رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    76
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
  2. رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  3. سلام درخواست طراحی جلد برا رمان عقد اسمانی رو داشتم
  4. #پارت_12 بعد از سخنرانی آقاجون، نوبت شام رسید. آخ جون! یعنی من می‌میرم برا غذا! غذا به صورت سلف سرویس بود. یه بشقاب بزرگ برداشتم و چون عاشق سالادم، اول پرش کردم از سالاد. با یکم فاصله از میز، کنار پله‌ها نشستم و بی‌توجه به همه، تا می‌تونستم دهنمو پر کردم و خوردم. سه سوت تمومش کردم! خواستم از جام پاشم و باز برم بشقابمو پر کنم که… یا خدا! اینا چرا اینجان؟ - سوگند: چیه؟ آدم ندیدین؟! خشایار با چشمای گرد گفت: - خشایار: آدم که آره، آره… ولی گشنه… نه والا! - امیر: گشنه نه، گشنهههه! - مهتا (دخترعمم): جان من از سومالی جایی فرار کردی؟! پشت چشم نازکی کردم و رو به مهتا گفتم: - سوگند:گلم، شما بهتره بری تو انتخاب رشتت یکم فکر کنی، حالا درمورد غذا خوردن من تز نده! تا اینو گفتم، جریان غذا یادشون رفت و زدن زیر خنده! یعنی یه جوری قهقهه می‌زدن که انگار جوک سال رو براشون گفتم! با صدای آرتین دقیقاً کنارم، ابرویی بالا انداختم و برگشتم سمتش. - آرتین:رشته‌ش؟! سروش همون‌طوری که قهقهه می‌زد، میون خنده گفت: - سروش: آبجیمون ریده! آرتین با چشمای پُر از سؤال گفت: - آرتین:چرا؟! - سوگند: آخه ناموساً جانورشناسی هم شد رشته؟! نه جون من! آخه جانورشناسی! سردار با قهقهه ادامه داد: - سردار: فک کن کل خاندان زاهدی الکترومغناطیس و دیفرانسیل و قلب و عروق و چه می‌دونم از اینا پاس کردن، اون‌وقت این با این عقل ناقصش موش و مارمولک یک و دو پاس کرده! ما داشتیم قهقهه می‌زدیم و مهتا فقط حرص می‌خورد. اصلاً یه وضعی بود که حتی آرتین هم داشت می‌خندید! خخخ! مهتا با حرص فراوان: - مهتا: نه پس مثل تو برم دل و روده‌ مردم رو بریزم بیرون، نه؟؟ - سردار: بدبخت! من باز مردم رو نجات می‌دم… تو که باید به یه جونورهایی مث این خشی مشاوره بدی! خشایار یکی زد پس کله‌ی سردار و گفت: - خشایار:دیوار کوتاه‌تر از من پیدا نکردی؟! با خنده گفتم: - سوگند: چیه؟ باز می‌خوای قهر کنی دوماد؟ بابا خب راست می‌گه دیگه! چرا ناراحت میشی؟ مهتا هم یکی مث خودته. خب باید اول تو و خودشو خوب بشناسه که بتونه از پس دوتا سوسک و مارمولک بربیاد یا نه! از خنده داشتن پله‌ها رو گاز می‌گرفتن! فقط بی‌شعورا انگار دلقکشون منم که میگم، اینا می‌خندن!
  5. #پارت_11 آرتین شونه ای بالا انداخت و با لحنی بی‌خیال گفت: - آرتین: ازدواج کنیم… البته سوری! با چشمای گشاد داد زدم: - سوگند: جان؟! مگه فیلمه داداچ؟! دستشو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و با اخم گفت: - آرتین: هیس… مسخره‌بازی درنیار و دو دقیقه جدی باش! این یه ازدواج قراردادیه که قراره هردو توش سود کنیم. من می‌تونم شرکتمو گسترش بدم، و تو هم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه‌ای آزاد باشی و هرکاری می‌خوای بکنی. به هیچ‌کس هم نیازی نداری. - سوگند: طبق این قانون مزخرف خاندان، یه سال بعد از ازدواج ارثشونو بهشون می‌دن، یعنی… بی‌شعورِ بی‌تربیت پرید وسط حرفم و با بشکنی توی هوا گفت: - آرتین: عا! باریکلا! یعنی فقط یه سال همو تحمل می‌کنیم و بعد شما بخیر، ما به سلامت! درسته ازش خوشم نمیاد، ولی خب راس می‌گه و منم چاره‌ی دیگه‌ای ندارم. - سوگند: چند تا شرط دارم. - آرتین: شرطاتو نگه دار! فردا میام دنبالت بریم درموردش حرف بزنیم و قراردادمونم تنظیم کنیم تا خیالمون راحت باشه. چیزی نگفتم و فقط سرمو به معنی «اوکی» تکون دادم. بعد با هم از اتاق زدیم بیرون. حالا همه مشتاق نگامون می‌کردن تا بفهمن تصمیممون چیه و قراره چی بگیم. - عمو: سوگند عمو جون، چیشد؟نظرت چیه؟! سرمو پایین انداختم تا خنده‌مو نبینن، ولی اینا فکر کردن خجالت کشیدم و هی یه چیزی می‌گفتن. آروم گفتم: - سوگند: هرچی شما بگید… هیچی دیگه! آقا، اینا هم جو زده شدن و گفتن فردا میان خواستگاری! حالا من چی بپوشم؟ مسئله اینجاست!
  6. #پارت_10 ببین پیش بقیه چه خودشو خوب نشون میده ها! حالا باهام چیکار داره؟ نکنه بدزدتم، به بابام زنگ بزنه بگه ارثیمو بدین وگرنه دخترتو می‌کشم؟ یا ابوالفضل! با صدای بابا از هپروت اومدم بیرون. - بابا: اشکالی نداره. با اکراه، همراه آرتینِ خر رفتم اتاقم تا زرشو بزنه. بخاطر مهمونی، همه جای خونه—حتیییی دستشویی—پر از آدم بود، به جز اینجا! آقا، چشمتون روز بد نبینه! این تا وضعیت اتاقمو دید، با تأسف داشت نگام می‌کرد. روی تختم پر از لباس و کفش بود، روی میز تحریرم هم پر از لاک و ادکلن و لوازم آرایشی، رو زمین هم پر بود از کتاب و کوله‌پشتم که افتاده بود کف اتاق. ناموصاً اینجا اتاق نیست، طویله‌ست که من دارم توش زندگی می‌کنم والا! سری از روی تأسف تکون داد و با پوزخند گفت: - آرتین:احتمالاً تو دختر نیستی؟! دهنمو کج کردم و گفتم: - سوگند:نه پسرم! این چندساله شوخی کردم بهتون گفتم دخترم! با تأسف ادامه داد: - آرتین:از یه دختر همچین اتاقی… بی‌خیال. گفتم بیایم اینجا در مورد این بحث مزخرف حرف بزنیم. سری تکون دادم و نشستم روی صندلی و منتظر نگاهش کردم. لباس‌هامو کنار زد و یه گوشه از تخت نشست. - آرتین: هردو مون خوب می‌دونیم که نه من، نه تو، نمی‌تونیم از این پول هنگفت—یعنی ارثمون—دست بکشیم و… اگه اونم نباشه، مطمئناً نمی‌خوایم طرد بشیم و آقاجون رو هم ترک کنیم. سری تکون دادم و گفتم: -؛ سوگند: اوم، درسته… ولی چه ربطی داشت؟! با حرص جواب داد: - آرتین: چه ربطی داشت؟! خر! اگه باهم ازدواج نکنیم که بدبخت می‌شیم… من شرکتمو برای گردوندن زندگی دارم و مطمئناً به مشکل برنمی‌خورم، اما تو چی؟! از طرفی خانواده‌هامونو نمی‌تونیم ول کنیم که، می‌تونیم؟! با بیچارگی نالیدم: - سوگند: یعنی بدبختی رو از روی من خاک بر سر نوشتن که باید بخاطر دور نشدن از خانوادم و از بی‌پولی نمردنم، توی الاغ رو تحمل کنم! اخمی کرد و گفت: - آرتین: منم همچین خوشحال نیستم مادمازل… می‌تونیم یه جوری تمومش کنیم که به نفع هردومون باشه. سوالی گفتم: - سوگند: چجوری؟!
  7. #پارت_9 صدای آهنگ قطع شد و آقاجون از جاش بلند شد و صداش رو انداخت پس سرش… اوه ببخشید، همون شروع کرد به حرف زدن: - آقاجون:بعد از ده سال، نوه ی عزیزم، آرتین، از آلمان برگشته و پسرم براش این مهمانی رو ترتیب داده … امشب می‌خوام رسم چندین و چند ساله‌ی خاندان رو به جا بیاورم و از پسرم، سوگند عزیزم رو برای آرتین خواستگاری کنم! جان؟! چیشد؟ الان آقاجون چی گفت؟ من و آرتین؟! نه! همه خونه تو شوک فرو رفته بودن. از این حرف یک‌هوئی. من و آرتین با بهت داشتیم همو نگاه می‌کردیم و تو سرمون برای هم نقشه می‌کشیدیم. تنها کسانی که خوشحال بودند و لبخند به لب داشتن، پنج نفر بودند: یعنی بابام، مامانم، عمو، زن‌عمو و… آقاجون! تو مخمصه وحشتناکی افتاده بودیم! هر کس از این قانون خاندان سرپیچی کنه، از دیدن خانواده و ارث محروم می‌شه و کلاً طرد می‌شود. بدبخت میشه! حالا چه غلطی کنیم؟ من حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم زن این بیریخت بشم! عه! سوگی! دلت میآد به این بچه به این قشنگی بگی بیریخت؟ خیلی هم بد ترکیب و بیریخته! بیا، دیوانه شدم رفت! دارم با خودم دعوا می‌کنم. با حرفی که عمو زد، دلم می‌خواست بالا بیارم که گفت: ـ عمو:پدر، حرف دل منو زدید… نظرت چیه مهدی؟ و نگاهش رو دوخت به بابام. بابا هم با اون حرفش تو یک جمله نابودم کرد: ـ بابا: کی بهتر از آرتین برای دختر عزیزم… ولی می‌خوام نظر خودش رو هم بدونم. و این‌بار تمام جمعیت توی سالن منتظر نگاهم می‌کردند. از ترس، دست و پام رو گم کرده بودم و نمی‌دونستم چی بگم. خب شما هم اگه یک خاندان روتون خیره باشن، خفه خون می‌گیرید دیگه! حالا این وسط، این آرتین خر هم بازیش گرفته که پرت و پلاهم می‌گه. - آرتین:عمو… اگر اجازه بدید قبل از جواب دادن، میشه چند لحظه تنها با سوگند صحبت کنم؟
  8. #پارت_8 کنار میزشون ایستادم و با صدایی که سعی کردم کمی بلند باشد، گفتم: ـ جمعتون جمع بود، فقط… خشایار با خوشمزگی حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ خشایار: فقط خُلّمون کم بود که اومد! کل جمع زدن زیر خنده. با ابروهای بالا رفته گفتم: ـ به به جناب شوهر خواهر… آشتی کردی؟! آخه شنیدم به‌خاطر یه بوس ناقابل قهر کردی مثل بچه‌ها! حالا دیگر نوبت من بود که به ریشش بخندم، هاهاها! امیر همون طور که قهقهه می‌زد، گفت: ـ امیر: خوردی خشی جون؟! سروش (برادر امیر) با خنده ادامه داد: ـ سروش: حالا هسته‌ شو تف کن! با بچه‌ها داشتیم به خشی می‌خندیدیم که یکی چشمامو از پشت گرفت. با لبخند کجی گفتم: ـ عه! چرا کورم می‌کنی بنده خدا… خب بیا جلو بگو کی هستی دیگه! ایش… الهی که آرتین قُربونت بره، ول کن چشمامو! ول کن! با صدای قهقهه‌ی بچه‌ها، دست‌ها از روی چشمام برداشته شد و… یخ کردم، به خدا! دقیقاً پشت سرم، به‌ترتیب، آرسین، نوشین، علی، رها، سینا و… آرتین ایستاده بودند. به خدا، خدا وقتی داشته بین بنده‌هاش شانس تقسیم می‌کرده، من دستشویی بودم، آب قطع بود و افتابه هم سولاخ! آرتین با همون اخم‌های همیشگی‌ش که آدم رو خیس می‌کرد، گفت: ـ آرتین: چرا از جون دیگران مایه می‌ذاری… خودت قربونش برو! کم نیاوردم و گفتم: ـ من حیفم آخه! من بمیرم کل دنیا عزادار می‌شن، گفتم حالا افتخار بدم تو رو قربونی کنم! لبش رو کج کرد و با پوزخندی دور شد و رفت یه گوشه‌ای تمرگید. آرسین با خنده گفت: ـ آرسین: چیکار به این داداش من داری آخه تو دختر؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم: ـ یه جوری می گه چیکار داداشم داری انگار سر چهارراه فال می‌فروشه من جنس‌هاشو دزدیدم… الهی که اون داداشت جز جیگر بزنه! بیا انگار اومدن سیرک! من میگم این‌ها می‌خندن، ای خدا! همه‌شون دست یکی رو گرفتن و مشغول قر دادن شدن. من هم که از همون اول عقاب بودم، روی مبل نشستم و مشغول لُنبوندن شدم. آقای خودشیفته پیش آقاجون نشسته بود و هردو خیلی جدی داشتن با هم حرف می‌زدن؛ کپی برابر اصل آقاجون بود از قیافه و اخلاق و رفتار گرفته تا جدیت و مغرور بودنش. اما با یه تفاوت ریز: آقا جون با اینکه مغروره و همه خاندان سرش قسم می‌خورن، وقتی من پیششم همیشه می‌خنده و با شیطنت‌هام حال می‌کنه، خیلی هم دوستم داره… ولی این خره از همون بچگی آدم تشریف نداشت!
  9. زمانی داشتنت ارزوی هر شب و روزم بود و اکنون فراموش کردنت! میدانی خسته ام از نداشتنت، مگر منِ خسته چقدر تحمل دارد؟! چقدر باید زجر بکشد تا نیم نگاهی از سمت تو مانند کودکی که بخاطر یک عروسک ذوق دارد، خوشحالش کند؟! گاهی اوقات دلم میخواهد همانند خودت بی رحم باشم، همانطور که غرورم را خورد و احساساتم دا لقد مال کردی، من هم چون تو چیزهایی بگویم که همچون اینه شکسته هزار تکه شوی، همان گونه که ذوقم را کور کردی ذوقت را چون چشمان زلیخا کور کنم. اما افسوس که من چون تو نیستم و این دل، طاقت یک لحظه درد و رنج تو را ندارد..!
  10. #پارت_7 به داد و هوارهای مسخره‌اش گوش ندادم و مستقیم رفتم توی اتاقم. یه دوش مشتی نیم ساعته گرفتم و بعد از خشک کردن موهام، مث یه دختر خوب، کل کمد رو ریختم بیرون تا حاضر شم. یه لباس سفید با شانه‌های باز که یه کوچولو پایین‌تر از زانو بود و یه چاک ریز هم داشت پوشیدم، همراه با کفش‌های پاشنه ده سانتی سفید. نشستم پشت میز آرایشم، موهای لختم رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم. بعد هم یه آرایش لایت دخترونه کردم. اوم… آرتین فدای این همه خوشگلی و پسر کُشی بشه! به این حرف خودم خندیدم و با برداشتن گوشیم رفتم پایین. اوه! اینجارو ببین! کی این همه مهمون اومده؟ من وقتی رفتم خونه، خالی بود! الان تقریباً می‌شه گفت نصف مهمون ها اومده بودن. با دیدن آقاجون که یه گوشه تنها نشسته بود، رفتم کنارش نشستم. ـ سوگند:سلام بر آقاجون خوشتیپ خودم. آقاجون با ابروهای بالا رفته جواب داد: ـ علیک سلام… کاری داری این‌طوری زبون‌بازی می‌کنی؟! شاکی گفتم: ـ عه! آقا جون، من این‌طوری‌ام مگه؟ خندید و گفت: ـ آقاجون: کم نه والا! ـ سوگند:ایش… من و باش گفتم تنهایین بیام پیشتون. اصلاً من رفتم! راهم رو گرفتم و رفتم پیش جمعی از بچه‌های پایه‌ فامیل که خیلی صمیمی هستیم با هم؛ و البته میشه گفت اکثراً همه‌مون دخترعمو پسرعموییم!
  11. #پارت_6 با صدای در، برگشتم عقب. ساناز و سانای بودند. سانای با دیدنم، دست ساناز را ول کرد و پرید تو بغلم. محکم بغلش کردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم. ـ سوگند:عشق خاله‌ش چطوره؟ چشمای درشتش را روی هم گذاشت و گفت: ـ خُفم اِلَه!(خوبم خاله!) صدای ساناز آمد که گفت: ـ ساناز: ما رو هم تحویل بگیر! با خنده و شیطنت جواب دادم: ـ این چه حرفیه آبجی بزرگه! نوکریم… اون شوهر بیریختت کو پس؟! تا ساناز خواست به لقبی که به شوهرش داده بودم اعتراض کند، سانای گفت: ـ اِلَه! بای قَهِل کِلده!(خاله‌هه! بابایی قهر کرده!) ـ سوگند:چرا؟ ساناز هرچقدر چپ چپ نگاهش کرد، فایده‌ای نداشت و باز هم سانای حرف خودشو زد. ـ سانای:بِه مانی گفت بُوش بده، اونم نِداد. بای قَهل کِلِد، لفْت!(به مامانی گفت بوس بده، اونم نداد. بابایی قهر کرد رفت!) زدم زیر خنده و یه خاک تو سرت نشون ساناز دادم. با صدای سردار، برگشتیم سمت پله‌ها. داداشم از بس بیکاره، همش می‌خوابه. الانم از پف چشاش معلومه تازه از خواب بیدار شده. با قیافه سرخ‌شده از خنده گفت: ـ سردار: سانی! یعنی خاک تو مخت با این شوهر کردنت که سر یه بوس کوچولو قهر می‌کنه… تو یه بوس به ما نمیدی دایی جون؟! سانای با ذوق از بغلم پرید پایین و با دو رفت پیش سردار. اونم قشنگ چلوندش. ساناز هم چون مسخره‌اش کردیم، مثل شوهرش قهر کرد رفت تو آشپزخونه. ـ سوگند: تو مثلاً دکتر مملکتی؟! ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ سردار: چطور؟! دست به کمر شدم و گفتم: ـ تا لنگ ظهر خواب بودی… بدبخت کسایی که تو درمانشون می‌کنی! با ابروهای بالا رفته جواب داد: - سردار: تا صبح شیفت بودم، خسته بودم… بدو یه چایی برای خان داداشت بیار، زود باش! همون‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم، گفتم: ـ برو بابا… من دارم میرم خوشگل کنم امشب یکی واسه خودم پیدا کنم مث تو چِلغوز نمونم!
  12. همه دار و ندار منی بعد خدا، تو خدای منی اینو بدون تویی خط قرمزم مثل یه خون تو رگای منی!
  13. #پارت_5 یه هفته از مهمونی خونه آقاجون می‌گذره و خداروشکر این مدت برخوردی با جناب خودشیفته (آرتین) نداشتم. صدای جیغ رها از فکر بیرونم آورد. ـ رها:سوگند… سوگی! اُووی! با توام! برگشتم سمتش و با نیش باز گفتم: ـ تو فکر بودم… بِـنال! ـ علی: با خانوم من درست حرف بزن! یه اوق نمایشی کردم و گفتم: ـ تو هم کشتی ما رو با این خانومت! برو بمیر بابا. با این حرفم، سینا که داشت به حرف‌هامون گوش می‌داد زد زیر خنده. یه جوری قهقهه می‌زد که انگار خنده خونش افتاده! علی با مشت و لگد افتاد به جونش و وسط کلاس یه کُشتی مشتی با هم گرفتن. بعد از دقایق نفس‌گیر و اومدن استاد، اینا با خنده از هم جدا شدن. استاد داشت درس می‌داد و همه با دقت و تندتند جزوه‌برداری می‌کردن، اما من ذهنم مشغول بود. درسته که یه هفته‌ست پسرعموی جدید رو ندیدم، اما امشب که مجبورم ببینمش، احساس مرگ می‌کنم! امشب بابای منِ فلک‌زده به افتخار برگشتن برادرزاده‌ش از آلمان، یه مهمونی توپ ترتیب داده! آخه یکی نیست بهش بگه پدر من، مگه این بچه داداشت بی‌کس و کاره؟ خب بذار ننه بابای خودش براش مهمونی بگیرن! بعد از تموم شدن کلاس، دوتا کلاس دیگه هم داشتم، ولی چون حالشو نداشتم نرفتم و بعد خداحافظی با بچه‌ها و دعوت کردنشون، برگشتم خونه. خونه که چه عرض کنم، بگو بازار شام! دوتا کارگر داشتن تو باغ کار می‌کردن، چندتا کارگر خانم دیگه هم تو خونه مشغول آشپزی و گردگیری بودن. خونه‌مون طوری بود که وقتی از در وارد می‌شدی، سمت راستت پله‌های مارپیچی بود که به اتاق‌خواب‌ها و یه پذیرایی کوچیک ختم می‌شد؛ سمت چپ، آشپزخونه بزرگمون قرار داشت و دقیقاً روبرو، همین‌طور پشت پله‌ها، یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ و پر از عتیقه‌جات بود.
  14. احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر. اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..!
  15. نام دلنوشته: من بدون او نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی
  16. #پارت_4 با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم: ـ این آرتینه؟! به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی می‌کردیم، عروسک‌هامو می‌گرفت و جلوی چشمم پاره‌پورشون می‌کرد. آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت: ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده‌! متقابلاً با پوزخند گفتم: ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بی‌رحم و عوضی! حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد. خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خراب‌شده؟ دیگه اَه… با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگ‌تر این آقا‌رتین خانِ دیلاقه! ـ نوشین: تو فکری؟ با حرص جواب دادم: ـ آره، می‌خوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم! ـ نوشین: وا! (با تعجب) شونه ای بالا انداختم و گفتم: ـ والا! ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها! شونه‌ام رو بالا انداختم و با حرص گفتم: ـ حالا هرچی! وقتی دید اعصابم خراب‌تر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچه‌ای که اون دیلاق عروسک مورد علاقه‌شو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.
  17. زهره تقیزاده

    تمرین قلم

    احساسم مثل اون بچه ای بود که عروسک مورد علاقه اش لقد مال شده...
  18. #پارت_3 آروم لای در رو باز کردم و با قدم‌های آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذره‌ای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین. وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچ‌وقت از این تی شرت‌های جذب نمی‌پوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره! با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در می‌اومد! این اینجا چیکار می‌کنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمی‌ده، اومده اینجا دزدی! با این فکر، دست‌هامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم: ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق. امیر از همه زودتر اومد جلو و همون‌طور که می‌پرید بالا، تندتند گفت: - امیر: کو؟! با جیغ گفتم: ـ چی؟! ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو… با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیده‌مون — امیر خفه شد. ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟! از جام پاشدم و با اخم گفتم: ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟ ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سه‌تا محله اون‌ورتر هم رفت! با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم: ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم. آقا جون آروم خندید و گفت: ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟ با حالت گنگی گفتم: ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟ - آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.
  19. #پارت_2 هییی! ماشین خوشگلم کجایی که یادت بخیر! به‌خاطر یه تصادف کوچولو و تنبیهی که بعدش از بابام خوردم، الان زیر پام خالیه و مجبورم با اتوبوس برم و بیام. پوف... بالاخره بعد از دقایق نفس‌گیر، اتوبوس اومد و رفتم نشستم اون تهِ تهش. سرمو گذاشتم رو شیشه پنجره. دیدین این چص کلاس‌هایی که می‌گن به رفت‌و‌آمد مردم خیره بود و از اون‌ورم یه آهنگ عاشقانه می‌خوند؟! همه‌ش زر مفته! همین الان سرم رو شیشه داره بندری می‌زنه! با لرزش گوشیم تو جیبم، درش آوردم و نگاهش کردم. نوشته بود: «بیا خونه.» مامانمه. از بس که تو خونه پیداش نیست و این اون وره، این‌طوری سیوش کردم. دکمه اتصال رو زدم و جواب دادم. ـ سوگند: جونم ننه؟! ـ مامان:زلیل‌مرده! باز گفتی ننه؟ تو… کجایی حالا؟ ـ سوگند: دارم میام خونه. ـ مامان:خونه نرو! بیا خونه آقا جون، همه اینجاییم… دیر نکنی ها! منتظرم، خدافظ. بعد هم بدون اینکه بزاره زر بزنم، زرتی قطع کرد. بیا! بعد میگن دختره معتاد شد، دختر فراری شد… همینه دیگه! دستمو گذاشته بودم رو زنگ خونه آقا جون و برنمی‌داشتم. صدای امیر، پسرعمم، از آیفون بلند شد. ـ امیر:اوی! سوخت اون بیصاحاب! بکش دستتو! ـ سوگند:درو باز کن، یخ زدم! بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد. از حیاط پر از دار و درخت آقا جون گذشتم و رفتم تو. اوه! چه خبره اینجا؟ کل خاندان زاهدی اینجا جمع شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود و نیومدن منو یه چیزی حساب کنن! نامردا! کوله مو انداختم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو اتاق آقاجون. می‌دونستم الان وقت استراحتشه و خوابیده، ولی کرم‌های درونم نذاشتن بیکار بشینم.
  20. #پارت_1 «سوگند» وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. هم‌زمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! به‌جاش روبه‌رو‌م یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخش‌و‌پلا شده بود، به‌نظر می‌اومد حدود بیست‌و‌پنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم می‌کرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفت‌شده‌اش غرید: ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آب‌بازی می‌کنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمی‌کشه! وایساده جلوی من ببین چی می‌گه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ـ استاد جدیدتون که به‌جای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت می‌گیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی می‌شه و بچه‌ها دارن می‌رن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ـ رها: تو هپروت داشتی سیر می‌کردی! استاد گفت می‌تونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سه‌تا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیست‌ساله، اهل تهران. ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی می‌گی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجی‌جون؟ ـ وجدان: بله، تو راست می‌گی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. ساناز که بیست‌و‌چهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دو‌ساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیست‌وهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیست‌وشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو می‌ندازه. بی‌خیال، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر می‌کشه! از حرفم زدن زیر خنده. ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ـ علی:ما نمی‌تونیم بیایم. ـ سینا: چرا؟ ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونی‌هاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو می‌خوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخ‌پخ! آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…
  21. نام رمان: عقد آسمانی نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده‌ است؛ قانونی که می‌گوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم می‌کند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگی‌تر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواسته‌ی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است. و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازه‌ای می‌یابد.
×
×
  • اضافه کردن...