نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
43 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Delvin
-
نامهای به ماه ای ماه، امشب اگر او را دیدی، سلام مرا آرام در گوشش بگو. بگو کسی در گوشهای از این شب، چشم به آسمان دوخته و میان این همه ستاره، فقط به دنبال نشانی از اوست. بگو دلتنگی گاهی آنقدر بزرگ میشود که در هیچ کلمهای جا نمیگیرد؛ آنوقت آدم فقط به آسمان نگاه میکند و سکوت میکند. اگر امشب نور تو به پنجرهاش رسید، کمی بیشتر بتاب... شاید در روشنایی تو یاد من بیفتد، شاید لبخند بزند، شاید قلبش برای لحظهای مثل قلب من بیقرار شود. و اگر پرسید «چه کسی مرا به یاد دارد؟» نام مرا نگو... فقط بگو: کسی هست که هر شب پیش از خواب، تمام آرزوهایش را با نام تو تمام میکند. ای ماه، اگر توانستی یک شب او را تا کنار من بیاور؛ من سالهاست حرفی دارم که فقط در حضور خودش معنا پیدا میکند: دوستت دارم... هنوز، بیشتر از تمام شبهایی که نبودی.
-
#پارت-ششم پنجشنبه، برخلاف روزهای بارانی هفته قبل، هوا صافتر بود. آفتاب کمرمق پاییزی از پشت ابرهای پراکنده بیرون آمده بود و محوطه دانشگاه را با نوری سرد و ملایم روشن میکرد. برگهای زرد و نارنجی روی مسیرهای سنگفرش پخش شده بودند و هر بار که دانشجویی از کنارشان رد میشد، صدای خشخش آرامی زیر قدمهایش بلند میشد. نسترن کمی زودتر از شروع کلاس به دانشگاه رسیده بود. مثل همیشه مقنعه مشکیاش مرتب بود و کیفش را محکم روی شانه نگه داشته بود. کنار پنجره راهروی دانشکده ایستاده بود و برنامه هفتگیاش را در دفتر کوچکش بررسی میکرد. این ترم برایش سبک نبود؛ بیست واحد درسی، چند درس سنگین و حالا پروژه روش تحقیق که بخشی از نمره پایان ترم را تشکیل میداد. از وقتی وارد دانشگاه شده بود، یاد گرفته بود برنامهریزی کند. برای او دانشگاه فقط رفتن به کلاس و برگشتن نبود. هر ساعتش حسابشده بود؛ کلاس، مطالعه، کتابخانه و زمانی که برای خانوادهاش کنار میگذاشت. مریم از دور پیدایش شد. برخلاف نسترن که همیشه آرام و بیحاشیه حرکت میکرد، مریم با انرژی همیشگیاش میان جمعیت جلو میآمد. چند نفر از بچههای انجمن علمی را در مسیر دیده بود و بعد از چند سلام و احوالپرسی خودش را به نسترن رساند. - باز زود اومدی. نسترن لبخند کوچکی زد. - کلاس داریم. مریم نگاهی به دفتر دستش انداخت. - و احتمالاً بعدش کتابخونه. نسترن جواب نداد، اما همان سکوت کوتاهش کافی بود. مریم خندید. او چند وقتی بود نسترن را میشناخت و میدانست بعضی جوابها را باید از سکوتش فهمید. کمی آنطرفتر، سیاوش وارد محوطه شد؛ طبق معمول هم تنها نبود. کیان کنارش راه میرفت و چیزی تعریف میکرد که سیاوش هر چند ثانیه یکبار با خندهای کوتاه به آن واکنش نشان میداد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از دانشجوها از روبهرو صدایش زد. - سیاوش! بالاخره پیدات شد. سیاوش بدون اینکه بایستد، سرش را به نشانهی سلام تکان داد. - آره، گفتم یه سر بیام ببینم دانشگاه بدون من هنوز سرپاست یا نه. پسر خندید و از کنارشان رد شد. کیان زیر لب گفت: - یه روز یکی واقعاً جواب این اعتمادبهنفست رو میده. سیاوش نگاهی به خودش انداخت. - چی کار کنم؟ خدا بعضیا رو با مسئولیت بزرگ به دنیا میاره. - مسئولیت؟ - آره. تحمل کردن خودم برای بقیه. کیان خندید و سرش را تکان داد. هر چند قدم یکبار کسی برای سلام کردن یا پرسیدن چیزی سراغشان میآمد. سیاوش تقریباً با همه راحت برخورد میکرد؛ با یکی شوخی میکرد، برای دیگری جواب کوتاهی میداد و گاهی هم فقط با لبخند و بالا انداختن دست از کنارشان رد میشد. نه خودش را به جمعها تحمیل میکرد و نه برای دیده شدن تلاشی داشت، اما به هر حال دیده میشد. لباسهایش مثل همیشه مرتب بود، راه رفتنش بیدغدغه و رفتارش طوری بود که انگار هیچچیز نمیتواند واقعاً دستپاچهاش کند. در جمع، سریع با آدمها ارتباط میگرفت و معمولاً چند دقیقه کافی بود تا توجه اطرافیان را به خودش جلب کند. کیان اما سالها بود که او را میشناخت. برای همین میدانست این راحتی و شوخطبعی همیشه تمام ماجرا نیست. سیاوش وقتی نمیخواست چیزی را جدی نشان بدهد، بیشتر شوخی میکرد. در همان لحظه که از کنار نیمکتها رد میشدند، نگاه سیاوش برای لحظهای سمت نسترن و مریم رفت. کیان متوجه شد. چیزی نگفت. نسترن اما حتی سرش را هم بالا نیاورد. مشغول حرف زدن با مریم بود و بعد از چند ثانیه، دفترش را بست و همراه او به سمت کلاس رفت. سیاوش نگاهش را از آن سمت گرفت و بیهیچ تغییری در حالت صورتش گفت: - فکر کنم امروز قراره استاد بالاخره ازمون اعتراف بگیره که هیچی از روش تحقیق نمیفهمیم. کیان نگاه معنیداری به او انداخت. - عوض کردن بحث خیلی تابلو بود. سیاوش ابرو بالا انداخت. - کدوم بحث؟ - هیچی. لبخند محوی گوشهی لب کیان نشست، اما بیشتر از این ادامه نداد. میدانست اگر سیاوش نخواهد چیزی را بگوید، با شوخی و حرفهای بیربط مسیر را عوض میکند. چند دقیقه بعد وارد کلاس شدند. کلاس روش تحقیق آن روز، بیشتر از همیشه جدی پیش رفت. استاد از همان ابتدا با چند سؤال مستقیم سراغ دانشجوها رفت و فضای کلاس خیلی زود ساکت شد. سیاوش هم از وقتی وارد شده بود، کمتر شوخی میکرد. البته هر بار که کیان چیزی زیر لب میگفت، گوشهی لبش بالا میرفت؛ اما نگاهش بیشتر روی جزوه و حرفهای استاد بود. یا دستکم، طوری رفتار میکرد که انگار هیچ چیز دیگری حواسش را پرت نکرده است. دانشجوها آرامتر از جلسات قبل بودند، چون همه فهمیده بودند پروژه پایان ترم ساده نیست. بعد از کلاس، دانشجوها آرامآرام از سالن بیرون رفتند. استاد قبل از رفتن یادآوری کرد که گروهها باید تا هفته آینده طرح اولیهشان را آماده کنند. این موضوع باعث شد چند نفر همانجا شروع به هماهنگی کنند. نسترن و مریم کنار خروجی کلاس ایستاده بودند که سیاوش نزدیک شد. نه با همان حالت شوخی همیشگیاش؛ این بار بیشتر شبیه کسی بود که درباره یک کار مشخص صحبت دارد. نسترن، مریم و سیاوش. قرار شد بخش اصلی کار بین نسترن و سیاوش تقسیم شود و مریم بیشتر در هماهنگیها و جمعآوری اطلاعات کمک کند. بعدازظهر، کتابخانه مرکزی آرامتر از همیشه بود. نور خورشید از پنجرههای بلند وارد سالن شده بود و روی میزهای چوبی لکههای روشن ایجاد میکرد. بوی کاغذ و کتاب قدیمی فضای آشنا و آرامی ساخته بود. نسترن زودتر رسیده بود. لپتاپش را باز کرده و منابع قبلی را مرتب میکرد. چند دقیقه بعد سیاوش رسید. این بار برخلاف همیشه عجله نداشت. کیفش را کنار صندلی گذاشت و قبل از نشستن، نگاهی به برگههای روی میز انداخت. - منابع رو مرتب کردید؟ نسترن سر تکان داد. - بله. چند مقاله جدید هم پیدا کردیم. سیاوش نشست و فایلها را نگاه کرد. در سکوت کار کردن با نسترن برایش عجیب بود. بیشتر آدمهایی که میشناخت، از همان چند دقیقه اول سعی میکردند سر صحبت را باز کنند، شوخی کنند یا توجهش را جلب کنند. اما نسترن اینطور نبود. اگر چیزی برای گفتن داشت، میگفت. اگر نه، سکوت میکرد. و همین رفتار ساده، برای کسی مثل سیاوش که همیشه عادت داشت دیگران به سمتش بیایند، تازگی داشت. نزدیک دو ساعت روی پروژه کار کردند. سؤال پژوهش را دقیقتر کردند، منابع را دستهبندی کردند و وظایف هفته آینده را مشخص کردند. وقتی کارشان تمام شد، بیرون کتابخانه هوا رو به تاریکی میرفت. چراغهای محوطه روشن شده بودند و سرما دوباره در هوا حس میشد. مریم زودتر رفته بود تا به جلسه انجمن برسد. نسترن و سیاوش مسیر خروجی دانشگاه را طی کردند. هیچ گفتوگوی طولانیای بینشان نبود. فقط درباره زمان ارسال فایلها و بخشهای پروژه صحبت کردند. جلوی در اصلی دانشگاه، مسیرشان جدا شد. نسترن خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. سیاوش چند لحظه همانجا ایستاد. کیان که از دور منتظرش بود، نزدیک آمد. - رفت؟ سیاوش نگاهش کرد. - آره. کیان لبخند زد. - عجیبه. - چی؟ - اینکه برای اولین بار دیدم یکی انقدر راحت از کنارت رد شد. سیاوش چیزی نگفت. فقط نگاهش به مسیر خالیای بود که نسترن از آن رفته بود. برای اولین بار بعد از مدتها، کسی نبود که بخواهد توجهش را جلب کند. و شاید دقیقاً به همین دلیل، توجه سیاوش را جلب کرده بود.
-
شبهای بیتو شبهای بیتو عجیب طولانیاند... انگار ساعت دلش نمیخواهد به صبح برسد. چراغ را خاموش میکنم، اما فکر تو تمام اتاق را روشن نگه میدارد. روی تخت جای خالیات بیشتر از همیشه پیداست، و بالش هنوز بوی خاطرهای را میدهد که نمیخواهم از یادم برود. با خودم حرف میزنم، از روزی که گذشت، از حرفهایی که نگفتم، از دوستت دارمی که باز هم در گلویم ماند. کاش میشد فاصله را مثل یک دیوار با دست کنار زد و تو درست پشت آن ایستاده باشی. کاش میشد یک شب تمام دلتنگیهایم تمام شوند و صبح، چشمانم به جای پنجره، به چشمهای تو باز شوند. اما تا آن روز... من با شبها کنار میآیم، با سکوت، با این بالش خالی، با خاطراتی که هر شب دوباره متولد میشوند. فقط یک چیز را نمیتوانم تغییر دهم: اینکه هر چقدر شب بیتو طولانی باشد، قلب من هنوز برای تو بیدار میماند.
-
#پارت-پنجم هفته بعد، با نزدیک شدن زمان ارائه اولیه پروژه، حالوهوای کلاس روش تحقیق تغییر کرده بود. دیگر بیشتر گروهها شکل گرفته بودند و دغدغه اصلی دانشجوها از پیدا کردن همگروهی، به آماده کردن ارائه منتقل شده بود. در راهروها، کنار کلاسها و حتی محوطه دانشگاه، بحثها بیشتر حول یک موضوع میچرخید؛ چه کسی ارائه بدهد، چه کسی اسلایدها را آماده کند و چه کسی بتواند بخشهای سختتر را توضیح دهد. گروه کلاس هم فعالتر شده بود. هر چند دقیقه پیامی جدید میآمد؛ سؤالی درباره قالب ارائه، درخواست نمونه پروژههای سالهای قبل یا پرسشی درباره جزئیات کار. نسترن طبق عادت همیشه، زودتر از شروع کلاس به دانشگاه رسیده بود. سالن مطالعه طبقه دوم خلوتتر از ساعتهای شلوغ بود. نور صبح از پنجرههای بلند روی میز افتاده بود و صدای آرام ورق خوردن کتابها در فضا پخش میشد. لپتاپش را باز کرده بود و آخرین تغییرات پروژه را مرور میکرد. بخش مبانی نظری تقریباً آماده بود، اما هنوز چند جمله نیاز به اصلاح داشت. بخش نمونهگیری را سیاوش قرار بود تکمیل کند. چند دقیقه مانده به شروع کلاس، گوشی نسترن لرزید. پیام از طرف سیاوش بود. - سلام. بخش نمونهگیری رو کامل کردم. اگر وقت داشتید نگاه کنید. نسترن فایل را باز کرد و با دقت خواند. چند دقیقه بعد جواب داد: - دیدم. فقط یک بخش نیاز به تغییر داره. پاسخ آمد: - کدوم قسمت؟ - جامعه آماری رو همه دانشجوهای دانشگاه نوشتید. خیلی گسترده است. باید محدودتر بشه. چند دقیقه بعد: - درسته. باید دقیقترش کنم. نسترن کمی فکر کرد و نوشت: - به نظرم دانشجویان سال اول رشته روانشناسی مناسبتره. هم محدوده مشخصی داره، هم دسترسی به نمونهها راحتتره. پاسخ سیاوش کوتاه بود. - منطقیه. اصلاحش میکنم. نسترن گوشی را کنار گذاشت. ساعت کلاس شروع شد و دانشجوها کمکم وارد شدند. چند دقیقه بعد، سیاوش همراه کیان و نیما وارد کلاس شد. همانطور که همیشه اطرافش چند نفر سلام میکردند و با او حرف کوتاهی میزدند، وارد شد؛ همان حضور اجتماعی همیشگی. کیان وقتی نشست، نگاهی به ساعت انداخت. - امروز بهموقع. سیاوش دفترش را باز کرد. - بله. کیان لبخند زد. - اتفاق مهمی افتاده؟ نیما خندید. - شاید باید ثبتش کنیم. سیاوش سرش را بالا آورد. - شما دو نفر چرا فکر میکنید من هیچوقت تغییر نمیکنم؟ کیان بدون مکث جواب داد: - چون سه ترمه میشناسیمت. سیاوش خواست جواب بدهد، اما استاد وارد کلاس شد و صحبتها تمام شد. نیم ساعت اول، کلاس مثل همیشه پیش رفت. استاد درباره تفاوت روشهای کیفی و کمی توضیح میداد و نمونههایی از پژوهشهای واقعی بررسی میکرد. نزدیک پایان کلاس، استاد زمان ارائه گروهها را اعلام کرد. وقتی نام گروه مریم، نسترن و سیاوش گفته شد، هر دو زمان را یادداشت کردند. بعد از کلاس، محوطه دانشگاه شلوغتر شده بود. چند گروه روی نیمکتها نشسته بودند و صدای صحبت دانشجوها در فضای باز میپیچید. نسترن کنار ساختمان منتظر مریم ماند. وقتی مریم رسید، پرسید: - کتابخونه میری؟ نسترن سر تکان داد. - امروز نه. باید برم آموزش. - بعدش؟ - احتمالاً خونه. کلاس دیگه ندارم. چند متر آنطرفتر، سیاوش با کیان و نیما صحبت میکرد. - شما امروز کجا میرید؟ کیان گفت: - آزمایشگاه تا چهار. نیما هم گفت: - من انجمن دارم. سیاوش نگاهی به ساختمان آموزش انداخت. - من باید یه فرم تحویل بدم. کیان لبخند زد. - این روزها خیلی منظم شدی. سیاوش نگاهش کرد. - هر کاری میکنم شما تحلیل میکنید. کیان خندید. - چون عادت نداریم. سیاوش چیزی نگفت. اما واقعیت این بود که خودش هم متوجه تغییرات کوچکی شده بود. نه اینکه آدم دیگری شده باشد؛ فقط بعضی کارها را دیگر مثل قبل عقب نمیانداخت. آن روز، برخلاف چند روز گذشته، فرصتی برای صحبت بین سیاوش و نسترن پیش نیامد. نسترن بعد از تحویل فرم مستقیم به خانه رفت و سیاوش عصر را صرف تکمیل پروژه کرد. شب، نزدیک ساعت ده، پیام جدیدی در گروه پروژه آمد. - بخش اصلاحشده رو فرستادم. نسترن که مشغول مطالعه بود، فایل را باز کرد. بعد از چند دقیقه نوشت: - بهتر شد. فقط در ارائه باید توضیح بدیم چرا این جامعه آماری رو انتخاب کردیم. سیاوش پاسخ داد: - اون قسمت رو من توضیح میدم. نسترن چند لحظه مکث کرد. - مطمئنید؟ - بله. بررسی کردم. نسترن فقط نوشت: - باشه. روز بعد، استاد زمان ارائهها را تغییر داد. چند نفر در گروه کلاس درباره جابهجایی برنامه اعتراض کردند. نسترن جدول هفتگیاش را باز کرد. ارائه آنها سهشنبه ساعت یازده بود؛ همان روزی که بعد از آن کلاس دیگری داشت و باید زمانش را دقیق تنظیم میکرد. سیاوش هم برنامهاش را بررسی کرد. سهشنبه برای او هم روز شلوغی بود. چند دقیقه بعد پیام داد: - سهشنبه برای شما مشکلی نداره؟ نسترن جواب داد: - نه. فقط باید قبلش آماده باشیم. - دوشنبه عصر مرور کنیم؟ - بعد از چهار میتونم. - کتابخانه؟ - بله. دوشنبه عصر، کتابخانه مرکزی آرامتر از همیشه بود. تعداد دانشجوها کمتر شده بود و نور غروب از پشت پنجرههای بلند روی میزها میافتاد. سیاوش زودتر رسیده بود و اسلایدها را مرور میکرد. وقتی نسترن رسید، سلام کرد. - سلام. سیاوش لپتاپ را کمی چرخاند. - آمادهاید؟ نسترن نشست. - ببینیم. نزدیک یک ساعت، فقط تمرین کردند. ترتیب صحبتها را مشخص کردند، زمان هر بخش را اندازه گرفتند و سؤالهایی را که ممکن بود استاد بپرسد مرور کردند. چند بار سیاوش توضیحی را طولانی کرد و نسترن پیشنهاد داد کوتاهترش کند. چند بار هم نسترن جملهای را بیش از حد رسمی گفت و سیاوش کمک کرد طبیعیتر شود. کارشان بیشتر شبیه هماهنگ شدن دو نفر با دو سبک متفاوت بود. وقتی تمام شد، سیاوش لپتاپ را بست. - فکر کنم آمادهایم. نسترن سر تکان داد. - فقط فردا آرام باشید. سیاوش لبخند زد. - من همیشه آرامم. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - مطمئنید؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد سیاوش خندید. - تقریباً. و برای اولین بار، لبخند واقعیتری روی صورت نسترن دیده شد. کوتاه بود. اما کافی بود که سیاوش متوجه شود. بیرون کتابخانه، هوا تاریک شده بود. چراغهای مسیر روشن بودند و محوطه دانشگاه آرامتر از ساعتهای شلوغ روز به نظر میرسید. آن دو بدون عجله مسیر خروجی را طی کردند. هرکدام آرامآرام تصویری واقعیتر از دیگری ساخته بودند؛ نه از حرفهای بزرگ، بلکه از رفتارهای کوچک روزمره.
-
صدای قدمهایت شب که میشود، خانه ساکتتر از همیشه است. ساعت آهستهتر میگذرد، پنجره چشم به کوچه دوخته، و من بیاختیار به صدای قدمها گوش میدهم. شاید تو باشی... شاید همین حالا در انتهای کوچه، کسی با تمام دلتنگیهای من به سمت خانه میآید. هر صدای پا برای چند ثانیه قلبم را به رؤیا میبرد، و هر بار که در باز نمیشود، سکوت مرا دوباره به نبودنت برمیگرداند. کاش میدانستی انتظار تو چقدر عجیب است؛ نه تلخ، نه شیرین... چیزی میان این دو، مثل ایستادن زیر باران با امید اینکه دستی از دور چترت شود. من هنوز به آمدنت ایمان دارم، حتی اگر شب طولانی باشد، حتی اگر راه دور باشد. چون قلب من صدای قدمهایت را از میان هزار صدا میشناسد. و روزی که بیایی، قول میدهم در را پیش از آنکه بکوبی باز کنم... من سالهاست منتظر همین صدای قدمها هستم.
-
عاشقانهای برای فردا برای فردا چیزی جز تو نمیخواهم. نه شهری پر از چراغ، نه آسمانی پر از ستاره، نه جهانی که همه مرا بشناسند. فقط میخواهم صبح که چشم باز میکنم، نام تو اولین چیزی باشد که قلبم به یاد میآورد. میخواهم سالها بعد، وقتی موهایمان رنگ زمستان گرفت، هنوز برای دیدن لبخندت بیقرار باشم. میخواهم در شلوغترین روزهای زندگی، جایی برای تو در آغوشم و جایی برای خودم در آغوشت داشته باشم. میخواهم تمام روزهای معمولی با تو خاص شوند؛ یک چای ساده، یک عصر بارانی، یک پیادهروی کوتاه، و حرفهایی که هیچوقت تمام نمیشوند. اگر عشق قرار است آیندهای داشته باشد، من آینده را کنار تو میخواهم. نه به خاطر اینکه زندگی همیشه زیباست، بلکه چون میدانم با تو حتی روزهای سخت هم ارزش ادامه دادن دارند. و اگر روزی از من بپرسند از فردا چه میخواهی؟ لبخند میزنم و آرام میگویم: فردایی که تو در آن باشی... همین برای خوشبختی من کافیست.
-
#پارت-چهارم دو روز از جلسه کتابخانه گذشته بود. گروه کوچک «پروژه روش تحقیق» هنوز شلوغ نشده بود؛ چند پیام کوتاه، چند فایل و چند یادداشت که بیشتر از هرچیز نشان میداد هر دو نفر طبق برنامه خودشان پیش میروند. نسترن همان روز عصر، منابعی را که پیدا کرده بود با دقت مرتب کرد. برای هر فایل نام مشخصی گذاشت و کنار بعضی از آنها توضیح کوتاهی نوشت تا هنگام بررسی دوباره، وقتشان گرفته نشود. چند ساعت بعد، سیاوش وقتی از کارگاه دانشگاه بیرون آمد، پیامها را دید. برخلاف گذشته که ممکن بود فایلها را فقط باز کند و به بعد موکول کند، این بار نشست و هرکدام را خواند. برای هر منبع چند نکته کوتاه نوشت و در گروه فرستاد. - این مقاله برای بخش مبانی نظری مناسبتره. - این یکی بیشتر به روش جمعآوری داده کمک میکنه. قرارشان برای پنجشنبه بعد از کلاس بود؛ زمانی که قرار بود نتیجه جستوجوهایشان را کنار هم بگذارند و سؤال پژوهش را نهایی کنند. پنجشنبه صبح، دانشگاه حالوهوای متفاوتی داشت. از شب قبل باران آرامی شروع شده بود و هنوز ردش روی همهجا دیده میشد. سنگفرشهای محوطه خیس بودند و برگهای زرد چسبیده به زمین، زیر قدمهای دانشجوها جابهجا میشدند. قطرههای باران روی شیشههای بلند ساختمان نشسته بود و صدای رفتوآمد داخل راهروها با صدای آرام بارش بیرون ترکیب میشد. نسترن زودتر از شروع کلاس رسیده بود. کنار پنجره ایستاده بود و پیامهای گروه کلاس را مرور میکرد. برنامه یکی از کلاسهای هفته بعد تغییر کرده بود و چند نفر درباره ساعت جدید سؤال پرسیده بودند. گوشی را کنار گذاشت و برای چند لحظه برنامه هفتگیاش را در ذهن مرور کرد. بعد از کلاس روش تحقیق، یک درس دیگر داشت و احتمالاً تا بعدازظهر دانشگاه میماند. صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد. سیاوش با پوشهای در دست نزدیک شد. موهایش کمی از رطوبت هوا نامرتب شده بود و برخلاف روزهای اول، این بار خبری از عجله یا بیتوجهی همیشگیاش نبود. وقتی نسترن را دید، سلام کرد. - سلام. نسترن برگشت. - سلام. سیاوش پوشه را کمی بالا آورد. - منابع رو آوردم. نسترن لبخند کوتاهی زد. - من هم آوردم. - پس امروز باید بالاخره جمعبندیش کنیم. نسترن نگاه کوتاهی به پوشه او انداخت. - اگر دوباره موضوع رو عوض نکنیم. سیاوش خندید. - این بار سعی میکنم. قبل از اینکه ادامه دهند، ساعت کلاس شروع شد. کلاس شلوغتر از جلسههای قبل بود. استاد چند دقیقه بعد وارد شد و درس را شروع کرد. این بار سیاوش نه دیر رسید و نه مثل همیشه با ورودش فضای کلاس را عوض کرد. دفترش را باز کرد. یادداشت برداشت. سؤال پرسید. همان پسری بود که بیشتر دانشجوها میشناختند؛ اجتماعی، راحت و همیشه در مرکز جمعها. اما حالا کسی که از دور نگاهش میکرد، میتوانست ببیند آن تصویر فقط یک بخش از شخصیتش است. نسترن چند ردیف جلوتر نشسته بود و با دقت نکتههای مربوط به نمونهگیری را مینوشت. نزدیک پایان کلاس، استاد برگههایش را مرتب کرد. - جلسه آینده هر گروه باید طرح اولیه کار رو ارائه بده. چند نفر آهسته شروع به صحبت کردند. استاد ادامه داد: - بیشتر از پنج دقیقه زمان ندارید. فقط میخوام بدونم موضوعتون چیه، جامعه آماری رو چطور انتخاب کردید و روش جمعآوری دادهتون چیه. بعد از پایان کلاس، دانشجوها آرامآرام بیرون رفتند. نسترن و سیاوش نزدیک در کلاس ماندند. سیاوش گفت: - پنج دقیقه برای ارائه خیلی کوتاهه. نسترن دفترش را بست. - برای طرح اولیه کافیه. - من با توضیح دادن مشکلی ندارم. فقط ساختن اسلاید... مکث کرد. - اون قسمت سختتره. نسترن گفت: - لازم نیست زیادش کنیم. چند نکته اصلی کافی هست. سیاوش سر تکان داد. - شما میتونید آمادهش کنید؟ - اینجاش و به مریم میسپریم. - پس تقسیم کنیم؟ نسترن کمی فکر کرد. - بهتره بخش روش تحقیق و نمونهگیری رو شما انجام بدید. چون منابعش رو پیدا کردید. - باشه. - من هم موضوع و مبانی نظری رو جمع میکنم. سیاوش یادداشت کوتاهی در گوشیاش نوشت. - امروز بعد از کلاس میریم کتابخونه؟ نسترن گفت: - من تا سه کلاس دارم. - من هم تا دو. - پس سه و نیم. - خوبه. پیام کوتاهی در گروهشان فرستاد: - پنجشنبه، سهونیم، کتابخانه مرکزی. نسترن فقط علامت تأیید فرستاد. کلاس دوم نسترن بیشتر از چیزی که انتظار داشت طول کشید. وقتی از ساختمان بیرون آمد، باران دوباره شروع شده بود. هوا تاریکتر از قبل به نظر میرسید و رطوبت روی شیشهها نشسته بود. نسترن چند لحظه جلوی ساختمان ایستاد، بعد چتر کوچکش را از کیف بیرون آورد. مسیر کتابخانه کوتاه بود. وقتی رسید، میز کنار پنجره را انتخاب کرد. لپتاپش را باز کرد و فایلهای پروژه را آماده کرد. چند دقیقه بعد، صدای کشیده شدن صندلی روبهرو آمد. - ببخشید، دیر شد. نسترن سر بلند کرد. سیاوش بود. چند قطره باران روی موهایش مانده بود و آستین لباسش کمی نم داشت. - مشکلی نیست. سیاوش نشست. - استاد کلاس ما بیشتر نگه داشت. بعد لپتاپش را باز کرد. - شروع کنیم؟ نسترن فایل منابع را باز کرد. - اول باید سؤال پژوهش رو مشخص کنیم. سیاوش صفحهای را باز کرد. - من دیشب یک پیشنهاد نوشتم. نسترن متن را خواند. چند ثانیه سکوت کرد. - خوبه، ولی هنوز کلیه. سیاوش به صفحه نگاه کرد. - کدوم بخش؟ - اینجا. اگر جامعه آماری مشخص باشه، باید متغیرها هم دقیقتر بشن. سیاوش سر تکان داد. - مثلاً ارتباط استفاده از شبکههای اجتماعی با کیفیت خواب؟ نسترن کمی فکر کرد. - موضوع شناختهشدهایه. ولی شاید بهتر باشه چیزی انتخاب کنیم که برای جمعآوری داده سادهتر باشه. سیاوش خودکارش را برداشت. - فشار درسی و رضایت از زندگی دانشجویی؟ نسترن به جمله نگاه کرد. - بهتره محدودش کنیم. چند دقیقه بعد، روی یک عنوان مشترک به توافق رسیدند. - رضایت از زندگی دانشجویان سال اول بر اساس ادراک فشار تحصیلی. سیاوش به صفحه نگاه کرد. - این یکی بهتر شد. نسترن سر تکان داد. - قابل بررسیتره. کارشان بیشتر از انتظار طول کشید. چند بار جملهها را تغییر دادند و هرکدام از زاویه خودش به موضوع نگاه کرد. سیاوش بیشتر دنبال راهی بود که کار سریعتر پیش برود. نسترن بیشتر دنبال راهی بود که نتیجه دقیقتر باشد. و همین تفاوت باعث میشد هر دو مجبور شوند از نگاه دیگری هم به موضوع فکر کنند. در بین مرتب کردن منابع، سیاوش متوجه شد کنار هر فایل، تاریخ انتشار و توضیح کوتاهی نوشته شده. پرسید: - شما همیشه منابع رو اینطوری مرتب میکنید؟ نسترن نگاهش را از دفتر بلند کرد. - چطور؟ - برای هرچیز دستهبندی دارید. نسترن شانه بالا انداخت. - وقتی مرتب باشه، بعداً کمتر زمان از دست میره. سیاوش لبخند زد. - منطقیه. نزدیک یک ساعت بعد، فایل اولیه آماده شد. نسترن گفت: - من بخش مبانی نظری رو کامل میکنم. شما نمونهگیری رو بنویسید. - تا فردا میفرستم. نسترن گفت: - لازم نیست عجله کنید. سیاوش سر تکان داد. - نه، انجامش میدم. نسترن چند لحظه نگاهش کرد. - فقط چیزی که منبع نداره اضافه نکنید. سیاوش لبخند زد. - چشم. وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، باران تقریباً تمام شده بود. محوطه دانشگاه خلوتتر از صبح بود. چراغهای مسیر روی زمین خیس افتاده بودند و برگهای خیس کنار جدولها جمع شده بودند. نسترن چترش را بست. سیاوش چند قدم کنارش راه رفت؛ نه آنقدر نزدیک که آرامش همیشگی او را بههم بزند. بعد از چند لحظه، نسترن گفت: - سیاوش؟ - بله؟ - اون روز که پیام دادید، فکر نمیکردم واقعاً پروژه رو جدی بگیرید. سیاوش لبخند زد. - چرا؟ - چون گفتید هنوز کامل نخوندید. سیاوش نگاهش را به مسیر روبهرو داد. - اون موقع نخونده بودم. بعدش خوندم. مکث کرد. - اگر قرار باشه کاری رو با کسی انجام بدم، بهتره درست انجامش بدم. نسترن چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. جلوی ساختمان اصلی، مسیرشان جدا شد. - فایل رو فردا میفرستم. - باشه. - خداحافظ. - خداحافظ. نسترن رفت. سیاوش چند لحظه ایستاد و بعد گوشیاش را بیرون آورد. آخرین پیام گروه روی صفحه بود: - منتظرم.
-
#پارت-سوم کلاس ساعت ده شروع شد و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرد. هوای داخل دانشکده گرمتر از بیرون بود و نور کمرنگ آفتاب از پشت شیشههای بلند کلاس روی ردیف میزها افتاده بود. صدای استاد با سکوت سنگین دانشجوها ترکیب شده بود؛ سکوتی که هرچند دقیقه یکبار با ورق خوردن دفترها یا پرسشی کوتاه شکسته میشد. نسترن از همان ابتدای کلاس فهمید امروز قرار نیست مطالب سریع تمام شوند. استاد روی تخته، نکته پشت نکته مینوشت و هر مثال، بحث تازهای باز میکرد. خودکار نسترن تقریباً متوقف نمیشد. کنار بعضی مطالب علامت میزد و برای بخشهایی که نیاز به مطالعه بیشتر داشت، نشانه کوچکی کنار صفحه میگذاشت. چند ردیف عقبتر، سیاوش برخلاف معمول کمتر با اطرافش شوخی میکرد. کیان که کنار او نشسته بود، چند بار چیزی آرام گفت، اما سیاوش فقط با لبخند کوتاهی جواب داد و دوباره به تخته برگشت. برای بیشتر دانشجوها، سیاوش همان پسری بود که همیشه در جمع دیده میشد؛ کسی که خیلیها او را میشناختند، با بیشتر افراد سلام و احوالپرسی داشت و حضورش در هر جمعی زود به چشم میآمد. اما وقتی کاری برایش اهمیت پیدا میکرد، آن بخش شوخ و راحت شخصیتش کنار میرفت. نزدیک پایان کلاس، استاد برگههای روی میز را مرتب کرد. - برای هفته آینده، هر گروه باید سؤال پژوهش و روش جمعآوری داده رو مشخص کرده باشه. چند نفر شروع به نوشتن کردند. - و یادتون باشه موضوع نباید کلی باشه. اگر از اول محدوده مشخص نباشه، در مراحل بعدی به مشکل میخورید. نسترن سریع جمله را در دفترش یادداشت کرد. سیاوش هم همان لحظه نکتهای کوتاه در گوشیاش نوشت. وقتی کلاس تمام شد، صدای جمع کردن وسایل و کشیده شدن صندلیها فضای کلاس را پر کرد. دانشجوها آرامآرام بیرون رفتند. نسترن دفترش را بست و برگههایش را مرتب داخل کیف گذاشت. مریم که از راهرو برگشته بود، کنار در ایستاد. - کتابخونه میری؟ - آره. - تا کی؟ - احتمالاً چهار یا پنج. مریم بند کیفش را روی شانه جابهجا کرد. - من باید برم جلسه انجمن. نسترن سر تکان داد. - پس بعداً میبینمت. مریم لبخند زد. - فقط یادت باشه بین کتابها گم نشی. نسترن لبخند کوچکی زد. - سعی میکنم. مریم رفت و نسترن آخرین برگهها را داخل کیف گذاشت. وقتی از کلاس بیرون آمد، سیاوش کنار پنجره راهرو ایستاده بود. نور خورشید از شیشه روی صورتش افتاده بود و صدای رفتوآمد دانشجوها اطرافش جریان داشت. کیان پوشهای را به او داد. - گزارش رو تحویل دادی؟ سیاوش پوشه را گرفت. - آره. - خوبه. من باید برم کلاس. سیاوش سر تکان داد. - باشه. کیان قبل از رفتن نگاهی کوتاه به او انداخت. - کتابخونه؟ - آره. کیان فقط لبخند زد و چیزی نگفت. بعد از رفتنش، سیاوش چند لحظه صبر کرد. نسترن از کنار او رد شد. این بار برخلاف قبل، خودش صدایش زد. - خانم نیکزاد. نسترن برگشت. - بله؟ - برای پروژه آمادهاید؟ نسترن دفترش را کمی بالا آورد. - چند نکته نوشتم. سیاوش سر تکان داد. - من هم چند پیشنهاد دارم. نسترن گفت: - پس بهتره در کتابخانه بررسی کنیم. کتابخانه بوی کاغذ، چوب قدیمی و قهوهای میداد که از دورترین میز سالن بلند میشد و در هوای خنک و ساکن کتابخانه محو میشد. قفسههای بلند چوبی، زیر نور زرد و ملایم چراغها، سایههای باریکی روی کف سالن انداخته بودند و نور کمرنگ عصر از پنجرههای بلند، آرامآرام روی میزها سر میخزید. بیرون هنوز روشن بود، اما داخل کتابخانه انگار زمان کمی کندتر میگذشت. صدای ورق خوردن کتابها، ضربههای آرام انگشتها روی صفحهکلید و گاهی صدای کشیده شدن صندلی روی کف، سکوت سالن را میشکست و دوباره همهچیز به همان آرامش قبلی برمیگشت. حتی صدای نفس کشیدن آدمها هم در آن سکوت بیشتر به گوش میرسید. میزی که کنار پنجره پیدا کرده بودند، در مرز میان نور و سایه قرار داشت. بخشی از دفتر نسترن در روشنایی بود و بخش دیگرش زیر سایهی قفسهی کناری. نور روی انگشتهایش میافتاد و هر بار که خودکار را روی کاغذ حرکت میداد، سایهی باریکی از دستش روی صفحه جابهجا میشد. سیاوش روبهرویش نشسته بود. نور لپتاپ روی صورتش رنگ سرد و کمرنگی انداخته بود و انعکاس حروف روی صفحهی عینکش میلرزید. بین آن دو، چند برگه، دو خودکار و فاصلهای به اندازهی عرض میز قرار داشت؛ فاصلهای که نه آنقدر زیاد بود که حضور دیگری را فراموش کنند و نه آنقدر کم که بتوانند راحت از آن عبور کنند. گاهی نگاهشان برای چند ثانیه روی یک جمله یا یک برگه به هم میرسید و دوباره هرکدام به کار خودش برمیگشت. هیچکدام عجلهای برای پر کردن سکوت نداشتند. سکوت میانشان برخلاف سکوت بقیهی کتابخانه، خالی به نظر نمیرسید؛ انگار چیزی ناآشنا و هنوز نامگذارینشده، آرام میان آن دو شکل گرفته بود. سیاوش شروع کرد به صحبت کردن: - اول موضوع رو محدود کنیم. نسترن چند برگه از دفترش بیرون آورد. - من چند حالت نوشتم. سیاوش نگاهی به برگهها انداخت. - چند حالت؟ - سه تا. لبخند کوتاهی زد. - من فقط یکی نوشتم. - پس چهار گزینه داریم. سیاوش خندید. - انتخاب سختتر شد. نسترن نگاهش را از روی برگه برنداشت. - ولی احتمال انتخاب درست بیشتره. همین تفاوت کوچک در نگاهشان باعث شد کار جلو برود. سیاوش بیشتر اهل پیدا کردن راه سریعتر بود؛ نسترن بیشتر به درست بودن مسیر فکر میکرد. بعد از چند دقیقه بررسی، روی یکی از موضوعها توقف کردند. سیاوش گفت: - این خوبه، ولی جامعه آماریش خیلی بزرگه. نسترن سر تکان داد. - میشه محدودش کرد. - به چه گروهی؟ - دانشجوهای سال اول. سیاوش چند لحظه فکر کرد. - منطقیتر میشه. شروع کردند به نوشتن. چند بار جملهها را تغییر دادند، بعضی بخشها را حذف کردند و دوباره از اول نوشتند. اختلاف اصلیشان روی روش جمعآوری اطلاعات بود. سیاوش گفت: - پرسشنامه آنلاین سریعتره. نسترن پاسخ داد: - ولی ممکنه پاسخها دقیق نباشه. - پرسش حضوری وقت بیشتری میگیره. - تعداد نمونه زیاد نیست. چند لحظه سکوت کردند. بعد سیاوش گفت: - هر دو روش رو بررسی کنیم و ببینیم استاد کدوم رو تأیید میکنه. نسترن سر تکان داد. - بهتره. نزدیک یک ساعت گذشته بود. نور آفتاب کمکم از روی میز کنار رفت و چراغهای داخل سالن روشن شدند. نسترن نگاهی به ساعت انداخت. - فکر کنم چند دقیقه استراحت کنیم. سیاوش لپتاپ را بست. - موافقم. از جا بلند شد و بعد از چند دقیقه با دو لیوان آب برگشت. یکی را سمت نسترن گذاشت. - این برای شما. - ممنون. چند لحظه سکوت بینشان بود. نسترن گفت: - شما همیشه کارهاتون رو نزدیک زمان تحویل انجام میدید؟ سیاوش لبخند زد. - همیشه نه. مکث کوتاهی کرد. - ولی بعضی وقتها. نسترن لبخند محوی زد. - حدس میزدم. سیاوش با تعجب نگاهش کرد. - از کجا؟ - فقط حدس بود. برای اولین بار، سیاوش متوجه شد نسترن برخلاف تصورش آدم سردی نیست. فقط آرام بود. کسی که برای حرف زدن عجله نداشت. کار را تا جایی که لازم بود پیش بردند و قرار گذاشتند هرکدام منابع بیشتری پیدا کنند و چند روز بعد دوباره جمعبندی کنند. وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود. چراغهای مسیر دانشگاه روشن بودند و محوطه نسبت به صبح خلوتتر به نظر میرسید. صدای قدمهایشان روی سنگفرشها پخش میشد. نسترن بند کیفش را مرتب کرد. - من از این طرف میرم. سیاوش سر تکان داد. - منابع رو توی گروه بفرستیم؟ نسترن مکث کوتاهی کرد. - هنوز گروه نساختیم. سیاوش گوشیاش را بیرون آورد. - درست میگید. چند لحظه بعد گروه ساخته شد. نامش ساده بود: «پروژه روش تحقیق» نسترن پیام ورود را دید. - اسم خیلی سادهای انتخاب کردید. سیاوش جواب داد: - فعلاً مهم کاره. نسترن فقط یک لبخند کوتاه زد. - شب بخیر. - شب بخیر. مسیرشان جدا شد.
-
#پارت-دوم بعد از آن پیام کوتاه، نسترن گوشیاش را داخل کیف گذاشت. مریم در حالی که بند کیفش را روی شانه جابهجا میکرد، نگاهی به نسترن انداخت. - کی بود؟ نسترن لحظهای مکث کرد. - سیاوش. اسم برای مریم ناآشنا نبود. تقریباً همه کسانی که کمی در دانشگاه رفتوآمد داشتند، او را میشناختند؛ نه به این دلیل که همیشه دنبال دیده شدن باشد، بلکه چون حضورش معمولاً در جمعها پررنگ بود. پسری که خیلی زود با آدمها ارتباط میگرفت، در کلاسها دوستان زیادی داشت و معمولاً اطرافش شلوغ بود. مریم گفت: - برای چی پیام داده بود؟ - پروژه روش تحقیق. - گروه؟ نسترن سر تکان داد. - پرسید گروه دارم یا نه. مریم چند لحظه به او نگاه کرد. - و تو؟ - گفتم با خانم فرخنیا یه گروهیم و ازش مسپرسم که مشکلی نداره توی گروهمون باشی یا نه. مریم لبخند کوچکی زد. - تو حتی درباره پروژه هم طوری جواب میدی که انگار داری نامه رسمی مینویسی. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - موضوع پروژهست، مریم. - میدونم، من که مشکلی ندارم. نسترن چیزی نگفت. نگاهش روی مسیر روبهرو ماند. آن طرف محوطه، سیاوش همراه کیان به سمت کافه کوچک کنار دانشکده میرفت. صدای شلوغی دانشگاه پشت سرشان کمکم دور میشد. دانشجوهایی که روی نیمکتها نشسته بودند، گروههایی که درباره پروژهها حرف میزدند و رفتوآمد همیشگی بین ساختمانها، همان تصویری بود که هر روز جلوی چشمشان تکرار میشد. کیان دستهایش را داخل جیب هودیاش فرو برد. - جواب داد؟ سیاوش گوشیاش را در جیب گذاشت. - آره. - چی گفت؟ - گفت با خانم فرخنیاست فعلا و اینکه باهاش صحبت مسکنه که من و راه میدن توی گروهشون یا نه . کیان سر تکان داد. - خوبه. سیاوش نگاهش کرد. - برای چی؟ - چون خودت دنبال همگروهی بودی، احتمالا هم مشکلی نداشته باشن. سیاوش شانه بالا انداخت. - امیدوارم همینطور باشه. کیان لبخند زد. سالها بود سیاوش را میشناخت و میدانست چه وقتهایی چیزی را سادهتر از واقعیت نشان میدهد. اما این بار هم چیزی نگفت. وقتی وارد کافه شدند، نیما هم چند دقیقه بعد به آنها پیوست. فضای کافه گرمتر از بیرون بود. بخار روی شیشه کنار پنجره نشسته بود و صدای آرام دستگاه قهوهساز با صحبتهای پراکنده دانشجوها ترکیب میشد. سیاوش برخلاف همیشه که بیشتر وقتش را با شوخی و حرف زدن میگذراند، گوشیاش را کنار گذاشت و فایل درس را باز کرد. کیان که متوجه شده بود، گفت: - واقعاً داری پروژه میخونی؟ سیاوش بدون اینکه سر بلند کند، گفت: - آره. - اتفاقی افتاده؟ - نه. چند ثانیه سکوت شد. - فقط باید انجام بشه. کیان لبخند زد. - عجیبه. داری شبیه آدمهای مسئول رفتار میکنی. سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت. - خیلی بامزهای. نیما که تازه نشسته بود، پرسید: - چی شده؟ کیان گفت: - سیاوش تصمیم گرفته پروژه رو قبل از شب آخر شروع کنه. نیما با تعجب به سیاوش نگاه کرد. - مطمئنی خودتی؟ سیاوش بیتفاوت شانه بالا انداخت و دوباره به صفحه گوشی برگشت. اما دلیل اصلی فقط پروژه نبود. بخشی از آن شاید به این مربوط میشد که برای اولین بار کسی در کلاس، بدون اینکه تحت تأثیر اسم و حضورش باشد، فقط درباره کار حرف زده بود. نسترن نه تلاش کرده بود جلب توجه کند، نه رفتارش تغییر کرده بود، نه مثل خیلیهای دیگر وقتی اسم سیاوش میآمد، واکنش خاصی نشان داده بود. و همین تفاوت کوچک، در ذهن سیاوش مانده بود. ظهر، وقتی پیام استاد در گروه کلاس آمد و اعلام کرد گروهها باید تا پایان روز مشخص شوند، سیاوش موضوع را جدیتر دنبال کرد. چند دقیقه بعد، نام گروههای دیگر اعلام شد. کیان و نیما از قبل گروهشان را بسته بودند. - ما کامل شدیم. سیاوش سر تکان داد. - پس من باید اینو جلو ببرم. کیان پرسید: - با نسترن و مریم؟ سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت. - احتمالاً. کیان چیزی نگفت، فقط لبخند کوتاهی زد. سیاوش آن لبخند را دید. - چی؟ - هیچی. - پس نگو. کیان خندید. - باشه. کتابخانه مرکزی دانشگاه آرامتر از بقیه ساختمانها بود. نور کمرنگ ظهر از پنجرههای بلند روی میزهای چوبی افتاده بود و صدای ورق خوردن کتابها، تایپ آرام لپتاپها و حرکت صندلیها فضای خاصی ساخته بود. نسترن و مریم پشت یکی از میزها نشستند. نسترن کتابش را باز کرده بود و با دقت نکتهبرداری میکرد. کنار دستش فقط چند وسیله ضروری بود؛ دفتر، خودکار، کتاب و یک لیوان آب. مریم مدتی به او نگاه کرد. - تو واقعاً هیچوقت خسته نمیشی؟ نسترن بدون اینکه از روی کتاب نگاه بردارد، گفت: - چرا. - پس چرا اینقدر ادامه میدی؟ نسترن چند لحظه فکر کرد. - چون باید انجامش بدم. جواب سادهای بود، اما برای مریم کافی بود. نسترن همیشه همینطور بود؛ آرام، منظم و اهل اینکه کاری را نصفه رها کند. نزدیک یک ساعت گذشت. وقتی بخش موردنظرش را تمام کرد، گوشیاش را نگاه کرد. چند پیام در گروه کلاس آمده بود. پیام سیاوش هنوز همانجا بود. - موضوع رو کامل میخونم. نسترن چند ثانیه صفحه را نگاه کرد و بعد گوشی را کنار گذاشت. مریم پرسید: - جواب ندادی؟ - هنوز نه. - چرا؟ - باید موضوع رو بررسی کنم. مریم سر تکان داد. - منطقیه. نسترن دوباره مشغول نوشتن شد. عصر، سیاوش وقتی به خانه رسید، برخلاف همیشه که ممکن بود قبل از درس سراغ گوشی یا دوستانش برود، مستقیم پشت میز نشست. اتاقش مرتب بود؛ چند کتاب روی قفسه، چند برگه روی میز و برنامه هفتگی که کنار چراغ مطالعه چسبانده شده بود. لپتاپ را روشن کرد و فایل پروژه را باز کرد. هرچه بیشتر میخواند، بیشتر متوجه میشد کار سادهای نیست. باید موضوع محدود میشد، سؤال پژوهش مشخص میشد و روش جمعآوری اطلاعات انتخاب میشد. بعد از نزدیک یک ساعت، چند صفحه یادداشت کنار دستش بود. گوشیاش لرزید. کیان. - هنوز زندهای؟ سیاوش لبخند زد. - آره. - گزارش آزمایشگاه؟ سکوت کوتاهی شد. - یادم رفته بود. خنده کیان از پشت تلفن آمد. - میدونستم. سیاوش پوشه کنار میز را برداشت. - پیدا شد. بعد از قطع تماس، دوباره سراغ پروژه رفت. وقتی به موضوعهای پیشنهادی رسید، یکی را انتخاب کرد و برای نسترن نوشت: - موضوع رو کامل خوندم. به نظرم گزینه سوم مناسبتره. چند دقیقه بعد جواب آمد: - من هم همین گزینه رو بیشتر بررسی کردم. سیاوش کمی مکث کرد. - پس سؤال پژوهش رو مشخص کنیم؟ پاسخ آمد: - بهتره اول محدوده موضوع مشخص بشه. وگرنه جمعآوری داده سخت میشه. سیاوش به صفحه نگاه کرد. جواب کوتاه بود، اما دقیق. - درسته. چند پیام دیگر درباره جزئیات پروژه رد و بدل شد. نه بیشتر از نیاز، نه کمتر. در پایان نوشت: - فردا بعد از کلاس وقت دارید؟ پاسخ کمی بعد آمد: - تا ساعت چهار کلاس ندارم. - کتابخانه ساعت دو؟ - باشه. سیاوش گوشی را کنار گذاشت. این فقط قرار برای انجام یک پروژه بود. اما برای اولین بار، کنجکاو شده بود بیشتر بداند دختری که حتی یک بار هم تلاش نکرد توجهش را جلب کند، واقعاً چه جور آدمی است. صبح روز بعد، نسترن زودتر از خانه بیرون آمد. مقنعهاش را مرتب کرد، کیفش را روی شانه انداخت و مسیر همیشگی دانشگاه را طی کرد. همان روز، سیاوش هم زودتر از معمول رسیده بود. کیان کنار ورودی دانشکده منتظرش بود. - امروز زود اومدی. سیاوش گفت: - کلاس داریم. کیان لبخند زد. - دلیل جدیدی پیدا کردی؟ سیاوش چیزی نگفت و فقط وارد ساختمان شد. کیان پشت سرش راه افتاد. هر دو نمیدانستند یک پروژه ساده، قرار است آرامآرام مسیر بعضی چیزها را تغییر دهد.
-
#پارت-اول ساعت هشت و دوازده دقیقه بود و حیاط دانشگاه آرامآرام از سکوت صبحگاهی فاصله میگرفت. سرمای آخر پاییز هنوز روی سنگفرشهای محوطه نشسته بود و باد ملایمی میان شاخههای درختان بلند کنار دانشکده میپیچید. بوی خاک نمخورده از باران شب قبل با عطر قهوهای که از کافه کوچک کنار ساختمان بیرون میآمد، در فضای دانشگاه پخش شده بود. دانشجوها با قدمهای تند از کنار هم عبور میکردند؛ بعضی با چشمهای خسته و لیوانهای کاغذی در دست، بعضی با صدای بلند درباره امتحان و پروژه حرف میزدند و بعضی دیگر در سکوت، مسیر کلاسهایشان را طی میکردند. نسترن از در اصلی دانشگاه وارد شد. مقنعهاش را کمی مرتب کرد و بند کیف قهوهای رنگش را روی شانه جابهجا کرد. مانتوی بلند و سادهای پوشیده بود که برخلاف بسیاری از دانشجوهای اطرافش، هیچ نشانی از علاقه به جلب توجه نداشت. ظاهرش همیشه مرتب بود؛ نه به دلیل وسواس، بلکه به خاطر همان نظم آرامی که در بیشتر بخشهای زندگیاش دیده میشد. چند تار مو از مقنعهاش بیرون آمده بود و با هر وزش باد آرام تکان میخورد، اما توجهی به آن نداشت. نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. هشت و دوازده دقیقه. کلاس «روش تحقیق در علوم انسانی» از ساعت هشت شروع شده بود؛ یکی از درسهای سهواحدی این ترم که بین چند گرایش مشترک برگزار میشد و بخش مهمی از نمرهاش به پروژه پایانی اختصاص داشت. نسترن معمولاً برای هیچ کلاسی دیر نمیرسید. برنامه هفتگیاش را از همان ابتدای ترم با دقت تنظیم کرده بود؛ دوشنبهها و پنجشنبهها کلاسهای اصلیاش را داشت، سهشنبهها بیشتر زمانش را به مطالعه و کتابخانه اختصاص میداد و آخر هفتهها معمولاً در خانه میماند تا عقبماندگیهای درسیاش را جبران کند. امروز فقط چند دقیقه دیرتر از معمول رسیده بود؛ آن هم به خاطر صبحی که بیشتر از انتظارش طول کشیده بود. قدمهایش را تندتر کرد و از پلههای ساختمان بالا رفت. راهرو شلوغ بود. صدای بسته شدن در کلاسها، صحبتهای کوتاه دانشجوها و صدای دستگاه کپی از انتهای راهرو، همه با هم ترکیب شده بود. جلوی کلاس چند نفر ایستاده بودند و درباره گروهبندی پروژه صحبت میکردند. نسترن بدون توقف از کنارشان رد شد. صدای استاد از داخل کلاس شنیده میشد. چند لحظه پشت در ایستاد، نفس آرامی کشید و وارد شد. استاد که مشغول نوشتن روی تخته بود، برگشت. - خانم؟ نسترن کمی سرش را پایین انداخت. - ببخشید استاد، تأخیر شد. استاد نگاهی کوتاه به ساعت انداخت و بعد به صندلیهای خالی اشاره کرد. - بفرمایید. نسترن آرام وارد کلاس شد و در ردیف سوم نشست. نه آنقدر جلو که جلب توجه کند و نه آنقدر عقب که از جریان درس فاصله بگیرد. دفترش را باز کرد، تاریخ را گوشه صفحه نوشت و چند لحظه گوش داد تا بفهمد استاد در چه بخشی از بحث قرار دارد. نسترن از آن دسته دانشجوهایی نبود که فقط برای گرفتن نمره درس بخواند. برایش مهم بود چیزی که یاد میگیرد، بعدها جایی در ذهنش باقی بماند. کنار بعضی نکتهها علامت میزد، منابع را در حاشیه دفترش یادداشت میکرد و اگر مطلبی برایش مبهم بود، بعداً خودش دنبال توضیح کاملترش میگشت. کلاس مشترک بود و حدود سی نفر دانشجو داشت. بیشترشان چهرههای آشنای یکدیگر بودند؛ نه دوستهای نزدیک، بلکه همان رابطههای معمول دانشگاهی که با سلامی کوتاه، پرسیدن جزوه یا هماهنگی یک پروژه شکل میگیرد. نسترن در میان آن جمع فقط یک دوست واقعی داشت؛ مریم. مریم دقیقاً نقطه مقابل او بود. پرانرژی، اجتماعی و همیشه در جریان اتفاقهای دانشگاه. اگر نسترن ترجیح میداد ساعتها در سکوت کتاب بخواند، مریم میتوانست در یک روز با چند نفر جدید آشنا شود، در جلسه انجمن شرکت کند و بعد هم برای آخر هفته برنامه بچیند. با این حال، تفاوتشان هیچوقت باعث فاصله نشده بود. شاید چون مریم تنها کسی بود که خوب میدانست پشت آن سکوت آرام، دختری قرار دارد که احساساتش را ساده خرج نمیکند. نسترن به خانوادهاش نزدیک بود. پدرش همیشه روی درس و آیندهاش تأکید داشت و مادرش بیشتر از هرچیز مراقب آرامش او بود. در خانهای بزرگ شده بود که احترام، مسئولیت و چارچوبهای مشخص اهمیت زیادی داشت. به همین دلیل هم هیچوقت جذب رابطههای کوتاه و بیهدف نشده بود. برای او شناختن یک آدم، زمان میخواست. حدود بیست دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که در دوباره باز شد. این بار پسری وارد شد. نه با عجله و دستپاچگی کسی که میداند دیر کرده و باید دنبال بهانه بگردد؛ با همان خونسردی همیشگی، انگار دیر رسیدنش بیشتر یک اتفاق قابلپیشبینی بود تا یک اشتباه بزرگ. قد بلندش باعث میشد حتی همان لحظهی ورود هم توجه چند نفر به سمتش برگردد. موهای مشکیاش کمی نامرتب بود، اما نه آنقدر که ظاهرش شلخته به نظر برسد، و آن لبخند همیشگی هنوز گوشهی لبش بود؛ همان لبخندی که معمولاً نشان میداد سیاوش حتی در موقعیتهای جدی هم راهی برای سبکتر کردن فضا پیدا میکند. استاد نگاهش کرد. - سیاوش. سیاوش همانجا ایستاد و کمی سرش را کج کرد. - بله استاد؟ استاد نگاهی به ساعت انداخت. - ساعت رو دیدی؟ سیاوش دستش را بالا آورد و با دقتی ساختگی به ساعتش نگاه کرد. - متأسفانه بله. حتی چند بار هم چک کردم، ولی انگار نظرش عوض نشد. چند نفر از ته کلاس خندیدند. حتی استاد هم نتوانست کاملاً جدی بماند و لبخند کوتاهی زد. - خیلی خوب. حالا که ساعت تأیید شد، بشین. سیاوش لبخندش را کمی جمع کرد. - چشم. دیگه مزاحم زمان نمیشم. با چند قدم خودش را به ردیف آخر رساند. کیان که کنار پنجره نشسته بود، با دیدنش فقط سرش را تکان داد؛ آنطور که انگار از قبل انتظار چنین چیزی را داشته. کیان از سال اول دانشگاه نزدیکترین دوست سیاوش بود. از معدود آدمهایی که لازم نبود برایش نقش بازی کند یا پشت شوخیهایش پنهان شود. کیان بهخوبی میدانست سیاوش هر وقت نمیخواست جواب مستقیمی بدهد، یا شوخی میکند یا با همان اعتمادبهنفس همیشگی، مسیر بحث را عوض میکند. سیاوش کنار او نشست و کیفش را آرام روی زمین گذاشت. کیان زیر لب گفت: - بالاخره تصمیم گرفتی ما رو با حضورت شگفتزده کنی؟ سیاوش بدون اینکه نگاهش کند، مشغول بیرون آوردن دفترش شد. - میدونستم دلت برام تنگ شده، گفتم بیشتر از این منتظرت نذارم. کیان پوزخند زد. - آره، مخصوصاً که بیست دقیقهست دارم با نبودنت کنار میام. سیاوش بالاخره نگاهش کرد. - سخت بوده، میفهمم. - دارم این لحظه رو ثبت میکنم. شاید اولین و آخرین باری باشه که تو بعد از استاد میای کلاس. - زیادی احساساتی نشو. مسیر شلوغ بود. کیان ابرو بالا انداخت. - مسیرت از خونه تا دانشگاهه، نه سفر بینشهری. سیاوش لحظهای مکث کرد و بعد با لحنی کاملاً جدی گفت: - خب، مگه تو ترافیک عاطفی این شهر زندگی نکردی؟ کیان خواست چیزی بگوید که صدای استاد از جلوی کلاس بلند شد. - اگر گفتوگوی ردیف آخر تمام شده، ما هم ادامه بدیم. هر دو همزمان سرشان را بالا آوردند. سیاوش با لحنی آرام گفت: - ما که چیزی نگفتیم. کیان بدون اینکه به او نگاه کند، زیر لب جواب داد: - فقط ساکت شو. سیاوش لبخند زد و به سمت تخته برگشت. - چشم، رئیس. این بار هر دو ساکت شدند. کلاس ادامه پیدا کرد و صدای استاد دوباره فضای اتاق را پر کرد. این بار سیاوش برخلاف چیزی که از او انتظار میرفت، فقط شوخی نکرد. وقتی استاد درباره بخش عملی پژوهش توضیح داد، دفترش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. شاید خیلیها او را فقط پسری راحت، اجتماعی و کمی بیخیال میدیدند، اما پشت آن ظاهر، وقتی چیزی برایش اهمیت پیدا میکرد، جدی میشد. نسترن چند ردیف جلوتر نشسته بود و هیچ توجهی به ورود او نداشت. بعد از پایان کلاس، دانشجوها آرامآرام بیرون رفتند. نسترن کنار حیاط ایستاد و منتظر مریم ماند. چند دقیقه بعد، مریم با عجله از ساختمان بیرون آمد. آفتاب کمرنگ ظهر روی سنگفرشهای خیس محوطه افتاده بود و باد سرد آخر پاییز برگهای خشک را آرام روی زمین جابهجا میکرد. صدای رفتوآمد دانشجوها از هر طرف شنیده میشد؛ بعضیها درباره کلاس بعدی حرف میزدند و بعضیها کنار پلهها ایستاده بودند و درباره پروژهها هماهنگ میکردند. مریم بند کیفش را روی شانه مرتب کرد و گفت: - نسترن! نسترن برگشت.مریم کنار او ایستاد. - امروز کتابخونه میری؟ - آره. - باز؟ نسترن لبخند زد. - باز. مریم خندید. - یه روز میرسه که کتابخونه به اسم تو بشه. نسترن فقط سرش را تکان داد. - احتمالاً تو اولین نفری هستی که اعتراض میکنی. مریم خنده ریزی کرد و گفت: - استاد گفت گروهها باید زودتر مشخص بشن. نسترن سر تکان داد. - میدونم. - پس ما دو نفر با همیم، درسته؟ نسترن لبخند کوتاهی زد. - معلومه. برای هر دو طبیعی بود. سالها بود در درسها و کارهای دانشگاهی کنار هم بودند و روش کار هم را میشناختند. مریم ایدههای بیشتری داشت و راحتتر با آدمها ارتباط میگرفت، اما نسترن نظم و پیگیری بیشتری داشت. تفاوتشان معمولاً باعث میشد کارها بهتر پیش برود. مریم نگاهی به ساختمان پشت سرشان انداخت. - فکر کنم خیلیها هنوز دنبال گروه میگردن. نسترن چیزی نگفت. ذهنش بیشتر درگیر خود پروژه بود؛ موضوع، منابع و اینکه چطور باید کاری تحویل دهند که فقط برای نمره گرفتن نباشد. سیاوش همراه کیان و نیما از ساختمان بیرون آمد. هنوز همان ظاهر همیشگیاش را داشت؛ راحت، اجتماعی و مطمئن. چند نفر هنگام رد شدن سلام کردند و او با همان لبخند همیشگی جوابشان را داد. کیان که برگه گروهبندی را در دست داشت، گفت: - ما که سه نفریم، دیگه کامل شدیم. سیاوش نگاهی به اسمها انداخت. - پس من باید یکی دیگه پیدا کنم. کیان گفت: - سخت نیست. نصف کلاس دوست دارن با تو همگروه بشن. سیاوش بیتفاوت شانه بالا انداخت. - پروژهست، مسابقه محبوبیت نیست. کیان خندید، اما چیزی نگفت. چند ساعت بعد، وقتی سیاوش لیست موضوعات پروژه را بررسی کرد و فهمید کار سادهای نیست، برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید بهتر باشد با کسی کار کند که دقیق و منظم باشد. اسم نسترن در ذهنش آمد؛ چون در کلاس دیده بود چطور یادداشت برمیدارد و چطور استاد به جوابهای دقیقش توجه میکند. بعد از چند دقیقه تردید، صفحه پیامرسان دانشگاه را باز کرد. گوشی نسترن داخل کیفش لرزید. در ابتدا قصد نداشت نگاه کند، اما وقتی دید پیام از سامانه پیامرسان دانشگاه است، گوشی را بیرون آورد. نام فرستنده برای چند لحظه روی صفحه ماند؛ سیاوش. - سلام. برای پروژه روش تحقیق گروه تشکیل دادید؟ نسترن چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. پاسخ داد: - سلام. با خانم فرخنیا در یه گروهیم. چند لحظه بعد، پیام دیگری آمد. - اگر موافق باشید میشه برای پروژه همگروهتون بشم. هنوز موضوع رو کامل بررسی نکردم، ولی فکر میکنم بهتره زودتر شروع کنیم. نسترن کمی مکث کرد. چیزی در نوع نوشتن پیام توجهش را جلب کرد. انتظار داشت از کسی مثل سیاوش، که همیشه در جمعها راحت و شوخ به نظر میرسید، پیام کوتاهتر و بیاهمیتتری ببیند. اما متنش ساده و مشخص بود. نوشت: - باشه با خانم فرخنیا هم صحبت میکنم، فقط بهتره قبل از تصمیم نهایی، موضوع و منابع رو بررسی کنیم. پاسخ سیاوش سریع آمد. - موافقم. امشب بررسی میکنم و خبر میدم.
-
به نام خدا نام رمان: میان عشق و ایمان نام نویسنده: Delven ژانر: عاشقانه، درام اجتماعی خلاصه: سیاوش همیشه بلد بود چطور دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد؛ با ظاهر جذاب، اعتمادبهنفس و رفتاری که باعث میشد بیشتر آدمها دیر یا زود جذبش شوند. اما نسترن از همان ابتدا فرق داشت. نه شیفتهاش شد، نه تلاش کرد توجهش را جلب کند؛ دختری آرام از خانوادهای مذهبی و سنتی که برای باورها و چارچوبهایش ارزش زیادی قائل بود. همین فاصله، سیاوش را برای اولین بار با چیزی روبهرو کرد که نمیتوانست با جذابیت و حرفهایش به دست بیاورد. او کمکم تصمیم گرفت بهجای اینکه از نسترن بخواهد تغییر کند،خودش تغییر کند ؛ نه با وعده و حرف، بلکه با رفتارش. قدمبهقدم وارد دنیایی شد که تا قبل از آن نمیشناخت؛ از کنار نسترن بودن در روزهای سخت گرفته تا کمک به خانوادهاش و حتی شناختن باورها و سنتهایی که برای آنها اهمیت داشت. رابطهشان آرام و بیسروصدا شکل گرفت؛ اما هرچه این علاقه جدیتر شد، تفاوتهایشان هم بیشتر خودش را نشان داد. چون گاهی سختترین بخش عاشق شدن، به دست آوردن کسی نیست؛این است که بفهمی برای ماندن کنار او ، تا کجا میتوانی تغییر کنی، بدون اینکه خودت را گم کنی. «میان ایمان و عشق» داستان عشقی است که فقط با قلب پیش نمیرود؛ جایی میان خواستن، باور داشتن و انتخاب کردن، هر دو نفر باید تصمیم بگیرند آیندهشان را چگونه بسازند. مقدمه: بعضی آدم ها را سرنوشت وارد زندگی ات نمی کند، آن ها را میفرستد تا نسخه ای را که از خودت ساخته ای، ویران کنند. و از میان همین ویرانه هاست که انسانی تازه متولد می شود. این داستان عاشق شدن نیست؛ داستان تغییر کردن است.
-
میان دستهای تو میان دستهای تو دنیا دیگر جای ترسناکی نیست. آنجا حتی سکوت آرامش دارد، و قلبم یادش میرود چگونه باید از فردا بترسد. دستت را که میگیرم، انگار تمام راههای جهان به خانه ختم میشوند، و تمام خستگیهای من جایی میان انگشتانت جا میمانند. چه حس عجیبیست وقتی کسی را داری که نمیخواهد تو را تغییر دهد؛ فقط میخواهد کنارت بماند، حتی در روزهایی که خودت را کمتر از همیشه دوست داری. من کنار تو نه قهرمانم، نه بینقص، نه همیشه خوشحال... فقط خودِ خودم هستم؛ و شاید زیباترین شکل عشق همین باشد. اینکه بتوانی کنار کسی تمام نقابهایت را برداری و مطمئن باشی هنوز دوستت خواهد داشت. پس اگر روزی تمام جهان از من گرفته شد، فقط دستت را در دستم بگذار... من با همین یک دست میتوانم تمام زندگی را از نو شروع کنم.
-
باران و دلتنگی امشب باران میبارد، اما نه آنقدر که دلم را بشوید از فکر تو. هر قطره که به شیشه میخورد، انگار نام تو را آرام تکرار میکند. کوچه خیس است، چراغها خستهاند، و پنجره چشم به راه کسیست که نمیآید. من ماندهام و یک فنجان چای سرد، یک اتاق خاموش، و هزار حرف که فقط برای تو نگه داشتهام. کاش میشد دلتنگی را مثل باران از پشت پنجره تماشا کرد؛ بیآنکه خیس نبودنت شد. اما چه کنم... تو نیستی، و تمام شهر امشب بوی تو را میدهد. باران که بند بیاید، خیابانها خشک میشوند، پنجرهها روشن، و شب آرام میگیرد... اما من هنوز در گوشهای از قلبم، منتظر تو میمانم؛ شاید روزی باران دیگری ببارد و تو همراه تمام دلتنگیهایم از راه برسی.
-
چشمان تو میگویند دریا بیانتهاست، اما من بیکرانگی را در چشمان تو دیدم. دو پنجره رو به آرامش، که هر بار نگاهم در آنها گم میشود، راه بازگشت را فراموش میکند. در چشمهای تو صبح زودتر از همیشه طلوع میکند، و شب با همهی ستارههایش به تماشای عشق میایستد. اگر تمام دنیا از من بپرسد خانهات کجاست؟ نشانی هیچ شهری را نخواهم داد؛ خواهم گفت: خانهی من، همان جاییست که نگاه تو بر دلم لبخند میزند. چه شگفت است که دو چشم میتوانند تمام یک زندگی را به رؤیایی شیرین تبدیل کنند. و من، هر بار که به تو نگاه میکنم، احساس میکنم خدا زیباترین شعرش را در چشمان تو سروده است.
-
عطر حضورت گاهی پیش از آنکه تو بیایی، باد خبر آمدنت را برای کوچهها میآورد. گلها بیدلیل زیباتر میشکفتند، و پنجرهها بیاختیار رو به آفتاب باز میشدند. نمیدانم عطر حضورت از کدام بهار آمده است، که هر جا قدم میگذاری، خستگیِ دنیا آرامآرام از شانههایم کوچ میکند. کنار تو حتی سکوت پر از حرف است، و فاصله معنای خودش را گم میکند. اگر روزی باد نام مرا از خاطر ببرد، مهم نیست... کافیست عطر حضورت در حوالی قلبم بماند، تا تمام فصلها دوباره بوی زندگی بگیرند. و من هر صبح، با امید دیدنت، جهان را از نو دوست بدارم.
-
وقتی قلبم تو را نوشت پیش از تو، واژهها تنها کنار هم مینشستند؛ نه شعری میشد، نه ترانهای. اما از روزی که نامت در سکوت قلبم جوانه زد، تمام حرفهای ناتمامم راهی به سوی کاغذ پیدا کردند. انگار قلبم، پیش از آنکه دستهایم قلم را بگیرند، تو را بارها و بارها نوشته بود. تو را در طلوع هر صبح، در عطر باران، در آواز گنجشکها، و در سکوت بلند شبها. اگر روزی از من بپرسند زیباترین شعری که سرودهای کدام است، کتابی نشانشان نمیدهم؛ فقط آرام به تو نگاه میکنم و میگویم: تمام شعرهای من، از لحظهای آغاز شدند که قلبم، بیآنکه بداند، تو را نوشت.
-
یکی رو پیدا کن که
به داشتنت افتخار کنه
از دست دادنت براش ترسناک باشه
برات بجنگه ، قدردانت باشه
بهت احترام بزاره ، بهت اهمیت بده
و بدون هیچ قید و شرطی دوستت داشته باشه...
-
اولین نگاه نمیدانستم یک نگاه میتواند سرنوشت یک عمر را بنویسد. تو آمدی، و آسمان برای اولین بار به رنگ چشمهایت درآمد. از همان لحظه، قلبم بیاجازهی من نام تو را در تمام تپشهایش تکرار کرد. و من فهمیدم، عشق گاهی فقط از یک نگاه آغاز میشود...
-
این دفتر خاطرات قلبی است که عشق را نه در واژهها، بلکه در تپشهایش زندگی کرده است. هر شعر، پنجرهایست به لحظهای از دوست داشتن؛ از نخستین نگاه، تا دلتنگی، انتظار، امید، و عشقی که هر روز دوباره متولد میشود. اگر روزی این کتاب را ورق زدی، بدان تمام این شعرها، از قلبی نوشته شدهاند که هنوز به نام عشق میتپد. Delven