-
تعداد ارسال ها
101 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
donya1766470111 آخرین بار در روز آبان 25 2025 برنده شده
donya1766470111 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
دستاورد های donya1766470111
-
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و چهار دستش را روی تابلو گذاشت که صدای گلوله در اتاق طنین انداخت. سریع، برقآسا، هدفدار. رایان شلیک نکرده بود، لوک هم نبود. صدا از پشت پنجره آمد. گلوله درست کنار دست فیلیپ به دیوار خورد. شیشهها فرو ریختند. همه لحظهای خشکمان زد، فیلیپ آرام برگشت و در حالی که هنوز نمیتوانست دستش را حرکت دهد گفت: - پیدامون کردن. فیلیپ با درد قدمی عقب رفت و نفسش را با فشار بیرون داد. - لعنتی، نخورد ولی نزدیک بود. لوک سریع کنار پنجره رفت و با احتیاط سرش را بیرون برد و گفت: - تک تیرانداز، سمت غربی بوم، ساختمان روبه رو. و به سرعت پردهها را برای اینکه دیدی به داخل نداشته باشد کشید. رایان لحظهای جا خورد اما به جای عقبنشینی جلوتر آمد و گفت: - دیدین، شما نمیتونین ازش فرار کنین، اون همیشه حواسش به همهست. لوک فریاد زد: - خفه شو، عوضی. فیلیپ با دست به تابلو اشاره کرد و گفت: - اون تابلو پشتش در مخفیه، میرسه به راهپلهی خدمات. همهگی به سمت تابلو دویدیم که رایان قهقههای سر داد و گفت: - واقعا فکر کردین، میذارم برین؟ با عجله تابلو را برداشتیم. همانطور که گفته بود، دیواری متحرک با قفل در قدیمی نمایان شد. لوک با دیدن قفل سریع جا شمعدانی فلزی گوشهی اتاق را برداشت و سعی میکرد قفل را بشکند. با قدمهای آهسته به سمت رایان رفتم و گفتم: - میتونی باهامون بیای، انتخاب با توئه. او سکوت کرد، فقط نگاهم میکرد. گویا درونش چیزی دردناک شکسته باشد. صدای شکستن قفل در به گوش رسید و بعد صدای فیلیپ که گفت: - قبل اینکه دیر بشه باید بریم. همچنان منتظر خیرهی رایان بودم که شاید قبول کند و همراه ما بیاید، اما ممکن نبود. نگاهش میگفت فقط انتظاری بیهوده است. چرخیدم که مچ دستم را گرفت و گفت: - اینبار نه، کلاغ کوچولو. با اخم خیرهاش شدم که ادامه داد: - اینبار نمیذارم. باید بازی تموم بشه. آب دهانم را به سختی قورت دادم. فکر کرده بودم مانند دفعههای پیش کنار میکشد. اما انگار اینبار عقب نمیکشید. دستم را به سمت خودش کشید که مشتی به فک بینقصش زدم. دستش را دور گلویم حلقه کرد و گفت: - تو فقط باید باهام میرقصیدی، همین رو ازت خواستم. اخمهایم بیشتر در هم کشیده شد. این مرد گویا که رقصیدن را دوست داشت. با یک دست به آرامی بلندم کرد. دست قدرتمندش دور گلویم جلوی تنفسم را گرفته بود. برای نفس کشیدن تقلا میکردم و او همچنان از زمین بلندم میکرد تا جایی که دیگر پاهایم زمین را لمس نکردند. به خس خس افتاده بودم و با دستهایم به بازویش مشت میزدم. اما بیفایده بود. لوک پارچهای دور گلوی رایان انداخت و به سمت عقب کشید که رایان تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت و دستش دور گلویم شل شد و با ضرب روی زانوهایم زمین خوردم. فیلیپ به سمتم آمد و سعی کرد بلندم کند. پشت سر هم سرفه میکردم و نفسهای عمیق میکشیدم، سرفههایم هنوز بند نیامده بود، فیلیپ کمکم کرد تا به دیوار تکیه بدهم. نفسهایم بریده بریده بود، اما بدنم داشت به زور خودش را جمع میکرد. لوک پارچه زا دور گردنش پیچیده و به سمت خودش میکشید، که رایان دست از مقابله برداشت و پارچه را به سمت خودش کشید که لوک چند قدم به جلو پرت شد و رایان همان لحظه که لوک خم شده بود با زانویش ضربهای به صورت لوک زد. چشمانم گرد شد و به سمتش دویدم، لوک را بلند کردم، از بینیاش خون جاری شد. صورتش را بالا گرفتم و نگاهی تهدیدآمیز به رایان انداختم. پیش از اینکه چیزی بگویم، گفت: - چرا هر وقت میبینمت یه مردی اطرافته؟ بلند شدم و روبه رویش ایستادم. - داری چیکار میکنی؟ صورتش را مماس صورتم قرار داد و خیره به چشمهایم گفت: - کارم رو، کوچولوی فراری. نیشخندی زدم و یک قدم عقب رفتم که دوباره مچم را گرفت و سیمی از جیب کتش بیرون کشید. چرخیدم و نگاهی به لوک انداختم، هوشیاریاش را از دست میداد. سعی میکرد چشمانش را باز نگه دارد، اما پلکهایش بسته میشد. رایان هر دو مچم را گرفت و سیم را دورشان پیچید، که هردو دستم را بلند کردم و به سینهاش کوبیدم. سیم دور مچم باز شد و روی زمین افتاد. چند قدم از او دور شدم، نگاهم روی فیلیپ ثابت ماند. همانطور بی هیچ حرکتی سر به پایین ایستاده بود. - تا کی میخوای فرار کنی؟ به سمتش چرخیدم، با قدمهای محکم به سمتم میآمد. - تا وقتی که بازی تموم بشه. - این بازی تا تو رو تحویل ندادم تموم نمیشه. دورش چرخیدم و او ناچار ایستاد. در دایرهای خیالی دورش میچرخیدم و او فقط نگاهم میکرد. - من که میگیرمت. چشمم روی فیلیپ قفل شد. نمیجنبید. از چیزی میترسید، یا اینکه توانش را نداشت. - هنوز معلوم نیست، شکارچی کیه. نیشخند صداداری زد. - تو و شکارچی بودن. حداقل قدرت تخیل داری، خوبه، اما تو فقط یه کلاغی. در حالی که نگاه خیرهام را روی فیلیپ ثابت کرده بودم، جواب دادم: - کی گفته فقط منم، شاید یکی دیگه هم بخواد پرواز کنه. فیلیپ سرش را بلند کرد و رد نگاهم را گرفت. چشمانش سرشار از امید شد. الان تو این موقعیت این را دریافته بودم که فیلیپ عجیب شبیه رایان بود. سری برای فیلیپ تکان دادم که به نشانهی تایید کمی سرش را تکان داد. روبه روی رایان دقیقا در یک قدمیاش ایستادم، چشمان خستهاش را مستقیم به چشمانم دوخت و گفت: - اگه تو پرواز میکنی، من بالات رو میکنم. چون من نمیتونم پرواز کنم. سرم را کمی کج کردم. - من قبلا پرواز کردم، تو هم کنارم بودی. نگاهش چیزی غیر از تهدید را داشت. چیزی میان لذت و قدرت. نگاهش دوباره روی لبهایم نشست، دهانش برای گفتن چیزی باز شد، اما قبل از او فیلیپ پردهی پنجرهها را کنار داد و پشت سر هم چند گلوله به داخل اتاق شلیک شدند. پشت میز مطالعه سنگر گرفتم، به فکر این بودم که چطور لوک را به آن راهرو بکشانم. فیلیپ کنارم نشست. - الان چیکار میکنیم؟ - من میرم بیرون، سعی میکنم لوک رو به راهرو برسونم. سری تکان داد. از پشت میز بیرون آمدم. رایان هم یک گوشهای پنهان شده بود. با دیدنم به سمتم دوید و دوباره گلویم را گرفت و به دیوار پشت سرم کوباند. ستون فقراتم لحظهای جا به جا شد و سپس سرجایش برگشت. به سختی میان نفسهای بریدهام گفتم: - کافیه. - هنوز نه. فیلیپ با جا شمعدانی فلزی به پشت رایان کوبید که از فرصت استفاده کردم و بازویش را پیچاندم. فیلیپ به سمت لوک دوید. مشتی به بالای گردن رایان، دقیقاً جای عصبهای سر زدم که برخلاف تصورم خندهای بلند سر داد، انتظار داشتم بیهوش شود یا حداقل سرگیجه بگیرد. در یک حرکت دست آزادش را دور کمرم انداخت و آن یکی دستش را آزاد کرد و پشت سر هم چند مشت به شکمم زد، همچون صندلی بلندم کرد و روی زمین کوبید. سرم گیج رفت و حالت تهوع گرفتم. فیلیپ به سمت رایان رفت که رایان دستش را دور گلویش انداخت و رو به صورتش غرید: - هنوز با تو کار داریم، ولی فعلاً برو. و به سمت زمین پرتش کرد که سرش به میز خورد و روی زمین افتاد. نیمخیز شدم و میخواستم به سمتش بروم، که سایهی رایان دوباره مقابلم ظاهر شد. میخواستم بلند شوم، اما سرگیجهام اجازه نمیداد. بدون کلمهای دستانم را گرفت و سیم را دور مچهایم بست. به ناچار فقط میتوانستم آخرین سلاحم را استفاده کنم، زیرا که من به آیلا هرگز قول ندادم برگردم، اما میخواستم که برگردم. اگر برمیگشتم مادرم برایم عدسپلو درست میکرد. - تو حتی یکبارم نپرسیدی چرا فرار کردم، رایان. با تحقیر نگاهش کردم و نالیدم: - فکر میکنی، این پیروزیه؟ جوابی نمیداد، باید ولم میکرد. او کسی را نداشت، اما من خانوادهای داشتم که منتظرم بودند. - تو خودت بیشتر از من توی قفس موندی. چیزی نمیگفت، فقط نگاهم میکرد، انگار که حرفها در گلویش میماندند و برایش سنگینی میکرد. - خودت رو آماده کن، اینبار برات آسون نمیگیرم. نگاهش حالا خالی بود، هیچ چیز در آن نمانده بود. نه خشم، نه تحقیر. فقط انجام وظیفه، از همان اول من یک هدف بودم، نه چیز دیگر. بلندم کرد، اما من او را به سمت خودم کشیدم که بدون تعادل کمی روی من خم شد، به قدری که نفسهایش پوست صورتم را میسوزاند. مچهایم را گرفت و به سمت بالا کشید. من همچنان تقلا میکردم که روی زمین بمانم. خم شد، دست انداخت دور کمرم و با یک حرکت ساده مرا روی شانهاش انداخت و به طرف در حرکت کرد. - ولم کن، اشغال عوضی. نیشخند زد. - درسته عوضیام. - از همون اولش بودی، فقط فکر کردم میتونی آدم بشی. با دستان مشت شدهام چند ضربه به پشتش زدم و فریاد کشیدم: - مامانم حق نداشت، اون نمیدونست تو از سنگی. لحظهای ایستاد، میان راه. نفسهای نامنظمش را میشنیدم. - اون گفت حتی بدترین آدمها گوشهای از قلبشون هنوز زندهاست، اما تو، اما تو حتی زنده هم نیستی، فقط از یه گور برخاستهای، یه کفنزاده. به آرامی مرا روی زمین گذاشت و با اخمی غلیظ روی صورتش آرام اما محکم گفت: - چی گفتی؟ یک قدم به عقب رفتم، فاصلهی ایجاد شده را پر کرد. دوباره یک قدم عقب و او یک قدم جلو. - چی گفتی؟ بدترین آدمها یه گوشه از قلبشون زندهاست؟ با آخرین قدم به دیوار برخورد کردم. او در نزدیکترین حالت ممکن چشمان خشمگینش را بهم دوخت و نالید: - مامان تو احتمالا تا حالا در حیاط خانهاش تیر بارون نشده و تو، شاهد اون لحظه نبودی. او مادرش را به خاطر داشت؟ اما این چطور ممکن بود؟ الان این موضوع مهم بود؟ نبود. الان فقط درد چشمان او بود که مهم بود. سنگینی سینهاش مهم بود. بغض مردانهاش مهم بود. در حالی که نفسهای داغش صورتم را میسوزاند، در چند سانتی صورتم دوباره نالید: - احتمالا پدر تو هیچوقت افرادش رو برای تیرباران کردن زنش نفرستاده و تو هرگز نیمهی شب با لباس خواب خونین مادرت رو در آغوش نکشیدی. میان درد و عذابش مانده بودم، میان فرار کردن و به آغوشی که شاید آرامش میداد. چشمانش میلرزید، برق دلتنگی و دردِ چشمانش کورم میکرد. حس میکردم کسی با مشت توی صورتم کوبیده. - برام از انسانیت حرف نزن. مکث کردم، ایستادم، دنبال جوابی در ذهنم بودم. - هر کسی به نحوی داره رنج میکشه. تو مادرت رو از دست دادی، منم پدرم رو. اونم جلوی چشمان من مرد، اما من برای بقا تلاش میکنم، نه مثل تو بشینم و مثل یه سگ وفادار فقط فرمان بگیرم. در ثانیه نگاهش تغییر کرد و دوباره آن جدیت همیشگیش روی صورتش نقش بست. - اصلا میدونستی زیاد حرف میزنی؟ همزمان با این حرفش دستش را بلند کرد و ضربهای به گیجگاهم زد. چشمانم تار صد، سیاهی در رفت و آمد بود که آخرین چیزی که حس کردم، معلق ماندن در هوا بود. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و سه او خودش بهتر از هر کسی معنای هر کارم را میفهمید. برایم جالب بود که اینگونه میتوانست مرا پیشبینی کند. نفس عمیقی کشیدم، پشتم را به او کردم و به سمت همان صندلیای که رویش نشسته بودم حرکت کردم و رو به لوک گفتم: - لوک، کارت تموم نشده؟ لوک بعد از خشخشی جواب داد: - اون اینجا نیست. کلافه آهی کشیدم. لحظهای پشت سرم را نگاه کردم و رایان را همانگونه، خیره به خودم در میان جمعیت یافتم. چیزی شبیه هشدار در چشمانش بود یا شاید انتظار. ولی نه برای من، برای کسی دیگر. صدای کلافهی لوک در گوشم پیچید: - الان چیکار کنیم؟ نمیدانستم باید چه کاری کنیم. باید به آن مرد میرسیدیم، اما انگار بدون وجود پسرش ممکن نبود. کسی روبه رویم، درست روی صندلیای که لوک نشسته بود، نشست. نگاهش رو به پایین بود و موهای سیاهش روی صورتش ریخته بود. متعجب فقط خیرهاش ماندم که به طرز دیوانهواری سرش را به سمتم چرخاند. موهایش پریشان روی چشمهایش افتاده بود. برایم سؤال بود که چطور میتوانست مرا ببیند. نیشخند ترسناکی بر لب داشت که با نگاه دقیقتر فهمیدم همان پسر بارمن است. انگار که پسر چند دقیقهی قبل نبود؛ کاملاً متفاوت. - سلام بانو. بانو؟ من این را جایی شنیده بودم. دوباره صدای لوک در گوشم پیچید: - دارم میام، یه فکری بکن. اخمهایم در هم رفت. سؤال برانگیز نگاهش میکردم. این پسر فقط یک بارمن ساده نبود، چیزی بیشتر بود. پسر لبخندی زد و گفت: - گفتن دنبالم میگردی. خودش بود. گره ابروهایم باز شد. با لحنی پیروزمند گفتم: - لوک، همونجا بمون، پیداش کردم. - چی؟ کجاست؟ بیتوجه به لوک، به پسره نزدیکتر شدم و گفتم: - درسته، به دنبالت بودم. میتونی کمکمون کنی. نیشخندی زد و گفت: - اگه ازم کمک میخوای، پس زندگیت از مال من داغونتره! دستم را روی بار گذاشتم و جدی گفتم: - یه فرصت دارم. یا باهات میام بیرون، یا این بار رو با خاک یکسان میکنم. پسره به پشت سرم اشاره کرد و گفت: - واقعاً چطور این نگاهها اذیتت نمیکنه؟ حرفی کاملاً به دور از مسئلهی ما که هدفش از آن را نفهمیدم. چرخیدم و نگاه قفل شدهی رایان را روی خودم دیدم. کلافه نفسی بیرون دادم؛ این مرد دستبردار نبود. دوباره به سمت پسره چرخیدم و گفتم: - تو اذیت میشی؟ پسره روی صندلی لم داد. - اوه، نه. اون من رو اینطور نگاه نمیکنه. اخمهایم دوباره درهم رفت. - چرا طوری حرف میزنی انگار میشناسیش؟ هنوز نگاه سنگین رایان را روی خودم حس میکردم. همین مسئله بود که تنم را مور مور میکرد. پسره قهقههای بلند سر داد، خندهاش ترسناک بود. آن موهای شلخته که توی صورتش ریخته بود، او را مرموزتر نشان میداد. اصلاً این پسره که جلویم نشسته کجا؟ آن پسر حرفهای شیک پشت میز کجا؟ - چون میشناسمش. - چطور؟ دستش را روی شانهام گذاشت و از پشت آن موهای پرکلاغی نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: - من برخلاف تو آدما رو فراموش نمیکنم، بانو. دوباره؟ بانو؟ نگاهم به دستش که روی میز بود افتاد؛ حلقهی نقرهای روی انگشت شست. لحظهای مکث و نقش بستن آن جشن لعنتی تبلیغ تراشه. همان پسره بود! دستیار رایان، فیلیپ. رد نگاهم تغییر کرد. نیشخندی تلخ زدم و گفتم: - پس تلهست؟ فیلیپ بلند شد. هیچ ترسی در نگاهش نبود؛ فقط خستگی. - نه بانو انتخابه. چون همونقدر که تو از بین بردن اون مردی که مثلاً پدرمه مشتاقی، من از تو مشتاقترم ولی اگه قراره منو بکشی... به رایان اشاره کرد و ادامه داد: - طرف حسابت دیگه من نیستم. چند ثانیه سکوت بینمان افتاد. فقط نگاهش کردم. قصد کشتنش را نداشتم؛ در حرفهایش هم هیچ دروغی احساس نکرده بودم. - الان، خانم قاتل، نظرت چیه؟ میدانستم راست میگوید، اما برای اطمینان پرسیدم: - چهرهی واقعیت کدومه؟ - همینی که میبینی. سرم را کمی کج کردم و ادامه دادم: - چرا تغییر قیافه دادی؟ پسره خم شد و در فاصلهی نزدیکی جواب داد: - چون اون آشغال که پدرمه، ازم خجالت میکشه. آرام روی صورتش نالیدم: - چرا؟ نیشخندی زد. - چون انتخابم کرده بود از همه بهتر باشم. مثل رایان، مثل تو، اما من هرگز نفهمیدم چرا باید آدما رو بکشم. او کاملاً راست میگفت. بیشتر از ما فکر کرده بود. باهوشتر از ما بود. از پدرش فرار کرده بود که به یک قاتل تبدیل نشود. شاید هنوز بیست سال هم نداشت، اما او راه زنده ماندن را بدون اینکه دستانش را آلوده کند، پیدا کرده بود؛ هرچند در میان مستها و فراموششدهها و راستش به نظرم... خوششانس بود. فیلیپ لحظهای مکث کرد و سپس ادامه داد: - بیا، وقتشه. بیهدف دنبالش راه افتادم. از پلهمارپیچی پشت بار بالا رفتیم. وارد اولین اتاق در طبقهی بالا شدیم. اتاق نیمهتاریک با نور زرد مهتابی و پنجرهی بخار گرفته. رایحهی تند سیگار و تهماندهی عطری که بوی فلز میداد، فضا را خفه کرده بود. لوک در آن اتاق منتظر من بود و تا ما را دید از جا پرید. - آیما! نگاهی به فیلیپ انداخت و گفت: - همینه؟ - خودشه، فیلیپ. مشکوک نگاهش میکرد. - این همون بارمنه که؟ فیلیپ آرام در را پشت سرش بست و گفت: - این همون کسیه که اگه بهش فرصت ندین، زنده بیرون نمیرین. لوک ناخودآگاه دستش را به سمت اسلحهاش برد، اما فیلیپ فقط خندید. - راحت باش، هنوز قرار نیست کسی بمیره. لحظهای سکوت فضا را در بر گرفت و قبل از آنکه قدمی برداریم، در با شدت باز شد. نگاه همه به سمت رایان که در چارچوب در ایستاده بود چرخید. نگاههایمان لحظهای کوتاه با هم تقاطع کرد، حتی پلک هم نمیزد، فقط گفت: - خوب جمع شدین، همهی بازندهها در یک قاب. لوک اسلحهاش را به سمت رایان گرفت و گفت: - یک قدم دیگه برداری، شلیک میکنم. رایان نگاه خیرهای به لوک انداخت، شبیه کودکی که اسباببازیاش را به سمت او نشانه گرفته باشد. - جدی گرفتی خودت رو؟ نگاهش به سمت فیلیپ چرخید. - تو هم با اینا همدست شدی؟ فیلیپ قدمی به سمتش برداشت. - من همدست کسی نیستم، رایان. اینبار انتخاب خودمه. رایان سرش را کج کرد. - انتخاب؟ انتخابها همیشه احمقانه بودن. هنوزم فکر میکنی میتونی از سایهی اون مرد بیرون بری؟ من هم مانند فیلیپ یک قدم به سمتش برداشتم و گفتم: - از این حرفا خسته نشدی؟ رایان. همهمون خستهایم، از دستور گرفتن، از گول خوردن، تو بیشتر از همه. چشمهایش رویم قفل شد. فکش منقبض شد. با نگاهی که نمیشناختم نگاهم میکرد، چیزی شبیه لرزش در نگاهش بود. - تو چیزی نمیفهمی. - برعکس، بیشتر از همیشه میفهمم. و درست همان لحظهای که سکوت کشدار فضا را گرفت، فیلیپ چرخید و به سمت تابلوی دشت گوشهی اتاق رفت. -
آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم 😔🤌
حتی اگه نبض مرگ رو دنبال نمیکنین، توصیه میکنم این چند پارت جدید رو بخونین. چون فصل تازهای شروع میشه و اتفاقای مهمی در راهه 😅🔥
-
آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم 😔🤌
حتی اگه نبض مرگ رو دنبال نمیکنین، توصیه میکنم این چند پارت جدید رو بخونین. چون فصل تازهای شروع میشه و اتفاقای مهمی در راهه 😅🔥
-
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و دو مکزیک 9:05 _ آسمان شکسته آسمان تاریک شده بود اما مههای اطراف شهر آن را تا حدودی خاکستری نشان میداد. خنکای شب مکزیکوسیتی صورتم را میسوزاند. هوا بوی دود میداد. یقهی کت چرمیام را تا روی گردن بالا کشیدم، نفسهای بخارم در هوای ساکن میان شهر گم میشد. درست در بالاترین نقطهی خیابان شهر مکزیکوسیتی، میان هتلهای پنجستاره و برجهای شیشهای تابلوی نئون با نوری لرزان روی دیوار سنگی نام آسمان شکسته را میدرخشاند. نه آنقدر پر زرق و برق که آزار دهد، نه آنقدر ساده که معمولی باشد. فقط وسوسهانگیز. به سمت لوک چرخیدم و هر دو برای هم سر تکان دادیم و وارد بار شدیم. نورهای بار رنگارنگ بودند اما چشمنواز نه؛ بیشتر گیجکننده. موسیقی جاز لاتین و بوی تند الکل و عطرهای تیز فضا تا مغز و استخوان نفوذ میداد. اطراف را نگاه کردم، صدای خندههای مردمی که حتی حواسشان هم نبود و نسبت به همهچیز بیاهمیت بودند؛ شبیه مردمی که فقط زندهاند، نه زندگی میکنند. صدای لوک را نزدیک گوشم شنیدم: - خب، قراره چیکار کنیم؟ به سمتش چرخیدم و در گوشش گفتم: - فقط نگاه میکنیم. شاید خودش بفهمه برای چی اینجاییم. لوک سری تکان داد. هر دو به سمت میز بار رفتیم. پشت میز پسری با پیراهن سفید که آستینهایش را تا آرنج بالا زده و دستکشهای لاتکس مشکی به دست داشت، ایستاده بود. شانههای باز، حرکات دقیق؛ با هر حرکت لیوانی را پر میکرد، چیزی را روی آتش میگرفت و لبخند میزد. لیوانها را که به سمت مشتریان گرفت، به سمت ما آمد. خیرهی صورتش شدم. پوستی سفید و موهای مشکی، آشنا به نظر میرسید. چند ثانیه فقط نگاهش کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که شاید همین پوست روشن و موهای مشکی پرکلاغی، باعث شده او را به رایان تشبیه کنم. پسری جوان و کم سن، حدوداً بیست ساله بود. لبخند زیبایی زد، گویا از خیره شدن من خجالتزده شده باشد، پرسید: - چی بدم بهتون؟ لوک که کنارم روی صندلی نشسته بود خیلی جدی جواب داد: - چی پیشنهاد میدی؟ - میتونم کوکتل مخصوص خودم رو پیشنهاد بدم. - سنگین نباشه. پسر سری تکان داد و به سمتم چرخید. - برای شما هم؟ - نه. - اوکی. و مشغول درست کردن کوکتل لوک شد. حالا که بیشتر دقت میکردم، این پسر تا حدی شبیه رایان بود. اما مطمئن بودم جای دیگری دیده بودمش. بیخیالش شدم و به اطراف خیره شدم. همه در حال رقص و خندیدن بودند. هنوز هم اثری از رایان نبود و این خودش یک برد حساب میشد. به سمت لوک چرخیدم. پسر لیوان را به دست او داد و از پشت میز بیرون رفت و در میان جمعیت ناپدید شد. - اینجا اتاق مدیریتی چیزی نداره؟ لوک جرعهای از نوشیدنیاش را نوشید و گفت: - احتمالاً داره، اما اگه مثل خود بار باشه باید با بیل دنبالش بگردیم. خیرهی لیوان خالی روی میز شدم. - خب وقتی من میرم اتاقو بگردم، تو... حرفم با سرفههای شدید لوک نصفه ماند. کوکتل از دهانش بیرون پاشید و پشت سر هم سرفه میکرد. دستش را روی دهانش گذاشت و سعی میکرد نفس بکشد. چند ضربه به کمرش زدم تا نفسش بالا آمد. - خوبی؟ به نشانهی منفی سر تکان داد. - نه وقتی که اون اینجاست، نه. - کی؟ به کسی در میان جمعیت اشاره کرد. رد نگاهش را گرفتم و به رایان چشم دوختم که گوشهای روی یک میز گرد، نزدیک پیست با لیوانی نیمهپر به اطراف نگاه میکرد. لعنتی باز هم پیدایش شده بود. فکر میکردم در آن کلبه یخ زده و مرا از دستش راحت کرده. با به یاد آوردن آخرین جملهاش نیشخندی زدم: (منتظر دیدار بعدی باش.) لوک با اخم نزدیک گوشم شد و گفت: - دیونه شدی؟ داری لبخند میزنی؟ سرم را سریع بلند کردم و نقاب جدی همیشگی را روی صورتم نشاندم. - الان چیکار کنیم؟ این مرد قراره همه چیز رو خراب کنه. - شاید باید یکی حواسش رو پرت کنه، یکی دیگه اتاق رو بررسی. بشکنی زدم و گفتم: - دقیقاً! حواسش رو پرت کن، منم اتاق رو میگردم. چشمان لوک گرد شد، بلند شد و در فاصلهی کمی ایستاد. - نگو که ازم میخوای یه کوکتل بگیرم، برم سمتش. نیشخندی زدم. - چرا که نه؟ اگه هم کوکتل نزد، حداقل یه داستان جالب تعریف کن. لوک با انگشتش چانهام را لمس کرد و به دو طرف چرخاند. - تو خودت به اندازهی کافی پرتکنندهی حواسی، بهش رحم کن. ضربهای به بازویش زدم و نالیدم: - بشین سر جات، احمق پررو. نیشخندی پیروزمندانه روی صورت لوک نشست. چرخیدم و به رایان چشم دوختم. الان که پیشش میرفتم، آخرش باید فرار میکردم، دوباره و چقدر این موضوع دیگر آزاردهنده شده بود. - تصمیمت رو گرفتی؟ گرچه فقط یه راه داشتی. سرد و بیروح به اویی که جلویم نیشخند به لب داشت، خیره شدم. بلند شد و در میان جمعیت از دید خارج شد. - صدام رو میشنوی؟ و صدای لوک در گوشم پخش شد: - واضح. - اوکی، بزن بریم. بلند شدم و از روی میز لیوانی برداشتم و به سمت پیست رقص قدم برداشتم. از این نقطه هم میتوانستم او را ببینم، هم در صورت نیاز خودم را بهش برسانم. برای هماهنگ شدن با فضا، نصف لیوان را سر کشیدم. کمکم بدنم با ریتم آهنگ به حرکت درآمد. از میان جمعیت او را دیدم که بیهیچ احساسی نگاهش روی من قفل شده بود. در حالی که به بدنم موج میدادم یک قدم به او نزدیک شدم و مایع باقی ماندهی لیوان را سر کشیدم. لیوان خالی به دست به سمتش میرفتم که ناگهان از دستم خارج شد. برگشتم و با مردی که روی بازوهایش خالکوبیهای خشن داشت روبه رو شدم. مردی ریشدار و گندمی. لیوان را به دست یکی دیگر داد، کمرم را گرفت و به سمت خودش کشید. چنگی به بازویش انداختم و سعی کردم خودم را دور کنم. - یکم خوش بگذرون، خوشگله. - یه خوشگذرونی نشونت بدم که تا عمر داری ویلچرنشین بشی. مرد نیشخندی زد. - تند حرف میزنی، دوست دارم. بیتوجه به او چرخیدم و نگاهی به جای خالی رایان انداختم. اضطراب سراسر وجودم را گرفت. دستم را به تو گوشیام زدم. - لوک، رایان نیست. همزمان دستی قدرتمند دور گردن مرد مقابلم قرار گرفت. در حالی که گلوی مرد را گرفته بود، نگاه تیرهاش را به چشمانم دوخت و با لحنی کوبنده گفت: - خبر خوب؛ اون که باید دور کمرت باشه، منم، چه واسه نجات، چه واسه مرگ. نفس کشیدن یادم رفت. قلبم تند میزد، شاید هم اصلاً نمیزد. برای دریافتن موقعیت تند تند پلک میزدم. نفس عمیق کشیدم اما انگار آن هم جوابگو نبود. بزاق دهانم را قورت دادم. گویا زمان ایستاده بود. الان نه مردی که در دستان رایان رو به خفگی میرفت مهم بود، نه هیاهوی اطرافیان، چون چشمان رایان خالی نبود، برق داشت. برق وحشی همیشگی نه، برقی خاص که نمیدانستم باید ازش بترسم یا نه. با صدای لوک به خودم آمدم: - یعنی چی؟ کجاست؟ آرام، در حالی که سعی میکردم خودم را جمع کنم، گفتم: - همینجاست. - ادامه میدم. رایان مرد کبود شده را رها کرد. جمعیت اطراف کامل پراکنده شد. چند نفر دیگر که احتمالاً دوستانش بودند، به سمتش دویدند و از زمین بلندش کردند. مرد در حالی که سعی میکرد نفس بکشد، تهدیدوار نگاهش را به رایان دوخت و بریده بریده گفت: - پی... پیدات... میکنم و تمو... تمومت میکنم. این مرد را من نتوانسته بودم تمام کنم. تو چطور میتوانستی؟ رایان بیاعتنا سری برایش تکان داد و تیلههای براقش را به من دوخت. - الان اگه بخوای، میتونی برقصی. جمعیت اطراف انگار نه انگار دوباره میرقصیدند، اما ما درست وسط آن جمعیت فقط به هم خیره بودیم، من با او برقصم؟ قبلاً رقصیده بودم آنچنان هم بد نبود. نه، اگر بخواهم راستش را بگویم، خوشایند بود. موزیک آزاردهنده در گوشم میپیچید، انگار که قصد داشت پردهی گوشم را پاره کند. رایان همچنان همانجا ایستاده بود و نگاهش وجودم را میکاوید. نگاهش نه تهاجمی بود، نه آشنا؛ نوعی نگاه که نه میشد از آن فرار کرد، نه معنایش را فهمید. یک قدم محکم به سمتش برداشتم. - بازم تو! نقشه این نبود. میتونستم خودم از پسش بربیام. رایان آرام اما بیتفاوت تیلههای سیاهش را به چشمانم دوخت. - تو هیچوقت با نقشه پیش نمیری، آیما. هر بار که او نامم را میگفت، نامم را دوست داشتم، دستش را بالا آورد، انگار که بخواهد دستی برای رقص به من بدهد. مکث کردم. میتوانستم این دست را بگیرم؟ نه! نمیتوانستم. عقب رفتم. چشمانش برق میزد؛ در میان آن هیاهوی جمعیت از خود گذشته و بوی الکل تنها چیزی بود که میدیدم، او با چشمان براقش بود. با لبخندی سرد گفتم: - فکر میکنی دوباره میام سراغت؟ نگاهش حتی لحظهای از من جدا نشد، فقط نگاهش را به سمت لبهایم سوق داد و گفت: - نه، فکر میکنم فقط نزدیک میشی چون میخوای کاری انجام بدی. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و یک سکوتی در جمع اتفاق افتاد. گویا نگرانی مادرم برای همه کافی بود. این زن همیشه به فکر همه بود. من چطور به این محافظتهایش عادت میکردم؟ انگار خدا خستگیهایم را دیده و برایم فرشتهی نجاتی فرستاده بود. مایکل در هوا چند بار دست زد و گفت: - خب پس بریم دیگه، شب همهتون خیر. و از کنارم گذشت و به طبقهی بالا رفت. برایم سؤال بود که مایکل چرا با لوک حداقل خداحافظی نداشت. دکتر هم قدم برداشت و در اولین پله ایستاد و دستش را روی شانهام گذاشت و آرام دم گوشم گفت: - زیاد سخت نگیر. به سمتش چرخیدم و به تیلههای آبیاش چشم دوختم. در این لحظه از ترسناکی چشمانش خبری نبود و حتی میتوانم بگویم معصوم بودند. از کنارم گذشت و بالا رفت. نمیدانستم چکار کنم. با دلی که اصلاً نمیخواست، به آرامی گفتم: - پس، من برم دیگه. - منم باهات میام. آیلا سریع خودش را بهم رساند و با هم به طبقهی بالا رفتیم. آیلا دستش را روی دستگیره گذاشت که با صدای مادر مکث کرد. مادرم و سارا کنار هم از پلهها بالا آمدند. از نگاه باران نگرانیاش آشکار، اما نگاه سارا چیزی جز غم را به رخ نمیکشید. باران نزدیک شد و دستانش را دورم حلقه کرد. - وقتی اومدی بازم برات عدسپلو میپزم. چیزی انگار راه تنفسم را گرفت. بغضم را قورت دادم اما آنقدر بزرگ بود که پایین نمیرفت. خودم را جمع کردم و لبخند کج و کولهای روی صورتم نشاندم. از او جدا شدم و سارا را سر به پایین دیدم. او به خاطر به خطر افتادن ما ناراحت نبود؛ یا چیز دیگری دلیل غمش بود. - سارا! سرش را بلند کرد. سوالی نگاهش کردم که به سمتم دوید و گونهام را بوسید. دخترهی چسبیده، بوس کردن آخه واسه چیه؟ دستم را روی گونهام کشیدم و ناراضی نگاهش کردم که گفت: - باید با لوک هم خداحافظی کنم. و به سرعت به سمت پلهها دوید. پس برای همین بود. انگار فقط لوک نبود که از سارا خوشش میآمد. اگر یکم رو راست بودن، میتونستن زوج خوبی باشن. انگار مادرم هم فهمیده بود، چون گفت: - فکر کنم یه کسایی به جز مأموریت دنبال کارهای دیگهای هم هستن. لبخند محوی زدم. آیلا مچم را گرفت و به سمت اتاق کشید. - بیا دیگه. مادرم لبخندی برایمان زد. - شبتون خوش دخترا. و به سمت اتاقش رفت. بعد از بستن در اتاقش، در را بستم و به سمت تخت رفتم. آیلا مدتی بود که در تخت خوابیده بود. کنارش دراز کشیدم و خیرهی سقف شدم. چند ثانیه سکوت بینمان افتاد تا اینکه آیلا سکوت را شکست و گفت: - قولی که بهم دادی رو شکستی؟ من که سالم رسیده بودم و بعدش هم قولی نداده بودم. - الان که بهت قولی ندادم. روی تخت نشست و ناباور گفت: - یعنی یادت رفته؟ با اضطراب آرام گفتم: - خب میدونی، زیاد بهت قول دادم، کدوم قول؟ - بهم قول دادی به هیچکس آسیب نزنی. یادت نیست؟ یادم آمد، راست میگفت. گفته بودم قرار نیست دیگر به کسی آسیب برسونم، چون کلی دست و پام رو میگرفت. اما هنوز هم پایبندش بودم. - نه، هنوز نشکستم. اخمهایش درهم رفت. - هنوز؟ لبخندی زدم. - خب آره دیگه، معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد. دست به سینه شد و خودش را روی بالش انداخت و پشتش را به من کرد. لوس بود یا همهی بچهها تو این سن اینطوری میشن؟ - ببین تا وقتی مجبور نباشم نمیشکنم. ولی کارم اینه فعلاً. مکث کرد. سپس به آرامی با صدایی که از ته چاهی عمیق بر میخاست گفت: - کی تموم میشه؟ همانطور خیره به سقف جواب دادم: - هنوز شروع هم نشده. دیگر هیچکدام حرفی نزدیم. او خوابید و من تا چهار صبح به پنجرهای که شب را به نمایش میگذاشت خیره بودم. *** تازه به خواب رفته بودم که با تکانهای لوک از خواب بیدار شدم. هر دو بیصدا وسایل مورد نیاز را برداشتیم و در حال خارج شدن از خانه بودیم. خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود. آخرین نگاهم را به خانه انداختم و به سمت لوکی که پوتینهایش را میپوشید، چرخیدم. - دیشب چطور گذشت؟ گویا آب دهانش در گلویش مانده باشد. چند بار سرفه کرد و گفت: - دیشب؟ خوابیدم خب. بیمکث و قاطع جواب دادم: - سارا اومد پایین. بلند شد و روبهرویم ایستاد. به ساعت خیره شد و گفت: -دیرمون میشه، باید بریم. و از خانه خارج شد. رسماً فرار میکرد. پشت سرش از خانه بیرون زدم. هوا همچنان سرد بود. برف درختان را در آغوش گرفته بود و اجازهی راه رفتن نمیداد. - هی، فرار نکن. دویدم و به او رسیدم. دستم را روی شانهاش زدم و گفتم: - نکنه همو بوسیدین؟ ناباور نگاهم کرد. چند ثانیه مکث کرد و گفت: - چی؟ داری چی میگی؟ - چیزی که میبینم رو میگم. به راهش ادامه داد و گفت: - کسی بهت یاد نداده تو زندگی شخصی دیگران دخالت نکنی؟ - اتفاقاً بهم یاد دادن تو زندگی شخصی دیگران دخالت کنم. سری تکان داد و گفت: - معلومه. - آره، معلومه. متعجب دوباره ایستاد و گفت: - چی معلومه؟ نیشخند زدم. - اینکه بوسیدیش. نیشخندی زد و گفت: - چرت نگو، همچین چیزی نیست. - پس دوستش داری یا اگه این هم نیست، جوری نگاهش نکن که بعدا ناراحت بشه. هیچ نگفت، فقط عمیق به چشمانم خیره شد، چند ثانیه مکث کرد، چشم از او گرفتم و به راهم ادامه دادم. نگاه سنگینش را همچنان روی خودم حس میکردم. گویا حرفم برایش زیادی سنگین باشد. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود لوک وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاق نشیمن رفت و سارا را روی کاناپهی کنار شومینه گذاشت. من هم بیمکث وارد شدم. باران برای ما پتویی آورد و به دستمان داد. پتویی را هم روی سارا انداخت. هردو پتو را روی شانههایمان انداختیم و روبه روی شومینه نشستیم. دکتر بالای سر سارا رسیده و علائم حیاتیاش را کنترل میکرد. بدن سردم از گرمایی که حس میکرد، درد داشت. هیچکدام از اعضای صورتم را حس نمیکردم. - باید یه دوش گرم بگیرین. این را دکتر رو به هردویمان گفت و به سمت آشپزخانه قدم برداشت. لوک در حالی که صدایش از سرما میلرزید، گفت: - حا... حالش خوبه؟ منظورش سارا بود. دکتر چشمان آبیاش را به لوک دوخت و گفت: - چرا؟ نگرانشی؟ لوک کاملاً جدی بود. این بار نمیخندید. انگار که عزیزش در خطر باشد و یکی بالای سرش به حالش بخندد. دکتر که حالت چهرهی لوک را دید، آهی کشید و با چشمانش به سارا اشاره کرد و گفت: - به شدت خسته و سرد شده، اما علائم حیاتیش پایدارِه. فشار خونش کمی پایین رفته و نبضش ضعیفه، ولی در شرایط خطرناک نیست. بدنش دچار شوک سرمایی شده. باید استراحت کنه و سریعاً گرم بشه. لوک هنوز با نگرانی به سارا نگاه میکرد. انگار که نه تنها دلش برای سارا میسوخت، بلکه نگران خودش هم بود. حرفی نزد، فقط نگاهش به سارا بود. انگار در حال مرور تمام روزهایی بود که گذشته بود. باران با دو لیوان بزرگ در دستش که بخار از توی لیوانها بلند میشد به سمتمان آمد. لیوانها را به دستمان داد و گفت: - سریع بنوشین و دوش بگیرین. من سر تکان دادم اما لوک همچنان خیرهی سارا بود. قلپی از چایی که مادرم به دستم داده بود نوشیدم، طعم بهشت میداد و یخهای وجودم را ذوب میکرد. گویا معدهام از نوشیدن همچین چیزی تشکر میکند. لوک که انگار نمیتوانست نگاهش را از سارا بگیرد، زیر لب گفت: - من هیچوقت نفهمیدم چرا هیچوقت از هیچکس نمیپرسی به چی نیاز داره، همیشه فکر میکنی خودت همه چی رو میدونی. نگاهم رویش ثابت ماند، ابتدا فکر کرد منظورش منم، اما مخاطب او دکتر بود. دکتر از آشپزخانه نگاهی به لوک انداخت و جواب داد: - گاهی وقتا بهترین کار اینه اجازه بدی یکی دیگه خودشو بهت برسونه، نه اینکه همیشه بخوای خودت همه چیز رو کنترل کنی. سکوت سنگینی میانشان افتاد، سکوتی که به وضوح نشان میداد، جواب هر کدام برای هم سنگینتر از چیزی بود که میشه گفت و من حس میکردم دکتر این را فقط برای لوک نگفته بود. برای من هم میگفت، چرا که وقتی به زبان میآورد نگاهش روی من بود. شاید واقعاً همهمان سخت میگرفتیم، شاید باید بعضی مواقع اجازه میدادیم که یکی خودشو بهمون برسونه، نه اینکه مدام سعی کنیم خودمون رو با بقیه همقدم کنیم. شاید این بهترین کاری میشد که میتوانستیم برای هم انجام دهیم. در یک نفس نصف لیوان چایی داغ توی دستم را خوردم و پتو پیچ بلند شدم. - سارا رو ببرم؟ مادرم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: - کجا؟ - حموم، حتماً الان سردشه. دستش را روی شانهام گذاشت، آرام نوازشم کرد، من حالا میدیدم که چشمانش از گریه سرخ شده و باد کرده بود. صدایش از زار زدن خش برداشته بود. او اینگونه دوست داشت. دخترش را، شاید دخترانش را. - نه من میبرمش، تو برو خودت یه دوش بگیر. سری تکان دادم و به طبقهی بالا رفتم. در اتاقم را باز کردم و آیلا را دیدم که روی تخت خوابیده بود. پاک، معصوم، زیبا. به طرفش رفتم و موهایش را نوازش کردم. ناگهان ترسیده با دو انگشت نبضش را کنترل کردم و با حس کردن نبضش نفس راحتی کشیدم و به سمت حمام رفتم. دوش گرمی گرفتم و از حمام خارج شدم، اما آیلا در اتاق نبود. لباسهایم را پوشیدم و به طبقهی پایین رفتم. سارا و آیلا روی کاناپهی کنار شومینه نشسته بودند و لوک آنها را بازخواست میکرد. ساعت ده شب را نشان میداد. کنارشان رفتم و کنار صندلی لوک ایستادم. لوک نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت: - خوبی؟ سری برایش تکان دادم. چرخید و دستانش را روی زانوهایش گذاشت و با جدیت خاص خودش گفت: - دوباره نمیپرسم. چرا داخل جنگل رفتین؟ آیلا سرش را پایین انداخته بود. اما سارا خونسرد جواب لوک را داد. آرام پتوی روی پاهایش را مرتب کرد، چشمانش را به شعلههای آتش دوخت و گفت: - آیلا دلش هوای تازه خواسته بود، فقط رفتیم یکم قدم بزنیم، نمیدونستیم اینقدر دور شدیم. لوک ابرویش را بالا انداخت و ناباور گفت: -هوای تازه؟ وسط کولاک؟ اونم تو تاریکی؟ سارا همچنان از نگاه کردن به چشمهایمان فراری بود، آیلا سرش پایین و لبهایش را محکم روی هم فشار میداد. انگار با خودش میجنگید که چیزی بر زبان نیاورد. شانههایش میلرزید، اما از سرما نه، شاید از ترس. - سارا بگو واقعاً چی شد؟ نگاهش را به سمتم سوق داد و سعی کرد لبخندی بزند. - خودم مراقبش بودم، اتفاق خاصی هم نیفتاد. لوک خندهی عصبی کرد و گفت: - اتفاق خاصی نیفتاد؟ اگه نمیرسیدم تیکه تیکه میشدی. سارا نگاهش را به لوک دوخت؛ غمگین، دردناک، گویا پشت آن نگاه چیزهایی پنهان میکرد که برای من قابل درک نبود. لوک نگاهش را در میان هر دو میچرخاند، اما من در زاویهای ایستاده بودم که ببینم سارا چطور انگشتانش را به هم میفشرد؛ یک عادت قدیمی، هروقت دروغ میگفت این کار را انجام میداد. یک قدم جلو رفتم، روبه روی سارا ایستادم و آرام اما با قاطعیت پرسیدم: - سارا، تو که بهم دروغ نمیگی، نه؟ فقط برای هواخوری نرفته بودین. سارا سریع سرش را چرخاند. شاید فکر میکرد فقط لوک متوجه تردیدش شده، اما من او را بیشتر از هرکسی میشناختم. سکوتش طولانی شد. لوک نفسش را با حرص بیرون داد و از جایش بلند شد. اما من دستم را روی شانهاش گذاشتم و مانعش شدم، دوباره روی صندلی نشست. بیشتر به سارا نزدیک شدم. - میخوای از آیلا محافظت کنی، نه؟ برای همین دروغ میگی. سارا نفس عمیقی کشید. برای لحظهای انگار همهچیز در اتاق ساکت شد. فقط صدای خشخش شعلههای آتش و ضربان قلب تند بود. سارا آهسته با صدایی که به زور میشنیدم گفت: - اون، یه چیزی دید. من فکر کردم توهمه، اما وقتی صداشو شنید نتونست جلوی ترسش رو بگیره و به سمت جنگل دوید. منم پشت سرش برای برگردوندنش دویدم اما وقتی بهش رسیدم، اون گرگه بهمون حمله کرد و از هم جدا شدیم. چشمهایم را بستم، نه از خشم، از ترس. ترسی عمیقتر از سرما. لوک به آرامی زیر لب گفت: - پس کسی اینجاست! و این جمله همانند یخی روی قلب همهمان کوبیده شد. سردرگم نالیدم: - اما چطور پیدامون کردن؟ امکان نداره اینجا رو پیدا کنن. مایکل در حالی که وارد اتاق میشد گفت: - همین فکر رو میکنم. نمیتونن اینجا رو پیدا کنن. دکتر دستش را به چونهاش تکیه داد و گفت: - ممکنه صدای یه شکارچی باشه، یا همون گرگه باشه. مادرم کنار آیلایی که همچنان سرش پایین بود نشست و دستش را روی سر آیلا گذاشت و گفت: - عزیز من چیزی که شنیدی شبیه چی بود؟ آیلا با سری پایین و صدایی که حتی به گوش نمیرسید گفت: - ن... نمیدونم، اما انگار غرش یک حیوان بود. نگاههایمان برای تأیید حرف آیلا به سمت سارا چرخید. سارا سری تکان داد و گفت: - راست میگه. به سمت لوک چرخیدم. - به نظرت بهتر نیست یه چرخی اطراف بزنیم؟ با سر تأیید کرد و از روی صندلی بلند شد. بعد از پوشیدن لباس کافی از خانه خارج شدیم. قبل از بستن در صدای مادرم که انگار نصف جانش را دارد با دستای خودش رها میکند به ناچار گفت: - لطفاً مراقب باشید. سری تکان دادم و لوک با نشان دادن لایک فریاد زد: - حله. در را بستم و به سمتش چرخیدم. - جدا شیم؟ - نه، اگه تهدیدی باشه دوتایی قویتریم. چیزی نگفتم. راست میگفت مثل همیشه. دوتایی قویتریم. هردو اطراف خانه را پیمودیم اما چیزی نبود. لوک ایستاد و نگاهی به جنگل اطرافمان انداخت. با دستش اشارهای به قسمتی از جنگل کرد و گفت: - این راه رو قبلاً رفتیم. جهت مخالفشو بریم. - موافقم. و به سمت مخالفی که قبلاً برای نجات سارا و آیلا رفته بودیم را در پیش گرفتیم. هردو نور چراغ قوه را به اطراف میانداختیم و دنبال ردی از چیزی بودیم. اما زمان زیادی گذشته بود، حتی اگر ردی بود الان دیگه زیر برفها گم شده بود. از خانه تا حدودی دور شده بودیم و دور شدن از آن را صلاح نمیدیدم. - بسه، بیشتر از این نباید دور بشیم. سری تکان داد. به اطراف نگاه انداختم. نور چراغ را روی درختها انداختم. ناگهان رد چیزی روی تنهی درخت توجهم را جلب کرد. به سمت راست پیچیدم و به سمت آن رد رفتم. دستم را رویش کشیدم و بوییدم. مایع غلیظ و بدبویی بود. لوک خودش را بهم رساند و گفت: - چیزی پیدا کردی؟ به خون روی درخت اشاره کردم و گفتم: - آره انگار. چند قدم جلوتر رفتم. هر چه نزدیکتر میشدم، بوی ماندگی و گندیده را بیشتر حس میکردم. صورتم از بوی بد در هم رفته بود. در این لحظه دوست داشتم حس بویاییام را از دست بدهم. - این چه بوی گندیدهایه، لعنتی. لوک دستش را روی بینیاش گذاشته بود و سعی میکرد در اطراف چیزی پیدا کند که صدایش را شنیدم: - پیداش کردم، بیا. رد نگاهش را دنبال کردم و به شاخهی شکستهای که روی زمین افتاده و زیر برف گم شده بود چشم دوختم. - این که فقط شاخهی درخته. لوک به سمتش رفت و شاخهها را گرفت و بالا کشید و من با دیدن لاشهی گوزن حالم به هم خورد. - مطمئنی شاخهی درخته فقط؟ شاخهای گوزن بود. لوک رهایش کرد و کمی عقب کشید. چیزی کامل شکمش را پاره کرده و اعضای داخلیاش را بیرون ریخته بود. - احتمالاً کار همون گرگهست. حالم به هم میخورد. دوست داشتم هرچه در معدهام دارم را بالا بیاورم. این صحنه بر روی بوی گندیدهاش افزوده و حالت تهوعم بیشتر شده بود. با قدمهای تند و بلند از کنار گوزن گذشتم و خودم را به محوطهی بازی که خانه در آنجا قرار داشت رساندم. نفسهای پیدرپی و عمیقی کشیدم. بوی آن انگار در تیغهی بینیام مانده بود. هرچقدر نفس میکشیدم گویی بویش را بیشتر حس میکردم. خم شدم و دستانم را روی زانوهایم گذاشتم. حداقل فهمیده بودیم صدایی که آیلا شنیده بود، صدای آن حیوان بیگناه زیبا بود که قربانی یک گرگ شده بود. لوک خودش را بهم رساند و دستش را روی شانهام گذاشت. - حالت خوبه؟ بلند شدم. - آره، خوبم. و به سمت خانه قدم برداشتم. در را باز کردم و هردو وارد خانه شدیم. اهالی خانه همه به سمتمان دویدند. آیلا با نگرانی پرسید: - چیزی پیدا کردین؟ - آره، صدایی که شنیدی، احتمالا صدای گوزنی بود که گرگه بهش حمله کرده و کشتتش. همه نفس راحتی کشیدند. لوک در حالی که بند پوتینهایش را باز میکرد گفت: - آره، و اینکه در نبود ما ازتون میخوام که اصلاً به هیچ عنوان حتی در مواقع ضروری از خانه خارج نشین. با سر تأیید کردم. - درسته، حتی اگه هیچکسی نباشه بازم خطرناکه. تو محوطهی جنگلی هستیم و حیونا بوی غذا رو حس میکنن. لوک پوتینها و کاپشنش را درآورد و گفت: - دیگه همتون تشریف ببرید اتاقاتون. من میخوابم، صبح زود باید بریم. حق با لوک بود. هرچند که من نمیخوابیدم. اما لوک چه گناهی داشت؟ باید حداقل او میخوابید. - راست میگه، منم باید بخوابم. به سمت پلهها رفتم. اولین پله را برداشتم و با فکری که در ذهنم شکل گرفت چرخیدم و گفتم: - و اینکه صبح نمیخوام هیچکدومتون بیدار شین. چشمانم را به نگاه خستهی باران دوختم. لوک جملهام را کامل کرد: - راست میگه، صحنهی دراماتیک فیلمها رو نمیخوام. باران قدمی جلو آمد و گفت: - پس مراقب باشین. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و نه روی تخت نشستم. خوابیده بودم، شاید فقط پانزده دقیقه یا نیم ساعت. بلند شدم، سینی را به دست گرفتم و مسیر طبقهی پایین را در پیش گرفتم. وارد اتاق نشیمن شدم. طبق معمول هرکسی یک جایی لم داده و صحبت میکرد. با ورودم به سالن، همه چشمشان به سمتم چرخید جز لوک؛ گویا از نگاه کردن به من فرار میکرد. سینی را روی سینک گذاشتم و به سمتشان رفتم. روی یکی از صندلیها نشستم و رو به لوک گفتم: - خب نقشهمون چیه؟ لوک کمی در جایش جا به جا شد، سرش را تکان داد و بدون اینکه نگاهم کند آرام گفت: - وارد میشیم، میگیریم، برمیگردیم. دستم را روی مچ دستش گذاشتم و گفتم: - اول به چشمام نگاه کن. بعد کامل بگو! کمی سرش را بلند کرد و به چشمانم نگاه کرد. آهی کشید و کامل سرش را بلند کرد و خیرهام شد؛ گویا با ترسش روبه رو شده باشد. - این پسره صاحب یه بار هست و احتمالا بتونیم اونجا پیداش کنیم. سری تکان دادم و گفتم: _ ولی ما توی اون جمعیت چطور میخوایم پیداش کنیم؟ - صاحبشه دیگه، یه جاهایی مجبوره خودش رو نشون بده. با حالت متفکرانهای زمزمه کردم: - درسته. همه خیرهی ما بودند و هیچ دخالتی در کار ما نداشتند. مگه خانواده نبودن؟ هنگام دعوا هم همهشان ساکت بودند. هیچکس حتی جلویمان را هم نمیگرفت. - چرا هیچکدومتون هیچی نمیگین؟ مایکل تکیهاش را به پشتی صندلی داد و گفت: - دوست داری چی بگیم؟ - یعنی اصلا تو هیچ موضوعی دخالت نمیکنین؟ مادرم لبخندی زد و گفت: - ببین، ما تو هیچ بحث شما دخالت نمیکنیم؛ چه مرور نقشه باشه، چه دعوا، چه صحبت کردن. چون شما میتونین خودتون مشکلتون رو حل کنین. مایکل ادامه داد: - به هر حال ما که دیگه پیر شدیم و شما رو نمیفهمیم. دکتر، دست به سینه و بیخیال که کنار مایکل نشسته بود گفت: - خلاصهشو بخوای میگن آزاد هستین؛ مثل دو شیر همدیگه رو گاز بگیرین یا همکاری کنین و سلطان جنگل باشین. همزمان با لوک به سمت هم چرخیدیم و نگاهمان تلاقی کرد. انگار او هم به همان چیزی فکر میکرد که من میکردم. - من کار تیمی دوست ندارم، ولی تو این مورد میخوام سلطان باشیم. لوک بشکنی زد و گفت: - دقیقا موافقم. - خوبه. پس فردا میریم، میگیریم، برمیگردیم. لوک سرش را تکان داد. به اطراف نگاهی انداختم؛ خبری از آیلا و سارا نبود. به سمت مادرم چرخیدم. - سارا و آیلا کجان؟ - آیلا دست از سر سارا برنداشت. بیرونن، برف بازی میکنن. - چی؟! از روی صندلی بلند شدم و به سمت در دویدم. سریع در را باز کردم و اطراف را نگاه کردم. همهجا سیاه و سفید بود؛ تاریکی شب و سفیدی زمستان، شدیدا سرد و کشنده. تناقضی بیانتها. یک قدم به سمت بیرون برداشتم، اما هیچکس نبود. چند قدم دیگر برداشتم و تا زانو توی برف رفتم. هیچکس نبود، هیچکس. - اونا، اینجا بودن. باران با ترس و لرزش به زبان آورده بود. جرات بیرون آمدن از خانه را نداشت، همانجا ایستاده بود. لوک با من از خانه خارج شده و اطراف را نگاه میکرد. هیچکس نبود. دور خانه را پیمودم، اما آنجا هم اثری از آنها نبود. راه رفتن در برف بسیار سخت بود. سوز سرمای وحشتناکی بود. با آن بافت ساده حتی استخوانهایم هم یخ میزدند. دور خانه لوک را دیدم. قدمهای سنگینم را به او رساندم و گفتم: - نیستن. با سر تایید کرد. اطراف را نگاه کردم؛ درختان اطراف، برفهای روی زمین، هیچجا نبودند، هیچجا. چند قدم دیگر به سمت جنگل برداشتم و روی برفها رد پای تازه را دیدم که برفها در حال پر کردنشان بودند. به سمت لوک چرخیدم و گفتم: - بدو، اینجا! دکتر و مایکل که از خانه خارج شده بودند و در اطراف دنبالشان میگشتند به سمتم دویدند. باران از داخل خانه که سر خورده و روی زمین افتاده بود، نالید: - چیزی پیدا کردی؟ - انگار آره. به رد پاهای روی برفها چشم دوختیم. به سمت داخل جنگل میرفت. از سرما هیچکدام از اعضای بدنم را حس نمیکردم. شلوار خیس از برفم به بدنم چسبیده و نزدیک یخ زدن بود. لوک با پریشانی گفت: - میرم دنبالشون، شما برگردین. نیشخندی زدم و گفتم: - مگه قرار نبود با هم سلطان باشیم؟ پوزخندی زد و گفت: - درسته. به سمت مایکل و دکتر برگشت و گفت: - شما پیرمردا الان یخ میزنین، برگردین. دکتر مشت آرامی به بازوی لوک زد و گفت: - پیرمرد خودتی زرافه. لوک پوزخند زد اما مایکل جدی گفت: - ما میریم لباس میپوشیم، بر میگردیم. هردو سر تکان دادیم و به سمت جنگل حرکت کردیم. برف نرم زیر پاهایم فشرده میشد. صدای نفسهای خودم و لوک تنها چیزی بود که در دل این سکوت خفه کننده میشنیدم. نور ماه کم جان از میان درختان یخزده عبور میکرد و زمین سفید را به نقطههای سایهدار و روشن تقسیم میکرد. - صدایی شنیدی؟ لوک مکثی کرد و به اطراف گوش داد. - نه، فقط سوت باده. در آن تاریکی همچنان رد پاها را دنبال میکردیم که زیر لب زمزمه کردم: - چطور ممکنه هر دوتاشون برن؟ بدون اینکه کسی بفهمه؟ لوک با صدای گرفتهای گفت: - یعنی ممکنه کسی اینجا باشه! - نه. نه، سارا هیچوقت بدون گفتن چیزی نمیره. شاید یکم لوس باشه ولی خیلی باهوشه. برای همینه که تا الان توی پایگاه مونده. لوک آرام جواب داد: - منطقیه. دیگر قدم زدن سخت میشد. رد پاها میان برفها ناپدید میشد. از سرما بدنم میلرزید و لبهایم درد میکرد. اما قرار نبود بدون آنها برگردم. از خانه خیلی دور شده بودیم. لعنتی. ناگهان ردها به دو قسمت تقسیم شد. یکی به سمت بالا، دیگری به سمت مسیر تنگ و پر درخت. ایستادیم. لوک به شاخهی شکستهی روی زمین خیره شد و گفت: - از هم جدا شدن. - باید ما هم تقسیم بشیم. روبه رویم ایستاد و گفت: - نه، با هم میریم. یکی رو پیدا میکنیم، بعد برمیگردیم دنبال اون یکی. - اوکیه، این سمت بالا میره، احتمالا آیلا نمیتونه از اینجا بالا بره. لوک گفت: - پس اول دنبال آیلا بریم. سارا از پس خودش برمیاد. سری تکان دادم و به مسیر ترسناک، پر درخت و تاریک قدم گذاشتم. چند دقیقه بعد صدایی شنیدیم؛ خفه، لرزان، انگار صدای گریه. ایستادیم، به هم نگاه کردیم. - شنیدی؟ لوک سر تکان داد و دوید. پشت سرش حرکت کردم. از میان درختها گذشتیم تا بالاخره در فاصلهای نزدیک سایهی کوچکی را دیدیم. آیلا بود. کنار تنهی درختی افتاده و از سرما به خودش میلرزید. به سمتش دویدیم. صدایم میلرزید: - آیلا، آیلا خوبی؟ چشمانش باز شد اما توان حرف زدن نداشت. روی زمین زانو زدم و به سمت خودم کشیدمش. لوک کنارم نشست و با عجله گفت: - سارا کجاست؟ آیلا با انگشتش به سمتی دیگر اشاره کرد. درختان آن سو متراکمتر و تاریکتر بود. اثری هم از ردپاها نبود. رو به لوک گفتم: - نمیتونیم آیلا رو تنها بذاریم. لوک سر تکان داد. به مسیر جلویش نگاه انداخت و گفت: - باید برم. تو با آیلا برگرد. - نه، نمیذارم تنها بری. در این لحظه باید سریع تصمیم میگرفتیم. یا جدا میشدیم، یا همه با هم میرفتیم. - مجبوری. یکی باید آیلا رو برسونه. نگاهم به آیلا افتاد که تن ظریفش میان بازوانم از سرما میلرزید و نفسنفس میزد. لبانش کبود و صدایش گرفته بود. چشمانم را به عسلیهای لوک دوختم و گفتم: - مراقب باش. لوک سویشرتش را بیشتر دور خودش پیچید و به سمت تاریکی قدم برداشت و در دل شب گم شد. آیلا را بلند کردم و راه برگشت را در پیش گرفتم. آیلا همچنان میلرزید. پلکهایش تقریبا یخزده بود. در این سرمای استخوانسوز سعی داشتم هم خودم را کنترل کنم هم آیلا را نگه دارم. به نصفهی راه که رسیدیم، صدای برفکوبی به گوش رسید. مایکل و دکتر، نفس زنان از سمت خانه میآمدند. از دور تشخیصشان دادم. صدای مایکل را شنیدم: - پیداشون کردین؟ با سر به آیلا اشاره کردم. مایکل جلو آمد و آیلا را بغل گرفت و گفت: - سارا چی؟ - لوک رفته دنبالش. - خیلی خب، ما میریم. لوک پیداش میکنه. مایکل چرخید و با آیلا به سمت خانه رفت. لحظهای مکث کردم، نمیتوانستم برگردم. رو به دکتری که فقط در سکوت نگاهم میکرد، چرخیدم. به چشمانش که در آن تاریکی ترسناکتر بود خیره شدم و گفتم: - باید برم. دکتر آرام جواب داد، انگار که این صحنه را قبلا دیده باشد. - میدونم. لحظهای در چشمانش نگاه کردم، سپس چرخیدم و همان مسیری را که آمده بودم پیمودم. ردپاهای خودم را دنبال میکردم. برف همچنان میبارید، هرچه جلوتر میرفتم تاریکی غلیظتر میشد؛ انگار جنگل داشت مرا میبلعید. صدای قلبم توی گوشهایم میتپید. بدنم درد میکرد و نای حرکت نداشتم. از سرما پاهایم میسوخت. به سمتی که آیلا اشاره کرده بود حرکت کردم و فریاد زدم: - لوک؟ پاسخی نیامد. دوباره فریاد زدم: - لوک! کجایی؟ جز سوت وحشتناک باد، صدای دیگری نمیآمد. سعی کردم ردپاهای لوک را پیدا کنم، اما میان برف ناپدید شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و تمام توانم را جمع کردم. باید پیدایشان میکردم. در آن سرمای خفهکننده، ناگهان صدای شلیک بلندی در دل جنگل پیچید. خشکم زد، زانوهایم سست شد، اما نایستادم. دویدم، با ته ماندهی تمام توانم. نفسنفس زنان میان برفها میدویدم. درختها پشت سرم محو میشدند و پیش رویم فقط سفیدی بود. ناگهان شلیک دوم. لرز روی ستون فقراتم نشست. - لوک... با تمام توانم دویدم. چند دقیقه بعد ردپاهایی روی برف دیدم؛ انگار با عجله کوبیده شده بودند. دلم فشرده شد. با سرعت بیشتری دویدم. آنقدر دویدم تا بالاخره دیدمشان. سارا پشت لوک ایستاده بود. لوک اسلحهاش را به سمتی گرفته بود. روبه رویشان یک حیوان بزرگ، یک گرگ روی برفهای سفید پهن شده بود و خون اطرافش را رنگی کرده بود. لحظهای نفس کشیدن را فراموش کردم. - سارا؟ سارا با دیدنم به سمتم دوید و خودش را در بغلم انداخت. هقهق میکرد. - اون، اون میخواست بهم حمله کنه. لوک بدون اینکه نگاهش را از لاشهی گرگ بردارد گفت: - وقتی رسیدم، چند قدم بیشتر فاصله نداشت. تفنگش را پایین آورد. چهرهاش گرفته بود؛ شاید از این صحنه، شاید از سرما، شاید هم به فکر اینکه اگر دیر میرسید چه میشد. - به موقع رسیدی. - اینجا چرا باید گرگ باشه؟ در حالی که سارا را بیشتر به خودم میفشردم، جواب دادم: - برف سنگین حیوانات رو گرسنهتر و بیپرواتر میکنه. اگه رد غذا رو حس کنن میان. - یعنی تصادفی بود؟ همانطور که سارا را آرام میکردم و به سمت خانه حرکت میکردم گفتم: - آره، مطمئنا. نفس راحتی کشیدم. سارا که هنوز به من چسبیده بود، توان سرپا ایستادن نداشت. موهای یخزدهاش را کنار زدم. - دیگه تموم شد، امنی. ولی قراره یه مکالمهی سنگین داشته باشیم. لوک نزدیکتر آمد، سارا را از من گرفت. دستی زیر زانو و کمرش انداخت و بلندش کرد. سارا سعی کرد مخالفت کند اما لوک با پوزخند جواب مرا داد: - موافقم. اما الان بر میگردیم. نیازی نیست اینجا دنبال دردسر باشیم. سری تکان دادم، اما نگاهم هنوز روی لاشهی گرگ بود. سرخی خون کم کم سفیدی برف را میپوشاند؛ همانند گذشتههایی که نمیشود آلودگیشان را تمیز کرد. با مرور زمان فقط رویشان برف مینشیند، وجودشان را نه، اما حضورشان را محو میکند. - نمیای؟ برگشتم و به لوکی که چند متر جلوتر ایستاده و صدایم میکرد چشم دوختم. سارا در آغوشش، مثل پری سبک وزنی بود که از سرما بیهوش شده. سر تکان دادم و به سمتش قدم برداشتم و همقدم شدم. - سردت نیست؟ - چرا! دارم یخ میزنم. خندید و گفت: - میخوای تو رو هم کول کنم؟ به صورتش نگاه کردم. رنگش پریده بود؛ از سرما، یا شاید از ترس. لبخندی محو برایش زدم. انگار واقعا سارا برایش مهم بود. به سارا نگاه کردم، چشمانش بسته بود، احتمالا بیهوش شده بود. - دوستش داری؟ ایستاد. یخ زد. آرام به سمتم چرخید. - چی؟ نیشخند زدم. هیچی، فقط بیا، یخ زدم! چند قدم جلوتر از او راه افتادم. شاید هنوز خودش هم نمیدانست که دنبال چیست. پاهایم میلرزید، شک داشتم بتوانم به خانه برسم. ذهنم کار نمیکرد. چرا باید هر دوتاشون بدون خبر دادن به وسط جنگل میرفتن؟ شاید آیلا چیزی نمیفهمید، اما سارا باید میدونست باید میگفت. به ساعت مچیام نگاه کردم. هشت شب را نشان میداد. برگشتم و نگاهی به لوک انداختم. او هم خسته شده بود، برداشتن پاهایش برایش سخت بود. دیگر توان برداشتن سارا را نداشت. از دور خانه را دیدم، کم مانده بود. نگاهی به پشت سرم انداختم تا از آمدن لوک مطمئن شوم. قدمهایم را تندتر کردم تا قبل از رسیدن لوک در را باز کنم. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و هشت روبه روی آیلا ایستادم که فقط نگاهم کرد. چشمانش از نیش اشک میدرخشید. لب و چانهاش میلرزید. تا دستم را به سمت صورتش بردم، با عجله پلهها را بالا رفت. پشت سرش دویدم اما تا بهش برسم، در اتاق را بست و قفل کرد. چند مشت به در زدم و با صدای بلندی گفتم: - آیلا، درو باز کن. ببین من نمیخواستم. چند مشت دیگر زدم. دیگر نمیتوانستم. من نمیتوانستم هم دختر خانواده باشم، هم یک مأمور. - آیلا، خودت گفتی تا وقتی من هستم به شانس نیاز نداری. ضربههایم آرام شد. هیچ صدایی از درون نمیآمد. اما میدانستم آنجاست؛ ایستاده و دارد گوش میدهد. - من باید اون شانس رو به دست بیارم، چون هیچوقت با پای خودش نمیاد. بچه، این زندگی بیرحمتر از چیزیه که تو ذهنت تصورش کردی. سر خوردم جلوی در روی زمین سرد نشستم. - میدونی من زندگیم هیچوقت اون طور که میخواستم پیش نرفته. با دستم بینیام را بالا کشیدم. - هزاران رویا کشته میشه تا یاد بگیری که زندگی چندان هم رویایی نیست. درد داشتم؛ اندازهی یک دنیا غم در قلبی به اندازهی یک مشت جمع شده بود و برایم سؤال بود که چطور تحمل میکند. یاد پدرم میافتم. شاید اگر بود زندگی متفاوتتری داشتیم. شاید اگه اون روز تیر نمیخورد و فرار میکردیم، من هرگز دستم به خون آلوده نمیشد. شاید الان یه زندگی ساده و راحت داشتیم. اما ممکن بود در آن حالت هرگز رایان را ملاقات نکنم و من این را میخواستم؟ نه، نمیخواستم. همان جا روی زمین سرد و خشک نشسته بودم. بیحرف خیره به دستان جمع شده دور زانوهایم بودم. رشتهی افکارم با باز شدن در پاره شد. برگشتم و با آیلا که پشتم ایستاده بود روبه رو شدم. سریع بلند شدم، بیحرف خیرهاش ماندم. منتظر یک حرف از جانب او بودم. - تو میری ولی با لوک برمیگردی. این را با جدیتی گفته بود که حس کردم جلویم یک بچه نه، یک زن بالغ ایستاده و تهدیدم میکند. - من به اندازهی کافی تنها بودم. اوج تنهایی مرا نمیفهمی بچه. تو هم نمیفهمی. هیچکس نمیفهمد. ذات انسان است دیگر؛ همیشه به فکر خودش است نه به فکر بقیه. درد او را هم نمیتوانم نادیده بگیرم. او هم درد داشت، تنها بود و دیگر نمیخواست تنهایی بکشد. شاید نمیخواست لوک را که تمام این مدت برایش برادر بوده از دست بدهد. او هم حق داشت. اما این زندگی بود که همیشه ناحق پیش میرفت. - سعیم رو میکنم. - سعیت رو نمیخوام، قولت رو میخوام. چشم از گویهای تیرهی درخشانش گرفتم و سرم را پایین انداختم. اگر قول میدادم باید عمل میکردم و ممکن بود اگر تو این مأموریت هم که نباشد، در مأموریتهای دیگر کارهای خطرناکتری انجام بدهم. نمیتوانستم این قول را به او بدهم. جوابی ندادم. فقط خیرهی جورابهای پشمی آبی رنگش شدم. - قول بده آیما. قول بده. همچنان خیرهی پاهایش بودم. هیچ جوابی ندادم. قلبم در قفسهی سینهام بیقراری میکرد، اما نمیتوانستم. نیشخند صداداری زد و دست به سینه گفت: - نمیدونستم اینقدر ترسویی. شانهاش را به بازویم زد و از کنارم گذشت. نرسیده به پلهها، به سمتش چرخیدم و قبل از اینکه پایین برود گفتم: - من فقط نمیخوام دوباره ناامیدت کنم. چند ثانیه مکث کرد، فقط نگاهم کرد و سپس گفت: - اگه قول بدی، حتی اگه... انگار چیزی در گلویش جلوی حرفهایش را میگرفت. صدای ضعیفش میلرزید. بغضش را قورت داد و ادامه داد: - اگه یه روز برنگردی هم، حداقل میگم تلاشش رو کرد. نگاه آخرش را به چشمانم انداخت و از پلهها پایین سرازیر شد و مرا با کوهی از غم تنها گذاشت. فردا پرواز داشتم، دوباره. حالم از نامش هم بهم میخورد. نگاهم را به ساعت انداختم. دوازده ظهر بود اما هوا همچنان تیره و تاریک. در را باز کردم و وارد اتاق شدم. باید ذهنم را جمع میکردم. باید نقشه میکشیدم. چطور میتوانستیم وارد آنجا بشویم. ناگهان به ذهنم رسید. من برای چه نقشه میکشیدم؟ حتی نمیدانستم این پسره کجاست و چهکاره است. خودم را روی تخت انداختم و بیهدف در ذهنم میگشتم. به سمت پنجره رفتم و به هوا نگاهی انداختم. آسمان کمی روشن شده بود و گرگ و میش هوا را در برگرفته بود. پنجره را باز کردم و هوای یخبندان بیرون را به ریههایم فرستادم. چند تقه به در خورد. نیاز نبود برگردم. میدانستم کیست. زیرا که در این حالت هیچکس به من فکر نمیکرد جز باران. با ورودش به اتاق، بوی غذا در اتاق پیچیده شد. غذایی که نخورده عاشقش شده بودم. با صدایی که دیگر حتی خودم هم نمیشناختم گفتم: - چرا اومدی؟ صدای برخورد چیزی با میز اتاق را شنیدم اما همچنان چشم به بیرون از پنجره داشتم. - سردت نیست؟ سرم را پایین انداختم، جوابش را ندادم. حضورش را پشت سرم حس میکردم و با آن غریزه برای چرخیدن میجنگیدم. دستش را روی شانهام گذاشت، آن غریزه در وجودم پیروز شد و به سمتش چرخیدم. همان لبخند زیبای مهربانش را بر چهره داشت. - خوبی؟ الان که تو پرسیدی خوب شدم. تمام دردهایم تسکین شد. بار روی دوشم سبکتر شد و چشمانم اشکی. سری تکان دادم و یک قدم به عقب برداشتم و به لبهی پنجره تکیه دادم. - برات غذا آوردم. - ممنون. - نمیخوای بخوریش؟ به چشمانم نگاه کرد. در چشمان او هم ستاره بود. میدرخشید. حتی بیشتر از چشمان آیلا. - گشنهام نیست. بازویم را گرفت. در حالی که مرا به سمت تخت میکشاند گفت: - آخرین بار کی درست و حسابی غذا خوردی؟ ببین پوست و استخون شدی. یادم نمیآمد کی بود. نیازی هم نبود یادم بیاید چون من هیچوقت در عمرم به اندازهی کافی نخورده بودم. مرا روی تخت نشاند و سینی را روی پاهایم گذاشت. نگاهی به سینی انداختم. یک لیوان آب، قاشق و یک بشقاب پر از غذایی که نمیدانستم چیست. - این چیه؟ باران کنارم نشست و با دستمال کنار سینی گوشهی بشقاب را پاک کرد، لبخند آرامی زد و گفت: - عدسپلو. برای لحظهای چیزی نگفتم، به بخار بلند شده از روی برنج خیره شدم. بوی دارچین و زیره در هوای سرد اتاق پیچیده بود. بیهوا بغض گلویم را گرفت. - بچه که بودی، بعضی وقتها درستش میکردم، دوستش داشتی. - الان دیگه بزرگ شدم. این جمله را گفتم اما هم دلم هم صدایم ترک برداشت. باران آهی کشید و دستی به پشتم کشید. - نه اونقدر که فکرشو میکنی. هنوزم چشمات وقتی چیزی رو دوست داری برق میزنه. پرمفهوم نگاهش میکردم. انگار که در چشمانش دنبال خاطره ای از آن روزها باشم. قاشق را به دستم داد. برنج داغ بود. انگار از گرمای دستای مادر جوشیده باشد. لقمهی اول را که خوردم چشمهایم را بستم. حس آشنای غریبی داشت. گرما از گلو تا معدهام رفت و بعد جایی وسط سینهام سنگینی کرد. - فقط با کنسروها درستش کردی؟ - همه چی تو قفسهها خشک و بیروح بود. اما مزه با دل آدم درمیاد. نگاهش کردم. او همیشه همانطور بود. ساده، گرم، درست مثل بشقاب عدسپلو. - ممنونم که هنوز یادته. - یاد تو هیچوقت فراموش نمیشه، دخترم! نگاه سنگینم را از او گرفتم و لقمه را برداشتم. داغ بود، واقعی بود. همانند اشکی که بیصدا از گوشهی چشمم سر خورد. همانطور که لقمه لقمه از آن غذای ساده میخوردم، آن بیرون برف میبارید. مثل همیشه، مثل تمام جاهایی که میرفتم. ولی اینجا بوی عدسپلو داشت نشانم میداد که شاید دیگر وقت رفتن نباشد. شاید وقتش باشد برای یک چیز کوچک وایستم. حتی اگر فقط یک بشقاب غذا باشد. - میدونی.... صدایش آرام بود. طوری که انگار نمیخواست این سکوت نیمبند بینمون رو بشکنه. - هروقت برای آیلا عدسپلو درست میکردم، ته دلم میگفتم شاید یه روزی برگردی، شاید هنوز طعمش رو یادت باشه. قاشق همانطور وسط هوا موند. نه خوردن، نه پس زدن، فقط مکث. - انگار یادمه طعمش. - قدیمها که در میان آن هیاهو برات درست میکردم، همیشه کشمشها رو در میآوردی. میگفتی عدسپلو با کشمش جرم داره. هردو لبخند نیم سوختهای زدیم. اما سریع محو شد، مانند گرمای مختصری که وسط زمستون نفس میکشد و بعد یخ میزند. - آخه عدسپلو با کشمش؟ اون که شیرینه. - هنوز همون آیمایی. با لحنی گفت که انگار توی ته صدای خودش دنبال دختر کوچولوی گمشدهش میگشت. اما من فقط بشقاب رو نگاه میکردم. - میخواستم بدونی این رو که پختم نه فقط واسه اینکه بخوری، واسه اینکه بدونی هنوزم یه جایی هست که تو هر شرایطی میتونی درش رو بزنی. نفس تو گلوم موند. یه چیزی مثل بغض، ولی سنگینتر. - مامان. - هوم؟ در حالی که عدسی را با قاشق به بازی گرفته بودم گفتم: - هنوزم فکر میکنی واقعا من یه روزی بر میگردم؟ - همین الانم برگشتی. بدون مکث گفتم: - نه، هنوز نه. به چشمانش نگاه کردم و گفتم: - فقط یه سرپناه پیدا کردم، هنوز نرسیدم. چیزی نگفت. فقط بلند شد و به سمت در رفت. قاشق را لبهی بشقاب گذاشتم. دیگر نمیتوانستم ادامه بدم، انگار غذا در گلویم گیر میکرد. هنوز نرفته بود، کنار در ایستاده بود. - میتونم یه چیزی بگم؟ بدون نگاه کردن فقط سرمو تکون دادم. - بعضی آدما نمیتونن بگن چی تو دلشونه، فقط بلدن بمونن. مکث کرد. - ساکت، دور، سخت، ولی میمونن. حتی اگه تو هلشون بدی، حتی وقتی خودت هم نمیفهمی چرا. آرامتر ادامه داد: - هرکسی که حاضره به خاطر تو عقب بکشه، حتی اگه بدترین آدم دنیا هم باشه، گوشهای از قلبش هنوز زندهست. و سکوت کرد، چند ثانیه نگاه سنگینش را رویم حس کردم و پس از لحظهای در را بست و از اتاق بیرون رفت، بیصدا. اما بوی عدسپلو هنوز مانده بود. نه فقط توی اتاق، توی ذهنم. یه بوی آشنا از چیزی که نمیتوانستم اسمش رو بذارم خونه. ولی دلم براش تنگ شده بود. من ماندم با ذهنی که داشت به چشمهای اون قاتل ساکت فکر میکرد؛ همونی که پا پس کشیده بود. صدای سکوت بلندتر از صدای حرف زدن باران بود. قاشق هنوز در دستم بود، ولی غذا انگار دیگر نبود. چرا انقدر این حرف در ذهنم تکرار میشد؟ (هر کسی که حاضره به خاطر تو عقب بکشه.) لعنت بهت رایان. تو نمیخوای نجاتم بدی، تو فقط وظیفهتو انجام میدی. مگه نه؟ اون شب تو اون کلبهی لعنتی اگه میخواستی، میتونستی جلومو بگیری. میتونستی دستمو بگیری. نکردی، اما اون لحظهای که پتو رو روی دوشت انداختم، تو اون رو هم فهمیدی. همه چی رو میفهمی. همه چی رو قورت میدی، هیچی نمیگی. فقط میمونی. لعنت بهت، چرا موندی؟ من که برات مهم نیستم، من یه پروندهام، یه مأمور فراری، یه هدف، اما اگه فقط یک هدف بودم، چرا گذاشتی برم؟ چرا هنوز دارم از چشمات فرار میکنم حتی وقتی نیستی؟ باران راست میگفت، بعضیها فقط بلدن بمونن، بیصدا، بیچشم داشت و همین ترسناکتره. سینی را روی میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. اگر فقط یکم میخوابیدم میتوانستم همه چیز را فراموش کنم. این که چرا مادرم این حرفها را زد. شاید دلش فقط مادری کردن خواست، اما ناخواسته وارد موقعیتی شد که من حتی از فکر کردن به آن هم فراری بودم. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هشتاد و هفت پشت گردنم را خاریدم و ادامه دادم: - اگه اونجا رایان یا هر کس دیگهای از پایگاه باشه، به تنهایی نمیتونه از اونجا زنده بیرون بیاد. به هر حال اون پسره رو هم نمیشناسیم. نمیدونیم همکاری میکنه یا نه. مایکل با سر حرفم را تأیید کرد. دکتر بیصدا یک قدم عقب کشید. باران همانجا نشسته و چشم به ما داشت و لوک در میانهی ناچاری مانده بود. او هم میدانست اگر مشکلی آنجا پیش بیاید، شاید حرکتهای رزمی را بلد باشد، شاید یک هکر حرفهای باشد، اما در چنین حالتی نمیتوانست به تنهایی از آنجا بیرون بیاید و او حالا میان به خطر انداختن جان خودش و جان هر دویمان، سعی داشت گزینهی بهتری پیدا کند. - به تنهایی میرم. نمیتونم بذارم بیای اونجا. لوک با چشمان عسلیِ درخشانش مستقیم در چشمانم نگاه کرد. این مرد برادر خوبی برایم بود. فهمیده بودم اگر مشکلی پیش بیاید، میتوانم روی او حساب کنم. - نه که ازت دستور بگیرم. گفتم میام یعنی میام. هیچکس هم نمیتونه جلوم رو بگیره. خودتون بهتر میدونین. به داخل اتاق برگشتم و در را بستم. تکیهام را به در دادم و نفسم را کشیده بیرون دادم. خانواده داشتن سخت بود. من عادت به این کارها نداشتم. همیشه، در هر حالت و هر موقعیت باید به مأموریت میرفتم. اما حالا ازم میخواستند عقب بکشم. نروم. بمانم. پوزخند زدم. این کارها دور از شخصیت من بود. من برای این ساخته نشده بودم. من برای چنگ انداختن، گرفتن و کشتن بزرگ شده بودم. کاپشنم را گوشهای پرت کردم و روی تخت نشستم. دستهایم را روی صورتم گذاشتم و این مرگ لعنتی که در رگهایمان جریان داشت را نفرین کردم. در زده شد. همانطور بدون نگاه به کسی که وارد شد، نالیدم: - دیگه چی؟ خندید. صدای آیلا بود، زیبا، درست مثل خودش. از همان خندهها که دلِ آدم میخواهد با آن بخندد. - لوک میگه پروازتون پسفردا شش صبحه. سری تکان دادم و منتظر صدای بسته شدن در ماندم، اما تخت بالا و پایین شد. دستانم را برداشتم و به آیلا که کنارم نشسته بود چشم دوختم. - چی میخوای؟ خیره به دستانش شد. حالت غمگینی گرفت و شکسته، آرام گفت: - این بار رو تو نرو. میخواستم بگویم هرچی تو بگی، اما همهی اینها برای او بود. برای اینکه روزی بتوانم طلسم این نفرین را بشکنم و آزاد بشم. پس تا آن روز باید تحمل میکرد. باید تحمل میکردیم. - مجبورم. - نه، میتونی نری. لوک میتونه از پس همهچی بربیاد، از پس اینهم برمیاد. من مطمئنم. چقدر امیدوار بود اما نمیتوانست. میدانستم که نمیتواند. او یک هکر ماهر بود، اما رزمیکار نه. جاسوس نه. قاتل نه. شاید میتوانست از پس خودش برآید، اما از پس مأموریت، به تنهایی نه. - متأسفم، ولی باید برم. نمیتونم بمونم. - تو بازم میری. سرم را پایین انداختم. فکرش را هم نمیکردم روزی خواهر داشته باشم که به خاطر رفتنم به سوی مرگ ناراحت باشد. - درسته. - همیشه هم قراره بری؟ این سوالش دلم را لرزاند. انگار کسی قلبم را میان مشتش گرفته و میفشرد. هیچوقت برای سوالهای این دختر جوابی نداشتم. میماندم، نمیدانستم، اما باید جوابی میدادم. - تا وقتی لازمه، باید برم. به سمتم چرخید. باز هم چشمانش میدرخشید، شاید از بیخوابی، شاید هم از دلتنگی. - ببین من نمیخوام ادای خواهرهای سوسول رو دربیارم، ولی میخوام کنارم باشی. من هم میخواستم به خدا که میخواستم. هر شب تا صبح بغلت کنم. برایت گردنبند شبدر چهار برگ بخرم. پیتزا بگیرم که از خوشحالی دیوانهام کنی. اما من هنوز خواهر نشده بودم. هنوز وقت داشت. باید اول قاتل میشدم، بعداً خواهر. - مجبورم برم. برای اینکه آیندهای وجود داشته باشه باید برم. دوباره سرش را پایین انداخت. - باید بازم قول بدی که برگردی. پوزخند زدم. - قولم همچنان باقیه، بچه. بینیاش را بالا کشید، کاپشنش را روی زمین گذاشت و بدون نگاه کردن به من گفت: - خوابم میاد. - منم خوابم میاد، آیلا. و با صدایی آرامتر، طوری که خودم هم نشنیدم، تکرار کردم. - من هم خوابم میاد. او روی تخت خوابید و من همانجا نشسته، به دیوار قهوهای روبه رویم خیره ماندم. نه حرفی برای گفتن، نه دردی برای فریاد زدن. اما چشمهایم از عذاب میسوخت. تا صبح نخوابیدم. دوش گرفتم و موقع بیدار شدن همه، به طبقهی پایین رفتم. با ورودم به اتاق نشیمن، باران از آشپزخانه گفت: - اگه قراره اینجا بمونیم، به مواد غذایی نیاز داریم. - مگه تو یخچال نیست؟ چشمان جدیاش را دوخت به من. - انتظار نداری با کنسروهای هزار ساله زنده بمونیم. خندهای طعنهآمیز کردم. - من هنوز زندهام. چهقدر از این کنسروهای بدطعم تاریخ گذشته خورده بودم، فقط برای نمردن. توی مأموریتهایی که هفتهها طول میکشید. زمانی برای پیدا کردن غذا نبود، کسی هم نبود درستش کند. ما با همین کنسروها زنده میماندیم. با صدای لوک نگاهم چرخید سمتش. - میرم یه چیزایی بخرم. بیفکر گفتم: - ممکنه یکی ببینتت. لوک خندهای طعنهآمیز زد. - راست میگی، باید از خانم همه چی بلد اجازه بگیرم. یادم رفته بود. نگاه جدیام را به او دوختم. - منظورت چیه؟ - منظورم اینه که حرف گوش نمیدی، ولی انتظار داری همه به حرفت گوش بدن. از روی صندلی بلند شدم. - چرا باید به حرفتون گوش بدم؟ - دقیقاً! چرا باید به حرفت گوش بدیم؟ یک قدم به سمتش رفتم. - میخوای به کجا برسی؟ - به همونجایی که خودت میدونی. اخمهایم در هم رفت. یک قدم دیگر نزدیک شدم. - اگه منظورِت مأموریت مکزیکه، باید بگم قرار نیست بذارم تنها بری. از روی کاناپه بلند شد. - آها، درسته! من هیچی بلد نیستم. نه اگه برم زنده برنمیگردم، نه! - اگه میخوای همین رو بشنوی، آره. او یک قدم تهدیدوار به سمتم برداشت. - یک بار دیگه این کار رو انجام بدی، بد تموم میشه. نیشخندی زدم. - چی؟ میکشیم؟ یک قدم دیگر جلو آمد. فاصلهمان کمتر از دو قدم بود. - اگه نیاز باشه، چرا که نه. پوزخند زدم و دست به سینه ایستادم. - الان کار به جایی رسیده که با مرگ تهدیدم میکنی؟ سکوتی سنگین افتاد. انگار اهالی خانه برایشان نمایش خانگی پخش میشد؛ فقط خیره نگاه میکردند. هیچکس دخالت نکرد، هیچکس چیزی نگفت. او خواست حرفی بزند که دستم را به نشانهی سکوت بالا بردم. - ببین، الان تا خرخره آدم هست که من رو با مرگ تهدید میکنه، خیلی بزرگتر و قویتر از تو. اما من هنوز اینجام. عصبی نیشخندی زد - نکشیمون، قهرمان. - اتفاقاً کشتن کار منه. برای همین پرورش دیدم. لوک یک قدم بلند و محکم برداشت و درست مقابل صورتم نالید: - خب بکش! کیه که جلوت رو گرفته؟ همانند خودش صدایم را بالا بردم: - کی همچین چیزی گفتم؟ لوک فریاد زد: - پس چی میخوای بگی، هــا؟ در مقابلش من هم فریاد زدم: - میگم من یه عوضی بیمصرفم که ممکنه همتون رو به کشتن بده! فریادش مثل غرش حیوانی در خانه پیچید: - پس باخبری! اگه میدونی اینجا جهنمه، پس کمتر نقش برتر رو بازی کن! - من نقش برتر رو بازی نمیکنم. نیشخند بلندی زد: - پس میخوای چیکار کنی؟ با فریاد، انگشت اشارهام را محکم به سینهاش زدم. -میخوام تو این جهنم زنده نگهتون دارم! چشمانش یکباره رنگ باخت. آن خشم شدید جای خودش را به غم و پشیمانی داد؛ مثل آتشفشانی که تازه فوران کرده باشد. با صدایی پایینتر و آرا، هر کلمه با ضربهای به سینهاش کوبیده شد: - چون ترجیح میدم اگه قراره کسی از بین بره اون من باشم. چشمانم را به چشمانش دوختم. دیگر برق خشم نبود؛ برق ترحم بود که میدرخشید و من متنفر از این نگاه. - نه مادرم، نه آیلا، نه تو و نه هیچکس دیگهای. او یک قدم عقب رفت. فضا در سکوت آزاردهنده و سنگینی فرو رفته بود. هیچکس تکان نمیخورد. تنها صدای بخاری بود که سکوت را میشکست. - حالا فهمیدی چرا میخوام بیام؟ یک قدم دیگر عقب رفت. مایکل سرش پایین بود. دکتر فقط خیره نگاهم میکرد. مادرم و سارا در آشپزخانه یخ زده بودند. چرخیدم و از اتاق بیرون رفتم. روی پلهها آیلا ایستاده بود. با ورودم به راهرو، پشت دستش را به صورتش کشید. لبهای لرزانش تنها نگاهم کردند. من او را هم ناامید کرده بودم. باز هم گند زده بودم. باز همهچیز را خراب کرده بودم. این کار من بود انگار. عادت است دیگر. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هشتاد و شش از خواب پریدم. کابوس نمیدیدم، اما وحشت داشتم. روی تخت بودم. من کی خوابیده بودم؟ احتمالاً در آغوش مادرم به خواب رفته بودم. نیمخیز شدم و به کسی که کنارم خوابیده بود چشم دوختم. آیلا بود. او کنارم خوابیده بود. او بعد از آن همه هیاهو انتخاب کرده بود که پیشم بماند. لبخند محوی زدم. از روی تخت پایین آمدم. حس میکردم چشمانم التهاب کرده، صورتم ورم کرده بود و کل بدنم درد میکرد. صدایم از فریاد و ناله بم و خشدار شده بود. گلویم خشک بود و بزاقی برای قورت دادن نداشتم. از تخت پایین آمدم و به سمت پایین حرکت کردم. در آشپزخانه لیوانی آب پر کردم و یک نفس سر کشیدم. به اطراف خیره شدم. همهجا داغون بود. پاکت پیتزاها در اطراف پراکنده بود. عجب هیاهویی بر پا کرده بودم، به سمت کاپشنی که کنار بخاری انداخته بودم رفتم، به تن زدم و به سمت بیرون قدم برداشتم. باید هوای تازه به مشامم میخورد. در را باز کردم و از خانه خارج شدم. سرما مثل پتکی بر صورتم کوبیده شد، اما در عین حال که اذیت میکرد، لذتبخش هم بود. دستانم را در جیب شلوارم فرو بردم. جعبهی گردنبند آیلا را حس کردم. امروز میخواستم به او بدهم، اما نشد. سرم را بالا گرفتم و با دیدن نورهای رنگارنگ مواج پوزخندی زدم. موقعیت خوبی برای دیدن شفق قطبی بود. در آن آسمان تاریک، نورهای سبز و صورتی بسیار لذتبخش بودند. با فکری در سر به خانه برگشتم. پلهها را سریع بالا دویدم و به سمت اتاق خودم رفتم. بالای سر آیلا ایستادم و خیلی آرام دستم را روی شانهاش گذاشتم و با صدای آرامی گفتم: - آیلا بیدار شو. آیلا. اما او در خوابی عمیق بود. این بار کمی تکانش دادم. تا نیمه چشمانش را باز کرد و با دیدن من بالای سرش سریع نشست و گفت: - کجا میری؟ تازه اومدی، جایی نرو. با دیدن کاپشنم این را گفته بود. - جایی نمیرم، ولی میخوام یه چیزی نشونت بدم. کنجکاو پرسید: - چی؟ - پاشو یه چیزی بپوش، نشونت بدم. آیلا با تردید بلند شد و به سمت پالتوی بلند من که از روی صندلی آویزان بود رفت. پالتو را که برایش کمی بزرگ بود پوشید و گفت: - خب، چی میخواستی نشونم بدی؟ - برو پایین. جلو افتاد و من پشت سرش از اتاق خارج شدم. قبل از خروج چشمم به کاپشنهایی که خریده بودم افتاد. یکی را برداشتم و به سرعت از اتاق بیرون آمدم. آیلا پایین منتظرم ایستاده بود. به سمتش رفتم که گفت: - امیدوارم بیهوده از خواب نازنینم بیدار نکرده باشی. اشتباه کردم، درست است. تو میخوابیدی، من خیلی وقت بود که دیگر نمیخوابیدم. نباید حداقل خواب تو را بر هم میزدم، اما برخلاف افکارم گفتم: - بیهوده نیست، مطمئن باش. او را به سمت بیرون از خانه هدایت کردم. از خانه خارج شد و نالید: - خب چیه؟ یخ زدم از سرما. به بالا اشاره کردم. سرش را بلند کرد و با دیدن آسمان دهانش باز ماند. برای لحظهای فقط ایستاد و خیره شد، سپس خندید، چند بار اطراف خودش چرخید و گفت: - خیلی زیباست! کاپشن توی دستم را روی دوشش انداختم و گفتم: - درسته، زیباست، مثل تو. به سمتم برگشت و لبخندی زیبا زد. همانند مادرم میخندید؛ دلنشین، زیبا و مهربان. - آیما خیلی قشنگه! لبخندی محو برایش زدم. او مرا آیما صدا میزد. اولین بار بود که نامم را میگفت. آیما، چه نام زیبایی داشتم. یاد رایان افتادم. او هم اولین بار که نامم را گفت همین حس را داشتم. دستم را به جیبم بردم و جعبه را بیرون کشیدم. اما نمیدانستم چطور باید به او بدهم. برگشت و با دیدن جعبه در دستم پرسید: - اون چیه؟ نفسی بیرون دادم و گفتم: - شاید یه هدیه. به صورتش نگاه کردم. نگاهش برق زد. ستارهها را در چشمانش دیدم. پس برای همین در آسمان نبودند؛ چون تصمیم گرفته بودند در چشمان او بدرخشند. - برای کی؟ جعبه را به سمتش گرفتم و گفتم: - تو! نگاهش برق نمیزد، چراغانی بود. میلیونها ستاره امروز در چشمان او گم شده بودند، همانند من. جعبه را از دستم گرفت و بازش کرد. آسمان تاریک بود، اما کمی روشنایی اطراف پیچیده بود. با دیدن گردنبند توی جعبه سرش را بلند کرد. نیش اشک در چشمانش حلقه زد. با دیدن اشکش فاصلهمان را پر کردم و گفتم: - اگه خوشت نیومده نیاز نیست... اما جمله ام تمام نشده خودش را به سمتم پرت کرد و محکم دستانش را دورم حلقه زد. شوکه شدم. چند بار پلک زدم و بعد از مکثی کوتاه، دستانم را دورش حلقه کردم. جدا شد و گفت: - شبدر چهار برگ! - دُرُس... حرفم را قطع کرد و خودش ادامه داد: - من به شانس نیازی ندارم، آیما! نفسم برید. چشم به برفهای زیر پایم دوختم. من آن را با سختی انتخاب کرده بودم. اما او خوشش نیامده بود. - شانس من تویی. ناگهان با چشمانی گرد سرم را بلند کردم و خیرهاش شدم. - تا وقتی هستی من به شانس نیاز ندارم. فهمیده بودم که خواهر داشتن تمام ماجراست. دیگر من میتوانستم برای او بمیرم. چنان ذوق و خوشحالی مرا به اسارت گرفت که زمین و زمان را فراموش کردم. قلب سنگم انگار با گلهایی رنگارنگ پوشانده شد. در این حال دوست داشتم لبخندی بزرگ روی صورتم بنشانم. دوست داشتم او را با تمام توان در آغوش بگیرم و هرگز رهایش نکنم. - خوبه که دوسش داشتی. لبخندش همچنان دندانهایش را به نمایش میگذاشت. گردنبند را از توی جعبه درآورد و توی دستش گرفت. - میتونی برام ببندیش؟ سر تکان دادم. - اول باید بریم تو، هوا سرده. آخرین نگاهش را به آسمان زیبای شب انداخت و به سمت داخل خانه رفت. پشت سرش وارد خانه شدم و در را بستم. آیلا لرزی به بدنش داد و فریاد زد: - یخ زدم! الاناست که همه از خواب بپرند و به سمت آیلا هجوم بیاورند. خب، بچه، داد نزن. چی میگی؟ چشمانم را چرخاندم و پشت سر آیلا که از پلهها بالا میرفت، بالا رفتم. آخرین پله را برداشتم که جلوی در اتاقمان دوباره فریاد زد، نمیتوانست ذوقش را کنترل کند. - خیلی خیلی قشنگه! نمیدانستم منظورش آسمان است یا گردنبند، مهم هم نبود. این مهم بود که خوشحال بود. حتی دیگر مهم هم نبود که با صدایش بقیه را بیدار کند. ناگهان صدای فریاد لوک از اتاق نشیمن بلند شد: - آیلا! به سمت صدایش چرخیدم که باران و مایکل هر دو از درهای اتاقهای متفاوتی بیرون زدند و با هم گفتند: - چی شده؟ لوک خودش را به بالا رسانده بود. گیج اطراف را میگشت و فریاد میزد: - کجایی دختر؟ آیلا! آیلا به سمتش دوید و دستش را به کمرش زد. لوک برگشت و مشتش را در هوا گرفت، آمادهی ضربه زدن بود. اما با دیدن آیلا کمی مکث کرد و مشتش را پایین آورد و گفت: - اینجایی؟ لعنتی فکر کردم چیزی شده داد میزنی؟تو احمقی گربهی بیمزه، چرا داد میزنی؟ باران آرام گوشهی در سر خورد و زمین نشست، ترسیده بود که بلایی بر سر دختر نازنینش بیاید، چند بار نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. آیلا خندید و گفت: - شما فکر کردین چیزی شده؟ دوباره خندید و نگاهش را در اطراف چرخاند. - خوبم! با آیما بودم. نگاه همه به سمتم چرخید. متعجب نگاهم میکردند، شاید با کمی ریشهی شک. آیلا به سمت مادر دوید و روبه رویش ایستاد و گفت: - باید بیرون رو ببینی! خیلی خیلی قشنگه. نورهای رنگارنگ توی آسمونن! نیشخندی زدم و به سارا که تمام مدت پشت باران ایستاده بود و متعجب نگاهم میکرد، چشم دوختم. - نگو شفق قطبیه؟ سری تکان دادم. - خودشه. با جیغ و هورا به سمت پنجرهی اتاق دوید و فریادش از داخل اتاق به گوش رسید: - عه خیلی زیباست! سری به نشان تأسف تکان دادم و برای دیدن واکنش لوک به سمتش چرخیدم. همانجا وسط راهرو با نیشخندش خیرهی سارا بود. آیلا با هیجان گفت: - مامان! ببین آیما برام چی خریده! به سمتش برگشتم. گردنبند را به باران نشان میداد و با شور و شوق گفت: - خیلی قشنگه، نه؟ باران همان لبخند زیبا را که به آیلا هم به ارث داده بود، بر لب نشاند و گفت: - واقعاً خیلی قشنگه. چشمانش را به من دوخت و امیدوار نگاهم کرد. دلیل امیدش را نمیدانستم، به چه امید داشت؟ به من؟ احمقانه بود. به سمت لوک چرخیدم و گفتم: - پروازمون به مکزیک کی هست؟ لوک با سرفهای مصلحتی گلویش را صاف کرد و گفت: - میدونی نیاز نیست تو بیای. خودم انجامش میدم. بیمقدمه جواب دادم: - من دیوونه نیستم. دکتر از پشت مایکل بیرون آمد و گفت: - درسته، ولی تو مرزی. دستم را به پیشانیام زدم و به ناچار گفتم: - فقط یه حملهی عصبی بود. - آره، یه حملهی عصبی که باعث شد تا سر حد مرگ به خودت کتک بزنی. یک قدم به سمت دکتر برداشتم و نالیدم: - دست خودم نبود. دکتر دست به سینه جواب داد: - دقیقاً از همین میترسیم که دوباره کنترلت از دستت خارج بشه. ممکنه هردوتون رو به خطر بندازی. - دیگه نمیشه. - از کجا میدونی؟ این دکتر سعی میکرد مرا دیوانه خطاب کند یا همچین چیزی. کاملاً عادی بود که الان هوس کشتنش را داشتم. - میدونم! نمیشه. من نمیتونم بذارم لوک به تنهایی اونجا بره. مثل این میمونه که با دستای خودت بری دهن شیر. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هشتاد و پنج وارد اتاق نشیمن شدم. همه در یک گوشه لم داده و به پیتزاهایشان گاز میزدند. به سمت میز رفتم و یکی از پاکتهای پیتزا را باز کردم و تکهای برداشتم و گاز بزرگی زدم که لوک با دهان پر گفت: - بلیطها رو گرفتم. سری تکان دادم و گاز دیگری به پیتزا زدم. باران متعجب به سمتم چرخید و گفت: - کجا؟ توضیح دادنش را برای خودم وظیفه دانستم. - برای همین اومدم بالا ولی یادم رفت بگم، ما قراره به مکزیک بریم. اخمهایش در هم رفت و چین ظریفی در پیشانیاش افتاد. مادر اگر مجبور نبودم اینقدر بد باشم، میتوانستم با تمام توان آغوشت بگیرم. نه، ببخشید میتوانستم با تمام توان در آغوشت حل شوم. - منظورت از ما چیه؟ - من و لوک، یه مأموریت جدیده. صدای آیلا را که روی دستهی کاناپه نشسته بود شنیدم: - نمیشه اینبار تو نری؟ مکث کردم. نمیدانستم چه باید بگویم. برای یک دختر چه میگفتند که ناراحت نشود؟ سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم. مجبور بودم وگرنه ماندن در کنار تو را به همه چیز ترجیح میدادم. لوک که متوجه حالم شد، گفت: - نه، گربهی بیمزه، اون باید با من بیاد. سر بلند کردم و متشکر نگاهش کردم. واقعاً ممنون بودم که اجازه نداده بود زیر این بار له بشم. - نه، باید درستش کنم. راستش بدون خواهرت نمیتونم. نیشخندی زدم، اما دردناک. ناخواسته ذهنم به گذشته کشیده شد. اولین کسی که کشته بودم، شانزده سالم بود. با اسلحهای که به دستم داده بودند و زنی که کشته بودمش. هرگز نگاهش را فراموش نکردم. هرگز آن نگاه را بعد از دیدن اسلحه در دستم فراموش نکردم. هرگز فریادهای دخترش را که او را در آن وضعیت دید، فراموش نکردم. هر وقت چشمانم را میبندم، آن دو گوی قهوهای تیره جلوی چشمانم نقش میبندد. آن زن به من اعتماد کرده بود. مرا به خانهاش راه داده بود. با دخترش همبازی دانسته بود. اما من، اما من فقط برای کشتنش آنجا بودم. الان که فکر میکنم، او هم مادر بود و من باعث بیمادری یک دختر شده بودم. دختری که من مادرش را از او گرفتم، قطعاً یه روزی نفرینش هم مرا میگیرد، اما کشتههای من فقط به این خلاصه نمیشد. من صدها نفر آدم را کشته بودم که همهشان مادر، پدر، پسر و دختر داشتند و اگر قرار بود نفرینشان روزی مرا بگیرد، پس قطعاً آن روز سختترین روز زندگیام خواهد بود، اما هیچکدام خواستهی من نبودند. من هرگز نمیخواستم آن زن را بکشم. هرگز نمیخواستم آن ناباوری را در چشمانش ببینم. دست خودم نبود. به خدا که دست خودم نبود. دیگر با چه زبانی باید میگفتم؟ اما تمام اینها بهانه بود. آنها فقط اسلحه به من دادند و این من بودم که ماشه را کشیدم. پس تنها آدم بدهی این داستان آنها نبودند. نصف آن شومی و درد هم مقصرش من بودم. با صدای سارا که دستش را جلویم تکان میداد از افکارم بیرون کشیده شدم. - هی، خوبی؟ به چشمانش چشم دوختم. همه خیره مرا مینگریستند. در میان همه چشم چرخاندم. از پشت میز بلند شدم و گفتم: - خوبم. به سمت دستشویی رفتم. جلوی آینه آب به سر و صورتم زدم و خودم را در آینه نگریستم. اگر من این زن را در خیابان میدیدم، هرگز فکر نمیکردم که قاتل حرفهای باشد. چشمهایم میلرزید. دلم فریاد میخواست، فریاد بزنم که من نمیخواستم اما انجامش دادم. اما الان برگشتم و میخواهم تمام آنچه که از من ربودهاند را پس بگیرم، اما واقعاً میتوانستم پس بگیرم؟ نمیتوانستم. من دیگر هرگز نمیتوانستم پدرم را داشته باشم. دیگر هرگز ده سالم نمیشد. دیگر هرگز نمیتوانستم اولین قدم یا اولین کلمهی آیلا را ببینم. من دیگر نمیتوانستم بچهی خوبی برای باران باشم. من شومتر و زهرآگینتر از این حرفها بودم. اشکم ناخواسته از چشمم چکید. قطرهی شور بیمصرف. دستم یکدفعه بالا رفت. دچار پنیک شده بودم. میدانستم، اما چیزی از دستم ساخته نبود. با تمام توان دستم را روی صورتم فرود آوردم. درد داشت اما نه اندازهی درد درونم. دوباره بالا بردم و روی صورتم فرود آوردم. دوباره، دوباره، دوباره و هر بار با سرعت و توانی بیشتر فرود میآوردم. از دهانم صداهای نامفهومی خارج میشد. چشمهای تک تک کسانی که کشته بودم، همهجا بودند و خشمگین مرا مینگریستند. صورتم از سیلی قرمز شده بود. جای پنج انگشتم روی صورتم کاملاً آشکار بود و من همچنان به کارم ادامه میدادم. نتوانستم خودم را کنترل کنم و فریاد زدم. سیلی میزدم و فریاد میزدم. اشکها پیدر پی و بیاختیار از چشمانم میریختند. صدای فریاد باران را از پشت در شنیدم: - آیما؟ آیما حالت خوبه؟ بیتوجه به او با تمام توان سیلی میزدم و فریاد میزدم. - من نمیخواستم، من نمیخواستم. در آینه چشمها خیرهام بودند. میخواستم تمامش کنم اما نمیتوانستم. میترسیدم. از اینکه آیلا دوباره از من دور شود میترسیدم؛ اما اراده از دستم خارج شده بود. - آیما، خواهش میکنم در رو باز کن! ضربههای باران به در قفل شده و تمناهایش برای پایان دادن من بیفایده بود. من زخمی بودم. زخمیتر از آن و وجود باران تنها قرص مسکنی برای تن تیر باران شده بود که میتوانست لحظههای آخر کمی از دردش بکاهد. همچنان فریاد میزدم و به صورتم سیلی میزدم. از شدت سیلی گوشهی لبم پاره شده و خون جاری میشد. ضربهها به در بیشتر شد و همچنان باران تنها مینالید: - آیما خواهش میکنم، بسه، بسه دخترم! من با شنیدن صدایش و التماسهایش گویا انرژی میگرفتم؛ با توان بیشتری میکوبیدم که در شکسته شد. لوک دستم را در هوا گرفت و به سمت خودش کشید. بیاراده برای ادامه تقلا میکردم. سعی داشتم مچم را از میان دستان بزرگش رها کنم، اما بیفایده بود. با دست آزادم مشتی به صورتش زدم که صورتش به یک سمت چرخید، اما او مرا رها نمیکرد. در عوض، آن یکی دستم را هم گرفت و سعی داشت بیرون بکشد، اما با آرنجم به شکمش زدم. پایش به گوشهی شکستهی سرامیک گیر کرد و زمین افتاد؛ مرا هم همراه خودش زمین کشاند. روی سرامیکهای سرد همچنان سعی داشتم خودم را آزاد کنم. اما او دستانش را دورم انداخت و بیشتر به سمت خودش کشید و مرا به سینهاش چسباند. با پاهایش پاهایم را گرفت و زمینهی حرکت کردنم را به صفر رساند. همانجا در آغوشش حل شدم. نالههایم بیاختیار تبدیل به اشک شدند. لوک یک دستش را روی سرم گذاشت و بیشتر به خودش فشار داد. باران خودش را رساند و در آغوش لوک نوازشم کرد. - چیزی نیست، چیزی نیست، همهچی تموم میشه. اما لبهای خودش میلرزید. خودش هم میدانست که تمام نمیشود. این داستان آلوده به خون بود و امکان نداشت پایان خوبی داشته باشد. لوک کمی مرا آزاد کرد و به سمت آغوش مادرم هدایت کرد. بیهیچ تقلایی خودم را به آغوشش انداختم. اشک میریختم و مینالیدم. من از این زندگی فقط درد چشیده بودم و الان اجازه دادم که کمی از دردهای وجودم را بکاهد. علفهای هرز را بیرون بکشد و گلهای زیبا جایشان بکارد. اجازه دادم آغوشش را برایم خانه کند. دردهایم را به جان بخرد. اجازه دادم برایم مادری کند. تا الان چقدر احمق بودم که اجازه نمیدادم. اما من برای مادری کردن او زیادی آلوده بودم. میترسیدم این آلودگی آنها را هم به درون خودش بکشد و من عمراً اگر اجازهی همچین چیزی را میدادم. -
رمان نبض مرگ | donya کاربر انجمن نودهشتیا
donya1766470111 پاسخی برای donya1766470111 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هشتاد و چهار روبهروی خانهی ضدگلوله و نفوذناپذیرم ایستاده بودیم. چند پله را بالا رفتم و جلوی در اصلی قرار گرفتم. انگشت اشارهام را روی صفحهی لمسی گوشهی در گذاشتم و با صدای تأیید، نور سبزی به چشمانم افتاد. بعد از اسکن چشم در باز شد. عقب کشیدم و اول به بقیه راه دادم و رو به لوک گفتم: - اینم فقیرانهی منه. لوک نیشخندی زد و وارد خانه شد. بعد از همه داخل شدم و در را پشت سرم بستم. - خب، این خونه سه اتاق داره که باید با هم سهیم بشیم. لوک با جدیتی خاص گفت: - من اتاق خصوصی میخوام وگرنه میرم. آیلا با نهایت پرویی دستش را به سمت در دراز کرد و گفت: - بفرما، آزادی. چشمانم گرد شد. همزمان برای کنترل خنده لپم را گاز میگرفتم که سارا پسگردنیای به لوک زد و گفت: - زر اضافی نزن. نتوانستم خندهام را قورت بدهم. کل جمع خندهاش رفت روی هوا. ولی باید اعتراف کنم برای لوک ناراحت شدم. دخترهی احمق، اینطور با این مرد رفتار نکن، دوست داره. - خب، کافیه. مایکل و دکتر تو یه اتاق. آیلا و مامانم یه اتاق. من و سارا هم یه اتاق، اوکیه. - الان من اینجا آدم نیستم؟ به سمت لوک برگشتم. متعجب فقط نگاهش میکردم. یعنی نمیدانست باید توی نشیمن بخوابه؟ عجب چیزیه ها. مایکل دستش را روی شانهی لوک گذاشت و گفت: - بهت نگفتم جنتلمن باش؟ - لعنتی، میدونستم قراره اینجوری بشه که اتاق خصوصی میخواستم. همه میخندیدند و من خیره به آنها فقط نگاه میکردم. حس میکردم بعد از سالها رنج و عذاب، خانهام را پیدا کردهام. اینجا بودن حالم را خوب میکرد، خندههای آیلا، مزه پرونیهای لوک، جدیت مایکل و مادر. همگی یک خانوادهی داغون بودند، اما هنوز نور امید برایشان میتابید. شاید بعد از همهی اینها میتوانستیم واقعاً یک خانواده باشیم. شاید. هوای نروژ چیزی شبیه مرگ آرام بود، ساکت، سرد، سفید. باد روی شیشههای خانه کوبیده میشد. خانهای در دل برفهای انبوه؛ کاملاً امن و بینشان. همانند خود من، بیاسم، بینشان، اما زنده. بیحرف کاپشن خیسم را درآوردم. نگاهم روی سارا مکث کرد. دختری که نگاهش دریایی، زیباییاش محسورکننده، اما تقدیرش همچون من پوچ. نگاهش چرخید و به من رسید و فقط جملهای به زبان آورد: - هنوزم دنبال سایهها میدویم، نه؟ بدون پاسخ سری تکان دادم و کنار بخاری نشستم. نگاهم به شیشهی بخار گرفتهی شومینه خیره ماند. با نگاه به شومینه یاد رایان میافتادم. او هنوز آنجا بود، در ذهنم، در مسیری که همچنان ادامه داشت. چند ساعت بعد آیلا و سارا به طبقهی بالا برای آماده کردن اتاقها رفته بودند. بعد از درآوردن گیس و لنزها و پاک کردن آرایش، حس سبکی داشتم. شبی سنگین در خانه پخش شده بود. مایکل پروندهی قدیمی و ضخیم خاک خوردهای آورد. رویش نماد پایگاه حک شده بود؛ همان نمادی که همیشه درد را به دنبالش میکشید. مایکل دستانش را بر هم گره زد، کنارم نشست و گفت: - حالا که برگشتی، وقتشه. اونا دارن تراشه رو به بازار ارائه میدن. اگه دیر بجنبیم دیگه راهی نمیمونه. لوک اضافه کرد: - اما مشکل اینه که راهی نداریم جلوشونو بگیریم. دکتر لیوان آبش را سر کشید و روی کانتر گذاشت. به سمتمان آمد و گفت: - یه راهی هست. درسته که ما مستقیم نمیتونیم تو ارائهی این تراشه دخالت کنیم، ولی میتونیم مجبورشون کنیم خودشون پا پس بکشن. لوک که تکیهاش را به دیوار داده بود پرسید: - چطور قراره این کار رو انجام بدیم؟ دکتر نیشخندی زد و گفت: - رئیس اصلی رو پیدا میکنیم. پرسیدم: - هیچکس تا حالا ندیدتش، حتی خودت. چطور میخوای پیداش کنی؟ مایکل پرونده را برداشت، ورقهایش را تند تند زد و جلویم انداخت. - هیچکس که نه، یه نفر دیده. اخمهایم در هم رفت. مستقیم نگاهش کردم. با چشمانش به پرونده اشاره کرد. چشم چرخاندم و به صفحهای که باز کرده بود نگاه کردم. در صفحه عکس مرد آشنایی بود. - من این مرد رو یه جایی دیدم. دکتر پوزخندی زد و گفت: - درسته. تو مهمونی دیدیش. رئیس روسیست. راست میگفت. همان مرد بود. چه زود فراموش کرده بودم آن شب نحس را که باهاش رقصیده بودم. شانس آورده بودم که اون شب رایان نجاتم داده بود و من بهش چی گفته بودم؟ گفته بودم تاوان نجات دادنم قرار نبود چرخیدن در آغوشت باشه. ناخواسته نیشخندی روی لبهایم نشست. من در آغوشش چرخیده بودم. الان که فکر میکنم، تاوان بدی هم نبود. کاش تاوان همهی کارهای اشتباه همینقدر راحت بود. - خب، که چی؟ باید وارد پایگاهش توی روسیه بشیم. خیلی خطرناکه. احتمالاً زنده بر نمیگردیم. لوک قدمی جلو آمد و گفت: - ما وارد نمیشیم، تنها راه ورود پسرشه، ردش رو زدیم، فقط باید پیداش کنیم. رئیس پایگاه روسی پسر داشت؟ خب، داشت که داشت، مهم نبود. الان خیلی هم به کار میآمد. - پس باید مجبورش کنیم باهامون کار کنه. مایکل سر تکان داد. - اما مشکل اینه که ما نتونستیم شناساییش کنیم. هیچجا نه عکسی، نه اسمی، هیچی. فقط تونستیم ردش رو بزنیم که تو مکزیکه. سالهاست خودش رو از پدرش جدا کرده. - پس چرا هنوز زندهست؟ لوک گفت: - چون پدرش نمیتونه بکشتش یا شاید داره باهاش بازی میکنه یا شایدم منتظر فرصتیه که برش گردونه. دکتر اضافه کرد. - چیزی که مهمه اینه که اون پسر میتونه ما رو به رئیس روسی برسونه، اگه واقعاً از پدرش جدا شده باشه. این یه موقعیت عالیه. از جایم بلند شدم، به پنجره نزدیک شدم و خیره به برفهای بیرون شدم. هنوز در حال باریدن بود. - و اگر نه چی؟ اگه بازی بخشی از نقشهی پدرشه چی؟ اگه فقط یه طعمه برای دوباره به زنجیر کشیدن من باشه چی؟ مایکل نفس عمیقی کشید و گفت: - اون موقع باید همون قاتلی باشی که ازت ساختن. به سمتشان برگشتم. نگاهم آرام بود اما خالی نه؛ پر از درد، رنج، عذاب. - از اون قاتل فقط استخوناش مونده، اما پیدا کردنش با منه. مایکل گفت: - بعدش؟ - بعدش پایگاه رو با خاک یکسان میکنیم. لوک نزدیکم شد و دستش را روی شانهام گذاشت. - باهاتم ملکهی یخی. با اخم نگاهش کردم و با ضربهای به مچش دستش را پایین انداختم. تعادلش را از دست داد و چند قدم جلو آمد. نگاهش کردم و گفتم: - انتظار دیگهای هم نداشتم. لوک در حالی که صاف میاستاد گفت: - خب، پس مسیر بعدی مکزیکه. میرم بلیطها رو جور کنم. سری تکان دادم و به سمت پلهها رفتم. دوباره مأموریت، دوباره دوری. احتمالاً آیلا خیلی ناامید میشد. اما مجبور بودم. همهی اینها برای رهایی همهمان بود، مخصوصاً خودم که هنوز دلیل زنده نگهداشتنشان را نفهمیده بودم. اگر خبرهایی نبود، تا الان باید کشته میشدم. دلیلی هست که پایگاه روسیه مرا میخواست. شاید چیزی میخواستند بدانند که پایگاه خودم نمیخواست. به طبقهی بالا رسیدم و یکی یکی درهای اتاقها را باز میکردم. اولین در نه. در دوم را که باز کردم، آیلا به سمتم دوید. کاپشنی را که تو نروژ بعد از فرود خریده بودم پوشیده بود. کاپشن بزرگ و سبز تیرهای که تقریباً میانش گم شده بود. موهای بلندش را به هم ریختم و گفتم: - این برای تو نیست، کوچولو. پریشان دستم را پس زد و گفت: - کی قراره از اینجوری خطاب کردن من دست بکشی؟ وارد اتاق شدم و گفتم: - هر وقت بزرگ بشی. باران خندهای کرد و گفت: - فکر کنم باید چیزی برای شام آماده کنیم. - به لوک میگم پیتزا سفارش بده. آیلا هورایی کشید و دستزنان پرید و از اتاق خارج شد. - من بهش میگم. باران لبخندی برای آیلا زد. خودم را به پنجره رساندم و خیرهی هوای تیرهی بیرون شدم. باران خودش را به من رساند، دستش را روی سرم گذاشت. آرام نوازش گونه موهایم را لمس کرد و گفت: - حالت خوبه؟ برات سخت نگذشت که؟ چشمانم لرزید. این زن تنها زنی بود که با تمام وجود آمادهی پرستیدنش بودم. این زن میتوانست ایمان من باشد. این زن میتوانست تمام آن چیزی باشد که من از این زندگیِ به باد رفته میخواستم. سرم را پایین انداختم و خیرهی ساعت هدیهی جرمی شدم. لبخندی محو و نامعلوم روی صورتم نشست. نوازش دستهایش روی موهایم حس خوشایندی داشت. - جدیده؟ به سمتش چرخیدم و متعجب گفتم: - ها؟ با چشمهایش به ساعت اشاره کرد و گفت: - ساعت، جدیده؟ - آها، آره. یعنی هدیهست. صفحهی ساعت را لمس کردم. - همون رایان بهت داده؟ با شنیدن نامش چشمانم گرد شد. متعجب خیرهی چشمانش شدم و نالیدم: - چی؟ نه، اون احساسات حالیش نیست. باران یک قدم عقب رفت و دست به سینه گفت: - حالا که تو حالیته مثلاً. حرفی نداشتم. من هم مانند او بودم. من هم بخشی از او بودم. میدانستم. - من که الان بهترم. سری تکان داد. - شاید اونم بهتر بشه. - نه، نه، اون آدم بشو نیست. خندهای کرد و گفت: - میدونی آیلا هم همین رو برای تو گفته بود. خیرهاش ماندم. سکوت کردم. آیلا هم همین رو گفته بود و الان برایش در میان جنگ گردنبند میخریدم. آب دهانم را قورت دادم و دوباره خیرهی ساعت شدم. - حالا کی خریده؟ با صدای آرامی جواب دادم: - یک دوست. تو پاریس. خیرهی چشمانش شدم. - یه مرد. میدونی کاملترین مردی بود که تو عمرم دیدم. به سمت در قدم برداشت و گفت: - هیچکس کامل نیست، آیما. هیچکس. دوباره به ساعت چشم دوختم. کامل نیستی جرمی، خودم هم میدانم، فقط دارم خودم را گول میزنم. چرخیدم و پشت سرش از اتاق خارج شدم. به سمت پلهها میرفتم که با صدای سارا به سمتش چرخیدم. سارا کنجکاو روبه رویم ایستاد و جعبهی گردنبندی را که برای آیلا خریده بودم نشانم داد و گفت: - اینو کی خریده؟ چشمانم گرد شد. عصبی جعبه را از دستش قاپیدم و گفتم: - به تو چه، ها؟ به تو چه! اصلاً ناراحت نشد که هیچ با پررویی خاصی ادامه داد: - آخه زیبا بود. پوفی کردم و جعبه را باز کردم که با جای خالی گردنبند روبه رو شدم. عصبی سر بلند کردم و فریاد زدم: - کجاست؟ چهرهی شیفتهای به خودش گرفت و گفت: - فکر کردم بهم میاد. به گردنش چشم دوختم؛ گردنبند را دور گردنش انداخته بود. حرصی با صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم نالیدم: - زود درش بیار. - چرا؟ بهم میاد. به سمتش چنگ انداختم که فرار کرد. به دنبالش دویدم و فریاد زدم: - همین الان میدیش به من! وارد اتاق شد و گفت: - اگه بگی کی خریده، میدمش. با خشمی که دیگر نمیتوانستم کنترلش کنم گفتم: - خودم خریدمش، بده. متعجب گفت: - خودت برای خودت خریدی؟ - نه، بدش به من. که صدای آیلا را از پشتم شنیدم: - چی شده؟ با چشمانی گرد به سمتش برگشتم. سکوتی کوتاه در اتاق پخش شد. ناگهان سارا گفت: - هیچی، یه گردن... که دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم: - هیچی! باز داره بچه بازی درمیاره. آیلا که از صورتش ناراحتیاش را فهمیدم گفت: - پیتزاها رسیدن. و به سمت پایین حرکت کرد. منتظر ماندم تا از پلهها کامل پایین برود و دهان سارا را ول کردم. - چیکار میکنی؟ - احمق، اون رو برای آیلا خریدم. و به گردنبند اشاره کردم. آهانی بلند کرد و گردنبند را به دستم داد. - برای من هیچی نخریدی؟ خیلی بیشعوری. آهی کشیدم و گردنبند را درون جعبهاش گذاشتم و دوباره به جیب شلوارم برگرداندم. - فکر کنم آیلا ناراحت شد. برگشتم و عصبی نگاهش کردم. دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد. بیخیالش شدم و به پایین رفتم. واقعا ناراحت شد، فکر کرد دارم چیزی را از او پنهان میکنم. @Nasim.M