رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

morganit

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    190
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط morganit

  1. خیلی بده جای مهم رمان دیگه ادامه نیمدی هااااا خیلیییییی زشته کارتتتتتتتتت 

    عزیزم رمانتو داشتم میخوندم پارت اخری ک گذاشتی کنجکاوم کردهههه ادامه بده پلیززز🥺🥺

    و اینکه موضوع جالبی داره مثل اینکه… ولی یه موردی که هست زاویه دید تو کامل سوم شخصه و بهتره که به جای اینکه بنویسی مثلا از دید فلانی بنویسی سوم شخص چون از دید خود اون شخص من ندیدم داستان رو تعریف کنی و کلا سوم شخص بود 

    1. ..sogand..

      ..sogand..

      سلام عزیزم، چشم پارت میزارم😂💗

      مرسی بابت اینکه گفتی، حتما ویرایش میزنم

  2. خیلی بده جای مهم رمان دیگه ادامه نیمدی هااااا خیلیییییی زشته کارتتتتتتتتت 

    عزیزم رمانتو داشتم میخوندم پارت اخری ک گذاشتی کنجکاوم کردهههه ادامه بده پلیززز🥺🥺

    و اینکه موضوع جالبی داره مثل اینکه… ولی یه موردی که هست زاویه دید تو کامل سوم شخصه و بهتره که به جای اینکه بنویسی مثلا از دید فلانی بنویسی سوم شخص چون از دید خود اون شخص من ندیدم داستان رو تعریف کنی و کلا سوم شخص بود 

    1. ..sogand..

      ..sogand..

      سلام عزیزم، چشم پارت میزارم😂💗

      مرسی بابت اینکه گفتی، حتما ویرایش میزنم

  3. 😍😍😍وای وای رنگشو

    1. Pegah

      Pegah

      🤩عزیزمممم  

  4. 😍😍😍وای وای رنگشو

    1. Pegah

      Pegah

      🤩عزیزمممم  

  5. سلام خیلی خوش اومدید

    1. taban

      taban

      سلام خیلی ممنون

  6. سلام خیلی خوش اومدید

    1. taban

      taban

      سلام خیلی ممنون

  7. سلام خیلی خوش اومدین🌹

    جایی سوالی داشتین میتونید از من بپرسید

  8. سلام خیلی خوش اومدین🌹

    جایی سوالی داشتین میتونید از من بپرسید

  9. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

    جایی نیاز به راهنمایی داشتی میدونی از من کمک بگیری❤️

  10. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

    جایی نیاز به راهنمایی داشتی میدونی از من کمک بگیری❤️

  11. پارت نهم عصبی غریدم: - بهت گفتم ساکت باش. بی‌حرف بهم خیره شد که در پنجره رو محکم بستم، اومدم داخل اتاق و نفس حبس شدم رو بیرون دادم؛ از اون روز به بعد آلبا هر روز به دیدنم می‌اومد و تنها راه ارتباطی ما دوتا پنجره اتاق من بود اون‌جا تنها راهی بود که هیچ قارچ و یا طسمی وجود نداشت و همین باعث می‌شد بتونیم هم‌دیگه رو راحت‌تر ببینیم و ارتباط برقرار کنیم. هفته‌ها گذشت و آلبا شده بود تنها همدم من و از این بابت خیلی خوشحال بودم بعد از مرلین آلبا کسیه که تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم، وقتی جریان مرلین رو برای آلبا تعریف کردم شوکه شد شاید انتظار نداشت من با جادوگر اعظم این کشور ارتباطی داشته باشم؛ مثل همیشه لب پنجره نشسته بودیم و با تلبا درمورد چیزهای عجیب مثل جادو صحبت می‌کردیم. _ ولی من فکر می‌کنم همش از توی ذهن میاد بیرون وقتی ذهنت به چیزی رو باور کنه جادو رخ میده و بعد بوم به خواستمون می‌رسیم. لبخندی زدم و گفتم: _ این یعنی قرن‌ها تمرین لازمه که بتونی در سریع‌ترین حالت یه چیز رو باور کنی. متوجه نگاه‌های خیرش شدم که گفت: _ اگه تولد هجده سالگیت رو بگیری و بعد بفهمی اصلاً اینی که هستی نیستی چه احساسی داری؟ با تعجب بهش خیره شدم که با خنده گفت: _ قرار بود نظریه‌های عجیب غریب بدیم دیگه مگه همین نبود؟ سوالش عجیب بود ولی گذاشتم پای همین بحث‌های عجیب‌مون و تصمیم گرفتم یه‌کم بیشتر سوالش رو باز کنم برای همین گفتم: _ خب مثلاً تبدیل بشم به چی؟ پری دریایی؟ خندید و گفت: _ جسمت به دو قسمت تقسیم بشه و بشی توی خوب و توی بد. خندیدم و گفتم: _ این دیگه چه جورشه؟ همچین چیزی توی این دنیا غیر ممکنه ولی اگر قرار باشه برای دنیا خطری داشته باشه تصمیم می‌گیرم با قسمت خوبم از اون قسمت بده پیروز بشم و باهاش بجنگم. سرش رو تکون داد و به ماه خیره شد، امروز از همیشه نورانی‌تر بود. - فردا تولدته درسته؟ با لبخند خودم رو بغل کردم و گفتم: _ فردا هجده ساله می‌شم و سعی می‌کنم از این زندان خلاص بشم. با نشستن دست آلبا روی دستم شوکه نگاهش کردم که دیدم داره لبخند می‌زنه نه یه لبخند معمولی بلکه یه لبخند فوق شیطانی از اون‌ها که یه نقشه افتضاح با یه نظریه کاملاً نشدنی پشتش قایم شده. - بیا امشب از این جا فرار کنیم، وقتی من تونستم بیام توی دیوار و خارج بشم قطعاً توهم می‌تونی. با تعجب بهش خیره بودم که دستم رو کرفت و گفت: _ می‌تونم شهر و بهت نشون بدم، مگه نمی‌گفتی می‌خوای مرلین رو پیدا کنی؟ چرا ارزش امتحان کردن بهش نمی‌دی؟ نفسم بند اومده بود بین دوراهی بدی بودم، چشم‌هام رو بستم و سعی کردم همه جوانب رو بررسی کنم و نتیجه‌ای که گرفتم بدترین تصمیمی بود که توی کل زندگیم اتفاق افتاد.
  12. چقدر اشنایی تو 🥲🥲 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. ...

      ...

      مدیر اسپم و ارشد

      وایی آره منم زندگیم انجمن بود منتهی بعد جا به جایی دیگه هیچکی نمونددد منم رفتم🤦🏻‍♀️

    3. ...

      ...

      خیلی خوشحالم انجمن برگشت به حالت اولش الان کمتر حوصلم سر میره

    4. morganit

      morganit

      عزیزممم الان یادم اومد 

  13. چقدر اشنایی تو 🥲🥲 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. ...

      ...

      مدیر اسپم و ارشد

      وایی آره منم زندگیم انجمن بود منتهی بعد جا به جایی دیگه هیچکی نمونددد منم رفتم🤦🏻‍♀️

    3. ...

      ...

      خیلی خوشحالم انجمن برگشت به حالت اولش الان کمتر حوصلم سر میره

    4. morganit

      morganit

      عزیزممم الان یادم اومد 

  14. سلام عزیزم خیلی خوش اومدین 

    جایی راهنمایی نیاز داشتید در خدمتم 🥹🌹

  15. سلام عزیزم خیلی خوش اومدین 

    جایی راهنمایی نیاز داشتید در خدمتم 🥹🌹

  16. پارت هشت یه دختر تقریباً هم سن من بود، ابروم رو بالا انداختم و دیدم داره به سمتم میاد؛ بیشتر از دوسال بود که با کسی ارتباط نداشتم و این برام شوک خیلی بزرگی بود. به خودم که اومدم دیدم جلوم ایستاده با لبخند گفت: - سلام من آلبام، چرا نمیای به جمع ما ملحق بشی؟ انگار متوجه دیوار قارچی دورم نشده بود که یک قدم جلو اومد ناگهان با شتاب به عقب پرت شد؛ شوکه زده بهم خیره شد که پوزخندی زدم و به قارچ‌های دور تا دور خونه اشاره کردم و گفتم: - طلسمه کاری از دستت بر نمیاد. واضح دیدم آب دهنش رو قورت داد و بلند شد و پا به فرار گذاشت، آهی از سر حسرت کشیدم و مسیر رفته دخترک رو از نظر گذروندم؛ بلند شدم و به سمت کلبه حرکت کردم، هوا کم_ کم داشت تاریک می‌شد و ستاره‌‌ها شروع کردن به نمایان شدن؛ وارد کلبه شدم و بدون توجه به نگاه‌های خیره اون دوتا وارد اتاقم شدم و همه شمع‌ها رو خاموش کردم؛ ته دلم خالی بود و حس به شدت پوچی داشتم، اخم کردم خیلی وقت بود به رفتنش فکر نمی‌کردم ولی امشب. آروم زمزمه کردم: _ کاش فقط یه شانس داشتم که ببینمش کاش... . با صدای تق- تق که به پنجره اتاقم برخورد داشت حرفم نصفه موند و با تعجب به پنجره خیره شدم، سایه ظریفی از پشت پنجره مشخص بود؛ مثل همیشه اخم‌هام رو توی هم فرو بردم، بلند شدم و آروم به سمت پنجره حرکت کردم، باز شدن پنجره همان‌ها و دیدن ریخت بی‌ریخت دختر امروزی که خودش رو آلبا معرفی کرده بود همان‌های دیگه. با اون قیافه شنگولش با جیغ کشیده گفت: _ سلام! صداش اون‌قدری بلند بود که بتونم تشخیص بدم مامان این‌اا شنیدن برای همین با مشت زدم تو صورتش و سریع یقه لباسش رو چسبیدم و گفتم: _ ساکت باش! می‌خوای به کشتنم بدی؟ اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود که نشونه درد بیش از اندازه، ناشی از مشت من بود. آب دهنش رو قورت داد و دستش رو روی دستم گذاشت و آروم آوردش پایین و گفت: _ ب...بب...ببخشید. سرش رو پایین انداخت با اون کلاه تختش خیلی تخس به نظر می‌اومد، اخم‌هام بیشتر شد و گفتم: _ چی می‌خوای؟ امروز برات کافی نبود؟ خندید و دستش رو پشت سرش گذاشت و گفت: _ من فقط می‌خوام باهم دوست بشیم. چشم‌هاش غمگین شد و گفت: _ من خانواده‌ای ندارم پدرم خیلی وقت پیش ما رو ترک کرد و مادرم... . دست‌هاش مشت شد، رد خشم توی نگاهش باعث شد صداشم دو رگه بشه و بگه؛ _ مادرم هم برده بود و از شدت فشار کاری برای سیر کردن شکم من جونش رو از دست داد. انگار کنترلش رو از دست داد که یک‌دفعه با داد گفت: _ به خاطر این انسان‌های خودخواه! عصبی شدم و مشت دوم رو توی فکش کوبیدم که افتاد و شوکه زده بهم خیره شد‌.
  17. پارت هفتم] با اخم گفتم: _ منظورت از این حرف چیه؟ این‌جا چه خبره؟ بابا بدون این‌که نگاهش رو بهم بندازه گفت: _ تو فعلاً بچه‌ای متوجه نیستی ولی این برای خودت خیلی بهتره. چیزی نگفتم، دختری نبودم که برای این چیزها مخالفت کنم ولی خب از وضعیتم راضی نبودم؛ وقتی مرلین رفت من موندم و پنجره اتاقم پس دیگه چه فرقی برام داش‍‍‍ت؟ ناهار رو با سکوت ادامه دادیم و چند ماه از اون قضیه‌ها گذشت و من بیشتر از قبل به نبودنش عادت می‌کردم؛ در عین حال بی‌احساس‌تر شده بودم و هیچ حسی به اطرافیانم نداشتم؛ مخصوصاً مامان و بابام. با حس دل درد اخم کردم و سرم رو پایین انداختم این مدت خیلی دردهای عجیبی اومده بود سراغم چیزهایی که تجربه نکرده بودم، با عصبانیتی که دیگه برای همه عادی شده بود از اتاق رفتم بیرون و با داد و بی‌داد گفتم: - من باز دلم درد می‌کنه نمی‌تونم تحمل کنم. مامان با نگرانی نگاهم کرد و سریع از توی کابینت گل آبی رنگی بیرون آورد و گفت: - تا من این رو دم می‌کنم توهم برو یه‌کم به قیافت برس شبیه خرس شدی. اون لحظه خون- خونم رو می‌خورد محکم به پیشونیم ضربه زدم و داد زدم: - دارم میگم دلم درد می‌کنه میگی برو قیافت برس؟ کسی قراره بیاد تو این کلبه یا من قراره برم بیرون؟ می‌تونی متوجه بشی این‌جا زندانیم و از اون محدوده قارچی مزخرف نمی‌تونم برم بیرون؟ حرفی نزد و فقط تونستم رد اشک رو توی چشم‌هاش ببینم، عذاب وجدان گرفتم و هزار بار خودم رو لعنت کردم ولی نمی‌خواستم بگم مامان جون ببخشید. روم رو برگردوندم و با سرعت به سمت اتاقم حرکت کردم؛ روی‌ تخت چوبی دراز کشیدم و دستم رو روی دلم گذاشتم، حس می‌کردم استخون‌های بدنم داره تغییر شکل میده و این برام ترسناک بود؛ نمی‌خواستم به کسی بگم که بخوان نگران بشن ولی هر وقت که چشم می‌ذاشتم روی هم و باز می‌کردم یه قسمت از بدنم تغییر می‌کرد. *** طبق معمول مشغول نگاه کردن به بیرون بودم برخلاف همیشه که جز پرنده‌ها کسی این ورها نمی‌پلکید چند تا دختر و پسر توی محوطه مشغول تفریح بودن. آهی کشیدم و از اتاق خارج شدم، دامن مشکی رنگم رو یه‌کم بالا دادم تا بتونم کفش‌هام رو بپوشم؛ وارد حیاط شدم و به سمت دیوار حرکت کردم، دستم رو به سمتش دراز کردم ولی مثل همیشه نیروی قدرتمندی مانع رفتن من می‌شد؛ آهی کشیدم و همون‌جا روی زمین نشستم که از دور متوجه نگاه‌های خیره‌ای شدم
  18. پارت ششم』 دلم برای اون روزها که کنارمون بود خیلی تنگ شده بود شاید یه وابستگی بهش داشتم اون خیلی ازم بزرگ‌تر بود خیلی بیشتر از تصوری که داشتم ولی هیچ‌وقت بهم نگفت دقیقا چند سالشه، خیره به پنجره بودم هوا کم- کم داشت صبح می‌شد و من هنوز نخوابیده بودم؛ برام عادی شده بود شونه‌ای بالا انداختم و پاهام رو توی خودم جمع کردم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم؛ نمی‌دونم چی شد که یک دفعه خوابم برد. *** با شنیدن صدای کوبیده شدن چکش بیدار شدم، همیشه از صدای اضافی اون‌ هم موقع خواب متنفر بودم؛ با اخم بالشت رو روی سرم فشار دادم تا شاید از صدا کم بشه ولی بی‌فایده بود، ناچار سر بلند کردم و به آینه روبه روی تختم خیره شدم؛ موهای ژولیده و موج دارم از همیشه بیشتر توی هم گره خورده بود و زیر چشم‌هام گود افتاده بود، با اخم سرم رو خاروندم که باز دوباره اون صدای نکره باعث شد با جیغ- جیغ از اتاق بیرون برم و بدون صبح بخیر گفتن از کلبه خارج بشم، با دیدن بابا که مشغول کشیدن یه حصار دور کلبه بود تعجب کردم؛ اَبرو بالا انداختم و به سمت بابا حرکت کردم که با لبخندی گفت: _ سلام دختر بابا. _ سلام بابا چرا داری حصار می‌کشی؟ با خستگی دستی توی موهای تقریبا سفیدش کشید و گفت: _ نیازه بابا جان بهتره بری توی کارها به مادرت کمک کنی بنده خدا دست تنهاست. لبخند کمرنگی زدم و با چشم بلند بالایی به سمت کلبه حرکت کردم؛ بعد از گفتن سلام و احوال و صبح بخیر با کمک مامان خونه رو جمع و جور کردیم و نهار رو آماده کردیم، خیلی دلم می‌خواست کارهام دیرتر تموم بشن این‌جوری کمتر توی فکر فرو می‌رفتم و حالم بهتر می‌شد؛ در کلبه باز شد و قامت بلند بابا از چهار چوب در داخل شد. ابرو بالا انداختم که بدون توجه به من رو به مامان دست به سینه گفت: _ بالاخره تموم شد، اون قارچ‌ها رو بده من برم. مامان بی‌حرف یه کیسه پر از قارچ وحشی داد به بابا که باعث شد مشکوک بهشون نگاه کنم؛ حرفی نزدم و با بی‌خیالی به کارم ادامه دادم، موقع ناهار شده بود و بابا هم تقریباً کارش تموم شده بود؛ میز رو آماده کردم و زودتر از همه روی میز نسشتم که بعد از چند دقیقه بابا و مامانم اومدن، بی‌حرف مشغول خوردن غذا شدیم که متوجه اشاره‌های مشکوک مامان و بابا شدم. مرموز بهشون خیره شدم که یک‌دفعه بابا رو به مامان گفت: _ حق داره بدونه پس لطفاً دخالت نکن. بعد رو به من گفت: _ می‌دونی دلیل ایجاد حصار چیه؟ بی خبر از همه جا سرم رو تکون دادم و گفتم: _ نمی‌دونم می‌خواید مزرعه بسازید؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و لقمه‌ای از غذا رو داخل دهنش گذاشت و گفت: _ دیگه قرار نیست از این خونه خارج بشی در واقع نباید دیگه از حصار اون طرف‌تر بری متوجهی مورگان؟ با گفتن این حرف بابا شوکه شدم و لقمم توی گلوم گیر کرد، همین باعث شد به سرفه بی‌افتم؛ مامان با نگرانی به سمتم اومد و با ضرباتی پی در پی به کمرم سعی داشت آرومم کنه لیوان آبی رو به زور وارد حلقم کرد و همین باعث شد غذا به هزار سختی پایین بره، به معنای واقعی داشتم مرگ رو تجربه می‌کردم.
  19. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی 🌹 

    جایی سوالی داشتید میتونید از من بپرسید راهنماییتون کنم‌❤️

    1. مونا

      مونا

      خوش اومدیی

  20. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی 🌹 

    جایی سوالی داشتید میتونید از من بپرسید راهنماییتون کنم‌❤️

    1. مونا

      مونا

      خوش اومدیی

  21. پارت پنجم』 "مورگانیت" با خستگی ناشی از خواب بیدار شدم و آروم چشم‌هام رو مالیدم؛ دیشب عجب خوابی دیدم، فکر کردم یه قاتل زنجیره‌ایم که دنبال مرلین افتادم و می‌خوام تیکه‌- تیکش کنم‌؛ با این افکار خندم گرفت، من تو عمرم به یک مورچه هم آسیب نرسوندم؛ خمیازه بلندی کشیدم و موهام رو توی آینه شونه کردم کمی عصاره گل به لب‌هام زدم تا رنگ قرمزی به لب‌هام بده، لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ برعکس همیشه هیچ‌کسی روی میز نبود و این یه لحظه نگرانم کرد شونه‌ بالا انداختم و از کلبه خارج شدم که با دیدن مامان و بابا که دست‌هم رو گرفته بودن و به جایی نگاه می کردن شکه شدم، رد نگاهشون رو زدم که به مرلین رسیدم؛ یک‌لحظه حس کردم قلبم تو سینه نمی‌تپه با فکر این‌که می‌خواد بره شهر خودم- خودم رو آروم کردم ولی فایده نداشت امکان نداشت با یه کیف به اون بزرگی فقط بخواد خرید بره. به سمت مامان رفتم و دستش رو چسپیدم و گفتم: _ داره میره کجا؟ داره میره کجا مامان بهم بگو... . با دیدن نم اشک توی چشم‌اای مامان ضربه آخر به قلبم زده شد، عاجزانه به بابا خیره شدم که شرمنده سرش رو پایین انداخت. جیغ بلندی زدم، دیگه نمي‌تونستم اشک و بغضم رو نگه دارم به سمتش دویدم و صداش زدم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد؛ بابا سعی کرد جلوم رو بگیره ولی فایده نداشت از چنگش در اومدم، اشک‌هام دیدم رو تار کرده‌ بودن؛ می‌دونستم با قدرتش می‌تونه همه افکار ، رفتار و حالت چهرم رو ببینه ولی چرا دلش رحم نداشت چرا؟ بهش رسیدم و با جیغ کشیده گفتم: _ مرلین! ایستاد ولی به عقب بر نگشت عاجزانه گفتم: _ مرلین کجا میری من کاری کردم؟ من باعث شدم بری؟ خواهش می‌کنم بهم بگو چی‌کار کردم. بدون توجه به حرف‌هام به راهش ادامه داد که گریم شدت گرفت، به سمتش دویدم پاش رو چنگ زدم و گفتم: _ نرو خواهش می‌کنم. دستش رو به سمتم آورد و با یه حرکت بلندم کرد و به سمت زمین پرتم کرد؛ برام مهم نبود چندبار این کار رو می‌کنه باز به سمتش رفتم ولی این‌بار روی زمین می‌خزیدم؛ پاش رو گرفتم و با تمام توان بغل کردم و گریه می‌کردم هیچ کاری نکرد، فقط زمزمه‌ای شنیدم و بعدش بوم سپر محافظ دورم کشیده شد؛ هیچ حرکتی نمي‌تونستم بکنم، فقط به رفتنش خیره شدم؛ جیغ زدم و گریم شدت گرفت. مرلین کم- کم از جلوی دیدم تار شد و دیگه هیچ اثری ازش ندیدم، پیشونیم رو به سپر سبز رنگ که من رو مثل یه توپ قورت داده بود زدم و زیر لب زمزمه کردم: _ من دوست داشتم. *** روزها گذشت ولی بعد از رفتن مرلین ذره‌ای خنده به لبم نیومد، انگار یه شبه بزرگ شده بودم چون دیگه هیچی برام مهم نبود و این باعث شده بود که اون دونفره نگران بشن؛ مثل همیشه چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم و وارد اتاقم شدم با فکرش لبخند اومد روی لبم ولی کم- کم غم بزرگی توی دلم نقش بست و باعث شد همراه لبخندم گریه کنم.
  22. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی 🌹 

    اگر جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی راهنماییت کنم 🌹 

  23. سلام عزیزم خیلی خوش اومدی 🌹 

    اگر جایی سوالی داشتی میتونی از من بپرسی راهنماییت کنم 🌹 

  24. سلام بانو خیلی خوش اومدی 🥹❤️

    اگه جایی راهنمایی نیاز داشتی میتونی به من بگی♥️

    1. ترانه قربانی نیا

      ترانه قربانی نیا

      سلام عزیزم ممنون. حتما❤️

    2. morganit

      morganit

      عزیزمی🩷 سوالی پیش نیومد برات گل من

  25. سلام بانو خیلی خوش اومدی 🥹❤️

    اگه جایی راهنمایی نیاز داشتی میتونی به من بگی♥️

    1. ترانه قربانی نیا

      ترانه قربانی نیا

      سلام عزیزم ممنون. حتما❤️

    2. morganit

      morganit

      عزیزمی🩷 سوالی پیش نیومد برات گل من

×
×
  • اضافه کردن...