رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

morganit

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    190
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط morganit

  1. منتظر رمانتم چرا نمیبینم پارت بزاری🤨

  2. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم

    1. saba

      saba

      سلام خیلی خوش اومدییی

  3. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم

    1. saba

      saba

      سلام خیلی خوش اومدییی

  4. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم

    1. saba

      saba

      سلام خیلی خوش اومدییی

  5. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم❤️

  6. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم❤️

  7. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی🌹

    جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی تا راهنمایی کنم❤️

  8. سلام عزیز خیلی خوش اومدی🌹

    هرجایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی خوشحال میشم راهنماییت کنم ❤️ 

  9. سلام عزیز خیلی خوش اومدی🌹

    هرجایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی خوشحال میشم راهنماییت کنم ❤️ 

  10. سلام عزیز خیلی خوش اومدی🌹

    هرجایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی خوشحال میشم راهنماییت کنم ❤️ 

  11. تولد رنگ شما مبارک 😎♥️

    1. f.m

      f.m

      مرسی ♥️

  12. تولد رنگ شما مبارک 😎♥️

    1. f.m

      f.m

      مرسی ♥️

  13. تولد رنگ شما مبارک 😎♥️

    1. f.m

      f.m

      مرسی ♥️

  14. خواب‌های درهم برهم می‌دیدم همه‌جا پر از خون بود و صدایی توی سرم ناله می‌کرد که برم ولی کجا؟ به اطرافم خیره شدم اخمی کردم این‌جا ازگارد بود، روی پل راه می‌رفتم ولی همه جا پر بود از خون همون بوی گندیده رو حس کردم و همین باعث شد به عقب برگردم؛ با دیدن یه زن که با پوزخند بهم خیره شده بود جا خوردم آماده شدم از خودم دفاع کنم ولی بی‌فایده بود انگار نیروم رو از دست داده بودم، زن با تبرهایی که به زنجیر وصل بودن به سمتم قدم برداشت تنها چیزی که از صورتش می‌دیدم پوزخند روی لب‌هایش بود الان دیگه یک قدمیم ایستاده بود، عصبانی از این‌که هیچ حرکتی نمی‌تونم بکنم بهش خیره شده بودم که با صدای دورگه‌ای گفت: _ نیمی از من مال اونه و نیمی از اون مال من شاید چندین سال طول بکشه ولی بالاخره دونیمه باهم ترکیب می‌شن و من بیدار می‌شم. کلاهی که صورتش رو پوشونده بود رو کنار زد و ادامه داد: _ اون موقع تو باید از اون بترسی فکر نکن می‌تونی قصر در بری هرجایی که بری به خاکستر تبدیل میشی مرلین. با دیدن صورتش شکه شدم نفسم بند اومد و تا مرز سکته پیش رفتم، اون...اون مورگانیت بود یکی از چشم‌هاش قرمز و اون یکی به رنگ شب‌ سیاه، قسمت بالای موهاش سیاه ولی پایین موهاش به رنگ خون، وحشت زده بهش خیره شدم اون خوده مورگان بود؛ یعنی من...من شکست خورده بودم؟ *** از خواب بپریدم و نیم خیز شدم، تند- تند نفس- نفس می‌زدم باید...باید از این‌جا می‌رفتم تنها راه جلوگیری از این اتفاق دور شدنش از من بود؛ بلند شدم و سریع لباس‌ها و وسایلم رو برداشتم و به سمت اتاق فرهاد حرکت کردم.
  15. 『پارت چهارم』 دستش رو به سینم فشار داد و وا دارم کرد دراز بکشم مخالفتی نکردم همین که اسم تنی رو شنیدم ناخودآگاه آروم شدم و خودم رو بهش سپردم، چشم‌هام رو بستم و سعی کردم بخوابم این‌قدر خسته بودم که موفق شدم؛ با صدای گریه دختر بچه‌ای آروم چشم‌هام رو باز کردم و چند باری پلک زدم، نفسم رو آروم بیرون دادم نور خورشید که از پنجره روبه روم می‌تابید باعث شد دوباره چشم‌هام رو ببندم و سریع نیم خیز بشم. صدای زنونه‌ای شنیدم که گفت: _ خدایا شکرت مرد- مرد بیا این‌جا پسر تُنی به‌هوش اومد. چشم‌هام رو باز کردم و به اون زن جیغ- جیغو چشم دوختم، شاید این همسر اون مرد باشه که ازش صحبت می‌کرد‌؛ با تعجب به دختر بچه توی بغل زن نگاه کردم از پشت سر ترکیب موهای عجیبش نظرم رو به خودش جلب کرد، ترکیب قرمز مشکی برای یک بچه به این سن و سال واقعاً زیاده روی بود و همین باعث شد اخم کنم. با همون اخمم خطاب به زن گفتم: _ چند وقته بی‌هوشم؟ انگار زیر نگاه‌های خیرم کمی خجالت زده شد که لبش رو گزید و سرش رو زیر انداخت. بچه رو بیشتر به بدنش فشار داد و گفت: _ حدود هفت سال اما... . با این حرفش خیلی عادی گفتم: _ خدا روشکر ماجرای قبلی چیزی حدود چهارده سال طول کشید. لبخندی زدم و گفتم: _ ممنون از توجهتون ولی اون بچه که همراه خودم داشتم کجاست‌؟ زن به بچه توی بغلش خیره شد و با لبخند گفت: _ دخترمون این‌جاست، از اون‌جایی که نمی‌دونستیم چی باید صداش کنیم اسمش رو هم اسم دختر مرحومم گذاشتیم، مورگانیت. لبخندی روی لبم اومد و گفتم: _ تسلیت میگم حتما خیلی بهتون سخت گذشته. حرفم رو قطع کرد و گفت: _ درسته! من و فرهاد بچه‌دار نمی‌شدیم، یک روز توی جنگ فرهاد اون زو لای آوار پیدا کرد و به خونه آورد همه چیز عالی بود تا وقتی که... . بغض نذاشت ادامه بده و آروم- آروم اشک ریخت، مورگانیت با دیدن اشک‌های زن آروم شد و دستش رو برای پاک کردن اشک‌هاش جلو آورد، با صدای بچه گونش لب زد. _ گریه نتن مامانی قلبم دلد می‌جیره. لبخندی روی لبم اومد که ناگهان در باز شد و اون مرد وارد شد؛ اولش بهم خیره شد و بعد لبخندی زد و به سمتم اومد. به نشونه احترام از جام بلند شدم و بهش دست دادم و گفتم: _ ممنون از زحماتتون خیلی بهم لطف کردید که این سال‌ها از من و اون بچه محافظت و نگهداری کردید. چشم‌هاش رو بست و گفت: _ هم تو هم اون بچه مثل بچه‌های خودمونید بهتره مدتی این‌جا بمونی تا بتونی نیروی بیشتر به دست بیاری بعد اون جنگ آخری که توی دنیای سوم رخ داد کلی نیرو از دست دادی. حق با اون بود علاوه بر این‌که نیرو از دست دادم من واقعا ضعیف بودم در مقابل خیلی از افراد به معنای واقعی ضعف قدرت داشتم؛ اخمی کردم و سرم رو زیر انداختم باید یه کاری می‌کردم این‌طوری فایده نداشت، با احساس نگاه خیره‌ای سرم رو بالا آوردم و با دختر بچه که خیره نگاهم می‌کرد روبه‌ رو شدم؛ متوجه تیله قرمز و مشکی چشمش شدم‌، دو رنگ کاملاً متفاوت که رنگ چشم‌هاش رو تشکیل داده بودن و این باعث شد ابروهام رو بالا بدم و دست به سینه بهش نگاه کنم. *** چند سالی از اون روز گذشت و الان مورگان خانوم ما‌ شانزدهم همین ماه تولدش رو جشن می‌گرفت و من چه‌قدر از این واقعه خوشحال بودم، ما تموم این سال‌ها پیش فرهاد و نازنین زندگی کردیم و حالا یه خانواده بودیم؛ رابطه من و مورگان بیشتر از همه چیز جلب توجه می‌کرد حس مسئولیت و علاقه‌ای که به این دختر نشون می‌دادم فراتر از هر چیزی بود‌، با لبخند به رفتارهای کودکانش خیره شدم توی اون دشت سرسبز این‌ور و اون ور می‌رفت و موهای دو رنگش میون باد به رقص در می‌اومد. با دیدن من به سمتم دوید و با جیغ و داد گفت: _ مرلین! خندیدم و دست‌هام رو به نشونه کر شدن جلوی گوشم گرفتم که باعث شد غش- غش بخنده. خودش رو بهم رسوند و گفت: _ از کی این‌جایی؟ اصلاً متوجه حضورت نشدم. اخمی کردم و گفتم: _ باید بیشتر حواست رو جمع کنی و همیشه شیش دنگ حواست رو به اطرافت بدی این‌طوری همیشه پیروز می‌دونی. لب‌هاش رو برچید و گفت: _ ولی من که قرار نیست هیچ‌وقت بجنگم مگه‌نه؟ من از کشت و کشتار وحشت دارم و فکر کردن بهش لرزه به جونم می‌ندازه. خندیدم و دستم رو دور شونش انداختم و گفتم: _ بهش فکر نکن بیا بریم خونه که وقت ناهاره. لبخندی زد و باهم به سمت کلبه کوچیک فرهاد حرکت کردیم، اون روز خیلی بهمون خوش گذشت بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به این خانواده کوچیک وابسته شده بودم؛ مورگانیت که فرهاد و نازنین رو بابا و مامان خطاب می‌کرد، ولی من واقعاً سنی ازم گذشته بود؛ روی تختم دراز کشیدم تموم این مدت نیروم رو تقویت کردم و جادو رو بین تموم رگ‌هام و چاکراهای بدنم عبور می‌دادم؛ امشب هم باید تمرکز می‌کردم، می‌خوام امشب آینده رو توی خوابم ببینم.
  16. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

    جایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی راهنماییت کنم گل من🌹

    1. f.m

      f.m

      ممنونم 🙏

  17. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

    جایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی راهنماییت کنم گل من🌹

    1. f.m

      f.m

      ممنونم 🙏

  18. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

    جایی سوال داشتی میتونی از من بپرسی راهنماییت کنم گل من🌹

    1. f.m

      f.m

      ممنونم 🙏

  19. سلام عزیزم خوش اومدی😍❤️ 

    اگه جایی کمک لازم داشتی حتما بهم بگو راهنمایی کنم 

  20. سلام عزیزم خوش اومدی😍❤️ 

    اگه جایی کمک لازم داشتی حتما بهم بگو راهنمایی کنم 

  21. سلام عزیزم خوش اومدی😍❤️ 

    اگه جایی کمک لازم داشتی حتما بهم بگو راهنمایی کنم 

  22. چرا دل نوشته رو ادامه نمیدی به نظر زیبا میاد🥲🤍

    1. Shahrokh

      Shahrokh

      سلام تشکر از لطف شما

      حتما ادامه میدم.🙏

    2. morganit

      morganit

      منتظرمااا همین امشب پارت بده 

  23. چرا دل نوشته رو ادامه نمیدی به نظر زیبا میاد🥲🤍

    1. Shahrokh

      Shahrokh

      سلام تشکر از لطف شما

      حتما ادامه میدم.🙏

    2. morganit

      morganit

      منتظرمااا همین امشب پارت بده 

  24. چرا دل نوشته رو ادامه نمیدی به نظر زیبا میاد🥲🤍

    1. Shahrokh

      Shahrokh

      سلام تشکر از لطف شما

      حتما ادامه میدم.🙏

    2. morganit

      morganit

      منتظرمااا همین امشب پارت بده 

  25. دل نوشته ای که میزاری خراکه دختر 🥺❤️ ادامه بده

    1. فاطمه بهرامی.

      فاطمه بهرامی.

      باشه.سعی میکنم که مورد پسند همه واقعه بشه خوشحالم که از دل‌نوشته هام خوش‌تون اومد.

    2. morganit

      morganit

      عزیزم 🥹❤️

×
×
  • اضافه کردن...