رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

InSa

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    87
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط InSa

  1. پارت ۸۳ ( میان تیغ و تپش) به سوی دفتر مرکزی که با تابلو قرمز زیبایی نمادگذاری شده بود و عبارت Headquarters به رنگ سفید روی آن حک شده بود و خودنمایی می‌کرد، گام برمی‌دارد.. توقف می‌کند و آرام سر کج می‌کند تا متین را وادار کند قدم‌هایش را متوقف کند و گوش بسپارد.. متین کنجکاو پرسید: امر کنین آقا..؟! کیاراد برای از دست ندادن زمان، بی معطلی دستش را روی دستگیره در گذاشت اما قبل از ورود، خطاب به متین گفت: می‌تونی بری متین! متین می‌دانست نباید اصرار کند و منتظر بماند تا جلسه کاری او تمام شود.. این"میتونی بری" همان معنی "خودم برمی‌گردم" را به متین داده بود.. پس لبخندی زد و محترمانه اطاعت کرد: چشم آقا! ورود او به آن جلسه که مثل همیشه برای کیاراد بی‌نهایت ارزشمند و مهم محسوب می‌شد، باعث شد آن دو مرد کت شلواری و خوش قامت به خود بیایند و از جای خود بلند شوند.. کیاراد که آرامش در تک تک رفتار او مشهود بود، در را به آرامی بست و با اقتدار به سوی آن‌ها رفت.. یکی از آن دو مرد، که مسن و به نظر خوش برخورد می‌آمد، لبخند عمیقی بر لب داشت: آقای دلاور! چقدر خوشحالم از نزدیک می‌بینمتون.. و بی تعلل دستش را به سوی کیاراد دراز کرد.. کیاراد نیز متقابلا دست او را گرم فشرد و لبانش به لبخند ملیحی متمایل شد: خوش اومدین آقای شکری، قدمتون خیر.. آقای شکری با دست به مرد بلند قد و خوش پوش کناری‌اش اشاره می‌کند و لبخند مفتخری می‌زند: ایشون آقای نوریان هستن، دامادم، که تعریفشونو شنیده بودین! آقای نوریان که کمی اخلاق خشکی نسبت به شکری داشت، جدی و مغرورانه دستش را به سمت کیاراد می‌گیرد: باعث افتخاره شریک بودن با شما..آقای دلاور! چشم‌های باریک شده آقای نوریان در نگاه سرد و آرام کیاراد، اندکی حس حسادت داشت! کیاراد نیز محکم دستش را فشرد و خوش آمدگویی گفت.. هیچ تفاوتی در رفتارش نسبت به آن دو دیده نمی‌شد و این خود نماد یکی از قدرتش‌هایش بود! که عکس العملی نسبت به رفتار اطرافیانش نشان نمی‌داد و این خصلت غیرارادی او، حسادت دشمنانش را بیشتر تحریک می‌کرد! کیاراد محترمانه و جدی دستش را به سوی مبل های چرم مشکی رنگ می‌گیرد: بفرمایین..راحت باشین.! و خود پشت میز کاری‌اش، روبه روی آن‌ها قرار گرفت.. و دستانش را روی میز چوبی مستطیل شکل و بزرگی درهم گره می‌کند و کمی به جلو متمایل می‌شود.. خیره در چشمان مشتاق شکری، جدی و محکم زیرکانه بحث قرارداد و پروژه را به میان می‌کشد: امیدوارم این راه دور، بی حاصل گذرونده نشده باشه...معمولا شریک‌هایی که از راه دور میان، صحبتی دارن که ارزش شنیدن داشته باشه! نوریان که تیزتر از این‌حرفا بود، تند و درجا مفهوم آن جمله را گرفت.. کمی در جای خود تکان ریزی می‌خورد و تسلطش را جمع می‌کند.. صدایش را صاف می‌کند و دستی به لبه کت سرمه‌ای رنگش می‌کشد: همینطوره..از لندن تا اینجا، مسیر کوتاهی نیست...! آدم‌هایی که اسم و رسم دارن، همه جای دنیا یک قرارداد موفقیت آمیزی رو به نام خودشون ثبت کردن..! کیاراد لبخند پر اطمینانی بر لب می‌نشاند و سری به نشانه تایید تکان می‌دهد.. شکری لب تر می‌کند و خیره به کیاراد، سربالا می‌گیرد: موضوعی که اهمیت داره رو نمیشه از راه دور درباره‌اش تصمیم گرفت.. مطمئن باشید این یکی از قراردادهای موفق شما محسوب خواهد شد! پس از اتمام صحبت های شکری، در لحن کیاراد قاطعیت مثل یک موج عمیقی حس می‌شد: بهتره از حرف اصلی شروع کنیم! تا وقتی پای عمل به میان نباشه، نمیشه هیچ حرفی رو قابل اتکا دونست! کیاراد این‌بار غیر مستقیم گفته بود که از آن‌همه تملق و خودباوری، برسیم به بحث اصلی و عملی کردن صحبت هایمان! نوریان با نگاه ریزی که به شکری انداخت، حرصش را در ابروان گره خورده اش نشان داد.. شکری صدایش را صاف می‌کند تا بحث اصلی را پیش بکشد، که صدای در اتاق شنیده شد.. کیاراد با نگاهی که بی‌تفاوتی در آن مشهود بود، به آن‌ها خیره شده بود، و با صدای آرامی می‌گوید: بفرما تو! سلیم، باوقار وارد اتاق شد و محترمانه پرسید: عذر می‌خوام آقا، چه چیزی میل دارین؟ کیاراد لبخند صمیمانه ای به روی سلیم می‌زند: خواهش می‌کنم، ممنونم سلیم! برای مهمونامون..... و رو می‌کند سمت آن‌ها تا علایقشان را بپرسد.. که شکری لبخند محجوبی می‌زند: ممنون، دو فنجان قهوه بی زحمت.. نگاه کنجکاو سلیم روی کیاراد، حاکی از آن بود که او قهوه را مثل همیشه تلخ می‌خورد یا این‌مدت تلخی را فراموش کرده است؟ کیاراد که نگاه خیره‌‌ی سلیم را روی خود دید، مرموزانه می‌گوید: تلخ! سلیم با لبخند و تکان دادن سر، چشمی می‌گوید و با کسب اجازه، اتاق را ترک می‌کند..
  2. پارت ۸۲ ( میان تیغ و تپش) شهین چشمانش را گرد می‌کند و بر گونه‌اش که رد اشک های خشک شده هنوز بر آن نمایان بود، می‌زند: خدای من..چی میگی آیلا؟ باز زده به سرت؟ دیوونه شدی..؟! خان جوان با هزارتا جنگ و دعوا و بحث تونست تورو اینجا نگه‌ داره، زبونم لال، فرار کردنت یعنی رفتن به استقبال بلا !! سر بالا می‌گیرد و روی ران‌هایش می‌زند و گله می‌کند: خدایا خودت این دختر رو نجات بده..داره با کله شقی و لجبازیش همه‌چیز رو خراب می‌کنه... آیلا نگاهش را به پنجره سوق می‌دهد و زمزمه می‌کند: اگر کمکم نکنی، خودم هرجور شده امشب میرم.. شهین ناباور و بهت زده به آیلا خیره شد.. که آیلا سنگینی نگاه شهین را حس کرد و سرکشانه ادامه داد: عمه مطمئن باش اتفاق خوبی قرار نیس بیافته..من نمی‌تونم جایی بمونم که خود خطر هست! این عمارت پر از آدم‌هاییه که لحظه‌ای از من غافل نمی‌شن..اصلا خود اونی که من‌رو آورد اینجا کجاست؟! اگر همین الآن اتفاقی بیافته کی می‌خواد من‌رو از دست این ظالم‌ها نجات بده؟ شهین سردرگم سری به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌نالد: نمی‌دونم.. نمی‌دونم..فقط می‌دونم دوباره فرار کردنت اوضاع رو از اینی که هست بدتر می‌کنه.. بازو‌های آیلا را محکم می‌گیرد و او را تکان آرامی می‌دهد: باور کن بیرون از این عمارت، هیچ امنیتی نداری..کیاراد خان.... آیلا میان حرف عمه‌اش می‌پرد و با دستانش چهره‌اش را پر حرص می‌پوشاند: حتی یک‌ذره هم بهش اعتماد ندارم.. دستانش را پایین می‌آورد و با صدای لرزان و پر از خشمی گفت: اگر اون نبود که مانعم بشه الآن اینجا نبودم..لحظه آخر همه چی داشت خوب پیش می‌رفت..اما اون... مکثی کرد و پر از بغض نالید: عمه من نمی‌تونم ثانیه به ثانیه منتظر حکم‌های بی رحمانه‌شون باشم... و زیر سایه‌ی این عمارت کشنده، خودم رو گول بزنم که جای‌من امنه‌‌..!! با رسیدن به مقصد،و بدون آنکه منتظر بماند، در ماشین را گشود و بی‌درنگ از آن پایین آمد. متین ناباور و فرمون به دست، برای لحظه ای به او خیره شد.. سپس به خود آمد و تند از ماشین پایین می‌پرد.. و با قدم های بلندی خود را به کیاراد می‌رساند و با حس احترام عذرخواهی می‌کند: خان جسارت نباشه..یکم طول کشید ماشین رو خاموش کنم.. کیاراد که با گام‌های بلند اما آرامی به سوی ساختمان قدم برمی‌داشت، با لحنی آرام سرتکان داد: این‌ها هیچ‌وقت برای من مهم نبوده..متین! فقط کار درست و به موقع انجام بشه، هرچیزی غیر از این باشه، اهمیتش برای من صفره! متین لبخندی می‌زند: چشم خان، سعی می‌کنم سزاوار اینهمه اعتماد باشم.. ساختمان با نمای شیشه ای تیره، با خطوط ساده و مدرن معماری، استوار و بزرگ، نظم و عظمت را نشان می‌داد.. در ورودی عظیم با طرح لوگوی خاص کیاراد محکم و خیره کننده ایستاده بود.. و هر طرف، نگهبانان حاضر و منظم جا گرفته بودند .. که همزمان با ورود کیاراد همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.. و همگی ادای تعظیم را به جا آوردند.. و از بین آن‌ها آقای مسنی پر از ذوق فریاد زد: خوش اومدی خان جوان.. و به دنبال او، همگی ابراز خوشحالی کردند.. شخصیت کیاراد به این خاطر برای مردم دوست داشتنی بود، که او با لبخند سخاوتمندانه ای با آن‌ها سلام علیک می‌کرد و محکم و پرمحبت دست می‌داد.. مسیرهای کوتاه و منظم، بین درهای شیشه ای و دفترهای مدیریت ساخته شده بود.. داخل ساختمان به اندازه بیرون آن شگفت آور بود..یا حتی بیشتر! همه‌چی با سلیقه شیک و مدرنی چیده شده بود.. کارکنان آن ساختمان همگی تابع دستورات کیاراد بودند.. که مکرراً همگی ادای احترام را به جا آوردند و تک تک آن‌ها حین کار از جای خود برخاستند و تعظیمی کردند.. خوش آمدگویی از هر طرف شنیده می‌شد.. کیاراد با همان لبخند ملیح، برای همه سر تکان می‌داد و جواب تک تک آن‌ها را با خوش رویی می‌داد.. حضورش برعکس خیلی از مدیران، هیچ‌گونه حس ترس یا تهدید را به کارکنان نداده بود.. او فقط امنیت، و مکان خودش را به آن‌ها یاد آوری کرده بود..
  3. پارت ۸۱ ( میان تیغ و تپش) چشمانش را هاله‌ای از اشک پوشانده بود.. از پشت آن پرده‌ی اشک، دنیا چه تیره‌و‌تار و غم‌انگیز بود.. که با شنیدن چند قدم به سوی اتاق، کنار می‌ایستد و به در چشم می‌دوزد.. نازیلا که وارد شد، تند نگاهش را قفل تخت کرد.. اما با دیدن جای خالی آیلا، هول شده دستش را روی در میگذارد.. که آیلا دستش را می‌گیرد و به داخل می‌کشاند.. در را آرام می‌بندد.. نازیلا که از حضور آیلا مطمئن می‌شود، نفسی از سر آسودگی می‌کشد: ترسیدم..فکر کردم باز به سرت زد و فرار کردی! آیلا بی توجه به ترس نازیلا، بازوهای ظریف و استخوانی نازیلا را فشار خفیفی می‌دهد.. و صدایش ارتعاس محسوسی داشت: ناز..من باید برم..بخدا موندن من اینجا، توی این عمارت منطقی و درست نیست..حرف‌هاتونو شنیدم، عمه‌ت از اتفاق‌های خوبی نمی‌گفت.. نازیلا اخم ظریفی می‌کند و اعتراض می‌کند: عمه هرچیزی که عمو فیروزخان بگه رو قبول داره! جدی نگیر.. مطمئن باش کیاراد نمیذاره اتفاقی واست بیافته..بهش اعتماد کن! آیلا با شنیدن نام آن مرد مرموز و ناآشنای اینروزهای سخت، اخم عمیقی بر پیشانی بلندش مینشیند و پر غیض و خشم تشر می‌زند: اتفاقاً تنها آدمی که نمیتونم بهش اعتماد کنم همین آدمه!! نازیلا سعی داشت موقعیت آیلا را درک کند..پوفی می‌کشد و لحظه ای چشم می‌بندد و باز می‌کند: باشه.. میدونم ذهنیت خوبی از کیاراد توی ذهنت جا نگرفته..حق داری! اوضاع جوری درهم‌برهمه که میترسی به کسی اعتماد کنی یا ریسک کنی..اما به من که اعتماد داری؟ آیلا مردد نگاهش را از زمین به چشمان نازیلا سوق می‌دهد.: چه ربطی داره ناز..؟! من از اینکه هر آن لحظه ممکنه بیان سراغم تمام تن و بدنم مثل بید میلرزه...انگار ثانیه به ثانیه دارن نفس‌هامو میشمرن.. کاری کردن که حتی اگر این حکم لعنتی صادر نشه، من از فکر و خیال و این ترسی که مثل ناقوس چسبیده به وجودم کم کم جون بدم.. نازیلا آه عمیقی می‌کشد و دستان یخ زده و مرتعش آیلا را در دست‌های امن و گرمش می‌گیرد و فشار می‌دهد: میدونم..میفهمم..تمام احساسات و ترستو قبول دارم..اما مبادا به سرت بزنه و کار اشتباهی بکنی آیلا.. بذار کیاراد کمکت کنه..! یک‌بار هم که شده با سرنوشتت لج نکن..پافشاری نکن.. بسپر به کیارادی که هنوز نشناختی اما من می‌شناسم، و تو به اندازه چندسال به من اعتماد داری..! به چشم‌های هم خیره شده بودند.. آیلا پر از تردید، نگرانی، احساس نا‌ امنی، و نازیلا پر از آرامش و اطمینان! که ناگهان در اتاق با صدای بدی باز شد و نگاه هردو وحشت زده با چشمان درشت شده‌ به سمت در چرخید.. نفس در سینه آیلا برای لحظه کوتاهی حبس شد.. با دیدن شهین که هراسان نگاهش را دور اتاق می‌چرخاند و دنبال آیلا بود، نازیلا زودتر به خود آمد و از پشت در اتاق به سراغ شهین رفت.. : اینجاست خاله..! آیلا نفس های منقطعی می‌کشید و سعی در آرام کردن خود داشت.. شهین تند سرش را به سمت آیلا چرخاند.. در نگاهش احساسات مختلفی نهفته بود.. عصبانیت، نگرانی،سرزنش،اشتیاق... همه با هم قاطی شده بودند و اشک های درشتی شده بودند.. و صدای آیلا، گویی از قعر یک گور سرد و خالی می‌آمد..: عمه..... شهین پس از مکث طولانی، تعلل را کنار گذاشت و با قدم‌های بلندی خود را به آیلا رساند و محکم او را در آغوش کشید..: جان عمه..جان من..عزیزکم... هق هق های شهین در آن فضای بی انتهای اتاق، چنان قلب را به درد می‌آورد که نازیلا به سختی جلوی سرازیر شدن اشک هایش را گرفت.. و برای اینکه آن دو راحت رفع دلتنگی کنند، بی صدا و آرام اتاق را ترک کرد.. اما آیلا، آن آیلای همیشگی نبود... این دختر، اینروزها غمگین و ناتوان شده بود.. میان ترس‌ها و قدرت معلق مانده بود... طوری خودش را در آغوش عمه‌اش پنهان کرده بود، که نمی‌خواست حالا حالاها بیرون بیاید و با حقیقت وحشتناک زندگی‌اش رو به رو شود... شهین کمرش را آرام نوازش کرد: آیلا..دختر قشنگم...خوبی؟ میخوام صداتو بشنوم یه چیزی بگو مطمئن بشم خوبی..! آیلا بی میل از آغوش شهین خود را عقب می‌کشاند..و با چشمان قرمز و بغض فروخورده ای، هق می‌زند: خوب نیستم عمه... و خود را دوباره در آغوش شهین پرت می‌کند و دستانش را محکم قفل کمر شهین می‌کند: می‌ترسم..نمیتونم انکارش کنم..از این عمارت و آدم‌هاش می‌ترسم... شهین نتوانست این صحبت‌ها را در دل خفه کند.. و سرزنش کردن را به روی آیلا نیاورد.. این‌ها از ته ناراحتی‌اش بود.. دستی برموهای نم‌دار آیلا می‌کشد: بهت گفته بودم عزیزکم..گفته بودم با این جماعت درنیافت..این‌ها به بچه خودشونم رحم نمی‌کنن..آیلا من همه این‌هارو بهت گوشزد کرده بودم...! آیلا همانطور که سر در آغوش عمه‌اش فرو کرده بود، سر تکان داد..و صدایش به سختی و ضعیف شنیده می‌شد: گفتی... تند سرش را عقب می‌کشد و با چشمان خیسی که از شدت اشک کاسه خون شده بودند، با پشت آستین بلند تیشرتش اشک‌هایش را تند تند پاک می‌کند: عمه کمکم کن..یه کاری کن از اینجا برم..!
  4. پارت ۸۰ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد، سرشار از اطمینان و اعتماد بود: هرچند من مطمئنم مقابل ظلم و بی‌عدالتی ایستادگی می‌کنی...مثل همیشه! و ضربه آرامی بر کتف کیاراد می‌زند: خدا پشت و پناهت..منم همیشه یکی از آدمایی خواهم بود که آرزو داره حکومت به دست تو بیافته..و در این راه سعیم رو خواهم کرد پشتت باشم! و با شوخ طبعی ساده‌ای تک خنده‌ای می‌کند: البته فکر نکنم به کسی نیازی داشته باشی.. کیاراد متقابلا محترمانه صحبت های داوودخان را پذیرفت: لطف دارین..ممنونم!..کسی که خواستار گرفتن حکومت هست، باید با تصمیمات و اراده خودش به تنهایی گام برداره..اما مطمئن باش حضورت در کنارم بیهوده نیست! داوود تمام صحبت‌ها و رضایت کیاراد را با اشتیاق خاصی گوش می‌داد.. دستش را دراز می‌کند: همراهی کردنت باعث افتخار منه..کیاراد! کیاراد دست داوودخان را مکرراً گرم فشرد: قدر‌دانش هستم! با شنیدن صداهای ریزی که از بیرون اتاق می‌آمد، چشم باز کرد.. درجای خود کمی تکان می‌خورد تا نیم خیز شود، که درد مفاصل تا مغز استخوانش نفوذ کرد و باعث شد چهره درهم بکشد و ناله ریزی بکند.. اما با شنیدن صحبت‌های پشت در، درد بدنش را به کل از یاد برد..... خاتون که به سختی جلوی صدایش را گرفته بود تا بالاتر نرود، خشمگینانه سعی داشت نازیلا را قانع کند: خوب گوش کن ببین چی میگم نازیلا!! صدای خاتون آنقدر تند و برنده بود که نازیلا را در جا میخکوب و خاموش کرده بود: از امروز به بعد، دور این دختر رو خط می‌کشی! و بی رحمانه در چشمان ملتمس و کدر نازیلا ادامه داد: این‌بار نه احساسات دخترونه و نه دلتنگی، هیچکدوم نمیتونه کمکت کنه.!! پاهای بی جان آیلا، ناخودآگاه روی زمین کشیده شد.. و به سمت در اتاق قدم برداشت و با فاصله کوتاهی پشت آن ایستاد.. دلشوره ای گنگ و نا آرام زیر پوستش جریان عظیمی داشت.. که با ادامه حرف خاتون، نفس در سینه‌اش حبس شد و دست‌هایش سرد شد..: این دختر اگه زنده بمونه برای هممون؛ مخصوصاً تو، دردسر میشه....اینو بفهم! بچه‌ی پنج ساله نیستی که مدام این‌چیزارو بهت یادآوری کنم.. خودت خوب میدونی ما کجا زندگی می‌کنیم و قوانین اینجا چی حکم می‌کنه! برای اینکه از دردسر دور بمونی میگم، وگرنه خودت‌هم میشی یک دختر فراری که کسی پناهش نمیده و بقیه به راحتی براش تصمیم میگیرن...! نازیلا پوفی می‌کشد و پر از بغض اما محکم در چشمان عمه بی‌رحم و منفعت‌طلبش خیره می‌شود: آیلا بی گناهه! خاتون تند میان حرفش می‌پرد: بی گناهی توی این عمارت معنی نداره، یا زنده می‌مونه و همه‌ی ما و آبروی چندین ساله‌مون رو به باد میده، و ستیزانه چشم باریک می‌کند و نطق می‌کند: یا نابود میشه و ما مثل همیشه زنده می‌مونیم! نازیلا با بهت و ناباوری غیرقابل وصفی به آن همه لحن تند و تعصبات کورکورانه فامیلش خیره ماند.. ناخودآگاه دستان ظریفش را نامحسوس برای کنترل کردن خشمش مشت کرد: اما نمی‌تونید کسی رو مجازات کنید..این شماها نیستید که برای زندگیش تصمیم میگیرید..چه گناهکار باشه چه بی گناه! خاتون پوزخندی می‌زند که نازیلا قاطعانه می‌گوید: آدما خودشون مسئول زندگی خودشون هستن..نمیتونید انقدر راحت و بی‌رحمانه زندگی یک دختر جوون رو تموم کنید! و سربالا می‌گیرد و مفتخر در چشمان سرد خاتون ادامه می‌دهد: هرچند که مطمئنم این اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد! نازیلا غیر مستقیم اشاره‌ای محسوس به حمایت کیاراد و برگشتن او کرده بود.. که خاتون تند تیکه عمیق نازیلا را دریافت کرده بود... و نیش خندی می‌زند: زیادی به خان‌جوان امیدوار نباش..اونم یه جاهای موظفه حرف خان بزرگ طایفه رو بشنوه و محتاط باشه و جوانب رو در نظر بگیره..! جدل ریز میان آن دو همچنان ادامه داشت... و بی خبر از آنکه دخترکی غم‌زده و مضطرب در آن اتاق بزرگ سرد و کور، قلبش مانند پرنده ای که به دام افتاده باشد، تند تند و بی‌قرار خود را به سینه می‌کوبید.. به در اتاق تکیه می‌دهد و چشمان ملتهبش را می‌بندد..
  5. پارت ۷۹ ( میان تیغ و تپش) داوود تک خنده‌ای می‌کند و لبانش را با زبان، تر می‌کند: سرپا موندن این منطقه نتیجه تفکرات و عقل توست! کیاراد اندکی سکوت اختیار می‌کند.. میدانست داوود از چه منافعی صحبت می‌کند.. درواقع هردو می‌دانستند دلیل همکاری چندین ساله آن‌ها چیست! داوود که از گفته خودش معلوم بود، از هوش، مدیریت و نفوذ کیاراد بین مردم نهایت استفاده را می‌کرد.. و این یک قرارداد چندین ساله میان آنها بود که همچنان بدون چون و چرا، حفظ شده بود.. درواقع کیاراد به شکل یک دست راست مرموز و پنهان مانده، با داوود همکاری می‌کرد... و در عوض این همکاری، کیاراد آزاد بودن مسیرهای تجاری این منطقه را برای خاک خودش، درخواست کرده بود.. و سال‌ها بدون دخالت احدی، به تنهایی رفاه و آسایش را برای مردمش فراهم کرده بود.. حتی سال‌هایی که دور از این خاک بود...! او با همکاری کردن با داوود، تمام راه‌هایی که برای انتقال کالا و تجارت بین شهرها، روستاها و یا حتی مناطق کوچک استفاده می‌شد را، برای مردم خود آزاد گذاشت... راه‌هایی که بیست سال قبل، پیش از آنکه کیاراد صاحب جایگاه شود، به دست پدرش با خشونت اداره شده بود.. و متاسفانه هیچ‌موقع، میانه‌ی خوبی بین فیروزخان و داوودخان نبود...! فیروز خواستار خشم، غرور، تکبر و خودخواهی بود.. بدون ذره ای احساس دلسوزی برای مردم و خاک منطقه خودش، تصمیماتش را برپایه‌ی لج و خودخواهی بنا کرده بود...بدون فکر کردن به منافعی! حکومت استبدادی فیروزخان به گونه‌ای بود که در آن‌زمان، موج اعتراض های مردم تند و بی‌مهار شده بود... در چنین حکومتی، از نظر فیروزخان و زیردستانش، معترضان یا باید صدایشان خاموش شود، یا گلوله بخورند...! اما با پاپس نکشیدن مردم و ادامه پیدا کردن موج اعتراضات و ضربه خوردن منافع فیروزخان، تنها راه چاره‌اش واگذاری نیمی از تصمیمات حکومت به کیاراد بود..! در ابتدا اکثر مردم بر این باور بودند که یک پدر و یک پسر‌ اند، پس قطعا از یک خون و عقاید‌اند..! اما گذر زمان همه تصورات اشتباه آن‌ها را به هم ریخت... و کیاراد عزیز آن خاک و تمام مردم شد.. به گونه ای بود که راحت می‌توانستند در مقابل دشمن، جانشان را فدای خان جوان کنند..! این وقتی بود که نیمی از حکومت به دست کیاراد افتاده بود! و قطعا کیاراد به کم راضی نبود.... کیاراد نیم نگاهی به مچ دستش انداخت..قرار مهمی داشت که باید به موقع به آن می‌رسید.. اما بی هیچ عجله‌ای چشم در نگاه داوودخان قفل کرد و بی هیچ مقدمه‌ای، قاطع گفت: برای چی درخواست کردی بیام؟..داوودخان! داوود برای چند لحظه سکوت اختیار کرد..گویی وزن کلمات را می‌سنجید..و آن‌ها را در کنارهم مرتب می‌کرد.. لب فرو بست و پس از مکثی طولانی، با قدم کوتاهی به سوی کیاراد نزدیک‌تر شد: چون تنها کسی هستی که اگر جرأت کنه کاری رو انجام بده، هیچ‌کسی نمیتونه مانعش بشه! کیاراد با همان آرامش ذاتی، اما اندکی کنجکاو چشم باریک کرد و سوالی به داوود خیره شد.. :خب؟! که داوود محکم و قاطعانه درخواستش را بر زبان آورد: میخوام کاری کنی اون دختر زنده بمونه.. نگاه کیاراد این‌بار در چشمان داوود تیز شد: به چه دلیل..؟! داوودخان آه عمیقی می‌کشد و نگاه می‌دزدد و به نقطه‌ای دور خیره می‌شود: چون اگر حکم اون دختر صادر بشه، دختر برادرم رو هم از دست میدم...! کیاراد اخم ریزی می‌کند..و تا ته ماجرا را می‌گیرد.. سری به نشانه تایید و فهمیدن صحبت های داوود تکان می‌دهد.. و دست در جیب، متفکر به جاده کناریشان خیره می‌شود.. داوود مطمئن بود که کیاراد قصد دارد جان آن دختر را نجات دهد..و هیچ نگرانی بابت این موضوع نداشت.. که کیاراد باطمأنینه سر برمی‌گرداند و از سمت نیمرخ و گوشه چشم، نگاه در چهره جا افتاده و کمی مسن داوود قفل می‌کند..: پس مشکل فقط یک جان نیست! و داوود آشفته، پلک سنگینی به نشانه«آره» می‌زند.. کیاراد مجددا به سمت داوود کامل می‌چرخد و محکم و نافذ می‌گوید: چرا در جمع بزرگان طایفه اعلام نمی‌کنی؟! یک‌بار هم که شده مخالفت کنید! داوود پوزخندی می‌زند..و زخم گذشته را بر زبان می‌آورد: فکر می‌کنی مقابل فیروز میتونم تصمیمات خودم رو به زبون بیارم؟ اون همینجوری‌ هم قصد داره به هر نحوی من رو زمین بزنه..که در نگاه مردم یک خان بی مسئولیت به چشم بیام! تفکرات مدرن من با تو فرق داره..من اگر خواستار قانون جدیدی باشم می‌شم بی غیرت، اما تو میشی روشن فکر! کیاراد لبخند محوی حاصل از تفکرات بی‌نهایت ابتدایی و جاهلانه مردم بر لبش نشست... و همانطور که لبخندش عمیق می‌شد سری به نشانه تاسف برای تفکرات مردم تکان داد.. داوود دستانش را باز کرد: مگه غیر از اینه خان؟ و دلسوزانه و محکم ادامه داد: ازت میخوام با این عقاید بجنگی..و اون دختر بی‌پناه رو از ظالمان اون حکومتی که نام خدا رو بلد نیست، نجات بدی...این یک خواهشِ و دستور نیست!
  6. پارت ۷۸ ( میان تیغ و تپش) ماشین در جای پرپیچ و خمی توقف کرد.. جاده‌ای باریک و خاکی، چندساعت دور از هیاهوی جهان و مردم! «کاروانسرای سنگ سیاه» به علت سیاه بودن سنگ‌های آن خانه‌ی مهجور و قدیمی در منطقه نیشاب نامگذاری شده بود... مکان راز‌آلودی که سال‌ها پناهگاه و رازدار تک تک کلمات و نظرات کیاراد خان و داوود‌ خان بود..! و شاهد تمام موافقت های پنهانی آن دو مرد بزرگ بود! کیاراد از ماشین که پیاده می‌شود نگاهی به اطرافش می‌اندازد.. نور تیز آفتاب خنک، باعث شد اندکی چشمانش را ریز کند و بی اراده اخم ظریفی بکند.. ظهر بود و پرنده ای پر نمی‌زد..درواقع این مکان در نیشاب، سالی یک بار رفت و آمد داشت..و حالا که خلوت تر از همیشه بود! ماشین جی‌کلاس مشکی، با شیشه‌های دودی شده، طی یک حرکت حرفه‌ای کج ایستاد.. داوودخان، پشت ماشین جا گرفته بود.. و تسبیح‌ به دست تنها به رو به رو چشم دوخته بود.. کیاراد، که با ژست خاص و همیشگی اش پاها را به عرض شانه باز کرده بود و دستانش را پشت کمر قفل کرده بود، با چشمان آرام و مطمئنی نظاره گر بود... داوود، ناخودآگاه از رو به رو نگاه گرفت و سر کج کرد و با اقتدار ایستادن کیاراد را مثل همیشه در دل تحسین کرد.. لبخند محوی بر لبش جا گرفت و با باز شدن در سمت خودش، بی تعلل پایین آمد.. تسبیح در دستش را مچاله کرد و در مشت فشرد و همانطور که با گام های بلندی به سمت کیاراد نزدیک می‌شد، با صدای بلند و محکمی، بی مقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: بعد پنج سال، حضوری باهات ملاقات داشتم...و این باعث افتخار منه! و به کیاراد که رسید، دستش را قدرتمندانه دراز کرد: به نیشاب خوش اومدی... و پس از مکث کوتاهی، پر اشتیاق و تمجید، قاطع گفت: کیاراد خان! کیاراد، متقابلا لبخند خفیفی بر لب نشاند..و مستقیم و جدی در چشمان داوود خیره شد.. دستش را جلو می‌برد و دست داوود را محکم اما کنترل شده فشار خفیفی می‌دهد.. یکی از نماد قدرتش همین بود! که باعث شد داوود متقابلا فشار دستش را بیشتر کند و محکم‌تر برخورد کند.. او بارها غیرمستقیم و نامحسوس به کیاراد فهمانده بود که باعث افتخار اوست از رفتار و قدرت کیاراد حتی تقلید کند.. فرقی نداشت کیاراد چقدر کم‌سن تر به نظر می‌رسید.. داوود او را از همه نظر ستایش می‌کرد...و او را مرد بسیار بزرگ و عظیمی می‌دانست! کیاراد سکوت را می‌شکند و صدایش نیز به اندازه رفتارش تاثیرگذار بود: ممنون داوودخان..افتخار وقتی معنادار میشه که دو مرد واقعی، قدر همدیگر رو بدونن..غیر از اینه؟! کیاراد به طرز زیرکانه‌ای همزمان تشکر را به جا آورده بود و منافع بینشان را یادآوری کرده بود... داوود یک تای ابرویش بالا می‌پرد و لبخندی می‌زند..سری تکان می‌دهد : قطعا همینطوره..بله! نسیم خنک ظهری که وقت خودش را کم کم به عصر می‌سپرد، چهره هردو را لمس می‌کرد... داوودخان نگاهی گذرا به اطرافش انداخت: همیشه دوست داشتم در این منطقه دورافتاده، اومدنت رو خوب و طبق رسوم استقبال کنم..اما کار سخت بین ما این رو حق رو از ما گرفته..کیاراد..! کیاراد قدمی نزدیکتر می‌شود و یک دستش را در جیب شلوارش فرو می‌برد... آرامشش مثل همیشه در لحن صدایش مشهود بود: دیدار وقتی ارزش داره که خیالمون از بابت مردم و خاک ما راحت باشه..در غیر اینصورت هیچ دیداری والاتر از راحتی اون‌ها نیست! داوودخان نگاهش با لبخند و شگفتی در چهره و تک تک کلمات کیاراد میخکوب شده بود.. ابروانش را بالا میفرستد و سرش را با مکث طولانی تکان ریزی می‌دهد: همینطوره...درسته..!
  7. پارت ۷۷ (میان تیغ و تپش) نازیلا با دیدن چشمان بسته‌ی آیلا، نگاهی از سر دلسوزی انداخت و خم شد پیشانی عزیزترین رفیقش را بوسید.. باید مجددا به دکتر خبر میداد تب آیلا را بررسی کند.. درحال بیرون آمدن از اتاقش بود، که شهین هراسان سد راهش شد..بی قرار بود و دلتنگ..: بیدار شد؟ میخوام ببینمش.. نازیلا انگشتش را بر لب قرار داد و آهسته پچ زد: همین الآن خوابید..دلتنگی‌تو درک می‌کنم خاله.. اما باید استراحت کنه شب خیلی بدی رو‌ گذرونده... شهین از لای در اتاق نگاهی به جسم نحیف و خسته دخترک انداخت..که در خواب عمیقی فرو رفته و از این روزگار بی رحمی که با او بد لج کرده بود، برای ساعاتی دور شده بود و در آرامش به سر می‌برد... شهین مضطرب، انگشت‌های دستش را درهم پیچید و نگاه دزدید و به دستانش خیره شد.. گویی بر زبانش نمی‌چرخید این حرف را بر زبان بیاورد..اما حالا که کنار نازیلا بود، کمی راحت بود.. من و من کرد و سرانجام دل به دریا زد و گنگ پرسید: دخترم..ازش پرسیدی اگر خدای نکرده کسی اذیتش کرده باشه..؟ نازیلا متوجه شد که شهین بیش از اندازه تیزهوش است که در نگاه کوتاه اول متوجه حال و روز آیلا و مخصوصا رنگ لباسش شده بود.. لبخند مطمئنی می‌زند و دست‌های مضطرب شهین را فشار می‌دهد: آره پرسیدم..نگران چیزی نباش..صحیح و سالمه..خداروشکر اتفاق خیلی بدی براش نیافتاده.. شهین نفسی از سر آسودگی کشید..و برای مدت کوتاهی چشمانش را بست..: میدونستم..یعنی مطمئن بودم..چون دلم گواه بدی نداده بود..اما نمیشه همیشه به احساسم اعتماد کنم و نپرسم! نازیلا قدمی جلوتر گذاشت و در اتاق را آرام پشت سرش بست..: این‌روزهای سخت هم می‌گذره..مبادا کنار آیلا بحث دیشب رو پیش بکشی..از جواب های کوتاهی که می‌داد متوجه شدم فعلا از یادآوری شدن اتفاقات دیشب نفرت داره..! شهین پرغم، سری از سر ناچاری تکان داد..: حق داره... کیاراد بی آنکه نگاه کوتاهی به پشت سر بیاندازد، با گام های شمرده و محکم، به سوی ماشین قدم برداشت.. باد سردی لبه کت ضخیمش را کمی تکان داد.. اما خود همچنان مقتدر ماند.. متین که با قامتی کشیده و موقر کنار ماشین ایستاده بود، با دیدن کیاراد که از پله های بیرون عمارت پایین می‌آمد، به سرعت دکمه کت مشکی رنگش را بست و ماشین را دور زد.. در عقب ماشین را برای اربابش باز کرد و منتظر ماند.. چرا که کیاراد، هیچگاه عجول و هراسان دیده نمی‌شد... همیشه همانطور بود..آرام، بی‌هیاهو و مطمئن بود! به ماشین که رسید، پس از مکث کوتاهی به سوی متین سر کج کرد..که متین متقابلا سر بالا گرفت و سرتاپا گوش شد: امر کنین خان..؟ کیاراد لبه تیز در ماشین را لمس کرد و با لحن مبهمی که معنی آن تنها برای متین واضح بود، گفت: کاروانسرای سنگ سیاه! متین به تکان دادن سر اکتفا کرد.. او خوب می‌دانست آنجا کجاست... متین محترمانه سر پایین انداخت.. و کیاراد بی تعلل در ماشین قرار گرفت و متین مکررا ماشین را دور زد... پس از جا گرفتن، با انداختن نگاهی مرموزانه و گذرا به اطرافش، کیاراد را مطمئن کرد: همه چی رو به راهه خان! کیاراد که با انگشت اشاره‌اش ته ریش چانه‌اش را لمس می‌کرد و آرنج دست راستش را به دسته در ماشین تکیه داده بود و بیرون را می‌نگریست، قاطع و محکم به متین دستور که نه، اما اجازه داد: حرکت کن! متین بدون اندکی درنگ، ماشین را از جا کند..
  8. پارت ۷۶ ( میان تیغ و تپش) نازیلا پوفی کشید و کلافه به اطرافش نگاهی گذرا انداخت.. و سپس خونسرد دستش را روی سرشانه ام گذاشت و کمی فشار داد که باعث شد مجدد روی تخت بنشینم.. اما هنوز ناراضی بهش خیره شده بودم.. که ناگهان دردی تیز، مثل چنگی نامرئی توی شکمم فرو رفت.. با دستم شکمم رو لمس کردم که باعث شد چشمامو ببندم و محکم فشار بدم.. نازیلا کنارم زانو زد و با صدای آرام اما کنجکاو لب زد: چت شد؟ خوبی..؟ سری به نشانه «خوبم» تکان دادم.. اما چشم که باز کردم و چهره بهت زده و ناباور نازیلا را که دیدم، رد نگاهش را گرفتم... نگاهش روی وضعیت لباسم میخکوب شده بود.. میتونستم حدس بزنم با دیدن لکه های سرخ روی لباسم هیچکس فکرهای خوبی به سرش نمی‌زد! و نازیلا از این قاعده مستثنی نبود.. لب هاش بی هدف باز و بسته می‌شد و چشمانش کم مانده بود که از حدقه بیرون بزند.. مخصوصا که حالا با یادآوری آن صحنه ها، اشکی غمناک روی گونه ملتهبم سر خورده بود... نازیلا می‌خواست چیزی بگوید..حرفی بزند..یا حتی داد و بیداد کند.. دست لرزانش را ناباور و اندوهگین به پیشانی گرفت و سر خورد و به دیوار کناریم تکیه داد.. نیمرخش رو می‌دیدم..به شدت ناراحت بود..صداش می‌لرزید: آیلا یه توضیحی بده..حالت خوبه؟ و مکررا به سمت من چرخید و دستامو توی دستای سردش گرفت..نگاهش التماس داشت و در چشماش بغض عمیقی حس می‌شد: چرا ساکتی..؟ احساس کردم سکوت و اشک های ریز من دلش رو بد لرزاند.. که باعث شد پرحرص، اما با صدای آرام بنالد: یه چیزی بگو توروخدا دارم سکته می‌کنم..این لکه های خون چیه؟ این وضعیت لباست، بدنت... نکنه اتفاق بدی واست افتاده؟ تند چانه سرخورده من رو گرفت و سرم رو بالا کشید: آیلا بهم نگاه کن! رنگ نازیلا پریده بود..: کسی… کاری باهات نکرده، مگه نه..؟! با التماسی که در چشماش موج می‌زد، انگار وادارم می‌کرد مانند سوالش را جواب دهم.. و بگویم« بله، کسی کاری نکرده».. درمونده نگاهم رو دزدیدم..صدام از ته چاه میومد: نه..کسی کاری نکرد..خوبم! سرش رو سمت نیمرخم که نگاه دزدیده بود کشید و بیشتر سوال پیچم کرد: پس این لکه های خون چیه؟ چه اتفاقی واست افتاده... نکنه خونریزی کردی؟! سرم رو به معنای «بله» تکان دادم.. : وقتش بود... نای صحبت کردن نداشتم..مخصوصا راجع به اون شب نحس و هولناک! نازیلا که متوجه رنگ پریده‌م شد، آرام من رو روی تخت خواباند: عزیزم..دیشب چی بهت گذشته... چه اضطرابی رو تجربه کردی که اینجوری به‌هم ریختی..عزیزدلم! سرش را پایین انداخت و آهسته زمزمه کرد: نمیدونی از فرط نگرانی چه حالی داشتم..تورو با این وضع دیدم چه فکرهای غریبی که از سرم می‌گذشت... درک می‌کردم حس و حالش رو...اینکه براش سوال نمی‌شد و نگران نمی‌شد قطعا عجیب بود! آنقدر بی‌حال بودم و تنم کوفته بود که نا نداشتم دیگر به ماندنم در عمارت اعتراض کنم.. دروغ چرا، اینکه کنار نازیلا بودم حالم رو کمی بهتر کرده بود..فارغ از اینکه اینجا ذره ای احساس امنیت نداشتم! چشمام خمار خواب شده بود..که نازیلا با یک جعبه کوچکی که حدس می‌زدم لوازم بهداشتی داشته باشه، برگشت..: آیلا بلند شو یه دوش بگیر لباساتم عوض کن..که بهتر استراحت کنی.. کمک کرد برم حمام و سر و وضعم رو مرتب کنم.. موهای بلندم رو خشک کرد و با حوصله بافت.. ملافه کثیف شده تختش رو بی هیچ وسواسی عوض کرد و کمک کرد بشینم... و با لجبازی و زور مثل بچه ها غذا را به من می‌داد و سر بی اشتهایی من معترض می‌شد.. تمام این مدت سعی داشت فضارو عوض کنه... مدام با یادآوری خاطرات خنده‌دار گذشته‌مون سعی داشت کمی هم شده من رو بخندونه... بی نتیجه نبود..اما نه نتیجه ای که نازیلا انتظارش را داشت! انگار یه چیزی توی وجودم ترک برداشته..و از درون من رو تیکه تیکه کرده.. جوریکه برای جمع‌و‌جور کردن خودم، باید دنبال هر تکه ای از وجودم می‌گشتم که دیشب در جاهای مختلفی اونا رو از دست داده بودم.... و من هیچ قصدی نداشتم که به آن شب برگردم... این اتفاق جوری من رو درهم شکست، که مطمئنم گذر از این برهه‌ از زندگیم قرارِ به شدت سخت باشه...
  9. پارت ۷۵ (میان تیغ و تپش) آیلا پلکام آنقدر سنگین بود که توانش رو نداشتم چشمامو باز کنم.. اما سردردم باعث می‌شد دل از خواب بکنم و موقعیتم رو بسنجم.. کمی از لای چشمامو باز کردم..همه جا تار بود.. کم کم چشمام عادت کرد و تونستم درست ببینم‌.. فقط سقف اتاق بزرگی رو متوجه شدم.. ارتفاع سقف آنقدر بالا بود که همین کفایت می‌کرد تا بفهمم در عمارت دلاورها به سر می‌برم... تند در جا پریدم و نگاهی به اطرافم انداختم.. سرم تیر شدیدی کشید، و سرفه خشکم باعث شد چهره‌م درهم کشیده بشه و دستی به قفسه سینم بکشم.. از شدت سرفه خم شده بودم و نفس کم آورده بودم.. که در اتاق تند و ناگهانی باز شد.. نازیلا با جهشی سریع، خودش رو به من رساند و کنارم روی تخت نشست.. حالت چهره‌اش به شدت نگران بود.. و چشمانش پف ریزی داشت.. صداش گرفته و مغموم بود: آیلا..عزیزم خوبی؟! جاییت درد نمیکنه..؟ به چیزی احتیاج داری؟ با دیدنش انگار تازه زخم و غم‌هام سر باز کرده بودند.. هق زدم و چشمامو بستم: نازیلاا..من بدبخت شدمم... بی تعلل من رو توی بغلش کشید و دستی به موهای پریشونم کشید: هیییشش..آروم باش..قرار ما چی بود؟ اول از مشکلات گذر می‌کنیم، به‌فکر سلامتی خودمون باشیم، بعد می‌شینم باهم گریه می‌کنیم...همیشه برای اشک و زاری غم هامون وقت هست... اما نمیتونستم مثل همیشه به قول چندساله‌مون عمل کنم... من این‌بار واقعا حال خوبی نداشتم‌‌.. این مسئله غمی نبود که بشه چندروز صبوری کرد تا شاید وقتش برسه و برای خودم اشک بریزم... لباسش رو از پشت کمر چنگ گرفتم و با صدای آرومی هق هق کردم: توی خوابمم نمی‌دیدم همچین اتفاق وحشتناکی جزء قصه زندگیم باشه...من به ته خط رسیدم اما اینو حتی به خودمم نگفتم..که مبادا کنار بکشم و تسلیم این حکم ظالم بشم... که مبادا بی گناهیم بره زیر سوال‌..! می‌فهمی احساساتم رو نازیلا..؟ خرد شدم..له شدم... من رو تند از خودش جدا کرد..و با دو دست ریز و ظریفش، چهره غمگینم رو قاب گرفت..و تشر آرومی زد: تو خوب داری می‌جنگی‌..تو خودت به تنهایی داری همه‌ی آبروتو می‌خری..همه‌ی اون چیزی که فکر می‌کنی از دست رفته رو داری برمی‌گردونی...حتی یک لحظه هم فکر نکن کنار بکشی..الآن موقع اشک ریختن نیست آیلا..باید یک فکر اساسی بکنیم..! با پشت دست، دستی به چشمهایم کشیدم.. و مغموم به نازیلا خیره شدم... که نگاهش به تن و لباسم افتاد.. که وضعیت ناجور و مفتضحی داشتم! نزدیکتر شد و اخم غلیظی کرد.. با چشمان تر شده بهش خیره شده بودم.. دستی به کبودی های بدنم کشید..و زیرلب فحش‌ نثار سامیار کرد.. سوالی و نگران نگاهم کرد...سوال ته نگاهش را می‌فهمیدم..اما نمی‌خواستم امروز حرفی از اتفاق های دیشب به زبون بیارم... نازیلا متوجه شد و برخلاف میل، چهره طبیعی خودش را حفظ کرد.. بلند شد و به سمت کمد لباس‌هایش رفت.. اتاقش آنقدر بزرگ و عظیم بود که موقع دور شدن و رفتنش به سوی کمد، تن صدایش خیلی ضعیف می‌رسید... تمام اتاق های عمارت مثل خود عمارت سلطنتی بودند..و بی‌نهایت باشکوه و زیبا! اما بزرگی و زیبایی این اتاق به چه درد می‌خورد وقتی نازیلا را خفه و زندانی کرده بود...؟ با یک ست لباس مشکی تمیز و نو برگشت و روی تخت گذاشت..: بیا یه دوش بگیر لباس‌ تمیز برات آوردم..به هرچیزی احتیاج داشتی...... با یاد آوری یک اتفاق، یک صحنه، یک بحث مهم، ناخواسته وسط حرفهایش پریدم و تکان شدیدی روی تخت خوردم که درد تنم باعث شد اخم درهم بکشم: چرا من رو آورد اینجا..؟! اون کی بود..؟ اصلا من چرا باید اینجا باشم..؟ و پس از مکث کوتاهی، جدی زمزمه کردم: من باید برم! از تخت پایین میومدم که نازیلا با بهت و چشمان گرد شده‌ای، تند بازوی دستم را گرفت: چیکار می‌کنی؟ دیوونه شدی؟ بشین استراحت کن... نگاه تندی بهش انداختم: میخوای جایی بمونم که دیوار کناریم نقشه قتل‌مو می‌کشه؟ اصلا نقشه‌ مردای طایفه‌تون همین بوده...وگرنه چرا باید یک مرد نا‌آشنا به قصد کمک بیاد وسط ماجرا و بعد چشمامو باز کنم خودم رو جایی ببینم که ازش فرار می‌کردم..؟ نازیلا کلافه دستی به موهایش کشید و اونارو عصبی عقب فرستاد: کیاراد واقعا می‌خواد کمکت کنه.. به شرطی که دقیق همینجا بمونی! حالا درست یا اشتباه بودنش رو خودش تعیین می‌کنه..منم از کارهاش سردرنمیارم اما چیزی نمیگم چون مطمئنم اون میت..... پر حرص دستمو کشیدم و در نگاهش چشم دوختم: چرا نمیخوای چهره واقعی این خاندان رو بشناسی؟ تا کی می‌خوای اعتماد کنی و ضربه بخوری..؟! به‌نظر خودت این منطقیه کسی که بخواد نجاتم بده، من رو درست وسط دهن گرگ بندازه.‌.؟
  10. پارت ۷۴ (میان تیغ و تپش) کیاراد هنوز آرام اما قاطع ایستاده بود.. و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود و قاطعیت در تک تک کلماتش حس می‌شد: اگر این خاندان با خون سرپا مونده، فکر می‌کنم وقتشه که روش ایستادنش رو تغییر بده! فیروزخان پوزخند غلیظی بر گوشه لب می‌نشاند: کی می‌خواد جرأت کنه که سنت های چندین ساله ما رو با افکار مدرن خودش تغییر بده..؟! کیاراد قدمی جلوتر گذاشت و با حالتی مقتدر، گردن بالا می‌کشد... و قاطعانه و بدون اندکی تردید، بحث بینشان را خشمگین تر می‌کند: من! «من» گفتنش انقدر کوبنده و محکم در چهره فیروزخان کوبیده شده بود، که فیروز ناخودآگاه، از آن همه قدرت و شوکت، لحظه ای مات ماند... اینکه آن مرد دارای هیمنه خاصی که اینگونه شجاعانه مقابلش قدعلم می‌کند، یک روزی پسر ده ساله ی گوشه گیر خودش بود.... پسری که از همان ده سالگی، با نارضایتی پنهانی، با پدرش مخالفت های ریزی کرده بود..! اما حالا تمام نارضایتی‌اش را بی پروا و جسورانه بر زبان می‌آورد! فیروزخان، که نگاه سرد و سنگین کیاراد را همچنان بر خود می‌دید، پرحرص نفسی بیرون داد.. و نامحسوس، نگاهش را از آن نگاهی که آدم را درجا درهم می‌شکست، دزدید... و به نوک قهوه ای رنگ عصای کنار پایش خیره شد.. کم آورده بود..؟! قطعا هنوز برای کم آوردن زود بود! او نیز فیروزخان بود... و از سطوتی کم‌نظیر برخوردار بود.. و کیاراد نیز، پسر همان مرد بود! و حالا هردو، رو در رو خیره همدیگر بودند.. مردی که ابروهایش به رنگ سفید تمایل عجیبی پیدا کرده بود و عمیق درهم گره خورده بودند‌.. با چشمان خاکستری تیره، به مرد جوان مقابلش که قامتی بلند و برافراشته، شانه هایی پهن و ورزیده داشت، خشمگین خیره شده بود... کیاراد با آرامش عجیبی که حاصل از اطمینان و اعتماد به نفس خاص خودش بود، به فیروزخان چشم دوخته بود... و سپس، با تکان ریزی به پاهایش، سری کج کرد و چشم باریک کرد: پیشنهاد می‌کنم تجدید نظری بکنید..درغیر اینصورت، شاید وقتش باشه جایگاه ها عوض بشه! با حرف آخر کیاراد، که کم شبیه تهدید نبود، فیروزخان تند و سریع، اندکی سربالا گرفت.. و از گوشه چشم به کیاراد چشم دوخت و چشمانش را ریز کرد.. از چشمان فیروزخان آتش می‌بارید.. و سرخی چشم هایش گویای همه چیز بود... کیاراد تیر خلاص را زده بود... خود را باطمأنینه و تسلط، جمع و جور کرد و دستی به کتش کشید: اون دختر زنده می‌مونه! و بدون مکث کوتاهی، پس از نگاه آخر به فیروزخان، عقب گرد می‌کند و با گام های بلند و آرامی اتاق را ترک می‌کند... نفس های فیروزخان کشیده و نامنظم شده بود.. همیشه پس از بحث با تک پسرش، حالش اینگونه خراب و سرگردان می‌شد... نمیخواهد پیش خودش اعتراف کند که مقابل پسرش کم می‌آورد..قطعا که کم نیاورده بود! منتهی یک ویژگی در کیاراد بود که قفل بر دهان همه می‌زد... به گونه ای که کسی نمیتوانست میان صحبت هایش بپرد، یا خلاف نظرش را شرح دهد... گویی همه را جادو می‌کرد و تک‌تک کلماتش را با اطمینان و خونسردی بر کرسی می‌نشاند.. گویی هیچوقت حس نگرانی بعد صحبت هایش را تجربه نکرده بود... چرا که مطمئن بود قطعا عملی خواهند شد! و به‌خاطر همین است که آنقدر با اعتماد و یقین، پرقدرت حرف می‌زد...
  11. پارت ۷۳ (میان تیغ و تپش) نازیلا بی آنکه جواب کوتاهی از جانب کیاراد دریافت کند، دم در اتاقش ایستاد و پکر، رفتن کیاراد را تماشا کرد.. کیاراد بی آنکه عجله کند، به سمت پلکان عمارت گام برداشت.. بدون نگاه ریزی به اطرافش، گام های سنگین، مطمئن و حساب شده برمی‌داشت.. همه محو تماشای آن هیبت و صدای مطمئن کفش های براق او شده بودند.. و پچ پچ ها میان خدمه تمامی نداشت.. مخصوصا که اکثرشان کیاراد را برای بار اول دیده بودند و غرق شخصیت خاص و جذاب او شده بودند.. کیاراد هر پله را با مکثی حساب شده بالا می‌رفت.. گویی میان هر قدم و مکث کوتاه، خشم کنترل شده اش را بیشتر مهار می‌کرد... به گونه ای که هرکه می‌دید خونسردی این مرد را تحسین می‌کرد... صدای برخورد کفش‌هایش با سنگ سرد راهرو که از تمیزی برق می‌زد، محکم در عمارت می‌پیچید و آن را به لرز خفیفی می‌انداخت... همیشه همانطور بود.. نه شتاب داشت، نه اندکی تردید! او هر تصمیم را یک‌بار میگرفت و قطعی می‌کرد! او کیاراد بود.. مردی قدرتمند و عادل ، از سلسله دلاورهای ظالم... پله ها زیر قدم های سنگینش صدا می‌دادند..و قدرتش را فریاد می‌زدند..! بی شک به طرف اتاق خان بزرگ قدم برمی‌داشت..! وقتی به پاگرد رسید، دیگر تعلل را جایز ندانست.. خان بزرگ که حالا از ایوان مورد علاقه اش دل کنده بود و پشت میز تکی همیشگی‌اش نشسته بود و از پنجره قدی اتاقش بیرون را تماشا می‌کرد، و با عصای براقش بر زمین ضرب آرامی گرفته بود تا خشمش فوران نکند، با شنیدن صدای کیاراد که برای او غیرمنتظره بود، مکث می‌کند...طولانی..... مشت دستش عصا را فشرد و له کرد.. ابروان پرپشت سفید و طوسی رنگش درهم گره می‌خورند.. گره ای که مطمئنا حالا حالاها باز نخواهد شد... کیاراد دستانش را پشت کمرش گره کرده بود، و با صدای رسا، آرامشش خشم خان را چندبرابر کرد: اجازه هست؟! در چشمان فیروزخان، رگه های قرمز کاملا مشهود بود.. سرخی چهره اش، و لرزش دست و سر او، بیانگر تمام ماجرا بود.. صدای فیروزخان، از شدت خشم خش دار شده بود و اصلا صاف نبود..: کوتاه بگو! و کیاراد بی مقدمه، حرف‌هایش را گویی به قصد، تحمیل می‌کرد: این دختر تا وقتی من بگم، در این عمارت می‌مونه! فیروز خان، بی آنکه حتی بچرخد، خیره به پنجره روبه رویش، زخم عمیقی می‌زند: تو برای این عمارت تصمیم نمی‌گیری! کیاراد فهمید.. آن زخم کهنه‌ی سرباز شده را تند دریافت کرده بود و درک کرده بود... اما تکان خفیفی هم نخورد.. همچنان محکم ایستاده بود: تصمیم های اشتباه این عمارت که لرز به تن اهالی این خاک می‌اندازه، من‌ رو وادار به عمل می‌کنه! هوای اتاق سرد شد و سردی آن بی‌رحمانه بر تن فیروز خان نشست... فیروزخان، با آرامش پرخشمی، دست‌هایش را بر روی دسته‌های صندلی قرار داد.. : هنوز یاد نگرفتی وقتی با یک خان صحبت می‌کنی، باید مقابلش بایستی! در ضمن، این عمارت با احساس و دلسوزی اداره نشده و نخواهد شد..! لبخند خفیفی حاصل از تفکرات پدرش، بر لب کیاراد نقش بست.. چشمانش را اندکی بست و با آه عمیقی باز کرد.. دو دستش را در جیب برد که لبه های کتش اندکی بالا پرید.. سر بالا گرفت... به قامت کشیده و ورزیده پدرش از پشت نگاهی انداخت.. :با این تصمیم، ذره‌ای احساس قاطی نشده..! و پس از مکث کوتاهی، قاطعانه نطق کرد: حساب شده‌‌ست! فیروزخان از سمت نیمرخ اندکی به طرف کیاراد سر کج می‌کند و خطاب به کیاراد هشدار می‌دهد: اون دختر خطرناکه! کیاراد قدم‌های کوتاهی به طرف فیروزخان برمی‌دارد.. و همانطور که ژست مورد علاقه‌اش را حفظ کرده بود، به سمت نزدیکی گوش او خم می‌شود.. صدایش پایین ، اما محکم و برنده بود: برای کی..؟! فیروزخان، مکثی می‌کند.. مکثی طولانی! سپس بی حرف، طی یک حرکت ناگهانی، گویی که از جای خود پرید..و صندلی را به عقب هل داد.. نفس پرحرصی میکشد و هنوز بیرون را خشمگین تماشا می‌کرد..بی هیچ هدفی..! بلکه سرگردان بود و کلافه... سپس، به سمت کیارادی که هنوز هم خم شده بود و لبخند بر لب داشت و خشم پدرش را می‌نگریست، چرخید و عصایش را نشونه کیاراد گرفت و فریاد زد: اومدی، و تمام معادلات روبه هم ریختی... فکر کردی با نجات دادن جون یک دختر قهرمان میشی؟! هیچ فکرش‌هم نکردی آبروی ما، اسم و رسم این خاندان زیر سوال میره..؟ تویی که دم از عدالت می‌زنی، میدونی این دختر وقتی نجات پیدا کرد، به این معناست که خون سر بریده های قبلش پایمال شده..؟ با عصایش ضربه محکمی بر زمین کوبید: اینو بفهم!! کیاراد کمر صاف می‌کند، سربالا میگیرد و چانه بالا میکشد، با اقتدار! به فیروزخان خیره می‌شود...طولانی...! خشم فیروزخان گویی تمامی نداشت..دندان سایید و پرحرص تشر زد: این خاندان با ترحم سرپا نمونده، با ترس سرپا مونده! با خون و جنگ! و طعنه آخر را در نگاه سرد کیاراد فریاد می‌زند: با تصمیم هایی که هیچکس جرأت نداشت اون‌هارو زیر سوال ببره..چه درست، چه اشتباه!!
  12. پارت ۷۲ ( میان تیغ و تپش) چشمان شهین تنها آیلا را می‌دید.. ناخواسته، و برخلاف خواسته ی قلبی‌اش، توجه عمیقی به کیاراد نکرده بود.. به سمت آیلا قدم تند می‌کند و دست‌های لرزانش چهره بی‌حال آیلا را قاب می‌گیرند.. آیلا چشمانش را بی آنکه بخواهد، از فرط خستگی بسته بود..اما تک‌تک صداها را دریافت می‌کرد.. قطره اشک‌ سمجی روی گونه ی تحلیل رفته شهین سر می‌خورد..و در صدایش عجز و نگرانی حس می‌شد: دخترم..چی به روزت اومده؟ خدای من..چرا از حال رفته؟! و کمی صدایش ناخودآگاه بالا می‌رود: آیلا..؟ صدامو می‌شنوی دخترم..؟! پلک‌های آیلا لرزید..و نگاه جدی کیاراد به نازیلا، باعث شد نازیلا به خود بیاید و تا ته ماجرا را بگیرد.. نازیلا بازوی شهین را لمس می‌کند: خاله نگران نباش..میبینی که صحیح و سالم برگشته..حتما ضعف کرده.. آروم باش! بذار ببریمش استراحت کنه.. شهین پس از مکث طولانی، نگاهش به کیاراد می‌افتد..و چشمانش میان قطرات اشک جمع شده، برقی‌ زد و خندید! او کیاراد را از سال‌های دور می‌شناخت..و همانند یک برادر او را دوست داشت..و برای او احترام زیادی قائل بود! مخصوصا که حالا دردانه‌اش را بغل گرفته و از چنگ گرگ های درنده نجات داده بود.. شهین به ناچار کمی راه اتاق را باز می‌کند و خیره به کیاراد با چشمان تر شده و بغض سنگینی، آهسته زمزمه می‌کند: خدایا شکرت.. و احتمالا شکرگزاری او بیشتر به دلیل وجود کیاراد بود.. کیاراد بی تعلل و بدون اتلاف وقت، جدی و با اخم ریزی که البته حاصل خشم نبود، با گام های مطمئن و آرامی وارد اتاق نازیلا شد.. به سراغ تخت قدم برداشت و پس از مکث کوتاهی کنار لبه تخت، خم شد و آیلا را چنان نرم و با احتیاط بر تخت قرار داد که گویی با زخمی نامرئی طرف است... پس از خواباندن دخترک پریشان روی تخت نرم و سلطنتی نازیلا، دست‌های کیاراد کمی بیشتر از یک مکث کوتاه بر شانه‌هایش ماند..فارغ از هر احساسی، بلکه فقط برای مطمئن شدن! سپس نگاهش را از صورت داغ و گر گرفته آیلا می‌گیرد و بی هدف به تاج تخت خیره می‌شود..در واقع تمام فکر و ذهنش خارج از این اتاق بود! کمرش را صاف می‌کند و از آیلا فاصله می‌گیرد.. که نازیلا تند خودش را به کیاراد نزدیک می‌کند... نگاه کیاراد هنوز با چشمان باریک شده ای به رو به رو بود..آرام به نظر می‌آمد، اما به شدت درگیر افکار مختلفی بود! نازیلا با صدای آرام و کنترل شده ای که سعی داشت به گوش شهین نرسد، سر بالا می‌گیرد تا نگاهش را در چشمان سرد و خنثی کیاراد قفل کند.. صدای نازیلا این‌بار خونسرد اما هنوز نگران بود: اونجا چه اتفاقی افتاد؟ بلایی که سر آیلا نیاوردن..؟ با شاهرخ چیکار کردین؟ چجوری میخوای عموم رو قانع کنی و این قضایا رو تنهایی حل کنی..؟! کیاراد لحظه ای از گوشه چشم نگاه عمیقی به نازیلای به شدت کنجکاو انداخت! و سپس چشمانش خندید و متقابلا نازیلا اخم ظریفی کرد و معترض شد: هنوزم خونسردی؟! توی این مسئله حساس هم هنوز انقدر آروم و مرموزی؟ فارغ از اختلاف سنی زیادی که بین آن‌ها بود، نازیلا فقط با کیاراد احساس راحتی می‌کرد و او را همیشه برادر بزرگتر و حامی خودش می‌دانست.. کیاراد با آن عظمت و خلق و خوی خاص خودش، کنار این دختر هم برادر می‌شد هم رفیق خیلی نزدیک! طوری بود که نازیلا با رعایت یک سری حرکات و حرف‌ها، زیادی کنار کیاراد راحت بود! و کیاراد از این بابت همیشه راضی و خوشحال بود.. هرچند که نازیلا می‌دانست این صمیمیت فقط و فقط هنگام تنها شدن آن‌‌ها خودش را نشان می‌داد.. و کیاراد به هیچکدام از سرزنش های اطرافیانش اهمیت نداده بود! کیاراد بی آنکه جواب کوتاهی به نازیلا بدهد، عقب گرد می‌کند و دستی به کتش می‌زند..و همانطور که به قدم های بلندی اتاق را ترک می‌کرد، خطاب به نازیلا که دنبال او تقریبا می‌دوید، جدی هشدار داد: دکتر تا چند دقیقه دیگه می‌رسه، کنارش باش‌.‌. هرچیزی‌ هم لازم داشت بگو براش فراهم کنن!
  13. پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر می‌زند و چشم غره وحشتناکی می‌رود.. و صدایش را پایین می‌آورد و دم گوش‌ پسرک تشر می‌زند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی می‌کند..و به کیاراد چشم‌ می‌دوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش می‌کند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آن‌ها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آن‌ها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی می‌شد که از یاد برده‌اند... تعجب در نگاه همه‌ی آن‌ها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تک‌تک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم می‌آمد.. مردی که بی اراده در دل جا می‌گرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی می‌کند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او می‌کردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین می‌رود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمی‌دارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدم‌های بلندی دوید.. کیاراد این‌بار بدون تعلل، به طرف پله‌ها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه می‌اندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بی‌نهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد می‌افتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره می‌شود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاق‌ها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد می‌کوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمی‌شد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی می‌کند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگی‌اش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی می‌کند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا می‌شد و او را به انزوای عمیقی می‌کشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز می‌شود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون می‌پرد... و پشت بندش هم نازیلا!
  14. پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوش‌هایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه می‌داد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسه‌‌ی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربه‌ای محکم به نرده سفت و سخت می‌کوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری می‌زند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم‌ می‌دوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...این‌بار نه فقط به‌خاطر یک دختر، بلکه به‌خاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، می‌تونی کنار بکشی و زندگی آزادانه‌ای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با به‌هم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت می‌خواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرام‌تر بیان می‌کند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی‌ هستم که مقابل تو می‌ایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا می‌گیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم‌ می‌دوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه می‌رسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش می‌داد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا می‌آورد و سرکشانه گردن بالا می‌کشد... به پدرش نگاهی طولانی می‌اندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس می‌کند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم‌ به کیاراد نگاهی نمی‌اندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه می‌گیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاه‌ها و اطرافش نمی‌داد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهم‌تر از بحث و جدل میان آن‌ها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمه‌های سال‌های قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم می‌کردند و‌ برای او خم‌می‌شدند و‌ از صمیم قلب، خوش‌آمد گویی می‌گفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بی‌نهایت زیبا و نفس‌گیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک می‌شود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بی‌نهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آن‌ها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی می‌زند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمه‌ها عطا کرده بود.. آرامشی که آن‌ها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیش‌بند سفید آشپزی‌اش را می‌بست، از دور به طرف کیاراد قدم تند می‌کند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرف‌های دلش را می‌زند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، می‌گوید: خیلی شبیه آدم‌های کلاسیک و افسانه‌ای رمان‌ها و فیلم‌هایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیده‌ی کیاراد خیره می‌شود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...
  15. پارت ۶۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد نه نفرت داشت، نه حسادت! بلکه خوشحالی و افتخاری بود که پشت ظاهر معترضش پنهان کرده بود... و جالب این بود که کیاراد از دل داوود خان با خبر بود.. اگر به داوود خان بود، ایستاده برای کیاراد دست می‌زد! اما عشایر و اعتقاداتی که روستای داوودخان را سرپا نگه داشته، این امکان را به او نمی‌داد همانند کیاراد جرات کند و پا زیر قوانین نادرست خودشان بگذارد... این‌کار را فقط خانی مانند کیاراد توانسته بود انجام دهد.. بزرگان طایفه هیچکدام جرات نداشتند عقیده‌ای را اصلاح کنند، یا تغییر دهند... این کار قدرت خارق العاده‌ای را می‌طلبید! داوود با آن اخم های گره خورده و نگاه خاصی که به کیاراد داشت، با صدایی که عمدا بلندتر از حد معمول شده بود، خطاب به فیروزخان غرید: تحویل بگیر خان! مثل همیشه بی عدالتی دلاورها ثابت شد..روستای ما دختر کشته میشه، اینجا دست‌های امن سایه سرشون میشه...! دختری که با یک اشاره‌ی شما باید امشب تموم می‌شد، حالا در پناه پسرت، راحت از عمارت رد میشه.. اون از اقتدارمون، اینم از حکمی که یک زمانی یک عالمه وزن داشت...! مکث کوتاهی می‌کند...هیچ کس چیزی نمی‌گفت..و همه جملات او را تحلیل می‌کردند... که اخم‌های داوود بیشتر گره می‌خورند: اگر قصد دارین قوانین عشایر رو اینطور مصرانه زیر پا له کنین، باید فکری برای دو راه جدا داشته باشیم..! با تمام شدن حرف‌هایش، نگاهش به کیاراد و دخترک بی‌جان افتاد، و ته نگاهش آرامش خطرناکی برق زد... کیاراد هنوز خالی از هر احساس، و‌با آرامش مطلقی، استوار و ثابت ایستاده بود... اما این حرف ها، از زبان داوود خان، برای فیروز خان خیلی گران تمام شده بود..خیلی زیاد! مخصوصا که حالا از زبان رقیبش بیرون آمده بود..و دردناک‌تر این بود که ظاهر قضیه باعث شده بود که تمام حرف‌های داوود صحت داشته باشد.. دست فیروز، سخت مشت می‌شود..و تیریک تیریک انگشتانش به گوشش می‌رسد... نفس عمیق و پر صدایی می‌کشد..و نگاهش هنوز روی تک پسرش، کیاراد، قفل شده بود... کیارادی که از زمانی که به عنوان خان جوان این طایفه و‌ روستا توسط پدرش پذیرفته شده بود، سرسختانه مقابل پدرش و تمام حکم و تصمیمات نادرست ایستادگی کرده بود..! و فیروز، در حسرت آن بود که روزی هم شده، کیاراد با پدرش موافق باشد..نه مخالف! و حالا که کیاراد بعد از چندسال برگشته بود، گویی به همراه سن و سالش، قدرتش نیز رشد کرده بود...! داوودخان، تسبیح قهوه‌ای تیره رنگش را با عصبانیت مشت می‌کند و فشار می‌دهد... سپس بدون اندکی تعلل، با قدم‌های بلندی، به همراه زیردستانش که بیرون عمارت صاف ایستاده بودند عمارت را ترک می‌کند... زمانی که رد می‌شد، از بغل دست کیاراد می‌گذشت.. نزدیک کیاراد، مکث کوتاهی می‌کند..و با نگاهی مرموزانه از گوشه چشم، قدرت و نفوذ کیاراد را با لبخند محوی، تحسین می‌کند... اما کیاراد، هنوز به پدرش خیره شده بود... هرچند که، نگاه ستایش‌گر داوود را حس کرده بود..
  16. پارت ۶۸ (میان تیغ و تپش) طولی نکشید که، کم کم همه دم در ورودی ایستادند و با تعجب به صحنه مقابل چشم دوختند... هیچ کلمه ای رد و بدل نمی‌شد.. و در نگاه پر اخم همه، خشم عجیبی نهفته بود.. البته به جز داوود خان! خدمه انگشت به دهان مانده بودند.. و از تمام جهات عمارت سر بیرون آورده بودند و به شدت از این ماجرای پر‌ تنش و جذاب کنجکاو شده بودند..! فیروز مثل همیشه، پر غرور، از بالکن طبقه پایین به پسرش زل زده بود.. بدون اینکه پلک بزند.. و دستانش را بر ستون های گچی سفید عمارت باشکوه قدیمی، تکیه داده بود.. و برای پنهان کردن خشم و شکست، چانه بالا می‌کشد و ابرو بالا می‌اندازد! کیاراد متوجه حضور پدرش شده بود.. و درست و دقیق، چشمانش را در چشمان او، قفل کرده بود! نگاه کیاراد پر از قدرت و تسلط، تنها بر فیروز خان نشسته بود.. و بدون مکثی طولانی و بی هیچ تردیدی، چشم باریک می‌کند: از این لحظه، این دختر زیر سایه‌ی منه! چشم‌هایش یک دور، همه را از نظر گذراند.. و جمله تلخش را در نگاه متعجب و عصبی آنان کوبید: بزرگانی که شبانه دنبال یک دختر بی پناهی راه می‌افتن رو نباید بزرگ دونست!! سپس به چهره بی حال، معصوم و چشمان بسته‌ شده‌ی آیلا نگاه می‌اندازد و اندکی صدایش آرام می‌شود: این دختر از بی غیرتی و حکومت اشتباه و ظالم، به این حال و روز افتاده...حکومتی که فقط ظاهر و اسمش مردانه ست! ناگهان شاهرخ خشمگین تنه ای به یکی از زیردستان داوود می‌زند.. و به طرف کیاراد خونسردی که در چشمانش آرامش مطلقی حس می‌شد، با قدم های بلندی یورش می‌برد: مراقب حرف زدنت باش!! که با تشر فیروز خان، بین راه می‌ایستد: شاهرخ!! برگرد سر جای خودت!! شاهرخ نگاه پر حسادت و‌ تنفری به کیاراد، و سپس به فیروز خان نگاه معترضی، می‌اندازد.. اما این‌بار شاهرخ از موضع خود کوتاه نیامد.. و تمام جراتش را جمع می‌کند که روشن فکری کیاراد را در چشم همه خراب کند.. از لای دندان های کلید شده غرید: خان..شما دارید می‌شنوید! از نظر شما این دختر باید زنده بمونه؟ زنده بمونه که به کارهای ناپسند خودش ادامه بده و راست راست توی روستا بچرخه و ما ساکت باشیم؟ خان...شما خوب یادتون میاد این دختر تنها شخصی بود که مقابل ما و یک خان ایستاد..و جمله‌اش هنوز توی ذهن همه‌ی ما هست که می‌گفت" قصد داره تمام قوانین مارو زیر پاش بذاره و تغییرشون بده! " با جمله آخری که شاهرخ بر زبان اورد، تعجب را می‌شد در نگاه همه خواند.... به ویژه داوود خان! عده‌ای از خدمه، با چشمان گشاد شده هین خفیفی کشیدند و دست بر دهان گذاشتند.. اما، کیاراد با شنیدن آن جمله‌ای که از زبان آیلا برآمده بود، بی اراده و با تردید، نگاهش به طرز خاصی، آهسته به سمت آیلا برگشت... در نگاه کیاراد یک جور شگفتی، تحسین و آرامش بود... گوشه لبش کمی بالا رفت.. و خنده‌ای خفیف بر لب داشت.. کیاراد، این صحبت های آیلا را چیزی جز حس بچگانه و لجبازی نمی‌دید...!
  17. پارت ۶۷ ( میان تیغ و تپش) با گذشت دقایق سخت و پر استرسی برای همه اهالی عمارت، که برای عده ای اضطراب برای صادر نشدن حکم و بی اعتبار شدن بود... و برای عده‌ای مانند شهین و و نازیلا، اتفاقا عملی شدن آن بود! سکوت سنگینی کل عمارت را فرا گرفته بود.. و هرکسی در ذهن خود زندگی می‌کرد و سوالات بی جوابی را از خود می‌پرسید... نازیلا، میز کوچکی را کنار پنجره اتاقش گذاشته بود و تمام روز را پر از دلشوره و اندوه، روی آن نشسته بود.. چنان بر میز میخکوب شده بود که گویی روی آن حک شده بود و توان حرکت را نداشت.. هر از گاهی به شهینی که با مسکن آرام شده بود و خوابیده بود، نگاهی می‌انداخت.. یعنی کیاراد موفق شده بود به موقع آیلا را پیدا کند؟ آخر و عاقبت آیلا چه می‌شود..؟ میان اختلاف نظرات کیاراد و همه‌ی بزرگان چند طایفه، چه اتفاقی می‌افتاد..؟ آیا این‌بار نیز کیاراد به تنهایی می‌توانست مقابل همه بایستد و سربلند شود..؟ در همین فکر‌های ناتمام سیر می‌کرد..که ناخودآگاه آرام از شهین نگاه گرفت و با ناامیدی به سمت پنجره برگشت و به حیاط عمارت خیره شد... اما.... با چیزی که چشمانش دید، یک لحظه شوکه شد.. و بی صدا با چشمان گرد شده به آن خیره شده بود.. اما، کم کم به خود آمد..و از فرط هیجان، ترس، خوشحالی، و تمام احساساتی که قاطی هم شده بودند، تند از جا پرید.. و به سمت در اتاق پرواز می‌کند.. اما با یادآوری اینکه نمی‌توانست پایین برود، هراسان و با قدم های بلندی به طرف پنجره برمیگردد و بی قرار در جای خود می‌ایستد.. کیاراد، با آن قامت بلند و پر ابهت، با قدم های استوار و محکم، دخترک ظریفی را بر دستانش بلند کرده بود.. دخترک از حال رفته بود و موهای بلند طلایی او، آویزان بود و بی هدف و سرگردان، آرام هم مسیر هوا می‌شد... و دستانش رها شده و از بغل پهلوانش آزاد شده بود.. کیاراد، با اور کت مشکی بلندش، تن عریان و لباس پاره پوره دخترک را کامل پوشانده بود و او را از سرما حفظ کرده بود! قدم های کیاراد کوتاه و استوار بود..و با تسلط و آگاهی قدم برمی‌داشت..! بدون ذره‌ای عجله، نگرانی، و یا حتی تردید بود! سر بالا گرفته و چانه بالا کشیده بود...مفتخر بود! با افتخار خاصی گویی می‌خواست آیلا را به همه نشان دهد.. مخصوصا آن جمعی که در عمارت حضور داشت و دقایقی پیش نقشه قتل دختر را می‌کشیدند! و حالا کیاراد موفق به نجات دادن دختر بود.. و چه چیزی برای او بهتر از این بود که هربار دخترکی را از قتل نجات داده بود...و بعد از آن آرامشی دریافت کرده بود..؟! و به راستی که اسم کیاراد، برازنده‌اش بود... او همانند اسمش زندگی کرده بود..! با جیغ خفیف نازیلایی که دستانش را بر دهانش گذاشته بود، شهین از خواب می‌پرد.. و تند از تخت پایین می‌آید و هراسان دور خود می‌چرخد.. زن بیچاره حق داشت بترسد.. نازیلا چه می‌دانست این زن با ترس از چه اتفاق هایی که ممکن بود بیافتد، سر بر بالشت گذاشته بود..! و حالا با شنیدن جیغ نازیلا، اینطور فکر می‌کرد که اتفاق بدی افتاده باشد.. نازیلا که حال او را فهمید، بدو بدو خود را به شهین می‌رساند.. و میان اشک، لبخند پر هراسی می‌زند: خاله..خاله شهین.. شهین، خیره به لب‌های خشک شده نازیلا بود، که مکث عذاب آوری داشتند.. صدای شهین گرفته بود..و می‌لرزید: چ..چی شد..؟ آیلا..آیلا چی‌شد..؟ نازیلا با پشت آستین‌های انگشتی بلوز بافتنی‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کند.. و بی تعلل، دست شهین را می‌گیرد و با عجله با خود به طرف پنجره اتاقش می‌کشد.. در صدایش شادی و ذوق وصف نشدنی‌ ای بود: بیا ببین چی شد! قلب شهین تند می‌کوبید..و نفسش حبس شده بود.. می‌ترسید..می‌ترسید از اینکه خبر بدی دریافت کند..! اما شهین نیز با دیدن آن صحنه، با مکثی طولانی، آب دهانش را قورت می‌دهد.. نفس عمیقی می‌کشد که منقطع و نامنظم بود.. نازیلا از کیاراد و آیلا چشم می‌گیرد، و با لبخند به شهین کنارش چشم می‌دوزد: می‌بینی؟! من بهت گفته بودم...گفته بودم خیلی وقت‌ها یکی ناگهانی پناهمون می‌شه..! اما شهین، تمام خوشحالی‌اش از زنده بودن برادر زاده‌اش را با هق هق بیان کرد... نازیلا او‌ را در آغوش می‌کشد و کمرش را نوازش می‌کند.. شهین همچنان که در آغوش نازیلا اشک می‌ریخت، به پنجره دید داشت.. به کیاراد نگاه می‌کند: همیشه بهش اعتماد داشتم..تنها آدمی که لیاقت بزرگی رو داشت خان جوان بود..یعنی پسر عموت، کیاراد! یک جوانمرد با شرفی که هر جا بود، با شرافت زندگی کرد... نازیلا، متقابلا حرف شهین را با تکان دادن سر تایید می‌کند و با لبخند عمیقی به کیاراد خیره می‌شود... کیاراد، مثل همیشه خواسته‌اش را عملی کرده بود! کیاراد بدون هیچ عصبانیتی، صدایش را صرفا برای اینکه به گوش داخل عمارت برسد، بالا می‌برد.. و عجب قدرتی داشت آن صدای رسا و صافی که ذره‌ای لرزش نداشت: این صحبت‌های من، باید به گوش‌های تک تک مردم روستا و شهر برسه...جوری دهن به دهن بچرخه، که کسی نتونه ادعا کنه نشنیده!!
  18. پارت ۶۶ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ از شدت عصبانیت، اطرافش را نمی‌دید..و چشمانش تنها رو به جلو متوقف شده بود.. با گام های بلندی از در ورودی عمارت وارد شد.. خان بزرگ در جای عظیم خود، و بزرگانی مانند نادرخان، و عده‌ای از خاندان اشرف و زیردستان آن‌ها حضور داشتند.. با ورود شاهرخ نگاه به سمت او برگشت و قفل شد.. اما ظاهر ناموفق و خشمگین شاهرخ، گویای همه چیز بود.. فیروز، خان بزرگ، از کارهای تک‌پسرش خبر داشت..و اطمینان داشت شاهرخ ناموفق برمی‌گردد.. چرا که تا به حال، هیچکدام از خان‌های جوان طایفه های مختلفی که باهم ارتباط داشتند، جرات رقابت با کیاراد را نداشتند.. و کسی نتوانسته بود مقابل کیاراد بایستد و چشم در چشم او بگذارد! فیروز، ظاهر خود را حفظ می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد.. شاهرخ بدون هیچ سلام و احترامی، با عصبانیت کنترل نشده‌ای صدایش را بلند می‌کند و نطق می‌کند: خان بزرگ به ولله قسم می‌خورم که..... با بالا رفتن دست خان بزرگ به نشانه سکوت، شاهرخ لب به هم می‌فشارد و با چشمان برزخی و باریک شده به پدرش نگاه می‌دوزد.. نادر، چشمانش را آرام روی هم میگذراد و مجددا باز می‌کند.. که شاهرخ با حرکتی اطمینان بخش پدرش، ناراضی اما مجبورا روی مبل تکی کناری‌اش قرار می‌گیرد..و با پای سمت چپش، با عصبانیت و نگرانی روی زمین خالی از فرش، ضرب می‌گیرد.. نگاه شاهرخ و مادر، مدام با هم رد و بدل می‌شد.. که از چشم خان بزرگ دور نمی‌ماند! داوود، بزرگ طایفه اشرف، با اخم‌های درهم و وحشتناک، با آن صدای پرغرور و قدرتمند، به طرز متحکمی، استکان چایی باریک را آهسته روی میز عسلی مقابلش می‌گذارد: اگر خان بزرگ اجازه دهند، ما صحبت هایی را در این جمع به یادگار بگذاریم..! خان بزرگ متقابلا، اخم خفیفی می‌کند و با دست اجازه را صادر می‌کند.. و سر بالا می‌گیرد و عصایش را در دست فشار می‌دهد و به داوود خیره می‌شود.. داوود، نگاهش را در استکان قفل می‌کند و پرتحکم، اعتراض می‌کند: این درست نیست که مردان قدرتمند زیادی دنبال یک دختر کم سن و سال باشند و ناموفق و با دستان خالی برگردند..ما انتظار این را نداشتیم که روزی برسد دلاورها برای یک حکم و تصمیمی تردید داشته باشند و یا شکست بخورند..بلکه.... که فیروز، از لای دندان با صدای خش داری میان حرفش غرید: ما شکست نخوردیم....داوود! داوود این‌بار نگاهش را در چشمان فیروز قفل می‌کند.. و او در انتظار فرصتی بود تا دلاورها را ناموفق ببیند.. با اشاره ریزی به شاهرخی که نگاهش به داوود، پر از نفرت بود، پر کنایه اما جدی،گفت: اینطور که معلوم شد شاهرخ زمان زیادی دنبال دختر بود، به تنهایی هم نه! پس دختر کجاست؟! مگر حکم این نبود تا قبل از طلوع، جنازه دختر درس عبرت باشه برای جوانان دیگر..؟! و با نیم نگاهی به ساعت گران قیمت قدی و‌ طلایی رو به رویش که بر دیوار سفید عمارت نصب شده بود ، به پشتی مبل تکیه می‌دهد و دستانش را روی دسته‌های آن قرار می‌دهد: فقط یک ساعت دیگر زمان دارید حرفتان را عملی کنید..وگرنه در چشم مردم کل روستا و شهر، بی اعتبار می‌شوید..! فیروزخان، چهره‌اش کمی به سرخی می‌زد..و دست قرار گرفته روی عصایش، به وضوح می‌لرزید.. اما کنترل عصبانیتش، و حفظ آرامشش مهم تر از هر گونه خشم و طغیانی بود! هرچند که خشم او، برای هرکس دیگری که قدرت حفظ آرامشش ضعیف بود، مهار ناپذیر بود.. هر کدام از حضار، به تایید از صحبت های داوود، سر تکان دادند..و به تبعیت از داوود چیزی می‌گفتند... که بر استرس و عصبانیت فیروزخان، دامن می‌زد.. داوود ساکت، با نگاه خاص و مرموزی به فیروز خیره شده بود.. و فیروز نیز با چشمانی که خبر از انفجار درونی می‌دادند به سمت داوود، نگاه تیز کرده بود.. و صحبت های داوود، در ذهنش اکو می‌شد..و باعث شد نفسش کمی تنگ شود.. همه این‌ها را از چشم کیاراد می‌دید..اگر حکم قتل این دختر صادر نشود، همه‌ی مردم صدایشان بلند خواهد شد..و به اعتراض خواهند آمد! و مطمئناً حکومت فیروزخان، از چشم همه خواهد افتاد..!
  19. پارت ۶۵ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی دخترک یکهو، از حال رفت و قبل از آنکه جسم ظریف و شکننده‌اش به زمین اصابت کند، کیاراد یک قدم مانده را برداشت و او را همچون شیء با ارزش و گران‌بهایی بغل کرد.. به‌دلیل جثه کوچک آیلا، سرش را پایین آورد تا او را بهتر ببیند... و حین اینکه آیلا را در آغوش خود حبس کرده بود، با دست درشت و استخوانی‌اش که رگ‌هایش کمی برجسته شده بود، موهای آیلا را آرام از صورتش کنار زد.. ماندن را جایز ندانست و دست دیگرش را زیر پاهای آیلا گذاشت و اورا از زمین بلند کرد... برگشت و قدم اول را برداشت.... که خیسی دستش را حس کرد..!! کنجکاوانه اخم ظریفی کرد...ایستاد و نگاهی به آیلا انداخت.. چهره مهتابی دخترک حالا کامل زیر نور افتاده بود..و موهای طلایی‌اش که دور چهره یخ زده و کبودش را گرفته بود.. چشمان تسخیر کننده‌ و زیبایش بسته بود... کیاراد بی تفاوت از دخترک نگاه گرفت.. سوالی در ذهنش بود، و آن این بود که، چه بلایی بر سر این دختر آمده است..؟! با قدم‌های محکم و حساب شده‌ای، قدم برمی‌داشت..گویی که هیچ عجله ای نداشت.. آیلا هر چند دقیقه یک‌بار حرف‌های بی ربط می‌زد.. و یا خود را سرزنش می‌کرد.. که کیاراد اندکی از حرف‌هایش را متوجه نمی‌شد! و راستش، حتی ذره‌ای کنجکاوی به خرج نداد.. تقریبا راه طولانی بود...و تمام این مدت، آیلا در آغوش کیاراد بود و نیمه هشیار بود.. و آیلا این را حس کرده بود که در جای امن با گرمای لذت بخشی قرار گرفته است... وزن آیلا برای کیاراد حکم یک برگ درخت را داشت... و تمام راه، بی تفاوت او را به آغوش کشیده بود و قدم های شمرده شده برمی‌داشت... آیلا، با حس رایحه خوب و آرامش بخشی، نفس عمیقی کشید... و بی اراده، نوک دماغ قرمزه شده‌اش را به پیراهن کیاراد نزدیک‌تر می‌کند.. این حرکت او را کیاراد فهمیده بود..اما ذره ای اهمیت نداده بود! آیلا پس از نالیدن از درد شکم و پایش، مکررا به استقبال خواب عمیقی رفت... کیاراد پس از زمان طولانی، به نزدیکای ماشین رسید.. نگاهی به آیلا انداخت، و آهسته با آن صدای صاف و محکم، آیلا را بیدار کرد: صدام رو می‌شنوی؟ پلک‌های آیلا تکان ریزی خورد.. اما تن داغ و درد استخوان‌هایش تمام طاقت و‌ توانش را از او گرفته بود.. و هنوز چشمانش را بسته بود! کیاراد که حالت های دخترک را بررسی کرد، نرم او را بر زمین گذاشت.. هنوز خم شده بود و دستان آیلا هنوز دور گردنش بود چرا که کامل بر زمین قرار نگرفته بود... که کیاراد، در آن جاده نورانی، متوجه لباس خونی دخترک شد... و بی اراده نگاهش، خیلی لحظه‌ای و ناگهانی، به لباس آیلا افتاد، اما تند نگاه گرفت..... و بی تفاوت، همانطور که آیلا را با یک دست سرپا نگه داشته بود، ریموت ماشین را بالا آورد و قفل‌های آن با یک صدای خفه‌ای باز شد... آیلا را روی صندلی سمت شاگرد قرار داد... که سر آیلا بی حال روی شانه عریان سمت راستش افتاد... کیاراد پس از مکث کوتاهی، عقب می‌رود و در را می‌بندد.. ماشین را دور می‌زند و زیرکانه، با یک نگاه اطرافش را از نظر می‌گذراند.. سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآورد.. حال آیلا بدتر شده بود و این سرما و لباس های نازک خیس شده، کار خود را کرده بود و تب شدیدی کرده بود.. بدنش داغ داغ بود و حرارت آن غیرنرمال بود.. کیاراد زمانی که دخترک در آغوشش بود، داغی بدنش را حس کرده بود.. با همان آرامش همیشگی‌اش، حین رانندگی و بدون نیم نگاهی به آیلا، دستش را به سمت آیلا دراز می‌کند و بر پیشانی‌اش می‌گذارد.. دخترک در تب می‌سوخت....
  20. پارت ۶۴ ( میان تیغ و تپش) هنوز نگاهش به آن سایه بود.. یعنی چی؟! یعنی باز گرفتار شدم..؟! این یک‌ تله بود..؟ این رفتارهای مرموز...این حرکت دست...آن سایه‌ی ترسناک.... نمیدونستم این‌بار دیگر با چه جان و توانی باید از خودم دفاع می‌کردم...؟ نباید اعتماد می‌کردم...نباید! با فکری که به ذهنم خطور کرد، بی توجه به هرچیزی، تند از جای خود بلند شدم و گویی که پرواز کرده باشم... چنان دویدم که هر آن لحظه ممکن بود با سر نقش زمین شوم... گویی مجال نداده بودم حرکت و دویدنم را هضم کند که صدایش هنوز بالا نرفته بود... خیلی وحشیانه و عصبی می‌دویدم..حتی به شاخه های ریزی که صورتم را بی رحمانه می‌خراشید، توجهی نمی‌کردم... این چیزها که دیگر مهم‌ نبود..! به یک دو‌راهی ایستادم..دو جاده تنگ و شیبدار گلی و خیس، جاده اول خیلی شیب داشت و‌ مطمئناً راه رفتن را برایم سخت می‌کرد.. مخصوصا که حالا زمین گل داشت.. به طرف جاده دوم که تنگ‌تر و پر درخت بود، چرخیدم... قدم اول را هراسان و بلند برداشتم، که بازوی من بی هوا توسط شخصی کشیده شد.... وحشت زده سرم را چرخاندم و با دیدنش، گویی که آب سردی روی من ریخته باشند... آرامشش.... آرامشش برای من، ترسناک‌تر از خشم شاهرخ بود! نور اینجا به اندازه‌ای بود که چشمانش را کامل ببینم.. و از آن چشم‌های آرام در چنین وضعیت سختی، شگفت زده شوم.. بی اراده چشمانم تر شد.. غمگین، خسته و سرگردان بودم.. آن لحظه که درمانده به او خیره شده بودم، نمی‌دانم در نگاهم چه چیزهایی نوشته شده بود، که گوشه چشمانش چین ریزی خورد... و لب باز کرد چیزی بگوید، که وحشیانه تقلا کردم بازویم را از دستش آزاد کنم: خدا ازتون نگذره..زورتون به یه دختر رسیده؟ ولم کنید چی میخواید از جون من؟ چرا من رو به حال خودم نمی‌ذارید آخه..؟ اصلا شما رهام کنید، من خودم به درد خودم می‌میرم..... من، آیلای زخم خورده، چنان عصبی و پرخاشگر شده بودم، که همه‌ی آن ها را با مشت های خفیفم بر دست و ساعد عضلانی مرد کناری‌ام خالی می‌کردم... که متاسفانه فقط دستانم دردش را حس کردند...! او بی هیچ حرص و تشری، تلاش می‌کرد مداخله کند..‌ : آروم باش.. اما من عقب نشینی نمی‌کردم و از موضع خودم کوتاه نمی‌آمدم! آن مرد، حتی یک لحظه هم بازوی من را رها نکرد.. و من خسته از این تنش ها، با نا امیدی و بی حالی، از تلاش و تقلا دست کشیدم... سرگیجه، ضعف،‌گرسنگی، دردهای جسمی و‌خونریزی‌ای که یک ثانیه بیخیال من‌ نشده بود، گویی کار خودش را کرده بود... چشمانم سیاهی می‌رفت.. زیر لب، بی جان و با صدایی که حتی شنیدنش برای خودم هم سخت بود، نالیدم: لعنت به تک تکتون.. بعد از مکث کوتاهی، در کمال تعجب، بازویم را رها کرد.. اما احساس می‌کردم تمام‌ دنیا دور سرم می‌چرخد.. به جنگل و اطرافش بی دلیل نگاه می‌انداختم..گیج و بی رمق شده بودم.. دنیا هر لحظه در چشمانم تاریک و تاریک تر می‌شد.. و همه درخت‌ها و نور چراغ های دور، در نگاهم محو و دوبرابر شده بود..! به مرد کناری‌ام با چشمان خمار شده از بی حالی، خیره شدم.. هنوز به من خیره شده بود و نگاهش سوالی بود! زاویه چشمانش، یک لحظه تیز و مراقب شد... چشمانش خالی از هر گونه احساسی بود... نگران نبود، اما چشمانش تیز شده بود روی من! نزدیک‌تر شد، که تند ایستادم... و دستم را به نشانه اعتراض جلوی خودم گرفتم و به سختی لب زدم: نیا... اما پشت بند این کلمه، همه جا در چشمان خیسم تاریک‌ شد و چشمانم روی هم‌ افتاد......
  21. پارت ۶۳ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ خشمگینانه، با گام های بلندی مکان را ترک می‌کند.. که بین راه، نگاهش به متین می‌افتد که دورتر از آن‌ها ایستاده و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود...و دستانش را به جلو گره کرده بود.. گویی رفتارهای کیاراد، روی نزدیک‌ترین رفیقش متین، تاثیر خود را گذاشته بود که آنقدر مطمئن و محکم ایستاده بود و شاهرخ را می‌نگریست..! شاهرخ که به متین نزدیک‌تر شد، خواست که اهمیت ندهد و از کنار او رد شود، اما بازویش که به بازوی درشت متین خورد، فکش را فشار داد و دندان به هم سایید.. متین هنوز بی دلیل نگاهش از دور روی کیاراد و آیلا بود، و کمترین اهمیتی به شاهرخ نداده بود.. شاهرخ از رو به رو نگاه می‌گیرد، و از گوشه چشم، عصبی به متین نگاه می‌اندازد... نفس های شاهرخ صدا دار شده بودند و کنترل خشمش خارج از توان او بود.. چشم غره‌اش به متین، گویای همه چیز بود.. چرا که این صمیمیت و اعتماد کیاراد به متین که یک درصدش هم به شاهرخ نرسیده بود، شاهرخ را کفری کرده بود.. و تنفرش نسبت به کیاراد، به تمام عزیزان کیاراد نیز سرایت کرده بود...این نهایت حسادت او بود! متین که نگاه شاهرخ روی چهره بی تفاوت او طولانی شده بود، سرش را کج می‌کند و خیره در چهره برزخی شاهرخ، بی آنکه بخواهد، گوشه‌ی لبش بالا می‌رود... همیشه دیدن چهره عصبانی شاهرخ برایش جالب بود و دروغ چرا، باعث خوشحالی و خنده‌ی او می‌شد... شاهرخ که نگاهش به لب بالا رفته متین افتاد، ماندن را جایز ندانست و قبل از آنکه تمام غرور و اعتبارش بیشتر از این زیر سوال برود، در نگاه متین خطاب به بادیگاردهایش که در یک صف ایستاده بودند و کمی از متین دورتر بودند، فریاد می‌زند: ماشینم رو حاضر کنید!! آیلا هنوز کنار من زانو زده بود..اما هیچ حرفی نمی‌زد..نگاهم هم نمی‌کرد.. با رفتن همه و کم‌شدن سرو صداها، سرم را بیشتر بلند کردم.. بخاطر نور کم، هنوز نتونسته بودم او را کامل و درست ببینم! به هیکل ورزیده و بلند قامتش خیره شده بودم.. اگر می‌گفتم واسه‌ی اولین بار همچین جثه غیرنرمالی را می‌دیدم، دروغ نمی‌گفتم! من در برابرش فقط یک دختربچه خیلی ریز با یک جسم نحیف به حساب می‌آمدم...! نمی‌دونستم چرا، میخواستم از تنها شدن کنار این مرد بترسم، اما آرامشی که ته دلم خودش را جا کرده بود، این احساس ترس را به من نمی‌داد.. سعی کردم گول ظاهر آرام و مطمئنش را نخورم.. نای صحبت کردن نداشتم، اما غم و حرف‌هایی که در دلم سنگینی می‌کرد این امکان را به من نمی‌داد که کمی هم شده ساکت بمانم.. نیمرخش را به من داده بود..و من خیره به او، با صدای آرام و کنترل شده‌ای، غریدم: تو رو دیگه چه آدم‌هایی فرستادن؟ من چیزهایی از شماها دیدم و خفه‌خون گرفتم که این رفتارای انسان دوست از طرف شما برام خنده دار و غیرقابل باور هست...پس گول کمک‌های تو رو نمی‌خورم..! هنوز هم نگاهم نمی‌کرد...ناگهان چشمانش را باریک کرد، و گویی که به جای مهمی در تاریکی خیره شده بود که کمی از ما دور بود... اما نگاهش روی آن مکان تیز شده بود.. که ناگهان با حرکت دست، اشاره‌ای کرد.. حرکت دستش معنی " برو" را می‌داد! صاف نشستم و ناخودآگاه، دستانم لرزید و به زمین چسبید.. تند سر چرخاندم و وقتی رد نگاهش را گرفتم، از دور متوجه سایه‌‌ی مردی شدم.. ناباور و وحشت زده سرم را به سمت او برگرداندم و با چشمان درشت شده، به او خیره شدم....
  22. پارت ۶۲ ( میان تیغ و تپش) کیاراد با نگاهی به دخترک، دست دیگرش را در جیب سمت چپ فرو برد و قدم کوتاهی زد.. حالا به شاهرخ نزدیکتر شده بود.. زبان بدن کیاراد نهایت خونسردی را نشان می‌داد.. که همین خونسردی و اعتماد به نفس کیاراد، اعصاب شاهرخ را بیشتر تحریک می‌کرد.. در مقابل ، شاهرخ خشمگین و ضعیف، مقابل کیاراد ایستاده بود..و با لجبازی تمام، اسلحه را بر سر آیلا می‌فشرد.. کیاراد بی هیچ حرکتی، حتی بدون چرخش سر، تنها چشمانش به سوی آیلا چرخید..که شقیقه اش هر آن لحظه ممکن بود سوراخ شود. نگاهش را آهسته به سمت شاهرخ برگرداند. و چشم در چشم او، با صدای صاف و پر ابهتی، هشدار داد: بی دردسر، از این قضیه خودت رو بکش بیرون! شاهرخ توان تحمل این دستور از طرف کیاراد را نداشت.. او از دوران بچگی متنفر بود از آنکه کیاراد به او دستور دهد. کوتاه، تلخ خندی میزند: گیریم من خودم رو کشیدم بیرون، ربطش به تو چیه؟! این مسئله‌ی خودمونه! در لحن کیاراد آرامش حس می‌شد، اما کلماتش تیز و برنده بود: از امشب خیلی چیزها عوض می‌شه..مخصوصا قانون نادرست حمل اسلحه! این‌ رو به پدرت هم بگو! با آن ژست جذاب و قدرتمندی که نهایت اعتماد به نفس را می‌رساند..قدم‌ کوتاهی می‌زند و کلماتش را محکم و قوی، با لحن آرامی ادا می‌کند: درضمن، از الآن دیگه مسئله‌ی تو نیست..وقتی دستت اینجوری روی گلوی یه آدم بی دفاع هست، دیگه مسئله شخصی حساب نمی‌شه! شاهرخ نگاه ریزی به آیلا می‌اندازد و از شدت عصبانیت داد می‌زند: بی‌دفاع؟! این دختر با زبون و کارهاش صد نفر رو به تنهایی حریف هست..خبر داری چه‌ گندی بالا آورده که اینجوری داری حمایتش می‌کنی؟ این دختر دردسر درست کرده خودشم خواسته! طعنه های شاهرخ تمامی نداشت..پوزخندی می‌زند و رگ گردنش متورم می‌شود و به قصد افترا، کیاراد را تحقیر می‌کند: خان جوان عشیره، زدی رفتی پی عیاشیت..! حالا برگشتی به درخواست خودت تمام قوانین‌ مارو عوض کنی؟ نکنه می‌خوای این قانون رو جا بندازی که دختری مثل این.... و با نوک اسلحه ضربه‌ای به سر آیلا زد که آیلا "آخ" ریزی گفت.. و ادامه داد: میتونن هر غلطی بکنن و ما تماشا کنیم؟ ما بی غیرت نیستیم آقا! شرف و ناموس هنوز حالیمون هست! کیاراد با لبخند خفیفی ، ادامه حرف شاهرخ را می‌گیرد: غیرت؟! با لبخند حرص دراری، دست به سینه می‌شود..و شاهرخ را تیز تحقیر می‌کند: بی غیرتی یعنی قدرت بازو و اسلحه‌تو خرج ترس دختر بی پناهی کنی که هیچ راه دفاعی پیش روش نداشته باشه.. و با گوشه چشم به آیلا و سر و وضعی که باعث و بانیش خودشان بودند، اشاره می‌کند..کیاراد یک قدم مانده را برمی‌دارد.. که شاهرخ، به ناچار به‌ دلیل قد بلند کیاراد، نگاه بالا می‌گیرد.. لحن کیاراد بیش از حد ستیزانه بود: یک تار مو از این دختر کم شه، این‌بار خواهید دید منم می‌تونم بی‌رحم بشم! شاهرخ می‌دانست..می‌دانست خشم کیاراد حالا ناشی از چه چیزی بود! با صدای بلندی، رخ به رخ کیاراد داد می‌زند: چی‌شد؟ بعد سالها برگشتی تا بی غیرتی و هرزگی رو به پسر دخترامون یاد بدی؟ هربار که خواستیم بهشون درس بدیم جلوی ما ایستادی و مانع قتل شدی..امشبم که.. کیاراد، حتی سخن و بحث با شاهرخ برایش جالب نبود و تمام حرف‌های شاهرخ را گویی نادیده می‌گرفت..چون از ذهن و زبان کسی برمی‌آمد که اندکی سواد و شعور این مسائل را نداشت! و تنها فحش و ناسزا را بلد بود..یا حرف های بی ربط و بی منطقی مانند غیرت و روشن فکری کیاراد! که خودش هم معنای درست آنها را در تمام سال‌های عمرش متوجه نشده بود.. نگاه‌ کیاراد به سمت آیلا چرخید..سمت او قدم‌ برداشت و قاطعانه خطاب به شاهرخ گفت: اسلحه‌تو بکش عقب.. و آهسته کنار آیلا زانو زد..آیلا ناتوان و بی رمق شده بود.. هر آن لحظه ممکن بود از شدت ضعف غش کند.. شاهرخ، پرحرص و با تردید اسلحه‌اش را با مکث کوتاهی، فشار داد و سپس تند پایین آورد.. و قدم کوتاهی به عقب رفت...خیره‌ی کیاراد بود! آیلا با تردیدی که نتیجه‌ی ترس بود، آرام و نامطمئن سر بالا می‌گیرد.. چشمان اشکی و غمناک آیلا، در نگاه سرد، اما امن کیاراد نشست... با دیدن چهره آرام، و مطمئن کیاراد، بی اراده آب دهانش را قورت داد و نفس کوتاهی کشید.. کیاراد سر پایین گرفت تا چهره آیلا را درست ببیند.. که شاهرخ خطاب به آیلا، زخم زد: معرفی می‌کنم...پسرعمو..سوپر قهرمان! خیلی رفتارای جنتلمانه رو‌ می‌پسنده و همیشه فرشته نجات بوده! کیاراد، هنوز یک پایش بر زمین بود..سر بالا می‌گیرد و دستش را بر زانوی راستش تکیه می‌دهد: این حرفم رو بی کم‌و‌کاست به عمو برسون..بگو کیاراد برگشته! و از امشب کسی حق نداره پشت اسم شرف، جنایت مخفی کنه! شاهرخ، پرکینه به کیاراد کمی خیره شد..تنفر در نگاه شاهرخ داد میزد...و در تک تک حرکاتش مشهود بود.. اسلحه را به پشت کت و وسط کمربندش فرستاد.. و سرش را تهدید آمیز تکان داد: نباید دخالت می‌کردی کیاراد..! این قضایا به تو هیچ ربطی نداشت...
  23. پارت ۶۱ ( میان تیغ و تپش) دقایق پر استرسی برای آیلا بود... به نقطه ای از زندگی رسیده بود، که تا ثانیه بعدی زندگی‌اش را نمی‌توانست حدس بزند... سرنوشت گویی با او لج کرده بود.. گله داشت....از تمام زمین و‌ زمان، حتی از آسمان امشب، که پناهش نشده بود... از خودش، از دلی که بی اجازه و برای آدم اشتباهی لرزیده بود... از پدری که با رفتنش، خاطره ناچیزی را از دخترکش را با خود نبرده بود... بلکه با یادآوری خاطره، دلش اندکی برای دخترش تنگ می‌شد و حال او را جویا می‌شد... خبر داشت چه بر سر تک دخترش آمده است..؟ به دست چه کسانی افتاده است..؟ و هیچ راه گریزی نداشت..؟ با خود می‌گفت، آیلا سرسختی تا کی؟ بپذیر..بپذیر.. یک‌بار هم که شده، سرنوشتت را بپذیر..! چشمانش را آرام بسته بود..در نظر شاهرخ، این خونسردی دختر عجیب به نظر می‌رسید.. سکوتش، آرامشش، و اشک‌هایی که بی مقصد می‌ریختند... برای شاهرخ پارادوکس عجیبی بود، آرامش و اشک..؟! ناگهان باد تندی از لا به لای درخت ها پیچید.. آسمان غرش بلندی کرد... و گویی خبر خاصی برای آیلا داشتند...! با صدایی که از بین درخت‌ها آمد، شاهرخ خیره به آیلا مکث کرد... و آیلا...با شناختن این صدا...گویی چیزی در دلش تکان خورد...حس های مختلفی از صدا دریافت کرده بود.. شاید حسی مثل رهایی..امنیت..هیجان و دروغ چرا، حتی حسی مثل ترس و بی اعتمادی..! خودش هم نمی‌دانست اینجا چخبر است..؟ این حس ها چه چیزی را به او می‌فهماند..آیا این آدم همانی بود که دلش حس کرده بود؟ آیا واقعا امن بود..؟ می‌گفتند هیچ حسی در دل آدم، بی‌راهنما نیست... می‌خواست اعتماد نکند، اما چاره ای جز توجیه اینکه ناچارا باید به این مرد پناه ببرد، برای خود نداشت... کیاراد، با صدای محکم و بدون ذره‌ای نگرانی یا لرزش، با جدیت تمام، به آن‌ها نزدیک شد: دستت رو بردار! یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرده بود، که باعث شده کمی از اور کت مشکی رنگش، بالا بپرد و دست دیگرش آزادانه کنار بدنش قرار گرفته بود... خونسرد، مطمئن، و با صلابت و شانه های صاف، به سوی آن‌ها قدم برمی‌داشت.. شاهرخ که سرش را کج کرده بود تا کیاراد را ببیند، یک تای ابرویش بالا پرید.. اسلحه را محکم بر شقیقه آیلا فشرد.. بلکه این‌گونه کمی از این‌همه حرص و‌ حسادتی که نسبت به کیاراد داشت، کم شود.. اما آیلا حتی نتوانسته بود به عقب بچرخد و از وجود کیاراد مطمئن شود.. به راستی این مرد قصد کمک کردن به او را داشت..؟ یا این هم باز یک تله بود..؟ شاهرخ با دیدن جدیت کیاراد، حسادت سرتاسر وجودش را گرفت... هیچ وقت، نتوانسته بود درست از کیاراد تقلید کند...حتی اگر سالیان سال، حرکات و رفتارهای کیاراد را از بر می‌شد.. این‌ها در وجود کیاراد بود..ذاتی و غیرقابل تقلید بود...کسی نمی‌توانست مانند او زورکی رفتار کند... به ویژه شاهرخ...! شاهرخ که تمسخر و نیش و کنایه را همیشه قدرت خود می‌دانست..چرا که با تخریب و تمسخر دیگران، احساس برتری کاذب به او دست می‌داد، پر حرص و لرزان قهقهه تصنعی کرد... آیلا تنها صداها را دریافت می‌کرد...سر پایین انداخته بود و توان هیچ حرکتی را نداشت...ریسک بود در این موقعیت متشنج، بخواهد حرکت ریزی هم انجام دهد.. کیاراد، با همان جدیت و قدرت، با آرامش خاصی به کارهای نابالغ شاهرخ خیره شده بود.. گویی برایش تازگی نداشت..و این شاهرخ، همان شاهرخ نوجوان ناپخته ی سال‌های قبل بود...و متاسفانه هیچ‌ تغییری نکرده بود! در نگاه کیاراد، چیزی جز تاسف برای شاهرخ نبود.. خنده‌های شاهرخ که تمام شد..با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده در آن حس می‌شد، به سختی گفت: به بههه..پسرعمو..پارسال دوست امسال آشنا..! بی وفایی کردی رفتی پشت سرت‌ رو هم نگاه ننداختی.. با خودت نگفتی این همه مردم که مسئولیتشون به عهده من هست رو چجوری ول کنم برم؟ حالا عیب نداره..من که بودم! من همیشه کاراهای اشتباه تو‌ رو اصلاح کردم و گردن‌ گرفتم..اینم روش! جالب بود، حرف‌های پرحرص شاهرخ، حتی ذره‌ای روی کیاراد تاثیری نگذاشته بود...!
  24. پارت ۶۰ ( میان تیغ و تپش) آیلا از لای دندان های کلید شده، غرید: به دستورات خاندانت عمل کن..همه عزت نفس و انسانیتت رو به‌خاطر یه لیدر شدن زیر پا گذاشتی..فکر می‌کنی اونا انقدر احمق هستن که همه‌ی خاندان و مردم روستا رو به تو بسپرن؟! اونا فقط دارن از پخمه بودنت سوءاستفاده می‌کنن... شاهرخ همانند ببر زخمی، صدا دار نفس می‌کشید.. دخترک نقطه ضعف او را در دست گرفته بود و بر زخم شاهرخ می‌پاشید... شاهرخ با چهره سرخ شده‌ای، غرش بلندی کرد: دختره‌ی عوووضی!!! و موهای آیلا را محکم‌تر از قبل کشید و یک دور چرخاند.. آیلا از شدت درد اشک در چشمانش جمع شد..احساس کرد موهایش از جا کنده شد...بی اراده جیغ بلندی کشید و سعی در آزاد کردن موهایش را داشت: آی..آیی..ولشون کن کثاافت! آیلا سرش گیج رفت و شاهرخ او را چنان پرت می‌کند که تعادلش را از دست می‌دهد و با دو زانو روی زمین سرد و خیس پرت می‌شود.. آیلا چشم فرو می‌بندد و نفس کشداری می‌کشد..با پرت شدنش خونریزی‌اش شدیدتر شده بود و حس کرده بود... یک لحظه، و خیلی ناگهانی خاموشی گرفت... دنیا در نگاهش سیاه می‌شد و‌سرگیجه اش امانش را بریده بود.. آهسته بر زمین سر می‌خورد و بی‌جان سر پایین می‌گیرد..موهایش صورتش را می‌پوشاند.. شاهرخ با کفش براقش که حالا گلی شده بود، به مچ پای آیلا لگدی می‌زند...درست نزدیک زخم پایش! نفس در سینه آیلا حبس می‌شود و لب پایینش را چنان از فرط درد گاز می‌گیرد که طعم خون را در دهانش حس می‌کند... نمی‌خواست به‌خاطر درد زخم عکس العمل نشان دهد..او از ذات کثیف و بی‌رحم شاهرخ خبر داشت... صدای شاهرخ پر از کینه و حرص، گوش هایش را لرزاند: تو روی من وایمیستی و‌نطق می‌خونی؟ تو رو جمع نکرده بودیم حالا کل روستارو با کثافت کاریات به گند کشیده بودی.... سمت آیلا خم‌ می‌شود و مکررا موهایش را تند می‌کشد و سر دخترک را مجبورا بلند می‌کند.. چهره آیلا بی اراده جمع شد و آخ زیر لبی گفت..دیگر حتی نای درد کشیدن را نداشت... آخ گفتنش، باعث شد شاهرخ پوزخند صدا داری بزند: دردت اومد؟ حرفاتو نسنجیده میزنی پرت میکنی دردت نمیاد که! کم کم به لطف سردی اسلحه دردهای واقعی هم می‌چشی..ببینم اونموقع میتونی سکوت اختیار نکنی؟! آیلا چشمانش را که حالا در تاریکی تیره‌تر و از شدت غم کدر شده بود، تند باز می‌کند و خشمگین، در چهره ناپاک شاهرخ براق می‌شود... صدایش به‌خاطر درد و گرفتگی گلو، کمی خش دار شده بود: مطیع شدن من رو، تنها بعد از مرگم می‌تونی ببینی! پوزخند بر لبان شاهرخ ماسید... دخترک به هیچ وجه کوتاه نمی‌آمد.. شاهرخ، تهدید آمیز سر تکان داد..صدایش آرام‌تر شده بود..اما از آن آرامشی که قبل از یک طوفان بود: حرف آخرت همینه؟ آیلا، با ترسی که درونش بود و باعث شده بود تمام بدنش به رعشه بیافتد، حتی در این ثانیه های مرگ‌بار، دربرابر یک ظالم، از سیاست و التماس استفاده‌ای نکرد... نامحسوس، تایید وار سر تکان داد.. که شاهرخ با حرکتی کوتاه، اسلحه را مسلح کرد و انگشت اشاره‌اش را آرام روی ماشه گذاشت.. نگاهش به نوک اسلحه بود: پس اشهدتو بخون دختر بلند پرواز... اگر مطیعم می‌شدی و جور دیگه‌ای باهات آشنا شده بودم، زیبایی خیره کنندت مثل همه من رو تحت تاثیر قرار می‌داد... دهن کج می‌کند و ادامه می‌دهد: اما راستشو بخوای، من از زن‌های خودخواه خوشم‌ نمیاد..مطمئن باش شخصیتت رو زیر پام له می‌کردم و این رجزخونی هاتو به یک دقیقه نکشیده تموم‌ می‌کردم..! کمی مکث می‌کند، و پرتمسخر می‌خندد: شاید در دنیای بعدی تونستیم همدیگه رو ملاقات کنیم..البته با شخصیت خورد شده‌ات میای از پشیمونی و‌کارهایی که نباید مقابل یک خان می‌کردی، گله می‌کنی..اما اونموقع دیگه دیر شده..! آیلا، حالا با اشک هایی که بی وقفه چهره یخ زده اش را خیس کرده بودند، به شاهرخ زل زده بود.. حاضر شده بود این‌گونه بی وقفه اشک بریزد، اما التماس ریزی هم نکند..؟! نوک سرد اسلحه که آرام بر شقیقه‌اش نشست، چیزی در دلش تکان محکمی خورد و به خود لرزید... نفس در سینه‌اش حبس شده بود و تمام دم و بازدم را یک لحظه از یاد برد... دستانش را به گل گرفت و‌مشت کرد... سرش مدام از وحشت می‌لرزید و اسلحه بر سرش تکان می‌خورد و‌ وجود خود را بر شقیقه دخترک یادآوری می‌کرد... ناخودآگاه، آهسته چشم بر هم نهاد....
  25. پارت ۵۹ ( میان تیغ و تپش) آیلا از این بحث پیش آمده خوشش آمده بود.. و تمام شرایط سختش را از یاد برد... حداقل اینجوری با خالی کردن خشمش، سبک تر می‌شد... و به گفته عقل دخترک، این‌گونه قبل مرگی که هر ثانیه به او نزدیک تر می‌شد، تمام حرف‌های فرو خورده چندین ساله اش را بر زبان آورده باشد و حسرت نخورد! قدمی به سمت شاهرخ برداشت.. تعجب را می‌شد در نگاه شاهرخ به راحتی خواند.. آیلا مقابل شاهرخ ایستاد...و به‌خاطر قد نه چندان بلند او، مجبور شد کمی سر بالا بگیرد تا راحت‌تر حرفش را در نگاه نخوتی‌اش بکوبد: به نکته خوبی اشاره کردی..پس خودتون‌هم قبول دارین مردم شما همیشه ساکتن؟ به‌نظرت یه آدم سالم اینقدر بی احساس زندگی می‌کنه؟ نه تشویق می‌کنه نه اعتراضی می‌کنه! مردم شما خیلی وقته خاک شدن..زیر آوارن..انقدر ساکت شدن که دیگه هیچ تغییری رو حس نمی‌کنن..اما من، فرق دارم! جمله آخرش را با تعصب و حرص خاصی کمی بلندتر گفت! حالا، خشم شاهرخ نه مخفی شده بود نه کنترل! بلکه در صدای نفس هایش مشهود بود.. اما آیلا بی تفاوت و محکم ادامه می‌داد: من در برابر ظلم، زورگویی، بی عدالتی و دزدیدن زندگیِ آدم‌ها، سکوت نمی‌کنم! آیلا با دیدن چهره سرخ شده‌ی شاهرخ از شدت خشم، تحریک شد تمام حال خراب امشبش را به گونه ای جبران کند، که شاهرخ تاوانش را پس دهد... صدای آیلا بلندتر و تیز تر شده بود: شما آدم‌هایی مثل من رو به یک دقیقه نکشیده سر به نیست می‌کنین..این‌رو همه می‌دونن..اما هیشکی حق اعتراض نداره! هیچ شکی ندارم این دستور قتل من رو خان بزرگ داده چون من اندازه پنج سال از کثافت کاری های شما خبر دارم! و چی بهتر از این بهونه که من رو لکه ننگ معرفی کنین و مردم رو باهاش بر علیه من گول بزنین..!! شاهرخ بلند غرید: خفه شو!! و تند با یک قدم بلندی خودش را به آیلا رساند و موهایش را از پشت محکم کشید.. این حرکت او که برای آیلا کاملا غیر منتظره بود، باعث شد جیغ خفه ای بکشد و بی اراده دستش را به سمت موهای کشیده شده‌اش ببرد.. اما از چشمان شاهرخ فقط خشم می‌بارید... که کاسه خون شده بودند.. و در صورت آیلا خشمگین و با نگاهی ستیزانه توپید: ببین دختره‌ی بی همه چیز..من بارها بهت اولتیماتیوم داده بودم..تا همین چند ثانیه پیش هشدار داده بودم بهت، که این زبونت داره کار دستت میده..اما بی توجهی کردی و مقابل من ایستادی..از بس که نفهمی! موهایش را بیشتر کشید تا چهره آیلا را درست ببیند... و از بالا به چهره‌ی رنگ پریده‌ی آیلا زل زد و در نگاهش براق شد... لحنش به شدت تهدیدآمیز بود: در نظر داشتم مرگ بی‌آزاری داشته باشی، اما مثل اینکه هیجان رو دوست داری که اینجوری قدعلم میکنی و بلبل زبونی میکنی! و پشت بند حرفش، بی تعلل اسلحه را از پشت کت می‌کشد و بر شقیقه آیلا فشار می‌دهد.. مجال نداده بود دخترک اتفاقات را هضم کند... همه‌ی این‌ها در چند ثانیه اتفاق افتاده بود.. و آیلا تنها عکس العملی که توانست نشان دهد چشمانی بود که از وحشت درشت شده، و بدنی که مانند بید می‌لرزید... چشمان آیلا بی اراده نم‌دار شد.. دهانش بی‌هدف باز و بسته می‌شد...برای گفتن چه چیزی؟ خودش هم نمی‌دانست... زبانش نمی‌چرخید اندکی‌ التماس کند، و غرورش اجازه نمی‌داد حتی در نگاهش التماس بریزد.. شاهرخ منتظر بود..عطش این را داشت که آیلا را بی پناه، شکست خورده، و مخصوصاً ملتمس ببیند... بنابراین بی هدف و با رجزخوانی پوچی، سعی می‌کرد به آرزوی خود برسد... اما زهی خیال باطل!
×
×
  • اضافه کردن...