رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

bano.z

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    202
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط bano.z

  1. پارت صدو چهارم نازنین از همه مخصوصا بهراد تشکر کرد ، بعد هم سمت اتاق رفت تا اماده بشه . خاله لاله ، مهلا جون رو با مامان اشنا کرده بود و حسابی گرم صحبت بودن ، همه سرگرم صحبت بودن ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ، به اطراف نگاه کردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، وقتی نگاهم رو دید لبخند جذابی زد و جلو اومد ، هر قدمی که برمیداشت ضربان قلب من هم تند تر می شد ، بهم که رسید طُره ای از موهام که رو صورتم افتاده بود و کنار گوشم داد و گفت : ببخشید از اول که اومدم رو مخم بود حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه ! ای وای این چه حرفی بود ، حرارت بدنم رفته بود بالا و مطمئنن گونه هام سرخ شده بودن ، قلبم جوری میتپید که انگار می خواست از قفسه سینم پرواز کنه و بپره بیرون ! نمیدونستم چی بگم ، اگه کس دیگه ای بود با اخم و تخم بهش میپریدم ولی الان نمیدونستم باید چی بگم ، به خاطر همین لبخندی زدم و ساکت موندم ‌، به طور کل مغزم تعطیل شده بود! شیطون گفت : ماشینت و گرفتی و رفتی حاجی حاجی مکه ؟ یه سراغ از ما نگیری یهویی ؟ اینم یه چیزیش می شدها ، یه جور حرف میزنه انگار من رفیق گرمابه گلستانشم ، دِ اخه زنگ میزدم چی میگفتم ، البته چندباری دستم رفت زنگ بزنما ، ولی خب دلیلی پیدا نکردم . لبم و با زبون تر کردم و گفتم : دیگه به اندازه کافی زحمت داده بودم ، بعدشم چرا خودت زنگ نزدی ! یک قدم دیگه جلو اومد ، به قدری نزدیک بود که حرم نفس هاش به پوستم می خورد و مور مور میشدم و اروم ولی با لحنی که شیطونی توش موج میزد گفت : اهان ، پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم ، مروارید خانوم .
  2. پارت صد و سوم با همون نگاه گفت : اها یعنی الان منتظر بهرادی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟ مونده بودم چی بگم که ماهان و نامزدش وارد شدن ، یعنی اون دقیقه دوست داشتم بپرم شالاپ شالاپ ماچشون کنم ، سریع رفتم سمتشون و سلام کردم ، با خوش رویی جوابم رو دادن و ماهان رو به رزا گفت : عزیزم ایشون صدف خانوم دختر دایی بنده هستن . بعد هم رو به من گفت : ایشونم رزا ، خانوم من هستن. لبخندی زدم و دستم جلو بردم و باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم عزیزم . لبخند دل نشینی بهم زد و گفت : همچنین . بعد هم با مامان احوال پرسی کردن و به پذیرایی رفتن . رزا دختر ریز میزه و تو دل برویی بود ، من ازش خوشم اومد انشالله دل عمه معصومم باهاشون یار بشه و بهم برسن . داشتم به جمع نگاه می کردم که آیفون به صدا درومد ، تپش قلب گرفتم ، واقعا علتش رو نمی فهمیدم به سمت ایفون رفتم و با دیدن چهره اروین درو باز کردم ، اخرین بار دو هفته پیش دیده بودمش که ماشینم رو برام اورد ، از پنجره دیدمشون هر چی نزدیک تر میشدن قلب منم بی قرار تر می شد ، فکر کنم باید برم دکتر این اصلا عادی نیست ، تا حالا اینجوری نشدم . به عادت میزبانی جلوی در رفتم که خوش امد بگم ، انقدر قلبم تند میزد که فکر می کردم همه دارن صداش رو میشنون ! مهلا خانوم اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش اراد و اروین هم داخل شدن ، مهلا جون با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام صدف جان ، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم . لبخند خجولی زدم و گفتم : سلام ممنونم لطف دارید ، بفرمایید. صورتم و بوسید ، همون موقع مامان هم پیشمون اومد و بعد سلام علیک با هم به پذیرایی رفتن . اراد جلو اومد و سلام داد ، با لبخند جوابش رو دادم و گفتم : به به اقا اراد ، خوش اومدی ، خوشحالم میبینمت . با لحن شیطون سرش و جلو اورد و گفت : بین خودمون باشه ، ولی مهلا سلطان با تهدید اوردتم ، وگرنه با دوستام قرار داشتم . خندیدم و گفتم : قول میدم اینجا هم بهت اندازه وقتی با دوستاتی خوش بگذره . خندیدو چیزی نگفت ، اروین هم جلو اومد گفت : به به صدف خانوم ، پارسال دوست ، امسال اشنا . با دیدنش یه حس نا اشنا تو دلم جوانه زد ، یه حس خوشایند دلیلش رو نمیدونستم ، قلبم هنوز تند میتپید لبخندی از استرس زدم و گفتم : سلام ، خوبی ، با زحمتای ما . _نفرمایید ، بانو ، انجام وظیفه کردیم . لبخند زدم و برای خلاصی از اون تنش درونیم به سمت پذیرایی راهنماییشون کردم. مامان سمتم اومد و گفت : به بهراد خبر دادی ؟ با کف دست تو پیشونیم زدم و گفتم : اخ داشت یادم میرفت الان پیام میدم . پیامی به بهراد دادم و بهش گفتم نزدیک شد خبر بده ، بیست دقیقه که گذشت ، پیام داد دم دره ، نور خونه رو لایت کردم و از همه خواهش کردم ساکت باشن ، انصافا همکاریشون خوب بود ، به بارانا سپرده بودم وقتی اومدن تو لامپ ها رو روشن کنه ، بعد پنج دقیقه داخل شدن ، لامپ ها روشن شدو همه با هم گفتیم تولدت مبارک و ماهان رو سرشون برف شادی زد .
  3. پارت صد و دوم نمیدونم چرا انقدر هیجان داشتم ، تولد نازیه ، اون قراره سوپرایز بشه ولی من اشتیاق داشتم! با مامان منتظر مهمون ها بودیم و اولین کسایی که اومدن بنفشه و ماهرخ دوست های نازی بودن ، باهاشون گرم سلام کردم و به سمت اتاق مهمان راهنماییشون کردم که لباساشون رو عوض کنن، بعد اون ها هم خاله لاله و عمو ناصر(مامان و بابای نازی) اومدن و از مامان حسابی تشکر کردن ،خلاصه با مامان کلی تعارف تیکه پاره کردن ! بهراد قرار بود نازی رو به بهونه اینکه امشب مامان شام دعوتشون کرده اینجا بیاره ، قرار شد وقتی همه مهمون ها اومدن بهش خبر بدم . از خودمون خانواده عمه و عمو بهروز دعوت بودن ، گندم با امیر علی اومده بود و یک دقیقه هم ازش جدا نمیشد ، نگاهش که بهم افتاد ،براش چشمک زدم و لبخند شیطانی تحویلش دادم که قشنگ منظورم رو فهمید و پشت چشمی برام نازک کرد ، از فامیل های نازی هم فقط فامیل درجه یکش دعوت بودن و دوستاش به اضافه آروین اینا ، از خانواده اونا هم تقریبا همه اومده بودن ، به جز اروین و خانوادش ، نمیدونم چرا مضطرب بودم ، این رو مامان و بابا هم از رفتارام فهمیده بودن ، اروم و قرار نداشتم و مدام در حال قدم زدن بودم ، ایفون که به صدا درومد تندی دوییدم دم در که دیدم ، ماهان و رزا هستن ، در و براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا بادم خالی شد ، از پشت سر صدای مامان رو شنیدم که گفت : نگران نباش دیر نکردن میان ‌. با استرس سمتش برگشتم و با لبخند گفتم : کی بهراد اینا ؟ نگاهی بهم انداخت که یعنی خودت رو نزن کوچه علی چپ !
  4. پارت صد و یک فحشی زیر لب نثارش کردم که ، لبخند دندون نمایی زد و گفت : جون عصبانیتت هم قشنگه. خیلی می خواستم خندم رو کنترل کنم ولی نتونستم و در اخر لبخندی روی لبم ظاهر شد . بهراد گفت : حالا قهر نکن وروجک بیا بریم پایین که همه منتظر من و توان برای شام . چیزی نگفتم و همراهش راه افتادم ، اون شب هم گذشت. بالاخره روز تولد نازی رسید و از صبح دیزاینر اومده بود داشت تم رو میچید ، قرار بود تم سفید و طلایی باشه ، نزدیک های بعد از ظهر بود که همه چیز رو چک کردم و به اتاقم رفتم تا اماده بشم . موهام رو با کانزاشی پایین سرم جمع کردم ، بعد اینکه زیر سازی ارایشم رو انجام دادم ، خط چشم باریکی کشیدم و به مژه هام ریمل زدم ، رژگونه هلویی هم زدم و کار رو با رژ زرشکی تموم کردم ، لباسام رو با کت و شلوار سفید رنگم عوض کردم ، کت و شلوارم ترکیبی از طراحی مدرن و عناصر سنتی شرقی و الهام گرفته از لباس‌های سنتی چینی بود ، یقه ایستاده (مدل لباس های چینی) و استین های بلند و گشاد داشت ؛ گل های ظریف طلایی رنگی از روی سرشانه تا کمر و همچنین استین لباس نقاشی شده بود ، کت به طرز قشنگی توی تنم نشسته بود،در انتها کفش های مات جلو باز طلایی رنگم رو هم پام کردم و بعد چک کردن خودم تو اینه بیرون رفتم .
  5. پارت صدم حتی نتونستم بگم که صبح چی دیدم و اگه منم بهش چراغ سبز نشون میدادم همون بلا سرم میومد ، تا حالا شده یک نفر براتون تو یک روز منفورترین ادم کره زمین بشه ؟ برای من شد ، پارسا تو یک لحظه برام شد پست ترین و منفورترین ادم زمین ! چند دقیقه سکوت برقرار شد و بعدش بهراد کتش رو برداشت و گفت : خیلی بهش فکر نکن ، نمی خواستم فکرت درگیر بشه ، فعلا باید برم شب میبینمت. سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم ، بعد هم به اتاقم رفتم و تو بالکن نشستم و خاطراتم با ساحل رو مرور کردم ، پس به خاطر همین بود اون اواخر با من سر جنگ داشت ، نا خواسته اذیتش کرده بودم لعنت به من . چشمام رو بستم ، سرم رو روی میزی که تو بالکن قرار داشت گذاشتم و نمیدونم چه قدر گذشت که چشم هام گرم شد و خوابم برد. با حس قلقلک شدن پوستم دستم و بالا اوردم و گونم رو لمس کردم دستم به یک چیز پشمالو خورد و از ترس اینکه گربه نباشه چشمام رو باز کردم و با عجله ایستادم ، که بهراد رو دیدم که با یک عروسک گربه پشمالو تو دستش ، با نیش باز نگاهم می کرد. اخمام رو تو هم کرده ام و گفتم : مگه آزار دادی ؟ جون به جونت کنن بی شعوری اخه کی اینجوری ادم رو بیدار می کنه! خندیدو گفت : معلومه من ، بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صداش می کنن بیدار نمیشه ، فقط اینجوری میشه بیدار کرد
  6. پارت نود و نُه یکم که ارام شدم گفتم : بعدش چی شد؟ بهراد که با دیدن حال من دو دل بود که ادامه ماجرا رو تعریف کنه یا نه گفت : دیگه گذشته ، چیزی تغییر نمی کنه ، با شنیدنش فقط اذیت میشی. دستش رو گرفتم و گفتم : نه می خوام بقیه اش رو هم بدونم . بهراد دستم رو فشار کوچیکی داد و گفت : یکم که گردوندمش ، حالش بهتر شد ، ازم خواست چیزی به مامان و بابات نگم ، در ظاهر قبول کردم ، ولی حال روحیش خیلی بد بود و نمیتونستم به بهرام و زن داداش نگم ، اون شب اگه یادت باشه ساحل خیلی ناراحت بود حتی برای شام هم پایین نیومد ، تو هم که کلا تو کتابات غرق بودی زود رفتی ، من موندم و داداش بهرام و زن داداش ، نمیدونستم چه جوری شروع کنم ، از طرفی هم چون به ساحل قول داده بودم نمیتونستم جریان و کامل توضیح بدم ، ولی ای کاش کامل گفته بودم . با دستاش صورتشو پوشوند و بعد چند دقیقه با چشم های به خون نشسته ادامه داد: سر بسته بدون اوردن اسم پارسا موضوع رو براشون گفتم ، اون چند دقیقه هزار سال برام طول کشید ، خودم رو مقصر میدونستم ، حس می کردم اگه قبل تر جریان رو گفته بودم ، ساحل اونجوری نمیشکست ، حرفام که تموم شد ، بهرام و زن داداش بهم ریختن ، ولی چیزی به روم نیاوردن و ازم تشکر کردن که بهشون اطلاع دادم ، شرمندشون شده بودم و با سری پایین اومدم برم اتاقم که با ساحل رو به رو شدم ، با چشم های نمدار و عصبانی بهم توپید و گفت لعنتی من بهت اعتماد کردم تو قول دادی چیزی بهشون نگی ، خیالت راحت شد من رو پیششون خورد کردی . تا اومدم توضیح بدم رفت تو اتاقش و در و بست و هر چی گفتم بزار بیام برات توضیح بدم و اصلا اینجوری نیست که فکر می کنی درو باز نکرد ، اگه یادت باشه اون موقع ها باهم قهر بود و محلم نمیداد ، حتی پیام ها و زنگ هامم جواب نمیداد ، خیلی سعی کردم از دور هم که شده مواظبش باشم ولی سرنوشت نذاشت و در اخر از دستش دادیم. اشک هام مثل رودی از چشم هام جاری میشدن ، حال بهراد هم دست کمی از من نداشت ، انقدر حالش بد بود که نتونستم براش بگم که بعد اون چند شب که ساحل گوشه گیر شده بود ، تو دانشگاه با یک پسر اشنا شد و اون رو از لجبازی جایگزین تو و پارسا کرد ، بعدهم که درگیر اون گروهک شد و در اخر هم زندگی خودش رو تباه کرد ، هم داغ خودش رو به دلمون گذاشت .
  7. پارت نود و هشت _ وقتی کنارش نشستم تازه من رو دید ، چشماش پر از غم بود ، بی هیچ حرفی خودش رو تو آغوشم پرت کرد ، حرفی نزدم گذاشتم اروم بشه و خودش توضیح بده ، یکم که گذشت اروم و ساکت تو بغلم موند و گفت : میشه من رو از اینجا ببری. کمک کردم بلند بشه و به سمت ماشین اوردمش و بعد اینکه سوار شدیم راه افتادم ، انقدر آشفته بود که نمیتونستم بیارمش خونه، اول باید به خودش میومد ، اگه اونجوری میومد خونه داداش و زن داداش میترسیدن ، کنار یک دکه وایستادم و براش اب خریدم تا بخوره ، یکم که اب خورد ، دیگه نتونستم تاب بیارم ازش پرسیدم ، نمی خوای بگی چی شده ، انگار منتظر حرفم بود که دوباره چشماش بارید و با صدای ضعیف گفت : همش دروغ بود ، همه چیز دروغ بود . کنجکاو پرسیدم : چی دروغ بود ؟ یه جوری بگو منم بفهمم. دستمالی از کیفش بیرون اورد و بعد پاک کردن اشکاش رو بهم گفت : چند وقت بود که پارسا سرد تر از معمول بود ، منم شک کردم دنبالش افتادم و دیدم با یک دختره قرار میزاره ، دفعه اول که بهش گفتم ، گفت که فقط یک قرار کاری بوده ، ولی قبول نکردم و دعوامون شد و دوباره تعقیبشون کردم ، هر بار دست به سرم می کرد ولی امروز که دوباره تو پارک دیدمشون جلو رفتم و با هم دعوامون شد ؛ اینجاش که رسید هق هقش بلند شد و نتونست ادامه بده ، خون خونم می خورد صدف دوست داشتم سر اون بی شرف رو بِکَنم . نگاهی به بهراد کردم قرمز شده بود و از شدت عصبانیت نتونست ادامه بده دکمه بالایی یقه اش رو باز کرد ، بلند شدم و براش یک لیوان اب اوردم ، با این که دوست داشتم بقیه اش رو بشنوم ولی با دیدن حالش گفتم : اگه نمیتونی بقیه اش رو بزار برای بعد. جرعه ای از اب نوشید و سری به نفی تکون داد و ادامه داد: تو بغلم گرفتمش ، وقتی اروم شد ادامه داد ، میدونی بهم چی گفت بهراد ، گفت من از اولم با تو کاری نداشتم تو آویزونم شدی ، من فقط می خواستم باهات صمیمی بشم که به خواهرت برسم ، ولی تو دور برداشتی ، هق زد و گفت باور کن من آویزونش نشدم. این رو که شنیدم شوک شدم و اشکام سرازیر شد نا خواسته باعث اذیت خواهرم شده بودم ، دستم رو جلو بهراد نگه داشتم که صبر کنه ، ای کاش میمردم ولی ساحل نا امید نمی شد ، چون من میدونستم تاوان بزرگی برای اروم شدن پس داد . بهراد که وضعیتم رو دید گفت : خوبی صدف ؟ نمی خواستم ناراحت بشی ، دارم میگم تو اشتباه ساحل رو نکنی. عصبی گفتم : چه جوری تونست بیاد بهم بگه دوست دارم ؟ هان ، بگو بهراد چه جوری ؟ بهراد بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت : چیزی نیست اروم باش .
  8. پارت نود و هفت کلافه و اشفته گفت : ببین ، این رو فقط به خاطر این دارم میگم که اگه فکر و خیالی هم راجع به این پسره داری ، فراموش کنی . نفس عمیقی کشید و ادامه داد : _ چند سال پیش ، سال اولی که ساحل وارد دانشگاه شد ، متوجه علاقه اش به پارسا شدم ،اون زمان تو دلم گفتم کی از پارسا بهتر ! سری تکون داد و گفت : کاش میدونستم چه ادم کلاشیه ، جلوی ساحل رو میگرفتم. نامحسوس اشکی که گوشه چشمش بود رو پاک کرد که از چشمم دور نموند و با صدای گرفته ای ادامه داد : _ چند وقت که گذشت ، با چند تا از دوستای دانشگاهم رفته بودیم کافه ، در حال خوش و بش بودیم که دیدم ساحل و پارسا وارد کافه شدن ، اول فکر کردم اشتباه دیدم ولی بعد اینکه خوب نگاه کردم دیدم خودشونن ؛ راستش چون متوجه علاقه ساحل بودم تعجب نکردم ،ولی باز هم باید از ساحل میپرسیدم ،اون روز بعد اینکه برگشتم خونه ، ساحل رو کشیدم کنار و ازش پرسیدم ، اونم با خوشحالی گفت از پارسا خوشش میاد و قراره یک مدت بیش تر با هم اشنا بشن ، وقتی این رو شنیدم ازش خواستم محتاط باشه و در هر موردی من رو در جریان بزاره ، یادته که اگه توی مسیر می افتاد تخت گاز میرفت و نمیشد جلوش رو گرفت ، یک مدت گذشت و با پیگیری هام، کما بیش در جریان رابطه اشون بودم ، یک روز تو جلسه بودم و گوشیم در دسترسم نبود ، وقتی جلسه تموم شد ، رفتم سراغ موبایلم و دیدم ده تا تماس از ساحل داشتم ، نگران شدم ، سریع شماره اش رو گرفتم ، بعد مدت طولانی تماس وصل شد و صدای خش دار و غم دار ساحل تو گوشی پیچید و فقط یک جمله گفت ، میشه بیای دنبالم و بعد زد زیر گریه ، ادرس و ازش پرسیدم ، دلم شور میزد و نمیدونم با چه سرعتی خودم رو بهش رسوندم ، تا برسم فکرم هزار جا رفت ؛ وقتی رسیدم ، ساحل روی نیمکت تو پارک نشسته بود ، انقدر حالش بد بود که متوجه من نشد!
  9. پارت نود و شش بابا رو به جفتمون گفت : اگه منتظر تموم شدن کل کل شما دو تا باشیم باید گشنگی بکشیم . بعد هم دست مامان رو گرفت و بلندش کرد و گفت : بیابریم خانوم که غذا از دهن نیوفته . من و بهراد هم برای هم شکلکی دراوردیم و به سمت میز ناهار خوری رفتیم ، همین جور که غذا می خوردیم، منم برای بهراد تعریف کردم که چه کارایی کردم و بعد هم دعوتی هارو با مامان و بهراد چک کردیم و قرار شد ، به لیست مهمون ها خانواده اروین هم اضافه کنیم ، بعد ناهار بابا و مامان برای استراحت به اتاقشون رفتن و بهراد هم که قرار کاری داشت ، می خواست تا نیم ساعت دیگه بره ، فرصت رو غنیمت شمردم و سوالی که از صبح درگیرش بودم پرسیدم : _ میگم بهراد یه چیز میپرسم ، ولی قول بده نه عصبانی بشی ، نه بپیچونیم . ابروهاش رو انداخت بالا و گفت : حالا بپرس ، اونش رو بعدا فکر می کنیم . _نه دیگه نشد ، اول قول بده. _سعیم رو می کنم. پوفی کشیدم و گفتم : باشه بابا ، کشتیمون . لبم و با زبون تر کردم و گفتم : یادته موقعی که می خواستم برم ، تو مهمونی که مامان گرفته بود پارسا ازم خاستگاری کرد؟ اخماش تو هم رفت و گفت : خب؟ _دِ از همین الان اخم کردی که ؟! با لحن جدی گفت : صدف سوالت رو میپرسی یا نه! _نخوریمون ، باشه میپرسم ، چرا وقتی فهمیدی عصبانی شدی؟ متفکر با لحن جدی پرسید : چرا پرسیدی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : محض کنجکاوی.
  10. پارت نود و پنج انقدر عصبی بودم که دیگه یادم رفت برای خرید اومده بودم یک راست سمت ماشین رفتم و سوارش شدم و به سمت خونه برگشتم . واقعا نبود ساحل رو خیلی جاها حس می کردم ، با تمام تفاوت هامون راز دار هم بودیم ، هر چیزی رو که اذیتمون می کرد و نمیتونستیم به بقیه بگیم بهم می گفتیم ، البته من اون موقع ها خیلی اروم بودم ، بعد رفتن ساحل به خاطر اینکه مامان و بابا رو از اون افسردگی و تروما دربیارم ، از پیله خودم بیرون اومدم و یک صدف جدید ساختم ، به قول بهراد ، مروارید درونم و اشکار کردم . درسته بهراد همدم خوبی برام بود ولی نمیتونست جای ساحل رو کامل پر کنه ، اهی کشیدم و به خودم که اومدم به خونه رسیده بودم . نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم ، از ماشین پیاده شدم و با لبخند وارد خونه شدم . هم زمان با ورودم بوی فسنجون تو بینیم پیچید ، اخ که چقدر دلم برای فسنجون های مامان تنگ شده بود ، خوشحال سمت اشپزخونه رفتم ، کسی تو اشپزخونه نبود ، بلند داد زدم : ای اهل منزل کجایید ؟ صدای بابا رو از پذیرایی شنیدم که گفت : اینجاییم خانوم خانوما . به پذیرایی رفتم ، مامان و بابا بقل هم نشسته بودن و با لبخند منتظر من بودن ، جلو رفتم ، گونه جفتشون رو بوسیدم و خودم رو رو مبل پرت کردم . مامان با اخم گفت : چند بار بگم اینجوری پرت نکن خودتو ؟کمر درد میگیری . لبخند دندون نمایی زدم و گفتم : چشم تکرار نمیشه . _چشمت بی بلا دستی به شکمم کشیدم و گفتم : وای چه بویی راه انداختی سلطان ، بریم ناهار بخوریم که حسابی گرسنه ام. بابا خندید و گفت : ای وروجک شکمو ، نمیشه باید صبر کنی ، بهرادم قراره ناهار اینجا باشه. _ ای بابا ، این چرا دست از سر ما بر نمیداره ، مگه زن نداره ؟ سر و تهش رو بگیری اینجاس! صدای بهراد از پشت سرم اومد : _اولا سلام ، دوما مگه جای تو رو تنگ کردم وروجک ؟ ناراحتی دیگه نیام. خنده ای کردم و با لودگی گفتم : ای بابا شنیدی ؟ حالا غصه نخور ، سر جهازی هستی دیگه کاریت نمیشه کرد. اومد جلو و موهام رو بهم ریخت و گفت : والا من میترسم تو سر جهازی من و نازی بشی! شیطون گفتم : اون که شک نکن !
  11. پارت نود و چهار دختره : پارسا جونم ، پس کی من رو با مامان و بابات اشنا می کنی ، اگه قرار باشه دو هفته دیگه باهات بیام قبلش باید بیای خاستگاری. پارسا : عشقم قبلا هم با هم صحبت کردیم ، باور کن من مشتاق تر از توام که عشقم رو به خانوادم نشون بدم ، منتها به زمان نیاز دارم. دهنم باز مونده بود ، دختره با لحن لوسی که مثلا قهر کرده گفت : نزدیک دوساله باهم اشنا شدیم ، یک ساله داری میپیچونیم ، هر چی گفتی گوش کردم حتی راضی شدم اقامت کانادا بگیرم که باهات محاجرت کنم ، پس مشکل کجاس که سر میدونیم؟ نمیدیدمشون ولی بعد مکثی پارسا گفت : عزیزم من کی تو رو پیچوندم ، قبلا هم گفتم ، یکم صبر کن ، قول میدم ، زود این مشکل رو حل کنم ، بزار روی پای خودم بایستم درسم رو تموم کنم ، کار خودم رو راه بندازم بعد با دست پر بیام جلو . چشمام گرد شد ، چه دروغ گوی قهاریه ، تا جایی که من میدونم ارشدش رو هم گرفته و قصد ادامه نداره و تو شرکت سهام داره ، و این یعنی کار خودش رو داره! دختره با لحنی کش دار گفت : میدونم داری برای ایندمون تلاش می کنی ولی به منم حق بده . پارسا : قربون اون چشم های خوشگلت برم ، یکم تحمل کنی ، قول میدم ، اینا زود بگذره . دیگه تحمل شنیدن اراجیفش رو نداشتم ، تا الان جای برادرم میدیدمش ، ولی چهره واقعیش برام رو شد پسره دو رو تا دیروز موس موس من رو می کرد ، نگو داشته بازیم میداده ، حیف اون عذاب وجدانی که براش کشیدم ، اروم از پشت میز بلند شدم و بدون جلب توجه از کافه خارج شدم ، خیلی دوست داشتم برم بزنم زیرگوشش ولی دیدم حتی ارزش اونم نداره .
  12. پارت نود و سه تعجب کردم این تا پریروز یا بهم زنگ میزد یا پیام میداد ، حالا یا می خواست باهم بریم بیرون ، یا اینکه پیام عاشقانه میفرستاد ، بعد الان دست تو دست با یه دختر تو کافه اس. اشتباه نشه ها ، برام ناراحت کننده نبود ، فقط متعجبم کرد ، اخه خیلی صمیمی به نظر میرسیدن ، انگار چندین وقت بوده هم رو میشناسن ، البته شاید دوست معمولیشه و من فکرم منحرفه! خودم رو جمع کردم و شالم رو جلو کشیدم که نبینتم ، بعد خوش و بش با صاحب کافه یکم دورتر از من رو به روی هم نشستن . دختره خیلی جذاب و داف بود ، و بی اندازه عشوه گر و لوند ، من که دختر بودم جذبش شدم . سعی می کردم تابلو نگاه نکنم ، پارسا پشتش به من بود ، ولی دختره تو زاویه دیدم بود ، احتمال داشت کنجکاو بشه . زیر چشمی داشتم میپاییدمشون ، پارسا دست دختره رو که رو میز بود گرفت و دختره لبخند لوندی زد ؛قهوه ام رو اوردن ، تشکر کردم و به خاطر اینکه ادم کنجکاوی هستم و دوست داشتم حرفاشون رو بشنوم ، خیلی اروم از جام بلند شدم یکم بهشون نزدیک شدم جوری نشستم که هیچ کدومشون نتونن چهره ام رو ببینن و بتونم راحت گوش بدم
  13. پارت نود و دو بهراد خندید و گفت : منم به خاطر همین اومدم پیش تو . _خب حالا دوست داری چه مهمونی بگیری ؟خانوادگی یا دوستانه؟؟ یکم فکر کرد و گفت : والا اول می خواستم دوستانه بگیرم ولی بعد دیدم چون سال اول ازدواجمونه خانوادگی بگیرم بهتره ! سری به معنای موافقت تکون دادم و گفتم : خونه یا بیرون ؟ نگاهی از بالا به پایین انداخت و گفت : اگه اینا رو میدونستم که پیش تو نمیومدم . خندیدم و گفتم : خونه بگیر ، اینجوری دستت تو مهمون دعوت کردن بازه ! _اوکیه ، من باید برم فعلا ، بقیه کارا با تو ، چیزی نیاز داشتی زنگ بزن. _کجا برادر ؟ کیا رو می خوای دعوت کنی؟ سر خاروند و گفت : نمیدونم ، فقط چند تا دوستاش هستن که باهاشون صمیمیه اونا رو حتما دعوت کن ، بقیه هم خودمونیا رو دعوت کن. بعد هم دستی برام تکون داد و گفت : جبران می کنم وروجک ، فعلا. پوفی کشیدم و پایین رفتم ، مامان پیش سلیمه بود و داشتن ناهار درست می کردن ، به اشپز خونه رفتم و سلام دادم ، با خوش رویی جوابم رو دادن ، رو به مامان قضیه تولد رو شرح دادم ، و ازش خواستم ، اون مهمونا رو دعوت کنه ، شماره دوستای نازی رو هم بهش دادم و بهش گفتم برای خرید میرم بیرون . بعد اماده شدن و روشن کردن ماشین به سمت چند تا تم فروشی رفتم و دیزاین مد نظرمو سفارش دادم و هماهنگ کردم که پس فردا صبح بیان ، بعد هم شیرینی فروشی رفتم و کیک سفارش دادم . به ساعت نگاه کردم هنوز یکم وقت داشتم تصمیم گرفتم برم برای نازی کادو بخرم. وارد پاساژ که شدم ، سمت چپ یک کافه بود ، بوی قهوه من رو به سمتش جذب کرد و تصمیم گرفتم یک قهوه بخورم بعد برم خرید ، فضای کافه دنج و رمانتیک بود ، سفارشم رو که دادم ، صندلی گوشه دیوار رو انتخاب کردم و نشستم . منتظر سفارشم بودم که دیدم پارسا با یک دختر دست تو دست وارد کافه شد!
  14. پارت نود و یک _اروین ماشینم رو به آراد و نوید پسرعموشون سپرد ، اونجا دیدمشون . نازی اهانی گفت و ادامه داد: اره نوید نمایشگاه ماشین داره. مامان گفت : خیلی دوست دارم با دختر داییت هم اشنا بشم . نازی گفت : دفعه بعد حتما اشناتون می کنم سهیلا جون ، فکر کنم خیلی باهم جور بشید. _نازی راستی گفتی باهام کار داری؟ نازنین دستاش رو تو هم گره کرد و گفت : راستش می خوام مزون خودم رو باز کنم ، به اندازه کافی از مهراوه جون کار یادگرفتم ، خودمم که طراحی دوخت خوندم . مامان لبخندی زد و گفت : این که فوق العاده اس. نازی تشکر کرد و رو به من گفت : این چند هفته که هستی ، میتونی تو کارای اولیه کمکم کنی؟ با خوشحالی گفتم : حتما ، چی از این بهتر ، هم کمک تو میشم ،هم سرم گرم میشه. نازی تشکر کرد و حدود یک ساعتی مشغول حرف زدن و مشورت کردن شدیم ، مامان هم همراهیمون می کرد ، بعد یک ساعت بهراد و بابا و اروین داخل اومدن و اروین خداحافظی کرد و رفت. _____________________ دو هفته ای از اومدنم گذشته بود و تو این چند وقت با نازی حسابی درگیر کارای مزون بودیم . البته نا گفته نماند که امیر علی و گندم هم نامزد کردن و من هم تونستم تو نامزدیشون شرکت کنم ، خیلی برای گندم خوش حال بودم ، واقعا بهم میومدن . بارانا و سارا هم که امسال کنکوری شده بودن تو این دو هفته مخ من رو خوردن ، از بس سوال کردن چی بخونیم ، کلاس کجا بریم و... ، البته منم با حوصله جوابشون رو میدادم. بلیط برگشتم برای ده روز دیگه بود ، می خواستم تو این ده روز حسابی خوش بگذرونم و با خانواده وقت بگذرونم . تو اتاقم بودم و داشتم تو لپ تاپم چرخ میزدم که تقه ای به در خورد . همون جور که نگاهم به صفحه بود گفتم : بیا تو. بهراد داخل شد و گفت : چه می کنی وروجک؟ خنده ای کردم و گفتم : هیچی دارم تو نت چرخ میزنم. بهراد شیطون گفت : سرگیجه نگیری؟ زبون دراوردم و گفتم : هه هه بی نمک. خندید و گفت : به جای نت حروم کردن بیا به من کمک کن . _ از چه بابت ؟ +پس فردا تولد نازیه کمکم کن براش مهمونی سوپرایزی بگیرم. لپ تاپم رو باهیجان بستم و گفتم : اخ جون من میمیرم برای اینجور کارا.
  15. پارت نود چشم غره ای بهش رفتم که خندید ، صورتم رو که برگردوندم با بهراد چشم تو چشم شدم ، متفکر بهم زل زده بود ، سرم رو به معنی چیه ،تکون دادم که لبخند زد و سرش بالا انداخت (یعنی هیچی) ، شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم ، ناهار که تموم شد اروین از مامان و بابا تشکر کرد، بعد جمع کردن میز دوباره برای صرف چای به پذیرایی رفتیم . بهراد رو به اروین گفت : واقعا ممنون که دیشب صدف رو تنها نگذاشتی ، لطف کردی. اروین لبخند زد و گفت : شرمنده ام نکنید ، به خودشون هم گفتم ، فقط به یک دوست کمک کردم . بهراد خندید و چیزی نگفت ، بابا دستی رو شونش گذاشت و گفت : صدف گفت که تو المان هم هواشو داشتی ، مرسی پسرم . اروین خندید و گفت : انجام وظیفه بوده ، نفرمایید. بهراد مثل همیشه که از یکی خوشش میومد زود صمیمی میشد گفت : تعارف تیکه پاره کردن بسه. بعد رو به اروین ادامه داد اگه اوکیی بریم یک دست فوتبال دستی بزنیم . اروین سری تکون داد و پاشدن ، از اونجایی که منم خیلی دوست داشتم بازیشون رو ببینم بعد بازی کنم گفتم : منم میام. بهراد سری تکون داد ، تا اومدم بلند بشم نازی گفت: صدف اگه میشه بمون باهات کار دارم . به ناچار نشستم ؛ بهراد، بابا رو هم بلند کرد و با اروین به حیاط رفتن. بعد رفتنشون نازی گفت : اروین واقعا پسر خوبیه ، مهلا جون واقعا پسرای خوبی تربیت کرده . مامان کنجکاو پرسید : مگه اروین برادر هم داره ؟ گفتم : اره اراد ، چهرش کپی اروینه فقط رنگ چشم هاشون یکم فرق داره. نازنین ابرویی بالا انداخت و گفت : تو کجا اراد رو دیدی؟
  16. پارت هشتاد و نُه _صدف جان مامان ، یک لحظه بیا ، چشم غره ای به بهراد رفتم که در جواب لبخند دندون نمایی تحویلم داد. به سمت مامان رفتم که اروم گفت : به نظرت میز ناهار رو بچینیم ؟ ساعت رو نگاه کردم یک و نیم بود ، سری تکون دادم و همراه مامان و نازی به اشپزخونه رفتیم . مامان و نازی رفتن سراغ کشیدن غذا ها من هم مشغول مخلفات شدم ، وسط کار پرسیدم : مامان راستی سلیمه خانوم اینا کی میان ؟ مامان ظریف خندید و گفت : چی شد خسته شدی ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه من به کار خونه عادت کردم ، دلم براشون تنگ شده . مامان یکم قربون صدقه ام رفت و گفت : الهی قربونت بشم من ، امروز زنگ زد گفت که فردا برمیگردن ، البته فهیمه انگار دانشگاه شهر خودشون قبول شده ، میاد وسایلش رو جمع می کنه ، برمیگرده‌. خوشحال گفتم : اا خیلی براش خوشحال شدم ، خیلی استرس داشت ، خداروشکر که موفق شده . نازی و مامان لبخندی بهم زدن و باهم شروع کردیم وسایل رو بردیم رو میز ناهار خوری کنار حال ، بعد چیدن میز ، نازنین رفت که بقیه رو صدا کنه ، مامان سنگ تموم گذاشته بود ، چند مدل غذا ، سالاد و دسر روی میز خود نمایی می ‌کرد ، همه که اومدن سر میز نشستیم و مشغول شدیم . من کنار اروین نشستم که معذب نباشه ، هر چند که ماشاالله روش خوبه و فکر نکنم خجالتی باشه! چند دقیقه نگذشته بود که اروین اروم جوری که فقط من بشنوم گفت : اینا دست پخت مامانت هست؟ سری تکون دادم و پرسیدم : اره مگه چه طور ؟ با لحن بامزه ای گفت : اگه دست پختت به مامانت رفته باشه ، قول میدم برگردیم المان هر روز ناهار و شام خونت ولوام! با حرص نگاهش کردم و گفتم : نوکر بابات غلام سیاه، بگو اون بپزه برات . خندید و شیطون گفت : اونو امتحان کردم بد نبود ،ولی شاید سفیدش بهتر باشه . در جا سرخ شدم ، با حرص پاشو لگد کردم ، صورتش از درد جمع شد ولی به خاطر اینکه بقیه نفهمن ، صداش در نیومد.
  17. پارت هشتاد و هشت به اتاقم رفتم و لباسم رو با پیراهن لیمویی رنگی که استین های بلند داشت و دامنش کلوش و بلند بود عوض کردم ، به خاطر جنس لَخت پارچه با هر حرکت کوچیکی دامنم به رقص درمیومد . موهام رو باز کردم دورم ریختم بعد تمدید رژم و پوشیدن صندل هام پایین رفتم ، وقتی به پذیرایی رسیدم همه مشغول حرف زدن بودن ، با صدای بلند سلام کردم . حواس همه جلب من شد و جلو رفتم و نازی رو بغل کردم و گفتم : به به عروس خانوم ، خوبی؟ نازی خندید و گفت: مرسی عزیزم چه خوشگل شدی. چشمکی زدم و گفتم : نه به خوشگلی تو . بهراد گفت : اوه اوه کی در نوشابه ها رو جمع کنه ؟! چشمام رو تاب دادم و گفتم : چیه حسودیت شد ؟ خندید و گفت : اره والا ، بعدم خانومم رو انقدر سر پا نگه ندار خسته میشه. دست رو شونه نازی گذاشتم و نشوندمش و گفتم : بشین تا این حسود خان من رو نکشته . بعدش هم به بهراد گفتم : بفرما ، نمیدونستم انقدر زی زی(زن زلیل) هستی؟ همونجور که می خندید شیطون گفت : اره والا من زن زلیلم ، به توی وروجک باید جواب پس بدم ؟ خندیدم و رفتم لپش رو کشیدم و گفتم: نه عشقم تو زی زی بودنتم قشنگه. نازی گفت : اوه صدف صاحب داره ها . خندیدم و گفتم : خب حالا زن و شوهر چه غیرتیم هستن . همه خندیدن و بابا رو به اروین گفت : این دو تا هر موقع با هم باشن همینه ، گیر مکان و زمان هم نیستن. اروین خندید چیزی نگفت ، صندلی کنار بهراد نشستم ، یکم که گذشت ، بابا با اروین گرم صحبت راجع به ساختمان سازی بودن ، که بهراد سرش و نزدیکم کرد و گفت : شنیدم ، دیشب تصادف کردی ، خوبی؟ اروم گفتم : اره یک تصادف کوچیک بود به خیر گذشت . شیطون گفت : میبینم که از فرصت سو استفاده کردی ، به داداشمون (با ابرو اشاره به اروین کرد) زنگ زدی! اخم کردم و گفتم : نخیرم ، خودش تماس گرفت،شما هم مهمونی بودین منم به ناچار بهش گفتم. بهراد نگاهی بهم انداخت که خر خودتی توش موج میزد با حرص نیشگونی ازش گرفتم که آخش دراومد.
  18. پارت هشتادو هفت توی راه اروین کنار گل فروشی ایستاد و بی هیچ حرفی پیاده شد و بعد یک ربع با یک گلدان زیبا برگشت . _نیاز به زحمت نبود ! نگاهی بهم انداخت و گفت : زحمتی نیست ، دوست ندارم بار اول که جایی میرم دست خالی برم . لبخند زدم و تشکر کردم و به راه افتادیم ، چه قدر این پسر با ادب و جنتلمنه ، اعترافش سخته ولی واقعا هست! به خونه که رسیدیم ریموت رو زدم به اروین گفتم ماشین رو بیاره داخل ، از ماشین که پیاده شدم ماشین بهراد رو دیدم ، پس بهراد و نازی قبل ما رسیدن ، کنار پله ها ایستادم تا اروین رو راهنمایی کنم و اروین بعد پوشیدن کت اسپورت سورمه ای رنگش به سمتم اومد ، تازه فهمیدم نا خواسته با اروین ست شدم ! انصافا جزو پسر های خوشتیپ و خوش قیافه بود ، قد بلند و چهره مردونه اش ادم رو جذب می کرد ، سرم رو نا محسوس تکون دادم و تو ذهنم گفتم ، من چی دارم میگم ، مبارک مامان و باباش! صدای اروین از فکر بیرونم اورد. _اگه زل زدنت تموم شده بریم تو . پوزخند همیشگیش رو لبش خودنمایی کرد ، واقعا این پوزخند من رو به مرز دیوونگی می کشوند ، اخم کردم و گفتم : تو فکر بودم ، به جای خاصی نگاه نمی کردم . با لحن لج درارش گفت : باشه ، اگه فکر کردنتون تموم شد بریم داخل اینجوری از مهمون پزیرایی می کنی ؟ پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم ، خودشیفته ای زیر لب نثارش کردم ، که صدای خنده اش نشون از این بود که شنیده ! وقتی رفتیم تو ،از اونجایی که به مامان پیام داده بودم رسیدیم ، مامان و بابا جلوی در منتظرمون بودن ، بعد سلام و احوالپرسی اروین گلدان رو دست مامان داد و گفت : ناقابله . مامان خندید و گفت : مرسی اروین جان ، زحمت کشیدی ، نیاز به این کار ها نبود . اروین هم لبخند زد و گفت : خواهش می کنم ، قابلتون رو نداره . بابا هم تشکر کرد و گفت : بیش از این سرپا نگهتون نداریم ، بفرمایید. بعد هم دستش رو پشت شونه اروین گذاشت و به پذیرایی هدایتش کرد . رو به مامان گفتم : من برم لباس عوض کنم برگردم . مامان لبخند زد و گفت : برو عزیزم.
  19. پارت نهم اقای نوروزی از پارچ رو میز ابی برای همسرش ریخت و گفت : بخور خانوم ، ما باید قوی تر از این حرفا باشیم ، تا اون بیشرفی که این کار رو باهاش کرده پیدا نکنیم ، نباید از پا بیوفتیم . همسرش لیوان رو گرفت ،یکم که نفسشون بالا اومد پرسیدم : انگار شب قبل فوت خانوم نوروزی تولد دختر خواهرتون (به مادرش نگاه کردم ) بوده درسته ؟ خانوم نوروزی اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت : بله ، تولد مهسا دختر خواهرم بود. _خانوم نوروزی با ایشون صمیمی بودن ؟ سری تکون داد و گفت : بله ، مهسا و بهار از بچگی با هم بودن ، خواهرم وقتی مهسا نوجوان بود فوت کرد و مهسا پیش ما بزرگ شد و مثل خواهر بود برای بهار . اقای نوروزی اضافه کرد و گفت : اون بچه تازه چند ماهه برگشته ایران ، از ما داغون تره . با کنجکاوی پرسیدم : مهسا خانوم رو میگین ؟ اقای نوروزی سری به تایید تکون داد. رو به جفتشون پرسیدم : اون شب بحثی اتفاق نیوفتاد ؟ خانوم نوروزی گفت : نه چیزی پیش نیومد . اقای نوروزی دستی تو موهای کم پشتش کشید و گفت : توی جمع بحثی پیش نیومد ولی وقتی من رفتم بالکن هوایی تازه کنم دیدم بهار و مهسا دارن بلند باهم حرف میزنن وقتی ازشون پرسیدم ،گفتن چیزی نیست و برگشتن پیش مهمان ها. _نشنیدید راجع به چی حرف میزدن ؟ _ نه متوجه نشدم .
  20. پارت هشتاد و شش در اخر من رو به اتاقی برد که تابلوی معاون بغلش خورده بود و گفت : اینجا هم که اتاق منه ، البته چون من فعلا نیستم ، یک نفر دیگه کارم رو انجام میده . ابرویی بالا انداختم و گفتم : مدیر اینجا کیه ؟ من تا الان فکر می کردم تو مدیری اخه رو کارت ویزیت هم اسم تو بود ! اروین لبخند جذابی زد و گفت : پدرم مدیره شرکت هست ، البته چند وقته برای یک پروژه رفته دبی. گفتم : اوکی ، پس به خاطر همین سعادت نداشتم ببینمشون. اروین با کنایه گفت :اوه چه لفظ قلم ! خندیدم و چیزی نگفتم . اروین نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : اوه اوه یک ربع به یازده هست دیر شد ، بدو بریم سر ساختمان که مصالح جدید قرار بوده بیاد ، باید چکشون کنم‌. سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم . نیم ساعتی تو راه بودیم که به ساختمان نیمه سازی رسیدیم ، وقتی داخل شدیم اروین کلاه ایمنی بهم داد و رو سرم گذاشتم ، بعد از سلام و گزارش گرفتن از سر کارگر ، رفت تا جنس هایی که اومده بودن رو چک کنه ، یک سری توضیحات هم بهم داد و بعد یکی، دو ساعت که کارمون تموم شد ، عزم رفتن به سمت خونه رو کردیم .
  21. پارت هشت روز بعد سرباز احمدی بهم خبر رسوند که پدر و مادر مقتول اومدن و می خوان ببیننم . راستش فکر نمی کردم تا بعد مراسم سوم مرحوم بیان ، به احمدی گفتم راهنماییشون کنه. به احترامشون بلند شدم و بعد سلام و تسلیت گفتن مجدد میز رو دور زدم و روی صندلی های کنارشون نشستم . نمیدونستم چه جوری باید شروع کنم ، یکم سخت بود ، داغشون تازه بود . به سختی شروع کردم و گفتم : میدونم غم بزرگیه و قابل حضم نیست ولی باید چند تا سوال ازتون بپرسم . اقای نوروزی پدر مقتول گفت : ما حاضریم هر کمکی از دستمون برمیاد انجام بدیم جناب سرگرد ، فقط اون بی شرف رو پیدا کنید. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم : شک نکنید که اون ادم به سزای عملش میرسه ، به عنایت خداوند و کمک شما پیداش می کنیم. مادر مرحوم با صدایی که از گریه گرفته بود گفت : جناب سرگرد ، اخه بهار من انقدر مهربون بود که بد هیچ کس رو نمی خواست ، نمیدونم کی این بلا رو سر بچم اورده . صدام رو صاف کردم و گفتم : این چند وقت اخیر ، رفتار خاصی از دخترتون ندیدین ، چیزی که براتون عجیب باشه. اقای نوروزی مغموم گفت : والا جناب سرگرد ، بهار دختره ارومی بود ، خیلی چیزی بروز نمیداد ، بیس تر وقتا اگه غمی هم داشت از ما پنهان می کرد که مبادا نارحت بشیم. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید که سریع پاکش کرد .
  22. پارت هشتاد و پنج جلوی در که رسیدم اروین پشت فرمون نشسته بود ، لبخند زدم و سوار شدم و گفتم : سلام ، صبح بخیر خوبی ؟ از بالای عینک دودیش نگاهی بهم انداخت و گفت : علیک ، والا من که خوبم تو بهتری ؟ دستی به بانداژ کوچیک روی سرم کشیدم و گفتم : خداروشکر ، خوبم . اروین سری تکون داد و راه افتاد و گفت : اول میبرمت شرکت تا بخش دفتری رو ببینی ، بعد هم میریم سر یک پروژه تا بتونی ارتباط با کارگر ها و پیمانکار و ... از نزدیک تجربه کنی . با هیجان گفتم : خیلی براش هیجان دارم ، همیشه دوست داشتم با روند کار از نزدیک اشنا بشم . اروین لبخند زد و گفت : در اینده نزدیک قراره یک عالمه پروژه رو از نزدیک رهبری کنی خانوم مهندس. از شنیدن کلمه خانوم مهندس ، اونم از دهن اروین کلی ذوق کردم ، ولی سعی کردم تابلو بازی در نیارم . بعد طی کردن مسافتی اروین ماشین رو جلوی یک ساختمان بزرگ نگه داشت ، داخل که شدم سوار اسانسور شدیم و وقتی ایستاد وارد لابی شرکت شدیم دکوراسیون لابی شرکت به رنگ سفید و مشکی و طلایی بود منشی پشت میز بزرگ ال مانند نشسته بود که با دیدن اروین ایستاد و سلام کرد ، اروین هم سری تکون داد و بعد من رو به بخش های مختلف شرکت برد از بخش طراحی و مشاوره و حساب داری تا... رو بهم نشون داد ، حین نشون دادن هر بخش برام توضیحات لازم رو هم میداد
  23. پارت هفت _چشم قربان ، چیزی راجع بهش نظرتون رو جلب کرده ؟ چونم و خاروندم و متفکر گفتم : هنوز زوده برای این حرفا ، کاری که گفتم رو انجام بدین ، زمان خاکسپاری رو فهمیدی؟ _چشم، بله فردا قطعه... بهشت زهرا ساعت ده صبح . سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم . صبح به همراه سروان بابایی در مراسم ختم شرکت کردیم ، مادر و پدر مرحوم خیلی اشفته و نزار بودن ، کم غمی نیست به هر حال دختر جوانشون رو از دست دادن . اسدی غمگین به جنازه همسرش که به خاک سپرده میشد نگاه می کرد ، بیش تر پشیمونی تو چشمش موج میزد ، وسطای خاک سپاری زن جوانی که ظاهری نسبتا امروزی داشت وارد مجلس شد و خودش رو روی خاک انداخت و گفت : بهار ، پاشو ، پاشو بهار ، مثل خواهر بودی برام ، چه جوری رفتنت رو باور کنم . حرکاتش بیش تر مثل نمایش بود ولی استرس تو رفتارش موج میزد ، صداش میلرزید و مدام گره روسری توری کوتاهش رو سفت می کرد ، دستاش میلرزید . خودش رو به طرف مادر بهار کشید و مادر بهار گفت : دیدی مهسا ، دیدی بهارم پرپر شد ، خدا نگذره از کسی که بهار رو ازم گرفت ، خدا لعنتش کنه . دختره خودش رو جمع کرد و به گریه افتاد. حواسم جمع اسدی شد ، مضطرب به دخترک زل زده بود و مردمک چشمش گشاد شده بود . بعد اتمام خاکسپاری جلو رفتم و به اسدی و خانواده مرحوم تسلیت گفتم و بعد رو به بابایی گفتم : تو یک وقت مناسب با پدر و مادر مرحوم نوروزی هماهنگ کن تا به کلانتری بیان.
  24. پارت هشتادو چهار از ساعت هفت صبح بیدار شده بودم ، نمیدونم چرا برای انتخاب لباس وسواس پیدا کرده بودم هر چی میپوشیدم خوشم نمیومد ، بعد یک ساعت گشتن ، در اخر شلوار جین بوتکاتم رو پوشیدم و تاپ سفیدمم داخل شلوار کردم و روش یک شومیز خط دار راه راه ریز با رنگ ابی ملیح پوشیدم و سه دکمه بالاش رو باز گذاشتم و اون رو هم داخل شلوار گذاشتم ، کمربند سورمه ای رو هم روی جین روشنم بستم و در اخر کت بلند ابی رنگم رو پوشیدم ، موهام رو دم اسبی بستم و چتری کمی گذاشتم و شال ابی کم رنگم رو سرم انداختم ، ارایشم ساده و روزمره بود ، در اخر کتونی هام و کیفم رو برداشتم و پایین رفتم . بابا و مامان صبحانشون رو خورده بودن و تو پذیرایی بودن ، تو اشپزخانه رفتم و یک چایی ریختم ، سریع با یک کلوچه خوردمش و به پذیرایی رفتم . بلند و پر انرژی گفتم : سلاااام بر اهل منزل . مامان سرش رو از موبایلش بیرون اورد و گفت : سلام به روی ماه پرانرژیت ! لبخند زدم و بابا هم گفت : سلام بر صدف خانوم ، این انرژی رو به کی بدهکاریم؟؟؟ اخم مصنوعی کردم و گفتم : نداشتیما پدر گرام من همیشه پر انرژیم . رو دسته مبل کنار بابا نشستم و دستم و بالای مبل تکیه دادم . مامان با شیطنتی که خیلی وقت بود ازش ندیده بودم گفت : اره ولی امروز یک جور دیگه سر حالییی!! چشم هام و باریک کردم و گفتم : ای ای ، بوی توطئه زن و شوهری میاد ، الکی حرف در نیارین ، فکر کنم دوست دارین من و بی حال و شل و ول ببینین! بابا دستش رو روی دستم گذاشت و گفت : نه بابا جان ، ما با این صدای پر نشاطت سر حال میایم ، اگه انرژی تو نباشه که این خونه سوت و کوره. لبخند زدم و بغلش کردم ، همون موقع گوشیم زنگ خورد از تو کیفم درش اوردم و اسم اروین روی صفحه افتاد ، تماس رو وصل کردم و بعد سلام دادن گفت دمه دره و منتظرمه ، با مامان اینا خداحافظی کردم و تاکید کردن حتما دوست دارن موقع ناهار اروین رو ببینن .
  25. پارت ششم ابرویی بالا انداخت و گفت : ما که از مهندس بدیی ندیدیم ، سر صدایی هم ندارن ، البته دیشب خانومشون ، کمی نا خوش احوال بودن ، فکر کنم دعوا شون شده بود ،البته نه که فالگوش وایسم ها ، نه صداشون بلند بود. خداروشکر خوب کسی گیرم اومده بود ، از اون دسته ادم های خاله زنک بود که راجع به همچی اطلاع داشت و بدون دردسر به اشتراک میذاشت. گفتم : اخلاقشون با خانواده و هم سایه ها خوبه ، اخه اخلاق خیلی برای تیم ما مهم هست؟ لبخندی زد و گفت : والا ، من تا حالا درگیری یا رفتاری بد ازشون ندیدم ، دیدم یه چند باری یک خانوم که شاسی بلند داشت رسوندِشونا ، گناه مهندس و شستم نگو بنده خدا جای جدید استخدام شده ، خانوم از همکارا هستن دیگه ، نه ؟ یک خانوم با شاسی بلند ، خب مثل اینکه یک خبرایی هست ، حس می کردم اسدی تو حرف هاش چیزی رو پنهان می کنه . بیش تر از این نمیشد چیزی بپرسم شک می کرد گفتم : بله احتمالا ، ممنون از راهنماییتون . گفت : خواهش می کنم ، تو رو خدا اگه تو شرکتتون ، کاری برای ما هم داشتید دریغ نکنید ، گرفتاریم به خدا. بل اجبار شمارش رو گرفتم که مثلا معرفیش کنم ، ازش خواستم این مکالمه محرمانه بمونه ، بعد اینکه گفت : خیالتون تخت دهنم قرصه . بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم. به کلانتری که برگشتم صاف رفتم اتاق بابایی ، وقتی من رو دید از صندلی بلند شدو پا جفت کرد و گفت : چه کاری از دستم بر میاد قربان. _چند نفر رو بزار اسدی رو تعقیب کنن ، بویی نبره ها بگو حواسشون رو جمع کنن.
×
×
  • اضافه کردن...