نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
234 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط bahare
-
#پارت111# هنوز کلمهی آخر از دهانم بیرون نیامده بود که مثل یک شوکِ برقی توی سرم منفجر شد: «وای هایرونِ احمق! چه سوتیِ وحشتناکی دادی!» تمام بدنم یخ کرد. من که چند ثانیه پیش با ذوق پرسیده بودم «پس نیکان کو؟»، حالا خودم با زبانِ خودم اعتراف کرده بودم که از رفتن نیکان خبر داشتم! سیاوش در جا متوقف شد. اخمهایش به آرامی باز شد و یک پوزخندِ سرد، عمیق و بهشدت تلخ روی لبهای باریکش نقش بست. نگاهِ نافذش مثل خنجر توی چشمهایم فرو رفت. برای اینکه خودم را از این مخمصهی ضایع نجات دهم و اوضاع را آرام و بیاهمیت جلوه بدهم، فوراً رویم را برگرداندم، لنگلنگان به سمت آشپزخانه راه افتادم و زیر لب گفتم: «میرم میز شام رو بچینم…» اما صدای سرد و کنایهآمیز سیاوش درست پشت سرم، روی پلههای آشپزخانه بلند شد: «چی شد هایرون خانوم؟ تو که قبل رفتن نیکان باهاش حرف زدی و از همهچیز خبر داشتی… پس چرا جلوی من فیلم بازی کردی و وانمود کردی منتظرشی؟» پشتم به او بود. یک بشقاب برداشتم، نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم را مهار کنم، بعد به سمتش چرخیدم، شانه بالا انداختم و با پرروییِ تمام گفتم: «آخه خودش ازم خواست بهت نگم که سفارشت رو به من کرده! بنده خدا میگفت رفیقته و اخلاقای خاصت رو میشناسه، میگفت اینجوری غرورِ کاذبِ جناب مهندس هم حفظ میشه!» کلمهی «غرور کاذب» مثل جرقهای روی انبار باروت عمل کرد. صورت سیاوش از غیظ گلگون شد. دستهایش مشت شد و با گامهای بلند و عصبی به سمت درِ ورودی سالن رفت. دستگیره را فشرد و در را با شتاب تا انتها باز کرد. با دست به سیاهیِ شب و حیاط اشاره کرد و با صدایی محکم و پرتحکم توی سالن گفت: «نیکان غلط کرد که سفارش منو کرد! همین الان از ویلای من برو بیرون! همین الان!» قلبم ریخت، اما قسم خورده بودم جلوی این مرد سر خم نکنم و از رو نروم. با نهایت جسارت و لجبازی، بشقابِ توی دستم را محکم روی کانتر گذاشتم، به نردهی کابینت تکیه دادم و با چشمهایی که شراره میکشید، زل زدم توی صورتش و گفتم: «من به دعوت یکی دیگه اومدم اینجا، نه تو! هر وقت هم دلم بخواد میرم!» سیاوش که دید هر چه بیشتر فشار بیاورد، من سرکشتر میشوم، با کلافگی دستش را از در رها کرد، بیخیالِ بیرون کردن من شد و با قدمهای بلند و سنگین به سمت مبل رفت. کت سرمهایاش را با خشونت از روی دسته مبل چنگ زد و بدون اینکه حتی نیمنگاهی به من بیندازد، با قدمهایی تند پلههای چوبی را دوتا یکی بالا رفت و به سمت اتاقش رفت. چند ثانیه بعد، صدای محکمِ بسته شدن درِ اتاقش در تمام طبقهی بالا پیچید و سکوت دوباره به خانه برگشت. نفس حبسشدهام را با صدا بیرون دادم. دستهایم از هیجان و آدرنالین کمی میلرزید، اما حس پیروزی زیر پوستم میدوید. لبخند کجی زدم. به سمت قابلمهی قورمهسبزی رفتم، درِ آن را برداشتم و عطر خوشایند غذا را به ریه کشیدم. با آرامش و از سر لج، یک دیسِ پر از برنج زعفرانی و یک کاسه پر از خورشِ جاافتاده برای خودم کشیدم. روی صندلیِ شیکِ کانتر نشستم و با خونسردیِ تمام شروع کردم به شام خوردن؛ بگذار آن بالا در آتشِ خشم و گرسنگی بماند. هنوز دو سه قاشق از آن قورمهسبزی خوشعطر و جاافتاده را با لذت توی دهانم نگذاشته بودم که صدای زنگ ممتد آیفون تصویری در سکوت سالن پیچید. ابروهایم در هم گره خورد. قاشق را لبهی بشقاب گذاشتم و خواستم با تکیه بر پای سالمم از پشت کانتر بلند شوم تا ببینم این وقت شب چه کسی پشت در است، اما قبل از اینکه حتی از جا تکان بخورم، صدای باز شدن محکمِ درِ اتاق طبقه بالا و به دنبال آن، طنین قدمهای سنگین و شتابزدهی سیاوش روی پلههای چوبی به گوش رسید سیاوش پیراهن رسمیاش را با یک تیشرت مشکیِ ساده عوض کرده بود که اندام ورزیدهاش را بیشتر به رخ میکشید. بدون اینکه حتی گوشهی چشمش را به سمت من یا سفرهی رنگینی که روی کانتر چیده بودم بچرخاند، مثل بادی سیاه و سرد از کنار آشپزخانه رد شد و به سمت درِ حیاط رفت. چند لحظه بعد، با یک جعبهی بزرگ و داغِ پیتزای ایتالیایی و یک قوطی نوشابهی مشکی به سالن برگشت. مستقیم به سمت آشپزخانه آمد، صندلی چرمیِ درست روبهروی من را با صدایی کشدار عقب کشید و با خونسردیِ محض رویم نشست. درِ جعبهی پیتزا را باز کرد؛ بخار پنیر و قارچ در هوا پخش شد، اما در برابر عطر اصیل و شنبلیلهی قورمهسبزی من، مثل شوخی به نظر میرسید. سیاوش بدون کوچکترین کلام یا نگاهی به من، یک برش بزرگ از پیتزا را برداشت و با اشتهایی نمایشی شروع به خوردن کرد. دندانهایم را نامحسوس روی هم ساییدم. در دلم گفتم: «پسرهی پررو و مغرور! فکر کردی با این بچهبازیها و پیتزا سفارش دادن میتونی روی منو کم کنی و بگی به دستپختم احتیاج نداری؟ کور خوندی، حالا نشونت میدم!»
-
#پارت110# کارم در آشپزخانه تمام شده بود. نگاهی به قابلمهی روی گاز انداختم که با شعلهی بسیار ملایم به روغن افتاده بود و عطر لیمو عمانی و شنبلیلهاش هوش از سر میپراند. برنجِ قدکشیده هم زیر دمکنی آرام گرفته بود. تمام سالن، از سرامیکهای کف تا میزهای چوبی، برق میزد و نور ملایم آباژورها گرمای خاصی به خانه داده بود. ابتدا فکر کردم به ویلای خودم برگردم، اما بعد با خودم گفتم: «نه! اینطوری نصف لذت تلافی رو از دست میدم… باید بمونم و تغییر حالت چهرهش رو با چشمهای خودم ببینم!» میخواستم درست وسط قلمرویی که فکر میکرد کاملاً تحت کنترل اوست بنشینم و طوری رفتار کنم که انگار هیچ ترسی از خشم یا اخمهای همیشگیاش ندارم. لنگلنگان به سمت کاناپهی چرمی و بزرگِ روبهروی تلویزیون رفتم. با خونسردی روی مبل لم دادم، یکی از پاهایم را با احتیاط روی کوسن مخملی دراز کردم و کنترل را برداشتم. تلویزیون بزرگ را روشن کردم و کانالها را بالا و پایین کردم تا روی یک شبکهی خارجیِ پخش مسابقات ورزشی متوقف شد؛ برنامهای مستند از موجسواری و شنا در سواحل هاوایی که در آن چند مرد خوشاندام، ورزیده و برنزهشده بدون پیراهن در حال شیرجه زدن و شنا در امواج خروشان دریا بودند. صدای گزارشگر و شالاپشلوپ آب با ولومی متوسط در سالن پیچید. کنترل را روی میز شیشهای انداختم، دستم را زیر چانهام زدم و با آرامشی ظاهری به صفحهی نمایش خیره شدم؛ انگار هیچ دغدغهای در دنیا مهمتر از تماشای آن شناگران نبود. حدود بیست دقیقه بعد، صدای آشنای چرخش چرخهای فراری روی سنگفرش حیاط و به دنبال آن خاموش شدن موتور ماشین به گوش رسید. قلبم برای یک ثانیه کوبید، اما بلافاصله به خودم مسلط شدم. نباید ذرهای دستپاچگی در چهرهام دیده میشد. صدای تقهی سوئیچ، چرخیدن کلید در قفل و باز شدن درِ سنگین سالن آمد. سیاوش با همان تیپ رسمی و کت سرمهایرنگی که روی ساعدش انداخته بود، وارد شد. یقهی پیراهن سفیدش دو دکمه باز بود و موهای سیاهش به خاطر خستگیِ یک روز پر از مصاحبه و کارِ فشرده کمی آشفته به نظر میرسید. در را بست و به محض ورود، ایستاد. اولین چیزی که به مشامش خورد، عطر غلیظ و گیجکنندهی قورمهسبزیِ خانگی بود؛ عطری که فرسنگها با بوی تند و ماندگی همیشگیِ ویلای مجردیشان فاصله داشت. سرش را چرخاند؛ نگاهش از سالنِ تمیز و برقافتاده، میزهای گردگیریشده و نور ملایم گذشت و ناباوری در خطوط چهرهاش نقش بست. چشمان تیرهاش با بهت و غافلگیری اطراف را کاوش میکرد، انگار وارد خانهای غریبه شده باشد. اما این تعجب چند ثانیه بیشتر طول نکشید. نگاهش ناگهان به جلو کشیده شد؛ جایی که من خیلی آرام، با پای پانسمانشده روی کاناپهی او لم داده بودم و بعد، مستقیم به صفحهی تلویزیون افتاد؛ جایی که تصویر مردان خوشهیکل و نیمهبرهنه در حال شنا روی صفحهی بزرگ ۵۵ اینچی خودنمایی میکرد. در یک لحظه، بهتِ چهرهی سیاوش محو شد. اخمهایش به شدت در هم گره خورد و خطِ فکش منقبض شد. کت را با حرص روی دستهی مبلِ کناری پرتاب کرد. قدمهایش را تند و سنگین کرد و مستقیم به سمتم آمد. سایهی قد بلند و هیکل ستبرش روی من افتاد، نگاهش بین تلویزیون و چهرهی خونسرد من در نوسان بود و صدایش از شدت تعجب و غیظِ پنهان خفه و بم شده بود:تواینجاچیکارمیکنی؟ خیلی آرام نگاهم را از روی صفحهی تلویزیون و آن شناگرهای برنزهشده برداشتم، لبخند خونسرد و ملایمی روی لبم نشاندم و با تکیه بر دستهی مبل، لنگلنگان از جا بلند شدم. طوری که انگار اصلاً متوجه حضور خشمگین و هیکل ستبرش نشدهام، سرم را کمی خم کردم و با چشمهایی گرد شده و ذوقی کاملاً ساختگی، به فضای خالی پشت سرش و درِ باز سالن نگاه انداختم: «پس نیکان کو؟! چرا با هم نیومدید؟» با شنیدن اسم نیکان، رگِ شقیقهی سیاوش منقبض شد. سیاهیِ چشمانش از فرط خشم تیره و تارتر شد، یک قدمِ سنگین به سمتم جلو آمد و با صدایی که از ته گلویش بم و عمیق بالا میآمد، گفت: «با توام هایرون! نشنیدی چی پرسیدم؟! گفتم تو اینجا داری چیکار میکنی؟!» چانهام را با تکبری ظریف بالا دادم، دستم را در هوا تکان دادم و با خونسردیِ حرصدرآوری گفتم: «چرا داد میزنی؟ اگه یه نگاه به دور و برت بندازی خودت متوجه میشی! تمیزکاری، آشپزی… به جای تشکرته؟» سیاوش نگاه تند و تیزی به سالنِ برقافتاده و بعد به آشپزخانه که عطر قورمهسبزی از آن بلند بود انداخت. فکِ محکمش تکان خورد و با لحنی خشک و گزنده گفت: «لازم به هیچکدوم از این کارا نبود! کی به تو اجازه داده بدون اجازهی من پاتو بذاری توی این ویلا و دست به وسایل بزنی؟» پوزخندی گوشهی لبم نشاندم، دست به سینه شدم و با نگاهی تحقیرآمیز به گوشهوکنار سالن اشاره کردم: «لازم نبود؟! اگه من دست به کار نمیشدم که این ویلا از کثیفی و شلختگی رسماً دفن شده بود! خاکِ روی مبلها داشت خفهتون میکرد و از ظرفهای کثیف و بطریهای خالیِ توی سینک نمیشد نفس کشید! برای تو نکردم جناب مهندس که منتظر اجازهت باشم… برای جبران محبتهای نیکان این کارو کردم، مشکلیه؟ نیکان قبل از رفتنش تو رو به من سپرد و حسابی سفارشت رو کرد که حواسم بهت باشه تا از گرسنگی و این ریختوپاش تلف نشی!»
-
#پارت109# سرم را به شدت تکان دادم. «نه! امکان نداره!» زیر لب زمزمه کردم. «سیاوش رادمنش فقط دنبالِ به دست آوردنِ قدرت و کنترله. این هم شاید یه جور نقشهست که به موقعش منو تحقیر کنه یا نقطهضعفی ازم داشته باشه… به هر حال اون نامزدِ ترلانه!» با این فکر، غرور و لجبازیِ همیشگیام دوباره در رگهایم جوشید. نباید اجازه میدادم او بفهمد من از این رازِ پنهان باخبر شدهام. نباید میفهمید که پشتم از دیدن این صحنه لرزیده است. با دقتی وسواسگونه، گلسر را دقیقاً سر جای قبلیاش، در همان زاویه و همان گوشهی جعبهی چرمی قرار دادم. نگاهم را یک بار دیگر دور اتاق چرخاندم تا مطمئن شوم هیچ ردی از ورودم به جای نمانده است. نفس عمیقی کشیدم، از اتاق بیرون آمدم و در را دقیقاً مثل حالتِ نیمهبازِ اولیهاش رها کردم. وقتی لنگلنگان از پلهها پایین میآمدم، نقشهای جسورانه و شیطانی در سرم شکل میگرفت. سیاوش فکر میکرد با فرستادن نیکان، تنها کردن من در این جزیره و آن نمایشِ مضحکِ فرستادن ناهار از بهترین رستوران، میتواند مرا مدیونِ اقتدار و مراقبتِ خودش کند؟ فکر میکرد من همان دخترِ ضعیف و ترسیدهای هستم که فقط بلد است درِ ویلا را قفل کند و از تنهایی بغض کند؟ «اشتباه میکنی جناب مهندس!» لبخند کجی روی لبهایم نشست. «امشب قراره با تمامِ اون غرور و دیسیپلینِ مردونهت بازی کنم!» وارد آشپزخانهی ویلای آقایان شدم. کابینتها را یکییکی باز کردم. خوشبختانه مواد اولیهی خامِ زیادی در یخچال و فریزرشان پیدا میشد؛ از گوشتهای تکهای گرفته تا سبزیجاتِ بستهبندی. تصمیم گرفتم به یاد دستپخت بینظیر مامانم، یک قورمهسبزیِ اصیل و جاافتاده درست کنم؛ غذایی که عطرش تا هفت خانه آنطرفتر برود و هوش از سرِ هر مردِ خستهای ببرد. میخواستم وقتی سیاوشِ خسته و مغرور شبهنگام پایش را در این ویلا میگذارد، به جای تاریکی و شلختگیِ همیشگی، با خانهای برقافتاده و عطری دیوانهکننده از یک غذای خانگی روبهرو شود؛ نه از روی لطف، بلکه برای اینکه نشان دهم او حتی در شخصیترین و مردانهترین پناهگاهش هم، تحتتأثیرِ حضور، سلیقه و هنرهایِ یک زن قرار میگیرد و به آن نیاز دارد. میخواستم با این کار، آن دیوارِ بتنیِ استقلالش را بشکنم و او را در زمینِ بازیِ خودم به زانو در بیاورم. آستینهایم را تا آرنج بالا زدم. با وجود درد خفیفِ پای چپم، چهارپایهای آوردم و کنار سینک گذاشتم تا کمترین فشار به بخیههایم بیاید. گوشتها را با پیازِ فراوان و ادویههای مخصوص تفت دادم. صدای جلزولز و بوی زردچوبه و فلفل سیاه کل آشپزخانه را پر کرد. سبزیِ سرخشدهی معطر و لوبیای خیسخورده را اضافه کردم و درِ قابلمه را بستم تا با شعلهی ملایم برای چند ساعت به روغن بیفتد و غلیظ شود. در فاصلهای که خورش روی گاز بود، برنج ایرانی را خیس کردم. دوباره به جانِ سالن افتادم؛ اینبار با جزئیات بیشتر. دستمالها را با اسپریِ خوشبوکننده روی میزها کشیدم، کوسنها را با زاویههای دقیق چیدم و بطریهای خالی را در سطل زباله ریختم. حتی لامپهای دکوری و هالوژنهای کمنورِ سالن را روشن کردم تا فضایی گرم و دلپذیر در تضاد با آن تاریکیِ سردِ همیشگی بسازم.
-
#پارت108# سوپ داغ و مقوی را تا قطرهی آخر خوردم و همراه با کمی از چلوگوشت زعفرانی، جانِ دوبارهای به تنم برگشت. با اینکه دلم نمیخواست اعتراف کنم، اما دستپختِ رستوران انتخابیِ سیاوش فوقالعاده بود و انگار تکتک سلولهای بدنم بعد از ضعفِ شب گذشته، از این تجدید قوا استقبال کردند. ظرفها را جمع کردم، توی سینک شستم و با یک لیوان آبمیوهی خنک روی کاناپهی تمیز سالن لم دادم. گوشیام را از روی میز برداشتم. دلتنگیِ صبح هنوز در گلویم سنگینی میکرد. وارد مخاطبین شدم و شمارهی بنفشه را لمس کردم. بعد از سه تا بوق، صدای پرانرژی و جیغجیغوی همیشگیاش توی گوشم پیچید: «به به! خانمِ مهندس در سواحل نیلگون خلیج فارس! بالاخره یادی از ما فقرای پایتخت کردی هایرون؟» با شنیدن صدایش بیاختیار خندیدم: «سلام دیوونه! چطوری تو؟ انقدر غر نزن، همین چند دقیقه پیش وقت کردم یه نفس راحت بکشم.» بنفشه امان نداد و با همان هیجان مخصوص خودش شروع کرد به حرف زدن: «وای هایرون نمیدونی چی شد! دیشب بالاخره بعد از صد سال، این پسرعموی ما، شاهین، با دستهگل و شیرینی اومد خواستگاری! یعنی مامانم رسماً غش کرده بود از ذوق! خود شاهین هم انقدر دستپاچه بود که چای رو ریخت روی شلوار اتوکشیدهش… قیافهش دیدنی بود!» با خنده به خاطرات خندهدار و جزئیات خواستگاریاش گوش دادم. وقتی بعد از کلی خنده حرفهایش ته کشید، لحنم آرامتر و پر از تمنا شد: «بنفشههه برات ارزوی بهترین هارودارم،ولی تامن نیومدم بله رونمیدی ها راستی اگه این روزها وقت کردی، یه سر به عزیزجون بزن. خودمم بهش یک زنگی میزنم میدونی که چقدر دلنازکه، اگه صداش رو شنیدی از طرف من ببوسش.» بنفشه با لحنی مهربان گفت: «خیالت راحت باشه خواهر، فردا حتماً یه سر میرم پیشش. خودت چطوری اونجا؟» کمی مکث کردم، نگاهم را به سقف دوختم و با شیطنت گفتم:راستی بنفشه… اینجا با یه پسری آشنا شدم به اسم نیکان. یعنی هر بار میبینمش دقیقاً یاد تو میافتم! انقدر که شوخ، بیخیال و پرانرژیه و یه بند زبون میریزه!» بنفشه جیغ کوتاهی کشید: «چی؟! نیکان کیه دیگه؟! بگو ببینم خوشتیپه؟ پولداره؟ قدبلنده؟ نکنه دلتو برده کلک؟!» «نه بابا، چرت نگو!» خندیدم و گفتم: «فقط گفتم اخلاقش شبیه توئه، همین! وگرنه من توی این وادیها نیستم.» بنفشه پوفی کشید و لحن فضولانهاش گل کرد: «حیف شد! حالا بعدا امارش ودرمیارم، _راستی از مریم چه خبر؟ بنفشه_این روزها با صدرا حسابی سرگرمه و اصلاً معلوم نیست کجاست! شرکت پرتو رو گذاشته رو هوا، دیگه نمیشه راحت پیداش کرد خندیدم چند دقیقهای هم دربارهی مریم و شیطنتهایش حرف زدیم و بعد از کلی شوخی و سفارش برای مراقبت از خود، تماس را قطع کردیم. با پایان مکالمه، دوباره سکوتِ سنگین ویلا مثل آوار روی سرم ریخت. ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود. پایم خیلی بهتر شده بود و با اثر مسکن، سوزشِ بخیهها فروکش کرده بود. حوصلهام به شدت سر رفته بود. نگاهم از پنجره به ویلای روبهرویی—ویلای آقایان—افتاد. کلید یدکِ نیکان موقع خداحافظی به من سپرد. حسابی حس کنجکاوی رومخم بود، میخواستم تونبود بقیه یک سری به ویلابزنم درِ ویلای مجاور را باز کردم. به محض ورود، بوی ماندگی و غبار به دماغم خورد. نگاهم که به سالن افتاد، شاخ درآوردم! همهجا به شدت کثیف، شلخته و بههمریخته بود؛ بطریهای خالی آب و نوشابه روی میزها رها شده بود، ظرفهای کثیف روی سینک تلنبار شده بود و یک لایهی نازک خاکِ ساحلی روی تمام مبلها نشسته بود. معلوم بود چند روزی است هیچکس دستی به سر و گوش این خانه نکشیده. ناخودآگاه حس تمیزکاری و وسواسم تحریک شد، اما یک لحظه ایستادم: «نکنه سیاوش بفهمه و بدش بیاد؟ اون که روی حریم شخصیش به شدت حساسه…» اما بلافاصله جرقهای توی ذهنم روشن شد و یک لبخند شیطنتآمیز و بدجنس روی لبهایم نقش بست! «به جهنم که بدش میاد! بذار بیاد و حرص بخوره!» با خودم نقشه کشیدم: «اگه اومد و اخم کرد و گفت چرا وارد ویلا شدی، با کمال خونسردی میگم: “چون نیکان قبل رفتنش تو رو به من سپرد و سفارش کرد مراقبت باشم، منم به جبران زحماتِ اون این لطف رو در حقت کردم!” طوری رفتار میکنم که انگار اصلاً خبر ندارم سیاوش خودش نیکان رو با پرواز ظهر فرستاده تهران!» همین تصورِ کفری شدنِ سیاوش، انرژی عجیبی به تنم داد. دستبهکار شدم. لنگلنگان و با حوصله، سالن را جارو زدم، ظرفها را شستم، گردوخاک میزها را گرفتم و پنجرهها را باز کردم تا هوای تازه جریان پیدا کند. بعد از مرتب کردن طبقه پایین، با وسوسهای مقاومتناپذیر به سمت پلهها رفتم. حالا که نیکان نبود و سیاوش هم تا شب در شرکت درگیر متقاضیان استخدام بود، هیچکس مانعم نمیشد. بالا رفتم. دو تا اتاق خواب آنجا بود؛ یکی با درِ باز که متعلق به نیکان بود و وسایلش جمع شده بود، و دیگری با دری نیمهباز که بوی عطرِ تلخ و آشنای سیاوش از آن بیرون میزد. با قدمهایی پاورچین و تپش قلبی که بیدلیل تند شده بود، وارد اتاق سیاوش شدم. اتاق بزرگ، با تخت دونفرهی مرتب و کتی که دیشب روی دستهی صندلی انداخته بود. جلو رفتم. نگاهم ناخودآگاه به میز پاتختیِ کنار تختش کشیده شد، همان بسته قهوه موردعلاقه سیاوش که روزخرید، برداشته بودم. نگاهم از روی میز سُر خورد و به جعبهی کوچک چرمیِ کنار ساعت مچیاش افتاد؛ جایی که وسایل شخصی و دمدستیاش را میگذاشت. بیاختیار و با کنجکاوی جلوتر رفتم و نگاهی به داخل جعبه انداختم. یکباره نفسم در سینه حبس شد! درست در گوشهی جعبه، کنار سوئیچ یدک و دکمهسردستهای گرانقیمتش، یک گلسرِ یاسیرنگِ نگیندار خودنمایی میکرد؛ گلسرِ ظریف و معروفی که هفتهها پیش در شرکتِ تهران گم کرده بودم و هر چه گشته بودم پیدایش نکرده بودم! دست لرزانم را دراز کردم و گلسر را برداشتم. نگینهای ریزش زیر نورِ ضعیف اتاق درخشیدند. دست لرزانم را دراز کردم و گلسر را برداشتم. نگینهای ریزش زیر نورِ ضعیف اتاق درخشیدند. مات و مبهوت به آن خیره ماندم. هزاران فکر مثل آوار به سرم ریخت: «این گلسر توی وسایل شخصی سیاوش چیکار میکنه؟ از کی پیششه؟ چرا بهم پس نداده؟ یعنی تمام این مدت… این رو پیش خودش نگه داشته؟» سکوت عمیق اتاق دور سرم چرخید و من با آن گلسرِ یاسی در دستم، در دریایی از بهت، سردرگمی و علامتسؤالهای بیپاسخ غرق شدم…
-
نقد و بررسی رمان من وماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
bahare پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
رمان من وماه(عاشقانه، پلیسی، اجتماعی) نویسنده: بهاره شیرین سخن موضوع: درخواست نقدرمان خلاصه: داستان عاشقانه بین سیاوش مغروروخوش تیپ وسنگی داستان که زندگیش غرق سیاهی وتاریکی، تاریکی که ازیک خیانت تلخ وسردبه جامونده هایرون دخترسربه هواوجسورکه ناخواسته درگیرماجرای خطرناک سیاوش رادمنش میشه عشقی که بعدازمدتهاسختی شکل میگیره ولی بایک فراموشی تموم میشه...... زمانی دوباره ریشه میزنه که این فراموشی برمیگرده رمان من اروم وگام به گام پیش میره، ولی اواسط رمان همه چیزجدی میشه، پایانی خوش بعدازیک مسیرتلخ وغم انگیز- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
bahare پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام عزیزم، چجوری بایداین کاروانجام بدم -
#پارت 107# بستههای خرید را در یک دستم جابهجا کردم و از شیب ملایم سنگفرش خیابان به سمت نوار ماسهای ساحل پایین رفتم. نزدیک ظهر بود و گرمای آفتابِ خلیج، ماسههای روشن را داغ کرده بود، اما نسیم ملایم و مرطوبی که از روی آب میگذشت، حرارت هوا را میشکست و خنکای مطبوعی روی پوستم مینشاند. کفشهایم را با احتیاط روی ماسهها میگذاشتم تا پاشنهام به سطح نرم فرو برود و فشاری به بخیههای نوک پنجه و کف پای چپم نیاید. هر بار که موجی خسته و کفآلود تا چند قدمیام میآمد و عقب مینشست، صدای یکنواخت و عمیقش انگار غوغای توی سرم را میشست و با خودش میبرد. چند دقیقهای بود که در این سکوتِ خلوتِ ساحل قدم میزدم و حس میکردم بعد از چند روز تنشِ مداوم، تازه میتوانم نفس بکشم. خبری از اخمهای برنده و تحکمهای سیاوش نبود، خبری از شلوغی بیمارستان یا شوخیهای دستپاچهکنندهی نیکان نبود؛ فقط من بودم و پهنهی بیکران آبیِ دریا. اما درست وسط همین آرامش، یکباره حس غریبی از تنهایی و دلتنگی به جانم چنگ انداخت. دلم پر کشید برای تهران؛ برای هیاهوی شلوغ و خاکستری خیابان ولیعصر، برای برگریزان پیادهروهایش، برای صدای خندههای بیخیال و تمامنشدنیِ مریم که پشت تلفن با غیبتهای بیپایانش ساعتها سرگرمم میکرد. دلم برای همان شرکت شلوغِ تهران و دعواهای ساده بر سر اسناد مالی تنگ شده بود، جایی که حداقل اگر قانونی بود، شفاف بود، نه مثل این جزیره که حس میکردم وسط یک بازیِ پیچیده و ناشناخته پرتاب شدهام.بیش از همه… دلم هوای عزیزجون را کرده بود. تصویر مهربان و شکستهاش جلوی چشمم آمد؛ با آن چادر گلدارِ نازکش، عطر همیشگی گلاب و صابون مراغهای که از آستینهایش به مشام میرسید، و آن استکانهای کمرباریکِ چای تازهدم که عصرها روی سینی ورشو روبهرویم میگذاشت. چقدر دلم میخواست الان سرم را روی پاهای استخوانی و امنِ او میگذاشتم، دستهای چروکیدهاش میان موهایم میچرخید و بدون اینکه هیچ سؤالی دربارهی دلیل بغضم بپرسد، فقط میگفت: «غصه نخور مادر، همهچیز میگذره…» واردویلاشدم، سکوت سرتاسرویلاروگرفته بود، هوای داخل خنک بود، سیستم های تهویه کولرگازی به خوبی کارمبکرد همین که درِ سالن را بستم و خنکای مطبوع داخل به پوستم خورد، نگاهم به فضای پذیرایی و آشپزخانه افتاد و حالم گرفته شد. هنوز ردپای اتفاقات آشفتهی دیشب روی تن خانه مانده بود؛ لکههای محو شربت و روغن، دستمالهای مچالهشده روی کانتر و نامرتبیِ وسایل. دیدن این شلختگی، کلافگیام را بیشتر میکرد. همیشه وقتی ذهنم پر از گره و تنش میشد، تمیزکاری و چیدن وسایل تنها چیزی بود که آرامم میکرد. بستههای خریدم را روی کانتر خالی کردم. پدها و دستمالهای مرطوب و وسایل شخصیام را جدا کردم و داخل کمد گذاشتم. مانتوی نخیام را درآوردم و آستینهای تیشرتم را بالا زدم. با اینکه پای چپم هنوز ضربان داشت و نباید زیاد به آن فشار میآوردم، اما لنگلنگان و با احتیاط دستبهکار شدم. یک دستمال نمدار برداشتم و روی کانتر مرمر و کابینتها کشیدم. کوسنهای مخملی مبلهای راحتی سالن را که در رفتوآمدهای دیشب نامرتب شده بودند، صاف کردم. چند تا از مجلهها و کاتالوگهای مهندسیِ مربوط به پروژه را که روی میز جلو مبلی پخش بود، مرتب روی هم چیدم. تمام مدتی که دستمال میکشیدم، نگاهم ناخودآگاه به کف سالن وترانس بالا محلی میافتاد که دیشب شیشهها خرد شده بود، جاروی دستی را برداشتم و گوشهوکنار سرامیکها را دوباره جارو کشیدم تا خیالم راحت شود هیچ خردهشیشهی ریزی برای پای دردمندم کمین نکرده باشد بعد از نیم ساعت، خانه بوی تمیزی و آرامش گرفت. نفس عمیقی کشیدم و دستهایم را با مایع شستم. با وجود درد خفیف کف پایم، از دیدن نظم سالن حس بهتری داشتم. ساعت به یک و نیم بعدازظهر نزدیک میشد و قاروقور شکمم یادآوری کرد که از دیشب جز آن بستنیِ کوچک میوهای با نیکان، چیز دیگری نخوردهام. درِ یخچال ساید را باز کردم. جز چند بطری آب معدنی، پنیر و کرهی بستهبندی و یک شانه تخممرغ، چیز دندانگیری نبود. دو تا تخممرغ برداشتم و ماهیتابهی کوچک نچسب را روی شعلهی ملایم گاز گذاشتم. یک تکه کره داخلش انداختم؛ کره با صدای جلزولز ملایمی ذوب شد و عطرش در فضای آشپزخانه پیچید. درست همان لحظه که تخممرغ اول را به لبهی ماهیتابه زدم تا بشکنم، صدای ممتد و بلند زنگ آیفون تصویری و به دنبال آن چند تقهی محکم به درِ چوبی حیاط، سکوت خانه را شکست. جا خوردم. تخممرغ را توی کاسه رها کردم و شعله را بستم. «کی میتونه باشه این وقت ظهر؟ نکنه نیکان ازپروازجامونده وبرگشته با همان پای باندپیچیشده، لنگلنگان خودم را به مانیتور آیفون رساندم. تصویرِ پسری جوان با کلاه کاسکت و لباس فرم قرمزِ یک رستوران روی صفحه افتاده بود که یک بستهی بزرگِ حرارتی در دست داشت. شالم را روی سرم انداختم و لنگلنگان از پلههای ورودی به حیاط رفتم. آفتاب ظهر داغ بود. وقتی درِ چوبی سنگین را باز کردم، پسر پیک با لبخندی مودبانه سلام کرد: «روزتون بخیر خانم. ویلای شمارهی دوازده؟» سرم را تکان دادم و با تعجب گفتم: «بله، ولی من چیزی سفارش نداده بودم… فکر کنم اشتباه آوردید.» پسر جوان فاکتور الصاقشده روی کیسهی بزرگ و شیک را نگاه کرد و گفت: «نه خانم، آدرس درسته. سفارش از طرف شرکت پرتو… آقای مهندس رادمنش ثبت شده. هزینهش هم پرداخت شده، فقط تحویل شماست.» با شنیدن اسم «سیاوش رادمنش» و «شرکت پرتو»، برای یک لحظه ماتم برد. حس عجیبی مثل یک موج ناگهانی در سینهام پیچید؛ ترکیبی از ناباوری، لجبازی و حسی ناشناخته که فوراً سعی کردم سرکوبش کنم. پیک، کیسهی بزرگِ دوجداره را که گرمایش حتی از روی مقوا هم حس میشد، به دستم داد: «نوش جان، روزتون بخیر.» در را بستم و با بسته به داخل برگشتم. آن را روی کانتر آشپزخانه گذاشتم و بازش کردم. داخلش یک ظرف سوپ گرم و غلیظِ سبزیجات و قلم، یک پرس چلوگوشتِ مخصوص با برنج زعفرانی، سالاد فصل تازه و یک بطری آبمیوهی طبیعیِ هویج و سیب بود؛ دقیقاً غذاهایی سبک و در عین حال به شدت مقوی، انگار کسی از قصد این منو را چیده بود تا معدهی به هم ریخته و ضعفِ بعد از خونریزی پایم جبران شود. به فاکتور نگاه کردم. امضای دیجیتال و عنوان «شرکت مهندسی پرتو - مدیریت» گوشهی کاغذ به چشم میخورد. نگاهم به ماهیتابهی نیمهآمادهی تخممرغ و بعد به این غذاهای اشرافی و حسابشده افتاد. این مرد واقعاً چه موجود غریبی بود؟ دیشب با آن غیظ و تحکم مرا به باد ناسزا گرفت و رفت، امروز نیکان را به خاطر لجبازی من تبعید کرد، و حالا از پشت میزش در شرکت، اینطور بیسرصدا و با همان ژستِ صاحباختیاری برایم غذای مخصوص میفرستاد؛ بیآنکه حتی یک پیام کوتاه بدهد یا بپرسد اصلاً زندهام یا نه! پوزخند زدم، اما درِ ظرف سوپ را باز کردم. عطر خوشایند غذا تمام فضای آشپزخانه را پر کرد و دلم ضعف رفت…
-
#پارت106# نور تند و درخشان آفتاب از لای پردههای حریر، خطوط موربی روی پتوی روی تخت انداخته بود. وقتی پلکهای سنگینم را بهزحمت باز کردم، نگاهم روی ساعت دیواریِ روبرو افتاد؛ عقربهها ساعت یازده و نیم صبح را نشان میدادند! قلبم با یک تکان شدید در سینهام فروریخت. وحشتزده با خودم گفتم: «وای خدای من… یازده و نیم؟! همهچیز دیر شد!» با فکر اینکه ساعتها از زمان شروع کار گذشته و سیاوش در شرکت منتظر گزارشهاست و من از همهچیز جا ماندهام، دستپاچه و بدون فکر پتو را پس زدم و با عجله خواستم از تخت پایین بپرم. اما به محض اینکه پای چپم با فشار به زمین خورد، سوزشِ وحشتناک و گزندهای کف پایم پیچید. انگار خردهشیشهها دوباره در گوشتم فرو رفتند. دردی تند و بیرحم از بخیهها تیر کشید و تا زانویم بالا آمد. «آخ…» نالهای از سر درد از گلویم بیرون زد. بیاختیار روی لبهی تخت ولو شدم و پایم را جمع کردم. نفسم از شدت درد بند آمده بود و تازه یادم آمد دیشب با چه وضعیتی و با چند بخیه به خانه برگشته بودم. چند ثانیه چشمهایم را بستم و عمیق نفس کشیدم تا سوزشِ نبضدار کف پایم کمی آرام بگیرد. لنگلنگان، با احتیاط و با تکیه بر دیوارهای راهرو خودم را به سمت پلهها رساندم. نردهها را محکم گرفتم و پلهها را یکییکی پایین رفتم تا به سالن طبقه پایین برسم. همهجا در سکوت و آرامشِ کامل فرو رفته بود. هنوز پایم به آخرین پله نرسیده بود که صدای چند تقهی آرام و مردد به درِ ورودی ویلا بلند شد. با تعجب ایستادم. به سمت در رفتم و لنگلنگان دستگیره را پایین کشیدم. با باز شدن در، چهرهی نیکان پشت آستانه نمایان شد؛ اما نه آن نیکانِ پر سر و صدا و خندانِ دیشب. یک چمدانِ چرمیِ متوسط کنار پایش روی زمین قرار داشت و ساکِ دستیاش را روی شانه انداخته بود. چهرهاش به وضوح گرفته، پکر و آشفته به نظر میرسید و خطوط ناراحتی روی پیشانیاش نشسته بود. با تعجب نگاهی به چمدان و بعد به صورتِ پکرش انداختم و گفتم: «نیکان؟ اینجا چه خبره؟ این چمدون چیه دستت؟» نیکان لبخند تلخ و کمرنگی زد، دستی به پشت گردنش کشید و با لحنی پشیمان و کلافه گفت: «سلام هایرون… حالت چطوره؟ پات بهتره؟ راستش… من باید برگردم تهران. پروازم برای دو سه ساعت دیگهست.» چشمهایم از تعجب گرد شد. «تهران؟! مگه قرار نبود تا آخر پروژه بمونی؟ چرا یهو؟» نیکان آهی کشید و با دلخوری سرش را تکان داد: «راستش چندروزپیش خودم میخواستم که برگردم،امابعدش دوباره پشیمون شدم، برنامههام عوض شد، اصلاً پشیمون شدم از رفتن! ولی خب… الان دیگه دست خودم نیست؛ دستور مستقیمِ سیاوشخانه! صبح اول وقت زنگ زد و گفت کارِ من اینجا تموم شده و باید سریع برگردم دفتر تهران به کارهای اونجا برسم.» از لحنش پیدا بود چقدر از دست سیاوش و این تصمیمِ ناگهانی شاکی و دلخور است. ناخودآگاه فکرم به سمت شرکت کشیده شد. با دلشوره پرسیدم: «پس سیاوش الان کجاست؟ مگه تو شرکت نبودی؟ اوضاع اونجا چطوره؟ من اینقدر دیر بیدار شدم که فکر کردم همهچیز بههم ریخته…» نیکان دستش را در هوا تکان داد و با بیقیدی گفت: «نه بابا، نگران شرکت نباش! سیاوش خودش صبح زود رفت اونجا. امروز شرکت حسابی غلغله بود و سرش به شدت شلوغ بود… اما نه به خاطر حسابکتاب و کارهای مهندسی! سیاوش آگهی داده برای استخدامِ منشی، آبدارچی و یه تایپیست حرفهای برای دفترِ کیش. از صبح کلی آدم برای مصاحبه صف کشیدن و سیاوش هم همهچیز رو دست گرفته و داره اونجا رو سروسامان میده.» با شنیدن حرفهایش، نفس راحتی کشیدم که غیبتم مشکلی در کارها ایجاد نکرده بود؛ اما نگاهم که به چشمهای گرفته و شانههای افتادهی نیکان افتاد، دلم برایش سوخت. او دیشب با تمام وجودش سعی کرده بود کمکم کند و حالا اینطور با لحنی پکر و دلمرده به خاطر دستور سیاوش چمدان بسته بود. دلم نمیخواست با این حالِ گرفته راهی فرودگاه شود.لبخند گرم و مهربانی به رویش زدم و با لحنی نرم و صمیمی گفتم: «نیکان… حالا که هنوز تا پروازت وقت داری، حیفه با این چهرهی پکر بری. چطوره دمِ رفتن یه دوری توی شهر بزنیم؟ بیا با هم بریم یه کافهای، جایی، یه نوشیدنیِ خنک بخوریم تا هم حالت عوض بشه و هم این دمِ آخری من بتونم درست و حسابی ازت تشکر کنم… قبول؟» ده دقیقه بعد در خیابانهای آفتابی و نخلپوش کیش بودیم. هوا گرم و شرجی بود، اما باد خنک کولر ماشین حس خوبی به تن آدم میداد. بعد از کمی چرخیدن، تصمیم گرفتیم برای فرار از گرما وارد یک کافه-بستنی خنک در حاشیهی مرکز خرید بشویم. من برای تشکر از نیکان پیشقدم شدم و دو ظرف بستنیِ مخصوص میوهای سفارش دادم. حقیقتاً از بیمحلیها و پرخاشهای ناخواستهای که در این چند روز به خاطر عصبانیتم از سیاوش سرِ نیکان خالی کرده بودم، عذاب وجدان سنگینی داشتم. نیکان پسر بدی نبود؛ قلبی پاک و بیغلوغش داشت، فقط عیبش این بود که خیلی زود با جنس مخالف گرم میگرفت، شوخیهای بیش از حد میکرد و سریع پسرخاله میشد؛ چیزی که من به عنوان یک دخترِ محتاط و قانونمند اصلاً نمیپسندیدم و مرزهایم را حفظ میکردم. ولی در این لحظه، لایق یک عذرخواهیِ پنهان و یک برخورد محترمانه بود. نیکان قاشقی از بستنیاش خورد و در حالی که به من خیره شده بود، لحن کلامش کمی جدی و آرامتر از همیشه شد میدونی هایرون… تو این چند سال رندگی ا م، دخترهای زیادی اومدن و رفتن؛ از اونایی که مدام دنبال جلب توجه بودن تا آدمایی که فقط منفعتطلب بودن. ولی… تو واقعاً فرق داری. من تاحالا دختری به این با شخصیتی، محکمی و متانت ندیده بودم. راستش… از همون برخورداول ازت خوشم اومده بود، دختری که بتونه تواین سن وسال ارتباط معناداری باخانواده داشته باشه قطعاوفاداری هم جزخصوصیاتشه. راستش چندروزی بودمیخواستم بهت حرفاموبزنم وبگم ازت خوشم اومده هربارموقعیتش پیش نیومداماحالا... حرفش مستقیم و بدون پرده بود. حس کردم دارد پایش را از گلیمش فراتر میگذارد. نباید اجازه میدادم این سوءتفاهمِ کوچک به یک امید واهی یا دردسر جدید تبدیل شود. خیلی سریع، اما با ملایمت و کلماتی سنجیده لبخند زدم و گفتم: «ممنونم از احترامی که برام قائلی نیکان. نظر لطفت رو میرسونه. اما خودت خوب میدونی که شرایط روحی و موقعیت زندگی من اصلاً توی این وادیها نیست. تمام تمرکز من روی کارمه و دلم میخواد یک همکار و دوستِ کاری خوب و قابلاحترام برای هم باقی بمونیم. مطمئنم تو هم به زودی کسی رو پیدا میکنی که دقیقاً همسلیقه و همشأن خودت باشه.» نیکان برای چند ثانیه سکوت کرد. برق نگاهش کمی مات شد، اما پختگی و احترام در لحنم آنقدر قوی بود که نتوانست دلخور شود. لبخند مهربانی زد و سرش را تکان داد: «میفهمم… حق با توئه. همین که باهام رک و صادق حرف میزنی، احترامت رو برام چند برابر میکنه. من هیچ وقت نخواستم خودموتحمیل کنم ومعتقدم همه ادم هابایدهمبنجوری باشندولی خب، اشنایی باتوحتی تومدت کم خیلی برام ارزشمندبود ازنگاهش صراحت حرفاش واضح بود، *************************** بعدازخداحافظی ازنیکان، خواستم که خودم به ویلابرم یکمم خریدکنم وتامسیرویلا، لب ساحل قدم بزنم، مسافت زیادی تاویلانبود، برای همین راحت میتونستم بااون پای زخمی راه برم، واردهایپرمارکت بزرگ شدم هرچی که لازم داشتم خریدم وکنارساحل قدم زنان راه افتادم
-
#پارت105# اتاق که بسته شد، صدای تقهی آرام قفل در سکوت طبقه بالا پیچید. چند ثانیه همانطور لبهی تخت نشستم. درد پایم دوباره به شکل ضربانهای مداوم و تیز برگشته بود. با احتیاط کف پای راستم را زمین گذاشتم، اما به محض اینکه ذرهای از وزنم روی پای چپِ پانسمانشده افتاد، تیر کشید. لبم را به دندان گرفتم و لنگلنگان خودم را به بیرون به لبهی پنجره رساندم. پرده را کمی کنار زدم. نور چراغهای محوطهی بیرونی،بخشهایی از حیاط سنگفرششده را روشن کرده بود. سیاوش از درِ اصلی ویلا بیرون آمد. کت اسپورتی را که روی صندلی ماشین جا مانده بود روی شانهاش انداخته بود. بدون اینکه حتی یکبار سرش را به سمت پنجرههای طبقه بالا بچرخاند، با قدمهایی شمرده و محکم به سمت فراری رفت، درِ راننده را باز کرد و سوار شد. چند لحظه بعد، صدای استارت نرم موتور و چرخش نوربالای ماشین روی درختچههای نخل حیاط افتاد. ماشین آرام دور زد و از درِ بزرگِ ویلا خارج شد. صدای لاستیکها روی آسفالت خیابان ساحلی بعد از چند ثانیه کاملاً در سکوت شب محو شد. پرده را رها کردم.وارداتاق شدم نگاهم به میز کنار تخت افتاد؛ نایلونِ سفید داروهای بیمارستان، بطری آب معدنی و چند گاز استریل اضافه که پرستار موقع ترخیص داده بود همانجا روی میز بود. کیسهی قرصها را باز کردم. دو ورق مسکن و یک آنتیبیوتیک با دستورِ مصرفی که با خودکار آبی روی جعبهشان خط خورده بود، داخلش قرار داشت. طبق دستوری که دکتر داده بود، یک عدد مسکن با نصف لیوان آب قورت دادم. به طرف آینهی قدی گوشهی اتاق رفتم. صورتم از فرط خستگی و دلپیچهی چند ساعت قبل رنگپریده بود و چند تار مو به شقیقههایم چسبیده بود. مانتویم هنوز بوی الکلِ بخش تریاژ بیمارستان را میداد. با سختی و در حالی که تمام تلاشم را میکردم تا پای چپم خم نشود، مانتو را درآوردم و یک تیشرت نخی راحت پوشیدم. پایم نیاز به استراحت داشت. روی تخت دراز کشیدم و یک بالش اضافه زیر مچ پای آسیبدیدهام گذاشتم تا بالاتر از سطح بدنم قرار بگیرد. دردِ تیز و برنده کمکم جای خودش را به کرختیِ سنگینِ داروها داد. نگاهم روی سقفِ چوبی اتاق ثابت ماند. از طبقه پایین، هیچ صدایی نمیآمد. ویلا در آرامشی مطلق فرو رفته بود؛ فقط صدای یکنواختِ برخورد امواج به دیوارهی ساحلی از فاصلهای دور به گوش میرسید. فکرم به سمت کارهای فردا رفت. اسناد مالی پروژهی کیش، فاکتورهای ترخیص مصالح و گزارشهای ثبتشده تا پایان هفته باید دستهبندی میشدند. فرقی نمیکرد سیاوش کجا رفته باشد یا کی برگردد؛ تا سه روز دیگر اسناد باید به صورت نهایی تنظیم میشدند و اجازه نمیدادم این شکستگیِ پا یا اتفاقات امشب روی نظم کاریام اثر بگذارد. چشمهایم را بستم. اثر آرامبخشها سنگینتر شد و پلکهایم را روی هم فشرد. طولی نکشید که تاریکیِ خواب تمام اتاق را پر کرد.
-
#پارت104# ولی این بازی رو با من راه ننداز! من اون احمقی نیستم که با دو تا لبخندِ ساختگی دلبری کنی و سر کارش بذاری!» کلماتش مثل شلاق به صورتم خورد. عطر تلخ و خنک تنش با بوی باروتِ خشمش درآمیخته بود و هوای ریههایم را تنگ میکرد. دستهایم را به سینهاش فشردم تا خودم را عقب بکشم، اما بازوهای ستبرش مثل حصاری آهنین دور تنم قفل شده بودند. حتی یک میلیمتر هم جابهجا نمیشد. «من با هر کی بخوام میخندم و با هر کی بخوام حرف میزنم!» با صدایی که از شدت حرص و خفگی بغضآلود شده بود توی صورتش غریدم: «تو رئیس شرکت منی سیاوش، صاحب اختیار و صاحب جونم نیستی! بذارم زمین تا خودم داد نزدم همه بفهمن چه آدم مستبدی هستی!» سیاوش پلههای چوبی را دوتا یکی بالا رفت، بدون اینکه حتی نفسش به شماره بیفتد. نگاه تیز و سیاهش درست توی چشمهایم ثابت مانده بود؛ نگاهی که در آن هم رگههایی از جنون و مالکیت موج میزد و هم غمی عمیق و غیرقابلهضم.با پایش درِ اتاق مرا به عقب هل داد. صدای کوبیده شدن در به دیوار در سکوت اتاق پیچید. مرا به سمت تخت برد و به آرامی—با ظرافتی که اصلاً به آن لحن و چهرهی خشمگینش نمیآمد—روی تشک نرم گذاشت. انگار حتی در اوج عصبانیت هم ناخودآگاه مراقب بود به پای پانسمانشدهام فشاری نیاید. اما به محض اینکه پشتم به بالش خورد، خواستم بلند شوم و به سمت در بروم که سیاوش هر دو دستش را در دو طرف سرم روی تخت ستون کرد. بدنش به سمتم متمایل شد و تمام فضای بالای سرم را با حضور سنگین و خفهکنندهاش پوشاند. قفسهی سینهاش با نفسهای تند و عمیق بالا و پایین میرفت و من عملاً در محاصرهی او گیر افتاده بودم. «تو فکر کردی من نمیفهمم داری چه غلطی میکنی؟» صدایش بم، تاریک و پر از لرزش بود. مردمکهای چشمش با هر کلمه تنگتر میشد. «فکر کردی کوری چشم من داری به اون چرتوپرتهای نیکان بلندبلند میخندی؟ فکر کردی من نفهمیدم تمام طول مسیر داشتی با اعصاب من بازی میکردی؟» نگاهم را از روی خطِ فک سفتشدهاش تا رگ متورم گردنش بالا کشیدم. با وجود لرزی که به جانم افتاده بود، چانهام را با لجبازی بالا دادم و با پوزخندی تلخ گفتم: «چرا اینقدر همهچیز رو به خودت میگیری جناب مهندس؟ مگه دنیا دور شما میچرخه؟ نیکان برعکس شما یه آدم محترم و خوشاخلاقه. اون امشب نگران من بود، اون وقتی از درد داشتم میمردم دستپاچه شد، نه تویی که فقط بلدی اخم کنی و دستور بدی! اصلاً من دلم میخواد به حرفای اون بخندم، به شما چه ربطی داره؟ نکنه بابت خندههامم باید به مدیرعامل جواب پس بدم؟!» سیاوش یک دستش را از روی تخت برداشت و چانهام را با سرانگشتان قدرتمندش گرفت. فشار دستش دردناک نبود، اما آنقدر محکم بود که نگذاشت سرم را حتی یک سانتیمتر برگردانم. چشمهایش در تاریکیِ اتاق، مثل دو گوی آتشین برق میزدند. «به من ربط داره چون تو…» جملهاش را نصفه رها کرد. نفسش با حرارت به لبهایم خورد. دندانهایش را با حرص روی هم فشرد و گفت: «چون تو امانتِ دست منی هایرون! بفهم! اگه بلایی سرت بیاد، اگه با حماقتهات به باد بری، من باید جواب بدم! نه اون نیکانِ بیخاصیت که تا تقی به توقی میخوره دستوپاشو گم میکنه. سیاوش اخمهایش را در هم کشید و خواست حرفی بزند، اما من امان ندادم: «هیچچی برای تو مهم نیست! نه احساس آدما، نه آرامششون! من رو آوردی اینجا وسط ناکجاآباد، بعد ول میکنی میری پی کارهات… میدونی من این چند شب چطور خوابیدم؟ میدونی چقدر از تنهایی و سکوتِ این درندشت میترسم؟ هر صدای بادی که به پنجره میخوره تنم میلرزه، از ترس قفل و بستِ درها رو هزار بار چک میکنم تا مبادا یکی از در بیاد تو! ولی تو کجایی؟ تو فقط وقتی سر و کلهت پیدا میشه که بخوای داد بزنی، تحکم کنی و بهم بگی چیکار بکنم و چیکار نکنم!» کلماتم با اشک و هقهقی کنترلنشده از سینهام بیرون میریختند. تمام دلخوریها و وحشتِ این چند روزه مثل آواری روی سرش خراب میشد: «نیکان حداقل وقتی میبینه حالم بده، سعی میکنه با شوخیهاش اون ترسم رو کم کنه! حداقل مثل تو مثل یه رباتِ بیاحساس رفتار نمیکنه! تو حتی نپرسیدی چم شده، فقط منتظری ببینی کی دست از پا خطا میکنم تا تحقیرم کنی! ازت متنفرم که فکر میکنی صاحبِ همهچیز منی!» هیچ باخودت فکرکردی من چرااینجام، دورازخانواده، یکه وتنها، چون تومنومجبورکردی، بافشاراون قراردادکوفتی مجبورم کردی بیام وتوتنهایی این ویلا شب وباترس سرکنم، فکرنکردی چون اصلابه غیرخودت چیزی ونمیبینی سیاوش که تا آن لحظه مثل آتشفشان در آستانهی انفجار بود، با شنیدن حرفهایم ناگهان ساکت شد. شعلهی سرکش خشم در چشمانش جای خود را به بهت و گیجی عمیقی داد. دستهایش روی ملافه شل شدند. نگاهش با ناباوری روی چشمهای خیس، لبهای لرزان و چهرهی رنگپریدهام چرخید؛ انگار تازه متوجه حجم دردی شده بود که زیر پوستهی لجبازیهای من پنهان شده بود. فاصلهاش را کم نکرد، اما سنگینیِ تنش آرام عقب کشید و همانطور خیره در نگاهم ماندوبی معطلی بیرون رفت
-
#پارت103# وقتی سوار ماشین شدیم، اینبار نیکان کنار من روی صندلی عقب نشست و سیاوش پشت فرمان قرار گرفت. درد پایم و سنگینیِ معدهام هنوز کاملاً رهایم نکرده بود، اما آتشِ لجبازی و خشمی که از یادآوری ترلان در سینهام شعله میکشید، قویتر از هر مسکنی بود. میخواستم به سیاوش بفهمانم که برایم کوچکترین اهمیتی ندارد؛ میخواستم ببیند که آن رئیسِ مغرور و نفوذناپذیر، هیچ کنترلی روی احساسات و رفتار من ندارد. همین که ماشین با شتاب از محوطهی بیمارستان بیرون زد، رو به نیکان کردم. لبخند پهن و پررنگی روی لبهایم نشاندم، لحنم را فوقالعاده نرم و صمیمی کردم و گفتم: «واقعاً نمیدونم چطور ازت تشکر کنم نیکان… اگه امشب تو نبودی و اینقدر با درایت و سرعت ماشین رو نمیآوردی، معلوم نبود با اون وضعیت پای خونینم چی به سر من میاومد! واقعاً حضورت مثل یه معجزه بود.» نیکان که اصلاً انتظار چنین استقبال گرم و خودمانیای را از دختری که تا چند ساعت پیش با یخترین کلمات پساش زده بود نداشت، گل از گلش شکفت! چشمهایش از ذوق برق زد و در جایش جابهجا شد. حس میکرد درِ بستهی قلعه باز شده و یک روزنهی امیدِ بزرگ برایش به وجود آمده است. نیکان با خندهای کشدار و با همان لحن شوخ و شنگولش گفت: «ای بابا هایرون خانوم! شما جون بخواه… من که گفتم، تا آخر دنیا هم رانندهی اختصاصیتون میشم. تازه اگه میدونستم قراره اینقدر قشنگ تشکر کنی، میگفتم چهار تا کوچه رو هم ورود ممنوع برم که زودتر برسیم و قهرمانتر به نظر بیام!» شوخیاش به شدت لوس و بیمزه بود، اما من درست در نقطهی مقابل سیاوش، با صدای بلند و کشدار زدم زیر خنده. طنینِ خندههای رسا و سرزندهام در فضای بستهی فراری پیچید؛ خندههایی پر از طعنه و لجبازی که مخاطب اصلیاش مردِ پشت فرمان بود. «وای نیکان، واقعاً روحیهت عالیه! تو هر شرایطی آدم رو میخندونی… اصلاً دردم یادم رفت با این حرفت!» از آینهی جلو، چشمم به سیاوش افتاد. بههمریختگی و جوشش خشم از تمام خطوط چهرهاش میبارید. انگشتانش چنان فرمان چرمی را میفشردند که بندهای دستش سفید شده بود و رگهای برجستهی ساعد و گردنش با هر ضربان نبض میزدند. فکش با شدتی دیوانهکننده قفل شده بود. نگاهِ گرگصفت و سرخش در آینهی وسط مدام بین من و نیکان در رفتوآمد بود. او دیگر آن مدیرِ خونسرد و خوددار نبود؛ به وضوح داشت از درون آتش میگرفت. اما نیکان که در توهمِ به دست آوردنِ دلِ من غرق شده بود، کاملاً کور و کر شده بود. او کوچکترین توجهی به هالهی سیاه، سنگین و خفهکنندهای که از سیاوش ساطع میشد نداشت. بدون ترس از عواقب کارش، سرش را کمی به سمت من خم کرد و با هیجان به مسخرهبازیهایش ادامه داد: «حالا کجاشو دیدی؟ من برای فردات هم برنامه دارم! صبح خودم برات یه سوپِ مخصوصِ تقویتی درست میکنم که انگشتاتم باهاش بخوری. بعدشم به جای اینکه لنگلنگان راه بری، کولت میکنم میبرمت کنار ساحل تا هوای تازه به اون پای زخمی بخوره!» تودلم گفتم عجب ادم روداروبی پروایی هستی تابه روت خندیدم پرروشدی، توغلط میکنی دوباره با صدای بلند خندیدم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و با لحنی پر از دلبریِ ساختگی گفتم: «وای خدا… واقعاً لطف داری نیکان! اصلاً نمیدونم بدون این شوخیهات چطور باید این سفر کاری رو تحمل میکردم!» همان لحظه، سیاوش پای راستش را با جنونی مهارنشدنی روی پدال گاز کوبید. موتور فراری با نعرهای وحشتناک جزیره را شکافت. شتاب ناگهانی ماشین ما را به عقب پرت کرد و تایرها با صدای گوشخراشی روی آسفالت جیغ کشیدند. سیاوش دندهها را چنان با خشم جا میزد که گویی میخواست دستهدنده را از جا بکند. تمام بدنش از غیظ میلرزید، اما من بیتوجه به سرعت مرگبار ماشین، با لبخندی پیروزمندانه به نیمرخِ عصبانیاش در تاریکی چشم دوخته بودم؛ بازیِ لجبازی تازه شروع شده بود. سرعت ماشین به مرز جنون رسیده بود. تیرهای چراغبرق حاشیهی بلوار ساحلی مثل خطوطی ممتد و تار از جلوی چشمهایم رد میشدند، اما من حتی پلک هم نمیزدم. قلبم توی سینهام با شدتی میکوبید که انگار میخواست دندههایم را بشکند، اما حاضر بودم با همین فراری به قعر خلیج فارس سقوط کنم ولی غرورم را جلوی سیاوش نشکنم. نیکان که با شتاب ناگهانی ماشین به صندلی چسبیده بود، دستپاچه دستش را به دستگیرهی بالای سرش بند کرد و با خندهای عصبی، بیآنکه عمق فاجعه را بفهمد، گفت: «اووه! سیاوش خان، آرومتر داداش! پیست فرمول یک نیست که! اگه میخوای مهارتهای رانندگیت رو به هایرون خانوم نشون بدی، بذار روز روشن… الان دختر مردم حالش خوب نیست، پس میافته!» با همین حرف نیکان، رگِ شقیقهی سیاوش چنان برجسته شد که انگار هر لحظه ممکن بود بترکد. سیاوش حتی یک کلمه هم جواب نداد؛ سکوتش مثل آرامش قبل از یک طوفان سهمگین، خفهکننده و سنگین بود. فقط چشمهای تیرهاش توی آینهی وسط، مستقیم روی چشمهای من قفل شده بود. نگاهش پر از اخطار بود، پر از تهدیدی خاموش که میگفت: «داری بازیِ خطرناکی رو شروع میکنی…» ولی من سرکشتر از آن بودم که با یک نگاه عقب بنشینم. ترلان و تمام نقشههای سیاوش مثل هیزم به آتش کینهام میریخت. رو به نیکان کردم، موهایم را که به خاطر باد پنچرهی نیمهباز کمی روی صورتم ریخته بود کنار زدم و با ملایمتی ساختگی گفتم: «نه نیکان، اشکالی نداره. اتفاقاً هیجانش خوبه! ولی کاش همه مثل تو متوجه شرایط آدم بودن و اینقدر با درک و بااحساس رفتار میکردن.» این کنایهی مستقیم، تیر خلاصی بود به آخرین ذرات صبری که سیاوش داشت. هنوز جملم تمام نشده بود که سیاوش پایش را تا ته روی پدال ترمز کوبید! صدای وحشتناک و گوشخراش ساییده شدن لاستیکها روی آسفالت بلند شد. ماشین با یک تکان شدید درست جلوی درِ ورودی ویلا متوقف شد. کمربند ایمنی به سینهام فشار آورد و نیکان با سر رفت توی صندلی جلو و داد زد: «یا ابوالفضل! سیاوش چت شد یهو؟! رسیدی دیگه، چرا اینجوری وامیستی؟!» سیاوش بیآنکه ماشین را خاموش کند، دستش را روی فرمان رها کرد. نفسهایش تند، سنگین و صدادار بود. شانههای پهنش با هر دم و بازدم بالا و پایین میرفت. بدون اینکه حتی سرش را به سمت عقب بچرخاند، با صدایی که از شدت خشمِ فروخورده خشدار و بمتر از همیشه شده بود، غرید: «پیاده شید.» دو کلمه، ولی با تحکمی که مو به تن آدم سیخ میکرد. نیکان که حس کرد جو به شدت خراب شده، خندهی مسخرهاش ماسید. دستپاچه دستگیره را کشید و اول خودش پیاده شد. دور زد تا درِ سمت مرا باز کند. با لحنی نگران و دستپاچه دستش را دراز کرد: «بیا هایرون، دستت رو بده به من… مراقب پای چپت باش به لبهی رکاب گیر نکنه.» لبخندی از سر تشکر زدم و خواستم دستم را روی بازوی نیکان بگذارم تا از ماشین بیرون بیایم که ناگهان درِ سمت راننده با صدای مهیبی باز و کوبیده شد. سیاوش در کسری از ثانیه دور ماشین چرخید و مثل یک سایهی شوم بالای سرمان ظاهر شد. چنان به نیکان نزدیکشد که او ناخودآگاه یک قدم عقب کشید. سیاوش بدون اینکه حتی به نیکان نگاه کند، دست انداخت و با قدرتی مهارنشدنی مچ دست مرا از دستگیره جدا کرد. سیاوش با صدایی لرزان از خشم، رو به نیکان اما با نگاهی خیره به من گفت: «نیکان، برو توی ویلای خودت. همین الان.» نیکان منمنکنان گفت: «اما سیاوش… پاش زخمه، بذار کمکش کنم تا اتاق بره…» سیاوش یکباره برگشت و چنان غرش کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد: «گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم میبرمش بالا!» نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشمهای به خون نشستهی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافهای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت. حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقرهای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه میکشید. لنگلنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم: «چرا اینطوری میکنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم میتونم…» نیکان منمنکنان گفت: «اما سیاوش… پاش زخمه، بذار کمکش کنم تا اتاق بره…» سیاوش یکباره برگشت و چنان غرش کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد: «گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم میبرمش بالا!» نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشمهای به خون نشستهی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافهای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت. حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقرهای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه میکشید. لنگلنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم: «چرا اینطوری میکنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم میتونم…» اما سیاوش اجازه نداد جملم تمام شود. با یک حرکت ناگهانی، خم شد و قبل از اینکه بتوانم جیغ بزنم، دستهایش را زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل پرِ کاه از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید. «سیاوش! ولم کن! بذارم زمین!» با مشت به شانهی سفت و محکمِ مثل سنگش کوبیدم. «دست به من نزن! من خودم پا دارم!» سیاوش درِ ورودی ویلا را با پایش کوبید و باز کرد. با قدمهای بلند و سنگین به سمت پلهها رفت و در حالی که مرا محکم به سینهاش فشار میداد، صورت کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد: «گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم میبرمش بالا!» نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشمهای به خون نشستهی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافهای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت. حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقرهای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه میکشید. لنگلنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم: «چرا اینطوری میکنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم میتونم…» اما سیاوش اجازه نداد جملم تمام شود. با یک حرکت ناگهانی، خم شد و قبل از اینکه بتوانم جیغ بزنم، دستهایش را زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل پرِ کاه از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید. «سیاوش! ولم کن! بذارم زمین!» با مشت به شانهی سفت و محکمِ مثل سنگش کوبیدم. «دست به من نزن! من خودم پا دارم!» سیاوش درِ ورودی ویلا را با پایش کوبید و باز کرد. با قدمهای بلند و سنگین به سمت پلهها رفت و در حالی که مرا محکم به سینهاش فشار میداد، صورتش را تا چند سانتیمتری صورتم پایین آورد. گرمای نفسهای تندش پوستم را سوزاند. با دندانهای کلیدشده، شمرده و با لحنی که از شدت غیرت و خشم میلرزید، توی صورتم نجوا کرد: «خوب به خندههات با نیکان ادامه بده هایرون… ولی
-
#پارت102# پرستارِ مهربان با لبخندی که سعی میکرد از خجالتم بکاهد، چند دقیقه بعد با بستهای کوچک برگشت. با کمک او، در حالی که لنگلنگان و با هزار سختی خودم را به سرویسِ کوچکِ گوشهی بخش رساندم، توانستم کمی سروسامان بگیرم. وقتی به تخت برگشتم، آن سنگینیِ وحشتناکِ شکمم کمی سبکتر شده بود، اما سنگینیِ نگاهِ سیاوش که درست بالای سرم منتظر ایستاده بود، دوباره حالم را دگرگون کرد. او با همان اقتدارِ همیشگی، دست به سینه بالای سرم بود. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش مرا در آغوش گرفته بود. آن اقتدار، همان چیزی بود که در این لحظه، لجبازیِ مرا به اوج میرساند. سیاوش نگاهی به سرمِ تمامشده و پانسمانِ پایم انداخت و با لحنی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، گفت: «نیکان ماشین رو آماده کرده. میتونی راه بری یا دوباره باید…"» جملهاش را تمام نکرد، اما من سریع حرفش را بریدم. با لحنی که سعی میکردم سردیاش را مثل پتک بر سرش بکوبم، گفتم:احتیاجی نیست. خودم میتونم.» هنوزحرف مریم درموردملاقات گرم سیاوش باترلان توگوشم میپیچید، من اینجا داشتم برای دلدرد و پای زخمیام، این مردِ متکبر را به زحمت میانداختم. این فکر، مثل زهر در رگهایم میدوید و تمامِ آن نرمشِ چند دقیقهی پیش را در دلم منجمد میکرد. سیاوش اخمی به ابروهایش نشاند. «لجبازی نکن هایرون. پات بخیه خورده.» با سختی و در حالی که به شدت میلنگیدم، لبهی تخت نشستم. وقتی خواستم بایستم، سیاوش بیاختیار دستش را دراز کرد تا بازویم را بگیرد. با یک حرکتِ تند، خودم را عقب کشیدم. گفتم که، خودم میتونم! فکر کنم بهترباشه یک تماسی بانامزدت ترلان داشته باشی، الان نگران میشن که شما این وقت شب کجایید… بهتره وقتتون رو برای کارهای مهمتر بذارید.» نامِ ترلان را که آوردم، سیاوش برای لحظهای خشکش زد. نگاهش تیره شد و هالهای از کلافگی صورتش را پوشاند. او انتظار نداشت من در این وضعیتِ درهمشکسته، هنوز هم یادم باشد که او به کی تعلق دارد. سیاوش با صدایی که حالا خشدارتر و عصبیتر شده بود، غرید: «اینکه من کجا هستم یا کی نگران میشه، به تو مربوط نیست. وظیفهی منِ که تو رو سالم به ویلا برسونم، همونطور که وظیفهی توئه که بیخودی دردسر درست نکنی.» دندانهایم را روی هم سابیدم. «دردسر؟ من؟ اگه شما و همراهانتون اونجا نبودید، من الان داشتم استراحتم رو میکردم، نه اینکه اینجا با دو تا بخیه تو پام و معدهای که انگار توش آتیش روشن کردن، به دستوراتِ جناب مهندس گوش بدم!» سیاوش یک قدم جلو آمد. فاصلهمان آنقدر کم شد که گرمای تنش را حس میکردم. چشمهایش، همان چشمهایی که چند دقیقه پیش با نگرانی نگاهم میکرد، حالا پر از آتشِ خشم شده بود. «من دارم سعی میکنم کمکت کنم، بعد تو داری با کنایه زدن به من، داری اون رویِ سگِ من رو بالا میاری؟» «کمک؟» با نیشخندی که تمام وجودم را میسوزاند، نگاهش کردم. «این کمک نیست. این فقط یه نمایشِ دیگه از قدرتِ شماست. اینکه نشون بدید چقدر همه چیز تحت کنترلتونه. حتی مریضیِ حسابدارتون.» سیاوش دستش را به سمتِ چانهام برد تا صورتم را به سمت خودش بچرخاند، اما من سرم را با شدت کنار کشیدم. «دست به من نزن.» سیاوش در هوا متوقف شد. نگاهش به صورتم که از درد و بغض سرخ شده بود گره خورد. برای لحظهای، خشمشفرونشست و دوباره همان نگاهِ مرموز و سردرگم در چشمانش نشست. او نمیفهمید چرا من اینقدر تهاجمی شدهام. او خبر نداشت که مریم چه چیزی را لو داده است. سیاوش نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی میکرد آرامش را به آن برگرداند، گفت: «هایرون، بس کن. من حوصلهی بحثهای بیفایده رو ندارم. فقط میخوام ببرمت ویلا تا استراحت کنی. همین.» بدون اینکه منتظرِ جوابِ من بماند، یا دستش را دراز کند، با قدمهایی بلند به سمت درِ خروجیِ اورژانس رفت. من ماندم و دردِ پا و دلی که برای اولین بار بعد از آن خبر، داشت از حسادتِ خودش منفجر میشد. لنگلنگان، با هر قدم که روی زخمِ بخیهخوردهام فشار میآمد، به دنبالش راه افتادم. هر چه از او دور میشدم، بیشتر دلم میخواست که هیچوقت او را نمیشناختم؛ نه آن سیاوشی که در کویر نجاتم داد، نه این سیاوشی که حالا نامزدِ ترلان بود. نیکان در راهرو کنار درِ خروجی منتظر ایستاده بود و به محض اینکه نگاهم به او افتاد، لبخند کمرنگ و خستهای زد و جلو آمد. «خوبی؟ خیلی ترسیدیم…» برای لحظهای به صورت صادق و نگرانش نگاه کردم. عجیب بود که در تمام این چند روز، نیکان با آن شوخیها و تلاشهای بچگانهاش،یر کنم. برخلاف سیاوش مرا در موقعیتی قرار نداده بود که احساس تحقیر کنم. بیاختیار نرم شدم. صدایم پایین آمد: «ممنون که سریع رسوندینم. اگه شما نبودین…» نیکان حرفم را برید و با دستپاچگی گفت: خواهش میکنم، وظیفهم بود. راستش من هم… خب، خوشحالم که حالم بهتری لبخند محوی به لبم نشست. لجبازیام هنوز در گوشهای از وجودم بود، اما دیگر نمیخواستم به خاطر سرسنگینیِ سیاوش، با نیکان هم همانطور رفتار کنم. کمی به سمتش متمایل شدم و گفتم: «واقعاً ممنونم نیکان. هم ازت بابت رسوندن به بیمارستان، هم بابت اینکه تنها نذاشتی. اگه میخواستی بری، لازم نبود اینهمه معطل من بشی.» چشمهای نیکان از تعجب باز شد و بعد لبخندش عمیقتر شد. انگار همین چند جملهی ساده برایش مهمتر از آن بود که نشان بدهد. «جدی میگی؟ خواهش میکنم. خوشحالم که تونستم کمک کنم.» من هم آرام سر تکان دادم. سیاوش از جلو راه افتاده بود و حتی برنگشت. همین بیاعتناییاش، لجبازیام را بیشتر کرد. عمداً کمی آهستهتر کنار نیکان راه افتادم و همانطور که به سمت خروجی میرفتیم، چند جملهی دیگر هم با او رد و بدل کردم؛ نه از سر علاقه، نه برای بازی، فقط برایاینکه بفهمد من حتی اگر به لرزانترین و دردناکترین لحظهام رسیده باشم، باز هم میتوانم با آدمی که به من احترام گذاشته، با ادب و قدردانی حرف بزنم. نیکان در را برایم باز کرد و من با تکیه بر بازویش قدم اول را بیرون گذاشتم. هوای مرطوب شب به صورتم خورد و صدای موج از دور میآمد. سیاوش هنوز کنار ماشین بود، پشت به ما ایستاده بود؛ اما مطمئن بودم صدای قدمها و شاید حرفهای کوتاه ما را شنیده است. این فکر، هرچند کوچک، کمی از لجبازیِ گرهخورده در دلم را آرام کرد.
-
#پارت101# ماشین با سرعت سرسامآوری خیابانهای خلوت و نیمهتاریک جزیره را پشت سر میگذاشت. من روی صندلی عقب مچاله شده بودم، دستهایم را دور شکمم حلقه کرده بودم و سرم را به پشتیِ چرمی ماشین تکیه داده بودم. سیاوش روی صندلی جلو بند نمیشد. مدام نیمرخش را میدیدم که با فکی قفلشده و نگاهی پر از اضطراب به آینهبغل و بعد به نیکان خیره میشد. صدایش از شدت تحکم و عصبانیت خشدار شده بود: «تندتر برو نیکان! گاز بده… چرا اینقدر لفتش میدی؟!» نیکان دندهها را با عجله عوض میکرد و با استرس میگفت: «مهندس دارم با حداکثر سرعت میرم، الان میرسیم…» درد امانم را بریده بود. از یک طرف کف پای راستم با هر تکان ماشین چنان تیر میکشید و میسوخت که انگار تکههای خردشدهی شیشه هنوز داشتند در گوشتم پیش میرفتند؛ از طرف دیگر، انقباضهای خردکنندهی زیر شکمم با دلپیچه و سنگینیِ وحشتناک معدهام دست به یکی کرده بودند. هر بار که پلک میزدم، قطرهای اشک بیاختیار از گوشهی چشمم روی شقیقهام سر میخورد. جلوی اورژانس بیمارستان کیش، ماشین با ترمز شدیدیایستاد. سیاوش قبل از اینکه موتور کاملاً خاموش شود پیاده شد. درِ عقب را باز کرد و دوباره بدون اینکه مهلتی برای مخالفت بدهد، بازوهای پرتوانش را زیر تنم انداخت و مرا در آغوش کشید. بوی تند الکل، نورهای مهتابی و سفید اورژانس، و هیاهوی آرام شبانهی کادر درمان به استقبالم آمد. سیاوش با صدایی رسا و مضطرب پرستارها را صدا زد و مرا با ملایمت روی یکی از تختهای معاینه خواباند. پزشک کشیک و پرستار سریع بالای سرم آمدند. وقتی کف پایم را برگرداندند، ملحفهی سفید زیر پایم از خون گلگون شد. دکتر با چراغقوه زخم را دقیق بررسی کرد، سری تکان داد و رو به پرستار گفت: «عمق بریدگی زیاده. شیشه تا بافت زیرین رفته، از اون بدتر سرکهی ترشی روی زخم باز ریخته و بافت رو به شدت تحریک و ملتهب کرده. برای همینه که خونریزیش بند نمیاد. باید ضدعفونی بشه و حداقل دو تا بخیه بخوره.» سوزش سرنگِ بیحسی و بعد کشیده شدن نخ بخیه در گوشتم، نالهی خفهای از میان لبهای گزیدهام بیرون کشید. تمام مدت، سیاوش چند قدم آنطرفتر با دستهایی مشتشده و کلافه به حرکات دست دکتر چشم دوخته بود. بخیه که تمام شد و پایم را پانسمان کردند، دکتر به سمت میزش رفت تا نسخه بنویسد. پرستار داشت وسایل را جمع میکرد که ناگهان گرمای آشنا و شرمآوری را در لباسم حس کردم. یک لحظه تمام بدنم داغ شد؛ لکهی خونِ پریودی بود که راه باز کرده بود. اضطراب و خجالت مثل خوره به جانم افتاد. نه کیفی همراهم بود، نه کارتی داشتم، نه حتی یک ریال پول، و با این پای بخیهخورده و لنگان حتی نمیتوانستم دو قدم تا سرویس بهداشتی یا داروخانهی بیمارستان بروم. همین که سیاوش به سمت میز دکتر قدم برداشت تا وضعیتم را بپرسد، از فرصت استفاده کردم. با دست لرزانم آستین روپوش سفید پرستارِ زن را که کنار تختم بود به آرامی کشیدم. وقتی به سمتم برگشت، با صدایی بسیار آهسته، شرمزده و در حالی که از خجالت نگاهم را میدزدیدم، زمزمه کردم: «ببخشید خانم… من… پریود شدم و لباسم کثیف شده. هیچی همراهم نیست، نه پول، نه هیچی… میشه کمکم کنید؟ توروخدا برام یه نوار بهداشتی بیارید؟» پرستار نگاهِ دلسوزانهای به چهرهی رنگپریدهام انداخت، لبخند مهربانی زد و آرام گفت: «اصلاً نگران نباش عزیزمالان برات میارم.» کمی آنطرفتر، صدای دکتر را شنیدم که داشت با سیاوش صحبت میکرد. سیاوش با همان جدیت و دقتِ همیشگی، دست به سینه ایستاده بود و به توضیحاتش گوش میداد. دکتر نسخهبهدست رو به سیاوش گفت: «جناب مهندس، وضعیت زخم پاشون کنترل شد، اما در مورد دلدرد و حالت تهوعشون… معدهشون از ساعتها قبل کاملاً خالی بوده و بعد ناگهانی یه غذای سنگین، چرب یا خمیرِ داغ مصرف کردن؛ اصطلاحاً به شدت رودل کردن. البته به اینها تغییرات آبوهواییِ شرجی کیش و استرس رو هم اضافه کنید که سیستم گوارش رو به هم میریزه.» دکتر عینک را روی بینیاش جابهجا کرد و ادامه داد: «نگران نباشید، خطر جدی نیست. ولی بهتره چند روزی خانومتون کاملاً استراحت کنن، فقط مایعات ولرم، سوپ و دمنوشهای سبک بخورن، و بعد از بهتر شدنِ زخم پاشون، روزانه کمی پیادهرویِ ملایم داشته باشن تا معده و رودههاشون به حالت نرمال برگرده.» کلمهی «خانومتون» از زبان دکتر مثل پتک در گوشم پیچیداما سیاوش نه تنها تصحیحش نکرد، بلکه فقط سرش را به نشانهی تایید تکان داد، نسخه را از دست دکتر گرفت و نگاهِ سنگینش را دوباره به سمت تخت من چرخاند.
-
#پارت100# اگر الان در خانه بودم، مامان بلافاصله برایم یک استکان عرق نعنای دوآتشه با نبات میآورد و چند دقیقهای حالم جا میآمد؛ اما در کابینتهای این ویلای لعنتی جز هلههوله و بستههای چیپس و پفک چیزی پیدا نمیشد. بدتر از همه، به گمانم وقت پریودیام هم رسیده بود و ترکیبِ انقباضهای وحشتناک زیر شکم با سوزش خردکنندهی معده، امانم را بریده بود. باید هر طور شده یک مسکن یا قرص معده پیدا میکردم. با زانوهایی لرزان و کمری خمیده، خودم را به سمت آشپزخانه کشاندم. کابینتها و کشوها را با دستپاچگی زیر و رو کردم، اما جز یک ورق استامینوفن تاریخمصرفگذشته که گوشهی کمد خاک خورده بود، هیچ چیز به دردبخوری پیدا نشد باید به داروخانه میرفتم، ولی من که در این وقتِ شب، آن هم در جزیرهای غریب، جایی را بلد نبودم. با هزار بدبختی و در حالی که دستم را به نردههای پله میگرفتم، خودم را به طبقهی بالا رساندم. حالت تهوع شدیدی هم به سوزش و دلپیچهام اضافه شده بود؛ سرم گیج میرفت و تمام تنم میلرزید. یک شال حریر مشکی روی سرم انداختم و پیراهن ساحلیِ بلندی به تن کردم تا اگر مجبور شدم بیرون بروم آماده باشم. خواستم از اتاق بیرون بیایم که حالم به شدت به هم خورد. بدنم روی ویبره افتاده بود. میخواستم تمام محتویات معدهام را بالا بیاورم، اما همهچیز مثل یک تکه سنگِ داغ و سنگین به دیوارهی معدهام چسبیده بود و کنده نمیشد. در دلم به خودم صد تا بد و بیراه گفتم: «ای کوفت بخوری دختر! اون همه کیک، اونم داغداغ کوفت کردی… آاااخ…» حس خفگی داشتم؛ برای اینکه عق بزنم و هوایی به صورتم بخورد، با تلوتلو خودم را به بالکن طبقهی بالا رساندم. یک دستم جلوی دهانم بود و دست دیگرم را محکم روی معدهام چسبانده بودم. چند باری با شدت عق زدم، اما هیچ چیز بیرون نیامد؛ فقط به کاسهی سرم چنان فشاری آمد که حس کردم چشمانم از حدقه بیرون میزند. میخواستم بمیرم از این درد! دستم را بالا آوردم تا لبهی شیشهی پنجره را بگیرم و تعادلم را حفظ کنم که ناغافل آرنجم به شیشهی بزرگ ترشی زیتونی که مهسا روی لبهی بالکن گذاشته بود، خورد. با یک حرکت، ظرف سنگین به زمین افتاد و با صدایی مهیب و گوشخراش خرد شد… صدای شکسته شدن ظرف شیشهای، سکوت آرام و وهمآلود ویلا را مثل بمب شکافت. اما من بیتوجه به اطراف، از شدت تهوع و درد مثل یک مارِ زخمی به خودم میپیچیدم و در دلم ضجه میزدم: «مامان کجایی… کاش الان کنارم بودی…» چیزی طول نکشید که صدای کوبیده شدن محکم دستی با ضرب به شیشههای ریلیِ سالن پایین به گوش رسید! از ترس در جایم خشک شدم. این وقت شب یعنی کی میتوانست باشد؟! دزد؟ مزاحم؟ با همان تن رنجور و لرزان، از بالای نردههای تراس آویزان شدم تا پایین را ببینم. با دیدن صحنهی پایین، نفسم بند آمد؛ نیکان و سیاوش، مستأصل، کلافه و مضطرب پشت درِ شیشهای سالن ایستاده بودند! توی دلم گفتم: «وای بمیری هایرون! لابد صدای شکستن شیشه رو شنیدن و فکر کردن اتفاقی افتاده و نگران شدن…» سیاوش با عصبانیت و تحکم رو به نیکان غرید: «از اون یکی در بریم داخل!» نیکان که با کف دست به شیشه میکوبید، با درماندگی گفت: «رفتم، قفل بود!» نمیخواستم در آن وضعیت اسفبار و نزار مرا ببینند؛ میخواستم تا شدت نگرانیشان بالاتر نرفته، سریع پایین بروم و در را باز کنم. بیحواس چرخیدم و یک قدم به جلو برداشتم، اما پاهای برهنهام مستقیماً روی زیتونهای لیز و انبوهی از خردهشیشههای تیز رفت! سوزش وحشتناک و برّندهای در کف پایم پیچید. تکههای شیشه تا عمق پوستم فرو رفتند. «آاااخ!» فریاد بلندی از عمق جانم بلند شد. لعنت به این دستوپاچلفتی بودن و بخت بدم! صدایم به گوششان رسید. سیاوش با صدایی رسا و مضطرب فریاد زد: «صداش از تراسه! هایرون… تو حالت خوبه؟!» نیکان چند قدمی عقب رفت تا مرا در تراس ببیند، اما درست در همان فاصله، صدای مهیب شکسته شدن قفل درِ ریلی با ضربهی سنگین سیاوش به گوش رسید. از صدای قدمهای شتابزدهاش روی پلهها کاملاً مشخص بود که با چه حجم عظیمی از نگرانی و شتاب بالا میآید. نمیدانم چرا در همان حالِ وخیم و در آن اوج درد، ضربان قلبم با هر گام او تندتر و بیقرارتر میزد؛ تا اینکه سیاوش با همان نگاه نگران، نفسهای بریده و چشمان هراسان در چهارچوب درِ تراس ظاهر شد. نمیدانم از روی دلتنگی بود یا دلخوریِ این چند روز، از روی ترسِ تنهایی بود یا از روی بیقراریِ حال آشفتهام؛ که با دیدن صورتش ناگهان سدِ بغضم شکست و زیر گریه زدم. اشکهایم مثل سیل روی گونههایم جاری شد؛ حالی عجیب، غریب و کاملاً غیرقابلتوصیف تمام وجودم را تسخیر کرد. نگاه غمگین و بینهایت نگرانش که سرتاسر تنم را کاوید، برای لحظهای به جانِ بیرمقم آرامش و جان تازهای بخشید. سراسیمه جلو آمد و پرسید: «تو حالت خوبه؟!» اما ناگهان نگاهش به زمین، درست روی پاهایم که حالا غرق در خون بود و کف تراس را قرمز کرده بود، خشکید. چهرهاش به شدت آشفته و برافروخته شد: «از پات خون میآد!» چند قدم با شتاب جلو آمد و درست روبهرویم روی دو زانو نشست. میخواست دستش را به سمت پای خونینم ببرد که تمام غرور و لجبازیام دوباره زنده شد. با صدایی بلند، رسا و محکم پساش زدم: «دست نزن!» دستانش در هوا خشکید. چشمهایش میان چشمان اشکآلودم چرخید؛ انگار قلبم طاقت این نزدیکی و مراقبت را نداشت. در همان لحظه نیکان سراسیمه و نفسزنان وارد شد. هر دو با دیدن خردهشیشههای خونی که کل کف تراس را پوشانده بود، شوکه شدند. سیاوش از روی زمین بلند شد. نیکان با دیدن رد خون فریاد زد: «پاهاش پر از خونه… باید سریع بره بیمارستان!» سیاوش دستی عصبی میان موهایش کشید و با کلافگی و لحنی دستوری به نیکان گفت: «ماشین رو روشن کن ببریمش!» نیکان بیدرنگ چرخید و به سرعت به پایین ویلا برگشت. رو به سیاوش کردم و با همان دلخوری، لجبازی و چشمهای خیس از اشک گفتم: «من جایی نمیام… خودم خوب میشم!» اما او کوچکترین توجهی به مقاومت و حرفهایم نکرد. با گامهایی محکم به سمتم آمد. هنوز با چشمانی پر از تعجب و بهت نگاهش میکردم که ناگهان خم شد و با یک حرکت، دستهای پرقدرتش را از زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل یک پرِ کاه در آغوشش بالا کشید! تنم در حصار دستان قدرتمندش حبس شد. بوی عطر آشنا و تلخش در مشامم پیچید و برعکس تمام مقاومتهایم، قلب ناآرامم را آرام میکرد؛ اما نمیخواستم تسلیم اینحس شوم. شروع کردم به تقلا کردن و مشت زدن به سینهاش: «ولم کن! دست به من نزن… بذار منو زمین!» سیاوش بیتوجه به داد و بیدادها و دستوپا زدنهایم، با قدمهایی استوار مرا از میان خردهشیشهها رد کرد، از پلهها پایین برد و از ویلا خارج شد. حتی یک کلمه هم به اعتراضهایم جواب نداد. نیکان که پشت فرمان نشسته بود، وقتی مرا در آن حالت میان بازوان سیاوش دید، چشمانش گرد شد و انگار میخواست از تعجب شاخ درآورد! از شدت خجالت و شرم چشمانم را محکم بستم، اما همچنان برای پایین آمدن تقلا میکردم. سیاوش درِ عقبِ فراری را باز کرد، مرا با احتیاط و ملایمت روی صندلی عقب رها کرد، در را محکم بست و خودش بلافاصله رفت و روی صندلی جلو نشست.
-
#پارت99# هنوز داشتم با خندههای بریدهبریده برای مامان از شاهکارِ سهراب میگفتم و اشکِ گوشهی چشمم را پاک میکردم که ناگهان چیزی در فضای تاریک بیرون نگاهم را قفل کرد. از پشتِ درِ ریلیِ شیشهای که پردههای حریرش نیمهباز مانده بود، سایهای بلند و کشیده از کنار نخلهای ساحلی رد شد. خندهام درست روی لبهایم خشکید. نفسم در سینه حبس شد. با گوشی در دست، آرام یک قدم به شیشه نزدیکتر شدم. زیر نورِ زرد و کمرمق چراغهای محوطهی ساحلی، قامتی چهارشانه با پالتوی تیره و کتی که روی شانههایش سنگینی میکرد، آهسته و بیصدا قدم برمیداشت. سیاوش بود! چشمهایم از بهت گرد شد. دستِ راستش، همان دستِ باندپیچیشده، در جیبِ شلوارش بود و با قدمهایی سنگین، خسته و آرام به سمت ویلای خودشان پیش میرفت. تلفن روی بلندگو بود و صدای مامان هنوز میآمد: «هایرون؟ چی شدی مادر؟ چرا یهو ساکت شدی؟ با صدایی لرزان و آهسته گفتم: «مامان… من پای سیب رو چک کنم، بعداً بهت زنگ میزنم، فعلاً خداحافظ.» بدون اینکه منتظر جواب بمانم، تماس را قطع کردم و گوشی را محکم توی مشتم فشردم. پشتم را به دیوارِ خنک کنارِ شیشه چسباندم و با قلبی که انگار میخواست قفسهی سینهام را بشکافد، از گوشهی پرده بیرون را نگاه کردم. او برگشته بود. اما نه با سر و صدای فراریاش از ورودیِ اصلی، نه از مسیرِ سنگفرشِ جلوی ویلاها. قلبم تندتند میزد و ذهنم پر از علامتِ سؤال شده بود: چرا از این مسیر؟ چرا از پشتِ ویلا، از سمتِ ساحل و در سکوت کامل اومده و از جلوی پنجرهی من رد شده؟ آیا اصلاً با پرواز آمده بود یا تاکسی؟ آیا صدای خندههای دیوانهوار و حرفهای من با مامان را وقتی از کنار این شیشهها رد میشد شنیده بود؟ سیاوش به درِ ورودیِ ویلای خودشان رسید، کلید انداخت و در تاریکی ناپدید شد؛ اما نگاهِ سنگین و ردِ قدمهایش روی ماسههای خیسِ پشتِ شیشه، چنان ترسی آمیخته با تپش در رگهایم به جا گذاشت که بوی دارچینِ پایسیب هم دیگر نتوانست آرامم کند. دیوارهای دلم که در تمامروزهای غیبتش ساخته بودم، تنها با یک نگاهِ گذرا به سایهاش، دوباره شروع به لرزیدن کرده بودند. سوزشِ ناگهانی و تیر کشیدنِ معدهام مرا به خودم آورد. دستم را روی شکمم گذاشتم؛ صدای قاروقورِ ممتدش نشان میداد که از بعدازظهر تا حالا حتی یک تکه نان هم به معدهی خالیام نرسیده است. اضطرابِ دیدن سیاوش پشت پنجره، فکرِ ترلان، و این تنهایی مطلق دستبهدست هم داده بودند تا گرسنگی با شدتی دوچندان هجوم بیاورد. بوی تند و شیرینِ دارچین و سیبِ پختهشده فضای آشپزخانه را برداشته بود. توستر بوقِ پایان را زد. دستگیرهها را برداشتم و قالب پای سیب را بیرون کشیدم. طلایی، برشته و وسوسهانگیز بود، اما آنقدر داغ بود که حرارتش از چند سانتیمتری هم پوستم را میسوزاند. طاقت نیاوردم. از شدت گرسنگی و ضعفی که بر تنم چنگ انداخته بود، چاقو را برداشتم و یک برش بزرگ از کیک را بریدم. حتی صبر نکردم بخارِ سوزانش فروکش کند. تکهی اول را که توی دهانم گذاشتم، داغیاش زبان و سقف دهانم را سوزاند، اما تندتند جویدم و قورتش دادم. پشتبندش تکهی بعدی و بعدی… مثل قحطیزدهها، کیکِ نیمپز و جوشِ داغ را با عجله بلعیدم تا فقط آن حفرهی خالی و تیرکشندهی درون شکمم را پر کنم. ظرف را روی کانتر رها کردم. برای اینکه ذهنم را از سایهی سیاوش که چند لحظه پیش از پشت شیشه رد شده بود و سکوتِ سنگین این ویلای درندشت خالی کنم، چشمم به فلشمموریِ مهسا روی میز تلویزیون افتاد. پر از همان فیلمهای ترسناکی بود که چند شب پیش دستهجمعی میدیدیم. با خودم گفتم: «یه فیلم میبینم، حواسم پرت میشه، بعدش راحت میخوابم.» فلش را زدم، یکی از فیلمهای احضار روح و جنگیری را پلی کردم و روی کاناپه مچاله شدم. پتوی نازکی را تا روی سینهام بالا کشیدم.اما همهچیز با آن شب که خجسته مسخرهبازی درمیآورد و مهسا چیپس میخورد، فرق داشت. آن شب صحنههای فیلم خندهدار و مضحک به نظر میرسید، اما امشب… امشب در این تنهاییِ مطلق و در دلِ سکوتِ وهمآلود ویلا، هر صدای بادی که به شیشههای قدی میخورد، هر صدای جیرجیرِ چوبهای سقف و هر نالهی خفیفِ امواج دریا از پشت پنجره، با موسیقیِ دلهرهآور فیلم یکی میشد و ترسی فلجکننده را به رگهایم میریخت. روی صفحهی تلویزیون، سایهای آرام از پشت سرِ دخترک توی فیلم رد شد. ناخودآگاه نگاهم از روی تلویزیون سر خورد سمت درِ شیشهای سالن؛ همان جایی که سیاوش چند دقیقه پیش مثل یک شبح رد شده بود. حس میکردم هزاران چشم از تاریکیِ حیاط به من خیره شدهاند. آب دهانم را به سختی قورت دادم و پتو را محکمتر دور خودم پیچیدم. تپش قلبم رفتهرفته تندتر میشد. هنوز از شوک یک صحنهی ترسناکِ ناگهانی در فیلم بیرون نیامده بودم که دردی عمیق، پیچنده و فلجکننده از عمق معدهام زبانه کشید. «آخ…» نالهی خفهای کردم و دستهایم را محکم روی شکمم فشردم. درد مثل یک چنگالِ آهنیِ داغ، تمام دیوارههای معدهام را چنگ میزد و بالا میآمد. تنفسم به شماره افتاد و دانههای درشت عرقِ سرد روی پیشانیام نشست. معدهدردِ وحشتناکی بود؛ حاصلِ بلعیدنِ عجولانهی آن خمیرِ داغ و چربِ پای سیب روی معدهی کاملاً خالی، که حالا با استرسِ فیلم و ترسِ تنهایی گره خورده بود و مثل جهنم درونم میسوخت. توی خودم جمع شدم، زانوهایم را تا زیر چانه بالا کشیدم و از شدت درد به کاناپه چنگ زدم. هر ثانیه که میگذشت، انقباضها شدیدتر و غیرقابلتحملتر میشد، طوری که حس میکردم حتی توانِ بلند شدن و رسیدن به کابینتِ داروها را هم ندارم…
-
#پارت98# هایرون سکوتِ سنگین و عجیبی روی ویلا سایه انداخته بود؛ سکوتی که تا حالا در این جزیرهی شلوغ تجربهاش نکرده بودم. مهسا و خجسته به همراه تیرداد برای بازرسی، نقشهبرداری و سرکشی به شهرک جدیدِ راهاندازیشده به هرمزگان رفته بودند. فاصلهی آنجا تا کیش حدود نود کیلومتر بود و با احتساب مسیرهای دریایی و جادهای، رفتوآمدِ هرروزهشان عملاً غیرممکن میشد؛ برای همین با هماهنگی و دستور مستقیمِ سیاوش از تهران، قرار شد همانجا در هتلی مستقر شوند و چند روزی بمانند تا کارهای عمرانی پیش برود. از طرفی، رئوفی و صبوحی هم برای تأمین و خرید تجهیزاتِ سنگین قراردادِ جدید راهی اسکلهی قشم شده بودند. حالا عملاً کل تیم پراکنده شده بود و فقط من در ویلای خودمان مانده بودم و… نیکان در ویلای بغلی! همین موضوع، یک ترس و ناامنیِ خفیف و آزاردهنده به جانم انداخته بود. با اینکه نیکان بعد از جواب ردِ قاطعانهام کمی عقب کشیده بود، اما غروب که شد آمد دم در و با لحنی که سعی میکرد خودمانی و صمیمی باشد، پیشنهاد داد شام را دونفره در یکی از رستورانهای ساحلی بخوریم تا به قول خودش «تنها نباشیم و حوصلمون سر نره». به محض اینکه رفت، درِ ورودی را از داخل دو قفله کردم و کلید را چرخاندم. اما با این حال، آرامش نداشتم. نگاهم مدام به درِ بزرگِ ریلی و شیشهایِ روبهروی دریا میافتاد که فقط یک قفل سادهی فشاری داشت. پردههای حریر را تا نیمه کشیدم، ولی باز هم حس میکردم محوطهی بیرون زیادی تاریک و خلوت است. روی کاناپه کز کرده بودم که صدای قاروقورِ شکمم بلند شد.چقدردلم برای غذاهای مامان تنگ شده بود،مخصوصاکیک پای سیب،ازوقتی به کیش امده بودم غذایمان یاماهی بودیافست فود، دیگه حالم داشت بهم میخورد، بایدازاین به بعدبه فکرمیشدم وخودم استین هاموبالامیدادم موبایل وبرداشتم وبه مامان زنگ زدم، بعدکلی حال واحوال کردن ازمامان، دستورپخت کیک وخواستم وهمراه توضیحاتش مشغول درست کردن کیک شدم کره رو بذار به دمای محیط برسه… بعد آرد رو دوبارالک کن. گوشی را روی بلندگو گذاشتم و روی کانتر گذاشتم. موهایم را بالای سرم گوجه کردم و پیشبندِ آشپزخانه را بستم. با راهنماییهای قدمبهقدمِ مامان، کره و شکر را هم زدم، دارچین و سیبهای ورقهشده را با شهد مخلوط کردم و خمیرِ ترد را کفِ قالب پهن کردم. بوی کره و دارچین فضای سرد و بیروحِ ویلا را پر کرد و حسِ امنیتِ خانه را به جانم ریخت. قالب را با احتیاط داخل توستر گذاشتم، درجهاش را تنظیم کردم و دستهای آردیام را شستم. «خب مامان، رفت توی توستر! تایمرش رو هم گذاشتم روی چهل دقیقه.» مامان با لحنی که انگار چیزی را تازه به یاد آورده باشد، گفت: «دستت درد نکنه مادر، نوش جونت بشه… راستی هایرون! امروز پستچی اومد دم در، یه بستهی پستی برات آورده بود. از طرف سهراب، پسر خانم مرادی بود.» ابروهایم در هم رفت: «سهراب؟! برای چی برام بسته فرستاده؟» مامان با کمی مِنومِن گفت: «والا چند تا کتاب برات فرستاده مادر… اونم چه کتابایی! بذار اسمهاشون رو بخونم… یکیش نوشته: آنچه خانمها باید دربارهی روانشناسی آقایان بدانند! اون یکی هم رازهایی برای ساختن یک زندگی مشترک آرام و ماندگار!» یک لحظه سکوت بینمان حاکم شد. دوزاریام به سرعت افتاد. سهراب که از سالها پیش، زیرزیرکی و از طریق مادرش پیغام و پسغام میفرستاد، حالا بعد از این همه مدت فکر کرده بود با فرستادن کتابهای همسرداری و روانشناسی زناشویی، میتواند طرز فکرم را دربارهی ازدواج عوض کند و شاید خودش را در دل من جا کند! انگار من منتظرِ راهنمای تربیت شوهر از طرف او بودم! تصور چهرهی جدیِ سهراب با آن ژستهای خندهدارش که این کتابها را پست کرده بود، چنان خندهای به جانم انداخت که نتوانستم خودم را کنترل کنم. دستم را روی شکمم گذاشتم و با صدای بلند و از تهِ دل زدم زیر خنده. خندههایم در سکوت سالن و دیوارهای شیشهای ویلا اکو میشد: «وای مامان! تو رو خدا بگو که شوخی میکنی! سهراب کتاب روانشناسیِ آقایان فرستاده؟! به خدا این بشر روانیه! فکر کرده با این کتابها قراره من متحول بشم و بشینم بهش فکر کنم؟!»قهقههایم قطع نمیشد و با آبوتاب برای مامان مسخرهاش میکردم؛ صدای خندههای سرخوش و بیخبرِ من از لای درزهای درِ شیشهای و نسیم خنک شبانه به بیرون نفوذ میکرد… کاملاً غافل از اینکه درست در همان لحظه، قدمهایی سنگین و آشنا روی سنگفرشهای خیسِ نزدیک ساحل متوقف شده بود. سیاوش، خسته از پرواز، با دستِ آسیبدیدهاش در تاریکیِ محوطهی رو به ساحل ایستاده بود و صدای قهقههای بلند، شیرین و بیخیالِ مرا در خلوت شب میشنید؛ بیآنکه روحِ من از بازگشتِ ناگهانی و حضور بیصدایش پشت آن درهای شیشهای خبر داشته باشد.
-
#پارت97# فنجان قهوهام را نیمهکاره روی میز گذاشتم، کتم را تن کردم و به سمت شرکت اصلی در تهران راه افتادم. هوای صبحگاهی تهران هنوز تیغِ سرمایش را به رخ میکشید. وقتی وارد ساختمان شیشهای و بلند هلدینگ شدم، گرمای سالن و بوی کاغذ و عطر کارمندها در فضا پیچیده بود. با قدمهای سنگین، بلند و با همان جذبهی همیشگیام وارد شدم. پچپچهای راهروها با ورودم خوابید. کارمندها با دیدنم به سرعت به احترامم سر خم میکردند، نیمخیز میشدند و سلامهای پیاپی میدادند؛ احترامی آمیخته با ترسی پنهان از مدیری که کوچکترین خطایی را نمیبخشید. مستقیم به سمت طبقهی مدیریت رفتم. صدرا در آستانهی درِ اتاقش ایستاده بود و داشت به پروندهای نگاه میکرد که با دیدن من، پرونده را بست و جلو آمد: «سلام سیاوش. اوضاع فرید چطوره؟ دیشب شنیدم چی شده…» دستِ باندپیچیشدهام را توی جیب پالتو فرو بردم و با لحنی کنترلشده گفتم: به خیر گذشت. هزینهها و کارهاش انجام شد. دکترش صبح تماس گرفت و گفت خونریزی کاملاً بند اومده و تا ظهر از بیمارستان مرخصش میکنن.» صدرا نفس راحتی کشید: «خدا رو شکر. مادرت چطوره؟» «فرستادمش خونه استراحت کنه. دو تا مراقبِ مطمئن هم هماهنگ کردم تا در دوران نقاهتش تماموقت مراقب فرید باشن و به همهچیز رسیدگی کنن تا مادرم ذرهای به زحمت نیفته. حواسم به همهچیز هست.» خیالم که از بابت فرید و ترخیصش راحت شد، وزن سنگینی از روی دوشم برداشته شد. فرید زیر نظر مراقبان مطمئن بود و رایان هم با در دست داشتن آن اسناد، دستکم فعلاً دست به حماقت بعدی نمیزد. وارد اتاق مدیریتم شدم. پشت میز بزرگ چوبیام نشستم و چند ساعتی را به بررسی دقیق صورتهای مالیِ هماهنگشده با کیش و امضای قراردادهای عقبافتاده گذراندم. مریم چند بار با پوشههای قطور آمد و رفت، و هر بار گزارش دقیقی از اسناد میداد. تمام جزئیات مالی و اداری بدون کوچکترین نقصی روی ریل افتاده بود. عصر که شد، پوشهی آخر را بستم و به پشتیِ صندلی چرمی تکیه دادم. تلفن همراهم زنگ خورد؛ یکی از مراقبان خبر داد که فرید بدون هیچ مشکلی از بیمارستان ترخیص شده و کارها روبهراه است. گوشی را گذاشتم. خیالم از تهران جمع شده بود. سپرها بالا بود و اوضاع در کنترل. حالا وقتش رسیده بود. دیگر دلیلی برای ماندن در این شهر خاکستری و منجمد وجود نداشت. باید برمیگشتم به جایی که کار ناتمامی منتظرم بود؛ به جزیرهای پر از آفتاب، و پروژهای که دختری با چشمانِ سیاه و تسلیمناپذیر در آن نفس میکشید. بلند شدم، سوئیچ و وسایلم را برداشتم و آماده شدم تا با اولین پرواز، راهی کیش شوم.
-
#پارت96# تا صبح حتی برای یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشتم. تمام شب در تاریکی و میان دود سیگار، به صدای نفسهای سنگین خودم، تهدیدهای زهرآگین رایان و تصویر برادر چاقوخوردهام روی تخت بیمارستان فکر کرده بودم. بالأخره بعد از ساعتها کلنجار رفتن با خودم، باریکههای کمرمقِ آفتابِ سردِ زمستانی از پشت پردههای قدیِ عمارت به داخل سرک کشید و فضای تاریک و سنگین سالن را آرامآرام روشن کرد. صدای پای آرام نیکوهی سکوت خانه را شکست. با همان متانت و احترامی که همیشه داشت، سینی نقرهای را روی میز عسلی کنار دستم گذاشت. فنجان قهوه داغ بود؛ تلخ، غلیظ و بدون شکر. همان همیشگی. بخار قهوه که به صورتم خورد، ناخودآگاه پرت شدم به چند روز پیش در کیش؛ یاد هایرون افتادم. یاد آن شبِ پر از تنش و خستگی در ویلا که چطور با وجود تمام لجبازیها و جنگودعواهایمان، دقیقاً میدانست قهوهام را چطور میخورم؛ همان قهوهی تلخی که بدون اینکه کلمهای بگویم، تلخیاش را شناخته بود. پوزخند محوی روی لبم نشست، اما بلافاصله با یادآوری حرفهای نیکان قبل از آمدنم به تهران، پوزخندم ماسید. نیکان در آن چند روز مدام جلوی من و دیگران از هایرون تعریف میکرد؛ از سرسختیهایش، از دستنیافتنی بودنش و اینکه چقدر در ارتباط گرفتن نفوذناپذیر و مغرور است. یادآوری شوخیها و تلاشهای مداوم نیکان برای نزدیک شدن به هایرون، دوباره رگِ حسادت و غیرتم را قلقلک داد. گوشیام را از روی میز برداشتم و شمارهی نیکان را گرفتم. میخواستم دو کار انجام دهم: اول اینکه اوضاع کارگاه و پروژهی کیش را جویا شوم، و دوم—که شاید دلیل اصلیترم بود—اینکه یک بار دیگر با زبان بیزبانی به او یادآوری کنم که سرش به کار خودش باشد و پایش را از گلیمش درازتر نکند. چند بوق خورد تا بالأخره جواب داد: «الو… بله مهندس؟ سلام.» صدایش برعکس همیشه که پر از انرژی، شوخی و شیطنت بود، به طرز عجیبی گرفته، کشدار و بیرمق به گوش میرسید. اصلاً شبیه آن نیکان سرحال و شنگول همیشگی نبود. کمی جا خوردم، اما لحنم را طبق معمول رسمی، محکم و خشک نگه داشتم: «سلام. اوضاع کارگاه و بچهها چطوره؟ کارها طبق برنامه پیش رفته؟» نیکان نفس عمیقی کشید و با همان لحن خسته گفت: «همه چیز رو به راهه مهندس. صبوحی و تیرداد دارن بخش بتنریزی فاز دو رو چک میکنن، حسابوکتابهاهم مرتبه. از نظر پروژه هیچ مشکلی نیست.» کمی مکث کرد، انگار داشت سنگهایش را با خودش وا میکند. بعد با لحنی که رگههایی از درماندگی در آن حس میشد، پرسید: «شما کی برمیگردی مهندس که اوضاع رو دست بگیری؟ راستش… منم زیاد نمیتونم اینجا بمونم. باید برگردم تهران.» ابروهایم بالا رفت. با تعجبی که نتوانستم در صدایم پنهانش کنم، گفتم: «برگردی؟! مگه تو نبودی که زمین و زمان رو به هم دوختی و اصرار داشتی حتماً همراه تیم به کیش بیای؟ چی شد حالا هنوز هفته تموم نشده سازِ برگشتن میزنی؟» نیکان آه عمیقی از سرِ دل کشید؛ از همان آههایی که تمام ماجرا را لو میداد. «چرا مهندس… ولی خب، فکر میکردم بیشتر از اینها بهم خوش بگذره، که خب… نشد. جزیره اونقدرها هم که فکر میکردم جای موندن من نیست.» پوزخندی نامحسوس زدم. بدون اینکه کلمهای بیشتر بگوید، دقیقاً دستش را خواندم. میدانستم چه شده است؛ تیرش در مورد هایرون بدجور به سنگ خورده بود. هایرون دختری نبود که با دو تا شوخی لوس، یک جعبه شیرینی یا ادا و اطوارهای بچهگانه رام کسی شود. اخلاق، وقار و سرسختیِ هایرون با تمام دخترهایی که نیکان تا به حال دور خودش دیده بود فرق داشت. او دختری بود از جنس سنگ خارا؛ نفوذناپذیر، اصیل و دستنیافتنی. با فهمیدن اینکه هایرون چطور دست رد به سینهی نیکان زده، حس سبکی و رضایتِ غریبی در سینهام پیچید. برای یک صدم ثانیه، وسوسهای دیوانهکننده به جانم افتاد. دلم پر کشید که بپرسم: «هایرون چطوره؟ حالش خوبه؟ کارهاش خوب پیش میره؟» اما همان لحظه، زنگ هشدارِ عقلم با شدیدترین حالت ممکن به صدا درآمد. این حس را سریع و بیرحمانه در تاریکترین کنج دلم خفه کردم. با عصبانیت به خودم نهیب زدم: «احمق نشو سیاوش! هیچ نوری نباید توی این دل خرابشده روشن بشه. تو مردِ تاریکی هستی؛ زندگی تو با سایهها، خون، چاقو، انتقام و هیولاهایی مثل رایان گره خورده. نباید پای اون دختر رو به این باتلاق باز کنی.» نفسم را با حرص بیرون دادم، نگاهم را از نور ملایم پنجره گرفتم و با لحنی کاملاً سرد، قاطع و بیتفاوت به نیکان گفتم: «خیلی خب. کارها رو با صبوحی هماهنگ کن… من سه روز دیگه برمیگردم کیش.»
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
bahare پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام دوست خوبم، وقت بخیر درخواست نقداثروانتقال به تالاربرتری دارم، رمان من وماه https://forum.98ia.net/topic/6175-رمان-من-و-ماه-بهاره-شیرین-سخن-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=37839 -
#پارت95# همانجا در راهروی سرد بیمارستان، کارهای ترخیص و بستری را شخصاً پیگیری کردم و تمام هزینههای بیمارستانِ فرید را یکجا پرداختم. مادرم روی صندلیهای انتظار مچاله شده بود و دیگر توان و حوصلهی شببیداری و استرسهای اینچنینی را نداشت؛ رنگ به رویش نمانده بود. با یک تماس تلفنی، دو نفر از خدمهی کارکشته، مطمئن و آموزشدیده را هماهنگ کردم تا به صورت شیفتی بالای سر فرید بمانند و به تمام کارهایش رسیدگی کنند. نمیخواستم مادرم در این هیاهو و بحران، ذرهای خسته شود یا آسیب ببیند. وقتی دوباره به عمارت برگشتم، تاریکی و سکوتِ مطلق بر همهجا سایه انداخته بود. نیکوهی، طبق دستوری که داده بودم، عمارت را از خدمه خالی کرده بود و خودش هم در گوشهای از این خانهی درندشت به خواب رفته بود. کتم را روی دستهی مبل انداختم که چشمم به میز چوبی و منبتکاریشدهی وسط سالن افتاد. یک پاکت مشکیِ ضخیم با مهر و مومِ برجسته آنجا بود.پاکت را باز کردم. یک کارت دعوت طلایی و سنگین برای یکی از بزرگترین و مجللترین مهمانیهای سال در آن میدرخشید؛ از همان مهمانیهای اشرافیِ پرزرقوبرق که حضور در آنها برای حفظ قدرت، نفوذ و روابط کاریام همیشه الزامی بود. اما امشب… امشب حتی توانِ دیدنِ اسمِ خودم روی آن کارت را هم نداشتم. حوصلهی هیچکس و هیچچیز را نداشتم. برای اولین بار در تمام این سالها، قید حضور در چنین مهمانیِ مهمی را زدم و کارت طلایی را با بیحوصلگی و انزجار روی میز پرت کردم. به سمت کاناپهی چرمی رفتم و در تاریکیِ سردِ سالن فرو رفتم. جعبهی فلزیِ مشکیرنگم را از جیب پالتویم بیرون کشیدم. یک نخ سیگار «اژدها» بیرون کشیدم؛ مارکدارترین، گرانترین و نایابترین سیگار جهانی که طعمِ تلخ و گیراییِ عجیبی داشت. فندک زیپو را زیرش گرفتم. شعلهی زرد فندک، برای ثانیهای تاریکیِ صورتم را روشن کرد. پکِ عمیقی زدم و اجازه دادم دودِ سنگینش در ریههایم بپیچد. پشتبند هم کام میگرفتم. شعلهی سرخِ نوکِ سیگار تنها نقطهی روشنِ این عمارتِ تاریک بود. ذهنم مثل یک کلاف سردرگم شده بود و قلبم از خشمِ اتفاقات امروز فشرده میشد.گوشی را از جیبم درآوردم و شمارهی «پرتویی» را گرفتم. پرتویی همان کسی بود که همیشه در سایهها، از دور مراقب اوضاع و آدمهایم بود؛ سایهای که حقوق میگرفت تا هیچ اتفاقی خارج از کنترل من نیفتد. چند بوقِ آزاد نخورده، صدای بم و خشدارش در گوشم پیچید: «بله آقا.» خشمم را از لای دندانهای کلیدشدهام بیرون دادم. با تحکمی که جای هیچ توجیهی نمیگذاشت، غریدم: «شماها کدوم گوری بودین پرتویی؟! مگه قرار نبود از دور مراقب فرید باشید؟ این بود اون چشمبسته کار کردنت که یکی مثل رایان بتونه وسط روز برادرم رو کاردآجین کنه و شماها فقط تماشا کنید؟» سکوتِ کوتاهی از آن سوی خط برقرار شد. پرتویی با همان خونسردیِ ذاتیاش، اما با لحنی پر از احترام جواب داد: «آقا… جسارتاً اگر ما مراقب نبودیم که کارِ آقا فرید همونجا تموم بود. چهار نفر بودن، با قمه و چاقو ریختن سرش. من و یکی از بچهها به محض اینکه دیدیم اوضاع از کنترل خارج شده، وارد عمل شدیم. درگیر شدیم تا اونا عقب کشیدن و فرار کردن. اگه ما نرسیده بودیم، ضربهی آخر رو به قلبش زده بودن و الان آقا فرید حتی روی تخت بیمارستان هم نمیتونست نفس بکشه.» آب دهانم را به سختی قورت دادم. دودِ غلیظِ سیگار اژدها را با حرص بیرون فوت کردم. اگر پرتویی نبود… حتی فکر کردن به ادامهاش دیوانهام میکرد. با صدایی که حالا کمی از فریادش افتاده بود اما هنوز بوی بازخواست میداد، گفتم: «پس چرا به من خبر ندادی؟ چرا نباید همون لحظه میدونستم چه اتفاقی افتاده؟» صدای پرتویی این بار کمی کلافه و شرمنده به نظر رسید: «خیلی تماس گرفتیم آقا… همون لحظهی درگیری، تو مسیر بیمارستان… مدام شمارهتون رو میگرفتیم، ولی در دسترس نبودین.» چشمهایم را بستم. در دسترس نبودم. تو پروازِ کیش به تهران بودم؛ درست در همان ساعاتی که داشتم از دستِ احساساتم و چشمهای سیاه هایرون فرار میکردم تا خودم را نجات دهم، برادرم در خیابانهای این شهر زیر چاقوی آدمهای رایان دستوپا میزده و من در آسمانها، خارج از دسترس بودم. گوشی را از گوشم فاصله دادم و تماس را قطع کردم. سیگارم را در زیرسی، اما با لحنی پر از احترام جواب داد: گوشی را از گوشم فاصله دادم و تماس را قطع کردم. سیگارم را در زیرسیگاریِ کریستالی له کردم و سرم را میان دستهایم گرفتم. سایهی رایان بدجور روی زندگیام افتاده بود.
-
#پارت94# وقتی ریموت را زدم و درهای سنگین و آهنیِ عمارت باز شد، خودرو را در محوطهی خلوت و سنگفرششده پارک کردم. سرمای استخوانسوز و گزندهی تهران حتی میان دیوارهای بلند و درختانِ کهنسالِ حیاط هم رخنه کرده بود. عمارت بزرگم در سکوت و تاریکیِ وهمآلودی فرو رفته بود. وارد سالن اصلی شدم. فضای بزرگ و سقفبلند خانه مثل همیشه سرد و بیروح بود. تمام خدمه به همراه نیکوهی—پیرمرد باوفایی که از سالها پیش برایم کار میکرد و مثل چشمهایم به او اعتماد داشتم—توی سالن، با نظمی از سرِ احترام و اضطراب جمع شده بودند. همه سر به زیر انداخته و منتظر دستوری بودند که به خاطرش این وقتِ شب احضارشان کرده بودم. کتم را درآوردم و روی دستهی مبل انداختم. نگاهم را روی تکتک چهرههایشان چرخاندم. با شناختی که از خلقوخوی درندهخو و جنونآمیز رایان داشتم، بو برده بودم که بعد از پی بردن به خالی بودن گاوصندوقش، طوفانی در راه است. عمارت من دیگر جای امنی برای هیچکدام از این آدمهای بیگناه نبود؛ رایان به زودی با دارودستهاش سروکلهاش پیدا میشد و من اهل ریسک روی جان اطرافیانم نبودم. صدایم در سکوت سالن پیچید:امشب همهتون رو اینجا جمع کردم تا بگم از همین لحظه کار همهتون در این عمارت تمومه. فقط نیکوهی اینجا میمونه.» پچپچ و حیرتی خاموش میان خدمه افتاد. قبل از اینکه کسی اعتراضی کند یا بغضی بشکند، پاکتهای ضخیمِ آماده را از روی میز برداشتم و ادامه دادم: «حقوق ده سال آیندهی هرکدومتون، تمام و کمال محاسبه شده و توی این حسابهاست. نمیخوام هیچکس با نارضایتی یا دستِ خالی از این در بیرون بره. امشب وسایلتون رو جمع میکنید و تا فردا صبح هیچکدومتون نباید در این شهر بمونید. برید پیش خانوادههاتون.» نگاههای قدردان اما بهتزدهشان را نادیده گرفتم و فقط اشارهای به نیکوهی کردم تا چکها و تسویهها را هماهنگ کند. من باید زمین بازی را از هر طعمهای خالی میکردم تا وقتی کفتارها از راه رسیدند، فقط خودم روبهرویشان باشم. هنوز به سمت پلهها نرفته بودم که ویبرهی ممتد و کلافهکنندهی گوشیام در جیبم شروع شد. به صفحه نگاه کردم؛ «مادر». برای چندمین بار در این یک ساعتِ اخیر بود که پیدرپی تماس میگرفت. نفس کلافهای کشیدم. با خودم گفتم حتماً دوباره میخواهد به بهانهی نامزدی و ماجرای هایرون، اصرار کند که ترتیبِ یک مهمانیِ مفصل را برای آشنایی رسمی با خانوادهاش بدهم تا مطمئن شود بازیِ ترلان کاملاً تمام شده است. دکمهی اتصال را زدم و با لحنی کنترلشده گفتم: «سلام مادر. الان سرم شلوغه، اگه برای قضیهی هایرون و خانوادشه بعداً حرف میزنیم…» اما صدای جیغمانند و هقهقِ لرزان مادر از پشت خط، کلماتم را در گلو خشک کرد: «سیاوش! کجایی تو؟! فرید… فرید رو چاقو زدن! بیمارستانیم، تو رو خدا خودت رو برسون!» دنیا برای یک ثانیه دور سرم چرخید. فرید… تنها برادرم.بدون اینکه حتی کلمهای پاسخ دهم، تماس را قطع کردم، سوئیچ را چنگ زدم و با جنونی مهارنشدنی خودم را به ماشین رساندم. کیلومترشمارِ بی ام وه مشکی خط قرمز را رد کرده بود و سرمای شبِ تهران پشت شیشههای دودی محو میشد. وقتی با قدمهای تند و بلند وارد بخش اورژانس و مراقبتهای ویژه شدم، بوی تند الکل و بتادین به مشامم خورد. مادرم را دیدم که با چشمهای سرخ و گریهآلود روی صندلیهای فلزیِ راهرو مچاله شده بود. به محض اینکه مرا دید خواست چیزی بگوید، اما من بیدرنگ درِ اتاق فرید را باز کردم و داخل شدم. امابه محض ورود، پایم روی سرامیکهای یخ زدهی اتاق خشک شد. چند مردِ درشتهیکل با کتهای چرمی تیره دور تخت حلقه زده بودند، و درست بالای سرِ فرید، «رایان» ایستاده بود؛ با همان زخمِ کهنهی روی شقیقهاش، موهای نامرتب و اورکت بلند سیاهش. چشمهایم از خشم و ناباوری تنگ شد. نبضم در شقیقههایم با شدتی دردناک میکوبید. رایان برای عیادت آمده بود! اما حضورش شبیه به عیادت نبود، شبیه به سایهی شومِ مرگی بود که بالای سر شکاری زخمی چنبره زده باشد. رایان بدون اینکه حتی نیمنگاهی به من بیندازد یا سرش را بچرخاند، طوری رفتار کرد که انگار من اصلاً در آن اتاق وجود خارجی ندارم؛ گویی من روحی نامرئی بودم. او دستِ سنگینش را روی لبهی تختِ فریدِ رنگپریده تکیه داد، کمی به جلو خم شد و با صدایی بم، خشدار و مسموم، درست در صورت برادرم گفت: «حواستو جمع کن پسر… اگه به این جفتک انداختنهات ادامه بدی، دیگه نمیتونی حتی رو تخت بیمارستان نفس بکشی!» کلماتش مثل پتک روی سرم کوبیده شد. او به فرید نگاه میکرد، اما هر سیلابِ این جمله مثل یک هشدارِ قرمز، یک تهدیدِ مستقیم و آشکار برای من بود. رایان داشت با زبانِ بیزبانی میگفت که تا کجا پیش خواهد رفت. رایان راست قامتش را صاف کرد، به همراه نوچههایش بدون کوچکترین کلام یا تماسی از کنارم گذشت و از اتاق خارج شد. صدای قدمهای سنگینشان در راهرو گم شد. درونم غوغایی بود. قلبم از شدت خشم آتش گرفته بود، اما عقلم داشت سناریوها را تحلیل میکرد؛ هنوز ممکنه فقط بهم شک داشته باشه که برداشتن اون مدارک کار من بوده… مطمئن نیست، وگرنه کار رو تا تهش تموم میکرد. نگاهم را از در گرفتم و به فرید دوختم که به سختی روی تخت نفس میکشید و پهلویش با باندپیچیِ خونین پوشانده شده بود. به سمت تخت رفتم. با صدایی که سعی میکردم لرزش و خشمش را پنهان کنم، گفتم: «چه اتفاقی برات افتاده پسر؟» فرید سرش را با درد تکان داد، لبهای خشکیدهاش را از هم باز کرد و با بیرمقی گفت: «نمیدونم… داشتم از کافه برمیگشتم سمت ماشین که چند نفر ناغافل ریختن رو سرم و تا تونستن زدنم… چاقو زدن و رفتن.» کنترلم را از دست دادم. عصبی و بینهایت ناراحت، با چشمهایی که از شدت خشم سرخ شده بود، دستی عصبی میان موهایم کشیدم، نفس عمیقی از روی کلافگی کشیدم و فریادِ خفهای زدم: «چقدر بهت گفتم؟! هان؟ چند بار گفتم پات رو از دارودستهی این کثافت بکش بیرون؟! چقدر گفتم به رایان نزدیک نشو؟!» فرید که هنوز متوجه عمق فاجعه نبود، با درد توی جایش تکان خورد و منکر حرفهایم شد: «چه ربطی به رایان داره سیاوش؟ اون اصلاً خبر نداشت… اینا یه مشت خفتگیرِ خیابونی بودن…» سرم را به طرفین تکان دادم و دندانهایم را روی هم فشردم. فرید احمق بود و نمیفهمید؛ اما من در عمقِ دلم یقین داشتم که کار، کارِ خودِ رایان بوده است. این اولین چنگ و دندانی بود که بعد از دزدیده شدن اسناد نشانم میداد. درِ اتاق آرام باز شد و مادرم، در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود و با اضطراب به انتهای راهرو نگاه میکرد، وارد شد. نزدیکم آمد، به چهرهی برافروختهام نگاه کرد و با صدایی لرزان و پر از تردید گفت: «سیاوش… این دیگه کی بود با این سر و وضع اومده بود بالای سرِ فرید؟ مثل دزدانِ دریایی بود… اینا کی بودن اصلاً؟» سکوت کردم. هیچ جوابی برای دادن به مادرم نداشتم. چه باید میگفتم؟ اینکه هیولای گذشتهام به سراغ خانوادهام آمده؟ مادر لحظهای مکث کرد، دستش را روی سینهاش فشرد و با چشمهایی که میان خاطراتش میگشت، زیر لب ادامه داد: «ولی سیاوش… انگاری این مرده رو قبلاً یه جایی دیده بودم… قیافهش خیلی برام آشنا بود…» این جمله مثل جریان برق از تمام رگهایم گذشت. با شنیدن این حرف، دستانم ناخودآگاه با چنان قدرتی مشت شد که رگهای دست و بازویم بیرون زد و باندپیچیِ دستِ زخمیام از شدت فشار تیر کشید. رایان داشت به حریمم، به خانهام و به گذشتهای که سالها برای دفن کردنش جنگیده بودم، نزدیکتر میشد. بازی دیگر شوخیبردار نبود.
-
#پارت93# سیاوس تمام مسیر برگشت به تهران، ذهنم آرام نمیگرفت. هر بار که چشمهایم را میبستم، تصویر آن شب دوباره جلوی چشمم جان میگرفت؛ خیابان خلوت، نور چراغهای ماشین روی شنهای کویر، سه مرد غریبه، و هایرون که میان آنها ایستاده بود و با تمام سرسختیاش سعی میکرد ترسش را پنهان کند. اتفاقات گذشته مدام در ذهنم بالا و پایین میشدند. اتفاقاتی که میتوانستند برای حریم من خطرناکتر از زهرِ عقرب باشند. نه به خاطر آن سه مرد. به خاطر هایرون. به خاطر اینکه برای اولینبار کسی توانسته بود خودش را از دیوارهای بلند و مستحکمی که سالها دور خودم کشیده بودم، عبور بدهد؛ بدون اینکه برای ورود اجازه بگیرد، بدون اینکه از تهدیدهای خاموشم بترسد، بدون اینکه در برابر اخمها و لحن دستوریام عقب بنشیند. دنبال راهی برای فرار از خودم بودم، اما انگار تمام راهها بسته شده بودند. هر مسیری که انتخاب میکردم، در انتهایش به همان دو چشم سیاه و زیبا میرسیدم. نگاهی که گاهی پر از خشم بود، گاهی پر از بیاعتمادی و گاهی آنقدر بیدفاع میشد که حتی نفس کشیدن را برایم دشوار میکرد. هایرون حتی وقتی از من عصبانی بود هم نگاهش را نمیدزدید. همین، خطرناکترین بخش ماجرا بود. من سیاوش رادمنش بودم. همیشه راه فرار را بلد بودم. از موقعیتهای سخت بیرون آمده بودم، آدمهای خطرناک را پشت سر گذاشته بودم و بلد بودم هر احساسی را پیش از آنکه به نقطهی ضعفم تبدیل شود، خفه کنم. پس باید از این حال بیرون میآمدم. باید به تهران برمیگشتم و اوضاع آنجا را میسنجیدم. باید مطمئن میشدم اوضاع شرکت طبق برنامه پیش میرود، باید با صدرا دربارهی اسناد قراردادهای جدید حرف میزدم و از همه مهمتر، باید میفهمیدم رایان چه وضعیتی پیدا کرده است. سرمای تهران شدت گرفته بود، زمین های خیس شده خبرازبارون های چندساعت پیش میداد وقتی وارد ساختمان شرکت شدم، فضای شلوغ و پررفتوآمد دفتر برای چند ثانیه اطرافم را پر کرد. صدای زنگ تلفنها، رفتوآمد کارمندها و صدای چاپگرها، همان آشفتگی آشنایی بود که همیشه از آن متنفر بودم. منشی به محض دیدنم از پشت میزش بلند شد و با عجله سلام کرد. «صبحبهخیر مهندس، خوش اومدبن فقط با تکان کوتاهی از سر جوابش را دادم و به سمت راهروی اصلی رفتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدرا و مریم از اتاق حسابداری بیرون آمدند و به استقبالم آمدند.هردوسلام کردند صدرا_خوش اومدی پسر صدرادستانش رابازکردومرابایک حرکت به اغوش کشید وبعدکه بیرون امدباتعجب گفت: این دیگه چیه؟ شما کی رفتین جبهه و ما خبر نداریم؟» لبخند کجی زدم و سعی کردم دستم را پشت بدنم پنهان کنم «چیز مهمی نیست.» مریم که از پشت سر صدرا نزدیک شده بود، با نگرانی گفت: «چیز مهمی نیست؟ دستتون کامل باندپیچی شده، مهندس!» «خراش برداشته. بزرگش نکنید.» صدرا پوزخند زد. «خراش؟ اینو پزشک گفته یا غرورتون؟» نگاهش کردم. آنقدر مستقیم و سرد که لبخندش کمکم محو شد «صدرا.» دستهایش را بالا برد و عقب کشید.«باشه، باشه. چیزی نمیپرسم. فقط امیدوارم این خراش، نتیجهی یکی از همون تصمیمهای کاملاً حسابشدهتون نباشه.» قبل از اینکه جوابی بدهم، صدای زنی از انتهای راهرو بلند شد. «سیاوش؟» ایستادم. ترلان از کنار آسانسور به سمتم میآمد. همانقدر آراسته و بینقص که همیشه بود؛ مانتوی روشن، موهای مرتب، عطر ملایم و لبخندی که بیشتر از آنکه صمیمی باشد، حسابشده به نظر میرسید. برای لحظهای نگاهم روی صورتش ثابت ماند. آمدنش کاملاً غیرمنتظره بود. ترلان روبهرویم ایستاد و با نگاهی کوتاه به دستم گفت: چیزی شده، چرادستت این شکلی شده یک تای ابروم بالارفت: چیزمهمی نیست... تواینجاچبکارمیکنی «برای تبریک اومدم.» با تعجب نگاهش کردم. «تبریک؟» لبخندش کمی عمیقتر شد. «بالاخره تصمیم گرفتم با چیزی که از اول قرار بود اتفاق بیفته، نجنگم.» صدرا و مریم بیاختیار به هم نگاه کردند. من اما همچنان در سکوت، ترلان را زیر نظر داشتم. «منظورت چیه؟» _منظورم اینجابگم؟ بهترنیست بریم تواتاق؟! باتعجب وحیرت وارداتاق شدیم، اتاقی که اب وهوایش مثل لالایی شبانه یک مادربرای کودکش بود. هردوروبه روی هم نشستیم منتظرانه نگاهش کردم اومدم بهت تبریک بگم سیاوش. امیدوارم کنارش خوشبخت بشی.» ماتم برد. او سعی میکرد نشان دهد که تسلیمِ سرنوشت شده و با این نامزدی کنار آمده است. آنقدر نقشش را خوب و بینقص بازی میکرد که منِ شکاک هم برای لحظاتی متعجب و حتی خوشحال شدم. همیشه آرزو داشتم ترلان لجاجت را کنار بگذارد و با پای خودش به دنبالِ زندگیِ مستقلِ خودش برود. اما خیلی زود، آن ذهنِ تحلیلگرِ همیشگیام به کار افتاد. ترلان دختری نبود که به این سادگی میدان را خالی کند. او با یک نقشهی زیرکانه وارد شده بود؛ میخواست با وانمود کردن به اینکه دیگر هیچ ادعایی روی من ندارد، اعتمادم را جلب کند و به من نزدیک بماند. اما برای آرام جلوه دادنِ این نقشه، چنان عالی بازی میکرد که نمیشد مستقیماً دستش را خواند. جایش بلند شد و با همان لبخندِ دوستانه از من خواست او را تا مسیری برسانم. قبول کردم. وقتی سوار ماشین شدیم، فضای ماشین از عطرِ شیرینش پر شد. میخواست با حرفهای دوستانه خودش را در حریمم جا کند، اما من باید همانجا خطوطِ قرمز را پررنگ میکردم. نگاهم را به خیابان دوختم و با لحنی قاطع که جای هیچ بحثی نمیگذاشت، گفتم: «ترلان… تو همیشه میتونی مثل یک برادر روی من حساب کنی.» سکوتِ کوتاهی که بعد از این جمله در ماشین حاکم شد، نشان میداد که پیامم را به خوبی دریافت کرده است. ترلان را که مقابل مقصدش پیاده کردم، نفس عمیقی کشیدم و ماشین را به سمت عمارت خودم به حرکت درآوردم. حالا در ماشین کاملاً تنها بودم. شیشه را کمی پایین دادم تا هوای بسته عوض شود، اما سوزِ گزنده و بیرحمِ تهران به صورتم شلاق زد.هوای تهران به شدت سرد و استخوانسوز بود. آسمانِ سربیرنگ، دلگیر و ابری روی برجهای بلندِ شهر سنگینی میکرد و بادِ خشکی که میوزید، سرمایش را تا مغز استخوانم نفوذ میداد. این هوای خاکستری و منجمد، چقدر شبیه به دنیای درونیِ خودم بود. توی ترافیکِ بیحوصلهی تهران، در حالی که دستِ زخمیام روی فرمان بود، به نقطهای نامعلوم خیره شدم. ترلان با نقشهی جدیدش در همین شهر بود، رایان با خشمِ خطرناکش در سایهها نفس میکشید، و من به تنهایی به این سرما پناه آورده بودم تا خودم را از گرمای چشمانِ دختری که در جزیره جا گذاشته بودم، نجات دهم؛ غافل از اینکه تصویرِ هایرون، حتی در این سرمای استخوانسوز هم رهایم نمیکرد.
-
#پارت92# آخر شب، بعد از اینکه صدای خندههایمان با مهسا و خجسته خوابید و هرکس به اتاق خودش رفت، گوشهی بالکن سالن نشستم تا با خانه تماس بگیرم. صدای گرم و پرانرژیِ هانا، خواهرم، در گوشم پیچید؛ صدایی که همیشه برایم عطر امنیت و خانه را داشت. هانا با وسواس از آبوهوای کیش، وضعیت غذا و شرایط خوابم پرسید و من با شوخی به او اطمینان دادم که همهچیز عالی است. در این میان، امیر، شوهرخواهرم، گوشی را گرفت و با همان لحن حمایتگر و برادرانهاش احوالپرسی کرد و سفارش کرد که در این محیط کاری جدید مراقب خودم باشم و اگر مشکلی بود معطل نکنم و خبر بدهم. بعد هم صدای مادرم و پدرم آمد؛ لحن آرام و پر از دعای خیرشان، دلم را قرص کرد. این چند دقیقه مکالمه کوتاه، گردوغبارِ تمام ناامنیها و کشمکشهای این چند روز را از روی قلبم تکاند و حس کردم تکهای از وجودم به ریشههای امنش وصل شد. صبح روز بعد، خورشیدِ جزیره هنوز به اوج نرسیده بود که شال و کلاه کردیم. لباسهای خنک تابستانی، عینکهای دودی و کولهپشتیهای کوچک آماده بود. قرار بر این بود که یک روز کامل را به خودمان اختصاص دهیم. اولین مقصدمان شهر زیرزمینی کاریز بود. به محض پایین رفتن از پلههای خنک و ورود به دالانهای عمیق کاریز، بوی خاک مرطوب و فسیلهای چندهزارساله به مشامم خورد. دیوارههای مرجانی با صدفهای چسبیده و سقفهایی که نقش تاریخ روی آنها حک شده بود، فضایی رویایی و دنج ساخته بودند. صدای موسیقی ملایم سنتی در گوشه و کنار جریان آب قنات میپیچید. مهسا و خجسته با ذوق جلوی هر کتیبه و سنگواره میایستادند و سلفی میگرفتند. من هم عکس میگرفتم و لبخند میزدم، اما درست وسط همان راهروهای تاریک و اسرارآمیز، ناگهان نگاهم به یک سقف طاقیشکل افتاد و بیاختیار فکرم پر کشید سمت تهران؛ سیاوش کجای آن شهر بود؟ در جلسهای پر از کراواتهای رسمی با شرکایش، یا پشت فرمان، با همان اخم همیشگی و دستِ باندپیچیشدهاش؟ آیا وقتی دستش روی فرمان مینشیند، دردِ کویر را حس میکند؟ سرم را تکان دادم تا فکرش را کنار بزنم، اما سایهاش سنگینتر از آن بود که با یک پلک زدن محو شود. عصر هنگام، درست در ساعات گرگومیش، خودمان را به ساحل کشتی یونانی رساندیم. آسمانِ خلیج، تابلویی از رنگهای سرخ، نارنجی و سرمهای بود. موجهای نرم، آرام به صخرههای ساحلی میکوبیدند و لاشهی کهنه و زنگزدهی کشتی یونانی در میان آبهای کمعمق، مغرور و تنها ایستاده بود. خجسته و مهسا روی سنگهای مرجانی نشسته بودند و بادِ مرطوب شالهایشان را در هوا میرقصاند. من کمی دورتر، نزدیکتر به لبهی آب ایستادم. نسیمِ خنک غروب به صورتم میخورد. عظمت کشتی تنها وسط دریا، بهطرز عجیبی مرا یاد انزوای مغرورانهی سیاوش میانداخت؛ مردی که انگار مثل همین کشتی، دیواری از سنگ و آهن دور خودش کشیده بود تا موجهای هیچ احساسی نتوانند به درونش نفوذ کنند. خاطرهی چند شب پیش، که او چطور نگاهش را از من ندزدید و همانطور با دست آسیبدیدهاش رفتنم را پای پنجره تماشا کرد، مثل یک نبضِ تند زیر پوستم جان گرفت. شبهنگام، برای عوض شدن حالوهوا و خرید، به مرکز خرید مدرن دامون رفتیم. چراغهای درخشان، فوارههای داخلی، بوتیکهای شیک و زمین پاتیناژ روی یخ، حالوهوای لوکس و شلوغی داشت. مهسا با وسواس عطرها و لباسها را زیرورو میکرد و خجسته دربارهی برندها نظر میداد. از دامون، طبق برنامه به سمت ساحل سیمرغ رفتیم؛ بوی دریا با بوی کباب و ذرت بلال در هوای شبانه پیچیده بود. قایقسواری شبانه در زیر نور ماه، هیجان و صدای خندههای بلند مهسا وقتی موجها آب را به صورتمان میپاشیدند، برای لحظاتی تمام خستگیام را پراند. اما واقعیت این بود که هر جا میرفتم—از سکوت سنگین دالانهای کاریز، تا افقِ سرخ کشتی یونانی و خنکای موجهای سیمرغ—یک حس پنهان و لجباز در عمق وجودم مرا رها نمیکرد. مدام یک پرسشِ خاموش در سرم چرخ میخورد: سیاوش کِی برمیگردد؟ و وقتی برگردد، با همان چشمان تیز و نفوذناپذیرش چطور قرار است روبهرویم بایستد؟ وقتی از ساحل سیمرغ برگشتیم، تنم هنوز بوی نمک دریا و باد خنک شبانه را میداد. مهسا و خجسته خسته اما با رضایت کامل از خریدها و عکسهایشان، مستقیم به سمت اتاقهایشان رفتند تا دوش بگیرند. من هم روی کاناپهی سالن نشسته بودم و داشتم پاهای خستهام را ماساژ میدادم که صدای زنگ گوشیام سکوت خانه را شکست. نام «مریم» روی صفحه روشن و خاموش میشد. لبخندی ناخودآگاه روی لبم نشست؛ مریم نزدیکترین دوستم در شرکت بود و از وقتی من برای این پروژه به کیش آمده بودم، او تمام بارِ واحد حسابداری شعبهی اصلی تهران را به دوش میکشید؛ البته با راهنماییها و کمکهای بیدریغ مهندس صدرا که همیشه هوای بخش مالی را داشت. هر دوی ما غرق در صورتهای مالی، مغایرتگیریها و بستن حسابها بودیم و همین مشغلهی سنگین باعث میشد حال و خستگی یکدیگر را بهتر از هر کس دیگری درک کنیم. دکمهی اتصال را زدم و گوشی را دم گوشم گذاشتم: «الو، مریم جان! سلام به روی ماهت.» صدای مریم با همان صمیمیت و چاشنیِ خستگیِ همیشگیاش در گوشم پیچید:«سلام هایرونِ قشنگم! خسته نباشی دختر. چطوری با گرمای کیش و کارای پروژه؟ به خدا دلم برات یه ذره شده.» «منم همینطور مریم. اینجا هم همهچیز فشردهست، ولی امشب بالاخره با بچهها زدیم بیرون و یه کم نفس کشیدیم. تو چطوری؟ اوضاع حسابهای تهران چطوره؟ صدرا کمکت میکنه؟» مریم نفس عمیقی کشید و گفت: «آره بابا، اگه آقای مهندس صدرا نبود که تا الان زیر این حجم از اسنادِ انبار و فاکتورهای ترخیص له شده بودم! واقعاً بنده خدا خیلی صبوری به خرج میده و پا به پای من میشینه تا سیستمها رو سینک کنیم. دستتنهایی سخته، ولی خب داریم جمعش میکنیم…» کمی مکث کرد، انگار چیزی یادش آمده باشد. لحن صدایش ناگهان تغییر کرد؛ کنجکاوی و تعجب جای خستگیاش را گرفت و با تردید پرسید:«راستی هایرون… مگه شماها همهتون با هم نرفته بودین کیش؟»ضربان قلبم بیدلیل یک دور تندتر شد. سعی کردم لحنم کاملاً عادی بماند: «چرا، چطور مگه؟» مریم با تعجب گفت: «پس مهندس فرهمند چرا تهرانه؟! امروز صبح دیدمش که اومده بود دفتر اصلی. یعنی راستش… از تعجب شاخ درآوردم! با اون اخمهای همیشگی و دست باندپیچیشدهش اومد تو. بچهها میگفتن یه سری اسناد قراردادها و جلسات هیئتمدیره رو باید فوری چک میکرده. ولی هایرون… عجیبتر از اومدنش، این بود که هنوز نیم ساعت نگذشته بود که سر و کلهی ترلان پیدا شد!» کلمهی «ترلان» مثل یک سطل آب یخ روی سرم خالی شد. تمام خون بدنم در یک ثانیه درون رگهایم یخ زد. انگشتم روی بدنهی سرد گوشی خشک شد. مریم که اصلاً متوجه حال خراب من نبود، با آبوتاب ادامه داد: «وای هایرون، نمیدونی چطور با اون تیپ فوقالعاده شیک و عطرِ تندش مستقیم رفت توی اتاق سیاوش. در رو هم بستن و بیشتر از یک ساعت با هم حرف میزدن. بعدش هم دیدم با هم از شرکت رفتن بیرون… اصلاً قیافهی ترلان یه جوری بود انگار فاتح دنیا شده! با همون لبخندای مغرور همیشگیش سوار ماشین شد و رفتن.» صدای مریم از آن لحظه به بعد برایم شبیه یک وزوزِ نامفهوم و گنگ در دالانی تاریک شد. بند دلم پاره شد؛ درست همانجا، وسط سکوت سالنِ ویلا در کیش، چیزی در قفسهی سینهام با صدای خردکنندهای فرو ریخت. تصویر سیاوش با آن کت مشکی، درِ بستهی اتاقش در تهران، و حضور ترلان کنارش… ترلانی که خانوادهاش میخواستند، ترلانی که همسطحِ او، از دنیای او و لایقِ ایستادن در کنارش بود. ناگهان تمام این چند روز مثل یک سیلی بر صورتم کوبیده شد؛ نگاههای خیرهاش در تاریکی شب، خشمِ جنونآمیزش وسط کویر، درگیر شدنش با سه نفر غریبه، و آن جملهی زهرآگین و وسوسهکنندهای که گفته بود: «از اینکه دیر برسم… ترسیدم.» چقدر احمق بودم! چقدر زودباور و سادهلوح بودم که اجازه داده بودم یک لحظه تردید، یک حسِ گذرا و یک دلسوزیِ احمقانه برای دستِ زخمیاش، مرا تا مرز فرو ریختن دیوارهایم پیش ببرد. او به تهران برگشته بود و ترلان درست همانجایی ایستاده بود که همیشه باید میبود. نقشِ من چه بود؟ یک نامزدِ قلابی برای یک شب مهمانی مادرش، و یک حسابدار ساده که وسط کار برایش دردسر درست کرده بود! همین و بس. «هایرون؟ الو؟ صدامو داری؟ قطع شدی؟» صدای نگران مریم مرا به واقعیت پرتاب کرد. چانهام را سفت گرفتم تا لرزش صدایم را پنهان کنم. آب دهانم را که طعم تلخ گس گرفته بود، به سختی قورت دادم. «آره… آره مریم جان، هستم. آنتن اینجا یه لحظه پرید.» «چیزی شده هایرون؟ صدات یه جوری شد.» «نه، چیزی نیست عزیزم. فقط یهو سردرد عجیبی گرفتماز بس امروز راه رفتیم… مریم جان، من باید برم استراحت کنم. فردا صبح اول وقت باید اسناد کارگاه رو ببندم. خیلی مراقب خودت باش. «باشه فدات شم، برو بخواب. به بچهها سلام برسون. شببهخیر.» «شببهخیر.» تماس قطع شد. گوشی از دستم روی کاناپه افتاد. در تاریکی سالن نشستم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. دستهایم یخ کرده بودند. اما دیگر چشمانم اشک نداشت؛ خشم و غرورِ پایمالشدهام جایش را به یک سرمای مطلق داد. همانجا با خودم عهد بستم. بند ناف هر احساسِ نوپا، مبهم و اشتباهی را که نسبت به سیاوش در دلم جوانه زده بود، با بیرحمی قطع کردم. این آتش باید قبل از اینکه تمام وجودم را بسوزاند، خاموش میشد. سیاوش فرهمند هر که بود، هر چقدر جذاب، مغرور یا پررمزوراز، متعلق به دنیایی بود که من هیچ جایی در آن نداشتم. از این لحظه به بعد، او برای من فقط و فقط یک چیز بود: مدیرپروژهای سختگیر و بیرحم، و من حسابداری که فقط وظیفهاش را انجام میدهد؛ با مرزهایی از جنس بتن و نگاهی که دیگر هرگز قرار نبود برای او گرم شود.
-
#پارت91# وقتی وارد ویلا شدم، سکوتِ آرامشبخشی در سالن حاکم بود. خجسته خوابیده بود و تنها نورِ ملایمِ آباژورِ پایهبلندِ گوشهی سالن فضا را روشن میکرد. روی کاناپه، مهسا با پتو روی پاهایش نشسته بود و با دیدنِ من، چشمهایش از هیجان گرد شد و سریع نیمخیز شد. «وای هایرون! بالاخره اومدی؟ مُردم از کنجکاوی!» شالم را از سرم باز کردم و روی دستهی مبل انداختم. «چرا نخوابیدی مهسا؟» مهسا پتو را کنار زد، با ذوق جلو آمد و بازویم را چسبید: «مگه میشد بخوابم؟ دختر تو چطوری سر از فراریِ آلبالویی سیاوش درآوردی؟! وقتی دیدم از ماشینش پیاده شدی برگام ریخت! عجب خرشانسی هستی تو دختر! با جذابترین، دستنیافتنیترین و پولدارترین مردِ این شرکت رفتی دور دور؟ اونم با اون ماشینِ خفن؟ تعریف کن ببینم چی شد!» در دلم خندهی تلخ و تمسخرآمیزی به افکارِ فانتزیِ مهسا زدم. اگر میدانست زیرِ زرقوبرقِ آن فراری چه گذشته، هیچوقت کلمهی «خرشانس» را به کار نمیبرد. او خبر نداشت از رگهای متورمِ گردنِ سیاوش، از غرورِ خردکنندهاش، از فریادهای گوشخراشش وسطِ سکوتِ کویر، از صدای شکستنِ فکِ مردِ غریبه زیرِ مشتهای سنگینش، و از تحکمی که حتی موقع غذا خوردن هم دست از سرم برنمیداشت. برای مهسا همهچیز شبیه یک فیلمِ عاشقانه بود، اما برای من، مواجهه با مردی بود مغرور، خشن و غیرقابلپیشبینی که هر لحظه میخواست کنترل همهچیز را در مشتش نگه دارد. لبخندِ ساختگی و بیرمقی زدم: «اتفاق خاصی نیفتاد مهسا. تو خیابون دیدتم، گفت دیروقته و رسوندم. اون زخمش هم به خاطر درِ ماشین بود، الکی جو نده. خیلی خستهام، بریم بخوابیم.» مهسا با اینکه کاملاً قانع نشده بود، با دیدن رنگِ پریدهام کوتاه آمد و شببهخیر گفت. به اتاقم رفتم، لباسهایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم؛ اما خواب، فرسنگها از چشمهایم دور بود. تمام شب در تاریکی به سقف خیره شدم. ذهنم مثل یک میدان جنگ، پر از صدا و تصویر بود. نگاهِ تیره و زخمیِ سیاوش از جلویم کنار نمیرفت؛ لحنِ بم و خشدارش مدام در گوشم تکرار میشد: «از اینکه دیر برسم… ترسیدم.» این جمله چه معنایی داشت؟ نگرانیِ واقعی؟ یا فقط یک حسِ مالکیتِ افراطی از مردی که فکر میکرد چون پدرم مرا به او سپرده، باید وظیفهاش را بینقص انجام دهد؟ قلبم میان این دوراهی به تپش میافتاد، اما عقلم بلافاصله ترمز میکرد. نه! نباید گول این نگاهها و جملههای مبهم را میخوردم. من هایرون بودم؛ دختری که یاد گرفته بود در این دنیا هیچ پناهگاهی جز خودش ندارد. یاد گرفته بودم که به هیچ مردی، مخصوصاً از جنسِ متکبر و پیچیدهای مثل سیاوش رادمنش، اعتماد نکنم. آدمهایی مثل او، یکبار با حرفهایشان دیوارت را فرو میریختند و بارِ بعد، با همان سنگها آوارت میکردند. تا نزدیک صبح، تمام دیوارهای دفاعیام را از نو چیدم. دوباره برگشتم به همان قالبِ سرسخت، سرد و نفوذناپذیرِ خودم؛ دختری که هیچ نیازی به محافظتِ هیچ شوالیهای نداشت. صبح روز بعد، با این ذهنیت و گاردِ بسته وارد شرکت شدم. آماده بودم تا اگر سیاوش کوچکترین نگاهِ متفاوتی انداخت، با سردترین رفتار روبهرویش بایستم. اما وقتی از پشت پارتیشنهای شیشهای رد شدم، دیدم صندلیِ بزرگِ چرمیاش خالی است. نه آن روز و نه روزهای بعد، هیچ اثری از سیاوش نبود. فراریِ آلبالویی هم جلوی ویلا پارک نشده بود. از حرفهای درگوشیِ کارمندهای تدارکات و صبوحی شنیدم که سیاوش همان صبحِ زود، با اولین پرواز برای رسیدگی به یک سری مسائلِ مهم و اورژانسیِ مربوط به سهامدارانِ هلدینگ به تهران برگشته و معلوم نیست تا چند روز دیگر در کیش آفتابی شود. اینکه حتی یک کلمه به من نگفته بود، مهرِ تاییدی شد بر تمامِ افکارِ دیشبم. او رفته بود، بیهیچ توضیحی؛ درست مثل همیشه که همهچیز طبق میل و صلاحدید خودش پیش میرفت. با این حال، یک گوشهی گنگ از دلم از این غیبتِ ناگهانی تیر میکشید، هرچند که در ظاهر وانمود میکردم پروژهی بدونِ سیاوش چقدر آرامتر و بیتنشتر است. در غیابِ سیاوش، نیکان میدان را خالی دید. او تمامِ این چند روز مدام دور و برم میچرخید. صبحها با لیوان آبمیوه یا قهوهی تازه میآمد سرِ میزم، پشت سیستم مینشست و با مسخرهبازی و لطیفههای بیمزه سعی میکرد لبخند روی لبم بیاورد. هر پروندهای که میخواستم جابهجا کنم، زودتر از من دست به کار میشد، وسط راهرو ادای مهندسهای عبوس را درمیآورد و مدام پیشنهاد میداد بعد از ساعت کاری با هم به اسکله یا بولینگ برویم. او تلاش میکرد به چشمم بیاید، اما رفتارِ من حتی ذرهای تغییر نکرد. پاسخم به تمامِ دلقکبازیهایش، فقط یک «ممنون مهندس»ِ خشک و رسمی با فاصلهای کاملاً حفظشده بود. تا اینکه عصرِ روز چهارم، وقتی باز هم با یک جعبه شیرینیِ فرانسوی کنار میزم ایستاد و با چاشنیِ چاپلوسی گفت: «خانمِ حسابدارِ بداخلاق، اگه این شیرینی رو نخوری مجبورم به کلِ تیم بگم اعتصاب کنن!»، سرم را از روی مانیتور بلند کردم. با نگاهی بسیار جدی و چشمهایی بدون کوچکترین انعطاف گفتم: «مهندس نیکان، لطفاً اینقدر خودتون رو به زحمت نندازید. من برای کار اینجا اومدم، نه تفریح. مرزهای کاری برای من خیلی مهمن.» لبخندِ نیکان روی لبش ماسید. جعبهی شیرینی در دستش معلق ماند. در چشمهایش دیدم که چطور متوجهِ حقیقت شد؛ فهمید که میان ما هیچ پلی برقرار نخواهد شد، فهمید که درِ این قلعه کاملاً بسته است و تلاشهایش بیفایده است. با دستپاچگی سرش را تکان داد، لبخندِ تلخی زد و گفت: «بله… عذر میخوام، حق با شماست.» و ناامیدانه، با قدمهایی آرام عقب کشید و میزم را ترک کرد. بعد از آن روز، او هم دیگر از آن شیطنتها فاصله گرفت و به لاکِ خودش رفت. همان شب، برای اینکه از فشارِ سنگینِ کار، غیبتِ سیاوش و تنشهای این چند وقت خلاص شویم، یک دورهمیِ تمامعیار در ویلای خودمان راه انداختیم. من، مهسا و خجسته، سالن را قرق کردیم. مبلها را جابهجا کردیم و وسطِ فرشِ نرم، انبوهی از خوراکی چیدیم؛ ظرفهای بزرگِ پاپکورن کرهای، چند بسته چیپسِ تند و فلفلی، لواشکهای ترشِ انار، تخمه، بستههای شکلات تلخ و قوریِ بزرگ چایِ هلدار. چراغهای سالن را کاملاً خاموش کردیم و فقط نورِ آبیرنگ و وهمآلودِ تلویزیون روی صورتهایمان افتاده بود. یک فیلمِ ترسناکِ معروف گذاشته بودیم. با هر صحنهی دلهرهآور، مهسا جیغِ بنفشی میکشید و پتو را تا بالای دماغش بالا میکشید، خجسته با دهان پر از چیپس او را دست میانداخت و ادای روحِ فیلم را درمیآورد، و من از تهِ دل به حرکاتِ خندهدارشان میخندیدم؛ خندههایی واقعی که بعد از مدتها تمام خستگیِ این روزها را از تنم شست. وقتی فیلم تمام شد و هنوز صدای تپشِ قلبمان تند بود، چراغ را روشن کردیم و همانطور که روی زمین لم داده بودیم و تخمه میشکستیم، مهسا گفت: «بچهها، حالا که جنابِ دیکتاتور—منظورم مهندس رادمنش—تهرانه و کارها هم خوب پیش رفته، حیفه همهش تو ویلا بپوسیم! فردا آخر هفتهست، باید بریم کیشگردی!» خجسته هم با چشمهای برقزده تأیید کرد: «دقیقاً! اول بریم شهر زیرزمینی کاریز، بعدش وقت غروب بریم کنار کشتی یونانی عکس بگیریم، شب هم بریم مرکز خرید دامون و شاتل و قایقسواری توی ساحلِ سیمرغ!» من که حس میکردم به شدت به این هوای تازه و دوری از افکارِ مزاحم احتیاج دارم، دستم را بالا بردم و با لبخند گفتم: «منم پایهام! فردا گوشیها خاموش، کار ممنوع، فقط تفریح.» با خنده و شوخی نقشهی روزِ بعد را چیدیم؛ بیخبر از اینکه این آرامشِ موقت در جزیره، قرار نبود خیلی طولانی بماند…
-
#پارت90# وقتی ماشین از دروازهی مجتمع ویلایی داخل شد، سکوت بین ما آنقدر ضخیم شده بود که میشد با چاقو بریدش. سیاوش فراری را در جای همیشگیاش پارک کرد و موتور را خاموش کرد. هیچکدام برای پیاده شدن عجلهای نداشتیم. صدای نفسهای سنگینش در فضای بسته ماشین میپیچید. بدون اینکه نگاهش کنم، دستگیره را کشیدم و پیاده شدم. او هم در سکوت پیاده شد. به محض اینکه وارد محوطهی روشنِ بین ویلاها شدیم، درِ شیشهایِ ویلای آقایان با شتاب باز شد و نیکان بیرون پرید. پشت سرش تیرداد و صبوحی هم ایستاده بودند. مهسا و خجسته هم از درِ ویلای ما بیرون آمدند. معلوم بود همه بیدار ماندهاند. اما چیزی که توجهم را جلب کرد، چهرهی نیکان بود. در این یک هفتهی گذشته، نیکان به هر بهانهای سعی میکرد به من نزدیک شود؛ از آوردن قهوهی صبحگاهی روی میزم گرفته تا شوخیهای مداوم و پیشنهادهای مختلف برای گشتوگذار در جزیره. توجهش آنقدر واضح بود که حتی مهسا هم چند بار به من چشمک زده بود.حالا، وقتی نیکان دید من از فراریِ آلبالویی، آن هم از سمت شاگردِ ماشین سیاوش پیاده شدم، قدمهایش روی سنگفرش سست شد. لبخندِ نگرانش روی صورتش خشکید و چشمهایش میان من و سیاوش در رفتوآمد بود. با لحنی که شوک و رگههایی از حسادت در آن موج میزد، گفت: «هایرون؟ تو… شما دوتا با هم بودین؟» سیاوش با قدمهای بلند و بیتفاوت از کنارش گذشت. لحنش همان سرمای همیشگی را داشت، اما میشد ردی از کلافگی را در آن حس کرد: «گفتم که بیرون بودیم. اتفاقی نیفتاده که اینقدر شلوغش میکنید. برید بخوابید، فردا صبح زود جلسه داریم.» نیکان که انگار نمیتوانست هضم کند من با مدیرِ سختگیر و نفوذناپذیرشان بیرون بودهام، به سمتم قدم برداشت. «هایرون، تو که گفتی میری مرکز خرید راست میگفت، دربرابراسرارهای پی درپی نیکان که میخواست باهم به جاهای تفریحی بریم بهانه خریدرااورده بودم. پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم، چشم نیکان به دستِ سیاوش افتاد. زیر نورِ قویِ پروژکتورِ محوطه، خراشهای عمیق و خونِ خشکشده روی بند انگشتان و پشت دستِ سیاوش کاملاً به چشم میآمد. نیکان جا خورد و با صدای بلندی پرسید: «سیاوش… دستت چی شده؟ خونریزی داره!» سیاوش دستش را کمی عقب کشید و سعی کرد آن را در جیب شلوارش پنهان کند. فکش را منقبض کرد و با بیحوصلگی گفت:چیزی نیست. خورد به درِ ماشین. برین بخوابین.»غرورِ احمقانهاش، آن هم در این وضعیت، دوباره خشمم را بیدار کرد. نمیدانم از سرِ لجبازی بود یا حرصی که از رفتارِ کنترلگرش در کویر داشتم، اما نتوانستم ساکت بمانم. با صدایی که توی محوطه پیچید، پوزخندی زدم و گفتم:«درِ ماشین؟ مگه اینکه درِ ماشین دشداشهی سفید تنش بوده باشه و دو تا بادیگاردِ غولپیکر هم کنارش ایستاده باشن!» همه خشکشان زدنیکان با چشمهای گرد شده اول به من و بعد به سیاوش نگاه کرد. تیرداد یک قدم جلوتر آمد. «دشداشه؟ دعوا کردین؟ اونم شما جناب مهندس؟» سیاوش سر جایش ایستاد. به سمتم چرخید. چشمهایش مثل دو گلولهی آتشین نگاهم میکردند. خطِ فکش از شدت فشار میلرزید. با صدایی که سعی میکرد پایین نگهدارد اما پر از تهدید بود، گفت: «هایرون. کافیه.» اما من قصد کوتاه آمدن نداشتم. سینهام را جلو دادم و مستقیم توی چشمهایش خیره شدم:کافیه؟ چرا؟ چون جنابِ مدیرِ پروژه دوست نداره کسی بدونه وسط خیابون مثل لاتها با سه نفر گلاویز شده؟ اونم فقط برای اینکه ثابت کنه همهچیز تحت کنترلشه؟» نیکان که از لحن تندِ من به سیاوش جا خورده بود، سریع بین ما قرار گرفت و با صدایی که سعی میکرد مهربان و حمایتگر باشد رو به من گفت: «هایرون، آروم باش. رنگت پریده. بیا بریم داخل، من برات آب قند میارم…» دستم را بالا آوردم و مانع نزدیک شدنِ نیکان شدم. نگاهم فقط به قطرهی خونی بود که از دستِ سیاوش روی سنگفرشِ محوطه چکید. هنوز خونریزی داشت و داشت آن را نادیده میگرفت. لجبازی و عصبانیت درونم با چیزِ دیگری که شبیه به دلسوزیِ پنهانی بود، ترکیب شد. رو به نیکان کردم و با لحنی دستوری گفتم: «جعبه کمکهای اولیه کجاست؟»نیکان با مکث گفت: «تو کابینتِ آشپزخونهی ماست… ولی بده من خودم میبندم دستش رو، تو برو استراحت کن.» بدون اینکه به پیشنهاد نیکان اهمیتی بدهم، سریع از کنارشان رد شدم و وارد ویلای آقایان شدم. سیاوش تازه کتش را روی مبل انداخته بود و داشت آستینِ پیراهنِ مشکیاش را بالا میزد. با دیدنِ من که مستقیم به سمت آشپزخانه میرفتم، اخمهایش در هم رفت. «اینجا چیکار میکنی؟ برو ویلای خودتون.» جعبهی کمکهای اولیه را از روی کانتر برداشتم، به سمت کاناپه رفتم و جعبه را با صدای بلندی روی میزِ شیشهای کوبیدم. «بشین.» سیاوش نگاهِ سردی به من انداخت. «لازم نکرده. خودم میبندمش.» گفتم بشین سیاوش!» صدایم از مالِ او بلندتر شد. برای چند ثانیه، هر دو مثل دو دشمنِ قسمخورده به هم خیره شدیم. او میخواست با ایستادن و نگاهِ از بالا به پایینش تسلیمم کند، و من با نگاهِ مستقیم و بدونِ ترسم نشانش میدادم که دیگر از فریادهای کویرش نمیترسم. بالاخره، با کلافگیِ تمام و در حالی که زیر لب چیزی شبیه به «لجبازِ دیوانه» زمزمه میکرد، روی کاناپه نشست. بچهها دم در ایستاده بودند و با تعجب به این صحنه نگاه میکردند. نیکان خواست داخل بیاید اما تیرداد دستش را گرفت و با تکان دادنِ سر، مانعش شد. من روی میزِ عسلی روبهروی سیاوش نشستم. درِ جعبه را باز کردم. بتادین، پنبه و باند را بیرون کشیدم. دستش را که روی زانویش رها کرده بود، بیمقدمه و محکم به سمت خودم کشیدم. دستش بزرگ، داغ و زبر بود.پنبه را به الکل آغشته کردم. از قصد، و برای تلافیِ داد و بیدادهایش، پنبهی الکلی را بدون هیچ ظرافتی، محکم روی زخمِ بازِ پشت دستش کشیدم.بدنِ سیاوش یکباره منقبض شد. دستش را با قدرت به عقب کشید، اما من مچش را با دو دست محکم چسبیدم. با پوزخندی عصبی و چشمهایی که از درد جمع شده بود، در حالی که صدایش را پایین آورده بود تا بچهها نشنوند، گفت: «داری ضدعفونی میکنی یا انتقام میگیری؟» بدون اینکه نگاهش کنم، دوباره پنبه را محکمتر روی زخم مالیدم. «انتقام؟ از چی؟ از مردی که فکر میکنه چون زورش میرسه، میتونه جایِ بقیه تصمیم بگیره، دعوا کنه، عربده بکشه و بعدش هم توقع داشته باشه همه ازش تشکر کنن؟» سیاوش دندانهایش را روی هم سابید. «اگه اونجا نبودم، الان داشتی به جای الکل زدن به دستِ من، تو ماشینِ اون عوضی گریه میکردی!» پماد ترمیمکننده را برداشتم و با حرص روی زخمش خالی کردم.من ازت نخواستم سوپرمن بازی دربیاری! نیازی نبود فکِ یارو رو بیاری پایین!» «پس باید میایستادم نگاه میکردم؟» این بار من سرم را بلند کردم و درست توی چشمهایش نگاه کردم. چشمهایم هنوز از گریههای کویر ملتهب بود. «تو باید از من میپرسیدی! تو برای من تصمیم میگیری، سرم داد میزنی، و بعدش میگی چون پدرت تو رو به من سپرده! مگه من امانتم؟ مگه شیء هستم که سپرده بشم دستت و تو حق داشته باشی هر جور خواستی باهام رفتار کنی؟» دستش زیر دستم از خشم میلرزید. باند را برداشتم و شروع کردم به بستنِ دورِ دستش. حرکتِ دستهایم از آن خشونتِ اول افتاده بود. حالا آرامتر و دقیقتر باند را میپیچیدم. سیاوش دیگر تقلایی برای بیرون کشیدنِ دستش نکرد. چشمهایش روی صورتِ من قفل شده بود. نفسهایش که تا چند لحظه پیش تند و عصبی بود، حالا آرام و سنگین شده بود. سکوتِ عجیبی بینمان نشست. فقط صدایِ کشیده شدنِ باند روی پوستش میآمد. لجبازیِ چند دقیقهی پیش، جایش را به یک آگاهیِ عجیب از حضورِ فیزیکیِ یکدیگر داده بود. انگشتانم موقعِ گره زدنِ باند، گرمای کفِ دستش را حس میکردند. باند را که بستم، سرم را بالا نیاوردم. انگشتِ شستم ناخودآگاه روی لبهی باندِ سفید، جایی که پوستِ سالمش بود، کشیده شد. با صدایی که حالا فقط یک زمزمهی خسته بود، پرسیدم: «واقعاً فقط به خاطرِ حرفِ پدرم بود که باهاشون درگیر شدی؟»اونم بااون شدت وعصبانیت چند ثانیه گذشت. دستش را از بین دستهایم بیرون نکشید. وقتی حرف زد، صدایش از همیشه بمتر و خشدارتر بود.سرم را بلند کردم. فاصلهمان خیلی کم بود. نگاهش توی چشمهای من میگشت؛ انگار دنبالِ چیزی میگشت که جرئتِ گفتنش را نداشت. «پس چرا سیاوش؟» بغضم دوباره بیدار شده بود. «از اینکه من آسیب ببینم ترسیدی؟» نگاهش را از چشمهایم گرفت و به دستِ باندپیچیشدهاش دوخت. عضلهی فکش دوباره تکان خورد. بعد از مکثی طولانی، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «از اینکه دیر برسم… ترسیدم.» قلبم یک ضربان را جا انداخت. این جمله، از تمامِ فریادهایش در کویر، از تمامِ مشتهایی که توی خیابان زده بود، محکمتر به جانم نشست. او اعتراف کرده بود. به روشِ خودش، اعتراف کرده بود که برایش مهمم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. وسایل را داخل جعبه ریختم و درش را بستم. از روی میز بلند شدم. او هم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ویلای آقایان بیرون آمدم. نیکان روی پلهها نشسته بود و با دیدن من سریع بلند شد، اما حتی به او نگاه هم نکردم و مستقیم به سمت ویلای خودمان رفتم. هوای خنکِ شب به صورتم خورد و تازه فهمیدم چقدر گونههایم داغ شده است..