رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Silent

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    675
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent

  1. سلام نویسنده‌ی گرامی! به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت. از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم. ✅اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.✅ از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود. به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد. 📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش: برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی. در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد. اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود. 📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی: قوانین مهم تایپ رمان آموزش نویسندگی درخواست طراحی جلد رمان با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿 مدیریت انجمن نودهشتیا
  2. سلام نویسنده‌ی گرامی! به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت. از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم. ✅اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.✅ از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود. به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد. 📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش: برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی. در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد. اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود. 📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی: قوانین مهم تایپ رمان آموزش نویسندگی درخواست طراحی جلد رمان با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿 مدیریت انجمن نودهشتیا
  3. سلام نویسنده‌ی گرامی! به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت. از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم. ✅اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.✅ از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود. به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد. 📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش: برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی. در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد. اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود. 📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی: قوانین مهم تایپ رمان آموزش نویسندگی درخواست طراحی جلد رمان با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿 مدیریت انجمن نودهشتیا
  4. تعهد بده عزیزم @zeynab_d من (اسمتون) نویسنده‌ی رمان (اسم رمانتون) تعهد می‌دهم رمانم در نودهشتیا منتشر شده و هیچ‌گاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت.
  5. تعهد بده عزیزم @FAR_AX من (اسمتون) نویسنده‌ی رمان (اسم رمانتون) تعهد می‌دهم رمانم در نودهشتیا منتشر شده و هیچ‌گاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت.
  6. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمان‌تان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅
  7. رمان نیاز به ویراستاری نداره. عزیزم پی دی اف بشه @Arameshx13
  8. #پارت سی و دو... ابروهای پر و مشکی‌اش، قاب جدی‌تری برای آن چشم‌ها ساخته بود؛ اما در ژرفای نگاهش، همیشه چیزی نرم و بی‌صدا جریان داشت، شبیه به دلسوزی و مهر که آرام آرام بر دل می‌نشست. ورونیکا به سختی توانست نگاهش را بدزدد. صدایش، آرام و گرفته، به گوش رسید: - ممنونم، ولی من دیگه باید برم. صدای خشایار اندکی اوج گرفت، اما مهربانی لحنش را حفظ کرد، مثل کسی که بخواهد دل نازک کسی را نرنجاند: - گفتم که صبح! لحظه‌ای مکث کرد و افزود: - برو بشین، چای میارم الان. قدم‌هایش به سمت همان راهرویی رفت که ورونیکا از آن بیرون آمده بود. ورونیکا با تردید، آهسته به سمت مبل‌های وسط سالن قدم برداشت. خانه غرق آرامش بود؛ چشم‌نواز و منظم، با هارمونی رنگ‌های طوسی و سفید. دیوارهای سالن در پوششی از طوسی روشن، هم‌چون مهی آرام، سکوت را عمیق‌تر می‌کردند. سقف سفید، درخشش لوستر خطی و مینیمال را بازمی‌تاباند و کفپوش‌های طوسی تیره در کنار فرشی سفید، ترکیبی از تضاد دلنشین ساخته بودند. مبل‌های راحتی با روکش مخمل طوسی، کنار پنجره‌ای بزرگ قرار داشتند؛ پرده‌های حریر سفید همان‌جا تاب می‌خوردند و نور چراغ‌ها را نرم‌تر می‌کردند. روی میز جلو مبلی سفید، گلدانی مشکی با گل‌های سفید ایستاده بود؛ تضادی که نگاه را به خود می‌کشید و بی‌آنکه بخواهد، خاطره‌ای مبهم از خانه‌ای قدیمی را زنده می‌کرد. در انتهای سالن، پله‌هایی با نرده‌های فلزی سفید و کف چوبی طوسی، راهی آرام به طبقه‌ی بالا می‌گشودند. چراغ مهتابی مدرن بالای پله‌ها، نور ملایمی بر مسیر می‌ریخت، انگار کسی بی‌صدا دعوتش می‌کرد به دنیایی دیگر از آرامش. همه‌ چیز ساده بود، بی‌هیچ اغراق یا نمایش اضافی؛ فضایی که گویی انعکاسی از روح صاحب‌ خانه بود. مردی آرام، عمیق، که شکوه را در بی‌تجملی و سکوت می‌جست. بر روی مبلی تک‌نفره نشست. نگاهش بی‌اختیار به گیتار روی مبل کنار دست خشایار افتاد. حسرتی قدیمی قلبش را فشرد؛ از کودکی آرزو داشت انگشتانش بر سیم‌های گیتار بلغزند، اما هیچ‌گاه اجازه‌اش را نیافته بود. خشایار برگشت و با همان آرامی گفت: - خب، خانم عزیزی هم تو آشپزخونه‌اس، داره استراحت می‌کنه. استکان چای را با نعلبکی روبه‌ روی ورونیکا گذاشت و خودش نیز روبه‌ رویش نشست. بخار گرم چای، سکوت میان‌شان را پر می‌کرد، اما نه آن‌قدر که خستگی فضا را پنهان کند. بالاخره خشایار لب گشود: - فضولی نمی‌کنم، ولی دوست دارم بدونم چی شده بود که اون‌جوری افتاده بودی؟ - من... کلمه در ذهن ورونیکا پیچید، اما در گلو شکست. نمی‌توانست حقیقت را جاری کند. خشایار ادامه داد: راستش گوشیت رو نگاه کردم. گفتم حداقل به خانوادت زنگ بزنم. چشمان ورونیکا از تعجب درشت شد. خشایار بی‌اعتنا به نگاه او، آرام ادامه داد: - دو سه‌تا شماره بیشتر نبود. یه شماره هم بود که خیلی وقت پیش تماس داشتی. حتی تماس‌های زیادی هم نداشتی. فقط می‌خوام بدونم به کمک نیاز داری یا نه؟ چه می‌توانست بگوید؟ دلش می‌خواست تا مدت‌ها سکوت کند، تا مدتی طولانی بخوابد و هرگز بیدار نشود. نفسی لرزان بیرون داد و دستانش را محکم در هم فشرد. - فقط، کمی حالم خوب نبود. اما درونش فریاد می‌کشید که من فرار کرده‌ام! با مهدیار گریخته‌ام و خانواده‌ام مرا طرد کرده‌اند! ترس مثل سایه در دلش خزید؛ اگر این را می‌گفت، آیا خشایار او را از این خانه بیرون می‌انداخت؟ یا نه؟
  9. #پارت سی و یک چشم‌هایش با حسرت از اتاق جدا شد، انگار دلش را پشت آن دیوارهای طوسی گذاشته باشد. آرام به سمت کمد رفت. دستگیره‌ی سفید را گرفت و در را گشود. لحظه‌ای ایستاد. نفسش در سینه حبس شد. لباس‌ها با نظمی غریب ردیف شده بودند؛ مانتوهایی که بوی نو می‌دادند، شال‌ها و روسری‌هایی با رنگ‌های آرام، کفش‌هایی که برقشان چشم را می‌زد. همه چیز انگار برای دختری دیگر آماده شده بود؛ دختری که او نبود. اما نگاهش، میان آن همه لباس، روی جعبه‌ای مکعبی با آرم آبی سامسونگ قفل شد. چشم‌هایش از تعجب گرد شدند. زمان برایش ایستاد. با دستان لرزان جعبه را بیرون کشید و کنارش کاغذی دید. برگه‌ای کوچک که جمله‌هایش بلندتر از هر فریادی بر سرش آوار شدند: - نمی‌دونم کی هستی، چرا اون‌جوری وسط خیابون افتاده بودی، اما توی این دو روز فهمیدم یه چیز رو! تو هیچ‌کس رو نداری، هیچ تکیه‌گاهی. از این به بعد اگه بذاری، من دوستتم. به من تکیه کن. طاقت دیدن تنهایی این‌شکلی رو ندارم. نذار اشتباه برداشت کنی. این لباسا، این گوشی، برام مهم نیستن. می‌خواستم بدونی این‌جایی، توی یه جای امن. اگه دلت خواست، اگه تونستی، بهم اعتماد کن، بیا و بگو چی گذشت بهت، چی به این‌جا رسوندت. حتی اگه بخوای بری، فقط بگو کی بودی. من حق دارم بدونم این دو روز چه کسی توی خونه‌م نفس کشید. کلمات، تیغ‌های بی‌رحمی بودند که هم می‌بریدند و هم مرهم می‌گذاشتند. اشک‌هایش آرام، مثل قطره‌های باران، روی کاغذ ریختند. برگه را بوسید یا شاید فقط نفسش روی آن نشست. بعد با شتاب اشک‌ها را پاک کرد و همه چیز را به همان‌جا بازگرداند. کیفش را برداشت. روسری‌اش را روی موهای پریشانش کشید. به آینه‌ی کوچک داخل کمد نگاه کرد، دختری را دید با چشم‌هایی خسته، با بغضی که انگار سال‌هاست می‌خواهد فریاد بکشد اما فقط ساکت ماند. دختری که حتی امنیت برایش غریبه بود. در را باز کرد. راهرویی باریک پیش رویش بود. سمت راست دری بسته، اما سمت چپ، سالنی بزرگ با نوری ملایم و خاموشیِ سنگین. با قدم‌هایی لرزان پیش رفت تا چشمش روی مبل افتاد. خشایار، سرش میان دستانش، پیشانی‌اش خمیده، انگار دنیا بر دوشش افتاده باشد، صدایش ناگهان سکوت را شکست: - کجا میری؟ خشایار سر بلند کرد. نگاهشان در هوا قفل شد، مثل دو موج که ناخواسته به هم می‌رسند. - اگه می‌خوای بری بهتره صبح بری. الان، توی این تاریکی، خوب نیست بری. ورونیکا به سختی لب گشود: - نمی‌خوام مزاحم باشم. راستش، راحت نیستم. خشایار بلند شد، آهی کوتاه کشید و به ورونیکا نزدیک شد. - حق میدم. منم توی خونه‌ی کسی باشم راحت نیستم، ولی باور کن قصدم فقط کمک کردنه. ورونیکا سر بلند کرد و حالا او را درست روبه رویش دید، چهره‌اش ترکیبی بود از وقار و آرامش. پوستش گندمی روشن، آفتاب‌خورده اما یکدست، با خط ریشی مرتب که به دقت اصلاح شده بود. بینی‌اش خوش‌تراش و متناسب، لب‌هایش نه باریک نه برجسته، درست همان‌طور که باید باشد تا موقع حرف زدن، صدا و تصویرش در هماهنگی کامل باشند. اما چیزی که در نگاه اول همه‌ چیز را به‌ هم می‌ریخت، چشم‌هایش بود؛ قهوه‌ای روشن، نزدیک به رنگ عسلِ کهربایی. نگاهی گرم و صادق داشت، نه از آن نگاه‌هایی که بخواهی از آن فرار کنی، بلکه از همان‌ها که دعوتت می‌کرد چند لحظه بیشتر خیره بمانی. نوری در چشم‌هایش بود که انگار همزمان هم از خاطره‌ای دور آمده و هم در آرزویی ناگفته مانده بود.
  10. عزیزانی که پارت‌های رمانشون به 40 رسیدن، حتما توی تالار رصد و بررسی درخواست رصد بدن! 

  11. عزیزانی که پارت‌های رمانشون به 40 رسیدن، حتما توی تالار رصد و بررسی درخواست رصد بدن! 

  12. #پارت سی... ورونیکا آهسته پتو را کنار زد و از تخت برخاست. اتاق در تاریکی غرق بود و سایه‌ها با هر تکانش روی دیوار جابه‌جا می‌شدند. هنوز گیجی خواب در رگ‌هایش جریان داشت. پایش را روی زمین گذاشت، دستش را بر دیوار کشید و آرام به سوی در رفت. در میان تاریکی، با نوک انگشت دنبال کلید برق گشت. لحظه‌ای بعد، با فشردن آن، نور ناگهانی اتاق را پر کرد و چشمانش ناخودآگاه بسته شدند. وقتی پلک‌هایش را گشود، رنگ‌های روشن و آرام اتاق در نگاهش نشستند. نگاهش روی دری که در انتهای اتاق بود ثابت ماند. دلی لرزان آرزو می‌کرد آن‌جا سرویس بهداشتی باشد. به سمتش قدم برداشت، دستگیره را گرفت و با تردیدی کوتاه آن را پایین کشید. در باز شد؛ مقابلش حمام و سرویس بهداشتی بزرگی بود. نفسش را با لبخندی کوتاه بیرون داد و زیر لب گفت: - تو خوابتم نمی‌تونستی تو همچین خونه‌ای باشی ورونیکا. کمی بعد، صورتش را با آب سرد شست و بیدارتر شد. از حمام که بیرون آمد، چشمش به خانم مسن افتاد که سرش داخل کمد لباس‌ها بود. ورونیکا لبخند محوی زد و آرام گفت: - ببخشید. زن برگشت، نگاه مهربانش مثل نسیمی به دل ورونیکا نشست. - خوب خوابیدی دخترم؟ ورونیکا سرش را پایین انداخت، کمی خجالت‌زده. - راستش خیلی خوب بود. اصلاً نفهمیدم چجوری خوابم برد. خیلی وقته این‌قدر آروم نخوابیده بودم. لبخند زن پررنگ‌تر شد. - خداروشکر. او بعد از مرتب کردن لباس‌ها، کیسه‌هایی را که روی زمین بود برداشت و روبه ورونیکا گفت: - یکم لباس برات خریدم. خشایار گفت بگیرم که راحت باشی. چشم ورونیکا به لباس‌های کهنه‌ی خودش افتاد، همان‌ها که از خیابان به تن داشت. گونه‌هایش سرخ شد و زیر لب گفت: - واقعاً ازتون ممنونم. من دیگه می‌خوام برم. کس دیگه‌ای بود، فکر نکنم این‌قدر موندنم رو تو خونه‌ش تحمل می‌کرد. زن ابروهایش را بالا انداخت، با لحن محکم اما مهربان: - کجا بری دختر؟! الان هشت شبه. خشایار هم اجازه نمیده بری جایی. پیش از خروج، مکثی کرد و اضافه کرد: - کیفتم توی کمد گذاشتم عزیزم. پس از رفتنش، ورونیکا نگاهی عمیق به اتاق انداخت. اتاقی بزرگ با دیوارهای طوسی، سقفی سفید و کمد دیواری وسیع. تخت درست مقابل کمد بود و کف تیره‌ی اتاق با فرش سفید پوشانده شده بود. میز عسلی سفید کنار تخت، گلدانی سیاه را در آغوش گرفته بود که گل‌های سپید در آن مثل لبخندی خاموش شکوفا شده بودند. نور ملایم لوستر خطی و مهتابی مدرن بالای تخت، فضایی دلنشین ساخته بود؛ چیزی شبیه رویای دوردستی که حالا در آن قدم می‌زد.
  13. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمان‌تان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅
  14. #پارت بیست و نه... ورونیکا سرش را پایین انداخت. گونه‌هایش از شرم داغ شده بود و کلماتی که روی زبانش می‌چرخیدند، پیش از آن‌که بیرون بیایند، در گلویش شکستند. سکوت، تنها پاسخی بود که توانست بدهد. پس از رفتن پسر، در اتاق تنها ماند؛ به تاج تخت تکیه داد و در گردابی از افکار سیاه غرق شد. پرسش‌ها مثل خنجر در ذهنش فرو می‌رفتند: چی‌شد به این‌جا رسیدم؟ چرا این‌طور تنها شدم؟! جواب را می‌دانست، تلخ‌تر از آن بود که بتواند دوباره به زبان بیاورد. اشتباهی کرده بود که دیگر راه بازگشتی نداشت. ده دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای آرام باز شدن در، رشته‌ی افکارش را برید. چشم به در دوخت؛ اما انگار در نگاهش قفل شده بود و جرأت نمی‌کرد به کسی اجازه‌ی ورود بدهد. در نهایت لب‌هایش لرزید و آرام زمزمه کرد: - بفرمایید. در آرام گشوده شد. زنی مسن با قدم‌هایی آهسته وارد شد. سینی‌ای در دست داشت و لبخندی مهربان بر لب. - خوبی دخترم؟! دخترم! همان کلمه کافی بود تا دل ورونیکا تکه‌تکه شود. قلبی که پیش‌تر شکسته بود، حالا به هزاران ذره‌ی ریزتر فرو پاشید. اشک‌ها بی‌دعوت آمدند و چشم‌هایش را تار کردند. تلاش کرد بغض گلویش را فرو ببرد و خودش را جمع‌وجور نشان دهد، اما لرزش صدایش او را لو داد: - مـ... ممنون. اذیت شدین. زن سینی را روی تخت گذاشت و لبخندی پر از آرامش نثارش کرد. - این چه حرفیه دخترم؟! برعکس، خیلی هم خوشحالم که کمکت کنم. صدایش شبیه نسیمی ملایم بود که بر زخم‌های عمیق می‌وزید؛ آرام‌بخش و مادرانه، اما همین هم یاد مادرش را زنده کرد، زخمی کهنه را دوباره خونین ساخت. لبخندی غمگین زد و با صدایی لرزان پرسید: - از کی این‌جام؟ زن مقابلش ایستاد. نگاه پرمهرش مثل آغوشی نادیده، اطراف ورونیکا را گرفت. - امروز دومین روزته. نگران نباش، این‌جا جات امنه عزیزم. سکوت، تنها سپری بود که ورونیکا داشت. هیچ کلمه‌ای به لبش نمی‌آمد؛ فقط با لبخندی کوتاه، پاسخی داد. زن که بیرون رفت، چشم‌هایش روی سینی غذا نشست. بوی زرشک پلو مشامش را پر کرد؛ همان غذایی که همیشه عاشقش بود و حالا چه‌قدر دلش برایش تنگ شده بود! قاشقی برداشت، بسم‌الله‌ی آرام زیر لب گفت و شروع به خوردن کرد. طعم غذا مثل خاطره‌ای فراموش‌ شده به جانش نشست. چه‌قدر گذشته بود از آخرین باری که کسی برایش غذا پخته بود؟ چه‌قدر از آخرین باری که با اشتها لقمه‌ای به دهان برده بود؟ هر لقمه، بغضی فرو خورده بود و هر جرعه نوشابه، غصه‌ای شسته نشده. وقتی بشقاب خالی شد، احساس سنگینی بر تنش نشست. سینی را کنار تخت گذاشت، با خود گفت فقط چند دقیقه دراز می‌کشم اما چند دقیقه به خوابی عمیق بدل شد. *** وقتی چشم‌هایش را دوباره گشود، باز هم تاریکی بود که احاطه‌اش کرده بود. گیج و منگ، دستش را لمس کرد. هیچ سِرمی نبود، تنها رد کوچک زخمی باقی مانده بود. نفسش را آهسته بیرون داد؛ حالا مطمئن شد همه‌ چیز واقعی بوده. یادش آمد، روی تخت دراز کشید و بی‌آن‌که بفهمد، به خوابی سنگین فرو رفت.
  15. سلام

    لطفا برای نظر دادن وارد نمایه‌ی نویسنده‌ها بشید و نظرتون رو ارسال کنید یا این‌که در پست اول رمان دقت کنید که صفحه‌ی نقد برای رمان زده شده یا نه و اگه زده شده اون‌جا میشه نظر داد. 

    پس لطفا در تاپیک‌های رمان اسپم نکنید. 

    1. SEYEDE_HENA

      SEYEDE_HENA

      سلام عزیزم

      ببخشید چون تازه واردم هنوز بلد نیستم چطور نظر بدم یا رمان هارو دنبال کنم

      چشم سعی میکنم بیشتر محتاط باشم

    2. Silent

      Silent

      اشکالی نداره قشنگم♡

  16. سلام

    لطفا برای نظر دادن وارد نمایه‌ی نویسنده‌ها بشید و نظرتون رو ارسال کنید یا این‌که در پست اول رمان دقت کنید که صفحه‌ی نقد برای رمان زده شده یا نه و اگه زده شده اون‌جا میشه نظر داد. 

    پس لطفا در تاپیک‌های رمان اسپم نکنید. 

    1. SEYEDE_HENA

      SEYEDE_HENA

      سلام عزیزم

      ببخشید چون تازه واردم هنوز بلد نیستم چطور نظر بدم یا رمان هارو دنبال کنم

      چشم سعی میکنم بیشتر محتاط باشم

    2. Silent

      Silent

      اشکالی نداره قشنگم♡

  17. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمان‌تان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅
  18. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمان‌تان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅
  19. #پارت بیست و هشت... ورونیکا در گردابی از شوک و ترس دست‌ و پا می‌زد. انگار زمین زیر پایش لغزنده بود. نگاهش مدام میان دست‌های خودش و چشم‌های پسر ناشناس در رفت و برگشت بود؛ گویی هر پلک‌زدن، فاصله‌ای میان مرز امنیت و سقوط را طی می‌کرد. لب‌های خشکی که رنگ و رمقشان را از دست داده بودند، لرزیدند. صدای خش‌دار و لرزانش شکسته از میان گلو بیرون خزید: - م... من کجام؟ پسر، همان‌طور که آرام ایستاده بود، با لبخندی کم‌رنگ پاسخ داد؛ لبخندی که بیشتر بوی دل‌گرمی داشت تا غریبی. - خونه‌ی خودم. مکثی کرد، نگاهش بر چهره‌ی رنگ‌ پریده‌ی ورونیکا قفل شد. - وقتی دیدمت خیلی نگران شدم. خداروشکر الان بهتر به نظر میای. ترس را در چشم‌های او خوانده بود؛ پس نزدیک نشد، فاصله‌اش را حفظ کرد، مثل کسی که می‌دانست قلب مقابلش زخمی‌ست و کوچک‌ترین حرکتی می‌تواند دردش را بیشتر کند. ورونیکا در دل می‌دانست حق دارد این‌گونه بلرزد؛ چند بار تا امروز اعتماد کرده بود و هر بار قلبش، خنجری عمیق‌تر خورده بود؟ و حالا، در خانه‌ای غریبه، چه تضمینی بود که دوباره به همان ورطه سقوط نکند؟ پسر ادامه داد، صدایش آرام و بی‌لرزش بود: - وقتی تورو توی اون حال دیدم، نمی‌تونستم بی‌خیال بشم. صدای او در ذهن ورونیکا می‌پیچید، ساده و مهربان بود؛ اما همین مهربانی برایش غریب می‌نمود. چون پیش‌تر باور کرده بود و نتیجه‌اش زخم بود. دوباره لب‌های خشکیده‌اش تکان خوردند: - شم... شما چرا کمک کردین؟ پسر نگاهش را کوتاه کرد و به سمت میزی در گوشه اتاق رفت. تنگ آبی برداشت، لیوانی پر کرد و به سمتش بازگشت. ورونیکا جا خورد، تنش سفت شد، اما حرفی نزد. تنها با همان نگاه ترسانش او را دنبال کرد. پسر لیوان را به سمتش گرفت. - چون یکی باید کمک می‌کرد، نه؟ ورونیکا با تردید لیوان را گرفت. جرعه‌ای نوشید و همان لحظه، صدای غرغر شکمش در سکوت اتاق پیچید. گونه‌هایش گلگون شد و سرش را پایین انداخت، اما پسر لبخند مهربانی زد. - غذا داره آماده میشه، تا چند دقیقه دیگه میاریم. این جمله مثل تیری به قلب مضطرب ورونیکا نشست. انگار بیشتر در چنگال غریبی گیر افتاده بود. سریع لیوان را کنار گذاشت و با شتاب از تخت پایین آمد. سرش گیج رفت، پاهایش سست شدند و بی‌اختیار دوباره بر لبه‌ی تخت نشست. پسر فقط نگاهش می‌کرد، متعجب از این همه آشفتگی. ورونیکا سرش را بلند کرد، نگاه لرزانی به او انداخت و گفت: - دستتون درد نکنه، من دیگه باید برم. ابروهای پسر بالا پرید. صدایش محکم‌تر شد: - کجا بری؟ فکر کردی بذارم با این حال بیرون بری؟!
×
×
  • اضافه کردن...