رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Delvin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    43
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Delvin

  1. آرامش آرامش برای من جایی دور از دنیا نیست... نه ساحلی‌ست کنار دریایی آرام، نه خانه‌ای میان کوه‌ها. آرامش، گاهی فقط صدای توست وقتی می‌پرسی: «خوبی؟» همین یک کلمه می‌تواند تمام خستگیِ روز را از شانه‌هایم بردارد. کنار تو لازم نیست همیشه حرف بزنم؛ سکوت هم معنای خودش را دارد. سکوتی که نه سنگین است، نه غمگین... سکوتی که میان دو قلب آرام قدم می‌زند. تو را که دارم، دیگر دلم دنبال جای امنی نمی‌گردد؛ انگار بعد از تمام راه‌هایی که رفته‌ام، بعد از تمام آدم‌هایی که دیده‌ام، بالاخره به خانه رسیده‌ام. و چه خوب است در این دنیای پر از رفتن، کسی باشد که بودنش تمام نگرانی‌ها را برای چند لحظه فراموش‌کردنی کند. اگر روزی از من بپرسند آرامش چه شکلی‌ست، چشم‌هایم را می‌بندم، نام تو را در دلم تکرار می‌کنم و لبخند می‌زنم... برای من، آرامش همین است: بودن تو، کنار قلبم.
  2. فصل تو بعد از تو فصل‌ها معنای دیگری پیدا کردند. بهار، وقتی‌ست که لبخند می‌زنی. تابستان، گرمای دست‌هایی‌ست که دلم آرام گرفتن در آن‌ها را آرزو می‌کند. پاییز، رنگ چشم‌هایی‌ست که مرا میان هزار فکر به خودشان می‌خوانند. و زمستان، شب‌هایی‌ست که نبودنت آرام‌آرام بر شانه‌هایم برف می‌شود. اما حقیقت این است... من دیگر فصل‌ها را با تقویم نمی‌شمارم. برای من، هر روزی که تو باشی، بهار است. هر لحظه‌ای که صدایت را بشنوم، دلم بوی شکوفه می‌گیرد. و هر بار که از من دور می‌شوی، تمام جهان کمی سردتر می‌شود. تو برای من یک آدم معمولی نیستی؛ تو فصلی هستی که دلم دلش نمی‌خواهد هیچ‌وقت به پایان برسد. پس بمان... بگذار سال‌ها بگذرند، تقویم‌ها عوض شوند، و فصل‌ها یکی‌یکی از کنار ما عبور کنند. من فقط یک فصل می‌خواهم که همیشه ادامه داشته باشد: فصل تو...
  3. #پارت-دهم چند روزی از تمام شدن پروژه گذشته بود و برنامه‌ی دانشگاه دوباره به همان ریتم همیشگی برگشته بود. دیگر خبری از نشستن‌های طولانی در کتابخانه و باز کردن لپ‌تاپ روی میز کنار پنجره نبود. گروه پروژه هم بعد از تحویل نهایی تقریباً خاموش شده بود. آخرین پیام‌ها بین نسترن، مریم و سیاوش، مربوط به اصلاح چند بخش و فرستادن فایل نهایی بود و بعد از آن، صفحه‌ی گروه زیر پیام‌های جدیدتر باقی مانده بود. آن عصر، نسترن کمی زودتر از معمول به خانه برگشته بود. هوای بیرون سرد شده بود. از آن سرماهایی که با وجود بسته بودن پنجره‌ها، باز هم راهی برای وارد شدن به خانه پیدا می‌کردند. آسمان از عصر گرفته بود و نور خاکستری کم‌رنگی از پشت پرده‌های پذیرایی به داخل می‌تابید. خانه بوی چای تازه‌دم و پیاز داغ می‌داد. نسترن کیفش را روی صندلی کنار در اتاق گذاشت و چند لحظه همان‌طور ایستاد. بعد شالش را از روی سرش برداشت و روی دسته‌ی صندلی انداخت. بلوز بافت کرم‌رنگی پوشیده بود که آستین‌هایش تا روی مچ دستش می‌رسید و شلوار راحتی تیره‌ای به تن داشت. موهای مشکی‌اش را بی‌حوصله پشت سرش جمع کرده بود، اما چند تار از کنار صورتش بیرون آمده بود و با هر حرکت آرام روی گونه‌اش می‌افتاد. روی زمین کنار تخت نشست و شروع کرد به مرتب کردن چند کتاب و جزوه که از کیفش بیرون آورده بود. یکی را روی دیگری گذاشت. چند برگه را صاف کرد. بعد دوباره برداشت و ترتیبشان را عوض کرد. صدای مادرش از آشپزخانه آمد: - نسترن، اگه گرسنه‌ای بیا یه چیزی بخور. نسترن بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: - باشه مامان‌جون، الان میام. مادرش چیزی نگفت. صدای قاشق که به لبه‌ی قابلمه می‌خورد، از آشپزخانه شنیده می‌شد. چند دقیقه بعد، نسترن آخرین کتاب را داخل قفسه گذاشت و از جا بلند شد. از اتاق که بیرون آمد، مادرش کنار گاز ایستاده بود. با صورتی آرام. شالش را شل و راحت روی موهایش انداخته بود و چند تار موی جوگندمی از کنار شقیقه‌هایش بیرون زده بود. لباس بلند خانگی به رنگ آبی تیره پوشیده بود و آستین‌هایش را تا کمی پایین‌تر از آرنج بالا زده بود. قابلمه را هم می‌زد و هر چند لحظه یک‌بار درش را برمی‌داشت تا بخار جمع‌شده بیرون برود. نسترن کنار اپن ایستاد. - بابا نیومده؟ مادرش بدون اینکه برگردد، گفت: - زنگ زد. گفت کارش طول کشیده. نسترن سر تکان داد. - شام می‌خوره؟ - گفت منتظرش نباشیم. نسترن لیوانی برداشت و برای خودش آب ریخت. مادرش نگاهی به او انداخت. - امروز دانشگاه چطور بود؟ - مثل همیشه. - مریم رو دیدی؟ - آره. مادرش لبخند کوتاهی زد. - بالاخره پروژه‌تون هم تموم شد. نسترن لیوان را روی اپن گذاشت. - آره. مادرش دوباره مشغول کارش شد. - پس دیگه کتابخونه نمی‌ری؟ نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - چرا نرم؟ - هیچی، فکر کردم شاید حالا که کارت تموم شده، یکم به خودت استراحت بدی. نسترن لبخند محوی زد. - مامان، پروژه‌م تموم شده، دانشگاه که تموم نشده. مادرش سر تکان داد. - خدا بهت صبر بده. نسترن از آشپزخانه بیرون رفت. هوا تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های پذیرایی روشن بودند و نور زردشان روی فرش و دیوارهای روشن خانه افتاده بود. تلویزیون با صدای کم روشن بود و صدای گوینده در فضای خانه پخش می‌شد. نسترن روی مبل نشست و گوشی‌اش را برداشت. چند پیام در گروه کلاس آمده بود. دو پیام از مریم. و یک تماس از شماره‌ای که نمی‌شناخت. ابروهایش کمی در هم رفت. چند ثانیه بعد، همان شماره دوباره تماس گرفت. نسترن این بار جواب داد. - بله؟ چند لحظه سکوت بود. بعد صدای مردانه‌ای گفت: - سلام. نسترن صاف‌تر نشست. صدا برایش آشنا بود. - سیاوش؟ صدای کوتاه خنده‌ای از پشت تلفن شنید. - این‌قدر مشخصه؟ نسترن نگاهش را از صفحه‌ی تلویزیون گرفت. - شماره‌تون رو ندارم. - خب، الان دارید. نسترن چند لحظه ساکت ماند. - کاری داشتید؟ آن طرف خط مکثی شد. - راستش... یه سوال داشتم. - بفرمایید. - شما امروز با مریم بودید؟ نسترن کمی اخم کرد. - بله. - شماره‌ش رو دارید؟ نسترن با تعجب گفت: - معلومه که دارم. - خب... سیاوش مکث کرد. - توی گروه بودن برا همین بهش پیام دادم ولی انگار آنلاین نشده برای همین جواب نداده. یه کاری باهاش دارم. نسترن گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و به صفحه نگاه کرد. - الان براتون شماره‌اش می‌فرستم. - نه. نسترن مکث کرد. - نه؟ - یعنی... اگه زحمتی نیست، فقط بهش بگید باهام تماس بگیره. - باشه. - ممنون. تماس قطع شد. نسترن گوشی را پایین آورد. چند لحظه به صفحه خاموش نگاه کرد. از آشپزخانه صدای مادرش آمد: - کی بود؟ - کسی نبود. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش کرد. - کسی نبود، زنگ زده بود؟ نسترن لبخند کوتاهی زد. - همکلاسی بود. مادرش چیزی نگفت، اما نگاهش یک لحظه بیشتر روی صورت دخترش ماند. نسترن سریع سراغ گوشی رفت و برای مریم پیام نوشت. - سیاوش گفت یه کاری باهات داره. گفت بهش زنگ بزنی. چند دقیقه گذشت. پاسخی نیامد. نسترن گوشی را روی مبل گذاشت و بلند شد تا به اتاقش برود. در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرش گفت: - نسترن، در رو باز کن. نسترن با بی‌حوصلگی گفت: - باز من؟ - آره، باز تو. نسترن لبخند کم‌رنگی زد و شالش رو با بی حوصلگی سرش کرد و به سمت در رفت. وقتی در را باز کرد، سرمایی یک‌باره به صورتش خورد. سیاوش پشت در ایستاده بود. نسترن برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. سیاوش کاپشن سرمه‌ای تیره‌ای پوشیده بود که یقه‌اش را تا نیمه بالا کشیده بود. شلوار جین مشکی و کفش‌های تیره به پا داشت. موهایش کمی به‌هم‌ریخته بود و انگار چند بار دستش را میان آن‌ها کشیده بود. نسترن دستش روی دستگیره خشک شد. - شما؟ سیاوش لبخند کوتاهی زد. - سلام. - سلام. چند ثانیه گذشت. نسترن گفت: - مریم اینجا نیست. سیاوش نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت و بعد دوباره به نسترن نگاه کرد. - می‌دونم. نسترن ابروهایش را کمی بالا برد. - پس چرا اومدید؟ سیاوش دست‌هایش را داخل جیب کاپشنش برد. - چون جواب نداد. - خب شاید سرش شلوغه. - احتمالاً. - پس؟ سیاوش چند لحظه ساکت ماند. انگار جوابش را از قبل آماده نکرده بود. از داخل خانه صدای مادر نسترن آمد: - کیه نسترن؟ سیاوش یک قدم عقب رفت. - ولش کنید، من می‌رم. اما قبل از اینکه نسترن چیزی بگوید، مادرش از راهرو بیرون آمد. چشمش که به سیاوش افتاد، لحظه‌ای مکث کرد. نسترن گفت: - مامان، ایشون سیاوشن. همکلاسی‌من. سیاوش مؤدبانه سر تکان داد. - سلام. مادر نسترن لبخند زد. - سلام پسرم. سیاوش گفت: - ببخشید، مزاحم شدم. من... نسترن نگاهش کرد. سیاوش جمله‌اش را عوض کرد. - با مریم کاری داشتم. فکر کردم شاید اینجا باشه. مادر نسترن گفت: - خب نیست، ولی حالا که تا اینجا اومدی، بیا داخل. بیرون خیلی سرده. سیاوش خواست مخالفت کند. - نه، واقعاً مزاحم نمی‌شم. در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی ساختمان شنیده شد. چند ثانیه بعد، پدر نسترن از پله‌ها بالا آمد. کیف چرمی تیره‌ای در دست داشت و پالتوی بلند خاکستری پوشیده بود. موهایش مرتب به عقب شانه شده بود و صورت استخوانی و جدی‌اش با وجود خستگی روز، همان حالت آرام همیشگی را داشت. با دیدن سیاوش کنار در، قدم‌هایش کند شد. نسترن گفت: - بابا، ایشون همکلاسی‌من هستن. سیاوش جلو آمد. - سلام آقا. پدر نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - سلام پسرم. بعد کلید را داخل جیبش گذاشت و گفت: - چرا دم در ایستادید؟ سیاوش لحظه‌ای مکث کرد. - داشتم می‌رفتم. پدر نسترن به سمت در خانه اشاره کرد. - حالا که اومدی، پنج دقیقه بشین. بیرون هم که یخه. سیاوش این بار دیگر مخالفت نکرد. وارد خانه شد. نسترن در را بست. هوای گرم خانه بعد از سرمای کوچه، یک‌باره روی پوست صورتش نشست. سیاوش کاپشنش را درنیاورد، اما بند کیفش را که روی شانه‌اش بود، جابه‌جا کرد. پدر نسترن روی مبل نشست و عینکش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. - چه رشته‌ای می‌خونی؟ - مدیریت. - سال چندم؟ - سوم. پدر نسترن سر تکان داد. - خوبه. مادر نسترن به سمت آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. نسترن کنار پنجره ایستاده بود و انگشت‌هایش را در هم قفل کرده بود. سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت. بعد دوباره رو به پدرش گفت: - با دخترتون یه پروژه داشتیم. پدر نسترن گفت: - آره، تعریفش رو شنیدم. نسترن سرش را به سمت پدرش برگرداند. - بابا... پدرش لبخند خیلی محوی زد. - مگه چیزی گفتم؟ مادر نسترن با سینی چای برگشت. بخار از استکان‌ها بالا می‌رفت و بوی هل در فضای پذیرایی پخش شد. یکی را جلوی سیاوش گذاشت. - بفرما. - ممنون. سیاوش استکان را برداشت. چند دقیقه بعد، گوشی نسترن لرزید. پیام مریم بود. - من تازه رسیدم خونه. چی شده بود؟ نسترن صفحه را نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد. سیاوش درست روبه‌رویش نشسته بود. نگاهشان برای لحظه‌ای به هم رسید. نسترن گوشی را خاموش کرد. سیاوش استکان را روی نعلبکی گذاشت و از جا بلند شد. - من دیگه برم. مادر نسترن گفت: - چایت رو که نخوردی. - خوردم، ممنون. پدر نسترن هم از جا بلند شد. - مواظب خودت باش. - چشم آقا. ممنون از شما. نسترن تا کنار در همراهش رفت. وقتی در باز شد، سرمای بیرون دوباره به داخل خانه خزید. سیاوش چند لحظه همان‌جا ایستاد. نسترن گفت: - پس واقعاً برای مریم اومده بودید؟ سیاوش نگاهش کرد. چند ثانیه گذشت. - نه. نسترن ساکت ماند. سیاوش لبخند کوتاهی زد. - ولی فکر کردم دلیل بدی نیست. نسترن نگاهش را از او گرفت. - شما خیلی راحت دروغ می‌گید. لبخند سیاوش محو نشد. - من فقط یه دلیل پیدا کردم که زنگ بزنم. نسترن با صدای آرامی گفت: - لازم نبود بیاید. سیاوش سرش را کمی کج کرد. - واقعاً؟ نسترن جوابی نداد. سیاوش چند لحظه منتظر ماند. بعد گفت: - شب بخیر، نسترن. نسترن دستش را روی لبه‌ی در گذاشت. - شب بخیر. سیاوش از پله‌ها پایین رفت. نسترن چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد در را بست. وقتی برگشت، مادرش کنار پذیرایی ایستاده بود و دستمالی را آرام بین انگشت‌هایش تا می‌زد. - رفت؟ نسترن سر تکان داد. - آره. پدرش روی مبل نشست و دکمه‌های سرآستین پیراهنش را باز کرد. - پسر مؤدبیه. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - بابا، شما که پنج دقیقه بیشتر ندیدینش. پدرش لبخند کمرنگی زد. - همون پنج دقیقه هم برای بعضی چیزا کافیه. نسترن چیزی نگفت. مادرش نگاهش کرد. - این همونیه که باهاش پروژه داشتی؟ - آره. - همون که زنگ زد سراغ مریم؟ نسترن چند لحظه مکث کرد. - آره. مادرش چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. نسترن به اتاقش برگشت. چراغ مطالعه را روشن کرد و پشت میز نشست. چند دقیقه به کتاب باز جلویش نگاه کرد. بعد گوشی‌اش را برداشت. پیامی از سیاوش نداشت. این بار خودش هم نمی‌دانست از این موضوع باید خوشحال باشد یا نه. گوشی را آرام روی میز گذاشت و دوباره سراغ کتابش رفت. اما چند خط بیشتر نخوانده بود که صدای اعلان کوتاهی بلند شد. صفحه روشن شد. پیام از سیاوش بود. نسترن چند لحظه به نامش نگاه کرد. بعد پیام را باز کرد. - به مریم پیام دادم. کارم راه افتاد. نسترن به صفحه خیره ماند. چند ثانیه بعد نوشت: - خوبه. پاسخ خیلی زود آمد. - آره. فقط فکر کنم دلیل اومدنم هنوز یه جا گیر کرده! نسترن ابروهایش را در هم کشید. چند لحظه بعد، سه نقطه‌ی تایپ کردن ظاهر شد. اما قبل از اینکه پیامی بیاید، نسترن صفحه را خاموش کرد. گوشی را برگرداند و روی میز گذاشت. بعد از پشت پنجره به کوچه‌ی تاریک نگاه کرد. بخاری روشن خانه روی شیشه‌ها بخار کم‌رنگی نشانده بود و چراغ کوچه، نور زردش را روی آسفالت خیس انداخته بود. نسترن پرده را کشید. اما تا مدتی بعد، همچنان صدای همان یک کلمه در ذهنش مانده بود. نسترن.
  4. تمام جهان تویی گاهی میان شلوغی دنیا، میان این همه آدم، این همه راه، این همه اتفاق، فقط یک نفر برای آدم تمام جهان می‌شود... و برای من، آن یک نفر تویی. وقتی تو هستی، دیگر چه فرقی دارد دنیا چقدر بزرگ است؟ من تمام آسمانم را در چشم‌هایت دارم، تمام آرامشم را در صدایت، و تمام آرزوهایم را در کنار تو. تو را که دارم، حتی ساده‌ترین لحظه‌ها رنگ دیگری می‌گیرند؛ یک قدم زدن کوتاه، یک گفت‌وگوی ساده، یک سکوت طولانی... همه چیز وقتی تو باشی، شبیه معجزه است. من از دنیا زیاد نمی‌خواهم؛ نه ثروتی بی‌پایان، نه شهری پر از رویا، نه قصه‌ای که همه آن را تحسین کنند. فقط جایی در این زندگی که تو باشی و من، و عشقی که هر روز از نو آغاز شود. شاید تمام جهان برای دیگران در نقشه‌ای بزرگ خلاصه شود، اما جهان من وسعت عجیبی دارد... از لبخند تو شروع می‌شود، در قلب تو ادامه پیدا می‌کند، و هر جا که تو باشی، همان‌جا تمام جهان من است.
  5. اگر بیایی اگر بیایی، برای تو تمام پنجره‌ها را باز می‌کنم؛ تا باد خبر آمدنت را به تمام خانه برساند. اگر بیایی، دیگر از شب نمی‌ترسم، چون می‌دانم صبح، از چشم‌های تو آغاز خواهد شد. من برای آمدنت هزار بهانه دارم؛ یک فنجان چای، یک صندلی کنار پنجره، و قلبی که مدت‌هاست جای تو را خالی نگه داشته است. اگر بیایی، از تو نمی‌پرسم چرا دیر کردی؛ تمام دلتنگی‌هایم را پشت لبخندم پنهان می‌کنم و فقط می‌گویم: «خوش آمدی...» بعضی آدم‌ها آن‌قدر عزیزند که حتی اگر تمام راه‌های دنیا را دور زده باشند، باز هم آمدنشان شبیه رسیدن به خانه است. پس اگر روزی دلت خواست برگردی، اگر از تمام شلوغی‌ها خسته شدی، اگر دلت یک جای امن خواست... یادت باشد در قلب من، همیشه چراغی روشن است. چراغی که برای آمدن تو هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود.
  6. لبخندت لبخندت اتفاق کوچکی نیست... چیزی‌ست شبیه طلوع خورشید بعد از شبی طولانی، شبیه رسیدن بهار به شهری که مدت‌هاست زمستان را نفس می‌کشد. وقتی می‌خندی، دنیا کمی مهربان‌تر می‌شود، و من برای چند لحظه تمام غم‌هایم را فراموش می‌کنم. نمی‌دانم چه رازی پشت آن لبخند پنهان شده که هر بار می‌بینمش، قلبم مثل کودکی خوشحال شروع به دویدن می‌کند. کاش می‌دانستی بعضی روزها فقط یاد لبخند تو کافی‌ست تا دوباره به زندگی لبخند بزنم. تو شاید لبخندت را یک اتفاق ساده بدانی، اما برای من، همان لحظه‌ای‌ست که جهان دلیل تازه‌ای برای زیبا بودن پیدا می‌کند. پس بخند... نه فقط برای من، برای تمام روزهایی که خسته‌ای، برای تمام شب‌هایی که گذرانده‌ای، برای تمام آرزوهایی که هنوز در راه‌اند. و اگر روزی دلیل خندیدنت را فراموش کردی، یادت باشد جایی در این دنیا کسی هست که با دیدن لبخند تو، تمام قلبش لبخند می‌زند.
  7. مادر نسترن پدر نسترن مادر سیاوش پدر سیاوش خواهر سیاوش
  8. #پارت-نهم چند روزی از ارائه پروژه گذشته بود. بعد از آن، زندگی دانشگاهی دوباره به همان روال همیشگی برگشته بود؛ کلاس‌ها، جزوه‌ها، امتحان‌هایی که کم‌کم نزدیک می‌شدند و برنامه‌هایی که هرکدامشان را درگیر خود کرده بود. نسترن بیشتر وقتش را میان دانشگاه و خانه می‌گذراند و مریم هم مثل همیشه به‌سختی برای خودش وقت خالی پیدا می‌کرد. سیاوش و نسترن هم دیگر به بهانه پروژه با هم قرار نمی‌گذاشتند. اگر در دانشگاه همدیگر را می‌دیدند، سلام کوتاهی ردوبدل می‌شد و هرکدام به سمت کار خودش می‌رفت. با این حال، بعضی آشنایی‌ها حتی وقتی دلیل اولیه‌شان تمام می‌شود، به همان‌جا ختم نمی‌شوند. عصر یکی از روزهای آخر هفته بود. هوا از ظهر ابری‌تر شده بود و نور کم‌رنگی از پشت پنجره اتاق نسترن روی فرش افتاده بود. باد آرامی پرده سفید را تکان می‌داد و صدای گاه‌به‌گاه ماشین‌هایی که از خیابان می‌گذشتند، سکوت خانه را می‌شکست. نسترن از صبح بیشتر وقتش را در خانه گذرانده بود. برخلاف روزهایی که برای دانشگاه آماده می‌شد و همه‌چیز را با دقت از شب قبل کنار می‌گذاشت، امروز لباس راحت‌تری پوشیده بود؛ یک بلوز آستین‌بلند ساده به رنگ کرم و شلوار پارچه‌ای تیره. روسری‌اش را از سر برداشته و موهایش را با یک کش ساده پشت سرش جمع کرده بود. چند تار مو از کنار صورتش بیرون آمده بود، اما انگار حوصله مرتب کردنشان را نداشت. روی زمین، کنار کتابخانه کوچک اتاقش نشسته بود و کتاب‌ها و جزوه‌هایی را که در طول هفته روی هم جمع شده بودند، یکی‌یکی مرتب می‌کرد. اتاق نسترن مثل بیشتر چیزهای زندگی‌اش، نظم خاص خودش را داشت. تخت‌اش کنار دیوار قرار گرفته بود و روی آن یک روتختی ساده و مرتب پهن شده بود. روبه‌روی تخت، میز مطالعه‌اش قرار داشت؛ میزی چوبی که روی آن چراغ مطالعه، چند خودکار، دفتر برنامه‌ریزی و لیوان کوچکی قرار داشت که مدادها و هایلایترهایش را داخل آن گذاشته بود. روی دیوار بالای میز، چند برگه یادداشت و برنامه هفتگی چسبانده بود. نسترن یکی از کتاب‌ها را برداشت، چند لحظه جلدش را نگاه کرد و بعد آن را در قفسه گذاشت. جزوه بعدی را باز کرد تا مطمئن شود برگه‌ای میان صفحاتش جا نمانده باشد. صدای مادرش از پذیرایی آمد. نسترن بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: - بله مامان؟ چند ثانیه بعد، صدای مادرش دوباره شنیده شد. - عزیزم، بیا پایین. نسترن کتاب را بست و روی زمین گذاشت. - الان میام. از جا بلند شد و با دست، لباسش را مرتب کرد. قبل از بیرون رفتن، نگاه کوتاهی به اتاق انداخت. هنوز چند کتاب روی زمین مانده بود و قرار بود بعداً دوباره برگردد و بقیه‌شان را مرتب کند. در اتاق را نیمه‌باز گذاشت و از راهرو به سمت پذیرایی رفت. هرچه جلوتر می‌رفت، صدای صحبت دو زن بیشتر به گوشش می‌رسید. ابتدا تصور کرد یکی از همسایه‌ها یا یکی از اقوام نزدیکشان آمده است، اما وقتی وارد پذیرایی شد، چند لحظه مکث کرد. زن‌عمویش روی مبل نشسته بود. نسترن برای لحظه‌ای مکث کرد. دیدن او عجیب نبود. رفت‌وآمد خانوادگی میانشان وجود داشت، اما معمولاً دیدارهایشان در جمع‌های بزرگ‌تر اتفاق می‌افتاد؛ مهمانی، مراسم خانوادگی یا دورهمی‌هایی که همه حضور داشتند. این بار اما زن‌عمو تنها آمده بود. مادر نسترن با لبخند گفت: - بیا نسترن جان، زن‌عموت می‌خواست ببینتت. نسترن جلو رفت. - سلام زن‌عمو، خوبی؟ زن‌عمو با گرمی جواب داد: - سلام عزیزم. بیا ببینمت. نسترن کنار او نشست. زن‌عمو نگاه دقیقی به صورتش کرد و لبخند زد. زن‌عموی نسترن زنی حدوداً چهل‌وسه ساله بود؛ از آن زن‌هایی که حتی وقتی ساده لباس می‌پوشیدند هم معلوم بود به ظاهرشان اهمیت می‌دهند. قد متوسطی داشت و اندامش لاغر و مرتب بود. موهای قهوه‌ای تیره‌اش را همیشه با دقت حالت می‌داد و معمولاً چند تار کوتاه‌تر کنار صورتش می‌ماند که ظاهرش را از حالت خشک و رسمی بیرون می‌آورد. روسری کرم‌رنگ و خوش‌رنگی روی سرش داشت که با مانتوی بلند و تیره‌اش هماهنگ بود. کیف چرمی کوچکش را روی بازو انداخته بود و انگشتر ظریفی در دستش دیده می‌شد. آرایشش غلیظ نبود، اما صورتش همیشه مرتب و رسیدگی‌شده به نظر می‌رسید؛ کمی رژ، خط چشم باریک و پوستی که مشخص بود به آن رسیدگی می‌کند. چهره‌اش مهربون بود، اما آن مهربانی از نوعی نبود که آدم را کاملاً راحت کند. نگاه‌هایش معمولاً دقیق‌تر از چیزی بود که نشان می‌داد. وقتی با کسی حرف می‌زد، مستقیم به صورتش نگاه می‌کرد و گاهی وسط صحبت، چند ثانیه بیشتر مکث می‌کرد؛ انگار هم‌زمان با شنیدن حرف‌های طرف مقابل، چیزهای دیگری را هم درباره‌اش بررسی می‌کرد. نسترن از کودکی او را همین‌طور به یاد داشت؛ زنی خوش‌برخورد، اجتماعی و خوش‌صحبت که در مهمانی‌ها به‌راحتی با همه گرم می‌گرفت. اما زن‌عمویش معمولاً با نسترن رابطه‌ای معمولی داشت. نه سرد بود و نه آن‌قدر صمیمی که هر بار دیدنش بخواهد مدت زیادی کنارش بنشیند و از زندگی‌اش سؤال کند. برای همین، وقتی نسترن به پذیرایی رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، نگاه زن‌عمویش چند لحظه روی نسترن ماند، نسترن ناخودآگاه کمی معذب شد. - چه‌قدر بزرگ شدی. نسترن کمی خندید. - دیگه، بزرگ شدیم زن‌عمو. زن‌عمو دستش را روی دست نسترن گذاشت. - آره، ولی برای ما همیشه همون نسترن کوچولویی. مادر نسترن از آشپزخانه صدا زد: - چای می‌خوری؟ زن‌عمو گفت: - مزاحم که نمی‌شم؟ مادر نسترن با خنده جواب داد: - این چه حرفیه؟ نسترن در سکوت نشسته بود و به گفت‌وگوی آنها گوش می‌داد. زن‌عمو شروع کرد درباره دانشگاه پرسیدن. - درست چطوره؟ - خوبه. - این ترم سخت نیست؟ نسترن گفت: - این ترم یکم شلوغه، ولی می‌گذره. زن‌عمو با علاقه بیشتری پرسید: - هنوز هم مثل قبل درس‌هات رو منظم می‌خونی؟ نسترن لحظه‌ای مکث کرد. - سعی می‌کنم عقب نمونم. مادرش با لحنی آشنا گفت: - «سعی می‌کنم» یعنی از همه‌چیز برنامه داره. نسترن لبخند زد. - مامان... زن‌عمو خندید. - خوبه. آدم باید از جوونی برای زندگی‌ش برنامه داشته باشه. نسترن چیزی نگفت و فقط سر تکان داد. مادرش از جا بلند شد تا برایشان چای بیاورد و زن‌عمو کمی بیشتر به سمت نسترن چرخید. - دوستات هم خوبن؟ - آره. - همون مریم هنوز باهاته؟ نسترن با کمی تعجب نگاهش کرد. - آره، هنوزم بیشتر کلاس‌هامون با همه. - خوبه که آدم یه دوست خوب داشته باشه. نسترن گفت: - آره. زن‌عمو لبخند زد و برای چند لحظه ساکت ماند؛ انگار دنبال سؤال بعدی می‌گشت. - این چند وقت خیلی سرت شلوغ بود؟ نسترن گفت: - بیشتر به خاطر پروژه‌مون. - تموم شد؟ - آره، ارائه‌ش رو هم دادیم. - چند نفر بودید؟ نسترن بی‌آنکه به لحن سؤال دقت کند، جواب داد: - من و مریم و یکی از بچه‌های کلاس. زن‌عمو ابروهایش را کمی بالا برد. - دختر بود یا پسر؟ نسترن لحظه‌ای مکث کرد. - پسر بود. در همان لحظه، مادرش با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: - سیاوش هم بود. زن‌عمو دستش را برای گرفتن استکان جلو برد، اما حرکتش برای لحظه‌ای متوقف شد. نگاه کوتاهی به مادر نسترن انداخت. - سیاوش؟ مادر نسترن بی‌خبر از دلیل تعجبش گفت: - آره. هم‌گروهی نسترن بود. نسترن استکان چایش را برداشت. - پروژه‌مون تموم شد. زن‌عمو بعد از چند ثانیه لبخند زد. - چه خوب. نسترن متوجه تغییر کوتاه حالت صورت او نشد، اما نمی‌دانست چرا زن‌عمو از آن لحظه به بعد، با دقت بیشتری به حرف‌هایش گوش می‌داد. چند ساعت بعد، وقتی زن‌عمو رفت و صدای بسته شدن در خانه پیچید، نسترن در حالی که استکان‌های چای را جمع می‌کرد، رو به مادرش گفت: - مامان؟ - جانم؟ نسترن کمی مکث کرد. - چرا زن‌عمو امروز این‌قدر باهامون خوب بود؟ مادرش با تعجب نگاهش کرد. - یعنی چی؟ - نمی‌دونم. نسترن یکی از استکان‌ها را روی سینی گذاشت. - همیشه خوبه، ولی امروز... نمی‌دونم. خیلی باهام حرف زد. هی از دانشگاه پرسید، از آینده‌م پرسید، از دوستام پرسید... مادرش چند لحظه فکر کرد. - شاید دلش خواسته بیشتر باهات حرف بزنه. نسترن با تردید گفت: - همین؟ مادرش شانه بالا انداخت. - واقعاً نمی‌دونم نسترن. شاید چون بزرگ شدی، بیشتر دوست داشته باهات صمیمی بشه. نسترن به سینی نگاه کرد. - شاید. مادرش لبخند زد. - تو هم زیادی فکر می‌کنی. نسترن چیزی نگفت. اما وقتی سینی را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت، سؤال‌های زن‌عمو هنوز در ذهنش مانده بود. اینکه چه رشته‌ای می‌خواند. برای آینده چه برنامه‌ای داشت. با چه کسانی رفت‌وآمد می‌کرد. و بعد، آن سؤال ساده: - چند نفر بودید؟ نسترن دلیل این توجه را نمی‌دانست. برای او، زن‌عمو فقط کمی مهربان‌تر و صمیمی‌تر از همیشه شده بود. اما برای زن‌عمو، آن دیدار چیزی بیشتر از یک سر زدن ساده به خانواده برادرزاده‌اش بود.
  9. یه چیزی مشکوکه: چرا فریا از همون اول فکر می‌کنه آدم‌های بیرون حیوانات موذی و آدم‌های داخل معصوم‌ان، در حالی که خودش تازه وارد جایی شده که هیچ شناختی ازش نداره؟ بعد دقیقاً وقتی وارد میشه، برخلاف چیزی که انتظار داره، با یه محیط تمیز، غذای خوب، گل‌های صورتی، پنجره و یه زن ظاهراً مهربون روبه‌رو میشه. حس می‌کنم این جای امن بودن از عمد توی ذهن فریا ساخته شده و قراره بعداً معلوم بشه اصلاً اون چیزی نیست که فکر می‌کنه. ولی چیزی که بیشتر گیر کردم، مندولیاست.

    مخصوصاً جمله‌ی دنیا تبدیل به جای بهتری میشه، اگه تعداد آدما کمتر بشه و اینکه فریا مدام میگه از وقتی مندولیا رو از دست داده، دیگه زورش به افسارگسیخته‌ها نمی‌رسه و حتی برای کنترل خودش بهش فکر می‌کنه. حس می‌کنم مندولیا فقط یه آدمِ از دست‌رفته نیست؛ شاید کل برداشت فریا از گذشته، خودش و حتی دلیل زندانی شدنش به اون مربوط باشه.

    و یه سؤال: چرا فریا میگه لال مثل اولین نفری که سعی کردم دنیا رو از شرش نجات بدم؟ چرا اولین قربانی رو این‌قدر مبهم رد می‌کنه؟ قربانی مندولیا‌ست؟! 

     

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      خب... سبزیا رو بیار خواهر

      تمام این اندیشه ها میخواد طرز فکر فریا رو نسبت به جامعه نشون بده. میخواد نشون بده که فریا چه قدر جامعه ستیزه که به نظرش هر کی اسیره، ادم بهتری از هر کسیه که ازاده.

      جامعه ستیزیش رو بیان میکنه. حتی اگه افراد داخل تیمارستان رو اصلا نشناسه

      تیمارستان هم یه تیمارستان معمولی نیست توی پارت فردا ظهر میفهمی

      و این سوال که چرا باید یه نیروی رسمی نظامی بیارتش یه تیمارستان غیر معمولی، چیزیه که بعدا بهش پرداخته میشه

      مندولیا یه ادم از گذشته نیستاااااا... دلوین.... فکر میکنم اشتباه برداشت کردی

      مندولیا در لحظه توی ذهنش زندگی میکنه. یه شخصیت توی ذهن فریاست که بهش امر و نهی میکنه و این تلقین رو براش به وجود میاره که زورش و زرنگیش بیشتر میشه.

      فریا اسکیزوفرنی خفیف داره و این افراد از این جور شخصیت های خیالی خیلی زیاد دارن... اما نکته ی مهمش اینه که مندولیا فقط یک شخصیت ذهنی و خیالی نیست و در نهایت متوجه میشیم که مندولیا روزی به عنوان یک انسان وجود خارجی داشته که حالا توی ذهن فریا خودش رو دوباره به این دنیای واقعی متصل کرده.‌ متوجه شدی؟

      منظور فریا از اون جمله ی لال، اولین قربانیش بوده. اولین قربانی حملات فریا یه ادم لال بوده. این یه اشاره به اولین اقدام فریا در جهت پاکسازی دنیاست

    2. Delvin

      Delvin

       

      آهااااا الان گرفتممم 😭 من مندولیا رو اشتباه به عنوان یه شخصیتِ مربوط به گذشته برداشت کرده بودم، فردا ظهر هم ظاهراً باید بفهمم چرا این تیمارستان انقدر مشکوکه 😂

       

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      گلکم من یه اشتباه محاسباتی کردم فرداشب میفهمی نه ظهر... قهقهه

  10. Delvin

    عقده‌های فروخورده

    اول خودممم نه فراموشت کردم، نه منتظرتم. سکوت کردم؛ نه اینکه حرفی نداشتم. رفتی؟ خوش به حال جاده‌ای که از شر تو راحت شد. من عوض نشدم؛ تو دیگه ارزش قبلی رو نداری. بعضیا باید برن تا آدم قدر آرامششو بفهمه. خیلی‌ها لایق جواب نیستن؛ لایق بی‌خبری‌ان. من بخشیدم، ولی فراموش نکردم.تموم شد؛ بدون «شاید» و «اگر».
  11. Delvin

    عقده‌های فروخورده

    اینجا قرار نیست کسی قضاوت شود؛ اینجا جایی‌ست برای تمام حرف‌هایی که یک روز خواستیم بگوییم و سکوت کردیم، برای تمام خشم‌هایی که لبخند زدند و تمام بغض‌هایی که بی‌صدا فرو رفتند. عقده‌های فروخورده، جایی‌ست برای چیزهایی که مدت‌هاست گوشه‌ای از قلبمان مانده‌اند؛ حرف‌هایی که نگفتیم، آدم‌هایی که ازشان گذشتیم اما از خاطره‌شان نه، زخم‌هایی که خوب نشدند و خشم‌هایی که یاد گرفتیم پنهانشان کنیم. اینجا هرکس می‌تواند چیزی را بنویسد که برایش عقده شده؛ بی‌نام، بی‌قضاوت، بی‌تعارف. شاید نوشتن، بعضی زخم‌ها را درمان نکند؛ اما گاهی سبک‌ترمان می‌کند. پس اگر حرفی داری که سال‌هاست درونت مانده، اینجا جایش است. بگذار فروخورده‌ها، بالاخره نوشته شوند.
  12. نبض عشق قبل از تو، قلبم فقط می‌تپید... اما بعد از تو، هر تپش معنایی تازه پیدا کرد. حالا هر بار که صدای قلبم را می‌شنوم، انگار نام تو را آرام تکرار می‌کند. تو همان حس نابی هستی که نمی‌شود توضیحش داد؛ مثل آرامش بعد از باران، مثل نور کوچکی در تاریک‌ترین شب‌ها. گاهی فکر می‌کنم چطور ممکن است یک نفر این‌قدر نزدیک شود که حتی سکوتش برای آدم آشنا باشد. تو در قلب من جایی ساخته‌ای که هیچ‌کس قبل از تو راهش را نمی‌دانست. نه با وعده، نه با حرف‌های بزرگ... فقط با بودنت، با نگاهت، با همان مهربانی ساده‌ای که مرا به ماندن امیدوار کرد. اگر روزی تمام دنیا از حرکت بایستد، اگر ساعت‌ها دیگر نچرخند، من هنوز یک نشانه از زندگی دارم: همین قلبی که با یاد تو می‌تپد... و تا وقتی نبض عشق در من جاری‌ست، نام تو زیباترین دلیل نفس کشیدن من است.
  13. قرار عاشقی قرارمان باشد یک عصر آرام، جایی دور از شلوغی شهر، جایی که فقط صدای قلب‌هایمان شنیده شود. تو بیا با همان لبخند همیشگی، من می‌آیم با تمام حرف‌هایی که مدت‌هاست برای تو نگه داشته‌ام. قرارمان باشد چایمان سرد شود، ساعت‌ها بگذرند، و ما نفهمیم دنیا چه زمانی از حرکت ایستاده است. قرارمان باشد از آرزوهایمان بگوییم، از روزهایی که هنوز نیامده‌اند، از خانه‌ای کوچک با پنجره‌ای رو به آفتاب، و دو قلبی که بلدند در کنار هم آرام بگیرند. اگر باران گرفت، فرقی نمی‌کند؛ خیس می‌شویم، می‌خندیم، و زیر یک چتر کوچک تمام فاصله‌های دنیا را فراموش می‌کنیم. من از تو قول بزرگی نمی‌خواهم؛ فقط بمان... همین که باشی، همین که هر روز دوباره انتخابم کنی، برای من زیباترین شکل عشق است. و اگر روزی این قرار به یک خاطره تبدیل شد، امیدوارم آن‌قدر زیبا باشد که سال‌ها بعد با شنیدن نام تو، لبخندی آرام روی لب‌هایم بنشیند و قلبم بگوید: ارزشش را داشت... تمام این عشق، ارزشش را داشت.
  14. #پارت-هشتم چند روز بعد، روز ارائه پروژه رسید. در فاصله‌ای که از تمام شدن فایل گذشته بود، نسترن و سیاوش زیاد همدیگر را ندیده بودند. برنامه کلاس‌هایشان همیشه با هم یکی نبود و هر کدام بیشتر درگیر درس‌ها و کارهای خودشان بودند. مریم هم طبق معمول از این کلاس به آن جلسه و از جلسه‌ای به برنامه‌ای دیگر می‌رفت. تنها ارتباطشان چند پیام کوتاه در گروه پروژه بود؛ بیشتر برای هماهنگی ساعت ارائه و اینکه فایل نهایی آماده باشد. صبح سه‌شنبه، نسترن زودتر از همیشه وارد دانشگاه شد. هوا سردتر شده بود و باد میان درخت‌های محوطه می‌پیچید. کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و به سمت ساختمان دانشکده رفت. مریم کمی بعد خودش را به او رساند. - آماده‌ای؟ نسترن لبخند کوتاهی زد. - فکر کنم. مریم با خنده گفت: - من از این جواب می‌ترسم. - چرا؟ - چون تو وقتی می‌گی «فکر کنم»، یعنی ده بار همه‌چیز رو بررسی کردی. نسترن چیزی نگفت. مریم ادامه داد: - سیاوش کجاست؟ نسترن نگاهی به ساعتش انداخت. - نمی‌دونم. - امروز هم مثل قدیما دیر نرسه فقط. نسترن لبخند زد. - فکر نکنم. چند دقیقه بعد، سیاوش از انتهای راهرو پیدا شد. تنها بود و این بار نه عجله داشت و نه کسی کنارش راه می‌رفت. وقتی به آنها رسید، سلام کرد. - سلام. نسترن و مریم جواب دادند. مریم گفت: - خوب شد اومدی. من داشتم فکر می‌کردم باید ارائه رو دو نفره بدیم. سیاوش کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد. - انقدر هم بدقول نیستم. مریم با خنده گفت: - مطمئن نیستم. نسترن گفت: - فایل رو آوردید؟ سیاوش سر تکان داد. - آره. هم روی لپ‌تاپمه، هم روی فلش. مریم با رضایت گفت: - بالاخره یکی به اندازه نسترن محتاط پیدا شد. سیاوش نگاه کوتاهی به نسترن انداخت. - تجربه همکاری با ایشون آدم رو تغییر می‌ده. نسترن با لحنی آرام گفت: - حداقل باعث می‌شه آدم فایلش رو گم نکنه. سیاوش خندید. کلاس شروع شد؛ چند گروه قبل از آنها ارائه داشتند. بعضی‌ها با استرس صحبت می‌کردند، بعضی‌ها بیشتر از زمان تعیین‌شده حرف می‌زدند و چند نفر هم وسط توضیحاتشان دنبال اسلاید بعدی می‌گشتند. مریم آرام به نسترن گفت: - خدا کنه ما حداقل این‌طوری نشیم. نسترن جواب داد: - نمی‌شیم. سیاوش که صدایشان را شنیده بود، گفت: - اعتمادبه‌نفستون قابل تحسینه. نسترن نگاهش کرد. - فایل رو خودمون آماده کردیم. - منطقیه. چند دقیقه بعد، استاد نام گروه آنها را خواند. هر سه از جا بلند شدند. مریم لپ‌تاپ را روی میز گذاشت و فایل را باز کرد. نسترن کنار تخته ایستاد و سیاوش چند لحظه آخر، ترتیب بخش‌ها را در ذهنش مرور کرد. ارائه شروع شد. نسترن بخش اول را توضیح داد؛ آرام و بدون عجله. همان‌طور که همیشه حرف می‌زد، واضح و دقیق. بعد نوبت سیاوش شد. برخلاف نسترن، او راحت‌تر با جمع ارتباط برقرار می‌کرد و توضیحاتش حالت گفت‌وگو داشت. مریم هم بخش خودش را کوتاه و مشخص توضیح داد. برای اولین بار از زمانی که این پروژه شروع شده بود، هر سه کنار هم ایستاده بودند و نتیجه تمام آن جلسه‌ها و پیام‌ها را ارائه می‌دادند. وقتی صحبتشان تمام شد، استاد چند سؤال کوتاه پرسید. نسترن به یکی از سؤال‌ها جواب داد و سیاوش بخش دیگری را توضیح داد. استاد چند لحظه به برگه‌هایش نگاه کرد و بعد گفت: - مشخصه که روی کارتون وقت گذاشتید. فقط در نسخه نهایی، این بخش رو کمی اصلاح کنید. نسترن سریع نکته را یادداشت کرد. مریم زیر لب گفت: - فقط همین؟ سیاوش آرام جواب داد: - فکر کنم زنده موندیم. نسترن لبخند کوتاهی زد. بعد از پایان ارائه، هر سه به جای خودشان برگشتند. چند دقیقه بعد، مریم آرام به صندلی تکیه داد. - تموم شد؟ سیاوش گفت: - این دفعه واقعاً تموم شد. نسترن دفترش را بست. - فقط اون اصلاح کوچیک رو انجام می‌دیم و نسخه نهایی رو می‌فرستیم. مریم سرش را به نشانه اعتراض تکان داد. - نسترن، خواهش می‌کنم. حداقل پنج دقیقه اجازه بده فکر کنیم تموم شده. سیاوش خندید. - حق با مریمِ. نسترن چند لحظه به آنها نگاه کرد و بعد گفت: - باشه. پنج دقیقه. مریم با رضایت گفت: - پیشرفت بزرگیه. بعد از پایان کلاس، هر سه از ساختمان بیرون آمدند. محوطه دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. دانشجوها از کنارشان رد می‌شدند و هر کسی درگیر کلاس، برنامه یا کار خودش بود. مریم گفت: - خب، من دیگه برم. این پروژه هم رسماً از زندگیم حذف شد. سیاوش گفت: - خیلی هم خوب همکاری کردی. مریم با تردید نگاهش کرد. - این تعریف بود؟ - آره. - پس ممنون. بعد رو به نسترن گفت: - تو هم امشب دیگه فایل رو باز نکنی. نسترن لبخند زد. - قول نمی‌دم. مریم سرش را تکان داد و از آنها جدا شد. سیاوش و نسترن چند قدم در سکوت راه رفتند. این بار نه کتابخانه‌ای در کار بود، نه قرار جلسه بعدی و نه موضوعی که لازم باشد درباره‌اش تصمیم بگیرند. پروژه واقعاً تمام شده بود. سیاوش گفت: - خب. نسترن نگاهش کرد. - خب؟ سیاوش لبخند زد. - دیگه همکاری‌مون تموم شد. نسترن برای لحظه‌ای مکث کرد. - ظاهراً. - تجربه بدی نبود. نسترن لبخند محوی زد. - نه، بد نبود. چند قدم دیگر راه رفتند. سیاوش گفت: - راستش اولش فکر نمی‌کردم این‌قدر جدی باشید. نسترن نگاهش را به مسیر روبه‌رو دوخت. - من هم اولش فکر نمی‌کردم شما این‌قدر جدی باشید. سیاوش خندید. - پس هر دومون اشتباه می‌کردیم. - شاید. جلوی مسیر جدا شدنشان، نسترن ایستاد. - من باید برم. سیاوش سر تکان داد. - باشه. نسترن چند لحظه مکث کرد. - خداحافظ. - خداحافظ. این بار وقتی نسترن رفت، سیاوش فقط نگاهش نکرد که از دور شود. خودش هم راه افتاد. پروژه تمام شده بود؛ فایلی که باعث شده بود چند بار کنار هم بنشینند، پیام بدهند و کم‌کم با بخشی از اخلاق هم آشنا شوند، حالا دیگر به پایان رسیده بود.
  15. در امتداد نگاهت گاهی تمام راه‌های جهان به یک نگاه ختم می‌شوند؛ نگاه تو... نگاهی که وقتی به من می‌رسد، هیاهوی دنیا آرام می‌شود. من در امتداد چشم‌هایت راه می‌روم، بی‌آنکه بدانم آخر این جاده کجاست. شاید عشق همین باشد؛ گم شدن در جایی که دلت نمی‌خواهد هرگز راهش را پیدا کنی. تو نگاه می‌کنی و من هزار بار در دل خودم به تو نزدیک‌تر می‌شوم. میان ما گاهی فقط چند قدم فاصله است، اما قلبم برای رسیدن به تو تمام جهان را طی می‌کند. اگر روزی از من بپرسند چرا هنوز دوستش داری؟ خواهم گفت: چون هنوز هر بار که نگاهم می‌کند، قلبم همان قلب روز اول است؛ بی‌دفاع، بی‌قرار، و عاشق...
  16. نسترن سیاوش مریم کیان نیما
  17. مقدمه بعضی آدم‌ ها را سرنوشت وارد زندگی‌ ات نمی‌ کند، آن‌ ها را میفرستد تا نسخه‌ ای را که از خودت ساخته‌ ای، ویران کنند. و از میان همین ویرانه‌ هاست که انسانی تازه متولد می‌ شود. این داستان عاشق شدن نیست؛ داستان تغییر کردن است.
  18. #پارت-هفتم چند روز بعد، بالاخره کار پروژه به مرحله‌ای رسید که فقط چند اصلاح کوچک باقی مانده بود. مریم طبق معمول از همان اول قول همکاری داده بود، اما برنامه‌اش آن‌قدر شلوغ بود که بیشتر هماهنگی‌ها بین نسترن و سیاوش انجام می‌شد. یک روز جلسه انجمن داشت، روز دیگر باید دنبال کاری برای یکی از درس‌هایش می‌رفت و چند بار هم در گروه پیام داده بود که دیرتر می‌تواند فایل‌ها را بررسی کند. نسترن اما مثل همیشه همه‌چیز را مرتب نگه می‌داشت. آن روز عصر، هر سه نفر در کتابخانه جمع شده بودند. مریم با چند دقیقه تأخیر رسید و همان‌طور که کیفش را روی صندلی می‌گذاشت، گفت: - فقط لطفاً نگید از اول شروع کنیم. سیاوش لبخند زد. - خیالت راحت. این دفعه قرار نیست چیزی رو از اول بنویسیم. مریم نشست و نگاهی به لپ‌تاپ انداخت. - خدا رو شکر. چون من دیگه واقعاً وقت ندارم. نسترن چند برگه را کنار هم گذاشت. - فقط باید این بخش‌ها رو بررسی کنیم و فایل نهایی رو آماده کنیم. مریم با خنده گفت: - یعنی برای اولین بار می‌تونم بگم نسترن منو از مرگ نجات داد. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - تو هم بخش خودت رو انجام دادی. - به زور، ولی انجام دادم. سیاوش خندید. - مهم همینه. این بار کارشان بیشتر از یک ساعت طول نکشید. چند جمله اصلاح شد، ترتیب بعضی بخش‌ها تغییر کرد و در آخر، نسترن فایل را بست. چند ثانیه هر سه به صفحه لپ‌تاپ نگاه کردند. مریم با ذوق گفت: - تموم شد؟ نسترن سر تکان داد. - تموم شد. مریم با خیال راحت به صندلی تکیه داد. - بالاخره. سیاوش لبخند زد. - فکر کنم باید جشن بگیریم. مریم بدون مکث گفت: - اگر منظورت کافه دانشگاهه، من هستم. نسترن وسایلش را جمع کرد. - من باید برم خونه. مریم با لحنی کش‌دار گفت: - همیشه همینو می‌گی. نسترن لبخند کوتاهی زد. - چون واقعاً باید برم. سیاوش لپ‌تاپش را بست و گفت: - فایل نهایی رو کی می‌فرستیم؟ نسترن جواب داد: - امشب یک بار دیگه نگاه می‌کنم، بعد می‌فرستم. سیاوش نگاهش کرد. - باز هم بررسی؟ - فقط یک بار. مریم خندید. - «فقط یک بار» نسترن یعنی حداقل نیم ساعت. نسترن این بار چیزی نگفت و فقط کیفش را روی شانه‌اش انداخت. وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا رو به تاریکی می‌رفت. مریم بعد از چند قدم، با عجله به ساعتش نگاه کرد. - وای، من واقعاً دیرم شده. نسترن گفت: - کجا؟ - جلسه انجمن. بعد رو به هر دو گفت: - خداحافظ. اگر فردا پیدام نکردید، بدونید هنوز زنده‌ام. سیاوش خندید. - امیدوارم. مریم با اخم ساختگی نگاهش کرد و بعد از آنها جدا شد. چند لحظه بعد، نسترن و سیاوش تنها در مسیر خروجی دانشگاه قدم می‌زدند. این بار حرفی از پروژه نبود. کارشان تمام شده بود و برای اولین بار، سکوت میانشان به خاطر فکر کردن به فایل‌ها و منابع نبود. سیاوش دست‌هایش را داخل جیبش برد و گفت: - پس دیگه بهونه‌ای برای پیام دادن نداریم. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - پیام دادن برای پروژه که بهونه نبود. سیاوش لبخند زد. - منظورم اینه که دیگه پروژه‌ای نیست. نسترن چند لحظه چیزی نگفت. - خب، نیست. جوابش ساده بود، اما سیاوش لبخندش را جمع نکرد. کمی جلوتر، نسترن گفت: - راستش فکر نمی‌کردم این‌قدر زود تموم بشه. - منم. - مخصوصاً با توجه به اینکه اولش هنوز موضوع رو کامل نخونده بودید. سیاوش خندید. - هنوز هم اون قضیه رو فراموش نکردید؟ - نه. - پس باید بدونید بعدش جبران کردم. نسترن سر تکان داد. - آره. این قسمت رو قبول دارم. این جمله کوتاه، برای سیاوش بیشتر از چیزی که باید اهمیت داشت. جلوی در اصلی دانشگاه، نسترن ایستاد. - من از این طرف می‌رم. سیاوش سر تکان داد. - باشه. نسترن مکث کوتاهی کرد. - خداحافظ. - خداحافظ، نسترن. نسترن چند لحظه به او نگاه کرد. شاید اولین بار بود که سیاوش اسمش را این‌طور، بدون شوخی و بدون مقدمه صدا می‌زد. بعد فقط سر تکان داد و رفت. سیاوش همان‌جا ماند تا وقتی که او از میان رفت‌وآمد دانشجوها دور شد. آن شب، نسترن زودتر از همیشه به خانه رسید. بوی غذا تمام خانه را پر کرده بود؛ بوی برنج تازه و غذایی که هنوز بخارش از آشپزخانه بیرون می‌آمد، با گرمای دلنشین خانه در هم آمیخته بود. از پذیرایی صدای تلویزیون شنیده می‌شد؛ صدایی که گاهی با بالا رفتن صدای گوینده واضح‌تر می‌شد و دوباره در پس‌زمینه خانه گم می‌شد. نور زرد چراغ‌ها روی دیوارها و وسایل خانه افتاده بود و فضای خانه، بعد از شلوغی و سرمای بیرون، آرام و گرم به نظر می‌رسید. صدای برخورد آرام ظرف‌ها از آشپزخانه می‌آمد و گاهی صدای قدم‌های کسی در راهرو شنیده می‌شد. همه‌چیز آن‌قدر معمولی و آشنا بود که انگار خانه در همان ریتم همیشگی خودش جریان داشت؛ گرم، آرام و پر از نشانه‌های حضور خانواده. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی او را دید، گفت: - رسیدی دخترم؟ نسترن کیفش را کنار گذاشت. - آره مامان. - خسته نباشی. پروژه‌تون چی شد؟ نسترن مانتویش را مرتب کرد. - تموم شد. مادرش لبخند زد. - بالاخره. نسترن وارد پذیرایی شد. پدرش روی مبل نشسته بود و عینکش را روی چشمش جابه‌جا کرد. - پروژه همون درسی که چند وقت درگیرش بودی؟ - آره. پدرش سر تکان داد. - خوبه. حالا وقت بیشتری برای درس‌های دیگه داری. نسترن لبخند زد. - دقیقاً. چند دقیقه بعد، سر سفره شام، مادرش درباره دانشگاه پرسید. نسترن از کلاس‌ها گفت، از مریم و شلوغی همیشگی‌اش، از برنامه‌های هفته آینده و امتحان‌هایی که کم‌کم نزدیک می‌شدند. پدرش بیشتر گوش می‌داد و گاهی سؤال کوتاهی می‌پرسید. - هم‌گروهی‌هات هم هم‌رشته خودتن؟ نسترن قاشق را کنار بشقاب گذاشت. - مریم که آره. سیاوش هم توی همین کلاس بود. مادرش پرسید: - همون پسری که باهاشون پروژه داشتید؟ نسترن سر تکان داد. - آره. پدرش فقط گفت: - مهم اینه که کارتون درست انجام شده باشه. - انجام شده. مادرش لبخند زد. - پس دیگه امشب درس نخون. یه کم استراحت کن. نسترن خواست چیزی بگوید، اما مادرش قبل از او ادامه داد: - نه، این دفعه جدی می‌گم. نسترن خندید. - باشه. چند محله آن‌طرف‌تر، سیاوش هم پشت میز شام نشسته بود. خانه‌ی آن‌ها، برخلاف خانه‌ی نسترن، به ندرت واقعاً ساکت می‌شد. صدای تلویزیون از پذیرایی می‌آمد، خواهرش هم‌زمان با غذا خوردن چیزی برای مادرش تعریف می‌کرد و مادرش میان حرف‌های او گاهی رو به سیاوش می‌کرد. سر میز شام، معمولاً هرکس یک موضوع داشت و هیچ‌کس هم منتظر نمی‌ماند تا موضوع قبلی تمام شود. مادرش گفت: - امروز دانشگاه بودی تا این ساعت؟ سیاوش که مشغول برداشتن آب بود، سرش را بالا آورد. - نه، رفته بودم اونجا ببینم هنوز منو دانشجو حساب می‌کنن یا نه. خواهرش پوزخند زد. - جوابشون چی بود؟ - گفتن با این وضع حضور و غیاب، هنوز امیدواریم. مادرش خندید و با سر اشاره‌ای به او کرد. - پروژه داشتی، نه؟ سیاوش این بار کمی جدی‌تر جواب داد: - آره. داشتیم جمعش می‌کردیم. پدرش که تا آن لحظه بیشتر مشغول غذا بود، نگاه کوتاهی به او انداخت. - همونی که این چند وقت درگیرش بودی؟ سیاوش لحظه‌ای مکث کرد، بعد لبخند کمرنگی زد. - آره. ظاهراً این‌قدر واضح بوده که همه متوجه شدن. مادرش گفت: - خب معلومه. وقتی پسر من خودش داوطلبانه چند روز پشت لپ‌تاپ بشینه، باید خبرش رو به رسانه‌ها داد. سیاوش اخم ساختگی کرد. - خیلی ممنون. واقعاً آدم توی این خانواده احساس حمایت می‌کنه. خواهرش گفت: - حمایت می‌خوای؟ پروژه رو بده من انجام بدم، اسمم رو هم روش بنویس. - نه، تو فقط بلدی بعدش نمره‌ش رو مطالبه کنی. - پس نمره‌ش رو گرفتی یا نه؟ - هنوز نه. خواهرش با رضایت گفت: - پس این همه ژست پیروزی برای چی بود؟ سیاوش خندید. - بذار حداقل تا قبل از اعلام نمره، توهم موفقیت داشته باشم. مادرش دوباره خندید، اما پدرش این بار با لحنی آرام‌تر گفت: - خوبه که جدی انجامش دادی. بعضی وقت‌ها خودت رو کمتر از چیزی که هستی نشون می‌دی. لبخند سیاوش برای لحظه‌ای کمرنگ شد. قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت. نه اخم کرد و نه بحثی راه انداخت؛ فقط نگاهش را کوتاه به پدرش انداخت. - شاید بعضی وقت‌ها آدم دلیل داشته باشه. پدرش چیزی نگفت. مادرش که انگار تغییر کوچک حال‌وهوای میز را حس کرده بود، پرسید: - دلیل چی؟ سیاوش شانه‌ای بالا انداخت و دوباره همان لحن سبک همیشگی‌اش را برگرداند. - هیچی. ولش کنین، شام که جلسه‌ی مشاوره نیست. خواهرش گفت: - اگه بود، تو اولین کسی بودی که باید ثبت‌نام می‌کرد. سیاوش فوری جواب داد: - با تو توی یه خونه زندگی می‌کنم، فکر کنم سهمیه‌ی حمایتی ویژه باید بهم تعلق بگیره. خواهرش چیزی به سمتش پرت نکرد، اما دستش را طوری بالا برد که سیاوش خندید و کمی خودش را عقب کشید. و چند ثانیه بعد، مثل همیشه، بحث سر میز به موضوع دیگری کشیده شد؛ مادرش چیزی درباره‌ی یکی از اقوام گفت، خواهرش وسط حرف او پرید و سیاوش هم دوباره وارد شوخی‌هایشان شد. اما با پدرش دیگر چیزی نگفت. نه از روی دلخوری آشکار، نه حتی قهر؛ فقط همان فاصله‌ی آشنایی که همیشه میانشان بود، بی‌صدا سر جایش باقی ماند. آن شب، بعد از شام، سیاوش وارد اتاقش شد و روی تخت نشست. عادت داشت قبل از خواب چند دقیقه گوشی‌اش را نگاه کند. صفحه پیام‌رسان را باز کرد. گروه پروژه هنوز همان‌جا بود. آخرین پیام، از نسترن بود: - فایل نهایی ارسال شد. سیاوش چند لحظه به صفحه نگاه کرد. بعد تایپ کرد: - عالی شد. ممنون که این‌قدر دقیق پیگیریش کردید. چند دقیقه بعد، جواب آمد: - وظیفه همه‌مون بود. سیاوش لبخند زد. - با این حال، ممنون. این بار جواب دیرتر آمد. - خواهش می‌کنم. پیام تمام شد. سیاوش گوشی را کنار گذاشت، اما چند دقیقه بعد دوباره آن را برداشت. گروه پروژه دیگر بهانه‌ای برای ادامه صحبت نبود. پروژه تمام شده بود. اما برای اولین بار، سیاوش حس می‌کرد شاید بعضی چیزها تازه از همین‌جا شروع شده باشند.
  19. بوی بهار از وقتی تو آمدی، بهار دیگر فقط در تقویم نبود. در قلبم شکفت، در نگاهت، در لبخندت، در تمام لحظه‌هایی که کنار تو زندگی کردم. حتی زمستان هم کنار تو سرد نیست؛ وقتی دستت را می‌گیرم، تمام برف‌ها راه خانه را گم می‌کنند. تو آمدی و گل‌ها دلیل تازه‌ای برای شکفتن پیدا کردند، پرنده‌ها آوازشان را بلندتر خواندند، و من یاد گرفتم بعد از هر شب، منتظر صبح باشم. نمی‌دانم عشق تو از کدام فصل آمده، اما هر جا که می‌روی، بوی بهار با توست. کاش همیشه همین‌طور بمانی؛ مثل اولین روزهای بهار، مثل باران روی خاک، مثل نوری که آرام از پنجره وارد می‌شود. من به آمدنت عادت نکرده‌ام... هنوز هم هر بار که می‌بینمت، قلبم مثل اولین روز، کمی تندتر می‌تپد. شاید راز عشق همین باشد؛ اینکه بعد از هزار بار دیدن، هنوز دیدنِ تو شبیه اولین دیدار باشد.
×
×
  • اضافه کردن...