رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

آرام

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام

  1. سلام به همگیی 🩷 اول از همه بابت اینکه معرفی شخصیت‌ها رو یکم دیر گذاشتم، معذرت می‌خوام. 🥹🫶🏻 اینجا قراره با شخصیت‌های رمان «آخرین قرار» آشنا بشید. هر شخصیت داستان، گذشته، اخلاق و نقش خودش رو داره و کم‌کم با پیش رفتن رمان بیشتر باهاشون آشنا می‌شیم. 🖤🥀 ✨ امیدوارم از آشنایی با شخصیت‌های داستان لذت ببرید. نظر و حدس‌هاتون رو هم حتماً بگید! 👀💗 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  2. 🥀 ── صفحه سی‌وششم ── 🥀 نیلوفر: بی‌اختیار پامو روی زمین می‌کوبیدم. - عکس گرفتنتون تموم نشد؟ مژگان بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: - نه بابا، اینجا انقدر قشنگه که آدم دلش نمیاد بره. توی این سه روزی که اینجا بودیم، تمام سعیمو کرده بودم که با سیامک روبه‌رو نشم. همین موقع صدای سیامک از دور بلند شد. - الهه! بچه‌ها، سریع باشید دیگه... دو ساعته منتظرتونیم! مژگان دوربینشو خاموش کرد و گفت: - باشه بابا... الان اومدیم. بالاخره بعد از سه روز گردش، همه تصمیم گرفتن برگردیم خونه. حس عجیبی داشتم... از یه طرف دلم می‌خواست هرچه زودتر آرمانو ببینم... از یه طرف دیگه دعا می‌کردم هیچ‌وقت دوباره نبینمش. مامان گفت: - خب، همه وسایلتونو برداشتید؟ - آره... بریم. جعبه شیرینی و پاکت لباسامو برداشتم و سوار ون شدم. برخلاف دفعه قبل، این بار دخترا عقب نشسته بودن. کنار پنجره نشستم و محو گل‌کاری‌های کنار جاده شدم. توی این چند روز هزار بار با خودم کلنجار رفته بودم که شاید یه ذره از حسم نسبت به آرمان کم بشه... ولی هرچی بیشتر سعی می‌کردم فراموشش کنم، بیشتر توی فکرم می‌اومد. دیگه خودمم از دست خودم خسته شده بودم. امید اسپیکرشو از توی چمدون درآورد و گذاشت روی دسته صندلی. بعدم صداشو تا ته زیاد کرد. انقدر بلند بود که نزدیک بود پرده گوشمون پاره بشه. دایی بهرام گفت: - بابا فلشو بده وصل کنم به ضبط ماشین. امید خندید. - نه دایی... اینجوری بیشتر حال میده. همه زدیم زیر خنده. چند ساعت بعد... همین که رسیدیم خونه، هنوز وسایلمو کامل زمین نذاشته بودم که صدای سیامک اومد. - نیلوفر... یه دقیقه بیا اینجا. آروم رفتم سمتش. چند لحظه نگام کرد، بعد گفت: - الان که دارم فکر می‌کنم... به اندازه کافی تنبیه شدی. دستش رفت سمت گوشیم... سیامک گوشی رو از جیبش درآورد و گرفت سمتم. با ناباوری نگاش کردم. - بگیر. گوشیو از دستش گرفتم. - ممنونم... - خواهش. دیگه چیزی نگفت و رفت. تا وارد اتاق شدم، درو قفل کردم و بدون معطلی شماره آرمانو گرفتم. بعد از چند بوق... - الو... نیلوفر خانم؟ لبخند زدم. - سلام آقای آرمان. - سلام... حالتون چطوره؟ - مرسی... خوبم. یه نفس عمیق کشیدم. - ببخشید این چند روز جواب گوشیتونو ندادم... بعداً همه چی رو براتون تعریف می‌کنم، خیلی مفصله. آروم گفت: - اشکالی نداره... بعد از چند ثانیه ادامه داد: - میشه یه لحظه بیاید دم در؟ متعجب شدم. - برای چی؟ - شما فقط بیاید... اونجا بهتون میگم. چند لحظه فکر کردم. - باشه... الان میام. تماس رو قطع کردم و با عجله از اتاق بیرون زدم. تمام راه یه فکر ولم نمی‌کرد... اگه یه دفعه سیامک ببینتم چی؟ اگه آرمانو ببینه چی؟ اگه دوباره با هم درگیر بشن... تپش قلبم هر لحظه بیشتر می‌شد. وقتی رسیدم دم در... از دور آرمانو دیدم. روی اسکوتر برقی نشسته بود و با دیدنم برام دست تکون داد. لبخند زدم. همیشه عاشق این اسکوترهای برقی بودم. آروم رفتم سمتش. - سلام... - سلام نیلوفر خانم. هنوز جمله‌ش تموم نشده بود... که یه دفعه احساس کردم دستی روی شونه‌م نشست. تمام تنم یخ کرد... آروم برگشتم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  3. 🥀 ── صفحه سی‌وپنجم ── 🥀 نیلوفر: با وحشت خودمو به لبه‌ی صخره رسوندم. قلبم اون‌قدر محکم می‌زد که حس می‌کردم هر لحظه از سینه‌م بیرون می‌زنه. همه با ترس پایین رو نگاه می‌کردیم... اما چیزی که دیدیم باعث شد هممون سر جامون خشک بشیم. عاطفه... توی بغل سیامک بود. نفسمو با آسودگی بیرون دادم و دستمو روی سینم گذاشتم. - خداروشکر... سیامک: از صبح که دخترا رفتن کوهنوردی، یه حس بد افتاده بود به جونم. هرچی سعی کردم بی‌خیالش بشم، نشد. آخر سر طاقت نیاوردم و از دور دنبالشون راه افتادم. چند متر پایین‌تر از مسیر، روی یه تخته‌سنگ نشسته بودم و حواسم به نیلوفر بود... که یهو صدای جیغ عاطفه توی کوه پیچید. بدون اینکه حتی فکر کنم، با تمام سرعت دویدم سمت صخره. درست همون لحظه که از لبه سر خورد، خودمو رسوندم و توی هوا گرفتمش. از شدت ترس، چشم‌هاش بسته بود. برای چند ثانیه فکر کردم اتفاقی براش افتاده. آروم صداش زدم. - عاطفه... حالت خوبه؟ با شنیدن صدام، کم‌کم چشم‌هاشو باز کرد. همین که فهمید توی بغل منه، گونه‌هاش از خجالت سرخ شد؛ درست مثل تمشک‌های وحشی کنار کوه. بی‌اختیار لبخند زدم. دیدم خیلی معذبه. برای همین آروم گذاشتمش روی زمین. همون موقع صدای الهه رسید. - عاطفه... عاطفه، خوبی؟ عاطفه نفس عمیقی کشید. - آره... خوبم. نگاهش کردم. هنوز دستاش می‌لرزید. - احساس می‌کنم شوک بهت وارد شده. بهتره برگردیم اقامتگاه. سرش رو پایین انداخت و گفت: - یه کم لرز دارم... ولی چیزی نیست. می‌خوام تا آخر مسیر بیام. اخم کردم. - اما حالت خوب نیست. بدون اینکه جوابمو بده، دوباره راه افتاد. زیر لب گفتم: - بیا خوبی کن... از رفتارش یه کم حرصی شدم. رو به دخترا گفتم: - مواظب خودتون باشید. یه اتفاق دیگه نیفته، بعد بندازید گردن من. الهه با خنده گفت: - چشم داداش... خیالت راحت. سری تکون دادم و راه برگشت رو پیش گرفتم. عاطفه: هنوز تمام بدنم می‌لرزید. نه فقط از ترس... از شوک. من همیشه همین‌طوری بودم. هر وقت یه اتفاق غیرمنتظره برام می‌افتاد، دست و پام شروع می‌کرد به لرزیدن. نگاهم بی‌اختیار دنبال سیامک رفت. از بچگی همیشه هوامو داشت. مخصوصاً توی این چند سال اخیر... نمی‌دونستم اسم این حسی که نسبت بهش داشتم چی بود. فقط می‌دونستم هر بار کنار اون قرار می‌گیرم... قلبم یه جور دیگه می‌زنه. برای چند لحظه نگاهم به پشت سرش موند تا از چشمم دور شد... بعد آروم نفسی کشیدم و دوباره همراه بقیه راه افتادم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  4. 🥀 ── صفحه سی‌وچهارم ── 🥀 نفس عمیقی کشیدم و بالاخره دلم رو به دریا زدم. - راستش رها... یه سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده. - چه سوالی؟ چند لحظه مکث کردم و بعد آروم گفتم: - تو... قبلاً با آرمان رابطه داشتی؟ چند ثانیه اون طرف خط سکوت شد. انگار نفس رها بند اومده بود. بالاخره با لحنی که معلوم بود جا خورده، گفت: - نه... برای چی همچین سوالی می‌پرسی؟ لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم: - راستش... چند روز پیش چند بار دیدم که به آرمان پیام می‌دادی. اونم توی پیاماش همش بهت می‌گفت «عشقم» و «عزیزم»... چند لحظه سکوت کرد... بعد یهو صدای خنده‌ش توی گوشم پیچید. - آهااا... اونو می‌گی؟ با تعجب گفتم: - آره... همونو. رها هنوز داشت می‌خندید. - راستش الان نمی‌تونم برات توضیح بدم. اخم کردم. - چرا؟ - چون اگه بخوام تلفنی بگم، باید از اول تا آخرش رو تعریف کنم. هر وقت حضوری دیدمت، همه‌چی رو برات می‌گم. با حرص گفتم: - خب الان بگو دیگه... تا اون موقع از فضولی می‌میرم. رها با شیطنت گفت: - نه خانم! باید حضوری بیای. بعد با خنده ادامه داد: راستی... اون شیرینی مخصوصی که همیشه می‌خری هم یادت نره. لبخند زدم و سرمو تکون دادم. - وای... چقدر رو داری. تک‌خنده‌ای زد. - همینی که هست. از خداتم باشه. با خنده گفتم: - خیلی خب... من دیگه برم. - باشه. کاری نداری؟ - نه قربونت... خداحافظ. - خدانگهدار. تماس رو قطع کردم و گوشی الهه رو بهش پس دادم. بستنی آب‌شده‌مو از دستش گرفتم و آروم شروع کردم به خوردنش. حرف‌های رها یه ذره از آشوب دلم کم کرده بود. حداقل فهمیدم شاید همه‌ی اون فکرایی که این چند روز توی ذهنم ساخته بودم، فقط یه سوءتفاهم بوده باشه. هنوز غرق فکر بودم که صدای مژگان رشته‌ی افکارمو پاره کرد. - پاشید، پاشید! باید ادامه‌ی مسیر رو بریم. با غرغر گفتم: - باشه بابا... اینم ول‌کن نیست تا ما رو نبره نوک قله. همه با حرفم زدیم زیر خنده. الهه نگاهی به مسیر انداخت و گفت: - مژگان، نمی‌خوای تا همین‌جا بریم؟ از اینجا به بعد شیبش خیلی زیاده. مژگان خندید. - وای الهه... تو هم تنبل شدی‌ها! توی تمام مسیر، فقط عاطفه بود که ساکت راه می‌رفت. آروم زدم روی شونه‌ش. - دخمل طلا... چرا حرف نمی‌زنی؟ لبخند کمرنگی زد. - چی بگم؟ والله حرفی ندارم. مژگان که چند متر جلوتر بود، برگشت و گفت: - بچه‌ها، این قسمت شیبش زیاده. یکی‌یکی بیاید بالا. با حرص گفتم: - مژگان، میشه یه دقیقه دستور ندی؟ خندید و گفت: - نیلوفر، بدو بیا بالا. طبق معمول، خودش اول رفت بالا و بعد از بقیه خواست دنبالش برن. دستم رو به سمت عاطفه دراز کردم. - عاطفه، دستتو بده به من. سرش رو به نشونه‌ی مخالفت تکون داد. - نه... خودم میام. - هر جور راحتی... ولی این قسمت سنگاش لقن، حواست باشه. تقریباً همه با کمک هم از شیب بالا رفتیم. فقط عاطفه مونده بود. ارتفاع صخره زیاد نبود؛ شاید حدود یک متر و نیم. عاطفه آخرین قدمش رو برداشت. پاش رو روی آخرین سنگ گذاشت تا خودشو بالا بکشه... اما سنگ زیر پاش لق بود. سنگ از جاش کنده شد. - وای...! جیغ عاطفه توی کوه پیچید. هر چهار نفرمون با وحشت دستامونو به سمتش دراز کردیم... اما دیر شده بود... بدنش از لبه‌ی صخره جدا شد و به سمت پایین سقوط کرد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  5. 🥀 ── صفحه سی‌وسوم ── 🥀 با غرغر گفتم: - خستم... میشه یه کم وایسیم؟ الهه بدون اینکه برگرده نگام کنه، گفت: - نیلو، پشت سرمون بیا. این‌قدر هم غر نزن. لبامو جمع کردم. - آخه الهه، دو ساعته داریم راه میریم. هنوز حرفم تموم نشده بود که حنانه با ذوق گفت: - بچه‌ها... اونجا رو نگاه کنید! همه هم‌زمان نگاهمون رو به سمتی که اشاره می‌کرد چرخوندیم. مژگان با هیجان گفت: - وای، چه کافه‌ی قشنگی! تازه باز شده؟ چند ثانیه با تعجب بهش خیره شد و ادامه داد: - پارسال که اومده بودیم، همچین جایی نبود. لبخند زدم و گفتم: - آره... دقیقاً به دلم افتاده بود یه جا پیدا بشه که یه کم استراحت کنیم. همه با حرفم زدیم زیر خنده. عاطفه با خنده گفت: - معلومه فقط دنبال بهونه‌ای که بشینی! شونه‌ای بالا انداختم. - خب آره... مگه بده؟ چند دقیقه بعد، هر پنج نفرمون روی یکی از نیمکت‌های کافه نشستیم. حنانه نگاهمون کرد و گفت: - بچه‌ها، همتون بستنی می‌خورید دیگه؟ تقریباً هم‌زمان گفتیم: - آره. چند دقیقه بعد بستنی‌هامون رو آوردن. هنوز دو سه قاشق بیشتر نخورده بودم که صدای زنگ گوشی الهه بلند شد. بی‌اختیار گوشام تیز شد. الهه یه نگاه به صفحه‌ی گوشیش انداخت و بعد نگاهم کرد. - نیلو... رهاست. دستم رو دراز کردم. - بده به من... اینو نگه دار تا برگردم. بستنی رو دادم دستش. - باشه. گوشی رو گرفتم و تماس رو وصل کردم. - بفرمایید؟ چند ثانیه بعد صدای رها توی گوشم پیچید. درسته که این چند روز نسبت بهش شک کرده بودم... ولی با همه‌ی اون شک‌ها، هنوز کسی رو نداشتم که بیشتر از رها بهش اعتماد کنم. - الو... سلام رها، منم نیلوفر. - وای نیلوفر! خودتی؟ نفس راحتی کشید و ادامه داد: - کشتم خودمو از بس به گوشیت زنگ زدم. چرا جواب نمی‌دادی؟ آهی کشیدم. - داستانش طولانیه... بعد از چند لحظه مکث، آروم گفتم: - فقط یه کاری برام می‌کنی؟ - آره، بگو. - به آرمان بگو دیگه به گوشیم زنگ نزنه. رها چند لحظه ساکت شد. ادامه دادم: - داداشم فهمیده... گوشیمم ازم گرفته. بهش بگو فعلاً دوروبر من نیاد، وگرنه دوباره دردسر میشه. - باشه. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: - خیلی نگرانت شده بودم، نیلوفر. داداشمم دیروز می‌گفت آرمان بهت زنگ زده، ولی یه مرد به جاش جواب داده. قلبم فرو ریخت. رها ادامه داد: - آرمانم دیگه چیزی نگفته و گوشی رو قطع کرده. بعدش رفته دم در خونتون. هرچی زنگ زده، کسی درو باز نکرده. منم بهش گفتم که نیلوفر سه روز رفته سفر. لبخند تلخی زدم. - آها... ممنونم. فقط بهش بگو فعلاً دوروبر خانوادم نیاد تا اوضاع آروم بشه. - باشه. بعد با تعجب پرسید: - از این به بعد به همین شماره زنگ بزنم؟ - فعلاً آره... تا ببینم سیامک گوشیمو کی پس میده. رها دوباره پرسید: - راستی، چرا گوشیتو گرفته؟ نفس عمیقی کشیدم. - خودمم دقیق نمی‌دونم... فقط میگه آرمان آدم بدیه و زندگیشو خراب کرده. احتمالاً هنوز به خاطر همون ماجرای قدیمی ازش کینه داره. - آره... احتمالاً. بعد با همون لحن همیشگیش گفت: - خب دیگه کاری نداری؟ همون لحظه یه فکر سمج افتاده بود به جونم. بپرس... الان بهترین فرصته... بپرس چرا آرمان بهش پیام می‌داده... توی دلم به خودم نهیب زدم. تا کی می‌خوای برای خودت داستان ببافی؟ دلتو بزن به دریا... بپرس. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  6. سلام عزیزم منتظر رمانتم زود به زود پارت بزار😉🫶🏻

    1. وال ای

      وال ای

      ممنونم عزیزم

  7. 🥀 ── صفحه سی‌ودوم ── 🥀 درست نمی‌فهمیدم توی اون چند ثانیه چه اتفاقی افتاد. فقط یادمه الهه و خاله سارا زیر بغلمو گرفتن و از روی زمین بلندم کردن. سیامک کمی ازمون فاصله گرفته بود و داشت با یکی حرف می‌زد، اما انقدر سرم گیج می‌رفت که درست متوجه حرفاش نمی‌شدم. خداروشکر اطرافمون شلوغ نبود. فقط من بودم، الهه، خاله سارا، مامان، دایی بهرام و سیامک. همون لحظه توی دلم خدا رو شکر کردم که بقیه‌ی فامیل اونجا نبودن. از دایی بهرام و خاله سارا مطمئن بودم که این ماجرا رو برای کسی تعریف نمی‌کنن. آروم خودمو ازشون جدا کردم و رفتم سمت اتاق کوچیکی که من، الهه و حنانه توش بودیم. روی تخت نشستم. سرمو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم. تق... تق... - بیا داخل. الهه با یه لیوان شربت وارد اتاق شد. لیوان رو سمتم گرفت و آروم گفت: - حالت بهتره نیلوفر؟ نگاهی بهش کردم. - نه... واقعاً نه. الهه کنارم نشست. - میشه بگی چی شد که کارتون به اینجا کشید؟ متعجب نگاهش کردم. - به کجا؟ - به اینجا که اون بهت زنگ بزنه... بعد سیامک این‌جوری بفهمه. یه آه کشیدم. - ـ راستش... دو روز پیش دوباره رفتم سر قرار با آرمان. اونجا اومد و گفت که آره، من عاشق یکی دیگه‌ام و این حرفا... الهه با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم: - ـ منم دیگه همون‌جا زدم بیرون. اصلاً فکر نمی‌کردم دوباره بهم زنگ بزنه. احتمالاً یکی شمارمو بهش داده، وگرنه اگه می‌دونستم این‌قدر پیله‌ست، سیم‌کارتمو درمی‌آوردم که سیامک هم نفهمه الهه چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: - نیلو... - جانم؟ - گوشیمو می‌خوای؟ - آره... میشه بدیش؟ می‌خوام به رها زنگ بزنم. لبخند کوچیکی زد. آره، بگیر. گوشیشو از داخل کیفش درآورد و گذاشت توی دستم. قبل از اینکه شماره رها رو بگیرم، الهه دوباره گفت: - یه چیزی بپرسم؟ - بپرس. - با اینکه گفته هنوز عاشق یکی دیگه‌ست... بازم دوستش داری؟ بدون اینکه حتی فکر کنم، جواب دادم: - آره... چشمام دوباره پر از اشک شد. - هنوزم دوستش دارم. الهه نفس عمیقی کشید. - ببین... معمولاً پسرا اوایل آشنایی خودشونو یه جور دیگه نشون میدن، ولی باورم نمی‌شه آرمان همچین حرفی زده باشه. شونه‌هامو بالا انداختم. - منم نمی‌دونم... شماره‌ی رها رو گرفتم. چند بار بوق خورد... اما جواب نداد. گوشی رو پایین آوردم. - جواب نمی‌ده... الهه دستشو روی شونه‌م گذاشت. - نیلو... قبل از اینکه از آرمان متنفر بشی، بذار حقیقتو کامل بفهمیم. شاید اون این حرفو زده تا بفهمه تو واقعاً دوستش داری یا نه... یا شاید خواسته ببینه با وجود همه‌ی مشکلات، حاضر میشی کنارش بمونی یا نه. سرمو پایین انداختم. - نمی‌دونم، الهه... واقعاً نمی‌دونم... فقط خستم... خیلی خستم... می‌خوام بخوابم. الهه لبخند تلخی زد. - باشه... بخواب. سرمو آروم روی بالش گذاشتم. پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم. چشمامو بستم... و بعد از چند دقیقه، خوابم برد. 🌙 ───────── 🌙 صبح روز بعد... با صدای خنده‌ی بچه‌ها چشمامو باز کردم. - صبح بخیر... حالت چطوره؟ پلک‌هامو مالیدم. - خوبم... ممنون. حنانه خندید و گفت: - این زیبای خفته هم که همش خوابه! هر پنج نفرمون زدیم زیر خنده. راست هم می‌گفت. از اول سفر تا الان، یا خواب بودم یا توی فکر. الهه لبخند زد. - نیلو... می‌خوای باهامون بیای کوه‌نوردی؟ اصلاً حوصله نداشتم. اما با خودم گفتم شاید اگه یه کم بیرون برم، ذهنم از اتفاقای دیشب دور بشه. لبخند کم‌رنگی زدم. - باشه... میام. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  8. 🥀 ── صفحه سی‌ویکم ── 🥀 با صدای مامان، بغضم ترکید و زدم زیر گریه. دایی بهرام جلو اومد، دست سیامک رو گرفت و گفت: - سیامک دایی، حالا نیلوفر دو کلمه با یه پسر حرف زده، چرا حرف توی دهن مردم می‌ذاری؟ سیامک با عصبانیت نگاهش کرد. - یعنی حرف منو باور نمی‌کنید؟ دایی بهرام آروم گفت: - ما همچین چیزی نگفتیم، دایی. سیامک بدون اینکه چیزی بگه، گوشی موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و وارد گالری شد. همون لحظه دلم هری ریخت. خدایا... نکنه همون چیزی که فکر می‌کنم... سیامک گوشی رو بالا گرفت و گفت: - نگران نباشید... از دست گلِ خانمتون عکس هم دارم. مامان با دو دست کوبید توی سرش. - وای خدا... دختر، تو چه کار... سیامک نذاشت حرف مامان تموم بشه. - اصلاً می‌دونی چیه؟ من با قرار رفتن نیلوفر مشکلی ندارم. همه با تعجب بهش نگاه کردن. صداش رو بلندتر کرد و گفت: - فقط می‌خوام بدونم چرا باید با این پسره‌ی بی‌ناموس بره سر قرار؟! الهه همون لحظه جلو اومد، بازوم رو گرفت و گفت: - سیامک داداش، این همه آدم میرن سر قرار. بذار یه بارم نیلوفر بره. مگه کار خلافی کردن؟ فقط رفتن حرف زدن، همین. سیامک یه خنده‌ی عصبی کرد. - خواهر منو با بقیه یکی نکن! بعد با حرص ادامه داد: - شماها اون آدمو نمی‌شناسید... می‌شناسید؟ می‌دونید با زندگی من چه کار کرد؟ نه... نمی‌دونید، نبایدم بدونید. خاله سارا آهی کشید. - ای وای، خاله... مگه با زندگیت چی کار کرده که این‌قدر ازش کینه داری؟ همون لحظه گوشی من دوباره زنگ خورد. به صفحه نگاه کردم. «آرمان» نفسم بند اومد. وای... این چرا ول‌کن نیست؟ سیامک با دیدن اسم آرمان گفت: - گوشیتو بده. چند قدم عقب رفتم. - داداش... تروخدا، شر نکن. - من که کاری نکردم، اول تو شر درست کردی. اشک از چشمام پایین می‌اومد. - آره... من اشتباه کردم... فقط تروخدا ولم کن. دایی بهرام جلو اومد و گفت: - سیامک دایی، این پسره هر کی هست، مگه چه کار کرده که حاضری آبروی خواهرتو جلوی این همه آدم ببری؟ سیامک با چشم‌های قرمز شده بهش خیره شد. - زندگیمو نابود کرد... چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی گرفته گفت: - پنج ساله... پنج ساله که با قرص خوابم می‌بره. اشاره‌ای به من کرد. - حالا خواهرم رفته با همون آدم قرار گذاشته... دوباره نگاهم کرد. - گوشیتو بده... قبل از اینکه بیشتر از این آبروتو ببرم. اشک‌هام بند نمی‌اومد. - نه... نمی‌دم... داداش، تروخدا... هنوز جمله‌م تموم نشده بود که... تق! دوباره سیلی محکمی خورد توی صورتم. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم. گوشیم از دستم پرت شد و چند متر اون‌طرف‌تر افتاد. سیامک سریع رفت سمتش، گوشی رو برداشت و تماس رو جواب داد. همه‌چیز دور سرم می‌چرخید. نفسم بالا نمی‌اومد. فقط به سیامک نگاه می‌کردم... و دعا می‌کردم آرمان چیزی نگه که اوضاع از این هم بدتر بشه... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  9. 🥀 ── صفحه سی‌ام ── 🥀 همین که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده، سریع برگشتم. با دیدن چهره‌ی خشمگین سیامک، خشکم زد. بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو روی شونه‌م گذاشت و آروم، اما با لحنی که پر از خشم بود، گفت: - بیا... توی اقامتگاه کارت دارم. قلبم شروع کرد به تند زدن. کف دستام خیس عرق شده بود. سیامک هر وقت با این قیافه حرف می‌زد، یعنی قرار نبود اتفاق خوبی بیفته. بی‌حرف دنبالش راه افتادم. وارد اقامتگاه شدیم. روی یکی از سکوها نشستم، اما هنوز جرئت نداشتم سرم رو بالا بیارم. سیامک چند لحظه فقط نگاهم کرد، بعد با عصبانیت گفت: - اون آرمانی که داشت بهت زنگ می‌زد... همون آرمانیه که چند سال پیش باهاش رفیق بودم؟ می‌دونستم وقتی همچین سؤالی می‌پرسه، یعنی تقریباً مطمئنه. فقط می‌خواست حقیقت رو از زبون خودم بشنوه. آب دهنم رو قورت دادم. بالاخره یه روز می‌فهمید... چه بهتر که الان می‌فهمید. با صدای لرزون گفتم: - راستش... داداش... وسط حرفم پرید. - فقط یه کلمه بگو... آره یا نه؟ سرم رو آروم پایین انداختم. - آره... هنوز کلمه از دهنم کامل بیرون نیومده بود که... سیلی محکمی روی صورتم نشست. سرم به یک طرف کج شد. اشک، بی‌اختیار روی گونه‌هام سرازیر شد. سیامک با تمام توانش فریاد زد: - چند بار بگم؟! چند بار بهت گفتم با اون عوضی حرف نزن؟! یه پوزخند تلخ زد. - هه... فقط همین یکی مونده بود که خواهر من با کسی بره سر قرار که زندگیمو نابود کرده! با ناباوری بهش نگاه می‌کردم. از کجا فهمیده بود؟ کی بهش گفته بود؟ هنوز توی شوک بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. سیامک نگاهش رو به گوشی دوخت. بعد دستش رو سمتم دراز کرد. گوشیتو بده. با گریه گفتم: - داداش... ببخشید... غلط کردم. - خفه شو! دوباره دستش رو جلو آورد. - گوشیتو بده. آستینش رو گرفتم. - داداش... تروخدا ببخشید... داداش... با عصبانیت فریاد زد: - میگم خفهههه شو! صدای دادِش توی کل محوطه پیچید. همون لحظه خاله سارا، مامان طلا و دایی بهرام با عجله خودشون رو بهمون رسوندن. خاله سارا با وحشت گفت: - وای خدا... سیامک! چرا بچه رو می‌زنی؟ سیامک بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، گفت: - همتون ساکت شید! بعد با عصبانیت ادامه داد: - اگه بدونید این دختر چه کاری کرده، با دستای خودتون قبرشو می‌کنید! رو به مامان کرد. - صد بار بهت گفتم حواست به این دختر نانجیب باشه... ولی هر دفعه خودتو زدی به اون راه! اشک توی چشم‌های مامان جمع شد. - مگه چی شده، سیامک؟ نیلوفر... کاری کردی؟ مامان با عجله اومد سمتم، دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد. خاله سارا هم لباسامو تکوند. حس می‌کردم همه‌ی آدم‌های اطراف فقط دارن به ما نگاه می‌کنن. سیامک با عصبانیت گفت: - بچه‌های صافکاری بهم خبر دادن که این... این دختر با اون آرمانِ عوضی قرار می‌ذاشته! بعد با تمسخر ادامه داد: - آره... خانم واسه من قرار می‌ذاشته! با شنیدن حرفش، مامان خشکش زد. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد. - چی میگی، سیامک... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  10. 🥀 ── صفحه بیست‌ونهم ── 🥀 نیلوفر: روی تخت غلت می‌زدم و مدام به رفتار رها فکر می‌کردم. هر بار که اسم آرمان رو پیشش آورده بودم، واکنشش عجیب بود. همش با خودم فکر می‌کردم شاید فقط یه تشابه اسمی باشه... اما بلافاصله روی این فکر خط می‌کشیدم. این چند روز زیاد به رها اعتماد نداشتم. چند بار دیده بودم که گوشی‌ش رو از بقیه قایم می‌کنه. هر وقت هم کسی بهش زنگ می‌زد، سریع تماس رو رد می‌کرد. قبلاً شاید این چیزا برام مهم نبود، اما الان بیشتر از همیشه ذهنمو درگیر کرده بود. همین موقع صدای مژگان توی اتاق پیچید. - نیلوفر، کجایی؟! - اینجام... رو تخت دراز کشیدم. مژگان اومد کنارم و با اخم ساختگی گفت: - هنوزم تو فکری؟! ببینم اصلاً به چی این‌قدر فکر می‌کنی؟ - هیچی... ولش کن. مژگان خندید و گفت: - من یه جا خوندم آدم وقتی عاشق میشه، همش توی فکره... همش به معشوقش فکر می‌کنه. بعد با شیطنت نگاهم کرد. - نکنه تو هم عاشق شدی و ما خبر نداریم؟ تو دلم گفتم: چه جورم عاشق شدم... عاشق کسی که عاشق یکی دیگه‌ست. حتی نمی‌دونستم چطور باید این حس رو برای خودم توضیح بدم، چه برسه به بقیه. لبخند مصنوعی زدم. - نه بابا... عشق چیه؟ عشق کشکه. تو دلم به خودم خندیدم. آره... معلومه خیلی هم کشکه، که دو ساعته فقط داری بهش فکر می‌کنی... مژگان دستمو کشید. - بلند شو بریم بیرون. از وقتی اومدیم اینجا یا سرت توی گوشیه، یا مثل معتادا زل می‌زنی یه گوشه و میری تو فکر. یه نفس عمیق کشیدم. - باشه... الان میام. فقط بذار شالمو درست کنم. مژگان با صدای بلند گفت: - باشه، من منتظرم. اخم کردم. - واسه چی داد می‌زنی؟ من که همین‌جام. دوباره خندید. - هیچی بابا... شنیدم آدم وقتی عاشق میشه، گوشاشم سنگین میشه! همینو گفت و از اتاق بیرون رفت. لبخند بی‌اختیاری روی لبم نشست. توی همون چند ثانیه، یه حسی ته دلم می‌گفت: «برو بیرون... خوش باش... دنبال عشق و عاشقی هم نباش.» اما مگه آدم همیشه به حرف دلش گوش می‌ده؟ وقتی از اتاق بیرون رفتم، مژگان، عاطفه و حنانه منتظرم بودن. همین که منو دیدن، هر سه لبخند زدن. - چه عجب! بالاخره پیدات شد. منم خندیدم. - انگار خیلی دلتون برام تنگ شده بود. هر چهار نفرمون زدیم زیر خنده. حدود ده دقیقه کنار هم راه رفتیم تا رسیدیم به یه رودخونه‌ی قشنگ. صدای آب، هوای خنک و منظره‌ی اطراف، آدمو مجبور می‌کرد چند دقیقه فقط به طبیعت نگاه کنه. رو به عاطفه گفتم: - عاطفه، میشه کنار رودخونه چند تا عکس ازم بگیری؟ لبخند زد. - معلومه که میشه. دوربین عکاسیش رو برداشت و چند تا عکس ازم گرفت. هنوز مشغول ژست گرفتن بودم که... حس کردم کسی پشت سرم ایستاده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  11. 🥀 ── صفحه بیست‌وهشتم ── 🥀 سیامک با صدایی جدی گفت: - کی بود اون؟ برای چند لحظه خشکم زد. - هان؟ کی؟ - همونی که نخواستی جلوی من جواب تلفنشو بدی. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: - هیچی... یکی از بچه‌های دانشگاهه. چند هفته پیش جزوه‌شو ازش گرفتم، حالا هر روز زنگ می‌زنه میگه جزوه‌مو بیار. گفتم جمعه که از سفر برگشتیم براش میارم. سیامک چند ثانیه نگاهم کرد. بعد فقط ابروهاش رو بالا انداخت. - آها... خواستم بحث رو عوض کنم. - راستی، چی داشتی می‌گفتی سیامک؟ دستش رو توی جیبش کرد و بی‌حوصله گفت: - هیچی... ولش کن. - باشه، پس من برم. ازش فاصله گرفتم و وارد یکی از سرویس‌های بهداشتی اقامتگاه شدم. در رو بستم و سریع شماره آرمان رو گرفتم. چند بوق خورد... بعد از بوق پنجم، بالاخره صداش توی گوشم پیچید. - الو... سلام نیلوفر خانم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. - سلام آقا آرمان، حالتون چطوره؟ - مرسی، ممنونم. شما چطورید؟ - خوبم، ممنون. بفرمایید، کاری داشتید؟ چند لحظه سکوت کرد. انگار لحن صداش نسبت به قبل آروم‌تر شده بود. - راستش... دیروز وقتی از کافه رفتید، احساس کردم حالتون خوب نبود. گفتم زنگ بزنم ببینم بهتر شدید یا نه. - بله، ممنون از نگرانی‌تون. حالم بهتره. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - راستی... یکی از دوستام این شنبه توی ویلای خودش مهمونی گرفته. به من هم گفته حتماً با شما بیام. خواستم ببینم... موافق هستید؟ برای چند ثانیه فکر کردم. - اممم... راستش باید یه کم فکر کنم. احتمالاً بتونم بیام. - خیلی خب. هر وقت تصمیم گرفتید، بهم خبر بدید. - چشم. - دیگه کاری ندارید؟ - نه... خداحافظ. - خداحافظ، نیلوفر خانم. 🌙 ───────── 🌙 سیامک بعد از سال‌ها، دوباره صدای اون عوضی رو شنیدم... همون کسی که زندگیمو سیاه کرد. پشت درِ چوبی سرویس ایستاده بودم تا نیلوفر منو نبینه. باورم نمی‌شد این بار سمش به خواهر من رسیده باشه. اون آدم با زندگی من کاری کرد که پنج ساله هر شب با قرص اعصاب بخوابم... و حالا هنوز هم دست‌بردار نبود. صدای قدم‌های نیلوفر که نزدیک شد، سریع از اونجا دور شدم. نمی‌خواستم سفرش رو همون لحظه خراب کنم. آروم وارد اقامتگاه شدم، روی تخت نشستم و انگشت شستم رو محکم روی پیشونیم فشار دادم. این سردرد لعنتی دوباره سراغم اومده بود... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  12. 🥀 ── صفحه بیست‌وهفتم ── 🥀 با ناباوری نگاهم کرد. بعد با صدایی بلند گفت: - چی گفتی؟! نیلوفر... تو چی کار کردی؟ همه‌ی سرها به سمت ما چرخید. از خجالت سرمو پایین انداختم. الهه بدون اینکه چیزی بگه، دستمو گرفت و از ون پایین کشید. چند قدم اون‌طرف‌تر، کنار نیمکت‌های پارک روبه‌روی خونه نشستیم. همین که نشست، اخماش بیشتر توی هم رفت. - حالا از اول، همه چیزو برام تعریف کن. آروم گفتم: - تقصیر من نبود... خود آرمان از داداش رها خواسته بود که بهم بگه باهاش برم سر قرار. الهه با حرص گفت: - یعنی هر پسری ازت خواست بری قرار، تو هم قبول می‌کنی؟ دستشو گرفتم و با حالت التماس گفتم: - اِلی جون... تو خودت می‌دونی من چقدر عاشق آرمانم. یه نفس عمیق کشید. - می‌دونم... ولی این دلیل نمی‌شه. اگه سیامک بفهمه، می‌دونی چه اتفاقی می‌افته؟ سرمو پایین انداختم. قبل از اینکه چیزی بگم، صدای مامان طلا بلند شد. - نیلوفر! الهه! زود بیاین، می‌خوایم راه بیفتیم. هر دو از جامون بلند شدیم و برگشتیم سمت ون. روی همون صندلی قبلی نشستیم. الهه تمام مسیر اخم کرده بود. هر بار نگاهم بهش می‌افتاد، سریع نگاهشو ازم می‌گرفت. حق هم داشت. تا جایی که یادم می‌اومد، توی کل فامیل فقط من جرئت کرده بودم با یه پسر برم قرار. البته شاید بقیه هم رفته بودن و ما خبر نداشتیم... اما الهه؟ اون حتی توی تمام عمرش با یه پسر غریبه درست‌وحسابی حرف هم نزده بود، چه برسه به اینکه بخواد باهاش قرار بذاره. 🌙 ───────── 🌙 پاهایم خشک شده بود و انگار توان تکان خوردن نداشتم. با کشیده شدن دستم، از جا بلند شدم. - خوب خوابیدی‌ها! امروز که همش تو چرت بودی. لبخندی زدم. - چیکار کنم؟ حنانه، من همیشه توی راه حوصله‌م سر میره. حنانه دستم را کشید و روی یک تخته‌سنگ نشاند. سیامک کنارم نشست. - آبجی نیلوی ما چطوره؟ - خوبم داداش، تو چطوری؟ - منم خوبم. می‌گم، نمی‌خوای بر... وسط حرفش گوشی‌ام زنگ خورد. به صفحه نگاه کردم. «آرمان» همان لحظه متوجه نگاه خیره‌ی سیامک به گوشی شدم. بدون معطلی تماس را رد کردم. مطمئن بودم اسم روی صفحه را دیده، اما به روی خودم نیاوردم. بعداً یک جوری جمعش می‌کردم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  13. 🥀 ── صفحه بیست‌وششم ── 🥀 سه تا از لباس‌های دم دستیم رو داخل ساک گذاشتم. توی آخرین لحظه هم یه بسته چیپس و بازی فکری رو انداختم داخلش. گوشیم رو برداشتم و خودمو روی تخت انداختم. چند تا پیام برام اومده بود. اولین پیام از طرف رها بود. سلام نیلوفر، خوبی؟ - آره، خوبم. چند دقیقه بعد دوباره پیام داد. - بیا، اینم شماره آرمان. از داداشم برات گرفتم. امروز گفتی نتونستی دوباره شمارشو ازش بگیری. چند لحظه به صفحه گوشی خیره موندم. بعد نوشتم: - ممنونم... فقط مطمئنی شماره رو از داداشت گرفتی؟ - آره، چطور؟ لبم رو گاز گرفتم و نوشتم: - هیچی... ولش کن. - شب بخیر. - شب بخیر. گوشی رو کنار گذاشتم. توی دلم گفتم: «حتی به روی خودش هم نیاورد که قبلاً با آرمان رابطه داشته... یا شاید هنوزم باهاش در ارتباطه...» 🌙 ───────── 🌙 صبح زود با صدای پچ‌پچ حنانه، دخترخاله‌م، و مژگان از خواب بیدار شدم. سرم به‌شدت درد می‌کرد، اما چیزی نگفتم. حنانه پرده رو کنار زد و گفت: - صبح بخیر، زیبای خفته! می‌دونی ساعت چنده؟ چشمامو مالیدم. - صبح بخیر... چند؟ - هشت و نیمه! فقط ده دقیقه وقت داری آماده شی، بدو! با بی‌حوصلگی گفتم: - برو بابا... و دستم رو توی هوا تکون دادم. از کمد لباس برداشتم و رفتم حموم. بعد از یه دوش کوتاه، آماده شدم. هنوز درست موهامو خشک نکرده بودم که غرغرهای خاله سارا بلند شد. - نیلوفر، زودتر بیا! همه منتظرن. با عجله کفشامو پوشیدم و رفتم جلوی در. امروز قرار بود با ون خاله سارا بریم گردش. تقریباً هر ماه یکی دو بار همچین برنامه‌ای داشتیم. بچه‌ها سر اینکه کی عقب بشینه دعواشون شده بود. از فرصت استفاده کردم و دویدم سمت ون. خودمو روی صندلی آخر ولو کردم. با خنده گفتم: - اینجا مال منه! اما کمتر از یک دقیقه بعد، همه با هم حمله کردن و با کلی زور منو از روی صندلی پایین کشیدن. آخرش مجبور شدم کنار الهه بشینم. راستش، از این بابت اصلاً ناراحت نبودم. الهه بعد از رها، تنها کسی بود که راز عاشقانه‌ی من رو می‌دونست. حدود دو سال پیش، خودم همه چیز رو براش تعریف کرده بودم. با لبخند نگاهم کرد. - چطوری نیلوفر؟ احساس می‌کنم حالت خوب نیست. لبخند کم‌رنگی زدم. - نه بابا... خوبم. فقط یه اتفاق کوچیک افتاده. اون موقع هنوز بزرگ‌ترها سوار نشده بودن و صدای بچه‌ها از ته ماشین می‌اومد. آروم به الهه گفتم: - اِلی... یه چیزی بگم، دعوام نمی‌کنی؟ با شک نگاهم کرد. - نه... چی شده؟ لب پایینمو گاز گرفتم. - راستش... با آرمان رفتم سر قرار. چشم‌های الهه از تعجب گرد شد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  14. 🥀 ── صفحه بیست‌وپنجم ── 🥀 رها: با دست‌های لرزون صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم. آرمان دوباره برام پیام داده بود. اصلاً دوست نداشتم کسی بفهمه رابطه‌ی من و آرمان این‌قدر نزدیکه. همون لحظه صدای شاهین توی خونه پیچید. ـ رها رو ندیدی؟ نیلوفر زیر لب گفت: ـ نه... ندیدمش. باید هرچه زودتر جواب آرمان رو می‌دادم تا بیشتر از این پیام نفرسته. سریع نوشتم: لطفاً فعلاً پیام نده، کار دارم. بعد هم دو تا استیکر عصبانی براش فرستادم. گوشی رو قفل کردم، نفس عمیقی کشیدم و دستگیره‌ی در رو پایین دادم. همین که از اتاق بیرون اومدم، شاهین با اخم نگاهم کرد. ـ رها... داشتی چیکار می‌کردی؟ استرس تمام وجودم رو گرفته بود. سعی کردم عادی رفتار کنم، ولی صدای لرزونم همه چیز رو لو می‌داد. ـ هیچی... داشتم لباسامو مرتب می‌کردم. شاهین چند لحظه نگاهم کرد و آروم سرش رو تکون داد. همون موقع گوشی دوباره لرزید. آرمان نوشته بود: «باشه عزیزم... خوش بگذره.» هنوز فرصت نکرده بودم پیام رو ببندم که نگاه نیلوفر روی صفحه‌ی گوشی افتاد. با تعجب ابروهاش بالا رفت. بدون اینکه چیزی بگه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره شد. قلبم فرو ریخت. سریع دکمه‌ی خاموش کردن صفحه رو زدم و گوشی رو داخل کیفم انداختم. قبل از اینکه چیزی بپرسه، دستش رو گرفتم و گفتم: ـ بیا دیگه... دیرمون شد. بعد با خنده ادامه دادم: ـ یه ساعته اینجا وایستادی داری عین مجسمه منو نگاه می‌کنی! نیلوفر فقط یه نگاه کوتاه بهم کرد و چیزی نگفت. کلید ماشین رو برداشتم و گفتم: ـ امروز ماشین بابامو گرفتم. دیگه لازم نیست پیاده بریم. نیلوفر لبخند کم‌رنگی زد. ـ آها... خوبه. نیلوفر: همین که پیام روی صفحه‌ی گوشی رها رو دیدم، انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. «باشه عزیزم... خوش بگذره.» فرستنده... آرمان. چند لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موندم. باورم نمی‌شد. آرمان... برای رها؟ نگاهم ناخودآگاه روی صورت رها نشست. کاملاً معلوم بود دستپاچه شده. بدون اینکه چیزی بگه، سریع صفحه‌ی گوشی رو خاموش کرد. توی دلم هزار تا سؤال شکل گرفت، اما ترجیح دادم فعلاً چیزی نپرسم. تمام مسیر توی سکوت گذشت. هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم. چند دقیقه بعد جلوی یکی از پاساژهای شهر توقف کردیم. وارد یه فروشگاه لباس شدیم. فروشنده با لبخند گفت: ـ خوش اومدین، بفرمایید. ـ ممنون. بین رگال‌های لباس قدم می‌زدیم و مدل‌ها رو نگاه می‌کردیم. تا اینکه چشمم به یه مانتوی قشنگ افتاد. لباس رو از روی چوب‌لباسی برداشتم و رو به رها گفتم: ـ رها... به نظرت این قشنگه؟ رها نگاهی بهش انداخت و لبخند زد. ـ آره، خیلی قشنگه. به نظرم همینو بخر. با اون شال طوسی که داری هم خیلی خوب ست میشه. لباس رو دوباره جلوی خودم گرفتم و توی آینه نگاه کردم. ـ راست می‌گی... فکر کنم با اون شال خیلی قشنگ بشه. رها با لبخند سرش رو تکون داد. ـ دقیقاً. لباس رو برداشتم و به سمت صندوق رفتم تا حسابش کنم.... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  15. 🥀 ── صفحه بیست‌وچهارم ── 🥀 ـ آخ... آی... آی... شاهین با خونسردی نگاهم کرد و گفت: - حالت خوبه؟ دستم را روی سرم گذاشتم و اخم کردم. - کلم شکست... مطمئنم. یه نگاه بنداز ببین خون نیومده؟ شاهین پوزخندی زد. همان موقع از روی زمین بلند شدم و زیر لب غر زدم. - یه سرفه ای یه هویی چیزی می‌کردی بعد میومدی... آدم سکته می‌کنه. شاهین با خنده گفت: - وای که چقدر رو داری! خونه خودمه. لبم را جمع کردم. - باشه، من که نگفتم نیا. فقط گفتم هر وقت میای، یه کم سر و صدا کن که آدم بفهمه جن ندیده! تک‌خنده‌ای کرد و سمت یخچال رفت. - مربا رو ندیدی؟ با دست به شیشه مربای روی میز اشاره کردم. - اونجاست. بعد هم سریع از آشپزخونه بیرون زدم. توی راهرو رها را دیدم که داشت موهایش را از روی صورت کنار می‌زد. - صبح بخیر نیلو. - صبح بخیر. لبخندی زد و گفت: - حالت چطوره؟ تونستی شکست عشقی‌تو فراموش کنی؟ پوکر نگاهش کردم. - اگه تو بذاری، آره... چرا که نه. رها خندید. - امروز می‌برمت بیرون تا حالت عوض بشه، نترس. سرم را تکان دادم. - نه، فردا قراره بریم گردش. امروز هم باید وسایلمو جمع کنم. ساعت دوازده باید برگردم خونه. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - باشه، هر جور خودت راحتی... تازه الان ساعت هشته. تا دوازده کلی وقت داریم. بریم چند تا پاساژ دور و بر رو بچرخیم، شاید یه لباس خوشگل پیدا کردیم. حوصله مخالفت نداشتم. - باشه... بریم. 🌙 ───────── 🌙 لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم. همین که به راهرو رسیدم، شاهین جلوی در ایستاده بود. برام بشکن زد و گفت: - رها رو ندیدی؟ گردنم رو کشیدم و اطراف رو نگاه کردم. - نه، ندیدمش. در همون لحظه، رها با عجله از اتاق بیرون اومد. شاهین با تعجب پرسید: - رها، داشتی چیکار می‌کردی؟ رها که انگار دستپاچه شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت: - هیچی... هیچی، داشتم لباسامو مرتب می‌کردم. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای پیامک گوشیش بلند شد. رها سریع صفحه‌ی گوشی رو نگاه کرد. همون لحظه چشمم به متن پیام افتاد... چشمام از تعجب گرد شد. باورم نمی‌شد... رها همچین کاری کرده باشه... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  16. 🥀 ── صفحه بیست‌وسوم ── 🥀 رها دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: ـ جون من، راست می‌گی نیلو؟ ـ مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟ ـ اَه... خدایا! باورم نمی‌شه... چند لحظه سکوت کرد، بعد دوباره گفت: ـ راستی... اگه آرمان دوستت نداره، پس چرا ازت خواسته باهاش بری سر قرار؟ ـ گفته عاشق یکی دیگه بوده، نه اینکه کلاً نخواد ازدواج کنه. شاید فقط می‌خواسته به خاطر دعوای خودش با داداش سیامک، از من انتقام بگیره. ـ شاید... بعد با کنجکاوی پرسید: ـ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ ـ راستش... الان فقط می‌خوام بخوابم. رها خندید و گفت: ـ وای که چقدر برات مهمه! البته من تو رو می‌شناسم... از بیرون خیلی محکمی، ولی از درون داغونی. همین که حرفش تموم شد، خودشو روی تخت انداخت. یهویی یه فکر به سرم زد. پتو رو کشیدم و انداختم روی سرش. ـ بگو غلط کردم! ـ نیلو... اخ... خفه شدم! ـ اول بگو غلط کردم! ـ باشه، باشه... غلط کردی. پتو رو محکم‌تر گرفتم. ـ چی گفتی؟ ـ آخ... باشه... غلط کردیم. ـ نه... فقط تو غلط کردی. ـ باشه بابا... من غلط کردم با تو! با خنده پتو رو از روش کنار زدم. ـ حقاً که آدم نمی‌شی. از روی تخت بلند شدم. رها دستم رو گرفت. ـ کجا میری؟ ـ دستشویی. میای؟ ـ خدا رو شکر... ترسیدم فکر کردم می‌خوای خودکشی کنی. ـ کی؟ من؟ نه بابا! 🌙 ───────── 🌙 صدای طوطی‌های کوتوله های رها باعث شد از خواب بیدار بشم. دیروز بعد از اینکه از کافه رستوران اومدم، مستقیم رفتم خونه رها تا یکم حالم عوض بشه. وقتی هم خواستم برگردم خونه، ساعت از دو گذشته بود و با اصرار رها همون‌جا موندم. خونه‌شون چهار تا اتاق خواب داشت که یکی مخصوص مهمون بود. اما چون تخت اتاق مهمون دو نفره بود، دیشب من و رها همون‌جا خوابیدیم. لباسام رو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم. مامان و بابای رها بیشتر وقت‌ها بیرون بودن. خواهرش هم که عقد کرده بود، پیش خانواده همسرش زندگی می‌کرد. داداشش هم از صبح تا شب سر کار بود؛ چون پرستار بود. با خیال راحت چهارزانو روی صندلی میز صبحانه نشستم. یه لقمه بزرگ از نون کندم، روش مربا مالیدم و گذاشتم توی دهنم. همون لحظه احساس کردم یکی بالای سرم ایستاده. فکر کردم رهاست. بدون اینکه سرم رو بلند کنم، دستش رو گرفتم و گفتم: ـ بیا... صبحونه بخور. اما وقتی سرم رو بالا آوردم و دیدم چه کسی مقابلم ایستاده... قلبم از جا کنده شد. از ترس تعادلم رو از دست دادم و با کله افتادم روی زمین! ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  17. 🥀 ── صفحه بیست‌ودوم ── 🥀 مشت‌هام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم زدم؛ انگار می‌خواستم تمام چیزهایی که شنیده بودم رو از ذهنم پاک کنم. قفل در رو باز کردم، دستگیره رو پایین کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت میزمون رفتم. باید هرچه زودتر به یه بهونه از اونجا می‌رفتم. دیگه طاقت این همه سختی رو نداشتم... اما باید طوری رفتار می‌کردم که آرمان شک نکنه. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. آرمان سرش رو بالا آورد و گفت: ـ من به پیشخدمت گفتم برامون دو تا پیتزا بیاره. با لبخند کم‌رنگی گفتم: ـ نه، مرسی آقا آرمان... من باید برم. رها زنگ زد، گفت براش یه مشکلی پیش اومده و تنهاست. ـ مطمئن هستید؟ ـ آره. آرمان چند لحظه به صورتم نگاه کرد و گفت: ـ خب... حداقل تا وقتی پیتزاتون رو میارن بمونید. غذاتون رو بخورید، بعد برید. ـ اما... رها کارم داره. ـ باشه، اصرار نمی‌کنم. حداقل غذاتون رو ببرید. من که نمی‌خورم، اسراف می‌شه. ـ باشه. تقریباً پنج دقیقه بعد، پیشخدمت سفارش رو آورد. توی اون چند دقیقه فقط پام رو بی‌اختیار روی زمین تکون می‌دادم. با صدای پیشخدمت سرم رو بلند کردم. ـ بفرمایید، غذاتون. ـ ببخشید آقا، می‌شه یه ظرف بیارید تا غذام رو داخلش بذارم؟ ـ چشم. آرمان هم گفت: ـ لطفاً برای من هم یه ظرف بیارید. پیشخدمت سرش رو تکون داد و چند لحظه بعد، دو تا ظرف یکبارمصرف آورد. پیتزام رو داخل ظرف گذاشتم و دورش پلاستیک کشیدم. آرمان هم پیتزای خودش رو داخل پلاستیکم گذاشت. دیگه حوصله تعارف نداشتم؛ فقط یه لبخند زدم. آرمان پرسید: ـ ماشین دارید؟ یا برسونمتون؟ ـ نه... ماشین ندارم، ولی موتور دارم. لبخندی زدم و ازش خداحافظی کردم. ـ خداحافظ، آقا آرمان. ـ خداحافظ، نیلوفر خانم. سوار موتور شدم و کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم. توی دلم گفتم: «خداروشکر زیاد اصرار نکرد... وگرنه همون‌جا حالم بد می‌شد.» بی‌اختیار خندم گرفت. «خدایا... یادمه بچه که بودم همیشه می‌گفتم من هیچ‌وقت عاشق نمی‌شم که بخوام شکست عشقی بخورم... اما حالا، توی بیست سالگی هم عاشق شدم، هم شکست عشقی خوردم.» بعد با خودم فکر کردم: «این سفر آخر هفته شاید حالم رو بهتر کنه... سه روز می‌ریم گردش. مژگان، عاطفه و بقیه دخترها هم هستن. شاید یه کم حال و هوام عوض بشه...» ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  18. 🥀 ── صفحه بیست‌ویکم ── 🥀 آرمان چند لحظه به فنجان قهوه‌اش خیره ماند. بعد آرام گفت: - راستش... همه‌ی اون اتفاقا به خاطر یه دختر بود. متعجب نگاهش کردم. - یه دختر؟ سرش را تکان داد. - آره... دعوای من و سیامک از همون‌جا شروع شد. - یعنی چی؟ نفس عمیقی کشید. -سیامک همیشه فکر می‌کنه من آدم حسودیم... فکر می‌کنه دوست ندارم اون چیزی داشته باشه که من ندارم. چند لحظه سکوت کرد. بعد ادامه داد: ولی واقعیت اینه که من همیشه اونو مثل داداش خودم دوست داشتم. کنجکاوتر شدم. - پس چی شد که این اتفاق افتاد؟ آرمان نگاهش را از من گرفت. - برمی‌گرده به پنج سال پیش... آن موقع من و سیامک هنوز خیلی خام بودیم. سر هر موضوع کوچیکی با هم بحث می‌کردیم. وقتی سیامک بیست‌وسه سالش بود، عاشق یک دختر شد. ولی... اون دختر هیچ‌وقت عاشقش نبود. همون روزا من تازه توی خرازی بابام کار می‌کردم و همه فکر می‌کردن وضع مالیم خیلی خوبه. اون دختر وقتی شرایط منو دید... سیامک رو رها کرد و با من وارد رابطه شد. سرم را پایین انداختم. آرمان با تلخی خندید. - سیامک فکر کرد من دختره رو ازش گرفتم. از همون روز، هر بار همدیگه رو می‌دیدیم دعوا می‌کردیم. اون فکر می‌کرد من خیانت کردم... در حالی که حقیقت یه چیز دیگه بود. چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: - چند ماه بعد... همون دختر همه‌ی پولامو برداشت و فرار کرد. همه فکر می‌کنن من فقط چند روز باهاش بودم و بعد تموم شد... ولی هیچ‌کس نمی‌دونه اون از من دزدی کرد... و با یه قلب شکسته تنهام گذاشت. بی‌اختیار پرسیدم: - یعنی... عاشقش بودین؟ لبخند تلخی زد. - آره... اولین... و آخرین عشقم بود. همان یک جمله کافی بود. انگار چیزی توی سینه‌ام شکست. نفسم بالا نمی‌اومد. سه سال... سه سال تمام عاشق پسری شده بودم که هنوز عشق اولش را فراموش نکرده بود. چشم‌هایم می‌سوخت. تمام تلاشم را کردم که اشک‌هایم پایین نریزد. با عجله از جا بلند شدم. - ببخشید...باید برم دستامو بشورم. - خواهش می‌کنم. تقریباً دویدم سمت سرویس بهداشتی. به محض اینکه در را بستم، اشک‌هایم سرازیر شد. صورتم را بین دست‌هایم گرفتم و بی‌صدا گریه کردم. سه سال... سه سال برای اینکه آرمان من را ببیند، درس خواندم... تغییر کردم... به خودم رسیدم... و حالا فهمیده بودم قلبش هنوز برای کس دیگری می‌تپد... آرمان: از همان لحظه‌ای که اسم «عشق اولم» را آوردم، تغییر نگاه نیلوفر را دیدم. چشم‌هایش برق عجیبی زد... بعد کم‌کم پر از اشک شد. وقتی با عجله از جا بلند شد، مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده. آرام از روی صندلی بلند شدم و چند قدم تا نزدیکی سرویس بهداشتی رفتم. صدای هق‌هق آرامش را می‌شنیدم. بی‌اختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست. همه‌ی آن حرف‌ها... دروغ نبود... اما همه‌ی حقیقت هم نبود. فقط می‌خواستم بفهمم... آیا من برای نیلوفر فقط یک فرد عادیم... یا... کسی که قلبش سال‌هاست برایش می‌تپد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  19. 🥀 ── صفحه بیستم ── 🥀 چند ثانیه بدون اینکه پلک بزنم، به صورتش خیره شدم. هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد قبلاً کجا دیده بودمش. توی یک دستش دوربین عکاسی بود و گوشی موبایلش را هم کنار گوشش گرفته بود؛ انگار داشت با کسی صحبت می‌کرد. چند لحظه بعد متوجه نگاه من شد. نگاهی کوتاه به سمتم انداخت، بعد روی موتور سفیدرنگش که رگه‌های آبی و مشکی داشت نشست و از جلوی کافه دور شد. آرمان هم مسیر نگاهم را دنبال کرد و به همان سمتی که مرد ایستاده بود نگاه انداخت. - اتفاقی افتاده؟ نگاهم را از پنجره گرفتم. - نه... فقط داشتم به آخر هفته فکر می‌کردم. - مگه آخر هفته برنامه‌ای دارین؟ - آره... قراره با خانواده و چند تا از دوستامون بریم اطراف مشهد. لبخندی زد. - به سلامتی... چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: - راستی... داداشتون... سریع حرفش را کامل کردم. - سیامک رو می‌گید؟ - آره... حالش خوبه؟ - خدا روشکر، خوبه. لبخند کمرنگی زدم. - یادمه یه زمانی شما از منم بهش نزدیک‌تر بودین. آرمان آه کوتاهی کشید. - آره... خیلی با هم صمیمی بودیم، ولی متأسفانه دوستی‌مون به هم خورد. کنجکاو شدم. - چرا؟ مگه چی شد؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: - بهتره این سؤال رو از خودش بپرسین. - چرا؟ - چون ممکنه اگه من چیزی بگم، بعداً برام دردسر بشه. خواستم دوباره سؤال کنم که پیشخدمت کنار میزمون ایستاد. - بفرمایید آقا... قهوه و تیرامیسوتون. - ممنون. پیشخدمت که رفت، دوباره ذهنم درگیر حرف‌های آرمان شد. دلم می‌خواست بدونم بین اون و سیامک چه اتفاقی افتاده که دو تا دوست صمیمی این‌قدر از هم فاصله گرفتن. هنوز می‌خواستم دوباره سؤال کنم که خودش گفت: - البته... راستش مشکل خیلی بزرگی نبود. لبخند تلخی زد. شاید خودمونم دقیق ندونیم از کجا شروع شد. سرم را تکان دادم. - آها... تصمیم گرفتم فعلاً بیشتر کنجکاوی نکنم. با خودم گفتم اگر قسمت باشه، بعداً از خودش یا حتی از سیامک می‌پرسم. هرچند سیامک هیچ‌وقت اهل جواب دادن به این جور سؤال‌ها نبود و احتمالاً آخرش بحثمون به دعوا می‌کشید. سعی کردم ذهنم را از این موضوع دور کنم. چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد. سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد... تا اینکه آرمان جمله‌ای گفت که انگار آب یخ روی سرم ریخت... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  20. 🥀 ── صفحه نوزدهم ── 🥀 جلوی درِ کافه‌رستوران ایستاده بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را روی زمین می‌کوبیدم. برخلاف دفعه‌ی قبل، این بار پنج دقیقه زودتر از زمان قرار رسیده بودم. همه‌ی میزها پر بود و مجبور شدم چند دقیقه منتظر بمانم. نگاهم روی یکی از میزها ثابت ماند. یک خانم و آقا روبه‌روی هم نشسته بودند و بستنی می‌خوردند. همین که بستنی‌شان تمام شد، از جایشان بلند شدند. سریع رفتم و روی همان میز نشستم. کیفم را روی صندلی کنارم گذاشتم و با اشاره، پیشخدمت را صدا زدم. - بله، بفرمایید. چی میل دارید؟ - فقط یه لیوان آب، ممنون. - حتماً، الان براتون میارم. با رفتن پیشخدمت، گوشی‌ام را از داخل کیف بیرون آوردم و مشغولش شدم. کافه‌رستوران فضای خیلی قشنگی داشت. دیوارهایش با پیچک‌های سبز و گل‌های ریز تزئین شده بود و نور ملایمی که داخل سالن پخش شده بود، حس آرامش عجیبی می‌داد. درِ رستوران چند بار باز و بسته شد و هر بار ناخودآگاه نگاهم به سمت در می‌رفت تا آرمان را ببینم. چند لحظه بعد، پسری با قامت بلند و ظاهری مرتب وارد شد. با دیدنش دستم را برایش تکان دادم. چند ثانیه اطراف را نگاه کرد تا من را پیدا کند. همین که چشمش به من افتاد، لبخند کمرنگی روی لبش نشست و به سمتم آمد. در همان لحظه، پیشخدمت لیوان آبم را روی میز گذاشت. آرمان صندلی روبه‌رویم را عقب کشید و نشست. سرش را کمی تکان داد و گفت: - سلام. - سلام، حالتون چطوره؟ - ممنون، خوبم. لبخند کوتاهی زد و گفت: - چه زود رسیدید، نیلوفر خانم. برای اینکه صحبت به قرار قبلی نکشد، سریع موضوع را عوض کردم. - من فقط یه لیوان آب سفارش دادم، بهتره شما هم یه چیزی سفارش بدید. همان موقع پیشخدمت دوباره کنار میزمان آمد. - چیزی میل دارید؟ آرمان گفت: - لطفاً یه قهوه با یه تکه تیرامیسو. پیشخدمت نگاهی هم به من انداخت. - ممنون، من چیز دیگه‌ای نمی‌خوام. پیشخدمت با احترام سری تکان داد و از کنار میزمان دور شد. چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. با کمی تردید گفتم: - راستش... چند روز پیش توی یه پاساژ بودم. گفتم برای جبران هدیه‌ای که شما برام خریدید، منم یه هدیه براتون بگیرم. جعبه‌ی ساعت را از روی صندلی برداشتم و آرام روی میز گذاشتم. آرمان با دیدن جعبه، چشم‌هایش برق زد. - برای من؟ - آره... امیدوارم خوشتون بیاد. جعبه را باز کرد. چند لحظه فقط به ساعت خیره ماند. بعد با لبخند آن را از داخل جعبه بیرون آورد و دور مچ دستش بست. چند بار ساعت را نگاه کرد و گفت: - خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم. بعد با خجالت لبخند زد و ادامه داد: - راستش هدیه‌ی من که قابل شما رو نداشت... اتفاقی چشمم بهش افتاد و گفتم شاید خوشتون بیاد. لبخندی زدم. - خوشحالم که خوشتون اومده. آرمان دوباره نگاهی به ساعت انداخت و گفت: - فکر کنم از امروز، این بشه ساعت مورد علاقه‌م. بی‌اختیار لبخند زدم. هنوز محو دیدن لبخندش بودم که نگاهم از روی صورتش رد شد و به آن طرف خیابان افتاد... نفسم بند آمد. همان مرد... همان مردی که چند روز پیش نزدیک دانشگاه دیده بودم، آن طرف خیابان ایستاده بود و بدون اینکه حتی پلک بزند، مستقیم ما را نگاه می‌کرد... خشکم زده بود... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  21. 🥀 ── صفحه هجدهم ── 🥀 سرم را روی ضریح گذاشتم و انگار وارد دنیای دیگری شدم. زمان از دستم در رفته بود. چند دقیقه‌ای گذشته بود که با کشیده شدن آستین لباسم، از ضریح جدا شدم. ـ دو ساعته کجایی؟! با شنیدن صدای رها، به طرفش برگشتم. ـ هیچی... همین دور و بر بودم. راستی رها، قرار شد این هفته بریم مسافرت. ـ کجا؟ به سلامتی. ـ همین اطراف مشهد. ـ چه خوب. راستی یادم رفت بگم... آرمان دوباره به داداشم گفته که می‌خواد با تو قرار بذاره. چشم‌هایم برق زد. ـ واقعاً؟ ـ آره. راستی خوشگل خانم، چرا اون دفعه شماره‌شو نگرفتی؟ لبخندم محو شد. ـ اصلاً نمی‌خوام درباره اون روز حرف بزنم. ـ چرا؟ ـ همون موقع که تو رفتی، پنج دقیقه بعد داداشم زنگ زد و گفت سریع بیا خونه خاله سارا. رها زد زیر خنده. ـ آخ جون... تو هم چه شانسی داری! با آرنجم آروم به پهلوش زدم. ـ خیلی بامزه‌ای! رها با خنده گفت: ـ راستی، نظرت چیه بریم برای اون ساعتی که برای آقا خریدی یه جعبه کادو هم بگیریم؟ سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. با هم وارد یک گیفت‌شاپ شدیم و بعد از کلی گشتن، یکی از قشنگ‌ترین جعبه‌های کادو را انتخاب کردم. سرم را روی شانه رها گذاشتم. ـ رها جون... ـ هوم؟ چی شده؟ باز چی می‌خوای؟ لبم را جمع کردم. ـ برای قرار امروز چی بپوشم؟ هیچ لباسی به دلم نمی‌شینه. رها خنده‌ای کرد. ـ همون لباسی رو بپوش که مامان و بابات برای تولدت خریدن. ـ نه بابا، نمی‌شه. دیروز با همون رفتم خرازی. چشم‌های رها گرد شد. ـ وای خاک بر سرت! با اون لباس رفتی خرازی؟! حداقل با چادر می‌رفتی. خندیدم. ـ فقط همین مونده بود... رها دوباره زد زیر خنده. ـ رها جونی... ـ نه، لباس قرضی هم ندارم! ـ چرا داری. همون مانتوی سورمه‌ای که خیلی دوستش دارم. با شیطنت نگاهم کرد. ـ باشه بابا... می‌دمش بهت. دستم را به شکل قلب برایش گرفتم و یک ماچ آبدار روی گونه‌اش کردم. همان لحظه دستی روی شانه‌ام نشست. از جا پریدم. ـ خوب با هم حسابی خلوت کردین؟ حتی لازم نبود برگردم. از روی صدا شناختمش. لبخند زدم و گفتم: ـ آره دیگه، تو هم برو با دوستای خودت خلوت کن. هر سه‌تایمان با هم زدیم زیر خنده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  22. 🥀 ── صفحه هفدهم ── 🥀 با ذوق رو به فروشنده گفتم: - لطفاً سه متر از این پارچه برام ببرید. ـ چشم، الان آماده‌اش می‌کنم. فروشنده سه متر از پارچه را برید، داخل یک پلاستیک گذاشت و به سمتم گرفت. کارت بانکی‌ام را روی دستگاه کشیدم و خرید را حساب کردم. همان موقع صدای رها بلند شد. ـ نیلوفر... نیلوفر، زود بیا اینجا! با تعجب گفتم: ـ چی شده؟ ـ فقط بیا. به سمتش رفتم. ـ حالا بگو چی شده؟ رها با هیجان انگشتش را به سمت ویترین یکی از مزون‌ها گرفت. ـ اونجا رو نگاه کن. نگاهم را دنبال انگشتش بردم. ـ وای... خدای من! یک لباس مجلسی بلند و فوق‌العاده زیبا پشت ویترین بود. روی لباس یک شنل مخملی کار شده بود و ظرافت دوختش واقعاً چشمم را گرفته بود. ـ رها... ببین چقدر قشنگه! ـ آره. به نظرم ازش عکس بگیر، شاید الهه بتونه یه مدل شبیه این برات بدوزه. لبخند زدم. ـ دوختنش که براش کاری نداره. چهار ساله لباس عروس و لباس مجلسی می‌دوزه، حسابی حرفه‌ای شده. گوشی‌ام را درآوردم و چند تا عکس از لباس گرفتم. بعد هم تور، آستر و بقیه وسایلی که برای دوخت لازم بود خریدیم. چند دقیقه بعد، دست رها را گرفتم. ـ رها... خسته شدم، بیا یه کم بشینیم. رها خندید. ـ دختر، تو چقدر زود خسته می‌شی! ـ خب بیا دیگه... ـ باشه. روی یکی از نیمکت‌های کنار پیاده‌رو نشستیم. رها با شیطنت نگاهم کرد و گفت: ـ می‌دونی الان چی بیشتر از هر چیزی می‌چسبه؟ هم‌زمان به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: ـ بستنی! هر دو زدیم زیر خنده. رها رفت و دو تا بستنی قیفی بزرگ خرید. همین‌طور که بستنی می‌خوردیم، گفتم: ـ رها، امروز اول هفته‌ست و همه‌جا خلوت شده... نظرت چیه بریم حرم؟ دلم خیلی هوای زیارت کرده. لبخندی زد. ـ اتفاقاً دیشب می‌خواستم بهت بگم با هم بریم، ولی یادم رفت. از خوشحالی گفتم: ـ پس بریم... اخجون! از بازار تا حرم راه زیادی نبود. حدود پانزده دقیقه پیاده رفتیم. همین که گنبد طلایی حرم را دیدم، بی‌اختیار اشک توی چشم‌هایم جمع شد. نمی‌دانستم چرا... مگر من از زندگی چی می‌خواستم؟ فقط می‌خواستم یک نفر، از ته دل دوستم داشته باشد... رها نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند گفت: ـ اشک نریز... هر چی توی دلت هست، به خودش بگو. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. بعد آرام میان جمعیت قدم برداشتم و وارد صحن شدم... شروع کردم به درد دل کردن با امام رضا(ع)... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  23. 🥀 ── صفحه شانزدهم ── 🥀 با قدم‌های آرام به سمت پارک نزدیک خونه‌مون می‌رفتم. امروز قرار بود با رها بریم پارچه‌فروشی تا برای لباس عروسی شیما پارچه بخریم. از همون صبح ذوق انتخاب پارچه رو داشتم. رها روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته بود. همین که چشمش به من افتاد، سریع گوشی‌اش رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت. لبخند زدم. - سلام رها... رها با دستپاچگی از جاش بلند شد. - وای سلام نیلو! چه زود رسیدی. چند لحظه با دقت نگاهش کردم. - خوبی؟ احساس می‌کنم رنگت پریده. لبخند کوتاهی زد. - آره بابا، خوبم. - مطمئنی؟ - آره، نگران نباش. شونه‌ای بالا انداختم. - خب، بریم؟ - آره، با موتور. با تأسف گفتم: - نه، امروز نمی‌تونم. - چرا؟ - بوق موتور خراب شده. دادمش سیامک درستش کنه. - پس پیاده می‌ریم. کنار هم راه افتادیم. از پارک تا پارچه‌فروشی بیشتر از ده دقیقه راه نبود. تمام مسیر، رها با ذوق از خریدهای جهیزیه‌ی خواهرش شیما حرف می‌زد؛ از لباس عروس گرفته تا پرده‌ها، ظروف و حتی رنگ کتری برقی! من هم با لبخند به حرف‌هاش گوش می‌دادم. خودم هم تصمیم داشتم یه پارچه‌ی قشنگ برای لباس شب عروسی بخرم و بدم الهه برام بدوزه. رها وسط حرف‌هاش یهو پرسید: - راستی... دوست داری رنگ لباست چی باشه؟ بدون فکر گفتم: - یاسی. لبخند زد. - انتخاب قشنگیه. بعد با کنجکاوی پرسید: - الهه چی می‌پوشه؟ - اون نمیاد. متعجب نگاهم کرد. - چرا؟ - این روزا حسابی سرش شلوغه. توی اتاقی که به حیاط راه داره کلاس خیاطی گذاشته و به چند تا دختر آموزش می‌ده. وقت سر خاروندن هم نداره. رها آهی کشید. - حیف شد. دلم می‌خواست اونم بیاد. - منم گفتم، ولی قبول نکرد. - خب خدا رو شکر، حداقل کارش گرفته. لبخند زدم. - آره، خودش می‌گه درآمدش نسبت به قبل تقریباً سه برابر شده. رها با خوشحالی گفت: - چه خوب! واقعاً حقشه. لبخند زدم و گفتم: - آره، خودشم خیلی خوشحاله. چند دقیقه بعد وارد اولین پارچه‌فروشی شدیم... قفسه‌های مغازه پر از پارچه‌های رنگارنگ بود؛ از مخمل و ساتن گرفته تا حریر و گیپور. هر کدوم قشنگی خودشون رو داشتن، اما هیچ‌کدوم اون چیزی نبود که دنبالش بودم. بعد از چند دقیقه از مغازه بیرون اومدیم و وارد پارچه‌فروشی کناری شدیم. چشمم همون اول به یک طاقه پارچه افتاد. با هیجان به فروشنده اشاره کردم. - ببخشید آقا، می‌شه اون پارچه رو نشونم بدین؟ فروشنده پرسید: - کدوم رو می‌فرمایید؟ دستم رو جلو بردم. - نه... اون یکی. آره، همون پارچه‌ی یاسی. فروشنده طاقه پارچه رو پایین آورد و روی میز باز کرد. همین که نور روی پارچه افتاد، ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. تا اون روز، پارچه‌ای به اون زیبایی ندیده بودم. ساتن یاسیِ براق بود؛ رنگش زیر نور، ملایم و چشم‌نواز برق می‌زد. بی‌اختیار دستم رو روی پارچه کشیدم و با ذوق گفتم: - وای... دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  24. 🥀 ── صفحه پانزدهم ── 🥀 صدای آلارم گوشی باعث شد چشمامو به زور باز کنم. همین که یاد دیشب افتادم، یه لبخند ناخودآگاه روی لبم نشست. امروز اولین روزی بود که قرار بود با موتورم برم دانشگاه. هم هیجان داشتم... هم یکم استرس. از جام بلند شدم، صورتمو با آب سرد شستم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان داشت صبحونه آماده می‌کرد و الهه هم مشغول خوردن چای بود. لبخند زدم. - صبح بخیر... مامان سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: - صبح بخیر دختر تازه متولد شدم . الهه هم خندید. - بالاخره خانم موتور‌سوار بیدار شد. نشستم کنار میز. - سیا کجاست؟ مامان نگاهی بهم انداخت. - چند بار گفتم سیا صداش نکن. لبخند شیطنت‌آمیزی زدم. - باشه... سیامک. بعد دوباره پرسیدم: - کجاست؟ - از صبح رفته صافکاری. - اوهوم... صبحونه‌مو خوردم و رفتم سمت اتاقم. لباس مورد علاقه‌م رو پوشیدم، موهامو مرتب کردم و کیفمو برداشتم. وقتی از خونه بیرون اومدم، نگاهم روی موتور افتاد. لبخند زدم. هنوز باورم نمی‌شد مال خودم باشه. سوئیچ رو چرخوندم. صدای روشن شدن موتور، ذوقمو چند برابر کرد. آروم از کوچه بیرون زدم و راه افتادم سمت دانشگاه. وسط راه صدای پیام گوشیم بلند شد. موتور رو کنار خیابون نگه داشتم و گوشیمو از کیفم درآوردم. پیام از طرف رها بود. «امروز نمیام دانشگاه.» اخمام تو هم رفت. همین امروز؟ دلم می‌خواست اولین نفری که موتورمو می‌بینه رها باشه. جواب دادم باشه گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و دوباره راه افتادم. چند دقیقه بعد به دانشگاه رسیدم. موتور رو توی پارکینگ پارک کردم و با یه لبخند ازش فاصله گرفتم. انگار دلم نمی‌خواست ازش جدا بشم. وارد کلاس شدم و روی همون صندلی همیشگی، کنار شوفاژ نشستم. تا استاد بیاد، دوباره ذهنم رفت سمت آرمان. به اینکه دوباره کی می‌بینمش... اصلاً از هدیه‌ای که براش خریده بودم خوشش میاد؟ با صدای استاد سریع حواسمو جمع کردم و مشغول نوشتن جزوه شدم. کلاس که تموم شد، کیفمو برداشتم تا برم از بوفه یه چیزی بخرم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد. - سلام نیلوفر! برگشتم. - سلام مژگان... خوبی؟ - مرسی، تو چطوری؟ - خوبم. چند لحظه اطرافمو نگاه کرد. - رها نیومده؟ سری تکون دادم. - نه - چیزی شده؟ - نمی‌دونم، فقط پیام داد که نمیاد. بعد با لبخند گفت: - حالا بیا پیش ما تنها نباش. لبخند زدم. - می‌خواستم برم یه چیزی بخورم. مژگان دستمو گرفت. - تا ما رو داری، لازم نیست پول خوراکی بدی. همراهش راه افتادم. از مژگان خیلی خوشم می‌اومد. دختر شوخ و پرانرژی‌ای بود و هر جا می‌رفت، خنده هم باهاش می‌رفت. وقتی رسیدیم پیش دوستاش، طبق معمول شروع کردن به شوخی و خنده. اونقدر خندیدم که اشک توی چشمام جمع شد. دستم رو روی شکمم گذاشتم و بین خنده‌ها گفتم: - وای... بس کنید... دیگه شکمم درد گرفت... همه دوباره زدن زیر خنده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  25. 🥀 ── صفحه چهاردهم ── 🥀 باورم نمی‌شد... خیلی قشنگ‌تر از چیزی بود که توی ذهنم تصور کرده بودم. یه موتور سفید با رگه‌های آبی که زیر نور حیاط برق می‌زد. چند لحظه فقط خیره موندم. همیشه فکر می‌کردم داشتن همچین موتوری فقط یه آرزوئه، نه چیزی که یه روز واقعاً مال خودم بشه. صدای سیامک باعث شد از فکر و خیالم بیرون بیام. - خب خانم... نمی‌خوای سوارش بشی؟ لبخند زدم و آروم دستم رو روی فرمون کشیدم. - ولی من که بلد نیستم... سیامک خندید. - مگه من مردم؟ خودم یادت می‌دم. یه قدم جلو اومد و ادامه داد: - امشب فقط نگاه کن. کم‌کم همه‌چی رو یاد می‌گیری. با ذوق در خانه رو باز کردم و پشت موتور نشستم سیامک هم جلو نشست و موتور رو روشن کرد. صدای موتور که توی حیاط پیچید، قلبم از هیجان شروع کرد تند تند زدن. از خونه بیرون زدیم. اون شب تقریباً نصف مشهد رو گشتیم. سیامک همزمان که رانندگی می‌کرد، تک‌تک چیزایی رو که باید یاد می‌گرفتم برام توضیح می‌داد. گاهی هم می‌گفت: - خوب نگاه کن، این مهمه. - یادت باشه موقع پیچ این کارو بکنی. همه‌ی حرفاشو با دقت گوش می‌دادم. باد به صورتم می‌خورد و حس عجیبی داشتم. حسی که تا اون شب هیچ‌وقت تجربه‌ش نکرده بودم. انگار تمام دغدغه‌هام برای چند ساعت از بین رفته بود. نفهمیدیم زمان چطور گذشت. حدود چهار ساعت بیرون بودیم که گوشی سیامک زنگ خورد. مامان بود. همین باعث شد تازه بفهمیم چقدر دیر شده. سیامک با خنده گفت: - اگه الان برنگردیم، مامان خودشو می‌رسونه دنبالمون! منم خندیدم. - حقم داره... از سر شب معلوم نیست کجاییم. راه خونه رو در پیش گرفتیم. اون شب، یکی از قشنگ‌ترین شب‌های زندگیم بود. شبی که مطمئن بودم هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره. همین که وارد خونه شدیم، الهه با ذوق از آشپزخونه بیرون اومد. - ببینید من، مامان و عاطفه جون براتون چی درست کردیم! نگاهم به میز افتاد. چند تا پیتزای خونگی داغ روی میز بود. سیامک یه تیکه برداشت و همون لقمه‌ی اول گفت: - اووووف... این دیگه معرکه شده! همه خندیدیم و دور میز نشستیم. وسط شام خوردن، چند بار متوجه شدم سیامک بی‌اختیار به عاطفه نگاه می‌کنه. هر بار هم قبل از اینکه چیزی کم بیاره، خودش براش می‌کشید. یه بار نوشابه تعارف می‌کرد. یه بار سس. یه بار هم بدون اینکه عاطفه چیزی بگه، بشقابشو عوض کرد. اول اهمیت ندادم... اما وقتی این کاراش چند بار تکرار شد، دیگه مطمئن شدم یه خبری هست. بعد از اینکه مهمونا رفتن، سیامک رفت آشپزخونه تا ظرف‌ها رو جمع کنه. آروم دنبالش رفتم. همین که رسیدم، یقه‌ی تی‌شرتش رو گرفتم. - آقااا... برگشت و با تعجب نگام کرد. - چیه؟ با اخم ریز گفتم: - از اول شب چرا این‌قدر دور عاطفه می‌چرخیدی؟ ابروهاش بالا رفت. - من؟ - آره خودِ تو! یه بار نوشابه... یه بار سس... یه بار پیتزا... یه بارم نگاه... مگه آدم ندیدی؟ سیامک دستش رو بین موهای پرپشتش کشید و یه لبخند خجالتی زد. بعد از چند ثانیه مکث، آروم گفت: - راستش... از خدا که پنهون نیست... از تو هم چه پنهون... فکر کنم دلم پیشش گیر کرده. چشمام گرد شد. - اووووه... - اون وقت از کی تا حالا داداش ما عاشق شده؟ لبخند روی لبش کم‌رنگ شد. انگار یه چیزی یادش افتاده باشه. بدون اینکه جوابم رو بده، از کنارم رد شد. رو به مامان گفت: - من می‌رم بخوابم... شب بخیر. متعجب دنبالش راه افتادم. - اِ... چیشد؟ مگه من چی گفتم؟ رسیدم و آروم به بازوش زدم. - قهر کردی؟ بدون اینکه نگام کنه، با صدایی سرد گفت: - برو بخواب نیلو... سرت تو کار خودت باشه. بعد مستقیم وارد اتاقش شد و در رو بست. همون‌جا ایستادم و به در بسته خیره شدم. واقعاً نمی‌فهمیدم چرا یهو این‌قدر رفتارش عوض شد... بعد یاد حرفی افتادم که چند وقت پیش اتفاقی از زبون یکی از دوستای سیامک شنیده بودم... اینکه سیامک یه زمانی عاشق دختری بوده... اما اون دختر با یکی دیگه ازدواج کرده بود... شاید... شاید هنوزم نتونسته بود فراموشش کنه... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
×
×
  • اضافه کردن...