رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

pen lady

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    92
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

pen lady آخرین بار در روز اسفند 4 2025 برنده شده

pen lady یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

343 بازدید کننده نمایه

دستاورد های pen lady

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator نادر
  • Conversation Starter نادر

نشان‌های اخیر

86

اعتبار در سایت

  1. همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشی‌اش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ می‌داد؛ زیرا بوسه‌ای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشانده‌بود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان می‌کرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرف‌ها بود و منظورش را گرفت. همان‌طور که کاپوچینوی خود و النا را می‌خورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهره‌ی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمی‌آمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانی‌ات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانی‌اش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفته‌بود، جواب داد: - داره بهم برمی‌خوره... چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار می‌کنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجه‌گیری بدش و لحن زشته‌اش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن به‌سمت جلو از دست او خارج کند، دخترک به‌سمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعه‌اش را که تا چشمایش پایین کشیده شده‌بود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعه‌ی کج و چشم‌های پر از اشک او خیره شد و سپس با دل‌رحمی او را بلند کرد و همان‌طور که لباسش را می‌تکاند، گفت: - وقتی اون‌طوری نگاه می‌کنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعه‌ی او شد که یک‌دفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید به‌سمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشم‌های معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتی‌اش خیره‌اش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمی‌گی مامانت فکر می‌کنه دختر جوونا بغلم می‌کنن غیرتی میشه؟ سپس بی‌توجه به چشم غره‌ی همسرش بوسه‌ای روی گونه‌های صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که این‌قدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوال‌پرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
  2. پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست می‌گفت. خاطره غذاها را برداشت و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشم‌های گرد خیره‌ی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*ه‌ی او زد و گفت: - نمی‌خوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که می‌گفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونه‌های سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمی‌خورم. خاطره بی‌خیال باشه‌ای گفت و باقی غذاها را به‌سمت پسر‌ که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه می‌مونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانه‌هایش نمی‌رسید عاصی شده‌بود، غرید: - جریمه‌ی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشه‌ی لب‌های خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم می‌زدند و به آن‌جا می‌آمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همان‌طور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس می‌خوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بی‌هیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و به‌سمت آریا رفتند. قبل این‌که به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونه‌های سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفس‌نفس‌زنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چی‌کار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعه‌ات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعه‌اش را بالا برد و موهای افشان طلایی‌اش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آن‌ها را دید، او نیز مقنعه‌اش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه‌ کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعه‌ی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شده‌ی او را به‌سمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعه‌ی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل می‌کردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کرده‌بود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را به‌سمت آن‌ها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زده‌تر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آن‌ها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
  3. همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همان‌طور که به‌سمت صندلی‌اش که ردیف اول بود می‌رفت، تندتند گفت: - اومداومد... استاد اومد. استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون این‌که حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها می‌داد، او زودتر از همه با لذت حل می‌کرد. خاطره که شاهد ماجرا بود، با نیشی باز به‌به و چه‌چه‌کنان گفت: - الی خانم جان جدت این سوال رو حل کن بده ببرم پاتخته بنویسم، بلکه صفر جلسه قبلم رو پاک کنه. النا نیز مانند او با لبخندی بزرگ سوالات را حل کرده و به دست او داد. خاطره با گرفتن دفتر، بادی به غبغب داد و سینه سپر کرد و به‌سمت تخته‌ رفت. استاد با دیدن او که مستقیم به طرف تخته رفت و شروع به حل سوالات کرد، چشم گرد کرده و با حیرت نگاهی به چیزهایی که خاطره می‌نوشت کرد. همه‌ی آن‌ سوالات را درست نوشته بود و با غرور و لبخندی بزرگ خیره‌اش بود. استاد صاف نشست و با گفتن آفرین ریزی مشغول پاک کردن صفرهای جلسه‌های قبل او شد. بعد اتمام کلاس و رفتن همه‌ی دانشجوها از کلاس، خاطره به النا نگاه کرد و با ذوق به شانه‌‌اش کوبید و گفت: - مرسی‌مرسی... می‌دونی چیه؟ می‌خوام دعوتت کنم به یه چای دبش... بریم بوفه. بلند شد که برود، ولی النا دستش را گرفت و آرام گفت: - نمی‌خوام... بریم یه جای خلوت. خاطره دهان کج کرد و با نگاه کردن به او پرسید: - خلوت؟ ناگهان جرقه‌ای در چشمان کشیده‌اش پدیدار شد، دوباره دست النا را گرفت و به‌سمت خروجی کشید و گفت: - جون! بریم محل دیت. النا چون پری به دنبال او این‌طرف و آن‌طرف کشیده می‌شد. همین که از دانشکده خارج شدند، به‌سمت پشت دانشکده که محلی آرام و خلوت بود، رفتند. النا با دیدن فضای آرام آن‌جا با آلاچیق‌های بزرگ و قرمزش، لبخندی بزرگ زد و گفت: - این‌جا چقدر قشنگه! خاطره دست به کمر کنارش ایستاد و بشاش گفت: - این‌جا پاتوق دوتایی‌های دانشگاهه. النا اخم کوچکی از روی کنجکاوی بر پیشانی‌اش نشاند و پرسید: - دوتایی‌ها؟ - آره به زوج‌های دانشگاه‌ میگیم دوتایی‌ها... برای این‌که حراست خفتشون نکنه میان محل دیت. - یعنی ما حق نداریم بیایم این‌جا؟ خاطره خندید و همان‌طور که به سمت آلاچیقی که کنارش آبشار نمایشی بود می‌رفت، گفت: - مگه ما سینگلا دل نداریم؟ ولش بیا این‌جا بشینیم. النا همان‌طور که به دنبالش می‌رفت، با حرص مقنعه‌ی گشادش را که موهایش کاملاً از اطرافش بیرون بود و اذیتش می‌کرد را کشید تا روی شانه‌اش بیفتد. خاطره نیز با خنده کار او را تقلید کرد و گفت: - کارمون به حراست نکشه خوبه. سپس شروع به معرفی دانشجوهای کلاس و زوجین دانشگاه کرد و در آخر با اندوه نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: - کرم خداروشکر... این‌قدر گل و خانمم ولی یکی نمیاد سمتمون، اما تا یه چیتان پیتان می‌بینن مثل هولا... همان لحظه پسری عینکی که یقه‌اش تا آخر بسته بود، آمد و کنارش ایستاد. النا با دیدن او چشم گرد کرد، اما قبل این‌که واکنش شدیدتری نشان دهد، خاطره با جیغ و داد گفت: - چی می‌خوای این‌جا هان؟! اگه به آریا نگفتم مزاحم ما شدی.
  4. قبل از این‌که حرفی بزند، دستی روی شانه‌اش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد: - چطور مطوری؟ النا از ترس در جایش پرید و جیغ بی‌صدایی کشید، سپس تن بی‌جانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه‌ سینه‌اش که به شدت بالا و پایین می‌شد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان گرد و صورت رنگ پریده‌اش خیره شد و بعد با صدا خندید و دستش را گرفت و کشید تا با هم وارد کلاس شوند. همراه النا از بین دانشجوها گذشت و به‌سمت آخر کلاس رفت. دختری در ردیف آخر نشسته‌بود که خاطره طلبکار مقابلش ایستاد و دست به کمر زد و گفت: - ثنا خانم بفرما جلو... دستور از بالاعه. ثنا خواست دلیلش را بداند، اما با اخم خاطره مظلومانه بدون این‌که چیزی بگوید از جایش بلند شد. تصمیم گرفت روی صندلی مقابل بنشیند که خاطره باز هم اجازه نداد و دستش را روی صندلی گذاشت و گفت: - نه عشقم جلوی جلو بشین. سپس به دختران و پسران دیگری که آن‌جا بودند نگاهی انداخت و ادامه داد: - همگی جلو بشینید... حداقل سه ردیف آخر باید خالی باشه. پسری که گوشه‌ی کلاس نشسته‌بود، خواست اعتراض کند که خاطره چشم گرد کرد و سریع گفت: - گفتم که دستور از بالا بالاهاست. کسایی که آخر کلاس نشسته بودند با اعتراض و غرغر از جایشان بلند شدند، اما خاطره بی‌خیال دخترک را دعوت به نشستن در ردیف آخر و در فرورفتگی که ستون جلو آمده ایجاد کرده بود، کرد. النا متعجب به حرکاتش نگاه کرد و به خاطر حمایت او، بی‌اختیار لبخندی روی لبش نشست. خاطره همین که نشست، شکلاتی از جیبش بیرون آورد و با نیشی باز آن را مقابل النا گرفت. النا با اخمی کوچک نگاهش کرد و او با همان نیش باز گفت: - رنگت پریده فسقل. دخترک با خجالت شکلات را گرفت و لبخندی محو زد و زیر لب تشکر کرد. خاطره اما همان‌طور که نگاهش می‌کرد با شیطنت چشم ریز کرد و آرام ولی با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت: - خب‌خب‌خب! ... حالا تعریف کن ببینم، اون روز که زدی بیرون چی‌کارا کردی شیطون بلا؟ النا که در حال باز کردن شکلات بود، هنگ کرد و بعد از چند ثانیه متعجب پرسید: - چی؟ - همون روزی که برای اولین بار اومده بودی... من که داشتم می‌رفتم بابات رو بیرون دیدنم، بهش گفتم حالت بد شده اون بنده خدا هم همین که اومد دید جا هست جانشین نیست... درست گفتم ضرب‌المثل رو نه؟ خلاصه که زدی بیرون بعدش خفت‌گیرا اومدن بعدش هم سوپر من. دخترک با حیرت نگاهش کرد و هنگ کرده اخم کرد و پرسید: - سوپرمن؟! خاطره دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که صدای بم آریا آمد: - بذار یه دقیقه از اومدنش بگذره بعد به حرف بگیرش. دخترک سریع برگشت و نگاهش را به او که دم در ایستاده بود، دوخت. در این حین صدای زمزمه‌ی ضعیف خاطره کنار گوشش شنیده می‌شد و ضربان قلب او را بالاتر می‌برد: - بیا اینم سوپرمن..‌. اون بالا بالاییه هم می‌گفتم سفارشت رو کرده هم همین سوپر منه. دخترک گوشه‌ی دامنش را در دستش مچاله کرد محکم در مشتش فشار داد؛ نگاهش به آریا دوخته بود و آریا تا نگاه خیره‌ی او را دید، لبخندی به او زد و سرش را آرام به معنای سلام تکان داد. دخترک اما با همان فیس بی‌خیال اما نگاهی تشنه خیره‌ی حرکات پسر جوان بود. خاطره دستش را روی شانه‌ی النا زد و در جواب آریا گفت: - دارم مراحل دوستی رو طی می‌کنم. بردیا پشت سر آریا وارد شد و با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - نه بابا؟! خاطره با دهانی کج شده و حالتی چندش نگاهش کرد و جوابش را نداد.
  5. 📌 اطلاعیه انتقال رمان

    با سلام
    رمان «پسران دانشگاه را رهبری می‌کنند» پس از بررسی توسط تیم مدیریت انجمن و با توجه به لحن طنز روان، دیالوگ‌های زنده، روایت سرگرم‌کننده و استقبال مناسب کاربران، واجد شرایط انتقال از بخش تایپ رمان تشخیص داده شد.

    بر این اساس، این اثر به تالار رمان‌های مورد پسند کاربران منتقل می‌شود تا در فضایی متناسب با سبک و مخاطبان خود در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد.

    🔹 انتخاب آثار این تالار بر اساس میزان جذابیت برای مخاطب عام، ریتم مناسب داستان و بازخورد کاربران انجام می‌شود.

    با آرزوی موفقیت برای نویسنده
    مدیریت انجمن

  6. در اتمام حرفش تند‌تند به‌سمت ساختمان اداری قدم برداشت. امین نگاهی به او انداخت و سپس با موذی‌گری خیره به دخترش زمزمه کرد: - می‌دونستی مامانت هفت ماهه به دنیا اومده‌؟ النا خنده‌ای بی‌صدا کرد و بعد با گرفتن دست پدرش به راه افتاد. با رسیدن به ساختمان اداری، به طبقه‌ی سوم رفته و سپس وارد اتاق رئیس دانشکده شدند. احد با دیدن آن‌ها ایستاد و احوال‌پرسی کرد و بعد آن‌ها را دعوت به نشستن کرد. محبوبه همین که نشست شروع به ابراز نگرانی از وضعیت النا کرد و احد نیز سعی در رفع نگرانی او داشت. النا اما بی‌خیال نسبت به آن‌ها، کنار پدرش نشسته و با تعجب به عموی النا خیره بود که فقط موقع آمدن به آن‌ها سلامی کرده و سپس بی‌صدا در حال تایپ چیزی بود. حتی نگاهشان هم نمی‌کرد، انگار که ربات بود؛ اما رباتی خوشتیپ! حالت چشمانش چون آریا بود، ولی مانند آریا مهربان نمی‌زد، جایش یک به‌ من چه‌ی خاصی در رفتارش هویدا بود. با صدای احد نگاهش را از احمد که کم‌کم داشت از نگاه خیره‌ و کنجکاو او معذب می‌شد، برداشت و به او نگاه کرد. احد لبخندی زد و با ملایمت رو به دخترک پرسید: - دخترم آماده‌ای بری سر کلاس؟ النا چیزی نگفت و جایش اخم کوچکی کرد. دودل کمی فکر کرد و سپس با تردید جواب داد: - آ... آره. لبخند احد گسترش یافت، سری تکان داد و نگاهی به کاغذ زیر دستش انداخت و گفت: - خب باید بری کلاس ۱۰۲. استرس النا بیشتر شد و ضربان قلبش بالا رفت. شروع کرد به جویدن ناخن‌هایش و در همان حال نگاهش را به پدرش که بلندش شد و ایستاد، دوخت. امین دست او را گرفت و از احد صمیمانه تشکر کرد. احد نیز ایستاد و با آرزوی موفقیت بدرقه‌یشان کرد. از ساختمان اداری خارج شده و به دانشکده مهندسی رفتند. مادرش جلوتر از آن‌ها راه می‌رفت و به قاب‌های کوچکی که شماره‌ی کلاس‌ها روی آن‌ها نوشته‌بود، نگاه می‌کرد. با دیدن کلاس ۱۰۲ در انتهای راهرو، به آن‌جا اشاره کرد و گفت: - اوناهاش. امین با شنیدن جمله‌ی همسرش ایستاد و سپس با لبخندی بزرگ به‌سمت النا که کم‌کم رنگش رو به سفیدی می‌رفت، نگاه کرد. دست دخترش را گرفت و بوسه‌ی روی آن نشاند و گفت: - پرنسس بابا برو سرکلاست. مادرش دوباره احساسی شده‌بود و چشمانش پر اشک بود، اما با جدی نشان دادن خود، سعی در مخفی‌ کردن احساساتش داشت. دخترک اما فقط نگاهشان کرد، پشیمان شده بود... او را چه به عشق و عاشقی وقتی که نمی‌توانست چند ساعت را بدون خانواده‌اش باشد. مادرش پشیمانی را در چشمان او دید که امین را عقب کشید و سریع گفت: - بدو برو ما هم میریم که کار داریم... خداحافظ. سپس بدون این‌که اجازه‌ی حرف زدن را به او بدهد، از آن‌جا دور شدند. امین اما مدام برمی‌گشت و به او که با چشمانِ درشتِ پر از اشکش و لبان آویزان به آن‌ها خیره بود، نگاه می‌کرد. محبوبه بغضش را قورت داد و با تأسف گفت: - انگار بچه‌ی کلاس اولی آوردیم مدرسه... داره گریه میکنه نه؟ این کارا رو باید موقع دبستان انجام می‌داد نه الان؟ سپس اشکی که از چشمش جاری شد را پاک کرد و از مقابل دیدگان دخترک ناپدید شد. النا آب بینی‌اش را بالا کشید و با آستین‌هایش اشک‌هایش را پاک کرد. برگشت و آرام آرام به‌سمت در کلاس ۱۰۲ قدم برداشت. آشکارا نفس‌نفس می‌زد به‌گونه‌ای که انگار بیماری تنفسی دارد. وقتی به در کلاس رسید، سرش را یواشکی داخل برد. دختری که با دوستش دم در حرف می‌زد به ناگاه برگشت و با دیدن سر النا، چشمانش گرد شد و جیغ بلندی کشید و خود را به عقب پرتاب کرد. جیغ او باعث شد النا با ترس سر جایش بپرد و سپس پشت دیوار قایم شود. دختر ترسیده دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: - بسم‌الله این چی بود؟ حاضران دیگر در کلاس از خنده ریسه رفتند، دقیقه‌ای طول کشید که صدای خنده‌شان قطع شد. النا وقتی صدایی نشنید‌، دوباره دل و جرأتش را جمع کرد و باری دیگر کار قبلش را تکرار کرد. افرادی که در کلاس بودند، با دیدن سر النا دوباره شروع به خندیدن کردند. خنده‌ی آن‌ها حس بدی به النا داد و باعث شد مردد و معذب شود. برای همین برگشت و به‌سمت خروجی رفت، اما تا نصف سالن که رسید یاد آن روز و گم شدنش افتاد. برای همین با ناله پایش را به زمین کوبید و دوباره برگشت و پشت در کمین کرد. یکی از پسران جوانی که در ردیف جلو نشسته‌بود، چشمش به او خورد. از باقی دانشجوها بزرگ‌تر بود، زیرا قبلاً دانشجوی روانشناسی بود و با گرفتن کارشناسی، دوباره کنکور داده و مهندسی عمران قبول شده‌بود. پسر جوان متوجه‌ی حال روحی بد النا از رفتارهای عجیبش شد، برای همین به جای این‌که مانند دیگران به او بخندد، لبخندی محو زد و گفت: - سلام... بیا تو.
  7. لبخندی زد. آن دو بزرگ‌ترین حامی‌های او در اتفاقات بی‌رحمانه‌ی زندگی‌اش بودند. نمی‌دانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت و خیره‌ی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید: - چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟ دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و با لبخندی آمیخته به بغض نگاهش را به چهره‌ی شکسته‌ی مادرش دوخت. امین که از آینه‌ی جلوی ماشین حرکات آن‌ها را زیر نظر داشت، برای تغییر جو، با لحنی لبریز از حسادت گفت: - سریع بگید قضیه چیه که النا خانم همش داره امروز مامان خانمش رو بغل م‌یکنه و با عشق نگاهش می‌کنه؟ النا با تعجب چشم گرد کرد و خیره‌ی اخم محو و مصنوعی پدرش شد. امین پشت چراغ قرمز ترمز گرفت و از آیینه‌ی جلوی ماشین به او خیره شد و گفت: - چشم سفید منم بابای جناب عالی هستم... خجالت بکش. محبوبه خندید و مشتی آرام بر شانه‌ی همسرش کوبید. النا نیز بی‌صدا خندید، سپس نیم‌خیز شد و بوسه‌ای روی شانه‌ی پدرش گذاشت و این بوسه انگار به قلب امین نفوذ کرد که برگشت و جواب بوسه‌ی دخترش را با غنچه‌ای روی سر او داد. چراغ سبز شد و آن‌ها به راه افتادند. بعد از چند دقیقه به دانشگاه رسیدند. امین ماشین راه به‌سمت پارکینگ برد و در آن‌جا پارک کرد. سپس‌ پیاده شد و در سمت خانم و سپس دخترش را باز کرد. النا با استرس در حالی که لبش را گاز می‌گرفت، پیاده شد و به مادرش که در حال مرتب کردن شالش بود، چسبید و دستش را دور او حلقه کرد. امین با دیدن او به‌سمتش رفت و دست کوچکش را گرفت و پرسید: - چی شده بابا؟ النا لب پایینش را چون دختربچه‌ای جلو آورد و آرام زمزمه کرد: - می‌ترسم... نکنه این‌جا باشه؟ امین فشاری به دست او وارد کرد و مانند او زمزمه مانند، درحالی که با اطمینان به چشمانش نگاه می‌کرد، گفت: - اون این‌جا نیست، مطمئن باش. به بابا اعتماد داری؟ النا سرش را به معنای بله بالا و پایین کرد و بعد سرش را به بازوی مادرش تکیه داد. امین لبخندی زد و شمرده‌شمرده یرای توجیح او گفت: - پس مطمئن باش قرار نیست برای دردونه‌ی من اتفاقی بیوفته. دخترک بچگانه انگشت کوچکش را جلو آورد و با اخم گفت: - قول انگشتی؟ پدرش با صدا خندید و سپس انگشت کوچک خودش را دور انگشت او حلقه کرد و با تکان آن گفت: - قول انگشتی. محبوبه میان حرف آن‌ها پرید و گفت: - سریع باشید... دیر شد، باید با رئیس دانشگاه هم صحبت کنم.
  8. همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد: - قضیه چیه؟! محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشک‌هایش را پاک کرد و با خنده گفت: - هیچی‌... یکم احساساتی شدیم. سپس با ذوق دستانش را روی گونه‌های النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت: - آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی مامان بزرگ شده. النا اما نتوانست مادرش را در این شادی همراهی کند. چشمانش لبالب از اشک بود و عمیق و با نفوذ به ماسکی که مادرش همیشه به صورت پر از غصه‌اش می‌گذاشت، خیره شد. همچنان گرفته‌بود و ناراحت! یاد روزی افتاد که خواهرش نیز مانند او شال و کلاه کرده و با لبخندی بزرگ، مدام بالا پایین می‌پرید. مادرش با موهای شرابی و صورتی شاداب و با خنده کیف سرمه‌ای رنگی را به او داد، شاد بود و خانم دکتر گفتن‌ها از دهانش نمی‌افتاد. پدرش کت و شلوار کرده سوار ماشین شد و بلند صدایشان کرد: - خانما بیاید سوار شید... دیر شد. و النای هفت ساله از پشت خود را به پاهای مادرش چسبانده و با گریه به خواهرش نگاه می‌کرد. تا چشم المیرا، خواهر النا، به او خورد؛ خنده‌اش تبدیل به لبخندی با رگه‌هایی از مهربانی شد. روی دو زانو نشست و دستانش را باز کرد و با لحنی بامزه گفت: - بیا این‌جا فسقل. النا با هق‌هق‌ دوید و خود را در آغوش خواهرش انداخت. المیرا قربان صدقه‌ی او رفت و محکم به تن خود فشردش. - قربونت برم ریزه‌میزه... من که برای همیشه نمیرم، یه چند ساعت میرم و میام. صدای گریه‌ی النا بالا رفت و با لجبازی گفت: - نمی‌خوام... بری دلم برات تنگ میشه. المیرا با خنده لپش را بوسید و خواست چیزی بگوید که امین النا را صدا کرد: - النای بابا، بیا این‌جا پیش من. دخترک کمی مردد به خواهرش نگاه کرد. دلش نمی‌خواست لحظه‌ای از او جدا شود، اما در آخر با نارضایتی از آغوش او خارج شد و به‌سمت پدرش رفت. امین دستان کوچک او را گرفت و با نگاه به چشمان درشت او گفت: - بابایی چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ چشمای قشنگت کوچیک میشن. اشک با شدت بیشتری از چشمانش پایین آمد و امین با همان لحن آرام و مهربانش ادامه داد: - تو هم فردا بزرگ میشی... خانم میشی... میری دانشگاه. دختر بچه اشک‌هایش را پاک کرد و معصومانه پرسید: - مثل آبجی المیرا؟ امین لبخندی زد و پاسخ داد: - مثل آبجی المیرا. با به حرکت در آمدن ماشین، به خود آمد و نگاهی به پدر و مادرش که در صندلی‌های جلوی ماشین نشسته بودند انداخت.
  9. دخترکِ سر به زير، خیره‌ی صورت او شد و جرقه‌ی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی می‌کرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بوم‌بوم می‌زد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به مسیری که دخترک از آن عبور کرده‌بود، انداخت. دلبر بیشتر از او خوشحال بود، دستش را جلوی دهانش گرفته‌بود تا نیش بازش سوژه‌ی بچه‌ها نشود و با سر پایین افتاده تندتند قدم برمی‌داشت. همین که از دید آریا مخفی شد، بلند شروع کرد به خندیدن و با ذوق گونه‌هایش را گرفت. باورش نمی‌شد که پسر محبوب دانشکده از او خوشش آمده‌بود. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد با کشیدن نفس‌های عمیق، لرزش دستانش را کنترل کند؛ اما نتوانست. دوباره شروع کرد به خندیدن و پریدن در جایش... محبوبه در ماشین را باز کرد و کنارش ایستاد و به النایش که در مانتوی کرمی کوتاه و خوش‌دوختش می‌درخشید، خیره شد. سپس با لبخند دستش را پشت او گذاشت و او را به جلو هدایت کرد: - مامان قربونت بره... بدو سوار شو دیر میشه. النا با استرس موهایش را زیر مقنعه‌ی مشکی‌اش پنهان کرد و آن‌ها باز فرار کرده و مقابل چشمان کشیده‌ و درشتش را گرفتند. استرس داشت و اندکی پشیمان بود. خاطره‌ی آن روزی که به دانشگاه رفت، اذیتش می‌کرد و باعث می‌شد هر لحظه به فکر فرار به‌سمت اتاقش باشد، اما این مابین دو چشم آبی سد راهش می‌شد‌. عجیب بود که دیدن و فکر کردن به آن دو گوی خوش‌رنگ، او را آن‌گونه از خود بی‌خود می‌کرد که انگار ذهنش خالی می‌شد. نفسی کشید و برای اولین و آخرین بار تصمیمش را گرفت، البته این تصمیم از قلبش می‌آمد. قلبش بود که حال او را هدایت می‌کرد، هرچند حسی به او می‌گفت زیاده‌روی می‌کند؛ اما عجیب از این زیاده‌روی خوشش آمده‌بود. با خود روراست بود، درست است که خود را از زندگی در دنیای بیرون محروم کرده‌بود؛ اما از عشق نه و احساس می‌کرد حسی به زیبایی عشق به آن جوان دارد. می‌دانست برای داشتن حسی به پسری زیاده بچه و ساده است، اما او آن حس را می‌خواست با آن پسری که ندیده و نشناخته حامی‌اش شد. او آن حس را با آن پسر می‌خواست که به او اطمینان و امنیت هدیه داده‌بود. سوار ماشین شد و خواست در جاپایی بنشیند که مادرش سریع دستش را گرفت و با چشمانی گرد گفت: - دختر چی‌کار می‌کنی؟ لباست کثیف میشه... روی صندلی بشین. النا ترسیده نگاهی به مانتویش انداخت و خاک فرضی روی آن را تکاند و روی صندلی نشست. محبوبه لبخندی روی لب نشاند و نگاهی پر از اعتماد به او هدیه داد، دستش را گرفت و گفت: - قربونت برم همه‌ی وجودم... تو دختر قوی من هستی و قراره به جاهای بزرگی برسی، فقط لازمه به ترست غلبه کنی. اشک در چشمان خسته‌اش نشست و لبش لرزید وقتی چشمان خیش النا را دید. بغض دخترک ترکید و محکم خود را در آغوش مادرش انداخت و بی‌صدا گریست‌. محبوبه او را محکم به خود فشرد. هر دو خسته بودند از فکر به زخم‌هایی که جایشان می‌سوخت.
  10. ثانیه‌ای سکوت در آن‌جا حاکم شد و محبوبه و همسرش با چشمانی گرد و دستانی که در هوا ثابت مانده‌بودند، خیره‌ی جثه‌ی کوچک النا شدند که دوباره موهایش را به پشت گوشش فرستاد و سپس با قدمی بزرگ، باری دیگر پشت خانم رسولی پنهان شد. روزنامه از دست امین سر خورد و افتاد که باعث شد او به خود بیاید. نگاهش همچنان حیرت زده و متعجب بود. نیم نگاهی به همسرش انداخت که همان لحظه محبوبه نیز از گوشه‌ی چشم خیره‌ی او شد. امین با تردید به لبانش فاصله داد و پرسید: - بابا جان چی گفتی؟ می‌خوای بری دانشگاه؟ دخترک روی پنجه‌ی پا ایستاد، به طوری که چشمان گرد و درشتش در محدوده‌ی دید پدر و مادرش قرار گرفت، خجالت زده دوباره نگاه دزدید و همان‌طور که با انگشتانش بازی می‌کرد، گفت: - آره... می‌خوام برم. پدر و مادرش باری دیگر به یک‌دیگر نگاه کردند، اما این‌بار با تیله‌گانی لرزان و چشمانی لبریز از اشک. محبوبه زودتر از امین واکنش نشان داد، سریعاً ایستاد و به‌سمت النا که او را نمی‌دید، دوید. ناگهان به پشت خانم رسولی که با لبخند نظارگر آن‌ها بود، پرید و النا را سخت در آغوش گرفت. النا که از حرکت یکدفعه‌ای مادرش ترسیده‌بود جیغ خفه‌ای کشید و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. *** مقنعه‌ی مشکی‌اش‌ را مرتب کرد و سپس با سر کردن چادرش، آخرین نگاه را به استایلش در آینه‌ی سرویس بهداشتی انداخت و از آن‌جا خارج شد. همان‌طور که به‌سمت بیرون از دانشکده قدم برمی‌داشت، گوشی همراهش را از کیف چرمی‌اش بیرون آورد و شروع به چت کردن برنامه‌های مجازی گوشی‌اش کرد. همان لحظه کسی او را صدا کرد: - دلبر؟ نگاهی به اطراف انداخت که آریا را دید، در حالی که دو لیوان کوچک قهوه در دستش بود و به‌سمت او قدم برمی‌داشت. وقتی که به او رسید، لبخندی زد و نگاهی از بالا به او انداخت. قدش آن‌قدر بلند بود که برای ورود به هر جا یا صحبت با هر جنس مونثی باید سر خم می‌کرد، گاهی برای صحبت کردن آن‌قدر سر خم می‌کرد که گردن درد می‌گرفت. دلبر جواب لبخند او را با انحنایی محو داد و بفرماییدی گفت. آریا یکی از لیوان‌های کوچک کاغذی را به دست او داد و سپس گفت: - بریم اون پشت صحبت کنیم؟ دلبر نگاهی به جایی که او با اشاره‌ی چشم نشان داده‌بود، انداخت. محوطه‌ای زیبا و گل‌کاری شده کنار سلف غذاخوری و پشت دانشکده‌ی آن‌ها که در بین دانشجوها به عنوان محل دیت شناخته می‌شد. دو طرف چادرش را محکم گرفت و با چشمایی گرد از حیرت گفت: - محل دیت رو میگید؟ محکم جلوی دهانش را گرفت و خجالت زده سرش را پایین انداخت، اما قبل از این‌که جمله‌اش را اصلاح کند؛ آریا با ابروهای بالا رفته لبخندش را گسترش داد و کنجکاوانه پرسید: - محل دیت؟! شما براش اسم گذاشتید؟ دلبر چیزی نگفت و نگاهش به زمین ادامه دار شد. آریا گونه‌های گلگون او را دید و با لذت به خجالت و شرم او خیره شد و ادامه داد: - بریم. قبل این‌که قدمی بردارد، دلبر آرام و زمزمه مانند گفت: - ولی اون‌جا برای قرار و دیت میرن ما که... ادامه نداد، می‌خواست ادامه‌ی جمله‌اش را آریا کامل کند. پسرک اخمی بانمک کرد و با لبخند گفت: - اون‌هایی که می خوان با هم آشنا بشن هم میتونن برن اون‌جا؟ دلبر نگاهش کرد و در آن نگاه نور سفیدی جرقه زد، همانند عبور شهاب سنگی از تیله‌گان مشکی‌اش. لبخندی که می‌آمد تا به روی لبان صورتی‌اش بنشیند را کنترل کرد و بدون گفتن چیزی مسیرش را کج کرد، اما آریا دستش را مقابل او دراز کرد و مانعش شد. نگاهی ملایم به او انداخت و سپس با پایین انداختن دستش گفت: - دلم می‌خواد کشفت کنم‌... بشناسمت... این اجازه رو بهم می‌دی دلبر؟
  11. محبوبه بعد از بدرقه‌ی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و به‌سمت النا دوید. کنارش نشست شانه‌هایش را با ترس گرفت و خیره‌ به صورت بی‌حس دخترکش، گفت: - النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد می‌کنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان! هنوز شکایت و گلایه‌هایش تمام نشده‌بود که دخترش سریع برخاست و به‌سمت طبقه‌ی دوم دوید. محبوبه حیران ایستاد و بلند صدایش کرد؛ اما او پله‌ها را یکی بعد از دیگری رد کرد و فوراً خودش را در اتاقش انداخت و در را محکم بست. نفس‌نفس‌زنان به در اتاق تکیه داد و خیره‌ی زمین شد. قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش بالا و پایین می‌شد و موهای افشان سیاهش مدام مقابل دیدگانش را می‌گرفت. با دست آن‌ها را به پشت گوش‌هایش هدایت کرد و آرام‌آرام به روی زمین سر خورد و نشست‌. صدای مادرش هنوز هم شنیده‌می‌شد که با نگرانی صدایش می‌کرد، اما او بی‌توجه روی زمین دراز کشید. نگاه زیبا و مهربان آریا از مقابل چشمانش تکان نمی‌خورد؛ صدای رسای پسرک گوش‌هایش را نوازش می‌کرد و او را تشنه‌ی لالایی نوایش می‌کرد. لبخندی زد؛ فکر این‌که پسرک به ملاقات او آمده‌بود، قلقلکی در وجودش می‌انداخت که تا کنون همانندش را تجربه نکرده‌بود. بی‌اختیار با ذوق زد زیر خنده و همان‌طور که با دست جلوی لبانش را می‌گرفت که صدایش بلند نشود، روی شکم غلت زد. *** محبوبه لیوان چایش را برداشت و همان‌طور که به در اتاق النا نگاه می‌کرد، رو به امین، کنجکاو گفت: - یعنی چی می‌خواد بهش بگه؟ امین روزنامه‌ی دستش را ورق زد و از زیر عینک مطالعه‌اش، نیم‌نگاهی به زنش انداخت و جواب داد: - نمی‌دونم... سابقه نداشت که خودش بخواد روانشناسش بیاد تا باهاش حرف بزن... همان لحظه خانم جوانی که روانشناس النا بود، با لبخندِ کوچک و محجوبی از اتاق خارج شد. پشت سرش النای خجالتی با سری پایین افتاده و تیشرت گشاد مشکی که او را چون بچه‌ها کرده‌بود، آمد و پشت خانم جوان آبی‌پوش قایم شد. دهانش تندتند می‌جنبید و سعی می‌کرد کاکائویی که خانم رسولی، روانشناس شخصی‌اش، به او داده‌بود را بخورد و در همان حال جملات را آن‌طور که خانم رسولی به او گفته‌بود، کنار هم بچیند. خانم رسولی قدمی عقب رفت و دستش را پشت النایی که تا شانه‌های او بود گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. همان‌طور که یک چشمش خیره‌ی دستان در هم تاب خورده‌ی النا بود و نیمی از حواسش پی نگاه متعجب و حیرت‌زده‌ی والدین النا، گفت: - آقای رستگار، محبوبه جان... النا می‌خواد یه موضوع مهمی رو بهتون بگه، مگه‌ نه النا؟ سپس لبخندی روی لبان سرخون‌ شده و برجسته‌اش نشاند و با سر اشاره‌ای به النا کرد که او ادامه دهد. دخترک لبانش را روی هم فشار داد و سپس با نگاه به چشمان پر سوال پدر و مادرش سر به زير انداخت و زمزمه کرد: - می‌خوام... می‌خوام برم... دانشگاه.
  12. آریا همان‌طور که بالای سر او زانو زده‌بود، پشت انگشتانش را روی لبش گذاشت و لبخندش را پنهان کرد. مادر النا با چشم‌های گرد، دخترش را نگاه کرد و سپس آرام موهای کوتاهش را نوازش کرد و گفت: - النا... دختر مامان خوبی؟ النا هومی گفت. محبوبه خجالت‌زده نگاهی به صورت قرمز شده‌ی آریا انداخت و دوباره خطاب به النا گفت: - النا دخترم مهمان داریم، بیدار شو. النا کش قوسی به تنش داد و سپس یکی از چشمانش را باز کرد و به تصویر تار آریا خیره شد. چند ثانیه گذشت و او همان‌طور خیره‌ی پسر جوان بود که ناگهان به خود آمد و با کشیدن جیغ بلندی در جایش پرید که سرش محکم به مجسمه‌ی فرشته‌ی بالدار کنار پله‌ها خورد. هول شده آخی گفت و همان‌طور که سرش را ماساژ می‌داد، پشت جثه‌ی ریز مادرش پنهان شد. این‌بار آریا نتوانست خود را کنترل کند و تپقی از خنده زد و از جایش برخاست. محبوبه نگران خواست برگردد که النا شانه‌های او را محکم گرفت و اجازه برگشت نداد. محبوبه گفت: - النا چت شده؟ چرا خودت رو به در و دیوار می‌زنی؟ النا خجالت‌زده با چشمانی گرد فشاری به شانه‌های مادرش وارد کرد و زمزمه مانند گفت: - بگو بره... بگو بره! محبوبه با شنیدن جمله‌ی او سریع نگاهی به آریا انداخت تا مبادا حرف او را شنیده‌باشد، اما آریا شنیده‌بود. کنجکاوی بیش از حد او در مورد النا او را به آن‌جا کشیده‌بود، وگرنه قصد مزاحمت و آزار رساندن به او را نداشت. برای همین لبخندی زد و سپس با خوش‌رویی گفت: - من دیگه باید برم، خوشحال شدم از دیدنتون. محبوبه حیران چشم گرد کرد، خواست بایستد که باز هم النا مانع او شد و با چشمان اشکی پیشانی‌اش را روی شانه‌ی او تکیه داد. محبوبه شرم‌زده سری تکان داد و گفت: - آریاجان شما که چاییت رو هم نخوردی. - ممنون عجله دارم باید برم خونه... گفتم قبل رفتن یه سری به شما بزنم و احوال دخترخانمتون رو بپرسم. النا با تیله‌گان لرزان از بالای شانه‌ی مادرش نگاهی به او انداخت. یعنی به خاطر او آمده‌بود؟ عجله داشت اما باز هم آمده‌بود تا احوال او را بپرسد! نگاه مهربان آریا روی چشمان کشیده‌ی او نشست، لبخندی زد و سرش را آرام برای او تکان داد. دخترک خجالت زده با گونه‌های قرمز، دوباره پشت مادرش پنهان شد. لبش را گزید و چشمانش را محکم روی هم فشرد. آریا مؤدبانه با محبوبه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد و در تمام این مدت النا روی زمین نشسته‌بود و حواسش پی آن نگاه مرد جوان بود که قلبش را لرزانده‌بود.
  13. چشمان هر سه دختر از تعجب گرد شد. رهبر! همان پسرک خوش‌سیمایی که به آن کودن‌ها دستور می‌داد. نازنین آرام ادامه داد: - این سلسله‌ رو برادر بزرگ‌تر رهبر تاسیس کرد و بعد از فارق‌التحصیلی اون مقام رهبری به برادر دوم داده شد و الان هم سینا رهبر شده. این نظام از اولش هم مشکل داشته و خیلی‌ها مخالف این حکم بودن، ولی جاسوس‌های رهبرها و خود رهبر‌ها همه‌ی اون‌ها رو ریشه‌کن کردن. الان هم مخالفانی هستن، ولی کسی جرعت اعتراض نداره... چون یکی از ظالم‌ترین رهبرا که هیچ رحمی به این‌که تو دختری، پسری یا هر چیزی دیگه نداره، داره ما رو کنترل می‌کنه. مرضیه حیران نگاهش کرد و با تکان دادن سرش به‌سمت چپ و راست، خطاب به فاطمه زمزمه کرد: - من دارم خواب می‌بینم نه؟ فاطمه محکم بر سر او کوبید و سپس خیره به نازنین که چشمانش گرد شده‌بود، گفت: - نه. مرضیه با اخم سرش را ماساژ داد و زمزمه کرد: - چه مرگته؟ فاطمه چشم گرد کرد و سپس طلبکار شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - می‌خواستم نشونت بدم که خواب نیستی عوض تشکرت... هنوز حرفش تمام نشده‌بود که ضربه‌ی محکم‌تر از آنچه که زده‌بود، به سر خودش اصابت کرد‌‌. آخی گفت و با غیض برگشت و به صورت جدی تارا خیره شد. - مریضی؟ تارا نیم‌نگاهی از گوشه‌ی چشم به او انداخت، سپس با نگاه کردن به ناخن‌هایش جواب داد: - می‌خواستم به تو هم نشون بدم که خواب نیستی. مرضیه نیش‌خندی زد و لایکی برای او فرستاد. این حرکت مرضیه، فاطمه را جری کرد و خواست دعوای فیزیکی ایجاد کند که نازنین با ناله دستانش را به دو طرف باز کرد و گفت: - شنیدین چی گفتم؟ مرضیه سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و با اخم رو به او گفت: - آره شنیدیم..‌. خب که چی یارو؟ ما رو سننه، چرا این خزعبلات رو به ما میگی؟ پلک چپ نازنین پرید و جمله‌ی ضعیفی در گوشه‌ی ذهنش شنیده‌شد: - عملیات با شکست روبه‌رو شد! لبخندی مصنوعی زد و نگاهی به سیمای جدی آن‌ها انداخت، سرش را به معنای باشه بالا و پایین کرد و سپس زمزمه کرد: - انگار اشتباه فکر می‌کردم که شما می‌تونید به ما کمک کنید... که می‌تونید مقابل اون ستمگرا بایستید. فاطمه متعجب اخمی کرد، سپس خود را به سمت مرضیه کج کرد و زمزمه کرد: - این مدل حرف زدن عادیه؟ مرضیه گوشه‌ی لبانش را پایین کشید و جواب داد: - نه... اثرات کافوره که توی غذای سلف می‌ریزن. تارا نیز با ولومی آرام وارد بحث آن‌ها شد: - بابا کافور خوبه، فکر کنم چیزای دیگه‌ای هم بهشون میدن، اثرات توهم کاملاً مشهوده.
  14. النا! پس اسم او النا بود. جرقه‌ی کوچکی در چشمان آبی آریا زده‌شد. حال که خود او بحث را باز کرده‌بود، اشکالی نداشت که آریا آن را ادامه دهد. برای همین پایش را روی پای دیگرش انداخت و با گرفتن ظاهری متأثر گفت: - روز بدی بود... اما بخیر گذشت. سپس نگاهش را به محبوبه داد که با بغض به اتاقی در طبقه‌ی دوم خانه‌ی دوبلکسشان خیره شده‌بود. اندکی مردد شد در این‌که ادامه دهد یا خیر. - پانزده ساله که خودش رو حبس کرده... به جو بد بیرون عادت نداره. مکث کرد و با مچاله کردن لبانش و بستن چشمانش، جلوی ریزش اشک‌هایش را گرفت. او نیز مانند دخترش نابود شده‌بود، او نیز در این مدت پیر شده‌بود؛ اما باید محکم می‌بود تا باری دیگر درد از دست دادن را تجربه نکند، باید محکم می‌بود تا به النا در فراموشی آن خاطره‌ی تلخ بی‌پایان کمک کند. بدون این‌که بداند چرا این موضوع را برای آن مرد جوان تعریف می‌کند، ادامه داد: - مجبور شد بیاد دانشگاه، انگار دانشجوها اعتراض کردن که دارن برای النا پارتی بازی می‌کنن وگرنه چرا اون باید مجازی بخونه... اتفاقی که افتاد یه ترومای جدید شد براش. چند روزه که مدام بهش حمله‌ی عصبی دست میده و رفتارای عجیبی از خودش نشون میده... مثل قبل. ادامه نداد، انگار که به خود آمد. نمی‌دانست آن پسرک مورد اعتماد هست یا نه و نمی‌خواست با گفتن خاطرات بد، باعث شود در آینده النا در دانشگاه سوژه و مورد آزار بگیرد. هر چند که نگاه دقیق آریا این حس را به او نمی‌داد؛ او با اخمی کوچک به جلو خم شده‌بود و با حوصله به سخنان محبوبه گوش می‌داد. ح محبوبه خواست بحث را عوض کند که همان لحظه صدای ضعیفی به گوش رسید: - مامانی؟ محبوبه با نگاهی به روی پله‌ها ایستاد و با دیدن دخترکش که آرام‌آرام از روی پله‌ها پایین می‌آمد و چشمانش را با دستانی مشت شده می‌مالید، نگران گفت: - مامان مواظب باش نیفتی. النا عنق اخمی کرده و با همان چشمان بسته و لبان برچیده گفت: - گشنمه... هنوز حرفش تمام نشده‌بود که زیر پایش خالی شد و از سه پله‌ی آخر پرت شد و محکم زمین خورد. محبوبه با دیدن آن صحنه، جیغ کوتاهی کشید و به‌سمت النا دوید‌ آریا نیز نگران برخواست و با چند قدم بلند، سریع خود را به آن‌ها رساند. النا گیج نشست و سرش را مالید و خمیازه‌ای کشید که باعث شد آریا‌یی که بالای سر او ایستاده‌بود، بی‌اختیار لبخندی زده و سعی در کنترل خنده‌اش داشته‌باشد. محبوبه دستانش را دو طرف صورت او، روی گونه‌هایش گذاشت و نگران پرسید: - مامانی خوبی؟ عزیزم چی‌شد؟ ضعف کردی؟ از بس دیر بیدار میشی و صبحونه نمی‌خوری. النا همچنان چشمانش بسته‌بود و قصد باز کردن آن‌ها را نداشت. خواب‌آلود سرش را خاراند و سپس با دستش چند بار روی پاهای مادرش که روی زمین نشسته‌بود، ضربه زد و سرش را روی آن‌ها گذاشت و چند ثانیه بعد نفس‌هایش عمیق شد.
  15. آریا چشمانش را بست و سعی کرد خنده‌اش را کنترل کند که نتیجه‌اش، طرح لبخندی روی لبش شد. سپس با لحنی پر از خنده گفت: - می‌خوام برم ملاقاتش. احد مچ‌گیرانه ابرو بالا انداخت و طعنه زد: - اِه؟ بعد از چند روز یادت افتاده؟ آریا پوفی کشید و آرام با کف دست ضربه‌ای به فرمانِ ماشین کوبید و حرصی گفت: - بابا بگو وگرنه به عمو احمد زنگ می‌زنم. صدایی نیامد و بعد از چند ثانیه پدرش دلخور گفت: - خب پس به عمو احمدت زنگ بزن. و گوشی را قطع کرد. آریا شوکه از حرکت او، با چشمانی گرد به صفحه‌ی گوشی خیره شد. سپس با حرص «لجباز»ای زیر لب گفت و شماره‌ی احمد را گرفت. احمد پشت سیستم بود و تا حدودی متوجه‌ی بحث احد و آریا شد. برای همین تا گوشی‌اش زنگ خورد، جواب داد: - الو آریا جان چطوری؟ - خوبم عمو شما چطورید؟ میگم، آدرسِ... الی... هلنا... هلیا، هر چی به ذهنش فشار آورد اسم دخترک یادش نیامد، برای همین از راه دیگر وارد شد. - عمو این دانشجو جدیده هست که چند روز پیش گم شد، آدرسش رو داری بهم بدی؟ عمو احمدش نگاهی به احد اخم کرده انداخت و بدون پرسشِ هیچ سوال اضافه‌ای، سریعاً آدرس دخترک را به آریا داد و سپس بعد از خداحافظی به تماس خاتمه داد. احمد نمونه‌ی اصیل یک مرد شیرازی بود که همیشه خسته بود، زیاد حوصله‌ی بحث را نداشت و اهل پرسش و پاسخ نبود. اکنون نیز کنجکاو نبود که بداند بعد سه روز چرا آریا باید آدرس النا را بگیرد و این‌که حق ندارد آدرس و مشخصات دانشجوها را فاش کند. آریا لبخندی زد و با زمزمه کردن آدرسی که عمویش داده‌بود، به‌سمت خانه‌ی النا به راه افتاد. *** گل و شیرینی که در راه گرفته‌بود را از روی صندلی شاگرد برداشت و پیاده شد. نگاهی به در آبی نفتیِ خانه انداخت و زنگ خانه را فشار داد، اندکی بعد صدای زنی مسن شنیده شد: - بله؟ آریا مقابل دوربینِ زنگ ایستاد تا تصویرش بیفتد، در همان حال گفت: - من آریام... دوستِ النا، میشه در رو باز کنید؟ زنِ مسن با تعجب نگاهی به تصویر پسرک انداخت و با خود فکر کرد که النا هیچ دوستی ندارد، پس چگونه اکنون پسری به این رعنایی پیدا شده که ادعای دوستی با او را دارد؟ مردد گفت: - چند لحظه صبر کنید. سپس به‌سمت محبوبه رفت که در آشپزخانه مشغول پختن کولوچه بود. - محبوبه خانم یک آقای جوونی اومده دم در میگه دوست النا جانه... مکثی کرد و با تردید افزود: - شما می‌شناسید ایشون رو؟ در رو باز کنم؟ محبوبه سینی که خمیر کولوچه‌ها را روی آن چیده‌بود، در فر گذاشت و متعجب پرسید: - دوست النا؟ النا که دوستی نداره. سپس در فر را بست و به‌سمت سینک رفت تا دستانش را بشوید و گفت: - صبر کن الان خودم میرم ببینم کیه. دوباره صدای زنگ خانه آمد، محبوبه با عجله را برداشت و دستانش را پاک کرد. سپس خود را به آیفون رساند تا تصویر کسی که خود را دوستِ دختر او خوانده‌بود را ببینید. با دیدن سیمای آریا در صفحه‌ی آیفون مات و مبهوت ماند، سپس مردد تلفن آیفون را برداشت و گفت: - بفرمایید داخل‌.
×
×
  • اضافه کردن...