الهه پورعلی
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
520 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۱۲ سوگل سعی کرد او را از روی زمین بلند کند اما نه توان بلند کردنش را داشت و نه کایان میتوانست از جایش تکان بخورد درحالی که نفس- نفس میزد نگاهی به صورت خیس از اشک سوگل کرده و بریده- بریده گفت: - Sugol ağlama. Birkaç dakika sakin olun. Kendimi kötü hissetmiyorum. Sadece çok acı çekiyorum. Birkaç dakika geçerse iyi olacağım! <<سوگل گریه نکن... چند دقیقه آروم باش... من حالم بد نیست... فقط خیلی درد دارم... اگه یه چند دقیقه بگذره حالم خوب میشه!>> سوگل کمی صبر کرد اما با دیدن درد شدید و نالههای کایان نتوانست صبر کند پس بازویش را گرفت و گفت: - پاشو بریم بیمارستان. کایان سرش را تکان داد و با کمک سوگل بلند شد، درحال بلند شدن همانطور که دستش روی شکمش بود گفت: - İstemiyorum, acım azalıyor <<نمیخواد، دردم کمتر شده.>> سعی کرد بنشیند حالا که کمی از دردش بهتر شده بود به سختی سر بلند کرده و نگاه اشکآلود سوگل را از زیر نظر گذراند، لبخند پردردی زده و گفت: - Ağlama janim! <<گریه نکن عزیزم!>> سوگل دماغش را بالا کشیده و به صورت خونی و زخمی کایان چشم دوخت، هزاربار خود را لعنت فرستاد با خود میگفت: - من باعث شدم اینطوری بشه. کایان به سختی دستش را بالا آورده و سعی کرد اشکهای سوگل را پاک کند. دست گرمش که به پوست صورت سوگل خورد سوگل معذب شده و سرش را پایین انداخت. کایان با دست چانهاش را گرفته و به سمت بالا حرکت داد و در چشمانش خیره شده و با احساس گفت: - Seoglim <<سئوگیلیم!>> در این شرایط و همراه با گریه لبهای سوگل به لبخند باز شده و باعث شد کایان نیز بخندد، درحین خنده ولی با درد شدید گفت: - Ben iyiyim, sadece biraz ağrım var <<من حالم خوبه...فقط یکم درد دارم، نگران نباش.>> سوگل نالید: - میترسم! کایان خندید و به شوخی گفت: - Dayak yemem normal mi? <<این طبیعیه که من هی کتک میخورم؟>> هر دو خندیدند، کایان سعی کرد با حرفهایش او را آرام کند به هر سختی بود پس از نیم ساعت درحالی که کایان به زور از جایش بلند شده بود به سمت خانه به راه افتادند. سوگل زیر بغلش را گرفته و کمک میکرد تا راه برود، هر دو نگران بودند چرا که اگر اهل خانه آنها را در این شرایط و این ساعت میدیدند برایشان بد میشد! تنها کسی که آن دو را دید هاشم بود که کلی سوال پیچشان کرد اما آخرسر با مهربانی اجازه داد تا وارد خانه شوند.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۱۱ درحالی که سوگل داخل پارک منتظر کایان نشسته بود کایان به سرعت به سمت مغازه رفت تا نوشابه بگیرد. سوگل نگاهی به اطرافش انداخت پارک کاملاً تاریک بود و چراغ کم نوری روی سرش روشنایی ایجاد کرده بود تک و توک افرادی داخل پارک دیده میشدند که دور از او در حال قدم زدن بودند نگاهش به درختان تنومند و بلند اطرافش افتاد این فضا کاملاً او را آرام کرده بود مخصوصاً بودن با کایان و حتی بچه بازییهایشان که عین بچهها تاب بازی کرده بودند او را بیشتر آرام میکرد. گازی به پیراشکی زده و با ولع مشغول جویدنش شد که با صدای مردی از پشتسر به سرعت به سمتش برگشت. دو مرد هیکلی که حدود ۳۰ سال سن داشتند ایستاده و با نگاه معناداری او را تماشا میکردند. یکی از مردها که بلندقد و چهارشانه بوده و صدای بمی داشت با تمسخر گفت: - یه خانوم زیبا و کوچولو این وقت شب تنها اینجا چیکار میکنه؟ سوگل که تمام تنش به لرز افتاده بود از جایش بلند شده و پراسترس با چشم به دنبال کایان گشت. اما کایان تازه به مغازه رسیده بود، مرد بغل دستیاش چند قدم به سمت سوگل برداشته و درحالی که او را برانداز میکرد گفت: - چه دختر ناز و خوشگلی. سپس چشمانش را روی کل بدن سوگل چرخاند و سوتی زد، آن دو کم- کم به سمت سوگل قدم برمیداشتند و سوگل با ترس و وحشت قدمهایش را به عقب میراند. هر دوی آنها حرفهای زشت و زنندهای زده و سوگل را بیشتر میترساندند تا حدی که دهانش خشک شده و نفسهایش به شماره افتاده بود. حتی تمام تنش از استرس و اضطراب یخ زده و درحال لرزش بود هر دو نزدیک سوگل شده و مرد قد بلند سعی کرد دستش را به کمر سوگل بگیرد. سوگل از زور وحشت جیغ بلندی زد، مرد با لحن چندشآوری گفت: - نترس خوشگلم، کاری نداریم فقط میخوایم! این جمله همزمان شد با ورود کایان به داخل فضای سبز، کایان با دیدن آن دو مرد و سوگل که مثل بید میلرزید چشمانش گرد شده و نوشابهها از دستش افتادند. به سرعت به سمتشان دوید و با فریاد گفت: - Mertike, neyi yanlış yapıyorsun? <<مرتیکه چه غلطی داری میکنی؟>> یک قدم مانده یکی از مردها را گرفته و با مشت محکمی که روی صورتش نشاند او را روی زمین پرت کرد، مرد دیگر به سرعت به کمک دوستش آمده و اینبار هر دو به سمت کایان هجوم آوردند. کایان با نعره گفت: - Siz ikiniz karımla ne hakla yakınlaştınız? Ortağını da öldüreceğim <<شما دوتا به چه حقی نزدیک زن من شدین؟ جفتتون رو هم میکشم .>> دیگر حرفهایش نیز دست خودش نبود و درحالی که دیوانه شده بود روی آن دو مرد فریاد میزد. هر دو روی کایان هجوم آورده و یکی از مردها یقهاش را گرفت درحالی که کایان را محکم میتکاند چند کلمه ناسزا بر زبان آورده و او را بیشتر دیوانه کرد. کایان سعی داشت خود را از دست آن مرد نجات دهد پس با پا لگدی به او زده و خواست از زیر دستش آزاد شود که آن یکی مرد پایش را بلند کرده و شکم او را با شدت فراوان مورد هدف قرار داد. با این کار آخ کایان بلند شد، سوگل که همچنان جیغ میکشید به سمتش آمد اما کاری از دستش بر نمیآمد با درد بدی که پایین شکمش پیچیده بود خم شده و با ناله روی زمین افتاد. آن دو مرد نیز از وضعیت سواستفاده کرده و تا میخورد کایان را کتک زدند. سپس پس از داد و فریادهای زیاد از آنجا دور شده و بیرون از پارک دویدند. کایان که تمام بدنش خونین و مالین شده بود روی زمین افتاده و درحالی که شکمش را گرفته بود درحال ناله کردن بود سوگل به سرعت به او نزدیک شده و کنارش زانو زد، از زور ترس دستانش میلرزید دستش را روی صورت زخمی کایان کشیده و نگاهی به دستش که پر از خون شده بود انداخت، در این وضعیت گریه نیز امانش نمیداد اما با این حال تند- تند گفت: - کایان...کایان خوبی...یه چیزی بگو! اما کایان از زور درد صورتش جمع شده و قادر به حرف زدن نبود. تنهای صدای ناله و آخش شنیده میشد. سوگل با گریه گفت: - به خاطر من اینطوری شد، کایان... حالت خوبه وا کن چشمات رو! کایان که هنوز چشمانش از زور درد بسته شده بود دستش را محکم به شکمش فشرده و همانطور دراز کشیده به سمت سوگل برگشت کارهایش دست خودش نبود چرا که درد زیادی در شکم و صورتش حس میکرد صورتش کاملاً کبود و جمع شده بود و اخمهایش به علت درد شدید در هم رفته بود از نالههایش میشد فهمید که وضعیتش خیلی بد است. سوگل درحالی دستش را زیر سر کایان میبرد او را از روی زمین بلند کرده بر روی پایش گذاشت دست آزادش را روی صورت زخمی کایان گذاشته و گریه کنان گفت: - کایان تو رو خدا یه چیزی بگو، خواهش میکنم. کایان به سختی آبدهانش را قورت داده و پس از اینکه چشمانش را به زور باز کرد با همان ابروهای جمع شده شمرده- شمرده گفت: -endişelenme ben iyiyim << نگران نباش خوبم.>> اما همانطور که دستش به شکمش بود پاهایش را جمع کرده و از درد به خود پیچید.- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارا ۱۱۰ سوگل با چشمانی گرد شده به سمتش برگشته و درحالی که تاب را نگه میداشت گفت: - چهطور؟ برای چی این سوال رو پرسیدی؟ کایان شانهای بالا انداخت و درحالی که آبدهانش را قورت میداد جواب داد: - Bilmiyorum sadece aklıma geldi <<نمیدونم یهو به ذهنم اومد.>> سوگل سرش را خارانده و درحالی که لبخند کجی میزد گفت: - فکر کردی با اون بابای بیاعصاب و خشمگینی که دارم میتونم به این چیزها هم فکر کنم؟ تا الان چون همش سرم توی درس و کتابام بوده اصلاً به این چیزها فکر هم نکردم حتی اگه میخواستم همچین کاری بکنم هم میدونستم که بابا گوش تا گوش سرم رو میبره. کایان با شنیدن این حرف نفسی کشیده و سرش را پایین انداخت پاهایش را از زمین کند و خود را هول داد سوگل درحالی که تاب را نگه داشته بود نگاهی به کایان که سر به زیر انداخته و تاب میخورد انداخت و پرسید: - خوب تو چی؟ کایان که انتظار این سوال را نداشت به سمتش برگشته و لبش را کج کرده و پس از تکان دادن سرش جواب داد: - Ya ben? <<من چی؟>> سوگل گفت: - همون سوالی که خودت پرسیدی تو هم دوست دختر داشتی یا داری؟ کایان دوباره لبش را کج کرده و گفت: - Hastanede, üniversitede hem kız hem de erkek birçok arkadaşım var, onlarla takılırdım ama hiçbir zaman birinden hoşlandığım ve onunla ilişki kurduğum olmadı <<خوب من دوستهای زیادی توی بیمارستان دارم هم دختر هم پسرتوی دانشگاه هم خیلی داشتم که باهاشون معاشرت میکردم، ولی اینکه از یکی خوشم بیاد و باهاش رابطه برقرار کنم نه هیچ موقع این اتفاق نیفتاده.>> کمی راجع به این موضوع صحبت کردند و هر دو که کاملاً از این موضوع مطمئن شدند درحالی که سر شوخی را با هم باز کرده و حسابی تاب بازی کرده بودند سوگل گفت: - انقدر حرف زدیم گشنم شد سر شب هم توی مهمونی شام زیاد نخوردم. کایان حرفش را تایید کرده و درحالی که تاب را نگه میداشت پایین پریده و گفت: - Bu arada ben de açım, gidip bir şeyler yiyelim <<اتفاقا من هم گرسنه شدم، بریم یه چیزی بخوریم.>> هر دو از فضای سبز خارج شده و وارد خیابان شدند، برعکس کوچه که کاملاً خلوت بود خیابان شلوغ و پر از ماشین و چراغهای روشن بود مغازه فلافلی که شبانه روز باز بود برایشان چشمک میزد، کایان به سمت مغازه اشاره کرده و گفت: - Hadi baharatlı falafel yapalım! <<فلافل تند بزنیم!>> سوگل حرفش را تایید کرد اما بیشتر دلش میخواست یک چیز شیرین بخورد پس این را به زبان آورده و کایان تصمیم گرفت دو عدد پیراشکی و دو عدد ساندویچ فلافل بخرد به سمت مغازه رفته و ساندویچها را سفارش داد و منتظر شد پس از گرفتنشان از مغازه بغلی اش ۲ عدد پیراشکی نیز گرفته و درحالی که سوگل جلوتر قدم برمیداشت به سمت فضای سبز بازگشتند سوگل روی نیمکت نشست و گفت: - بیار که مردم از گشنگی. کایان با لبخند اشارهای به روی چمنهای نمدار که اثری از باران رویشان باقی مانده بود کرد و گفت: - Buraya daha çok yapışıyor << اینجا بیشتر میچسبه.>> سپس خود روی چمنها نشست همزمان سوگل با لبخند از جایش بلند شده و به سمت کایان رفته و روبرویش روی چمنها نشست کایان درحالی که نایلون را پاره کرده و روی زمین مثل سفره انداخته بود ساندویچها را رویش قرار داده و پیراشکیها را نیز از نایلونشان بیرون آورد گازی به ساندویچش زده و گفت: - iyi başla <<خوب شروع کن.>> هر دو به آرامی مشغول خوردن شدند چند دقیقه نگذشته بود که گوشی کایان به صدا درآمد و شماره سوزان نمایان شد پس از اینکه تلفن را جواب داد فهمید که سوزان متوجه شده که داخل اتاقش نیست پس او را پیچانده و اینطور او را دست به سر کرد: <<یک سر به بیمارستان آمدم چون به من نیاز داشتند.>> و او را مطمئن کرد که چند ساعت دیگر دوباره به خانه باز میگردد سوزان با اینکه مشکوک شده بود اما چیزی نگفته و تلفن را قطع کرد سوگل چند گاز از ساندویچش زده بود که کایان گفت: - keşke meşrubat içseydim <<کاش نوشابه هم میگرفتم.>> درحالی که از جایش بلند میشد گفت: - Buraya otur, yakında döneceğim << بشین اینجا زود برمیگردم.>>- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۹ درحال خنده از در عمارت خارج شده و با دیدن هاشم هر دو مبهوت ایستادند هاشم با تعجب آن دو را نگریست و متعجب از بیرون رفتن دو نفره آنها آن هم نصف شب پرسید: - آقا شما اینجا چیکار میکنید؟ کایان دست سوگل را ول کرده و به سمت هاشم رفت دستش را روی شانه او زده و گفت: - Haşim Han, umursamadığını biliyorum, sadece yürüyüşe çıkıp geri döneceğiz, Bektaş'a hiçbir şey söyleme <<هاشم خان میدونم که لومون نمیدی فقط میریم یه دور بزنیم برگردیم جون جدت به بکتاش چیزی نگو.>> سوگل این جملات را دوباره به فارسی ادا کرد سپس هاشم خندید اما رو به کایان گفت: - اگه آقا بفهمن منو اخراج میکنن خواهش میکنم زودتر برگردید. سپس نگاهی به سوگل انداخته و سر تکان داد. کایان خندید و پس از اینکه دوباره دستش را روی شانه هاشم زد با خنده گفت: - Bir adam bir adamdır! <<مردی تو مرد!>> به سرعت از در خانه دور شده و به سمت خیابان به راه افتادند درحالی که بدون حرف دست در دست هم قدم برمیداشتند سوگل با خود به فکر فرو رفت، چهقدر عالی میشد که مردی مثل کایان همیشه در کنارش باشد کسی که با او کارهایی را تجربه کند که تا به حال آرزویش را داشته کایانی که برای آرام کردن سوگل حتی از خواب شبش گذشته و عصبانیت و خشم بکتاش را به جان خریده بود با فکر به این چیزها فشار دستش را بیشتر کرده و با یک حرکت به سمت کایان برگشت همزمان کایان نیز به سمت سوگل برگشته و به او خیره شد سوگل که تحت تاثیر مهربانی کایان قرار گرفته بود بی مقدمه رو کرد به او و گفت: - کایان من...من...واقعا ممنونم! کایان مردانه خندید و به چشمان براق سوگل در آن تاریکی چشم دوخت، چشمانش برق عجیبی داشت. دلش بیهوا میخواست به سوگل کمک کند هرچند همه اهل عمارت از او نفرت داشتند، اما خود بیهوا وقت گذراندن با سوگل را انتخاب کرده بود. حتی الان نیز بیهوا برای عوض کردن حال او یواشکی از خانه آمده بیرون زده بود. درحالی که نگاه داغ و نفسگیرش را از او میگرفت گفت: - Seogil! Bana teşekkür etmek istemiyorsun, bana çok benziyorsun ve yaptığım işi seviyorum, o yüzden hayır, teşekkürler <<سئوگیل! نمیخواد ازم تشکر کنی، تو خیلی شبیه منی و من عاشق کارهایی هستم که انجام میدم، پس تشکر نیاز نیست.>> با این حرفش سوگل بیشتر غرق لذت شده و هر دو به قدم زدن در سکوت اکتفا کردند. گویی با سکوتشان سخنان زیادی رد و بدل میشود. فضای سبزی اول کوچه قرار داشت که در این ساعت خالی بوده و به ندرت کسی داخلش دیده میشد. هر دو قدمزنان وارد فضای سبز شده و سوگل با دیدن وسایل بازی کودکان کایان را به آن سمت کشاند. پس از نزدیک شدن به وسایل بازی سوگل سوار تاب کوچک شده و کایان پس از هل دادنش خود نیز روی تاب بغل دستیاش به سختی جا شد. درحالی که به خندههای سوگل حین تاب بازی خیره شده بود به فکر فرو رفت. این دختر با این رفتارهای بچگانه چگونه توانسته بود توجهش را اینگونه جلب کند به طوری که با هر حرکتش لبخند دلنشینی روی لبش بنشیند. محو موهای سوگل حین تاب خوردن بود که با وزش بادی که توسط تاب خوردن به وجود آمده بود تکان میخوردند. اصلا نمیدانست چرا در این مدت کوتاه انقدر نسبت به او احساس راحتی دارد تاجایی که معاشرت سوگل با پسران دیگر، او را دیوانه میکرد. حتی فردا که قرار بود با فاتح برای خوردن ناهار همراه شده و با هم وقت بگذرانند او را به شدت عصبی کرده بود. سرش را برگرداند و نگاهش را گرفت و بیمقدمه سوالی را پرسید که در این مدت ذهنش را درگیر کرده بود، باید از این موضوع نیز مطلع میشد، پس با تردید گفت: - Seogil! Seogil'in diğer arkadaşların dışında erkek arkadaşın var mı? <<سئوگیل! سئوگیل تو...تو به غیراز دوستهای دیگهات، دوست پسر هم داری؟>>- 168 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت۱۰۸ کایان در حالی که با خنده تظاهری به رفتارهای بکتاش در مورد فاتح فکر میکرد سعی کرد عصبانیتش را نشان ندهد از این رو سری تکان داده و دستی به صورتش کشید، نمیدانست سوگل را چهطور آرام کند درحالی که خود نیز عصبی بود با این که سوگل لبخند زده بود اما هنوز هم بیحرف و مظلوم زمین را مینگریست. کایان درحال دید زدن سوگل یکآن فکری به سرش زد همانطور که پایش را جمع میکرد خود را کامل روی تخت کشیده و به سمت سوگل برگشت. با این کارش سوگل نیز به سمت او برگشته و به چشمانش چشم دوخت. کایان گفت: - Hadi Spor salonuna gidelim <<بیا از خونه جیمشیم.>> سوگل با چشمانی گرد شده گفت: - کایان چی میگی؟ کایان که شیطنتش گل کرده بود لبخندی زده و گفت: - Cidden, evden çıkıp ruh halimizi değiştirelim! <<جدی میگم بیا از خونه بزنیم بیرون یکم حال و هوامون عوض بشه! >> سوگل نگاهی به پنجره اتاق انداخته و با دیدن هوای تاریک گفت: - خیلی عالی میشه ولی اگه بابا بفهمه سرمو میبره خودت که میدونی. کایان دستش را به سمت او دراز کرده و بیهوا گفت: - elimi tut <<دستم رو بگیر!>> سوگل با تعجب نگاهی به دستان مردانه کایان و سپس نگاهی به لب خندانش انداخت دوباره به دستش خیره شد که به سمتش دراز شده بود، کایان دوباره سری تکان داده و گفت: - elimi tut << دستم رو بگیر!>> و با صدایی تحلیل رفته ادامه داد: - Eğer benimle olursan sana hiçbir zarar gelmesine izin vermeyeceğim <<اگه با من باشی نمیذارم بلایی سرت بیاد.>> ضربان قلب سوگل شدت یافته و احساس میکرد که صدای قلبش هر آن شنیده میشود این برایش سوال شده بود که این پسر چگونه میتوانست تا این حد او را آرام کند. خود نیز نمیدانست درحالی که از رفتار پدرش و حتی سیلی زدن او خشمگین و ناراحت بود با بودن کایان و حرفهایش همه چیز را فراموش کرده و احساس میکرد در این لحظه شادترین دختر دنیاست. کایان دستش را تکان داده و گفت: - Çabuk ol Seogil <<سئوگیل زود باش.>> سوگل خیلی به این تفریحات نیاز داشت حتی برای چند ساعت هم که شده دوست داشت تنها برای خود زندگی کند به آرامی دستش را از روی تخت برداشته و به سمت دست کایان برد همانطور که دستش را روی دست کایان میگذاشت گفت: - فقط مواظب باشیم کسی نفهمه وگرنه کارمون ساختهست. گرمای دست کایان باعث شد که سوگل لبخندی زده و دست او را محکم فشار دهد کایان از جایش بلند شده و گفت: - Paşu, yarım saat sonra herkes uyuyacak, salon sessizleşince sen avluya çık, ben de balkondaki parmaklıklardan aşağı ineceğim ki kimse görse şüphelenmesin <<پاشو، تا نیم ساعت دیگه همه میخوابند وقتی سالن خلوت شد تو از سالن برو داخل حیاط، من هم برای این که اگه کسی دید شک نکنه از داخل بالکن از نردهها میام پایین.>> سوگل به این همه هیجان لبخندی زده و گفت: - چهطور میخوای از نردهها بیای پایین خطرناکه پسر! کایان با لبخند قری به سر و گردنش داده و گفت: - Yapabilirim, endişelenme <<من میتونم تو نگران نباش.>> این را گفته و از اتاق خارج شد و به سرعت وارد اتاق خود شده و منتظر شد که نیم ساعت رد شود سوگل هنوز هم هیجان داشت تا به حال از این کارها نکرده بود و میدانست اگر عمه هاریکا یا پدرش بفهمند او را زنده نخواهند گذاشت اما به امتحانش میارزید حداقل چند ساعتی در کنار کایان خوش میگذراند. پس از گذشت دقایقی نگاهی به ساعت انداخت و وقتی زمان را مساعد دید جلوی آینه رفته و موهایش را مرتب کرد شالی بر سر انداخت و مانتویش را از آویز برداشت در اتاقش را به آرامی باز کرده و نگاهی به اطراف انداخت و وقتی سالن طبقه بالا را خالی دید به آرامی قدم برداشته و پلهها را پایین رفت به طوری از سالن اصلی رد شد که کسی صدای پایش را نشنود سپس از در عمارت خارج شده و منتظر کایان ایستاد. کایان همانطور که تیشرت سفید و اسلش مشکی تنش بود دستی به موهایش کشیده و دستش را به نرده گرفت و با یک حرکت خود را به آن سمت نردهها کشاند و آرام- آرام پایین رفت. سوگل که به سمت نردهها آمده بود با دیدن کایان لبخند روی لبش نشسته و با خنده گفت: - کایان تو واقعاً دیوونهای. کایان بیصدا لبخندی زده و با یک حرکت پایین پرید، درحالی که دستش را پشت سوگل میزد با همان خنده گفت: - Ben deliyim ve çevremdekileri de benim gibi delirtiyorum <<من دیوونم و اطرافیانم رو هم مثل خودم دیوونه میکنم.>> سپس لبخند بلند بالایی زده و نگاهی به اطراف انداخت وقتی اطراف را مساعد دید دست سوگل را گرفته و به سمت در آهنی قدم برداشتند. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۷ به سرعت پلهها را بالا رفته و در اتاق را باز کرد همانطور که قدم داخل اتاق میگذاشت بکتاش نیز پشت سرش وارد اتاق شده و در را بست. کایان با دیدن این صحنه به سرعت وارد اتاقش شده و مخفیانه پشت در بالکن ایستاد تا صدای آن دو را بشنود هرچند میدانست بکتاش مطمئناً درباره او سخن خواهد گفت ابروهایش در هم گره خورده و سعی کرد بدون صدا آنجا ایستاده و به حرفهای آن دو گوش دهد. سوگل وارد اتاق شده و با پررویی به سمت بکتاش برگشت و گفت: - برای چی اومدین اینجا من که حرفام رو زدم. بکتاش دستش را روی سینهاش گذاشت تا کمی آرام شود هیچ وقت دلش نمیخواست <<نه>> از کسی بشنود اما سوگل به تازگی حرفهایش را پشت گوش میانداخت و این کار او را به شدت عصبانی میکرد. ولی اینبار فرق میکرد، درحالی که به سمت سوگل میرفت با آرامش گفت: - دختر، من صلاحت رو میخوام وقتی میگم با فاتح برو بیرون بگو چشم! معاشرتت با فاتح برات خوبه. سوگل از زور حرص دستش را مشت کرده و جواب داد: - بابا این زندگی مال منه باید اول از من سوال کنید شاید من دلم نمیخواد با بعضیها معاشرت کنم، اصلاً من از فاتح خوشم نمیاد. بکتاش به سمت سوگل خم شده و درحالی که چشمانش را ریز کرده بود گفت: - تو چی گفتی؟ مگه دست خودته که ازش خوشت نمیاد؟ سوگل وقتی حرف زور پدرش را دید شجاع شده و جواب داد: - پس دست کیه؟ زندگی هر کس مال خودشه! با فرود آمدن سیلی محکمی به صورتش کایان به خودش آمده و دستش را مشت کرد کمی به سمت اتاق خم شد تا آن دو را ببیند پس صحبت درباره او نبود مطمئناً سوگل برای ناهار فردا مخالفت کرده و با زورگویی بکتاش روبرو شده بود دست سوگل هنوز هم روی صورتش بود و کایان با دیدن این صحنه چشمانش را بسته و نفسش را بیرون فوت کرد اصلاً متوجه این نمیشد که چرا بکتاش با وجود این که میدانست دخترش از فاتح بدش میآید او را مجبور به این کار میکند؟ منتظر شد تا حرفهای آن دو تمام شود و بالاخره بکتاش با زورگویی تمام حرفش را تحمیل سوگل کرده و او را مجبور کرد تا فردا برای ناهار با فاتح همراه شود. پس از این که سخنانش تمام شد از اتاق خارج شده و در را بست با خروج بکتاش کایان سریع وارد اتاق شده و به سمت سوگل رفت سوگل درحالی که دست روی صورتش روی تخت مینشست با دیدن کایان بغض کرده و سرش را پایین انداخت کایان به سمتش قدم برداشته و کنارش روی تخت نشست برای عوض کردن حال سوگل به سمتش خم شده و سعی کرد لبخند بزند لبش را به دندان گرفته و گفت: - Kaşlarını çatmanın, üzülmenin yasak olduğunu söylememiş miydik? <<مگه نگفته بودیم اخم کردن و ناراحت شدن ممنوع؟>> سوگل با بغض سرش را بالا گرفت و درحالی که قطره اشکی از گوشه چشمش میچکید دستش را از روی صورتش برداشته و به چشمهای کایان از فاصله نزدیک چشم دوخت کایان با دیدن جای انگشتهای بکتاش اخمانش در هم جمع شده لبهایش را محکم به هم دوخت، فشاری به دندانهایش آورده و سعی کرد آرام باشد با فکر به رفتارهای پدرش که هیچگاه چنین کاری نمیکرد با خود گفت: - Bir baba kızına nasıl böyle davranabilir? <<یک پدر چهطور میتونه با دخترش اینطور رفتار کنه؟>> هنوز هم سعی داشت سوگل را آرام کند پس دستش را به سمت صورت سوگل برده و با نوک انگشت اشک او را پاک کرد و برای عوض شدن جو گفت: - Ağlarken nasıl güzel olabiliyorsun? <<تو چهطور میتونی وقتی گریه میکنی هم خوشگل باشی؟>> سوگل در حال بغض و ناراحتی با شنیدن جمله کایان لبخندی روی لبش نشسته و اشکهایش را پاک کرد سعی کرد لبخند بزند پس بدون حرف سرش را پایین انداخت. کایان نیز خندید و گفت: - Seni güldürebilirim <<تونستم بخندونمت.>> -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۶ سوگل نگاهش را از محل رویش مو تا نوک کفش براقش چرخاند و سپس قری به گردنش داده و با شعف خاصی گفت: - هیچکس توی این جمع به خوشتیپی تو نیست. کایان که آماده عصبانیت به دلیل حرفهای فاتح بود با شنیدن حرف سوگل لبخند روی لبش نشست و انگار کاملا خشم را فراموش کرد با دومین تعریف سوگل که گفت: - تیپت فوقالعاده شده مثل همیشه. کایان لبخندی زده و همانطور که مقصد نگاهش لبهای سرخ سوگل بود گفت: - Teşekkür ederim ama bu güzel sözler bana o bilgenin sözlerini unutturmayacak <<ممنونم ولی این حرفهای قشنگ باعث نمیشه که حرفهای اون مرتیکه رو فراموش کنم.>> سوگل پوفی کرده و ابرویش را بالا فرستاد و با لبخند گفت: - چهقدر حساسی! کایان دستش را به درخت تنومندی که سوگل به آن تکیه داده بودم گرفته و کمی به سوگل نزدیک شد و درحالی که جزء به جزء اعضای صورتش را مینگریست گفت: - Bak Seogil, yarın onunla hiçbir yere gitmeyeceksin <<ببین سئوگیل فردا با اون هیچ جا نمیری.>> سوگل که خود هیچ راضی نبود با فاتح همراه شود اخمیکرده و با لبهای آویزان جواب داد: - فکر کردی من خودم راضیم که باهاش برم بیرون اونم برای خوردن ناهار؟ ولی دیدی که گفت از بابا اجازه گرفته، اگه پای بابا وسط باشه نمیتونم چیزی بگم. کایان دستش را مشت کرده و نگاهش را به سمت فاتح که در آن تاریکی لبخند شرورش مشخص بود دوخت به سمت سوگل برگشته و به آرامی و مظلوم اسم سوگل را به زبان آورد: - سئوگیل ! سوگل با شنیدن لحن کایان لبخند عمیقی روی لبش نشسته و گفت: - جان؟ کایان هر دو دستش را داخل جیبهایش نهاده و پس از این که نفس عمیقی کشید گفت: - O halde öğle yemeğini Fatih'le geçireceksen akşam yemeğini de benimle yemelisin! <<پس اگه قرار باشه ناهار رو پیش فاتح بگذرونی باید شام هم با من باشی اون هم دوتایی!>> سوگل با تعجب گفت: - چی میگی کایان مگه میشه؟ مگه نمیدونی عمه خانوم همیشه اصرار داره همه سرشام سر میز حاضر باشن؟ چهطوری باید بریم بیرون؟ کایان لبخندی زده و گفت: - Bilmiyorum ama dışarı çıkmamız lazım, yoksa odada iki kişilik akşam yemeği yeriz, kabul etmelisin, yoksa Fatih'le çıkmana izin vermem <<نمیدونم ولی باید بریم بیرون، یا توی اتاق دو نفری شام میخوریم، مجبوری قبول کنی وگرنه نمیذارم با فاتح بری بیرون.>> این را گفته و با صدا خندید. کم- کم وقت شام شده و غذاها آماده سرو شدند. کایان و سوگل که اشتهایی برای خوردن نداشتند کمی خورده و عقب کشیدند، صحبتهای عمه هاریکا و بکتاش با آن نگاههای سرد و بیروح مشکوک میزد اما هرچه که بود مطمئناً درباره این دو صحبت میکردند، فاتح پیروزمندانه کایان را مینگریست و تا لحظه آخر و اتمام مهمانی تمام حواسش به رفتارهای سوگل بود بالاخره مهمانی تمام شده و همه به خانههایشان بازگشتند. بکتاش درحالی که ماشین را داخل پارکینگ قرار میداد رو به سوگل گفت: - فکر نکن از تو و کایان غافل شدم هنوز هم باهاش جیک تو جیک بودی. سوگل وقتی این حرف را شنید با خشم دهانش باز شده و گفت: - هیچی نمیگم تا ببینم شما چی میخواین بگین، کایان رو بیخیال بشین، شما چرا به جای من تصمیم گرفتین شاید من نمیخواستم با فاتح برم بیرون؟ بکتاش وقتی پررویی سوگل را دید به سمتش برگشته و در حالی که به آسلی اشاره میکرد تا از ماشین پیاده شود گفت: - مگه دست خودته دختر؟ کی بهتر از فاتح میتونه برای تو هم صحبت خوبی باشه یکم باهاش مهربون باش! سوگل دندانهایش را روی هم فشرده و دستش را به دستگیره در گرفت میخواست پیاده شود اما با مخالفت راحله روبرو شد که گفت: - پیاده نشو باهات حرف داریم. سوگل دستش را مشت کرده و گفت: - اگه میخواین درباره فاتح و صحبتهای عمو با من حرف بزنید نمیخوام بشنوم، خواهش میکنم راحتم بزارید. سپس به سرعت از ماشین پیاده شده و به سمت عمارت دوید خیلی میترسید، از روزی میترسید که پدرش به زور او را مثل لقمهای چرب تحویل فاتح دهد و او را بدبخت کند، حتی احساس میکرد که آن روز دور نیست. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۵ عقد خوانده شده و همه شادی را از سر گرفتند، بکتاش برای دیدار با همکاران بویوک از جایش بلند شده و صندلی نزدیک سوگل خالی ماند تا سه نشمرده فاتح خود را رسانده و روی صندلی نشست. همه مشغول صحبت بودند و تنها کایان بود که با چشمانی با رگههای سرخ شده به آن دو خیره شده بود. سوگل که اخم غلیظ کایان را دید لبخند روی لبش نشسته و در دل زمزمه کرد: - حسود! کایان درحالی نمیتوانست نگاهش را از چهره خندان فاتح که احساس پیروزی میکرد بگیرد برای سوگل چشم و ابرویی آمد تا متوجه حرصش شود اما کاری از دست سوگل برنمیآمد. فاتح به سمت سوگل برگشته و با خنده صحبت را از سر گرفت. کایان برای جلوگیری از عصبانیت شدیدش گوشی را از داخل جیب برداشته و پیامکی حاوی این جمله برای سوگل ارسال کرد: - Eğer o piç bir dakika içinde yanınızdan kalkmazsa onu oraya tekmeleyeceğim! <<اگه اون مرتیکه تا یک دقیقه دیگه از پیشت نره بلند میشم با لگد میکشونمش اونطرف!>> سوگل با خواندن پیامک فکر کرد شوخیست اما چهره کایان کاملا جدی بود. فاتح رو به سوگل گفت: - فردا میخواستم بیام دنبالت، بریم بیرون، از عمو اجازه گرفتم. سوگل با چشمانی گرد شده جواب داد: - چیکار کنیم؟ فاتح سعی کرد با آرامش توضیح دهد، تمامعشقش نسبت به سوگل را در صدایش ریخته و گفت: - دوست دارم ببرمت یه رستورانی جایی، یه جایی که کمی صحبت کنیم. سوگل که هنوز مبهوت به صحبتهای فاتح گوش میکرد وقتی دست مشت شده کایان را دید درحالی که از جایش بلند میشد گفت: - حالا بعدا صحبت میکنیم با اجازه. و پس از گفتن این حرف از جمع دور شد. پس از چند دقیقه کایان نیز از جایش بلند شده و همان لحظه چراغها خاموش شدند، عروس و داماد آماده رقص بودند. رقصنورهای اطراف سالن روشن شده و فضا را رنگی کردند. کایان با چشم دنبال سوگل میگشت که او را بین درختان دید که با ژست خاصی ایستاده و جمع را مینگریست. از سمتی دیگر نزدیکش شده و بدون این که او متوجهش شود دستانش را روی چشمان سوگل گذاشت، سوگل درحالی که اولین تماس دست از سمت کایان را تجربه میکرد به سرعت به سمتش برگشته و با دیدن لبخند دنداننمای کایان ضربان قلبش تندتر شد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۴ آسیه و سوزان از دیدن کایان بسیار تعجب کرده بودند. چرا که صبح هرچه اصرار کرده بودند کایان گفته بود که امکان نداره بیام، از این رو آسیه در گوشش درحال پچ- پچ بود. فلور و آرش در جایگاه عروس و داماد نشسته و با لبی خندان به همه چشم دوخته و منتظر عاقد بودند. این میان فاتح با کت و شلواری خوش دوخت با رنگ نقرهای براق در جمع قدم میزد و تمام حواسش پی سوگل بود. عمه هاریکا که در بهترین و نزدیکترین صندلی به عروس داماد نشسته بود نگاهی به فاتح با لباس رسمی و نگاهی به کایان با کاپشن تابستانه چرمی و تیپ کاملا اسپرتش کرده و پس از تکان دادن سرش با دیدن لبخند مرموزش رد نگاهش را گرفته و به سوگل رسید. با حرص سرش را برگرداند و به جای دیگر چشم دوخت. از این که سوگل بیش از حد با کایان گرم بگیرد میترسید، چون نه از قدیر و زنش و نه از کایان هیچ خوشش نمیآمد، و طی این سالها سوگل را عین دختر خود میدید. عاقد پس از این که از راه رسید نگاهی به مهمانان انداخته و از همه خواهش کرد تا سکوت را رعایت کنند، سپس مشغول خواندن خطبه عقد شد. از اول تا آخر خطبه تمام حواس سوگل به لبخندها و شیرینبازیهای کایان بود که حین صحبت با نویان از خود نشان میداد، گاهی با آسلی و دنیز شوخی میکرد و گاهی نویان را برای شوخیهای خندهدارش در نظر میگرفت. گاهی ایلناز را بغل گرفته و با مهربانی با او حرف میزد، او را میبوسید و قند در دل سوگل آب میشد. خود نیز هیچ باورش نمیشد که در این مدت کوتاه کایان با رفتارها و اخلاقهای بچهگانه و شوخش توانسته باشد توجه او را انقدر به خودش جلب کند. نگاهش به پسرها و مردهای این مهمانی بود اما با وجود کایان هیچ یک از مردهای خوشقیافه و جذاب جمع نمیتوانستند توجهش را جلب کنند. حتی خندههای دنداننمای کایان نیز بیشتر به چشمش میآمد تا لبخندهای جذاب و مردانه بقیه! فاتح با موهای سشوار کشیده و ژل زدهاش با تیپی اتو کشیده و جذاب سعی داشت کنار سوگل نشسته و سر صحبت را با او باز کند، اما سوگل هیچ خوش نداشت با فاتح همصحبت شود چرا که آمدن کایان مشروط به این بود که کلمهای با فاتح سخن نگوید. پس به او رو نمیداد، لبخندی روی لبش نشست و همزمان پایش را دراز کرده و از زیر میز ضربهای به پای یکی زد، فکر کرده بود پای کایان است اما از شانس گندش پای قدیر بود. قدیر با اخم و جذبه نگاهی به زیر میز انداخت. سوگل که تازه متوجه شده بود چه کرده لبش را به دندان گرفته و لبخند روی لبش محو شد. تا آخر شب نگاه زیرکانه کایان و سوگل به هم ادامه داشت و بکتاش و قدیر از این موضوع اعصابشان خورد شده و اخمانشان درهم شده بود، اما بکتاش سعی میکرد چیزی نگوید تا در خانه برای هزارمینبار با سوگل صحبت کند. به شدت ترس این را داشت که سوگل به کایان دل ببندد و فاتح را پس زند، چرا که کایان از خود هیچ نداشته اما نصف برجهای تهران به نام فاتح بود، سوگل باید زن کسی میشد که آیندهاش تضمین شده باشد، نه زن کسی مثل کایان که حتی پوشش صحیح هم نداشت. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۳ تن سوگل با شنیدن صدای بکتاش به لرز افتاد، سریع کایان را به داخل آشپزخانه هل داده و زمزمه کرد: - وای کایان! اگه بابا ببینتمون جفتمون رو هم میکشه. سپس دستش را روی دهانش گذاشت، نگاهش بین کایان و در آشپزخانه در دوران بود کایان به سرعت به سمت محل پخت و پز رفته و درحالی که خم میشد تا دیده نشود آرام گفت: - Git ki amca mutfağa girmesin! <<برو تا عمو وارد آشپزخونه نشه!>> سوگل درحالی که لبش را به دندان گرفته بود به سمت در برگشت، کایان زمزمه کرد: - Boyok Amca'nın evinde görüşürüz <<خونه عمو بویوک میبینمت.>> سوگل قدمی به جلو برداشته و با بکتاش رو در رو شد، بکتاش با دیدنش نگاهی به سرتا پای او انداخته و پرسید: - صد دفعه صدات کردم چرا جواب نمیدی؟ سوگل با تته پته گفت: - خ..خب، کیک دهنم بود نتونستم جواب بدم. از این که جوابی پیدا کرده بود نفس راحتی کشیده و پدرش را به بیرون هل داده و گفت: - خب دیگه بریم دیر شد، چرا شما اومدین دنبالم، به مامان گفتم که خودم میام. بکتاش سری تکان داده و جواب داد: - مامانته دیگه! نگرانت بود! همان حین چشمش به پیراهن خیس کایان روی دسته مبل افتاد، قدمی جلوتر رفته و با دو انگشت پیراهن را برداشت، چهره سوگل از ترس کبود شده بود و همچنان پوست لبش را میکند، بکتاش پیراهن را به سمتش گرفته و پرسید: - این پسره هم خونهست؟ سوگل نفسی از سر وحشت سر داده و تنها سرش را تکان داد. بکتاش پیراهن را روی زمین کوبید و بلندتر پرسید: - با توام چرا لالمونی گرفتی؟ سوگل جدی شده و گفت: - من تازه از کتابخونه برگشتم فکر نمیکنم خونه باشه! بکتاش به سرعت از پلهها بالا رفته و با دیدن اتاق خالی کایان درحالی که به وضعیت مشکوک شده بود بدون حرف پایین آمد، نگاهی به اطراف دوخته و با اخم خانه را ترک کرد، پشت سرش سوگل نیز بیحرف درحالی که به آشپزخانه نگاه میکرد راه افتاده و به سمت در رفتند. بکتاش با اخم رو به هاشم گفت: - ببینم هاشم این پسره امروز خونه بود؟ هاشم که متوجه منظور بکتاش شده بود درحالی که به چشم و ابروی درحال التماس سوگل نگاه میکرد نفسی کشیده و جواب داد: - نهخیر آقا، یعنی صبح خونه بودن ولی بعد رفتن بیرون! هاشم از بکتاش میترسید اما از آنجایی که از رفتارهای کایان خوشش میآمد این جواب را داد. سوگل تشکروار به هاشم نگاه کرد و سپس به همراه بکتاش به طرف خانه بویوک به راه افتادند. کایان که وضعیت را سبز دید از آشپزخانه بیرون رفته و درحالیکه میخندید نگاهی به در انداخت، با این که برای جا ماندن پیراهنش روی دسته مبل کلی به خود ناسزا گفته بود اما عاشق کارهای یواشکی و قایمکی بود. از عمارت خارج شده و پس از برداشتن یکی از ماشینها از خانه خارج شد. در راه آدرس دقیق را از سوزان پرسیده و به سمت باغ ویلای بویوک حرکت کرد. باران کاملا بند آمده و هوای زیبا و دلنشینی به جای گذاشته بود، روشنایی هوا درحال محو شدن بود اما نور زیبای ماه آماده روشن کردن فضا بوده و کایان را متوجه خود کرده بود. کایان درحالی که دنده را عوض میکرد نگاهش به درخشش ماه بود و حواسش تماما پی سوگل! با افکارش به خنده افتاد، در دل سوگل را زیباتر از ماه حس میکرد. پس از دقایقی به خانه بویوک رسیده و پس از این که سوئیچ ماشین را به یکی از خدمهها داد وارد ویلای سنگی بویوک شد. حیاط بسیار بزرگ ویلا تشکیل شده از باغچه های گرد و طرحدار و زمینی با سنگفرش و فرش قرمز بزرگ تا در بزرگ و عریض داخل بود! اطرافش پر از درختان تنومند و بلندقامت بوده و همه جا چراغانی شده بود! سمت چپ باغ نیز سفره عقدی زیبا چیده شده و مهمانها دور میزهای بزرگ نشسته بودند. کایان خود را به آنها رسانده و از دور چهره خندان سوگل را شناسایی کرد، لبخندی به او زده و پس از این که لبخند دلنشینش را دید پس از احوالپرسی روبه روی سوگل نشست. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۲ کایان کبابها را گرم کرده و روی میز کوچک وسط آشپزخانه گذاشت، سوگل با اشتها لقمهای گرفت و آن را به کایان داد و کایان با ولع مشغول خوردن لقمه شد. سوگل درحالی که لقمه دوم را برای خود میگرفت گفت: - امروز روز خیلی خوبی بود، ممنونم ازت، واقعا بعد از یه مدت طولانی خیلی بهم خوش گذشت. کایان تکهای کباب به چنگال زده و داخل دهانش گذاشت همانطور که میجوید سر تکان داده و با لبخند گفت: - Bundan sonra güzel günlerin olması konusunda anlaştık <<قرار گذاشتیم از این به بعد روزهای قشنگی داشته باشیم.>> با لبخند سوگل او نیز به خنده افتاده و هر دو مشغول خوردن شدند، پس از اتمام غذا برای آماده شدن به طبقه بالا رفتند، موهای جفتشان خیس بود، سوگل سشوار را برداشت و موهایش را خشک کرد، درحالی که سعی داشت موهایش را از پشت ببندد کایان با تیشرتی سفید و رویه چرم تابستانهاش وارد اتاق شد، سوگل با دیدنش با تعجب گفت: - چه زود حاضر شدی! کایان همانطور که به سمت رگال لباسهای سوگل میرفت جواب داد: - Yapacak hiçbir şeyim olmadığı için bu bir elbiseydi, o yüzden hemen giydim <<من که کاری نداشتم، یه لباس بود زود پوشیدم دیگه.>> سپس یک لباس مجلسی مشکی با یقه هفت و آستینهای حلقهای بیرون آورده و گفت: - Bu elbiseyle çok güzel görüneceğinizi düşünüyorum <<فکر کنم توی این لباس خیلی خوشگل بشی.>> سوگل که خود نیز عاشق آن لباس بود آن را از دست کایان گرفته و گفت: - میشه یه کمکی بکنی؟ کایان نزدیکتر شده و پرسید: - Evet ne? <<آره چی؟>> سوگل سنجاقهای مشکی کوچک را به دستش داده و گفت: - موهای ریزی که پشت سرم ریخته رو جمعش میکنی؟ کایان قدمی دیگر به سوگل نزدیک شده و در کمترین فاصله دستانش را بالا گرفته و موهای سوگل را در دست گرفت. با هر تار مویی که با سنجاق به سرش وصل میکرد قلبش به تپش شدید افتاده و ضربانش به شدت تند میزد. دانه دانه موها را با سنجاق به سر سوگل وصل میکرد و با هر بار تماس دستش با پوست سوگل، بدنش گر میگرفت و حالش دگرگون میشد. پس از دقایقی هیجان، بدون حرف از اتاق خارج شد تا سوگل لباسش را عوض کند. همانطور که پشت در ایستاده بود به سفیدی پوست سوگل با خرمن موهای پرپشت میاندیشید، به کمر باریکش و حتی لباسهای در تنش! احساس زیبایی داشت احساسی که منتهی به لبخندی عمیق میشد، چشمانش را بست و سوگل را کنار خود تصور کرد، خیلی عالی میشد اگر چنین دختری را برای خود برگزیند. پس از چند دقیقه سوگل لباس بیرون به تن کرده از اتاق خارج شد و روبه روی کایان ایستاد از سر تا پا نگاهش کرده و با لبخند گفت: - ببخشید دوماد شمایین؟ کایان لبخندی کج اما از ته دل روی لبش نشسته و درحالی که سوگل را در لباس عروس تصور میکرد گفت: - senin seogilin <<سئوگیل تو...>> جمله زیبایی در دل داشت میخواست با تمام وجود از رفتار و اخلاقش و حتی قیافهاش تعریف کند اما سرش را پایین انداخته و گفت: - Hadi gidelim? <<بریم؟>> سوگل که از طرز نگاهش حرفهایش را خوانده بود چیزی نگفت و سر تکان داد و به همراه هم به طبقه پایین رفتند، قبل از رفتن تصمیم گرفتند کیک تزیین شده را که کلی خامه و کاکائو زده بودند خورده و از خانه خارج شوند. وارد آشپزخانه شدند. کایان تا خواست تکهای کیک داخل دهانش بگذارد در عمارت باز شده و صدای بکتاش داخل سالن پیچید. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت۱۰۱ قاشق را در دست گرفته و پس از پرکردنش داخل دهان گذاشت و گفت: - Amcamın karısı ne dedi? <<راستی زنعمو چی میگفت؟>> سوگل درحالی که یک عدد زیتون داخل دهانش میگذاشت با دهن پر گفت: - میگفت دیر نکنی، میخواست فاتح رو بفرسته دنبالم ولی گفتم که این کارو نکنه! تو هم میای با هم بریم؟ کایان سری تکان داده و گفت: - Hayır canım, oraya gitmiyorum, bir daha Fatih'in karşısına çıkmak istemiyorum <<نه عزیزم من اونجا نمیرم دوست ندارم دوباره با فاتح روبرو بشم.>> سوگل درحالی که از عزیزم گفتن کایان برای اولین بار ذوقزده شده بود، یک قلوب از آب معدنی کوچک را نوشید، سرش را کج کرده و با لبخند و ناز پرسید: - آخه من تنها برم؟ کایان درحالی که کش و قوسی به بدنش میداد آب دهانش را قورت داده و پس از بالا و پایین شدن سیب گلویش گفت: - Onu sana götüreceğim, sonra geri döneceğim! <<میبرم میرسونمت بعد برمیگردم!>> ابروهای بالا رفته و جمع شده سوگل خبر از ناراحتیاش میداد، پس از این که قری به گردنش داد دوباره با ناز گفت: - بریم دیگه با هم بریم تا من هم حوصلهام سر نره اونجا! کایان سعی داشت که او را متقاعد کند اما آخر سر از پس زبان شیرینش برنیامده و گفت: - Tek şartım var, eğer seninle gelmemi istiyorsan Fatih'in yanına bile yaklaşmayacaksın <<خب یک شرط دارم، اگه بخوای من هم باهات بیام نباید حتی به فاتح نزدیک بشی.>> سوگل با لبخند درحالی که کمی از جمله کایان را معنی کرده بود قبول کرده و با خوشحالی گفت: - هرچی تو بگی. پس از این که غذا تمام شد کایان یک سر به بیمار زده و پس از این که از حال خوبش مطمئن شد به همراه سوگل از بیمارستان خارج شدند در مسیر خانه سوگل نظر کایان را میپرسید که چه لباسی برای امشب بپوشد کایان پس از کمی فکر کردن گفت: - Hadi eve gidelim, kıyafetlerinden birini seçeceğim <<بریم خونه از بین لباسات یکی را انتخاب بکنم.>> حدود نیم ساعت دیگر وارد حیاط عمارت شده و کایان پس از احوالپرسی با هاشم قبل از اینکه به سمت عمارت بروند به سمت سوگل برگشته و همانطور که عقب- عقب راه میرفت گفت: - Yağmuru sever misin? <<بارون دوست داری؟>> سوگل درحالی که دستانش را روی سرش گذاشته بود تا خیس نشود گفت: - آره خیلی! کایان دستانش را باز کرده و درحالی که سوگل را به این کار وا میداشت گفت: - Bu yağmurun altında bugünden itibaren bir karar verelim <<از امروز زیر این بارون یک تصمیمی بگیریم.>> سوگل درحالی که لبخند به لب داشت سرش را بالا گرفته و روبه آسمان گفت: - چه تصمیمی؟ کایان نگاهش را به سمت سوگل که صورتش کامل خیس شده بود سوق داد، درحالی که با شیطنت از باغچه سمت راستش یک گل کوچک سفید رنگ میکند آن را به سمت سوگل گرفته و گفت: - Bu çiçek senin için! <<این گل برای شما!>> سوگل ذوق زده گل را از دستش گرفته و به سمت گوشش برد، درحالی که شال از روی سرش افتاده بود گل را به موهای خیسش زده و گفت: - مرسی، یه چیزی بگم؟ باور کن هر کی با تو زندگی کنه پیر نمیشه اصلا! کایان به حرفش لبخند دنداننمایی زده و درحالی که با پایش سنگریزههای حیاط عمارت را زیر و رو میکرد گفت: - اگه با من باشی یه کاری میکنم همیشه بهت خوش بگذره! سپس هر دو خندیدند که کایان شمرده- شمرده گفت: - بیا امروز توی این حیاط زیر این بارون تصمیم بگیریم حرف حرف خودمون باشه! نزاریم بهمون زور بگن. سوگل با این که حرفهای پدرش زیر گوشش قدمرو میرفتند اما با ذوق قبول کرد و گفت: - یه قولی هم به من میدی؟ کایان سرش را تکان داد و سوگل با سادگی و مظلومیت ادامه داد: - قول میدی نزاری بابا و بقیه اذیتم کنن؟ کایان که کاملا احساساتی شده بود دستش را به سمت سوگل دراز کرده و درحالی که لبخندی از روی موافقت میزد گفت: - soz, tot alimi! <<قول، حالا دستم رو بگیر!>> سوگل لبخندی زده و دستش را بالا گرفت که همزمان صدای رعد و برق به گوششان رسید، سوگل نزدیک کایان شده و هر دو به حالت دو به سمت عمارت دویدند. قبل از این که به اتاقهایشان بروند سوگل گفت: - من که هنوز هم گشنمه بریم کبابامونو گرم کنیم و بخوریم. کایان سری تکان داد و با لبخند درحالی که دکمههای پیراهن خیسش را باز میکرد گفت: - TAMAM <<باشه.>> سپس پیراهن را روی دسته مبل انداخته زیر پیراهن مشکیاش را روی تنش تنظیم کرد و گفت: - Haydi mutfağa gidelim! <<بریم آشپزخونه!>> نگاهی به ساعت انداخت ساعت نزدیکهای ۵ بود، سوگل نیز پس از درآوردن مانتو و شالش آنها را روی اپن گذاشته و درحالی که داخل گوشی دنبال آهنگ شاد میگشت وارد آشپزخانه شد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۱۰۰ پس از رفتن سوگل، کایان روی تخت دراز کشید تا کمی خستگی درکند، با این که عمل سختی نبود اما با وجود سوگل طی عمل جراحی از نگاه کردن و دید زدن او خستگی روحی در خود احساس میکرد. چشمانش را بست تا کمی استراحت کند که با شماره سه به خواب رفت. سوگل از دستشویی خارج شد. صدای رعد و برق سکوت اتاق را درهم شکست و همزمان صدای برخورد دانههای باران به شیشه سوگل را به سمت پنجره کشاند، نگاهی به بیرون انداخت و با برگشتش به سمت تخت متوجه کایان شد که به آرامی خوابیده بود. به سمتش رفته و کمی نزدیک شد، صدای نفسهای منظمش به گوش میرسید، درحالی که یک دستش را روی پیشانیاش گذاشته و دست دیگرش را روی شکم گذاشته بود. مابین لبهایش باز بوده و نفسهای صدادارش سوگل را به لبخند واداشت، سوگل وقتی کایان را کامل در خواب دید نگاهی دقیق به چهره مردانهاش انداخت، ابروهای پهن و چشمان کشیدهاش زیبایی زیادی به چهرهاش بخشیده بودند، دماغ معمولی و لبهای نسبتا گوشتی و تهریشهای جذابش نیز صورتش را مردانه و با جذبه نشان میدادند. با این که خیلی وقتها در جمع اخم محسوس و قیافهای درهم داشت اما نزد سوگل همیشه بشاش و خنده رو بود. از این رو سوگل او را همچون یک ناجی میدید که از دست عمه و پدرش آزادش کرده. درحالی که هنوز نگاهش به چشمان بسته کایان بود دلش نیامد تا او را از خواب عمیق بیدار کند و درحالی که خود نیز گرسنه بود سرش را گوشه تخت گذاشته و چشمانش را بست. هر دو همچنان غرق خواب بودند که صدای گوشی سوگل باعث شد اول کایان چشمانش را باز کند. با دیدن سوگل غرق خواب نیمخیز شده و گفت: - savgil <<سئوگیل!>> برای بار دوم که او را صدا زد، لای چشمانش را باز کرده و با شنیدن صدای گوشی بیدار شد، درحالت خواب و بیداری با دیدن شماره مادرش سریع جواب داده فهمید ساعت چهارونیم شده! راحله با صدای غضبناکی گفت: - بسه دیگه از اون کتابخونه کوفتی بیا بیرون، سریع حاظرشو فاتح رو بفرستم دنبالت. سوگل سریع مخالفت کرد و گفت: - نفرست، خودم میام، مگه چولمنگم؟ کایان درحال مالش چشمش نگاهی به بیرون انداخت، هنوز دانه- دانه باران به شیشه میزد و هوا به علت ابری بودن، تاریک بود. پس از قطع کردن تلفن گفت: - Vay be ne kadar uyuduk? <<وای چهقدر خوابیدیم؟>> سوگل سری تکان داد و خمیازهای کشید کایان دوباره گفت: - Millet, beni neden açlıktan uyandırmadınız? <<مردم از گرسنگی، چرا بیدارم نکردی؟>> سوگل درحالی که چراغ را روشن میکرد جواب داد: - خیلی عمیق خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم. لبخند کایان همزمان شد با گذاشتن غذا روی تخت، سوگل غذا را گذاشته و خود نیز روی تخت نشست. کایان با دیدن یک قاشق گفت: - Sen yemeğin bir kısmını ye, sonra ben yerim <<تو مقداری از غذا رو بخور، بعدش من میخورم.>> سوگل سر تکان داده و گفت: - اگه فکر میکنی من چندشم میشه در اشتباهی! سپس لبخندی زده و یک قاشق از برنج و قیمهای که سرد شده بود را داخل دهانش گذاشته و قاشق را به دست کایان داده و گفت: - بیا، تو هم بخور. کایان از این همه صمیمیت سوگل خنده صداداری کرده و گفت: - Tüm davranışlar özeldir! <<تو همه اخلاقات خاصه!>> -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۹ یکی از پرستاران مرد کنار کایان ایستاده و هر چند دقیقه یکبار عرق پیشانی کایان را پاک میکرد، مقداری از این عرق ناشی از استرس کار بوده و بیشترش به علت وجود سوگل بود. با این که سوگل با او کاری نداشت اما کایان نمیتوانست نگاهش را کنترل کند. گهگاه میخندید و گاهی جدی میشد. با هر سختی بود عمل به خوبی تمام شده و کایان و پرستاران از اتاق خارج شدند، کایان به چند پرستار گوشزد کرد تا داروهای لازم را به همراه سرم به بیمار تزریق کرده و او را به بخش منتقل کنند. پس از صحبت کوتاه با خانواده کودک به سمت اتاقش رفته و نفس عمیقی کشید، سوگل مظلوم اما با نگاه شیطنتآمیز او را مینگریست، کایان کلاه یکبارمصرف را از سرش بیرون آورده و همزمان گفت: - Artık seninle çalışıyorum, neden ameliyathaneye geldin? <<حالا با تو کار دارم، تو برای چی اومدی داخل اتاق عمل؟>> سوگل پس از این که دستان قفل شدهاش را از هم باز کرد لپش را خارانده و گفت: - خب، خب من هم دارم پزشکی میخونم، خواستم یاد بگیرم. کایان لبخندی زده و گفت: - boyle? <<آخه اینجوری؟>> سوگل نیز مشغول درآوردن لباسهای مخصوص اتاق عمل شده و گفت: - پزشک ماهری هستی! کایان نگاهی به ساعت انداخت، ۲ بعد از ظهر را نشان میداد، رو کرد به سوگل و گفت: - Teşekkür ederim, aynı zamanda yetenekli bir dilbilimcisin! <<ممنون، تو هم زبونباز ماهری هستی!>> هر دو خندیدند و کایان با احساس گرسنگی شدید گفت: - Acıktım <<من گرسنم شد.>> سوگل با یادآوری کبابهای آماده در خانه پرسید: - خب مگه کارت تموم نشد؟ بریم خونه ناهارمون رو بخوریم؟ کایان سری تکان داد و گفت: - Yarım saat içinde hastanın durumunu kontrol etmem gerekiyor. Bekle, öğle yemeği kaldı mı? <<باید نیم ساعت دیگه وضعیت بیمار رو چک کنم بعد! صبر کن ببینم ناهار مونده؟>> به سمت در حرکت کرد، با خروجش یکی از همکارانش یک ظرف غذا به سمتش آورده و گفت: - بفرمایید دکتر، خسته نباشید. کایان تشکر کرده و جواب داد: - کاش دو تا غذا میآوردین مهمون هم دارم. همکارش با معذرتخواهی جواب داد: - نمیدونستم مهمون دارین، متاسفانه همین مونده بود. پس از رفتن پرستار، کایان غذا را روی میز گذاشته و خواست یک غذای دیگر به نزدیکترین رستوران سفارش دهد که سوگل مانع شده و درحالی که به سمت دستشویی میرفت گفت: - نمیخواد من هم یکی دو قاشق از همین میخورم. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۸ چیزی به ذهن سوگل رسید و سریع آن را بر زبان آورد: - کایان من هم باهات میام. کایان با چشمانی گرد شده گفت: -naraya? <<کجا؟>> سوگل نگاهی به هوای بارانی بیرون انداخت و گفت: - با هم بریم بیمارستان قول میدم به پرو پات نپیچم. کایان بدش نمیآمد با سوگل همراه شود اما رو به او گفت: - Oraya gelirsen sıkılırsın, kalıp öğle yemeğini yersin, ben dönene kadar biraz uyursun <<اگه بیای اونجا حوصلهات سر میره، بمون ناهارت رو بخور، کمی بخواب تا بگردم.>> اما سوگل قبول نکرده و به سرعت به سمت در قهوهای و عریض اتاق کایان رفته و گفت: - من هم حاظر میشم. و سریع از اتاق خارج شد، کایان درحالی که شلوار اسلشش را با شلوار کتان تعویض میکرد دو ساعت گذشته را از ذهنش میگذراند، آهنگ خواندنش برای سوگل، آشپزی با او، تزئین کیک و صحبتهایشان! همگی برایش لذت بخش بودند، به جرئت میتوان گفت که تا به حال حالش با هیچکس به این اندازه خوب نبود، با این که سوگل بیست و دو سال بیشتر نداشت اما با اینحال موقع ناراحتی خوب میتوانست او را آرام کند و زمان دلخوشی با او شادی میکرد. لباسهایش را پوشیده و به سرعت از اتاق خارج شد، با زدن در اتاق سوگل و صدا کردنش همزمان سوگل با مانتوی بلند آبی هوایی و شال و شلوار سفید رنگ جلوی در ظهر شده و گفت: - من آمادهام بریم. کایان درحال نگاه به چشمانش احسنتی به آفریده خدا گفته و رو به او گفت: - Seogil, benimle gelmek istediğinden emin misin? Yorulacaksınız! <<سئوگیل، مطمئنی میخوای با من بیای؟ خسته میشیها!>> سوگل سری تکان داده و به حالت دو از پلهها پایین رفت، با شیطنت برگشته و به ترکی گفت: - çabuk gel <<سریع بیا>> کایان بشقاب کیک را برداشته و روی اپن گذاشت و پس از لبخندی به همراه سوگل از خانه خارج شدند و مقصد بیمارستان را در پیش گرفتند. بماند که سوگل حین رانندگی کایان، کلی مسخرهبازی درآورد و کایان را خنداند، کایان نیز گاهی فرمان را تکان میداد و ماشین را یه این سمت و آن سمت میکشاند. تا خود بیمارستان هر دو از خنده رودهبر شده بودند. هر دو وارد بیمارستان شده و پس از پرسیدن حال بیمار کایان سریع به اتاقش رفته و لباس استریل شده پوشید، جلوی در اتاق ایستاد تا با خانواده کودک صحبت کند که سوگل نیز از فرصت استفاده کرده و یک دست لباس استریل به تن کرد و پشت سر کایان، همراه چند پرستار وارد اتاق عمل شد. کایان با دیدن کودک بیهوش به سمتش رفته و آماده جراحی شد، همانطور که از پرستار تجهیزات لازم را میخواست سر بلند کرده و با دیدن سوگل بهتزده و متعجب گفت: - Seogil, Seogil, burada ne yapıyorsunuz? <<سئوگیل، سئوگیل تو اینجا چیکار میکنی؟>> سوگل لبش را داخل دهان کشید و فضای نسبتا تاریک اتاق را از زیر نظر گذراند و درحالی که دنبال جواب بود گفت: - قول دادم که به پروپات نپیچم، تو کارت رو بکن. از اول تا آخر عمل همانطور مشغول دید زدن کایان بوده و کایان هر از گاهی نگاهش را بیاختیار به او میدوخت . -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۷ کایان همانطور بیصدا و بیحرف مشغول گوش دادن به حرفها و درد و دلهای سوگل بود لبخندی زده و درحالی که انگشت کاکائوییاش را به سمت سوگل میبرد کاکائو را به دماغ او زده و گفت: - Bugünden itibaren istediğin gibi yaşamak istiyor musun? Qaymaki'nin afacan ve meşgul oyunlarını ve görevlerini deneyimlemek ister misiniz? <<میخوای از امروز طوری که دلت میخواد زندگی کنی؟ شیطنت و شلوغ بازی و کارهای قایمکی رو همه اینها رو تجربه کنی؟>> سوگل با لبخند کاکائوی روی دماغش را پاک کرد، همانطور که دستش را خامهای کرده بود به سمت کایان برده و گفت: - آره خیلی دوست دارم. قصد داشت خامه را به صورت کایان بزند که کایان پیش دستی کرده دهانش را باز کرده و انگشت سوگل را با دهانش گرفته و خامه روی انگشتش را خورد. با این کارش جیغ سوگل بلند شده و کایان به خنده افتاد. کایان قاشق پر از خامه را به سمت دهانش برده و آن را با زبان تمیز کرده و گفت: - Bugünden itibaren seni rahatsız etmelerine izin vermeyeceğim, birlikte istediğimiz gibi yaşamak istiyorum, sen bana çok benziyorsun! <<از امروز نمیزارم اذیتت کنن، میخوام با هم طوری زندگی کنیم که دلمون میخواد، تو خیلی شبیه منی!>> لبخند یک لحظه هم از لب سوگل کنار نمیرفت، سرش را تکان داد و خندهاش بیشتر شد. درحالی که هر دو میخندیدند صدای گوشی کایان آنها را از خلوتشان بیرون کشید. کایان گوشی را از داخل جیبش بیرون کشیده و با دیدن شماره یکی از همکارانش داخل بیمارستان، دکمه وصل تماس را زده و جواب داد: حواس سوگل کاملا به صحبتهای کایان بود که میگفت: - Bugünkü vardiyam değil. Peki Dr. Akbari nerede? Bu olduğunda orada başka doktor yok. Çok iyi, şimdi yetişiyorum <<امروز که شیفت من نیست، پس دکتر اکبری کجاست، کی این اتفاق افتاده هیچ دکتر دیگهای اونجا نیست، خیلی خوب الان خودم رو میرسونم.>> کایان گوشی را قطع کرده و سوگل سریع پرسید: - چی شده اتفاقی افتاده؟ کاایان درحالی که آبدهانش را قورت میداد گفت: - Sanki bir çocuk kaza geçirmiş, beyni hasar görmüş ve acil ameliyata alınması gerekiyormuş gibi! Dr. Akbari de orada değil, sanırım başına bir şey geldi ve hastaneden çıktı, benim yanına gitmem lazım <<مثل این که یه بچه تصادف کرده و به مغزش آسیب رسیده و به عمل جراحی سریع نیاز داره! دکتر اکبری هم اونجا نیست فکر کنم یک مشکلی براش پیش اومده و از بیمارستان رفته، باید من به جاش برم.>> سوگل که تمام ذوقش از بین رفته بود نگاهی به کیک پر از خامه و کاکائو کرده و یاد غذایی افتاد که با هم درست کردند رو به کایان گفت: - غذا رو میخوریم بعد میری دیگه؟ کایان درحالی که از جایش بلند میشد گوشی را داخل جیب اسلش مشکی رنگش گذاشته و گفت: - HAYIR! Sanki ciddi bir meseleymiş gibi, sen yemeğini ye, ben de gelip yiyeceğim <<نه! مثل این که مسئله جدیه، تو غذات رو بخور منم برمیگردم میخورم.>> سوگل نیز به همراه او از جایش بلند شده و پشت سرش به طبقه بالا رفت، کایان تند- تند کمد را زیر و رو کرده و یک شلوار کتان بیرون آورد درحالی که دستی به سرش میکشید نگاهش به چهره عبوس سوگل افتاد و با نزدیک شدن به او گفت: - bu nedir kızım neden kaşlarını çattın? <<چیه دختر؟ چرا اخم کردی؟>> سوگل لبهایش را کمی غنچه کرده و گفت: - هیچی! قرار بود امروز خوش بگذرونیم. کایان قدمی به او نزدیک شده و درحالی که ترهای از موهایش را در دست میگرفت گفت: - Bir ya da iki saatten fazla sürmez. Hemen döneceğim <<یکی دو ساعت بیشتر طول نمیکشه سریع برمیگردم.>> -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۶ کایان دوباره به آشپزخانه بازگشت و گفت: - Dur bakalım, burada ne yiyeceğiz <<صبر کن ببینم اینجا چی داریم برای خوردن.>> در یخچال را باز کرده و یک تکه بزرگ کیک خانگی دید کیک را برداشته و نگاهی سرسری به یخچال انداخت و با دیدن ظرف بزرگ خامه و کاکائو لبخند شیطانی روی لبش نشست همه را برداشته و به سمت پذیرایی که سوگل آنجا ایستاده بود رفت. سوگل با دیدن کیک بزرگ در دست کایان لبخند زده و درحالی که به سمت سالن مهمان میرفت گفت: - بیا اینجا روی فرش بشینیم، خسته شدم انقدر روی مبل نشستم. کایان حرفش را تایید کرده و درحالی که کیک را روی فرش میگذاشت کفشهای راحتی را از پایش درآورده و نشست سوگل نیز به تبعیت از او همین کار را کرده و روی فرش نشست. کایان مقداری خامه از داخل ظرف بیرون آورده و روی کیک زد، همزمان سوگل کاکائوی آب شده داخل ظرف را روی کیک ریخته و با لبخند گفت: - جای عمه هاریکا خالی الان ببینه ما روی زمین نشستیم انقدر داد میزنه که نگو. کایان خندهای سر داده و ظرف کاکائو را از دست سوگل گرفت و اطرافش را که آغشته به کاکائو شده بود لیس زده و گفت: - Eğer çalışmamı görürse beni hemen orada öldürebilir <<این کار من رو هم ببینه شاید همین جا در جا منو بکشه.>> سوگل خنده صداداری کرده و به جای این که چندشش شود خوشش آمده و با لبخند انگشتش را داخل ظرف خامه برده و سپس داخل دهانش گذاشت و با خنده ادامه داد: - کاش اینجا بود و این کارها رو میدید تا از حرص داد بزنه و سرخ بشه. هر دو خندیدند که کایان میان خنده گفت: - Ama kalbin bu teyzeyle dolu! <<ولی دلت از این عمه خیلی پرهها!>> سوگل سری تکان داده و درحالی که انگشت آغشته به خامهاش را دوباره میلیسید با بغض گفت: - اونها از بچگی همه حرفهاشون رو تحمیلم کردن هرچی اونا گفتن باید همون میشد... یه کلمه نمیتونستم بگم نمیخوام یا نمیشه برای همین از دست جفتشون عاصی شدم! نفس پردردی کشید و ادامه داد: - من هیچ وقت نتونستم با خواسته خودم یه کاری رو انجام بدم... یعنی... سکوت کرد ولی با دیدن چهره منتظر کایان دوباره گفت: - یعنی هیچ وقت خوشحال نبودم پیششون. کایان با شنیدن این حرفها لبخند از روی لبهایش رفته و تاسف جای لبخندش را گرفت. سری تکان داد و درحالی که قیافه ناراحت سوگل را مینگریست گفت: - Neden bunlar hayatı bu kadar zorlaştırıyor? <<اینها چرا انقدر زندگی رو سخت میکنن؟>> سوگل شانهاش را بالا انداخته و زمزمه کرد: - چه میدونم والا خیلی دوست دارم زندگی که همیشه آرزوش رو داشتم رو بکنم من همیشه شیطنت، لوس بازی و کارهای قایمکی و کارهای این شکلی دوست داشتم ولی همیشه از همه این کارها محروم بودم ولی... ولی... چیزی نگفت که کایان همانطور که خیره به چشمان سوگل مقداری دیگر کاکائو روی کیک میریخت گفت: - Ama ne? <<ولی چی؟>> به چشمهای کایان چشم دوخت به لبهایش که آماده خوردن انگشت کاکائوییاش بود. همانطور که نگاهش به انگشت کاکائویی کایان بود، لبخند روی لبش نشسته و گفت: - ولی از وقتی تو اومدی اینجا همه این شیطنتها رو تجربه کردم، من هیچ وقت اجازه نداشتم طبق خواست خودم روی اپن یا حتی روی فرش بشینم یا حتی نمیتونستم لباس راحتی که دوست دارم رو توی خونه بپوشم، همیشه مجبورم میکردن که مثل یک پرنسس رفتار کنم من اصلاً اینو دوست ندارم، خیلی بهت حسودیم میشه، وقتی میبینم هر کاری که دلت میخواد رو انجام میدی! میرقصی، برای خودت لباسهای راحتی و گشاد میپوشی، موهات رو شونه نمیکنی، از همه مهمتر همیشه میخندی! -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت۹۵ کایان همانطور سر به زیر نشسته بود که سوگل بیمقدمه گفت: - بخشیدی منو؟ کایان سر بالا گرفته و درحالی که سعی میکرد نگاهش را مستقیم به چشمان سوگل ندوزد چیزی نگفت. سوگل دوباره لب زد: - ها؟ کایان با اخمی که به پیشانی داشت، جدی شده و گفت: -garchek soiliajacsin bir shey sorajam sandan? <<یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ سوگل بهت زده درحالی که از تغییر رفتار و قیافه جدی کایان تعجب کرده بود گفت: - آره بپرس! کایان تک سرفهای کرده و پس از اینکه سرش را خاراند جدیتر شده و با چشمان ریزی گفت: - O gün teyzemin partisindeki çocuk kimdi? Aranızda aşk var mı? <<اون روز توی مهمونی عمه خانوم اون پسر کی بود؟ عشق و عاشقی بینتون هست؟>> جملهاش که تمام شد لبخند سوگل تبدیل به خنده با صدا شده و با همان خنده کایان را نگاه کرد، پس از این که کامل از خنده فارغ شد گفت: - چی؟ عشق و عاشقی؟ کایان چشمانش را ریز کرده و لبش را کج کرد و گفت: - Ne bileyim, belki ilgilenirsin diye düşündüm <<چه میدونم فکر کردم شاید بینتون علاقه باشه چون...>> سکوت کرد و با فاصله گفت: - Çünkü. Ona sarılacaksın. Onunla birlikte güldün <<چون... بغلش میکردی... باهاش میخندیدی...>> سرش را تکان داده و دوباره گفت: - Onun yanında çok rahattın <<خیلی باهاش راحت بودی.>> سوگل جزء به جزء رابطهاش را با سامان برای کایان تعریف کرده و در آخر گفت: - خب ببین من داداش ندارم و سامان رو مثل داداش خودم میدونم اون هم خیلی مهربونه و همیشه حواسش به من هست. کایان که خیالش راحت شده بود کم- کم لبخند مصنوعیاش به لبخند واقعی تبدیل شده و درحالی که هنوز به آهنگ درحال پخش گوش میسپرد گفت: - Bugün güzel vakit geçirmek, Harika'yı, Bektaş'ı, Kadir'i ve herkesi unutmak istiyorum <<میخوام امروز رو کلی خوش بگذرونیم، هاریکا و بکتاش و قدیر و همه رو بیخیال بشیم.>> سوگل با این حرفش لبخندی زده و گفت: - هاریکا رو خوب اومدی؟ کایان سری تکان داد که سوگل دوباره گفت: - خدمتکارا رو رد کردی برای ناهار چی باید بخوریم؟ کایان از جایش بلند شده و درحالی که با ریتم تند آهنگ قر میداد چرخی زده و گفت: - Sana ayak parmaklarınla değil parmaklarınla yiyebileceğin bir öğle yemeği yapacağım! <<یه ناهاری برات درست کنم که انگشتهای دستت که هیچ انگشتهای پات هم بخوری!>> سپس لبخندی زده و درحالی که با انگشت به سوگل اشاره میکرد تا از جایش بلند شود گفت: - Haydi, mutfağa gidelim <<بیا، بیا بریم آشپزخونه.>> انگار همان کایان چند دقیقه قبل نبود که با یادآوری روز جشن خشم مغزش را فرا گرفته بود. هر دو وارد آشپزخانه شده و کایان مشغول پوست کندن سیب زمینی شد، سوگل با اشتیاق و ذوق کناری ایستاده و به کایان که مشغول کندن پوست سیب زمینیها بود چشم دوخته بود به آرامی لبخندی زده و پرسید: - میخوای چی درست کنی؟ کایان سرش را بالا گرفته و گفت: - lezzetli bir şey <<یه چیز خوشمزه!>> سوگل نیز به کمکش رفته و سیب زمینیهای خرد شده را داخل ماهیتابه ریخته و مشغول سرخ کردنشان شد پس از سرخ کردن سیب زمینیها کایان مقداری گوشت چرخ کرده از داخل یخچال برداشته و برای آماده کردن کباب، چند عدد پیاز رنده کرد در حال رنده کردن پیازها بود که اشک سوگل درآمد، کایان نگاهی به او کرده و گفت: - Ne kadar hassassın kızım! <<تو چهقدر حساسی دختر!>> دستش را به سمت چشم سوگل برد تا اشکش را پاک کند که سوگل کنار کشیده و گفت: - وای اگه دستت رو اینجوری با آب پیاز به چشمم بزنی کور میشم واقعاً. و سپس خندید، کایان نیز لبخندی زد! با خنده و شوخی کباب را نیز درست کرده و از آشپزخانه خارج شدند. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۴ سوگل پس از لبخندی ریز، چشمانش را بست و گفت: - قبول! کایان اهمی کرده و درحالی که گوشی را از دست سوگل میگرفت باز کرده و دکمه پخش آهنگ را زد و همزمان با خواننده مشغول خواندن شد. با هر <<سئوگیلیم>> گفتنهایش قند در دل سوگل آب میشد و لبخندش پررنگتر جلوه میکرد. کایان حین خواندن نگاهش به او بوده و با دیدن لبخندش با شوق و ذوق بیشتر به خواندن ادامه میداد. به قسمت اصلی آهنگ که رسید سوگل نتوانست چشمانش را بسته نگه دارد و لای چشمانش را باز کرد با باز کردن چشمانش کایان خواندن را قطع کرده و اجازه داد تنها آهنگ در گوشی پخش شود چند ثانیه به یکدیگر زل زدند تا اینکه سوگل سرفه کوتاهی کرد و همزمان آهنگ تمام شده و آهنگ شادی پخش شد. لبخند روی لب هر دو نشست همان آهنگی بود که سوگل خیلی دوست داشت با لبخند یاد روزی افتاد که با هم به کتابخانه رفته بودند و کایان آنجا گفته بود که دوست دارد این آهنگ را باز کرده و جلوی عمه خانم برقصد تا حرصش را در بیاورد. خندید و این موضوع را به زبان آورد و با خنده بلند بالای کایان روبه رو شد، سوگل نیز پس از کمی خنده گفت: - قول دادی پیش عمه خانم برقصی یادت که هست؟ یه بار باید این آهنگ رو پیشش باز کنم ببینم چه میکنی؟ کایان دوباره لبخندی زده و گفت: - Kimseden korkmuyorum, özellikle de teyzemden, onun önünde bu şarkıyı çalıp dans etsem ikimizi de evden atsın diye <<من از هیچکس نمیترسم مخصوصاً عمه خانوم، جوری این آهنگ رو پیشش باز کنم و برقصم که جفتمون رو هم از خونه بیرون کنه.>> این را گفته و دوباره به خنده افتاد و سوگل نیز خندهاش گرفت. سوگل درحالی که با ریتم آهنگ شانهاش را تکان میداد گفت: - برقص تا برای اون روز آماده باشی. کایان با خنده ابرویش را با شیطنت بالا فرستاده و دقیقاً مثل سوگل شانهاش را تکان داد و گفت: - Önemli değil <<اینکه کاری نداره.>> با ریتم آهنگ دستانش را نیز به حرکت درآورده و گفت: - Önce ben dans edeyim, Fatih geçen seferki gibi sinirimizi bozmak için burada değil <<یکم برقصم، مثل دفعه پیش فاتح هم اینجا نیست که اعصابمون رو خورد کنه.>> سرجایش با لبخند کمی دستانش را تکان داده سپس بدون حرف به خندههای سوگل چشم دوخت همانطور که حواسش به موهای بافته شده سوگل و لباس آبی رنگش بود با خود گفت: - Ne Fatih, ne teyzem, ne Bektaş, ne başkası sinirlerimi bozamaz <<هیچ کس نمیتونه اعصاب من رو خورد کنه نه فاتح نه عمه نه بکتاش و نه هیچ کس دیگهای.>> هنوز هم حواسش به رنگ لباس سوگل بود که با پوست سفیدش تضاد جالبی ایجاد کرده بود موهای بافته شدهاش چهره آرام و زیبایش را زیباتر کرده و چشمان خیره کنندهاش براقتر به نظر میرسید -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۳ سوگل همانطور که لباسهای کایان را از زیر نظر میگذراند گفت: - جدی ناراحت نیستی؟ کایان دوباره پوزخندی زده و چیزی نگفت سوگل گوشیاش را داخل دستش تکان داد و پس از مکث کوتاهی زبان باز کرد: - ببین راستش... اون روز توی مهمونی عمه خانوم... همش تقصیر بابا شد... یعنی من میخواستم باهات برقصم ولی... سکوت کرد و چیزی نگفت چند ثانیه گذشت سپس ادامه داد: - توی حیاط هم منظورم از این که گفتم از جفتتون هم متنفرم... منظورم فقط فاتح بود یعنی... دوباره سکوت کرد و چیزی نگفت، کایان قلبش عین دختران نوجوان با هیجان به سینهاش ضربه زده و لبخندی روحیهبخش روی لبش نقش بسته بود سعی کرد سوگل را نگاه نکند و نگاهش را به زمین دوخت اما با شنیدن حرفهای سوگل گویی که دلش خنک شده بود نتوانست چشم از او بگیرد. لبش را داخل دهان کشید و با دندان به جانش افتاد همچنان لبخند روی لبانش بود اما هنوز سوالی ذهنش را مشغول کرده بود. خیلی دوست داشت بداند پسری که در مهمانی عمه خانم حضور داشت که بود. سوگل نفسی آسوده کشید از این که همه چیز را به کایان گفته، چشمهایش را بسته و نفسش را بیرون فوت کرد. احساس میکرد که زیر نگاه سنگین کایان نمیتواند دوام بیاورد، به آرامی به سمتش برگشت و با دیدن نگاه خیرهاش نتوانست از آن چشمان مشکی چشم بردارد، نگاهش مابین چشمان کایان در دوران بود. کمی نگاهش را پایینتر آورد و روی لبان کایان ثابت نگه داشت اما سریع چشم بسته و در دل گفت: - این پسر چی داره که منو جذب خودش میکنه؟ هر دو در آتش گرمای خویش درحال سوختن بودند اما بدون هیچ حرفی کایان سوگل را و سوگل زمین را نگاه میکرد. سوگل برای تغییر این وضعیت آبدهانش را قورت داده و پس از نفس بلندی که سر داد گفت: - آهنگی که میخوندی رو میشه یه بار دیگه بخونی؟ این بار نه تنها لبهای کایان به خنده باز شد بلکه چشمانش نیز لبخند را تجربه کرد، همانطور که ابروهایش را بالا میفرستاد لبهایش را جمع کرد و گفت: - bosh ver <<بیخیال.>> اما سوگل دست بردار نبود چرا که از متن و ریتم آهنگ لذت برده بود کایان گوشی را از روی میز برداشته و گفت: - Bekle, sana şarkıyı çalacağım, dinle <<صبر کن آهنگش رو برات باز کنم گوش کن.>> سوگل به شوخی گوشی را از دستش گرفته و گفت: - نه نه نه اینطوری نمیشه باید خودت بخونی. سپس گوشی کایان را در دست گرفته و منتظر شد، کایان دستانش را در هم قلاب کرده و درحالی که به خاطر حضور سوگل در کمترین فاصله با خود معذب بود گفت: - Bir şartım var, okumak istiyorsan gözlerini kapatmalısın <<یه شرط دارم اگه بخوای بخونم باید چشماتو ببندی.>> -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۲ چند ثانیه رد شده بود که صدای گوشی سوگل، او را از خلوتش جدا کرده و کایان را بهت زده به سمتش برگرداند. کایان آهنگ مابین لبانش ماسیده و با تعجب به پشت سر برگشت، هر دو مات و بهت زده یکدیگر را نگاه میکردند که کایان ابرویی بالا انداخته و گفت: - Beni bıraktın zehirli kız, burada ne işin var? <<دختر زهر ترکم کردی، تو اینجا چیکار میکنی؟>> سوگل دستپاچه با دیدن عکس سما، گوشی را خاموش کرده و به تته- پته افتاد، درحالی که دنبال جواب میگشت کایان دوباره پرسید: - Ne zaman aşağıdasın? << از کی پایینی؟>> سوگل لبهایش را با زبان تر کرده و نگاهی به اطراف انداخت دنبال جواب بود اما چیزی که از دهانش خارج شد جوابی نبود که کایان میخواهد، با لبخند ریزی همانطور که آهنگ در ذهنش قدم رو میرفت گفت: - خیلی قشنگ میخوندی. این جمله کافی بود تا کایان از بهت خارج شده و نرمتر شود، لبخند روی لبش نشست و گفت: - Müteşekkir <<ممنون.>> سپس پرسید: - Gitmedin mi? <<مگه تو نرفته بودی؟>> سوگل نوچی کرده و نگاه آبیاش را مستقیم به کایان دوخت درحالی که دستانش را از پشت به هم قفل کرده بود با ناز لبش را به دندان گرفته و سرش را پایین انداخت کایان تمام حواسش به رفتارها و کارهای او بود درحالی که هنوز هم از او ناراحت بود اما از این که دوباره با او هم صحبت شده بود لبخند رضایت روی لبانش نشسته بود کایان دستی به صورتش کشیده و لبخندش را حفظ کرد. سوگل درحالی که با پایش روی زمین ضرب گرفته بود حرکت کرد و به سمت کایان رفته و روی صندلی سلطنتی سفید رنگ مخصوص پیانو که کمی جا مانده بود نشست. به آرامی نشست و رو به کایان گفت: - خدمتکارها کجان؟ کایان جریان را تعریف کرده و در آخر گفت: - Allah'ın o kullarına gidip kendileri için mutlu olmalarını söyledim <<گفتم اون بنده خداها هم برن یکم واسه خودشون خوش باشن.>> ادامه داد: - Öğle ve akşam yemeklerini kendim pişiriyorum <<ناهار و شام هم خودم درست میکنم.>> سوگل درحالی که نفسی تازه میکرد متوجه بوی عطر سرد و جذاب کایان شد نفس عمیقی کشید و بوی عطر را تا ته ریهاش فرستاد سپس درحالی که هنوز هم خجالت میکشید با من و من پرسید: - کایان! از دست من خیلی ناراحتی؟ کایان درحالی که با یک دستش موهایش را به سمتی میفرستاد پایش را به سمت دیگر صندلی انداخته و دقیقاً با سوگل روبه رو شد با فاصله کمی که با او داشت چهرهاش را متعجب نشان داده و با سادگی و مظلومیت سرش را تکان داده اما چیزی نگفت. سوگل سرش را بالا گرفته و خیره چشمان کایان شد همانطور که این پا و آن پا میکرد گفت: - امروز موندم خونه تا یکم باهات صحبت کنم میشه؟ کایان تشنه صحبت با سوگل بود اما زیاد خود را مشتاق نشان نداد و تنها به تکان سر اکتفا کرد. سوگل با لکنت گفت: - راستش... میدونم که از اون روز، یعنی روز تولد عمه... ازم ناراحتی... نمیخوام از دستم ناراحت باشی! کایان درحالی که پوست لبش را با دندان میکند به دروغ گفت: - Hayır, üzgün değilim <<نه ناراحت نیستم.>> این حرفش باعث شد سوگل با تعجب به او چشم بدوزد سپس درحالی که لبخند کجی روی لبش مینشست گفت: - قشنگ معلومه که ناراحت نیستی تو که همون کایان چند روز پیش نیستی. لبخند مصنوعی کایان نشانگر حرف دلش بود. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۱ خانه در سکوت محض فرو رفته و همزمان کایان به فکر افتاد، چند روزی بود آهنگی ذهنش را مشغول کرده بود و شب و روز آن را زمزمه میکرد، با صدای بم و رسا اهمی کرده و آهنگ را با ریتم خاص و صدای دلنشین به زبان آورد: آهنگ سئوگیلیم سنین ایچین <<الیاس یانچینتاش>> Sevgilim senin için Senin için varım bu dünyada Ben mecnun gibi sevda da Gel öyle sevgi öyle seven Olmasın dünyada Bir nefes gibi sanki teslimim Girdin hayatıma sen Rüzgar esti mi Saklı resmini Koydum kalbime ben Senle yaşadım sevginin özünü Çekme gözümdem ne olur yüzünü Bugünün üzülür , çekerim üzünü Ruhuma süzülürken << ای عشق من برای تو برای تو هستم در این دنیا من عین مجنون هستم در عاشقی بیا تا همچین عشقی همچین عاشقی نظیرش در دنیا نباشه همانند یک نفس انگار تسلیم توام داخل زندگی من شدی تو باد وزیدن گرفت نگه دار عکست را من اونو در قلب خودم گداشتم با تو من خود عشق رو تجربه کردم لطفا از چشم من چهره ات را کنار نکش اگه امروزت غصه دار شه، غصه ات را میکشم در حالی که به سمت روحم بیصدا پرواز میکنی >> سوگل که هنوز داخل اتاق بود با شنیدن صدای آهنگ که توسط کایان خوانده میشد، به آرامی در اتاق را باز کرده و خارج شد، از بالای پلهها پایین را دید زد و با دیدن کایان که پشت پیانو نشسته ولی بدون نواختن پیانو آهنگ را با صدای رسایش میخواند لبخند پهنی روی لبش نشست، مخصوصا با متن آهنگ که میگفت: <<سئوگیلیم>> بیشتر کیف میکرد. کایان کاملا در حس فرو رفته و با ریتم آرام و صدای رسایی مشغول خواندن بود، درحین خواندن این آهنگ به چهره ریزه میزه سوگل با آن چشمهای آبی براق و ابروان خوشفرم، لب و دهان سرخ و زیبا و... میاندیشید. از طرفی حواسش به رفتار این چند روزه سوگل بود که گهگاه بیهوا او را مینگریست و گاهی روی از او برمیگرداند. خود نیز متوجه رفتارهای غیرعادی سوگل بود اما نمیتوانست چیزی بگوید. تکیهاش را به دستان پرتوانش کرده و به پشت خم شد، با خم شدنش سیب گلویش بیشتر نمایان شده و صدایش بمتر شد. سوگل که یواشکی به صدای او گوش سپرده و غرق لذت شده بود دانه- دانه پلهها را پایین آمد، آرام قدم برمیداشت تا صدای پایش مورد توجه کایان نشده و بیشتر از صدایش لذت ببرد. درحالی که به آرامی به ستون تکیه میداد دوباره به صدای کایان گوش سپرد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۹۰ پس از صحبتهای زیاد بالاخره مادرش را راضی کرد تا در خانه بماند، حدود یک ساعت گذشته بود که آسیه به همراه سوزان وارد اتاق کایان شدند. کایان که در حال کار با لپ تاپش بود همانطور که روی تخت چهار زانو نشسته بود پرسید: - Peki neler oluyor? <<خیر باشه باز چه خبره؟>> سوزان رو به او گفت: - Kardeşim, en azından akşam yemeğine gel <<داداشم حداقل شب شام بیا زشته.>> کایان درحالی که مطالبی را داخل لپتاپ تایپ میکرد بدون این که آن دو را بنگرد جواب داد: - Gelebileceğimi sanmıyorum <<فکر نمیکنم بتونم بیام.>> آسیه به آرامی اشارهای به سوزان کرده و خود از اتاق خارج شد سوزان چند قدم به سمت کایان آمده و درحالی که کنارش روی تخت مینشست دستش را روی شانه او گذاشته و به آرامی گفت: - Kiminle dalga geçiyorsun? <<ببینم تو با کی داری لج میکنی؟>> کایان دستی روی صورتش کشیده و درحالی که به رفتار اخیر اهالی این خانه فکر میکرد به سمت سوزان برگشته و با او چشم در چشم شد و گفت: - Kendimi hiç iyi hissetmiyorum <<بیخیال سوزان اصلاً حالم خوب نیست.>> سوزان نزدیکش شده و بوسهای روی شانهاش زد و همانطور که دستش را در دست او میگذاشت زمزمهوار گفت: - Efendim, neden kendinizi iyi hissetmiyorsunuz? <<قربون تو برم چرا حالت خوب نیست؟>> کایان آب دهانش را قورت داده و جواب داد: - Boş ver <<بیخیال.>> پس از این که سوزان خیلی اصرار کرد، کایان نفس عمیقی کشیده و جواب داد: - Gerçekten neden kimseyi umursamadığımı bilmiyorum! <<واقعا نمیدونم چرا برای هیچکس هیچ اهمیتی ندارم!>> چشمان سوزان گرد شده و درحالی که با دو دستش صورت کایان را قاب میگرفت گفت: - Bu ne anlama geliyor? Bu nedir? Kimseyi umursamamak ne demek? <<یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ یعنی چی که برای هیچکس اهمیتی نداری؟>> کایان از رفتار بقیه با او کمی با سوزان صحبت کرده و سوزان او را آرام کرد و در آخر گفت: - Sen benim her şeyimsin biliyorsun <<میدونی که تو همه چیز منی.>> لبخند محوی روی لبهای کایان نقش بست و درحالی که به سوزان نزدیک میشد او را بغل گرفته و گفت: - Teşekkür ederim en azından beni sakinleştirdin <<ممنونم که لااقل تو آرومم میکنی.>> کمی با یکدیگر صحبت کردند تا این که سوزان از اتاق خارج شده و کایان به لپتاپ چشم دوخت. در این چند روز تمام فکرش در پی تغییر رفتار سوگل بود، میدانست رفتار سوگل شاید به خاطر حرفهای پدرش بوده اما باز هم ناراحت بود، حداقل سوگل میتوانست توضیح دهد. حدود نیم ساعت دیگر داخل اتاق ماند تا این که سر و صداهای طبقه پایین تمام شده و خانه در سکوت فرو رفت. کایان همانطور که از اتاق خارج میشد دستی به صورتش کشیده و پلهها را تند- تند پایین رفت، دستش هنوز به نرده طلایی رنگ و سلطنتی بود که با دیدن افرا گفت: - Akçaağaç! Mürettebat ve aşçıları burada toplayın <<افرا! خدمه و آشپزها رو جمع کن اینجا.>> افرا درحالی که نگاهش به چهره تهریشدار و موهای پرپشت کایان بود چشمی گفته و وارد آشپزخانه شد، کایان کمی منتظر ماند تا این که همگی که حدودا ۱۲ نفر میشدند داخل سالن مهمان جمع شدند، کایان لبخند به لب رو به همه گفت: - Arkadaşlar çok çalıştınız, bugün evde benden başka kimse yok, herkes dinlenmeye gitsin, bugün izinli olsun <<دوستان خیلی زحمت کشیدید، امروز کسی جز من خونه نیست، همگی برید استراحت کنید، امروز رو مرخصید.>> بعضی ها ترکی را متوجه شده و به بقیه گفتند که حرف کایان چیست. هرکس با شوق فراوان دیگری را مینگریست اما همه مستأصل بوده و از عمه هاریکا و بکتاش میترسیدند، یکی از خدمه جواب داد: - Ama efendim, öğle ve akşam yemeğiniz! <<اما آقا ناهار و شام شما!>> کایان حرفش را قطع کرده و گفت: - Yemek yapmayı bilmemi, gidip eğlenmemi istemiyor <<نمیخواد من خودم آشپزی بلدم، برید خوش بگذرونید.>> سپس خود نیز با لبخند چرخی زده و گفت: - Ek olarak <<درضمن!>> همانطور که عادت همیشگیاش بود تا انعامی به کارکنان دهد بلند ادامه داد: - Bugün benim için özel bir ipucun var <<امروز یه انعام مخصوص هم پیش من دارین.>> افرا با چشمانی که با دیدن کایان ذوق زده شده بود به چهره و تیپ خاصش با پیراهن آستین بلند کرمی و شلوار مشکی چشم دوخته و در دل گفت: - مگه داریم انقدر خوشتیپ! درحال لذت بردن از تن صدای کایان شده بود که کمی بعد کایان انعام همه را داده و همه خدمه و آشپزان را مرخص کرد. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۸۹ آن شب مهمانی خانه عمو بیوک به خوبی گذشت و تصمیم عمه خانوم بر این شد که خانواده دانیال خوب و با اصل و نسب هستند، پس تصمیم گرفته شد که دو روز بعد روز دوشنبه عقد کنند. آن شب فاتح سوگل را تنها برای خود میدید چرا که از کایان خبری نبوده و فاتح به تنهایی میتوانست کنار سوگل نشسته و بدون مزاحمت کس دیگر با او صحبت کند. البته اگر سوگل قبول میکرد که نکرد. صبح دوشنبه همگی از خواب بیدار شده و هر کس مشغول کاری بود آنقدر سر عمه خانم در این چند روز گرم شده بود که ماجرای ارث و میراث را کامل فراموش کرده بود. روز شیفت کایان نبوده و از سر صبح که بیدار شده بود تصمیم گرفته بود که یک روز پر انرژی و عالی را شروع کند. با این که همه با او بد تا میکردند اما او تلاش میکرد تا به شیطنتهایش ادامه دهد و خود را شاد نگه دارد! سر میز صبحانه همگی حاضر شده و درحال خوردن صبحانه بودند. آسیه همانطور که کنار امل و کایان نشسته بود رو به امل گفت: - Duş alacaksan daha hızlı yap dedi Zanamut, öğleden önce kanlarına gir de gece hazır olup ona yardım edebilelim dedi <<اگه قراره دوش بگیری سریعتر انجام بده زنعموت گفته قبل از ظهر بریم خونشون تا شب هم آماده بشیم و هم کمک دستش باشیم.>> سپس به سمت کایان برگشته و گفت: - Kayan oğlum, artık gitmeye hazırlansan iyi olur <<کایان جون پسرم، بهتره توام از همین الان آماده رفتن بشی.>> کایان یکتای ابرویش را بالا انداخته و درحالی که لقمهای کره و عسل برای خود گرفته بود با پوزخند جواب داد: - ben galmiagemki <<من که قرار نیست بیام.>> آسیه یک نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند کسی متوجه صحبتهایشان شده یا نه سپس لبهایش را به هم دوخته و زیر لب زمزمه وار گفت: - Niar'da ne saçma bir oyun, kahvaltıdan sonra hazırlanın! Harika Teyze o günün arifesinde arkanızdan binlerce tuhaf şey söyledi! <<کایان مسخره بازی در نیار پس از صبحانه آماده میشی! پریروز عمه هاریکا هزارتا حرف ناجور پشتت زد!>> کایان برای خلاصی از صحبتهای مادرش گفت: - Bugün hastaneye gidiyorum, gelemiyorum <<من امروز میرم بیمارستان نمیتونم بیام.>> آسیه مشکوک پرسید: - Bugün en sevdiğiniz gün değil mi? <<امروز که روز شیفتت نیست؟>> کایان سری تکان داده و به دروغ جواب داد: - Bu benim vardiya günüm değil ama oraya arkadaşımın yerine gitmem gerekiyor <<روز شیفتم نیست ولی به جای دوستم باید برم اونجا.>> با اینکه برای آسیه جای بحث نمانده بود اما میدانست که کایان از رفتن به خانه بیوک بیزار است پس زیاد اصرار نکرد. سوگل که تمام حواسش به صحبتهای آسیه و کایان بود لبش را به دندان گرفته و در دل گفت: - همینه! صبحانه که تمام شد همگی به اتاقهایشان رفته و برای رفتن آماده شدند راحله درحالی که لباسش را از روی رخت آویز برمیداشت رو به سوگل گفت: - این امکان نداره. سوگل دستانش را داخل جیب شلوار راحتیاش گذاشته و گفت: - مامان لطفاً باید برم کتابخونه چند تا کتاب نخونده دارم که خیلی برام مهم هستند سامان گفته باید اونا رو حتماً بخونم نمیگم که نمیام شب حتماً برای شام میام نگران نباش. راحله برس را از داخل کشو برداشته و روی موهای طلایی رنگش کشیده و پرسید: - اگه بابات بپرسه من چی بهش بگم میدونی که خیلی حساسه؟ سوگل همانطور که روی تخت مینشست جواب داد: - مامان لطفاً انقدر اذیت نکن عقد مگه ساعت ۷ نیست من تا اون موقع خودم رو میرسونم، از الان برم خونه اونا که چی بشه؟ و درحالی که به قیافه چندش آور فاتح فکر میکرد در دل گفت: - اگه از الان برم اونجا باید حرفهای صد من یه غاز و بی سر و ته فاتح رو گوش بدم. همانطور که تمام حواسش به کارهای راحله بود دوباره در دل گفت: - باید بمونم و با کایان صحبت کنم. -
رمان منیم گوزل سئوگیلیم/الهه پورعلی/انجمن نودهشتیا
الهه پورعلی پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت ۸۸ عمه هاریکا پلهها را آرام- آرام پایین آمد و تلفن را از دست راحله گرفته و مشغول صحبت شد، قضیه از این قرار بود که فلور یک خواستگار پولدار و عالی داشت و مهناز، عمه خانوم و بقیه را برای امشب دعوت کرده بود تا مشورتهای لازم انجام شود. سوگل به سمت مبلها رفته و دقیقا روبه روی کایان نشست، کایان یک پیراهن گشاد کرمرنگ با شلوار مشکی گشادتر در تن داشته و درحالی که با لپتاپ کار میکرد دستی به ابروهای پهنش کشید. متوجه سوگل که روبه رویش نشسته بود شده بود اما از قصد نگاهش نمیکرد، اما نگاه سوگل کاملا خیره او بود. عمه خانوم پس از اتمام صحبت قضیه را به همه گفته و از همه خواست تا امشب به خانه بیوک بروند کایان پوفی کرده و در دل گفت: - Asla ! <<عمراً !>> دستش را به موهایش کشیده و سپس گردنش را ماساژ داد هر چهقدر سعی کرد که نگاهش به سوگل نیفتد اما آخر سر موفق نشده و سرش را بالا گرفت و با نگاه خیره سوگل روبه رو شد. سوگل با خجالت سرش را پایین انداخت قلبش داخل سینه بیتابی میکرد اصلاً نمیدانست چه شده آنقدر حواسش پرت بود که متوجه حرف عمه خانم نشد. نزدیک شب بوده و همگی برای رفتن آماده شده بودند از آنجایی که کایان قصد رفتن نداشت وارد حمام شده و مشغول استحمام شد سوزان درحالی که دست ایلناز را گرفته بود وارد اتاق کایان شده و وقتی اتاق را خالی دید با شنیدن صدای شر- شر آب به سمت حمام رفته و او را صدا زد: - کایان! کایان که تازه صورتش خیس شده بود دستی به صورتش کشیده و آبهای اضافی را از روی صورتش پاک کرد و جواب داد: - Evet kardeş! <<بله آبجی!>> سوزان سر تکان داده و گفت: - Şimdi saat kaçta banyo yapıyorsun? Ne zaman hazırlanmak istiyorsun? <<الان چه وقت حموم کردنه؟ کی میخوای آماده بشی پس؟>> کایان مصمم جواب داد: - Ben gitmiyorum, iyi eğlenceler! <<من نمیرم خوش بگذرونین شما!>> سوزان درحالی که چشمانش را ریز کرده بود گفت: - Kes şunu evlat, keşke herkesin istediği gibi olabilseydin! <<بس کن پسر، کاش یه بار هم اون چیزی باشی که همه میخوان!>> کایان شامپو را داخل دستش ریخته و موهایش را آغشته به شامپو کرده و با اکراه جواب داد: - Ölsem bile ahlakım aynı olur, sert sözlerin beni incitmez <<من اگه بمیرم هم اخلاقم همینه، حرف زور تو کتم نمیره.>> این را گفته و به سوالهای بعدی سوزان جواب نداد سوزان به طبقه پایین برگشته و قضیه را برای مادرش تعریف کرد آسیه نیز زیاد تمایلی برای رفتن کایان به خانه بیوک نشان نداد چرا که میدانست کایان با فاتح آبشان در یک جوب نمیرود از این رو همگی آماده شده و به خانه بیوک رفتند، بماند که عمه هاریکا چهقدر پشت سر کایان بد گفت. کایان نیز بعد از بیرون آمدن از حمام پیتزایی سفارش داده و پس از خوردن شام به خواب رفت.