-
تعداد ارسال ها
497 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
**پارت بیست و نهم** تنها یک روز تا خواستگاری بهراد باقی مانده بود. از آنجایی که فردا جمعه بود و ما شنبه و یکشنبه هم تعطیل بودیم، وقت کافی برای مطالعهی امتحان دوشنبه داشتم. تصمیم گرفتم فردا بعد از امتحان، برای مراسم خواستگاری خرید کنم؛ درست است که قرار بود فقط به صورت ویدئویی در آن حضور داشته باشم، اما باز هم دلم میخواست همهچیز واقعی و مرتب باشد تا دلم راضی شود. در اتاق مطالعه مشغول درس خواندن بودم؛ امتحانِ فردا سخت بود و استادش از آن هم سختگیرتر. چند ساعتی بود که سرم توی کتاب بود و اصلاً نفهمیدم چطور خوابم برد. با گردندرد از خواب پریدم و به فضای تاریک اتاق خیره شدم. بعد از چند ثانیه، محیط را تشخیص دادم و به ساعت گوشیام نگاه کردم؛ اوه، ساعت شش عصر بود! یک ساعتی خوابیده بودم. اعلانهای گوشیام دو تماس از دسترفته در واتساپ را نشان میداد. وارد برنامه شدم و دیدم مامان تماس گرفته است. چراغ اتاق را روشن کردم و تماس تصویری گرفتم. بعد از چند بوق، چهرهی مامان روی صفحهی موبایلم ظاهر شد. لبخندی زدم و گفتم: «بهبه، سلام به مامان خوشگلم! احوالات؟» مامان: «سلام صدفِ مامان، خوبی؟ چرا جواب ندادی؟ نگرانت شدم.» + «ببخشید، خواب بودم، متوجه نشدم.» مامان: «قربونت برم من! به خودت میرسی؟ چقدر لاغر شدی! چرا زیر چشمهات سیاه شده؟ نکنه خوب نمیخوری و نمیخوابی؟ بمیرم که ازت دورم و نمیتونم بهت برسم.» اشک در چشمهایش جمع شده بود. برای اینکه فضا را عوض کنم، لبخندی زدم و گفتم: «خدا نکنه مامان قشنگم! عین خرس میخورم و میخوابم، نگران نباش! شما خوبی؟ بابا خوبه؟» مامان: «ما خوبیم عزیزم. میدونی آخر هفته خواستگاریِ بهراده؟» + «بله! چند روز پیش زنگ زد و خبر داد که قراره...» حرفم با شنیدن صدای بابا پشت خط قطع شد که داشت به مامان میگفت: «سهیلا جان، با کی حرف میزنی؟» مامان: «با صدف عزیزم؛ میخوای باهاش صحبت کنی؟» چند ثانیه بعد، بابا هم به تصویر اضافه شد. با دیدنش لبخندم عمیقتر شد و گفتم: «سلام به پدر خوشتیپ خودم!» بابا: «سلام گلِ بابا، خوبی؟» + «شما خوب باشید، منم خوبم، شکر.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
**پارت بیست و هشتم** چقدر دلم برایشون تنگ شده بود. سمت اتاق خوابم رفتم؛ دیزاین اتاق به رنگ بنفش و سفید بود. ساکم رو گوشهای پرت کردم، لباسهام رو عوض کردم و شیرجه زدم توی حمام. وان را پر کردم، در آن نشستم و به امتحان امروز فکر کردم؛ خدا را شکر، اولین امتحانم به خیر گذشت و عالی دادمش. امیدوارم بقیهاش هم ختم به خیر شود. حدود نیم ساعت بعد از حمام بیرون آمدم ، تن پوشم رو پوشیدم. داشتم با کلاهش موهایم رو خشک میکردم که موبایلم زنگ خورد. به سمتش رفتم و دیدم بهراد است. تماس تصویری رو برقرار کردم و چهرهی خندان بهراد روی صفحه آمد. گفت: «سلام بر دانشجوی پر تلاش! حال شما؟» لبخندی زدم و گفتم: «درود بر تو! ما خوبیم، شما خوبی؟ عیال محترم خوبه؟» گفت: «خوبه، سلام میرسونه. دنبال کارهای آخر هفتهاش هستم.» با تعجب پرسیدم: «مگه آخر هفته چه خبره؟» او با لبخندی وسیع روی لبش گفت: «هیچی! آخر هفته قرار هست برم خواستگاریاش، با داداش بهرام و زن داداش.» جیغی کشیدم و با خوشحالی گفتم: «هورااا! مبارکت باشه بهراد جونم! خیلی خوشحالم، پس رفتی قاطیِ مرغها دیگه!» بعد ناگهان، با این فکر که من نیستم تا در این مراسم شرکت کنم، شور و هیجانم فروکش کرد و با لب و لوچهی آویزان گفتم: «حیف که من نیستم بیایم! همیشه برای خواستگاری رفتن برای تو نقشه کشیدم، ولی حالا نیستم.» نفسم رو آه مانند بیرون دادم و به بهراد خیره شدم. لبخندی زد و گفت: «دیوانه! ناراحتی ندارد که! اصلا من قول میدهم آن ساعت باهات تماس بگیرم، تو هم در مجلس باشی. خوبه؟» با این حرف، لبخند دوباره روی لبم نشست. درسته که اگه آنجا حضور داشتم چیز دیگه ای بود، اما این هم بد نبود؛ بهتر از هیچیه. بعد از چند ثانیه سکوت، بهراد گفت: «راستی، امتحانت رو خوب دادی؟ چه کارها میکنی؟» من هم با هیجان شروع کردم به تعریف کردن اتفاقات روزمرهام. بعد از یک ساعت صحبت با بهراد، بالاخره از هم دل کندیم و تماس را قطع کردم. گوشی را پرت کردم روی تخت. از جا بلند شدم و تن پوشم رو با یک تاپ و شرتک لیموییِ خانگی عوض کردم و مشغول سشوار کشیدن به موهایم شدم. خیلی وقت بود کوتاه نکرده بودمشون و حسابی بلند شده بودند. کارم که تمام شد، به ساعت نگاه کردم؛ پنج عصر بود. تصمیم گرفتم یک ساعت استراحت کنم. خودم رو روی تخت انداختم و خیلی زود خوابم برد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
**پارت بیست و هفتم** از جا بلند شدم و همانطور که به سمت کمدها میرفتم، بلند خطاب به کامی گفتم: «اگه میخوای با من بیای، تا ده دقیقه دیگه آماده باش.» سریع لباسهام رو عوض کردم، ساک ورزشیام رو برداشتم و به سمت در رفتم. کامی هم همان لحظه به سمت کمدش رفت و با عجله مشغول شد. از باشگاه بیرون زدم و سوار ماشین شدم؛ ساکم رو روی صندلی عقب پرت کردم. با وجود اینکه کامی گفته بود علاوه بر شروین، اروین هم به این باشگاه میآید، در طول این یک ساعت خبری از اروین نشد. در عوض، شروین و دوستانش حین تمرین حسابی شلوغکاری کرده و همه رو کلافه کرده بودند. جالب اینجا بود که تمام دخترهای باشگاه سعی در جلب توجه آنها داشتند؛ من هم ادا و اطوارهایشان را میدیدم و زیر لب میخندیدم. در همین فکرها بودم که کامی رسید و سوار شد. ماشین رو راه انداختم و کامی رو جلوی خانهشان پیاده کردم؛ البته بهتر هست بگم عمارتی که در واقع یک ساختمان لوکس با باغی بزرگ بود. پدرِ کامی، عمو الکس، کارخانهدار بود و وضعیت مالی بسیار خوبی داشتند. بعد از خداحافظی با کامی، به سمت خانه راه افتادم؛ واقعاً خسته بودم. ساختمانی که در آن زندگی میکردم، یک خیابان پایینتر از خانهی کامی اینها بود. ماشین رو در پارکینگ پارک کردم و پس از برداشتن وسایلم، به سمت آسانسور رفتم و دکمهی طبقه بیستم رو فشار دادم. با توقف آسانسور، به سمت در رفتم و با کارت مخصوص آن رو باز کردم. خانهای صد و پنجاه متری با سه اتاقخواب و یک آشپزخانهی بزرگ؛ برای یک نفر، بیش از حد بزرگ بود! من همیشه ترجیح میدادم در خانهای کوچک با یک حیاط نقلی زندگی کنم، اما صلاح دید «پدرجان» این بود که امنیت برج برایم بهتر است. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم نگاهش رو از من گرفت و به انگشتانش خیره شد و گفت: «میدونم که میدونی چه حسی بهش دارم. من مثل تو نمیتونم احساسم رو پنهان کنم؛ تو هم که تیزی، پس الکی عوضیبازی در نیار.» لبخندی زدم، دستم رو زیر چونهاش گذاشتم و به سمت خودم برگرداندم: «حالا خجالت نداره که! از کی خجالتی شدی؟» لبخندی زد و گفت: «تعریف کن دیگه.» من هم همه چیز رو برایش گفتم. وقتی تمام شد، گفت: «آه، کاش من هم اونجا بودم. همیشه موقعیتهای حساس نیستم.» خنده ریزی کردم و گفتم: «راستی، وقتی اومدی اینجا میخواستی یه چیزی بگی.» گفت: «آهان، خوبه گفتی. اومدم بگم شروین و لوکاس، دیوید و اروین هم اومدن تو این باشگاه.» ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم: «اِ! خز شد دیگه! اینجا همه اومدن.» کامی به بازویم زد و گفت: «کم حرف بزن! بیا به جای زبونت از بدنت کار بکش. پاشو...» بلند شد، من هم بلند شدم و گفتم: «آره دیگه! از این به بعد زیاد ورزش کن تا استعدادت به چشم بیاد.» کامی آمد حمله کنه که در رفتم و سمت تردمیلها رفتم. یک ساعت و نیم گذشته بود. خسته به سمت بطری آبم رفتم و یک نفس سر کشیدم. نگاهم به کامی افتاد که وزنه برداشته بود و دقیقاً رو به روی شروین مشغول تمرین بود. خندهام گرفته بود؛ از اول تا الان عین چی مشغول دید زدن شروین بود و با نهایت توانش تمرین میکرد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم «چه زود خودمونی شد!» با چشمهای گرد نگاهش کردم که با دستش به کمرم فشار وارد کرد و به سمت سرویس هدایت کرد. از شوک «خودمونی شدنش» درآمدم و بینیم رو شستم. دستمالی از رول کندم و روی بینیم گرفتم. چند دقیقه نگه داشتم تا خونش بند آمد. شروین دم در دستشویی ایستاده بود و زل زده بود به من. «اینم خل بودا!» دستمال رو تو سطل انداختم و آمدم بیرون که در باز شد و صدای کامی قبل از خودش آمد که میگفت: «صَدَف! نمیدونی چی کشف...» با دیدن شروین، صدایش قطع شد و با چشمهای گرد ایستاد. شروین با دیدن قیافهی کامی، چشماش خندید. خدایی قیافهی کامی بامزه شده بود؛ با چشمهای سبز درشتش زل زده بود به شروین و لبهاش کمی از هم فاصله گرفته بودند. دیدم خیلی کامی داره تابلو بازی درمیاره. با گفتن «مرسی» به شروین، سمت کامیلا رفتم و بازوش رو گرفتم و کشونکشون بردمش سمت در و به بیرون هدایتش کردم. کامیلا هنوز تو هپروت بود. محکم زدم پس کلش که سرش پرت شد جلو و با خشم برگشت سمتم و گفت: «چته وحشی؟» لبخند عریضی زدم و گفتم: «جای تشکرته؟! تو رو از اون حالت تابلو و مجنون و رسوایی نجات دادم، تازه از دنیای هپروت هم بیرون آوردم. بده مگه؟!» کامی چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و یهو پرید سمتم و تند تند گفت: «وای شروین بهت چی گفت؟ اصلاً اونجا چی کار داشت؟ منو بگو که اومدم بگم شروین رو دیدم، نگو تو زودتر دیدیش! چی شد؟» دستم رو جلو دهنش گرفتم و سمت صندلیها کشیدمش و نشستیم. دستم رو برداشتم و گفتم: «یه نفس بگیر عزیزم، میترسم خفه بشی.» با حرص نگاهم کرد و گفت: «آه، بگو دیگه.» شیطون، زل زدم بهش و گفتم: «چیه؟ چرا انقدر برات مهم شده شروین؟» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم لبخندی زدم و عینک دودی گردم رو به چشم زدم. سمت شاگرد باز شد و کامی نشست. نگاهش کردم و گفتم: «عروس میآوردی؟» با گیجی نگاهم کرد. گفتم: «منظورم اینه که دو قدم راه رو چقدر طول دادی بیای؟!» «آهان» ی زیر لب گفت و پشت چشمی نازک کرد و جواب داد: «خب چیکار کنم؟ زشته وسط خیابون بدوم.» خنده ریزی کردم و در دلم گفتم: «اون کسی که تا جوزده میشه، کُله یونی رو میدوئه، خود منم.» راه افتادم. جلوی باشگاه پارک کردم. کامی گفت: «آها! چه عجب! بالاخره خانوم بعد از مدتها میخوان بیان باشگاه.» لپش رو کشیدم و گفتم: «از این به بعد مرتب میام.» کامی: «ببینیم و تعریف کنیم! تو از این حرفا زیاد میزنی.» خندهای کردم. از صندوق، ساک ورزشیام رو برداشتم. ماشین رو قفل کردم و با کامی به سمت باشگاه رفتیم. آنقدر دیر به دیر میآمدم که کسی رو نمیشناختم، ولی کامی با دو نفر مشغول صحبت شد. به سمت کمدها در اتاق تعویض لباس رفتم و لباسهام رو با تاپ و شلوارک ورزشی، گرمکن و کتانیهای ستش عوض کردم. لباسها رو جمع کردم و بدون توجه به اطراف، به سمت کمد رفتم. لباسها رو داخلش گذاشتم و برگشتم. نفهمیدم چی شد که ناگهان بینیم درد گرفت، تعادلم رو از دست دادم و داشتم میافتادم که دستی کمرم رو گرفت. به کمک اون شخص صاف ایستادم. همانطور که بینیم رو گرفته بودم، گفتم: «نمیتونید یه کم با فاصله بایستید که مردم رو داغون و غافلگیر نکنید؟» بلافاصله سرم رو بالا آوردم و با صورت خندان شروین مواجه شدم. همینطور با تعجب به شروین نگاه میکردم که پشت لبم رد خون رو حس کردم. «آخ» ی گفتم و سرم رو بالا گرفتم. شروین با دیدن این عکسالعمل، جلو آمد و گفت: «دستتو بردار ببینم چی شدی!؟» فرصت کاری بهم نداد و دستم رو کنار زد. با دیدن خون، دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: «اوه، عسلم! از بینیت داره خون میاد. بیا ببرمت دستشویی!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و سوم چنگالم رو در پاستا فرو کردم و در دهانم گذاشتم. چشمهایم رو بستم و با لذت گفتم: «اُومم، فوقالعادهست!» چشمهام رو که باز کردم، صورت پر از تعجب کامی رو دیدم. با دیدن چشمهای باز من گفت: «هیچ وقت نمیتونم حرکت بعدیت رو حدس بزنم، یا حست رو بفهمم. خیلی گیجکنندهای.» لبخندی زدم و گفتم: «به جای حرف زدن، غذات رو بخور. سرد شد.» لبخندی زد و مشغول خوردن غذاش شد. گاهگاهی زیرچشمی شروین رو نگاه میکرد. شروین و آروین دیگه در دید نبودند، ولی صدای قهقهههای دیوید و صحبتهای دوستان شروین میآمد. بعد از خوردن پاستا، کولهام رو برداشتم و پایین پیراهن چهارخانه سفید و قرمزم رو مرتب کردم. به موهای باز و بلندم دستی کشیدم و خطاب به کامی گفتم: «من دارم میرم. اگه دوست نداری تا باشگاه پیاده بری، بلند شو.» بدون حرف دیگه ای به سمت ماشین حرکت کردم. صدای قدمهای کامی رو پشت سرم شنیدم و لبخند زدم. نگاه سنگین یک نفر رو حس میکردم، ولی نفهمیدم کیست. مهم هم نبود. این کافه پاتوق دانشجوها بود، درست روبهروی یونی. با اینکه تابستان بود، نسیم خنکی میآمد. به همین خاطر سقف ماشین رو باز کردم و منتظر کامی شدم که سلانه سلانه از خیابان رد میشد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و دوم ابرویی بالا انداختم و لبخندی زدم. ته نوشیدنیام رو سر کشیدم. رو به کامی گفتم: «پاشو بریم.» کامی با حالت اعتراض گفت: «تازه اومدیم! من تازه گشنم شده، میخوام سفارش بدم.» بدون توجه به نگاه متعجب من، پاستا سفارش داد. گارسون سمت من برگشت و پرسید: «شما امری ندارید؟» من: «منم همون.» کامی نگاهی به چشمهای گرد شده من کرد و گفت: «چیه؟» یک تای ابرویش رو بالا داد. چشمهام رو ریز کردم و موشکافانه پرسیدم: «برای چی موندی؟» کامی: «گشنمه، گفتم که.» من: «باشه. منم خر عَرعَر، عمه منه! (کامی به اصطلاحات من عادت کرده بود) هر روز برای سر وقت رسیدن به باشگاه غر میزنه.» به صندلیام تکیه دادم. کامی خنده ریزی کرد و گفت: «گاهی تغییر و بینظمی لازمه زندگیه.» سری تکان دادم و دیگر پیگیر نشدم، چون میدونستم حرف نمیزنه. در سکوت به صورتش خیره شدم. نمیدونم چه قدر خیره بودم که پاستاها رو آوردند، ولی من همچنان کامی رو نگاه میکردم. چشمهای سبز، پوست سفید، موهای نارنجی، اندام ظریف... در یک کلمه زیبا بود. یک حدسهایی زده بودم که به شروین حسهایی دارد، ولی هنوز مطمئن نبودم. اگر حدسم درست بود، دلیل ماندنش همین بود. کامی بدون توجه به نگاه خیره من مشغول خوردن شد. بعد از چند دقیقه، چنگالشو عصبی در بشقاب انداخت و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «چته؟ میدونی که خوشم نمیآد موقع غذا خوردن کسی نگاهم کنه.» خونسرد شانههام رو بالا انداختم و گفتم: _هیچی. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم مشغول حرف زدن از رنگ موی عجیب یکی از بچهها و کفش هفترنگ یکی دیگه از پسرهای دانشگاه بودیم که سفارشهامون رو آوردن. داشتیم میخوردیم و صحبت میکردیم که ناگهان کامی ساکت شد و میخکوب پشت سر من شد. با تعجب برگشتم. صورتم رو جمع کردم و دوباره به جلو برگشتم. آروین مهرزاد و آن دوست بور و نچسبش، دیوید، وارد کافه شدند و پشت میزی نشستند. با نگاهی عاصی به کامی خیره شدم. کامی هم از حال من خندهاش گرفت و بلند زد زیر خنده. کل کافه به سمت ما برگشت. با حرص لگد محکمی به پای کامی زدم که صورتش از درد جمع شد و خنده افسانهایاش تمام شد. با اخمی که از درد بود، نگاهم کرد و گفت: «چته وحشی؟ پام رو شکوندی!!» من: «کولیبازی در نیار دیگه! تا تو باشی که یه همچین جایی نیای.» لبخند حرص درآری زدم و بدون توجه به چشمهای برزخی کامی، موهیتویم رو خوردم. کامی که به این رفتارها عادت کرده بود، نفس عمیقی کشید، آب پرتقالش رو یک نفس سر کشید و در سکوت نگاهش رو به اطراف چرخاند. مشغول خوردن بودم که کامی ضربهای به پام زد. با غرغر گفتم: «باز چی شده؟» صورتم رو به سمتی که کامی اشاره کرد برگرداندم و چشم تو چشم شروین مولر، پسر یکی از کلهگندههای اینجا، شدم. او با دوستانش آمده بود. میتوانستم قسم بخورم که میزبان نصف بیشتر مهمانیهای شهر، شروین بود. سرم رو به سمت کامی چرخاندم و گفتم: «جالبه. شروین و آروین در یک مکان؟ چه شود!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم از پلههای یونی پایین آمدم؛ اولین امتحان ترم دومم هم تمام شده بود. هفت ماه از آمدنم به آلمان میگذشت و من غرق در افکارم بودم که صدای بلند کامیلا، که اسمم رو صدا میزد، من رو به خود آورد. سرم رو بالا آوردم. با دیدن اندام ظریف و موهای بلند نارنجیاش لبخندی زدم. دست تکان داد و به سمتش رفتم. وقتی بهش رسیدم، پرسید: «چطور بود؟ خوب دادی؟» گفتم: «بد نبود. چند تا سوال رو شک داشتم.» کامیلا گفت: «آره جون خودت! تو همیشه همین رو میگیی، ولی همیشه هم نمره کامل میگیری، عوضی باهوش.» به دنبال حرفش، مشتی به بازوم زد. لبخند عریضی زدم و گفتم: «گرسنهام. بیا بریم یک چیزی بخوریم.» کامی: «وای خدای من! تو همیشه گشنهای! پس چرا چاق نمیشی؟ من آب بخورم چاق میشم.» من: «اون از شانسم هست. البته تو هم خیلی چاق نمیشی، ها! انقدر هم کم نمیخوری.» کامی: «آره، ولی به لطف باشگاهی که میرم. من: «خب منم باشگاه میآم که.» قیافهای حق به جانب گرفت و گفت: «آره، هفتهای یک بار! بعضی وقتها ماهی یک بار، دو ماه یک بار.» چشم غرهای توپ بهم رفت. از حرف و ادایش از خنده خم شدم. آخه کسی که اول پیشنهاد باشگاه رو داد، من بودم؛ ولی فقط ماه اول مرتب رفتم، بعدش دیگه حوصلهام نمیکشید برم. ولی کامی مرتب میرفت. بعد از چند دقیقه خنده، خودم رو جمع و جور کردم و با چشمهای متعجب بقیه و کامی، بازوی او رو گرفتم و به سمت در کافه کشیدم. بدون توجه به اطراف،یکی از میزهای کنار پنجره رو انتخاب کردم؛ دست کامی رو رها کردم، روی صندلی ولو شدم. کامی هم بدون حرف نشست. گارسون جلو آمد. من که داشتم از گرما هلاک میشدم، موهیتو و کامی هم آب پرتقال سفارش داد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نوزدهم بهراد بلند شد، بغلم کرد و آرام در گوشم گفت: «خیلی وقت بود نگفته بودی عمو.» من رو محکمتر در آغوشش فشرد. *** ساعت شش صبح بود و پروازم ساعت هفت و نیم. همه در فرودگاه جمع شده بودیم؛ عمه معصومه، خاله سیمین، عمو بهروز، بهراد، نازی، گندم، بارانا، سارا، سینا، دایی سامان و منیژه، عمو محسن، همسرم ریحانه، حتی ماهان، مامان و بابا. با دلتنگی به تکتکشان نگاه میکردم؛ حتی دلم برای سینا که چندان هم با او صمیمی نبودم، تنگ میشد. کنار هم ایستاده بودند و صحبت میکردند. نمیدونم چقدر گذشت که شماره پرواز من رو اعلام کردند. تکتکشون رو در آغوش گرفتم و خداحافظی کردم. وقتی به پدرم رسیدم، بغضم ترکید و در آغوشش فرو رفتم. گفتم: «خیلی دلتنگت میشوم بابا. ببخش که اذیتت کردم، قول میدم پشیمونت نکنم.» از آغوشش بیرونم اومدم و پیشانیام رو بوسید. گفت: «هر اتفاقی بیفتد، پشتت هستم. خدا پشت و پناهت. به خدا سپردمت.» به سمت مامان رفتم و او رو در آغوش گرفتم. با لرزیدن شانههایش، بغضم شکست و اشک ریختم. گفتم: «گریه نکن مامان، زود برمیگردم. دلم برات تنگ میشود.» مامان از شدت گریه فقط سر تکان داد، صورتم رو بوسید و گفت: «امانتت دادم به خدا . خداحافظ.» به همه نگاهی انداختم. پشت کردم و از پلهبرقی بالا رفتم. دیگر به سمتشون برنگشتم. ترسیدم با دیدنشون پشیمون بشم و نرم. بعد از تحویل چمدانها و بلیط، سوار هواپیما شدم. پس از شنیدن توصیههای مهمانداران، هواپیما به پرواز درآمد و من رفتم تا سرنوشتی را که خدا برایم رقم زده بود، دنبال کنم... -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم بعد از گشت و گذار در پاساژ و رساندن نازی به خانه، برگشتیم. ناهار رو خوردیم و با وجود خستگی و میل به خواب بعد از ظهر، چای دم کردم و به سمت پذیرایی رفتم. مامان، بابا و بهراد با دیدنم تعجب کردند. پدرم پرسید: «صدف جان، چرا نخوابیدی؟» گفتم: «خوابم نمیآمد بابا.» راستش رو بخواهید خسته بودم، اما دلم میخواست از تکتک لحظات استفاده کنم. انگار آنها هم متوجه شده بودند، چون چیزی نگفتند و مشغول صحبت شدند. ناگهان با یادآوری خریدها و یادگاریهایی که خریده بودم، از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. تابلو رو بیرون آوردم که فهیمه با دیدنم به کمکم آمد. تابلو رو به او دادم و گفتم: «صبر کن.» سپس کُت و شلواری که برای بابا خریده بودم و ساعتی که برای تولد بهراد گرفته بودم رو برداشتم و با فهیمه به سمت سالن رفتیم. با شنیدن صدای پاهایمان، به سمتمان برگشتند. کاور کت و شلوار و جعبه ساعت رو به دست فهیمه دادم، تابلو رو ازش گرفتم و به سمت مامان رفتم. تابلو رو جلوش گذاشتم و گفتم: «میدونم زحماتت در این سالها و زحمات این چند روز با این جبران نمیشه، ولی امیدوارم قسمتی از آن رو جبران کند. دوستت دارم.» اشک در چشمانم جمع شده بود، اما جلوی ریختنش رو گرفتم. مامان با چشمانی خیس بلند شد و بغلم کرد. شروع به هقهق کرد و من هم اشکهام سرازیر شد. بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم. مامان رو بوسیدم، کاور کت و شلوار رو از فهیمه گرفتم و به سمت بابا رفتم. گفتم: «بابا، ببخشید این چند وقت اذیتت کردم. قول میدهم به قولهام وفادار باشم و ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدی.» بابا بلند شد و مرا در آغوش کشید. در آغوش حمایتگرش جا گرفتم و محکم به خودم فشردم؛ انرژی آغوشش رو برای روزهای دلتنگیام ذخیره کردم. از آغوشش بیرون آمدم و به طرف بهراد رفتم. جعبه چوبی ساعت رو به سمتش گرفتم و گفتم: «این رو برای تولدت گرفته بودم، ولی دیگه نیستم که بهت بدم. امیدوارم با شادی استفاده کنی، عمو.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم جیغ خفهای کشیدم، گوشش رو گرفتم و گفتم: «بیشعور! تو که میدونی من تا به حال حتی یک دوستپسر هم نداشتم! ناصرالدین شاه رو با من مقایسه میکنی؟ اون هم با آن سبیلهای کلفتش اصلاً شبیه من با این پوست نرم و لطیف است؟» گوشش رو رها کردم و دستم رو به کمرم زدم و تند تند پلک زدم. نازی و بهراد از خنده داشتن میزو رو گاز میزدن . بعد از اینکه خوب خندیدند، بهراد گفت: «چقدر دلقکی! بنشین بچه، آبرو برامون نگذاشتی.» خنده کوتاهی کردم و سر جایم نشستم. همان موقع کلهپاچه رو آوردند و هر سه مشغول خوردن و حرف زدن شدیم. بهراد داشت از خاطرات دوران دانشجوییاش میگفت و ما هم با خنده به شیرینکاریهایش گوش میکردیم. داشتم سعی میکردم تکتک لحظات رو به خاطر بسپارم تا بعداً با یادآوریشون، از دلتنگیام کم شود. بعد از خوردن کلهپاچه که عجیب خوشمزه بود، قصد رفتن کردیم و سوار ماشین شدیم. بهراد نگاهی به ساعت انداخت؛ هشت و نیم رو نشان میداد. گفت: «خب خانومها، امروز کار رو تعطیل کردم. کجا بریم؟» نازی گفت: «من چند تا خرید دارم. بریم پاساژ؟» سپس نگاهی به من و بهراد انداخت. من بدم نمیآمد، چون چندتایی خرید داشتم. سری به نشانه موافقت تکان دادم. بهراد نگاهی به ما انداخت و قیافهای درمانده گرفت و گفت: «شما خانمها تا میپرسند، میگید پاساژ!» بعد با حالتی بامزه، دستش را نمایشی روی داشبورد ماشین کوبید و زیر لب گفت: «به خشکه شانس!» و سرش رو گذاشت روی فرمان. من و نازی که میدونستیم خودش از صد تا خانم بدتر هست، از این حرکات نمایشیش خندیدیم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم بهراد با لبخندی گفت: «صد البته، نازی خانمی ما شما رو تور کردیم! شما که نقشی نداشتی اصلاً!» با شنیدن این حرف، یاد اولین برخورد نازی و بهراد افتادم. قهقهه زدم و نازی با حرص نگاهمون میکرد. راستش رو بخواید، اولین بار بهراد رفته بود لباس جشن تولد من رو بگیرد. نازی آن لباس رو برایش آورده بود. بهراد، در حالی که سرش توی گوشیاش بود، فقط یک تشکر خشک و خالی کرده و رفته. اما نازی دلش پیش بهراد گیر کرده بود. همان شب، وقتی به تولدم آمد، حسابی خودش رو آراسته کرده بود. سعی داشت زیرزیرکی بفهمد آن کسی که لباس رو آورده بود، کی بود. در همان گیر و دار کلکل کردن با من بود که بهراد، در حالی که سرش هنوز توی گوشی بود و یک لیوان شربت هم در دستش داشت، به نازی خورد. تمام شربت روی لباس نازی ریخت. نازی با دیدن بهراد، یک لبخند دلبرانه زد. بهراد وقتی عذرخواهی کرد، اصلاً متوجه نشد چه اتفاقی افتاده و فقط با همان نیش باز به او نگاه کرد. خلاصه، چند دقیقه بعد که نازی موضوع رو فهمید، ناگهان شروع کرد به جیغ و داد کردن! قیافه بهراد دیدنی بود؛ معلوم بود از این تغییر رفتار صد و هشتاد درجهای نازی حسابی تعجب کرده است. بعد از آن ماجرا، نازی مدام به هر بهانهای در مهمانیهای ما حاضر میشد. نمیدونم بالاخره چطور توانست این عموی ما رو تور کند! بهراد با لبخندی به نازی که داشت حرص میخورد، گفت: «حرص نخور خانمی! ما که نوکرتیم. اصلاً من کجا میتونستم کسی با این کمالات و زیبایی پیدا کنم!» بعد دست نازی رو که روی میز بود، نوازش کرد و نازی با لبخند به او نگاه کرد. همینطور که داشتند بدون توجه به من و محیط اطراف به هم نگاه میکردند، قیافهام رو جمع کردم و با لحنی که انگار چندشم شده بود، گفتم: «جمع کنید بابا! حالمون رو به هم زدید. همین شماهایید که ما مجردها رو منحرف میکنید.» رو به بهراد ادامه دادم: «بابا مثلاً من رو به تو سپرده، ها! من هم که آفتاب مهتاب ندیده!» بعد با ناز، پشت چشمی نازک کردم. با دیدن اداهام، جفتشان زدند زیر خنده. بهراد وسط خندههاش گفت: «یکی... یکی تو... آفتاب مهتاب ندیدهای... یکی ناصرالدین شاه قاجار!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پانزدهم کفشهای پاشنهدار صورتی سه سانتیام رو پوشیدم و بیرون رفتم تا خودم رو به ماشین بهراد برسونم. بهراد نگاهی به من انداخت و گفت: «گفتم میریم کلهپزی، نه مهمانی! این چه تیپیه؟» گفتم: «وا، مگه تیپم چه عیبی داره؟ خیلیم باحاله. مگه کلهپزی رفتن تیپ خاصی داره؟ دیگه گیر نده بهراد جان. حداقل صبح زود بیدارم کردی، برسیم به کلهپاچهمون. زود باش!» سری از روی تأسف تکان داد و راه افتاد. بعد از حدود ده دقیقه رانندگی، توقف کرد. نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم چرا ایستاده. با دیدن کوچه، لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست. یک ابروم رو بالا انداختم و به طرفش برگشتم. حواسش نبود و داشت شماره میگرفت. بعد از چند ثانیه، با کسی که پشت خط بود - که مطمئنم کسی نبود جز نازی - گفت: «دم درتونم. زود بیا پایین.» گوشی رو قطع کرد و به سمتم برگشت. با دیدن قیافهام گفت: «مرض! توقع نداشتی که بدون نازی با تو برم کلهپزی؟» خندیدم و اون رو "زن ذلیل" خطاب کردم. چند دقیقه بعد، نازی آمد. با دیدنش پیاده شدم. بعد از سلام و احوالپرسی، به سمت کلهپزی رفتیم. وقتی رسیدیم، بهراد سفارش داد و پشت میز نشستیم. رو به نازی گفتم: «خوبببب، قاپ عموی ما رو دزدیدی! تازه انکار هم میکردی! میبینم که بدون تو حتی آب هم نمیخورد! چه برسه به کلهپاچه!» نازی در حالی که چشمهاش رو گرد میکرد و ابرویش رو بالا میانداخت، با لحنی بامزه، انگشت اشارهاش رو به سمت خودش گرفت و گفت: «من قاپ بهراد رو دزدیدم؟ یا بهراد من رو تور کرده ؟>> -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهاردهم صبح با صدای فریادی بیدار شدم. چند ثانیه اول گیج بودم، اما بعد دیدم بهراد با لبخندی ملیح کنار تخت ایستاده. با دیدنش، بالشم رو به طرفش پرت کردم و گفتم: «مرض، چرا داد میزنی؟!» لبخند گشادی زد و گفت: «آخه جور دیگه ای بیدار نمیشدی!» خواستم بزنمش، یادم افتاد آخرین روزی هست که اینجام. ناگهان اشک در چشمم جمع شد و بغض کردم. دلم برای دیوانهبازیهای بهراد تنگ میشد. بعد از مرگ ساحل، به شدت به بهراد وابسته شده بودم؛ اون جای خالی ساحل رو هم برایم پر کرده بود. بهراد با دیدن بغضم، با نگرانی گفت: «غلط کردم! چی شدی؟ جاییات درد گرفته؟ چیزیت شد؟ به جان صدف، قول میدم آدم بشم و مثل آدم بیدارت کنم! به جان خودت.» برای اینکه بیشتر نگران نشه و چرت و پرت نگه، لبخندی زدم و گفتم: «چرت نگو. یه لحظه یادم اومد دارم میرم... بی خیال. حالا ساعت چنده ؟» بهراد لبخند عریضی زد و گفت: «شش.» با شنیدن این حرف، بلند فریاد زدم: «چیییی؟! شش؟ میخواهیم کلهپاچه بخوریم مگه؟ من رو به این زودی بیدار کردی؟!» با حرص روی تخت ولو شدم. بهراد گفت: «درست حدس زدی، قراره کلهپاچه بخوریم. پاشو تنبل!» و بعد دستم رو گرفت، کشید و بلندم کرد و پرتم کرد سمت دستشویی. چند ثانیه گیج و مبهوت بودم. بعد با صدای بلندی گفتم: «روانی!» و دست و صورتم رو شستم و بیرون آمدم. بهراد وسط اتاق ایستاده بود و با دیدنم گفت: «شلختهی من! تا ده دقیقه دیگر پایین باش. منتظرم.» چشم غرهای به او رفتم که لپم رو کشید و رفت. «آخرین روز رو نگذاشت بخوابیم.» با این فکر دلم گرفت. بالاخره روز رفتنم داشت میرسید. اشک تو چشمم حلقه زد، ولی سریع آنها رو پس زدم. باید محکمتر از این حرفها میبودم. سمت کمد رفتم. مانتوی بلند صورتی که آستینهایش کمی گشاد بود رو انتخاب کردم. شال و شلوار لیم رو هم از کمد درآوردم. بعد از پوشیدن، آرایش مختصری کردم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیزدهم لبخندی زدم و سر تکان دادم. دستش رو گرفتم و به طرف اتاقم رفتیم. بهراد همیشه چند دست لباس خانه ما نگه میداشت. به طرف اتاق مهمان رفت تا لباس عوض کند. من هم رفتم تو اتاقم. از توی کمد، یک لباس آستین بلند گشاد با طرح خرس و کلاه چهارخانهی قرمز و سفید انتخاب کردم، به همراه شلوار گشاد چهارخانهی قرمز و سفیدش. بعد از عوض کردن لباسهایم، آرایشم رو پاک کردم و به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم. وقتی برگشتم، بهراد لبهی تخت نشسته بود. با دیدنم گفت: «من آخر نفهمیدم چرا تخت تو دو نفره است!» لبخندی زدم و گفتم: «من جای تنگ خوابم نمیبره. باید جام وسیع باشه!» با شیطنت گفت: «تو که راست میگی!» و روی تخت ولو شد. یکی از متکاها رو برداشتم و کوبیدم توی شکمش، گفتم: «خیلی بیشعوری.» خندهای کرد و دستم رو کشید. من هم روی تخت، توی بغلش ولو شدم. انگشتش رو تهدیدوار به طرفم گرفت و گفت: «ببین، من خوابم میآد. خروپف، لگد انداختن، لوسبازی نداریم. مفهومه؟» پشت چشمی نازک کردم و گفتم: «اون که جفتک میاندازه، تویی نه من.» خندهای کرد و بعد، بدون هیچ حرفی، پشتش رو به من کرد و عین خرس به خواب زمستانی رفت. وای، چقدر زود خوابید! من رو بگو، فکر کردم الان تا صبح چرت و پرت میگیم و میخندیم! بیادب چلغوز! حالا اگر نازی بود تا صبح عین خود جغد پلک نمیزد. فکر کنم باید نازی رو هم نگه میداشتم! زبانی براش درآوردم، پشتم رو بهش کردم و از خستگی خوابم برد . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوازدهم بعد از خوردن چای و کمی گپ زدن، بابا و بهراد سرگرم بحث درباره اقتصاد، سیاست و کار بودند. مامان که خستگی از سرو روش میبارید، گفت: «ببخشید، من خیلی خستهام. میرم بخوابم. شبتون بخیر.» به طرف من برگشت، گونهام رو بوسید و گفتم: «شب بخیر مامان، ممنون بابت امشب. خیلی زحمت کشیدی.» لبخندی زد، دستی به موهام کشید و بعد از شببخیر گفتن به بابا و بهراد، رفت. بعد از مامان، بابا هم شببخیر گفت و رفت. موندیم من و بهراد. به بهراد گفتم: «اتاق مهمان رو برات آماده کنم؟» گفت: «نه، تو اتاق تو میخوابم.» آن لحظه آنقدر خوشحال شدم که پریدم بغلش و ماچش کردم. بهراد به زور من رو از خودش جدا کرد و گفت: «الان برای چی انقدر خوشحال شدی؟ برای اینکه تو اتاقم میخوابم؟!» نیشم رو تا بناگوش باز کردم و سر تکان دادم. خنده ریزی کرد و گفت: «بزرگ نشو، همینجوری بمون!» بعد روش رو از من برگردوند. لحنش بغض داشت. من هم بغض کردم. بهراد بیشتر از اینکه عموم باشه، دوست و برادرم بود. چه قدر دلم براش تنگ میشه. کم خاطره نداشتیم با هم، کم شیطونی نکرده بودیم. دستم رو دور شانهاش حلقه کردم، سرم رو روی شانهاش گذاشتم و گریه کردم. او هم سرش رو روی سرم گذاشت، دستش رو روی کمرم گذاشت و نوازشم کرد. به یاد تمام شیطنتهای سهتاییمون با ساحل میافتادم و دلتنگ میشدم؛ دلتنگ ساحل بیمعرفتی که رفت و به ما فکر نکرد، دلتنگ دوری از بهراد، مامانم، بابام. تمام این دلتنگیها را با اشک، تو بغل بهراد خالی میکردم. نمیدونم چقدر گذشت که بهراد دستش را از پشتم برداشت. من هم سرم را از شانهاش برداشتم و به چهرهاش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت: «مهمان دعوت میکنی، اشکش رو در بیاری؟ این رسمشه آخه؟ اصلاً از الان تا موقعی که من اینجام، حق گریه کردن نداریم .قبوله؟>> -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یازدهم بهراد و نازی بدون هیچ حرف دیگری بیرون رفتند. من هم به دنبالشان از اتاق بیرون آمدم. از پلهها که پایین میآمدم، چشمم به گندم افتاد که با امیرعلی مشغول صحبت بود؛ خنده از لبهایشان نمیرفت. دست امیرعلی پشت کمر گندم بود و داشت چیزی برای گندم تعریف میکرد و گندم هی میخندید. لبخندی زدم. معلوم بود خوشحال بودن، به هم میآمدن. خوشحال شدم که صمیمی شدن. بعد از صرف شام، مهمانها کمکم داشتن میرفتن. با رفتنشان، غمی که از اول مهمانی به قلبم چنگ میزد، عمیقتر میشد و من مجبور بودم ماسک خوشحالی بزنم و با تکتکشان خداحافظی کنم. پارسا با مادر و پدرش به سمتمون آمدن و با مامان و بابا خداحافظی کردن. پارسا، بدون نیمنگاهی به من، با اخمی غلیظ بیرون رفت. «به درک! پسره بیجنبه. خوبه حالا گفت کنار میآم.» بعد از آنها، امیرعلی اینها و خانوادهی خاله، عمو بهروز، عمه و دایی هم رفتن. آقا ماهان اصلاً نیامد و باعث عصبانیت عمه شده بود. بهراد اومد خداحافظی کنه که بره. به من که رسید بغلم کرد. فقط اون بود که از نگاهم غم دلم را می خوند. بهترین عمو و رفیق دنیا بود. با هم بزرگ شده بودیم، من رو میشناخت. چند دقیقه که توی بغلش بودم، دم گوشم گفت: «میخوای نرم امشب؟» لبخند نیمهجانی رو لبم نشست و گفتم: «جدی میگیی؟» ازم فاصله گرفت و سر تکان داد. با خوشحالی گفتم: «آره، معلومه.» بابا: «چی آره؟» من: «بهراد میمونه امشب.» بابا: «صدف، شاید کار داشته باشد عزیزم. ول کن این بنده خدا رو.» بهراد: «نه خانداداش، کاری ندارم. کاری هم داشتم، یک صدف که بیشتر نداریم. فردا هست. میمونم پیشش.» بابا به بازویش ضربهای زد و لبخندی زد و در گوشش چیزی گفت. بهراد سر تکان داد. مامان: «خب حالا که بهراد هست، بیایید بریم براتون چایی بریزم بخوریم.» همه سر تکان دادیم و به پذیرایی رفتیم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم بهراد دستش رو روی شانهام گذاشت و با عصبانیت و صدایی کمی بلند گفت: «جواب من رو بده!» از حالت شوک بیرون آمدم و گفتم: «چرا میپرسی؟» بهراد: «اول جواب بده.» دیدم خیلی عصبانی هست. اگر جواب ندم، احتمال کتک خوردنم زیاد بود. پس سریع گفتم: «ازم خواستگاری کرد.» با تمام شدن حرفم، صورت بهراد از خشم سرخ شد. آمد که بره سمت در و زیر لب میگفت: «خاستگاری؟! غلط کرده پسرهی مزخرف، بیشعور! نشونش میدم. این بار دیگر نمیذارم هر غلطی میخواد بکنه.» از ترس رنگم پرید. چقدر عصبانی بود! عجب غلطی کردم که گفتم! پریدم جلوی در و گفتم: «بهرادِ جونم، عمویِ قشنگم، باور کن من جواب منفی دادم، قبول نکردم. تو رو خدا آبروریزی نکن، خواهش میکنم.» بهراد: «نه! باید حالیش کنم یه من ماست چقدر کره داره.» همینطور با بهراد درگیر بودم که در اتاق زده شد. از در فاصله گرفتم و به فرشته نجاتم نگاه کردم. دست نازی رو گرفتم، کشیدم توی اتاق و زیر لب گفتم: «بیا به دادم برس!!» در را پشت سرش بست. نازی دستش رو روی شانهی بهراد گذاشت و نوازشش کرد، گفت: «خیله خب، آروم باش. اتفاقی نیفتاده که. هنوز عزیزم، خداروشکر فهمیدی جلویش رو میگیری.» بعد رو به من گفت: «میگیره دیگه، نه؟» گفتم: «من از اولش هم کاری به پارسا نداشتم. اون مثل یک دوست برام هست. جذابیت دیگه ای ندارد، به خودشم گفتم.» با کنجکاوی پرسیدم: «ولی شماها چرا انقدر روش حساسید؟» بهراد آمد حرفی بزند که نازی پیشدستی کرد و گفت: «حساس نیستیم. منتها پارسا به درد تو نمیخوره. رفتار بهراد به خاطر غیرتش هست ؛ و اینکه اون نباید شخصاً به خودت میگفته.» یک طرف ابرویم را انداختم بالا. در دلم گفتم: «شما که راست میگیید.» با اینکه زیاد حرفش رو قبول نکرده بودم، ولی حرفی نزدم. روزهای آخری بود که اینجا بودم و این مهمانی برای خداحافظی من بود و زیاد حوصلهی فضولی نداشتم. اینها هم که معلوم بود چیزی نمیگفتن! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم «وقتی فهمیدم برای تحصیل میری، کمی آشفته شدم؛ چون حرف دلم رو به تو نزده بودم. اما نمیخوام فرصت را از دست بدم و حرفم رو نگفته بگذارم.» کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید. سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «من دوستت دارم. نمیخواستم انقدر سریع پیشنهاد بدهم، ولی مدت کمی اینجا هستی و نمیتونم فرصتم را از دست بدهم.» دستش را توی جیبش برد، جعبه مخمل سرمهای را بیرون آورد، به طرفم گرفت و در حالی که به چشمهام نگاه میکرد، پرسید: «با من ازدواج میکنی؟» جا خوردم. انتظارش رو نداشتم. پارسا همیشه برای من مثل یک برادر بود، مخصوصاً که حس کرده بودم ساحل هم احساسی بهش دارد. نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم، ولی باید میگفتم. کمی مکث کردم، نفسم را با صدا بیرون دادم، سرم را پایین انداختم، چشمهایم را روی هم فشار دادم و لب باز کردم: «من... خب، میدونی... من...» پارسا: «صدف، راحت حرفت رو بزن. نگران نباش. هر جوابی که بدی، سعی میکنم کنار بیام.» تن صدایش غمگین بود، ولی کاری از دستم برنمیآمد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «من همیشه تو رو به عنوان یک برادر یا یک دوست دیدم. تو پسر جذابی هستی و چیزی کم نداری، ولی من نمیتونم به چشم یک همسر به تو نگاه کنم. امیدوارم من رو ببخشی.» خواستم برم تو خانه که بازویم ررو گرفت: «کس دیگه ای رو دوست داری؟» کمی مکث کردم و گفتم: «نه.» بازویم رو آرام از زیر دستش کشیدم. دیگر ماندن رو جایز ندانستم. به محض ورودم به خانه، بهراد با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت اتاقم برد. وقتی به اتاق رسیدیم، در رو محکم بست و با عصبانیت گفت: «این پسره چی میگفت؟» با تعجب نگاهش کردم. پارسا و بهراد هیچوقت بد نبودند. صمیمی هم نبودند، ولی عصبانیت الان بهراد چیز دیگه ای رو میگفت. همانطور زل زده بودم به او و ساکت مانده بودم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم از کارش خوشم نیومد، اما زشت بود که برم. پدر و مادرش داشتن تماشا میکردن، به ناچار دستم را روی شانهاش گذاشتم و همراهیاش کردم. با این کار لبخندی زد. تا پایان آهنگ، از درون در حال انفجار بودم. عادت نداشتم کاری برخلاف میلم انجام بدم و حرفی نزنم، اما این بار در عمل انجام شده بودم و به خاطر رودربایستیای که پدرم با خانواده آقای خالقی داشت، گیر افتاده بودم و مجبور به کوتاه آمدن شدم. همین باعث شده بود اخم ظریفی روی صورتم بنشیند. تنها چیزی که در آن لحظه کمی از آتش درونم را کم کرد، دیدن بهراد و نازی وسط پیست رقص بود. خیلی به هم میآمدند. نازی با آن لباس شب یاسیرنگ، محشر شده بود. برای چند ثانیه نگاه بهراد به من افتاد و من هم برایش ابرو بالا انداختم. اما بهراد با دیدن من و پارسا، اخمی غلیظ کرد و سر جایش ایستاد. نازی با دیدن حرکت بهراد برگشت. با دیدن ما اول شوکه شد و بعد اخم ظریفی کرد. از حرکتشان تعجب کرده بودم که با صدای پارسا که گفت: «حواست کجاست؟» به او نگاه کردم و چیزی نگفتم. به خاطر اینکه از نگاهش که امروز جور دیگه ای بود فرار کنم، چشم به یقهاش دوختم. در تمام طول آهنگ، پارسا زل زده بود به من و اعصابم را شدید به هم ریخته بود. با تمام شدن آهنگ، تقریباً هلش دادم. اخم غلیظی کردم و به سمت باغ رفتم تا نفسی تازه کنم. از عصبانیت صورتم داغ کرده بود. غرق افکار خودم بودم که حضور کسی را کنارم حس کردم. سر برگرداندم و با دیدن پارسا کمی جا خوردم، اما بعد اخم مهمان صورتم شد. پارسا گفت: «میدونم رفتارم کمی غیرعادی بود، ببخشید. تو رفتار خاصی داری؛ غرور و مهربانی را با هم داری. گاهی ساکت و گاهی شیطون میشی. اخلاقت برام جالب است. از کسی رو برنمیگردانی، ولی نمیشه فهمید از چه کسی خوشت میآید و از چه کسی نه! سیاست رفتاری و رمزآلود بودنت من رو جذب میکنه. از وقتی شناختمت، برایم خاص شدی. چون هر دختری با دیدن تیپ و قیافه و موقعیتم جذبم میشد، ولی تو خیلی عادی رفتار کردی. با اینکه رفتارت دوستانه بود، حریم خاصی داشتی که اجازه ورود نمیدادی. رفتار خاص و چهرهی جذابت من رو جذب کرد و کمکم فهمیدم ازت خوشم میاد.» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم حرفم که تمام شد، صدای قدمهای مردانهای را شنیدم و بعد صدای امیرعلی: «گندمخانوم، میتونم چند دقیقهای وقتتون رو بگیرم؟» نفسم را با دستپاچگی بیرون دادم. امیدوار بودم نشنیده باشد چه گفتم. برگشتم، لبخندی زدم و با گفتن «ببخشید»، از آنها دور شدم. بارانا به سمت سیستم رفت و روشنش کرد. خودش و سارا اولین کسانی بودند که برای رقصیدن وسط رفتند. افراد مسنتر به سمت دیگر سالن، جایی که مبلها و صندلیها قرار داشت، رفتند؛ یا مشغول صحبت شدند یا جوانهایی را که انرژیشان را تخلیه میکردند، زیر نظر گرفتند. من هم در گوشهای ایستاده بودم و با خنده به حرکات بارانا و سارا نگاه میکردم که سعی داشتند توجه پسران مجلس را جلب کنند. همینطور که به آنها خیره بودم، صدای پارسا را از کنارم شنیدم: «افتخار میدید، بانو؟» ابتدا با تعجب و سپس با نگاهی دوستانه به او گفتم: «چرا که نه!» به وسط سالن رفتیم و رو به روی هم شروع به رقصیدن کردیم. آهنگ نسبتاً تندی بود و من هم با ریتمش میرقصیدم. پارسا با لبخند جذاب مردانهاش همراهم بود. مردانه میرقصید و انصافاً، از اینکه جلف نبود، خوشم آمد. قد بلندی داشت و صورتی جذاب و مردانه؛ چشمهای سبز، پوست گندمی و موهای مشکی که به طرز زیبایی فرم داده شده بود. با تمام شدن آهنگ، موسیقی ملایم و رمانتیکی پخش شد و همه زوجها وسط آمدند. خواستم بروم که پارسا یک دستش را به کمرم گذاشت و با دست دیگرش دستم را گرفت. چند ثانیهای هنگ بودم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم عمه دستش را از دور شانهام برداشت و در دست گرفت. دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت: «عمه فدات بشه! من که میآیم، ولی تو انگار خیلی کم پیدایی.» با لحنی که سعی میکردم دلسوزیام را پنهان کنم، گفتم: «خدا نکنه عمه جون! قربونت برم، من که همیشه مزاحم شما هستم.» «مراحمی، عمه جون.» لبخندی زدم و پرسیدم: «ماهان کجاست عمه؟ نمیبینمش!» عمه با کمی دلخوری گفت: «جایی کار داشت. الان دیگه میرسه.» مامان با چشم و ابرو بهم فهموند که برم. شانه ای بالا انداختم و به سمت گندم رفتم. با آن لباس طلایی بلند که یقهاش قایقی بود و دامن تنگش از زانو به بعد گشاد میشد، و موهای خرمایی و چشمهای عسلی که با آرایش، فوقالعاده شده بود، دل هر کسی را میبرد. امیرعلی، پسر دوست پدرم، از اول مجلس چشمش به گندم بود و معلوم بود اصلاً حواسش به حرفهای سینای پرحرف نیست. پارسا، پسر شریک بابا، هم کنارشان ایستاده بود و کاملاً مشخص بود حوصلهی حرفهای سینا را ندارد و با بیحوصلگی سر تکان میداد. راستش را بخواهید، هیچکس از این بشر خوشش نمیآمد؛ بس که چرندیات میگفت و نچسب بود. با چندش، رویم را از سینا گرفتم و به راهم ادامه دادم. وقتی به گندم رسیدم، با شیطنت گفتم: «میبینم که تو گلوی یکی حسابی گیر کردی!» با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «کی؟ چی میگی؟» با چشم و ابرو، نامحسوس به امیرعلی که صورت و یقهی باز لباس گندم را زیر نظر داشت، اشاره کردم. گندم سرخ شد و گفت: «نه بابا، فکر میکنی. حواسش به من نیست.» ابرو بالا انداختم و گفتم: «آهان، باشه! پس این خورزو خانِ با چشمهاش داره قورتت میده! امیر علی نیست که!» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم بهراد کمرم را نوازش کرد و گفت: «ما هم دلتنگت میشیم، ولی سعی کن خوددار باشی. مامان و بابا گناه دارن؛ همین الانشم نگرانن، نذار بیشتر غصه بخورن و نگرانتر بشن. هر وقتم مشکلی داشتی، من هستم. فقط کافیه زنگ بزنی تا کمکت کنم. لازم باشه، حتی برات بلیط میگیرم و میام پیشت. باشه مروارید خانوم؟» کلمهی آخرش را با خنده گفت. لبخند کمرنگی زدم و با مشت به بازوی عضلانیاش زدم، اما بیشتر دست خودم درد گرفت. با کش و قوس گفتم: «بهرررراااد.» صدای خندهاش بلند شد: «وقتی زورت نمیرسه، چرا الکی مشت میزنی؟ دستت درد گرفت، نه؟» گفتم: «میخواستم یه جوری بزنم که دردت بگیره، ولی دلم نیومد.» با خنده گفت: «باشه، تسلیم خانوم ورزشکار.» در انتهای حرفش چشمکی زد و من هم خندیدم. جلوی ایستادم. با کنجکاوی نگاهم کرد. ناگهان دستم را دور کمرش انداختم و او را به آغوش کشیدم. گفتم: «دلم خیلی برات تنگ میشه.» همین که این را گفتم، قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون آمدم، اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «حالا هوا برنداریا! هنوز مشتاق اذیت کردنت هستم.» خندهی بلندی کرد و گفت: «حالا شدی وروجک خودمون.» با لبخندی دنداننما گفتم: «راستی، نازنین امشب میاد.» با ظاهری که انگار بیتفاوت بود، گفت: «به من چه؟ خوش اومده.» گفتم: «پستونک دارم یا گوشام درازه؟» یقه کتش را مرتب کرد. یک دستش را به سینهاش زد و دست دیگرش را به حالت گارد گرفت. متفکرانه نگاهم کرد و گفت: «الان که با دقت نگاه میکنم، هر دو رو داری!» جیغی کشیدم و به سمتش دویدم. بهراد به سمت در دوید و بیرون رفت. من هم با کفشهای پاشنهدارم، افتادم دنبالش و در حالی که سعی میکردم نیفتم، میگفتم: «وایسا بهراد، وایسا! میگم... مگه دستم بهت نرسه!» تمام پلهها را دویدیم. چند بار نزدیک بود بیفتم. وقتی به سالن رسیدم، همه با چشمهای گرد به من نگاه میکردند. چند نفر آمده بودند، اما من آنقدر غرق دنبال کردن بهراد بودم که متوجه نشدم چه کسانی هستند. مثل موش و گربه دنبال هم بودیم که ناگهان دستی از پشت مرا گرفت. من هم گفتم: «ولم کن! میخوام بهش نشون بدم کی پستونک داره.» با شنیدن این حرف، ناگهان سکوت حاکم شد. بعد همه، از جمله بهراد، زدند زیر خنده. تازه متوجه جو شدم. از خجالت، سرم را چند ثانیهای پایین انداختم. بعد سرم را بلند کردم تا ببینم جلوی چه کسانی آبروریزی کردهام. خدا را شکر، خانواده عمو بهروز و خانواده خاله سیمین بودند. با دیدن آشنا بودن جمع، لبخندی دنداننما زدم و سلام کردم. متوجه شدم فردی که بهراد را نجات داد و مرا گرفت، هنوز ولم نکرده. تکانی خوردم که دستش را از دور کمرم باز کرد. برگشتم تا او را ببینم. با دیدنش کمی اخم کردم. سینا، پسر خاله سیمین، حدود دو سال از من بزرگتر بود. با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت: «سلام بانو! احوالات؟» خواستم بگویم «خبر مرگت خوبم»، ولی دیدم ضایع است. لبخند کجکی زدم و گفتم: «ممنون.» بعد پشتم را به او کردم و به سمت عمو بهروز، خاله سیمین و زنعمو رفتم. بعد از احوالپرسی و روبوسی، سمت عمو محسن، شوهر خاله سیمین، رفتم. دوستش داشتم؛ مرد مهربان و محترمی بود، به همین خاطر عمو صداش میکردم. مانده بودم خاله به این گلی، عمو محسن به این آقایی، این سینا چرا این مدلی است؟ پسر هیز، پرحرف و پررو. عمو محسن با دیدنم لبخندی زد. جلویش ایستادم و گفتم: «خوبی عمو؟ چه خبر؟ یادی از ما نمیکنی؟» دستش را روی سرم کشید و گفت: «ما همیشه یاد شماییم، صدف خانوم گل. شما خوب باشی، منم خوبم.» همینطور مشغول گپ زدن بودم که سارا، خواهر سینا که هفده ساله بود، جلو آمد و دستم را کشید و به پدرش گفت: «با اجازه من این خانوم رو قرض بگیرم، پدر جان.» مرا به سمت بارانا و گندم، دخترهای عمو بهروز، کشاند. بارانا هفده ساله بود و گندم یک سال از من بزرگتر، یعنی بیست و یک ساله. به جمعشان که رسیدیم، گندم مرا در آغوش گرفت و گفت: «دلم تنگ شده بود برات.» از بغلش بیرون آمدم و گفتم: «وا! خوبه دیروز هم را دیدیم. تازه من صاحب دارم! انقدر من رو بغل میکنی؟» گندم گفت: «اون که صد البته! یکی تو صاحب داری، یکی من.» جفتمان زدیم زیر خنده. راستش نه من اهل دوستی بودم و نه گندم؛ هر پیشنهاد دوستی که میشد، سریع رد میکردیم. بارانا و سارا گرم صحبت درباره کافهای بودند که قبلاً با هم رفته بودند. کمکم مهمانها میآمدند و مامان برای خوشامدگویی به سمتشان میرفت. دایی سامان و منیژه جون، زنداییام، آخرین نفراتی بودند که آمدند. بعد از احوالپرسی، چشمم به عمه معصومه افتاد که داشت با غصه چیزی را برای مامان تعریف میکرد. به سمتشان رفتم. هرچه نزدیکتر میشدم، صداشان واضحتر می شد. عمه: _میبینی سهیلا جان این همه بهشون برس و تر و خشکشون کن بزرگشون کن اخرش تو روی من وایستاده می گه یا این دختر و به عنوان همسرم میپزیری یا من میرم. مامان: _غصه نخور معصومه جون جوان هستن توام زیادی بهش سخت می گیری، برو ببین شاید دختر خوبی باشه، داری اشتباه می کنی ؛برو یه فرصت به خودت و اون دوتا بده اگه صلاح ندونستی برای ماهان دلیل بیار و جلوش و بگیر. با رسیدن من عمه اشکاش رو پاک کردو لبخند نیمه جونی زد و مکالمشون قطع شد؛ فکر کنم شدم همون خر مگس معرکه.دستمو دور شونه عمه انداختم و گفتم: _خب خب خب، ببین کی اومده عمه جون می گفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم،افتخار دادید!