به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
InSa
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
75 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط InSa
-
پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر میزند و چشم غره وحشتناکی میرود.. و صدایش را پایین میآورد و دم گوش پسرک تشر میزند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی میکند..و به کیاراد چشم میدوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش میکند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آنها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آنها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی میشد که از یاد بردهاند... تعجب در نگاه همهی آنها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تکتک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم میآمد.. مردی که بی اراده در دل جا میگرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی میکند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او میکردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین میرود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمیدارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدمهای بلندی دوید.. کیاراد اینبار بدون تعلل، به طرف پلهها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه میاندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بینهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد میافتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره میشود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاقها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد میکوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمیشد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی میکند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگیاش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی میکند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا میشد و او را به انزوای عمیقی میکشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز میشود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون میپرد... و پشت بندش هم نازیلا!
-
پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوشهایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه میداد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسهی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربهای محکم به نرده سفت و سخت میکوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری میزند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم میدوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...اینبار نه فقط بهخاطر یک دختر، بلکه بهخاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، میتونی کنار بکشی و زندگی آزادانهای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با بههم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت میخواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرامتر بیان میکند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی هستم که مقابل تو میایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا میگیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم میدوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه میرسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش میداد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا میآورد و سرکشانه گردن بالا میکشد... به پدرش نگاهی طولانی میاندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس میکند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم به کیاراد نگاهی نمیاندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه میگیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاهها و اطرافش نمیداد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهمتر از بحث و جدل میان آنها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمههای سالهای قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم میکردند و برای او خممیشدند و از صمیم قلب، خوشآمد گویی میگفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بینهایت زیبا و نفسگیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک میشود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بینهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آنها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی میزند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمهها عطا کرده بود.. آرامشی که آنها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیشبند سفید آشپزیاش را میبست، از دور به طرف کیاراد قدم تند میکند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرفهای دلش را میزند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، میگوید: خیلی شبیه آدمهای کلاسیک و افسانهای رمانها و فیلمهایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیدهی کیاراد خیره میشود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...
-
پارت ۶۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد نه نفرت داشت، نه حسادت! بلکه خوشحالی و افتخاری بود که پشت ظاهر معترضش پنهان کرده بود... و جالب این بود که کیاراد از دل داوود خان با خبر بود.. اگر به داوود خان بود، ایستاده برای کیاراد دست میزد! اما عشایر و اعتقاداتی که روستای داوودخان را سرپا نگه داشته، این امکان را به او نمیداد همانند کیاراد جرات کند و پا زیر قوانین نادرست خودشان بگذارد... اینکار را فقط خانی مانند کیاراد توانسته بود انجام دهد.. بزرگان طایفه هیچکدام جرات نداشتند عقیدهای را اصلاح کنند، یا تغییر دهند... این کار قدرت خارق العادهای را میطلبید! داوود با آن اخم های گره خورده و نگاه خاصی که به کیاراد داشت، با صدایی که عمدا بلندتر از حد معمول شده بود، خطاب به فیروزخان غرید: تحویل بگیر خان! مثل همیشه بی عدالتی دلاورها ثابت شد..روستای ما دختر کشته میشه، اینجا دستهای امن سایه سرشون میشه...! دختری که با یک اشارهی شما باید امشب تموم میشد، حالا در پناه پسرت، راحت از عمارت رد میشه.. اون از اقتدارمون، اینم از حکمی که یک زمانی یک عالمه وزن داشت...! مکث کوتاهی میکند...هیچ کس چیزی نمیگفت..و همه جملات او را تحلیل میکردند... که اخمهای داوود بیشتر گره میخورند: اگر قصد دارین قوانین عشایر رو اینطور مصرانه زیر پا له کنین، باید فکری برای دو راه جدا داشته باشیم..! با تمام شدن حرفهایش، نگاهش به کیاراد و دخترک بیجان افتاد، و ته نگاهش آرامش خطرناکی برق زد... کیاراد هنوز خالی از هر احساس، وبا آرامش مطلقی، استوار و ثابت ایستاده بود... اما این حرف ها، از زبان داوود خان، برای فیروز خان خیلی گران تمام شده بود..خیلی زیاد! مخصوصا که حالا از زبان رقیبش بیرون آمده بود..و دردناکتر این بود که ظاهر قضیه باعث شده بود که تمام حرفهای داوود صحت داشته باشد.. دست فیروز، سخت مشت میشود..و تیریک تیریک انگشتانش به گوشش میرسد... نفس عمیق و پر صدایی میکشد..و نگاهش هنوز روی تک پسرش، کیاراد، قفل شده بود... کیارادی که از زمانی که به عنوان خان جوان این طایفه و روستا توسط پدرش پذیرفته شده بود، سرسختانه مقابل پدرش و تمام حکم و تصمیمات نادرست ایستادگی کرده بود..! و فیروز، در حسرت آن بود که روزی هم شده، کیاراد با پدرش موافق باشد..نه مخالف! و حالا که کیاراد بعد از چندسال برگشته بود، گویی به همراه سن و سالش، قدرتش نیز رشد کرده بود...! داوودخان، تسبیح قهوهای تیره رنگش را با عصبانیت مشت میکند و فشار میدهد... سپس بدون اندکی تعلل، با قدمهای بلندی، به همراه زیردستانش که بیرون عمارت صاف ایستاده بودند عمارت را ترک میکند... زمانی که رد میشد، از بغل دست کیاراد میگذشت.. نزدیک کیاراد، مکث کوتاهی میکند..و با نگاهی مرموزانه از گوشه چشم، قدرت و نفوذ کیاراد را با لبخند محوی، تحسین میکند... اما کیاراد، هنوز به پدرش خیره شده بود... هرچند که، نگاه ستایشگر داوود را حس کرده بود..
-
پارت ۶۸ (میان تیغ و تپش) طولی نکشید که، کم کم همه دم در ورودی ایستادند و با تعجب به صحنه مقابل چشم دوختند... هیچ کلمه ای رد و بدل نمیشد.. و در نگاه پر اخم همه، خشم عجیبی نهفته بود.. البته به جز داوود خان! خدمه انگشت به دهان مانده بودند.. و از تمام جهات عمارت سر بیرون آورده بودند و به شدت از این ماجرای پر تنش و جذاب کنجکاو شده بودند..! فیروز مثل همیشه، پر غرور، از بالکن طبقه پایین به پسرش زل زده بود.. بدون اینکه پلک بزند.. و دستانش را بر ستون های گچی سفید عمارت باشکوه قدیمی، تکیه داده بود.. و برای پنهان کردن خشم و شکست، چانه بالا میکشد و ابرو بالا میاندازد! کیاراد متوجه حضور پدرش شده بود.. و درست و دقیق، چشمانش را در چشمان او، قفل کرده بود! نگاه کیاراد پر از قدرت و تسلط، تنها بر فیروز خان نشسته بود.. و بدون مکثی طولانی و بی هیچ تردیدی، چشم باریک میکند: از این لحظه، این دختر زیر سایهی منه! چشمهایش یک دور، همه را از نظر گذراند.. و جمله تلخش را در نگاه متعجب و عصبی آنان کوبید: بزرگانی که شبانه دنبال یک دختر بی پناهی راه میافتن رو نباید بزرگ دونست!! سپس به چهره بی حال، معصوم و چشمان بسته شدهی آیلا نگاه میاندازد و اندکی صدایش آرام میشود: این دختر از بی غیرتی و حکومت اشتباه و ظالم، به این حال و روز افتاده...حکومتی که فقط ظاهر و اسمش مردانه ست! ناگهان شاهرخ خشمگین تنه ای به یکی از زیردستان داوود میزند.. و به طرف کیاراد خونسردی که در چشمانش آرامش مطلقی حس میشد، با قدم های بلندی یورش میبرد: مراقب حرف زدنت باش!! که با تشر فیروز خان، بین راه میایستد: شاهرخ!! برگرد سر جای خودت!! شاهرخ نگاه پر حسادت و تنفری به کیاراد، و سپس به فیروز خان نگاه معترضی، میاندازد.. اما اینبار شاهرخ از موضع خود کوتاه نیامد.. و تمام جراتش را جمع میکند که روشن فکری کیاراد را در چشم همه خراب کند.. از لای دندان های کلید شده غرید: خان..شما دارید میشنوید! از نظر شما این دختر باید زنده بمونه؟ زنده بمونه که به کارهای ناپسند خودش ادامه بده و راست راست توی روستا بچرخه و ما ساکت باشیم؟ خان...شما خوب یادتون میاد این دختر تنها شخصی بود که مقابل ما و یک خان ایستاد..و جملهاش هنوز توی ذهن همهی ما هست که میگفت" قصد داره تمام قوانین مارو زیر پاش بذاره و تغییرشون بده! " با جمله آخری که شاهرخ بر زبان اورد، تعجب را میشد در نگاه همه خواند.... به ویژه داوود خان! عدهای از خدمه، با چشمان گشاد شده هین خفیفی کشیدند و دست بر دهان گذاشتند.. اما، کیاراد با شنیدن آن جملهای که از زبان آیلا برآمده بود، بی اراده و با تردید، نگاهش به طرز خاصی، آهسته به سمت آیلا برگشت... در نگاه کیاراد یک جور شگفتی، تحسین و آرامش بود... گوشه لبش کمی بالا رفت.. و خندهای خفیف بر لب داشت.. کیاراد، این صحبت های آیلا را چیزی جز حس بچگانه و لجبازی نمیدید...!
-
پارت ۶۷ ( میان تیغ و تپش) با گذشت دقایق سخت و پر استرسی برای همه اهالی عمارت، که برای عده ای اضطراب برای صادر نشدن حکم و بی اعتبار شدن بود... و برای عدهای مانند شهین و و نازیلا، اتفاقا عملی شدن آن بود! سکوت سنگینی کل عمارت را فرا گرفته بود.. و هرکسی در ذهن خود زندگی میکرد و سوالات بی جوابی را از خود میپرسید... نازیلا، میز کوچکی را کنار پنجره اتاقش گذاشته بود و تمام روز را پر از دلشوره و اندوه، روی آن نشسته بود.. چنان بر میز میخکوب شده بود که گویی روی آن حک شده بود و توان حرکت را نداشت.. هر از گاهی به شهینی که با مسکن آرام شده بود و خوابیده بود، نگاهی میانداخت.. یعنی کیاراد موفق شده بود به موقع آیلا را پیدا کند؟ آخر و عاقبت آیلا چه میشود..؟ میان اختلاف نظرات کیاراد و همهی بزرگان چند طایفه، چه اتفاقی میافتاد..؟ آیا اینبار نیز کیاراد به تنهایی میتوانست مقابل همه بایستد و سربلند شود..؟ در همین فکرهای ناتمام سیر میکرد..که ناخودآگاه آرام از شهین نگاه گرفت و با ناامیدی به سمت پنجره برگشت و به حیاط عمارت خیره شد... اما.... با چیزی که چشمانش دید، یک لحظه شوکه شد.. و بی صدا با چشمان گرد شده به آن خیره شده بود.. اما، کم کم به خود آمد..و از فرط هیجان، ترس، خوشحالی، و تمام احساساتی که قاطی هم شده بودند، تند از جا پرید.. و به سمت در اتاق پرواز میکند.. اما با یادآوری اینکه نمیتوانست پایین برود، هراسان و با قدم های بلندی به طرف پنجره برمیگردد و بی قرار در جای خود میایستد.. کیاراد، با آن قامت بلند و پر ابهت، با قدم های استوار و محکم، دخترک ظریفی را بر دستانش بلند کرده بود.. دخترک از حال رفته بود و موهای بلند طلایی او، آویزان بود و بی هدف و سرگردان، آرام هم مسیر هوا میشد... و دستانش رها شده و از بغل پهلوانش آزاد شده بود.. کیاراد، با اور کت مشکی بلندش، تن عریان و لباس پاره پوره دخترک را کامل پوشانده بود و او را از سرما حفظ کرده بود! قدم های کیاراد کوتاه و استوار بود..و با تسلط و آگاهی قدم برمیداشت..! بدون ذرهای عجله، نگرانی، و یا حتی تردید بود! سر بالا گرفته و چانه بالا کشیده بود...مفتخر بود! با افتخار خاصی گویی میخواست آیلا را به همه نشان دهد.. مخصوصا آن جمعی که در عمارت حضور داشت و دقایقی پیش نقشه قتل دختر را میکشیدند! و حالا کیاراد موفق به نجات دادن دختر بود.. و چه چیزی برای او بهتر از این بود که هربار دخترکی را از قتل نجات داده بود...و بعد از آن آرامشی دریافت کرده بود..؟! و به راستی که اسم کیاراد، برازندهاش بود... او همانند اسمش زندگی کرده بود..! با جیغ خفیف نازیلایی که دستانش را بر دهانش گذاشته بود، شهین از خواب میپرد.. و تند از تخت پایین میآید و هراسان دور خود میچرخد.. زن بیچاره حق داشت بترسد.. نازیلا چه میدانست این زن با ترس از چه اتفاق هایی که ممکن بود بیافتد، سر بر بالشت گذاشته بود..! و حالا با شنیدن جیغ نازیلا، اینطور فکر میکرد که اتفاق بدی افتاده باشد.. نازیلا که حال او را فهمید، بدو بدو خود را به شهین میرساند.. و میان اشک، لبخند پر هراسی میزند: خاله..خاله شهین.. شهین، خیره به لبهای خشک شده نازیلا بود، که مکث عذاب آوری داشتند.. صدای شهین گرفته بود..و میلرزید: چ..چی شد..؟ آیلا..آیلا چیشد..؟ نازیلا با پشت آستینهای انگشتی بلوز بافتنیاش، اشکهایش را پاک میکند.. و بی تعلل، دست شهین را میگیرد و با عجله با خود به طرف پنجره اتاقش میکشد.. در صدایش شادی و ذوق وصف نشدنی ای بود: بیا ببین چی شد! قلب شهین تند میکوبید..و نفسش حبس شده بود.. میترسید..میترسید از اینکه خبر بدی دریافت کند..! اما شهین نیز با دیدن آن صحنه، با مکثی طولانی، آب دهانش را قورت میدهد.. نفس عمیقی میکشد که منقطع و نامنظم بود.. نازیلا از کیاراد و آیلا چشم میگیرد، و با لبخند به شهین کنارش چشم میدوزد: میبینی؟! من بهت گفته بودم...گفته بودم خیلی وقتها یکی ناگهانی پناهمون میشه..! اما شهین، تمام خوشحالیاش از زنده بودن برادر زادهاش را با هق هق بیان کرد... نازیلا او را در آغوش میکشد و کمرش را نوازش میکند.. شهین همچنان که در آغوش نازیلا اشک میریخت، به پنجره دید داشت.. به کیاراد نگاه میکند: همیشه بهش اعتماد داشتم..تنها آدمی که لیاقت بزرگی رو داشت خان جوان بود..یعنی پسر عموت، کیاراد! یک جوانمرد با شرفی که هر جا بود، با شرافت زندگی کرد... نازیلا، متقابلا حرف شهین را با تکان دادن سر تایید میکند و با لبخند عمیقی به کیاراد خیره میشود... کیاراد، مثل همیشه خواستهاش را عملی کرده بود! کیاراد بدون هیچ عصبانیتی، صدایش را صرفا برای اینکه به گوش داخل عمارت برسد، بالا میبرد.. و عجب قدرتی داشت آن صدای رسا و صافی که ذرهای لرزش نداشت: این صحبتهای من، باید به گوشهای تک تک مردم روستا و شهر برسه...جوری دهن به دهن بچرخه، که کسی نتونه ادعا کنه نشنیده!!
-
پارت ۶۶ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ از شدت عصبانیت، اطرافش را نمیدید..و چشمانش تنها رو به جلو متوقف شده بود.. با گام های بلندی از در ورودی عمارت وارد شد.. خان بزرگ در جای عظیم خود، و بزرگانی مانند نادرخان، و عدهای از خاندان اشرف و زیردستان آنها حضور داشتند.. با ورود شاهرخ نگاه به سمت او برگشت و قفل شد.. اما ظاهر ناموفق و خشمگین شاهرخ، گویای همه چیز بود.. فیروز، خان بزرگ، از کارهای تکپسرش خبر داشت..و اطمینان داشت شاهرخ ناموفق برمیگردد.. چرا که تا به حال، هیچکدام از خانهای جوان طایفه های مختلفی که باهم ارتباط داشتند، جرات رقابت با کیاراد را نداشتند.. و کسی نتوانسته بود مقابل کیاراد بایستد و چشم در چشم او بگذارد! فیروز، ظاهر خود را حفظ میکند و نفس عمیقی میکشد.. شاهرخ بدون هیچ سلام و احترامی، با عصبانیت کنترل نشدهای صدایش را بلند میکند و نطق میکند: خان بزرگ به ولله قسم میخورم که..... با بالا رفتن دست خان بزرگ به نشانه سکوت، شاهرخ لب به هم میفشارد و با چشمان برزخی و باریک شده به پدرش نگاه میدوزد.. نادر، چشمانش را آرام روی هم میگذراد و مجددا باز میکند.. که شاهرخ با حرکتی اطمینان بخش پدرش، ناراضی اما مجبورا روی مبل تکی کناریاش قرار میگیرد..و با پای سمت چپش، با عصبانیت و نگرانی روی زمین خالی از فرش، ضرب میگیرد.. نگاه شاهرخ و مادر، مدام با هم رد و بدل میشد.. که از چشم خان بزرگ دور نمیماند! داوود، بزرگ طایفه اشرف، با اخمهای درهم و وحشتناک، با آن صدای پرغرور و قدرتمند، به طرز متحکمی، استکان چایی باریک را آهسته روی میز عسلی مقابلش میگذارد: اگر خان بزرگ اجازه دهند، ما صحبت هایی را در این جمع به یادگار بگذاریم..! خان بزرگ متقابلا، اخم خفیفی میکند و با دست اجازه را صادر میکند.. و سر بالا میگیرد و عصایش را در دست فشار میدهد و به داوود خیره میشود.. داوود، نگاهش را در استکان قفل میکند و پرتحکم، اعتراض میکند: این درست نیست که مردان قدرتمند زیادی دنبال یک دختر کم سن و سال باشند و ناموفق و با دستان خالی برگردند..ما انتظار این را نداشتیم که روزی برسد دلاورها برای یک حکم و تصمیمی تردید داشته باشند و یا شکست بخورند..بلکه.... که فیروز، از لای دندان با صدای خش داری میان حرفش غرید: ما شکست نخوردیم....داوود! داوود اینبار نگاهش را در چشمان فیروز قفل میکند.. و او در انتظار فرصتی بود تا دلاورها را ناموفق ببیند.. با اشاره ریزی به شاهرخی که نگاهش به داوود، پر از نفرت بود، پر کنایه اما جدی،گفت: اینطور که معلوم شد شاهرخ زمان زیادی دنبال دختر بود، به تنهایی هم نه! پس دختر کجاست؟! مگر حکم این نبود تا قبل از طلوع، جنازه دختر درس عبرت باشه برای جوانان دیگر..؟! و با نیم نگاهی به ساعت گران قیمت قدی و طلایی رو به رویش که بر دیوار سفید عمارت نصب شده بود ، به پشتی مبل تکیه میدهد و دستانش را روی دستههای آن قرار میدهد: فقط یک ساعت دیگر زمان دارید حرفتان را عملی کنید..وگرنه در چشم مردم کل روستا و شهر، بی اعتبار میشوید..! فیروزخان، چهرهاش کمی به سرخی میزد..و دست قرار گرفته روی عصایش، به وضوح میلرزید.. اما کنترل عصبانیتش، و حفظ آرامشش مهم تر از هر گونه خشم و طغیانی بود! هرچند که خشم او، برای هرکس دیگری که قدرت حفظ آرامشش ضعیف بود، مهار ناپذیر بود.. هر کدام از حضار، به تایید از صحبت های داوود، سر تکان دادند..و به تبعیت از داوود چیزی میگفتند... که بر استرس و عصبانیت فیروزخان، دامن میزد.. داوود ساکت، با نگاه خاص و مرموزی به فیروز خیره شده بود.. و فیروز نیز با چشمانی که خبر از انفجار درونی میدادند به سمت داوود، نگاه تیز کرده بود.. و صحبت های داوود، در ذهنش اکو میشد..و باعث شد نفسش کمی تنگ شود.. همه اینها را از چشم کیاراد میدید..اگر حکم قتل این دختر صادر نشود، همهی مردم صدایشان بلند خواهد شد..و به اعتراض خواهند آمد! و مطمئناً حکومت فیروزخان، از چشم همه خواهد افتاد..!
-
پارت ۶۵ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی دخترک یکهو، از حال رفت و قبل از آنکه جسم ظریف و شکنندهاش به زمین اصابت کند، کیاراد یک قدم مانده را برداشت و او را همچون شیء با ارزش و گرانبهایی بغل کرد.. بهدلیل جثه کوچک آیلا، سرش را پایین آورد تا او را بهتر ببیند... و حین اینکه آیلا را در آغوش خود حبس کرده بود، با دست درشت و استخوانیاش که رگهایش کمی برجسته شده بود، موهای آیلا را آرام از صورتش کنار زد.. ماندن را جایز ندانست و دست دیگرش را زیر پاهای آیلا گذاشت و اورا از زمین بلند کرد... برگشت و قدم اول را برداشت.... که خیسی دستش را حس کرد..!! کنجکاوانه اخم ظریفی کرد...ایستاد و نگاهی به آیلا انداخت.. چهره مهتابی دخترک حالا کامل زیر نور افتاده بود..و موهای طلاییاش که دور چهره یخ زده و کبودش را گرفته بود.. چشمان تسخیر کننده و زیبایش بسته بود... کیاراد بی تفاوت از دخترک نگاه گرفت.. سوالی در ذهنش بود، و آن این بود که، چه بلایی بر سر این دختر آمده است..؟! با قدمهای محکم و حساب شدهای، قدم برمیداشت..گویی که هیچ عجله ای نداشت.. آیلا هر چند دقیقه یکبار حرفهای بی ربط میزد.. و یا خود را سرزنش میکرد.. که کیاراد اندکی از حرفهایش را متوجه نمیشد! و راستش، حتی ذرهای کنجکاوی به خرج نداد.. تقریبا راه طولانی بود...و تمام این مدت، آیلا در آغوش کیاراد بود و نیمه هشیار بود.. و آیلا این را حس کرده بود که در جای امن با گرمای لذت بخشی قرار گرفته است... وزن آیلا برای کیاراد حکم یک برگ درخت را داشت... و تمام راه، بی تفاوت او را به آغوش کشیده بود و قدم های شمرده شده برمیداشت... آیلا، با حس رایحه خوب و آرامش بخشی، نفس عمیقی کشید... و بی اراده، نوک دماغ قرمزه شدهاش را به پیراهن کیاراد نزدیکتر میکند.. این حرکت او را کیاراد فهمیده بود..اما ذره ای اهمیت نداده بود! آیلا پس از نالیدن از درد شکم و پایش، مکررا به استقبال خواب عمیقی رفت... کیاراد پس از زمان طولانی، به نزدیکای ماشین رسید.. نگاهی به آیلا انداخت، و آهسته با آن صدای صاف و محکم، آیلا را بیدار کرد: صدام رو میشنوی؟ پلکهای آیلا تکان ریزی خورد.. اما تن داغ و درد استخوانهایش تمام طاقت و توانش را از او گرفته بود.. و هنوز چشمانش را بسته بود! کیاراد که حالت های دخترک را بررسی کرد، نرم او را بر زمین گذاشت.. هنوز خم شده بود و دستان آیلا هنوز دور گردنش بود چرا که کامل بر زمین قرار نگرفته بود... که کیاراد، در آن جاده نورانی، متوجه لباس خونی دخترک شد... و بی اراده نگاهش، خیلی لحظهای و ناگهانی، به لباس آیلا افتاد، اما تند نگاه گرفت..... و بی تفاوت، همانطور که آیلا را با یک دست سرپا نگه داشته بود، ریموت ماشین را بالا آورد و قفلهای آن با یک صدای خفهای باز شد... آیلا را روی صندلی سمت شاگرد قرار داد... که سر آیلا بی حال روی شانه عریان سمت راستش افتاد... کیاراد پس از مکث کوتاهی، عقب میرود و در را میبندد.. ماشین را دور میزند و زیرکانه، با یک نگاه اطرافش را از نظر میگذراند.. سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآورد.. حال آیلا بدتر شده بود و این سرما و لباس های نازک خیس شده، کار خود را کرده بود و تب شدیدی کرده بود.. بدنش داغ داغ بود و حرارت آن غیرنرمال بود.. کیاراد زمانی که دخترک در آغوشش بود، داغی بدنش را حس کرده بود.. با همان آرامش همیشگیاش، حین رانندگی و بدون نیم نگاهی به آیلا، دستش را به سمت آیلا دراز میکند و بر پیشانیاش میگذارد.. دخترک در تب میسوخت....
-
پارت ۶۴ ( میان تیغ و تپش) هنوز نگاهش به آن سایه بود.. یعنی چی؟! یعنی باز گرفتار شدم..؟! این یک تله بود..؟ این رفتارهای مرموز...این حرکت دست...آن سایهی ترسناک.... نمیدونستم اینبار دیگر با چه جان و توانی باید از خودم دفاع میکردم...؟ نباید اعتماد میکردم...نباید! با فکری که به ذهنم خطور کرد، بی توجه به هرچیزی، تند از جای خود بلند شدم و گویی که پرواز کرده باشم... چنان دویدم که هر آن لحظه ممکن بود با سر نقش زمین شوم... گویی مجال نداده بودم حرکت و دویدنم را هضم کند که صدایش هنوز بالا نرفته بود... خیلی وحشیانه و عصبی میدویدم..حتی به شاخه های ریزی که صورتم را بی رحمانه میخراشید، توجهی نمیکردم... این چیزها که دیگر مهم نبود..! به یک دوراهی ایستادم..دو جاده تنگ و شیبدار گلی و خیس، جاده اول خیلی شیب داشت و مطمئناً راه رفتن را برایم سخت میکرد.. مخصوصا که حالا زمین گل داشت.. به طرف جاده دوم که تنگتر و پر درخت بود، چرخیدم... قدم اول را هراسان و بلند برداشتم، که بازوی من بی هوا توسط شخصی کشیده شد.... وحشت زده سرم را چرخاندم و با دیدنش، گویی که آب سردی روی من ریخته باشند... آرامشش.... آرامشش برای من، ترسناکتر از خشم شاهرخ بود! نور اینجا به اندازهای بود که چشمانش را کامل ببینم.. و از آن چشمهای آرام در چنین وضعیت سختی، شگفت زده شوم.. بی اراده چشمانم تر شد.. غمگین، خسته و سرگردان بودم.. آن لحظه که درمانده به او خیره شده بودم، نمیدانم در نگاهم چه چیزهایی نوشته شده بود، که گوشه چشمانش چین ریزی خورد... و لب باز کرد چیزی بگوید، که وحشیانه تقلا کردم بازویم را از دستش آزاد کنم: خدا ازتون نگذره..زورتون به یه دختر رسیده؟ ولم کنید چی میخواید از جون من؟ چرا من رو به حال خودم نمیذارید آخه..؟ اصلا شما رهام کنید، من خودم به درد خودم میمیرم..... من، آیلای زخم خورده، چنان عصبی و پرخاشگر شده بودم، که همهی آن ها را با مشت های خفیفم بر دست و ساعد عضلانی مرد کناریام خالی میکردم... که متاسفانه فقط دستانم دردش را حس کردند...! او بی هیچ حرص و تشری، تلاش میکرد مداخله کند.. : آروم باش.. اما من عقب نشینی نمیکردم و از موضع خودم کوتاه نمیآمدم! آن مرد، حتی یک لحظه هم بازوی من را رها نکرد.. و من خسته از این تنش ها، با نا امیدی و بی حالی، از تلاش و تقلا دست کشیدم... سرگیجه، ضعف،گرسنگی، دردهای جسمی وخونریزیای که یک ثانیه بیخیال من نشده بود، گویی کار خودش را کرده بود... چشمانم سیاهی میرفت.. زیر لب، بی جان و با صدایی که حتی شنیدنش برای خودم هم سخت بود، نالیدم: لعنت به تک تکتون.. بعد از مکث کوتاهی، در کمال تعجب، بازویم را رها کرد.. اما احساس میکردم تمام دنیا دور سرم میچرخد.. به جنگل و اطرافش بی دلیل نگاه میانداختم..گیج و بی رمق شده بودم.. دنیا هر لحظه در چشمانم تاریک و تاریک تر میشد.. و همه درختها و نور چراغ های دور، در نگاهم محو و دوبرابر شده بود..! به مرد کناریام با چشمان خمار شده از بی حالی، خیره شدم.. هنوز به من خیره شده بود و نگاهش سوالی بود! زاویه چشمانش، یک لحظه تیز و مراقب شد... چشمانش خالی از هر گونه احساسی بود... نگران نبود، اما چشمانش تیز شده بود روی من! نزدیکتر شد، که تند ایستادم... و دستم را به نشانه اعتراض جلوی خودم گرفتم و به سختی لب زدم: نیا... اما پشت بند این کلمه، همه جا در چشمان خیسم تاریک شد و چشمانم روی هم افتاد......
-
پارت ۶۳ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ خشمگینانه، با گام های بلندی مکان را ترک میکند.. که بین راه، نگاهش به متین میافتد که دورتر از آنها ایستاده و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود...و دستانش را به جلو گره کرده بود.. گویی رفتارهای کیاراد، روی نزدیکترین رفیقش متین، تاثیر خود را گذاشته بود که آنقدر مطمئن و محکم ایستاده بود و شاهرخ را مینگریست..! شاهرخ که به متین نزدیکتر شد، خواست که اهمیت ندهد و از کنار او رد شود، اما بازویش که به بازوی درشت متین خورد، فکش را فشار داد و دندان به هم سایید.. متین هنوز بی دلیل نگاهش از دور روی کیاراد و آیلا بود، و کمترین اهمیتی به شاهرخ نداده بود.. شاهرخ از رو به رو نگاه میگیرد، و از گوشه چشم، عصبی به متین نگاه میاندازد... نفس های شاهرخ صدا دار شده بودند و کنترل خشمش خارج از توان او بود.. چشم غرهاش به متین، گویای همه چیز بود.. چرا که این صمیمیت و اعتماد کیاراد به متین که یک درصدش هم به شاهرخ نرسیده بود، شاهرخ را کفری کرده بود.. و تنفرش نسبت به کیاراد، به تمام عزیزان کیاراد نیز سرایت کرده بود...این نهایت حسادت او بود! متین که نگاه شاهرخ روی چهره بی تفاوت او طولانی شده بود، سرش را کج میکند و خیره در چهره برزخی شاهرخ، بی آنکه بخواهد، گوشهی لبش بالا میرود... همیشه دیدن چهره عصبانی شاهرخ برایش جالب بود و دروغ چرا، باعث خوشحالی و خندهی او میشد... شاهرخ که نگاهش به لب بالا رفته متین افتاد، ماندن را جایز ندانست و قبل از آنکه تمام غرور و اعتبارش بیشتر از این زیر سوال برود، در نگاه متین خطاب به بادیگاردهایش که در یک صف ایستاده بودند و کمی از متین دورتر بودند، فریاد میزند: ماشینم رو حاضر کنید!! آیلا هنوز کنار من زانو زده بود..اما هیچ حرفی نمیزد..نگاهم هم نمیکرد.. با رفتن همه و کمشدن سرو صداها، سرم را بیشتر بلند کردم.. بخاطر نور کم، هنوز نتونسته بودم او را کامل و درست ببینم! به هیکل ورزیده و بلند قامتش خیره شده بودم.. اگر میگفتم واسهی اولین بار همچین جثه غیرنرمالی را میدیدم، دروغ نمیگفتم! من در برابرش فقط یک دختربچه خیلی ریز با یک جسم نحیف به حساب میآمدم...! نمیدونستم چرا، میخواستم از تنها شدن کنار این مرد بترسم، اما آرامشی که ته دلم خودش را جا کرده بود، این احساس ترس را به من نمیداد.. سعی کردم گول ظاهر آرام و مطمئنش را نخورم.. نای صحبت کردن نداشتم، اما غم و حرفهایی که در دلم سنگینی میکرد این امکان را به من نمیداد که کمی هم شده ساکت بمانم.. نیمرخش را به من داده بود..و من خیره به او، با صدای آرام و کنترل شدهای، غریدم: تو رو دیگه چه آدمهایی فرستادن؟ من چیزهایی از شماها دیدم و خفهخون گرفتم که این رفتارای انسان دوست از طرف شما برام خنده دار و غیرقابل باور هست...پس گول کمکهای تو رو نمیخورم..! هنوز هم نگاهم نمیکرد...ناگهان چشمانش را باریک کرد، و گویی که به جای مهمی در تاریکی خیره شده بود که کمی از ما دور بود... اما نگاهش روی آن مکان تیز شده بود.. که ناگهان با حرکت دست، اشارهای کرد.. حرکت دستش معنی " برو" را میداد! صاف نشستم و ناخودآگاه، دستانم لرزید و به زمین چسبید.. تند سر چرخاندم و وقتی رد نگاهش را گرفتم، از دور متوجه سایهی مردی شدم.. ناباور و وحشت زده سرم را به سمت او برگرداندم و با چشمان درشت شده، به او خیره شدم....
-
پارت ۶۲ ( میان تیغ و تپش) کیاراد با نگاهی به دخترک، دست دیگرش را در جیب سمت چپ فرو برد و قدم کوتاهی زد.. حالا به شاهرخ نزدیکتر شده بود.. زبان بدن کیاراد نهایت خونسردی را نشان میداد.. که همین خونسردی و اعتماد به نفس کیاراد، اعصاب شاهرخ را بیشتر تحریک میکرد.. در مقابل ، شاهرخ خشمگین و ضعیف، مقابل کیاراد ایستاده بود..و با لجبازی تمام، اسلحه را بر سر آیلا میفشرد.. کیاراد بی هیچ حرکتی، حتی بدون چرخش سر، تنها چشمانش به سوی آیلا چرخید..که شقیقه اش هر آن لحظه ممکن بود سوراخ شود. نگاهش را آهسته به سمت شاهرخ برگرداند. و چشم در چشم او، با صدای صاف و پر ابهتی، هشدار داد: بی دردسر، از این قضیه خودت رو بکش بیرون! شاهرخ توان تحمل این دستور از طرف کیاراد را نداشت.. او از دوران بچگی متنفر بود از آنکه کیاراد به او دستور دهد. کوتاه، تلخ خندی میزند: گیریم من خودم رو کشیدم بیرون، ربطش به تو چیه؟! این مسئلهی خودمونه! در لحن کیاراد آرامش حس میشد، اما کلماتش تیز و برنده بود: از امشب خیلی چیزها عوض میشه..مخصوصا قانون نادرست حمل اسلحه! این رو به پدرت هم بگو! با آن ژست جذاب و قدرتمندی که نهایت اعتماد به نفس را میرساند..قدم کوتاهی میزند و کلماتش را محکم و قوی، با لحن آرامی ادا میکند: درضمن، از الآن دیگه مسئلهی تو نیست..وقتی دستت اینجوری روی گلوی یه آدم بی دفاع هست، دیگه مسئله شخصی حساب نمیشه! شاهرخ نگاه ریزی به آیلا میاندازد و از شدت عصبانیت داد میزند: بیدفاع؟! این دختر با زبون و کارهاش صد نفر رو به تنهایی حریف هست..خبر داری چه گندی بالا آورده که اینجوری داری حمایتش میکنی؟ این دختر دردسر درست کرده خودشم خواسته! طعنه های شاهرخ تمامی نداشت..پوزخندی میزند و رگ گردنش متورم میشود و به قصد افترا، کیاراد را تحقیر میکند: خان جوان عشیره، زدی رفتی پی عیاشیت..! حالا برگشتی به درخواست خودت تمام قوانین مارو عوض کنی؟ نکنه میخوای این قانون رو جا بندازی که دختری مثل این.... و با نوک اسلحه ضربهای به سر آیلا زد که آیلا "آخ" ریزی گفت.. و ادامه داد: میتونن هر غلطی بکنن و ما تماشا کنیم؟ ما بی غیرت نیستیم آقا! شرف و ناموس هنوز حالیمون هست! کیاراد با لبخند خفیفی ، ادامه حرف شاهرخ را میگیرد: غیرت؟! با لبخند حرص دراری، دست به سینه میشود..و شاهرخ را تیز تحقیر میکند: بی غیرتی یعنی قدرت بازو و اسلحهتو خرج ترس دختر بی پناهی کنی که هیچ راه دفاعی پیش روش نداشته باشه.. و با گوشه چشم به آیلا و سر و وضعی که باعث و بانیش خودشان بودند، اشاره میکند..کیاراد یک قدم مانده را برمیدارد.. که شاهرخ، به ناچار به دلیل قد بلند کیاراد، نگاه بالا میگیرد.. لحن کیاراد بیش از حد ستیزانه بود: یک تار مو از این دختر کم شه، اینبار خواهید دید منم میتونم بیرحم بشم! شاهرخ میدانست..میدانست خشم کیاراد حالا ناشی از چه چیزی بود! با صدای بلندی، رخ به رخ کیاراد داد میزند: چیشد؟ بعد سالها برگشتی تا بی غیرتی و هرزگی رو به پسر دخترامون یاد بدی؟ هربار که خواستیم بهشون درس بدیم جلوی ما ایستادی و مانع قتل شدی..امشبم که.. کیاراد، حتی سخن و بحث با شاهرخ برایش جالب نبود و تمام حرفهای شاهرخ را گویی نادیده میگرفت..چون از ذهن و زبان کسی برمیآمد که اندکی سواد و شعور این مسائل را نداشت! و تنها فحش و ناسزا را بلد بود..یا حرف های بی ربط و بی منطقی مانند غیرت و روشن فکری کیاراد! که خودش هم معنای درست آنها را در تمام سالهای عمرش متوجه نشده بود.. نگاه کیاراد به سمت آیلا چرخید..سمت او قدم برداشت و قاطعانه خطاب به شاهرخ گفت: اسلحهتو بکش عقب.. و آهسته کنار آیلا زانو زد..آیلا ناتوان و بی رمق شده بود.. هر آن لحظه ممکن بود از شدت ضعف غش کند.. شاهرخ، پرحرص و با تردید اسلحهاش را با مکث کوتاهی، فشار داد و سپس تند پایین آورد.. و قدم کوتاهی به عقب رفت...خیرهی کیاراد بود! آیلا با تردیدی که نتیجهی ترس بود، آرام و نامطمئن سر بالا میگیرد.. چشمان اشکی و غمناک آیلا، در نگاه سرد، اما امن کیاراد نشست... با دیدن چهره آرام، و مطمئن کیاراد، بی اراده آب دهانش را قورت داد و نفس کوتاهی کشید.. کیاراد سر پایین گرفت تا چهره آیلا را درست ببیند.. که شاهرخ خطاب به آیلا، زخم زد: معرفی میکنم...پسرعمو..سوپر قهرمان! خیلی رفتارای جنتلمانه رو میپسنده و همیشه فرشته نجات بوده! کیاراد، هنوز یک پایش بر زمین بود..سر بالا میگیرد و دستش را بر زانوی راستش تکیه میدهد: این حرفم رو بی کموکاست به عمو برسون..بگو کیاراد برگشته! و از امشب کسی حق نداره پشت اسم شرف، جنایت مخفی کنه! شاهرخ، پرکینه به کیاراد کمی خیره شد..تنفر در نگاه شاهرخ داد میزد...و در تک تک حرکاتش مشهود بود.. اسلحه را به پشت کت و وسط کمربندش فرستاد.. و سرش را تهدید آمیز تکان داد: نباید دخالت میکردی کیاراد..! این قضایا به تو هیچ ربطی نداشت...
-
پارت ۶۱ ( میان تیغ و تپش) دقایق پر استرسی برای آیلا بود... به نقطه ای از زندگی رسیده بود، که تا ثانیه بعدی زندگیاش را نمیتوانست حدس بزند... سرنوشت گویی با او لج کرده بود.. گله داشت....از تمام زمین و زمان، حتی از آسمان امشب، که پناهش نشده بود... از خودش، از دلی که بی اجازه و برای آدم اشتباهی لرزیده بود... از پدری که با رفتنش، خاطره ناچیزی را از دخترکش را با خود نبرده بود... بلکه با یادآوری خاطره، دلش اندکی برای دخترش تنگ میشد و حال او را جویا میشد... خبر داشت چه بر سر تک دخترش آمده است..؟ به دست چه کسانی افتاده است..؟ و هیچ راه گریزی نداشت..؟ با خود میگفت، آیلا سرسختی تا کی؟ بپذیر..بپذیر.. یکبار هم که شده، سرنوشتت را بپذیر..! چشمانش را آرام بسته بود..در نظر شاهرخ، این خونسردی دختر عجیب به نظر میرسید.. سکوتش، آرامشش، و اشکهایی که بی مقصد میریختند... برای شاهرخ پارادوکس عجیبی بود، آرامش و اشک..؟! ناگهان باد تندی از لا به لای درخت ها پیچید.. آسمان غرش بلندی کرد... و گویی خبر خاصی برای آیلا داشتند...! با صدایی که از بین درختها آمد، شاهرخ خیره به آیلا مکث کرد... و آیلا...با شناختن این صدا...گویی چیزی در دلش تکان خورد...حس های مختلفی از صدا دریافت کرده بود.. شاید حسی مثل رهایی..امنیت..هیجان و دروغ چرا، حتی حسی مثل ترس و بی اعتمادی..! خودش هم نمیدانست اینجا چخبر است..؟ این حس ها چه چیزی را به او میفهماند..آیا این آدم همانی بود که دلش حس کرده بود؟ آیا واقعا امن بود..؟ میگفتند هیچ حسی در دل آدم، بیراهنما نیست... میخواست اعتماد نکند، اما چاره ای جز توجیه اینکه ناچارا باید به این مرد پناه ببرد، برای خود نداشت... کیاراد، با صدای محکم و بدون ذرهای نگرانی یا لرزش، با جدیت تمام، به آنها نزدیک شد: دستت رو بردار! یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرده بود، که باعث شده کمی از اور کت مشکی رنگش، بالا بپرد و دست دیگرش آزادانه کنار بدنش قرار گرفته بود... خونسرد، مطمئن، و با صلابت و شانه های صاف، به سوی آنها قدم برمیداشت.. شاهرخ که سرش را کج کرده بود تا کیاراد را ببیند، یک تای ابرویش بالا پرید.. اسلحه را محکم بر شقیقه آیلا فشرد.. بلکه اینگونه کمی از اینهمه حرص و حسادتی که نسبت به کیاراد داشت، کم شود.. اما آیلا حتی نتوانسته بود به عقب بچرخد و از وجود کیاراد مطمئن شود.. به راستی این مرد قصد کمک کردن به او را داشت..؟ یا این هم باز یک تله بود..؟ شاهرخ با دیدن جدیت کیاراد، حسادت سرتاسر وجودش را گرفت... هیچ وقت، نتوانسته بود درست از کیاراد تقلید کند...حتی اگر سالیان سال، حرکات و رفتارهای کیاراد را از بر میشد.. اینها در وجود کیاراد بود..ذاتی و غیرقابل تقلید بود...کسی نمیتوانست مانند او زورکی رفتار کند... به ویژه شاهرخ...! شاهرخ که تمسخر و نیش و کنایه را همیشه قدرت خود میدانست..چرا که با تخریب و تمسخر دیگران، احساس برتری کاذب به او دست میداد، پر حرص و لرزان قهقهه تصنعی کرد... آیلا تنها صداها را دریافت میکرد...سر پایین انداخته بود و توان هیچ حرکتی را نداشت...ریسک بود در این موقعیت متشنج، بخواهد حرکت ریزی هم انجام دهد.. کیاراد، با همان جدیت و قدرت، با آرامش خاصی به کارهای نابالغ شاهرخ خیره شده بود.. گویی برایش تازگی نداشت..و این شاهرخ، همان شاهرخ نوجوان ناپخته ی سالهای قبل بود...و متاسفانه هیچ تغییری نکرده بود! در نگاه کیاراد، چیزی جز تاسف برای شاهرخ نبود.. خندههای شاهرخ که تمام شد..با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده در آن حس میشد، به سختی گفت: به بههه..پسرعمو..پارسال دوست امسال آشنا..! بی وفایی کردی رفتی پشت سرت رو هم نگاه ننداختی.. با خودت نگفتی این همه مردم که مسئولیتشون به عهده من هست رو چجوری ول کنم برم؟ حالا عیب نداره..من که بودم! من همیشه کاراهای اشتباه تو رو اصلاح کردم و گردن گرفتم..اینم روش! جالب بود، حرفهای پرحرص شاهرخ، حتی ذرهای روی کیاراد تاثیری نگذاشته بود...!
-
پارت ۶۰ ( میان تیغ و تپش) آیلا از لای دندان های کلید شده، غرید: به دستورات خاندانت عمل کن..همه عزت نفس و انسانیتت رو بهخاطر یه لیدر شدن زیر پا گذاشتی..فکر میکنی اونا انقدر احمق هستن که همهی خاندان و مردم روستا رو به تو بسپرن؟! اونا فقط دارن از پخمه بودنت سوءاستفاده میکنن... شاهرخ همانند ببر زخمی، صدا دار نفس میکشید.. دخترک نقطه ضعف او را در دست گرفته بود و بر زخم شاهرخ میپاشید... شاهرخ با چهره سرخ شدهای، غرش بلندی کرد: دخترهی عوووضی!!! و موهای آیلا را محکمتر از قبل کشید و یک دور چرخاند.. آیلا از شدت درد اشک در چشمانش جمع شد..احساس کرد موهایش از جا کنده شد...بی اراده جیغ بلندی کشید و سعی در آزاد کردن موهایش را داشت: آی..آیی..ولشون کن کثاافت! آیلا سرش گیج رفت و شاهرخ او را چنان پرت میکند که تعادلش را از دست میدهد و با دو زانو روی زمین سرد و خیس پرت میشود.. آیلا چشم فرو میبندد و نفس کشداری میکشد..با پرت شدنش خونریزیاش شدیدتر شده بود و حس کرده بود... یک لحظه، و خیلی ناگهانی خاموشی گرفت... دنیا در نگاهش سیاه میشد وسرگیجه اش امانش را بریده بود.. آهسته بر زمین سر میخورد و بیجان سر پایین میگیرد..موهایش صورتش را میپوشاند.. شاهرخ با کفش براقش که حالا گلی شده بود، به مچ پای آیلا لگدی میزند...درست نزدیک زخم پایش! نفس در سینه آیلا حبس میشود و لب پایینش را چنان از فرط درد گاز میگیرد که طعم خون را در دهانش حس میکند... نمیخواست بهخاطر درد زخم عکس العمل نشان دهد..او از ذات کثیف و بیرحم شاهرخ خبر داشت... صدای شاهرخ پر از کینه و حرص، گوش هایش را لرزاند: تو روی من وایمیستی ونطق میخونی؟ تو رو جمع نکرده بودیم حالا کل روستارو با کثافت کاریات به گند کشیده بودی.... سمت آیلا خم میشود و مکررا موهایش را تند میکشد و سر دخترک را مجبورا بلند میکند.. چهره آیلا بی اراده جمع شد و آخ زیر لبی گفت..دیگر حتی نای درد کشیدن را نداشت... آخ گفتنش، باعث شد شاهرخ پوزخند صدا داری بزند: دردت اومد؟ حرفاتو نسنجیده میزنی پرت میکنی دردت نمیاد که! کم کم به لطف سردی اسلحه دردهای واقعی هم میچشی..ببینم اونموقع میتونی سکوت اختیار نکنی؟! آیلا چشمانش را که حالا در تاریکی تیرهتر و از شدت غم کدر شده بود، تند باز میکند و خشمگین، در چهره ناپاک شاهرخ براق میشود... صدایش بهخاطر درد و گرفتگی گلو، کمی خش دار شده بود: مطیع شدن من رو، تنها بعد از مرگم میتونی ببینی! پوزخند بر لبان شاهرخ ماسید... دخترک به هیچ وجه کوتاه نمیآمد.. شاهرخ، تهدید آمیز سر تکان داد..صدایش آرامتر شده بود..اما از آن آرامشی که قبل از یک طوفان بود: حرف آخرت همینه؟ آیلا، با ترسی که درونش بود و باعث شده بود تمام بدنش به رعشه بیافتد، حتی در این ثانیه های مرگبار، دربرابر یک ظالم، از سیاست و التماس استفادهای نکرد... نامحسوس، تایید وار سر تکان داد.. که شاهرخ با حرکتی کوتاه، اسلحه را مسلح کرد و انگشت اشارهاش را آرام روی ماشه گذاشت.. نگاهش به نوک اسلحه بود: پس اشهدتو بخون دختر بلند پرواز... اگر مطیعم میشدی و جور دیگهای باهات آشنا شده بودم، زیبایی خیره کنندت مثل همه من رو تحت تاثیر قرار میداد... دهن کج میکند و ادامه میدهد: اما راستشو بخوای، من از زنهای خودخواه خوشم نمیاد..مطمئن باش شخصیتت رو زیر پام له میکردم و این رجزخونی هاتو به یک دقیقه نکشیده تموم میکردم..! کمی مکث میکند، و پرتمسخر میخندد: شاید در دنیای بعدی تونستیم همدیگه رو ملاقات کنیم..البته با شخصیت خورد شدهات میای از پشیمونی وکارهایی که نباید مقابل یک خان میکردی، گله میکنی..اما اونموقع دیگه دیر شده..! آیلا، حالا با اشک هایی که بی وقفه چهره یخ زده اش را خیس کرده بودند، به شاهرخ زل زده بود.. حاضر شده بود اینگونه بی وقفه اشک بریزد، اما التماس ریزی هم نکند..؟! نوک سرد اسلحه که آرام بر شقیقهاش نشست، چیزی در دلش تکان محکمی خورد و به خود لرزید... نفس در سینهاش حبس شده بود و تمام دم و بازدم را یک لحظه از یاد برد... دستانش را به گل گرفت ومشت کرد... سرش مدام از وحشت میلرزید و اسلحه بر سرش تکان میخورد و وجود خود را بر شقیقه دخترک یادآوری میکرد... ناخودآگاه، آهسته چشم بر هم نهاد....
-
پارت ۵۹ ( میان تیغ و تپش) آیلا از این بحث پیش آمده خوشش آمده بود.. و تمام شرایط سختش را از یاد برد... حداقل اینجوری با خالی کردن خشمش، سبک تر میشد... و به گفته عقل دخترک، اینگونه قبل مرگی که هر ثانیه به او نزدیک تر میشد، تمام حرفهای فرو خورده چندین ساله اش را بر زبان آورده باشد و حسرت نخورد! قدمی به سمت شاهرخ برداشت.. تعجب را میشد در نگاه شاهرخ به راحتی خواند.. آیلا مقابل شاهرخ ایستاد...و بهخاطر قد نه چندان بلند او، مجبور شد کمی سر بالا بگیرد تا راحتتر حرفش را در نگاه نخوتیاش بکوبد: به نکته خوبی اشاره کردی..پس خودتونهم قبول دارین مردم شما همیشه ساکتن؟ بهنظرت یه آدم سالم اینقدر بی احساس زندگی میکنه؟ نه تشویق میکنه نه اعتراضی میکنه! مردم شما خیلی وقته خاک شدن..زیر آوارن..انقدر ساکت شدن که دیگه هیچ تغییری رو حس نمیکنن..اما من، فرق دارم! جمله آخرش را با تعصب و حرص خاصی کمی بلندتر گفت! حالا، خشم شاهرخ نه مخفی شده بود نه کنترل! بلکه در صدای نفس هایش مشهود بود.. اما آیلا بی تفاوت و محکم ادامه میداد: من در برابر ظلم، زورگویی، بی عدالتی و دزدیدن زندگیِ آدمها، سکوت نمیکنم! آیلا با دیدن چهره سرخ شدهی شاهرخ از شدت خشم، تحریک شد تمام حال خراب امشبش را به گونه ای جبران کند، که شاهرخ تاوانش را پس دهد... صدای آیلا بلندتر و تیز تر شده بود: شما آدمهایی مثل من رو به یک دقیقه نکشیده سر به نیست میکنین..اینرو همه میدونن..اما هیشکی حق اعتراض نداره! هیچ شکی ندارم این دستور قتل من رو خان بزرگ داده چون من اندازه پنج سال از کثافت کاری های شما خبر دارم! و چی بهتر از این بهونه که من رو لکه ننگ معرفی کنین و مردم رو باهاش بر علیه من گول بزنین..!! شاهرخ بلند غرید: خفه شو!! و تند با یک قدم بلندی خودش را به آیلا رساند و موهایش را از پشت محکم کشید.. این حرکت او که برای آیلا کاملا غیر منتظره بود، باعث شد جیغ خفه ای بکشد و بی اراده دستش را به سمت موهای کشیده شدهاش ببرد.. اما از چشمان شاهرخ فقط خشم میبارید... که کاسه خون شده بودند.. و در صورت آیلا خشمگین و با نگاهی ستیزانه توپید: ببین دخترهی بی همه چیز..من بارها بهت اولتیماتیوم داده بودم..تا همین چند ثانیه پیش هشدار داده بودم بهت، که این زبونت داره کار دستت میده..اما بی توجهی کردی و مقابل من ایستادی..از بس که نفهمی! موهایش را بیشتر کشید تا چهره آیلا را درست ببیند... و از بالا به چهرهی رنگ پریدهی آیلا زل زد و در نگاهش براق شد... لحنش به شدت تهدیدآمیز بود: در نظر داشتم مرگ بیآزاری داشته باشی، اما مثل اینکه هیجان رو دوست داری که اینجوری قدعلم میکنی و بلبل زبونی میکنی! و پشت بند حرفش، بی تعلل اسلحه را از پشت کت میکشد و بر شقیقه آیلا فشار میدهد.. مجال نداده بود دخترک اتفاقات را هضم کند... همهی اینها در چند ثانیه اتفاق افتاده بود.. و آیلا تنها عکس العملی که توانست نشان دهد چشمانی بود که از وحشت درشت شده، و بدنی که مانند بید میلرزید... چشمان آیلا بی اراده نمدار شد.. دهانش بیهدف باز و بسته میشد...برای گفتن چه چیزی؟ خودش هم نمیدانست... زبانش نمیچرخید اندکی التماس کند، و غرورش اجازه نمیداد حتی در نگاهش التماس بریزد.. شاهرخ منتظر بود..عطش این را داشت که آیلا را بی پناه، شکست خورده، و مخصوصاً ملتمس ببیند... بنابراین بی هدف و با رجزخوانی پوچی، سعی میکرد به آرزوی خود برسد... اما زهی خیال باطل!
-
پارت ۵۸ ( میان تیغ و تپش) زورگویی و نیش و کنایه های شاهرخ، تمومی نداشت.. با گامهای کوتاهی، یک دور، دور آیلا چرخید.. و همانگونه که دور میزد سرش را کج کرد و با پوزخند از نوک پا، تا سر و موهای آیلا را از نظر گذراند.. نکاه آیلا قفل زمین شده بود..و دستانش بی جان و شکست خورده، کنار بدنش بی حرکت آویزان بود.. و به نقطه نامعلومی در زمین نمناک خیره شده بود.. شاهرخ تک خنده ای میکند... و مکررا مقابل آیلا، اما اینبار نزدیکتر می ایستد.. طعنه در صدای پرتکبرش کاملا حس میشد: وقتی بیش از حد بلند پرواز باشی، نتیجهش میشه این لباس های پاره و غرور له شده! نفس های آیلا از حرص و غم و بغضی که سعی در خفه کردنش داشت، تند و صدادار شده بود.. دندان هایش را به هم فشار داد...و لب فرو بست.. اما مگر میشد احساسات آن چشمهایی که از درد میسوخت را پنهان کرد...؟ آیلا تند سر بالا میگیرد و دستانش را نامحسوس چنان سخت مشت میکند که حس کرد ناخن های بلندش، پوست دستش را زخمی کرد... صدایش لرزش داشت و از شدت بغض، گویی که از ته چاه میآمد: با کشتن من، به چی میرسی؟ چه وعده وعیدی بهت دادن که برای نابود کردنم داری اینجوری له له میزنی..؟! پوزخند شاهرخ، پر کشید.. و دخترک، سختتر از آن بود که در چنین شرایطی خاموش بماند! قدمی به سمت آیلا برمیدارد، و دستانش را پشت کت کوتاه قهوهای سوختهاش، گره میکند... آیلا سر بالا میگیرد و سرسختانه چانه بالا میاندازد.. شاهرخ چشم هایش را در مردمک لرزان آیلا، قفل میکند.. و آهسته نطق میکند: بهنظرت وقتش نیست موقعیت نه چندان نرمالت رو بسنجی، و دهنت رو ببندی؟! اما چشمان خشمگین آیلا، که احساسات مختلفش را با خود حمل میکرد..مثل ترس، شکست، پشیمانی، و حتی غم فروخورده... از نگاه شاهرخ فاصله ریزی هم نگرفت.. صبر شاهرخ سر آمد، و از چشمان خشمگین و پرغرور آیلا، نگاه گرفت... شاید بتواند غرور مردانهاش را با دزدیدن نگاه حفظ کند! قدمی به طرف جاده پشت سر آیلا زد..و کنایهوار آرام ادامه داد: خیلی عجیبی..وقتی از آیندهی حرفی، یا کاری خبر داشته باشی، سرسختتر میشی انجامش بدی تا با عاقبت دردناکش اذیت بشی..چرا؟ چون میخوای نشون بدی حرف حرف خودته! اینجا همه گزینهی سکوت رو انتخاب کردن..و میبینی زندگی راحت و بی دردسری دارن..الا تویی که خیلی ناگهانی اومدی و معترض شدی به سبک زندگی چندین سالهی ما ! با پاشنه پا، طی یک حرکت به طرف آیلا که هنوز پشتش را به شاهرخ داده بود و هیچ رغبتی نداشت شاهرخ را ببیند، میچرخد: دختری مثل تو، میتونست با داشتن سیاست، راحت به خیلیچیزا دست پیدا کنه..اما افسوس.. تک خنده ای میکند: صد افسوس که دختر حرف گوش کنی نیستی..! و این اصلا به نفع تو تموم نشد...
-
پارت ۵۷ ( میان تیغ و تپش) آیلا خسته از دویدن، خم شدم و دستهایم را به زانوهایم گرفتم.. آنقدر در این سرما نفس نفس زده بودم، که سینهام خس خس میکرد..گلوم خشک شده بود و به شدت میسوخت.. طاقت طی کردن این مسیر طولانی و مبهم، دیگر از من سلب شده بود... نمیخواستم نا امید شوم، اما گویی چاره ای جز پذیرفتن این تقدیر دردناک نداشتم...و تمام این تلاش ها صرفا برای این بود که شرمنده خودم نشوم.. با حس صدای ریز و ضعیف خش خش برگی که از پشت میآمد، تند درجا صاف شدم و به عقب چرخیدم.. اما کسی نبود! نمیتوانستم آزادانه نفس عمیق بکشم.. از ترسی که امشب تجربه میکردم، نفس هام منقطع شده بود و ثانیهای به حالت اول برنگشته بود.. برگشتم به راهم ادامه دهم، که با برداشتن قدم اول، همزمان با بلند کردن سرم، ناگهان نفس در سینهام حبس شد.... و گویی که نفس کشیدن را از یاد بردم! شاهرخ منحوس، با لبخند خبیثی، سایه نه چندان بلند قامتش در تاریکی نمایان شده بود.. و این سایهی پررنگش داشت به وحشت من پوزخند میزد.. با چشمان درشت شده ای، به او خیره شده بودم و گویی پاهای ناتوانم به سردی زمین قفل شده بودند... یا که به سرمای بی رحم این شب زخمی، عادت کرده بودند... بی اراده دستانم، دامن نازکم را چنگ زد و فشار داد.. متوجه لرزش دستان ظریف و ضعیفم در تاریکی شده بودم...و نمیخواستم شاهرخ به ضعف و ترسم پی ببرد.. یک قدم به سمت من برمیدارد.. تند گارد میگیرم و یک قدم متقابلا به عقب برمیگردم.. صدام لرزش پررنگی داشت: نزدیک نشو..! لبخند تحقیرآمیزش، برق شادی چشمانش که در آن شدت تاریکی هم واضح بود، بی رحمی این آدم را برای صدمین بار به من یاد آوری کرد... و صدای مکروه و زمختش، همانطور که اسلحه اش را در انگشت اشارهاش میچرخاند و به چرخش آن با لذت زل زده بود، خیلی غیرمستقیم طوفان آینده را به من فهماند: ترس بهت نیومده دختر آزادیخواه...همیشه خیال میکردی دنیا موظفه که به حرفها و خواستههای مزخرف تو گوش بده! البته دنیای این خاک، طبیعیه که با خزعبلات تو جور درنیاد! نزدیکتر شد..به دو سمت، راست و چپ نگاهی انداختم.. دنبال راه چاره بودم؟ مگر چاره ای هم مانده بود...؟ بغض سنگینی بیخ گلویم نشسته بود.. نمیخواستم مقابل دشمنم بغض کنم، اما این صبر، یک قدرت فراتر از شخصیت دخترانه و جسم ضعیفم میخواست... بغضم را قورت دادم..که در چشمای غمزده ی تر شدهام خودش را جا کرد: نزدیک نیا! اما دلاورها به حرف کدام یک از ما مردم این خاک، اهمیت داده بودند که این بار دوم باشد؟! در فاصله یک قدمیام ایستاد..که با ایستادنش، چشمان من که هراسان به دنبال راه فرار در گردش بود، در چشمان عصبی و قرمز شاهرخ قفل شد.. تلاش میکرد عصبانیتش را پشت لبخندها و خنده های ترسناکش، پنهان کند؛ اما من میفهمیدم! اسلحه نقره ای براق را مدام مقابل چشمانم میگرفت... وانمود میکرد اسلحه حکم اسباب بازیاش را دارد، و من تکان دادنهای اسلحه توسط شاهرخ را میدیدم...هشدار بود! داشت یادآوری میکرد...که چه چیزی او را به اینجا، و از همه مهمتر، به دنبال من کشانده... تند تند پلک میزدم..نباید مقابل او اشک میریختم..! یعنی آن مرد ناشناس رفته بود...؟ یعنی امشب، آخرین شب زندگی من خواهد بود..؟ آنقدر بدبخت و بی کس بودم، که کسی نبود مرا پناه دهد..؟! به همین راحتی بزرگان طایفه و این خاندان، جای پدر و اقوامم را میگیرند و به راحتی برایم حکم صادر میکنند؟! آنقدر نحس بودم که پدرم برای زنده ماندن تک دخترش، با کسی درگیر نشود...؟ حداقل اینگونه، غرورم با کشته شدنم توسط یک مرد غریبه، جریحهدار نمیشود...
-
پارت ۵۶ ( میان تیغ و تپش) شهین، تمام آن همه مدت که از دردانهاش بی خبر مانده بود را اشک میریخت.. حال بد نازیلا کم از شهین نداشت..اما با این حال، سعی در آرام کردن شهین را داشت... یکی از خدمه، همانطور که آب قند را در لیوان هم میزد، هراسان به شهین نزدیک شد: بیا شهین، اینو بخور حالت جا بیاد.. شهین زمانی که از حال رفت، با به هوش آمدنش متوجه شد که روی تخت نازیلا است..و نازیلا که کنار او نشسته بود، دست شهین را به آرامی فشرد و با چشمانی که قرمز شده و ورم کرده بود، و صدایی که از فرط غم، گرفته بود، همدرد شهین شد: خاله نمیشه اینکارو با خودت بکنی..ما که از آینده خبر نداریم..مطمئن باش آیلا دختری نیست که راحت تسلیم این تقدیر بشه...امیدوار باش.. شهین چشمانش را فشار داد و هق زد..سرش را بی وقفه به چپ و راست تکان می داد: نه نه..نه دخترم اینبار مثل همیشه به این دختر هم رحم نمیکنن.. و غمزده نگاهش را در چشمان تر شده ی نازیلا قفل میکند: مگه آیلا کیه؟ چه فرقی با بقیه دخترای روستا داره که از مرگ در امان بمونه؟ کی قراره سپر و پناهش باشه؟ این خاندان، با دختری که نه میترسه نه سر خم میکنه، مهربون نیست... صداهایی از پایین میآمد..تمام بزرگان طایفه، اعم از طایفه دلاورها و تمام خاندان اشرف، که روستایی دور و پرتی اطراف جنگل بود، نیز حضور داشتند... و با تکتک تصمیمات و حکم دردناکی که برای دخترک بی گناه با بی رحمی تمام به زبان میآوردند، دل در سینه ی شهین و نازیلا که گوشه ای از اتاق زانوی غم بغل داشتند، میلرزید... نازیلا، در بین آن همه ترس و واهمه، لبخند کمرنگ و غمگینی میزند: گاهی تقدیر، بی سرو صدا، بدون اینکه متوجه بشی پناه میفرسته..دنیا خیلی وقتا همونجوری که ما فکر میکنیم و طبق اتفاقات وحشتناکی که در ذهن ما جولان میده، نمیچرخه.. شهین که از حرف های نازیلا، اندکی امیدوار شده بود، بدون هیچ تعللی، او را محکم بغل میکند: از خدا میخوام همینطور که میگی باشه..دعا میکنم امشب خدا خودش پناه دخترم باشه..یا آدمی رو سر راهش بفرسته که بشه بهش اعتماد کرد... نازیلا متقابلا، کمر شهین را نرم، نوازش میکند...و چاره ای جز امیدواری و آرام کردن خودشان نداشتند... در این بین، گوشی نازیلا در جیب بلوز ساده ی بافتنی یشمی رنگش میلرزد..از شهین جدا میشود و تند گوشی اش را در میآورد و نگاهی به صفحهاش میاندازد...عسل! گلویی تازه میکند و با صدای خستهای پاسخ میدهد: الو عسل.. استرس در صدای عسل مشهود بود..مخصوصا که بی وقفه سوال میپرسید: سلام..نازیلا چیشده؟آیلا کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟ بخدا دارم سکته میکنم هیشکیهم ازش خبر نداره از هرکی پرسیدم جوابی دریافت نکردم.. نازیلا، از تخت بلند میشود و توی اتاق قدم های کوتاهی میزند..صدایش بهخاطر وضعیت و ناراحتی شهین، پایین بود: خودمم فعلا ازش خبر ندارم..نگرانشیم..الان نمیتونم درست حسابی جریانشو بهت بگم... عسل که میدانست آن عمارت شلوغ، جایی برای گفتن رازهای بینشان نیست، لب فرو بست و بغضش را قورت داد...پس از مکث کوتاهی از ته دل، پر حرص نالید: بمیری سامیار..الهی خیر نبینی تو زندگیت...فرار کرده مادرشم با خودش برده..فکر همه رو کرده بود..میبینی؟ نازیلا آه پر دردی میکشد..: نمیتونم آیلا رو سرزنش کنم..چون همهی ما از همچین اتفاق دردناکی بیخبر بودیم... صدای عسل شکست: میکشنش نازیلا...؟! وحشت سرتاسر نازیلا را فرا گرفت..ناخودآگاه لرز خفیفی درون قفسهی سینه اش حس کرد.. نگاهش به شهین دو دو میزد..و پر شک و تردید، سعی کرد این تصور وحشتناک را از ذهنش پاک کند: حرفشم نزن..عسل بهش فکرم نکن! عسل درمانده، اشک ظریفش را با سر انگشتش گرفت: اوضاع اونجا چی میگه؟! نازیلا که حالا صداهای طبقه پایین عمارت، مرموز تر و پایین تر شده بود، بر ترسش دامن میزد و مدام انرژی های منفی را به طرف او میفرستاد.. پشت به شهین کرد و با نا امیدی چشمانش را بست... آهسته پچ زد: اصلا خوب نیست عسل... که باعث شد نگاه عسل، روی پیمان که منتظر و نگران به او خیره شده بود، خشک شود...
-
پارت ۵۵ (میان تیغ و تپش) آیلا، سرگردان و با عقلی بی ثبات، میان جمله کوتاه اما پر اطمینان کیاراد، و ترسی که در دلش نهیب میزد و فرار کردن را به او گوشزد میکرد، درمانده مانده بود.. که با صدای ناگهانی چند شلیک بلند و هولناک که به نظر نمیومد اسلحه ساده ای باشد، تند و هول شده، با استرس مشهودی که در چشمانش رخنه کرده بود، به سمت کیاراد چرخید... با موهای پریشان و حالی آشفته، که همزمان موهای طلاییاش که نور آن را روشن کرده بود، همراه چرخیدن سرش، در هوا پخش شد... دامنش را در دستانش فشرد...میلرزید..و توان آن را نداشت که لرزش بدن و دستانش را کنترل کند... از ترس عجیبی که در دلش از صداهای نزدیک شدن پا، آدم هایی نا آشنا، و گرفته شدن هوا، داشت... کیاراد، یک لحظه سر بلند میکند و با نگاهی خالی از هر گونه احساسی، به آیلا چشم دوخت... چشمان گرفته و نا آرام آیلا، در چشمان تاریک و مطمئن کیاراد نشست... گویی نگاه کیاراد، پاسخی برای آیلا داشت...مثل آن میماند که به آیلا میگوید: "به حرفم بعدا ایمان میاری!" او بدون هیچ حرفی یا نشان احساسی در چشمانش، تمام آنکه که آیلا باید میفهمید را رسانده بود.. و این یکی از قدرت های زبان بدن کیاراد بود! کیاراد مطمئن بود که دخترک برمیگردد.. و دست لرزان و یخ زده اش، را در دست محکم و مورد اعتماد او قرار میدهد! صداها که نزدیکتر شد، آیلا از شدت اضطراب دل را به دریا زد و پاهایش، بیقرار و هراسان، او را پیش بردند... دوید...با نفس های منقطع، سرگیجه های ناتمام، و جانی که هر ثانیه از قدرت آن کاسته میشد... شاخه های ظریف درختان بلند قامتی که بر سر راهش بود و آیلا مرتب به آن ها و وجودشان در این جنگل لعنت میفرستاد، صورتش را میخراشید و آیلا با حرص آن ها را با دستانش پس میزد... درحین دویدن، پشت سرش را نگاه مینداخت.. سایه های هیکلی و قوی، که هر لحظه نزدیکتر میشدند، او را مضطرب و وحشت زده میکرد... پاهایش از شدت ترس قدرت تازه ای گرفته بودند.. آنقدر نفس نفس زده بود، که گلویش خشک شده بود و با هربار قورت دادن آب دهانش، درد تیزی در گلویش حس میکرد... گویی امشب تمام دردها را یکجا تجربه کرده بود.. شدت درد زخم پایش، اورا به یقین رساند که زخمش عمیق تر شده بود...و خدا کند در این وضع و سرما، عفونت نکند... حس عجیب و غمگینی داشت...نتوانست مقابل این شب دردناک مقاومت کند.. حتی مقابل اشک هایش که حین دویدنش سرازیر شده بود و صورت و قفسه سینه اش را خیس کرده بودند... هق هق هایش در گلو خفه میشد و تبدیل به اشک میشد... اطرافش را مغموم، نگاه میاندازد... سرگردان دور خود چرخی میزند...دو بار..سه بار...به گونه ای بود که هرکس او را از دور تماشا میکرد، دخترک را به دیوانه ای غمگین تشبیه میکرد که دور خود میچرخد و اشک میریزد... اینکه در آن جنگل گم شده باشد، درد تازه ای نبود... چرا که او امشب، در کل خودش را گم کرده بود... آیلا امشب کجاست؟ آن دختر قوی و با اعتماد به نفسی که عده ای او را با سرسختی اش میشناختند... کجاست آن دختری که زندگی اش در کتاب و پنجره ای دلباز خلاصه میشد..؟ چه بر سرش آوردند که اینگونه در به در به دنبال پناهی باشد..؟ میخواستند آرزوهایش را نیز بکشند؟ کجاست آن دختری که دستان غم زدهی اطرافیانش را با مهربانی فشار میداد تا از غمشان کمی هم شده، بکاهد..؟ و آیا، امشب کسی از حال او خبر داشت..؟
-
پارت ۵۴ (میان تیغ و تپش) نگاه کیاراد در آن تاریکی، زیرکانه اطراف را میپایید.. آیلا بی حرکت مانده بود و به او و رفتارهای مرموزش خیره مانده بود.. آرامش و استرس آیلا، پارادوکس خاصی در دلش راه انداخته بودند.. بغض در گلویش چند زد..و چانه اش لرزید..در صدایش، عجز و ناتوانی را به راحتی میشد حس کرد: تو کی هستی..؟! نگاه کیاراد، پس از مکثی طولانی، به آهستگی در چشمان تر و کدر دخترک ثابت ماند.. گویی که آمده بود با کارهایش دخترک را نجات بدهد نه حرف هایش! پس خونسرد، مکررا نگاهش را به جای دیگری سوق داد..و ناخودآگاه چشمانش با دیدن نور ضعیفی که از دور معلوم بود، باریک شد! آیلا تقلای ریزی کرد و سعی کرد کیاراد را کمی عقب بفرستد..صدایش حرص و خشونت عصبیطوری داشت: برو عقب..نمیخوام دستت به من بخوره.. حرکت نکردن کیاراد، آیلا را وحشتی تر کرد و با زانوی راستش، لگد محکمی به کمر کیاراد زد: میگم برو عقب! که زانوی خودش بیشتر درد گرفت...و حتی دریغ از اخمی از جانب کیاراد! همانقدر وجود آیلا را نادیده گرفته بود! کیاراد طی یک حرکت سرش را در فاصله یک انگشتی چهره آیلا قرار داد، و با صدای خش داری، تشر خفیفی زد: آروم باش! مجبورم نکن سختتر رفتار کنم! اشکی روی گونه های شفاف آیلا غلتید..صدایش مغموم و گرفته بود..و با لرز صدای غمگینش، دل انسان دوست کیاراد، از دیدن آن درماندگی، اندکی لرزید: خب اگه اومدی تمومم کنی، بکش دیگه منتظر چی هستی؟ یا شماها عادت دارین اول آدمهارو شکنجه کنین تا لذت ببرین؟! کیاراد نگاهی سرد، و طولانی به آیلا انداخت.. و با طمانینه تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراند... سپس خود را عقب کشید و کنار آیلا به سنگ تکیه داد و یک پایش را تا کرد و دیگری را دراز کرد... و آیلا از آن همه خونسردی این فرد، گیج و ناباور به او و حرکاتش زل زده بود... کیاراد گوشیاش را از جیب شلوار مشکیاش در آورد...شماره ای را میگرفت...و بدون نیمنگاهی به آیلا، دل دخترک را خیلی بد، از ترس لرزاند: بهتره فکر فرار رو از سرت بیرون کنی، از اینجا در بری، دلخوش نباش آدم با رحمی پناهت بده! آیلا که دستش را روی زمین گلی گذاشته بود تا در یک حرکت بلند شود و فرار کند، با حرف کیاراد ته دلش خالی شد... آن مرد تیز بود؟ خیلی زیاد... در آن هیر و ویری، چنین چیزی در فکر آیلا میگذشت که آن مرد، چگونه از ذهنش با خبر شد؟! آیلا به سمت او چرخیده بود و صاف و بدون پلک زدنی، به کیاراد زل زده بود.. گویی تا به حال همچین بشری کشف نشده! گوشی کیاراد لرزید، و بی معطلی، با صدای پایینی که ناموفق در پنهان کردن بم ضخیم صدایش بود، پاسخ داد.. اما، آیلا که دختر سرسختی ها بود.. نه اعتماد میکرد نه باور میکرد..و شاید حق با او بود! دقایقی عذاب آور، نقشه اش بخاطر خونریزیاش عقب افتاد... دستش را به شکم گرفت و سر خم کرد..از درد به خود میپیچید و از گوشه چشم نگاهی به مرد کناریاش انداخت..که به نظر میومد اصلا به او توجهی ندارد! حس خون بین پاهایش، در آن سرمای بی رحم، حالش را بدتر کرده بود... کمی از دامنش کثیف شده بود که در تاریکی معلوم نبود... ضعف شدیدی همانند مه، در سرش میپیچید.. و چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، این بود که مرد کناریاش، هیچ نشانه ای از عجله نداشت.. زیرک بودنش فرق داشت.. استرسش فرق داشت... نه نفس نفس میزد، نه گوش تیز میکرد، و نه نگاه هایش به اطراف هراسان باشد! و آیلا تیز تر از آن بود که قدرت پنهانی آن مرد را پشت خونسردیاش تشخیص ندهد! و همین قدرت، بر ترسش دامن میزد! به عقل نیمه جانش گوش سپرد، و با مچاله کردن دامنش با دستان لرزانش، تند از جا پرید و قدم اول را تند و بلند برداشت... که صدای کیاراد او را در جا میخکوب کرد.. مشغول تعمیر چیزی در دست، در آن تاریکی بود..و حتی نگاه کوتاهی هم به آیلا ننداخته بود.. صدایش پایین بود..اما خش دار، و پر از اعتماد: برو...اما با پاهای خودت برمیگردی که پناهت بشم! چشمان وحشت زده ی آیلا، حالا کمی آرامتر و گنگ تر به نظر میرسید... به رو به رو که جاده باریک گل آلود و پر شیبی بود، خیره شده بود و صدای کیاراد در ذهنش اکو میشد... اعتماد کرد؟ خودش هم نمیدانست... عقلش راه فرار را مقابلش باز گذاشته بود.. و قلبش.... قلبش کشش عجیبی به این آرامش و اعتمادی که از جانب این مرد دریافت کرده بود، داشت... و آیلا صدای این اعتماد را در دل خفه کرده بود...به قصد! میان عقل و دلش، نفس نفس و آماده ی فرار، درجای خود مکث کرده بود... نمیدانست، به حرف کدام باید گوش داد..؟!
-
پارت ۵۳ (میان تیغ وتپش) آن دست قدرتمند هنوز روی دهانش بود.. نه محکم...اما قاطع! آیلا با وحشت غیرقابل کنترلی، دست لرزان و یخ زده اش را روی دست قدرتمند و سخت آن شخص میگذارد و فشار میدهد.. ناله هایش در گلو خفه میشد و صدایش بالا نمی آمد.. وحشیانه بر دست او میکوبید و تقریبا در آغوش او بی وقفه تقلا میکرد.. بازدم نفس های شخص را خیلی نزدیک به خود حس میکرد..و با یاد آوری سامیار و همه اتفاقات چند ساعت پیش، تند و محکم، آرنج ظریف دستش را در بازوی شخصی که خفه اش کرده بود، کوبید... اما حس کرد آرنجش تکه تکه شده و داغون شده.. از سفتی و سخت بازوی شخصی که آیلا گمان میکرد یکی از بادیگاردهای غول پیکر شاهرخ باشد! آیلا که رمقی در جانش نمانده بود، کمی مکث کرد و با بی حالی سرش را پایین گرفت که باعث موهای طلایی رنگش که حالا در تاریکی تیره تر به نظر میرسید، سر بخورد و پریشان دورش را بگیرد... چشمانش ناخودآگاه خمار شده و مدام بسته میشد.. دست مرد هنوز کامل از دهانش جدا نشده بود، که آیلا با تمام نیرویی که ته جانش مانده بود، جیغ کشید.. با تقلا ساعد مرد را پس میزند تا از جایش بلند شود؛ که گردنش محکم توسط بازوی مرد اسیر شد! آیلا نفس نفس میزد و چشمانش نم دار شده بود... هراسان به دور و برش نگاه میکرد..بلکه اینبار هم نجات پیدا کند! با نفس های بریده؛ اما وحشیانه تقلا کرد و غرید: ولم کن.. ولم کن گفتم! با کف دستش، به سینه ستبر و عضلانی مرد کوبید..ناخن کشید..لگد زد.. صدایش میلرزید: تو رو فرستادن؟ ها؟ فرستادن که کار رو تموم کنی؟ مرد با یک حرکت سریع، آیلا را به پشتی سنگ کناریشان هل میدهد...آیلا جیغ خفه ای میکشد و به پشتی سنگ تکیه میدهد و دستانش را به آن میچسباند...تند، سر بالا میگیرد و در تاریکی به سایه درشت و بلند قامتی خیره میشود.. مرد تنش را سنگر آیلا کرد، و چشمان براقش را در چشمان وحشت زده ی آیلا قفل کرد... همان لحظه نور چراغی از دور، از لا به لای شاخه های نحیف لغزید...و روی آن ها منعکس شد! کیاراد آرام اما محکم، انگشت اشاره اش را مقابل لب خودش گرفت.. نه «هیس»گفت...و نه حتی نگاهش را عوض کرد! آیلا مات و حیران، به فرد روبه رویش خیره مانده بود... برای لحظاتی، تقلا یادش رفت.. نور شفاف ماه، نصف صورتش را برید و نیمه ی دیگر آن در تاریکی مطلق فرو رفت.. آیلا خشکش زده بود! و بی اختیار نفسش در سینه حبس شد.. مردی که رو به رویش بود، گویی که به جای عجله، به اطمینان عادت داشت! نگاهش... نه خشمگین بود، نه ملتمس! سرد، عمیق، و به شدت آرام بود... از آن نگاه هایی که هرکسی میفهمید این آدم اگر اراده کند میتواند همه چیز را تمام کند، و اگر نخواهد، هیچکس جرات شروع آن را نداشت! لب های آیلا نیمه باز مانده بود..اما هیچ کلمه ای جرات نمیکرد از آن ها بیرون بیاید! آیلا با ناامیدی آرام گرفت... او اعتماد نکرده بود، بلکه پی برده بود که در مقابل این مرد، و اگر او نخواهد، فرار گزینه ی مناسبی برایش نیست! و همین بیشتر از هر تهدیدی، او را حیرت زده کرده بود...
-
پارت ۵۲ (میان تیغ و تپش) آیلا مانده بودم.. حیران، سرگردان، بی پناه! میان درختانی تنومند و بلند قامت، که همان ها هم ذره ای حس امنیت به من نمیدادند.. بی رمق شده بودم؛ و ناتوان تر از آن بودم که در این تاریکی شب، صبحی روشن را تصور کنم! کنار سنگ بزرگی نشستم و به آن تکیه دادم.. سنگی سرد، سیاه و زبر...درست شبیه واقعیتی که پوست زخمی ام را بیشتر میخراشید.. چشمامو بستم..و نفس های تند و نامنظمم رو حس کردم.. نفس هام هنوز منقطع بود..قفسه ی سینه ام بی قرار بالا و پایین میشد.. و ذهنم.... ذهنم هیچجا بند نبود..نه به حال، نه به گذشته... بی وقفه میدوید به سوی آینده ای که احتمال کم روشن بودنش هم، برایم حکم زندگی را داشت! امشب تمام میشد؟ شاید اگر فردایم را میدانستم، هیچ رنجی را در زندگیام تحمل نمیکردم... نه از زمان خبر داشتم و نه از سرنوشت خودم! دلم میخواست روی تختم دراز کشیده باشم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش بدم.. نه اینکه مهجور و طرد شده در بیابان و جنگل ها سرگردان بمونم... حال عمه چطور بود؟ من ناخواسته، با انتخاب اشتباهم باعث شده بودم اونم با من به این باتلاق عمیق کشیده بشه..و من میدونستم که کاری از دستش برنمیاد... اشک های سمج گونه های یخزده ام رو تر و گرم کرد.. حس دردناک آدمی رو داشتم که هر آرزویی کرده، خلافش رو زیسته بود... من به امشب فکر کرده بودم؟ حتی یک ثانیه هم نه...! من در خیالات خام و دخترانه ام زندگی کرده بودم...در رؤیاها، کتاب ها، در پایان های خوشی که همیشه صفحهی آخر داشتند... فکر میکردم اگر من درست باشم، عاشق باشم، اگر مهربان بمانم، زندگی هم با من مهربان میماند و به رویم میخندد! اما زندگی واقعی، خیلی با دنیای خیالی ما فاصله داشت...خیلی زیاد! از اینکه زندگیام در عقایدی میسوخت که حتی یکبار هم با آنها هم نظر نبودم، داشت از درون آتشم میزد... اما دنیای ما یه کثافت تمام عیار بود! همیشه قدرت در دست ظالمان بود..رازش همین بی رحمیشان بود..! کسی که وجدان، ترس از آسیب زدن یا مرز اخلاقی نداره، راحت تر دروغ میگه، تهدید میکنه، حذف میکنه... و همهی این ها توهم قدرت میسازه... همان چیزی که دلاورها دچارش هستن! خونریزی شدیدی که داشتم، باعث شد در خودم جمع شوم و پاهام رو قفل کنم... سرگیجه هام هر لحظه شدیدتر میشد... موندن رو جایز ندونستم و طبق دستوری که عقل نیمهجانم میداد، کمکم باید از اینجا دور میشدم.. پس از مکث کوتاهی، سنگی که پشتم قرار داشت رو تکیه گاه دستم کردم و کمی خودم رو به سختی، بالا کشیدم... اما ناگهان، تمام راه های نفسم بسته شد... نه میتونستم نفس بکشم، و نه داد بزنم! کسی پشت سرم قرار گرفته بود.. خیلی نزدیک... خیلی بیش از حد نزدیک! و دستی از پشت روی دهانم نشسته بود... خشک شده بودم..دستهام به سنگ چسبیده بود و پاهایم به زمین قفل شده بود.. درشت شدن چشمام از فرط وحشت دیگر بیشتر از این جا نداشت.. وحشت زده، با تن و بدنی لرزان، به رو به رو خیره شده بودم... حتی توان مقابله یا چرخیدن به طرف شخص رو نداشتم..! تمام شده بود؟ از اینهمه سرسختی، از نپذیرفتن این تقدیر غمناک، چه چیزی نصیبم شده بود...؟
-
درخواست ناظر برای رمان میان تیغ و تپش | ایناس کاربر انجمن نودهشتیا
InSa پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
-
پارت ۵۱ (میان تیغ و تپش) آیلا توانست صدای نحس ونامحبوب شاهرخ را به سختی تشخیص دهد... صدا را شنید، واضح نبود، اما آنقدری بود که خون در رگ هایش منجمد شود.. شاهرخ با صدای بلندی غرید: پیداش نکنین خونتون حلاله....حروم زاده ها! صدایش مثل پتک بر سر آیلا خورد! قدمهای آیلا ناخودآگاه از شوک وارد شده، لحظه ای مکث کردند.. سرش گیج رفت! شاهرخ اسلحه به دست، میان باغ میچرخید.. فارغ از آنکه دخترک، فقط چند قدم از آنها فاصله داشت و به کندی میدوید... قدم های شاهرخ؛ تند، بی قرار و پرخشم بود.. شاخه ها را با عصبانیت از سر راهش کنار میزد و نگاه ترسناکش، دخترک نحیف و ظریفی را از بین درختان تنومند و بلند قامت، جستو جو میکرد.. آیلا نفس زنان، پشت ردیفی از درختان انبوهی پنهان و میخکوب شد.. با دیدن سایه های بلند قامت و وحشت آور، قلبش فرو ریخت...! انگار باغ به آن بزرگی، در آن لحظه برایش حکم زندان تنگ وخفقان آور داشت.. صدای قدم ها، فرمان ها، خش خش ریز برگ ها، همه باهم قاطی شده بود و بر ترسش دامن میزد.. آیلای مضطرب، نفس در سینه نگه میدارد..و آهسته میچرخد که گام نامحسوسی بردارد، منتهی زمین نیز خیانت میکند...! پایش روی گل رقیقی میلغزد.. تعادلش را از دست میدهد و جیغ خفه ای میکشد: آی.. بدنش از روی سراشیبی گل آلود، سر میخورد و او توان هیچ مقابله و دفاعی را نداشت... گویی خود را به پیچ خوردن میان گل و آب، سپرده بود... همان صدای ریز از جانب آیلا، کافی بود تا قدم های شاهرخ لحظه ای از حرکت دست بکشند... یک دستش را بالا میبرد..به معنای سکوت! همگی پشت او با اسلحه هایشان گارد میگیرند..و منتظر دستوری از شاهرخ میمانند.. شاهرخ از روی کنجکاوی، با اخم سری کج میکند و نگاهش را بین چندین راه مختلف، میچرخاند.. با دو انگشت، به دو راه اشاره ای میکند و زمزمه میکند: پخش بشید! همه اطاعت میکنند..و هرکسی راهش را پیش میگیرد... اما شاهرخ، راه جدایی را که حدس قوی تری نسبت به آن داشت، انتخاب میکند.. و دو نفر از آدم هایش را با خود میبرد.. آیلا با تنی کوفته و پر درد، از روی زمین بلند میشود.. حین سر خوردن، سرش به لبه تیز سنگی برخورد کرده و گوشه پیشانی اش زخمی شده بود.. خون آروم از روی پیشانی اش سر میخورد و تا گردن و ترقوه اش ادامه پیدا میکند.. سر و وضع او، به دخترانی که در جنگل فیلم های ترسناک، بی پناه و سرگردان میدویدند، بی شباهت نبود! او تمام این اتفاقات را خارج از زندگی اش میدانست.. و لحظه ای به آن فکر نکرده بود که زندگی اش همانند فیلمی، اینگونه قصه غمناک و تلخی داشته باشد! کمی از موها و لباس هایش گلی شده بودند..و بیشتر خیس از آب گل آلود! در آن قسمت سراشیبی، صداها قطع شده بود.. و آیلا امیدوار بود که راهشان را تغییر داده باشند.. نفسی تازه کرد و دستی به شکمش کشید که درد لحظه ای او را تنها نگذاشته بود.. خون ریزی اش بین آن همه فعالیت و دویدن، شدیدتر شده بود.. اما ترس، مجال نداده بود لحظه ای به فکر خودش و دردهای بی شمارش باشد....
-
پارت ۵۰ (میان تیغ و تپش) نفس های فیروز خان، تند و سریع شده بود.. با هر گام برداشتن کیاراد به سمت در عمارت، صدای نفس هایش عمیق تر میشد.. دستش را ناخودآگاه بر قفسه سینه اش گذاشت.. چهره اش از درد جمع شده بود..و به قرمزی میزد.. جلیقه چرم و سختش را از تن درآورد..و یقه لباسش را کمی شل کرد.. آرام از جایش بلند شد..سرش پایین بود و اما نگاهش تیز شده، هنوز پی گام های کیاراد بود که هر لحظه دورتر می شد... دستش لرزش خفیفی داشت.. تلاش کرد به سمت اتاقش گام بردارد.. از عصایش کمک گرفت و به سختی خود را به اتاق تاریکش رساند.. اتاقی که از یک زمانی به بعد، همه وسایل و اجزای آن تاریک و کدر شده بودند... گویی قلب او هم، همانند اتاقش سرد و بی روح شده بود! روی تختش مینشیند و قرص هایش را با دستی لرزان، از پاتختی چنگ میزند.. بعد از اینکه چند دقیقه از مصرف کردن قرص هایش گذشت، کمی احساس بهتری کرد و آرام دراز کشید.. نگاهش خیره به سقف بود..و کنجکاو از برگشتن پسرش! کیاراد مثل قبل، نیامده بود چیزی بگیرد.. یا چیزی را توضیح دهد و توجیه کند! و همین خطرناک ترش میکرد.. او سال ها پیش، فهمیده بود که کیاراد، هیچ جور شباهتی به مردان این خاندان ندارد! زور را برای اثبات نمی پسندد.. صدا و بازو را برای ترساندن نه، برای قدرت دفاع جمع میکرد.. و فیروز خان خیلی خوب میدانست که، آدمی که عجله ندارد، یا چیزی برای از دست دادن ندارد، یا مطمئن است که زمان، هم صدای اوست! و کیاراد، امشب بیش از حد مطمئن بود..... با شنیدن صدای شلیک رگباری، وحشت زده از جا پرید... گنگ و گیج به اطرافش نگاهی انداخت..هنوز وضعیتش را درست نسنجیده بود... کمی گذشت و پی برد که اینهمه مدت، در کمال ناباوری او خوابش برده بود..! درد تن و استخوان هایش، باعث شد مکررا در خود بپیچد.. دستش را به شکمش گرفت و محکم فشرد..: لعنتی..! صدای غرش و فریاد آسمان، بر تمام وحشتش می افزود... صدای گاز دادن چندین موتور سوار، که هولناک به نظر میرسید، باعث شد به سختی از جایش بپرد.. سایه های باغ، بلند و درهم، همانند دیوارهایی که راه نفس را تنگ میکردند.. هر از گاهی، شاخه ای صورتش را در آن تاریکی میخراشید.. دست خودش نبود که آن همه بی حال و کند شده بود.. دیگر نا نداشت حتی نفس بکشد! صداهای ریزی از دور به گوشش میرسید..نا امید شده بود؟ گویی همانطور بود... دخترک تمام امیدش را از دست داده بود..اما همیشه جمله ای از بچگی در ذهنش پررنگ تر شده بود...و آن جمله این بود که، " بیا نجنگیده نبازیم!" او هیچوقت نمیخواست شرمنده خودش باشد..و همیشه نهایت تلاشش را میکرد! حتی در اوج نا امیدی! صداها که نزدیکتر شد، به سختی از جایش بلند شد... قدم اول را برداشت، اما ناگهان با حس گرمی بین پاهایش، باعث شد مغموم و ناباور نگاهش به همان سمت کشیده شود... و لعنت به شانسی که امشب هیچ جوره باهاش یار نبود! درد بی هوا و خشن طور، از عمق تنش بالا کشیده شد.. ضربه ای خاموش، بیصدا، و درعین حال فلج کننده! چشمانش از درد روی هم فشرده شد و لبانش چفت هم شد...مبادا صدایی از گلویش در برود! بی اختیار چشمانش نم دار شد...بغض سنگینی بیخ گلویش ایستاده بود و سعی در خفه کردنش داشت.. هر قدمی را که برمیداشت، خونریزی را بیشتر حس میکرد.. بی حال شده بود و سرگیجه اش هر لحظه شدیدتر میشد.. اما ایستادنش، برابر میشد با تمام شدنش! خود را به سختی جلو کشاند و گویی که راه نمیرفت، بلکه تنش را با خود میکشید.. قدم هایش کوتاه تر و نفس هایش تندتر شده بود.. و ترس، حالا وزن و معنی داشت! صداها نزدیک و نزدیکتر میشدند.. خش خش برگ های زیر پا، خود نشان از لبه مرگ بودن او بود... وحشت همانند ماری سرد، دور ستون فقرات و شکم از درد به هم ریخته اش پیچید... چشمهایش در تاریکی، امید را می جست.. هر قدم او، جنگی بود میان بودن و نبودن! آیلا میدوید.. با تنی خسته و بی حال، جسمی زخمی و خونی، و ترسی که ذره ذره جان و نفسش را میبرید! اما هنوز، تسلیم نشده بود.....
-
پارت ۴۹ (میان تیغ و تپش) از چشمانش آتش می بارید.. و پر واضح بود که از دو کلمه کیاراد نه، از خشم فروخورده ی چندین ساله رنج میبرد که اینگونه بهانه را محکم چسبید..: قانون؟! قانون تو این خاک چه معنی میده؟ اینجا فقط عشیره قانونه! کیاراد یک قدم جلو آمد، و اینبار دست به سینه ایستاد.. گویی تمام این سالها، به آرامش عادت کرده بود که زبان بدنش نیز دستور خونسردی را از او میگرفت.. : قانونی که شبانه دنبال دختر بی پناهی راه میافته، قانون نیست، سایه وحشته! بارها تاکید کردم.. اداره کردنی که با ترس سرپا بمونه، با اولین لرزش فرو میریزه! فیروز خان تکیه داد.. و برق نگاهش در چشمان مطمئن کیاراد نشست: همیشه همینطور بودی..از کنترل کردن نفرت داشتی.. چشمان کیاراد، تیره تر از همیشه به نظر میرسید.. او بی آنکه بخواهد، آن همه آرامش در رفتارش، اعصاب همه را به بازی میگرفت : چون کنترل با ترس فرق داره! اینجا سال هاست با ترس اداره میشه، نه احترام! حالا هم که میبینی برگشتم، چون دارن از اسم و رسم ما، یه قتل نامه میسازن! و نیشخندی میزند: طبق اختیاری که خان بزرگ دو دستی دادن دستشون! فیروز خان، تند از جا بلند میشود و عصایش را محکم بر زمین میکوبد..خشونت و بلندی صدایش، لرز به تن همه اهالی عمارت، البته جز فرد مقابلش، انداخت: داری از من حرف میزنی ..مراقب باش! سالها نبودی رفتی پی زندگی آزاد طلبت، چیشد برگشتی؟ اینبار هدفت چیه؟ اومدی زمین بزنی؟ یا نگرانی جایگاهتو تصاحب کنن؟ کیاراد قدم مطمئنی برداشت، و آرام روی میز کناری فیروز خان نشست.. پا روی پا میاندازد، و دوتا دستانش را بر لبه ی مبل سنتی، تکیه میدهد... سر بالا میگیرد، و به فیروزخان نگاهی میاندازد.. عمیق، پرمعنا، و قوی! فیروز خان، که تیرش به سنگ نخورده بود، مات شده به او نگاه کرد..... لحن کیاراد، نه لجباز بود نه خشن.. صلح طلب بود: نذار فردا اسممون با خون گره بخوره! همیشه همانطور بود..تا جای ممکن از صلح و آرامش استفاده میکرد.. در غیر اینصورت، اگر مجبور شود تمام این آرامش را با دستای خود به هم میرزید... سکوت سنگینی میان آن دو افتاد.. دقایقی سپری شد...هر دو به هم خیره مانده بودند.. فیروز با نگاهی ستیزانه، و کیاراد آرامش خالص! افکار هردو بی نهایت اختلاف داشت! که فیروز خان، سکوت را اندکی تهدید وار، شکست: اگه بخوای اینبار هم مقابل این قتل وایستی... و بی هیچ رحمی، تیر خلاص را زد: جنگ میشه! کیاراد، لحظه ای از خونسردی اش کم نشد.. نگاهش را به در دوخت.. جایی بیرون از عمارت.. و صدایش، مستحق آن همه قدرت بود: بعضی جنگ ها رو برای تمام شدن چرخه ی بی منطقی، باید شروع کرد! سرش به آرامی، سمت پدرش برگشت.. نگاهش تا اعماق پدرش نفوذ میکرد: یا امشب این خونه پشت حق میایسته، یا..... به ساعتش نگاهی میاندازد..و از جا بلند میشود.. فیروز خان گنگ و ناباور، میان حرفش، خشمگین تشر میزند: تهدیدم میکنی؟! کیاراد، یک تای ابرویش بالا میپرد: تهدید نه، هشدار! به راستی که قدرت خاصی پشت تک تک کلماتش بود.. که شگفت زده شدن فیروز خان، مطمئنا هنوز جا داشت ... چرا که پسرش، بی نهایت رفتار مرموز و غیرقابل هضمی داشت!
-
پارت ۴۸ ( میان تیغ و تپش) نگاهش از آن نگاه هایی بود که سوال نمیپرسد.. حساب میکشد! قدم هایش شمرده و محکم بود! نه تردید داشت، نه عجله! همانند کسی که اطمینان داشت برای تمام کردن آمده است..نه توضیح دادن! نگهبان ها، قبل از آنکه قدم بردارد، یکی از آن ها ناخودآگاه ایستاد.. دیگری دست از توضیح دادن پای تلفن، کشید.. هیچکس جرات آن را نداشت کاری را ادامه دهد! گویی همه خشک شده بودند.. متین بدون هیچ تعللی، با قدم های تندی خود را به او رساند.. و دستش را به سمت او دراز کرد: سلام آقا، خوش اومدین..رسیدن به خیر..! کیاراد، لبخند محوی زد و دست متین را گرم فشرد... که متین با سر، تعظیم کوتاهی کرد و به داخل عمارت اشاره کرد: بفرمایین آقا.. کیاراد، لحظه ای نگاهش به در ورودی عمارت، مکث کرد! نگاهش را سخت از در میگیرد، و با چشمان باریک شده ای، نگاه نافذش را در چشمان متین قفل میکند: همه چی رو به راهه؟! متین کاملا متوجه شد منظور کیاراد از چه بود! از اوضاع نابسامان دختری که عده زیادی دنبالش هستند.. و او تک و تنها، و بی پناه، پاهایش قدرت فرار را میطلبید.. آهی میکشد و کوتاه پاسخ میدهد: هنوز پیداش نکردن آقا..شاهرخ آدماش کافی نبود، خودشم دست به کار شده! بچه ها رو طبق دستوری که شما دادین فرستادم.. هر از گاهی بهم خبر میدن..شما نگران نباشید! کیاراد، خونسرد سری تکان میدهد..و زبانش را بر لب میکشد..و مکررا به در عمارت نگاهی میاندازد.. سپس طی یک حرکت، پاتند میکند سمت ورودی عمارت! متین با نگاه سنگینی، او را بدرقه میکند! خدمه، از پنجره، با دیدن مردی با قدمهای استوار و سنگین، بلندی مردی که قامتش، به تصمیم های سخت عادت کرده بود، با آن جثه درشت و تنومند بی نهایت قدرتمندش، دست از کار کشیدند..و با حیرت، خیره ماندند! پالتوی تیره اش، روی شانه های عضلانی و درشتش، که نماد قدرت و ابهت بود، صاف ایستاده بود! ریش نه چندان خفیف، وخط فک محکم، چهره اش را خشن نکرده بود... بلکه جدی اش کرده بود! دختر جوانی از پنجره آشپزخانه عمارت، با دیدن آن همه هیبت و جذابیت، آن هم یکجا، بی اراده، با دهانی باز به او خیره میماند... و زیر لب زمزمه میکند: خدا چی ساخته... مادر مسنش، ضربه ای به بازوی دخترش میزند و رو به او تشر آرومی میزند: ببر صداتو دختر..میخوای شر به پا کنی؟! عده ای از خدمه، پاتند میکنند و هراسان، در عمارت را به رویش باز میکنند... تعظیمی میکنند... لبخند وخوش آمدگویی آن ها، پر استرس و هیجان بود! همه افراد آن عمارت، میدانستند که... بازگشت کیاراد، بازگشت توازن بود! خان بزرگ، فیروزخان پشت میز همیشگی اش نشسته بود.. عصای کهنه اما سفت و سخت کنار دستش.. و چهره ای که سالها فرمان دادن، آن را بی حس و رحم کرده بود! با شنیدن صدای قدم های استوار محکمی، بوی آمدن پسرش را حس میکند... سرش را بالا میآورد.. پسرش را، کیاراد را درست مقابل چشمانش و رو به رویش میبیند.. با پاهایی که به اندازه عرض شانه، آن ها را از هم فاصله داده بود.. و دستانی که دقیق، همانند حرکت پدرش، به پشت گره داده بود... و به راستی که او شباهت شدیدی به پدرش داشت...آن همه خونسردی و قدرت..اکتسابی نبود! اما فیروز خان، بعد از کمی خیره ماندن، به آن پسر بزرگ شده ای که اینگونه مقابلش ایستاده و قدعلم میکند، دروغ چرا، در دل به وجد آمد...! اما نگاهش، سرد و بدون هیچ احساسی بود.. نه تعجب کرد، و نه خوشحال شد! تنها فقط یک تای ابرویش را بالا میاندازد، و تیز میگوید: برگشتی..همونجوری که مطمئن بودم بلاخره برمیگردی! تلخ خندی میزند، و حرفهای تلنبار شده ی چندین ساله اش را بیرون میریزد: سال ها رفتی.. بی اجازه، بی خداحافظی، بی اینکه پشت سرت رو نگاه کنی... به اسم و رسم این خونه، عقایدمون، پشت کردی و افتخار کردی! کیاراد، گره دستانش را از پشت باز میکند، و با آرامش حرص دراری، یک دستش را درون جیب شلوار کتانش فرو میبرد که باعث شد لبه ی کتش، کمی بالا برود... با کمی نگاه کنجکاوی به اطراف عمارت، نگاهش را سرانجام به چشمان پدر منتظرش، سوق میدهد: پشت نکردم...نخواستم مثل شما زندگی کنم! چشم های فیروز خان، از خشم درونی، برق زد: مثل ما؟! از کی خودت رو جدا از ما دونستی؟ و نیشخندی میزند: از همون روزی که رفتی دنبال قانون و وکیل شدی؟ کیاراد نه لبخند زد، و نه اخم کرد! صدایش صاف بود، حساب شده و بی نیاز از اثبات: از همون روزی که فهمیدم اینجا زور رو به اسم و رسم میفروشن! من آدم قانونم..تابع هیچ عقایدی نیستم! فیروز خان، پر خشم، عصایش را به زمین میکوبد..