رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. https://s8.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۴۱۲۱۰-۰۱۱۰۳۰_instagram_q3pe.jpghttps://s8.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۴۱۲۱۰-۰۱۱۰۳۰_instagram_q3pe.jpg
  2. پارت ۱۵۷ کایان که خیلی بهش برخورده بود دست سوگل را بیشتر فشرده و نفسی تازه کرد و گفت: - عمو لطفاً این حرف‌ها رو نزنید، این چیزهایی که گفتید همش مادیاته، شما خودتونم می‌دونید که سئوگیل فاتح رو دوست نداره، می‌خواین به زور اون رو به کسی بدین که هیچ علاقه‌ای بینشون نیست؟ بکتاش دستش را بالا برده و دوباره با پوزخند گفت: - بس کنین این حرف‌های صد من یه غازو! عشق و علاقه بعد از ازدواج به وجود میاد، نکنه می‌خوای بگی مثل قدیر که یه روز اومد و گفت آسیه رو می‌خواد ما هم حرفتو قبول کنیم و سوگل رو دستی دستی بدیم به تو؟ سپس لبخندی از حرص زده و گفت: - کور خوندی! تو احترام سرت نمیشه که اگه می‌شد این حرفا رو با پدرت مطرح می‌کردی نه تنهایی! تو حتی سربازی هم نرفتی، من یه تار موی دخترم رو روی شونه تو نمی‌ذارم، چه برسه به خودش! سوگل که پدرش را مصمم دید ناخودآگاه به گریه افتاده و سرش را پایین انداخت، نمی‌خواست پدر و عمه گریه‌اش را ببینند کایان با التماس رو به بکتاش گفت: - Çok güzel askere gideceğim, fark etmez, sen ne istersen olurum, senin sevdiğin kıyafetleri giyerim, senin sevdiğin davranışları yaparım ama lütfen <<خیلی خوب سربازی میرم، این که کاری نداره، هرجور شما بخواین می‌گردم، لباس‌هایی که شما دوست دارین می‌پوشم، رفتارهایی که شما دوست دارینو انجام میدم، ولی لطفاً!>> دقیقاً همین جا بود که عمه خانوم که تا این لحظه سکوت کرده بود فکری به سرش زده و دستش را بالا برده و گفت: - ساکت! خیلی خوب حرف‌های شما رو شنیدیم، الان نوبت ماست که تصمیم بگیریم. رویش را به سمت بکتاش گرفته و درحالی که هنوز نگاهش به سوگل بود با تاسف سر تکان داده و گفت: - من و بکتاش در این باره با هم صحبت می‌کنیم ولی طبق گفته بکتاش تو حتماً باید بری سربازی بری! از امروز هر کاری که من و بکتاش گفتیم رو انجام میدی، حالا تا ببینیم چی میشه. لبخندی روی لب کایان نشسته و همانطور که نگاهش را به عمه دوخته بود گفت: - مطمئن باشین هر کاری که شما بگین انجام میدم، حتماً حتماً سئوگیل رو خوشبخت می‌کنم. بکتاش با تعجب به عمه چشم دوخت و نتوانست چیزی بگوید سوگل نیز هنوز هم رد تعجب روی صورتش دیده می‌شد. کایان به سمت سوگل برگشته و درحالی که لبخندی از روی رضایت روی لبش نقش بسته بود یک بار چشمانش را باز و بسته کرده و با اطمینان گفت: - tamam <<تموم!>> این همزمان شد با صدای عمه که دوباره گفت: - زود باشین دیگه از اتاق برید بیرون. ادامه داد: - کایان در اولین فرصت کارهای سربازیت رو انجام بده، اول باید مطمئن شم که تو آدم میشی یا نه، بعد بخوام درباره این‌ها تصمیم بگیرم. سپس سوگل و کایان هر دو با رویی خندان از اتاق خارج شدند. همانطور که در اتاق بسته می‌شد بکتاش با ردی از تعجب داخل چشمانش از حرص به سمت عمه برگشت. جلوی بچه‌ها نتوانسته بود چیزی بگوید ولی لب باز کرده و سریعا گفت؛ - عمه چیکار کردی؟ هرچی من خواستم از خودم دفاع کنم و این پسره بی‌دست و پا رو از سوگل دور کنم شما همه رو به هم ریختید. عمه درحالی که عصایش را به زمین می‌زد از جایش بلند شده و دستش را به دسته مبل سلطنتی گرفته و پوزخند چندشی روی لبش نشست. همانطور که عصا را به سمت بکتاش می‌گرفت گفت: - تو چقدر بی‌عرضه‌ای پسر! هنوز نفهمیدی که میشه با یک حرف، فکر این بچه‌ها رو مشغول کرد، تا کایان بره به کارهای سربازی برسه و بخواد به جایی اعزام بشه ما عقد سوگل و فاتح رو، رو هوا خوندیم و رفته. سپس قهقهه‌ای سرداد. بکتاش که لبخند رضایت روی لبش نقش بسته بود، به افکار عمه خانم، آفرین گفته و بشکنی زده و دوباره گفت: - عمه خانم شما چقدر باهوشین، کسی باهوش‌تر و با ذکاوت‌تر از شما توی عمرم ندیدم، معلومه که سوگل مال فاتح می‌شه، این قراردادی که بویوک ازش حرف می‌زنه تموم زندگی من و شما و بویوک رو زیر و رو می‌کنه‌. بعد برای اینکه خود را قانع کند زمزمه کرد: - سوگل هم حتماً بعد از ازدواج با فاتح، عاشقش میشه، فاتح پسر لایق و خوبیه من از این بابت مطمئن هستم.
  3. داستان کوتاه در انتظارش ژانر عاشقانه نویسنده: الهه پورعلی مقدمه: غرق تو شدم خواب و خیالم تو شدی عشق منی و جان و جهانم تو شدی اسمت شده آرامش جان و دل من یارم تو شدی، جا و مکانم تو شدی ای تو که رخت ماه و دلت خورشید است عشقم شدی و ورد زبانم تو شدی جانم شده‌ای خواهم که جانت باشم رخصت بدهی جان و جهانت باشم مال تو شوم دوست بداری روزی عاشق بشوی ورد زبانت باشم (شعر: الهه پورعلی) خلاصه: مگر چه می‌شود، روزی برسد که تو نیز در عشق من غرق شوی، تو نیز برای بودن با من پر-پر بزنی، تو نیز وجودم را در کنار وجودت بخواهی! به امتحانش می‌ارزد، امتحان کن، با من بودن را، عاشق شدن را، برای هم بودن را...
  4. داستان کوتاه در انتظارش ژانر عاشقانه نویسنده: الهه پورعلی مقدمه: غرق تو شدم خواب و خیالم تو شدی عشق منی و جان و جهانم تو شدی اسمت شده آرامش جان و دل من یارم تو شدی، جا و مکانم تو شدی ای تو که رخت ماه و دلت خورشید است عشقم شدی و ورد زبانم تو شدی جانم شده‌ای خواهم که جانت باشم رخصت بدهی جان و جهانت باشم مال تو شوم دوست بداری روزی عاشق بشوی ورد زبانت باشم (شعر: الهه پورعلی) خلاصه: مگر چه می‌شود، روزی برسد که تو نیز در عشق من غرق شوی، تو نیز برای بودن با من پر-پر بزنی، تو نیز وجودم را در کنار وجودت بخواهی! به امتحانش می‌ارزد، امتحان کن، با من بودن را، عاشق شدن را، برای هم بودن را...
  5. پارت ۱۵۶ سوگل سرش را پایین انداخته و به گل‌های قالیچه با طرح‌های ریز و درشتش خیره شد، همانطور که بکتاش از زور عصبانیت به سمت پنجره رفته و پس از کشیدن پرده حریر سفید پنجره را باز می‌کرد دوباره زیر لب غرید: - زود باشین هرچی می‌خواین بگین، بویوک و فاتح منتظرمون هستند. کایان نفس عمیقی کشیده و آماده سخن گفتن شد، درحالی که تمام احساساتش را در صدایش جمع می‌کرد پس از اینکه دستی به گردنش کشید، ابروهایش را بالا فرستاده و با مظلومیت گفت: - Duymaktan hoşlanmayacağını bildiğim şeyler hakkında konuşmak istedim ama sana söylemem gereken şeyler bunlar <<می‌خواستم درباره چیزهایی صحبت کنم که می‌دونم از شنیدنش زیاد خوشنود نمی‌شین، اما این‌ها حرف‌هایی هستند که باید بهتون بزنم.>> ادامه داد: -من، من! و سکوت کرد، آب دهانش را با استرس قورت داده و سیب گلویش، یک بار بالا و پایین رفت، لب‌هایش را چند بار باز و بسته کرد تا حرفش را تکمیل کند اما نمی‌دانست از کجا شروع کند، انگار او نبود که یک ساعت است حرف‌هایش را حفظ می‌کند. بالاخره دل را به دریا زده و ادامه داد: - Sana Seogil'i önermek istiyorum <<من می‌خوام سئوگیل رو از شما خواستگاری بکنم.>> بکتاش با اینکه انتظار همچین جمله‌ای را از کایان داشت اما چشمانش گرد شده و ابروهایش بالا رفتند دستی به کتش کشیده و درحالی که صورتش از خشم جمع شده بود چند قدم به سمت کایان برداشته و با یک حرکت یقه او را در دست گرفت، سوگل از این کار پدرش ترسیده و بیشتر خود را به کایان چسباند. بکتاش درحالی که خون خونش را می‌خورد به آرامی کایان را تکان داده و گفت: - کایان من درباره این چیزها قبلاً با شما دوتا حرف زدم، الان هم به احترام پدرت اومدم که حرف‌هات رو بشنوم، نمی‌دونم می‌دونی یا نه، سوگل خواستگار داره، قراره که فاتح و سوگل به زودی با هم ازدواج کنند. با این حرفش سوگل با بغض دست کایان را ول کرده و گفت: - بابا خواهش می‌کنم به حرف‌های ما گوش بدین، مگه شما نمی‌خواین که من خوشبخت بشم؟ می‌دونم که با فاتح هیچ وقت خوشبخت نمی‌شم! چون علاقه‌ای به اون ندارم. بکتاش میان حرفش پریده و همانطور که کایان را ول می‌کرد به سمت سوگل خیز برداشته و تشر زد: - دختره بی‌خاصیت به فاتح علاقه نداری پس به کی علاقه داری؟ به این پسره؟ تو چی از زندگی می‌فهمی آخه؟ تو چه می‌دونی که خوشبختی و آینده‌ات چطوری باید تضمین بشه؟ کایان که حرف‌های بکتاش برایش سنگین بودند سعی می‌کرد آرام باشد، رو به بکتاش گفت: - Amca lütfen bu sözleri söyleme, biliyorum Seogil ve ben sana iki kardeş gibi birlikte olacağımıza söz verdik ama Seogil de ben de birbirimizi seviyoruz, birlikte iyiyiz, birlikte mutlu olabiliriz lütfen beni dinle <<عمو لطفاً این حرفا رو نزنید می‌دونم که من و سئوگیل به شما قول دادیم که مثل دو تا خواهر و برادر کنار هم باشیم اما هم من و هم سئوگیل به هم علاقه داریم، کنار هم حالمون خوبه، می‌تونیم در کنار هم خوشبخت بشیم، خواهش می‌کنم به حرفم گوش کنید.>> سوگل نیز تمام التماسش را داخل چشمانش ریخته و به بکتاش دوخت، بکتاش صورتش را جمع کرده و نفسی با حرص سر داد دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش موهای شانه زده‌اش را مشت کرد به سرعت به سمت کایان و سوگل برگشته و پایش را با حرص روی زمین کوبید انگشت اشاره‌اش را رو به آنها گرفته و از زیر دندان‌هایش غرید: - اگه یک بار دیگه از این حرف‌ها بشنوم من می‌دونم و شما دوتا! زندگی و آینده سوگل باید تضمین شده باشه مگه شوخیه؟ رو به کایان کرده و درحالی که از موی سر تا نوک انگشت پای او را از زیر نظر می‌گذراند، پوزخندی زده و گفت: - تو می‌خوای دختر منو خوشبخت کنی؟ تو خودت از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری می‌تونی دختر منو خوشبختش کنی؟ این را گفته و به در اشاره کرد و دوباره غرید: - اما فاتح، خیلی چیزها داره که تو نداری از تیپ و استایلش بگذریم نصف برج‌های تهران به نام فاتحه، برای خودش خونه زندگی ساخته که هر دختری آرزوش داره، هر روز قراردادهای میلیاردی با شرکت‌ها می‌بنده، وقتی اون خواستگار دخترمه انتظار داری که دخترم رو دستی دستی بدم به تو؟
  6. پارت ۱۵۵ فاتح با غرور و جذبه روی مبل کنار عمه خانم نشسته بود، بیوک و بکتاش هم درحال صحبت با یکدیگر بودند. با وارد شدن کایان و سوگل به جمع، آسیه و قدیر نیز به آنها پیوسته و تازه حواس بکتاش به سوگل و کایان که دست در دست هم به سمتشان می‌رفتند جمع شد. سریع با چشم به سوگل اشاره کرد که این چه وضعشه؟ اما سوگل توجهی نکرده و همانطور که به سمتشان قدم برمی‌داشتند به راهش ادامه داد، بکتاش هنوز هم روی سوگل چشم و ابرو می‌آمد که فاتح و بیوک اینجا نشسته‌اند و تمام تلاشش این بود که سوگل کمی رعایت آنها را بکند، اما سوگل با بی‌توجهی سرش را پایین انداخت. هر دو که به جمع رسیدند ایستاده و کایان درحالی که با خشم و غضب فاتح را می‌نگریست قبل از اینکه حرفی بزند یک دور حرف‌هایش را داخل مغزش چید. نگاهش را از لوستر بزرگ و پر زرق و برق گرفته و به آسیا و قدیر دوخت. می‌دانست که اگر بین جمع این حرف‌ها زده شود تعداد مخالف‌ها بیشتر خواهد شد پس با جدیت رو به بکتاش گفت: - Sizinle konuşmak istiyoruz, lütfen odaya veya kütüphaneye girin <<ما می‌خوایم باهاتون صحبت کنیم، لطفاً بریم داخل اتاق یا کتابخونه.>> بکتاش همین که این جمله را از دهن کایان شنید فکرهای ناجور به سرش زد، مطمئن بود که حرف‌های کایان درباره خود و سوگل است . غیر از این چه می‌توانست باشد! با حرص نفسش را بیرون فرستاده، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار داد، نگاهی خوفناک به سرتا پای سوگل که سرش پایین بود انداخت. لحظه‌ای چشمانش را بسته و با خود گفت: - ای سوگل بیشعور مخالفتت فقط به خاطر این پسر بی دست و پاست؟ تو چطوری می‌تونی حرف من رو زمین بندازی؟ درحالی که دستش را مشت می‌کرد کاملاً آماده شلیک سخنان تیزتر از چاقویش بود، قدیر که کاملا تعجب کرده بود و از قضیه هیچ طلاعی نداشت رو به آسیه کرده و زیر لب گفت: - باز چه خبره اینجا؟ کایان چی می‌خواد به بکتاش بگه؟ این را گفته و منتظر ماند قبل از اینکه کایان دوباره چیزی بگوید عمه خانم سریع گفت: - هرچی می‌خوای بگی همین جا بگو! چه حرفی می‌تونی با بکتاش داشته باشی؟ کایان که خود را پر از جسارت حس می‌کرد خواست چیزی بگوید که سوگل التماس وار چشمانش را ریز کرده و رو به پدرش گفت: - بابا لطفاً ما حرف‌هایی داریم که باید باهاتون در میون بزاریم. این بار بکتاش یک بار نفسش را کامل به بیرون فوت کرده و درحالی که از عصبانیت چهره‌اش به سرخی می‌زد با چشم اشاره کرد که یعنی برید. خود نیز حرکت کرد، هر سه به سمت کتابخانه چند قدم برداشته بودند که عمه خانم گفت: - صبر کنید من هم با شما میام. این بار چهار نفری وارد کتابخانه شدند و بویوک و فاتح و آسیه و قدیر را بین ابهاماتشان تنها گذاشتند. هم سوگل و هم کایان در دل حرف‌هایشان را کنار هم چیده و آماده صحبت شدند، همین که عمه خانم روی صندلی نشست بکتاش گفت: - Burada neler oluyor? Kayan, bana ne söylemek istiyorsun? <<اینجا چه خبره؟ کایان تو چه حرفی با من داری که می‌خوای بزنی؟>> بعد اخم‌هایش را بیشتر در هم گره زده و رو به سوگل توپید: - سوگل نمی‌خوام حرف‌هایی ازت بشنوم که از وجودت ناامید بشم.
  7. عشق واقعی شده از شوق وجودش تن تو لرز رود؟ شده از لحظه دیدار دلت قنج رود؟ شده قلب تو مداوم بزند در پی او شده یک حس مزاحم به دلت چنگ زند؟ شده هر لحظه به لحظه حس تو، او باشد؟ شده هر ثانیه فکرت پی طوفان باشد؟ شده تو پلک زنی او را ببینی یک دم؟ بعد چشم باز کنی بینی خیالی باشد؟ شده با بردن نامش ضربان بزند هی بزند هی بزند؟ شده یک لحظه ببینی او را قلب تو هی بتپد هی بتپد هی بتپد اگر احوال تو اینگونه شود بدان این دل دگر از دست رود اگر افکار تو ویرانه شود بدان این دل دگر از دست رود اگر این قلب تو دیوانه شود بدان این دل دگر از دست رود گاه باید بنوشت نشو عاشق که دیوانه شوی گاه باید بنوشت نشو عاشق که ویرانه شوی گاه باید بنوشت نشو عاشق که آواره شوی شاعر: الهه پورعلی
  8. <<سردار سلیمانی و رافت رضوی>> بو دونیا آلدی بیزدَن بو غریبِ آشنانی اورَه لَردن سیلینمَز سردارین نام و نشانی بو دونیا چوخ یالان دونیادی هامی بیلدی اما بو سردار اِیلَدی دونیایَ چوخلی مهربانی او گِتدی آما گالدی رافتی هریاندا باقی گِنه خصم اهلی سیندیردی باشیندا او چاناقی او رافتدی آقا جنگ اِیلَدی تا اینکه آلسین سوریه نَن فلسطینن عراقی اونون رافت واریدی هم شجاعت هم صلابت او سردار قلبی پاکیدی واریدی هم نجابت هامی آلمیشدی اونان درس دین و درس اخلاق تمام اهل اسلاما اِلردی او رفاقت امام هشتمی چوخ چوخ سُوَردی کاسیبلار گوزلرین هرگون سیلردی اوزی رافت‌دی بیر شاهیدی اما رضوی رافتین چوخ چوخ بیلَردی قانی گِتدی بو یرده، آدی اولدی جهانی کَسیلدی او تپش‌لر، نفس لر اولدی فانی اورَه لَردن او گتمز، گالار یادلاردا اما سلیمانی گِدَنن جهان توتدی عزانی شاعر: الهه پورعلی
  9. دختر مقاوم سه‌ساله من عاشق چهره نورانی‌ات رقیه‌جان فدای زیبایی‌ات تو نور عینی دختر سه ساله من به فدای چشم بارانی‌ات لعنت به پرچم وقیه دشمن که با بی‌رحمی همتون رو کشتن لعنت به اون شمر و یزید کافر بچه‌ها رو بدون آب گذاشتن رقیه تشنه بود ولی دم نزد سرش رو پیش دشمن‌ها خم نکرد اون دختر مقاوم حسینه گوشواره‌هاش رو کشیدن دم نزد دلش برای عموجون تنگ شده حیف که دل دشمنا از سنگ شده عمو عباس رفت و دیگه برنگشت زندگی بی‌اونا چه بی‌رنگ شده شاعر: الهه پورعلی
  10. مدلینگ کیمیا حسینی و بازیگر مرت رمضان دمیر هستن، اگه عکس با کیفیت و خوب که به هم بیان پیدا کنید ممنون میشم. زحمتشو میکشید؟
  11. پادت۱۵۴ در این مدت چه‌قدر دوست داشت که این جملات را از دهان کایان بشنود، بهترین حسی بود که تا این سن تجربه کرده بود، با اینکه از کایان خجالت می‌کشید اما دوست داشت او نیز حرف دلش را بزند. هرچند بدون زدن حرف، کایان می‌توانست از رفتارها و کارهایش حس او را درک کند اما بهتر بود او نیز به زبان بیاورد، چرا که اگر الان جلوی پدرش نمی‌ایستاد، مطمئناً اتفاق‌های بدتری انتظارش را می‌کشید. سرش را به آرامی بلند کرده و درحالی که سعی می‌کرد به چشمان کایان زل نزند با خجالت اطراف را از زیر نظر گذراند. صدای رعد و برق مثل چند روز اخیر به گوش می‌رسید و باران چکه چکه می‌بارید، هر وقت باران می‌بارید هر دو تصمیم می‌گرفتند زیر باران قدم زده‌ و با هم سخن بگویند، اما هنوز این اتفاق نیفتاده بود. سوگل با این فکر لب‌هایش را کاملاً داخل دهان کشیده و پس از اینکه با زبان تر کرد، آب دهانش را قورت داده و با گوشه انگشت اشک‌هایش را پاک کرد. کایان تنها کسی بود که سوگل می‌توانست با او خوشبخت شود، لااقل از نظر خودش که این طور بود. لبخندی ناز روی لب نشانده و پس از چند ثانیه به چشمان کایان زل زد. کایان که همانطور منتظر جوابش بود با دیدن لبخندش، خنده‌ای کرده و به حرف‌هایش دل سپرد که گفت: - کایان تو بهترین و شوخ طبع‌ترین مردی هستی که من تا حالا دیدم، من، من... سکوت کرد و با خجالت نگاهش را دزدید، نمی‌دانست چطور ابراز علاقه بکند. کایان که این حرف را شنید لبخند پت و پهنی روی لب‌هایش نشسته و درحالی که نزدیک سوگل می‌شد، لبانش را به سمت گوش سوگل سوق داده و آرام زمزمه کرد: - sande beni sevioson dema? <<تو هم دوسم داری نه؟>> بدن یخ زده سوگل یک آن به لرز افتاد، این همه داغیه نفس کایان غیر طبیعی بود، خود را عقب کشیده و با لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. کایان با این حرکت سوگل گویی دنیا را به او داده باشند از جایش بلند شده و سوگل را نیز بلند کرد همانطور که از ته دل خوشحال بود، دستانش را باز کرده و سوگل را از روی زمین کنده و چند دور داخل اتاق چرخاند. صدای خنده بلند سوگل تمام اتاق را پر کرد. کایان وقتی سوگل را روی زمین گذاشت نفس بلندی کشیده و پرهیجان گفت: - peki hazirlan, benim ashaya gitmam lazim, baba nan konoshmam lazim. << پس آماده شو بریم پایین باید با پدرت صحبت کنم.>> ادامه داد: - dimsiry olmamiz lazim, laflarin bana soylama izin vermam. << باید محکم باشیم، نباید بزاریم، نباید بزاریم حرف‌هاشونو به ما قلب بکنن.>> سوگل قبول کرده و هر دو پس از چند دقیقه حاضر و آماده روی اولین پله ایستادند. کایان دست سوگل را گرفته و گفت: - gorkma ben yanindayam. <<نترس من پیشتم.>> سوگل که کاملا آرام شده بود دست کایان را فشرده و درحالی که قدم‌های اول را برمی‌داشتند بی هوا گفت: - خیلی دوست دارم. لبخند روی لب کایان نمایان شده و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت. سپس هر دو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردند.
  12. طلوع بارانی یک صبحِ دگر آمد و نوری تابید یک روزِ دگر آمد و باران بارید روزش به درازای سحرگاهان است نورش به بلندای مَه تابان است یک صبح، به زیبایی گلها داریم یک روز، به آرامی دلها داریم بادی به وزش آمده به آرامی امروز چه روزیست، روزی بارانی باز شکر خدا را، به جا بیاوریم ما بدون لطفش، بی‌یار و یاوریم شاعر: الهه پورعلی
  13. دلتنگ ظهور آقا دلم برای تو تنگ شده قلب همه این روزا از سنگ شده کجایی که حال ما رو ببینی وضعیت این روزا رو ببینی ما وضعمون خیلی بده می‌دونیم قلب‌هامونم کپک زده می‌دونیم فقط داریم دروغ ریا و غیبت داریم گناه، بداخلاقی با تهمت از دستمون ناراحتید میدونیم بدون ما راحت‌ترید میدونیم به اون خدا نگاهی به ما کنید قلب‌های بی‌تابو مداوا کنید ما ههمون گناهکاریم میدونیم ما قلبهای سیاه داریم میدونیم اما آقا دست مارو بگیرید پشیمونی تو دل‌ها رو ببینید منتظر ظهور، آقا، میشینیم بزرگی و جلالت رو می‌بینیم ما رو به حال خودمون نزاری چشم انتظاریم که شما بیایی شاعر: الهه پورعلی
  14. آخرین دیدار من جاهلم‌ و نادان تو راهنما بودی من غافلم و حیران تو نور خدا بودی ... من بی‌خبر از عالم تو عالِم‌ِ ما بودی من پیش تو یک خارم اما گل ما بودی ... این زمانه نادان شد چید از دل این دنیا این مرد پر از قدرت همچون سبد گل را شاعر: الهه پورعلی
  15. ببار باران ببار باران چه دل‌ شادم دلم‌ را من به یار دادم چو پروانه رها در باد من دل‌شاد و آزادم ... ببار باران تو بر رویم که امشب من از عشق گویم بباران قطره‌هایت را تو امشب روی هر مویم ... ببار باران تو زیبایی چو عشقی مثل رویایی برای هر یک از ماها تو بیش از یک دریایی شاعر: الهه پورعلی
  16. رخسار یار قلبم شده پر از او عاشق رخ ماهش چشمان سیاه او آن زلف پریشانش دارد گره ای بین ابروان زیبایش عاشق شده ام من بر، زیبایی چشمانش دارد رخ زیبایی همچون پری دریا قدی به بلندا و زیبایی یک رویا دارد دلی از جنس و زیبایی یک دریا درد است و خودش درمان، درمانگر این دردا یک باغ برایش گل، وصف رخ زیبایش درخواب چو مثل ماه، هم زیباست بیدارش در ختم کلام گویم، مثلش نشود پیدا مثل گل رخسارش زیباتر از او در عمر، نتوان کرد پیدایش شاعر: الهه پورعلی
×
×
  • اضافه کردن...