InSa
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
87 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های InSa
بروزرسانی وضعیت تکی
نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط InSa
-
پارت ۸۴ ( میان تیغ و تپش)
آیلا
شب از نیمه گذشته بود..
نگاه سردم به تیک تاک ساعت مقابل خشک شده بود..
اتاق نازیلا برای من حکم یک زندان بزرگ اما خفقان آور را داشت..
زندانی که هر آن لحظه ممکن بود زمان حکم من برسه..
نازیلا روی تخت کنار من خوابیده بود..تا دیروقت پا به پای من بیدار بود و سعی میکرد از فکرها و اضطراب من کم کنه..
اما...
تمام کارهاش بی حاصل بود...!
ساعت دو شب رو نشون میداد..عمارت در تاریکی مطلق و وحشت انگیزی فرو رفته بود..
در سکوت عمارت، حتی کوچکترین صدا هم به شدت ترسناک حس میشد..
خودم را به خواب زده بودم..تا نازیلا و عمه شهین مانع تصمیمات سخت من نشن..
مجبور بودم..
انقدر دختر بی منطق و سرکشی نبودم که حرف اطرافیانم را زمین بزنم...
اما من واقعا مجبور بودم..
نمیتونستم اینبار هم ریسک کنم..یا اعتماد کنم..!
روی پهلو به آرامی میچرخم و به نازیلایی که غرق در خواب بود خیره میشم..
رفیق عزیزم..رفیقی که حکم خواهرم رو داشت..
از خواب سنگین نازیلا و عمه شهین که روی زمین کنار من خوابیده بود مطمئن شدم، آهسته پاهایم را روی زمین گذاشتم و از روی تخت بلند شدم..
پاورچین پاورچین روی کاشی سرد زمین پابرهنه فقط با یک جفت جوراب راه میرفتم..
تقریبا نصف اتاق رو باید طی میکردم تا به کمد نازیلا برسم...
میخواستم اینبار که فرار کردنم با اراده خودم بوده، کفش و لباس گرم بردارم..
این سرمای لعنتی مسیر رو برای من سختتر از اینیکه هس میکرد...
کمد را با نگاهی هراسان به عمه و نازیلا باز میکردم..
که صدای قیژقیژ کمد، ترس و وحشت را در من بیدار کرد..
مکث کردم و چشمامو بستم ومحکم فشار دادم..زیر لب از فرط حرص تشر زدم: لعنتی!
نفسی کشیدم و دوباره کمی از کمد را باز کردم..ثانیههای طاقت فرسایی بود..
درگیری من با صدای کمد نازیلا!
دل را به دریا زدم و در کمد را طی یک حرکت تند کشیدم و باز کردم..
نازیلا در جای خود کمی تکان خورد..تند نگاهم را میخکوبش کردم! اگر نازیلا متوجه من میشد، عمرا اگر میذاشت نقشهام را عملی کنم...
مطمئن بودم فورا به پسرعموی منحوسش خبر میداد..!
کمی که گذشت و خوابش دوباره سنگین شد، در آن تاریکی هیچی رو نمیتونستم در کمد نازیلا تشخیص بدم..
از شدت حرص و عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم..
لبهامو محکم روی هم فشار دادم و مکرراً به پاتختی کنار تخت نازیلا برگشتم..
انقدر آرام قدم برمیداشتم که حتی صدای ترک استخوانهامو پنهون کرده باشم..مبادا این صدای ریز همه چیز رو خراب کنه!
گوشی نازیلا رو از روی پاتختی قاپیدم و دوباره به سمت کمد که آن سر اتاق بود برگشتم..
و چی میشد اگر ناز اتاق کوچکتری داشت؟
رو به روی کمد ایستادم و نور گوشی را از بالای صفحهاش روشن کردم..
تند تند کارهام رو انجام میدادم..نمیخواستم هیچ دقایقی رو از دست بدم..!
یک پالتو بلند صدفی برداشتم پوشیدم..
یک شال ضخیم زمستونی مشکی روی سرم گذاشتم..
بهنظرم برای پنهون کردن چهرهام مناسب تر بود تا اینکه بهخاطر موهای نم دارم باشه!
کمد رو باز گذاشتم و به دنبال کفشهاش گشتم..
توی اتاقک کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت هم یک عالمه لباس و کفش بود..منوناز بهش میگفتیم کلوزت..و خاتون مدام سر نازیلا غر میزد که از مدرن بودنت بیا بیرون!
با این فکر یک لبخند تلخی روی لبم نقش بست..
از فکرهام بیرون اومدم و از اتاقک یک جفت کتونی راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم!
سایز پای من و نازیلا یکی بود..
بی معطلی گوشی را سرجایش گذاشتم..
در اتاق را به آرامی و با احتیاط کمی باز کردم..
وقتی مثل کمد صدا نداد، خیالم راحت شد..و سرمرو کمی بیرون کشیدم و با نگاهی کنجکاو و مضطرب، همه سالن و اتاقهای بسته را از نظر گذراندم..
آنقدر خلوت و سوتوکور بود، که باورش سخت بود این عمارت همان عمارت همیشگی شلوغ باشد!
با دست لرزانم در را باز کردم و تند از اتاق بیرون پریدم..
در را کامل نبستم..و کمی باز گذاشتم!
شال را روی چهرهام کشیدم و با سری که مدام میچرخید و هراسان اطرافش را زیرنظر داشت، قدم برداشتم..
از سالن اتاقها که گذشتم، برخلاف انتظارم که قرار بود با یک هال بزرگ رو به رو شود، به یک تراس بلند و بزرگی رسیدم..
متعجب و گیج به رو به رو نگاه میکردم..
اما من هربار که به این عمارت اومده بودم، تک تک جاها رو حفظ بودم..مگه میشه؟!
احساسم میگفت شاید اشتباهی آمده باشم..و سالن اصلی پشت سر من قرار گرفته باشد...
سالن آنقدر باریک و طولانی بود، که با سی پله به طبقات بالا گره میخورد و این غیر ممکن بود زمان از دست بدهم و ریسک کنم تا برگردم!
درمانده و سرگردان میان آخرین اتاق سالن و تراس گیر افتاده بودم..