InSa
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
87 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط InSa
-
پارت ۳۴ ( میان تیغ و تپش) آیلا که انتظار چنین حرکتی را نداشت، پرهراس نگاهی به جای خالی دکمه ها میاندازد...از این پس، مطمئن شد اتفاق خوبی در انتظارش نیست..! تند دستگیره ماشین را کشید..اما درها قفل بود! سامیار نامرد، فکر همه چی را کرده بود..و دخترک ساده، او را باور کرده بود! نگاه لرزان و پر بغضی یه سامیار انداخت: قفلشو باز کن..میخوام برم.. چه درخواستی میکرد؟ آن هم از کی؟ سامیاری که امشب هوسش را بر عشق قدیمی اش ترجیح داده بود؟ سه دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد..که از چشم آیلا دور نماند و با ترس مشهودی، به حرکات غیرمنتظره سامیار خیره شده بود...میخواست بداند چه چیزی در انتظارش است؟ نفس هایش تند تند، همانند ماهی دور از آب بود.. دو طرف کت پاره شدهاش را محکم سمت هم کشید..و خود را پوشاند...نگاه پر از ترسی به مرکز قفل ماشین کرد..و طی یک حرکت ناگهانی خم شد دکمه را فشار دهد که دستش توسط دست قوی سامیار قفل شد..:امشب با شجاع بازیات خداحافظی کن! و او را بغل خود کشاند..موهای آیلا تمام صورتش را پوشانده بود و مشت های از ته دلی بر سر و صورت سامیار میکوبید: کثافت من آیلام...به خودت بیا داری چه غلطی میکنی..؟ که یک طرف صورتش، سوخت...ناباور به سامیار خیره شد..که طرف دوم صورتش نیز سوخت..منتهی اینبار شدیدتر! صدای سامیار، صدای همیشگی نبود: من عاشقت بودم..یادت میاد میگفتی اگه باب میلت نشم رابطه رو بهم میزنی؟ انقدر من از نظرت آدم پستی ام؟ یا فکر میکردی زیادی پایبندم که خیالت راحت بود همیشه هستم؟ موهای آیلا را وحشیانه کشید که جیغ آیلا بلند شد..و گردنش را بی رحمانه گاز گرفت..پر خشم و کینه! آیلا پنجه های دستش را در موهای او فرو کرد و متقابلا، محکم کشید...سر سامیار ناخودآگاه عقب رفت و آخی کشید...آیلا از فرصت استفاده کرد و کشیده پر صدایی در گوش سامیار خواباند...و با نگاه عصبی و پر ترسی، در چهره عصبیاش، مکث کرد.. صورت سامیار به قرمزی میزد و رگ های پیشانی اش بیرون زده بود..کت آیلا را چنگ زد و با یک حرکت از تن در آورد..اما، گویی اشک های آیلا بعد از خم شدن سامیار سمت قفسه سینه و بازوانش، خود به جای دخترک نابود شده، شکستند و فرو ریختند... به جایی رسید که هق هق دخترک کل فضای سوت و کور اطرافشان را پر کرده بود...چند باری که با صدای بلندی درخواست کمک کرد، سامیار خفه اش کرد و دهنش را با چکی، بست! بعد از دقایقی آزار و اذیت، قفل ماشین را که زد، دخترک که مثل ابر بهار گریه میکرد، لحظه ای جا خورد و کم کم با خوشحالی صاف و ساده ای، به سامیار خیره شد... بین گریه هایش میخندید..گویی او هم از ترس، کنترل رفتارهایش را از دست داده بود.. که سامیار پیاده شد و دست او را گرفت و با خود کشاند..آیلا با ترس نگاهی به اطرافش انداخت: کجا میریم؟ سامیار..بذار من برگردم..من.... که سامیار سمت او چرخید و داد بلندی زد: خفه شو..فقط راه بیافت! و آیلا تلخی این را دریافت که هنوز هم در دست او اسیر بود..! بی صدا اشک میریخت و با سری که مدام به اطراف میچرخید، نگاهش پی یک نجات دهنده در گردش بود... سامیار کنار یک درخت تنومند، ایستاد..و آیلا را مانند یک شئ بی ارزش، خشمگین پرت کرد... چون برای آیلا غیرمنتظره بود، روی زمین کمی گلی و پر چوب های ریز تیز، پرت شد...آخی گفت و تند بدن خود را با ترس، سمت سامیار چرخاند و خود را روی زمین، به طرف عقب میکشید... سامیار به او نزدیک و نزدیک تر میشد..آیلا با گریه های دردناکی، سرش را به طرفین تکان داد...چشمانش بر پاکی و معصومیتشان، پشت اشک های زلالش تاکید میکردند...و شاید هرکسی جای سامیار بود، دلش به رحم میآمد و طاقت دیدن آن نگاه بی پناه را نداشت... هق هق کرد و چشمانش را بست: این یه کابوسه..خدایا یه کابوسه..نذار به واقعیت تبدیل شه من دیگه طاقت این یکیو ندارم.. دخترک، به کل وجود سامیار را فراموش کرده بود که به حرفهای ساده و دعاهایش میخندید.. بی هیچ تعللی، کنار آیلا نشست و روی او خیمه زد..جیغ های آیلا نتیجه باور نکردن و هضم نکردن این اتفاق وحشتناک و سخت بود که ممکن بود برای دختر بی پناهی، در یک مکان نا امن و خلوت و تاریک، توسط یک غیر انسان، بیافتد... بدنش از ترس و شوک عصبی، مثل بید میلرزید وتوان کنترلش را نداشت...جنون به او دست داده بود و حتی نقشه قتل سامیار را به هر نحوی در ذهن میکشید..اما با پررنگ شدن قدرت سامیار، و ضعف جسمی او مقابلش، هق هق های او بیشتر میشد و درمانده تر میشد...
-
پارت ۳۳ ( میان تیغ و تپش) آیلا، به سامیار که سرش را به فرمون تکیه داده بود ، خیره شده بود..این حال امشب سامیار برایش عجیب بود..پس نتوانست همدردی نکند: سامیار؟ چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟ بعد از مکث طولانی، سامیار با یک حرکت ناگهانی سمت آیلا برگشت و کمی نزدیکش شد.. آیلا بی هیچ حرف و گاردی، کنجکاو به او نگاه میکرد..چشمان سامیار به قرمزی میزد..چیزی شبیه خشم جمع شده ای که گویی سالها منتظر فرصت منفجر شدن بود...صدایش لرزید: میدونی آیلا؟ آیلا سرتاپا برایش گوش شده بود..با دلنگرانی کمی سمت او خم شد: بگو..میشنوم..چی ناراحتت کرده؟ اما..گویی هیچوقت نشده که برای آدم درستی دلنگران شویم...حرف هایی که سامیار غرید، همین را تایید کرد: من امشب مطمئن شدم که تو..زیادی ازم دوری میکنی..چون بالاتری، سرتری..تو زیادی از چیزایی که دارم، بیرونی! آیلا ناباور، سرش را عقب گرفت: چرت نگو..این مزخرفاتت اثرات الکله..برگردیم سامیار! سرش را به رو به رویش چرخاند و به جاده زل زد..مثل این بود که هیچکدام از حرف های واقعی سامیار را جدی نگرفته باشد! که سامیار، وحشیانه چانه ظریف او را با یک دست گرفت و سر آیلا را سمت خود چرخاند...چشمان آیلا کم مانده بود از حدقه بیرون بزند..این حرکت از سامیار بعید بود!! دستش را روی دست محکم شده ی سامیار گذاشت، صدایش کمی تحلیل رفت: داری چیکار میکنی؟ اینکارا چیه؟! دارم میگم ول کن..! سامیار، با یک لذت حاصل از شکستن غرور آیلا، به او زل زده بود: دردت اومد؟ خشم آیلا حالا جای خشم سامیار را گرفته بود: کاملا معلومه حالت خوب نیست..داری کارایی میکنی که فردا یادت بیاد تو سر خودت میزنی! سامیار بعد از کمی مکث، خنده بلند و پر خشمی میکند..درواقع هیستریک بود! پشت اخم ظریف آیلا، ترس و اضطراب عجیبی در تک تک سلول هایش ریخته بود..و در سکوت، سامیار را تماشا میکرد..چانه اش هنوز اسیر دست سامیار وحشی بود! سامیار به یکباره خنده اش قطع شد و با چشمان باریک شده و صدای زمخت شده ای نگاهش را در نگاه پر ترس آیلا قفل کرد: حماقت محض بود عاشق شدنت...غرور غرور غرور..فقط غرور ترجیح دادی! تصمیم آیلا بر این بود اعصاب سامیار را تحریک نکند..: سامیار...باور کن اگه اعصابتو کنترل کنی، حرف میزنیم راجع به این رابطه.. سامیار کشیده حرف میزد..نچ نچی کرد و آیلا را رها کرد اما سرس را سمت شیشه پشت سرش هل داد..که سر آیلا محکم به شیشه خورد..دردش گرف، اما زمان درد کشیدن نبود! نفس هایش سنگین شده بود..به سختی نفس میکشید..که سامیار شیشه ماشین را کمی پایین کشید..آیلا نفس عمیقی کشید..احساس میکرد ریه هایش لرزش خفیفی داشتند.. از گوشه چشم، نگاهی به سامیار انداخت که با فک منقبض شده ای به روبه رویش خیره شده بود..ترس آیلا از منفجر شدن عصبانیت سامیار بود..که ممکن بود هر آن لحظه سمتش بچرخد و داد بزند! و گفته بودند که از هرچی نرسیدیم، سرمان آمد! چون طولی نکشید که سامیار خودش را تقریبا روی آیلا انداخت و روی او خیمه زد..آیلا جیغ خفه ای کشید و به شیشه چسبید..چشمانش را بی اراده محکم فشرد و بست:سامیار نه..برو عقب..خواهش میکنم..کار خوبی نمیکنی من دارم اذیت میشم..مگه قول ندادی زود برگردیم؟ نمیشه امشب حرف زد حالت خوب نیست..من ..من نمیدونستم مستی! سامیار، بی رحمانه با پشت انگشت اشاره اش، گردن سفید و ظریف دخترک را نوازش کرد..بدن آیلا انقباض شدیدی داشت..نمیخواست اعصاب سامیار را با تقلا و التماس تحریک کند..سکوت اختیار کرد و صبر! فقط خدا میدانست در دل دخترک چه میگذشت امشب.. صبر آیلا با نوازش های ادامه دار سامیار، به سر رسید و تقلا کرد: سامیار نکن..بخدا داری میترسونیم! با فریادی که سامیار زد و مشتش را به داشبورد کوبید؛ آیلا در جا پرید: ترست از من از همه چی بیشتره لعنتی.. توفکر میکردی من چیام؟ هاان؟! یه آدم بی چیز؟یه کسی که هیچوقت به تو نمیرسه؟! چنگی به موهای لخت آیلا، که شال او حالا روی شانه هایش افتاده بود، میزند: عوضی..عوضی..عوضی..همیشه غرور و شخصیتم رو پیش رفیقام و هر کس و ناکسی خورد کردی..با افتخارم لبخند میزدی..من عاشقت بودم..هنوزم هستم..اما میخوام با غرور له شده ات عاشقت بمونم..! چشمان دخترک ترسیده وجاخورده، امشب جا نداشت بیشتر گرد شود..ناباور و گنگ نسبت به حرف های سامیار سر را تکان میداد: داری از خط رد میشی! و پشت بند حرفش، به سامیار جنون دست میدهد..و عربده میزند: هنوز برای من خط و نشون میکشی؟ زندگیت توی دست منه و هنوز صاف تو چشمای من نگاه میکنی و تهدید میکنی؟؟ و کت آیلا را با یک حرکت غیر منتظره، با یک دست میکشد..دکمه هایش هرکدام به یک طرف پرت شدند..
-
پارت ۳۲ (میان تیغ و تپش) ساعاتی از مجلس عروسی میگذشت..آیلا تنها روی میزی نشسته و به جمعیت با لبخند و ذوق مشهودی خیره شده بود..برخی مراسم ها در نظرش جذاب میومد و با کنجکاوی به آن نگاه میکرد.. اما سامیار..آن طرف میز، در گوشه ای دنج لم داده..او فقط میدانست که خیلی وقت میشد خیره آن دخترک روبه رویش است..دخترک خونسرد و بینهایت جذاب..! که در آن لباس سبز همچون زمرد برق داشت... نگاه آیلا که در نگاه پر التهاب و سرکشش قفل شد، چیزی در دلش تکان خورد..آیلا دلبرانه لبخندی زد، و سپس نگاهش را به جمعیت برگرداند..بی آنکه بداند در دل سامیار چه میگذشت، آن لبخند را زد! گوشی در دست آیلا لرزید..کنجکاو به آن نگاهی انداخت و لبخندش پررنگ شد..نازیلا درخواست عکس از عسل داده بود! عسل و آیلا هنوز داشتند سعی میکردند عکس های بیشتری برای نازیلا بفرستند، که سامیار با حالی عجیب اما لبخند مصنوعی گوشه لب، دست آیلا را محکم گرفت: خانما با اجازه..آیلا بیا یه لحظه کارت دارم! آیلا به ناچار، سری برای عسل تکان داد و سامیار را همراهی کرد و همزمان سوالی او را نگاه کرد.. سامیار با لبخندی نصفه نیمه و چشمانی که امشب برق عجیب و ناشناخته ای در آن ها می لولید، خم شد و در گوش آیلا نجوا کرد: اینجا شلوغه سرم داره میترکه..بیا یه دوری بزنیم.. تردید آیلا کاملا در تک تک حرکات و حرفهایش نمایان بود..و سامیار آن را فهمید! صدای موسیقی و خنده ها هنوز از حیاط عروسی میآمد.. آیلا دستش را کمی در دست سامیار، کج کرد: نه سامیار..زشته..عسلم تنهاست من باید پیشش بمونم.. که سامیار ناخودآگاه، دستش را فشرد: یه امشب رو نه نیار جون مادرت..حالمون گرفته س! آیلا اخم ظریفی کرد و با مراعات کردن صدا و لحنش، آهسته توپید: رفتارات بیاندازه بچگانه ست..کی وسط عروسی رفیقش میذاره میره؟ به فکر عسل نیستی بهفکر پیمان باش..از وقتی اومدی یه گوشه نشستی فقط! سامیار نفس کلافه ای کشید و اطرافش را یک دور از نظر گذراند..و سپس خیره در نگاه آیلا، اصرار کرد: حالم خوب نیست..مگه قرار نبود کنارم باشی تو هر شرایطی؟!نیاز دارم باهات حرف بزنم..همین الان! تردید ونگرانی آیلا را که حس کرد، دستش را نرم گرفت: قول میدم زیاد دور نشیم..همینجاها نیم ساعت یه آهنگ گوش بدیم، دوری بزنیم و برگردیم! آیلا درمانده، مضطرب، ونگران نگاهی به عسل انداخت..عسل با پیمان مشغول عکس گرفتن بودند.. میخواست برای یک بار هم که شده، مخالفت نکند..و خواسته ی کوتاه و ساده ی سامیار را قبول کند.. لبخند محوی زد، که تنها خودش میدانست پشت آن لبخند چه استرسی به پا بود.. : باشه..صبر کن کیفم رو بیارم پس.. سامیار نفس آسوده ای کشید...چشمانش را عمیق بست تا از التهاب وگرمای آن کم شود.. و به طرف بیرون حیاط راه افتاد... ماشین که راه افتاد..سامیار بی هدف توی کوچه های باریک پیچید..صدای گرم و صمیمی آیلا میآمد: وای چه عروسی قشنگی بود..فکرشم نمی کردم عروسی عسل انقدر قشنگ بشه دوست داشتم بیشتر بمونم مراسم هاشونو ببینم چقدر خاص و متفاوت بود.. سامیار وارد خیابان های خلوت تر شد..جایی که نور لامپ ها بیحال و بیمار بود.. اما آیلا بی وقفه از شور و ذوقش برای او، که ذهنش جای دیگری سیر میکرد، میگفت: خاله نسیم رو خیلی وقت میشد ندیده بودم..نگفته بودی مادرت انقدر مهربون و خوش برخورده..قدیما درحد یه سلام باهم حرف زده بودیم.. بوی کمرنگی از الکل، در نفس های کشیده و سنگین سامیار، حس شد...چیزی در دل آیلا تکان خورد..!! تلاش میکرد انرژی منفی ترسهایش و اتفاق ها و سناریو هایی که در ذهنش چیده میشد را کنار بزند... پس فضای ساکت و سنگین را به بازی گرفت..: چرا آهنگ نمیذاری؟ سامیار بی حرف، نگاه نامنظمی به آیلا انداخت و ضبط ماشین را روشن کرد.. اما آیلا آهنگ نمیخواست...او فضای قدیمی را میخواست..سامیار امشب حال غریبی داشت! با نگاهی به جادهی سوت و کور، ترسش را پشت لحن آرام خودش پنهان کرد..اما لرزش صدایش مشهود بود: چرا دور شدی؟ قرار بود برگردیم.. سامیار بی هیچ حرفی، مقصد ماشین را در ذهن تعیین میکرد.. آیلا نفس عصبی کشید: سامیار داریم کجا میریم؟! اینبار سامیار، خونسرد بود و فقط گفت: جایی که بتونیم حرف بزنیم..بدون نگاه مردم! اما تن صداش، تن صدای همیشگی نبود..گرفته بود، و چیزی شبیه خشم فروخورده ای پشتش میلرزید! آیلا که به ظاهر، کمی قانع شده بود..یا سعی داشت خودش را به اجبار قانع کند، ساکت، دل به جاده خاکی و تاریک داده بود... ماشین بلاخره در یک جاده خاکی و قدیمی، که اطراف آن تاریک بود و نور کمی میتابید، توقف کرد..
-
پارت ۳۱ ( میان تیغ و تپش) کیفم رو روی میز رها کردم و بی معطلی سمت در حیاط قدم برداشتم...در رو که باز کردم چشمام چهارتا شد... آروم نالیدم: سامیار؟؟! اطرافم رو میپاییدم و هنوز در رو کامل براش باز نکرده بودم..که خندید: سلامتو موش خورد؟ نگران نگاهش کردم..اما خندم گرفت..حسابی زده بودم تو ذوقش..مخصوصا که با تیپ و استایل متفاوت تر از همیشه ژست گرفته بود..کت و شلوار مشکی خوش دوختی پوشیده بود و پیرهن سفید ساده و کراوات زرشکی بسته بود..لبخندی زدم و با تردید در رو کمی باز کردم که بی معطلی خودش رو داخل انداخت: مهمون نوازیم خوبچیزیه..عمه سختگیرت یادت نداده؟ که با توقف ناگهانیش، حدس اینکه متوجه من شده، کار سختی نبود... سعی داشتم فضا رو سنگین نکنم..برای همین سرم رو بالا آوردم و خیره در نگاه بی نظم و متعجبش، که ضربه ی صاف به جانش بود، آروم گفتم: من کیف و شالم رو بیارم، زود میام.. از کنارش رد میشدم که محکم بازوم رو گرفت..صداش یک جور حرص عجیبی داشت، اما در نگاهش برق و هیجان بود: امشب با این لباس نمیتونم ازت نگاه بردارم که.. کمی خجالت کشیده بودم..لبخند هول هولکی زدم و نامحسوس بازوم رو از دستش بیرون کشیدم.. وارد اتاقم شدم..اصلا درست نبود که سامیار اومده بود اینجا..باید بعد عروسی روشنش میکردم..هرچند بارها تاکید کرده بودم سر این حساسیت من و عمه! یه شال حریر، که کمرنگ تر از رنگ لباسم بود رو سرم کردم..و کیف کوچک دستی مجلسیم رو گرفتم و با نگاه کلی در آینه، از اتاقم بیرون زدم... از زبان راوی از لحظه ای که در کوچهی باریک و چراغانی شدهی محله پا گذاشتند، صدای کل کشیدن های مختلف و آهنگ سنتی، چراغ های رنگی رو میلرزوند.. عروسی مثل همیشه ساده بود..در آن حیاط خانه بزرگ و قدیمی، دیوارهای آجری، صندلی های چوبی که ساده و شیک دور هم مرتب و تزئین شده بودن.. و زن هایی که لباس های سنتی زیبا و رنگارنگ پوشیده بودند و با هم ریزریزی حرف میزدند و خنده هایشان بلند میشد.. اما ورود آیلا، مثل همیشه، تمام آن شلوغی را برای دقایقی خاموش کرد... لباس او نه برق داشت، نه زرق و برق! اما الگانس خاصی در آن مشهود بود...موهای طلایی رنگش که مانند موج دریای ناآرامی که باد آن را به بازی گرفته بود، رقص کنان از کنار چشمانش سر میخورد...رنگ آن همانند رشته های عسل گرم بود و میدرخشید.. چشمان درشت و کشیدهی روشنش، زیر نور مهتاب شب، حالا چند رنگ به نظر میرسید.. همه محو او شده بودند..حتی پیرمردهای کنار سماور! نه از هوس؛ بلکه از ندیدن چنین زیبایی و ظرافتی! آیلا، آرام و با لبخند محجوب و جذابی که گوشه لب های براقش نقش بسته بود، به آشناهای قدیمی، سلام میداد و سر تکان می داد.. حضور او، مثل وزیدن یک باد گرم در آن جمع سرد بود..همانقدر تاثیرگذار! وقتی به میانه ی حیاط رسیدند، نور افتاد روی صورتش..و ماه شب کامل شد! بین آن همه شلوغی، نگاه آیلا ناگهان روی عسل قفل شد.. عسل با همان چهره شیرین، لپ های گل انداخته و لبخند همیشگیاش، با لباس عروس ساده و محلی، مثل یک تکه سفید تمیز، بین همه رنگ ها میدرخشید..بی نهایت خاص! آیلا ناخودآگاه زمزمه کرد: وای.. و بی اراده، قدم هایش را سمت عسل تند کرد...هیجان بچگانه ای از چشمانش بیرون زده بود.. مقابل عسل ایستاد که با دو زن مسن صحبت میکرد..تا متوجه آیلا شد، صدای آیلا پر از ذوق و مهربانی کمی بلند شد: وای عسل باورم نمیشه..تو یکی از قشنگترین عروسایی شدی که تو عمرم دیدم عزیزدلم.. اما چشم های عسل، لحظه ای مات آیلا ماند..گویی زیبایی درخشان آیلا بوسه نرمی برصورتش زده باشد..که یکهو با صدای بلندی خندید: نه بابا؟؟! دختر هم انقدر زیبا؟! بابا تو خودت نصف عروسارو میذاری جیبت.. و با نگاه تحسین آمیزی،سرتا پای آیلا را کوتاه از نظر گذراند: خداییش نگاهت آدمو میگیره اسیر میکنه..چه خوشگل شدی دختر! آبروی عروسیمو خریدی! آیلا نرم میخندد..و با شیطنت، متواضعانه معترض میشود: امشب نگاه ها چه بخوای چه نخوای سمت تو نشونه گرفتن..ناسلامتی عروس زیبامون تویی! عسل پر محبت دست آیلا را گرفت و کمی فشارش داد: خوش اومدی عزیزم..اومدنت خوشحالم کرد! و همدیگر را گرم و صمیمانه، در آغوش کشیدند...
-
پارت ۳۰ (میان تیغ و تپش) موهامو حسابی خشک کردم و با اتو موی سادهام لختشون کردم و کمی از پایین بهش موج دادم..موی کمی حالت دار بیشتر به من میومد.. لباسم رو به سختی و هزار لعنت، تن کردم..و موهامو با یه کلیپس پشت بستمشون و روی میز آرایشیم مقابل آینه نشستم... تصمیم گرفتم یه میکاپ کاملا خاص و ساده ای داشته باشم..موزیک Love Story که عاشقش بودم رو از گوشی خودم وصل کرده بودم به اسپیکر و حسابی توی دنیای دخترونه ام غرق شده بودم.. آرایشمم بعد حدودا یک ساعت بلاخره تکمیل شد..هرچقدر اضافه میکردم، کمرنگیش بیشتر میشد..عجیب بود اما انگار اصلا آرایش غلیظی نکرده بودم! چشمای روشنم رو با کشیدن سایه مشکی باریکی ته چشمم و کمی پایین چشمم، و ریمل و فرمژه که مژه هامو پرپشت و بلند کرده بود، حسابی میدرخشید... رژگونه قهوه ای کمرنگ به انتهای استخون گونه ام زدم، و لپامو صورتی کمرنگ کردم..و یه رژلب صورتی کمرنگ براق..عطر مخصوصم رو به موها و گردنم زدم... گردنبند با ارزش و ظریفم را که سالها ازش مراقبت کرده بودم رو به سختی دور گردنم بستم... و ساعت ظریف و براق مجلسیم رو بستم..ناخنهای دستم کشیده و کمی بلند بود..به رنگ سرخ گیلاسی! که سفیدی دستمو دوچندان کرده بود.. موهامو شونه کردم و حالتشو با دست، تجدید کردم...ایستاده بودم و به شاهکار توی آینه زل زده بودم..اگه عمه بود عمرا اگه میذاشت با این وضع برم، اونم با سامیار! لباسم خیلی اندامی بود و فیت تنم بود..و اندام ظریفم رو خیلی قشنگ نشون داده بود... قسمت سینهاش خیلی لخت بود و میدونم معذبم میکرد..البته تاحالا همچین لباس هایی توی عروسی های مختلط نپوشیده بودم! اما مهمونی های خودمونی دخترونه، دوستام، یا عروسی های جدا، خیلی راحت لباس باز و کوتاه میپوشیدم.. برای برجستگی هام، سعی داشتم کت مناسبی بالای لباس بپوشم..چون مطمئن بودم جایی که میرم، نمیدونستن معنی کنترل نگاه چیه؟ یا اینکه این بدن منه و من میخوام هرجوری لباس بپوشم و آزادم...اینارو نمیدونستن...! تصمیم گرفتم برای راحتی خودم، کت تا رون پا، که مجلسی بود و پشمی سفید، و دکمه های بزرگ طلایی داشت، رو بپوشم..با کفش های کمی بلند و ساده ی سفید رنگم..که البته زیر لباسمم زیاد معلوم نشده بود! بنظرم زیادی خوب شدم..لبخند لذت بخشی که نتیجه رضایت بود، بر لبم نقش بست.. که نازیلا زنگ زد..موسیقی اسپیکر قطع شد..سراغ گوشیم قدم برداشتم و تا خواستم بردارم قطع کرد..داشتم رمز گوشی رو میزدم که جوابشو بدم که دوباره زنگ زد..ای ذلیل شی دختر امون بده!! از تلگرام زنگ میزد، این زنگ زدنهاش به اون معنا بود، که هرچه سریعتر بیا تلگرام کارت دارم! با هزار بدبختی وارد تلگرام شدم و پی ویش رو چک کردم: زود تند سریع عکس بده.. پیام بعدی: یدونه نه هاا خسیس نشو..۱۰تا بده پیام بعدی: از لباست، آرایشت، اکسسوریت، کیف و کفشت پیام بعدی: از همه مهمتر کتی که پوشیدی رو ببینم! و پیام اخر: بمیری آیلااا جواب بدده و بعدش ۱۲ تماس.... براش تایپ کردم: آمادهام روی تخت نشستم..حوصله داری! ایموجی ناراحت فرستاد: مگه چی خواستم ازت؟ خندیدم..: خب تصویری ببین منو.. که پیامش اومد: نه تصویری قیافه رو زشت میکنه..همون عکس ساده بفرس حالا ۱۰تا هم نخواستیم.. منکه میدونستم خسیس بازی درمیاری سر خوشکلیت..دست خودت بود از هرکسی بابت دیدن قیافت پول میگرفتی تو! بلند خندیدم..از دستت نازیلا! براش یه چندتا عکس با ژست های مختلف، هم قدی؛ هم سلفی گرفتم و فرستادم.. که پیامهاش همه به ایموجی قلب و بوس تبدیل شد..پشت سر هم قلب میفرستاد...: بهنظرم امشب ماه تویی..چقدرر تو نفس گیر شدی ناکس!! بعد از کلی تشکر و بوسیدن همدیگه، و تاکید نازیلا روی مراقبت از خودم، خداحافظی کردیم... داشتم وسایل مورد نیازم رو توی کیف کوچیکم میریختم، که زنگ خونه به صدا در آمد....
-
پارت ۲۹ ( میان تیغ و تپش) چشمام غم و عذاب وجدان داشت.. : ولی من بهش حس خوبی دارم..شما فقط ظاهر سامیارو میبینین..اون حاضره برای من هرکاری بکنه..میدونم..میدونم گاهی وقتا زیاد به مشکل میخوریم، اما من دنیای خودمو یادش میدم..کمکش میکنم.. من اینو بارها بهش گفتم..عمه، سامیار خیلی سختی کشیده..پسری که از بچگی پدرش معتاد بوده و مرتب اثر کتک های پدرش روی صورتش نمایان بوده..فقر، بدبختی، آزار، نداشتن امنیت، همه و همه باعث و بانیش پدرشه...چرا سامیار بخاطر داشتن همچین پدری، در بزرگسالی مجازات بشه و تاوان پس بده...و نباید از دختری خوشش بیاد بخاطر دنیای تاریک و ترسناکش؟! عجیب بود..اما در نگاه عمه غم عمیقی نهفته بود..و کم کم چشمهاش، خدای من...چشمهاش لرزید و اشکی لجوج از روی گونه های تحلیل رفته اش، سر خورد... تند میزم رو به عقب هل دادم و سمتش قدم تند کردم...روی زانوهایم نشستم و دستامو دو طرف صورتش گذاشتم: عمه جونم..چیشد؟ من حرف بدی زدم؟ ببخش من...نمیخواستم ناراحتت کنم.. سرمو گرفت و بغلم کرد..هنوز متعجب بودم و نگران..! که صدای آرومشو شنیدم: همینقدر کم سن و سال بودم..همسن تو و حرفای پاکت بودم..همه آدمهارو شبیه قلب پاکت میبینی، دقیقا مثل خودم..زندگیشونو، سختیاشونو، درک میکنی و میفهمی..کاری که من کردم..به یک آدم اشتباهی دل دادم..پدرم بارها خواست قانعم کنه و مانعم بشه..من لجباز بودم و جسور، میگفتم باهاش ازدواج میکنم و میبینید انتخابم چقدر درست از آب درمیاد! سرمو کمی عقب گرفتم و از زاویه پایین بهش خیره شدم..از صدای پر از بغض عمه که حاصل سالها خاطره و یادگاری غم عشق بود..ناخودآگاه قلبم فشرده شد و ته گلوم سوخت... زخم عمه تازه شده بود: اما من عاشق بودم... نگاهم کرد و لبخند تلخی زد: و این تفاوت منو توئه! گنگ نگاهش میکردم... که کنجکاویم رو برطرف کرد: تو نه عاشقی، نه دوستش داری..تو فقط وابسته ای آیلا! یه وابستگی بی منطق، که آینده زندگیتو گرفته دستش و به ساز خودش میرقصونه...اگه عاشقش بودی من میفهمیدم..! از اینکه درباره ش حرفهای قشنگی بزنی، دلتنگش بشی، با هر اتفاقی به یادش باشی، اینا نشونه های ریز و جزئی از عشق ان..عمیق نیستن، اما واضح ان..! آهی کشید و نگاهشو گرفت..هنوز موهامو نوازش میکرد: من مجبورت نمیکنم نصیحت هام رو بپذیری...چون خودمم زمان خودم، نمیتونستم راحت قبول کنم..! اما راهی که من رفتم رو تکرار نکن..حس میکنم رد پای منو پیدا کردی و داری از روی اونها قدم برمیداری..حس میکنم بی هیچ احتیاطی به ردپاهای من اعتماد کردی! اگه میتونستم برگردم و پاکشون کنم، قطعا بخاطر زندگی و آیندت، اینکارو میکردم... مثال ردپای عمه، چیزی رو توی مغزم بیدار کرد..هشدار!! ... ته دلمم چیزی تکون خورد...شاید حذر! با صدای زنگ آلارم گوشیم، ناخودآگاه دستم رفت که خاموشش کنم و برگردم بخوابم... که ناگهان یادم افتاد..امروز عروسی عسل بود!! تند و شلخته از روی تخت مثل جت پریدم.. هرچقدر گشتم، پاپوشم نبود..بیخیال! دویدم سمت حوله ام و بعد از اون حموم! بعد از دوش گرفتن طولانی که حسابی سرحالم کرد و هشیار، از حموم بیرون اومدم ..وقتی حموم بودم صدای زنگ گوشیم رو میشنیدم..هنوزم داشت مرتب زنگ میخورد..قدم تند کردم سمتش و با دیدن نام نازیلا، بی اراده نیشم شل شد: بهه سلام به رفیق قدیمی.. صداش استرس داشت: سلام آیلا..خوبی؟ امروز میری عروسی؟؟ لبخندم پر کشید، جدی گفتم: آره چیشده؟! شنیدم محکم زد روی پیشونی بلندش: خاک به سرم یادم رفت اون شب کت رو بهت بدم.. نمیدونستم به این دختر چی بگم واقعا..!! صدام حرص داشت: من فکرکردم واست اتفاقی افتاده یا قراره واسه خودم بیافته و داری مانع میشی.. خندید: نهه فقط بهفکر این بودم.. آرومتر شدم و گفتم: نه قربونت مرسی، خودم یه چیزی میپوشم حالا..فقط کاش بودی حداقل میکاپم میکردی.. آهی کشید: سه روز مونده تا اتمام تنبیهم..با بچه طرفن..البته راحتم نمیبینمشون! مخصوصا که امشب عمارت مهمونیه و شلوغه..همه آدماش هم رو اعصابن و به شدت افاده ای! اینبار نخندیدم..چون تلخ بود و بنظرم اصلا خنده نداشت!
-
پارت ۲۸ ( میان تیغ و تپش) مثل گیجها، نگاهم قفل زمین شده بود..دنبال گوشیم میگشتم..اما گوشی که از دست من سر نخورده بود!! که صدای دکتر توکلی درست از پشت سرم، به گوش سمت راستم خورد... تند و هول شده سمتش چرخیدم..چشمام بی اراده کمی درشت شده بود.. اخم وحشتناکی کرده بود که اخلاق خوبش رو چند برابر میکرد..صداش خش دار و زمخت توی گوشم پیچید: خانم سهرابی، من چند بار باید به شما تذکر بدم که تا وارد محیط بیمارستان شدین یه راست برید سر وظایفتون؟ امشب با همتون همین مشکل رو داشتم..خوش و بش کردن با رفیقاتون مهمتر از جون بیماراتونه؟! حالا خوبه من تقریبا منظمترین پرستار این بیمارستان بودم..و این فقط دومین بار بود که نرسیده، گوشیمو جواب داده بودم.. یه خورده بهم برخورد..همیشه روی کار و نظم حساس بودم و امشب باز مثل یک بچه سال با من رفتار کرد..از اونجایی که همین لجبازیم باعث شده بود تمام این مدت بیشتر از بقیه با من سر لج بیافته، باز هم کنار نیومدم..و جدی و محکم توجیه کردم: بله! شما درست میگین دکتر..منتهی من تمام وظایفم رو همیشه درست و تمیز انجام دادم..بدون هیچ کم و کاستی! لجباز بودم، اما نه خودشیفته و غیر منطقی! بنابراین آرومتر گفتم: تذکرتونم قبول دارم..تکرار نمیشه! قبل از اینکه نامحسوس عذرخواهی کنم، گره اخماش بیشتر شده بود و تا خواست با من بحث کنه مقابل چندین جفت چشم، با یک حرکت سیاستمدارانه از طرف من، به نفع خودم تموم شد! نفس عصبیای کشید و با یک نگاه آخر خشمگین به منی که صاف و محکم، زل زده بودم بهش، اتاق تعویض رو ترک کرد.. که نرگس همیشه فضول، بدو بدو اومد سمتم: دختر کوتاه بیا یه بار.. حالا سر چی باهات بحث کرد دوباره؟ بی توجه بهش، روپوشم رو تنم کردم و پرونده بیمارای امشب رو دقیق و با تمرکز بالا، چک کردم.. با اتمام شیفتم و عوض کردن لباسهام، یه سر به حمام های بیمارستان زدم و آب سردی به صورتم تقریبا کوبیدم..شال کرم رنگ زمستونیم لبه هاش کمی خیس شد...نگاهم به آینه روبه روم افتاد..چقدر قیافم خسته و بیروح شده بود.. برگشتم و کیف و وسایلم رو بردم..عجیب بود، امشب دکتر قاسمی رو ندیدم..به احتمال زیاد شیفت شب نداشت! با خستگی وارد خونه شدم..محیط خونه گرم بود و باعث شد گرمای لذت بخشی رو حس کنم..سرمای دی ماه صبح زود غیر قابل تحمل بود..حداقل برای منی که به شدت سرمایی بودم! داشتم به طرف اتاقم از آشپزخونه رد میشدم، که در کمال تعجب عمه رو دیدم...راهمو سمتش کج کردم و کیفمو از روی شونه ام سر دادم سمت دستم و به چهارچوب در تکیه دادم: سلام عمه..صبح به خیر. سمتم چرخید و با لبخند محوی تحویلم گرفت: سلام به روی ماهت خوشکلم..صبح توام به خیر خسته نباشی.. لبخندی زدم..چشمام خمار خواب شده بود و مثل مست کرده ها رفتار میکردم..خواستم برم لباس عوض کنم که عمه گفت: صبحونه بخور و بخواب..از دیشب چیزی نخوردی.. راستش واقعا گرسنم بود و تقریبا همیشه در برابر خواسته های معده م خوددار نبودم...آروم سرمو به عنوان تایید تکون دادم و وارد اتاقم شدم.. بعد از عوض کردن لباسام با ست راحتی کیتی که جنسش پنبه بود و خیلی گوگولی بود، برگشتم پیش عمه.. بعد از اتمام صبحونهام داشتم چایی میریختم برای هردومون، که عمه سر صحبت رو باز کرد: دیشب چطور بود کارت؟ لیوان چاییشو گذاشتم مقابلش: خوب بود..اگه توکلی رو فاکتور بگیریم.. کنجکاو پرسید: باز چیشده مگه؟ خیلی کوتاه براش توضیح دادم..و بلافاصله پشت بندش منم پرسیدم: چه عجب امروز دیر میری عمارت؟ اونم کمی از چایششو خورد و شونه هاشو بالا انداخت: والا دیشب خاتون گفت فردا یکم دیر بیاین چون قراره مهمون بیاد ظاهرا و کار زیاد میطلبه.. لبخند با نمکی زد که چال گونه اش دلمو برد: میشه گفت استراحت ما بیشتر به نفع خودشه تا ما! خندیدم: اره میخوان ازتون بیگاری بکشن.. عمه به ناچار لبخندی زد و خیره شد به چاییش..بعد از مکث کوتاهی صداشو آروم و جدی شنیدم: آیلا.. بهش خیره شدم و منتظر موندم ادامه حرفشو بزنه.. که با دلسوزی گفت: میدونم الآن اصلا وقت مناسبی نیست..اما نه من میتونم تورو زیاد ببینم نه تو منو! خسته ای میدونم، فقط خیلی کوتاه و قاطع میگم.... و توی چشمام نگاهشو قفل کرد و قاطعانه تاکید کرد: از این پسره دور شو دخترم! قبلش که فکر میکردم موضوع خیلی جدی و جدیدی پشت این قضیه اس، استرس داشتم..اما با یادآوری دیشب و سامیار، نفس آسوده ای کشیدم.. و دوباره نگاهمو به چایی کمرنگم دوختم..درمونده گفتم:عمه..اینهمه سال من امیدوارش کردم.. عمه تند گفت: دنیای شما دوتا کنار هم هیچ جوره معنی نمیشه..گنگه، ناقصه، پر اشکاله! نمیتونی اینو ببینی؟ چیزی که خیلی آشکاره و مطمئنم اکثرا به روتون آوردن! آخرش به مشکل میخورین...از اون پدر خوبی هم درنمیاد، زندگی امنی درنمیاد!
-
پارت ۲۷ (میان تیغ و تپش) در حیاط رو بستم و بهش تکیه دادم..صدای دور شدن ماشین سامیار به گوشم رسید..چشمامو بستم و نفس پر دلهره ای کشیدم...که عمه دم در هال ظاهر شد..با آن قد متوسط و هیکل توپرش، که آن لباس راحتی گشاد پرتر نشونش داده بود.. با چشمایی که دو دو میزد، بهش خیره شدم..کم کم نگاه سرزنش گر و جدیش، نگران شد..به خودم اومدم..نباید متوجه میشد..سمتش رفتم و سلامی دادم..و با صدایی که از ته چاه میومد، همونطور که کفشامو درمیوردم، زمزمه کردم: میرم لباس عوض کنم برم بیمارستان.... داشتم فرار میکردم؟ آره..داشتم از واقعیت تلخی که عمه و نازیلا مدام بهم گوشزد میکردن، فرار میکردم..نمیخواستم از بحث کردن همیشگی من و سامیار مطلع شن..و از انتخاب اشتباهم، سرخورده شم..! بازوم توسط عمه، آروم کشیده شد: نگام کن ببینم دختر..! نمیخواستم ناراحت به نظر بیام، اما واقعا غمگین بودم..اینو چشمام داشت لو میداد..با صدای گرفته و چشمای ملتمس گفتم: امشب نه عمه! وعمه منطقی تر از اینی بود که لج کنه و اصرار! با تردید دستمو رها کرد... حین تعویض لباسهام، مدام به احساسات عجیبم فکر میکردم..شاید باید جدی با سامیار صحبت میکردم..شاید حس من چیزی جز وابستگی موقتی نباشه..و نمی خواستم بیشتر از این سامیار رو با خودم و احساسات ضد و نقیضم بلاتکلیف بذارم.. هرچند میدونستم این حرفا وقتی میتونه آسون بهنظر بیاد که توی قلبم بمونه... از طرفی قلبم میگف سامیار که داره برای داشتنت تلاش میکنه.. اما..انگار دنیای فکرای ما، خیلی متفاوت و از هم دور بود..خیلی! نمیدونم چجوری آماده شدم..توی راه رفتن به بیمارستان بودم..یه مسیج به نازیلا دادم.. سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم.. به موسیقی علاقه شدیدی داشتم..اون مواقعی که نازیلا معلم خصوصی داشت برای کلاس موسیقی، همیشه میرفتم و با ذوق و علاقه تا تهش میموندم و یاد میگرفتم..و چندباری توی آهنگای دونفره همراهیش کردم...معلمش مرتب به من میگفت که استعداد آشکاری توی صوت و لحن پر احساست داری..اما خب از هنرهایی بود که پیگیرش نشدم..امیدوارم هم توی حسرتش نمونم..! موسیقی قشنگی توی ماشین پخش میشد... "فرزاد فرزین_ ای کاش" یه لیریک از آهنگ رو، من خیلی عمیق حس کردم.. (نیستی غریبم! توی دنیا دیوونه...تنهاییامو، همه ی شهر میدونه..) دروغ چرا، من رو، تنها یاد بابا انداخت..که هم وجود داشت، هم نداشت! و من قبلا هم گفته بودم که بابا، پررنگ ترین پارادوکس زندگی من بود! حس عجیبی بهم دست داد..من معمولا دختری بودم که خیلی سخت، اجازه ریختن اشکاش رو، صادر میکرد...بی احساس نبودم، اما گریه کردن رو مدت زیادی میشد که برای خودم ممنوع کرده بودم..! برای نریختن اشکای توی راهم، دستامو محکم مشت میکردم..عادت احمقانه ای بود و جز عمه و نازیلا کسی متوجهش نشده بود..اما از بچگی گویی که با من بزرگ شده بود...! آهنگ جوری بود که ناخودآگاه احساساتم رو گرفته بود دستش و اونارو برانگیخته میکرد...سختم بود به چیزی و کسی فکر نکنم... این حجم از قوی بودن برای یه دختر بیست و سه ساله، برای همه تحسین برانگیز بود..اما گاهی برای من نه! چون من اون لرز خفیف پنهون شده پشت شجاعتم رو همیشه حس کردم..جایی که همه فقط قدرت میبینن، من واقعیت های دردناکی رو چشیدم! دو قطره اشکم رو پاک کردم..و کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم..که بین راه نازیلا زنگ زد..مثل همیشه ظاهر سختم رو حفظ کردم و لبخندی زدم..تماس رو وصل کردم: سلام ناز..چطوری عزیزم؟ صداش بهتر از همیشه میومد: خوبم طلایی تو خوبی؟ کجایی دورت شلوغه! وارد محوطه بیمارستان شدم: همین الان رسیدم بیمارستان عزیزم.. که گفت: عه؟ باز تو شیفتت شبه؟ خندیدم: متاسفانه یا خوشبختانه آره..بگو ببینم فردا نمیتونی بیای عروسی عسل؟ سراغتو گرفت یکم پیش.. که متعجب بحث رو ناخواسته عوض کرد: کجا دیدیش مگه؟! با لبخند عمیقی به دکتر بهادری، متخصص رادیولوژی، سلام آرومی دادم..: با سامیار بودم.. آهانی گفت وبی حرف پشت خط موند.. که دوباره تکرار کردم: راضی نشدن بیای؟ که صداشو آروم کرد و پچ پچ وار گفت: معلومه که نه! تازه عروسی عسلم اونطرفهاس، قطعا امکان نداره اجازه بدن... عمه که هنوز زندونیم کرده..چپ میره راست میاد به من و تو و دوستیمون ناسزا میگه..عمو هم که با یه من عسلم نمیشه قورتش داد باز نمیدونم شاهرخ چه گندی زده.. خندیدم که خندهاش گرفت..و گفتم: دیوونه هرچی نباشه خونوادتن.. که معترض تاکید کرد: روانی ان! رئیس بیمارستان رو از انتهای راهرو ورودی دیدم..و تند و سریع گفتم: ناز بعدا زنگ میزنم..مو نداشته داره میاد اینطرف! که پقی زد زیر خنده: حاجی پولداره تورش کن چهکار موهای نداشته ش داری؟ خندمو خوردم و سعی کردم جلوی چشمش نباشم..کمی آنطرف قایم شدم: خوبه لقب رو خودت گذاشتی حالا دلت سوخته؟ موهاشو میشد یه کاری کرد، اخلاق نداشته شو چیکار کنیم؟ که گوشی آروم، از پشت گوشم دور شد.....
-
پارت ۲۶ (میان تیغ و تپش) آهی کشیدم که کنجکاو نگام کرد، و آروم گفتم: هنوز مثل بچه ها باهاش رفتار میکنن.. قیافه عسل گرفته شد: ای وای طفلی.. که پیمان و سامیار، بعد سلام علیک اومدن سمتمون.. سامیار هنوز پکر بود و بیشتر به کف زمین نگاه میکرد! لبخندی زدم که پیمان شوخ طبع دستشو دور عسل انداخت و گله کرد: اره دیگه عسل جان، دوستت برای سامیار ما، وقت داره اما برا ما نداره.. عسل هم پشت چشم نازک کرد: آره بابا خندیدیم..و معترض اسم عسل رو نطق کردم! دم خونه از سمت در پشتی خونمون، که سمت باغ بزرگ عمارت نبود، بلکه سمت زمین خاکی و سوت و کور اطراف عمارت بود، ایستاده بودیم... هنوز توی ماشین نشسته بودیم..همیشه به سامیار میگفتم اینطرفها من رو پیاده کنه..چون قشقرق به پا میشد اگر کسی مارو میدید..چه اهالی روستا، چه خود آدمهای عمارت! نگاه سامیار به من عجیب بود..چشماش به قرمزی میزد..نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم..اونم به من خیره شده بود! من ناراحت از بحث پیش اومده چند دقیقه پیش، هنوز باهاش چشم تو چشم بودم...و اون..نمیدونم بهچه دلیلی! که آروم نگاهمرو به فرمون توی دستش که سعی در له کردن آن داشت، سوق دادم: هیچوقت دوست ندارم اوقاتمونو با بحث تلخ کنیم سامیار..من همیشه سعی کردم تا جای ممکن با بعضی رفتارات، طرز حرف زدنت، الفاظت و طرز فکرت ، کنار بیام...چون بعضی تفاوت ها بین آدم ها چه بخواهیم چه نخواهیم وجود داره..و ما نمیتونیم دستکاریشون کنیم..اما اینکه هیچکدوم از حرفهای من مورد قبولت نباشن، یعنی هیچکدوم از تفاوت فکری من رو قبول نداری..من.... که یهو نزدیکم شد..خشکم زد و به شیشه ماشین طرف خودم، چسبیدم..دستم روی شیشه سرد مه گرفته، سر میخورد... که تلخ خندی زد: اعتماد چی؟ جزء اعتقاداتت هست؟ قلبم تند میزد..تا حالا توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم..تلخترش اینجا بود که من بی دلیل از بیشتر مردها، تصور خوبی نداشتم... چشمام هنوز گرد شده بود..که سعی کردم به حالت قبلیم برگردم..اخم ظریفی کردم: از این شوخیای غیر کلامی خوشم نمیاد سامیار...بارها گفته بودم! با حرص نگاهم کرد: من بخوام ببوسمت واست شوخیه غیر کلامیه؟ گنگ نگاهش کردم..نمیتونستم چیزی بگم...چی میگفتم؟! آروم بازوشو هل دادم به عقب: نه...اما الآن آره! اما سامیار امشب اصرار بدی داشت : همین امشب همه چیو برای من روشن کن آیلا..من باید چیکار کنم دیگه؟ هربار بخوام نزدیکت شم پسم میزنی..! واقعا مسئله اعتماد اینهمه سال طول میکشه و من خبر ندارم؟ یا فقط واسه تو اینجوریه؟ بیشتر هولش دادم: سامیار داری اذیت میکنی با حرفات..وقتی میبینی اذیت میشم یعنی باید درک کنی.. به ناچار و شکست خورده برگشت..به رو به روش که جاده خاکی و مه گرفته بود، خیره شد.. از دور شدنش نفس راحتی کشیدم..که از گوشه چشمش دور نموند! میدونستم دارم تمام احساس و قدرت مردانهش رو لگدمال میکنم..میدونستم....! اما هیچکدوم از این رفتارای سختم دست خودم نبود.. و من بابت اینهمه سختگیری بی رحمانهای که نسبت به خودم دارم، خیلی خستهام و به شدت اذیت! زمزمه کردم: من بهت گفتم..دارم حس خوبی نسبت بهت پیدا میکنم..اما طول میکشه..سعی کن همینطور که عشق رو نشونم دادی، اعتماد هم نشونم بدی و اعتمادم رو جلب کنی.. درمونده نگاهم کرد..و اینبار آروم نزدیکم شد..سعی کردم هیچ رفتار زشتی نشون ندم...پس هیچ گاردی نگرفتم...علی رغم تمام احساس ترس و نامطمئن درونم.....! انقدر نزدیک شده بود که چشمامو بستم..و هرچند ثانیه با تردید باز میکردم... به چشمام از فاصله یک انگشت خیره شد..چشمام پر از ترس و تردید، توی چشمهاش بود..و چشمای اون، شاید پر از التهاب عشق... پوزخندی زد و سرشو کج کرد سمت لپ سرخ شده ام.. راحت چشمامو بستم..از اتفاق نیافتاده حس بهتری داشتم..چرا؟ نمیدونستم...! بعد از بوسه گرمش، بی معطلی در ماشین رو باز کردم و با خداحافظی کوتاهی، بدون نیم نگاهی به سامیار، سمت خونه قدم تند کردم... نگاه نکردنم از خجالت نبود، از بلاتکلیفی احساسم بود......
-
پارت ۲۵ (میان تیغ و تپش) سوار ماشین سامیار شدیم..هوا سردتر شده بود و بلافاصله بخاری رو روشن کرد..دستامو به هم مالیدم وها کردم..که سامیار بعد از صحبت های کوتاهی با رفیقش یونس، سوار ماشین شد..یونس از سمت سامیار، خم شد طرف ماشین..سامیار شیشه رو داد پایین: جونم دادا؟ که یونس نگاه مهربونی حوالهم کرد: نشد باهات خداحافظی کنم آبجی.. یونس و پیمان همیشه از بین دوستان صمیمی سامیار، برام با ارزش و قابل احترام بودن. به تبعیت از او لبخند عمیقی زدم و سمتش چرخیدم: معذرت میخوام، اما نخواستم صحبتهاتون رو قطع کنم.. با لبخند سرش رو به عنوان تایید آروم تکون داد: بله متوجه شدم..و دستش را به عنوان خداحافظی بالا برد: بسلامت رفقا.. سامیار تک بوقی زد و حرکت کرد..چقدر محلهشون سوت و کور و تاریک تر شده بود..کنجکاو گفتم: همه خوابن؟ چه زود میخوابین! سامیار تک خنده ای کرد: نه بابا خواب کجا بود..فقط از این ساعت به بعد زن و بچه میمونن خونه دیگه! حرف دلم رو به زبون آوردم: و مردا؟! نیم نگاهی به من کرد و دنده عوض کرد و به رو به رو خیره شد: اکثرا ولگردی.. طولانی بهش خیره شدم..که حس کرد و جدی گفت: اینجا اینجوریه آیلا..مگه منو تو میتونیم اعتراضی کنیم؟ مبهم بود برام..بنابراین گیج گفتم: طبیعتا نه..! اما عجیبه برام..تو این محله قوانین عجیبی وجود داره..البته نه واسه اینکه پایین شهره! و با کنایه ادامه دادم: چون بالاشهرشم دیدم! کنجکاو و متعجب نگاهم کرد..که رومو کردم سمت دیگر ماشین و بیرونو تماشا کردم: دلاورها! آهان بلندی گفت..و بعد از آن چیزی نگفت.. که ادامه دادم: من بنظرم تفکرات و عقاید آدما از بچگی مغز رو درگیر میکنه..مغز شاید اولش اعتراض کنه، اما وقتی توسط اصرار بر داشتن عقاید اشتباه، سرکوب شه دیگه کم کم اینا میشن عقاید درست و هیچوقت اشتباه رو نمیپذیره! سرش رو تکون داد..اما با احساس نارضایتی کمی، به افکارم معترض شد: بعضی عقاید باید پذیرفته شن...چو...... بی معطلی پریدم وسط حرفش: هیچ اجباری واسه هیچ زندگیای پذیرفته و موردقبول نیست! اخم خفیفی کرد و با اصرار بر توجیه، ادامه داد: گوش بده..من بعضی افکارت رو قبول ندارم..مثلا تو قصدت اینه که همه آزادی داشته باشن..اما من مخالفشم! سمتش چرخیده بودم..اتفاقا میخواستم امشب باهاش بحث کنم..میخواستم ببینم کجای ما بویی از تفاهم وجود داره؟ من به بعضی تفاوت های روابط احترام میذاشتم..اما این نوعی از تفاوت خوب نبود..این قبول نداشتن من بود..وقتی طرز فکرم رو قبول نداشت، درنظر من اینه که، منو قبول نداره! لب باز کردم چیزی بگم که تقریبا تشر آرومی زد: مشکل تو اینه که هیچوقت نمیخوای حرفها برخلاف خواسته ت باشه..آیلا! تیره و کدر بهش خیره شدم..صدام قدرت پنهون شده ای پشت خودش داشت: چون واقعا همینه! آدما باید خودشون انتخاب کنن، خودشون باشن..توی هنر، توی اعتقادات، دین، توی کل مسیر زندگیشون آزاد باشن برای انتخاب...اجبار فقط آدم رو از خودش و علایقش دور میکنه..! سامیار یک تای ابروشو بالا میندازه و تلخ خندی میزنه: جالبه! اما من حرفاتو قبول ندارم..تو دوستدار آزادی هستی اما من با آزادی زن حال نمیکنم! و عشق برای من فقط پایبندی به شبیه شدن طرز فکر دو نفره! چشمامو باریک کردم، و مثل همیشه حرف خودم رو زدم: شبیه شدن؟ مگه عشق قفسه؟! از حرفات میفهمم که تو معنی آزادی رو اشتباه فهمیدی!..اونو با بی تعهدی، ولگرد شدن دخترا تو خیابون، یا تصور زشت و ناپسندی که در ذهنت از دخترای آزاد داری...!! آدما چه آزاد باشن، چه توی قفس، ذاتشون نمایان میشه...چه قشنگ چه زشت! بحث رو با حرف محکم آخرم، تموم کردم: و تو هیچوقت نمیتونی من رو توی قفست بکشونی و نگه داری کنی! گنگ نگاهم کرد: منظورت چیه؟ به رو به رو خیره شدم: واضح بود! خواست چیزی بگه که از دور عسل و پیمان رو دیدیم..خونه شون یکم دورتر از سامیار بود و تقریبا نزدیک خونه قدیمی خودمون بود..از همونروزا که مدرسه باهم میرفتیم، رفیق شدیم..و چندباری که من رو با نازیلا دید، با اونم جور شده بود.. داشتن وسایل رو میبردن خونه عسل که مجاور خونه پدرش بود! سامیار آروم ایستاد و کم کم متوجه ما شدن..عسل تا من رو دید نیشش تا بناگوش باز شد..پیاده شدم و رفتم سمتش..بغلم کرد: سلاممم دختر ازت خبری نیست..ناسلامتی فردا عروسیمه بی معرفت حنابندونم هم که نیومدی دیشب.. شرمنده، عذرخواهی کردم و شرایطم رو براش شرح دادم... آروم زد به بازوم: میدونم بابا..شوخی کردم تو فقط عروسی بیا من چیز زیادی ازتو نمیخوام.. دستشو گرفتم:چشم حتما میام.. که جدی گفت: نازیلا میاد؟ یا باز ممنوعه پا تو محله ماها بذاره؟
-
پارت ۲۴ (میان تیغ و تپش) آیلا بعد از اینکه به تمام صحبت های دلی سامیار گوش دادم..که از تمام دغدغههاش به من میگفت و امید و انگیزه واقعی رو بهش تزریق کردم، کمی دیگر سامیار از خاطراتش گفت و خندیدیم..یادم افتاد امشب شیفتم و باید کم کم برگردم..لب باز کردم به سامیار بگم برگردیم، که گوشیم زنگ خورد..عمه بود! عمه بارها به من گوشزد کرده بود که از این پسره دور باش..اما من هیچوقت نمیفهمیدم چرا اطرافیانم سامیار را به ظاهر تماشا میکردن؟ نمیتونستم بهش دروغ بگم..و عادت نداشتم گوشی رو جواب ندم..تماس را با تردید وصل کردم: سلام عمه.. در صدای عمه نگرانی موج میزد: سلام عزیزم..کجایی؟اومدم خونه نبودی! کمی من و من کردم..اما واقعیت را گفتم :راستش عمه..من..یعنی خب..چیزه..اومدم بیرون...بعد از مکث طولانی که حدس میزدم عمه منتظر بود حرفم را ادامه دهم، گفتم: با سامیار! نفس های عمیق عمه سنگین بود..میدونستم الآن سرزنشم نمیکنه..اما تشویقم هم نمیکنه! محکم و قاطع گفت: باشه..زود برگرد خونه..منتظرتم! حرفی نداشتم بزنم، بنابراین خداحافظی آرومی کردم و گوشی را قطع کردم..که پوزخند صدا دار سامیار را شنیدم: عمه خوشش نیومد باز؟ سوالی نگاهش کردم..که خندید: از من خوشش نمیاد باید دل اونم بدست بیارم کارم سخت شد.. لبخند تلخی زدم..خواستم چیزی بگم، که پشت خنده های نمایشیاش، حرف های دلشرو زد: خب حق داره تو رو به نده..یه پسر معمولی، با یه ماشین مسافرکشی که تنها چیزی که توی این زندگی دارم و همیشه بوی خستگی میده..تورو چه به این زندگی آخه..! جملاتش همانند سنجاق تیزی، به قلب من مینشستن...خنده های سامیار رو نمیدیدم..بلکه تک تک حرفهاش رو فهمیدم و درک کردم.. که سامیار نگاهش رو در نگاه کدر من، قفل کرد و اینبار بدون هیچ ردی از لبخند، جدی گفت: بعضی وقتا با خودمم همین فکرارو میکنم..واقعا چی داری کنار من؟ چی برات میمونه؟!..من میترسم آیلا..از اون روزی میترسم که یه روز با خودت بگی، میتونستی بهتر انتخاب کنی..! اخم ریزی کردم..و با صدا و لحن آروم، سعی کردم کمی هم شده، سامیار رو آروم کنم: تو همینکه واقعیت رو میدونی یعنی از همه قویتری..اگه درآمدت کمه یا سخت کارمیکنی، دلیل نمیشه کم ارزش باشی..هنوز اول راهی سامیار..و این استقامت و تلاش هات مطمئن باش جواب میده و پیشرفت خوبی میکنی توی هر زمینه ای که بخوای تلاش کنی و شجاع بمونی...فقط نذار حرف های اطرافیانت روت تاثیر بذاره...درضمن، من هیچوقت دنبال ثروت نبودم..! تمام مدت ساکت بود و به من خیره شده بود...آهی کشیدم و به قهوه یخ زدهام زل زدم: عمه فقط نگرانه آیندمه..خیلی چیزارو نمیدونه..از تو شناختی نداره..معیارهاش فقط وضعیت مالی نیست که زیادی پیگیرش شدی..خیلی چیزا هست که برای عمه ارزشمنده و بهشون دقت میکنه...
-
پارت ۲۳ ( میان تیغ و تپش) عشق خالص، هیچگاه به زرقو برقها دل نمی بندد.. نه کافه های لوکس و گران قیمت میخواهد،.. نه هدیه هایی که بیشتر از دل های پاک، از پشت ویترین های خاک خورده داده میشوند.. نه کافه های لوکس وگران قیمت میخواهد... نه گل های بزرگی که بیشتر از دلهای بزرگ، قد آدمها آن ها را تعیین میکند..! عشق، در سکوت های ساده و نگاههای عمیق قد میکشد..و معنا پیدا میکند.. در فهمیدن و درک تفاوتها، در معنا کردن جهان، توسط نگاه دیگری... در پذیرفتن ناهماهنگی ها..! عشق خالص که نیازی به نمایش ندارد..! تیپ و استایل دور از اصالت نمیخواهد..صرفا برای اینکه به آدمهایی شبیه شویم، که ممکنه طرف مقابل مارا به اصرار، بپسندد...! شخصیت های غیرواقعی نمیخواهد..! عشق عمق میخواهد...و نگاهی که بلد باشد بفهمد..حس کند..! گفتگوهای عمیق و گنگ میخواهد..از آنهایی که هرکسی توان فهمش را ندارد! صحبت هایی که صدایشان از دل بلند میشود، نه زبان..! و دلی که جرات کند در بین چهره های نمایشی، و زرق وبرقهای زندگی، دل های ساده را گلچین کند.. عشقی که ریشه داشته باشد، در واقع در عمق همین فهم ها، جوانه میزند و رشد میکند. سامیار از پشت میز کافه نیمهتاریک، آرام انگشتش را روی لبه لیوان میچرخاند.. نگاهش روی آیلا نمینشست..مدام از صورتش سر میخورد و روی میز گم میشد...صدایش وقتی بالاخره حرف زد، یک جور خستگیِ فروخورده داشت: وقتی به این فکر میکنم که هیچوقت نتونستم تو رو کامل داشته باشم، حسی مثل گول زدن خودم رو درک میکنم.. پلک های آیلا لرزید..نه از روی عشق، بلکه از سنگینی حرفهای تلخ سامیار که احساسی پشت صحبت های او شکست خورده بود... کمی سمت سامیار خم میشود..و آرام زمزمه میکند: اینکه من آرومترم یا دیرتر دل میبندم، معنیش این نیست که تورو نمیبینم یا برام مهم نیستی...خواهشا اینجوری فکر نکن سامیار! سامیار لبخند کجی زد..لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا لبخند واقعی! سرش را آهسته تکان داد: اما مهم بودن کافی نیست آیلا..آدم وقتی یکی رو از ته دلش بخواد، چشمهاش لو میده..حالدلش لو میده..اما..ما همیشه یه چیزی بینمون بوده..یه فاصله، یه سردی..که من هرکاری کردم گرمش کنم، نشد! سامیار برای اولین بار، حرفهای دلش را مظلومانه و صادقانه بیرون ریخته بود...بدون خشم..بدون بحث و جدل! گویی تمام نقاب های چهره اش را امشب با خود نیاورده باشد.. آیلا نفس عمیقی کشید و چشمهایش ناخودآگاه روی تابلو سنتی قدیمی قرمز رنگی، که پشت سر سامیار قرار داشت، ثابت ماند..دلش نمیخواست دروغ قاطی حرفهایش بکند..نمیخواست یک عشق نصفه را تایید کند..اما از طرفی دیگر، نمیخواست امید از دست رفتهی سامیار را بیشتر از این له کند..به راستی که او هیچ قصد سرگرمی از این رابطه را نداشت...و نمیتوانست این احساسی که کم کم در دلش داشت شکل میگرفت را بعد سالها یکهو نابود کند...احساسی که بهخاطر غرور، هیچگاه جرات نکرده بود آن را بر زبان بیاورد.. نگاهش را مستقیم و امیدوار، با آن چشمانی که برق آنها کاملا برای سامیار مشهود بود، در نگاه سامیار دوخت :هر قلبی یه ریتم خاصی داره..بعضیا بلند، بعضیا کوتاه..من از اوناییام که احساساتم دیر شکل میگیره و دست خودم نیست...ولی..اگه میخوای نتیجه تلاشهات رو ببینی...باید کنارم بمونی، توی هر شریطی رهام نکنی..اینا بیشتر برای من ارزشمنده...و کم کم این فاصله کوچیکی که ناراحتت کرده، داره از بین میره.. چشمان سامیار به یکباره گرمای عجیبی را طلبید..و در نگاهش جنگی بین احساساتش رخ داده بود..تعجب، عشق، ترس..! لبخند محوی، بی اراده بر لبهایش نشست...که آیلا نیز متقابلا لبخند عمیقی زد: آره سامیار..من حس خوبی بهت دارم..هنوز خودمم درکش نکردم که چی میتونه باشه، اما این دوست داشتن، خاص و قشنگیه برام... آیلا جان کند تا آن دو کلام ساده را بر زبان آورد..برای او به شدت سخت بود... اما میخواست احساس قدردانی اش نسبت به سامیار را نشان دهد...
-
پارت ۲۲ ( میان تیغ و تپش) سامیار خیره به استکان سادهی کمرباریک چای تیره رنگش، با صدایی که از ته چاه برمیآمد، حرفی میزند که دل آیلا از شوک ناگهانی میلرزد.. : حسمیکنم تمام تلاش هام صرفا فقط، وقت تلف کردن بوده... سپس نگاه غمناکی به آیلا میاندازد و انگشتهای یک دستش ، که دقیق کنار دست آیلا کشیده شده بود، آهسته تکان میخورند: در به دست آوردن دلت من شکست خوردم... آیلا بی اراده چشمانش درشت میشوند و ناباور سرش را به طرفین تکان میدهد...دستش را روی دست سامیار میگذارد و بی هیچ تعللی دنباله حرف سامیار را میگیرد: نه سام..اصلا همچین چیز...... اما سامیار..گویی که آن شب از همه چی بریده باشد...دستش را تند از زیر دست ظریف و کشیدهی آیلا، که ناخن های کمی بلند قرمزش با سفیدیاش تضاد زیبایی ساخته بود، میکشد..و نا امیدوارانه لبمیزند: چشمات همه چیز رو لو میده آیلا..من از اولشم ازت عشق زوری نخواسته بودم..الآن میفهمم، هنوز هم ته دلت جای عمیقی ندارم..شاید قبلا میپذیرفتم، اما دیگه نمیتونم..دو سال شد و نتونستم حتی یک بار، ابراز علاقه کوتاهی ازت بشنوم..این معنیش چی میتونه باشه..؟ نفس های آیلا از ناراحتی، گویی سنگین شده بودند... خودش هم نمیدانست و برایش این احساس گنگ بود... که چرا وقتی عاشق سامیار نیست، این چنین از رفتن سامیار به هم میریزد؟!...آیا این احساس وابستگی بود، یا..دلبستگی؟! نمیدانست که چگونه سامیار را توجیه کند..او سامیار را میشناخت..فرز بود و مطمئنا مدتها پیش متوجه این رفتار سرد آیلا شده بود..اما به گفته خودش، احتمالا میخواست سعیاش را کرده باشد که دل آیلا را بدست بیاورد...اما..این برای سامیار عاشق، یک آرزوی ناممکن بود..پسری که تصادف میکند و آیلا را اتفاقی در بیمارستان میبیند..و همان شب، در یک نگاه، آیلا پرستار محبوبش میشود..تمام روزها چهره و لبخند زیبای دختر، مقابل چشمانش بود...بماند که چقدر رفیق هایش عاشق شدنش را مضحک دانستند و خندیدند..اما سامیار لجباز، دو هفته بعد از آن شب، پیگیر آیلا میشود..یک ماه، دوماه، سه ماه، گل میفرستاد..هدیه میفرستاد..اما آیلای سرسخت، دل نداد که نداد..! ترفندهای سامیار تمامی نداشت..آنقدر اصرار داشت..پیگیر شد که آیلا کم کم از آنهمه اهتمام چندین ماهه و خسته نشدن از تلاش برای بدست آوردنش، کمی خوشش میآید و به دلش مینشیند...از همه مهمتر سامیار بود که استایل و شخصیتش را به سختی، برای جلب توجه اصلاح میکند..با آن اندام ساده اما هیکلی، و قد تقریبا بلندش و چهره خدادایی جذاب و زیبایش.. که بور بودنش با آن چشمهای آبی رنگ تیره، دل دخترها را میبرد، توانسته بود نظر آیلا را جلب کند...به خیال او، جواب مثبت آیلا برای دوستی، یعنی اینکه همه چیز بر طبق مراد دلش پیش رفته است...اما گذشت و گذشت..آیلا جز یک دوست داشتن ساده به این عشق عمیق سامیار نگاه فراتری نکرد..و هربار دل سامیار از آن همه سردی نگاه و رفتار آیلا، شکست...و کم کم باید میپذیرفت که...عشق را هیچگاه با اصرار و لجبازی نمیشود به دست آورد....
-
پارت ۲۱ (میان تیغ و تپش) به آیلا که با لبخندش دل سامیار را میبرد، میرسد..هنوز رد نگاههای مردم روی اعصابش بود..و به جای اینکه مثل همیشه با دیدن آیلا نرم شود، اینبار اخم های او عمیق تر میشوند..نگاهش از موهای آیلا، به چشمها و لبها و استایل شیک و ساده ی او، تا کفش هایش رسید..آیلا گنگ و با لبخند نرمی هنوز به سامیار نگاه میکرد... و سکوت بینشان را با صدای نرم و آرامش شکست: سلام..چط... اما سامیار..جدی و با صدای زمخت و سردی، خوش آمد گویی آیلا را نصفهونیمه برید: وقتی اینجوری به خودت برسی، نتیجهش میشه همین چشم چرونی اینا !! لحنش نه تند بود، نه بلند..! اما همین سردی کلامش کافی بود تا لبخند روی لب های آیلا کمکم کمرنگ و سپس ناپدید شود...برق ذوقی که داشت، به یکباره خاموششد..و پلک سنگینی زد..گویی چیز سنگینی در درونش، آهسته فروریخته باشد...! آیلا آرام و مکدر، تیکه سنگینی انداخت: من فکر میکردم وقتی کنارت باشم میتونم راحت به خودم برسم..تازه، استایل و تیپ من همیشه همین بوده و هست سامیار... سامیار مکررا میان حرفهایش پرید، چشم های آبی تیره اش که پر از لج و تعصب بود را در نگاه براق و خاص آیلا قفل کرد: ساده هم باشی، خوشکلی!! همین کافیه که هر نرهغریبه ای نخ نگاهشو بندازه سمتت..من نمیخوام کسی جز من، خیرهت بشه..فهمیدی ؟! آیلا نفسش را با کلافگی بیرون داد..نه صدایش را بلند کرد، نه شکایت کرد..قدرت او همین بود..همیشه سعی میکرد تا جای ممکن آرام و منطقی باشد و شخصیتش را حفظ کند...هنوز ته نگاهش غرور بود: سامیار ما بزرگ شدیم..بچه نیستیم که بشه قایممون کرد..اینحرفت درست نیست..من نمیتونم خودم رو سالها قایم کنم که مبادا کسی نگاهش به من بیافته و تو خوشت نیاد!... و سعی کرد این کشمکش را خاتمه دهد..لحن و نگاهش کمی جدی و محکم میشود :اینجا جاش نیست این بحثها رو راه بندازیم، اما این اسمش غیرت نیست سامیار...معنی درست غیرت رو اکثر مردا درکی ازش ندارن..و اینکه بقیه اشتباه نگاه کنن مشکل از نگاهشونه..نه من! سامیار کلافه نفسش را بیرون داد.. و بی هیچ حرف دیگری، دست ظریف آیلا را میگیرد..با هم همقدم میشوند...اما نگاه پرتمسخر و پوزخند مجید به سامیار، حرفهای چند دقیقه قبلش را یاد آوری میکرد... و مثل خنجر در قلب سامیار فرو میرفت..اینکه آیلا برای سامیار اندازه تمام دنیا، زیادی بود..حتی زیادتر از ظرفیتی که به سامیار داده شده بود...! رو به روی هم در کافه قدیمی یونس نشسته بودند..کافه ای که مثل روحی از گذشته و خاطرات بود..دیوارهای رنگ رفته و ترک خورده، میز و صندلی های ناهماهنگ و کمی لق، که هرکدام داستانی برای گفتن داشتند...چراغ های کوچک و ضعیف سقف، نور زرد و کمرنگی میانداختند..و گوشه ای از کافه، بخاری قدیمی خش خش کنان روشن بود..که قوری روی آن جا خوش کرده بود و گرما را میپرستید... همه چیز کافه داغون و کهنه بود، به غیراز احساس..! گوشه ای از فضا، دنج بود و آرامش خاصی داشت...بلندگوهای کوچک موسیقی سنتی، که هایده را گویی به اجرای زنده وادار کرده بودند، حس نوستالژی عمیقی را بیدار کرده بود..صدای هایده میپیچید، وقلب ها را نرم میکرد..پنجره های کوچک و نیمه گرد، که شیشه هایشان مات و پر از گردوغبار بود..بوی قهوه ی تلخ، و عطر چای تازه، به آدم لذت گرما را یادآوری میکرد... آیلا هنوز کافه را با لبخند محوی، متواضعانه از نظر میگذراند...اما سامیار دست زیر چانه قرار داده و آیلا را با عشق مینگریست: هروقت کنارم باشی قلبم یه جوری میزنه... آیلا لبخندی زد..اما افسوس، که لبخندش همانند سامیار پر از عشق و التهاب نبود.. سامیار نگاهی به دوروبر انداخت و سپس خیره در نگاه کنجکاو آیلا ادامه داد: میدونی خانم دکتر؟ من همیشه خیال میکردم یه روز با هم زندگی کنیم..با یه خونهی پر از بچه..اصلا یه دنیا بچه!! آیلا یکهو نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد وشیرین وبی دغدغه در آن کافهی خلوت، زیر خنده میزند...که سامیار با لبخند پررنگی، حرفهای خودش را تایید میکرد: والا راست میگم.. حاجی من عاشق بچم! آیلا به شوخی اخم ریزی میکند: اولا این لفظ حاجی رو به دخترا نمیگن..ثانیا من خانم پرستارم نه دکتر... و با خنده ادامه میدهد: و اینکه، چیشد یاد بچه کردی امشب؟! سامیار کمی از قهوه اش را میخورد و خونسرد میگوید: چمیدونم نگای قیافت کردم دیدم هنوز پخته نشده..بچه س! آیلا با اخم تصنعی آهسته دست سامیار را که کنار دستش بود، پس میزند..و به شوخی ادای بچه ها را در می آورد: بچه خودتی..قهرم! سامیار میخندد ودست آیلا را سفت میگیرد: من قربون لوس شدنت..آخه من فدای تو بشم چشم قشنگ من.. آیلا با نگاه سردی که شور و حرارت با آن غریب بود، خجالت زده گفت: سامیار زشته.. و با چشم به یونس که هر از گاهی،کنجکاو آنها را تماشا میکرد، اشاره کرد.. اما سامیار با حالتی گرفته و مغموم ، آهسته دستش را عقب کشید...
-
پارت ۲۰ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی سامیار، پس از انتظار تقریبا طولانی، با کلافگی سیگارش را پرت میکند و آن را زیر پایش له میکند..نگاهی به ساعت مچی سادهاش میاندازد و زیرلب، با حرص ونگرانی زمزمه میکند : پس کجا موندی دختر؟ از دور رفیقش، که به دلیل جثه ریز و قد کوتاه، شیرین بودن، لقب مجید فندق را یدک میکشید، تکیه داده به دیوار آجری، با تمسخر صدایش را تقریبا بالا میبرد : سامی بیخودی منتظر نمون بچه...اون دوست دختر باشخصیتت پا توی همچین محله هایی نمیذاره...خداوکیلی این گوشهی شهر اندازه یه سر سوزن با دنیاش جور درنمیاد.. قصد بر این داشت، که ادامه دهد..اما با یورش بردن سامیار سمت او، به یکباره لب در دهان فرو برد و بی اراده گارد میگیرد... سامیار عصبی را با حالتی عجیب، و چشمان گرده شده ای مینگریست... سامیار که حرفهای مجید، رگ گردنش را از خشم برجسته کرده بود، و تمام عقل و قلبش را تحت تاثیر قرار داده بود..مخصوصا که این اواخر، هرکس که از راه میرسید، با یک نگاه متوجه همین اختلاف آشکار بین او و آیلا شده بود و آن را به سامیار یادآوری کرده بود....یقه مجید را چنگ میزند و مقابل چندین جفت چشم، در آن کوچه باریک و تاریکی که تنها مردم آن محله و بچه هایشان رد میشدند، در صورت ترسیده و غافلگیر شدهی مجید، تمام خشم چند روزه را فریاد زد : عوضی حرومزاده خوب گوشاتو وا کن ببین چی بهت میگم.... همزمان به اطرافش نگاهی انداخت و با خشونت غیرقابل کنترلی غرید : با همتونم!! چشمانش را که حالا مویرگهای ریز قرمزی در آن نمایان شده بود؛ در چشمان سفید و درشت شده ی مجید بیچاره قرار داد، و از قصد سعی کرد صدایش بلندتر از حد معمول باشد...که همگی بپذیرند : من و آیلا همدیگهرو دوست داریم.. به کوری چشم خیلیاتون، عاشق همیم..فهمیدی؟ یه بار دیگه دهن کجت رو باز کنی و از اختلافات چرت و پرتی که توی ذهن کوچیکت ساختی، بگی، جوری میکوبم تو دهنت صدا سگ بدی..حمال بی همه چیز..! یقه اش را به عقب هل داد و کلافه، یک دستش را در جیب شلوارش فرو برد و دست دیگرش را، به صورتش کشید..دور خود چرخی زد..مجید که خشک شده هنوز به سامیار خیره شده بود، با یک دستش یقه بلوز تنگو زرد رنگش را مرتب کرد..و آهسته و مرتعب اعتراض کرد : مگه چی بت گفتیم مرد حسابی..یه نظری دادیم حالا چرا بزرگش میکنی.. سامیار ایستاد و با غضب دستش را به کمر زد و نگاهش کرد: غلط میکنی نظر بدی.. که برای پیشگیری از تکرار بحث ودعوای چند ثانیه پیش؛ اهالی که فضولی کردنشان حالا تمام شده بود، بین آن دو دخالتی کردند و سعی در آرام کردن آنها داشتند.... که انگار تمام کوچه، برای لحظه ای نفس کشیدن را از یاد برد...همه یک سمت را خیره خیره، تماشا میکردند..نور چراغ زرد بالای سر دکان بقالی، روی موهای طلایی بیرون زده از شالش تابید و آن ها را مثل رشته های آرام روشن کرد... موهایش در آن کوچهی تاریک درخشید.. کوچهی باریک و شیبداری که تاریکی اش از نبود نور نبود، در واقع مردم آن در تاریکی مطلق به سر میبردند...زنهای محله، با چادرهای گلدار و لباسهای محلیشان، که همگی دم در حیاط ایستاده و چادر را بین گوشه دندان گرفته فضولی میکردند، به آرامی زمزمه کردند: خدا هنرشو خوب خرج کرده..مثل دخترای اعیونی میمونه سکینه.... و سکینه بی هیچ حسادتی، با تحسین تایید کرد...! نگاه مردان نیز، مثل میخ به او چسبیده بود...دخترک معذب شده، در آن مکان غریب و عجیب، بی اراده گره شالش را کمی، محکم تر کرد..و گردن سفید و براق خود را پوشاند...قلبش کمی تندتر از حالت معمول میزد..اینهمه نگاه، اینهمه سکوت سنگین پیش آمده بعد از پا گذاشتن او، همه و همه باعث شد ناخودآگاه قدمهای با وقار و زنانهاش کند و کندتر شوند...و چشمانش دنبال سامیار باشند...! در آن لحظه، سامیار که رو به روی کافه یونس، سرگرم دعوای نیمه تمامش با مجید بود، صدای مکث محله را حس کرد...یکدور همه اطرافیانش را از نظر گذراند...سپس پر تردید، رد نگاه خیره آنها را میگیرد...آیلا را میبیند...ایستاده زیر نور، کمی مضطرب، کمی خجالتی و معذب، اما با همان زیبایی مرگبارش....چیزی در دل سامیار تکان میخورد..دل او میلرزد..از اینکه حرفهای مجید، صحت داشته باشند و سامیار واقعا لایق اینهمه زیبایی،وقار، اصالت و شخصیت سالم و درستی نباشد...!! لبخند ناز آیلا، که در همه شرایط بر لبش بود..حتی شرایط پرتنش و اضطراب ..! سامیار را به خود میآورد... و با غیرت و تعصب بی منطقی، اخم در هم میفشارد و قدم هایش را سمت آیلا تند میکند..
-
پارت ۱۹ ( میان تیغ و تپش) صدای زنگ گوشیم بلند شد..از روی مبل بلند شدم و با کمی نگاه به دوروبرم فهمیدم که روی میز تلویزیون گذاشته بودمش..سراغش رفتم و با دیدن نام سامیار، لبخندی روی لبم نشست..تماس رو وصل کردم و دستی به تار موی باز شدهم کشیدم و آروم جواب دادم: سلام صدای ماشین میومد؛ انگار توی ماشین بود..با هیجان کنترل شده ای، سوپرایزم کرد: سلام خوشکلم..آماده شو دارم میام دنبالت..! لبخندم کمی محو شد و تند گفتم: چی؟! یعنی چی سامیار؟؟ مثل همیشه با لجبازی اصرار کرد: آیلا خواهش میکنم نه نیار، بابا دوساله دوست دخترمی، حتی یه بارم نشد ببرمت دور دور... قاطعانه گفتم: اولا دوست دختر نه! ثانیا کافیه یکی ببینه حرف منطق و غیر منطق که سرشون نمیشه..! فعلا درست نیست باهم بریم بیرون سامیار! بیحوصله و با حرص تشر زد: د گندشون بزنن این بیناموسا رو ..بیشرفا خودشون هر غلطی دلشون خواست میکنن واسه ما میشن نبی خدا..بابا ولکن حرف مردم رو دختر... کلافه روی مبل تکی کنارم نشستم..همیشه بهش گفته بودم حرفهای لات کوچه های محله رو کم کم بیخیال شو...بزرگ شدی..یه دوتا کتاب بخون، یه حرفه یاد بگیر... بیشتر به حرفهام میخندید تا اینکه بخواد قبول کنه !...و پشت بند خنده هاش میگفت "من همینم، قرار نیست بخاطر بقیه خودمو تغییر بدم تا خوششون بیاد" و وقتی میدیدم هیچجوره منظورم رو متوجه نمیشه، بیخیال میشدم..! با صدای آرومی بحث رو خاتمه دادم: نمیشه سامیار..!! صدای نفس های عصبیش میومد، اینکه پای حرفم بایستم همیشه عصبانیش میکرد..درحالیکه من فقط همیشه سعی میکردم از جنبه منطقی، قضایا رو بهش بفهمونم..بعد از مکث طولانی..پوفی کشید و کلافه گفت: باشه حله..حداقل بیا ببینمت..اونکه میشه دیگه؟ مخالف نیستی انشالله؟ تیکههاشو فهمیدم..به روی خودم نیاوردم..گذاشتم پای کور شدن ذوقش! و با مهربونی ذاتیم، سعی کردم اینبار دلشو نشکونم: باشه قبوله.. نفس عمیقی کشید..و آروم گفت: کافه همیشگی خودم..پیش یونس.. یادم میومد...قدیمی ترین کافه، که بارها اتفاق های بدی در آن افتاده بود...عمه هیچوقت اجازه نمیداد همچین جاهایی برم..محله قدیمی خودمون بازم پایین شهر بود، اما به شدت ساکت و آروم بود..و مردم خوبی داشت..اما خونه ای که سامیار اجاره کرده بود، خیلی پایین تر بود که کافه یونس مجاورش بود...بار اولی که سامیار من رو آورده بود همون کافه، خیلی معذرت خواهی میکرد..اینکه نتونسته بود من رو جای بهتر و تمیزتری ببره..و دروغ چرا، من ترسیده بودم..و مدام خودم رو سرزنش کرده بودم ...تا اینکه سامیار بهم ثابت کرد وقتی اونجا کنارم باشه و همه رفیقهاشن، اتفاقی نمیافته... آماده شده بودم..یک پیرهن مشکی کوتاه و زمستونی از جنس لینن، و شلوار نیمبگ لی سورمه ای تیره، و شال سورمه ای روشن پوشیدم...فقط یه تینت صورتی کمرنگ زدم...دوست نداشتم لباسی بپوشم که جلب توجه کنه..مخصوصا که اون سری، از نگاه های دوستای سامیار، به جز چند نفر، مطمئن شده بودم خیلی بی جنبه ان.. پالتو مشکی بلندم رو با کتونی های سادهی مشکیم ست کردم..کیفم کوچیک و دستی بود.. نگاه آخر رو به خودم کردم..چتریامو دقیقه نودی،از حالت یه وره، فرق ریختم دو طرف صورتم...انگار قشنگتر از حالت قبلی شد...نگاهی به گوشیم انداختم، ساعت هفتونیم عصر رو نشون میداد..نمیدونم چرا، اما تردید داشتم..همیشه کنار سامیار علی رغم تمام حمایت هاش، این تردید لعنتی ولم نکرده بود..من دختری نبودم که راحت اعتماد کنه،راحت با کسی همچین جاهایی بره، از کارهای خودمم به شدت متعجبم!..من همیشه مخالف عشق، دوستی، واین جور چیزا بودم..بعضی وقتا با وجود سامیار، هنوز هم این حس رو دارم.. من بعد از پنج ماه تلاش های پیاپی سامیار، دویدن، هدیه دادن، واسطه فرستادن، درخواست دوستی سامیار رو، اونم فقط قبول کردم..سرسختیم نسبت به مسئله عشق و عاشقی رو همه میدونستن..طول کشید تا سامیار، فقط کمی از اعتماد من رو جلب کنه..تا به الان،کاری نکرده بود که از اعتمادم نسبت بهش کم بشه..همینم دلگرمی من شده بود..اینکه حداقل تا اینجاش انتخاب اشتباهی نکردم ..گاهی وقتا دلم برای سامیار میسوزه..حس میکنم من دختری نیستم که بتونه اونو از عشق سیراب کنه..عشقشو که نسبت به خودم ببینم، و من لام تا کام چیزی نگم، شرمندهم میکنه..و به حرف نازیلا میرسم که بارها بهم میگفت، "هنوز عاشق نشدی بفهمی..و هیچوقت هم عاشق سامیار نمیشی...بگو بیخودی تلاش نکنه دلتو به دست بیاره آیلا...تمومش کن بذار بره آدم خودش رو پیدا کنه.." من به سامیار حس عجیبی داشتم..حسی که برای منم گنگ و بی معنیه..خیلی وقتا حاضر میشدم غرورم رو جایگزینش کنم و اونو به سامیار ترجیح بدم...اما بعدش دلم میگیره..دلتنگش میشم حتی... اما از اینکه تا الانم که دوسال از رابطهمون میگذره، به راحتی سرسختی و غرورم رو میتونم به جای اون، انتخاب کنم، برام شگفت آور و عجیبه....
-
پارت ۱۸ (میان تیغ و تپش) خندیدم..که ادامه داد: لجباز بودی، اما خیلی شیرین و آروم بودی..اروم و به شوخی میزنه پس کلهام: برعکس الان، اصلا زبون دراز نبودی.. با اخم وانمودی،جای ضربه رو لمس کردم: ای بابا عمه مگه چیکار کردم؟..خوبه خودمم توی دلم حرفشو تایید کردم.. بی توجه به من ادامه داد: از همون بچگی دلت اندازه یه دریا بزرگ بود..ذهنت چیزهای بزرگتر و عجیبتری رو کشف میکرد و میرفت دنبالشون..دقیقا مثل الآن..! عاشق هنر بودی..همیشه یواشکی میرفتی قشنگومسلط آرایش میکردی ... خیلی احساس مستقل بودن رو داشتی... عمه بلند میخنده..و بین خنده هاش، دلیل خنده ناگهانیشرو گفت: یه شوهر هم داشتی..یه پسر جوونی بود همسایمون بودن و تو از اون خوشت اومده بود..لباساتو میپوشیدی میگفتی دارم با شوهرم میرم.. بلند زدم زیر خنده.. و با هیجان سمتش چرخیدم: نگوو عمه..چرا اینارو هیچوقت بهم نگفته بودی؟ عجب دختری بودم من.. عمه هنوز میخندید..سرش رو با تاسف تکون داد: نسل جدید همتون همینید..از بچگی غیرقابل کنترلید والا.. از گوشه چشم نگاهش کردم: آره...مظلوم شما دهه شصتی ها هستین.. بلاخره بعد از کلی خندیدن و صحبت از خاطرات گذشته کنار عمه، سر به سرش گذاشتن، و از همه مهم تر، عمه به آرزوش رسید و چایی رو با هم خوردیم...و بعد از سفارشات لازم به من، رفت عمارت.. خیلی دوست داشتم نازیلا رو ببینم..مطمئنم الان مثل همه وقتایی که دلش میگرفت و توی عمارت زندونی میشد، روی صندلی گهواره ای مشکی رنگ اتاقش لم داده..چشماشو بسته، و آهسته خودش رو سپرده به تکون های ریز صندلی...سختی های زندگی این دختر کمتر از من نبود...نازیلا خانواده داشت، اما درعین حال انگار نداشت..و پررنگ ترین پارادوکس زندگیش دقیقا همین بود! تقریبا نوجوونیاش خانوادهش به علت کار سخت پدرش، میرن ایتالیا...اما همونطور که توی این عمارت همه چیز قانون داشت، نرفتن نازیلا هم قانون داشت... خان بزرگ اجازه رفتن نازیلا رو نمیده، و تلخی اون دلیل اجازه ندادن خان بزرگ این بود که، نازیلا نشون کردهی پسرعموش شاهرخه!! و شاهرخ اجازه رفتن زن آیندهاش را، به علت تعصب و غیرت جاهلانه نمیداد...چون خان بزرگ، دختر برادرش جمشید؛ یعنی نازیلا رو، از بچگی نشون کرده ی شاهرخ پسر برادرش نادر، اعلام کرده بود..انگار که آدم، ملک شخصی باشه! نازیلا با گریه و دعوا مخالفت کرد، صداشو بالا برد، حتی یکبار در برابر شاهرخ ایستاد، اما..هیچکس اعتنایی نکرد... از همه بدتر، شاهرخ خودش همه کارهست..دخترباز، بی پروا و قتل آدم ها برای اون یه نوع تخلیه خشم بود....اما به راحتی این حق رو داشت که برای نازیلا یک قفس طلایی بسازه.. و هر بزرگی یا خانی، مخالف تصمیم های دلاورها باشه، از خان بودن کنار گذاشته میشد... پس همه بزرگان باید، یا بهتره بگیم مجبورا، به نظرات هم احترام میگذاشتن..از جمله پدر نازیلا!! هر عروسی، زنی، جز خانم بزرگ و خاتون، حق هیچ اظهار نظر یا دخالتی رو نداشتن..و نوه ها از چشمشون فقط فرزند خان محسوب میشن..و مادر، جز بزرگ کردن آن بچه، هیچ دخالت و نظری، همدردی یا اعتراضی، در زندگی فرزندش نمیتونه داشته باشه!! اونروزهای نازیلا، باید یادگاری از سنجاق سر، خاطرات مدرسه و رفیق هاش،و خنده های بی دغدغهش میبود...که به راحتی اونارو ازش ربودن.. اون واقعا دلش احساسات مختلف دخترانه رو میخواست، نه تصمیم های معاملهوار! این اختیار دلش رو ازش میگرفتن..اینکه اصلا به شاهرخ به اون چشم نمیتونست نگاه کنه..و دل خوشی ازش نداشت! طبق منطق بیمار این خاندان،دختر اشرافزاده که درِ مدرسه رو باز نمیکنه؛ این مدرسهست که باید تا دم عمارت به احترامش بیاد... و متاسفانه نازیلا دختر اشراف زادههاست، پس نباید مدرسه میرفت...این منطق اون خاندان بود..!!هرچقدر معلمخصوصی آوردن، نازیلا اعتراض میکرد.. اما با سختگیری های خاتون، نازیلا کمکم زندگی اش را پذیرفت و مطیع شد.. گذشت و گذشت..بادیگارد شخصیش برعکس همه اطرافیانش، حامیش میشه..نمیدونستم متین، دستور حمایت کردن از نازیلا رو از کجا، یا بهتره بگم از چه کسی، میگرفت...کسی که متین فقط از اون، دستور میگرفت..حتی گاهی میدیدم متین، مقابل خان بزرگ، کسب اجازه میکرد و سپس دستور خان بزرگ رو اجرا میکرد..اما احساس میکردم اون شخص مرموز مونده و حتی از نازیلا نپرسیده بودم..نمیخواستم کنجکاو باشم نسبت به اون خاندان..اما دروغ چرا، برای من این سوال بود که، یعنی بزرگتر از خان هم داشتن باز؟!!! نازیلا اصلا و ابدا، از خانوادهاش، آدمهاش، اتفاقها چیزی نمیگفت...این خصلت از بچگی توی گوش همشون خونده شده که رازها و آدمهای خونه، فقط توی عمارت میمونه..!! چقدر نسلشون از نظرم بیخودی بزرگ شده بود..انگار تمومی نداشتن و همه شبیه هم بودن...هنوزم میگم، به جز نازیلا!
-
پارت ۱۷. (میان تیغ و تپش) با صدای عمه، که پرده اتاقم رو کنار میزد و سعی در بیدار کردن من داشت، کمی از لای پلکهامو باز کردم و خمار گفتم: عمه خستم..فقط یکم دیگه بخوابم.. اما عمه بدون هیچ توجهی به من، جدی گفت: خوابت نمیاد، کسل شدی اگه همینجوری ولت کنم تا خود فردا هم میخوای بخوابی.. نزدیکم شد و روتختی یاسی رنگمو کنار زد..معترض شدم و دو دوستم رو کلافه روی صورتم کشیدم..که گفت: پاشو یه دوش بگیر تا یه چایی درست کنم با هم بخوریم..کمکم باید برم عمارت زود باش..مطمئنم سرحال میشی..! اخلاق عمه رو میشناختم..نمیشد اعتراضی بکنم، پس به ناچار بلند شدم و پکر روی تخت نشستم..هنوز به آینه میز آرایشیم زل زده بودم، که عمه با صدای تقریبا بلندی تشر زد: وااا دختر پاشو دیگه! با صداش قشنگ من رو از عالم دیگه ای که توش سیر میکردم، راحت درآورد... دوش پنج دقیقه ای گرفتم و با حوله تنپوش عسلی رنگم روی میز آرایشی سادهم، رو به روی آینه نشستم..احساس میکردم هنوز تو تک تک استخونای بدنم خستگی داد میزد..شیفت سنگینی داشتم و حسابی بیحالم کرده بود..از وقتی که صبح از بیمارستان برگشته بودم خوابیده بودم..و به گفته عمه، الآن مثل اینکه ساعت پنج عصر بود..کرم مرطوبکننده م رو زدم..به خودم در آینه خیره شدم...راستش از اون آدمهایی نبودم که مدام مقابل آینه بایستم و خودم رو تحسین کنم..اما بعضی وقتا که دقیقتر به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا لطف داشته! هیچوقت به این فکر نکردم که زیباییم میتونه چشمگیر باشه..به گفته های هرکسی که منو دیده بود! مثل همان چیزی بود که توی آینه میدیدم..زیبا، اما بی ادا! چشمام عسلی خیلی خیلی روشن بود،از اونایی که زیر نور چند رنگ میشن..مثل چای تازه دم که زیر نور آفتاب هزار رنگ ریز میان و موج هاش روجابهجا میکنن... و واقعانم تا حالا کسی رنگ دقیقشونو ندونسته..بارها نازیلا چراغ گوشیشو میزنه و چندین ساعت درگیر تحلیل و بررسی دقیق چشمای من بیچاره میشه..مژه هام بلند و پر، اما قهوه ای بودن..این یکی شاید دلیلش ژن باشه، شایدم شانص! ابروهام بلند، باریک و کشیده بودن..که خیلیها میگفتن حالت چشمای درشتم رو کشیده کرده ...بینی قلمی وخوشفرم،و لب های پری داشتم..پرتر از حد معمول نبودن، در حدی بود که چهره مو لطیف تر نشون بدن...پوستم سفید بلوری بود.. یه ته رنگ گرما داره و توی آفتاب زندهتر میشه...صورتم گرد و توپره، همیشه فکر میکردم بچگونهست..اما میگفتن همین باعث شده مهربونتر به نظر بیام.. موهام بلند و طلایی رنگ بود..یه طلایی نرم و طبیعی که وقتی بازشون میکردم، لخت و موجدار روی شونه ها وبازوهام میریخت و اونارو میپوشوند.. اصلا به خاطر همین رنگ موها نازیلا لقب طلایی به من داده بود...با یادآوریش لبخند محوی روی لبم نقش بست...این دید مثبتم نسبت به خودم رو دوست داشتم..کافیه از یکی از اجزای صورتم خوشم بیاد، خودم رو متواضعانه، زیبا میدونستم..اینکه خودمون رو همه جوره زیبا بدونیم، مهربونی و احترام به خودمونه...سلیقه آدم ها مختلفه و همونطور که در نظر خیلیا من یه دختر زیبا بودم، سامیار همیشه به شوخی میگفت" یه دختر باید گندمی و چشم ابرو مشکی باشه" و تا ازش نیشگون نمیگرفتم، قطعا به تخریب کردن من ادامه میداد...اون لحظه میخندیدم، درسته دوستم داشت، اما اینکه از چی خوشش بیاد رو همیشه راحت به زبون میورد..اعتماد به خودم، هیچوقت باعث نشده ناراحت شم، برعکس! همیشه بهش میگفتم بلاخره سلیقه ها متفاوته! اما نازیلا میگفت، اگه حساسیت نشون نمیدی، عاشق نیستی و حتی به دوست داشتن خودتم شک کن..! در اتاقم زده شد..و پشت بندش صدای عمه اومد: آیلا؟ گره حولهام که کمی شل شده بود رو سفت کردم و آروم گفتم : بیا عمه... در رو باز کرد ودستش هنوز روی دستگیره بود...خواست چیزی بگه، که وقتی نگاهش بهم افتاد لبخند زد: اومدم بگم بیا چایی و کیک گذاشتم بخور، که دیدم موهات خیسه..خشک نکنی نمیای، گفته باشم!! کمی سمتش چرخیدم و با چاپلوسی دستی زیر موهای بلند و خیسم کردم: خودت برام سشوار بکش شهین جونم..قند عسل.. عمه بی هیچ تعللی درحالیکه میومد داخل اتاق، دستش را با تاسف تکان داد و غر زد: تنها کاری که هیچوقت خودت انجام ندادی همین بود! روی تخت نشست و با مهربونی ذاتیش گفت: شونه و سشوارتو بیار، بیا اینجا ببینم دختر.. خندیدم و سمتش رفتم..همونطور که موهام رو آروم شونه میکرد، از آینه میدیدمش.. لبخند روی لبش بود: وقتی بچه بودی هم همینطور لجباز بودی.. ولشون میکردی آب ازشون چکه چکه میکرد..بارها بخاطر این لجبازیات سرما خوردی اما هر بار مثل همیشه تکرارش میکردی..تا کسی میگفت دختر سرما نخوری بیا موهاتو خشککن، چه قشقرقی به پا میکردی..
-
پارت ۱۶ (میان تیغ و تپش) چشماشو که باز کرد، هنوز سرش رو سمت من کج نکرده بود که تند نگامو دادم به قهوه ام، که حالا یخ کرده بود و از دهن افتاده بود.. آرنج هاشو روی زانوهاش گذاشت و دوتا دستاشو زیر چونهش قفل کرد و به حیاط نگاه کرد: خوب شد یکم با خودمون خلوت کردیم.. منظورش به ساکت شدن ناگهانیمون بود.. که در همان حالت، بحث را عوض کرد و ادامه داد :ولی خوب از پسش برمیای..بچهی اتاق پنج رو دیدی؟ بعد از تو دیگه نذاشت کسی بهش دست بزنه! خندیدم: آره..میگفت فقط همون پرستار مهربون..نگو منم! با صدایی که نه شوخی طور بود نه جدی، اما صمیمانه گفت: خب حق دارن..یه آرامش خاصی توی وجودت داری، که روی همه تأثیر میذاره..با بچه ها خوب بلدی حرف بزنی و رفتار کنی، با بزرگترها هم همینطور...اینو همه میگن، نه فقط من! ...حتی با خود منی که روز اول همکاریمون جز سلام و علیک هیچ حرفی رو باهات رد و بدل نمیکردم هم رفتارت فوق العاده بود.. سکوت خیلی کوتاهی بینمون افتاد..سنگین نبود، اتفاقا سکوت راحتی بود..که با حس خاصی که از تعریف و تمجیدش مخصوصا از نظر بقیه دریافت کرده بودم، با ناخن های بلند قرمزم ور رفتم و آهسته و با ذوق محسوسی که ته صدام بود، گفتم: شما لطف دارین آقای دکتر..ممنونم.. لبخندی زد و بلند شد و شلوارش را کمی تکاند: اگه سردت نیست، یکم دیگه بمون استراحت کن و برگرد سر کارت.. سرم رو آروم تکون دادم و زیرلب تشکری کردم.. پالتوم رودر آوردم و روی میز مخصوصم آویز کردم، و چندتا پرونده چک کردم.. سپس وسایلم رو مرتب کردم و طبق معمول، ابتدا به آقا محمود سر زدم...مرد میانسالی که شکستگی لگن داشت وهمیشه با دیدنم انگار نگرانیش کمی آب میشد...بعد از اینکه آروم، داروهاشو منظم بهش دادم و همه کارها رو چک کردم، با لبخند خسته ای پرسیدم: دردتون بهتره؟ چیزی لازم ندارین؟ لبخندی زد اما جوابی نداد..همین نگاه آرومش برای من کافی بود.. سپس راهی بخش اطفال شدم.. وارد بخش که شدم،صدای گریهی یک بچه فضای بخش برید..بدون هیچ تعللی سمت اتاقش رفتم..پسر بچه ای روی تخت نشسته بود، با لپ های خیس وچشمانی قرمز..انگار زندگیش بههم ریخته بود.. دکتر قاسمی کنار تخت او بود..که تا وارد شدم، بچه با گریه با انگشت اشاره تپل و کوچولوش، به من اشاره کردو گفت :نه...نمیخوام این منو بزنه..خانم پرستار رو میخوام... نگام که به آمپولی افتاد که در دست دکتر قاسمی آماده شده بود و اون منتظر فرصت بود، خندم گرفت..نزدیکشون شدم و کنار بچه، بی توجه به پدر و مادرش، نشستم...صورت تپلشو با دو دستم قاب گرفتم و با انگشت های شست هردو دستم، اشکهاشو پاک کردم.. : بگو ببینم تپلک،اسمت چیه؟ هنوز نگاهش ترس داشت و صدای بی نهایت شیرینی داشت: آراد.. خم شدم و لپشو نرم بوسیدم :لازم نیست بترسی..نگاه کن من اینجام باشه؟ هنوز تردید داشت و سرجاش خشک شده بود.. که دکتر قاسمی زیر لب گفت: میبینی آیلا؟؟ نگاهش کردم.. که ادامه داد :رسما اعتبارم زیر سوال رفت! هرجا میرم میگن آیلا بیاد.. خندیدیم.. که دوباره با تلاش به ظاهر آرومی، رو کردم سمت آراد و دست کوچکش رو گرفتم : ببین عزیزم..قول میدم فقط یه لحظهست و تموم میشه..اصلا اجازه نمیدم نگاه کنی.. دوباره با تردید نگام کرد..اما اینبار کمی قانع تر: باشه فقط نرو..همینجا بمون.. وقتی تزریق آمپول تموم شد،دکتر قاسمی با صمیمیت خندید: منم شدم خدمتگزاری که تزریق میکنه و محبوبیتش صفره..محبوبیت ها همه سهم تو میشه! لبخند زدم و به شوخی گفتم : شما زیادی باشون جدی رفتار میکنین..بچه ها تیزن میفهمن! به شوخی اما با قیافه جدی گفت: نه! توطرفدار داری..از وقتی اومدی این بخش همه بچه ها تو رو حفظن.. لبخندی زدم و چیزی نگفتم..از بخش داخلیدو، رد میشدم که یاد پیرمردی افتادم که هربار من رومیدید میگفت: خدا خیرش بده این دختر چشم سبز رو..... با یادآوریش لبخندی روی لبم نقش بست، خداروشکر کردم که حالش خوب شد و مرخص شد...ولی آخه اینجاش خنده دار بود که رنگ چشمهای من سبز نبود..و هرچقدر که رنگ چشمامو بهش آموزش داده بودم، باز هم میگفت" دخترم من میخوام بهت بگم چشم سبز ..اشکالش چیه؟" داشتم تقریبا از انواع راهروها میگذشتم..پزشکان شیفت شبی که با چهره های خسته، داشتن گزارش آخر رو به شیفت صبح تحویل میدادن... سپس از اتاقی میگذرم که پرستار مسئول، داشت کانولای گیج 22 رو برای کودک پنج ساله تنظیم میکرد..و کنار تخت دستگاه نبولایزر بخار ریز گرم، خارج میکرد... راهروی بعدی به اورژانس سرپایی ختم میشد..که چند بیمار اورژانسی، روی صندلی های تریاژ منتظر پزشک بودن.. روی دیوار ها پوستر های آموزشی، از جمله ACLS، CPR،Riad Sepsis نصب شده بود.. درکل اگر میشد لحظه های دردناک بیمارستان شهید بهشتی رو فاکتور گرفت، میشه گفت محیطش برای منی که عاشق این رشته و علم بی نهایت بودم، زیادی جذابه..!
-
پارت ۱۵ (میان تیغ و تپش) از زبان راوی آیلا، علی رغم تمام خستگی های روز، و داشتن یک روز سخت، با لبخند جذاب دلبرانه و قدرتمندی، از در اصلی بیمارستان وارد شد.. مثل همیشه، اکثر نگاه ها، تحسین طور بودند و پر محبت..دخترک زیادی محبوب بود...نور سفید سالن، با کفپوش های براقش، روی روپوش اتوکرده و تمیزش میلغزید.. روپوش سفید، روی تن باریک و بینقصش، حسابی مینشست..و وقار وقدم های زنانه و زیرکی که با طمانینه برمیداشت، او را خاص تر از آن چیزی کرده بودند که اطرافیانش میدیدند...مخصوصا لبخند همیشه برلبش، که از او، در نگاه همه، یک دختر با اعتماد به نفس ساخته بود.. پرستار حسینی، از پشت کانتر اورژانس، با لبخند بی ارادهای که از انرژی مثبت آیلا، به آنها سرایت کرده بود، رو به آیلا گفت: سلام..باز مثل همیشه زودتر از بقیه رسیدی! آیلا نزدیک او که میشود، آهسته وظریف میخندد: سلام عزیزم..احساس میکنم اگه یه دقیقه دیرتر برسم، بیمارستان بدون من قاطی میکنه.. صدای خنده چند پرستار، از سمت راست بلند میشود..آیلا نگاهی میاندازد، بساط شامی که با تاخیر داشتند میخوردند به پا بود..با کسب اجازه از خانم حسینی، و ادای احترام، سمت آن ها میرود.. آیلا در آن بیمارستان غریبه نبود، حضورش با آن نگاه گرم و آرام و مهربانش، همیشه سالن ها را نرمتر میکرد.. به آن ها که میرسد، به شوخی آن ها را نا امید میکند: بسه دیگه جمع کنین بساط پچ پچ کردن رو..اگه قرار باشه هرکی با همشیفتش جذاب به نظر بیاد، الآن بیمارستان شده بود لوکیشن عاشقانه.. با بلند شدن خنده رفیق های محیط کارش، به یقین میرسد که بحث آن ها دقیقا همین بود! آیلا چند ساعتی میگذشت و تقریبا ساعت نزدیکای سه بامداد بود..خستگی توی تکتک تنم فریاد میزد..کمی تو حیاط دلباز بیمارستان قدم زدم..قهوهام دستم بود و امشب متوجه شدم که هوای اواخر آبان، حسابی سرد شده بود...پالتوی کوتاه مشکیم تنم بود..روی نیمکت کنار باغچه ای که گل یاس اونرو معطر و زیبا کرده بود، نشسته بودم..از داخل ساختمون، هنوز صدای قدم زدن ها و بلندگوی داخلی میومد..اما اینجا، همه چی برای من آروم بود.. کمی بعد صدای قدم های کسی از پشت سرم، من رو کنجکاو کرد سرم رو برگردونم..با دیدن دکتر قاسمی، که در واقع آبتین قاسمی بود، به نشانه احترام بلند شدم..مثل همیشه اون لبخند ساده و مهربونش را داشت..تند دستش را بالا برد: راحت باش..بشین! اینبار برعکس قبل، بدون اینکه اجازه بخواد، کنارم نشست..چون بعد از چندین بار کسب اجازه، این اطمینان رو بهش داده بودم که ناراحت نمیشم.. با خستگی مشهود با فاصله کنارم نشسته بود..نگاهش میکردم، چشماشو با دوتا انگشت شست و اشارهش ماساژ داد و سپس با مهربونی نگام کرد:خسته ای..از چشمات معلومه! از دهنم پرید و یک لحظه جوگیر شدم و به رو به روم خیره شدم: بله..روز سختی داشتم.. اما دو ثانیه بعد از حرفم، پشیمون شدم..کمی کنجکاو نگام کرد..اما وقتی حس کرد نمیخوام ادامه بدم هیچ سوالی راجع بهش نپرسید..و من چقدر این درک و شعورش رودوست داشتم..قبل از اینکه خواستگارم باشه همه بیمارستان میدونستن صمیمیت ما چقدر محترمانه و پرمحبت بود..هرچند که دکتر قاسمی هنوز هم بعد از صحبت های اون روز، اخلاق و رفتارش عوض نشده..بعد از اینکه جواب رد داده بودم به پیشنهادش، لبخند متینی زد و پر از درک و مهربونی شگفت آوری گفت که" نظرت همیشه برام محترمه..و بابت این پیشنهاد ناگهانی عذرخواهی میکنم..هیچ چیزیهم قرار نیست عوض بشه آیلا..فراموش میکنی و ما هنوز همکاریم و نمیخوام مرتب از من فرار کنی..مطمئن باش اگه اینکار رو بکنی، منو بیشتر شرمنده میکنی و از گفته هام پشیمون..! تو یکی از بهترین همکارهای منی،همین هم برای من محترم و با ارزشه..پس بالغانه رفتار کنیم..باشه؟" و من چقدر این اخلاقش رو دوست داشتم..از اون آدمایی بود که اتفاقا خودش با محبت خالصش شرمندت میکرد..حتی موقعی که پیشنهادشو قبول نکردم و با اینکه این انتخاب حق من بود، باز هم ته دلم از حرفاش لرزید و دلم سوخت..آدمی بود که نگاه هارو سمت خودش جلب میکرد و طرفدار کمی نداشت..اما وقتی من تمام فکر و ذهنم پیش سامیار بود، اون نامحسوس از من خوشش اومده بود..من به ذهنمم خطور نمیکرد همچین اتفاقی انقدر ناگهانی بیافته..هیچ نگاهی جز یه همکار کاربلد بهش نداشتم.. تمام این مدت ساکت و توی فکر بودم...نگاهی بهش انداختم..که متوجه شدم اونم چشماشو بسته و کمی سرش را بالا، سمت آسمون گرفته بود...ظاهرش همیشه اروم بود..یه ته ریش مرتب داشت و یه ظاهر ساده و تمیز..نه بدن ورزیده ای داشت، نه اهل ژست های الکی بود..ولی یکجور جذابیت بی ادعا و بی آلایش در رفتارش بود..
-
پارت ۱۴ (میان تیغ و تپش) ساکت شد..چیزی نگفتم که صدای غمگینش اومد: آیلا؟ قدرت سکوت رو یاد بگیر... تند گفتم : قدرت سکوت رو توی مواقع خودش بلدم ناز...اما من کسی نیستم که در همچین مواقعی سکوت کنم! نازیلا به ناچار، سعی کرد بحث پیش آماده را کشش ندهد..همیشه همینطور بود، صلح طلب بود و در آرام کردن طوفان های ناگهانی به شدت ماهر بود! بعد از اینکه کمی با نازیلا صحبت کردم، بلند شدم که لباس هامو عوض کنم برای رفتن به بیمارستان..شیفت شبم ساعت یازده شب شروع میشد.. از روی مبل بلند شدم، که گوشی من دوباره زنگ خورد..روی مبل انداخته بودمش، ازبالا نگاهی بهش انداختم که با دیدن نام سامیار، بی اراده دلم کمی لرزید..خم شدم و گوشی رو برداشتم و حین رفتن به سمت اتاقم، تماس رو وصل کردم..صدای پر از تردیدش توی گوشم پیچید: الو آیلا؟ روی تختم نشستم و خونسرد جواب دادم: سلام.. نفس عمیقی کشید..و با دلتنگی زمزمه کرد: نمیتونی حتی تصور کنی چقدر دلم تنگته لامصب...دلمتنگه خودت، صدات، عطر موهات، خندیدنات..دلم برای همه چی تو تنگ شده..توی همین چند ساعت فقط! میدونستم..اون عاشق بود، و حتی اینو میدونستم که درجه عشقش، هیچوقت به دوست داشتن من نمیرسه...اما هنوز از حرفهای صبح سامیار، دل چرکین بودم.. با همون لحن ادامه میده: آیلا..نفس من..ببخش! قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، صداش لرزید :این چند ماه، فشار زندگی داره خردم میکنه...صبح تا شب کارم شده مسافرکشی و پشت فرمون نشستن، بعدش دکتر مامان، بعدش اجاره خونه...آیلا..حقیقتش اینه که اونقدر دارم له میشم، که عقل از سرم پریده..! بی رحمانه و با عزت نفس دنباله حرف سامیار رو دستم گرفتم : اما حق نداری اینارو روی من خالی کنی!! اما، دل صاف و پاکم میسوزه..از روزگار تلخی که به پسر جوان ۲۷ ساله رحم نمیکنه..: سامیار..من مشکلاتت رو میفهمم..میدونم زیر چه باری داری له میشی..اما فشار زندگی بهونه ای نیست که هربار من بشم اولین کسی که باید ضربه بخوره..! چشم هام رو بستم..اینبار آرومتر و از ته دل گفتم: من کار میکنم، زحمت میکشم، برای آیندم میجنگم..نه برای اینکه بهت ثابت کنم قوی ام !!..فقط برای اینکه...توی تنهایی زندگی کردن، نابود نشم! صداممیلرزه اما هنوز محکم بود: من دوستت دارم درست، اما نمیتونم هربار که تو خسته و بریده باشی، تاوان پس بدم! بی توجه به حرفهای پر از منطق و استدلال هام، غمگین نالید : آیلا آیلا...دختر تو با من چیکار میکنی هان؟؟! از یه طرف عصبی میشم کسی چشمش بهت بخوره، از یه طرف از ناراحتیت دق میکنم..من بدون تو نمیکشم آیلا..فقط چندساعت کم محلی کردی، اما برای من اندازه چند ساله..دلتنگتم میفهمی اینو؟؟ از این حرفهای کلیشه ای هیچوقت خوشم نمیومد..همیشه معتقد بودم که محبت و عشق خالص؛ اونجاست که آدم چیزی همزمان با عمل نشون بده..نه صرفا با حرف!..اما چون سامیار بارها عشقشو بهم نشون داده بود و به این حرفها عمل کرده بود، خندیدم.. صدای خندم رو که شنید، پر انرژی صداشو بلند کرد: ایوول..همینه! دستمو روی دهنم گذاشتم و بیشتر خندیدم..سپس آهسته در حالیکه نگاهم به در باز شدهی اتاقم بود، که مبادا عمه بشنود، زمزمه کردم :دیوونه یواشتر..یکی میشنوه! صدای خنده مردونهاش بیشتر میشه.. :بشنون..میخوام همه بدونن کهه...و تقریبا داد میزنه: من عاشق این دخترم!! لبخند محوی روی لبهام جا خوش کرده بود.. با یادآوری شیفت شبی که داشتم، هول شده گوشی رو از روی گوشم کمی دور کردم و با نگاهی به ساعت که ده و نیم رو نشون میداد، با عجله گفتم: سامیار عزیزم..باید برم.. حس کردم کمی، فقط کمی پکر شد: بیمارستان؟ بلند شدم و گوشیم رو بین گوش و شونه سمت راستم نگه داشتم، وهمزمان لباس های مخصوصم رو از تو کمدم ریختم بیرون که آماده بشم.. : آره دیگه.. با سامیار خداحافظی کردم و گوشیمو روی تخت پرت کردم وهول هولکی آماده شدم...
-
پارت ۱۳ (میان تیغ و تپش) سرش را بلند میکند، چشمان روشن و براقش، حالا تیره تر و کدر شده بودند..نمناک بودند و غمگین..اما به خودش اجازه نمیداد حتی یک قطره اشکی بریزد : میدونم اشتباهه..میدونم بچهگانهست..ولی ساکت موندن برای من سختتر از جنگیدنه..! خودش و احساساتش را جمع و جور میکند و به اطرافش که انواعی از درخت و گل ها مرتب شده بود؛ نگاهی میاندازد: من نمیخواستم تو هیچوقت بهخاطر من تحقیر بشی..میفهمم که امروز تو رو در همچین شرایط سختی قرار دادم..و میدونم که، چه کارهایی که برای حفظ جونم انجام ندادی..! به عمه اش نگاهی میاندازد و هنوز هم سرسخت، اما غمگین بود : عمه من همه اینارو دیدم، و درک میکنم...فکر میکنی چجوری توی همه اینمدتی که به عمارت میرفتم، اونهمه تحقیرهایی که بدتر از امشب بود رو تحمل میکردم؟ چون من بهخاطر خودت خفه میشدم..در واقع به اجبار و ناچار، خودم رو خفه میکردم! شهین حالا آرام شده بود..و با غم وصف نشدنیای؛ به دختر بی پناهی که از سختی های بی رحمانه روزگارش شکایت میکرد، خیره مانده بود.. آیلا ناراحت بود، اما لجبازی اش را بیشتر نشان میداد...با ناراحتی و صدایی که سعی داشت تحلیل نرود، نالید : من نمیخوام بقیه فکر کنن آیلا پشت زنی پنهون شده که مدام باید بهخاطرش عذرخواهی اینو اونو ، بکنه...از این حس متنفرم عمه !! ..تو خودت مگه بزرگم نکردی؟ نمیدونی که من... بی عدالتی، ظلم، نامردی، عقب ماندگی فکری ببینم چه حالی میشم؟ با شناختی که از من داری، چجوری از من میخوای که سکوت اختیار کنم؟؟ وقتی قتل دختر و پسرهای کمسن و سال عاشقی رو ببینم که نهایت گناهشون فرستادن شاخه گل برای همدیگه بوده؟! وقتی مرد میانسالی که به قحطی و کم آبی معترض شد و کشته شد...چجوری میتونین فقط نگاه کنین؟؟ نمیفهمم واقعا.. !! شهین آهی میکشد و آیلا را با یک دست بغل خود میکشاند.. موهای لخت حالت دار طلایی اش را نرم میبوسد... به سوی خانهشان راه میافتد و آیلا نیز، درحالیکه سرش را به شانه عمه اش تکیه داده بود، راه میافتد.. که شهین، دلسوزانه بحث را جمع میکند : فدای دل پاک و مهربونت بشم دخترم...همهی ما اینحرفارو میزنیم، اما از هیچکس کاری برنمیاد..جز یه نفر، که اونم نیست..... نگاهی به آیلا میاندازد و لبخند مهربانی بر لب مینشاند : سعی کن اسمت تو دعوای دلاورها نباشه..حداقل بخاطر دل من کاری نکن که هر روز با ترس بیدار شم.. و آیلا با لبخند محوی، حرف عمه را به ظاهر، تایید میکند.. آیلا یک ساعت دیگه شیفت شبم شروع میشد و باید میرفتم بیمارستان... روی مبل تکی مورد علاقم که گوشه ی هال جا داشت، نشسته بودم و از پنجره به آسون تیره و چراغ های خیابونا که جلوه خاصی به آسمون مشکی میدادن، خیره شده بودم.. فکری به سرم خطور کرد..خم شدم و گوشیمو از روی میز عسلی چنگ زدم..به نازیلا مسیج دادم.. :خوبی؟ بعد از حدود ۳ دقیقه پیامش اومد: نه! بی معطلی نوشتم : میتونم زنگ بزنم؟ همون لحظه پیامش اومد: نه..عمم هنوز داره نصیحت میکنه..در ضمن تنبیه شدم و ممنوع الخروج! خیلی ناراحت شده بودم..قطعا که مقصر من نبودم،چون خانواده اش همیشه همه حق رو گردن نازیلا مینداختن..زورشون فقط به نازیلا میرسه..هرکی یه کاری میکنه نازیلا بود که باید تنبیه میشد..وخودشم بارها اینو بهم گفته بود که همیشه منطقی نبودن خانوادم رو تاوانشو من میدم.. اما با این حال، براش نوشتم که" به هر حال توی ناراحتیت منم مقصر بودم.." که بعد از ۷ دقیقه گوشیم زنگ خورد..نازیلا بود..تند برداشتم: الو ناز.. آروم بود و بی حوصله: سلام.. منم متقابلا پکر شدم: معذرت میخوام.. با غم عجیبی صداش توی گوشم طنین انداخت: آیلا تو که با من بحثت نشد، منم که با اونا بحثم نشد، اما قضیه رو جوری پیچوندن که تو شدی مقصر تنبیه های من! من از همین ناراحتم که چرا تاوان اشتباهات همه رو نازیلا باید پس بده؟ با احساس همدردی و ناراحتی لب زدم: حق داری..من... دلسوزانه اصرار کرد: توروخدا آیلا..از من ناراحت نشو.. دوست داشتم حرفای دلمو بریزم بیرون.. اما من قدرت درک و فهمم بالاتر از اونی بود که احمقانه رفتار کنم: نه عزیزم..من از هرکسی ناراحت بشم، از تو یکی نمیشم.. با شرمندگی ادامه داد: قربونت بشم..میدونمم رفتار عمه و شاهرخ باهات خیلی زشت بود..اما.. بی هیچ تعللی آرومش کردم: من خودم میدونستم چی بگم..تو چرا پیگیرشی و شرمنده؟ بیخیال گذشت.. از ته صدای آرومش نگرانی عجیبی میومد: از کارت اصلا خوشم نیومد..آیلا چرا متوجه نیستی دور و برت چخبره؟ بخدا قسم که خانواده من خطرناکن..التماست میکنم باهاشون لجبازی نکن، دهن به دهن نشو، وقتی بحث میکردی من از ترس نزدیک بود سکته کنم..اگه عمو فرمان بدی صادر کرده بود.....
-
پارت ۱۲ (میان تیغ و تپش) شهین، عمه ی آیلا که حالا نگاهش پر از اضطراب و ترس، بین آیلا و خان در رفت و آمد بود، با رفتن خان، یکهو انگار که به خودش آمده باشد، برای پیش نرفتن بحث و جدلی که آیلا قصد اتمام آن را نداشت، و پیش از آنکه دلاورها بیشتر شعله ور شوند، لرزان و تند به طرف آیلا، قدم برمیدارد..خاتون بازوی آیلا را رها کرده بود،منتهی هنوز هم با خشم به او نگاه میکرد.. شهین چهره اش سرخ شده بود، صدایش پر از حرص و عصبانیتی بود که به سختی کنترل شده بود، اما با قدرت خاصی، بی آنکه سرش را پایین بیاندازد، کلماتش را ادا کرد : خاتون..کم سن و ساله..هنوز آشنایی وشناخت کاملی نداره...شما ببخشید! لحن خاتون پر از طعنه بود و نگاه پر غروری که به آن دو میانداخت، مشهود بود: زودتر بفهمه که کجا ایستاده! بار بعدی بخششی وجود نداره..بهش یاد بده قدرت رو جدی بگیره و انکارش نکنه! و با قدم هایی بلند، راهش را سمت ورودی عمارت کج میکند..که خدمه همگی هول شده، خودشان را داخل عمارت پرت کردند.. خاتون اما ناگهان میایستد، بی آنکه غرورش به او اجازه سر برگرداندن دهد، نام نازیلا را از بین دندان های کلید شده اش، میبرد.. نازیلا با نگاهی عمیق، نگران وناراحت به آیلا، پکر شده، پاهایش بی اراده راه عمه اش را پیش گرفتند.. آیلا با حسی عجیب، شبیه به ناراحتی، رفتن او را تماشا کرد..اما هرگز از کار خود پشیمان نبود..! شهین که از رفتن همه مطمئن میشود، با حرصی که در تمام حرکاتش مشهود بود، استخوان ظریف مچ آیلا را گرفت و او را با سرعتی تندباد، دنبال خود کشید...که آیلا مجبور شد یک پله را بپرد و از اینکه با صورت نقش زمین نشود، خدارا شکر کند.. آیلا با اکراه سعی داشت دستش را از دست عمه اش که آن را سفت گرفته بود، عقب بکشد: چیکار میکنی عمه؟ ولم کن..چرا مثل بچه ها باهام رفتار میکنی؟ صدای عمه اش در حالیکه فقط به سوی خانهشان راه میرفت و بدون هیچ نگاهی، به آیلایی که پشت سرش قرار داشت، می آمد: چون الآن مطمئن شدم واقعا بچه ای! آیلا تک خنده ای از تمسخر زد: اگه اینجوریه پس من حاضرم تمام عمرم بچه بمونم.. همین که از عمارت و چشم های دلاورها دور شدند، شهین به یکباره دست آیلا را رها کرد، ایستاد و سمت آیلا چرخید...که متقابلا آیلا هم ایستاد و مچ دستش را با اخم خفیفی ماساژ داد... شهین نفس بلندی کشید و با عصبانیتی که از دل ترس می آمد، شروع کرد: تو عقلتو از دست دادی دختر؟! اینجا داری با دلاورها میجنگی؟؟ چرا نمیخوای بفهمی اینا با یه کلمه، یه نگاه، یه نفس اشتباه، آدم رو از پا درمیارن؟! نفسهایش از یادآوری صحنه های ترسناک قتلی که به چشم دیده بود، سنگین تر شد، اما سخت تر ادامه داد : تو که نبودی ببینی..هرکی قبل تو همچین حرفایی زده، یا ناپدید شده، یا جنازهشو بردن بیرون همین روستا...چند بار باید بهت بگم دلاورها شوخی بردار نیستن؟؟ میخوای کاری بکنی من هر روز بیام جلوی خاتون خم شم و بابت رفتارهات عذرخواهی کنم؟ تو داری کاری میکنی که من جلوی مرگت بایستم، نه جلوی لجبازیات! هنوز هم عصبانی بود: تو فکر کردی سالها از این روستا دور بودی، یعنی جز دخترای اینجا نیستی؟؟ فکر کردی چون دختر درسخون و تحصیل کرده ی شهر هستی، بشینن از حرفات دیالوگ های مهمشو چاپ کنن؟؟ تو با خودت چی فکر کردی آیلا؟! سپس، پس از مکثی طولانی، پر از کینه و ناراحتی حاصل از تحقیرهایی که سالها با آنها زندگی میکرد، به سینه اش زد و با صدایی که از بغض میلرزید، اینبار دل آیلا را نرم کرد : تو فکر میکنی من خوشم میاد جلوی اونا کمر خم کنم؟ که غرورم زیر پاشون له بشه و دم نزنم؟ نه آیلا..! اما من برای جون تو، بارها خم شدم..سرم رو پایین انداختم..چون معتقدم، گاهی وقتا برای زنده موندن باید عقلتو انتخاب کنی که به هر قیمتی سیاست رو میطلبه ؛ نه دلی که فقط میخواد بجنگه... ! تو هنوز نچشیدی که بفهمی کلمهی ترس، یعنی چی! من دارم میبینم بادی که بهت میزنه، ترسناکتر از اونیه که بخوای بهش بی توجهی کنی..اگه همینطور بی فکر بری جلو، باور کن که، کشتن تو براشون مثل آب خوردن میمونه..! ترس در تک تک رگهای آیلا نمایان شده بود..اما آن را پشت چهره ناراضیاش پنهان میکرد..پلک سنگینیزد... شهین نفس هایش را آرام بیرون داد و با نگاهی نگران و پر از تردید، آهسته لب زد: دخترم..نذار روزی مجبور شم برای اتفاقی که نباید برات بیافته، باهاشون دشمنی کنم و بجنگم..و چیزی جز مرگ نصیبم نشه...نذار !! تمام اینمدت، آیلا سکوت اختیار کرده بود..سرش ناخودآگاه سنگین میشود و کمی به سمت پایین خم میشود..گویی حرف های شهین مثل مشتی بود که بر سینه اش نشسته باشد..آرام، اما با بغضی که سعی داشت قورتش بدهد، خیلی کوتاه میگوید : من نمیخواستم برات دردسر درست کنم عمه...
-
پارت۱۱ (میان تیغ و تپش) همه با صدایش از جمله شاهرخ خشمگین، سرجای خود میخکوب میشوند..و نگاه ها بی اختیار به او سوق داده میشود..به جز دختری که از نگاه کردن به آن مردی که در ذهنش یک ظالم به تمام معنا بود، نفرت داشت...و همیشه در نظرش این بود که، چطور میشود به خانی، بزرگ مرد گفت، که هیچکار بزرگی برای مردمش جز ستم نکرده باشد؟ و این رو گرفتن، و نگاه نکردن آیلا که نشان از همرنگ بقیه نبودنش بود، همه را حیران کرد..بلاخص خان!! دست شاهرخ که بالا رفته بود تا بر صورت آیلا فرود بیاید، هنوز از خشم میلرزید..سرش را بالا میبرد و با مکث طولانی به خان خیره میشود..سپس دستش را مشت میکند و با قدم های بلند، سمت ماشین میرود.. نازیلا..حال آن دختر عجیب بود..بین رفیق صمیمی و عزیزش، و خانواده ای با طرز فکر وحشتناک گیر افتاده بود..احساسش وصف نشدنی بود..ترس، دلهره،و حتی خشم..خشمی که از آیلا به او سرایت کرده بود... خاتون، عمه ی نازیلایی که همیشه از او شکایت میکرد..با لباس هایی خاص که مخصوص خود دلاورهای اشرافی بود و از آویزهای متنوعاش تلق تلق میکرد..نزدیک میشود..او همیشه دست راست خانم بزرگ،مادرش است..و طبق دستوری که به او داده میشد، متکلم اولیه همیشه خاتون بود! نزدیک آیلا میشود و همان نگاه بالا تا پایین شاهرخ را یادآوری میکند..صدایش جدی، بدون اثری از زنانگی و ظرافت، اما محکم در گوش آیلای خاموش و ساکت، اثر کرد: به حد و حدود خودت احترام بذار دختر...تو میخوای آداب و رسوم مارو تغییر بدی؟ تو؟؟!...به چه جراتی همچین حرفایی میزنی؟ نفس آیلا کمی از ترس میلرزید..و اینبار با تردید ناشی از ترس، صدایش کمی لرزید اما نگاهش نه! : به حق همون آدمهایی که زندگیشون زیر همین آداب و رسوم له شده! خاتون با خشم کنترل نشده ای، قدم مانده را برمیدارد و سفت و سخت بازوی ظریف آیلا را چنگ میزند و او را شدید تکان میدهد...آیلا تکان محکمی میخورد: تو یکی زیادی رویاپردازی..میشنیدم زیاد اهل کتاب و دوستدار آزادی هستی، این طرز فکرتم میذارم پای عقل تازه به دوران رسیدهت که خیال میکنه میتونه عین قصه رمان ها و کتاب ها زندگی آدم ها رو متحول کنه...واسه من شاهزاده الیزابت شدی؟ پوزخندی میزند: تو چی میدونی از اینکه این خاندان چطوری اداره میشه؟ آیلا کمی سرش را پایین وکج میکند..نگاهش را به بازویش میاندازد که بین انگشت های پر از طلای قیمتی خاتون در حال له شدن بود...سپس با تسلط و بی آنکه خود را عقب بکشد، یا درد بازویش را نشان دهد، به چشمان منتظر و کنجکاو خاتون خیره میشود :اتفاقا خیلی خوبم فهمیدم چطوری اداره میشه..زیادی سادهست..هرکی حرف بزنه، تهدید میشه..هرکی عاشق بشه، محکومه..و هرکی خلاف خواسته هاتون باشه، حذف میشه...اونم فقط با یه راه... چشمانش را باریک میکند و کلمه را با لحنی ستیزآمیز میگوید : فقط مرگ! خاتون لحظه ای، ماتش میبرد..به راستی که توقع نداشت یک دختر ساده، که به نگاه او یک رعیت بیشتر نیست، اینگونه مقابلش قدعلم کند.. در چشمان خاتون جرقه ای از خشم و شوک باهم نشست.. اما خان بزرگ،که تا این لحظه شنونده بود و تماشاگر..برای یک لحظه ی کوتاه، چیزی در دلش تکان خورد..گویی به ترس شباهت داشت..ترس از اینکه وجود آن دختر...میتواند برای آن ها خطرناک و تهدیدکننده باشد.. آرامش خان بزرگ،از سنگ هم سنگین تر بود..با صدای خش داری نطق کرد: تمومش کن!! و با اخم غلیظی که خط صاف بین دو ابروانش را عمیقتر میکرد، صدایش سنگین و لرزانند، مثل پتکی بر دل و جان آیلا نشست: ببین دخترجان..حرف هایی که همین چند لحظه زدی، اینجا برای خیلیها حکم جان دادن داشته..شبیه تو بسیار بودن و یاد وذکرشون فقط باقی موند..و هیچکدومشون نیستن که برای تو تعریف کنن...هنوز نمیفهمی داری پا روی چه خطی میذاری..! ادامه حرفهایش بوی تهدید میداد: یکبار دیگر، اینجوری بی محابا صحبت کنی، مجبور میشم کاری کنم که، حق با اونایی بشه که میگفتن حضور تو برای این خاندان بی برکت و ظلم است.. برای لحظه ای، نفس در سینه ی آیلا گیر کرد؛ ته دلش لرزید..اما اجازه نداد این لرزش،حتی یکلحظه روی چهره اش اثر کند..ستون بدن باریک و خوشتراشش را صاف نگه داشت..چانه اش را بالا داد و نگاهش را بی پروا، در نگاه خشمگین خان، قفل کرد... نگاهی که تا به حال،جزء بزرگان طایفه، کسی نتوانسته بود آن را در چشمان خان بیندازند...