رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    141
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

سایان آخرین بار در روز فروردین 15 برنده شده

سایان یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

5 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,075 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سایان

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • Dedicated نادر
  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

221

اعتبار در سایت

  1. پارت 9 *** «روز دوم- سرکاروان» با صدای خروپف بلند ننه، از خواب پریدم. این بار چندم بود رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم بدترین و بی‌کیفیت ترین خواب تمام عمرم رو داشتم. نگاه از سقف تاریک گرفتم و به راست چرخیدم تا گوشیم رو بردارم. نگاهم که به رو‌به رو افتاد، با وحشت تکونی خوردم و چشم بستم. - وای خدایا، زهرم آب شد. خاله خدیجه انگار شب جابه‌جا شده بود و اومده بود سمت راست من خوابیده بود. دوتا روسری دور سرش پیچیده بود؛ جوری که فقط سوراخ دماغ و دهنش دیده میشد. بنده خدا سینوزیت داشت. گوشی رو برداشتم. ساعت چهار و نیم صبح بود! دیشب به شاهرود رسیدیم و تو یکی از سوئیت های اداره ی بابا، موندیم. طبق برنامه‌ها، گفته شده بود که قراره از شاهرود، یه کله سمت مهران بریم. بیچاره راننده ها! سرجام نشستم. همه خانم‌ها توی اتاق، خیاری و در دو ردیف خوابیده بودیم‌. متاسفانه عمه اکرم کنار من خوابیده بود و یه طور ذوزنقه‌ای، پخش شده و دست و پاهاش تو دهنم بود. از دیگر عوامل بی‌کیفیتی خواب دیشبم، همین بس که بالشت هم حتی نداشتم و روی چادر سرمو گذاشته بودم. طبق نظریه مردسالاری خاله خدیجه، بالشت ها اول برای آقایون و بعد بچه‌ها توزیع شد و به چند نفر خانم ستم‌کش، بالشت نرسید. بلند شدم تا نماز بخونم. باید کم-کم همه بیدار میشدن. *** وظیفه ی خطیر بیدار کردن جماعت رو بابام به عهده گرفت. با صدای بلند برای خودش اذان و اقامه گفت و نماز خوند. مسواک زد؛ برق‌هارو روشن و کولر رو خاموش کرد و با صدای تقریباً بلندی وسط پذیرایی سوئیت کوچیک، شروع به سخنرانی کرد: - کربلایی ها، بیدار شید دیگه! آقا محمد، قرار نبود صبح خودت همرو بیدار کنی؟ احمدرضا چرا چهارزانو رو مبل خوابیدی بچه؟ مگه جا نبود؟ مریم خانم؟ وقت رفتنه‌. پیش به سوی امام حسین. یاالله! بیدار شید! بابا که خودش رو سرکاروان معرفی کرده بود، همه رو بیدار کرد. حیف شد که نماز خونده بود وگرنه همه رو به خوندن نماز جماعت دعوت می‌کرد. چون از قبل بیدار بودم، گوشی و شارژرم رو هم برداشتم و با پوشیدن عبا و روسریم، بیرون رفتم. - به به! دختر گلم! صبح بخیر‌. لبخندی زدم. - صبح بخیر باباجون. گوشی رو به شارژ زدم که برای ادامه ی مسیر از شارژش مطمئن باشم. وقتی صاف ایستادم، تازه مبل تک نفره رو به روم رو دیدم که احمدرضا کج روش به صورت چهارزانو نشسته و سرش رو روی دسته ی مبل گذاشته و خوابیده. به جای ذوزنقه، او شبیه شکل U شده بود!
  2. گرافیست قبلی به انجمن دسترسی نداشتن @ماسو عزیزم زحمتش با شما
  3. عزیزدل عکست یکم کیفیتش پایینه اگه میتونی عکس با کیفیت تری ارسال کن
  4. -جادوی هجدهم- آدریان بازهم با چشم و ابروی بالای پریده نگاهش رو از چشم‌های آقای دنیلز گرفت و به گوی خیره شد. ناخواسته دستش کمی بالا اومد تا به گوی دستی بزنه، اما آقای دنیلز بی توجه به او، دوباره به پشت میزش برگشت و گوی رو روی میز گذاشت. - گوی ها همیشه چه رنگی ان پارکر؟ آدریان با گیخی اخمی کرد. او داشت امتحان می‌گرفت یا آدریان رو مسخره می‌کرد؟ - آقا... من... دلیل این سوالتونو نمی‌فهمم. مایکل که محکم بر روی میز کوبید، آدریان بازهم از جا پرید. - به خودت بیا پارکر! درس نخوندی و الان وضع همه‌ی ما شده این! فریادش باعث شد چشم های آدریان کمی بسته بشه. وقتی چشم‌ باز کرد و صورت خشمگین استادش رو دید، در خودش فرو رفت و سرش رو پایین انداهت. آقای دنیلز کمی نفس کشید تا به خودش مسلط بشه. - گوش کن پارکر... بذار برات بگم که داستان از چه قراره! آدریان سرش رو بالا آورد و کمی صاف ایستاد. آقای دنیلز خیره به گوی، گفت: - چندین سال پیش، وقتی هنوز علم پیشگویی اونقدر کشف نشده بود، یک سری از جادوگر‌هایی بودن که تونسته بودن به این علم دست پیدا کنن؛ ولی انقدر تعدادشون تو کل دنیا کم و انگشت شمار بود که بعضیا دنبالشون بودن ازشون یاد بگیرن و بعضیا به دنبال کشتنشون. شایعه میشد که اونها شاگردهایی تربیت کردن که پیشگویی بلدن. همون موقع ها بود که یک سری‌های دیگه شروع کردن به دلالی از این طریق و به اسم پیشگویی، از مردم پول می‌گرفتن. دست فروش ها، گداها، حتی بعضی از سیرک‌ها و نمایش‌ها و بعضاً سلبریتی‌ها و بلاگرها شروع کردن به تبلیغ یک سری آدم دلال. یک سری آدم نفهم هم پیدا میشدن که با اینکه می‌دونستن پیشگویی خیلی نادره، بازم حرفاشون رو باور می‌کردن. پیشگویی های غلط و وحشتناک باعث هرج و مرج شدیدی توی کل دنیا شده بود. پیشگویی هایی که می‌گفت فلانی می‌میره، دنیا نابود میشه؛ و چمی‌دونم از این حرفا. بین یکی از همین هایی که توی جشن‌ها، چادر میزنن و ادعای پیشگویی دارن، یک نفر بود که یک گوی پیشگویی داشت که با نزدیک شدن به زمان اتفاق پیشگوییش، رنگ گوی که مثل بقیه گوی‌ها سفید بود، کم کم به نارنجی و قرمز و جگری و لحظه ی اتفاق، مشکی میشه. پلیس‌ها خیلی دنبال اینجور افراد بودن و بالاخره دستگیرش کردن. اون زن، وقتی که دستگیر شد، جلوی هزاران دوربین یک پیشگویی کرد. پیشگویی که الان بعد از اینهمه سال، داره تو گوی‌ای که خودش داشت و دولت در اختیار مدرسه گذاشته، داره کم کم به حقیقت می‌پیونده!
  5. -جادوی هفدهم- رنگ از چهره‌ی آدریان بی‌نوا پرید و سرمایی از سر تا پاش گذشت. به این فکر کرد که او فقط باعث انفجار یک شیشه‌ی کوچیک شده بود؛ یعنی ماجرا انقدر مهم و بزرگ بود؟ لب‌های خشکش رو تر کرد و چند پلک پشت هم زد. - ب... ببخشید آقا... و... ولی من ف... فقط... آقای دنیلز دوباره به پشت میزش برگشت. رفت و آمدش داشت اعصاب آدریان رو خط خطی می‌کرد. - پارکر وقت برای این مِن مِن کردن‌ها نداریم. باید هرچی زودتر دنیارو نجات بدیم پسر! برای اینکه جلوی رفت و آمد مجدد استادش رو بگیره، خودش به میز نزدیک شد و گفت: - ولی آقا من نمی‌فهمم دارید درمورد چی... - پیداش کردم! آدریان از جا پرید و خیره به دست‌های آقای دنیلز موند. مایکل نگاهی به گوی نارنجی رنگ دستش کرد و بعد، به صورت متعجب آدریان خیره شد. آدریان نگاهش از گوی عجیب به چهره‌ی تقریباً جذاب آقای دنیلز کشیده شد. او دوباره میزش رو دور زد و بازهم روبه روی آدریان ایستاد. گوی رو درست جلوی چشم‌های آدریان گرفت و گفت: - این رو می‌بینی؟ آدریان سرش رو به بالا و پایین به معنای «بله» تکون داد. - می‌دونی چیه؟ اینبار سرش رو به طرفین تکون داد. آقای دنیلز هم سری تکون داد و گفت: - می‌دونستم. انتظارشو داشتم! این یک گوی پیشگوییه!
×
×
  • اضافه کردن...