رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    520
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. پارت سی و هشت منیم گوزل سِئوگیلیم کایان بی‌خیال‌تر از قبل هنوز خنده‌اش تمام نشده بود رو به سوگل کرده و درحالی که شاخه‌ای از درخت را کنده و در دستش تکان می‌داد گفت: - Bak Seogil, bugün dünya böyle <<ببین سئوگیل، دنیا یه روزه اونم امروزه.>> و دوباره خندید، سوزان پس از اخم غلیظ به کایان به همراه نویان و ایل‌ناز به سمت ته باغ حرکت کردند تا کمی قدم بزنند در حالی که سوزان غر می‌زد نویان گفت: - Bundan sonra Kayan'ın karşısına oturmamalıyım, gerçekten çok aşağılayıcı <<از این به بعد نباید پیش کایان بشینم واقعا آبروریزی می‌کنه.>> ایل‌ناز را بغل کرده و به قدم زدن پرداختند. امل و فلور نیز کنار باغچه نشسته و مشغول صحبت شدند کایان دستش را داخل جیبش فرو برده و آدامسی بیرون آورد در حالی که آدامس را داخل دهانش می‌گذاشت به سمت سوگل برگشته و گفت: - Seogil yiyorsun <<سئوگیل می‌خوری؟>> سوگل هنوز هم از ماجرای اتفاق افتاده ناراحت بود سری تکان داده و درحالی که با ناراحتی اخم کرده بود گفت: - نه! فاتح که تا الان چیزی نگفته بود با اخم به آن دو خیره شده وپس از بالا بردن ابرویش با خشم رو به کایان به ترکی گفت: - Ne ... Seogil mi? <<چی؟ سئوگیل؟>> کایان چشمانش را ریز کرده و خواست جواب ندهد که فاتح ادامه داد: - اون اسمش سوگله برای چی این‌طوری صداش می‌کنی، درست صداش کن. کایان در حالی که دستانش را از داخل جیب‌هایش بیرون می‌آورد دستی به موهایش کشیده و با اخم به فاتح زل زد یک قدم جلو رفته و همان‌طور که به او نزدیک می‌شد، گفت: - sana ne? <<به تو چه>> و این جمله کافی بود که دهان فاتح باز شود، فاتح با صدایی که دورگه شده بود گفت: -ne dedin? << تو چی گفتی؟>> کایان لبش را تر کرده و با بی‌اعتنایی گفت: - Sana ne dedim! <<گفتم به تو چه!>> فاتح جلو آمد و غرید: - Evde sirk sanarak ne kadar saçma bir oyun oynadın <<این چه مسخره بازی بود که توی خونه درآوردی اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی.>> کایان چشمانش را بست و سرش را برگرداند وقتی دوباره به سمت فاتح برگشت با چشمانی سرخ شده نفسی سر داد و گفت: - Siz bir palyaçosunuz ve yedi atanız var <<دلقک خودتی و هفت جد و آبادت>> سوگل سریع پا میان گذاشته و گفت: - بس کنید دیگه. کایان رو به سوگل برگشت و درحالی که به چشمانش نگاه می‌کرد گفت: - Seogil, sen Vaisa'nın yanındasın, ben bu beyefendiyle çalışıyorum <<سئوگیل تو کنار وایسا من با این آقا کار دارم.>> لحنش به طوری سرد و جدی بود که امل و فلور از جایشان برخاستند، فاتح نزدیک کایان شده و دستش را روی سینه او گذاشته و با لبخند به حالت مسخره‌ای گفت: - Acele et, bana ne yaptığını söyle, kavgaya hazır olduğumu biliyorsun <<زود باش بگو ببینم چیکارم داری می‌دونی که من آماده دعوا هستم.>> سوگل دوباره میانجی‌گری کرده و گفت: - خواهش می‌کنم بس کنید الان صداتون رو می‌شنوند. فاتح یک نگاه به سوگل و یک نگاه به کایان انداخت و در حالی که لحن صدا کردن کایان را مسخره می‌کرد با لبی کج شده ادای کایان را درآورد و گفت: - سئوگیل! سپس اخمانش در هم گره خورد، کایان وقتی طرز ادا درآوردن فاتح و دست او را روی سینه‌اش دید به سرعت دستش را پس زده و گفت: - Eğer kavga etmek istiyorsan evet, seni hesaba katmam. Sakin kalmak istemiyor gibisin <<که می‌خوای دعوا کنی آره حسابت رو می‌رسم تو مثل اینکه نمی‌خوای آروم بمونی.>> همان موقع یقه فاتح را گرفته و او را به عقب هول داد. صدای امل بلند شد که گفت: - Allah seni durdursun kardeşim <<داداش تو رو خدا بس کنید.>> کایان یک قدم دیگر به سمت فاتح برداشته و گفت: - Bu aptalla benim hiçbir ilgim yok, kendisi başlattı << من که با این احمق کاری نداشتم این خودش شروع کرد.>>
  2. پارت سی و هفت منیم گوزل سئوگیلیم وقتی که شام کامل خورده شد افرا به همراه چند تن مشغول سرو دسر شدند کایان که به شدت عاشق ژله بود یک قاشق پر کرد و داخل دهانش گذاشت همان حین نگاهش به عمه خانم افتاد که با نگاه خاصی او را زیر نظر گرفته بود و سپس سرش را پایین انداخت. کایان نفس عمیقی از سر حرص کشیده و ژله را قورت داد نگاهش به فاتح افتاد که به آرامی مشغول خوردن بود دلش می‌خواست حسابش را برسد اما باید آرامش خود را حفظ می‌کرد. همه با حالت خاصی نشسته و گویی منتظر ساعتی بعد بودند تا ببینند چه می‌شود غذا و دسر که کامل خورده شد همگی از سر میز بلند شده و به سمت سالن پذیرایی به راه افتادند و هر کدام سر جای قبلیشان نشستند عمه خانوم پس از این‌که عصایش را محکم در دست گرفت تقه‌ای با آن روی زمین ایجاد کرد و گفت: - همگی گوشتون با من باشه! همه سکوت کرده و به چشمان عمه خانوم خیره شدند عمه هاریکا نفسی بلند سر داد و در حالی که چشمانش به پرده‌های حریر و زیبای عمارت بود با صدای رسا و بلندی گفت: - همگی می‌دونید که برای چی امروز اینجا جمع شدیم، من از پدرتون وصیت گرفتم که یک زمان اموالش رو برای پسراش تقسیم کنم و امروز اون روز فرا رسیده. دستی به صورت نسبتا چروکیده‌اش کشیده و ادامه داد: - سال‌ها قبل خان پاشا برادرم زمانی که بیمار بود تمام اموالش رو به نام من زد تا از جدل فرزندان دور بمونه، خودتون هم می‌دونید که پدرتون بیش از اندازه مال و اموال داشته و الان همشون به نام منه و من وظیفه دارم که این بار سنگین رو از روی دوشم بردارم. کایان حوصله شنیدن این چیزها را نداشت، چرا که هر موقع می‌گفت پول مقدار خیلی زیادی از پدرش دریافت می‌کرد، بی‌خیال همان‌طور که دستش را لابه‌لای موهایش فرو می‌برد وقتی دید نویان حواسش بسیار جمع است به آرامی انگشتش را در کمر او فرو برد و سپس لبخندی سر داد با اینکه لبخندش صدادار نبود اما همه نگاهشان به سمت نویان و کایان کشیده شد نویان در حالی که دستش را به کمرش می‌فشرد سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. همان‌لحظه چشم غوره‌ای به کایان رفته و سرش را پایین انداخت قدیر از زور خشم نفس عمیقی سر داده و یک سرفه بلندی کرد که نشان دهنده این بود: - کایان خفه شو! سوگل در حالی که به خنده کایان نگاه می‌کرد چشمانش را بست و با خود گفت: - آخه الان وقت شوخیه؟ این پسر چه‌قدر بی‌فکره خوبه صد دفعه بهش گفتم که پیش عمه یکم تودار باش! عمه هاریکا اخمانش در هم گره خورده بود و همان‌طور که به جمع خیره شده بود با صدای بلندی گفت: - Kayan, dışarı çık <<کایان برو بیرون>> و سپس رو به جوانان دیگر غرید: - وقتی توی جمع، جوان باشه صحبت مهم زده نمی‌شه! پاشید همتون برید بیرون فقط قدیر بکتاش و بویوک و خانم‌هاشون بمونن. کایان که انتظار نداشت این اتفاق بیفتد لبخندش را خورده و نخواست خود را دست کم بگیرد پس رو به جمع گفت: - Tamam, dışarıdayız <<اوکی ما بیرونیم>> همگی ساختمان خارج شده و داخل حیاط ایستادند سوگل که نتوانسته بود جلوی خود را بگیرد به آرامی به سمت کایان رفته و درحالی که به او خیره شده بود گفت: - باورم نمی‌شد که توی جمعِ به اون مهمی مسخره بازی دربیاری!
  3. پارت سی‌و شش منیم گوزل سِئوگیلیم کایان هنوز هم در حال کتاب خواندن بود که در اتاقش توسط آسیه باز شد آسیه وارد شده و رو به کایان گفت: - Neredesin oğlum aşağı in, herkes bekliyor <<کجایی پس پسرم بیا پایین همه منتظرن.>> کایان از جایش برخاسته و نگاهی به آینه انداخت و رو به مادرش گفت: - Anne, nasılım? <<مامان وضعم چطوره؟>> آسیه به او نزدیک شده و او را در آغوش گرفت و در حالی که صورتش را می‌بوسید گفت: - Sen her zaman benim damadımsın <<تو همیشه برای من دامادی پسرم.>> سپس هر دو از اتاق خارج شده و پس از طی کردن پله‌ها وارد پذیرایی شدند کایان سعی می‌کرد بسیار مودب باشد پس به سمت عمو و خانواده‌اش رفته و با آنها احوالپرسی کرد ولی با فاتح تنها به یک دست دادن خشک و خالی بسنده کرد، هیچ دوست نداشت که بقیه از اتفاقات امروز صبح باخبر شوند. روی یکی از مبل‌های خالی نشسته و به جمع چشم دوخت گاهی حواسش به سمت سوگل می‌رفت که کنار امل و فلور نشسته و با آنان در حال صحبت بود اما سعی می‌کرد چشم از عمه خانم و فاتح برندارد چرا که فاتح زیرکی نگاهش می‌کرد و با اخم و غرور به حرف‌های زده شده گوش می‌سپرد. قبل از اینکه صحبت‌های اصلی زده شود عمه خانم همه را برای شام دعوت کرد و با صدای بلندی گفت: - افرا همه چیز حاضره؟ افرا بخت برگشته با لرزشی که در روبروی عمه خانوم در خود احساس می‌کرد نگاهی به میز غذاخوری بزرگ و سلطنتی انداخته و با تته- پته گفت: - بله خانم همه چی آماده‌ست. درحالی که به زیردستانش دستور می‌داد، به آشپزخانه که ته سالن بود بازگشت همه یک به یک دور میز جمع شده و در سکوت مشغول خوردن شام شدند کایان حین خوردن شام نگاهی به پدرش انداخت که با نفرت بیوک را می‌نگریست می‌دانست که نفرتش از چیست اما اتفاقی بود که سال‌ها قبل افتاده بود، بیوک به چهره‌اش نمی‌خورد که مرد ظالمی باشد اما کایان احساس می‌کرد مردی خشمگین و عصبانیست دقیقاً مثل بکتاش، تنها این میان قدیر بود که اخلاقش بهتر از آن دو بود آسیه که کنار قدیر نشسته بود با دیدن اخم غلیظ و نگاه بد او به بویوک در گوشش خم شده و گفت: - لطفاً کینه‌های گذشته رو از ذهنت پاک کن عزیزم بالاخره برادرته. قدیر سری تکان داده و در دل جواب داد: - اگه برادرم بود با ما اون کار رو نمی‌کرد اون می‌خواست تمام مال و اموال رو به نام خودش بزنه ولی عمه خانوم مانع شد. سپس دست آسیه را از زیر میز گرفته و فشرد و از اینکه در این شرایط هم سعی می‌کرد او را آرام کند غرق لبخند شد. عمه خانوم با هر لقمه‌ای که داخل دهانش با افتخار می‌گذاشت یک نگاه به بکتاش نگاهی دیگر به بیوک و نگاه آخرش را به قدیر می‌انداخت. از قدیم‌الایام هم نسبت به قدیر احساس خوبی نداشت چرا که به حرف‌هایش گوش نکرده و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته بود هرچند که آن کشور، کشور خودشان بود اما او حتی در مسئله ازدواج نیز با عمه مشورت نکرده بود برای همین از او بیزاری می‌جویید. این میان تمام محبتش برای بکتاش بود چون مدت‌ها بود که در کنار آنان زندگی کرده و همیشه اطاعت بکتاش را به خود دیده بود با دیدن قدیر و پسرش کایان که از نظر او هیچ مسئولیتی برای خود نداشت هر بار سری تکان می‌داد و با خود می‌گفت: - بکتاش که نتونسته پسری بیاره، پسر قدیر هم که بی‌مسئولیت و بی‌پرواست، فاتح تنها پسری است که می‌تونه ادامه دهنده نسل ما باشه. در دل این را گفته و با افتخار به فاتح چشم دوخت و دوباره با خود گفت: -طرز رفتار، گفتار، لباس پوشیدن، شخصیت و همه چیزش خیلی بهتر از کایانه!
  4. پارت سی و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم در حالی که چهره آرایش شده سوگل را می‌نگریست از او پرسید: - Seogil, Ena amcanın geldiğini gördün mü? <<سئوگیل دیدی عمو اینا اومدن؟>> سوگل که اسم عمو را شنید متوجه شد کایان در مورد آنها صحبت می‌کند پس با اشاره سر گفت: - آره کایان روی صندلی که داخل بالکن گذاشته شده بود نشسته و با حرص گفت: - Fatih de geldi, keşke bir bardak çay olsa şimdi, boğazım kurudu <<فاتح هم اومد، اه کاش الان یک لیوان چای بود، گلوم خشک شد>> سوگل درحالی که با گوشی در دستش درحال تمرین کلمات ترکی بود نگاهش روی چهره به زمین دوخته کایان ثابت ماند. کایان وقتی دید سوگل هیچ حرفی نمی‌زند سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه آبی سوگل گرده خورد از آن‌جایی که همیشه برای خل‌بازی‌هایش آماده بود، آدامس را در دهانش این‌طرف و آن‌طرف کرده و یک بادکنک بزرگ درست کرد، درحالی که بادکنک را فوت کرده و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، با خنده سوگل، خود نیز به خنده افتاد و همان حین بادکنک ترکید و به لب‌ها و ته‌ریشش چسبید. این‌بار صدای خنده سوگل بلند شد و کایان با این اتفاق دستی روی صورتش کشید و تکه‌ای آدامس به دستش چسبید با خنده سریع از جایش بلند شد. درحال خنده وارد اتاقش شده و نگاهی به آینه انداخت، آن‌قدر خنده‌دار شده بود که هنوز صدای خنده سوگل در بالکن شنیده می‌شد، به سمت دستشویی کوچک گوشه اتاق رفته و سعی کرد صورتش را تمیز کند، پس از تلاش بسیار و کندن آدامس از روی ته‌ریش‌‌هایش، از اتاق خارج شده و دوباره به بالکن رفت اما دیگر خبری از سوگل نبود، یواشکی به سمت در بالکن اتاق سوگل رفته و نگاهی انداخت اما پرده‌هایش کشیده شده و داخل مشخص نبود. به سمت اتاقش برگشته و درحالی که کتاب را برمی‌داشت روی تخت نشست. سوگل وارد جمع شد و با صدای بلند گفت: - سلام همه یک‌به‌یک سلام کردند و سوگل یکی- یکی با اعضای خانواده عمو بویوک دست داد! همسر بویوک، مهناز که زنی خوش‌سیما و خوش رفتار بود نگاهی به سوگل انداخته و گفت: - ماشالله، چشم بد ازت دور! نوبت فاتح رسید که سوگل سرسری با او دست داده و بدون‌ نگاه به او به سمت دیگر برگشت همان‌طور که کنار فلور دختر عمو بویوک می‌نشست امل نیز به آن‌ها پیوست. نگاه فاتح روی چهره آرایش‌شده سوگل در حرکت بود و با خود می‌گفت: - این همه زیبایی مگه داریم! و سپس به انتخابش احسنت می‌گفت. عمه خانوم پس از سوگل وارد جمع شد و بهترین جای خانه که مبلی تک‌نفره و سلطنتی گذاشته شده بود نشست. همگی برای بوسیدن دستش از جا برخاستند عمه با رضایت همه را نگریست و درحالی که یک به یک اعضا را نگاه می‌کرد با تکبر گفت: - قدیر! قدیر با شنیدن اسمش با آن لحن چشمانش گرد شده و سرش را بالا گرفت و گفت: - بله عمه هاریکا! عمه با تحکم پرسید: - پسرت کجاست. آسیه قبل از قدیر جواب داد: - الان صداش می‌کنم.
  5. پارت سی و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم <<ای بابا حوله ندارم که>> از رفتن به حمام منصرف شده و به اتاق بازگشت در حالی که کیف کوچکش را زیر و رو می‌کرد یک تیشرت آستین کوتاه کرم رنگ بیرون آورد با یک شلوار جین مشکی، لباس‌هایش را با آن دو تعویض کرده و موهایش را خیس کرد، سپس شانه زد باید پیش فاتح کم نمی‌آورد برای امروز هم که شده باید طبق خواسته عمه هاریکا عمل می‌کرد تا توجه عمه را به خود جلب کند در دل گفت: - Fatih'e aşık olursan dikkatli olmamalısın (نباید با فاتح در بیفتی کایان حواست باشه.) نشست روی مبل و گوشی را از داخل جیبش بیرون کشید نگاهی به گوشی انداخت و وقتی شارژ آن را دو درصد دید با خود گفت: - Denise, sana ne söyleyebilirim? <<ای دنیز چی بگم بهت>> فراموش کرده بود که گوشی را شارژ کند، گوشی را به شارژ زده و به خواندن کتاب مشغول شد سعی داشت تا زمانی که مادر صدایش نکرده پایین نرود تا چهره فاتح را نبیند چهره‌ای که از نظرش مثل یک خوک بی‌مصرف بود با این اسمی که برای فاتح در نظر گرفت لبخندی زده و آدامسی از داخل جیب برداشته و داخل دهان انداخت همان موقع صدای در به گوش رسید مطمئناً خانواده عمو بویوک بودند کمی تکیه‌اش را به مبل داده و سپس نگاهش به پرده‌ای افتاد که پشتش بالکن بود، از جایش بلند شد از دیروز متوجه این بالکن نشده بود پرده را کنار کشید و در بالکن را باز کرد هوای بهاری به صورتش خورد و لبخند روی لبش نشست وارد بالکن شده و حیاط بزرگ عمارت را از زیر نظر گذراند باغچه‌های بزرگ با گل‌های رنگارنگ دیده می‌شد و کنار دیوارهای بلند درختان تنومندی کاشته شده بودند که معلوم بود از زمان‌های خیلی دور در حال رشد هستند دستانش را به نرده گرفت و کمی خم شد طبقه پایین قابل دید بود به سمت راست که نگاه کرد خانواده عمو بیوک را دید که تنها چهره فاتح برایش آشنا بود زن و مردی مسن اما شیک‌پوش در حال قدم برداشتن بودند و پشت سرشان فاتح در کنار دختری به سمت عمارت می‌آمد احتمالاً خواهرش بود چون از پدرش شنیده بود که عمو بیوک یک دختر و یک پسر دارد، فاتح پیراهن نقره‌ای رنگ و کت و شلوار مشکی به تن داشت کایان لبش را کج کرده و زیر لب گفت: - Evlenme teklifi mi yapacaksın, bu elbiseyi mi giydin, haylaz diyor ki, ikiye böleceğim <<مگه داری میری خواستگاری که این لباس رو پوشیدی شیطونه میگه دو نصفش کنم.>> صدایی از پشت سرش با رگه‌هایی از خنده شنیده شد که گفت: - خوبه بهت گفتم آروم باش. به پشت سر برگشته و سوگل را با لباسی قرمز براق و چهره‌ای کاملاً آرایش شده دید که زیبایی‌اش را چند برابر کرده بود با تعجب پرسید: - Seogil, burada ne yapıyorsun? <<سئوگیل تو اینجا چیکار می‌کنی؟>> سوگل اشاره‌ای به در بالکن اتاقش کرده و گفت مثل اینکه متوجه نشدی این بالکن متعلق به اتاق من و توئه یعنی اتاق‌های جفتمون یک بالکن داره کایان از این گیجی‌اش لبی کج کرده و گفت: - Hiç zekam yok <<اصلاً هوش و حواس درستی ندارم.>>
  6. پارت سی‌ و سه منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل از اتاق خارج شد و به اتاق خودش رفت کایان دوباره روی تخت نشست و کتاب را جلوی خود گرفت عاشق نویسنده کتاب بود و کتاب‌های او را تماماً خوانده بود با یادآوری اینکه فاتح با او بدرفتاری کرده بود خشمگین شد اصلاً نمی‌توانست معنی اخلاق فاتح را بفهمد چرا که او را برای اولین بار بود که می‌دید چرا باید این دعوا صبح اتفاق می‌افتاد؟ بی‌خیال شده و مشغول خواندن کتاب شد حدود یک ساعت بعد سوزان وارد اتاق کایان شده و او را برای ناهار صدا زد کایان از جایش برخاست و پس از اینکه خود را درون آینه قدی نگریست با لبخند گفت: - Seni kimse tedirgin edemez, bunu yapan senin tarafındadır! <<هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو عصبی کنه هرکی این کار رو بکنه با خودت طرفه!>> این را گفته و چشمکی به خود در آینه زد و پس از این‌که موهایش را با دست شانه کرد از اتاق خارج شد. همه دور میز نشسته بودند، کایان به سمت آنها رفته و بالاخره یک وعده غذایی بدون هیچ حرفی خورده شد اما نگاه‌های عمه هاریکا به کایان غیرمنصفانه بود با اینکه کایان تیپ امروزی و مدل شلخته‌ای داشت از این تیپ خود خوشش می‌آمد اما عمه این‌طور حاضر شدن او در جمع را بی‌احترامی به خود می‌دید بالاخره ناهار در سکوت خورده شده و کایان برای استراحت به اتاق خود بازگشت و خواندن کتاب را از سر گرفت هوا کم- کم رو به تاریکی بود سوگل جلوی میز توالت نشسته و موهایش را شانه می‌کرد لوازم آرایشی‌اش را برداشت و به چهره‌اش زیبایی بیش از حدی بخشید همان‌طور که موهایش را باز نگه داشته بود یک تل قرمز رنگ به موهایش زده و لباسش را با یک دست لباس قرمز زیبا تعویض کرد، چشمان آبی‌اش را به آینه دوخت و در حالی که به حرف‌های فاتح فکر می‌کرد اخم روی صورتش نشست فاتح خیلی وقت بود که به او گیر داده بود همیشه می‌گفت من و تو دخترعمو، پسرعمو هستیم عقد ما دوتا رو تو آسمون‌ها نوشتند و سوگل همیشه از این حرف عاصی شده و او را دیوانه‌ای می‌دید که حرف‌های مزخرف می‌زند درحالی که به آینه چشم دوخته بود دهنش را کج کرده و با یاد فاتح به سمت دیگر برگشت احتمال می‌داد که امشب یک دعوای بزرگ راه بیفتد چرا که از پدرش شنیده بود، عمو قدیر و عمو بیوک با هم رابطه خوبی ندارند اما نمی‌دانست چرا! به هر حال هرچه که بود باید امروز می‌گذشت امروز عمه قرار بود در مورد ارث و میراث صحبت کند، قرار بود در چند روز آینده اموال پدربزرگ را که به نام خودش بود به نام پسرها بزند. کایان درحالی که می‌خواست وارد حمام شود با خود گفت: - Baba, Baba, tuvalete gidecek havlum yok
  7. پارت سی و دو منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل وقتی عصبانیت شدید کایان را دید، نگاهی به او انداخته و لبخندی زد، برای اینکه جو را تغییر دهد درحالی که کتاب داخل دستش را بالا می‌گرفت گفت: - ببین برات چی آوردم. کایان یک بار چشمانش را باز و بسته کرد و نگاهی به کتابی که در دست سوگل بود انداخت وقتی کتاب را دید بی‌اختیار لبخند به لبش نشست و درحالی که کتاب را از روی جلد کنکاش می‌کرد گفت: - Bu kitap sende var mı? <<تو این کتاب رو داری؟>> تا خواست کتاب را از دست سوگل بگیرد سوگل کتاب را بالا برده و گفت: - یه شرط دارم، اول باید اعصابت رو آروم کنی، این‌طور عصبانی نباش! کایان سری تکان داد و سعی کرد آرام شود سپس کتاب را از دست سوگل گرفته و ورق زد، درحالی که ورق می‌زد گفت: - Bu yazarı çok seviyorum, kitapları çok güzel <<من عاشق این نویسنده هستم کتاب‌هاش خیلی باحالن.>> سوگل که در کتابخانه دیده بود کایان از این نویسنده تعریف می‌کند خندید و گفت: -من همه کتاب‌های این نویسنده رو دارم، این یکی از کتاب‌های خودمه اگه دوست داشتی بخونش. کایان می‌خواست کتاب را روی میز بگذارد که در اتاق به صدا درآمد سوگل با استرس به سمت در برگشت و گفت: - نکنه زن‌عمو باشه! همان موقع در اتاق باز شده و دنیز وارد شد سوگل و کایان هر دو نفس عمیقی کشیده و کایان رو به دنیز گفت: - tatlım burada ne yapıyorsun <<عزیزم تو اینجا چیکار می‌کنی>> دنیز با شیرین زبانی نگاهی به سوگل انداخته و با افکار بچگانه گفت: - Kuzen, senin odan da mı burada yoksa kardeşimin odasında misafir misin? <<دخترعمو، اتاق شما هم این‌جاست یا توی اتاق داداش من مهمونی؟>> کایان به شیرین زبانی‌اش خندیده و گفت: - Ne yapıyorsun küçük kız, ne istiyorsun canım? <<تو چیکار داری دختر کوچولوم چی می‌خوای عزیزم >> دنیز گفت: - Bana telefonunu verip Aslı'yla oynar mısın? <<می‌شه گوشیت رو بدی با آسلی بازی کنیم>> کایان گوشی را از روی میز برداشته و به سمت دنیز گرفت و گفت: - Yakında şarj edin <<شارژش کمه زود بیار>> دنیز گوشی را با خوشحالی از دست کایان گرفته و گفت: - teşekkürler kardeşim <<مرسی داداشی>> و سریع از اتاق خارج شد، سوگل چشمانش را بست و نفسش را فوت کرد و رو به کایان گفت: - وای فکر کردم زن‌عمو اومد اگه کسی غیر از دنیز بود فکر می‌کرد که اینجا چه خبره، من برم دیگه فقط یه چیز دیگه! سکوت کرد و وقتی چشمان کایان را منتظر دید گفت: - لطفاً از حرف‌هایی که زدم ناراحت نشو شب هم سعی کن اصلاً با فاتح چشم تو چشم نشی اون تنش برای دعوا می‌خاره انگار، سعی بکن باهاش چشم تو چشم نشی اگه باهاش بحثت بشه مطمئناً عمه خانوم تو رو مقصر می‌دونه چون از فاتح خیلی خوشش میاد اونطوری یه دعوای بزرگ اتفاق می‌افته خواهش می‌کنم آرامش خودت رو حفظ کن اوکی؟ کایان سری تکان داده و گفت: - tamam! deneyeceğim ama söz veremem <<باشه سعیم رو می‌کنم ولی قول نمیدم.>>
  8. پارت سی‌و یک منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل همان‌طور که به پشت سر می‌نگریست تا کسی نباشد وارد اتاق شده و نگاهی به اتاق به هم ریخته کایان انداخت، یک پیراهن روی میز و شلوار روی زمین بود، چند عدد بلوز هم روی تخت کنارش دیده می‌شد و چمدان نیز به صورت باز روی زمین افتاده و لباس‌ها کاملا شلخته دیده می‌شدند، بدون توجه به وضعیت اتاق و بدون مقدمه گفت: - کایان، فاتح پیام داده بود! کایان یک تای ابرویش بالا رفت، زبانش را روی لب‌هایش کشید و چشمانش را ریز کرد، همان‌طور که رد نگاه سوگل را می‌دید که به وسایل به هم ریخته اتاق است، گفت: - Peki ne dedi? <<خب چی می‌گفت؟>> سوگل آب دهانش را قورت داد کمی این‌پا و آن‌پا کرد سپس سرش را پایین آورده، نگاهش را به زمین دوخت و گفت: - خب می‌گفت، گفت بهت بگم که... سکوت کرد، با سکوتش کایان نفسی خشمگین کشیده و بلند شد، به سمتش قدم برداشت و گفت: - sevgil Peki ne dedi? <<سئوگیل؟ میگم چی می‌گفت؟>> سوگل سرش را بالا گرفت و نگاهش را به چهره غضب‌ناک کایان دوخت، با خود گفت، کاش اصلا نمی‌اومدم، ولی دیگر برای تصمیم‌گیری دیر شده بود پس لب باز کرد: - گفت که، بهت بگم شب میاد این‌جا، گفت شب اگه به پر و پاش بپیچی! ادامه نداد که کایان از لای دندان‌های قفل شده‌اش غرید: - E sonra? <<خب بعد؟>> سوگل دل را به دریا زده و چشمانش را بست، لب گشود و گفت: - گفت اگه به پروپاش بپیچی باز هم دهنت رو پر خون می‌کنه! کایان بهت زده نفسش را بیرون فوت کرده و با صدای نسبتا بلند گفت: - Aptal Martyke! Neden bunu yanlış yapmak istiyor! Eğer çok konuşmak isterse onu öldürürüm <<مرتیکه احمق! اون به چه حقی می‌خواد این غلط رو بکنه! می‌کشمش اگه بخواد زیاد حرف بزنه>> سوگل از خشم کایان ترسید اما ترسش بیشتر به این خاطر بود که عمه خانوم صدایشان را بشنود از این رو در اتاق را بست و سریع گفت: - آروم باش کایان، من، من فقط اومدم بهت بگم، بگم که شب اصلا باهاش صحبت نکن. به تته‌پته افتاد و گفت: - خب، می‌ترسم یه چیزی بگین به هم دعوا بشه بعد نشه جلوی زبون عمه رو گرفت. کایان دوباره لبش را با زبان تر کرده، دستش را بالا گرفت و همان‌طور خشمگین از لای دندان‌ها غرید: - Benim sorunum ne, o mortik, o mortik? İlk defa birbirimizi görüyorduk değil mi? (اون مرتیکه، اون مرتیکه با من چه مشکلی داره؟ ما که دفعه اول بود همدیگه رو می‌دیدیم ها؟) سوگل شانه‌ای بالا انداخت، با این که زبان کایان را نمی‌فهمید ولی مشکل فاتح را می‌دانست، مشخص بود مشکل فاتح خود اوست، مدت‌ها بود که فاتح به او ابراز علاقه کرده و با مخالفتش روبه رو شده بود، امروز هم با دیدن کایان کنارش احساس حسادت کرده و می‌خواست جنگ راه بیاندازد. سر تکان داد و گفت: - کایان من متوجه نمی‌شم چی میگی، فقط خواستم بهت خبر بدم تا شب اصلا چشم‌تو چشم نشین. کایان به سمت دیگر برگشته و دستانش را مشت کرد، هرچه‌قدر شوخ و خوش مشرب بود می‌توانست تا آن حد نیز خشمگین و یک‌دنده باشد. دوباره رو به سوگل گفت: - سئوگیل! سوگل با شنیدن اسمش به این صورت لبخند زد ولی با حرف کایان لبخندش را خورد. - Bak Seogil, benimle uğraşan herkesi yok ederim ( ببین سئوگیل هر کی با من دربیفته نابودش می‌کنم.)
  9. پارت سی منیم گوزل سِئوگیلیم سوزان سریع کنارش ایستاده و روی صورتش خم شد، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: - Erkek kardeşim! Sakin ol, kavga mı ettin? <<برادر من! یکم آرامش داشته باش، با کی دعوا کردی؟>> کایان که در این خانواده بیشترین محبت به او می‌شد چون تک پسر بود از این رو لبخندی زده و گفت: - maraketma, Susan, artık söyleme! Ben öyle kavga etmedim, iyi bir nedenim vardı! <<نگران نباش، سوزان تو دیگه نگو! من که همین‌طوری دعوا نکردم خوب دلیل داشتم!>> با حس لذت خندید و ادامه داد: - Bakın kaç kişi benim için endişeleniyor! <<ببین چند نفر نگرانم شدن!>> این را گفته و با خنده به مادرش چشم دوخت، امل نیز لبخندی زده و گفت: - Bu durumda bile şaka yapmayı bırakmıyorsunuz <<توی این شرایط هم از مسخره‌بازی دست برنمی‌داری.>> این حرف امل دوباره او را به خنده انداخت و گفت: - Peki, git, ben iyiyim, yapacak bir şeyim yok, git ve biraz dinlen <<خوب برید دیگه من خوبم چیزیم نیست، برید یکم استراحت کنم>> آسیه و امل دنیز را برداشته و از اتاق خارج شدند، سوزان نگاهی به کایان انداخت با این‌که تنها سه سال با او اختلاف سنی داشت و بیست و نه سال بیشتر نداشت اما کایان از کودکی او را محرم رازهای خود می‌دانست و هرچه داشت به او می‌گفت، از این رو سوزان دست کایان را گرفته و گفت: - Bana söylemek istediğin özel bir şey yok <<حرف خاصی نیست که بخوای به من بزنی.>> کایان با خنده و شیطنت گفت: - Söyleyecek bir şeyim var <<چرا حرف دارم باهات!>> و درحالی که دراز می‌کشید با خنده گفت: - Seni çok seviyorum <<خیلی دوستت دارم>> سوزان که از شیطنت کایان به خنده افتاده بود گفت: - Biriciğim ( یکی یک‌دونه من) این راگفته و ادامه داد: - Tamam, biraz dinlen, öğlen 1:30'da gelip seni uyandıracağım <<خیلی خب یکم استراحت کن ساعت یک و نیم وقت ناهاره خودم میام بیدارت می‌کنم.>> کایان چشمانش را بست و با اخم گفت: - Burası bir otel gibi, öğle yemeği zamanında, akşam yemeği de zamanında! Hiç aç değilim <<انگار این‌جا هتله، ناهار به موقع شام به موقع! من اصلا گشنم نیست.>> سوزان به این یک‌دندگی کایان سر تکان داده و از اتاق خارج شد. کایان به سمت راست برگشته و صورتش را ماساژ داد، هنوز جای مشت فاتح می‌سوخت، با این که او هم در دعوا کم نگذاشته و مشت محکمی به فاتح زده بود اما هنوز عصبی بود. ولی او کسی نبود که با این چیز‌ها اعصابش را مختل کند، نهایت یکی دو ساعت عصبی می‌ماند سپس به قاب سرخوشی خود بازمی‌گشت. کمی چشمانش را بست تا آرام بگیرد چند دقیقه می‌شد چشم بسته بود که با صدای تقه‌ای که به در خورد لای یک چشمش را باز کرد، سوگل در درگاه در ایستاده و این‌پا و آن‌پا می‌کرد تا چیزی بگوید. کایان با نفس عمیقی برخاست و روی تخت نشست گویی همان کایان چند دقیقه قبل نبود، با خوش‌رویی گفت: - bir şeye ihtiyacın var mı? <<چیزی می‌خوای؟>>
  10. پارت بیست و نه منیم گوزل سِئوگیلیم کایان بی‌توجه به بقیه دستانش را باز کرد و گفت: - Bebeğim <<عزیزم>> دنیز به سرعت به سمتش دویده و او را بغل کرده و گفت: - Ne oldu, iyi misin? <<چی شده حالت خوبه!>> کایان موهای دنیز را نوازش‌گرانه تکان داده و او را به خود فشرد و گفت: - iyim janim iyim! <<خوبم عزیزم خوبم>> سپس قبل از اینکه دهانش باز شود به سرعت دنیز را بغل گرفته و از پله‌ها بالا رفت، عمه هاریکا اخم کرده و یک‌تای ابرویش بالا بود. رو به بکتاش و قدیر سری تکان داده و از جایش برخاست. می‌خواست برای استراحت به اتاقش برود به آرامی و مثل ملکه‌ها قدم برمی‌داشت، اول پله‌ها بود که با تحکم گفت: - شب همه جمع بشین، بویوک هم قراره بیاد، با همتون کار دارم‌. بکتاش گفت: - بله عمه خانوم به روی چشم. پشت‌بند حرفش قدیر نیز به سخن آمد: - حتما عمه هاریکا! عمه هاریکا با صدای بلند افرا را صدا زده و گفت: - افرا بیا کمکم کن. مدت‌ها بود که بکتاش عمه را برای آمدن به طبقه پایین تشویق می‌کرد چراکه با عصا برایش سخت بود هر روز چند بار پله‌ها را بالا پایین برود اما اتاق مجلل و زیبایش بالا بوده و او به هیچ عنوان نمی‌خواست به طبقه پایین برود. پله‌ها را بالا رفته و نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق کایان باز بود و کایان طاق‌باز روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته بود، دنیز داشت با گوشی او بازی می‌کرد. هاریکا با دیدن بی‌مسئولیتی و بی‌پروایی کایان با تکان دادن سر وارد اتاقش شد. همان موقع سوگل درحال بالا آمدن از پله‌ها درحال خواندن آهنگی بود که داخل ماشین درحال پخش بود: - Endi manga gittara gitara Shuncha bergan و با ریتم آهنگ کمرش را تکان می‌داد، آسیه به سرعت بالا آمد و پس از گذشتن از کنار سوگل وارد اتاق کایان شده و با دیدن کایان که روی تختش دراز کشیده بود به سمتش رفت. با دیدن چشم‌های بسته کایان دستی روی لبش که زخمی بود کشید و گفت: - Uyumadığını biliyorum kayan , ne oldu? <<کایان می‌دونم خواب نیستی، چی شده؟>> کایان گوشه چشمش را باز کرد و با یک تک‌صرفه گلویش را صاف کرده و گفت: - Merak etme anne <<نگران نباش مامان!>> سپس کمی خود را بالا کشید و روی تخت نشست و اتفاق افتاده شده را برای مادرش توضیح داد، بماند که آسیه درحال سوال پیچ کردن او بود که چرا با سوگل رفتی، اما این برای کایان عادی بود، چراکه فقط می‌خواست سوگل را به کتاب‌خانه رسانده و خود به بیمارستان برود. همان موقع امل و سوزان نیز وارد اتاق کایان شدند، کایان با دیدنشان لبخندی زده و گفت: - Merhaba arkadaşlarım <<سلام آبجی‌های خودم.>>
  11. پارت بیست و هشت منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل گوشی را بالا برده و با خنده گفت: - اونا رو ول کن بگو پیش عمه چه‌طوری می‌رقصی. کایان با کتابی که در دست داشت، الکی دستی تکان داده و گفت: - Böylece! <<این‌طوری!>> همان موقع دختری هراسان از لابه‌لای قفسه‌ها به سمت بیرون می‌دوید که با سوگل برخورد کرده و تعادل سوگل را به هم‌زد، کایان خواست او را بگیرد و مانع زمین خوردنش شود که دیگر دیر شده و سوگل به طرف پشت به یکی از قفسه‌ها برخورد کرده و با تکیه دستش به قفسه کتاب‌ها، قفسه کج شده وبا افتادنش تمام کتاب‌ها نقش زمین شدند. کایان به سرعت به سمت سوگل رفت که روی قفسه افتاده و با چشمانی از حدقه درآمده به کتاب‌های ریخته شده روی زمین می‌نگریست، کایان بی‌توجه به کتاب‌ها پرسید: - iyi misin? <<حالت خوبه؟>> و تنها جوابی که از سوگل شنید این بود: - وای، چی‌کار کردم. دختره که دیگر از کتاب‌خانه خارج شده بود دیگر بازنگشت و کایان و سوگل تا نیم ساعت مجبور شدند کتاب‌های روی زمین را جمع کرده و قفسه را دوباره به حالت قبل برگردانند کمی بعد از کتاب‌خانه خارج شدند و کایان کلا تصمیم گرفت تا بیمارستان نرود، چراکه هم وضعیت صورتش و هم اعصابش نابه‌سامان بود. در راه بازگشت هم به گفته کایان سوگل پشت فرمان نشسته و راه خانه را درپیش گرفتند، هر دو به فکر این دو ساعتی بودند که کلی ماجرا اتفاق افتاده بود. با ورودشان به حیاط بزرگ و ویلایی، کایان از ماشین پیاده شده برگه‌های انتقالی را برداشت و پس از گذشت از کنار استخر بزرگ و گل‌های ریز و درشت باغچه که منظم کاشته شده بودند، وارد عمارت شد. اولین کسی که چشمش به کایان افتاد آسیه بود که گفت: - Toprağıma ne oldu Kayan? ><خاک برسرم چی شده کایان؟>> آسیه به سمت کایان آمده او را در آغوش کشیده و درحالی که دستش را به لب کایان نزدیک می‌کرد گفت: - Ne oldu oğlum! <<این چه وضعیه پسرم!>> کایان سری تکان داد و گفت: - Merak etme anne <<هیچی مامان نگران نباش.>> پشت سرش سوگل وارد شد که با ورودش سلام بلند بالایی کرد. قدیر که تمام حواسش به کایان بود رو به آسیه گفت: - آسیه چی شده. آسیه سر تکان داد که یعنی نمی‌داند سپس کایان رو به قدیر گفت: - Merak etme baba, hiçbir şey olmadı <<نگران نباشید بابا، چیزی نشده>> صدای عمه خانوم پس از کوبیدن عصایش‌روی زمین بلند شد: - Çocuk henüz gelmedi, kavga mı ettiniz? <<پسر هنوز نیومده دعوا کردی؟>> کایان حوصله جر و بحث نداشت پس سعی کرد چیزی نگوید و تنها به نگاه کوتاهش به عمه بسنده کرد. عمه هاریکا دوباره و این‌بار با تحکم و صدای رسا گفت: - Bu evde bunlar olmamalı, olmamalı! <<توی این خونه از این اتفاق‌ها نباید بیفته، نباید!>> و بلند ادامه داد: - duyulmuş? <<شنیدی؟>> کم- کم داشت اعصاب کایان را تحریک می‌کرد کایان چیزی نگفته و خواست از کنارشان عبور کند که هاریکا بلند گفت: - duyulmuş? <<شنیدی؟>> سوگل که وضع را این‌گونه دید متوجه اعصاب خراب کایان شد اما کاری از دستش برنمی‌آمد و اصلا نمی‌خواست پدر و بقیه بفهمند تا آن دو با هم رفته و برگشتند. با صدای دوباره عصای عمه، کایان نفس بلندی کشید و نفسش را بیرون فوت کرد، دستی روی صورتش کشید و با اخم به عمه هاریکا زل زد و خود را برای شلیک حرف‌هایش به او آماده کرد، خواست با صدای بلند چیزی بگوید که دنیز با صدای بچه‌گانه و تعجب‌وار گفت: - Hey! ne oldu kardeşim? <<هی! داداش چی شده؟>>
  12. پارت بیست و هفت منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل همان‌طور که یکی از کتاب‌های داخل قفسه را برمی‌داشت گفت: - نه‌خیر بوراک موراک نداریم، گفتی می‌رقصی، بگو چجوری؟ کایان دست در جیب گذاشته و به تیپ سوگل که درحال برداشتن کتاب بود نگاه کرد، قد معمولی داشت با اندامی بی‌عیب که می‌شد گفت، نسبتا لاغر بود، موهای تاب خورده‌اش از زیر شال کاملا مشخص بوده و چهره‌ زیبایش خیره کننده بود. کایان نگاهش را گرفته و چیزی نگفت که سوگل ادامه داد: - تو اگه بخوای از الان این‌طوری تا کنی نمی‌تونی‌ها! حتی امشب هم عمو بویوک قراره به همراه خانوادش بیان خونمون، چه‌طور می‌خوای به حالت قبلیت برگردی. کایان با شنیدن این جمله بیشتر خشمگین شد و با یادآوری فاتح با آن چهره مغرور و کینه‌ای دستش را مشت کرد. همان لحظه سوگل برای عوض کردن روحیه جفتشان از داخل گوشی همان آهنگی که داخل ماشین پخش شده بود را پخش کرده و صدایش را کم کرد. درحالی که گوشی را سمت کایان می‌گرفت گفت: - این آهنگ بود نه! خیلی دوست داشت کایان را دوباره به رقص وادارد اما کایان پس از این ماجرا هیچ اشتیاقی حتی به خنده نداشت. سوگل ریز خندیده و گفت: - مرد باید روی حرفش بایسته! کی جلوی عمه هاریکا می‌رقصی! کایان گوشه لبش به علامت خنده کج شده و درحالی که قفسه کتاب‌ها را می‌نگریست گفت: - Harika Teyze'yi seviyor musun, beni evden atmaya gelmedi! <<دوست داری عمه هاریکا، نیومده از خونه پرتم کنه بیرون!>> سوگل به سختی متوجه جمله شده و لبخندی زد و گفت: - تو چه‌قدر سرسختی، نه وقتی می‌خندی میشه جلوتو گرفت، نه وقتی عصبی هستی میشه خندوندتت. کایان به این حرف سوگل لبخند کوتاهی زده و گفت: - Bu artık benim elim değil <<این دیگه دست خودم نیست.>> سوگل گوشی را به سمتش گرفته و درحالی که ریتم بالای آهنگ خودش را واردار به تکان خوردن می‌کرد به ترکی گفت: - dans <<برقص!>> کایان هر دو دستش را در جیب‌هایش فرو برد و گفت: - Seogil, bırak gitsin, bende yok <<سئوگیل ول کن حوصلش رو ندارم.>> سوگل خودکارش را در دست تکان داده و بالا برد، خودکار را با لبخند به لپ کایان فشرده و لپش را با پشت خودکار به سمتی که بخندد کشید. بالاخره کایان لبخندی زده و گفت: - Yapma kızım! <<نکن دختر>> سوگل نیز خنده‌ای کرده و به سمت قفسه برگشت تا کتاب بردارد که چشم کایان به کتاب‌های نویسنده معروف انگلیسی جورج اورول افتاد، درحالی که خم شده بود تا یکی از کتاب‌هایش را بردارد گفت: - Ah George Orwell, kitapları severim << اوه جورج اورول، من عاشق کتاب‌هاشم.>> سوگل به سمتش برگشته و با خنده گفت: - چه عجب حرف زدی! کایان که کمی اعصابش آرام شده بود لبخند کجی زده و گفت: - Öfkemi asla görmemen için dua et! <<دعا کن هیچ‌وقت عصبانیت منو نبینی !>>
  13. پارت بیست و شش منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل پشت فرمان نشست، کایان درحالی که دستمال را روی لبش قرار داده بود گفت: - Bu çocuk <<این پسره!>> سوگل نفسش را فوت کرد، لب‌هایش را جمع کرده و زیر لب طوری که کایان بشنود گفت: - عمو بویوک رو ندیدی تا حالا نه؟ این فاتح بود پسر عمو بویوک. کایان ابرویش بالا پرید، درحالی که سعی می‌کرد از زور عصبانیت داد نزند با اخمی غلیظ گفت: - Değişen <<عوضی!>> سپس پرسید: - Mertike'nin hiç siniri yok, bunu neden yaptı? <<مرتیکه اعصاب نداره، چرا همچین کرد؟>> سوگل موهایش را پشت گوش فرستاد و شانه‌ای بالا انداخت، درحالی که حرف کایان را متوجه نشده بود، نگاهی به بیرون انداخته و گفت: - مثلا می‌خواست غیرتی بشه! بعد ادامه داد: - تف تو غیرتت که فقط برای دیگرونه! لب‌های کایان هنوز هم آغشته به خون بوده و زیر چشمش مقداری قرمز شده بود، سوگل همان‌طور که ماشین را روشن می‌کرد گفت: - می‌خوای بریم دکتر. کایان سرش را به علامت منفی تکان داد که سوگل ادامه داد: - ببین چه‌قدر حالمون رو بد کرد! بی‌شعور! سپس به کایان نگاهی کرده و گفت: - عصبی نباش دیگه ولش کن! در این دو روز آشنایی، کایان را به غیر از خنده و شوخی ندیده بود اما اینک هیچ بشری نمی‌توانست او را آرام کند، چه برسد که بخنداند. کایان درحالی که سعی می‌کرد خشمش را کنترل کند دستش را روی پایش‌کوبیده و پرسید: - sevgil Ölümü neydi, neden beni görünce kafası karışmıştı! << آخه سئوگیل اون چه مرگش بود با دیدن من چرا قاطی کرد!>> سوگل با متوجه نشدن جمله کایان خود را فحش باران کرد ولی به سمت کایان برگشته و گفت: - بی‌خیال، تو خوبی؟ کایان دوباره دستمال را روی لبش فشرد و حجمی از خون دستمال را پر کرد، دستمال را از روی لبش کشیده و گفت: - no! << نه!>> سوگل ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که دنده را عوض می‌کرد نگاهش به دستمال خونی افتاد، هزار بار فاتح را فحش داده و درحالی که لبانش را جمع کرده بود از آن مکان دور شد. ترافیک کم شده و سوگل به راحتی توانست به سمت کتاب‌خانه برود. مسیر بدون هیچ حرفی سپری شد، سوگل ماشین را جلوی درب بزرگ و شیشه‌ای کتاب‌خانه نگه داشته و گفت: - خب من میرم، تو هم میای کتاب‌خونه. خون لب کایان بند آمده بود اما لبش کمی کبود شده و صورتش نیاز به شستن داشت. سوگل اشاره‌ای به کتاب‌خانه انداخت و گفت: - اینجا سرویس داره، اگه بخوای بیا صورتت رو بشور. کایان هنوز از زور خشم، دندان‌هایش را به هم می‌سابید و هیچ حوصله رفتن به بیمارستان را نداشت، پس از این رو از ماشین پیاده شد و همراه سوگل به راه افتاد. سوگل نیز پس از بستن سانروف، وارد کتاب‌خانه شده و به سمت قفسه‌های کتاب‌ها حرکت کرد. کایان بی‌هدف به دنبالش کشیده می‌شد تا اینکه با دیدن سرویس بهداشتی از سوگل جدا شده و برای شستن صورت و تمیز کردن لبش او را ترک کرد. ده دقیقه نگذشته بود که بازگشت اما هنوز هم رگه‌هایی از عصبانیت درون نگاهش موج می‌زد و این باعث می‌شد که هیچ نگوید، سوگل درحالی که سعی داشت او را خندانده و به حالت قبلی برگرداند گفت: - کایان‌خان! حرفت نصفه موند، کی می‌خوای پیش عمه برقصی. کایان با یادآوری این جمله که با رقصش سوگل را به خنده انداخته بود لبخند مصنوعی گوشه لبش نقش بسته و گفت: - Bırak <<ولش کن!>>
  14. پارت بیست و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم فاتح از شدت عصبانیت داد زد: - هر خری هست! کایان با این جمله او، ابرویش بالا پرید و درحالی که دستش را مشت می‌کرد با شدت زیادی آن را به شکم فاتح کوبید و از لای دندان‌هایش غرید: - Sen cahil bir salaksın! <<خر خودتی مرتیکه بی‌شعور!>> سوگل با دیدن این صحنه جیغ خفیفی کشید و دستانش را روی دهانش گذاشت، اصلا فکرش را هم نمی‌کرد کایان که تا چند دقیقه قبل لبخند به لب داشت به این صورت عصبانی شود، فاتح که به شکم خم شده بود خود را پیدا کرده و با صاف ایستادنش یقه کایان را گرفت و با هم گلاویز شدند، کایان مشتی دیگر حواله بازویش کرد و این‌بار فاتح دست مشت‌شده‌اش را با شدت زیادی به صورت کایان کوبید، لب و دهان کایان غرق خون شد، سوگل هی داد می‌زد: - بسه! بس کنین دیگه! اما گوش هیچ‌یک بدهکار نبود، همان‌طور یک‌دیگر را گرفته و گلاویز شده بودند که چند نفر در پیاده رو به سمتشان دویدند، دو نفر کایان را گرفته و دو نفر دست‌های فاتح را به سمتی کشیدند تا یکدیگر را لت‌و پار نکنند. فاتح داد زد: - گمشو مرتیکه دوزاری! کایان خشمش بیشتر شده و یک قدم به سمت فاتح برداشت که آن دو مرد او را به عقب کشیدند، کایان غرید: - kapa çeneni <<خفه شو!>> سوگل نزدیک‌تر آمد و رو به فاتح گفت: - بس کنین این مسخره بازی رو! به آن مردها گفت: - ولش کنین ببینم، فاتح آروم باش! آن دو مرد او را ول کردند تا خواست دوباره به سمت کایان یورش ببرد سوگل جلوی او را گرفته و گفت: - ببین توی خیابون چه رسوایی بار آوردی، چته تو، چرا واسه همه‌چی دعوا راه می‌اندازی. کایان که توسط آن دو مرد رها شده بود دستش را روی دهانش گذاشت و دستش کاملا خونی شد. با خشم به فاتح و سوگل چشم دوخته بود که فاتح گفت: - من دعوا راه انداختم یا پسرعموی جنابعالی. سوگل به سمت کایان برگشته و نگاهی به چهره خون‌آلودش انداخت، به سوی فاتح برگشت و داد زد: - ببین چه غلطی کردی. فاتح غرید: - نمی‌بینی؟ اونم کتکم زد، می‌ایستادم نگاش می‌کردم؟ یه روزه نیومده، چه عزیز هم شده! سوگل آب دهانش را قورت داد و گفت: - چرت و پرت نگو! برو فاتح نایست اینجا، یه کتابخونه می‌خواستیم بریم، ببین چی شد. فاتح اخم‌هایش را به طور جدی جمع کرده و رو به کایان گفت: - حسابت رو می‌رسم. کایان تا خواست به سمتش بشتابد سوگل دستش را جلو برده و گفت: - خواهش می‌کنم کایان بسه. فاتح با دستی مشت شده پشت به آن‌ها کرده و به سمت ماشینش که جلوی بانک قرار داشت رفت، سوار شد و به سرعت از آنجا دور شد. سوگل درحالی که به سرعت کیفش را زیر و رو می‌کرد دستمالی بیرون آورده و با ناراحتی گفت: - بیا، صورتتو پاک کن. کایان دستمال را از دست سوگل گرفته و آب دهانش را که کاملا خونی بود داخل جوب تف کرد، دهانش را با دستمال پاک کرده و بدون حرف سوار ماشین‌ شده و رو به سوگل گفت: - Sen sür! <<تو برون!>> با ابروانی درهم گره خورده جای سوگل نشسته و به آینه چشم دوخت، لبش کاملا پاره شده بود و دستمال داخل دستش پر از خون بود!
  15. پارت بیست و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم - وای تو چه‌قدر خوب بلدی آدمو بخندونی! کایان خود نیز به خنده افتاده و ادامه داد: - Bakın teyzemin açgözlülüğünden kurtulmak için bir gün ona bu şarkıyı açmalıyım <<ببین برای درآوردن حرص عمه یه روز حتما باید این آهنگ رو پیشش باز کنم.>> به سیستم اشاره کرد و ادامه داد: - Çok hassas olduğu için onun önünde bu şarkıyı çalıp dans edeceğim! <<چون اون خیلی حساسه، این آهنگو باز کنم و جلوش یه رقصی برم!>> آهنگ که به قسمت کاملا ریتم‌دارش رسیده بود کایان با اتمام جمله‌اش درحال مسخره‌بازی دستانش را به حالت رقص تکان داده و گفت: - Ne söylemek istediğini görmek için önünde dans edeceğim! <<پیشش برقصم ببینم چی می‌خواد بگه!>> سوگل که از خنده درحال ریسه رفتن بود با حرکت آخر کایان که دستانش را مردانه به حالت رقص تکان می‌داد، خنده‌اش شدیدتر شده و از خنده دستش را روی شکمش گذاشت، کایان خود نیز با صدای بلند درحال خنده بود و نگاهش به چشمان آبی سوگل که از زور خنده اشک درونشان موج می‌زد بود، سوگل همان‌طور می‌خندید و نگاهش به بیرون از ماشین بود که کم-کم خنده‌اش کم‌رنگ شده و در آخر قطع شد. کایان از این تغییر حالت یک‌هویی، خنده‌اش را قطع کرده و نگاهش را به مسیر نگاه سوگل دوخت، مردی هیکلی و چهارشانه با چهره مردانه که حدودا می‌توان گفت هم‌سن‌و سال کایان است شاید هم بیشتر، درحال آمدن به سمت ماشین‌شان بود. کایان نگاه از پسره گرفت و دوباره به سوگل نگاه کرد و پرسید: - Ne oldu <<چی شد؟>> فاتح با اخم غلیظی که به چهره داشت، با دیدن خنده غلیظ آن دو و رقص و مسخره‌بازی کایان نتوانسته بود دوام بیاورد پس خود را به ماشین رسانده و با اخم رو به کایان گفت: - بیا پایین ببینم. کایان که تا چند دقیقه قبل درحال خنده و مسخره بازی بود تغییر حالت داده و ابروهای پرپشتش درهم گره خوردند، نگاهی به سوگل کرده و سریع پیاده شد. سوگل نیز از ماشین پیاده شده و به آن دو چشم دوخت، فاتح یقه کایان را گرفت و گفت: - تو کی هستی هان؟ کایان که اخمش غلیظ‌تر شده بود عین فاتح غرید: - Sen kimsin, neyi yanlış yapıyorsun? <<خودت کی هستی، داری چه غلطی می‌کنی؟>> فاتح با شنیدن جمله ترکی حدس‌هایی زد اما از زور خشم دوباره تکانی به کایان داده و گفت: - تو ماشین سوگل چی‌کار می‌کنی؟ بزنم پای چشمت ناکارت کنم؟ کایان که خشمش برانگیخته شده بود با یک حرکت فاتح را گرفت و شرایط را برگرداند، حالا او یقه فاتح را گرفته و او را به ماشین چسبانده بود، درحالی که تکانش می‌داد گفت: - seni ilgilendirmez! Senin için ne büyük bir nimet! <<به توچه! به تو چه مرتیکه!>> با فریاد فاتح که داد زد: - ولم کن عوضی! صدای سوگل بلند شد، درحالی که به سمتشان می‌آمد گفت: - ول کنین همدیگه رو! داد زد: - فاتح! کایان که دید سوگل پسر را می‌شناسد، دستانش را شل کرده و کنار کشید تا اینکه سوگل با اخم گفت: - فاتح بس کن، اون کایانه، پسر، عمو قدیر!
  16. پارت بیست و سه منیم گوزل سِئوگیلیم کایان وارد مغازه شده و دو عدد بستنی سنتی کاکائویی گرفت مغازه‌دار بستنی‌ها را داخل یک سینی گذاشته و به او داد، کایان درحالی که از مغازه خارج می‌شد نگاهی به سوگل انداخت که او را می‌نگریست، به سمتش رفته، یکی از بستنی‌ها را به او داد و گفت: - Kakao seversin diye düşündüm! <<فکر کردم شاید کاکائویی دوست داشته باشی!>> سوگل با توجه به اینکه اسم کاکائو آمد متوجه شد که درباره بستنی حرف می‌زند پس گفت: - خیلی ممنون! اتفاقا عاشق بستنی کاکائویی بوده و با اشتها به جان بستنی افتاد، کایان نیز حین سوار شدن به ماشین گازی به بستنی زده و نشست. آهنگ فارسی تمام شد و یک آهنگ دیگر با ریتم تند‌تر با زبان ازبکی شروع به پخش شد. از اول آهنگ کایان با لبخند رقصش گرفته بود، تکان‌های آرامی به شانه‌هایش وارد می‌کرد و سوگل را درحال خوردن بستنی به خنده وا می‌داشت. آهنگ با این متن درحال پخش بود: ending manga gitar Dardimni sezmadi malak Sog‘indi bu yurak uni Bag‘rimni ezdi-da malak Yurakchalar chizar edik terakga, terakga Yurganmiding meni aldab ermakga, ermakga Zanjirlaring yarashibdi bilakga, bilakga Quloqchalar to‘libdi-ku zirakga Endi manga gittara gitara Shuncha bergan azobing yetar-a Sharob olib qo‘llarimga o‘ynayman, o‘ynayman Mikrofonni menga bering kuylayman, kuylayman Sog‘inganim rost gulyuzim کایان لیسی به بستنی زده و گفت: - Gerçekten kaldım, Harika Teyze neden bu kadar katı? <<من واقعا موندم، عمه هاریکا چرا انقدر سخت‌گیره؟>> سوگل با شنیدن اسم عمه گفت: - عمه از روزی که یادمه به همه چی گیر می‌داد، طرز لباس پوشیدنمون، اخلاقمون، کارهامون!اصلا همیشه عصبانیه! کایان خندید و آخرین گاز را به بستنی زده و آن را کامل در دهان گذاشت، درحال خنده رو به سوگل گفت: - Vay Sevgil, dün masada sanki beni yakalayıp dövüyormuş gibi hissettim! <<وای سئوگیل، دیروز سر سفره احساس می‌کردم منو می‌گیره کتکم می‌زنه!>> و دستش را به سمت گلو برد و ادامه داد: - O kadar öfkeliydi ki beni boğmak için boynumu tutacağını sandım <<انقدر خشمگین بود فکر می‌کردم میاد گردنم رو می‌گیره تا خفم کنه.>> و ادای خفه شدن درآورد. سوگل با این که دقیقا نمی‌فهمید کایان چه می‌گوید اما با اداها و کارهای او خنده‌اش گرفته بود، می‌دانست که درباره بداخلاقی عمه حرف می‌زند ولی دقیقا نمی‌دانست چه می‌گوید، با حرکت آخر کایان که گردنش را گرفته و ادای خفه شدن درمی‌آورد دوباره خندید و گفت:
  17. پارت بیست و دو منیم گوزل سِئوگیلیم کایان با شنیدن این حرف به سمت سوگل برگشت و در دل گفت: - Bu kız çok güzel konuşuyor, sözleri çok tatlı! <<این دختر چه سر زبون داره، حرف‌هاش خیلی دلنشینه!>> به همان تک خنده بسنده کرد و چیزی نگفت که سوگل ادامه داد: - من هم پزشکی می‌خونم انشالله یه روز همکارت میشم! این را گفته و دوباره گفت: - انشالله! کایان دوباره برای لحظه‌ای نگاهش کرد و گفت: - Cidden tıp mı okuyorsun? <<جدی پزشکی می‌خونی چه خوب!>> سوگل با ابروهای جمع شده‌اش فهماند که معنی جمله‌اش را نفهمیده، کایان دوباره و اینبار با لکنت بسیار، به فارسی گفت: - تو، هم... پزشکی می‌خونی... پزشکی؟ سوگل خنده‌اش گرفت و پس از لبخندی کوتاه گفت: - چه خوب فارسی صحبت می‌کنی، آره منم پزشکی می‌خونم ولی خیلی سخته! کایان جدی شده و گفت: - Evet, gerçekten zor, özel ders konusunda yardıma ihtiyacın olduğunda bana güvenebilirsin << آره واقعا سخته، هروقت کمک درسی خواستی می‌تونی رو من حساب کنی.>> این جمله را گفته و دوباره نیم نگاهی به سوگل انداخته و وقتی دید معنی جمله‌اش را نفهمیده گفت: - of sevgil Önce sana Türkçe öğretmem lazım <<اوف سئوگیل اول باید بهت ترکی یاد بدم.>> سوگل بالاخره این جمله را معنی کرده و گفت: - واقعا یادم میدی؟ کایان درحالی که دنده را عوض کرده و در ترافیک ایستاد به آرامی به سمتش برگشته و گفت: - Evet elbette <<آره حتما!>> همان‌طور که در ترافیک ایستاده بودند دستش را به سمت سیستم برده و دکمه پخش را فشار داد، همیشه عادتش بود که با یک آهنگ با هر زبان، تکانی به بدنش داده و روحیه بگیرد، از این رو دکمه پخش را زد و آهنگی فارسی با ریتم بالا پخش شد. گرمای هوا بسیار شدید بود و از این رو نگاه سوگل به مغازه‌های بستنی فروشی کشیده شد، درحالی که موهایش را با دست داخل شال فرو می‌فرستاد آب دهانش را قورت داد، کایان تمام حواسش پیش کارهای سوگل بود، همان‌طور که صدای آهنگ را کم می‌کرد گفت: - Dondurma yer misin? <<بستنی می‌خوری؟>> سوگل سری تکان داد و گفت: - چی؟ کایان اشاره‌ای به بستنی فروشی کرده و گفت: - Dondurma! Dondurma yer misin? سوگل از خدا خواسته زبانش را روی لبش کشید و گفت: - آره اتفاقا خیلی گرمه دارم می‌پزم از گرما بستنی می‌چسبه! کایان ماشین را کنار کشیده و پیاده شد، به سمت بستنی فروشی راه افتاد، اما میان راه بازگشته و گفت: - Hangi tadı seversin? <<چه طعمی دوست داری>> عجب مکافاتی بود سوگل هیچ یک از حرف‌های کایان را متوجه نمی‌شد و این بیشتر کایان را مصمم می‌کرد تا به او ترکی یاد دهد. وقتی دید متوجه نشده با دست اشاره‌ای کرده و با لبخند گفت: - Onu yıka <<ولش کن!>>
  18. پارت بیست و یک منیم گوزل سِئوگیلیم کایان لبخند به لب دستش را بالا آورده و درحالی که لپ هاشم را می‌کشید گفت: - Hangisini istersem alabilir miyim? <<هر کدوم رو بخوام می‌تونم بردارم؟>> هاشم سری تکان داد که لبخند کایان پررنگ‌تر شد و درحالی که هنوز لپ هاشم مابین انگشتانش بود دندان‌هایش را به هم چسبانده و از لابه‌لای لب‌هایش با صدایی رسا گفت: - Ne kadar iyisin! <<تو چه‌قدر خوبی!>> دوباره به سمت ماشین‌ها برگشت، پارکینگ تاریک بوده اما روشنایی بیرون کمی از تاریکی‌اش کاسته بود، در یک ردیف ۵ ماشین با طرح‌های مختلف دیده می‌شد که یکی متعلق به خود بکتاش بود، یکی برای سوگل، یکی برای راحله و بقیه را گه‌گاهی استفاده می‌کردند، کایان نگاهش به کروک سفید رنگی بود که برق می‌زد، لبخند کجی روی لبش نشسته و به سمت ماشین رفت، همان موقع سوگل وارد پارکینگ شده و با دیدن کایان گفت: - خیر باشه کجا؟ کایان با شنیدن صدایش برگشته و گفت: - Sevgil, nereye gidiyorsun? <<سئوگیل، تو کجا میری؟>> سوگل متوجه سوالش شده و درحالی که پایش را بلند کرده بود تا بند کفشش را ببندد گفت: - کتابخونه! و تو؟ کایان پرونده‌های در دستش را نشان داده و گفت: - Hastaneye gidiyorum, transfer işimi yapmam gerekiyor <<میرم بیمارستان، باید کارهای انتقالیم رو انجام بدم>> سپس رو به سوگل گفت: - Birlikte gitmek istersen seni getiririm <<اگه بخوای با هم بریم، من می‌رسونمت.>> سوگل گیج و منگ نگاهش می‌کرد، که هاشم گفت: - میگن اگه می‌خوای با هم بریم. کایان سمت هاشم برگشته و درحالی که خنده روی صورتش نقش بسته بود گفت: - براوو هاشیم، براوو! با صدای سوگل به خودش آمد که گفت: - باشه بریم. کایان سریع گفت: - Ama arabayı ben sürüyorum! <<ولی ماشین رو من می‌رونم!>> سوگل وقتی منظور کایان را فهمید چیزی نگفت و با اشاره سر تایید کرد، کیف کوچک و لیمویی رنگش را روی دوشش انداخته و سوار شد، حتی به کایان نگفت که این ماشین برای اوست، کایان نیز سوار شده و آماده حرکت شد، با یک انگشت، ماهرانه دنده را عوض کرده و دستی را کشید، اول از پارکینگ سپس از در بزرگ و آهنی عمارت خارج شد، هوای بیرون گرم بوده و خیابان نسبتا شلوغ بود، کایان سانروف‌را زده و همان‌حین نسیمی که در اثر سرعت ماشین شکل گرفته بود به صورتشان خورد، لبخند رضایت بخشی روی لب سوگل نشست سپس رو به کایان کرده و با کنجکاوی پرسید: - راستی تو... تو دکتری؟ کایان نیم‌نگاهی به او انداخت که با چشمان آبی‌اش به او زل زده بود، نگاهش را گرفت و پس از نفسی صدادار گفت: - Evet ben doktorum, nöroloji doktoram var <<بله من دکتر هستم، دکترای مغز و اعصاب دارم>> سوگل که منظور او از نورولوژی را فهمیده بود خندید و ابروهایش را به طرز زیبایی از هم باز کرد و گفت: - دکتر مغز و اعصابی! پس برای همینه انقدر خوش‌اخلاقی!
  19. پارت بیستم منیم گوزل سِئوگیلیم پله‌ها را طی کرد، همه در سالن اصلی جمع شده و درحال خوردن میوه بودند، نگاهی به جمع انداخت اما به قول خودش، سئوگیل را ندید، با اشاره دست از جمع خداحافظی کرده و به حیاط پناه برد. عمه هاریکا همان‌طور که دانه انگور را در دهانش قرار می‌داد، رو به قدیر گفت: - پسر خوبی داری ولی خیلی بی‌پروا بارش آوردی! فکر کنم توی تربیتش کم گذاشتی! این حرف که به آسیه برخورده بود باعث شد به حرف بیاید پس گفت: - عمه خانوم لطفا! قدیر دستش را آرام به سمت آسیه گرفته و گفت: - لطفا هیچی نگو. سپس رو به عمه گفت: - این‌طور که نشون میده نیست، اون واقعا پسر خوبیه! بکتاش با صحبت‌های عمه هاریکا موافق بود اما برای این که به شان برادرش ضربه نزند چیزی نگفت که راحله پرسید: - پسر شما با همه دخترها انقدر راحته؟ این حرف حرفی نبود که آسیه بتواند از کنارش به سادگی عبور کند، هرچند راحله با چشم‌غره بکتاش روبه‌رو شد اما همان‌طور با غرور به آسیه که درحال مشت کردن دستش بود چشم دوخت. آسیه نفسش را بیرون فوت کرد، چشمانش را ریز کرده و جواب داد: - خیر! پسر من اون‌طوری که شما فکر می‌کنین نیست! در این حین سوزان به دادش رسید: - Kayan gerçekten yaramaz ve dikkatsiz olmasına rağmen kimseye kötü bakmıyor ve kızlarla ilişkisi yok! Kuzeninin karısı lütfen! <<با اینکه کایان واقعا شیطون و بی‌پرواس اما نه نگاه بد به کسی داره نه رابطه‌ای با دخترها! زن‌عمو لطفا!>> با آمدن سوگل به طبقه پایین همگی ساکت شده و توجه‌شان به او جلب شد، سوگل درحالی که شلوار جین سفیدی به تن داشت، مانتوی کوتاه جلوبازش را روی تن تنظیم کرده و شال لیمویی رنگش را روی سر تکان داد سپس به سمت پدرش رفته و گفت: - بابا من میرم کتاب‌خونه، کاری باهام ندارید؟ بکتاش با لبخند و رضایت نگاهی به دخترش انداخته و گفت: - برو بابا به سلامت! سوگل سپس رو به عمه هاریکا و قدیر کرده و گفت: - با اجازتون! و بعد از در عمارت خارج شد، عمه با تحکم گفت: - آفرین بکتاش، من روش تربیت تو رو دوست دارم! احترام به بزرگ‌ترها حرف اولو توی خانواده ما می‌زنه! آسیه همان حین با عصبانیت از جایش برخاست و از پله‌ها بالا رفته و به اتاقشان رفت، در را بست و روی تخت نشست، آینه قدی روبه‌ رویش بود، نگاهی به چهره‌اش در آن آینه زرق‌و برق‌دار انداخت و رو به آینه با لبی کج شده گفت: - راحله بس نبود حالا هم عمه، من روش تربیت تو رو دوست دارم! مال تو رو دوست ندارم! سپس با حرص لبش را به دندان گرفت. هاشم وارد پارکینگ شده و به کایان گفت: - بفرمایید. کایان لبخندی زد و با ورودش با دیدن این‌همه ماشین ابرویش بالا پرید و رو به هاشم گفت: - Bay Haşim <<آقا هاشم>> وقتی هاشم را خیره خود دید درحالی که دستش را به سمت ماشین‌ها گرفته بود پرسید: - Bütün bu arabalar Bektaş Amca için mi? <<این همه ماشین همه برای عمو بکتاش هستش؟>> هاشم با توجه به این که خود ترک آذربایجانی بود، برخی از کلمات کایان را متوجه شده پس گفت: - Evet <<بله>>
  20. پارت نوزدهم منیم گوزل سِئوگیلیم قدیر پوفی کرد و یک لقمه پنیر و گردو برای خود گرفت هنوز لقمه را در دهان نگذاشته بود که دوباره به سمت کایان خم شده و گفت: - Bugün git transferini ara, İstanbul'dan getirdiğin kağıtları hastaneye götür, dediler, artık kartını kullanmaya başlamalısın <<امروز برو دنبال انتقالیت، برگه‌هایی که از استانبول آوردی رو ببر به بیمارستانی که گفتن، بالاخره باید کارت رو شروع کنی>> کایان لقمه‌اش را در دهان گذاشت و هنگام جویدن لقمه صدایش را صاف کرده و رو به پدرش گفت: - TAMAM <<باشه>> سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود، کایان دستش را برد تا شکر بردارد که دستش به شکر نرسید، به سمت راستش که سوگل نشسته بود برگشته و گفت: -sevgil Sen bana o şekeri ver <<سِئوگیل، اون شکر رو میدی به من!>> نگاه همه به سمت کایان برگشت که سوگل را به این شکل صدا کرده بود، مخصوصا قیافه بکتاش که کاملا دیدنی بود! کایان حتی به روی خود نیاورد و پس از گرفتن شکر مشغول خوردن صبحانه‌اش شد. راحله با چشم‌غره کایان را می‌نگریست و آسیه متوجه نگاهش شده بود، نگاه عمه خانوم خشمگین بوده و بقیه همه با تعجب او را می‌نگریستند، سوگل به روی خود نیاورد اما زیر چهره بی‌تفاوتش درحال ذوق‌مرگ شدن بود! لپ‌هایش سرخ شده و صورتش داغ شده بود، کایان به سریع‌ترین شکل ممکن صبحانه را خورده و از جایش بلند شد، تشکر کرده و رو به بکتاش گفت: - Amca bana arabalardan birinin şalterini verir misin, belgelerimi vermek için hastaneye gitmem gerekiyor! <<عموجان، میشه سوئیچ یکی از ماشین‌ها رو به من بدین، باید برای دادن مدارکم برم بیمارستان >> بکتاش بلند گفت: - هاشم! مردی کت و شلوارپوش از در بزرگ وارد عمارت شده و با احترام گفت: - بله آقا؟ بکتاش یقه پیراهنش را درست کرده و رو به هاشم گفت: - ببین آقا کایان هر چی خواستن دراختیارشون قرار بده. سپس درحالی که از لحن کایان موقع صدا کردن سوگل بدش آمده بود بدون اینکه به روی خود بیاورد رو به کایان گفت: - Hashem'e istediğin her şeyi anlatabilirsin! <<هرچی خواستی می‌تونی به هاشم بگی!>> کایان سر تکان داد و از کنار میز رد شده و به سرعت به طبقه بالا رفت. وارد اتاق شد، کیف دستی را باز کرد و درحالی که لباس‌ها را بالا و پایین می‌کرد یک شلوار مشکی نسبتا گشاد و یک پیراهن دکمه‌دار سفید بیرون آورد. لباس‌هایش را تعویض کرده زنجیر نقره‌ای رنگش را دور گردن انداخته و دو دکمه بالای پیراهن را باز گذاشت، ادکلن، جاربولت را از داخل کیف بیرون آورد و به مقدار زیاد، دور گردن و مچ دست‌ها را به آن آغشته کرد. ژل موی سر را نیز برداشت، پس از دو روز سعی داشت موهای پرپشتش را سر و سامان ببخشد، مقداری ژل روی سر کشیده و با برس شانه‌شان کرد، با شیطنت خندید و نگاهی به آینه انداخت و گفت: - Kızlar benim için sıraya giriyor <<دخترها برام صف می‌کشن>> دوباره به این حرفش خندید و درحالی که گوشی خود را از روی میز برمی‌داشت در قهوه‌ای رنگ اتاق را باز کرده و بیرون رفت.
  21. پارت هجده منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل از پشت سر شاهد ماجرا بود با خنده رو به آسلی گفت: - با هم‌اتاقی جدیدت چطوری؟ آسلی موهای سیاه و پرپشتش را پشت گوش فرستاده و درحالی که از پله اول پایین می‌رفت گفت: - عالی، ولی هیچی از حرفای همدیگه نمی‌فهمیم! سوگل خندید و در دل گفت: - اتفاقا منم عین توام. البته در اثر تمرین و تکرارهای دیشب توانسته بود چند کلمه یاد بگیرد پس از اتمام حرفش با آسلی کایان به سمتش برگشته و گفت: - Günaydın <<صبح بخیر>> سوگل که این کلمه را یاد گرفته بود سریع گفت: - Teşekkür ederim, size de günaydın <<ممنونم صبح شما هم بخیر>> با این جمله‌اش کایان از حرکت ایستاده و لبخندی به لب آورد به سمتش برگشته و گفت: - Türkçe mi konuşuyorsun? <<داری ترکی حرف می‌زنی>> سوگل که در دل از حرف زدن به زبان ترکی ذوق‌زده شده بود خندید و گفت: - خیلی دوست دارم یاد بگیرم! کایان ابرویی بالا انداخت دنیز را روی زمین گذاشت و رو به دنیز گفت: - Sen Aslı'yla birlikte aşağı in, biz de geleceğiz <<با آسلی برین پایین ما هم بیایم>> همین که آسلی و دنیز پله‌ها را پایین رفتند کایان به سمت سوگل برگشته و گفت: - Eğer istersen sana öğretebilirim <<اگه بخوای می‌تونم یادت بدم>> سوگل به سختی متوجه جمله شد اما نتوانست جواب ترکی دهد پس از این رو گفت: - حتما توی اولین فرصت، چون خیلی دوست دارم یاد بگیرم! کایان نفسی کشید و گفت: - Kuzenimin adı Sugol'du, değil mi? <<دخترعمو اسمت سوگل بود درسته؟>> سوگل وقتی اسم خود را برای اولین بار از زبان کایان شنید لبخندی زده و گفت: - Evet <<آره>> کایان درحال تکان دادن سرش، موهایش را با دست شانه کرده و دوباره به سمتش بازگشت، درحالی که به چشمان آبی سوگل چشم دوخته بود گفت: - İsminize Türkçe diyebilir miyim? <<می‌تونم اسمتو ترکی صدا کنم؟>> سوگل که تنها کلمه اسم را متوجه شده بود بی‌هدف سر تکان داد که کایان ادامه داد: - seni sevgil ararım <<پس من سِئوگیل صدات می‌کنم!>> سوگل با تعجب لبخندی کوتاه زد و هر دو با صدای بلند عمه خانوم که گفت: - چرا بعضی‌ها سرمیز نیستن! یکدیگر را نگاه کرده و سریع از پله‌ها پایین رفتند. سر میز کاملا پر شده و دو صندلی کنار هم خالی بود، هر کدام پس از بوسیدن دست عمه به سمت صندلی‌ها رفته و نشستند، نگاه عمه هاریکا به لباس‌های این دو بود، موهای کایان را هم که درهم دید اخمی کرد، قدیر که کنار کایان نشسته بود به طرفش خم شده و گفت: - Keşke annen beni dinleseydi <<کاشکی به حرفای منو مامانت گوش می‌دادی>> کایان ابرویش را بالا برد و نگاهی به اطراف انداخت، این چه معنی می‌داد که همه با لباس بیرون در خانه بنشینند، سوزان و نویان بسیار آراسته و امل نیز لباسی درخور به تن داشت. سرش را تکان داده و به آرامی گفت: - Keşke bana biraz huzur verseydin <<کاش شما هم یکم راحتم بزارید>>
  22. پارت هفدهم منیم گوزل سِئوگیلیم ساعت ده دقیقه مانده به هشت صبح بود که کایان درجای خود غلتی خورد و با یک غلت ملافه را دور خود پیچید، با توجه به این‌که هوا سر صبح کمی سردتر از حد معمول بود، در بالاتنه‌اش احساس سرما کرد، سپس احساس دستی روی شانه‌اش کرد که شانه‌اش را ماساژ می‌داد، حین خواب از این ماساژ خوشنود شده و احساس می‌کرد با هر ماساژ خستگی خواب از تنش بیرون می‌آید، چند دقیقه گذشت که با صدای آسیه تکانی خورد ولی چشمانش هنوز بسته بودند، آسیه درحال ماساژ شانه کایان رو به او گفت: - Oğlum uyan, teyzem sabah sekizde kahvaltı vakti dedi, ütü vermedik! <<پسرم، بیدارشو، عمه خانوم گفتن هشت صبح وقت صبحونه هستش، پاشو تا دستش آتو ندادیم!>> کایان درحالی که به سمتی دیگر غلت می‌خورد عین بچه‌ها گفت: - Anne, bekle! Beş dakika sonra uyuyacağım <<مامان صبر کن! پنج دقیقه دیگه بخوابم.>> آسیه دستی به موهای بلند و شلخته کایان کشیده و گفت: - Kendine gel, oğlum kendine özgü bir tarz ve görünümde olmalı! <<پاشو یکم به خودت برس، پسر من باید توی تیپ و قیافه تک باشه!>> کایان نفس بلندی کشید و درحالی که لای چشمانش را باز می‌کرد لبخندی زده و گفت: - Bir partiye gittiğimde beni görmelisin, ben eşsizim! <<منو باید وقتی میرم مهمونی ببینی، بی‌نظیرم!>> آسیه لبخندی از سر رضایت زده و گفت: - Ben senin bu morarmış gözünün kurbanı olacağım Paşu! <<فدای این چشم ابروی مشکیت بشم من، پاشو!>> کایان سرش را خارانده و همان‌طور روی تخت نشست، کش‌و قوسی بدنش داد که آسیه گفت: - Bluzunuzla uyuduğunuzda üşüttüğünüzü yüzlerce kez söyledim <<صد دفعه گفتم بلوزتو درنیار موقع خواب، سرما می‌خوری!>> کایان بلوز را از روی تخت که کنارش افتاده بود برداشته و با یک حرکت به تن کرد و گفت: - Gece sıcaktı! <<شب گرم بود!>> آسیه بلند شد و درحالی که از در خارج می‌شد گفت: - Kayan, aşağı indim, kendine gel! <<کایان من رفتم پایین به خودت برس بیا!>> کایان خمیازه‌کشان گفت: - tamam ane،tamam! <<باشه مامان، باشه!>> از جایش بلند شد و وارد دستشویی کوچک گوشه اتاق شد، دست و صورتش را شسته و موهایش را مرتب کرد، اما تعویض لباس انجام نداد، درحالی که گوشی را از روی میز برمی‌داشت گفت: -Saat sekizde uyanma vakti geldi << آخه ساعت هشت هم وقت بیدار شدنه>> این را گفته و از اتاق خارج شد هم‌زمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و به او پیوستند، کایان دنیز را بغل کرده و دست آسلی را گرفت و رو به دنیز گفت: - Yeni bir arkadaş buldun, beni unuttun <<دوست جدید پیدا کردی منو یادت رفته>> دنیز بوسه‌‌ای روی گونه کایان زد و گفت: - Sen benim kardeşimsin, seni dünyaya değişmeyeceğim <<تو داداش یه دونه من هستی تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم>>
  23. پارت شانزدهم منیم گوزل سِئوگیلیم آسیه یک قدم برداشت و کنار کایان نشست، همان‌طور که صورت کایان را با دستانش قاب می‌گرفت گفت: - Yaptığın iş yanlış değil evladım ama buranın da kendi kuralları var, biraz sakin ol, işler bitince geri geliriz, sonra sen haylazlığına devam edebilirsin! <<کار تو اشتباه نیست پسرم، ولی اینجا قوانین خودشو داره، یک مدت آروم باش کارها که انجام بشه برمی‌گردیم و اون‌موقع می‌تونی به شیطنت‌هات ادامه بدی!>> کایان تک خنده‌ای کرده و گفت: - Tamam ama benden bu evin kurallarına uymamı isteme, teyzemin her söylediğini yapamam <<باشه ولی از من نخواین خودمو با قوانین این خونه وفق بدم، من نمی‌تونم همه کارهایی که عمه خانوم میگه رو انجام بدم.>> قدیر لب‌هایش را جمع کرد، می‌دانست این پسر رام نمی‌شود، کایان به اندازه‌ای که شوخ طبع و خنده‌رو بود گاهی می‌توانست همان قدر نیز خشمگین و یک‌دنده باشد پس قدیر بحث را کش نداده و گفت: - Tamam, dikkatli ol, iyi geceler <<باشه پس یکم حواست باشه شب بخیر. >> کایان از جایش بلند شده ودرحالی که دستش را روی موهایش می‌کشید گفت: - iyi geceler <<شب بخیر>> و از اتاق خارج شده و با حرص در را بست، از عصبانیت و خشم بی‌زار بود همیشه می‌گفت وقتی می‌توانی بخندی و بخندانی چرا باید خشمگین و عصبانی شوی تا هم خود را آزار دهی و هم دیگران را. اما اینبار گویی شیطنت و خنده‌اش بقیه را آزار می‌داد! سری تکان داد و وارد اتاقش شد، از اتاق دیواربه دیوارش صدای آهنگ می‌آمد روی تخت نشست و با احساس گرما با یک حرکت تیشرتش را از تن بیرون آورد، همان‌طور روی تخت دراز کشید و به صدای آهنگ گوش سپرد. سوگل صدای آهنگ را کم کرده و لپ‌تاپش را باز کرد، با خود گفت: - باید یاد بگیرم! کش موهایش را از سر باز کرد تا موهایش کمی استراحت کنند، روی تخت نشسته و لپ‌تاپ را روی پایش گذاشت، یک به یک سرچ کرده و معنی کلمات مهم را حفظ کرد، خیلی دوست داشت روزی به زبان ترکی مسلط شود، از این رو معنی کلمات مهم را به خاطر سپرد و دوباره صدای آهنگ را چند عدد بلندتر کرد و درحال خواندن جملات ترکی، با ریتم آهنگ تکانی به بدنش داد! تخت سوگل دقیقا به سمت دیواری بود که پشت‌سرش تخت کایان قرار گرفته بود، کایان با اینکه از صحبت‌های پدر و مادرش ناراحت شده بود اما کاملا بی‌توجه به دقایقی پیش، با صدای آهنگ ریتم گرفت و شانه‌اش را تکاند، گوشی را برداشته و مشغول بازی شد و هم‌زمان از صدای آهنگ لذت برد تا جایی که آهنگ قطع شده و کم- کم هر دو به آرامی به‌ خواب رفتند.
  24. پارت پانزدهم منیم گوزل سِئوگیلیم سوگل درحالی که یک به یک کلمات فارسی را می‌نوشت آنها را در گوگل تبدیل به ترکی استانبولی می‌کرد تا یاد بگیرد و با آموختن هر کلمه کلی ذوق‌زده می‌شد، کایان روی مبل نشسته پایش را روی پای دیگر انداخته و هرآن منتظرم کرم ریختن بود تا کمی بخندد، نویان ایل‌ناز را به سوزان داده و به سمت مبل حرکت کرد تا رویش بنشیند که کایان قبل از رسیدنش به مبل، به یک‌باره پایش را دراز کرد و نویان روی مبل پرت شد، کایان دستش را روی دهان گذاشت و خنده‌اش شروع شد اما سعی می‌کرد صدایش بالا نرود حتی اطراف را نگاه نمی‌کرد چراکه چشمان آسیه و قدیر پر از خشم بود. سوگل و اِمَل درحال ریسه رفتن بودند اما سوزان با ترحم به شوهرش نگاه می‌کرد، عمه هاریکا با این حرکت کایان اخمش بیشتر شده و عصایش را روی زمین کوبید و با صدای بلند گفت: - kayan Çok tatsızsın <<خیلی بی‌مزه‌ای کایان>> همان حین نویان خودش را جمع کرد و وقتی وضع را مساعد ندید رو به عمه گفت: - Teyze, bir şakamız var <<عمه ما با هم شوخی داریم>> کایان لبش را به دندان گرفته بود، هرآن امکانش بود که پقی بزند زیر خنده که با دیدن سوگل که از زور خنده بی‌صدا چشمانش برق می‌زد دوباره خنده‌اش گرفت و این‌بار با صدا خندید که خنده‌اش موجب شد امل و سوگل نیز با صدا بخندند. قیافه قدیر دیدنی بود، آن‌قدر خجالت‌زده شده بود که سرش را پایین انداخته و به آرامی گفت: - kayan yeterli <<بسه کایان>> کایان نفسی عمیق کشیده و دستی به صورتش کشید و رو به قدیر گفت: - ok baba! کمی گفتوگو کرده و از روزهای گذشته گفتند، میوه و چای خورده و پس از ساعتی عمه هاریکا اعلام کرد که وقت خواب فرا رسیده. کایان اول از همه بلند شده و گفت: - Herkese iyi geceler <<شب همگی بخیر باشه>> و یک به یک همگی شب‌بخیر گفته و به سمت اتاق‌های‌شان حرکت کردند، کایان پله‌ها را دو تا یکی بالا رفته و جلوی در اتاقش ایستاد درحال باز کردن در بود که صدای قدیر بلند شد: - Kayan hızla odamıza geldi <<کایان سریع بیا اتاق ما!>> کایان پوفی کرده و به سمت روبه‌روی اتاق خوابش برگشت، چشمش به زمین دوخته شده بود، قدم روی فرش قرمز مینیاتوری که رگه‌هایی از ابریشم داخلش مشاهده می‌شد گذاشته و با چند قدم خود را به اتاق روبه‌رو رساند، همان حین سوگل نیز وارد اتاقش شده و در را بست. کایان با ورودش به اتاق، قدیر درحالی که روی تخت سلطنتی دو نفره نشسته بود ملافه‌ طلایی رنگ را دور دستش پیچانده و از زور عصبانیت چروک کرد. از جایش بلند شده و همان‌طور که به آرامی به سمت کایان می‌رفت، خشمش را کنترل کرده و گفت: - Bak oğlum, büyümüşsün! Yapmayın, yapmayın bunlar <<ببین پسرم تو دیگه بزرگ شدی! نکن، این کارها رو نکن>> کایان لبش را به دندان گرفت روی کاناپه سه نفره که کنار تخت جای گرفته بود نشست نگاهی به مادرش انداخته و درحالی که با پوست لبش بازی می‌کرد گفت: - Şaka yapıyordum! <<من شوخی کردم دیگه!>>
  25. پارت چهاردهم منیم گوزل سِئوگیلیم اِمَل نیز به جمع پیوسته و کنار سوگل روبه‌روی کایان نشست، میز که تکمیل شد خدمتکاران میز را کامل چیده و عقب ایستادند. کایان به شدت گرسنه شده بود پس با اشتها برنج را داخل بشقاب کشیده و مقدار زیادی گوشت بوقلمون روی غذایش گذاشت، نگاه عمه هاریکا به کایان بود که بدون تعارف، غذا کشید و بشقابش را به شدت پر کرد. اما کایان سر به زیر انداخته و بدون توجه به کسی، مشغول خوردن غذایش شد، طی این سال‌ها رفتارهای کایان برای خانواده بسیار مشهود شده بود، شیطنت‌های گاه‌ و بی‌گاهش، شوخی‌های بی‌حد و مرزش، لبخند‌ها و بی‌تفاوتی‌هایش به زندگی، همه و همه برای خانواده‌اش مشهود بودند اما عمه هاریکا با دیدن پسری با این سن اما بی‌مسئولیت خشمگین می‌شد، با اینکه کایان پزشکی خوانده و اینک دکتر حاذقی بود اما این تنها حسن او محسوب می‌شد، نگاه سوگل به کایان بود که چه با اشتها غذا می‌خورد، خودش همیشه اشتهای کمی برای خوردن غذا داشت اما با دیدن بشقاب پر از غذای کایان صبر کرد و پس از کشیده شدن غذا توسط بزرگترها غذای زیادی کشیده و مشغول شد. یاد حرف‌های عمه هاریکا افتاده بود که همیشه می‌گفت: - باید داخل خونه هم مثل بیرون، مرتب باشید، لباس‌های شیک و زیبا بپوشید، صورت خودتونو با وسایل آرایشی جلوه بدید! اما سوگل برخلاف این‌ها لوس و ننر نبود و حرف‌های عمه را همیشه آویزه گوشش می‌کرد تنها نافرمانی‌اش نپوشیدن لباس‌های رسمی در خانه بود که اوایل با رفتارهای ناپسند عمه روبه رو شده و بعدها عمه به بودن او در جمع با لباس راحتی عادت کرد. با خود گفت: - حالا هم نوبت کایان بنده خداس! بی‌توجه به جمع لب‌هایش را کج کرده و زیر لب گفت: - رسمی باشید، رسمی باشید. با بالا بردن سر متوجه نگاه خیره کایان و سپس خنده او شد. کایان که لب‌های کج شده سوگل را دیده بود به خنده افتاده بود و پس از کمی لبخندی بی‌صدا، به سرفه افتاد. آسیه سمت راستش نشسته و دنیز طرف دیگرش بود، آسیه پشتش زده و یک لیوان آب به دستش داد، آب را سر کشید اما هنوز هم می‌شد خنده موزیانه او را زیر لب دید، سوگل که کاملا خجالت‌زده شده بود نگاهی به بقیه انداخت تا ببیند شخص دیگری دیده یا نه؟ اما خدا را شکر گویی کسی ندیده بود! قدیر که جمع را ساکت و آرام دید پرسید: - خب عمه‌جان صحبت کنید، گفتید ما بیایم که... عمه هاریکا صحبتش را قطع کرده و ته قاشق را روی میز کوبید و گفت: - لطفا سرشام سکوت رو رعایت کنید. خانواده بکتاش که عادت داشتند اما تمام اعضای خانواده قدیر با چشمانی گرد شده به عمه که سر به زیر درحال خورد غذا بود نگاه می‌کردند. آسیه زیر لب گفت: - نه خیر این عمه خانوم با هیچ‌کس شوخی نداره! شام در سکوت سپری و خورده شد تا اینکه همگی به سمت مبل‌ها رفته و نشستند. قبل از پرسیده شدن سوال، عمه هاریکا گفت: - درباره موضوعی که خیلی مهمه فردا حرف بزنیم، باید بویوک هم باشه! قدیر با شنیدن اسم بویوک از خشم چشم‌هایش را یک‌بار باز و بسته کرد و بکتاش با بی‌اعتنایی سری تکان داد، سوگل روی‌مبل نشسته و درحال ور رفتن با گوشی بود، داخل اینترنت درحال سرچ کردن کلمات ترکی شده بود، حین سرچ با خود گفت: - حرف‌های عمه رو ولش کن، به دردت نمی‌خوره، بهتره یکم ترکی یاد بگیری تا حداقل بتونی حرف بقیه رو بفهمی، اِمَل چند دقیقه بود درحال صحبت با کایان بود، و سوزان و زنعموها با یکدیگر درحال صحبت بودند.
×
×
  • اضافه کردن...