-
تعداد ارسال ها
32 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های محیا سمامی
-
محیا سمامی عکس نمایه خود را تغییر داد
-
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
http://تنها یاد اوhttp://تنها یاد اوhttp://تنها یاد او- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و پنجم در گذشته وقتی جوان بودم فکر میکردم زمان لجبازی میکند و فکر میکردم اگر محکمتر بایستم، اگر بیشتر بخواهم، بالاخره کوتاه میآید؛ اما حالا میدانم زمان نه دشمن است نه دوست، فقط بیصدا عبور میکند و ما را با چیزهایی تنها میگذارد که جرعت فهمیدنش را دیر پیدا میکنیم. کمی مکث کردم انگار دنبال کلمه ای میگشتم که سال پیش گم کرده بودم گفتم ـ اون موقع فکر میکردم فرار کردیم و از شر تمام بدبختی ها خلاص شدیم. ادامه دادم ـ نامهای که اون روز خوندم، چیزی از آینده نگفت فقط گذشته رو طوری یادآوری کرد که فهمیدم هنوز تموم نشده؛ وقتی نامه رو باز بدنم مثل مرده ها یخ زده بود تو نامه اینو نوشته بود مرکل دیکنز فکر کردی اگه فرار کنی و بری جای دیگه من پیدات نمیکنم اشتباه فکر کردی، پدرت قرار بود امروز پیشت باشه ولی دیگه نمیاد. تو با این کار احمقانه ات نه تنها خودت بلکه همرو تو خطر انداختی. تو حق انتخاب داشتی و انتخاب تو کردی حالا نوبت منه. اگه حتی یک قدم دیگه برداری، حتی اگه فکر کنی میتونی باز هم فرار کنی قول میدم اولین چیزی که از دست میدی خانوادت باشن. مارین رو دوست داری نه؟ عشق همیشه نقط ضعف ادم هاست، عشق همون چیزی که میتونه همه چیز رو ناخواسته نابود کنه. نگران نباش تا چند ساعت دیگه هیچ اتفاقی نمیافتد اما زمان با هیچ کسی شوخی نداره. بعضی چیز ها وقتی میشکنند هیچ وقت درست نمیشن و بعضی راه ها را میتونی فقط یک بار انتخاب کنی بعدش خراب میشن. من نمیخوام بهت بگم که برگردی فقط میخوام یاد بگیری که بعضی فرارها پایان ندارند. جیمز -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و چهارم نفس عمیقی کشیدم، گلویم درد گرفت گفتم ـ جین میشه یک لیوان با برایم بیاوری؟ جین بلند شد و برایم اب اورد، اب را سر کشیدم و بلند شدم. به سمت صندوقچه رفتم و تکه کاغذی را بیرون اوردم. الیزابت گفت: ـ تو نامه چی نوشته شده بود؟ در صندوقچه رو بستم و روی صندلی نشستم کاغذ در دستانم لرزید گفتم: ـ بعضی نامه ها رو نباید خوند. میدانستم چه سوالاهایی در سر جین و الیزابت اوریانا میگذشت. گفتم ـ میدانم هزاران سوال در سر شما وجود دارد چون من جین را بزرگ کردم و جین شما ها را بزرگ کرده؛ این نامه را پس از این همه سال دارم نه بخاطر قشنگی کاغذ یا کلماتی که در ان نوشته شده بود بلکه به خاطر چیزهایی که بعد ان از من گرفت. به پنجره خیره شدم و ادامه دادم: ـ اون نامه از جیمز بود ولی تو اون نامه جیمز هیچ حرفی از برگشتن نزد، اون فقط یاد اوری کرد بعضی ادم ها حتی وقتی دورند، هنوز میتوانند سرنوشت را ارام و بی صدا تغییر دهند و بعضی از ادم ها خیلی خیلی سر و صدا میکنند. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و سوم چند روز بعد کیت خیلی مهربون بود اون یک همسر به اسم مایکل داشت و همسرش هم خیلی مهربون بود. فردا قرار بود پدرم بیاد و ابراهام به سن دیگو بعد از ظهر راهی شده بود و الان چند ساعتی گذشته بود. به این فکر میکردم که پدرم بیاد پاریس باید همینجا بمونیم، اخه تا کی؟ دلم میخواست سریع شب بشه و من بخوابم پدرم رو فردا صبح ببینم. اون بعد از فوت مادرم هم برایم پدر بود هم مادر. زمان خیلی دیر میگذشت، وقتی هیچ کاری ندارم زمان خیلی زود میگذره انگار میفهمه، میفهمه که منتظر کسی هستی و باهات لجبازی میکنه، هر دقیقه مثل یک ساعت طولانی میشه. حال که من این همه از زمان شکایت کردم انگار واقعا فهمیده و به سرعت هوا تاریک میشود تا وقتی که شب میشود. فردا صبح اصلا سابقه نداشتم که صبح به این زودی از خواب بیدار شوم. روی مبل نشسته و به ساعت خیره شدم عقربه قرمز کند حرکت میکرد. چند دقیقه گذشت که صدای زنگ در بلند شد خوشحال به سمت در رفتم اما پدرم را ندیدم بلکه پستچی را دیدم که نامه از در دست داشت و گفت ـ صبح بخیر خانم مرکل دیکنز؟ گفتم ـ بله پستچیدست در جیب کرد و گفت ـ این نامه برای شماست و بعد رفت در رو بستم و کیت رو دیدم و گفت ـ پدرت بود؟ گفتم ـ نه پستچی بود نامه اورده بود برام بعد نامه رو باز کردم و وقتی نامه رو خوندم و در یک لحظه حس کردم شاید حقیقت چیزی که بقیه میگن. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و دوم ابراهام در یک خونه رو زد و بعد یک دختر جوان در خونه رو باز کرد و لبخند زد و ابراهام رو بغل کرد بعد ابراهام گفت ـ کیت این مرکل و این مارین هستن ی چند شبی اینجا میتونن بمونن؟ کیت لبخند زد و گفت ـ چرا که نه بفرمایید داخل دستم رو بهش دادم و گفتم ـ سلام ببخشید.... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ این چه حرفیه بیایید تو بعد مارین دستشو داد و اومدیم داخل خونه کوچک و زیبای داشت. کیت به سمت آشپزخونه رفت و گفت ـ فکر کنم خیلی خسته شدید. ابراهام گفت ـ اره . بعد رو به ما کرد و گفت ـ بشینید من و مارین روی یک مبل دو نفره نشستیم. بعد از چند دقیقه کیت با یک سینی وارد پذیرایی شد و سینی رو روی میزی که جلوی ما بود گذاشت توی سینی چهار عدد قهوه بود. یک قهوه رو پیش پدرش برد و یک قهوه هم خودش برداشت و کنار پدرش نشست و گفت ـ شما از کجا اومدید مارین گفت ـ سندیگو کیت گفت ـ سن دیگو، خیلی جای قشنگی گفتم ـ اره بعد ابراهام سریع قهوهش رو خورد و بلند شد و گفت ـ به جک قول دادم برم پیشش میرم اونجا کیت گفت ـ باشه و بعد منو مارین بلند شدیم وگفتم ـ بازم ازتون ممنونم ابراهام لبخند زد و در رو باز کرد و رفت. کیت گفت ـ خب بیایید اتاقتون رو بهتون نشون بدم. دو تا اتاق داشت که هر کدوم از اتاق ها یک تخت دو نفره داشتند. در یک اتاقی رو باز کرد و گفت ـ اینجا برای شما است برید لباساتون رو عضو کنیم بعد بیایید با هم صحبت کنیم. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و یکم هنوز وقتی به گذشته فکر میکنم ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. انسان وقتی در شرایطی سخت هستند فقط میخواهند که ی اتفاقی بیافتد که از این شرایط فرار کنند که خوب این طبیعی است. من هم همین کار را کردم مگر جیمز میخواست چه کار کند؟ چرا فرار کردم؟ مگر من دختری نترس نبودم؟ پس چرا ان لحظه که جیمز مرا تهدید کرد ترسیدم؟ ما نه پاریس کسی را داشتیم و نه زبانشان را بلد بودیم چرا همچین فکر احمقانه ای کردم. شاید اگر چنین کاری را نمیکردم من هم شاد بودم و شاید همه زنده بودند. جین گفت ـ مامان خسته شدی گفتم ـ یکم ولی یک لیوان اب بخورم میتونم ادامشو براتون تعریف کنم. جین بلند شد و یک لیوان اب برایم اورد. اب را خوردم و گفتم ـ میخواید ادامشو بشنوید؟ بچه ها گفتن ـ اره گفتم ـ خیلی خوب بعد شروع کردم به ادامه گفتن داستان ـ با صدا زدن های اقای ابراهام من و مارین بیدار شدیم ابراهام گفت ـ بیدار شید رسیدیم. به بیرون از پنجره نگاه کردم هوا داشت تاریک میشد به مارین گفتم ـ ما زبونشون رو بلند نیستیم مارین گفت ـ من بلدم گفتم ـ واقعا گفت ـ اره ابراهام دستش رو توی جیبش کرد و چند اسکناس از جیبش در اورد. و گفت ـ اینا یورو هستن پول پاریس برای خرید باید اینا رو بهشون بدید. گفتم ـ ممنونم خیلی بهمون کمک کردین گفت ـ وظیفم بود گفتم ـ ما الان باید کجا بریم؟ کمی مکث کرد و گفت ـ یکی از بچه های من اینجا زندگی میکنه میبرمتون اونجا تا ی تصمیمی بگیرید گفتم ـ نه نمیخواد میریم مسافر خونه گفت ـ حرفشو نزن من میبرمتون اونجا -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست ساعت نه صدای در بلند شد سریع از اتاق بیرون اومدم و در اتاق مارین رو زدم مارین اومد بیرون و گفتم ـ فک کنم دوست پدرم اومده مارین در اتاق رو ارام بست و پیش پدرم رفتیم تا ببینیم چه خبره پدرم و اون فرد روی صندلی نشسته بودند و باهم حرف میزدند. پدرم متوجه حضور ما شد و به وا اشاره کرد و گفت ـ ابراهام ببین اون فکر که انگار اسمش ابراهام بود برگشت و به ما نگاه کرد و لبخند زد، قد متوسط داشت و یکم کچل بود گفت ـ سلام خوشبختم از دیدنتون من ابراهام هستم. مارین جلو رفت و لبخند زد وگفت ـ سلام خوشبختم مارین هستم منم بهش دست دادم و گفتم ـ مرکل هستم از دیدنتون خوشبختم. پدرم گفت ـ ابراهام این دو نفر کسایین که قراره به پاریس ببریشون منو مارین باهم گفتیم ـ پاریس؟ پدرم گفت ـ بله پاریس ابراهام قضیه شما رو میدونه قراره برای چند ماه از اینجا دور شید تا این وضعیت درست شه گفتم ـ دورشیم؟ یعنی تو نمیای؟ پدرم گفت ـ نه من نمیام گفتم ـ چرا؟ بیا دیگه گفت ـ مرکل بس کن من نمیتونم بیام، یعنی امروز نمیتونم بیام تو یک هفته اونجا بمون منم بعد یک هفته میام حالا سریع تر برید تا کسی نیومده. بعد نگاهی به ابراهام کرد و گفت ـ مواظبشون باش. بعد درو باز کرد و گفت ـ مسیح شما را در پناه خود بگیر خداحافظ. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نوزدهم با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. نگاهی با ساعت انداختم ساعت پنج بود هرچه زودتر پیش پدرم میرفتم بهتر بود چون کسی منو نمیبینه. بلند شدم و دیدم ایلن کنار پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه میکنه گفتم ـ نخوابیدی؟ گفت ـ چرا یکم خوابیدم گفتم ـ هرچه سریع تر بریم پیش پدرم بهتره بعد از چند دقیقه مکث گفت ـ شاید دلش نخواد منو ببینه. سریع گفتم ـ نه.. تو بیای بهتره گفت ـ باشه سریع آماده شو تا هوا روشن نشده بریم. بعد از اتاق بیرون زدیم و بعد ایلن کلید اتاق رو به جیکوپ داد و خدافظی کردیم و به طرف خانه ما راهی شدیم. وقتی رسیدم به جلوی در خانه در رو زدم ولی کسی باز نکرد حدود گذشتن چند دقیقه پدرم در رو باز کرد و با قیافه ای خوابآلود به ما نگاه کرد و بعد خواست درو ببنده که ایلن پاش رو جلوی در گذاشت و گفت ـ آقای دیکنز میخوایم باهاتون صحبت کنیم. پدرم رو باز گذاشتن و رفت روی صندلی نشست ماهم رفتیم تو و من گفتم ـ بابا من ازت...... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ با عذرخواهی هیچی درست نمیشه مرکل گفتم ـ میشه، همیشه میشه گفت ـ تو نمیتونی ی کاری کنی و بعد به امید اینکه عذرخواهی کنی همون گندی که زدی رو ول کنی. گفتم ـ من کاری نکردم فقط حقیقت رو به همه گفتم گفتم ـ حقیقت اون چیزی نیست که تو میگی و فکر میکنی. یکم بلند گفتم ـ حقیقت چیه؟ گفت ـ حقیقت اینکه تو باید با اون مکزیکی ازدواج کنی خودت میدونی ی شهر هیچ وقت نمیتونه ی کشور رو شکست بده تو جنگ. خندیدم و گفتم ـ اینکه من باهاش ازدواج کنم چیو درست میکنه؟ چرا همش به فکر خودتونید؟ ادامه دادم ـ این داستان مسخره است که تو با من به خاطر نرفتن زیر بار حرف زور اینطوری رفتار میکنی ایلن گفت ـ من ازتون عذرخواهی میکنم بابت اینکه وسط حرفتون میپرم ولی ببینید حقیقت نه چیزی که شما میگید نه چیزی که مرکل میگه حقیقت اینکه من مرکل رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ اگه دوسش داری برو به خاطر همه. گفتم ـ نه نمیخوام بره من باهاش ازدواج میکنم، بابا ازت خواهش میکنم کمک کن. چند دقیقه مکث کرد و گفت ـ چه کمکی میتونم بهتون کنم؟ گفتم ـ ما باید فرار کنیم من میدونم جیمز دست از سرمون بر نمیداره مثل همه مکزیکی ها کثیفه اون هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده تا من باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ برید تو اتاق ساعت نه صبح با یکی از دوستام صحبت میکنم باید واستون چیکار کنم. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هجدهم ادم ها در زندگی اشتباه میکنند، اشتباهات کوچک و بزرگ. اگر مرکل قبول میکرد که با ان پسرک مکزیکی ازدواج کند، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد حال که قبول نکرده تمام عواقب و سختی هایش را باید بپذیرد چون خودش این راه را انتخاب کرد. گاهی ادم ها در سخت ترین شرایط جان سالم به در میبرند. بستگی به شرایط دارد که چقدر سخت یا چقدر راحت باشند. مرکل نمیدانست این موقع شب در سرما چه کار کند. مارین با صدایی آرام گفت ـ بریم مسافرخونه ماگما تا ساعت دو بازه دوستم صاحبشه میتونیم ی شب اونجا بمونیم بعد ی تصمیمی میگیریم. گفتم ـ باشه بریم. و بعد به مسافرخونه ماگما راهی شدیم. وقتی رسیدیم مارین لبخند زد و به فردی که اونجا بود دست داد و گفت ـ سلام جیکوپ میشه به ما ی اتاق بدی؟ جیکوپ لبخند زد و گفت ـ سلام باشه و بعد بدونه اینکه حرف دیگه ای بزنه ی کلید برداشت و به مارین داد. شماره اتاق سه بود. وارد اتاق شدیم، اتاق فقط دو تا تخت داشت. روی تخت نشستیم و گفتم ـ مارین چیکار کنیم؟ مارین گفت ـ امشبو اینجا میخوابیم فردا برو پیش پدرت تا ی راهی پیدا کنیم. گفتم ـ مادر و پدرت کجان؟ کمی مکث کرد و گفت ـ پدر و مادرم ایتالیا زندگی میکنن. گفتم ـ تو چرا پیششون زندگی نمیکنی؟ گفت ـ بعدا واست تعریف میکنم بگیر بخواب بعد روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا یکم بخوابم و همه این اتفاقات برای چند ساعت از ذهنم بیرون بره. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفدهم صدای جیمز می امد که انگار دارد با پدرم بحث میکند من هم بی انکه توجهی کنم به راه خود ادامه دادم. نمیدانستم حال قرار است کجا بروم برای همین به دریای المادو رفتیم تا راه حلی بیابیم. نسیم خنگ باد صورتمان را نوازش میکرد رو به مارین گفتم ـ حالا چیکار کنیم؟ مارین رو به دریا کرد و گفت ـ نمیدونم فقط واسه چیزی که میخوایم باید بجنگیم. ما هم دیگرو میخواستیم. یک قطره اشک از چشمم چکید و روی ماسه ها افتاد مارین رو بغل کردم و گفتم ـ مارین اگه دیگه دنیا اجازه نده پیش هم باشیم اگه از دستت بدم.... میترسم ی روزی همه چیز از دستمون بره، تو، پدرم، این روزا مارین گفت ـ من هم یکم میترسم، اما اگه ی روزی همه اینا از دستمون بره بهت قول میدم هیچ وقت دستتو ول نکنم این کاری که قدرت عشق میکنه. ـ مادربزرگ حالا میخواین کجا برین شب بود و دریا هم سرد چیکار می خواستید بکنید؟ نگاهم رفت سمت پنجره اهی پر از درد کشیدم و گفتم ـ این راهی که دنیا پیش رومون گذاشته بود و کاری نمیتونستیم بکنیم. جین میز ناهارو چیده بود ناهار خوراک صدف بود. روی صندلی نشستم و دستم رو بالا اوردم و گفتم ـ خدایا مچکرم که هنوز نفس میکشیم با این وجود که تو فقط نفس کشیدن را فقط از من نگرفتی. نگاهم به غذا افتاد با اینکه خیلی صدف دوست داشتم اما اشتهای زیادی نداشتم الیزابت گفت ـ مادربزرگ بعدش چی شد؟ گفتم ـ بعضی وقتا مسیر هایی که طی میکنی پایان خوبی ندارن و اخرش به دره میرسن و تو هم چشم بسته میری توش بی انکه بفهمی رو به رویت دره است،وقتی وارده دره میشی دیگه مجبوری همون مسیر رو طی کنی و من هم همین کارو کردم، و این آخرین شبی بود که من یکم احساس امنیت میکردم و فقط کمی احساس خطر میکردم، خیل خوب ادامش بمونه برای غروب. و بعد شروع کردیم به غذا خوردن. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم ـ چطور؟ گفت ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت ـ مرکل بس کن گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن ـ مرکل این به نفع همونه گفتم ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهره های پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ شه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم ـ جیمز خواهش میکنم بس کن میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم. جیمز با صدای بلند گفت ـ منتظر روزی باش که همه شما رو میکشم و همه اینا تقصیر تو مرکل و اول از همه کسی که خیلی خیلی دوسش داری میمیره بدون که شوخی نمیکنم. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون ادم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواجش نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی رو به رویه هم ایستادیم ارام گفت ـ سلام لبخند بزرگی زدم و گفتم ـ سلام مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی گفتم ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر گفت ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت. -
عاشقانه، تراژدی، غمگین رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رز های سیاه تقدیم به تو. جین گفت ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به ادم هایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان میبارید چون آتش عشق انها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشم هایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می اورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمیبرد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکی ام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامه هایش را از حفظ باشه و نیازی نداشته باشم تا عینک طبی ام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوال هایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد می آوردم یانه؟ نامه اش را حفظ چون ان را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون ان صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد می آوردم چون حس میکنم ان صندوقچه او را روزی به پیش من میآورد. بدون چون و چرا همه این جواب ها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا میکند.