن داشت با به یادآوری چند روز پیش که با کایان مخفیانه از خانه خارج شدند با خود گفت: - باید یواشکی بزنم بیرون. نگاهی به خود در آینه انداخت و خود را مصمم برای این کار دید، حال که کایان به او نیاز داشت باید دست به کار می‌شد، بعید می‌دانست که بکتاش دوباره به اتاقش بیاید پس با خیال راحت از اتاق خارج شده و به آرامی قدم برداشت. دانه دانه پله‌های کرم رنگ را طی کرد و وقتی سالن را خالی دید دل را به دریا زده و از سالن خارج شد. تنها هاشم مانده بود که کاملا درکش می‌کرد درحالی که آرام از کنار باجه نگهبانی رد می‌شد به هاشم گفت: - آقا هاشم تو رو خدا به بابا چیزی نگی! من مجبورم برم بیرون. هاشم طبق معمول تنش به لرز افتاد، کافی بود بکتاش از موضوع باخبر شود آن موقع کارش ساخته بود. دستی به کت خوش دوختش کشیده و گفت: - خانم خواهش می‌کنم منو درک کنید. سوگل دوباره التماس کرد و بالاخره هاشم تنها به این راضی شد که یکی از افرادش را با او بفرستد. سوگل قبول کرده و با امین همراه شد. کایان و دکتر اجنوی به همراه چند دکتر و پرستار دیگر هنوز درحال بررسی وضعیت دنیز بودند، قرار بر این شده بود که به کمک هم عمل را شروع کنند اما اصل کار به کایان سپرده شده بود. نفسش را با صدا بیرون فرستاد، بار اولش نبود که با خون‌ریزی مغزی مواجه می‌شد اما عمل جراحی دنیز، کوچک‌ترین عضو خانواده‌شان که درعین کودکی همیشه حامی کایان بود، برایش بسیار دشوار و طاقت‌فرسا بوده و استرسش شدید بود. سوگل خود را به بیمارستان رساند، بسیار خوشنود از جیم زدنش از خانه بود و درحال دویدن به سمت سالن سوم، که با سوزان مواجه شد. سوزان با دیدنش با تعجب پرسید: - شما مگه نرفتید؟ سوگل که هنوز نفس نفس می‌زد دستش را روی قلبش گذاشته و گفت: - کایان، کایان رفته اتاق عمل؟ سوزان سری تکان داده و گفت: - نه هنوز چطور؟ این حرف باعث شد که سوگل دوباره دویده و اینبار خود را به اتاق استریل برساند. همان موقع در باز شده و کایان در درگاه ظاهر شد و دیدن سوگل همزمان شد با لبخند رضایت روی لبش! کایان طوری از دیدن سوگل هیجان زده شده بود که نتوانست چیزی بگوید، دکتر و پرستارها از کنارش رد شدند اما کایان رو به دکتر اجنوی زمزمه کرد: - آقای دکتر چند دقیقه اجازه بدید، شما بفرمایید منم بیام. کایان به اتاق بازگشته و سوگل پشت سرش وارد شد، سوگل در را بسته و درحالی که از دیدن کایان خوشحال شده بود بی‌مقدمه گفت: - نتونستم تنهات بزارم. و بعد ماجرای فرار از خانه را برای کایان توضیح داد. تنها چیزی که باعث آرام شدن کایان می‌شد یک دل سیر بغل بود که حالا با وجود اینکه بکتاش نیز اینجا نبود می‌توانست راحت این کار را انجام دهد. بدون حرف، با لبخند رضایت دستانش را باز کرده و سوگل را درآغوش کشید، این دختر چقدر می‌توانست خوب باشد، این وقت شب به خاطرش از خانه بیرون زده و برای دلداری او آمده بود. کایان با ضربانی شدت گرفته درحالی که از عطر گرم سوگل نفسی به مشامش هدیه کرد، به سمت گردنش برگشته و از روی شال بیشتر بویید. هیچ دلش نمی‌خواست از این وضعیت بیرون بیاید اما دنیز با حال خرابش انتظار کایان را می‌کشید.
  16. پارت ۱۴۷ وارد اتاق شده و با چشم دنبال سوگل گشت، وقتی متوجه شد که او رفته پوفی کرده و در دل نالید: -Bektaş'ın eli! <<از دست بکتاش!>> دکتر اجنوی درحالی که مانتوی پزشکی خود را صاف می‌کرد به همراه چند دکتر دیگر جلوی در اتاق ایستاده و در زدند. سوزان به سمت در برگشته و نویان به سرعت در را باز کرد، همه در درگاه حاضر شدند، کایان با دیدنشان به پرس‌و‌جو پرداخت و دکتر اعلام کرد با توجه به وضعیت جسمی دنیز تا یک ساعت دیگر باید عمل شود. کایان استرس گرفت اما با یاد حرف سوگل که گفته بود: - من بهت اطمینان دارم، تو می‌تونی. نفس بلندی کشیده و همه چیز را به خدا سپرد، کاش سوگل نرفته و هنوز اینجا بود تا مثل دفعه پیش به همراهش وارد اتاق عمل شود. خود نیز نمی‌دانست چرا در این شرایط دشوار وجود سوگل آرامش می‌کند! گوشی را از داخل جیبش بیرون آورد تا روی میز بگذارد که با دیدن پیامکی از طرف سوگل برق از سرش پرید که نوشته بود: - عزیزم بابا منو به زور برد، خیلی دوست داشتم پیشت بمونم! لبخند محوی زده و در جواب نوشت: -aklim sande! <<فکرم پیشته!>> پیام را نوشته و به سمت مادرش رفت، دوباره یکدیگر را بغل کرده و با هم همدردی کردند. قدیر دستی به پشت کایان زده و با بغض گفت: - Oğlum, Allah'ın izniyle başarabileceğini biliyorum!! <<پسرم می‌دونم که به امید خدا می‌تونی!!>> کایان سر تکان داده و گفت: -Kısmetse <<انشالله!>> سپس به همراه دکتر و پرستارها به اتاق استریل رفتند تا برای عمل جراحی آماده شوند.
  17. پارت ۱۴۶ بکتاش درحالی که به سمت سوگل قدم برمی‌داشت رو به قدیر گفت: - قدیر داداش اگه اجازه می‌دید من خانواده رو بردارم و ببرم خونه، بعد خودم برمی‌گردم. قدیر دکمه کتش را باز کرده و روی صندلی نشست سری به علامت مثبت تکان داده و گفت: - همین‌طوریش‌هم که اومدین کلی زحمت شده داداش، ممنونم ازت، خودت هم نیاز نیست برگردی. نویان که کنار در ایستاده بود به سوزان گفت: - عزیزم شما هم بهتره برید، هم بچه اذیت می‌کنه هم خودتون خسته می‌شید، هر موقع خواستن عمل کنن میارمتون. اما سوزان تاکیدوار جواب داد: - نه من جایی نمی‌رم. و به سمت آسیه آمده و به آرامی او را گوشه تخت نشاند. بکتاش درحالی که با غضب به سوگل چشم دوخته بود خط و نشانی برایش کشید و پس از خداحافظی با بردادر و خانواده او، از زیر دندان‌هایش غرید: - جلوتر برو دختر! سوگل هیچ خوش نداشت بیمارستان را ترک کند به یاد چند دقیقه قبل افتاد که کایان او را سفت بغل کرده بود و زمزمه‌وار می‌گفت: - Beni sakinleştirdiğin için teşekkür ederim! Keşke burada kalsaydın, en azından sözlerimle kendimi kaybetmeyeceğim <<ممنونم که آرومم می‌کنی! کاش بتونی اینجا بمونی، حداقل با حرفات خودمو نمی‌بازم.>> اخمانش جمع شده بود اما می‌دانست اگر کلمه‌ای اضافه به بکتاش بگوید با روی ناخوشش روبه رو خواهد شد. مخصوصا با دیدن لحظات قبل خون بکتاش کاملا به جوش آمده بود و فقط به حرمت آسیه که حالش اصلا خوب نبود لب از لب باز نکرد. پس از این‌که بکتاش اهالی خانه را جمع کرده و از بیمارستان رفتند نویان‌ به سمت نمازخانه رفت و درحالی که به کایان چشم دوخته بود گفت: - قبول باشه! کایان تشکری کرد و چشمان پف کرده و قرمزش را پاک کرده و گفت: - میرم پیش دکتر اجنوی تا ببینم کی عمل رو انجام بدیم! سپس به نویان توضیح داد که قرار است عمل جراحی به دست او انجام شود. خودش اصلا راضی نبود و بسیار می‌ترسید اما دکتر اجنوی به علت ریسک بالای کار این عمل را به خود او سپرده بود. هر دو از جای‌شان برخواستند و از نمازخانه خارج شدند، کایان نمی‌توانست سرپا بایستد درحالی که به وضعیت روحی و جسمی خود فکر می‌کرد از زور ناراحتی اخم کرده و ایستاد، دستش را به دیوار گرفته و گفت: -ben nasil yapajamm <<من چه‌طور می‌خوام عمل رو انجام بدم!>> گویی که بار اولش بود، نویان دستی روی شانه‌اش زده و گفت: - Kendini açma oğlum! En zor ameliyatları sen yaptın! Bunu da sen halledeceksin! <<خودت رو نباز پسر! تو سخت‌ترین جراحی‌ها رو انجام دادی! از پس این هم برمیای!>> کایان سرش را بلند کرده و نگاهی به چهره او انداخت، نویان از روزی که با خواهرش سوزان ازدواج کرده بود او را همچون برادر نداشته‌اش دوست داشته و با توجه به فاصله سنی ۷ ساله‌شان برایش احترام زیادی قائل بود، به زور لبخند زورکی روی لبش نشانده و گفت: -Novian, eğer başaramazsam öleceğim! <<نویان اگه موفق نشم می‌میرم!>> با این حرفش همان نیم‌چه لبخند نیز از صورتش محو شد و بغض جایش را گرفت. نویان شانه‌ او را ول کرده و در آغوشش کشید، همان‌طور که برادرانه دستش را به پشت کایان می‌کشید گفت: - Her şey Tanrı'nın elindedir oğlum! Her şeyi ona bırakın! <<همه چیز دست خداست پسر! همه چیز رو به خودش بسپار!>> این بهترین کار بود.
  18. پارت ۱۴۵ سوگل درحالی که رد اشک در صورتش جای داشت به فکر فرو رفت، به یاد کارها و بچه‌بازی‌های دنیز که افتاد اشکانش بیشتر جاری شدند، در دل نالید: - خدایا خودت رحم کن! می‌دانست اگر بلایی سر دنیز بیاید کایان تا عمر دارد خود را نمی‌بخشد چرا که قرار بود عمل جراحی به دست کایان انجام شود. کایان را بیشتر بغل کرده و گفت: - من دلم روشنه کایان! به امید خدا هیچیش نمی‌شه ، مطمئنم، نگران نباش. کایان که هنوز مردانه اشک می‌ریخت چشمانش را بسته و سعی کرد آرام باشد، این اولین جراحی او نبود، پس استرس نباید جای اطمینانش را می‌گرفت، به امید خدا این جراحی به انجام‌می‌رسید. درحالی که سوگل هنوز هم درحال دلداری‌اش بود کایان تره‌ای از موهای او را در دست گرفت و درحالی که دستش را دور کمر او تنگ‌تر می‌کرد نفسی عمیق مابین موهایش کشید. همان‌لحظه در با صدای تقی باز شده و اول آسیه و سپس قدیر و بکتاش پشت در دیده شدند. آسیه که درحال گریه بود زیاد متوجه اوضاع نشد اما بکتاش و قدیر با دیدن آن دو بغل هم خشمگین شده اما به دلیل وضع به وجود آمده سکوت کردند. کایان سریع خود را جمع و جور کرده و سعی کرد صدایش را صاف کند. سریع از سوگل فاصله گرفت و به سمت مادرش آمد. آسیه که از زور گریه نمی‌توانست قدش را صاف کند درحال گریه دستی به صورتش که آرایش چند ساعت قبلش کاملا پخش شده بود کشیده و پس از سرفه‌ای کوتاه خود را در بغل کایان انداخت. هر دو کمی دیگر در آغوش هم گریه کردند اما با دلداری‌های مهناز و راحله که تازه به جمعشان اضافه شده بودند آرام گرفته و سعی کردند منطقی صحبت کنند. کایان داشت صحبت‌های دکتر اجنوی را یک دور کامل در مغزش مرور می‌کرد که گفته بود: - این عمل، عمل سختیه، خیلی پرریسکه چون شریان‌های به مغزی ضربه وارد شده خون‌ریزی زیاد نیست اما ممکنه خطرات زیادی داشته باشه، کایان من ازت می‌خوام خودت عمل رو به عهده بگیری تو خودت دکتر حاذقی هستی و انشالله به لطف خدا این عمل رو با موفقیت پشت سر میزاری. دکتر اجنوی با این‌که خود دکتر با تجربه‌تری بود اما با شناختن روحیات کایان دلش نمی‌خواست اگر اتفاق ناخوش‌آیندی بیافتد به دست او باشد! به این علت این کار پر خطر را به خود کایان سمرده بود، حتی خود نیز به گفته‌هایش زیاد اطمینان نداشت این‌ها را گفته بود اما کایان هنوز هم دل در دلش نبود. نباید خود را می‌باخت، نباید از یاد خدا غافل می‌شد، پس سعی کرد پس از آرام کردن مادرش به نمازخانه رفته و دو رکعت نماز بخواند تا شاید قلبش آرام‌بگیرد.
  19. پارت ۱۴۴ قدیر شانه او را گرفته و تند- تند درحال پرسیدن بود همه صداها دور سرش می‌چرخیدند اما نمی‌توانست جوابشان را بدهد. صحبت‌هایی که داخل اتاق شده بود را باور نمی‌کرد و نمی‌توانست قبول کند. دستانش نامحسوس لرز عجیبی داشتند و در عین حال سرش درحال منفجر شدن بود. قدیر وقتی صورت حیرت زده و مبهوتش را دید حساب کار دستش آمده و درحالی که دستش را روی سرش می‌کوبید از جمع دور شد. همه سعی می‌کردند با او حرف بزنند اما کایان قادر به صحبت نبود، تا این که یک‌آن فریاد زد: - yeterli <<بسه!>> این را گفته و درحالی که تازه راه گلویش باز شده بود اشک‌هایش جاری شد و به سرعت و لنگان- لنگان از میان جمع رد شد، همه درحالی که پشت‌سرش راه افتاده بودند با صدای دکتر اجنوی به سمتش بازگشتند. اما سوگل نایستاد و‌ به سرعت پشت سر کایان حرکت کرد. کایان درحالی که وارد راه‌رویی که اتاقش قرار داشت شده بود دستش را به دیوار گرفته و اشک‌های بی‌صدایش تبدیل به هق‌- هق مردانه شدند. سوگل به سرعت خود را به او رسانده و درحالی که بازویش را می‌گرفت سعی کرد او را به سمت اتاقش هدایت کند. چند دقیقه بود که وارد اتاق شده بودند اما کایان هنوز در همان وضعیت بود. تنها کاری که آرامش می‌کرد یک دل سیر گریه در آغوش کسی بود که بیشتر از همه دوستش داشت. سوگل که وضعیت را بسیار جدی می‌دید هیچ چیز نمی‌پرسید اما با این وضع کایان، می‌دانست که اتفاق بدی افتاده! درحالی که دیگر طاقت اشک‌های مردانه کایان را نداشت بازویش را ول کرده و دستانش را باز کرد. کایان بی‌طاقت سوگل را بغل کرده و درحالی که سوگل را به خود می‌فشرد با زبانی خشک‌شده بریده- بردیده شروع به صحبت کرد: - سئو...سئوگیل! سوگل سعی کرد به آرامی جوابش را دهد پس زیر لب زمزمه کرد: - جانم! صدای ضعیف و پراسترس کایان بلند شد که از زیر دندان‌های قفل شده‌اش نالید: - doktor. dedi doktor <<دکتر... دکتر گفت...>> نتوانست ادامه دهد سرش را بیشتر به شال سوگل که از سرش افتاده بود فشرده و اشک‌هایش پشت سر هم جاری شدند. دوباره با تته پته نالید: - Kafatasına alınan darbeyle birlikte çok sayıda damar yırtıldı ve beyin kanaması meydana geldi! <<با ضربه‌ای که به جمجه‌اش وارد شده باعث شده چند تا رگ پاره بشه و خون‌ریزی مغزی اتفاق بیافته!>> شانه‌هایش دوباره لرزیدند که سوگل خود را از او جدا کرده و دستانش را قاب صورتش کرد، درحالی که خود نیز اشک می‌ریخت سعی کرد او را آرام کند پس گفت: - خب با عمل جراحی خوب می‌شه مگه نه؟ نگران نباش! کایان لب‌هایش را با زبان تر کرده و گفت: - Doktor operasyonun çok riskli olduğunu söyledi. söz konusu <<دکتر گفت، دکتر گفت عملش خیلی پرریسکه! گفت، >> کمی سکوت کرد و ادامه داد: - Belki ameliyat başarılı olmayacak, bana ameliyatı kendin yapmamı söyledi! <<گفت شاید عمل موفقی نباشه، به من گفت خودت جراحی رو به عهده بگیر!>> این را گفته و دوباره با گریه در آغوش هم گم شدند.
  20. پارت ۱۴۳ فاتح با دیدن دستان ضریف سوگل که روی صورت کایان حرکت می‌کرد دستانش مشت شده بود، دلش می‌خواست کایان برای همیشه نابود شود چرا که عشق او را از او گرفته بود. درحالی که ابروهایش به شدت جمع شده بود با دستی مشت شده غرید: - قسم می‌خورم نابودت کنم، از روی زمین محوت می‌کنم، کایان! اصلا حواسش به زمان و مکان نبود و گویی خون جلوی چشمانش را گرفته بود. درحالی که موهای یک‌طرفه‌اش را که در اثر باد روی صورتش ریخته بودند با دست شانه می‌کرد دوباره و از ته دل با خشم گفت: - نشونت می‌دم! و به سرعت از بیمارستان دور شد. کایان که بغض راه گلویش را بسته بود درحالی که گلویش را ماساژ می‌داد گفت: -Şimdi onu MR'a götürün << الان بردنش ام‌آر‌آی.>> با یادآوری چهره بی‌هوشش چشمانش را بست، صورتش زیر آن ته‌ریش کاملا سرخ شده بود، خود نیز نمی‌دانست چرا خوشی به او نیامده! هروقت می‌خواست کمی بخندد از سویی ناراحتی به سمتش حجوم می‌آورد، سوگل درحالی که دستش را گرفته بود گفت: - هیچ‌طوری نمی‌شه کایان نگران نباش. همان‌ حین صدای امل هم‌زمان شد با برگشتن جفتشان به سوی او که بلند گفت: - Kardeşim gel, doktor seninle çalışıyor! <<داداش بیا دکتر باهات کار داره!>> کایان به سرعت از جایش بلند شده و به سمت بیمارستان دوید، در دل خدا- خدا می‌کرد چیزی که فکر می‌کند نباشد، درحالی که نفس- نفس می‌زد از میان خانواده‌اش که منتظر بودند گذشته و خود را به دکتر رساند، دکتر اجنوی درحالی که اخم کرده بود یک‌تای ابرویش را بالا فرستاده و گفت: - Haydi, MR cevabı hazır! <<بیا جواب ام‌آر‌آی آماده‌ست!>> درحالی که هر دو به همراه دو دکتر دیگر وارد اتاق می‌شدند خانواده را درحال گریه‌زاری تنها گذاشتند. قدیر کنار آسیه نشسته و با حال زار سعی می‌کرد او را آرام کند اما هیچ موفق نبود، چرا که حال دنیز به یکباره به این روز افتاده و بدجور نگرانشان کرده بود. هرکس سویی ایستاده و نگران به اطرافش چشم دوخته بود، تا این‌که کایان در اتاق را باز کرده و با چشمانی قرمز و صورت مات برده، از اتاق خارج شد. همه به سمتش حجوم آوردند حتی آسلی با صدای بچه‌گانه‌اش حال دنیز را جویا می‌شد، درحالی که کایان دستش را به در گرفته بود تا پس‌نیفتد قدمی در سکوت برداشت.
  21. پارت۱۴۲ همان‌طور که قدیر با چشمان بغض آلود روی صندلی‌های انتظار نشسته بود صدای خانواده‌اش به گوش رسید که با ناله به سمتش می‌آمدند. آسیه، سوزان و امل جلوتر از بقیه در حال گریه و پشت سرشان بقیه اهل خانه به جز عمه خانوم به سمتش در حرکت بودند. قدیر از جایش بلند شده و اولین کسی که بغل کرد و گریه‌هایشان در هم آمیخت سوزان بود هر کس در حال خودش بود و همه نگران حال دنیز بودند به جز فاتح که تمام حواسش به کارها و حرکات سوگل بود و هر لحظه او را زیر نظر داشت. کایان که با چشمانی سرخ از اتاق بیرون آمد همه به سمتش هجوم برده و احوال دنیز را جویا شدند، کایان همه را آرام کرد اما در دلش غوغایی بود نمی‌دانست چه بلایی سرشان آمده با اینکه دکتر اجنوی حال دنیز را زیاد وخیم نمی‌دانست اما کایان بسیار نگران بوده و فکرهای منفی به ذهنش هجوم می‌آوردند. سریع از خانواده‌اش دور شده و به سمت حیاط بیمارستان حرکت کرد اگر بلایی سر دنیز می‌آمد چه! کایان که راه‌رو را رد کرد سوگل نیز به طرفش قدم برداشت با دیدن حال خراب کایان دلش نمی‌خواست او را تنها بگذارد به سرعت به سمت او قدم‌هایش را تندتر کرده و پشت سرش از بیمارستان خارج شد کایان درحالی که چشمان خیسش را به هم می‌فشرد دستش را روی گلویش گذاشت، به یاد بیماری افتاد که سر عمل فوت کرده بود صورتش را جمع کرده و دستانش را روی صورتش گذاشت حالش خیلی بد بود. سوگل قدمی به سمتش برداشت و درحالی که سعی داشت دست او را بگیرد به آرامی گفت: - کایان لطفاً بیا بشین. نفس‌های کایان از زور استرس به شمارش افتاده بود سوگل کمک کرد تا کایان روی نیمکت کنار فضای سبز بنشیند درحالی که می‌خواست او را دلداری دهد دستش را محکم فشرده و به آرامی مشغول صحبت با او شد. در حین صحبت گاهی دستش را نوازش وار روی صورت اشک آلود کایان می‌کشید و سعی می‌کرد آرامش کند. دیگر خود نیز باور کرده بود که کایان را بیشتر از تمام اهالی خانه دوست دارد همان‌طور که آن‌ها روی نیمکت درحال صحبت بودند فاتح از کنار در بیمارستان نظاره‌گرشان بود.
  22. پارت ۱۴۱ کایان همان‌طور که از نگرانی دستانش می‌لرزید فرمان را محکم گرفته و تند- تند بوق می‌زد قدیر با چشمان به اشک نشسته به دنیز که در بغلش بی‌جان افتاده بود نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد با سیلی‌های کم‌جان و مداوم او را بیدار کند اما موفق بود. کایان با صدای بلند به ماشینی که جلوی او نگه داشته بود غرید: - Git buradan Mertike <<برو دیگه مرتیکه.>> سپس بوق بلندی زد، از زور عصبانیت و نگرانی نمی‌دانست چه می‌کند، دستی به موهایش کشیده و پس از اینکه ترافیک را رد کرد سرعتش را بیشتر کرده و به سمت بیمارستان پرواز کرد. فکرش را هم نمی‌توانست بکند که برای دنیز اتفاقی افتاده باشد. درحال پارک کردن ماشین به سوگل آدرس داد و سریع پیاده شده و به سمت اورژانس دویدند. همکارانش با دیدن او که حیران و هراسان بود به سمتش دویده و پس از این‌که متوجه حادثه شدند برانکاردی آماده کرده و به سمت ماشین آوردند. کایان دنیز را روی برانکارد گذاشته و به بخش مراقبت‌های ویژه دوید، چند دکتر حاذق نیز در کنارش بودند یکی از پزشکان درحالی که سعی داشت از وضعیت به‌وجود آمده مطلع شود رو به کایان سوال کرد: - Doktor Erdoğan, ne oldu? Ne oldu? <<دکتر اردوغان ، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟>> کایان که کاملا سرخ شده بود دستی روی صورتش کشیده و دهان خشک‌شده‌اش را باز کرده و با تته پته گفت: - Bilmiyorum doktor! Bir kez bayıldı << دکتر! از پله، از پله‌ها افتاد زمین یه دفعه از حال رفت.>> و سپس سعی کرد با دکتر حرف بزند. کایان از زور استرس نمی‌توانست روی پا بایستند درحالی که وضعیت را برای دکترها تعریف می‌کرد تند- تند آب دهانش را قورت می‌داد و تمام حواسش به جسم بی‌جان دنیز بود. یکی از پرستارها با دیدن وضعیت نابه‌سامانش بازوی او را گرفته و به آرامی گفت: - دکتر اردوغان لطفا بیاید بشینید حال خودتون بدتره!. کایان نفسی بلند سر داد کم مانده بود اشکش جاری شود با صدای دکتر اجنوی که رو به او گفت: - Sakin olun doktor, kendim kontrol edeceğim! << آروم باش دکتر، من خودم بررسی می‌کنم!>> کمی خیالش آسوده شده و روی صندلی نشست. حال قدیر نیز هیچ خوب نبود و به سرعت سوالاتی راجب احوال دنیز می‌پرسید، پرستار به یاری کایان شتافته و گفت: - صبر کنید آقا! دکتر اجنوی دارن بررسی می‌کنن. قدیر دستی به موهای جو گندمی‌اش کشید و درحالی که گوشه چشمش را پاک می‌کرد کنار کایان نشسته و گفت: - Başımıza nasıl bir toprak geldi Kayan? <<چه خاکی به سرمون شده کایان؟>> کایان کاملا سرخ شده بود نمی‌دانست جواب پدر را چه بدهد، از وضعیت‌هایی که قبلا به این شکل برای بیمارانش اتفاق افتاده بود، خاطره خوشی نداشت. نفس بلندی کشید و نتوانست تحمل کند پس بی‌طاقت به سمت درهای بسته رفته و با یک حرکت در را باز کرد، نباید خود را می‌باخت. پزشک‌ها درحالی که سرم و دستگاه‌های مختلف را به جثه کوچک دنیز وصل کرده بودند هر کدام مشغول کاری بوده و دکتر اجنوی مشغول بررسی اوضاع دنیز بود. پس از این که کایان را دید پرسید: - Doktor, daha önce bayılıp bayılmadığını görmemi söyleyin <<دکتر بگو ببینم قبلا هم بی‌هوش شده بود؟>> کایان سرش را تکان داد و پس از نفس عمیق گفت: نه اصلا! از این نتوانسته بود از دنیز محافظت کند خود را لعنت فرستاده و دوباره گفت: - Ama bunun önemli bir şey olduğunu düşünmedim <<ولی فکر نمی‌کردم اینطوری بشه.>> دکتر که وضعیت دنیز را چک کرد گفت: - Merak etmeyin, durumu çok ciddi değil, fiziki durumu normal ama yakın zamanda MR çektirmesi gerekiyor! <<نگران نباش وضعیت زیاد هم جدی نیست وضعیت جسمانیش نرماله ولی سریع باید ام‌آر‌آی بشه!>>
  23. پارت ۱۴۰ عمه هاریکا گوشه چشمش را پاک کرده و اول رو به دنیز و آسلی گفت -شما برید اون طرف بازی کنید. سپس ادانه داد‌: - پدرتون خیلی شما رو دوست داشتن ولی بعضیاتون به موقعش حرف پدرتون رو زمین انداختین این را گفته و نگاهی به قدیر انداخت و سپس سرش را پایین انداخته و ادامه داد: - امروز من... درحالی که عمه صحبت را از سر گرفته و سعی داشت گفته‌های برادرش را برای فرزندان برادرش بازگو کند یک‌آن صدای زمین خوردن دنیز از پله‌ها شنیده شد. همه، حتی عمه با شنیدن صدایش سکوت کرده و اولین نفر کایان و سپس قدیر از جایش بلند شدند. آسیه که نزدیک‌تر بود با دیدن حال بدش سعی کرد احوالش را بپرسد اما دنیز با چهره‌ای کبود درحالی که با سر به زمین افتاده بود حتی نمی‌توانست کلمه‌ای سخن بگوید. کایان به سرعت نزدیکش شده و چندین بار صدایش زد همهمه‌ای درخانه به پا افتاد دنیز با بی‌حالی فقط توانست یکبار چشمانش را باز و بسته کند سپس به آرامی از‌ حال رفت. صداها بلندتر شده و سوزان و امل و بقیه با صدای بلند دنیز را می‌خواندند حتی آسلی نیز با گریه و حیران از دور خانواده را می‌نگریست که دور دنیز را گرفته بودند. کایان درحالی که از زور ترس و استرس نفس-نفس می‌زد چند بار کف دستش را به صورت دنیز زد اما دریغ از یک تکان. سریع با دو انگشت سعی کرد لای چشمش را باز کند، این کار را کرد و پس از دیدن چشمان بی‌جانش بلند داد زد: - برید کنار ببینم، برید کنار. به سرعت از جایش برخاسته و با یک حرکت دنیز را بغل گرفت، درحالی که هر کس با نگرانی چیزی می‌گفت بی‌توجه به حرف همه به سمت در دوید، عمه خانوم که حرف در دهانش ماسیده بود بی‌حرکت و با نگرانی به جمع خیره شده بود که عده‌ای گریه زاری کرده و بقیه درحال دلداری دادن به آسیه و سوزان بودند. قدیر پشت سر کایان دویده و هر دو به سرعت سوار ماشین شدند، هاشم با دیدنشان که عجله دارند در را برایشان باز کرده و ایستاد. آسیه درحال پاک کردن اشک‌هایش تند-تند می‌گفت: - نویان، نویان خواهش می‌کنم ما هم بریم، وای خدایا بچم چی شد؟ خدایا بچمو به خودت سپردم. سوزان و امل هر دو درحال گریه سعی داشتند مادرشان را آرام کنند مهناز و راحله نیز به سرعت لباس پوشیده و راحله رو به فاتح گفت: - با نویان برید دو تا ماشین آماده کنید بریم بیمارستان. سوگل که هنوز حیران به اطراف نگاه می‌کرد با نگرانی گفت: - صبر کنید ببینم کدوم بیمارستان بردن، احتمالا همون بیمارستانی بردن که کایان خودش میره! فاتح در این وضعیت با چشم‌غره به سوگل به سمت حیاط رفت تا ماشین را آماده کند.
  24. پارت ۱۳۹ فاتح که خونش به جوش آمده بود دندان‌هایش را به هم فشرده و همزمان او نیز به سمت کایان برگشت انگشت انگشتش را بالا برده و تهدید وار گفت - Sonradan söylediğimize pişman olacağımız hiçbir şey söyleme, diye anladı Sogol Naplek Shir <<چیزی نگو که بعداً از گفتنش پشیمون بشیم، دور و بر سوگل نپلک شیر فهم شد؟>> این حرف باعث شد که کایان در حالی که حرص می‌خورد برای حرص دادن فاتح لبخند بلندی بزند خنده‌اش که تمام شد گفت: -Bak evlat, saçma sapan konuşma, bugün sen bile sinirlerimi bozamazsın, o yüzden bu kadar konuşma! <<ببین بچه حرف‌های الکی نزن امروز حتی تو هم نمی‌تونی اعصابم رو خرد کنی، پس انقدر حرف‌های بیخود نزن!>> همان لحظه صدای عصای عمه خانم جمع را به سمت خود کشاند همه به احترامش بلند شده و سلام کردند عمه خانوم به طرف مبل مخصوصش حرکت کرد و بدون حرف روی مبل نشست در حالی که سعی داشت حرف‌هایش را کنار هم جمع کند، نگاهش به تیپ و سر و وضع کایان افتاد اول پوزخند روی لبش نشست اما کم کم پوزخندش به لبخند رضایت بخش تبدیل شد. با اینکه از اخلاق‌های ضد و نقیض‌اش اصلاً راضی نبود اما گاهی اوقات رفتارهای شیطنت آمیزش او را به خنده می‌انداخت. خلاف بقیه اهل خانه که هیچگاه حق شوخی با او را نداشتند کایان توانسته بود امروز با او شوخی کند برای اولین بار عصبانی نشده بود سری تکان داده و قبل از شروع به صحبت‌هایش رو به کایان گفت: - قابل قبول. این را گفته و با خنده بلند کایان روبرو شد کایان پس از اینکه خنده‌اش تمام شد دستش را بلند کرده و در حالی که تکان می‌داد گفت: -benim harika teyzim san. <<عمه هریکای خودمی!>> سپس خنده بلندی سر داد که نگاه تاسف بار بکتاش را به همراه داشت، عمه سعی کرده جلوی خود را بگیرد چون نه تنها عصبانی نشده بود بلکه برای اولین بار از شوخی یک شخص لبخند به لبش آمده بود، اما سعی کرد جدیت خود را حفظ کند. جمله‌هایش را کنار هم چید و قبل از شروع صحبتش در دل گفت: - داداش امروز می‌خوام حرف‌هایی که به من زدی رو با بچه‌هات در میون بزارم می‌خوام اموالت رو تمام و کمال به بچه‌هات بسپارم، می‌خوام قبل از مرگم رضایت تو رو داشته باشم. در حالی که مصمم به صحبت بود، رو به پسران گفت: - بویوک، بکتاش و قدیر همتون می‌دونید که مدتی پیش می‌خواستم درباره یک موضوع مهم باهاتون صحبت کنم درحالی که به فاتح و کایان نگاه می‌کرد گفت: - اما اون روز مشکلاتی پیش اومد که نتونستیم حرفمون رو کامل کنیم، امروز همتون رو اینجا جمع کردم تا در مورد وصیت‌نامه پدرتون با شما صحبت کنم، من نمی‌دونم که چقدر از عمرم باقی مونده اما این وظیفه منه که قبل از مرگم این بار سنگین رو از روی دوشم بردارم. پس از اتمام جمله عمه، بکتاش با صدای بلند گفت: - خدا نکنه عمه خانم انشاالله سایه‌تون همیشه مستدام باشه! بویوک و قدیر هر دو همزمان گفتند انشاالله
  25. پارت ۱۳۸ بچه‌ها جلوتر دویده و هر کدام مبلی برای خود انتخاب کردند پشت سرشان سوگل و سپس کایان نیز به سمت جمع رفتند. سوگل سلام کرده و کنار سوزان و امل نشست اما کایان هنوز هم سرپا بوده و جمع را از زیر نظر می‌گذراند. بکتاش کنار مبل مخصوص عمه خانم که هنوز خالی بود نشسته بود، کنار او بویوک و کمی با فاصله پدرش نشسته بودند، این سمت نیز زن عموها و مادر درحال صحبت بودند که همه با دیدن کایان و تیپ جدیدش عده‌ای با تحسین و عده‌ای با حرص به او خیره شدند. تنها مبلی که خالی بود، مبل کنار فاتح بود فاتح درحالی که پا روی پا انداخته بود خود را تکان داده و کت سرمه‌ای رنگ و خوش دوختش را روی تنش تنظیم کرد. از داخل درحال حرص خوردن بود اما بروز نداد و پوزخندی به روی کایان زده و دستش را روی جای خالی مبل زد و گفت: - Gel kuzen, gel buraya otur <<بیا پسر عمو بیا بشین اینجا.>> امروز همه چیز طبق خواسته کایان اتفاق افتاده بود پس جای عصبانیت نبود. سعی کرد آرامش خود را حفظ کرده و لبخند ژکوندی روی لب بنشاند، برخلاف خواسته‌اش لبخندش پررنگ‌تر شده و با همان لبخند به سمت فاتح رفت و درحالی که می‌نشست گفت: - Ne güzel bir yere sahibim, bah-bah <<چه جای خوبی نصیبم شد، به- به.>> سپس خندید، نگاهش روی قدیر ثابت ماند که با تحسین او را می‌نگریست نگاهش را به سمت بکتاش چرخاند چهره بکتاش کاملاً خونسرد بوده و نمی‌شد چیزی از چهره‌اش خواند پا روی پا انداخته و مثل بقیه اهالی خانه منتظر عمه خانم ماند هرکس مشغول صحبت با کنار دستی خود بود و فاتح درحالی که از حرص نای سخن گفتن نداشت نمی‌توانست کنار کایان ساکت بماند. چیزهایی که دیروز دیده و گذرانده بود برایش خیلی سنگین بودند او از کودکی سوگل را می‌خواسته و همیشه روی تصمیمش مصمم بود حالا کایان چطور می‌توانست رویاها و احساسات این همه سال را از او بگیرد نباید اینطور می‌شد. اخم‌هایش بیشتر در هم رفته و با خود گفت: - سوگل مال منه حتی شده به زور، حتی شده خون می‌ریزم اما سوگل رو صاحب میشم. سرش را بلند کرد و درحالی که سوگل را با آن لباس قرمز خوش دوخت دید می‌زد با خود گفت: - سوگل نمی‌تونه کایان رو دوست داشته باشه اون از بچگی مال من بوده و مال من هم خواهد موند. نفس بلندی سر داد و سعی کرد آرام باشد اما با نگاه‌های سوگل به کایان و چشم و ابرو آمدن‌های نامحسوسشان، حتی خنده‌های ریزشان چطور می‌توانست آرام بگیرد. اگر دست خودش بود دلش می‌خواست کایان را به بدترین شکل ممکن خفه کند حیف که این بار نیز میان جمع بود و نمی‌شد کاری کرد. درحالی که از زور حرص نفس- نفس می‌زد کایان را مخاطب قرار داده و بدون این‌که به او نگاه بکند بی‌مقدمه و آرام غرید: -Sugol'u benden alamazsınız, size bu izni vermeyeceğim << نمی‌تونی سوگل رو از من بگیری من این اجازه رو بهت نمیدم.>> کایان که کاملا متعجب شده بود لب‌هایش را کج کرده و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. فاتح چه‌طور می‌توانست در مورد این موضوع به این راحتی صحبت کند او نیز نفسی بلند کشیده و درحالی که ابرویش را به سمت بالا هدایت کرده بود به طرف فاتح برگشت و گفت: - Ne saçmalığından bahsediyorsun? Hayatımı yaşıyorum, senden hiçbir şey almayacağım <<چه مزخرفاتی داری میگی؟ من دارم زندگیم رو می‌کنم قصدم ندارم چیزی رو ازت بگیرم.>> شمرده- شمرده ادامه داد: - Sogol'un kendisi bilgedir, eğer seni isteseydi uzun zaman önce seninle iletişime geçerdi, bu yüzden kaba olma <<سوگل خودش عاقله اگه تو رو می‌خواست خیلی وقت پیش باهات ارتباط برقرار می‌کرد پس زر- زر الکی نکن.>>
×
×
  • اضافه کردن...