رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

InSa

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    87
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط InSa

  1. پارت ۵۸ ( میان تیغ و تپش) زورگویی و نیش و کنایه های شاهرخ، تمومی نداشت.. با گام‌های کوتاهی، یک دور، دور آیلا چرخید.. و همان‌گونه که دور می‌زد سرش را کج کرد و با پوزخند از نوک پا، تا سر و موهای آیلا را از نظر گذراند.. نکاه آیلا قفل زمین شده بود..و دستانش بی جان و شکست خورده، کنار بدنش بی حرکت آویزان بود.. و به نقطه نامعلومی در زمین نمناک خیره شده بود.. شاهرخ تک خنده ای می‌کند... و مکررا مقابل آیلا، اما این‌بار نزدیک‌تر می ایستد.. طعنه در صدای پرتکبرش کاملا حس می‌شد: وقتی بیش از حد بلند پرواز باشی، نتیجه‌ش میشه این لباس های پاره و غرور له شده! نفس های آیلا از حرص و غم و بغضی که سعی در خفه کردنش داشت، تند و صدادار شده بود.. دندان هایش را به هم فشار داد...و لب فرو بست.. اما مگر می‌شد احساسات آن چشم‌هایی که از درد می‌سوخت را پنهان کرد...؟ آیلا تند سر بالا می‌گیرد و دستانش را نامحسوس چنان سخت مشت می‌کند که حس کرد ناخن های بلندش، پوست دستش را زخمی کرد... صدایش لرزش داشت و از شدت بغض، گویی که از ته چاه می‌آمد: با کشتن من، به چی می‌رسی؟ چه وعده وعیدی بهت دادن که برای نابود کردنم داری اینجوری له له می‌زنی..؟! پوزخند شاهرخ، پر کشید.. و دخترک، سخت‌تر از آن بود که در چنین شرایطی خاموش بماند! قدمی به سمت آیلا برمی‌دارد، و دستانش را پشت کت کوتاه قهوه‌ای سوخته‌اش، گره می‌کند... آیلا سر بالا می‌گیرد و سرسختانه چانه بالا می‌اندازد.. شاهرخ چشم هایش را در مردمک لرزان آیلا، قفل می‌کند.. و آهسته نطق می‌کند: به‌نظرت وقتش نیست موقعیت نه چندان نرمالت رو بسنجی، و دهنت‌ رو ببندی؟! اما چشمان خشمگین آیلا، که احساسات مختلفش را با خود حمل می‌کرد..مثل ترس، شکست، پشیمانی، و حتی غم فرو‌خورده... از نگاه شاهرخ فاصله ریزی هم نگرفت.. صبر شاهرخ سر آمد، و از چشمان خشمگین و پرغرور آیلا، نگاه گرفت... شاید بتواند غرور مردانه‌اش را با دزدیدن نگاه حفظ کند! قدمی به طرف جاده پشت سر آیلا زد..و کنایه‌وار آرام ادامه داد: خیلی عجیبی..وقتی از آینده‌ی حرفی، یا کاری خبر داشته باشی، سرسخت‌تر می‌شی انجامش بدی تا با عاقبت دردناکش اذیت بشی..چرا؟ چون میخوای نشون بدی حرف حرف خودته! اینجا همه گزینه‌ی سکوت رو انتخاب کردن..و می‌بینی زندگی راحت و بی دردسری دارن..الا تویی که خیلی ناگهانی اومدی و معترض شدی به سبک زندگی چندین ساله‌ی ما ! با پاشنه پا، طی یک حرکت به طرف آیلا که هنوز پشتش را به شاهرخ داده بود و هیچ رغبتی نداشت شاهرخ را ببیند، می‌چرخد: دختری مثل تو، می‌تونست با داشتن سیاست، راحت به خیلی‌چیزا دست پیدا کنه..اما افسوس.. تک خنده ای می‌کند: صد افسوس که دختر حرف گوش کنی نیستی..! و این اصلا به نفع تو تموم نشد...
  2. پارت ۵۷ ( میان تیغ و‌ تپش) آیلا خسته از دویدن، خم شدم و دست‌هایم را به زانوهایم گرفتم.. آنقدر در این سرما نفس نفس زده بودم، که سینه‌ام خس خس می‌کرد..گلوم خشک شده بود و به شدت می‌سوخت.. طاقت طی کردن این مسیر طولانی و مبهم، دیگر از من سلب شده بود... نمی‌خواستم نا امید شوم، اما گویی چاره ‌ای جز پذیرفتن این تقدیر دردناک نداشتم...و تمام این تلاش ها صرفا برای این بود که شرمنده خودم نشوم.. با حس صدای ریز و‌ ضعیف خش خش برگی که از پشت می‌آمد، تند درجا صاف شدم و به عقب چرخیدم.. اما کسی نبود! نمی‌توانستم آزادانه نفس عمیق بکشم.. از ترسی که امشب تجربه می‌کردم، نفس هام منقطع شده بود و ثانیه‌ای به حالت اول برنگشته بود.. برگشتم به راهم ادامه دهم، که با برداشتن قدم اول، همزمان با بلند کردن سرم، ناگهان نفس در سینه‌ام حبس شد.... و گویی که نفس کشیدن را از یاد بردم! شاهرخ منحوس، با لبخند خبیثی، سایه نه چندان بلند قامتش در تاریکی نمایان شده بود.. و این سایه‌ی پررنگش داشت به وحشت من پوزخند می‌زد‌.. با چشمان درشت شده ای، به‌ او خیره شده بودم و گویی پاهای ناتوانم به سردی زمین قفل شده بودند... یا که به سرمای بی رحم این شب زخمی، عادت کرده بودند... بی اراده دستانم، دامن نازکم را چنگ زد و فشار داد.. متوجه لرزش دستان ظریف و ضعیفم در تاریکی شده بودم...و نمی‌خواستم شاهرخ به ضعف و ترسم پی ببرد.. یک قدم به سمت من برمی‌دارد.. تند گارد می‌گیرم و یک قدم متقابلا به عقب برمی‌گردم.. صدام لرزش پررنگی داشت: نزدیک نشو..! لبخند تحقیرآمیزش، برق شادی چشمانش که در آن شدت تاریکی هم واضح بود، بی رحمی این آدم را برای صدمین بار به من یاد آوری کرد... و صدای مکروه و زمختش، همانطور که اسلحه اش را در انگشت اشاره‌اش می‌چرخاند و به چرخش آن با لذت زل زده بود، خیلی غیرمستقیم طوفان آینده را به من فهماند: ترس بهت نیومده دختر آزادی‌خواه...همیشه خیال می‌کردی دنیا موظفه که به حرف‌ها و خواسته‌های مزخرف تو گوش بده! البته دنیای این خاک، طبیعیه که با خزعبلات تو جور درنیاد! نزدیک‌تر شد..به دو سمت، راست و چپ نگاهی انداختم.. دنبال راه چاره بودم؟ مگر چاره ای هم مانده بود...؟ بغض سنگینی بیخ گلویم نشسته بود.. نمی‌خواستم مقابل دشمنم بغض کنم، اما این صبر، یک قدرت فراتر از شخصیت دخترانه‌ و جسم ضعیفم می‌خواست... بغضم را قورت دادم..که در چشمای غم‌زده ی تر شده‌ام خودش را جا کرد: نزدیک نیا! اما دلاورها به حرف کدام یک از ما مردم این خاک، اهمیت داده بودند که این بار دوم باشد؟! در فاصله یک قدمی‌ام ایستاد..که با ایستادنش، چشمان من که هراسان به دنبال راه فرار در گردش بود، در چشمان عصبی و قرمز شاهرخ قفل شد.. تلاش می‌کرد عصبانیتش را پشت لبخندها و خنده های ترسناکش، پنهان کند؛ اما من می‌فهمیدم! اسلحه نقره ای براق را مدام مقابل چشمانم می‌گرفت... وانمود می‌کرد اسلحه حکم اسباب بازی‌اش را دارد، و من تکان دادن‌های اسلحه توسط شاهرخ را می‌دیدم...هشدار بود! داشت یادآوری می‌کرد...که چه چیزی او را به اینجا، و از همه مهمتر، به دنبال من کشانده... تند تند پلک می‌زدم..نباید مقابل او اشک می‌ریختم..! یعنی آن مرد ناشناس رفته بود...؟ یعنی امشب، آخرین شب زندگی من خواهد بود..؟ آنقدر بدبخت و بی کس بودم، که کسی نبود مرا پناه دهد..؟! به همین راحتی بزرگان طایفه و این خاندان، جای پدر و اقوامم را می‌گیرند و به راحتی برایم حکم صادر می‌کنند؟! آنقدر نحس بودم که پدرم برای زنده ماندن تک دخترش، با کسی درگیر نشود...؟ حداقل این‌گونه، غرورم با کشته شدنم توسط یک مرد غریبه، جریحه‌دار نمی‌شود...
  3. پارت ۵۶ ( میان تیغ و تپش) شهین، تمام آن همه مدت که از دردانه‌اش بی خبر مانده بود را اشک‌ می‌ریخت.. حال بد نازیلا کم از شهین نداشت..اما با این حال، سعی در آرام کردن شهین را داشت... یکی از خدمه، همانطور که آب قند را در لیوان هم می‌زد، هراسان به شهین نزدیک شد: بیا شهین، اینو بخور حالت جا بیاد.. شهین زمانی که از حال رفت، با به هوش آمدنش متوجه شد که روی تخت نازیلا است..و نازیلا که کنار او نشسته بود، دست شهین را به آرامی فشرد و با چشمانی که قرمز شده و ورم کرده بود، و صدایی که از فرط غم، گرفته بود، همدرد شهین شد: خاله نمیشه این‌کارو با خودت بکنی..ما که از آینده خبر نداریم..مطمئن باش آیلا دختری نیست که راحت تسلیم این تقدیر بشه...امیدوار باش.. شهین چشمانش را فشار داد و هق زد..سرش را بی وقفه به چپ و راست تکان می داد: نه نه..نه دخترم این‌بار مثل همیشه به این دختر هم رحم نمی‌کنن.. و غم‌زده نگاهش را در چشمان تر شده ی نازیلا قفل میکند: مگه آیلا کیه؟ چه فرقی با بقیه دخترای روستا داره که از مرگ در امان بمونه؟ کی قراره سپر و پناهش باشه؟ این خاندان، با دختری که نه‌ میترسه نه سر خم می‌کنه، مهربون نیست... صداهایی از پایین می‌آمد..تمام بزرگان طایفه، اعم از طایفه دلاورها و تمام خاندان اشرف، که روستایی دور و پرتی اطراف جنگل بود، نیز حضور داشتند... و با تک‌تک تصمیمات و حکم دردناکی که برای دخترک بی گناه با بی رحمی تمام به زبان می‌آوردند، دل در سینه ی شهین و نازیلا که گوشه ای از اتاق زانوی غم‌ بغل داشتند، می‌لرزید... نازیلا، در بین آن همه ترس و واهمه، لبخند کمرنگ و غمگینی می‌زند: گاهی تقدیر، بی سرو صدا، بدون اینکه متوجه بشی پناه می‌فرسته..دنیا خیلی وقتا همون‌جوری که ما فکر می‌کنیم و طبق اتفاقات وحشتناکی که در ذهن ما جولان میده، نمی‌چرخه.. شهین که از حرف های نازیلا، اندکی امیدوار شده بود، بدون هیچ تعللی، او را محکم بغل می‌کند: از خدا می‌خوام همینطور که میگی باشه..دعا می‌کنم امشب خدا خودش پناه دخترم باشه..یا آدمی رو سر راهش بفرسته که بشه بهش اعتماد کرد... نازیلا متقابلا، کمر شهین را نرم، نوازش می‌کند...و چاره ای جز امیدواری و آرام کردن خودشان نداشتند... در این بین، گوشی نازیلا در جیب بلوز ساده ی بافتنی یشمی رنگش می‌لرزد..از شهین جدا می‌شود و تند گوشی اش را در می‌آورد و نگاهی به صفحه‌اش می‌اندازد...عسل! گلویی تازه می‌کند و با صدای خسته‌ای پاسخ می‌دهد: الو عسل.. استرس در صدای عسل مشهود بود..مخصوصا که بی وقفه سوال می‌پرسید: سلام..نازیلا چیشده؟آیلا کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟ بخدا دارم سکته می‌کنم هیشکی‌هم ازش خبر نداره از هرکی پرسیدم جوابی دریافت نکردم.. نازیلا، از تخت بلند می‌شود و توی اتاق قدم های کوتاهی می‌زند..صدایش به‌خاطر وضعیت و ناراحتی شهین، پایین بود: خودمم فعلا ازش خبر ندارم..نگرانشیم..الان نمیتونم درست حسابی جریان‌شو بهت بگم... عسل که می‌دانست آن عمارت شلوغ، جایی برای گفتن رازهای بینشان نیست، لب فرو بست و بغضش را قورت داد...پس از مکث کوتاهی از ته دل، پر حرص نالید: بمیری سامیار..الهی خیر نبینی تو زندگیت...فرار کرده مادرشم با خودش برده..فکر همه رو کرده بود..میبینی؟ نازیلا آه پر دردی میکشد..: نمیتونم آیلا رو سرزنش کنم..چون همه‌ی ما از همچین اتفاق دردناکی بی‌خبر بودیم... صدای عسل شکست: میکشنش نازیلا...؟! وحشت سرتاسر نازیلا را فرا گرفت..ناخودآگاه لرز خفیفی درون قفسه‌ی سینه اش حس کرد.. نگاهش به شهین دو‌ دو می‌زد..و پر شک و تردید، سعی کرد این تصور وحشتناک را از ذهنش پاک کند: حرفشم‌ نزن..عسل بهش فکرم نکن! عسل درمانده، اشک ظریفش را با سر انگشتش گرفت: اوضاع اونجا چی میگه؟! نازیلا که حالا صداهای طبقه پایین عمارت، مرموز تر و پایین تر شده بود، بر ترسش دامن می‌زد و مدام انرژی های منفی را به طرف او میفرستاد.. پشت به شهین کرد و با نا امیدی چشمانش را بست... آهسته پچ زد: اصلا خوب نیست عسل... که باعث شد نگاه عسل، روی پیمان که منتظر و نگران به او خیره شده بود، خشک شود...
  4. پارت ۵۵ (میان تیغ و تپش) آیلا، سرگردان و با عقلی بی ثبات، میان جمله کوتاه اما پر اطمینان کیاراد، و ترسی که در دلش نهیب میزد و فرار کردن را به او گوشزد می‌کرد، درمانده مانده بود.. که با صدای ناگهانی چند شلیک بلند و هولناک که به نظر نمیومد اسلحه ساده ای باشد، تند و هول شده، با استرس مشهودی که در چشمانش رخنه کرده بود، به سمت کیاراد چرخید... با موهای پریشان و حالی آشفته، که همزمان موهای طلایی‌اش که نور آن را روشن کرده بود، همراه چرخیدن سرش، در هوا پخش شد... دامنش را در دستانش فشرد...می‌لرزید..و توان آن را نداشت که لرزش بدن و دستانش را کنترل کند... از ترس عجیبی که در دلش از صداهای نزدیک شدن پا، آدم هایی نا آشنا، و گرفته شدن هوا، داشت... کیاراد، یک لحظه سر بلند می‌کند و با نگاهی خالی از هر گونه احساسی، به آیلا چشم دوخت... چشمان گرفته و نا آرام آیلا، در چشمان تاریک و مطمئن کیاراد نشست... گویی نگاه کیاراد، پاسخی برای آیلا داشت...مثل آن می‌ماند که به آیلا می‌گوید: "به حرفم بعدا ایمان میاری!" او بدون هیچ حرفی یا نشان احساسی در چشمانش، تمام آنکه که آیلا باید می‌فهمید را رسانده بود.. و این یکی از قدرت های زبان بدن کیاراد بود! کیاراد مطمئن بود که دخترک برمی‌گردد.. و دست لرزان و یخ زده اش، را در دست محکم و مورد اعتماد او قرار می‌دهد! صداها که نزدیک‌تر شد، آیلا از شدت اضطراب دل را به دریا زد و پاهایش، بی‌قرار و هراسان، او را پیش بردند... دوید...با نفس های منقطع، سرگیجه های ناتمام، و جانی که هر ثانیه از قدرت آن کاسته می‌شد... شاخه های ظریف درختان بلند قامتی که بر سر راهش بود و آیلا مرتب به آن ها و وجودشان در این جنگل لعنت میفرستاد، صورتش را می‌خراشید و آیلا با حرص آن ها را با دستانش پس میزد... درحین دویدن، پشت سرش را نگاه مینداخت.. سایه های هیکلی و قوی، که هر لحظه نزدیکتر می‌شدند، او را مضطرب و وحشت زده می‌کرد... پاهایش از شدت ترس قدرت تازه ای گرفته بودند.. آنقدر نفس نفس زده بود، که گلویش خشک شده بود و با هربار قورت دادن آب دهانش، درد تیزی در گلویش حس می‌کرد... گویی امشب تمام دردها را یک‌جا تجربه کرده بود.. شدت درد زخم پایش، او‌را به یقین رساند که زخمش عمیق تر شده بود...و خدا کند در این وضع و سرما، عفونت نکند... حس عجیب و غمگینی داشت...نتوانست مقابل این شب دردناک مقاومت کند.. حتی مقابل اشک هایش که حین دویدنش سرازیر شده بود و صورت و قفسه سینه اش را خیس کرده بودند... هق هق هایش در گلو خفه می‌شد و تبدیل به اشک می‌شد... اطرافش را مغموم، نگاه می‌اندازد... سرگردان دور خود چرخی می‌زند...دو بار..سه بار...به گونه ای بود که هرکس او را از دور تماشا می‌کرد، دخترک را به دیوانه ای غمگین تشبیه می‌کرد که دور خود می‌چرخد و اشک میریزد... اینکه در آن جنگل گم شده باشد، درد تازه ای نبود... چرا که او امشب، در کل خودش را گم کرده بود... آیلا امشب کجاست؟ آن دختر قوی و با اعتماد به نفسی که عده ای او را با سرسختی اش می‌شناختند... کجاست آن دختری که زندگی اش در کتاب و پنجره ای دل‌باز خلاصه می‌شد..؟ چه بر سرش آوردند که اینگونه در به در به دنبال پناهی باشد..؟ میخواستند آرزوهایش را نیز بکشند؟ کجاست آن دختری که دستان غم زده‌ی اطرافیانش را با مهربانی فشار می‌داد تا از غمشان کمی هم شده، بکاهد..؟ و آیا، امشب کسی از حال او خبر داشت..؟
  5. پارت ۵۴ (میان تیغ و تپش) نگاه کیاراد در آن تاریکی، زیرکانه اطراف را می‌پایید.. آیلا بی حرکت مانده بود و به او و رفتارهای مرموزش خیره مانده بود.. آرامش و استرس آیلا، پارادوکس خاصی در دلش راه انداخته بودند.. بغض در گلویش چند زد..و چانه اش لرزید..در صدایش، عجز و ناتوانی را به راحتی میشد حس کرد: تو کی هستی..؟! نگاه کیاراد، پس از مکثی طولانی، به آهستگی در چشمان تر و‌ کدر دخترک ثابت ماند.. گویی که آمده بود با کارهایش دخترک را نجات بدهد نه حرف هایش! پس خونسرد، مکررا نگاهش را به جای دیگری سوق داد..و ناخودآگاه چشمانش با دیدن نور ضعیفی که از دور معلوم بود، باریک شد! آیلا تقلای ریزی کرد و سعی کرد کیاراد را کمی عقب بفرستد..صدایش حرص و خشونت عصبی‌طوری داشت: برو‌ عقب..نمیخوام دستت به من بخوره.. حرکت نکردن کیاراد، آیلا را وحشتی تر کرد و با زانوی راستش، لگد محکمی به کمر کیاراد زد: میگم برو‌ عقب! که زانوی خودش بیشتر درد گرفت...و حتی دریغ از اخمی از جانب کیاراد! همان‌قدر وجود آیلا را نادیده گرفته بود! کیاراد طی یک حرکت سرش را در فاصله یک انگشتی چهره آیلا قرار داد، و با صدای خش داری، تشر خفیفی زد: آروم باش! مجبورم نکن سخت‌تر رفتار کنم! اشکی روی گونه های شفاف آیلا غلتید..صدایش مغموم و گرفته بود..و با لرز صدای غمگینش، دل انسان دوست کیاراد، از دیدن آن درماندگی، اندکی لرزید: خب اگه اومدی تمومم‌ کنی، بکش دیگه منتظر چی هستی؟ یا شماها عادت دارین اول آدم‌هارو شکنجه کنین تا لذت ببرین؟! کیاراد نگاهی سرد، و طولانی به آیلا انداخت.. و با طمانینه تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراند... سپس خود را عقب کشید و کنار آیلا به سنگ تکیه داد و یک پایش را تا کرد و دیگری را دراز کرد... و آیلا از آن همه خونسردی این فرد، گیج و ناباور به او و حرکاتش زل زده بود... کیاراد گوشی‌اش را از جیب شلوار مشکی‌اش در آورد...شماره ای را می‌گرفت...و بدون نیم‌نگاهی به آیلا، دل دخترک را خیلی بد، از ترس لرزاند: بهتره فکر فرار رو از سرت بیرون کنی، از اینجا در بری، دلخوش نباش آدم با رحمی پناهت بده! آیلا که دستش را روی زمین گلی گذاشته بود تا در یک حرکت بلند شود و فرار کند، با حرف کیاراد ته دلش خالی شد... آن مرد تیز بود؟ خیلی زیاد... در آن هیر و ویری، چنین چیزی در فکر آیلا می‌گذشت که آن مرد، چگونه از ذهنش با خبر شد؟! آیلا به سمت او چرخیده بود و صاف و بدون پلک زدنی، به کیاراد زل زده بود.. گویی تا به حال همچین بشری کشف نشده! گوشی کیاراد لرزید، و بی معطلی، با صدای پایینی که ناموفق در پنهان کردن بم ضخیم صدایش بود، پاسخ داد.. اما، آیلا که دختر سرسختی ها بود.. نه اعتماد می‌کرد نه باور می‌کرد..و شاید حق با او بود! دقایقی عذاب آور، نقشه اش بخاطر خونریزی‌اش عقب افتاد... دستش را به شکم گرفت و سر خم کرد..از درد به خود می‌پیچید و از گوشه چشم نگاهی به مرد کناری‌اش انداخت..که به نظر میومد اصلا به او توجهی ندارد! حس خون بین پاهایش، در آن سرمای بی رحم، حالش را بدتر کرده بود... کمی از دامنش کثیف شده بود که در تاریکی معلوم نبود... ضعف شدیدی همانند مه، در سرش می‌پیچید.. و چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، این بود که مرد کناری‌اش، هیچ نشانه ای از عجله نداشت.. زیرک بودنش فرق داشت.. استرسش فرق داشت... نه نفس نفس می‌زد، نه گوش‌ تیز میکرد، و نه نگاه هایش به اطراف هراسان باشد! و آیلا تیز‌ تر از آن بود که قدرت پنهانی آن مرد را پشت خونسردی‌اش تشخیص ندهد! و همین قدرت، بر ترسش دامن می‌زد! به عقل نیمه جانش گوش سپرد، و با مچاله کردن دامنش با دستان لرزانش، تند از جا پرید و قدم اول را تند و بلند برداشت... که صدای کیاراد او را در جا میخکوب کرد.. مشغول تعمیر چیزی در دست، در آن تاریکی بود..و حتی نگاه کوتاهی هم به آیلا ننداخته بود.. صدایش پایین بود..اما خش دار، و پر از اعتماد: برو...اما با پاهای خودت برمی‌گردی که پناهت بشم! چشمان وحشت زده ی آیلا، حالا کمی آرام‌تر و گنگ تر به نظر می‌رسید... به رو به رو که جاده باریک گل آلود و پر شیبی بود، خیره شده بود و صدای کیاراد در ذهنش اکو می‌شد... اعتماد کرد؟ خودش هم نمی‌دانست... عقلش راه فرار را مقابلش باز گذاشته بود.. و قلبش.... قلبش کشش عجیبی به این آرامش و اعتمادی که از جانب این مرد دریافت کرده بود، داشت... و آیلا صدای این اعتماد را در دل خفه کرده بود...به قصد! میان عقل و دلش، نفس نفس و آماده ی فرار، درجای خود مکث کرده بود... نمی‌دانست، به حرف کدام باید گوش داد..؟!
  6. پارت ۵۳ (میان تیغ وتپش) آن دست قدرتمند هنوز روی دهانش بود.. نه محکم...اما قاطع! آیلا با وحشت غیرقابل کنترلی، دست لرزان و یخ زده اش را روی دست قدرتمند و سخت آن شخص می‌گذارد و فشار می‌دهد.. ناله هایش در گلو خفه می‌شد و صدایش بالا نمی آمد.. وحشیانه بر دست او می‌کوبید و تقریبا در آغوش او بی وقفه تقلا می‌کرد.. بازدم نفس های شخص را خیلی نزدیک به خود حس می‌کرد..و با یاد آوری سامیار و همه اتفاقات چند ساعت پیش، تند و محکم، آرنج ظریف دستش را در بازوی شخصی که خفه اش کرده بود، کوبید... اما حس کرد آرنجش تکه تکه شده و داغون شده.. از سفتی و سخت بازوی شخصی که آیلا گمان می‌کرد یکی از بادیگاردهای غول پیکر شاهرخ باشد! آیلا که رمقی در جانش نمانده بود، کمی مکث کرد و با بی حالی سرش را پایین گرفت که باعث موهای طلایی رنگش که حالا در تاریکی تیره تر به نظر می‌رسید، سر بخورد و پریشان دورش را بگیرد... چشمانش ناخودآگاه خمار شده و مدام بسته میشد.. دست مرد هنوز کامل از دهانش جدا نشده بود، که آیلا با تمام نیرویی که ته جانش مانده بود، جیغ کشید.. با تقلا ساعد مرد را پس می‌زند تا از جایش بلند شود؛ که گردنش محکم توسط بازوی مرد اسیر شد! آیلا نفس نفس می‌زد و چشمانش نم دار شده بود... هراسان به دور و برش نگاه می‌کرد..بلکه این‌بار هم نجات پیدا کند! با نفس های بریده؛ اما وحشیانه تقلا کرد و غرید: ولم کن.. ولم کن گفتم! با کف دستش، به سینه ستبر و عضلانی مرد کوبید..ناخن کشید‌..لگد زد.. صدایش می‌لرزید: تو رو فرستادن؟ ها؟ فرستادن که کار رو تموم کنی؟ مرد با یک حرکت سریع، آیلا را به پشتی سنگ کناریشان هل می‌دهد...آیلا جیغ خفه ای می‌کشد و به پشتی سنگ تکیه می‌دهد و دستانش را به آن میچسباند...تند، سر بالا میگیرد و در تاریکی به سایه درشت و بلند قامتی خیره میشود.. مرد تنش را سنگر آیلا کرد، و چشمان براقش را در چشمان وحشت زده ی آیلا قفل کرد... همان لحظه نور چراغی از دور، از لا به لای شاخه های نحیف لغزید...و روی آن ها منعکس شد! کیاراد آرام اما محکم، انگشت اشاره اش را مقابل لب خودش گرفت.. نه «هیس»گفت...و نه حتی نگاهش را عوض کرد! آیلا مات و حیران، به فرد روبه رویش خیره مانده بود... برای لحظاتی، تقلا یادش رفت.. نور شفاف ماه، نصف صورتش را برید و نیمه ی دیگر آن در تاریکی مطلق فرو رفت.. آیلا خشکش زده بود! و بی اختیار نفسش در سینه حبس شد.. مردی که رو به رویش بود، گویی که به جای عجله، به اطمینان عادت داشت! نگاهش... نه خشمگین بود، نه ملتمس! سرد، عمیق، و به شدت آرام بود... از آن نگاه هایی که هرکسی می‌فهمید این آدم اگر اراده کند می‌تواند همه چیز را تمام کند، و اگر نخواهد، هیچ‌کس جرات شروع آن را نداشت! لب های آیلا نیمه باز مانده بود..اما هیچ کلمه ای جرات نمیکرد از آن ها بیرون بیاید! آیلا با ناامیدی آرام گرفت... او اعتماد نکرده بود، بلکه پی برده بود که در مقابل این مرد، و اگر او نخواهد، فرار گزینه ی مناسبی برایش نیست! و همین بیشتر از هر تهدیدی، او را حیرت زده کرده بود...
  7. پارت ۵۲ (میان تیغ و تپش) آیلا مانده بودم.. حیران، سرگردان، بی پناه! میان درختانی تنومند و بلند قامت، که همان ها هم ذره ای حس امنیت به من نمی‌دادند.. بی رمق شده بودم؛ و ناتوان تر از آن بودم که در این تاریکی شب، صبحی روشن را تصور کنم! کنار سنگ بزرگی نشستم و به آن تکیه دادم.. سنگی سرد، سیاه و زبر...درست شبیه واقعیتی که پوست زخمی ام را بیشتر می‌خراشید.. چشمامو بستم..و نفس های تند و نامنظمم رو حس کردم.. نفس هام هنوز منقطع بود..قفسه ی سینه ام بی قرار بالا و پایین می‌شد.. و ذهنم.... ذهنم هیچ‌جا بند نبود..نه به حال، نه به گذشته... بی وقفه می‌دوید به سوی آینده ای که احتمال کم روشن بودنش هم، برایم حکم زندگی را داشت! امشب تمام می‌شد؟ شاید اگر فردایم را می‌دانستم، هیچ‌ رنجی را در زندگی‌ام تحمل نمی‌کردم... نه از زمان خبر داشتم و نه از سرنوشت خودم! دلم می‌خواست روی تختم دراز کشیده باشم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش بدم.. نه اینکه مهجور و طرد شده در بیابان و جنگل ها سرگردان بمونم... حال عمه چطور بود؟ من ناخواسته، با انتخاب اشتباهم باعث شده بودم اونم با من به این باتلاق عمیق کشیده بشه..و من میدونستم که کاری از دستش برنمیاد... اشک های سمج گونه های یخ‌زده ام رو تر و گرم کرد.. حس دردناک آدمی رو داشتم که هر آرزویی کرده، خلافش رو زیسته بود... من به امشب فکر کرده بودم؟ حتی یک ثانیه هم نه...! من در خیالات خام و دخترانه ام زندگی کرده بودم...در رؤیاها، کتاب ها، در پایان های خوشی که همیشه صفحه‌ی آخر داشتند... فکر می‌کردم اگر من درست باشم، عاشق باشم، اگر مهربان بمانم، زندگی هم با من مهربان می‌ماند و به رویم می‌خندد! اما زندگی واقعی، خیلی با دنیای خیالی‌ ما فاصله داشت...خیلی زیاد! از اینکه زندگی‌ام در عقایدی می‌سوخت که حتی یک‌بار هم با آن‌ها هم نظر نبودم، داشت از درون آتشم می‌زد... اما دنیای ما یه کثافت تمام عیار بود! همیشه قدرت در دست ظالمان بود..رازش همین بی رحمی‌شان بود..! کسی که وجدان، ترس از آسیب زدن یا مرز اخلاقی نداره، راحت تر دروغ میگه، تهدید میکنه، حذف میکنه... و همه‌ی این ها توهم قدرت میسازه... همان چیزی که دلاورها دچارش هستن! خون‌ریزی شدیدی که داشتم، باعث شد در خودم جمع شوم و پاهام رو قفل کنم... سرگیجه هام هر لحظه شدیدتر می‌شد... موندن رو‌ جایز ندونستم و طبق دستوری که عقل نیمه‌جانم می‌داد، کم‌کم باید از اینجا دور می‌شدم.. پس از مکث کوتاهی، سنگی که پشتم قرار داشت رو تکیه گاه دستم کردم و کمی خودم رو به سختی، بالا کشیدم... اما ناگهان، تمام راه های نفسم بسته شد... نه میتونستم نفس بکشم، و نه داد بزنم! کسی پشت سرم قرار گرفته بود.. خیلی نزدیک... خیلی بیش از حد نزدیک! و دستی از پشت روی دهانم نشسته بود... خشک شده بودم..دستهام به سنگ چسبیده بود و پاهایم به زمین قفل شده بود.. درشت شدن چشمام از فرط وحشت دیگر بیشتر از این جا نداشت.. وحشت زده، با تن و بدنی لرزان، به رو به رو خیره شده بودم... حتی توان مقابله یا چرخیدن به طرف شخص رو نداشتم..! تمام شده بود؟ از این‌همه سرسختی، از نپذیرفتن این تقدیر غم‌ناک، چه چیزی نصیبم شده بود...؟
  8. پارت ۵۱ (میان تیغ و تپش) آیلا توانست صدای نحس و‌نامحبوب شاهرخ را به سختی تشخیص دهد... صدا را شنید، واضح نبود، اما آنقدری بود که خون در رگ هایش منجمد شود.. شاهرخ با صدای بلندی غرید: پیداش نکنین خونتون حلاله....حروم زاده ها! صدایش مثل پتک بر سر آیلا خورد! قدم‌های آیلا ناخودآگاه از شوک وارد شده، لحظه ای مکث کردند.. سرش گیج رفت! شاهرخ اسلحه به دست، میان باغ می‌چرخید.. فارغ از آنکه دخترک، فقط چند قدم از آن‌ها فاصله داشت و به کندی می‌دوید... قدم های شاهرخ؛ تند، بی قرار و پرخشم بود.. شاخه ها را با عصبانیت از سر راهش کنار می‌زد و نگاه ترسناکش، دخترک نحیف و ظریفی را از بین درختان تنومند و بلند قامت، جست‌و جو میکرد.. آیلا نفس زنان، پشت ردیفی از درختان انبوهی پنهان و میخکوب شد.. با دیدن سایه های بلند قامت و وحشت آور، قلبش فرو‌ ریخت...! انگار باغ به آن بزرگی، در آن لحظه برایش حکم زندان تنگ و‌خفقان آور داشت.. صدای قدم ها، فرمان ها، خش خش ریز برگ ها، همه باهم قاطی شده بود و بر ترسش دامن می‌زد.. آیلای مضطرب، نفس در سینه نگه می‌دارد..و آهسته می‌چرخد که گام نامحسوسی بردارد، منتهی زمین نیز خیانت می‌کند...! پایش روی گل رقیقی می‌لغزد.. تعادلش را از دست می‌دهد و جیغ خفه ای می‌کشد: آی.. بدنش از روی سراشیبی گل آلود، سر میخورد و او توان هیچ‌ مقابله و دفاعی را نداشت... گویی خود را به پیچ خوردن میان‌ گل و‌‌ آب، سپرده بود... همان صدای ریز از جانب آیلا، کافی بود تا قدم‌ های شاهرخ لحظه ای از حرکت دست بکشند... یک دستش را بالا می‌برد..به معنای سکوت! همگی پشت او با اسلحه هایشان گارد میگیرند..و منتظر دستوری از شاهرخ میمانند.. شاهرخ از روی کنجکاوی، با اخم سری کج می‌کند و نگاهش را بین چندین راه مختلف، می‌چرخاند.. با دو انگشت، به دو راه اشاره ای میکند و زمزمه میکند: پخش بشید! همه اطاعت می‌کنند..و هرکسی راهش را پیش میگیرد... اما شاهرخ، راه جدایی را که حدس قوی تری نسبت به آن داشت، انتخاب می‌کند.. و دو نفر از آدم هایش را با خود می‌برد.. آیلا با تنی کوفته و پر درد، از روی زمین بلند می‌شود.. حین سر خوردن، سرش به لبه تیز سنگی برخورد کرده و گوشه پیشانی اش زخمی شده بود.. خون آروم از روی پیشانی اش سر می‌خورد و تا گردن و ترقوه اش ادامه پیدا میکند.. سر و وضع او، به دخترانی که در جنگل فیلم های ترسناک، بی پناه و سرگردان می‌دویدند، بی شباهت نبود! او تمام این اتفاقات را خارج از زندگی اش می‌دانست.. و لحظه ای به آن فکر نکرده بود که زندگی اش همانند فیلمی، اینگونه قصه غمناک و تلخی داشته باشد! کمی از موها و لباس هایش گلی شده بودند..و بیشتر خیس از آب گل آلود! در آن قسمت سراشیبی، صداها قطع شده بود.. و آیلا امیدوار بود که راهشان را تغییر داده باشند.. نفسی تازه کرد و دستی به شکمش کشید که درد لحظه ای او را تنها نگذاشته بود.. خون ریزی اش بین آن همه فعالیت و دویدن، شدیدتر شده بود.. اما ترس، مجال نداده بود لحظه ای به فکر خودش و‌ دردهای بی شمارش باشد....
  9. پارت ۵۰ (میان تیغ و‌ تپش) نفس های فیروز خان، تند و سریع شده بود.. با هر گام برداشتن کیاراد به سمت در عمارت، صدای نفس هایش عمیق تر می‌شد.. دستش را ناخودآگاه بر قفسه سینه اش گذاشت.. چهره اش از درد جمع شده بود..و به قرمزی میزد.. جلیقه چرم و سختش را از تن درآورد..و یقه لباسش را کمی شل کرد.. آرام از جایش بلند شد..سرش پایین بود و اما نگاهش تیز شده، هنوز پی گام های کیاراد بود که هر لحظه دورتر می شد... دستش لرزش خفیفی داشت.. تلاش کرد به سمت اتاقش گام بردارد.. از عصایش کمک گرفت و به سختی خود را به اتاق تاریکش رساند.. اتاقی که از یک زمانی به بعد، همه وسایل و اجزای آن تاریک و کدر شده بودند... گویی قلب او هم، همانند اتاقش سرد و بی روح شده بود! روی تختش می‌نشیند و قرص هایش را با دستی لرزان، از پاتختی چنگ میزند.. بعد از اینکه چند دقیقه از مصرف کردن قرص هایش گذشت، کمی احساس بهتری کرد و آرام دراز کشید.. نگاهش خیره به سقف بود..و کنجکاو از برگشتن پسرش! کیاراد مثل قبل، نیامده بود چیزی بگیرد.. یا چیزی را توضیح دهد و توجیه کند! و همین خطرناک ترش می‌کرد.. او سال ها پیش، فهمیده بود که کیاراد، هیچ جور شباهتی به مردان این خاندان ندارد! زور را برای اثبات نمی پسندد.. صدا و بازو را برای ترساندن نه، برای قدرت دفاع جمع می‌کرد.. و فیروز خان خیلی خوب می‌دانست که، آدمی که عجله ندارد، یا چیزی برای از دست دادن ندارد، یا مطمئن است که زمان، هم صدای اوست! و کیاراد، امشب بیش از حد مطمئن بود..... با شنیدن صدای شلیک رگباری، وحشت زده از جا پرید... گنگ و گیج به اطرافش نگاهی انداخت..هنوز وضعیتش را درست نسنجیده بود... کمی گذشت و پی برد که اینهمه مدت، در کمال ناباوری او خوابش برده بود..! درد تن و استخوان هایش، باعث شد مکررا در خود بپیچد.. دستش را به شکمش گرفت و محکم فشرد..: لعنتی..! صدای غرش و فریاد آسمان، بر تمام وحشتش می افزود... صدای گاز دادن چندین موتور سوار، که هولناک به نظر می‌رسید، باعث شد به سختی از جایش بپرد.. سایه های باغ، بلند و درهم، همانند دیوارهایی که راه نفس را تنگ می‌کردند.. هر از گاهی، شاخه ای صورتش را در آن تاریکی می‌خراشید.. دست خودش نبود که آن همه بی حال و کند شده بود.. دیگر نا نداشت حتی نفس بکشد! صداهای ریزی از دور به گوشش میرسید..نا امید شده بود؟ گویی همانطور بود... دخترک تمام امیدش را از دست داده بود..اما همیشه جمله ای از بچگی در ذهنش پررنگ تر شده بود...و آن جمله این بود که، " بیا نجنگیده نبازیم!" او هیچوقت نمی‌خواست شرمنده خودش باشد..و همیشه نهایت تلاشش را می‌کرد! حتی در اوج نا امیدی! صداها که نزدیکتر شد، به سختی از جایش بلند شد... قدم اول را برداشت، اما ناگهان با حس گرمی بین پاهایش، باعث شد مغموم و ناباور نگاهش به همان سمت کشیده شود... و لعنت به شانسی که امشب هیچ جوره باهاش یار نبود! درد بی هوا و خشن طور، از عمق تنش بالا کشیده شد.. ضربه ای خاموش، بی‌صدا، و درعین حال فلج کننده! چشمانش از درد روی هم فشرده شد و لبانش چفت هم شد...مبادا صدایی از گلویش در برود! بی اختیار چشمانش نم دار شد...بغض سنگینی بیخ گلویش ایستاده بود و سعی در خفه کردنش داشت.. هر قدمی را که برمی‌داشت، خون‌ریزی را بیشتر حس می‌کرد.. بی حال شده بود و سرگیجه اش هر لحظه شدیدتر می‌شد.. اما ایستادنش، برابر می‌شد با تمام شدنش! خود را به سختی جلو کشاند و گویی که راه نمیرفت، بلکه تنش را با خود می‌کشید‌.. قدم هایش کوتاه تر و نفس هایش تندتر شده بود.. و ترس، حالا وزن و معنی داشت! صداها نزدیک و نزدیکتر می‌شدند.. خش خش برگ های زیر پا، خود نشان از لبه مرگ بودن او بود... وحشت همانند ماری سرد، دور ستون فقرات و شکم از درد به هم ریخته اش پیچید... چشمهایش در تاریکی، امید را می جست.. هر قدم او، جنگی بود میان بودن و نبودن! آیلا می‌دوید.. با تنی خسته و بی حال، جسمی زخمی و خونی، و ترسی که ذره ذره جان و نفسش را می‌برید! اما هنوز، تسلیم نشده بود.....
  10. پارت ۴۹ (میان تیغ و تپش) از چشمانش آتش می بارید.. و پر واضح بود که از دو کلمه کیاراد نه، از خشم فروخورده ی چندین ساله رنج می‌برد که اینگونه بهانه را محکم چسبید..: قانون؟! قانون تو این خاک چه معنی میده؟ اینجا فقط عشیره قانونه! کیاراد یک قدم جلو آمد، و این‌بار دست به سینه ایستاد.. گویی تمام این سالها، به آرامش عادت کرده بود که زبان بدنش نیز دستور خونسردی را از او میگرفت.. : قانونی که شبانه دنبال دختر بی پناهی راه می‌افته، قانون نیست، سایه وحشته! بارها تاکید کردم.. اداره کردنی که با ترس سرپا بمونه، با اولین لرزش فرو‌ می‌ریزه! فیروز خان تکیه داد.. و برق نگاهش در چشمان مطمئن کیاراد نشست: همیشه همینطور بودی..از کنترل کردن نفرت داشتی.. چشمان کیاراد، تیره تر از همیشه به نظر می‌رسید.. او بی آنکه بخواهد، آن همه آرامش در رفتارش، اعصاب همه را به بازی میگرفت : چون کنترل با ترس فرق داره! اینجا سال هاست با ترس اداره میشه، نه احترام! حالا هم که میبینی برگشتم، چون دارن از اسم و رسم ما، یه قتل نامه میسازن! و نیشخندی می‌زند: طبق اختیاری که خان بزرگ دو دستی دادن دستشون! فیروز خان، تند از جا بلند می‌شود و عصایش را محکم بر زمین میکوبد..خشونت و بلندی صدایش، لرز به تن همه اهالی عمارت، البته جز فرد مقابلش، انداخت: داری از من حرف میزنی ..مراقب باش! سال‌ها نبودی رفتی پی زندگی آزاد طلبت، چی‌شد برگشتی؟ این‌بار هدفت چیه؟ اومدی زمین بزنی؟ یا نگرانی جایگاهتو تصاحب کنن؟ کیاراد قدم مطمئنی برداشت، و آرام روی میز کناری فیروز خان نشست.. پا روی پا می‌اندازد، و دوتا دستانش را بر لبه ی مبل سنتی، تکیه می‌دهد... سر بالا میگیرد، و به فیروزخان نگاهی می‌اندازد.. عمیق، پرمعنا، و قوی! فیروز خان، که تیرش به سنگ نخورده بود، مات شده به او نگاه کرد..... لحن کیاراد، نه لجباز بود نه خشن.. صلح طلب بود: نذار فردا اسممون با خون گره بخوره! همیشه همانطور بود..تا جای ممکن از صلح و آرامش استفاده می‌کرد.. در غیر اینصورت، اگر مجبور شود تمام این آرامش را با دستای خود به هم میرزید... سکوت سنگینی میان آن دو افتاد.. دقایقی سپری شد...هر دو به هم خیره مانده بودند.. فیروز با نگاهی ستیزانه، و کیاراد آرامش خالص! افکار هردو بی نهایت اختلاف داشت! که فیروز خان، سکوت را اندکی تهدید وار، شکست: اگه بخوای این‌بار هم مقابل این قتل وایستی... و بی هیچ رحمی، تیر خلاص را زد: جنگ میشه! کیاراد، لحظه ای از خونسردی اش کم نشد.. نگاهش را به در دوخت.. جایی بیرون از عمارت.. و صدایش، مستحق آن همه قدرت بود: بعضی جنگ ها رو برای تمام شدن چرخه ی بی منطقی، باید شروع کرد! سرش به آرامی، سمت پدرش برگشت.. نگاهش تا اعماق پدرش نفوذ می‌کرد: یا امشب این خونه پشت حق می‌ایسته، یا..... به ساعتش نگاهی می‌اندازد..و از جا بلند می‌شود.. فیروز خان گنگ و ناباور، میان حرفش، خشمگین تشر می‌زند: تهدیدم می‌کنی؟! کیاراد، یک تای ابرویش بالا می‌پرد: تهدید نه، هشدار! به راستی که قدرت خاصی پشت تک تک کلماتش بود.. که شگفت زده شدن فیروز خان، مطمئنا هنوز جا داشت ... چرا که پسرش، بی نهایت رفتار مرموز و غیرقابل هضمی داشت!
  11. پارت ۴۸ ( میان تیغ و تپش) نگاهش از آن نگاه هایی بود که سوال نمی‌پرسد.. حساب می‌کشد! قدم هایش شمرده و محکم بود! نه تردید داشت، نه عجله! همانند کسی که اطمینان داشت برای تمام کردن آمده است..نه توضیح دادن! نگهبان ها، قبل از آنکه قدم بردارد، یکی از آن ها ناخودآگاه ایستاد.. دیگری دست از توضیح دادن پای تلفن، کشید.. هیچکس جرات آن را نداشت کاری را ادامه دهد! گویی همه خشک شده بودند.. متین بدون هیچ تعللی، با قدم های تندی خود را به او رساند.. و دستش را به سمت او دراز کرد: سلام آقا، خوش اومدین..رسیدن به خیر..! کیاراد، لبخند محوی زد و دست متین را گرم فشرد... که متین با سر، تعظیم کوتاهی کرد و به داخل عمارت اشاره کرد: بفرمایین آقا.. کیاراد، لحظه ای نگاهش به در ورودی عمارت، مکث کرد! نگاهش را سخت از در میگیرد، و با چشمان باریک شده ای، نگاه نافذش را در چشمان متین قفل میکند: همه چی رو به راهه؟! متین کاملا متوجه شد منظور کیاراد از چه بود! از اوضاع نابسامان دختری که عده زیادی دنبالش هستند.. و او تک و تنها، و بی پناه، پاهایش قدرت فرار را می‌طلبید.. آهی می‌کشد و کوتاه پاسخ می‌دهد: هنوز پیداش نکردن آقا..شاهرخ آدماش کافی نبود، خودشم دست به کار شده! بچه ها رو طبق دستوری که شما دادین فرستادم.. هر از گاهی بهم خبر می‌دن..شما نگران نباشید! کیاراد، خونسرد سری تکان می‌دهد..و زبانش را بر لب می‌کشد..و مکررا به در عمارت نگاهی می‌اندازد.. سپس طی یک حرکت، پاتند میکند سمت ورودی عمارت! متین با نگاه سنگینی، او‌ را بدرقه میکند! خدمه، از پنجره، با دیدن مردی با قدم‌های استوار و سنگین، بلندی مردی که قامتش، به تصمیم های سخت عادت کرده بود، با آن جثه درشت و تنومند بی نهایت قدرتمندش، دست از کار کشیدند..و با حیرت، خیره ماندند! پالتوی تیره اش، روی شانه های عضلانی و درشتش، که نماد قدرت و ابهت بود، صاف ایستاده بود! ریش نه چندان خفیف، و‌خط فک محکم، چهره اش را خشن نکرده بود... بلکه جدی اش کرده بود! دختر جوانی از پنجره آشپزخانه عمارت، با دیدن آن همه هیبت و جذابیت، آن هم یک‌جا، بی اراده، با دهانی باز به او خیره میماند... و زیر لب زمزمه میکند: خدا چی ساخته... مادر مسنش، ضربه ای به بازوی دخترش می‌زند و رو به او تشر آرومی می‌زند: ببر صداتو دختر..میخوای شر به پا کنی؟! عده ای از خدمه، پاتند می‌کنند و هراسان، در عمارت را به رویش باز می‌کنند... تعظیمی می‌کنند... لبخند و‌خوش آمدگویی آن ها، پر استرس و هیجان بود! همه افراد آن عمارت، می‌دانستند که... بازگشت کیاراد، بازگشت توازن بود! خان بزرگ، فیروزخان پشت میز همیشگی اش نشسته بود.. عصای کهنه اما سفت و سخت کنار دستش.. و چهره ای که سال‌ها فرمان دادن، آن را بی حس و رحم کرده بود! با شنیدن صدای قدم های استوار محکمی، بوی آمدن پسرش را حس می‌کند... سرش را بالا می‌آورد.. پسرش را، کیاراد را درست مقابل چشمانش و‌ رو به رویش می‌بیند.. با پاهایی که به اندازه عرض شانه، آن ها را از هم فاصله داده بود.. و دستانی که دقیق، همانند حرکت پدرش، به پشت گره داده بود... و به راستی که او شباهت شدیدی به پدرش داشت...آن همه خونسردی و قدرت..اکتسابی نبود! اما فیروز خان، بعد از کمی خیره ماندن، به آن پسر بزرگ شده ای که اینگونه مقابلش ایستاده و قدعلم می‌کند، دروغ چرا، در دل به وجد آمد...! اما نگاهش، سرد و بدون هیچ احساسی بود.. نه تعجب کرد، و نه خوشحال شد! تنها فقط یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد، و تیز می‌گوید: برگشتی..همونجوری که مطمئن بودم بلاخره برمی‌گردی! تلخ خندی می‌زند، و حرف‌های تلنبار شده ی چندین ساله اش را بیرون میریزد: سال ها رفتی.. بی اجازه، بی خداحافظی، بی اینکه پشت سرت رو نگاه کنی... به اسم و رسم این خونه، عقایدمون، پشت کردی و افتخار کردی! کیاراد، گره دستانش را از پشت باز می‌کند، و با آرامش حرص دراری، یک دستش را درون جیب شلوار کتانش فرو می‌برد که باعث شد لبه ی کتش، کمی بالا برود... با کمی نگاه کنجکاوی به اطراف عمارت، نگاهش را سرانجام به چشمان پدر منتظرش، سوق می‌دهد: پشت نکردم...نخواستم مثل شما زندگی کنم! چشم های فیروز خان، از خشم درونی، برق زد: مثل ما؟! از کی خودت رو جدا از ما دونستی؟ و نیشخندی می‌زند: از همون روزی که رفتی دنبال قانون و وکیل شدی؟ کیاراد نه لبخند زد، و نه اخم کرد! صدایش صاف بود، حساب شده و بی نیاز از اثبات: از همون روزی که فهمیدم اینجا زور رو به اسم و رسم می‌فروشن! من آدم قانونم..تابع هیچ عقایدی نیستم! فیروز خان، پر خشم، عصایش را به زمین می‌کوبد..
  12. پارت ۴۷ (میان تیغ و تپش) هوای نیمه شب زمستان، سرد و برنده بود.. آنقدر که سرما تا مغز استخوان می‌دوید.. و به لرز بدن شدت می‌بخشید.. و دخترک، خیس خیس، با لباسی که به تن چسبیده بود، پا برهنه روی خاک باران خورده ی سرد، می‌دوید.. رد خون تیره ای، از زخم کف پایش، روی گل تیره جا می‌ماند.. اما گویی درد پاهایش دیگر مهم‌ نبود.. بلکه دردی عمیق‌تر، از درون امانش را بریده بود! انقباض تیز و بی رحمی در پایین شکمش پیچید.. نفسش یک‌ لحظه برید و قدم هایش کند شد.. دیگر توان نداشت...! چند قدم جلوتر، کنار درختی کج و کهنه، خود را روی زمین پرت می‌کند و سر به آسمان میگیرد و لب می‌زد : خدایا نه..امشب نه..دووم نمیارم! نفس نفس می‌زد.. آن همه اضطراب و فشار عصبی، امشب کار خودش را کرده بود! زانوهایش را محکم در شکم جمع می‌کند و پیشانی اش را روی آن ها گذاشت.. گویی میخواست از هم نپاشد که اینگونه همانند طفلی معصوم، در خود جمع شده است... دندان هایش را از شدت درد، روی هم قفل کرد.. تا مبادا ناله ای از بین دهانش بیرون بیاید! درد عادت ماهانه، در آن سرمای خیس و وحشت زده که بر تن عریانش کوبیده میشد، شباهتی به شکنجه را داشت! آنقدر در آن حالت درد کشید، که نمی‌دانست چند دقیقه گذشت.. حتی نمیدانست الآن چه ساعتی از شب است! تن سفید بلوری اش، حالا دیگر برق نمی‌زد.. بلکه از شدت سرما کدر شده و به کبودی می‌زد.. دیگر درد زخم هایش را حس نمی‌کرد...کاملا بی حس شده بود! چهره اش، مات و بی روح، شبیه به گچ، به سفیدی می‌زد.. دخترک داشت بی‌هوش میشد... دیگر هیچ‌ چیز برایش مهم نبود... روی زمین دراز میکشد و جنین وار، پاهایش را به شکمش وصل میکند و در خود جمع می‌شود... چشمانش خمار از درد و‌ خستگی، روی هم‌ افتاد..... نه با هیاهو آمد.. نه با اعلام حضور! ماشین تیره رنگش، آرام از پیچ آخر جاده منتهی شده به عمارت با شکوه آنان، گذشت... چراغ های اطراف عمارت، خاموش بود.. اما حضورش از هر نور بلندی، پررنگ تر بود! گویی که روستا، قبل از آنکه او در آن بعد از چندین سال پا بگذارد، حسش کرده بود... باد ایستاد.. سگ ها ساکت و رام شدند.. حتی صدای پای نگهبان ها، مکث کوتاهی برداشت! تک بوقی زد، و در آن نیمه شب، چه کسی جز بزرگان طایفه، می‌تواند پا در عمارت بگذارد؟! نگهبان ها هرکدام با دقت و کنجکاوی، با اسلحه گارد گرفتند.. و دو نفر از آن ها، با احتیاط در را باز کردند... شیشه ها دودی بود و چیزی از داخل ماشین معلوم نبود.. اما یک لحظه، ماشین رو به روی متین مکث کرد... متین که خبر داشت از آمدن رئیسش، ناخودآگاه لبخند محوی بر لب او نقش بست.. و با اعتماد و اطمینان، سر بالا گرفت و به او خیره شد: اسلحه هارو بیارید پایین... و با مکثی طولانی، با افتخاری که در صدایش مشهود بود ادامه داد: آقا اومدن! همگی، غافلگیر شده، طی یک حرکت غیر ارادی، سر به ماشین کیاراد چرخاندند... ماشین کیاراد بی توجه به آن ها، از بینشان گذشت... پچ پچ نگهبان ها از چشم متین دور نماند..! او پیاده شد... قد بلند، شانه ها صاف، و چهره ای که سال‌ها دوری، آن را تغییر نداده بود.. بلکه عمیق تر و تاثیرگذارتر کرده بود!
  13. پارت ۴۶ ( میان تیغ و تپش) گوشی در جیب داخل کتش، میلرزد.. آن را با خشم کنترل نشده ای بیرون میاورد و بدون نگاه کردن به نام آن، تماس را وصل می‌کند.. و همزمان اطرافش را با دقت از نظر میگذراند‌.. با خود عهد بسته بود که آن دختر را پیدا کند و خود با دستهای خود به خان بزرگ تحویل دهد.. در خیال خام خود، اینگونه بزرگ‌ مرد به چشم خان و بزرگان می آید...با رقابت بر سر یک دختر بی گناه! صدای پدرش، نادر خان، از پشت گوشی پر حرص شنیده‌ می‌شد: شاهرخ.....کیاراد داره میاد! با شنیدن آن خبر، ناگهان نفس در سینه اش حبس می‌شود... گویی دنیا روی نفس هایش مکث کرد.. ناباور به صفحه گوشی اش خیره شد و سپس دوباره آن را پشت گوش گذاشت.. صدایش لرزش مشهودی داشت: پدر تو چی میگی؟ کی‌ این خبرها رو داده؟! تنش لرزش خفیفی داشت..نه از خشم، بلکه از هراسی پنهان و کهنه! گویی تمام ستون فقراتی که سالها با زور و گردن کلفتی محکم نگه داشته بود؛ به یکباره ترک خورد و نابود شد... اسلحه ی نقره ای براق که در دستش فشرده می‌شد، ناخودآگاه کمی پایین آمد.. با صدای بم شده و تحلیل رفته ای، زیر لب فحشی نثار همه عالم و آدم کرد! که نادر تهدید وار ادامه داد: همین الآن از پیش خان بزرگ اومدم..میگفت خودشم خبر نداشت از برگشتن پسرش... و هدفش این‌بار چی می‌تونه باشه خدا داند! اما این پسرعموت هیچوقت تصمیمات و اهدافش به مزاج ما نخورده..مطمئن باش اینم‌ یکی از هموناس و اومده شورش به پا کنه! شاهرخ شک نکن این‌بار نقشه گنگی تو‌ سرشه! چشمان شاهرخ باریک و ریز شد..و به رو به رو خیره شد... خشم‌ همانند آتشی خاموش، زیر پوستش قل زد... دندان هایش را روی هم فشار داد و صدای ساییده شدن دندان هایش را به وضوح شنید...: لعنت...لعنت به اون مرتیکه! هیچوقت زمان خوبی نیومد..برگشتنش بعد اینهمه سال گواه خوبی نمیده! نادر پر کینه تر از پسرش، آهی کشید: برگشتنش اصلا بوی خوبی نمیده پسر! مردم هنوز که اسمشو بشنون راست می‌ایستن! تو این چندسال، هرکاری کردی، هر قانونی گذاشتی، کیاراد همه رو توی نیم ثانیه نابود میکنه..اینطوری بگم بهتره، دود میشه می‌ره هوا ! نادر خبر نداشت، با گفتن این حقایقی که برای شاهرخ بی نهایت تلخ بود، چه آتشی در تک تک استخوان های شاهرخ شعله ور می‌شود... بی خبر از کینه و عصبانیت شاهرخ، ادامه داد: تا کیاراد نباشه، مردم به ناچار و اجبار ازت اطاعت میکنن..اون برگرده، هیچکس حرف تورو به چیزی نمی‌گیره حتی! شاهرخ با دندان های کلید شده ای، غرید:بس کن... هیچی نگو! و بی معطلی تماس را قطع کرد... این اصلا خبر خوبی نبود! او اینهمه سال بیخودی تلاش نکرده بود که جای کیاراد را بخرد! با قتل، خونریزی، جنگ و ناعدالتی، نهایت تلاشش را کرده بود تا به چشم‌ خان بزرگ بیاید... کیاراد که برگردد، تمام معادلاتش را به هم‌ میریزد و این اصلا نشانه خوبی نبود! کیارادی که علی رغم مخالفت و جنگ با پدرش، یعنی خان بزرگ، قدرتش همچنان پابرجاست و تمام اهالی، اسم کیاراد از زبان آنها لحظه ای پاک نمیشد! او حتی با رفتنش نیز، این اماکن را به شاهرخ و پدرش نسپرد و‌ مدام‌ پیگیر تک‌تک اتفاقات بود! و چه سخت بود برای شاهرخی که قدرت و جایگاه والای کیاراد را که همه جوره و تحت هر شرایطی داشت، با چشم‌ میدید و خود را از خشم و‌حسادت خفه میکرد!
  14. پارت ۴۵ ( میان تیغ و تپش) باران ریزی شروع به باریدن کرد... بی آنکه بداند دختری بی کس، رنجور، نا امید زیر سایه اش پناه آورده و حالا او با بی رحمی بر تن و جانش فرود آمده... دخترک از سرما یخ زده بود..دندان هایش بی اراده بر هم کوبیده میشدند و صدا میدادند... با یاد آوری گوشی، آن را از جایی که میان قفسه سینه و لباس زیرش پنهان کرده بود، در آورد.. تلاش میکرد قطرات باران بر صفحه گوشی نریزد.. پس زیر درخت و برگ هایش بیشتر پناه آورد... عجیب بود که با آن همه هوش شگفت انگیزی که داشت، در چنین موقعیت ترسناکی مغزش هیچگونه یاری‌اش نمیداد... با احتیاط شماره نازیلا را گرفت..و هر از گاهی اطرافش را با ترس، از نظر میگذراند.. که نازیلا تند گوشی را برداشت: الو؟؟ آیلا با صدای آرامی، پچ زد: ناز منم.. و بی وقفه ترسش را بیرون ریخت: نمیدونم چیکار کنم..نمیدونم کجا برم..آدرس رو بلد نیستم نمیدونم باید از کدوم طرف برم.. و با عجز و ناتوانی هق زد: نمیدونم چیکار کنم..هیچ جایی رو بلد نیستم.. نازیلا، مثل همیشه سنگ صبورش شد..او‌ میدانست آیلای استرسی، در چنین مواقعی گویی که خاموش شود هیچ کاری را نمیتواست انجام دهد و قفل و‌خشک میشد.. هربار که استرس گرفته بود، همانگونه شده بود.. پس نازیلا سعی کرد او را آرام کند: عزیزدلم..تو از هیچی نترس من کنارتم..من دارم یه کارایی میکنم که به نجات پیدا کردنت ختم میشه..فقط تا میتونی وقت بخر..چمیدونم اصلا لازم نیست جایی بری، فقط نذار دستشون بهت برسه..باید وقت بخریم آیلا..! تو دقیق کجایی الان؟ آیلا که گیج و مات حرف های نازیلا بود، از حرف هایش سر در نیاورد.. اما از سر ناچاری زمزمه کرد: باشه..من الان..... و نگاه دقیقی به اطرافش کرد: تقریبا تاریکه...اما مثل کوه میمونه..خیلی اومدم بالا..نمیدونم کدوم منطقه س اما دورتر خونه هایی هست..خیلی دورن! نازیلا با کمی فکر، کنجکاو پرسید: تو‌ رسیدی جنگل دالخانی؟! آیلا ناامید لب زد: نمیدونم.. که نازیلا تند گفت: درخت هاش خیلی بلنده؟ و اطراف درخت جاده باریکی هست؟ آیلا با کمی دقت، سرش را تند تند تکان داد: آره خودشه..همین جنگله! نازیلا خیلی محتاطانه ادامه داد: بی معطلی خودتو برسون بالاتر..همین آدرسی که بهت دادم توی یکی از همون خونه هاییه که میگفتی دوره..توروخدا سریع تر باش و برو.. آیلا مغموم، دستش را روی شکمش گذاشت: درد دارم.. نازیلا خواست چیزی بگوید، که با شنیدن صدای شلیک وحشتناکی از سمت چپ آیلا، نگاه آیلا بی اراده و با وحشت به همان سمت برگشت...چشمانش کم‌ مانده بود از حدقه بیرون بزند.. نازیلا هین خفیفی کشید..و تند گفت: آیلا؟؟ آیلا خوبی؟! اما آیلا، سایه تیره ای را می‌دید که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.. قلبش در سینه میکوبید..و نفس هایش قطع شده بود.. گویی که نفس کشیدن را از یاد برده باشد! آرام و‌ محتاط، از جا بلند شد.. سعی کرد خش خش برگ های زیر پایش، کمتر صدا دهند.. با تیر کشیدن زخم عمیق پایش، لب پایینش را به شدت گاز گرفت و چشمانش از درد جمع شد! اما تعلل را کنار گذاشت و بیشتر جلوتر رفت.. کمی که از صدا دورتر شد، به قدم هایش سرعت بخشید و تند قدم برداشت.. دامنش را اگر که دست خودش بود، قطعا پاره میکرد و گوشه ای می‌انداخت...چرا که مانع از قدم‌های تند و تمرکزش می‌شد.. دامن را با دست مچاله کرد و‌ فشرد..با یاد آوری نازیلا، به صفحه گوشی اش نگاهی انداخت..نازیلا هنوز پشت خط، ساکت بود...خیال آیلا راحت شد! همانطور که با سرعت غیرقابل کنترلی تقریبا می‌دوید، پشت سرش را مرتب از نظر میگذراند.. اما این‌بار برخلاف قبل، یکهو در یک لحظه غیرمنتظره، پیش از آنکه بفهمد چه شد، تنش با صدای شلپی، درون آب سرد چشمه فرو رفت..! نفس هایش لحظه ای قطع شد..و سرمای ناگهانی آب تا مغز استخوانش دوید.. با تقلا، نفس نفس زنان، سرش را از آب بیرون کشید..و نفس عمیق پر وحشت و صدا داری کشید...چشمانش از خفه شدن درشت شده بود و جانش نفس میطلبید.. موهای خیس وچسبیده به صورتش، جلوی دیدش را گرفته بود..و آب از چانه اش چکه میکرد.. دستش را بالا آورد تا تکیه بگیرد، که سنگینی چیزی در دست دیگرش، نگاهش را پایین کشید.. دستش را تند از آب بیرون کشید و با دیدن صفحه گوشی خاموش شده، آه از نهادش بلند میشود. اما، گویی تمام آنها دست به یکی‌کرده باشند که آیلا را نا امیدتر کنند. چرا که برگه کوچک آدرس در دستش خیس و نامعلوم شده بود... خود را ازچشمه بیرون کشید و بر زمین نشست...برگه آدرس را مظلومانه و با بیچارگی، آهسته با دستان لرزانی باز کرد .. چشمانش تر شد و نگاهش بارانی.. اما از نظر خودش الآن زمان گریه کردن نبود..تند تند پلک می‌زد تا اشکهایش فرو نریزند و مانع از دیدش شوند! دقیق به آدرس نگاه میکرد تا قبل از نابود شدن برگه، آن را به حافظه اش بسپارد.. که صدا نزدیکتر شد..هراسان بلند شد..این‌بار به دلیل لباس خیسش، سنگین تر بلند شد.. و لعنت به آن چشمه که بی موقع سر راهش قرار گرفته بود!
  15. پارت ۴۴ (میان تیغ و تپش) شهین کوتاه نیامد..سست و خمیده بلند شد..انگار تمام ستون وجودش شکسته باشد.. هر دو دست لرزانش را با اندکی تعلل، بالا آورد و بازوان درشت خاتون را گرفت: تورو به جون عزیزت...به بزرگی خودت...یه کاری کن! آیلا دختر بی پناهیه‌...کسیو نداره.. اما، خاتون بازویش را به تندی از دست شهین بیرون می‌کشد..گویی که لمس دست های شهین، برایش یک توهین بود.. یک قدم به عقب رفت..که دامن مشکی و بلندش به خشکی تکان خورد: موظفی بفهمی..بعضی کارها برگشت نداره..حالا هم جمع کن این بساط اشک و زاری رو..کاری از دست من ساخته نیست..هرچی باید میشد، همون میشه! نازیلا که شاهد بحث آن دو بود..کمی به خود جرات داد و نزدیک عمه به ظاهر واقعی‌اش شد... عمه ای که با او رابطه ی خونی داشت، اما زمین تا آسمان با او فرق داشت... نازیلا از شدت بغض خفه شده ای که پشت گلو پنهان کرده بود، چانه اش می‌لرزید... بی اراده بازوی شهین را لمس کرد و رو به عمه اش با صدای نازکی، نالید: عمه توروخدا گوش بده..آیلا اونجوری که فکر میکنید نیست..بخدا اون همچین کاری نکرده..اصلا اون حتی..... خاتون با بدخلقی و اخم غلیظی، دستش را در هوا تکان می‌دهد که تمام النگوهای پهن و طلای او صدا دادند: اووو ببین کی حرف میزنه..معلومه که باید طرفداریشو بکنی..دوست جون جونیته..خدا میدونه دیگه چه کارهایی کرده و تو براش مخفی کردی! حساب تو رو هم میرسم به وقتش..الان اوضاع متشنجه و همش زیر سر همین دختر زیادی پرتوقعتونه! و بعد از اتمام حرفش بی معطلی اتاق را ترک کرد.. شهین اما، گویی تمام مشکلات روزگار بر سر و جانش سنگینی می‌کرد... چشمانش سیاهی رفت و سرش گیج رفت.. نازیلا تند به خود آمد و بازویش را محکم گرفت: خاله؟ خاله چیشد؟ خوبی؟! اما شهین هرچقدر که تلاش کرد قوی بماند، دقیقا برخلاف خواسته اش شد... و تمام دنیا کم کم، مقابل چشمانش سیاه سیاه شد..... دست لرزانش را به شکمش گرفته و با دست دیگرش به درخت کناری اش تکیه داده بود.. سرش را با درد پایین گرفت و چهره اش از شدت آن‌همه درد، جمع شد... غرش و فریاد آسمان، گویی تنهایی و بی کسی اش را مکررا یادآوری می‌کرد... نگاهی به آسمان گرفته و تاریک می‌اندازد..اینکه کمی دیگر باران تندی در راه است، حدس سختی نبود! آنقدر امشب اشک ریخته بود، که گویی تمام سالهای خفه شدن و‌ گریه نکردنش را جبران می‌کرد... از شدت سرما، خود را بغل میکند و آهسته از روی درخت، سر می‌خورد.. به درک که گلی می‌شود..به درک که خیس می‌شود... خستگی و گز گز کردن پاهایش که زخمشان از دویدن روی خارها و سنگ های تیز و برنده، عمیق تر شده بود، باعث شد چشمانش را با ضعف بی جانی ببندد..
  16. پارت ۴۳ ( میان تیغ و تپش) نازیلا گوشی اش را در دست می‌فشرد و در دل خدا خدا میکرد که کیاراد، زودتر برسد... که کسی به در اتاقش با صدای بدی،کوبید.. نازیلا مغموم و گرفته، تقریبا با صدای تحلیل رفته ای گفت: بیا تو.. که شهین با چشمانی سرخ، همانند کاسه ای خون..و نگاهی خیس از گریه، وارد شد.. قدم هایش را سمت نازیلا تند کرد که نازیلا متقابلا از روی تخت بلند شد و‌مات مقابلش ایستاد.. شهین بازوان نحیف نازیلا را در دست فشرد و همانطور که او را تکان می‌داد، هق زد: آیلا چیکار کرده نازیلا؟ توروخدا لاقل تو یه چیزی بگو..بگو حرفی که بقیه میزنن درست نیست..آیلا همچین کاری نمیکنه..من اونو میشناسم... و ناگهان، با دستان چروک شده ی خسته اش، محکم بر سر و صورت خود کوبید: بمیرم من برا دخترم که در به در شد...از دستش دادم..من اونو راحت از دست دادم..خدایا جون خودمو بگیر اما مرگشو نبینم.. این‌بار ضربه های دستانش به سینه اش بود: دخترمو میکشن..جلو خودم میکشنش.. درد و ناراحتی، گویی از جان شهین بلند میشد.. صدای بلندی که قاطی گریه و‌ هق هق هایش شده بود، نتیجه تمام ترسی بود که، در ذهن شهین همانند بختک زندگی می‌کرد... او‌ خود مرگ دختران جوان را به دست شاهرخ و امثال او، دیده بود...دیده بود که اینگونه ترسیده بر سر و صورت خود می‌کوبید... نازیلا نیز حال خوبی نداشت..شهین زانوهایش سست شد و بر زمین افتاد.. نازیلا با عجله و نگرانی سعی داشت او را بلند کند: خاله شهین توروخدا اینکارو‌ با خودت نکن..هنوز نتونستن پیداش کنن..امید دارم که تصمیمشون عملی نشه.. نازیلا کنار او زانو زده بود و دست شهین را با مهربانی می‌فشرد.. که ناگهان، در نیمه باز توسط خاتون هل داده شد.. نگاه خاتون تیز و‌ برنده، شهین را نشانه گرفت.. و با صدای زمختی ، بی‌رحمانه نطق کرد: اینجا چخبره؟ صدا زجه زدنتون تا انتهای سالن رسیده..نمیبینید اینجا غوغا به پا شده و بزرگان طایفه جمع شدن؟ و این‌بار خیلی رک، صحبت هایش را در نگاه لرزان شهین، همانند چاقو برنده ای، پرت می‌کند: جمع کن خودتو شهین..این دختری که ادعا داری بچه خودته،‌ آبروی این خاندان رو‌ تا ته شهر رسونده...روستای مارو، اسم و رسممون رو بازی خودش کرده و راست راست جلو چشم همه، بی هیچ‌ حیا و شرمی، اینجارو کرده فیلم ترکی!! میخوای جواب چیو بدی؟ اصلا میتونی تو‌ چشمای خان نگاه کنی؟ کدوم یکی از دخترای ما کاری که دخترت کرده رو میکنه؟! شهین تمام التماس را در نگاهش میریزد.. صدایش بی پناهی دردناکی را می‌رساند: خاتون..التماست می‌کنم کمکش کن‌..به پیر به پیغمبر آیلا بچه‌ست..خطا کرده..جوونه..بخدا حقش مرگ‌ نیست...کمکش کن..نذار بکشنش..! خاتون با چشمانی سرد و بی رحم، از بالا به او نگاه کرد..نگاهی که همانند پتک بر سر آدم می‌خورد.. سایه‌ی قد و هیکل درشتش، بر روی شهین افتاده بود... صدایش خشک بود، گویی که از دل سنگ سختی بیرون آمده باشد: قبل از اینکه الان در به در دنبال این باشی که نجاتش بدی، باید همون‌‌ روزی که بی پروایی و زبون درازی کرد، جلوشو میگرفتی! و شهین از شدت آن‌همه بغض و بی رحمی، خفه شد...
  17. پارت ۴۲ ( میان تیغ و تپش) نازیلا پر حرص نفس کشید و ادامه داد: شاهرخ برای خودنمایی، برای اینکه به چشم خان بزرگ بیاد، حاضره همه کار بکنه..دستور داده به آدم هاش تا قبل طلوع دختره کشته بشه...البته ناگفته نماند این دستور رو از عمو گرفت! این‌بار صدای کیاراد، کینه ای کنترل نشده پشت خود داشت: شاهرخ از کی اجازه کشتن مردم رو پیدا کرده؟! و صدای مشت خوردن فرمون، در گوش نازیلا به عنوان صدای ریزی شنیده شد... او متوجه عصبانیت کنترل شده کیاراد شده بود.. در واقع خط قرمز او همین بود..خط قرمزش مردمش بود! کیاراد ادامه داد، آرام، اما سنگین تر از هر تهدیدی: به خان بگو... من دارم میام! نازیلا با نفس هایی لرزان، تند گفت: اگه شاهرخ بفهمه قصدت چیه، زودتر از اومدنت میکشنش..چون مطمئن میشن اومدی جلوی این خون رو بگیری... کیاراد محکم حرفش را برید: من برمی‌گردم! همین امشب..! تا وقتی من هستم، کسی حق نداره خون کسی رو بریزه...به هر دلیلی!! تو این خاندان حکم رو‌ من صادر می‌کنم، نه یک پسر بچه مست شهرت.. نازیلا اشک در چشمانش جمع شد، هم از ترس، هم امید: توروخدا زود بیا..دیر نکنی کیاراد..دیر نکنی.. کیاراد خیلی آرام، قدرت تصمیمش را مهر کرد: نذار کسی بفهمه هدف از اومدنم چی هست..! این‌بار هیچکس پشت اسم خان قایم نمی‌شه..حساب همه رو می‌ذارم روی میز! اما لرزش در دست نازیلا قطع نشد... این‌بار از ترس نبود، از حس اینکه طوفان واقعی تازه در راه است.... بعد از قطع گوشی، و با خبر شدن از اوضاع وخیمی که در نبودش بوجود آوردن، گوشی اش را آرام به سمت میز کناری اش پرت کرد... همین آرام بودن او، گویی آرامش قبل از طوفان و برخواستن بود.. که نشان می‌داد طوفان، زیر پوستش در حال خیز برداشتن است...و امان از روزی که خشمش فوران کند... مردی که همه آرامش و سخت بودنش را تا به حال دیده بودند..و کمتر کسی عصبانیت فاجعه بار او را دیده بود... نفس می‌کشید..اما هر دم و بازدمش گویی که از میان آتش فروخورده ای که سالها در دل دفن کرده بود، می‌گذشت.. او همیشه آرام، کنترل شده و سخت و سنگین بود.. از همان مردهایی که اگر خشمشان را رها کنند، زمین زیر پای بقیه می‌لرزد... پنجه اش محکم، دور فرمان پیچید...نگاهش به جاده تاریک مقابلش، نه وحشت داشت نه تردید... بلکه نگاهش فقط قدرت و تصمیم قاطعی را نشان میداد.. تصمیم محکمی که همانند تیغ بی‌صدا مسیرش را انتخاب کرده باشد... او امشب خود را برای ورود به میدانی آماده کرده بود که از پیش می‌داند برنده اش خواهد بود... میدان نبردی که آن دختر بهانه اش شد...!
  18. پارت ۴۱ (میان تیغ و تپش) طول و عرض اتاقش را می‌رفت..برای بار چندم؟ نمی‌دانست... اما از شدت نگرانی و اشک برای رفیق قدیمی و‌عزیزش، که حالا نمیدانست تنهایی وبی پناهی بی رحمش او را به کجاها برده است... هنوز هم به مغزش فشار میاورد اما دریغ از یک فکر منطقی که بتواند فایده ای داشته باشد... با صدای شاهرخ، تند سمت پنجره اتاقش دوید و با نگاهی لرزان، نیمی از پرده را کنار زده و به پایین عمارت خیره شد... با حرف های شاهرخ دلش از ترس لرزید و دستش ناخودآگاه بر قلبش نشست...: خدایا نه..خدایا خودت کمکش کن... و حیران به سمت تختش رفت و بی هدف روی آن نشست..بدن خود را با استرس کنترل نشده ای تکان می‌داد...و ناخن هایش را میجوید... اشک هایش بی اجازه صورتش را خیس کردند... : بهت گفته بودم این پسره چقدر پسته..بهت گفته بودم آیلا..چرا گوش ندادی به حرفم آخه عزیزدلم...چقدر دیدت نسبت به همه چی ساده بود..چقدر دلت پاک بود که نیت شومش رو‌نفهمیدی...! با دستش بر پایش ضربه آرامی زد و آهی کشید...اما ناگهان با فکری که به سرش خطور کرد، همانند برق گرفته ها از جا پرید..: گوشی..گوشیم.. به دنبال گوشی اش گشت..اما با یادآوری اینکه گوشی اش در دست آیلا بود، ضربه ای به سرش زد: چیکار کنم؟ حالا چیکار کنم؟ کمی دیگر فکر کرد..‌ : هیچکس..هیچکس جز اون نمی‌تونه جلوشون وایسه! آره..فقط اون‌ می تونه مانعشون بشه.. چند لحظه مردد ماند و حیران... اما برق خوشحالی در نگاه تر شده از اشک هایش، خود نماد امیدواری بود.. به سمت کشوی اتاقش قدم تند کرد..و بعد از کلی گشت و لعنت فرستادن، گوشی قدیمی اش را از بین یک مشت کاغذ، گل سر و عکس های کهنه، بیرون کشید... نگاهش برقی زد..و گوشی قدیمی خاک خورده اش را با دست پاک کرد...آن را بی معطلی به شارژر کناری‌اش وصل کرد.. پس از دقایقی، دلش آشوب شد وقتی روشنش کرد، گویی با روشن شدن صفحه، نور امیدی در دلش تابید... شماره قدیمی او، هنوز بین لیست شماره هایش بود..او‌ هیچگاه از حافظه زندگیشان پاک نمیشود... حتی اگر از زندگیشان رفته باشد... هیچ تردیدی نداشت، پس دل را به دریا زد و شماره جدیدش را که از حفظ بود، گرفت... دستانش می‌لرزید...بعد از چهار بوق، که نازیلا تقریبا داشت نا امید میشد.. صدای عمیقش...بم، سرد و خسته پشت گوشی پیچید: بله؟! صدای نازیلا لرزش مشهودی داشت، و نفس هایش منقطع حس میشد: الو... داداش.. نازیلا با شنیدن نفس های تنها پناه و آدم امن زندگی اش، به اشک هایش اجازه داد راحت بریزند: کیاراد تویی؟! صدایش جدیت همیشگی را به خود گرفت و بی معطلی پشت بند حرف نازیلا را گرفت: خودمم! چیشده؟ چرا صدات اینجوریه؟! نازیلا همانند کسی که طناب نجاتش را پیدا کرده باشد، پشت سرهم نفس های تند و سریعی می‌کشید و بی وقفه نالید: برگرد..توروخدا برگرد اینجا..همه چی قاطی شده و به هم ریخته..غوغا به پا شده کیاراد... و پس از مکث کوتاهی، چانه اش لرزید و پر بغض، صدایش شکست: میخوان یه دختر بی گناه رو بکشن..فقط تو می‌تونی جلوشونو بگیری..فقط خودت! چیزی جز سکوت، از آن طرف نمی‌آمد.. یه دم عمیق... یک بازدم.. که انگار آتش همراهش بیرون می‌آمد.. مشتش ناخودآگاه، برای تخلیه و نشان ندادن خشمش، دور فرمون ماشین فشرده شد.. رگ های دستش سرخ و متورم از دستش بیرون زد... اما لحنش هنوز همان خونسردی مهار نشدنی را داشت: کی این اتفاق افتاد؟ آروم باش و شمرده شمرده برام تعریف کن..! نازیلا اطاعت کرد و همان کار را کرد..خیلی خلاصه وار از رابطه آیلا و سامیار، نیت بد سامیار، و پیچیدن خبرش در روستا و فراری دادن آیلا، توضیح مختصری داد....
  19. پارت ۴۰ (میان تیغ و تپش) آیلا از شدت شوک، نه بلد بود حرفی بزند و نه اشکی یادش مانده بود... فقط خشک شده به نازیلا نگاه می‌کرد... چهره،ی ترسیده و مضطرب نازیلا، همانند کسی بود که دارد عزیزش را قطره قطره از دست می‌دهد... و تنها کاری که از دست او برمی‌آمد را انجام می‌داد.. نازیلا، آیلا را به دنبال خود کشید..در پشتی خانه را باز کرد..سرش را با احتیاط بیرون کشید و اطراف خلوت را از نظر گذراند...آیلا با چشمانی ترسیده، به نازیلا زل زده بود... که سر نازیلا به‌معنای اطمینان از نبود کسی، آهسته تکان خورد: کسی نیست..میتونی بری..معطلی نکن زود باش! با تکرار صدای شلیک، نازیلا طی یک حرکت دست آیلا را رها کرد و او را به بیرون هل داد: بدو..سریع باش..میگم بدو تا نیومدن اینطرف.. آیلا با نگاه غمگین آخری، که آتش به دل و جان نازیلا زد، صدایش شکست: به عمه بگو همه چی‌ رو... و بی هیچ تردید و تعللی، دوید.... هوای سرد و بی‌رحم شب، مانند سیلی به تن نیمه عریان آیلا نشست... دخترک از ترس و سرما، لرزید.. لباس مجلسی اش، همان لباس شیک و براقی که نگاه ها را به خود خیره کرده بود، حال پاره پوره، لکه‌دار و هر تیکه پاره اش آویزان بود... دامن بلند و نازکش روی زمین کشیده میشد..و حتی مانع از دویدنش میشد.. هق هق کنان، با موهای ژولیده و صورت خیس از اشک، وارد منطقه پر از خاک و سوت و کور پشت عمارت شد... زمین خشک و پر از خار بود..بوی خاک نم زده از مه، و دود اسلحه پخش شده در هوا، و صدای غرش ماشینی هایی که یکی یکی از عمارت خارج میشدند، سایه ی مرگ را پررنگ تر دنبال او میفرستاد.... شاهرخ با کت مجلسی تیره رنگی که حاکی از ساعاتی قبل وجود او در مهمانی مجللی بود، با چشم های سرخ شده از خشم، وسط سالن عمارت قدم های نامنظم و محکمی می‌زد... بدنش میلرزید..از غضب، شرم و از اینکه هیچ کنترلی روی چیزی نداشت.. شاهرخ به خان بزرگ، با آن چهره سرد و سنگی، که نشسته بر میز مخصوصش و بالای تمام میز اطرافش قرار داشت و نظاره گر تمام ماجرا بود...، نزدیک شد.. خان، عصایش را محکم در دست فشرد..که انگشتر عقیق گران قیمتش کمی تکان خورد.. صدای شاهرخ خفه بود، و اگر در حضور خان بزرگ نبود، قطعا هر آن لحظه ممکن بود تا منفجر شود: گفتم از اول..گفتم این دختر یه مشکل بزرگی درست میکنه..خیلی عقاید مارو مسخره میدونست..رفته پی عشق و عاشقی و هرزگیش..اونم وسط اسم و رسمون...اما من نمی‌ذارم خان...نمی‌ذارم این لکه ننگ روی اسم ما بمونه... خان بزرگ سرش را پایین انداخت، اما نگاهش مثل تیغ برنده در نگاه خشمگین شاهرخ قفل شد: امشب باید تمومش کنی..نمی‌خوام فردا صبح کسی حتی اسمشو به زبون بیاره..و وقتی اسمش رو بیارن، که درس گرفته باشن! شاهرخ ادای احترام کرد و با سر، تعظیم کوتاهی کرد: چشم خان..همین اتفاق هم میافته..به من اعتماد کنین! و با صدور اجازه رفتن، توسط خان بزرگ که با دست اشاره کرده بود برود و نگاهش به طرف پایین بود، شاهرخ با سرعت غیرقابل کنترلی به بیرون عمارت قدم تند کرد.. رگ گردنش مانند طناب ضخیمی، بیرون زده بود..و رو به بادیگاردها که آماده باش اعلام کرده بودند، فریاد زد: پیداش کنید..همین الآن..همه جارو بجوید..این دختر باید قبل از طلوع صبح، تموم بشه.. فهمیدید؟؟ یالا زود باشید!!! بادیگاردها، هرکدام به طرفی پخش شدند...نیمی با ماشین و نیمی دیگر، با اسلحه دویدند... نور چراغ ها، چه ماشین ها و چه چراغ قوه، همانند شمشیر های نورانی بر زمین تاریک و سرد می‌لغزیدند... و آن دخترک بی پناه مظلوم، حتی چراغ قوه ای هم همراهش نبود.... آیلا در دل تاریکی و خاک، با آن پاهای برهنه و سوزان، که زخمشان هربار تازه‌تر می‌شد، اما از شدت سرما گویی بی حس شده بودند... دامنش را از جلوی پاهایش جمع کرد، و تندتر دوید...این‌بار حتی نای گریه کردن هم نداشت... تنها فقط صدای هق هق های بریده اش می‌آمد که بیشتر شبیه جان دادن بود..! این‌بار باد با موهای زیبای طلایی اش بازی نمی‌کرد...بلکه قصد داشت او را زمین بزند.. سرش مدام گیج می‌رفت..سرگردان دور خود چندین بار چرخید..: کجا برم؟...کجا؟ آدرس در آن تاریکی، مثل آن بود که با خودکار سیاهی بر برگه سیاهی نوشته باشند... هنوز صدای شلیک ها را می‌شنید..بی هدف و بدون اهمیت دادن به آدرس فشرده شده در دستش، باز هم دوید... خود نمی‌دانست به کجا می‌رود..اما دویدن به مکانی نامعلوم را تنها راه چاره اش می‌دانست..!
  20. پارت ۳۹ (میان تیغ و تپش) نازیلا به خود آمد و فرصت کوتاه پیش آمده را غنیمت شمرد..بازوی آیلا را می‌گیرد و با خود به داخل خانه می‌کشد: وقت نداری..باید هرچه زودتر از اینجا بری..دارن نقشه قتلت رو می‌کشن میفهمی؟! آیلا بی هدف، سرگردان، همانند یک شئ سبک و بی جانی به دنبال نازیلا کشیده می‌شد...بی هیچ حرف و اعتراضی! گویی که از همه چیز و همه کس نا امید شده باشد که نمی‌دانست باید چه بگوید... نازیلا وسط هال ایستاد..حال او نیز تعریفی نداشت..هرچه نباشد، او عزیزترینش بود..رفیقش بود..و نگرانی اش را فقط خدا می‌دانست! اشکی از چشمش سر خورد: آیلا..به خودت بیا..خوب گوش بده چی‌ میگم..آدرس یه خونه ای رو واست نوشتم توی این برگه...... و مشت آیلا را باز می‌کند و برگه کوچکی را در آن قرار می‌دهد..مشتش را می‌بندد و فشار می‌دهد...نگاه آیلا هنوز روی برگه ای بود که در دستش فشرده میشد...که نازیلا لرزان ادامه داد: برو‌ اونجا کمکت میکنن..بهشون اعتماد کن..من هواتو دارم..مرتب به گوشیت زنگ میزنم مبادا خاموشش کنی..شارژ داره؟! آیلا با یادآوری گوشی ‌وکیفش که در ماشین سامیار رها کرده بود، چانه اش لرزید...نازیلا که وقت فکر کردن و حدس زدن را جایز نمی‌دانست، تند و مضطرب، گوشی خود را در دست دیگر آیلا قرار داد: بیا این گوشی خودم..بگیرش..شماره خودمم توش سیو کردم..شماره خاله شهینم توشه..نگران هیچی نباش.. بلاخره، آیلا لب به اعتراض گشود: مگه من‌ چیکار کردم که باید برم؟ هرچند ته دلش می‌دانست که قضیه از چه قرار است... نازیلا پرحرص، پر دلهره و با چشمان سرخ و درشت شده ای دوتا بازوان آیلا را می‌گیرد و تکان محکمی می‌دهد: قضیه تو و سامیار توی کل روستا پیچیده..یکی شمارو توی وضعیت بدی دیده و خبرچینی کرده به خان..اونا تو رو الان یه لکه ننگی میبینن که باید پاک شه..هیچی جز پاک کردنت از این روستا براشون مهم نیست! بغض آیلا بعد شنیدن آن حرف‌ها..مظلومانه ترکید: بخدا من کاری نکردم ناز..قسم‌می‌خورم من پاکم..نذاشتم..نذاشتم به هدف کثیفس برسه..اون سامیار نامرد..اون خواست به من... نازیلا که لرزیدن بدن و دستان آیلا را دید، پر محبت و گریان او را در آغوش کشید..دستی بر موهایش کشید: میدونم..میدونم عزیزم من هیچکدوم از حرف‌های هیچ احدی رو قبول ندارم..من میدونم تو از برگ گل هم پاک‌تری..اما..اما کاری از دست من و تو برنمیاد..اطرافمون پر از تعصبات کورکورانه و جاهلیته آیلا...نه حرف منو قبول دارن نه تورو..حرفی که با ظاهر شخص متناسب باشه رو قبول دارن...همینقدر نگاه سطحی نگری اطراف ماست..! آیلا در آغوش نازیلا، راحت و بی قضاوت اشک ریخت... از آغوش او بیرون می‌آید و با چشمانی که دو دو میزد زمزمه کرد: ناز کمکم کن... و یکهو انگار چیزی یادش آمده باشد، تند گفت: بگو سامیار رو بیارن..اون همه چیزو میگه..خواهش میکنم..اون توی باغ انتهای روستاس... آیلا بی وقفه درخواست رفتن پی سامیار را می‌کرد..چون او را نجات دهنده آبرویش می‌دانست...که با حرف نازیلا، گویی آب سردی بر سرش ریخته باشند...احساس میکرد سرش از شدت انجماد و سرما، سنگینی میکرد... : آیلا، سامیار رفته..اون فرار کرد! هضم آن همه اتفاق شکنجه آور، آن هم در یک شب و فقط چند ساعت، برای آیلا، بیش از اندازه سخت و باورنکردنی بود... نازیلا که شوکه شدن آیلا را متوجه شد، خواست چیزی بگوید..که صدای شلیک های پیاپی همانند رگبار، از سمت حیاط عمارت پیچید... هردو در جای خود پریدند.. دیوارها از وحشت تکان خوردند و لرزیدند.. نازیلا با چشمان گرده شده ای، که رد اشک هنوز در آن ها نمایان بود، بازوی آیلا را به طرف بیرون می‌کشد: بهت گفته بودم وقت نداریم...زنده ات نمیذارن آیلا..میخوان‌ پاکت کنن...برو..پشت سرتم نگاه نکن!
  21. پارت ۳۸ (میان تیغ و تپش) آیلا با چهره ای بی‌روح، وارد خانه شد..تن عریانش از سرما به کبودی میزد..و جای کبودی ها و زخم های سامیار بر آن، گواه همه اتفاقات بد امشب بود...مثل آدمی بود که یکباره از درون خالی شده باشد..چند قدم با بی حالی رفت و روی مبل نشست..نگاهش روی یک نقطه یخ زده بود..نه پلک می‌زد، نه نفس عمیقی می‌کشید... گویی فقط حضور داشت..گم گشته، خرد شده و بی جان..! به راستی که سامیار به هدفش رسیده بود..غرور او پیش خودش مخصوصا که حالا تنها بود، بد شکسته بود.. به اتاقش رفت..و در آینه به خود زل زد..‌نگاهی به وضعیت پاره پوره لباس هایش انداخت.‌.کبودی های چندش آور تن و بدنش..بغضش ترکید و جیغ بلندی کشید....زانوانش سست شد و روی زمین سرد اتاقش، زانو زد..باور اینکه همچین بلایی سر او آمده باشد، بی نهایت سخت بود...! بعد از دقایقی، کف زمین سرد نشسته، زانوهایش را در شکم جمع کرده بود...به تخت تکیه داده بود و به رو به رو زل زده بود.. که ناگهان در خانه با ضربه ای تند و وحشیانه، لرزید... آیلا در جا تکان محکمی خورد..نفسش برید و لرز بدی به جانش انداخت... اما، صدای آشنایی از پشت در آمد: آیلا باز کن درو..دیدمت تازه برگشتی...درو باز کن..زود باش! آیلا با چشمانی گردو متعجب، از جا بلند شد..قدم هایش تند و نامطمئن بود..انگار هم میدوید، و هم میترسید.. دستش روی دستگیره نشست و آن را آرام پایین کشید... در باز شد و جثه ریز نازیلا پشت آن نمایان شد...اما با چشمانی سرخ و گریان! یک نگاه کوتاه میانشان رد و بدل شد...و همین نگاه کوتاه از جانب نازیلا برای آیلا کافی بود تا خود را بی پناه و شکسته، محکم در آغوش نازیلا پرت کند...و هق هق هایش را آزاد کند.. نازیلا خود هم اشک هایش مجال صحبت نمی‌دادند..اما او برای یک موضوع مهمی از اتاقش فرار کرده و به سمت خانه آیلا دویده بود تا اینگونه نفسش قطع شود... بازوی آیلا را نرم گرفت و از خود فاصله داد..صورت گریان آیلا را بین دستان پرمحبتش قاب گرفت و چانه اش از فرط بغض لرزید: از اینجا برو آیلا..همین الان..از اینجا برو..فرار کن! آیلا میان‌گریه، متعجب و هراسان، نگاه گنگی به او دوخت..نگاه او پر از سوال بود! که بغض نازیلا مجددا ترکید و انگشتانش روی گونه خیس آیلا، لرزیدند: می‌خوان بکشنت..آیلا...می‌خوان بکشنت....! آیلا همانند مجسمه بی حرکت ماند..نفس هایش قطع میشد...دم و بازدمش قانون خود را از یاد برده بودند.. با صدایی که از ته گلویش می‌آمد، زمزمه ناباوری کرد: چی..؟
  22. پارت ۳۷ ( میان تیغ و تپش) بی معطلی، خود را وسط جاده پرت کرد و دستانش را بالا گرفت و با صدای گرفته ای، داد زد: وایسا..آقا توروخدا وایسا..خواهش میکنم کمکم کن...! و آن دختر، با آن شکل وشمایل، لباسی که پارکی آن مشهود بود..در تاریکی‌ شب خلوتی، ناگفته معلوم بود وضعیت از چه قرار است! ماشین پراید، با صدای لاستیکی که روی آسفالت کشیده شد، توقف کرد.. مرد مسنی بی هیچ تعللی، در را برای آیلا باز کرد..و شیشه را پایین داد: چیشده دخترم؟ حالت خوبه؟ آیلا که استقبال مرد را دید، دل را به دریا زد و سمت ماشین قدم‌ برداشت و بی هیچ تردیدی سوار شد...از شدت ترس، در را قفل کرد و هنوز اطرافش را با نگاه هراسانی، می‌پایید..و فقط توانست سر تکان دهد.. مرد آهسته ماشین را به حرکت در آورد و خواست چیزی بپرسد که آیلا پر دلهره نگاهش کرد: عمو زود از اینجا برو..خواهش میکنم.. مرد که حالا با دقت کردن به ظاهر و لباس نه چندان مطمئن او، کنجکاوتر به نظر می‌رسید، ترس دخترک را درک کرد و با سرعت از آنجا دور شد.. کمی که دور شدند نفس های آیلا، حالا کمی آرامتر شده بود..و رد اشک هایش روی صورتش خشک شده بود.. که مرد پرسید: دخترم..تو از کجا میای؟ چرا این وقت شب همچین جایی بودی.. آیلا پر بغض نگاهش کرد..که مرد با یک‌ حرف عمیقی، اعتماد آیلا را جلب کرد: دخترم، اگه اهل همین روستایی، فقط دعا کن کسی توی وضعیت بدی تورو ندیده باشه...همینقدر تونستم حدس بزنم..! اما تمام فکر و ذهن آیلا که کنار مرد و نصیحت هایش نبود..گویی زبانش بند آمده باشد و هنوز هم در ترس لحظاتی پیش سیر می‌کرد... که لحظاتی بعد، صدای مهربان و گرم مرد آمد: کجا برسونمت دخترم؟ منکه نمیدونم کجا پیاده میشی.. آیلا به خود آمد و با صدای لرزانی لب زد: عمارت.. مرد نگاه متعجبی به او انداخت: کدوم عمارت؟! آیلا بی اهمیت و با نگاهی مات و شکسته، زمزمه کرد: دلاورها.. مرد توقف وحشتناکی کرد..و با ترس بی اراده ای، به سمت او چرخید: تو.‌.تو..دخترم تو دختر دلاورهایی؟! آیلا اخم ظریفی کرد..و امشب با آن ظرفیت تکمیل شده، به راستی که حس و حال فهم این سوء تفاهم را نداشت..کلافه و مختصر گفت: نه ..عمم آشپز عمارته..میرم پیشش! مرد آهان بلندی گفت و نفس آسوده ای کشید..دوباره ماشین را حرکت داد و با نگرانی گفت: اما دخترم..خیلی مراقب باش کسی تو رو با این وضع نبینه.. و سپس آهی می‌کشد: انشالله که کسی ندیده باشه و واست حرف درنیارن! آیلا بی هیچ اهمیتی به حرفهای او، فقط به رو به رو زل زده بود..حال امشبش را کسی جز خودش نمیفهمید..او احساس می‌کرد نابود شده است! بعد از دقایقی، به درخواست آیلا و موافقت او،ماشین را از سمت در حیاط پشتی خانه‌شان که به جاده خاکی و خلوت اطراف عمارت راه داشت، متوقف کرد: برو دخترم..مراقب باش سرما نخوری..هنوز هم نمیدونم چه بلایی سرت اومده، پس نمیتونم قضاوت کنم..فقط میگم خدا به همراهت دخترم! آیلا تشکر ریز و زیرلبی کرد..با قدم های کند و زخمی شده ای، راه خانه را در پیش گرفت...
  23. پارت ۳۶ (میان تیغ و تپش) و آیلا پی برد که، نجات دهنده امشبش، کسی نبود جز خودش و خودش! و همه ی این‌کارها نتیجه نداشت... نگاه سامیار به لب هایش افتاد..می‌دانست تمام این رفتارها خشم و لج او را بیشتر تحریک می‌کرد..اما غیر ارادی و حاصل ترس بود...ترس از آنکه اولین بوسه عاشقانه اش را اینگونه توسط مرد پست فطرت و حیوان صفتی کثیف کند و از دست بدهد..لبانش را چفت کرد و تند سرش را به چپ متمایل کرد..که سامیار صورتش را با حرص فشار داد و سمت خود برگرداند: چندشت میشه آره؟ چهره جمع شده آیلا، هنوز در دست سامیار فشرده تر می‌شد...آیلا سرش را به چپ و راست تکان می‌داد و لحظه ای مجال آن را نداد که سامیار به هدفش برسد.. در آن بین که از سمت راست، دقیقا مجاور درختی که کنارش در حال جان دادن بود، سنگ بزرگ و سختی، توجهش را جلب کرد..مکث کوتاهی کرد و به آن خیره ماند..اینکه می‌دانست دقیق کجای قسمت سر، جای بیهوشی بود کار سختی نبود..اما چگونه می‌توانست به آن سنگی که کمی دور از دستان کوتاهش بود، دست پیدا کند؟ برخلاف میل قلبی اش، و به اجبار و ناچار، خیلی غیرمنتظره سر سامیار را با یک دست به سینه اش چسباند: آروم باش عزیزم..آروم باش.. دستش هراسان در جست‌جوی سنگ می‌گشت: امشب تموم میشه..ما برمیگردیم..فراموشش میکنیم.. نفس های سامیار کشیده و بی حال شده بود: دروغ میگی.. حالت های آیلا و تکان های ریز و خفیفش، تقریبا داشت او را لو می‌داد..: من هیچوقت بهت دروغ نگفتم.. و چه تلخ، او نگفت امشب راستش را می‌گوید..چون طبیعتا از امشب همه چیز تغییر می‌کند..اما او گفت که هیچوقت به سامیار دروغی نگفته بود..و صادقانه اعتراف کرده بود! از بازتاب نفس های گرم سامیار، بر گردنش، حالت تهوع خفیفی به او دست داده بود..و باعث شد بی اراده صورتش از شدت اینهمه آزار، جمع شود.. دست لرزانش، سنگ را لمس کرد..با نگاه براقی، به آن خیره شد... و هر بار برمیگشت و سامیار را از نظر می‌گذراند..اما نگاهش دوباره، روی همان سنگ ثابت ماند..سنگی نه چندان بزرگ، اما به اندازه ای که بتواند امید آخر یک دختر وحشت زده باشد... وقتی سر سامیار بی حال تر و بی جان تر حس شد، شجاعت، ترسش را به عقب هل داد و جلوتر از آن دوید... سنگ را محکم، با مشت کوچک و ظریفش گرفت..مردد نبود، اما داشت تمام علمی را که از بچگی مطالعه کرده بود و احساس می‌کرد حالا وقتش بود تا ازش استفاده کند، مرور می‌کرد‌‌..قسمت گیجگاهی سر سامیار، دقیق در چشمان او جلب نظر می‌کرد.. تا سامیار تکان خورد و سعی کرد کمی سرش را سمت او بچرخاند، آیلا بی تعلل و بهانه، با تمام نیرویی که از وحشت در جانش مانده بود، بر سر سامیار کوبید... آخ سامیار بلند شد..اما گویی ضربه جدی و قوی نبود...سامیار خشمگین سرش را چرخاند تا دستانش را بازهم قفل کند، که آیلا جیغ خفه ای کشید و این‌بار ضربه کاری را زد..‌.چون سامیار بعد از مکث کوتاهی، تعادلش را از دست داد و بی‌حال، روی شانه‌ی آیلا افتاد... آیلا هنوز هم با یک دست سنگ را می‌فشرد و با نگاهی پر هراس و تردید، به سامیار بیهوش، نگاه می‌کرد... برای اطمینان، سامیار را هل خفیفی داد...که به پشت افتاد و چشمانش کاملا بسته بود.. نفس های آیلا تند و منقطع شده بود...تند از جا پرید و هنوز هم سنگ را در دست داشت...کمی جلوتر دوید و پر شک و ترس، باز هم برگشت و نگاهی به سامیار انداخت...ماندن را جایز ندانست و سرگردان به اطرافش نگاهی انداخت..دور خود می‌چرخید... که چشمانش جاده دوری را دریافت..سمت آن قدم تند کرد..که ناگهان با یادآوری کیف و تلفن همراهش در ماشین، ایستاد.. نگران بود..اینکه بازگردد و این‌بار نجات پیدا نکند..اینکه کیف را رها کند و به عقلش اهمیت دهد...پس کفش هایش را با عصبانیت و بغض، از پای زخمی شده اش درآورد.. و‌ این‌بار به قدم هایش سرعت بخشید‌...با یک دست، کفش هایش را گرفته بود و با دست دیگرش دامن بلند لباسش را! چند دقیقه دیگر، شاید چند ثانیه یا چند عمر..به جاده رسید... به دو طرف آن نگاهی انداخت..خلوت بود و پرنده ای پر نمی‌زد..همزمان ناخودآگاه به پشت سرش نگاه پر ترسی می‌انداخت..به طرف وسط جاده دوید...از شدت بدشانسی گریه اش شدیدتر شد..نمی‌دانست چه کاری شایسته بود انجام دهد..بنابراین بی هدف به سمت دیگر جاده دوید..او فقط نمی‌خواست آن جا بماند..حاضر بود با آن پای زخمی و بدون کفش، تا خود صبح بدود..در آن سرما و بدن لخت و پای برهنه! و گویی که اصلا سرما را از شدت ترس احساس نکرده بود... بعد از دقایق دردناک و پر از سختی، نور چراغ ماشینی که از دور نزدیک می‌شد، مثل اولین شکاف امید در چنین شب سنگینی، در چشمان تر و لرزانش برق زد...
  24. پارت ۳۵ (میان تیغ و تپش) آیلا با تکان های عصبی، نفس سختی میکشید..صدای نفس های سامیار، سنگین و مست، دور و نزدیک کنار گوشش وجود سامیاری را که روی او بی‌رحمانه خیمه زده بود، یادآوری می‌کرد..آیلا با انزجار قیافه اش را بین گریه هایش جمع می‌کند: برو عقب آشغال..نامرد عوضی..حالم ازت به هم می‌خوره سامیار..ازت متنفرم..متنفرم! سعی داشت با ناخن‌های بلندش به چهره درهم رفته‌ی سامیار چنگ بزند..و تا حدودی کمی موفق شد خراش نه‌ چندان عمیقی بر یک طرف صورتش به یادگار بگذارد..اما واکنش سامیار، قهقهه گنگی بود و پشت بندش صدای تحلیل رفته او آمد: همیشه من بودم که دنبالت بودم..امشب می‌خوام کاری کنم تا اخر عمرت اصرار کنی ثانیه ای ترکت نکنم! سر آیلا برای اجتناب از نزدیک شدن سامیار، بی اراده به عقب و بالاتر مایل شده بود..و نگاه بارانی اش خیره ی آسمان تاریک و گرفته‌ی شب بود‌‌..چشمانش را با نا امیدی بست..دنیا برایش همانند اتاقک تاریک و‌خفقان آوری بود که درش قفل شده باشد...قطره اشک دردناکی از چشمش سر خورد و تا گردن و قفسه سینه اش راه پیش گرفت...گویی که از ارتفاع نامعلومی افتاده باشد و خود را رها کرده باشد.. طی یک حرکت ناگهانی، دست سامیار سمت دامن لباسش رفت...چشمان آیلا، وحشت زده از هم باز شد..سعی کرد دستان قفل شده اش را، که با یک دست سامیار قفل شده بود، آزاد کند...اما تقلاهایش بی نتیجه بود..جیغ هایش گوش را کر می‌کرد و حنجره را زخمی! سامیار فحشی زیر لب نثارش می‌کند و‌ باحرص سرش را در گوش او خم می‌کند: یه بار دیگه جیغ نحستو بشنوم قول میدم کارتو زودتر تموم کنم و مثل تیکه آشغال همینجا چالت کنم..پس خفه شو! اما آیلا، دختر روزهای نا امیدی نبود..او شاید نیاز داشته باشد قبلش کمی گریه کند، به هم بریزد، اما در ذات او بیخیال شدن و رها کردن معنا نداشت... تا نگاه سامیار سمت قفسه سینه اش سوق داده شد، از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را کرد... دستهایش می‌لرزید..ترس و اشک هایش پشت لبخند غیر واقعی‌اش کاملا مشهود بود..پس از راه دوم استفاده می‌کرد..یعنی سیاست! از ترس و دلهره‌ی کنترل نشده، صدایش لرزش داشت: سامیار..دستام درد گرفت..تو انقدر بی رحم بودی که من مقابل تو درد بکشم و لذت ببری؟ اما قطرات اشکش، جز نقشه‌اش نبود..آن ها بی اجازه و بی وقفه می‌ریختند.. بعد از مکث طولانی، دستانش رها شد..اما با نگاه مشکوک و پرتردید سامیار، آیلا آرام‌ گرفت و فقط به او، غمگین زل زد..: به خودت بیا..امشب چی‌شد؟ داری چیکار می‌کنی سامیار؟ منم آیلا..لعنتی منم! بغضش شکست... آرامش اندکی به سامیار برگشته بود: تو حسرت توام..تو حسرت یه لمس کوتاهی از تو موندم..امشب در اختیارمی..شاید با زور و درد، اما نمیتونم بیخیالت شم!
×
×
  • اضافه کردن...