پارت 9
***
«روز دوم- سرکاروان»
با صدای خروپف بلند ننه، از خواب پریدم. این بار چندم بود رو نمیدونم. فقط میدونم بدترین و بیکیفیت ترین خواب تمام عمرم رو داشتم.
نگاه از سقف تاریک گرفتم و به راست چرخیدم تا گوشیم رو بردارم. نگاهم که به روبه رو افتاد، با وحشت تکونی خوردم و چشم بستم.
- وای خدایا، زهرم آب شد.
خاله خدیجه انگار شب جابهجا شده بود و اومده بود سمت راست من خوابیده بود. دوتا روسری دور سرش پیچیده بود؛ جوری که فقط سوراخ دماغ و دهنش دیده میشد. بنده خدا سینوزیت داشت.
گوشی رو برداشتم. ساعت چهار و نیم صبح بود!
دیشب به شاهرود رسیدیم و تو یکی از سوئیت های اداره ی بابا، موندیم.
طبق برنامهها، گفته شده بود که قراره از شاهرود، یه کله سمت مهران بریم. بیچاره راننده ها!
سرجام نشستم. همه خانمها توی اتاق، خیاری و در دو ردیف خوابیده بودیم. متاسفانه عمه اکرم کنار من خوابیده بود و یه طور ذوزنقهای، پخش شده و دست و پاهاش تو دهنم بود.
از دیگر عوامل بیکیفیتی خواب دیشبم، همین بس که بالشت هم حتی نداشتم و روی چادر سرمو گذاشته بودم. طبق نظریه مردسالاری خاله خدیجه، بالشت ها اول برای آقایون و بعد بچهها توزیع شد و به چند نفر خانم ستمکش، بالشت نرسید.
بلند شدم تا نماز بخونم. باید کم-کم همه بیدار میشدن.
***
وظیفه ی خطیر بیدار کردن جماعت رو بابام به عهده گرفت. با صدای بلند برای خودش اذان و اقامه گفت و نماز خوند. مسواک زد؛ برقهارو روشن و کولر رو خاموش کرد و با صدای تقریباً بلندی وسط پذیرایی سوئیت کوچیک، شروع به سخنرانی کرد:
- کربلایی ها، بیدار شید دیگه! آقا محمد، قرار نبود صبح خودت همرو بیدار کنی؟ احمدرضا چرا چهارزانو رو مبل خوابیدی بچه؟ مگه جا نبود؟ مریم خانم؟ وقت رفتنه. پیش به سوی امام حسین. یاالله! بیدار شید!
بابا که خودش رو سرکاروان معرفی کرده بود، همه رو بیدار کرد. حیف شد که نماز خونده بود وگرنه همه رو به خوندن نماز جماعت دعوت میکرد.
چون از قبل بیدار بودم، گوشی و شارژرم رو هم برداشتم و با پوشیدن عبا و روسریم، بیرون رفتم.
- به به! دختر گلم! صبح بخیر.
لبخندی زدم.
- صبح بخیر باباجون.
گوشی رو به شارژ زدم که برای ادامه ی مسیر از شارژش مطمئن باشم. وقتی صاف ایستادم، تازه مبل تک نفره رو به روم رو دیدم که احمدرضا کج روش به صورت چهارزانو نشسته و سرش رو روی دسته ی مبل گذاشته و خوابیده. به جای ذوزنقه، او شبیه شکل U شده بود!