پارت سوم』
روی زمین زانو زدم، تند- تند نفس میکشیدم، صورتم میسوخت مطمئن بودم رد ناخونهاش روی صورتم موندگار میشه.
سریع بچه رو چک کردم که با دیدن بدن نیمه جونش نفسهام تندتر شد و با وحشت دنبال دکتر راهی دهکده ناشناختهای که خودم رو احضار کرده بودم شدم؛ در تک به تک خونهها رو میزدم ولی با دیدن صورتم سریع درو روم قفل میکردن و یا وحشت کرده جیغ میزدن، از وضعیت پیش اومده خندم گرفته بود. وسط جادههای خالی زیر فانوسهای شبتابی زانو زدم و چشمهام رو بستم، عجب روزی بود، به بچه توی بغلم نگاه کردم هیچ صدایی تا حالا ازش درنیومده بود و این بیشتر نگرانم کرده بود؛ حس کردم کسی بالای سرمه، چشم باز کردم که با یه مرد تقریباً پیر روبه رو شدم.
_ آقا؟ آقا حالتون خوبه؟
لبخند زدم ولی قبل اینکه بخوام چیزی بگم چشمهام سیاهی رفت و دیگه متوجه اطرافم نشدم.
***
با حس سوزش روی صورتم اخمی کردم و چشمهام رو باز کردم که با همون پیرمرد روبه رو شدم، دستش که روی صورتم در حال حرکت بود رو متوقف کرد و با چشمهایی گشاد شده بهم دیگه خیره شدیم.
سریع نیم خیز شدم، دستش رو کنار زدم و گفتم:
_ بچه کجاست؟ اون بچه رو چیکار کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
_ آروم باش جوون! دخترت رو سپردم به زنم، حالش زیاد خوب نبود کمی دارو بهش دادیم و توی اتاق بغلی کنار همسرم خوابوندمش پس نگران نباش.
اخمی کردم و گفتم:
_اون دخترم نیست؛ اون امانتیه که باید مراقبش باشم.
خودم هم نمیدونستم این حس مسئولیت پذیری بالایی که به این بچه داشتم از کجا اومده، حس خیلی بدی داشتم و عاملش هم کای بود. یادمه وقتی بچه بودم پدرم برام داستانها و افسانههای پادشاه اوپال رو تعریف میکرد مردی قدرتمند به اسم کای که تمام قورت هفت پادشاهی رو برای خودش میخواست؛ همین باعث شد از بین بره ولی یه روز قراره برگرده و اون موقع بود که فاجعه اصلی شروع میشد، ولی بین اون همه آدم چرا این بچه رو انتخاب کرده بود؟ هزاران سوال توی مخم ژره میرفت ولی دریغ از ذرهای به جواب رسیدن.
به پیر مرد خیره شدم که گفت:
_ من میدونم تو کی هستی پس نیازی نیست از ما بترسی و یا احساس ناامنی کنی.
اَبروم رو بالا دادم که از جاش بلند شد و به سمت در چوبی کهنهای حرکت کرد و ادامه داد:
_ تُنی گفت که قراره بیای اینجا... .
لبخند کم جونی روی لبم شکل گرفت؛ اون همیشه حواسش بهم بود و این واقعاً برام باارزش بود، تُنی هم استادم بود و هم حکم پدرم رو برام داشت.