رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. پارت هفت با عجله به سمت در اتاق دویدم و با پیچ‌خوردن پایم سکندری برزمین خوردم. عجب! به جای این‌که تنم درد بگیرد با خنده بلند شده و به سوی پذیرایی پرواز کردم. این چه حالاتی بود که از من سر می‌زد، این حس‌ها برایم تازگی خاصی داشت، و این تازگی چه عالی بر دلم می‌نشست. با عجله و سریع وارد پذیرایی شدم و با دستپاچگی دور‌ و اطرافم را نگریستم، و با دیدنش دلم لرزید. خدای من کت‌و‌شلوار سرمه‌ای با آن پیراهن مردانه سفید چه زیبا در تنش خود‌نمایی می‌کرد، و موهایی که دنیای من بودند، چند تل از آن خرمن موها بر روی پیشانی‌اش افتاده بود و مرا دیوانه می‌کرد. سریع این نگاه‌های ناشیانه را جمع کردم و با صدایی خش‌دار سلام دادم. همه‌ی نگاه‌ها به سمتم چرخید. اما تنها کسی که بی‌توجه به من نشسته و با گوشی‌اش مشغول بود، تمام دنیایم بود، از این‌که نگاهم نکرد غمگین روی مبل نشستم. دلیل این بی‌تفاوتی‌اش چه می‌توانست باشد؟ چه‌قدر دلم گرفت! کم-کم میهمانان سر رسیدند و مهمانی شروع شد، همه تبریک گویان مشغول کاری بودند و صحبت‌های مردانه از این‌سو و آن‌سو و این‌ تاجر و آن تاجر و... از سر گرفته شد. و خاله‌ها و عمه‌ها و بقیه خانم‌ها غیب‌ را بر زبان جاری کردند. و من تمام حواسم در پی آن دو چشم رنگی گیر کرده بود و دست از پا نمی‌شناختم، کاش نیم‌نگاهی به من می‌کرد تا دلتنگی این هفده روز برطرف شود! بی‌حواس به من شام نیز سپری شد و لحظه‌ی بریدن کیک و فوت کردن شمع‌ها فرا رسید. کیک بزرگ و سفیدم روی میز با آن شمع‌های رنگی جالب، منتظرم بود. شمع‌ها منتظر خاموش شدن، مهمان‌ها منتظر دست زدن، بچه‌ها منتظر کیک بریدن و من منتظر نگاه جذاب و خیره‌کننده‌اش! با بستن چشم‌هایم و آرزوهای دست‌یافتنی شمع‌ها را فوت کرده و سرم را بلند کردم، و اولین چیزی که چشمم به آن خورد دو گویِ رنگی بود. ناشی‌تر از همیشه خنده‌ی پهنی لبانم‌را فرا گرفت، چه ساده و بی‌ریا از نگاهش خوشحال شده بودم. چه کودکانه، عاشق آن چشم‌ها شده بودم؟ عاشق؟ من! من...من عاشق شده بودم؟ چه کلمه‌ی گنگی بود این عاشقی! تا به حال برایم بی‌معنی و امروز برایم بزرگ‌ترین معانی را داشت، با خود تکرار کردم: - عشق، عشق، عشق! آری این حس بی‌نهایت من، با این دستپاچگی‌های فراوان برای یک مرد، چه چیزی غیر از عشق می‌توانست باشد؟ از فکر بیرون آمده و به تولد بازگشتم، هنوز هم خیره‌ی آن صورت پر فروغ بودم، و او نیز مثل همه‌ی میهمانان درحال دست‌زدن و لبخند به لب ایستاده بود. برشی به کیک زدم و با احساس این‌که نفس کم آورده باشم به حیاط پناه بردم. ایستادم و نفس کشیدم، از ته دل نفس کشیدم هوایی را که او نیز نفس می‌کشید. صدای قدمی شنیده می‌شد و صدای عطری خوش‌آیند که مرا از خودبی‌خود می‌کرد! با ذوق برگشتم و با دیدن خواهر ساعد تمام بادم خالی شد، لعنت به تو سارا که عطر عشقم را رویت خالی کردی! سارا بشقابی کیک در دست داشت و به من نزدیک‌تر ‌شد. کنارم ایستاد و بشقاب‌را به سمتم گرفت. این دختر محرم ‌رازهای بچگی من بود، آیا می‌توانست، محرم این راز بزرگم نیز باشد؟ یا برای گفتنش خیلی زود بود؟ این‌پا آن‌پا کردم تا بگویم و خود را خالی کنم اما نتوانستم. بشقاب را گرفته و دولپی مشغول خوردن شدم. حین خوردن کیک تصویرش یک ثانیه هم از جلوی چشمانم محو نمی‌شد خدایا من انگار، پاک دیوانه گشته‌ام!
  2. #پارت شش خمیازه‌ای می‌کشم و دفتر خاطرات طلایی رنگم‌را ورق می‌زنم، قبل از خواندن دومین خاطره، دراز می‌کشم و دفتر را در دست می‌گیرم و دراز کشیده مشغول خواندن می‌شوم. (خاطره دوم) پس از آن مسافرت رویایی دقیقا هفده روز بود که حتی ثانیه‌ای ندیده بودمش، هر کاری که می‌کردم از جلوی دیدگانم عبور می‌کرد و کم-کم مرا از حال‌و‌هوای کودکی بیرون می‌برد. از آن روز تا فردا لحظه شماری می‌کردم، فردا روز دیدار بود، و امیدوار بودم که برای تولدم بیاید. امشب را به سختی و هرآن‌چه که بود به خواب رفتم تا فردا را زودتر ببینم. چشم که باز کردم هوا هنوز تاریک بود، از بدو بیدار شدنم خواب از چشمانم دزدیده شد، گویی که چند روز است خوابیده‌ام، از رخت‌خواب گرم و نرم خویش بلند شده و به سوی پنجره‌ی قدی اتاق قدم برداشتم. پنجره را باز کردم و هوای تازه به سروگردنم تازگی بخشید، نسیم صبحگاهی درحال وزیدن بود، در این گرگ‌و‌میش صبح پا به بالکن اتاق نهادم و چیزی که وجودم را لرزاند سردی هوایی بود که ناشی از سحرگاه و لباس نازکم بود‌. دستانم را در هم قلاب کرده و به آسمان چشم دوختم، خوشحالی وجودم را فرا گرفته بود دقیقا مثل کودکی که برایش قول پارک رفتن داده‌ای. لبخند از لب‌هایم کنار نمی‌رفت. تا اذان صبح همان‌جا ایستاده و به درختان و گلهای رنگی حیاط خیره شدم، تا این‌که صدای دلنواز اذان صبحگاهی از نزدیک‌ترین مسجد به گوشم رسید. به اتاق بازگشته و بعد از وضو سجاده‌ی گلدار زیبایم را روی زمین گشودم و برای رازونیاز با پروردگارم آماده شدم. حس‌و‌حالی بهتر از این نمی‌توانست خوبم کند. نماز که تمام شد کمی دیگر منتظر شدم تا مادر و بقیه اهالی خانه نیز بیدار شوند. کم-کم صداهایی از بیرون اتاق به گوش می‌رسید که نشان از هیاهویی بود که برای آماده شدن برای جشن امشب می‌داد. من هم به این جمع پرهیاهو پیوسته و آماده‌ی برگزاری جشن شدم. مادر و پدر چه برنامه‌هایی چیده و چه تزئیناتی کرده بودند. هنگام عصر که از استحمام فارغ شدم با دیدن خانه‌‌ای پر از بادکنک‌های طلایی و تزئینات جورواجور دهنم باز ماند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم، و تمام تنم را ذوقی بی‌نهایت فرا گرفته بود. لب گشودم و از پدر و مادر برای اینهمه زحمت تشکر کردم. با دلی شاد به داخل اتاق قدم گذاشته و روبه آینه ایستادم، موهای سیاه و خیسم روی شانه‌هایم افتاده بودند، قطره-قطره چکیدن آب از تاربه‌تار موهایم تنم‌ را قلقلک می‌داد. تاری از موهایم روی صورتم تاب می‌خورد با نوک انگشت کنارش زده و مشغول خشک کردنشان شدم. درحال پوشیدن لباس بودم که با شنیدن صدای آیفون خشکم زد، با فکر این‌که کسی که پشت در است خودش باشد تمام تنم گر گرفت. با صداهای احوالپرسی و نشنیدن صدایش نفس حبس شده را که آزارم می‌داد بیرون فرستادم و دوباره مشغول شدم. هنوز کفش نپوشیده بودم که با دومین زنگ قلبم از تاپ-تاپ ایستاد. من چرا این‌گونه شده بودم؟ چرا قلبم گاه‌وبی‌گاه وجودم را می‌لرزاند؟ چرا واکنش‌هایم دست خودم نبود؟ و هزاران چرایی دیگر از مغزم رد می‌شد که آخرسر بی‌جواب می‌ماندند. این‌بار که صدای در آمد و پشت‌بندش صدای بی‌نهایت رویایی او، در تن گر گرفته‌ام لرز خفیفی ایجاد شد، عجیب بود که راضی به این التهاب و آتش درونم بودم و هربار با صدایش یک دور کامل دنیایم زیر و رو می‌شد.
  3. #پارت شش خمیازه‌ای می‌کشم و دفتر خاطرات طلایی رنگم‌را ورق می‌زنم، قبل از خواندن دومین خاطره، دراز می‌کشم و دفتر را در دست می‌گیرم و دراز کشیده مشغول خواندن می‌شوم. (خاطره دوم) پس از آن مسافرت رویایی دقیقا هفده روز بود که حتی ثانیه‌ای ندیده بودمش، هر کاری که می‌کردم از جلوی دیدگانم عبور می‌کرد و کم-کم مرا از حال‌و‌هوای کودکی بیرون می‌برد. از آن روز تا فردا لحظه شماری می‌کردم، فردا روز دیدار بود، و امیدوار بودم که برای تولدم بیاید. امشب را به سختی و هرآن‌چه که بود به خواب رفتم تا فردا را زودتر ببینم. چشم که باز کردم هوا هنوز تاریک بود، از بدو بیدار شدنم خواب از چشمانم دزدیده شد، گویی که چند روز است خوابیده‌ام، از رخت‌خواب گرم و نرم خویش بلند شده و به سوی پنجره‌ی قدی اتاق قدم برداشتم. پنجره را باز کردم و هوای تازه به سروگردنم تازگی بخشید، نسیم صبحگاهی درحال وزیدن بود، در این گرگ‌و‌میش صبح پا به بالکن اتاق نهادم و چیزی که وجودم را لرزاند سردی هوایی بود که ناشی از سحرگاه و لباس نازکم بود‌. دستانم را در هم قلاب کرده و به آسمان چشم دوختم، خوشحالی وجودم را فرا گرفته بود دقیقا مثل کودکی که برایش قول پارک رفتن داده‌ای. لبخند از لب‌هایم کنار نمی‌رفت. تا اذان صبح همان‌جا ایستاده و به درختان و گلهای رنگی حیاط خیره شدم، تا این‌که صدای دلنواز اذان صبحگاهی از نزدیک‌ترین مسجد به گوشم رسید. به اتاق بازگشته و بعد از وضو سجاده‌ی گلدار زیبایم را روی زمین گشودم و برای رازونیاز با پروردگارم آماده شدم. حس‌و‌حالی بهتر از این نمی‌توانست خوبم کند. نماز که تمام شد کمی دیگر منتظر شدم تا مادر و بقیه اهالی خانه نیز بیدار شوند. کم-کم صداهایی از بیرون اتاق به گوش می‌رسید که نشان از هیاهویی بود که برای آماده شدن برای جشن امشب می‌داد. من هم به این جمع پرهیاهو پیوسته و آماده‌ی برگزاری جشن شدم. مادر و پدر چه برنامه‌هایی چیده و چه تزئیناتی کرده بودند. هنگام عصر که از استحمام فارغ شدم با دیدن خانه‌‌ای پر از بادکنک‌های طلایی و تزئینات جورواجور دهنم باز ماند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم، و تمام تنم را ذوقی بی‌نهایت فرا گرفته بود. لب گشودم و از پدر و مادر برای اینهمه زحمت تشکر کردم. با دلی شاد به داخل اتاق قدم گذاشته و روبه آینه ایستادم، موهای سیاه و خیسم روی شانه‌هایم افتاده بودند، قطره-قطره چکیدن آب از تاربه‌تار موهایم تنم‌ را قلقلک می‌داد. تاری از موهایم روی صورتم تاب می‌خورد با نوک انگشت کنارش زده و مشغول خشک کردنشان شدم. درحال پوشیدن لباس بودم که با شنیدن صدای آیفون خشکم زد، با فکر این‌که کسی که پشت در است خودش باشد تمام تنم گر گرفت. با صداهای احوالپرسی و نشنیدن صدایش نفس حبس شده را که آزارم می‌داد بیرون فرستادم و دوباره مشغول شدم. هنوز کفش نپوشیده بودم که با دومین زنگ قلبم از تاپ-تاپ ایستاد. من چرا این‌گونه شده بودم؟ چرا قلبم گاه‌وبی‌گاه وجودم را می‌لرزاند؟ چرا واکنش‌هایم دست خودم نبود؟ و هزاران چرایی دیگر از مغزم رد می‌شد که آخرسر بی‌جواب می‌ماندند. این‌بار که صدای در آمد و پشت‌بندش صدای بی‌نهایت رویایی او، در تن گر گرفته‌ام لرز خفیفی ایجاد شد، عجیب بود که راضی به این التهاب و آتش درونم بودم و هربار با صدایش یک دور کامل دنیایم زیر و رو می‌شد.
  4. پارت۱۶۶ سوزان از اتاق کایان رفته و کایان سریعا از در بالکن خارج شده و وارد اتاق سوگل شد، حالا دیگر شاهد مکالماتش با سما بوده و با فهمیدن ماجرا هی به سوگل اشاره می‌کرد که بگو میایم. سوگل چشمانش گرد شده بود درحالی که می‌خواست به کایان بفهماند که تنها من را دعوت کرده سما گفت: - اونجا چه خبره؟ لبخند پهنی روی لب‌های سوگل نشسته و گفت: - کایان اینجاست خیلی بهت سلام می‌رسونه! تا می‌خواست بگوید که کایان نیز قصد آمدن به مهمانی را دارد سما قبل از او گفت: - وای چه خوب که یادم انداختی، خب به اونم بگو بیاد، چه شود فردا شب! کایان که این طرف خط خود را به گوشی چسابنده بود تا حرف‌هایشان را بشنود، در حال بشکن زدن چرخی زده و گفت: - gitmakimizi soyla. <<بگو حتماً میایم.>> سوگل در عمل انجام شده قرار گرفته و مجبور شد که دعوت به مهمانی را قبول کند، پس از اینکه تلفن را قطع کرد درحالی که با تعجب به کایان که در حال رقص بود چشم دوخته بود گفت: - چته تو دیوونه می‌دونی اگه بابا بفهمه که ما به همچین مهمونی رفتیم چی میشه؟ کایان گفت: -nasil bir shey di ya? << مگه مهمونیشون چطوریه؟>> سوگل شانه‌ای بالا انداخته و به سمت آینه رفت و از روی میز، شانه‌اش را برداشت و مشغول شانه زدن موهایش شد. همان حین ادامه داد: - تولد دوست پسرشه می‌خواد سوپرایزش کنه، من اکثراً به این مهمونی‌ها نمیرم یعنی مطمئنم که بابا اجازه نمیده که توی جمع دوستان و اون همه پسر قرار بگیرم، نمی‌دونم مهمونی چطوریه ولی احساس می‌کنم که یکم قاطی پاتیه. کایان بشکن دیگری زده و یک دور دیگر چرخید نزدیک سوگل شد و قدم آخر را برداشته و با یک دست برس را از دست او گرفت و گفت: - Eh, ne güzel, uzun zaman oldu eğlenmeyeli, en son Harika'nın doğum gününde eğlenmek istemiştim, Fatih Bei Babasız sinirimi bozmuştu, korkma, kimse anlamayacak <<خوب چه بهتر، خیلی وقته که خوش نگذروندیم، آخرین بار خواستم توی تولد هاریکا جون خوش بگذرونم که فاتح بی پدر اعصابم رو ریخت به هم، نترس کسی نمی‌فهمه>> سوگل هینی کرده و درحالی که دستش را روی دهان کایان می‌گذاشت گفت: - تو رو خدا آروم‌تر هاریکا چیه دیگه؟ اگه عمه خانم بفهمه که اسمش رو اینطوری تلفظ کردی کارمون ساخته است؟ کایان که با ذوق موهای سوگل را شانه می‌کرد گفت: - بیخیال! خواست بحث را عوض کند گفت: - Saç örgüsünü bilmiyorum, bana saç örgüsünü öğretir misin? <<من بافتن مو بلد نیستم میشه یادم بدی تا موهاتو ببافم؟>> سوگل ذوق زده لبخندی روی لبانش نشسته و گفت: - بیا بشین روی مبل تا یادت بدم! جلوی کایان روی مبل نشست، موهایش را یک طرف شانه‌اش ریخته و مشغول آموزش بافت مو شد، بماند که کایان تمام حواسش به رفتار و صحبت کردن سوگل بود و بافت مو را اصلاً یاد نگرفت، همانطور که دستش را نوازش وار روی موهای سوگل می‌کشید گفت: - Çok zor baba, bunu yapamam ama senin için saç bandıyla bağlayabilirim <<خیلی سخته بابا این کارا رو من نیستم، ولی می‌تونم با کش مو برات ببندمش.>> درحالی که خنده سوگل به قهقهه تبدیل شده بود گفت: - اومدیم یکم رمانتیک بازی در بیاریم دقت کن یاد بگیری خوب! با اینکه بافت مو اصلاً کار سختی نبود اما کایان هیچ یاد نگرفته و همانطور که خود را به سوگل نزدیک می‌کرد گفت: - Ben çok kötü bir çocuğum, romantikliği nasıl oynayacağımı hiç bilmiyorum <<من خیلی پسر بدی هستم، اصلاً رمانتیک بازی بلد نیستم.>> با اینکه چند سانت با یکدیگر فاصله داشتند اما هر دو خیلی بیشتر دلشان می‌خواست که نزدیک هم باشند. کایان بی‌هوا دست سوگل را گرفته و به آرامی زمزمه کرد: - سئوگیل! کم کم درحال از دست دادن تعادلش بود البته تعادل روحی! نفسی بلند سر داده و سعی کرد به خود بیاید اما با دیدن لب‌‌های خوشرنگ و قلوه‌ای سوگل ته دلش حس عجیبی احساس کرد. با اینکه دوستان زیادی داشت اما تا به حال با هیچ دختری به این اندازه هیچ رابطه عاشقانه‌ای برقرار نکرده بود، به این دلیل بودن در کنار دختری، آن هم با این فاصله برایش خیلی غریب بوده و این امر باعث می‌شد که قلبش به لرز بیفتد. چشمانش را بست تا بیشتر از این به لب‌های سوگل خیره نماند. سوگل که تمام حواسش به کارها و رفتارهای کایان بود با دیدن چشمان بسته او نتوانست جلوی خود را بگیرد پس آرام به او نزدیک شده و بوسه‌ای کوتاه روی گردنش زد. کایان عین برق گرفته‌ها چشمانش را باز کرده و نتوانست جلوی خود را بگیرد، سوگل را محکم بغل گرفته و خواست بوسه‌ای روی لب‌هایش بنشاند که با تاریک شدن فضای اتاق هر دو به خود آمدند.
  5. پارت۱۶۵ سوزان به خنده افتاده و سریع گفت: - shaka yapdim, garchecdan getmioroz ki. <<بابا شوخی کردم واقعا که نمی‌خوایم بریم.>> سپس خنده‌اش پررنگ‌تر شده و گفت: - peki <<خب!>> کایان به فکر فرو رفت. روزهایی که در استانبول زندگی می‌کردند را به خاطر آورد، روزهای شاد و خوبی بود اما وقتی با وجود امروز و گذراندن لحظاتش با سوگل مقایسه کرد چشمانش را بسته و یک لحظه خود را تنها و دور از سوگل تصور کرد. بدون اینکه متوجه شود ضربان قلبش تند شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود، با خود گفت: - Bu kız bana ne yaptı ki aklımı toparlayamıyorum? <<مگه این دختر با من چیکار کرده که نمی‌تونم ذهنم رو یکجا جمع کنم؟>> با یاد شیطنت‌ها، شلوغ بازی‌ها و اخلاق‌های بچه‌گانه سوگل لبخندی عمیق روی لبش نقش بسته و تنها این جمله را توانست بگوید: - sozan ban sevgili chok seviorom. <<سوزان من سئوگیل رو خیلی دوست دارم.>> سپس ادامه داد: - neden bilmiorom ama, beni rahat edir. << نمی‌دونم چرا ولی خیلی آرومم می‌کنه >> سوزان با هیجان دستانش را به هم کوبیده و گفت: - bo, bono sanden doymak isdedim. <<همینه، می‌خواستم همینو ازت بشنوم.>> سوگل درحالی که پشت در اتاق بالکن فالگوش وایساده بود از شنیدن این صحبت‌ها از شدت هیجان تنش مورمور شد. انقدر پوست لبش را کنده بود که احساس می‌کرد لبش زخمی شده است. درحالی که خنده یک ثانیه هم از لبانش کنار نمی‌رفت صدای ضعیف گوشی‌اش را از داخل اتاقش شنید، اول دلش نمی‌خواست که این مکان را ترک کند چرا که حرف‌های زیبایی شنیده بود اما وقتی دید گوشی امان نمی‌دهد به سمت اتاق رفته و در بالکن را نیمه باز گذاشت. سریع گوشی را از روی میز عسلی برداشت و با دیدن اسم سما لبخند روی لبانش نشست. کمی با سما صحبت کرده و با هیجان درحال تعریف اتفاقاتی بود که اخیراً در خانه‌شان رخ داده بود سما که برای چیز دیگری زنگ زده بود سریع گفت: - خیلی خوب دختر خیلی خوب، میای اینجا همه چیزو برام تعریف می‌کنی، من زنگ زده بودم یه چیز دیگه بهت بگم. سوگل سکوت کرده و دوباره گفت: - آخه نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم خیلی هیجان زدم. سما که با شنیدن جملات سوگل ذوق زده شده بود، گفت: - پس واجب شد که حتماً بیای پیشم، من زنگ زده بودم که به یه مهمونی دعوتت کنم، راستش تولد دوست پسرمه، من می‌خوام سورپرایزش بکنم، واسه همین همه دوستامو دعوت کردم. سوگل که تمام حواسش را به حرف‌های سما جمع کرده بود لحظه‌ای به فکر فرو رفته و دوباره گفت: - سما جون خیلی دوست دارم به مهمونیتون بیام ولی فکر نکنم بابا اجازه بده، اگه یادت باشه دفعه پیش هم سر تولد ماهرخ بابا کلی سین‌جیمم کرد، نمی‌خوام آتو دستش بدم، به زور دلش رو به دست آوردم. سما که ناراحت شده بود گفت: - سوگل واقعا اگه نیای دیگه اسمت رو هم نمیارم، تو بهترین دوست منی، من می‌خوام توی کارام بهم کمک کنی، البته مهمونی توی خونمون نیست. سوگل سریع گفت: - دیگه بدتر، ای کاش خونه می‌گرفتی! سما لبخندی زده و گفت: - دیوونه بابا نمی‌دونه که از این غلطا کردم اگه بابا بفهمه پوستم رو می‌کنه، مهمونی توی خونه مجردی ماهرخه! سوگل نفسش را فوت کرده و گفت: - تو واقعا دیوونه شدی این مسخره بازی‌ها چیه؟ اگه بابات بفهمه؟ سکوت کرد و دوباره ادامه داد: - اصلاً اگه بابای خودم بفهمه که من به همچین مهمونی اومدم واقعاً دیگه توی خونه راهم نمیده، حتی دیگه نمیزاره روی کایان رو ببینم.
  6. پارت۱۶۴ کایان سریع نگاهی به سوگل انداخته و به سرعت باقیمانده رژ لب را از روی لبانش پاک کرد، با فکر اینکه سوزان در ذهنش چه چیزهایی را تصور کرده با خجالت سری تکان داده و گفت: - cafasiz, sachmalama! <<دیوونه مزخرف نباف.>> سوگل که وضعیت را نامساعد دید، با اینکه لبخند ریزی روی لبش نشسته بود اما وسایلش را برداشته و سریع از در بالکن خارج شد. سوزان درحالی که به کایان نزدیک می‌شد، موهای کایان را در دست گرفته و با لبخند سرش را به این سمت و آن سمت تکان داده و گفت: -Saçmalığın ne olduğu belli oldu! << قشنگ مشخص بود مزخرف چیه!>> سپس خنده بلند بالایی سر داده و با دیدن وسایل روی تخت سوتی زده و نشست. کایان دستی روی صورت و لبانش کشیده و نفسش را بیرون فوت کرد، عجب خنگی بود این سوزان! چه فکرهایی که با خود نکرده بود پوزخندی زده و روی تخت نشسته و بی‌توجه به حرف‌های سوزان گفت: - Kiafatlarim nasil? <<لباسام چطوره؟>> سوزان که درحال کنکاش لباس‌ها بود یکی یکی آنها را برداشته و روی تخت گذاشت یک‌هو با یادآوری جعبه در دست سوگل گفت: -Vay be, bunları Sugol için mi aldın? << واو اون‌ها رو هم تو برای سوگل گرفته بودی؟>> ادامه داد: - Ne romantik bir çocuksun sen! <<چه پسر رمانتیکی هستی!>> بعد خندید و با اخم ساختگی گفت: -O kirli yenilerin parasını ödemek zorundayım, o bana bunlardan hiçbirini almadı << باید حساب اون نویان کثافت رو برسم، اون تا حالا از اینا برام نخریده.>> خنده کایان بلندتر شده و گفت: -Burada ne işin var? Susan, bir işin mi vardı? << تو اینجا چیکار می‌کنی اصلا؟ سوزان کارم داشتی؟>> سوزان صدایش را صاف کرد دستی به روتختی کشید و گفت: - Öncelikle bunu değiştirmeleri gerektiğini söylemeliyiz, kirli <<اول باید اینو بگیم بیان عوضش کنن دیگه، کثیف شده.>> بعد همانطور که صاف می‌نشست نگاهی به سر تا پای کایان انداخته و چشمانش را ریز کرد و گفت: - Bakalım oğlunuz benim anlamadığım bu kıza ne zaman aşık oldu? <<ببینم پسر تو کی عاشق این دختر خانم شدی که من نفهمیدم؟>> کایان با این جمله لبخند روی لبش ماسید. عاشق! کایان همه احساساتش را پای علاقه‌اش گذاشته بود و تا این لحظه فکر نکرده بود که شاید واقعاً عاشق سوگل شده باشد. سرش را تکان داده و گفت: - ne soylioson? << چی داری میگی؟>> سوزان مشتی حواله بازویش کرده و پرسید: - İlk görüşte aşka inanmıyor musun? Sevgim bundan! Fatih'in o dayaklarını, o dayaklarını, kavgalarını, yalvarışlarını söyleme. En son duyduğumda gerçekten şok olmuştum, Büyük amcaya Sugol'le evlenmek istediğini mi söylemiştin? <<مگه تو به عشق در نگاه اول اعتقاد نداری؟ عشق توام از همینا بوده! نگو اون کتک خوردنا از فاتح، اون کتک کاریاتون دعوا و مرافعاتون این آخری هم که شنیدم واقعاً شاخ درآوردم تو رفتی به عمو بیوک گفتی که می‌خوای با سوگل ازدواج کنی؟>> کایان که ماتش برده بود، سعی کرد حواسش را جمع کند، از اینکه کنار سوگل حالش خوب بود و آرامش داشت شکی نداشت اما تا به حال به این نیندیشیده بود که عاشق سوگل شده؟ بدون توجه به سوال سوزان سرش را بالا گرفته و با خیره شدن به چشمان سوزان گفت: - Novian'a aşık olduğunu nasıl anladın? <<تو از کجا فهمیدی که عاشق نویان شدی؟ یعنی...>> سکوت کرد، اجزای صورتش کاملاً خنثی و تن صدایش ضعیف‌تر شده بود، با مظلومیت گفت: -Yani aşık olduğumu nasıl anlarım? << یعنی من از کجا بدونم که عاشق شدم؟>> از آنجایی که سوزان از کایان چندین سال بزرگتر بود لحظه‌ای به یاد کودکی او افتاد درحالی که نزدیکش می‌شد تا او را بغل بگیرد احساساتی شده و گفت: - Ne zaman benim anlayamayacağım kadar büyüdün? <<تو کی انقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟>> سپس او را محکم‌تر به خود فشرده و دامه داد: - Aşk her insanın tadamayacağı bir duygudur! Aşık olup olmadığınızı anlamak istiyorsanız iç duygularınızı analiz etmelisiniz! Mesela babamın bize Türkiye'ye dönmek istediğimizi söylediğini hayal edin, ne hissediyorsunuz? <<عشق یه حسی هست که نصیب هر آدمی نمی‌شه! اگه بخوای بفهمی که عاشق شدی یا نه باید احساسات درونی خودت رو تجزیه و تحلیل کنی! مثلاً فکر کن بابا بهمون گفته که می‌خوایم برگردیم ترکیه، چه حسی بهت دست میده؟>> کایان همانطور که بغل سوزان فشرده می‌شد لحظه‌ای کپ کرد، همان حین که می‌خواست آب دهانش را قورت دهد به سرفه افتاده و سعی کرد تا از سوزان جدا شود.
  7. پارت ۱۶۳ قدم به قدم به سوگل نزدیک شده و دقیقاً پشت سرش جلوی آینه قدی ایستاد. به جرات می‌توان گفت یک سر و گردن از او بلندتر بود، پس خود را نیز در آینه دید، نگاهی اجمالی به چهره‌اش انداخت، چشمان سیاهش بدون هیچ دلیلی خندان بودند، این چه دلیلی بزرگتر از بودن در کنار سوگل می‌توانست داشته باشد. اصلاً متوجه نمی‌شد که چرا با لبخند سوگل به خنده می‌افتد و با ناراحتیش ناراحت می‌شود. چشمانش را به سمت چشمان سوگل سر داد و نگاهش در آینه به نگاه او گره خورد. حالا دیگر هر دو لبخندشان از روی لبشان محو شده و با دقت به یکدیگر نگاه می‌کردند، سوگل نگاهش به ابروان پهن، چشم‌های مشکی، پایین‌تر لب‌های گوشتی و ته ریش‌های کایان بود. کایان هم تمام حواسش روی لب‌های رنگی سوگل که از رژ صورتی داخل جعبه استفاده کرده بود جمع شد. رژ رنگ صورتی کمرنگ، اما کاملاً براقی داشت و با پوست سفید سوگل هارمونی جالبی ایجاد کرده بود، قفسه سینه کایان هی بالا و پایین می‌شد، با اینکه چند سانت با سوگل فاصله داشت اما دلش می‌خواست او را طوری بغل بگیرد که هیچگاه نتواند از کنارش جرم بخورد. از آینده‌اش خیلی می‌ترسید با اینکه بکتاش و عمه خانم او را مطمئن کرده بودند، که با رفتن به سربازی سوگل مال او می‌شود، اما تا وقتی که خطبه عقد بینشان خوانده نشده بود خیالش راحت نمی‌شد، مخصوصاً با تصور چهره فاتح و نگاه‌های چندش او به سوگل اعصابش بیشتر به هم می‌ریخت. چشمانش را یک بار باز و بسته کرد تا حواسش از روی لب‌های سوگل به سمتی دیگر پرت شود اما فایده نداشت، سوگل درحالی که جعبه را روی زمین می‌گذاشت به سمت کایان برگشته و دستش را به یقه او گرفت، نگاه کایان خبر از حال بی‌تابش می‌داد، سوگل نیز کم از او نداشت اما برای تغییر جو باید کاری می‌کرد. رژ لبی که هنوز هم دستش بود را بالا برده و بی‌هوا روی لب‌های کایان کشید. با این کارش داد کایان بلند شد، سپس خنده‌ پررنگی روی لبانش نشست و با دیدن خود در آینه خنده‌اش تبدیل به قهقهه شد. سوگل که در حال ریسه رفتن بود از او جدا شده و با خنده دستش را به شکمش گرفت. از زور خنده چشمانش پر از اشک شده بود، کایان دستش را روی لبش کشید تا رژ را پاک کند که در تقی خورده و باز شد. هر دو با یک حرکت به سمت در برگشته و با دیدن سوزان، سوگل سریع به خود را جمع کرد. نگاه پر استرسش اول به سوزان و بد به سمت کایان کشیده شد، سوزان که آن دو را در اتاق دید کمی تعجب کرد اما لبخندی روی لبش نشانده و گفت: -na haber var borda? << به به، اینجا چه خبره؟>> چشمانش را ریز کرده و نگاهش به لب‌های کایان افتاد، سپس نگاهی به لب‌های سوگل کرد که رنگ هر دو یکی بود با چشمان گشاد شده و با خنده گفت: - Seni odada iki saniye yalnız bırakamam <<دو دیقه نمیشه شما رو تو اتاق تنها گذاشت.>>
  8. پارت ۱۶۲ کایان پس از چند دقیقه درحالی که یک لیوان چای در دست داشت، مشباهای پر از لباس را برداشته و گفت: - Affedersiniz, odama gidip kıyafetlerimi değiştirebilir miyim? <<منو ببخشید، اگه میشه برم اتاقم، لباسام رو جابجا کنم.>> عمه خانم سری تکان داده و گفت: - باشه می‌تونی بری. کایان به آرامی از روی مبل برخاست و شلوارش را تکانده و نامحسوس چشمکی به سوگل زد، قصدش این بود که از او بخواهد تا به اتاقش بیاید. نمی‌دانست سوگل متوجه شده یا نه، با این حال از آنها عبور کرده و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. وارد اتاقش شد، پنجره اتاق بازمانده و هوای اتاق را کمی سرد کرده بود، به سمت پنجره رفته و نگاهی به بیرون انداخت، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وارد این اتاق شده بود، انگار نه انگار که چندین ماه از آن روز گذشته. پنجره را بسته و وسایلی که خریده بود را روی تختش قرار داد، یکی از نایلون‌ها که داخلش جعبه‌ای قرار داشت، متعلق به سوگل بود. نگاهش به در بوده و هر آن منتظر بود که سوگل وارد اتاق شود، که همینطور هم شد. سوگل سریع نگاهی به اطرافش کرده و وقتی طبقه دوم را خالی دید به سرعت وارد اتاق کایان شده و در قهوه‌ای رنگ و عریض را آرام به هم کوبید. با ناز به سمت کایان قدم برداشته و همانطور که کمی عشوه به چشمانش ریخته بود، لبخند زیبایی زده و موهایش را پشت گوشش انداخت. کایان نتوانست از آن همه ظرافت چشم بردارد پس همانطور که به موهای سوگل که روی شانه‌اش ریخته بود نگاه می‌کرد، دستش را روی تخت زده و گفت: - gal otor. <<بیا بشین اینجا.>> سوگل نگاهی به سرتاپای کایان انداخت، با اینکه کت و شلوار به تن نداشت اما شلواری کتان با پیراهن زرشکی خوش دوخت، تنش کرده و جذابیتش چندین برابر شده بود لبش را داخل دهانش کشیده و تحسین وار نگاهی دیگر به تیپ کایان انداخت. سپس روی تخت نشسته و کمی خود را به سمت کایان سر داد، هنوز نگاهش به کیسه‌های پر از لباس بود. با ذوق یکی یکی کیسه‌ها را باز کرده و گفت: - وای کایان چه هودی‌های خوشگلی گرفتی. یکی یکی لباس‌ها را بالا می‌گرفت و به سمت تن کایان می‌برد، همه را که دید نگاهش به بسته‌ای افتاد که هنوز باز نکرده بود، سریع دستش را به سمت بسته برده و گفت: - این چیه؟ پس از باز کردن بسته جعبه‌ای دید که به رنگ قرمز بوده و رویش گل‌های مخملی کار شده بود به سرعت در جعبه را باز کرد و با دیدن جعبه پر از لوازم آرایشی چشمانش برق زده و با تعجب به کایان چشم دوخت. کایان که دیگر لبخند به صورتش اضافه شده بود درحالی که لپ سوگل را می‌کشید گفت: - Bu senin için güzel mavi gözlüm <<اینا برای توئه، چشم آبی قشنگم.>> سوگل با ذوق وسایل را زیر و رو کرده و درحالی که همه نوع لوازم آرایشی داخل جعبه می‌دید با هیجان گفت: - وای کایان دستت درد نکنه، تو خیلی خوبی! سپس نتوانست جلوی خود را بگیرد و به سرعت بغل کایان پرید. هیجان‌زده همانطور که خنده از روی لبانش محو نمی‌شد گفت: - تو خیلی خوب بلدی خوشحالم کنی. خند کایان پررنگ‌تر شد و درحالی که دستش را روی موهای سوگل می‌کشید، جواب داد: - Bunları bulmak için pek çok yer aradım, hiçbir yerde ekipmanları bu kadar eksiksiz değildi <<خیلی جاها رو گشتم تا اینا رو پیدا کنم، هیچ جا انقدر تکمیل نبود وسایلشون.>> سوگل نگاهی دیگر به وسایل کیوت و طرح‌دار انداخت، همانطور که کایان را محکم‌تر بغل می‌کرد گفت: - خیلی خوشم اومد، واقعا دستت درد نکنه. پس از جدا شدن از کایان یکی یکی وسیله‌های آرایشی را برداشته و جلوی آینه به امتحان کردنشان پرداخت، این کار باعث شد کایان با شیطنت از جایش بلند شود.
  9. بینهایت من لبم خندان شده یک نظر با دیدنت قلب من حیران شده با دو بار بوسیدنت از زمانی که بگفتی دوستم داری مرا در دلم عاشق شدم عاشق جان و تنت تو مرا در دل نشاندی عاشقی کردی و ماندی تو مرا عاشق بخواندی عشق من ماندی که ماندی عطر تو عطر شقایق قلب تو هر لحظه لایق من که بی‌پروا و عاشق تو همیشه خوب و صادق دست من در دست تو قلب و روحم مست تو همسرانه میدهم قلب و جانم دست تو میشوم محرم برایت تو همیشه محرمم شو میشوم همدم برایت عاشقانه همدمم شو تو برایم، من برایت عشق من جانم فدایت ما بمانیم عاشق هم بینهایت بینهایت شاعر: الهه پورعلی
  10. پنجم آن‌قدر بی‌حواسی کردم که آخر بازی پسرعموی بزرگم به شوخی رو به من گفت: - سوده معلومه چته؟ بازی‌رو باختی‌ها؟! و من بی‌توجه به حرفش تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم. حالم متفاوت بود و این حال دگرگون‌ را بدون این‌که بدانم مدیون او بودم. آن‌روز بار‌ها با هم نشستیم، بار‌ها با هم، هم‌کلام شدیم، و بار‌ها از جانب دیگران مورد بحث قرار گرفتم، اما متوجه چیز خاصی در قلبم نشدم. گویی این حس قرار بود ذره-ذره وجودم ‌را بگیرد، و به یک‌باره قلبم‌ را به آتش بکشد. پاسی از شب گذشته بود و من در آن گرمای تابستان زیر نور مهتاب زیبا‌رو دراز کشیده و به درختان و گلهایی که در این تاریکی شب گم شده بودند، می‌نگریستم. قلبم درحال تحلیل رفتن بود، اصلا تمام تنم این حس‌و‌حال را تجربه می‌کردند‌. با این‌که تمام حواسم به زیبایی این باغ جمع شده بود اما هر از گاهی چهره‌ای آشنا گویی از جنس الماس در زیر نگاهم خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانستم چرا فکرم درگیر این چهره شده، نمی‌دانستم چرا این صورت مردانه با آن ریش‌های کوتاه پرپشت، با آن موهای لخت شلاقی و با آن نگاه رنگی، برایم مهم شده، تنها چیزی که می‌فهمیدم حالم بود که گاهی ذوق زده و گاهی دگرگون می‌شد. همان‌طور زیر آن درخت چنار و روی تخت آقاجان دراز کشیده بودم که چشمانم آرام گرم شد و به ثانیه نکشیده به خواب رفتم. در قعر خواب اتفاقات امروز موج می‌زد، از صبح علی‌الطلوع تا ناپدید شدن خورشید و پدید آمدن ماه. از حرکت‌مان از آن شهر بی‌رنگ و بو، به این دیار سرسبز شمالی، از روبه‌رو شدن با آن چهره‌ی دلنشین تا دل باختن به رویایی‌ترین مرد دنیا. با این‌که چشمانم بسته بود و غرق خواب بودم اما نسیم ملایم شبانگاهی را حس می‌کردم، تا لحظه‌ای که احساس گرما تمام وجودم را فرا گرفت. به تندیِ رعد‌و‌برق، چشم‌ گشودم و با دوگوی، که تمام امروزم در این دو تیله‌ی رنگی خلاصه شده بود رو‌به‌رو شدم. تنها چیزی که حس کردم تپش قلبم بود که انگار از حرکت ایستاده بود. ساعد، پسرعموی زیبارویم، درحالی که موهای بور و خوش‌حالتش صورت زیبایش را قاب گرفته بود لب به سخن باز کرد و نفسم را با کلامش برید: - ببخشید سوده، فکر کردم خوابی خواستم پتو بندازم روت. این چند جمله کافی بود تا مرز سکته پیش روم. با حفظ ظاهر به اجبار و به سختی نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم طوری که شاید گرمای طاقت‌فرسای نفسم او را نیز آتش زد. و به این چند جمله اکتفا کردم: - م...م...ممنون، ز...زحمت کشیدی. سریع از من نگاه گرفت و به سمت خانه راهی شد، قلبم شروع به تپیدن کرده بود و انگار در هر ثانیه صد ضربه به قفسه سینه‌ام می‌زد. در آن عالم کودکی و رویایی خویش چه فکر‌هایی از ذهنم گذر می‌کرد، چه حرف‌هایی فکرم را مشغول کرده بود. دوباره به یاد صورتش که بر رویم خم شده بود تا پتو را به رویم بکشد افتادم. این‌همه زیبایی در یک قاب بسیار بعید بود اما بود!! چند‌ روز گذشت و آن مسافرت با همه‌ی دگرگونی‌ها، ذوق‌ها، و آن حس‌وحال‌های متفاوت به اتمام رسید. ‌و قلب بی‌صاحابم، در آن مسافرت در آن باغ‌ ویلایی بزرگ و درندشت، در آن سیاهی شب زیر نور مهتاب دزدیده شد، و تا به امروز بازگردانده نشده که هیچ تمام مرا تصاحب کرده است.
  11. پنجم آن‌قدر بی‌حواسی کردم که آخر بازی پسرعموی بزرگم به شوخی رو به من گفت: - سوده معلومه چته؟ بازی‌رو باختی‌ها؟! و من بی‌توجه به حرفش تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم. حالم متفاوت بود و این حال دگرگون‌ را بدون این‌که بدانم مدیون او بودم. آن‌روز بار‌ها با هم نشستیم، بار‌ها با هم، هم‌کلام شدیم، و بار‌ها از جانب دیگران مورد بحث قرار گرفتم، اما متوجه چیز خاصی در قلبم نشدم. گویی این حس قرار بود ذره-ذره وجودم ‌را بگیرد، و به یک‌باره قلبم‌ را به آتش بکشد. پاسی از شب گذشته بود و من در آن گرمای تابستان زیر نور مهتاب زیبا‌رو دراز کشیده و به درختان و گلهایی که در این تاریکی شب گم شده بودند، می‌نگریستم. قلبم درحال تحلیل رفتن بود، اصلا تمام تنم این حس‌و‌حال را تجربه می‌کردند‌. با این‌که تمام حواسم به زیبایی این باغ جمع شده بود اما هر از گاهی چهره‌ای آشنا گویی از جنس الماس در زیر نگاهم خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانستم چرا فکرم درگیر این چهره شده، نمی‌دانستم چرا این صورت مردانه با آن ریش‌های کوتاه پرپشت، با آن موهای لخت شلاقی و با آن نگاه رنگی، برایم مهم شده، تنها چیزی که می‌فهمیدم حالم بود که گاهی ذوق زده و گاهی دگرگون می‌شد. همان‌طور زیر آن درخت چنار و روی تخت آقاجان دراز کشیده بودم که چشمانم آرام گرم شد و به ثانیه نکشیده به خواب رفتم. در قعر خواب اتفاقات امروز موج می‌زد، از صبح علی‌الطلوع تا ناپدید شدن خورشید و پدید آمدن ماه. از حرکت‌مان از آن شهر بی‌رنگ و بو، به این دیار سرسبز شمالی، از روبه‌رو شدن با آن چهره‌ی دلنشین تا دل باختن به رویایی‌ترین مرد دنیا. با این‌که چشمانم بسته بود و غرق خواب بودم اما نسیم ملایم شبانگاهی را حس می‌کردم، تا لحظه‌ای که احساس گرما تمام وجودم را فرا گرفت. به تندیِ رعد‌و‌برق، چشم‌ گشودم و با دوگوی، که تمام امروزم در این دو تیله‌ی رنگی خلاصه شده بود رو‌به‌رو شدم. تنها چیزی که حس کردم تپش قلبم بود که انگار از حرکت ایستاده بود. ساعد، پسرعموی زیبارویم، درحالی که موهای بور و خوش‌حالتش صورت زیبایش را قاب گرفته بود لب به سخن باز کرد و نفسم را با کلامش برید: - ببخشید سوده، فکر کردم خوابی خواستم پتو بندازم روت. این چند جمله کافی بود تا مرز سکته پیش روم. با حفظ ظاهر به اجبار و به سختی نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم طوری که شاید گرمای طاقت‌فرسای نفسم او را نیز آتش زد. و به این چند جمله اکتفا کردم: - م...م...ممنون، ز...زحمت کشیدی. سریع از من نگاه گرفت و به سمت خانه راهی شد، قلبم شروع به تپیدن کرده بود و انگار در هر ثانیه صد ضربه به قفسه سینه‌ام می‌زد. در آن عالم کودکی و رویایی خویش چه فکر‌هایی از ذهنم گذر می‌کرد، چه حرف‌هایی فکرم را مشغول کرده بود. دوباره به یاد صورتش که بر رویم خم شده بود تا پتو را به رویم بکشد افتادم. این‌همه زیبایی در یک قاب بسیار بعید بود اما بود!! چند‌ روز گذشت و آن مسافرت با همه‌ی دگرگونی‌ها، ذوق‌ها، و آن حس‌وحال‌های متفاوت به اتمام رسید. ‌و قلب بی‌صاحابم، در آن مسافرت در آن باغ‌ ویلایی بزرگ و درندشت، در آن سیاهی شب زیر نور مهتاب دزدیده شد، و تا به امروز بازگردانده نشده که هیچ تمام مرا تصاحب کرده است.
  12. پارت چهار امروز هم مدرسه با تمام امتحاناتش تمام می‌شود و با سرخوشی از آن مهد علم بیرون می‌آیم. قدم‌هایم‌ را آهسته بر‌می‌دارم، حتی ضربان زدن قلبم متفاوت‌تر از همیشه است. با امید این‌که جلوی درشان باشد، با لبی به دندان گرفته و نفسی حبس شده آن مکان را رد می‌کنم اما این‌بار هم تیرم به سنگ می‌خورد. با بادی خالی شده قدم‌هایم را به سمت خانه کج می‌کنم. در راه، به درختان تنومند چشم می‌دوزم. چه عاشقانه شاخه‌هایشان را در اثر نسیم عاشق می‌رقصانند. چه زیبا برگ‌های خود را تکان می‌دهند و هر از گاهی یک برگ زرد شده را از میان‌شان به زمین می‌فرستند. با خش‌-خشی که زیر پایم اتفاق می‌افتد غرق لذت به سمت خانه پرواز می‌کنم. خدایا دلم بی‌قراری می‌کند، خودت کمکم باش، یارم باش، دلدارم باش، کاری کن طاقت بیاورم. این امتحان است نه؟ شاید عاشق شدن نیز امتحان باشد، که اگر باشد چه امتحان سختی‌ است، خدایا از این امتحان سخت سربلند بیرونم بیاور. به خانه می‌روم. از وقتی وارد خانه شده‌ام بعد از تعویض لباس داخل اتاق نشسته و دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم. دفتری که پر از اوست، او و خاطراتش، او و نوشته هایم درباره‌اش، او و روزهایی که دیدمش. اولین خاطره برمی‌گردد به اولین روز، اولین روزی که احساس کردم دلم در مقابلش بی‌طاقت شده است، آن روز چه روزی بود، چه شوقی داشتم، شوقی از روی بی‌خبری، شوقی از روی نابلدی! با تمام افکارم به آن روز زیبا برمی‌گردم. (خاطره اول) همیشه تعطیلات هر سال را با تمام فامیل در باغ ویلای شمالی آقاجان جمع می‌شدیم. هر تعطیلی که پیش می‌آمد فقط کافی بود چند روزه باشد، آن چند روز را از این شهر پرهیاهو و پر دود و دم دور می‌شدیم و به باغ ویلای آقاجان پناه می‌بردیم. آن روز هم روزی از آن روزها بود که قرار بود چهار روز تعطیلی پشت سر هم را به همراه عموها و عمه‌ها آن‌جا به سر کنیم. خوشحال از کارهای نوجوانانه با دختر عمو‌ها و دخترعمه‌ها وارد ویلا شدم. چگونه بود که تا به حال هیچ توجهی به این پسر عمو نکرده بودم، این پسرعمویی که با آن قد بلند و با هیکل چهار‌شانه تنها چند سال از من بزرگ‌تر، و همیشه و همیشه در جلوی چشمانم بود، چه‌طور متوجه‌اش نبودم. خود نیز در عجبم! چرا او را مثل بقیه اعضای خانواده می‌دیدم و به یک‌باره برایم عزیز شد. عزیز شد آن هم چه عزیز شدنی. تمام من‌را در بر گرفت، وجود من را احاطه کرد و مثل درختی تنومند ریشه در قلبم افکند و روز به روز تمام من را صاحب شد. به یک‌باره وجودم‌ را بی‌او هیچ دیدم. چه بر سرم آمد نمی‌دانم اما یک‌دفعه چشم باز کرده و خود را اسیرش دیدم. و چه خالصانه عاشق این اسارت شدم. آن روز سر سفره ناهار، مادربزرگ برایمان غذا می‌کشید و همه درحال صحبت و همهمه بودیم. من به همراه دختر عمویم درحال صحبت و او با عموها مشغول بود. دقیقا رو‌به‌روی من نشسته و حواسش هیچ به من نبود، اما من حین صحبت هر‌از گاهی نگاهم به آن خرمن موهای بور مردانه می‌خورد و نفس‌هایم شدت می‌یافت. باز هیچ نمی‌فهمیدم تا بعد از ظهر هنگام بازی والیبال، که توسط پسرعموها و پسرعمه‌ها و گروهی دیگر دخترعمه‌ها و دخترعموهایم تشکیل شده بود. بازی شروع شد. من‌که هیچ‌کس در والیبال نمی‌توانست حریفم شود، حواسم به توپ نبود، توپ که سمتم می‌چرخید، تازه می‌دیدمش. هرکس پاسی می‌داد و به من که می‌رسید توپ بیرون می‌رفت. همه جز خودم متوجه حال زارم شده بودند. داشت چه اتفاقی می‌افتاد خدا داند.
  13. پارت چهار امروز هم مدرسه با تمام امتحاناتش تمام می‌شود و با سرخوشی از آن مهد علم بیرون می‌آیم. قدم‌هایم‌ را آهسته بر‌می‌دارم، حتی ضربان زدن قلبم متفاوت‌تر از همیشه است. با امید این‌که جلوی درشان باشد، با لبی به دندان گرفته و نفسی حبس شده آن مکان را رد می‌کنم اما این‌بار هم تیرم به سنگ می‌خورد. با بادی خالی شده قدم‌هایم را به سمت خانه کج می‌کنم. در راه، به درختان تنومند چشم می‌دوزم. چه عاشقانه شاخه‌هایشان را در اثر نسیم عاشق می‌رقصانند. چه زیبا برگ‌های خود را تکان می‌دهند و هر از گاهی یک برگ زرد شده را از میان‌شان به زمین می‌فرستند. با خش‌-خشی که زیر پایم اتفاق می‌افتد غرق لذت به سمت خانه پرواز می‌کنم. خدایا دلم بی‌قراری می‌کند، خودت کمکم باش، یارم باش، دلدارم باش، کاری کن طاقت بیاورم. این امتحان است نه؟ شاید عاشق شدن نیز امتحان باشد، که اگر باشد چه امتحان سختی‌ است، خدایا از این امتحان سخت سربلند بیرونم بیاور. به خانه می‌روم. از وقتی وارد خانه شده‌ام بعد از تعویض لباس داخل اتاق نشسته و دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم. دفتری که پر از اوست، او و خاطراتش، او و نوشته هایم درباره‌اش، او و روزهایی که دیدمش. اولین خاطره برمی‌گردد به اولین روز، اولین روزی که احساس کردم دلم در مقابلش بی‌طاقت شده است، آن روز چه روزی بود، چه شوقی داشتم، شوقی از روی بی‌خبری، شوقی از روی نابلدی! با تمام افکارم به آن روز زیبا برمی‌گردم. (خاطره اول) همیشه تعطیلات هر سال را با تمام فامیل در باغ ویلای شمالی آقاجان جمع می‌شدیم. هر تعطیلی که پیش می‌آمد فقط کافی بود چند روزه باشد، آن چند روز را از این شهر پرهیاهو و پر دود و دم دور می‌شدیم و به باغ ویلای آقاجان پناه می‌بردیم. آن روز هم روزی از آن روزها بود که قرار بود چهار روز تعطیلی پشت سر هم را به همراه عموها و عمه‌ها آن‌جا به سر کنیم. خوشحال از کارهای نوجوانانه با دختر عمو‌ها و دخترعمه‌ها وارد ویلا شدم. چگونه بود که تا به حال هیچ توجهی به این پسر عمو نکرده بودم، این پسرعمویی که با آن قد بلند و با هیکل چهار‌شانه تنها چند سال از من بزرگ‌تر، و همیشه و همیشه در جلوی چشمانم بود، چه‌طور متوجه‌اش نبودم. خود نیز در عجبم! چرا او را مثل بقیه اعضای خانواده می‌دیدم و به یک‌باره برایم عزیز شد. عزیز شد آن هم چه عزیز شدنی. تمام من‌را در بر گرفت، وجود من را احاطه کرد و مثل درختی تنومند ریشه در قلبم افکند و روز به روز تمام من را صاحب شد. به یک‌باره وجودم‌ را بی‌او هیچ دیدم. چه بر سرم آمد نمی‌دانم اما یک‌دفعه چشم باز کرده و خود را اسیرش دیدم. و چه خالصانه عاشق این اسارت شدم. آن روز سر سفره ناهار، مادربزرگ برایمان غذا می‌کشید و همه درحال صحبت و همهمه بودیم. من به همراه دختر عمویم درحال صحبت و او با عموها مشغول بود. دقیقا رو‌به‌روی من نشسته و حواسش هیچ به من نبود، اما من حین صحبت هر‌از گاهی نگاهم به آن خرمن موهای بور مردانه می‌خورد و نفس‌هایم شدت می‌یافت. باز هیچ نمی‌فهمیدم تا بعد از ظهر هنگام بازی والیبال، که توسط پسرعموها و پسرعمه‌ها و گروهی دیگر دخترعمه‌ها و دخترعموهایم تشکیل شده بود. بازی شروع شد. من‌که هیچ‌کس در والیبال نمی‌توانست حریفم شود، حواسم به توپ نبود، توپ که سمتم می‌چرخید، تازه می‌دیدمش. هرکس پاسی می‌داد و به من که می‌رسید توپ بیرون می‌رفت. همه جز خودم متوجه حال زارم شده بودند. داشت چه اتفاقی می‌افتاد خدا داند.
  14. پارت سوم باز هم روز قشنگم سپری می‌شود، من و او، این دو امروز در یک مکان سربسته نفس کشیدند، خدایا من هوایی را تنفس کردم که همه‌ی وجودم نیز آن هوا را استشمام می‌کرد، در پوست خود نمی‌گنجم. به این افکار بچه‌گانه‌ام می‌اندیشم، شاید اگر سال پیش را درنظر بگیرم، این افکار برایم طنز و بیهوده بودند، اما حالا حتی نفس کشیدنمان در یک مکان نیز برایم زیبا و وصف ناشدنی است. داخل رخت‌خواب گرمم زیر آن پتوی نرم و گرمای محسوسش دراز می‌کشم و تنم را به این گرمای دوست داشتنی می‌سپارم. با بستن چشمانم روزی را تصور می‌کنم که با هم‌نفس شدن با او، به خواب می‌روم. آن روز هم روز من است. اصلا هر روزی که به او مربوط باشد روز من است. با این افکار خواب را در آغوش می‌گیرم و خواب هم من را... آفتاب پرفروغ که نور طلایی و روشنش را داخل اتاق می‌تاباند پلک‌هایم می‌لرزد، با بیدار شدنم روز قشنگ و دل‌انگیز برایم صبح بخیر می‌گوید و با این صبح بخیر روزم را آغاز می‌کنم. رو‌به‌روی آینه‌ی بلندم می‌ایستم، آینه قد کشیده‌ام را به نمایش گذاشته، و موهایی که سالهاست بلندی‌اش ورد زبان آشنایان شده را می‌نگرم، شانه‌ را با آرامش رویشان می‌کشم و به رقصیدنشان زیر شانه چشم می‌دوزم. با این کار لبخندی که گوشه‌ی لب دارم، پررنگ‌تر می‌شود. لباس‌خوابم را با لباس فرم مدرسه تعویض می‌کنم. این سال هم تمام شود، نفس آسوده‌ای می‌کشم، سالی پر از درس‌ و امتحان و تست... از در اتاق خارج می‌شوم و پله‌های مارپیچی خانه را طی می‌کنم مادر داخل آشپزخانه است، از دور به قد زیبایش چشم می‌دوزم، خدایا هیچ‌وقت خمیده نشود، آرام نزدیکش می‌شوم دستانش همچون پنبه‌ایست که دوست دارم همیشه در دستانم باشد، بوسه‌ای با مهر بر روی موهایم می‌نشاند و من بوسه‌ای با عشق روی دستانش می‌زنم. عاشقانه بغلش می‌کنم و به خود می‌فشارمش صدایش درمی‌آید که می‌گوید: - سوده مادر لهم کردی. با لبخند از خود جدایش می‌کنم، خدایا تمام ماردان و پدران سرزمینم را حفظ کن، اصلا تمام انسان‌هایی که خلق کردی را، تمام موجودات روی زمین‌را، همه را، همه. لقمه‌ای در دهان می‌گذارم و با خداحافظی به سمت در حیاط میدوم... دیر شده، کفش‌هایم را پوشیده و باز با سرعت قدم برمی‌دارم. در را می‌بندم و حرکت می‌کنم. چند کوچه بالاتر مدرسه در انتظار من است. می‌روم و می‌روم، تا این‌که قلبم از حرکت می‌ایستد، با این‌که عجله دارم اما این کار همیشگی من است که از دور به این در بزرگ خیره شوم. حداقل روزی پنج دقیق خیره شوم، شاید زمان خروج از خانه‌شان ببینمش. با تمام امیدم نظاره‌گر در هستم، اما امروز هم ناامیدانه قدم برمی‌دارم. اگر می‌دیدمش، شاد و سرزنده‌تر می‌شدم اما حیف. ولی شاید چند ساعت دیگر موقع خروج از مدرسه زمان دیدن باشد. چه خوب است که خانه‌شان این‌جاست. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم انگار نه انگار که دیر شده است، فکر دیدنش آن‌قدر ذهنم را مشغول کرده که زمان و مکان را فراموش می‌کنم. در بزرگ رو‌به‌رویم به من لبخند می‌زند و من وارد مدرسه‌ام می‌شوم. مدرسه‌ای که امسال، سال خداحافظی از آن است. با این‌که درس‌ها سنگین و حوصله سربر شده اما می‌دانم که دلم ‌را اینجا جا می‌گذارم، آن خوش‌گذرانی ها با دوستانم، آن‌ اردوهایی که قول رفتن‌شان را ‌دادند و نبردند، آن تقلب‌ها که شیرینی امتحانمان شده بودند، آن صف‌های بلند صبحگاهی که با خواب‌آلودگی گذراندیم، آن صندلی‌هایی که مخصوص خودمان می‌دانستیم، آن سالن‌های پر از شور و هیجان. می‌دانم که فراموش‌شان نمی‌کنم. روزهایی که خطایی از ما سر می‌زد و معلم بیرون‌مان می‌کرد، روزهایی که سر امتحان بر اثر تعویض ورقه نمره‌مان صفر می‌شد، روزهایی که از ترس امتحان خود را به بیماری می‌زدیم تا از امتحان و معلم سرسختش فرار کنیم، روزهایی که با دوستان عزیزتر از جان، دلخوشی می‌کردیم و بهترین روزهای زندگی‌مان را سپری می‌کردیم. می‌دانم روزی فرا خواهد رسید که دلم برای این روزها اندازه دل گنجشک بسیار تنگ می‌شود، و آن‌گاه تنها به لبخندی بسنده می‌کنم و جمله‌ای کوتاه (یادش بخیر)ورد زبانم می‌شود.
  15. پارت سوم باز هم روز قشنگم سپری می‌شود، من و او، این دو امروز در یک مکان سربسته نفس کشیدند، خدایا من هوایی را تنفس کردم که همه‌ی وجودم نیز آن هوا را استشمام می‌کرد، در پوست خود نمی‌گنجم. به این افکار بچه‌گانه‌ام می‌اندیشم، شاید اگر سال پیش را درنظر بگیرم، این افکار برایم طنز و بیهوده بودند، اما حالا حتی نفس کشیدنمان در یک مکان نیز برایم زیبا و وصف ناشدنی است. داخل رخت‌خواب گرمم زیر آن پتوی نرم و گرمای محسوسش دراز می‌کشم و تنم را به این گرمای دوست داشتنی می‌سپارم. با بستن چشمانم روزی را تصور می‌کنم که با هم‌نفس شدن با او، به خواب می‌روم. آن روز هم روز من است. اصلا هر روزی که به او مربوط باشد روز من است. با این افکار خواب را در آغوش می‌گیرم و خواب هم من را... آفتاب پرفروغ که نور طلایی و روشنش را داخل اتاق می‌تاباند پلک‌هایم می‌لرزد، با بیدار شدنم روز قشنگ و دل‌انگیز برایم صبح بخیر می‌گوید و با این صبح بخیر روزم را آغاز می‌کنم. رو‌به‌روی آینه‌ی بلندم می‌ایستم، آینه قد کشیده‌ام را به نمایش گذاشته، و موهایی که سالهاست بلندی‌اش ورد زبان آشنایان شده را می‌نگرم، شانه‌ را با آرامش رویشان می‌کشم و به رقصیدنشان زیر شانه چشم می‌دوزم. با این کار لبخندی که گوشه‌ی لب دارم، پررنگ‌تر می‌شود. لباس‌خوابم را با لباس فرم مدرسه تعویض می‌کنم. این سال هم تمام شود، نفس آسوده‌ای می‌کشم، سالی پر از درس‌ و امتحان و تست... از در اتاق خارج می‌شوم و پله‌های مارپیچی خانه را طی می‌کنم مادر داخل آشپزخانه است، از دور به قد زیبایش چشم می‌دوزم، خدایا هیچ‌وقت خمیده نشود، آرام نزدیکش می‌شوم دستانش همچون پنبه‌ایست که دوست دارم همیشه در دستانم باشد، بوسه‌ای با مهر بر روی موهایم می‌نشاند و من بوسه‌ای با عشق روی دستانش می‌زنم. عاشقانه بغلش می‌کنم و به خود می‌فشارمش صدایش درمی‌آید که می‌گوید: - سوده مادر لهم کردی. با لبخند از خود جدایش می‌کنم، خدایا تمام ماردان و پدران سرزمینم را حفظ کن، اصلا تمام انسان‌هایی که خلق کردی را، تمام موجودات روی زمین‌را، همه را، همه. لقمه‌ای در دهان می‌گذارم و با خداحافظی به سمت در حیاط میدوم... دیر شده، کفش‌هایم را پوشیده و باز با سرعت قدم برمی‌دارم. در را می‌بندم و حرکت می‌کنم. چند کوچه بالاتر مدرسه در انتظار من است. می‌روم و می‌روم، تا این‌که قلبم از حرکت می‌ایستد، با این‌که عجله دارم اما این کار همیشگی من است که از دور به این در بزرگ خیره شوم. حداقل روزی پنج دقیق خیره شوم، شاید زمان خروج از خانه‌شان ببینمش. با تمام امیدم نظاره‌گر در هستم، اما امروز هم ناامیدانه قدم برمی‌دارم. اگر می‌دیدمش، شاد و سرزنده‌تر می‌شدم اما حیف. ولی شاید چند ساعت دیگر موقع خروج از مدرسه زمان دیدن باشد. چه خوب است که خانه‌شان این‌جاست. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم انگار نه انگار که دیر شده است، فکر دیدنش آن‌قدر ذهنم را مشغول کرده که زمان و مکان را فراموش می‌کنم. در بزرگ رو‌به‌رویم به من لبخند می‌زند و من وارد مدرسه‌ام می‌شوم. مدرسه‌ای که امسال، سال خداحافظی از آن است. با این‌که درس‌ها سنگین و حوصله سربر شده اما می‌دانم که دلم ‌را اینجا جا می‌گذارم، آن خوش‌گذرانی ها با دوستانم، آن‌ اردوهایی که قول رفتن‌شان را ‌دادند و نبردند، آن تقلب‌ها که شیرینی امتحانمان شده بودند، آن صف‌های بلند صبحگاهی که با خواب‌آلودگی گذراندیم، آن صندلی‌هایی که مخصوص خودمان می‌دانستیم، آن سالن‌های پر از شور و هیجان. می‌دانم که فراموش‌شان نمی‌کنم. روزهایی که خطایی از ما سر می‌زد و معلم بیرون‌مان می‌کرد، روزهایی که سر امتحان بر اثر تعویض ورقه نمره‌مان صفر می‌شد، روزهایی که از ترس امتحان خود را به بیماری می‌زدیم تا از امتحان و معلم سرسختش فرار کنیم، روزهایی که با دوستان عزیزتر از جان، دلخوشی می‌کردیم و بهترین روزهای زندگی‌مان را سپری می‌کردیم. می‌دانم روزی فرا خواهد رسید که دلم برای این روزها اندازه دل گنجشک بسیار تنگ می‌شود، و آن‌گاه تنها به لبخندی بسنده می‌کنم و جمله‌ای کوتاه (یادش بخیر)ورد زبانم می‌شود.
  16. #پارت دوم کنار پنجره قدی اتاق رو به حیاط بزرگ ایستاده‌ام و به زیبایی خلقت‌ خدا که در زیر نور زیبای مهتاب خودنمایی می‌کنند می‌نگرم. این‌پا و آن‌پا می‌کنم لحظه‌ها را می‌شمارم و هرآن منتظر شنیدن صدای در هستم. با بیشتر شدن ضربان قلبم نفس‌هایم نیز نامنظم می‌شوند، صدای در شنیده می‌شود، چه زیبا آمدنش‌ را با ضربان قلبم هماهنگ کرده است. سر ازپا نمی‌شناسم. با افکاری کودکانه‌ دستانم را به هم می‌کوبم، این کار بی‌اساس نشانه خوشحالی من است، بزرگ‌شو دختر، بزرگ شو. با ظاهری آراسته و با لبانی که از فرط استرس در حال کنده شدن توسط دندان‌هایم است، وارد سالن پذیرایی می‌شوم و با دیدنش قلبم از حرکت می‌ایستد! این عشق است نه؟ وقتی که با دیدنش دل از جا کنده شود، وقتی که با شنیدن اسمش، ضربان قلب خودنمایی کند، وقتی که با احساس بودنش در نزدیکی هیجانت صد برابر شود!! همین است نشانه عشق است، چیز دیگری نمی‌تواند باشد. هنوز مسخ آن چشمان گیرا و گرم هستم، چشمانی که مثل همیشه به زمین دوخته شده‌اند. آیا مرا نمی‌بیند یا نمی‌خواهد که ببیند، یا می‌بیند و دم نمی‌زند؟ هرچه هست من محتاج نیم ثانیه نگاه اویَم. با تکان مادرم از حال‌و هوای دید زدنش بیرون می‌آیم، کاش کسی نباشد تا خجالت نکشم، روزها و شب‌ها خیره‌اش بمانم، به والله که سیر نمی‌شوم. این چگونه حسی‌ست؟ خدایا. روی دورترین صندلی از او می‌نشینم تا متوجه نگاه‌های خیره و ناشیانه‌ام نشود، خدای من تنم درحال آتش گرفتن است. از هیجان، از استرس، از... کلمه به کلمه صحبت‌هایش برایم جذاب است، گرچه از گفته‌هایش هیچ نمی‌فهمم، چون محو خودش شده‌ام نه صحبت‌هایش. محو آن چهره‌ خندان و مردانه‌اش، محو آن لبخندهای سوده ‌کشش! محو آن. با پریدن آب دهانم در گلو چشم از آن مرد رویایی می‌گیرم، انگار او که باعث پریدن آب در گلویم شده، همان کسیست که میخواهد مانع گناه کردنم باشد. با خجالت چشم از آن زیبای دلفریب می‌گیرم و به سوی حیاط پرواز می‌کنم. خدایا چه شده که یک ثانیه هم فکرم از او آزاد نمی‌شود. چه شده که او تمام من را تسخیر کرده است؟ با نفسی از کار افتاده به آسمان و ستاره‌های درخشانم چشم می‌دوزم. نگاه زیبایشان به من است، من به آن‌ها و آن‌ها به من، هر کدام عادت کرده ایم!! کنار باغچه قدم‌ برمی‌دارم، و همچنان نگاهم به طبیعیتِ فرو رفته در تاریکی‌است. گل‌های شمعدانی مادر به باغچه زیبایی صد‌چندانی می‌بخشند‌. نور مهتاب با درخشندگی بی نظیرش همچون چراغی پرنور عمل می‌کند، و تپش‌های نامنظم قلبم که از نظرم صدایش تا بی‌کران‌ها می‌رود. صدای پا می‌آید و قلبم فرو می‌ریزد با عطش به سمت صدا برمی‌گردم. حتی صدای پایش را نیز می‌شناسم، این حس چیزی جز عشق نیست، عشقی بی‌پایان، عشقی تمام نشدنی، عشقی مقدس. با قدم‌های مردانه و بلندش راه می‌رود، متوجه من نشده و من چقدر از این موضوع خوشحالم. قدمی دیگر برمی‌دارد و کنار حوض می‌ایستد، خدایا یعنی می‌شود او نیز بی‌قرار من باشد؟ خدایا مرا می‌بیند؟ به من علاقه دارد؟ یانه؟ تمام این‌ها سوال‌هایی بی‌جواب می‌مانند. و امروز زیباترین روزی است که به روزهای قشنگ زندگی‌ام اضافه می‌شود.
  17. #پارت دوم کنار پنجره قدی اتاق رو به حیاط بزرگ ایستاده‌ام و به زیبایی خلقت‌ خدا که در زیر نور زیبای مهتاب خودنمایی می‌کنند می‌نگرم. این‌پا و آن‌پا می‌کنم لحظه‌ها را می‌شمارم و هرآن منتظر شنیدن صدای در هستم. با بیشتر شدن ضربان قلبم نفس‌هایم نیز نامنظم می‌شوند، صدای در شنیده می‌شود، چه زیبا آمدنش‌ را با ضربان قلبم هماهنگ کرده است. سر ازپا نمی‌شناسم. با افکاری کودکانه‌ دستانم را به هم می‌کوبم، این کار بی‌اساس نشانه خوشحالی من است، بزرگ‌شو دختر، بزرگ شو. با ظاهری آراسته و با لبانی که از فرط استرس در حال کنده شدن توسط دندان‌هایم است، وارد سالن پذیرایی می‌شوم و با دیدنش قلبم از حرکت می‌ایستد! این عشق است نه؟ وقتی که با دیدنش دل از جا کنده شود، وقتی که با شنیدن اسمش، ضربان قلب خودنمایی کند، وقتی که با احساس بودنش در نزدیکی هیجانت صد برابر شود!! همین است نشانه عشق است، چیز دیگری نمی‌تواند باشد. هنوز مسخ آن چشمان گیرا و گرم هستم، چشمانی که مثل همیشه به زمین دوخته شده‌اند. آیا مرا نمی‌بیند یا نمی‌خواهد که ببیند، یا می‌بیند و دم نمی‌زند؟ هرچه هست من محتاج نیم ثانیه نگاه اویَم. با تکان مادرم از حال‌و هوای دید زدنش بیرون می‌آیم، کاش کسی نباشد تا خجالت نکشم، روزها و شب‌ها خیره‌اش بمانم، به والله که سیر نمی‌شوم. این چگونه حسی‌ست؟ خدایا. روی دورترین صندلی از او می‌نشینم تا متوجه نگاه‌های خیره و ناشیانه‌ام نشود، خدای من تنم درحال آتش گرفتن است. از هیجان، از استرس، از... کلمه به کلمه صحبت‌هایش برایم جذاب است، گرچه از گفته‌هایش هیچ نمی‌فهمم، چون محو خودش شده‌ام نه صحبت‌هایش. محو آن چهره‌ خندان و مردانه‌اش، محو آن لبخندهای سوده ‌کشش! محو آن. با پریدن آب دهانم در گلو چشم از آن مرد رویایی می‌گیرم، انگار او که باعث پریدن آب در گلویم شده، همان کسیست که میخواهد مانع گناه کردنم باشد. با خجالت چشم از آن زیبای دلفریب می‌گیرم و به سوی حیاط پرواز می‌کنم. خدایا چه شده که یک ثانیه هم فکرم از او آزاد نمی‌شود. چه شده که او تمام من را تسخیر کرده است؟ با نفسی از کار افتاده به آسمان و ستاره‌های درخشانم چشم می‌دوزم. نگاه زیبایشان به من است، من به آن‌ها و آن‌ها به من، هر کدام عادت کرده ایم!! کنار باغچه قدم‌ برمی‌دارم، و همچنان نگاهم به طبیعیتِ فرو رفته در تاریکی‌است. گل‌های شمعدانی مادر به باغچه زیبایی صد‌چندانی می‌بخشند‌. نور مهتاب با درخشندگی بی نظیرش همچون چراغی پرنور عمل می‌کند، و تپش‌های نامنظم قلبم که از نظرم صدایش تا بی‌کران‌ها می‌رود. صدای پا می‌آید و قلبم فرو می‌ریزد با عطش به سمت صدا برمی‌گردم. حتی صدای پایش را نیز می‌شناسم، این حس چیزی جز عشق نیست، عشقی بی‌پایان، عشقی تمام نشدنی، عشقی مقدس. با قدم‌های مردانه و بلندش راه می‌رود، متوجه من نشده و من چقدر از این موضوع خوشحالم. قدمی دیگر برمی‌دارد و کنار حوض می‌ایستد، خدایا یعنی می‌شود او نیز بی‌قرار من باشد؟ خدایا مرا می‌بیند؟ به من علاقه دارد؟ یانه؟ تمام این‌ها سوال‌هایی بی‌جواب می‌مانند. و امروز زیباترین روزی است که به روزهای قشنگ زندگی‌ام اضافه می‌شود.
  18. پارت۱ گرد و پر نور است، نمی‌توان چشم از این زیبایی گرفت، هنوز نگاهم به مهتاب درخشان و پر از امید است، روی سنگ‌ریزه‌های سرد حیاط نشسته و رو به آسمان می‌گویم: _ من امید دارم، او مال من می‌شود، روزی، جایی، زمانی، در کنارش می‌نشینم و با هم به این زیبایی خلقت می‌نگریم. آن‌روزها را به خاطر دارم روزهایی که بار‌ها می‌دیدمش، چه روز‌هایی که بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدم و قلبم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد، دلم برای آن روزها تنگ است، آن روزهایی که قلبم برای خودم بود، چه ساده می‌تپید و چه مظلومانه تاپ-تاپ می‌کرد... چه بر سر دلم آمد... من‌که مراقبش بودم. سنگ‌ریزه‌ها به سردی مایل هستند، اما از این سرمای خوشایند خوشنودم. کمی جابه‌جا می‌شوم، و آرام رویشان دراز می‌کشم. تنم از این‌همه سردی مور-مور می‌شود اما هنوز راضی به این سرمایم. نگاه مجددم را به آسمان می‌دوزم، ستاره‌ای نورانی برایم چشمک می‌فرستد، ستاره‌ای که مدت‌هاست مال من است، با دیدنش لبخند مهمان لب‌هایم می‌شود، ستاره‌ای دیگر نمایان است، آن ستاره نیز متعلق به من است، کمی از هم فاصله دارند اما من یقین دارم که روزی به هم می‌رسند، آن روز، روز وصال من، او و ستاره‌هاست... روزی‌است که تمام ستاره‌ها به خاطرمان به رقص درمی‌آیند، روزی‌است که تمامی کیهان با ما هم‌نوا می‌شوند... آن روز دور نیست. با صدای مادر از حال‌وهوای عاشقانه خویش فاصله می‌گیرم: _ دخترم سوده، هوا سرد شده مادر، سرما نخوری. با گفتن چشم او را از رفتن به خانه مطمئن می‌کنم، هرچند که دل کندن از ستاره‌ها‌ی نورانی دشوار است اما چاره‌ای نیست. وارد خانه می‌شوم و راهم را به سمت اتاق کج می‌کنم. چه‌قدر خوب است که اتاقم پنجره‌ای قدی دارد، باد پرده‌های نازک و حریر را می‌رقصاند و مهتاب درخشان و دو ستاره‌‌ای که یار من شده‌اند نمایان‌ می‌شوند. با هر رقص پرده توسط باد نسیمی ملایم صورتم را نوازش می‌دهد، و من با نوازش باد چه‌قدر محتاج دستان مردانه‌اش می‌شوم... آیا روزی می‌رسد که از حس من نسبت به خود آگاه شود، گرچه از نظر او من کودکی خامم، شاید... ملافه‌ی نقره‌ای را روی تنم تنظیم کرده و به زحمت به خواب می‌روم. باز من هستم و رویاهای شیرینی که انتهایش به او ختم می‌شوند، عاشق این رویاها و خواب‌ها شده‌ام. در رویاهایم کنارم می‌ایستد، برایم از آینده سخن می‌گوید و با من هم‌صدا و هم‌نفس می‌شود. و قلب من را با حرف‌هایش مسخ می‌کند، مرا به هیجانی بی‌نظیر و وصف ناشدنی می‌کشاند، با هیجانی که به همراه دارم به وضوح تپش‌های قلبم را حس می‌کنم. حتی صدایشان را می‌شنوم. جالب است، حتی خوابم را تسخیر کرده است. صبح می‌شود و باز شب، دوباره طلوع و دوباره غروب، با این طلوع و غروب‌های دل‌انگیز تنها چیزی که احساس می‌شود گذر زمان است... هر روز، یک روز به سنم افزوده می‌شود، و هر روز بدون او یک روز دیگر بزرگ می‌شوم. مادر مثل همیشه برای بیدار کردنم تلاش می‌کند: _ عزیزم بیدار شو، امروز مهمون داریم عمو اینا قراره بیان... دقیقا مثل افرادی که برق گرفته شده‌اند از خواب می‌پرم. پس امروز روز من است، می‌بینمش، می‌بینمش.. از خو‌شحالی در پوست خود نمی‌گنجم. از صبح که مادر خبر آمدنشان را داده در تلاطمم، از خوشحالی در خانه قدم می‌زنم و از الان لحظه‌ها را تا شب می‌شمارم. درِ تمامی کمدها برای انتخاب لباس مناسب باز است، لباسی که جذبش کند، لباسی که من در داخل آن به زیبایی بی نظیری دست یابم. پس از زیر و رو کردن تمامی لباس‌ها لباس مورد نظر یافت می‌شود، بلوزی سفید با رویه‌ای شیری و شلوار پا گشاد هم رنگش... موهای هم‌چون آبشارم را برس می‌کشم، موج‌های بزرگ موهایم روی شانه‌هایم می‌ریزد، تلی زیبا به سر می‌بندم، صورتم را با لوازمی که به صورتم زیبایی می‌بخشند تغییر می‌دهم و در دل به چهره‌ام می‌بالم. تا یکی‌دو ساعت دیگر، او که تمام وجودم به وجودش بسته‌است را می‌بینم. او که با دیدنش دلم که هیچ تمام تنم زیرورو می‌شود.
  19. پارت۱ گرد و پر نور است، نمی‌توان چشم از این زیبایی گرفت، هنوز نگاهم به مهتاب درخشان و پر از امید است، روی سنگ‌ریزه‌های سرد حیاط نشسته و رو به آسمان می‌گویم: _ من امید دارم، او مال من می‌شود، روزی، جایی، زمانی، در کنارش می‌نشینم و با هم به این زیبایی خلقت می‌نگریم. آن‌روزها را به خاطر دارم روزهایی که بار‌ها می‌دیدمش، چه روز‌هایی که بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدم و قلبم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد، دلم برای آن روزها تنگ است، آن روزهایی که قلبم برای خودم بود، چه ساده می‌تپید و چه مظلومانه تاپ-تاپ می‌کرد... چه بر سر دلم آمد... من‌که مراقبش بودم. سنگ‌ریزه‌ها به سردی مایل هستند، اما از این سرمای خوشایند خوشنودم. کمی جابه‌جا می‌شوم، و آرام رویشان دراز می‌کشم. تنم از این‌همه سردی مور-مور می‌شود اما هنوز راضی به این سرمایم. نگاه مجددم را به آسمان می‌دوزم، ستاره‌ای نورانی برایم چشمک می‌فرستد، ستاره‌ای که مدت‌هاست مال من است، با دیدنش لبخند مهمان لب‌هایم می‌شود، ستاره‌ای دیگر نمایان است، آن ستاره نیز متعلق به من است، کمی از هم فاصله دارند اما من یقین دارم که روزی به هم می‌رسند، آن روز، روز وصال من، او و ستاره‌هاست... روزی‌است که تمام ستاره‌ها به خاطرمان به رقص درمی‌آیند، روزی‌است که تمامی کیهان با ما هم‌نوا می‌شوند... آن روز دور نیست. با صدای مادر از حال‌وهوای عاشقانه خویش فاصله می‌گیرم: _ دخترم سوده، هوا سرد شده مادر، سرما نخوری. با گفتن چشم او را از رفتن به خانه مطمئن می‌کنم، هرچند که دل کندن از ستاره‌ها‌ی نورانی دشوار است اما چاره‌ای نیست. وارد خانه می‌شوم و راهم را به سمت اتاق کج می‌کنم. چه‌قدر خوب است که اتاقم پنجره‌ای قدی دارد، باد پرده‌های نازک و حریر را می‌رقصاند و مهتاب درخشان و دو ستاره‌‌ای که یار من شده‌اند نمایان‌ می‌شوند. با هر رقص پرده توسط باد نسیمی ملایم صورتم را نوازش می‌دهد، و من با نوازش باد چه‌قدر محتاج دستان مردانه‌اش می‌شوم... آیا روزی می‌رسد که از حس من نسبت به خود آگاه شود، گرچه از نظر او من کودکی خامم، شاید... ملافه‌ی نقره‌ای را روی تنم تنظیم کرده و به زحمت به خواب می‌روم. باز من هستم و رویاهای شیرینی که انتهایش به او ختم می‌شوند، عاشق این رویاها و خواب‌ها شده‌ام. در رویاهایم کنارم می‌ایستد، برایم از آینده سخن می‌گوید و با من هم‌صدا و هم‌نفس می‌شود. و قلب من را با حرف‌هایش مسخ می‌کند، مرا به هیجانی بی‌نظیر و وصف ناشدنی می‌کشاند، با هیجانی که به همراه دارم به وضوح تپش‌های قلبم را حس می‌کنم. حتی صدایشان را می‌شنوم. جالب است، حتی خوابم را تسخیر کرده است. صبح می‌شود و باز شب، دوباره طلوع و دوباره غروب، با این طلوع و غروب‌های دل‌انگیز تنها چیزی که احساس می‌شود گذر زمان است... هر روز، یک روز به سنم افزوده می‌شود، و هر روز بدون او یک روز دیگر بزرگ می‌شوم. مادر مثل همیشه برای بیدار کردنم تلاش می‌کند: _ عزیزم بیدار شو، امروز مهمون داریم عمو اینا قراره بیان... دقیقا مثل افرادی که برق گرفته شده‌اند از خواب می‌پرم. پس امروز روز من است، می‌بینمش، می‌بینمش.. از خو‌شحالی در پوست خود نمی‌گنجم. از صبح که مادر خبر آمدنشان را داده در تلاطمم، از خوشحالی در خانه قدم می‌زنم و از الان لحظه‌ها را تا شب می‌شمارم. درِ تمامی کمدها برای انتخاب لباس مناسب باز است، لباسی که جذبش کند، لباسی که من در داخل آن به زیبایی بی نظیری دست یابم. پس از زیر و رو کردن تمامی لباس‌ها لباس مورد نظر یافت می‌شود، بلوزی سفید با رویه‌ای شیری و شلوار پا گشاد هم رنگش... موهای هم‌چون آبشارم را برس می‌کشم، موج‌های بزرگ موهایم روی شانه‌هایم می‌ریزد، تلی زیبا به سر می‌بندم، صورتم را با لوازمی که به صورتم زیبایی می‌بخشند تغییر می‌دهم و در دل به چهره‌ام می‌بالم. تا یکی‌دو ساعت دیگر، او که تمام وجودم به وجودش بسته‌است را می‌بینم. او که با دیدنش دلم که هیچ تمام تنم زیرورو می‌شود.
  20. پارت ۱۶۱ بالاخره چند روز گذشت، در این چند روز کایان کارهای سربازی را انجام داده و از بیمارستان مرخصی کامل گرفت خوشنود از اینکه به گفته عمه خانم و بکتاش همه چیز درست خواهد شد. این چند روز حتی فاتح یک بار هم به آنجا نیامده بود، چرا که با دیدن کایان و سوگل روی تصمیمش که محو کردن کایان از روی زمین بود مصمم می‌شد. هوا کم کم رو به سردی بوده و کایان درحالی که چند عدد هودی و سویشرت برای خود گرفته بود وارد عمارت شد. اولین نفری که به استقبالش آمد سوگل بوده و سپس دنیز و آسلی پشت سرش آمدند حال دنیز کاملاً خوب شده بود ولی حواس کایان کاملاً به او بوده و مسکن‌ها و داروهایش قرار بود تا یک ماه ادامه‌دار باشد. همه را سر موقع به او می‌خوراند. سلام بلند بالایی داده و دنیز و آسلی را بغل گرفت خیلی دلش می‌خواست به جای این دو، سوگل را بغل بگیرد، اما همه حواس‌ها جمع این دو نفر بود. قدیر که از آن روز کمتر پیش آمده بود تا با کایان هم صحبت شود از اینکه بدون اجازه و بدون مشورت با او کارهای سرخودی انجام داده بود دلگیر بوده و این حق را به خود می‌داد که کایان قبل از درخواست خواستگاری از بکتاش او را در جریان بگذارد. اما این میان آسیه بود، گویی آینده کایان و سوگل را می‌دید اصلاً باورش نمی‌شد که بکتاش و عمه خانوم همچین حرف‌هایی به کایان بزنند. با اینکه سربازی رفتن درخواست بزرگی بود اما آسیه هنوز هم باور نکرده بود که عمه خانوم و بکتاش با این وصلت راضی باشند آن هم بین انتخاب کایان و فاتح. هیچ در عقل نمی‌گنجید که کایان را انتخاب کرده باشند درحالی که دامن گلدار و سفیدش را روی تنش تنظیم می‌کرد با خود گفت: - اون روز که بیوک اومده بود خیلی با بکتاش جیک تو جیک بودن نکنه بخوان یه کارایی بکنن که ما خبری ازشون نداشته باشیم؟ تردید در دل و عقلش موج می‌زد نفسش را بیرون فوت کرده و با دست به کایان اشاره کرد که کنار او بنشیند، کایان دنیز و آسلی را روی زمین گذاشته و پس از اینکه چشمکی حواله صورت خندان سوگل کرد به سمت مادرش رفته و کنار او نشست. درحالی که راحله با غرور و بکتاش با بی‌تفاوتی او را می‌نگریستند سلامی به آنها داده و مشغول صحبت با مادرش شد. آسیه از آن روز سعی می‌کرد او را متقاعد کند که نباید کارت را ول بکنی و به سربازی رفتن فکر کنی، اما کایان روی این تصمیمش مصمم بوده و برای به دست آوردن سوگل تصمیم داشت هر کاری که از دستش برمی‌آمد بکند. او و سوگل به یکدیگر قول داده بودند! پس کایان نباید زیر قولش میزد.
  21. پارت ۱۶۰ موهای سوگل زیر باران کاملاً خیس شده و چهره‌اش را جذاب‌تر کرده بودند کایان تار مویی که روی صورت سوگل بود را کنار زده و اینبار او، دستش را نوازش وار روی صورت سوگل کشید. سوگل احساس می‌کرد که قلبش داخل دهانش می‌زند، آنقدر هیجان زده شده بود که نمی‌توانست حرکتی بکند، تنها به خیره شدن به چشمان سیاه کایان اکتفا کرده بود. کایان همانطور که با احساس گرمای داخلی بدنش مواجه بود خود را به سوگل نزدیک کرده و تصمیم داشت بوسه‌ای روی گونه‌اش بنشاند، اما از آنجایی که از عکس‌العمل سوگل خبری نداشت به جای بوسه او را در آغوش کشید. سوگل نیز او را همراهی کرده و محکم خود را به کایان چسباند. محو هم شده بودند، چند ثانیه طول نکشید که صدای بکتاش به گوششان رسید: کایان سریع سوگل را از خود جدا کرد، موهای خیسش را با دستش به یک سمت هدایت کرده و دستش را به روی صورتش کشید. سوگل جلوتر حرکت کرده و رو به کایان گفت: - خدا بخیر کنه! هر دو به سمت در ورودی ساختمان حرکت کردند و بکتاش با دیدن آن دو اشاره کرد که بیاین داخل. بکتاش از آنجایی که از نقشه عمه خانم خوشنود بود لبخند یک ثانیه هم از روی صورتش محو نمی‌شد آن دو را به داخل دعوت کرده و پس از اینکه خود کنار عمه خانم روی مبل نشست به سر و صورت و لباس خیس آن دو چشم دوخت در دل تاسف بار گفت: - آخه این بی‌عرضه با چه جرعتی اومد جلوی من اون حرف‌ها رو زد اگه نقشه عمه خانم نبود می‌زدم فک و دهنش رو خرد می‌کردم. با یادآوری نقشه لبخندی دندان نما زده و رو به قدیر گفت: - می‌دونی گل پسرت چه پیشنهادی به من داده؟ قدیر که تا آن لحظه از ماجرا خبری نداشت با شنیدن ماجرا از زبان بکتاش متعجب به کایان چشم دوخت، همانطور که بکتاش در حال توضیح بود از قدیر خواست که به سریع‌ترین شکل ممکن کارهای سربازی کایان را انجام دهند. قدیر اول مخالفت کرده و خواست چیزی بگوید که با دیدن چهره التماس وار کایان سکوت کرده و از جایش برخاست. خانواده‌اش را به اتاقشان خواست تا با آنها دقیق‌تر سخن بگوید، کایان اولین نفر بود که وارد اتاق شده و سپس آسیه و پدرش پشت سرش وارد شدند. کایان درحالی که روی مبل‌ها می‌نشست پایش را روی پای دیگر انداخته و دستش را به دسته مبل تکیه داد آسیه قبل از شروع صحبت‌هایشان گفت: -Islak elbiselerini oraya koy! Herşeyi kirlettin << لباسات خیسه اونجا نشین! همه جا رو کثیف کردی.>> کایان پوفی کرده و از جایش بلند شد و چشم به قدیر دوخت. قدیر دست‌هایش را با عصبانیت داخل جیب‌هایش فرو برده و گفت: - پسر تو خجالت نمی‌کشی؟ درباره این مسائل، تنها صحبت می‌کنن؟ من باید از دهن برادرم این چیزها رو بشنوم؟ خودت نمی‌تونستی قبلش به من بگی؟ کایان سعی کرد آنها را توجیه کند که این اتفاق یهویی بوده و او هیچ تقصیری ندارد، قدیر، برادرش را خوب می‌شناخت و می‌دانست که رضایت قلبی به این امر ندارد آن روز هر چقدر قدیر و آسیه با کایان صحبت کردند هیچ فایده‌ای نداشت و کایان روی تصمیمش مصمم بوده و سوگل را برای یک عمر زندگی انتخاب کرده بود. و از این بابت که برای رفتن به سربازی اقدام کند کاملاً مصر بوده و در اولین فرصت می‌خواست که این کار را انجام دهد.
  22. پارت ۱۵۹ با غضبی که روی صورتش هویدا بود داخل ماشین نشسته و نگاهی به آینه انداخت، چشمان سرخ شده از عصبانیتش دو دو می‌زد‌. دستش می‌لرزید، اما مجبور بود محکم بایستد، برای به دست آوردن سوگل هر کاری که از دستش برمی‌آمد را می‌کرد وگرنه از شدت دیوانگی بلایی به سر خود می‌آورد. پشت سرش بیوک از عمارت خارج شده و در چند قدمی ماشین ایستاد، با دیدن حال خراب فاتح تصمیم گرفت که او را تنها بگذارد. می‌دانست که فاتح در حیاط چه صحنه‌ای دیده که این همه دیوانه شده است. از طرفی این قرارداد خیلی قرارداد مهمی بود و برای اینکه بتواند پولی را که از شرکت مقابل از او می‌خواستند جمع کند بکتاش را برای خود همراه می‌خواست و این برای فاتح ‌ پیشنهاد ویژه‌ای بود که می‌توانست بکتاش عمه خانوم و سوگل را تحت فشار قرار داده و بالاخره سوگل را به ازدواجش در بیاورد. کایان درحالی که دست سوگل را نمی‌توانست ول کند با خود به فکر فرو رفت، تازه یاد حرف‌های عمه افتاد. عمه خانم از او خواسته بود تا برای به دست آوردن سوگل به سربازی برود، اولین قدم اقدام برای رفتن به سربازی بود با اینکه مرخصی تحصیلی داشته و برای گرفتن دکترایش سربازی را عقب انداخته بود اما مجبور بود این کار را سریعا انجام دهد. لحظه‌ای به خود آمد و با خود زمزمه کرد: -Seogil'i elde etmek senin için ne zaman bu kadar önemli oldu ki onun için her şeyi yapmaya hazırsın? Bu nasıl oldu? << تو کی به دست آوردن سئوگیل برات انقدر مهم شده که حاضری براش هر کاری بکنی؟ چطور شد که اینطوری شد؟>> در این فکرها بود که صدای سوگل او را به خود آورد که گفت: - کایان بیا به هم یه قولی بدیم. حین قدم زدن دور حیاط بزرگ و باغ مانند، عمارت را دور زده و پشت پرچین‌ها ایستاده بودند، می‌شد گفت که این مکان به داخل حیاط هیچ دیدی نداشت، کایان نگاهی به اطراف کرده و وقتی لحظه را مساعد دید سوگل را به سمت خود کشیده و در نزدیک‌ترین فاصله از او ایستاد. همانطور که از صدای رعد و برق خفیف لذت می‌برد دستانش را باز کرده و زمزمه کرد: -Sana istediğin her sözü vermeye hazırım! << هر قولی که بخوای حاضرم بهت بدم!>> سوگل انگشتش را بالا آورده و ته‌ریش کایان را لمس کرد، همانطور که انگشتش را نوازش وار روی اجزای صورت کایان می‌کشید نگاهش به چشمان خمار کایان افتاد که با این حرکات خمارتر می‌شدند. یک بار لب‌هایش را باز و بسته کرده و درحالی که صورت خیس از بارانش را با آن یکی دستش پاک می‌کرد، لبخندی زده و گفت: - قول بدیم که هیچ وقت همدیگرو ول نکنیم، هر اتفاقی هم که بیفته من حاضر نیستم با مرد دیگه به غیر از تو زندگی جدیدم رو شروع کنم، تو هم باید این قول رو به من بدی! ادامه داد: - هیچ وقت به غیر از من... کایان انگشتش را بالا آورده و جلوی دماغ سوگل گرفته و به آرامی گفت: - Hey! Emin ol senden başka hiçbir kızı düşünmüyorum ve düşünmeyeceğim <<هیس! مطمئن باش که من به جز تو به هیچ دختر دیگه‌ای فکر نمی‌کنم و نخواهم کرد.>>
  23. پارت۱۵۸ بکتاش برای توجیه خود مدام درحال صحبت با عمه خانم بود، درحالی که جملات آخرش را ادا می‌کرد در اتاق باز شده و فاتح وارد شد! فاتح سریع به سمت آن دو قدم برداشته و درحالی که به بیرون اشاره می‌کرد گفت: - اینجا چه خبره؟ عمو مگه شما نگفتین که با سوگل حرف می‌زنین؟ اینا چرا دست و دست هم از اینجا اومدن بیرون؟ مگه شما به من قول ندادین؟ بکتاش و عمه سعی کردند با حرف‌هایشان فاتح را قانع کرده و او را آرام کنند، پس از اینکه توضیحات لازم را دادند فاتح پوزخندی زده و گفت: - اینا تو کت من نمی‌ره! ولی اون روزه که باید روی کایان بی‌مصرف رو ببینم، وقتی می‌فهمه همه چی دروغه که من دیگه خیلی وقته سوگل و صاحب شدم. و بعد قهقهه‌ای سر داده و از اتاق خارج شد. کایان و سوگل درحالی که هر دو از در عمارت خارج می‌شدند قدم داخل حیاط گذاشته و به سمت هم برگشتند سوگل درحالی که از هیجان درحال پس افتادن بود دستش را به ستون‌ کناری پله‌ها گرفته همانطور که به نم نم باران خیره بود گفت: - واقعاً متوجه نمی‌شم، یعنی الان ما بدون هیچ مانعی می‌تونیم در کنار هم باشیم؟ کایان دستانش را از هم باز کرده و پله‌ها را یکی یکی پایین رفت درحالی که باران به سر و صورتش می‌زد با صدای بلندی گفت: - Seogil, sen benim oldun! Her şey bitti <<سئوگیل دیگه مال من شدی! همه چی تموم شد.>> سوگل هنوز هم باور نمی‌کرد،چون هنوز حرف‌ها و تیکه‌های پدرش به کایان را فراموش نکرده بود، حتی از رفتار عمه خانم نیز تعجب کرده و احساس می‌کرد که در خواب سیر می‌کند. نکند همه این‌ها خواب بوده باشد؟ افکارش را به زبان آورده و گفت: - کایان من خوابم یا بیدار؟ فاتح همان حین از در عمارت خارج شد، با شنیدن این جمله با اینکه می‌دانست همه این‌ها نقشه است اما هنوز هم عصبانی بود با این حال رو به سوگل کرده و به جای کایان با خشم غرید: - بیداد بیداری! تا حالا بیدارتر از این نبودی! این را گفته و با خشم از کنار سوگل رد شده و درحالی که طعنه به کایان می‌زد از کنارشان عبور کرد. خشم او باعث شد که لبخند پت و پهنی روی لب کایان نشسته و لبخندش صدا بگیرد درحالی که دستش را به سمت سوگل دراز کرده بود گفت: -Canım, uyanık olduğun belli, gel buraya! << عزیز دلم، معلومه که بیداری، بیا اینجا!>> بعد از گفتن این جمله دست سوگل را که حالا به سمتش دراز شده بود گرفته و به سمت خود کشاند. هر دو زیر باران رو در روی هم قرار گرفته بودند و هیچ یک از زور هیجان هیچ حرفی برای گفتن نداشتند، فاتح حین بیرون رفتن از در اصلی بازگشته و نگاهی به آن دو دوخت که حالا کایان سوگل را بغل گرفته و از روی زمین جدا کرده بود و دور خود می‌چرخاند. خدا می‌داند که با چه شدتی در آهنین و سفید را به هم کوبیده و از زور خشم مشتش را به در کوبید. از در رد شده و همانطور که مشتش را روی در می‌کشید به دیوار رسیده و کارش را ادامه داد. درد شدیدی حس کرد. مشتش را به دیوار سیمانی می‌کشید که پس از چند ثانیه دستش زخمی شده و خون چکه چکه با آب باران روی زمین چکید. اخم کایان از درد جمع شد، سریع مشتش را داخل دست دیگرش گرفته و با عصبانیت گفت: - می‌کشمت کایان! به این بارون قسم می‌کشمت! غیرتش اجازه نمی‌داد دختری که قرار است زن او باشد الان بغل دیگری بخندد، اما برای اینکه نقشه عمه و بکتاش به هم نخورد مجبور بود سکوت کند. به ماشینش که رسید مشتش را محکم روی بدنه ماشین کوبیده و درحال نفس نفس زدن سرش را به آسمان بلند کرده و همانطور که باران به سر و صورتش شلاق می‌زد گفت: - خودت یه کاری بکن، وگرنه خودم دست به کار می‌شم. فاتح کاملاً جدی بوده و هیچ شوخی با هیچ کَس نداشت وقتی می‌گفت یکی را از روی زمین برمی‌دارم آن کار را انجام نمی‌داد و آرام نمی‌گرفت.
  24. رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی ژانر عاشقانه مقدمه زندگی گاهی بر وفق مراد می‌گذرد، روزهایی از کنارت عبور می‌کنند که با خود می‌گویی: - همیشه این‌گونه خواهد بود! اما گاهی روزگار خنجرش را بدجایی فرو می‌برد، دقیقا جایی به نام قلب، قلبی که با نداشتنت، تپش برایش مشکل است! باش تا نفس بکشم باش تا ادامه دهم باش تا زنده بمانم خلاصه گاهی آرزویم یک‌لحظه دیدن توست گاهی برای داشتنت زمین را به زمان می‌دوزم گاهی دلم آن‌قدر برایت تنگ می‌شود که بغص راه گلویم را می‌بندد حتی گاهی دلم آن‌قدر برای خودِ قبلی‌ام تنگ می‌شود که با خود می‌گویم: - کاش هیچ‌وقت ندیده بودمت! می‌دانی دیدن تو و داشتنت به مدت کوتاه با من چه‌کرد؟ https://forum.98ia2.ir/topic/177-رمان-منیم-گوزل-سئوگیلیمالهه-پورعلیانجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
×
×
  • اضافه کردن...