-
تعداد ارسال ها
96 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط f.m
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
f.m پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
کاش جایی پیدا میشد آدما رو ندید خودت بودی خودت بدون هیچ تکنولوژی -
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
f.m پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
کاش جایی پیدا میشد آدما رو ندید خودت بودی خودت بدون هیچ تکنولوژی -
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
f.m پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@Nasim.M ممنوعه ها اوکی شدن- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
f.m پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
حرفش تمام نشده بود که به سمتش نزدیکتر شده، فاصله را کم کردم ( جاگزین بهتری بذار همینم ممنوعه هست- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
f.m پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
پایان رصد 🔞از پشت مرا در آغوش گرفت. هه کوتاهی به زبانم جاری شد و وقتی دستانش به دور شانهام قفل شد، چشمانم را با کلی احساسات طغیان گرفته بستم. صدای تنفس بالایش کنار گوشم بلند شد، من هم به نفس- نفس افتاده بودم. دروغ چرا دلم برای آغوشش، صدای تنفسش و این عطر وجودش تنگ شده بود.🔞 - من نمیتونم ازت بگذرم، مجازاتم کن و بعد واقعنی من رو ببخش که 🔞روم بشه چشم توی چشم بغلت کنم!🔞 اشک از پلک بستهام روی گونه لغزید و هر دو د ۱۳۵ ر🔞وی سرم بوسه زد و آرامشم 🔞۱۳۶ م🔞یشد بغلت کنم!🔞 ه🔞نوز حرفش تمام نشده بود که او را به سمت خود کشاندم. دستانم که دور گردنش احاطه شد، او هم به دور شانهام بازو پیچاند و اینبار نفسش را با آرامش خالی کرد، زیر گوشم پچ زد.🔞 - ا🔞گه بدون بغل گرفتنت میرفتم، نصفه روحم اینجا معلق میموند.🔞 امان از بعضی محبتها که تا لحظهی آخر برای انسان ناشناخته میماند. دوست نداشتم رهایش کرده و این محبت عمیق بینمان را از دست بدهم. - ملودی! با بغض لب زدم: ۱۳۹ @Shahrokh- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
f.m پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
شروع رصد: بیست هفت مرداد پایان رصد: سه شهریور- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت پنجم باد به سرعت ب سر و صورتش برخورد میکرد و چشمانش را سوز میداد نزدیک زمستان بود و هوا به شدت سرد، نیم ساعتی میشد که در راه بودن و از شهر خارج شده و در حالی نزدیکی به مکانی متروکه بودن ، هر چه از شهر دور تر میشدن استرس او نیز افزایش مییافت از سرما زیادی که به علت وزش شدید باد بود بر خود لرزید. آرام شالش را بر روی لب و دماغ خود قرار داد و گاهی هم با بخار دهانش دستانش را گرم میکرد حال بقیه هم چندان بهتر از او نبود اما انگار که عادت به این سرما و سردی داشتن اعتراضی از موقعیت خود بر زبان نمیاوردن شاید هم باور داشتن که اعتراضی هم اگر با قلبها و زبان های خستهشان کنند گوش شنوا و دلی دلسوز برای خود نمییابند در همین افکار بود ک وانت با صداهای عجیب و غریبی ایستاد و همه با چشمانی منتظر و بیحوصله او را نگاه میکردن با تعجب به نگاه خیرهشان خیره شد که صدای یکی از آنها بلند شد. - بزغاله ما پنج ساعت منتظریم توییم که بپری بد تو نشستی برای من استخاره میگیری؟ تازه فهمیده بود که نگاه خیرهشان برای چه بود با خجالتی که از خود سراغ نداشت سرش را به عنوان تایید به آن پسرک هجده ساله مو بور و چشم مشکی با آن دهان گشاد و دماغ گوشتی تکان داد و ارام و البته با ترس پایین پرید که پای لاغر و ضعیفش پیچ خورد و بر روی آن زمین صفت و پر از خاک افتاد با صدای قهقهه یک عده با بهت سرش را بالا برد و به این همه دهان خندان نگاه کرد و ناخودآگاه او نیز آرام خندید و خوش حال بود که توانسته بود حتی برای یک ثانیه هم شده آنها را بخنداند به سختی در حالی که درد پایش کمی او را آزرده کرد بود بلند شد و مانتو مندرس و خاکی خود را تکانی داد. منتظر ماند که آن پسرک تیشرت قرمز با با آن شلوار کهنهی گشاد مشکی و موهای اشفته و کوتاه هم از آن وانت پیاده شود تا او را همراهی کند آن پسرک بد از آنکه کودکان را پایین فرستاد خود بر زمین پرید و بلند شد و دستان خاکی خود را تکاند که صدای یکی از پسرها که همسن و سال آن تیشرت قرمز بود بلند شد. - هوی علی رضا این یارو حمال و از کجا گیر آوردی؟ پس اسم آن پسرک ک که او را به اینجا آورده بود علی رضا بود، علی به چهره پسرک همسن و سال خود عمیق نگریست و گفت: تو رو سننه؟ تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن شیفهم شد؟الانم راه بیوفت تا گذارشت و به رییس ندادم. فرید: بابا مگه چی گفتم ترش میکنی بیا - بیا خفم کن گاومیش چه مرگته عصبی؟ حالا ما یک چی ور زدیم اما خدای از حق نگذریم بد چیزیه ها. از تعریفش چندشش شد و صورتش درهم شد و به سمت مخالف فرید چرخید. علی رضا بیحوصله در حالی که کلیدی را از دور گردنش بیرون میآورد گفت: پسر تو یه دقیقه لال شو ببین حرف نزدن هم چطوریه. بعد مرا صدا زد و گفت: میمون راه بیوفت، ببرمت پیش رییس. در این چند ساعتی ک آنها را شناخته بود انواع اقسام القاب را به او نسبت داده بودن اما نمیتوانست کاری هم از پیش ببرد زیرا اگر میخواست با آنها زندگی کند باید با همه مدارا کند تا دردسر برای خود خریداری نکند. به دنبال علی راه افتاد ک یک در بزرگ زنگزده را ک به رنگ قرمز بود با کلید باز کرد بعد از باز کردن آن در کهنه او و دیگران هم وارد آن حیاط خیلی - خیلی بزرگ شدن ک داخل حیاط را سنگ ریزههای درشت و کوچک پوشانده بود که در هنگام راه رفتن صدای سنگ ریزهها شنیده میشد. حیاط به شدت بزرگ و به شدت درهم و کثیف بود، در آن ماشینهای کهنهای قرار داشت ک کودکان به آن سمت دویدن و پسران از دختران جدا شده و در بستر مخصوص خود رفتن. او نیز به همراه علی رضا به سمت یک اتاق کوچک در نزدیکی یک حیاط پشتی راه افتاد.
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم لطفاً در تاپیک زیر درخواست رصد اولیه رو بده
-
سلام عزیزم لطفاً در تاپیک زیر درخواست رصد اولیه رو بده
-
عزیزم به ۴۰ پارت رسید لطفاً در تاپیک زیر درخواست رصد بدین
-
عزیزم به ۴۰ پارت رسید لطفاً در تاپیک زیر درخواست رصد بدین
-
سلام عزیز برای رمانت درخواست رصد دوم رو بده
-
سلام عزیز برای رمانت درخواست رصد دوم رو بده