رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

bahare

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    234
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط bahare

  1. #پارت214# سیاوش انگشت‌هایم روی فرمان چرمی جگوار سفت شد. تصویرهای دیشب مثل نوار فیلم مدام از جلوی چشمم رد می‌شد و دست از سرم برنمی‌داشت. آن مکالمه‌ی طولانی و عجیب پشت میز، آن غذای لذیذی که با سلیقه پخته بود، و آن چشم‌های روشنش که موقع بازی حقیقت و جواب دادن به سؤال‌ها، صداقت، سادگی و پاکیِ عجیبی از عمقش موج می‌زد… حتی بعد از آن فرار و تنش لعنتی، تصویرش در قاب نیمه‌باز درِ اتاقش، در حالی که در تاریکی آرام سجده می‌کرد و مثل قرص ماه می‌درخشید، یک لحظه از ذهنم پاک نمی‌شد. همه این‌ها باعث شده بود دیوارهایی که در این چند سال به دور خودم و زندگی‌ام کشیده بودم، ترک بردارد؛ حس می‌کردم هر لحظه ممکن است تمام این حصارهای سخت فرو بریزد. قلبم در برابر نگاه زلال و خنده‌های بی‌غل‌وغش این دختر دیگر نمی‌توانست سنگ باقی بماند… و درست همین حسِ خارج از کنترل، باعث شده بود تا صبح تلخ‌ترین و سنگین‌ترین کابوس‌ها را ببینم و با تنی خیس از عرق از خواب بپرم. ناخودآگاه یاد حرف‌های ترلان افتادم؛ حرف‌هایی پر از سم و ابهام که نمی‌دانستم چقدرش واقعیت دارد و چقدرش بازی جدیدی برای کشیدن پای من به منجلاب است. با یک دست فرمان را نگه داشتم، دنده‌ی ماشین را عوض کردم و با دست دیگرم شماره‌ی فرید را گرفتم. انگشت‌هایم را روی فرمان جگوار فشردم. صدای اپراتور هنوز توی گوشم تکرار می‌شد: «مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد...» دکمه‌ی قرمز را زدم، گوشی را خاموش کردم و انداختمش روی صندلی عقب. زیر لب غریدم: «فرید لعنتی... فقط دستم بهت برسه.» ماشین را جلوی درِ ورودی شرکت نگه داشتم. شش نفر از نگهبان‌هایی که هماهنگ کرده بودم، جلوی در ایستاده بودند. پیاده شدم، کتم را صاف کردم و رفتم سمتشان. رو به سه نفر اول گفتم: «شما سه نفر، شبانه‌روز همین‌جا جلوی ورودی می‌ایستید. احدی حق نداره بدون اجازه‌ی مستقیم من پاشو داخل این ساختمون بذاره. متوجه شدید چی می‌گم؟» نگهبان قدبلندتر سر خم کرد: «چشم مهندس رادمنش، خیالتون راحت باشه.» رو کردم به سه تای دیگر: «شما هم گشت می‌زنید و تمام رفت‌وآمدهای این خیابون رو زیر نظر می‌گیرید. اگه کوچک‌ترین مورد مشکوکی دیدید، مستقیماً خودم رو در جریان می‌ذارید.» «اطاعت مهندس.» وارد ساختمان شرکت شدم. کارمندها به احترامم ایستادند. تیرداد، صبوحی، مهسا و خجسته هم تازه از مأموریت رسیده و گوشه‌ی سالن ایستاده بودند. رو کردم به منشی: «خانم مرجان، لطفاً بچه‌های تیم رو به اتاقم دعوت کنید.» مرجان سریع گفت: «چشم مهندس رادمنش، همین الان.» پشت میز کارم نشستم. چند لحظه بعد در زده شد و همگی وارد اتاق شدند و جلوی میزم ایستادند. پرونده‌ی مأموریت را بستم و گفتم: «خسته نباشید همگی. گزارش‌ها رو بررسی کردم، عملکردتون عالی بود.» تیرداد لبخند گشادی زد: «قربان شما مهندس، انجام وظیفه بود.» ادامه دادم: «از همین امروز می‌تونید به هر هتل یا ویلایی که مد نظرتونه برید و مستقر بشید. تمام هزینه‌های اقامت و رفت‌وآمد به عهده‌ی شرکته. تا پروژه‌ی بعدی که توی بندر چارک کلید می‌خوره، ده روز مرخصی و استراحت دارید. دستمزد همه‌تون هم تا آخر وقت امروز به حسابتون واریز می‌شه.» تیرداد با خوشحالی گفت: «ایول مهندس! دمتون گرم، واقعاً به این استراحت نیاز داشتیم.» مهسا نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و با تردید پرسید: «ببخشید مهندس رادمنش... هایرون‌جون کجاست؟ سری قبل همه با هم تو ویلا بودیم و خیلی دلمون براش تنگ شده. امروز هم شرکت ندیدیمش، حالش خوبه؟ اتفاقی افتاده؟» پرونده‌های روی میز را مرتب کردم و با لحنی جدی و قاطع گفتم: «خانم امیرپناه مشکلی ندارن؛ فقط از این به بعد قراره به مدت چند وقت به‌صورت غیرمستقیم و دورکاری به کارها رسیدگی کنن.» مهسا با تعجب گفت: «دورکاری؟ یعنی دیگه کلاً تو جلسات و پروژه‌ها نمی‌بینیمشون؟» رو به تیرداد کردم تا بحث تمام شود: «تیرداد، تا اطلاع ثانوی حسابرسی حضوری شرکت به عهده‌ی توئه. فایل‌ها رو از سیستم تحویل بگیر.» تیرداد گفت: «خیالتون راحت مهندس رادمنش، خودم حواسم به همه‌چیز هست.» به در اشاره کردم: «خیلی خب، می‌تونید برید و به استراحتتون برسید. موفق باشید.» بچه‌ها تشکر کردند و یکی‌یکی از اتاق خارج شدند. با بسته شدن در، سکوت به اتاق برگشت و ذهنم دوباره به ویلای شماره ۱۷ پر کشید.
  2. #پارت213# هنوز قاب عکس را توی دستم گرفته بودم و داشتم با ذوق به تصویر زلال دریا و خودم نگاه می‌کردم که ویبره‌ی طولانی گوشی توی کیفم حس شد. قاب را زیر بغلم زدم و گوشی را بیرون کشیدم. تصویر خندان «بنفشه» روی صفحه افتاده بود. دکمه‌ی اتصال را زدم و گوشی را گذاشتم دم گوشم: «به‌به، بنفشه‌ی بی‌معرفت! بالاخره یادی از ما کردی؟» صدای پرانرژی و شوخ بنفشه توی گوشی پیچید: «سلام دختر! خوبی هایرون؟ چطوری با گرمای جنوب؟ اوضاع و احوال چطوره؟» خندیدم و گفتم: «خوبم، عالی. الآنم لب ساحلم. از اون ویلای سوت‌وکور زدم بیرون یه هوایی بخورم.» بنفشه گفت: «تنهایی؟ آقای مهندس کجاست پس؟ نگو باز سرش تو نقشه‌ها و بتن‌آرمه‌هاست!» گفتم: «رفته شرکت... کار داشت. منم دیدم حوصلم سر رفته اومدم این‌طرفا. یه عکس خیلی خوشگل هم لب آب گرفتم، بعداً برات می‌فرستم ببینی.» بنفشه خنده‌ای کرد و بعد لحنش یک‌دفعه عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد: «راستی هایرون... می‌دونی دو روز دیگه چه خبره؟» ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: «دو روز دیگه؟ نه، مگه خبریه؟» بنفشه با تعجب گفت: «وای هایرون! شوخی می‌کنی؟ دو روز دیگه شب یلداست! حواست کجاست دختر؟ می‌خوای این شب رو کجا باشی؟ برنمی‌گردی تهران؟» یک لحظه سر جایم خشکم زد. شب یلدا... توی این هیاهوی نامزدی ساختگی، شرکت، درگیری‌ها و کشمکش‌های مدام با سیاوش، اصلاً تقویم از دستم در رفته بود. اما ته دلم، عجیب و ناگهانی، این حس پیچید که دلم می‌خواست این شب طولانی را همین‌جا، کنار سیاوش باشم؛ با تمام تلخی‌ها و سکوت‌هایش، انگار دلم نمی‌آمد تنهایش بگذارم. صدایم را صاف کردم و گفتم: «وای... اصلاً یادم نبود. ولی عجیبه، چرا مامانم اینا هیچی نگفتن؟ نه مامان، نه هانا، هیچ‌کدوم اصلاً حرفی از یلدا نزدن!» بنفشه با لحنی مهربان و دلسوزانه گفت: «خب معلومه چرا نگفتن دیوونه! لابد خواستن تو غصه نخوری یا دلتنگ نشی، فکر کردن کار داری و پروژه‌تون نمی‌ذاره بیای. آخه خودت که می‌دونی هر سال تو بودی که کولاک می‌کردی...» حرف بنفشه مثل یک فیلم قدیمی از جلوی چشمم رد شد. راست می‌گفت؛ شب‌های یلدای خانه‌ی ما بدون من اصلاً رسمیت نداشت. از روزها قبل تم لباس‌های یلداییِ قرمز و سبز را ردیف می‌کردم، انارها را با سلیقه دون می‌کردم، سنتورم را کوک می‌کردم و تا نیمه‌شب صدای ساز و حافظ‌خوانی‌ام توی خانه می‌پیچید و بابام «عسل بابا» گویان نگاهم می‌کرد. آهی کشیدم و به خط افق دریا خیره شدم. گفتم: «راست می‌گی بنفشه... یادش بخیر. از لباس یلدایی و تزیینات گرفته تا نواختن سنتور و خوندن حافظ، همه‌ش جزء مراسم هر ساله‌ی من بود.» بنفشه گفت: «حالا چی کار می‌کنی؟ بلیط می‌گیری بیای پیش خانواده یا همون‌جا می‌مونی؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: «مجبورم بمونم بنفشه... تازه از مرخصی برگشتم کیش، نمی‌شه دوباره چمدون ببندم.» همین که این را گفتم، یک‌دفعه تصویر سرِ صبحِ سیاوش آمد جلوی چشمم. درست وقتی که از لج گفتم استعفا می‌دم و برمی‌گردم تهران، اون حرف گرم و قاطعانه‌اش توی گوشم زنگ زد: *«کار کردن تو این شرکت حقمه... اجازه نمی‌دم بری.»* شاید برای او همه‌چیز فقط به یک قرارداد سفت‌وسخت و پروژه‌ی کاری خلاصه می‌شد، ولی برای من... برای منی که میان این همه تنش دنبال یک تکیه‌گاه می‌گشتم، مایه‌ی دلخوشی بزرگی بود. با صدای کش‌دار بنفشه از فکر پریدم بیرون: «کجایییی دختر؟ غرق شدی باز؟ الو؟» خندیدم و گفتم: «نه، نه... همین‌جام!» بنفشه با لحن پیگیرانه‌ای گفت: «نگفتی هایرون! بالاخره می‌خوای چی کار کنی اونجا تک‌وتنها؟» با فکری که درست همان لحظه به سرم زده بود، لبخندی زدم و گفتم: «نمی‌دونم... ولی همین‌جا یه جشن کوچیک دونفره... یعنی یه جشن کوچیک برای خودم می‌گیرم!» بنفشه پشت خط خنده‌ی شیطنت‌آمیز و بلندی سر داد: «به‌به! یلدا، بلندترین شب سال! هایرون، از قدیم گفتن شب یلدا کنار هر کی باشی تا آخر سال همون‌جایی... من که امیدوارم تا آخر عمرت پیش سیاوش بمونی!» تپش قلبم برای یک صدم ثانیه تند شد. با اینکه از حرفش ته دلم اصلاً بدم نیامد—انگار صاف دست گذاشته بود روی حرفِ پنهان دلم—اما برای اینکه دستم رو نشود، با لحن بدجنسی توپیدم بهش: «خجالت بکش بنفشه! این‌جوری دلتنگ من بودی واقعاً؟ به جای این حرفا دعا کن زودتر این قضایا تموم بشه برگردم دوباره همگی کنار هم جمع بشیم.» بنفشه با خنده گفت: «باشه بابا، تو گفتی و منم باور کردم! برو به جشنت برس. کاری نداری فعلاً؟» «نه عزیزم، مراقب خودت باش. خداحافظ.» تماس را قطع کردم و گوشی را توی کیفم انداختم. نگاهم به ویلاهای ردیف‌شده‌ی روبه‌رو افتاد و درست در همان لحظه، یک فکر جذاب و هیجان‌انگیز توی سرم جرقه زد.
  3. #پارت212# بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. یک شومیز خنک ساحلیِ سفید با شلوار لینن کرم پوشیدم و شال نخیِ خردلی‌ام را روی سرم انداختم. بعد از چند دقیقه حبس شدن توی آن ویلای ساکت و سرد، هوای بیرون مثل نجات بود. از درِ ویلا زدم بیرون. باد گرم و ملایم خلیج مستقیم به صورتم خورد. از کوچه‌های دنج و خلوت شهرک رد شدم و بعد از چند دقیقه پیاده‌روی، ناگهان صدای همهمه‌ی شاداب مردم و هیاهوی ساحل توی گوشم پیچید. یک بازارچه‌ی محلی پر از نور و رنگ به راه بود؛ غرفه‌هایی با پشمک‌های صورتی و آبی پف‌کرده، لباس‌های راحتی و گلدار ساحلی، و کلاه‌های حصیری بزرگ که از سقف آلاچیق‌ها آویزان شده بودند. عطر سمبوسه‌های جنوبی و ذرت مکزیکی با بوی نمک دریا قاطی شده بود و ناخودآگاه لبخند را بعد از ساعت‌ها روی لب‌هایم نشاند. چند قدم جلوتر رفتم و درست روبه‌روی خلیج ایستادم. موج‌های فیروزه‌ای یکی پس از دیگری با آرامش روی شن‌ها می‌شکستند. همان نزدیکی، چشمم به یک عکاس سیار افتاد که دوربینی حرفه‌ای روی دوشش بود و تندتند از خانواده‌ها عکس می‌گرفت. دلم خواست یک یادگاریِ تمیز از این روز و این دریا داشته باشم. رفتم سمتش و گفتم: «سلام، خسته نباشید. وقت دارید یک عکس از منم بگیرید؟» مرد عکاس سرش را بالا آورد، لبخندی زد و گفت: «سلام خانوم. حتماً! بفرمایید اونجا، پشت به آب بایستید تا نور پشت سرتون عالی بیفته.» رفتم و کنار آب ایستادم. باد شالم را کمی توی هوا رقصاند. عکاس پشت دوربین رفت: «عالیه... یکم به چپ متمایل بشید... نگاهتون به افق باشه... یک، دو، سه!» چند فریم پشت سر هم صدای شاتر آمد: *چیک... چیک... چیک...* عکاس دوربین را پایین آورد، عکس‌ها را چک کرد و گفت: «خیلی خوب افتاد. حدود یک ربع دیگه قاب‌شده‌اش حاضره. غرفه‌ی عکسِ بازارچه تحویل داده می‌شه، می‌تونید از اونجا بگیرید.» تشکر کردم و گفتم: «ممنونم، تا یک ربع دیگه همین دور و برام.» گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. تصمیم گرفتم این یک ربع را کنار آب بمانم و با بنفشه و مامان این‌ها تماس تصویری بگیرم تا هم دلم باز شود، هم کمی از تنهایی دربیایم. داشتم دنبال اسم بنفشه می‌گشتم که ناگهان صدای هق‌هق و گریه‌ی بلندی توجهم را جلب کرد: «مامان... مامانییی!» سرم را چرخاندم. چند متر آن‌طرف‌تر، پسربچه‌ای حدوداً پنج‌ساله با شلوارک جین و تیشرت زرد روی شن‌ها زمین خورده بود و دست‌های شنی‌اش را روی زانویش گذاشته بود و گریه می‌کرد. سریع به سمتش دویدم. نشستم کنارش و با مهربانی دستم را زیر بغلش بردم: «چی شد خوش‌تیپ؟ بیا بالا ببینم... چیزی نیست فدات شم.» بلندش کردم. دست کشیدم به زانوها و پشت شلوارکش و شن و ماسه‌ها را تکاندم: «دردت اومد؟ جات زخم شد؟» پسرک دست از گریه کشید. فین‌فینی کرد، با پشت دست شنی‌اش چشم‌های درشت و تله‌اش را پاک کرد، سرش را کج گرفت و با لحنی که اصلاً به گریه‌ی چند ثانیه‌ی پیشش نمی‌آمد، با شیرین‌زبانی گفت: «نه، نسوخت. اسم من شروینه... اسم شما چیه؟» از تغییر حالتش خنده‌ام گرفت. گفتم: «اسم من هایرونه، کوچولو.» شروین سینه جلو داد، دست‌هایش را به کمرش زد و با اخم بامزه‌ای گفت: «من کوچولو نیستم! بزرگ شدم، دیگه مهدکودک می‌رم. اسمت هم مثل خودت خوشگله!» چشم‌هایم از حاضر‌جوابی‌اش گرد شد. با خنده نوک دماغ کوچکش را آرام کشیدم: «ای جانم! چه پسر شیطون و بلایی هستی تو!» در همین لحظه، زنی جوان و آراسته با شال حریر و پشمک بزرگ صورتی به دست، نفس‌زنان خودش را به ما رساند: «وای شروین! کجا رفتی آخه تو؟» بعد رو کرد به من و با شرمندگی گفت: «ببخشید توروخدا... از دور دیدم از زمین بلندش کردین. تا رفتم براش پشمک بگیرم بدو بدو رفت سمت آب. خیلی ممنونم ازتون.» پشمک را گرفت سمت شروین و بهش گفت: «شروین جان، اول به خاله تعارف کن برداره.» شروین پشمک را مثل یک هدیه‌ی باارزش، با دو دستش و با حالتی خاص و مغرورانه به سمت من گرفت و گفت: «بفرما هایرون‌خانوم، بردار بخور شیرینه!» خندیدم و تکه‌ی کوچکی از پشمک صورتی را کندم و گذاشتم دهانم: «مرسی شروین جان، خیلی چسبید.» مادر شروین با لبخند گفت: «راستش قبلاً شما رو این طرفا ندیده بودم... آخه من هر روز عصر شروین رو می‌آرم همین‌جا لب ساحل بدوئه انرژی‌ش خالی بشه.» گفتم: «درست حدس زدید، ما تازه اومدیم این محله‌ی ساحلی.» زن لبخند مهربانی زد و گفت: «من اسمم سانازه. چند سالی می‌شه که کیش زندگی می‌کنیم، توی همین محله‌ی ساحلی، پایین بازارچه.» احساس غریبی‌ام بعد از مدت‌ها از بین رفت و از این هم‌صحبتی ناگهانی واقعاً لذت بردم: «چه خوب! اتفاقاً ما هم توی همین محله ساکنیم، ویلای شماره ۱۷.» ساناز با خوشحالی گفت: «عه جدی؟ چقدر عالی! منم ویلای شماره ۲۱ هستم... همسایه‌ایم پس! هر کاری، کمکی، یا خریدی داشتی حتماً رو من حساب کن. خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم عزیزم.» هنوز حرف ساناز تمام نشده بود که شروین پرید وسط حرف و با لحنی جدی گفت: «منم از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم!» من و ساناز هر دو با هم زدیم زیر خنده. واقعاً پسر بانمک، شیرین‌زبان و دوست‌داشتنی‌ای بود و انرژی خوبش تمام کلافگی‌های امروزم را شست و برد. از ساناز و شروین شیرین‌زبان خداحافظی کردم. شروین برایم دست تکان داد و بلند گفت: «هایرون‌خانوم! بازم بیا لب ساحل با هم پشمک بخوریم!» خندیدم و برایش دست تکان دادم: «حتماً شروین جان، حتماً!» با همان حس و حال خوب و لبخندی که روی لب‌هایم نشسته بود، راهم را به سمت غرفه‌های بازارچه کج کردم. عطر چوب و عودِ غرفه‌های صنایع دستی با صدای موسیقی ملایم محلی قاطی شده بود. تابلوی چوبی «غرفه عکاسی ساحل» را دیدم و قدم‌هایم را تندتر کردم. مرد عکاس پشت پیشخوان ایستاده بود و داشت چند تا عکس دیگر را داخل قاب‌های چوبی مرتب می‌کرد. تا من را دید، لبخند زد و گفت: «به‌به، بفرمایید خانوم! عکستون آماده‌ست، درست سر وقت.» رفتم جلوتر و گفتم: «سلام، خسته نباشید. ببینم چی کار کردید؟» عکاس قاب چوبیِ مستطیلی با طرح رگه‌های صدف را از روی میز برداشت و دو دستی گرفت سمتم: «خودتون قضاوت کنید... من که می‌گم یکی از بهترین شات‌های امروزم شد!» قاب را گرفتم توی دستم. نگاهم که به عکس افتاد، ناخودآگاه دهانم باز ماند و چشم‌هایم از ذوق برق زد. گفتم: «وای... چقدر قشنگ شده! اصلاً فکر نمی‌کردم انقدر خوش‌رنگ بیفته!» رنگ آبیِ زلال دریا با آسمان روشن پشت سرم تضاد فوق‌العاده‌ای درست کرده بود. بادی که لبه‌ی شال خردلی‌ام را تکان داده بود، حالتی طبیعی و زنده به عکسم داده بود؛ لبخندم توی عکس نه مصنوعی بود و نه خسته، کاملاً پر از حس رهایی و آرامش بود. انگار تمام کدورت‌ها و سنگینی‌های دیشب و بحث‌های صبح با سیاوش از چهره‌ام پاک شده بود. عکاس با خنده گفت: «نور دریا عالی بود، خودتونم خیلی خوش‌عکسین. چند تا فایل دیجیتالشم هست، می‌خواید براتون بفرستم روی تلگرام؟» سریع گفتم: «آره حتماً! دستتون درد نکنه، واقعاً معرکه شده. این قاب رو حتماً نگه می‌دارم.» شماره‌ام را دادم و هزینه‌اش را حساب کردم. قاب عکس را محکم توی بغلم گرفتم و از غرفه بیرون آمدم. حس می‌کردم بعد از چند روز دل‌مردگی و خفگی توی ویلا، بالاخره یک تکه حس خوب و قشنگ از این سفر مال خودم شده بود.
  4. #پارت211# نور کم‌رمق و نقره‌ای‌فامِ اول صبح از لای پرده‌های حریر به درون اتاق سرک کشیده بود. بعد از آن شب پرتنش، چشم‌هایم زودتر از همیشه باز شد؛ انگار ذهنم حتی در خواب هم در حال مرور تصاویر تکه‌تکه‌ی شب گذشته بود: سیاوشِ غرق در عرق و کابوس، چنگِ دردناک انگشتانش روی مچ دستم، و در نهایت... فرار مضحک و کودکانه‌ام با آن لباس خواب خرسیِ لعنتی. دست‌هایم را روی صورتم کشیدم و از تخت پایین آمدم. در اتاق را با احتیاط و بی‌صدا باز کردم و سرم را بیرون بردم. برخلاف همه‌ی روزهای قبل که سیاوش کله‌ی سحر آماده و آراسته عطر تلخش را در راهرو جا می‌گذاشت و راهی شرکت می‌شد، این بار درِ اتاقش کاملاً بسته بود. سکوتِ سنگینی پشت آن درِ چوبی حاکم بود که نشان می‌داد هنوز بیدار نشده یا دست‌کم ترجیح داده در خلوتش بماند. بعد از آن کابوس جهنمی، عجیب هم نبود اگر خستگی در تنش رسوب کرده باشد. لبخند کم‌جانی روی لبم نشست؛ شاید این بهترین فرصت بود. اگر زودتر دست بجنبانم و از ویلا بیرون بزنم، نه چشم در چشمش می‌شوم که خجالت دیشب تازه شود، و نه گیر بهانه‌گیری‌هایش می‌افتم. می‌توانستم قبل از رسیدن او، در سکوتِ شرکت پشت میزم بنشینم و در دفاتر حسابداری غرق شوم. به اتاق برگشتم. مانتوی اداریِ طوسی‌رنگم را تن کردم، مقنعه‌ام را جلو آینه صاف کردم و کیف چرمی‌ام را روی دوشم انداختم. پوشه‌ها را زیر بغلم زدم و با قدم‌هایی پاورچین پاورچین به سمت درِ ورودی سالن راه افتادم. کفش‌هایم را در دست گرفته بودم تا کوچک‌ترین صدایی تولید نشود. درست در یک قدمی در بودم و دستم به سمت دستگیره دراز شده بود که ناگهان... **تق!** درِ اتاق سیاوش با ضربه‌ای محکم و پرشتاب از پشت سرم باز شد و به دیوار کوبید. لرزشی در ستون فقراتم دوید و سر جایم میخکوب شدم. صدایش، آغشته به خشم و خستگی، بم و پرصلابت در فضای خانه طنین انداخت: «کجا به سلامتی اول صبحی؟» چشم‌هایم را با کلافگی در حدقه چرخاندم. همان‌طور که پشتم به او بود، نفسم را پرصدا بیرون دادم، سعی کردم خونسردی‌ام را به رخش بکشم و بدون اینکه حتی سرم را برگردانم، با لحنی گزنده گفتم: «خب معلومه... سر کار! حسابداریِ شرکتِ جنابعالی.» پشت سرم فقط یک کلمه با تحکمی سنگین و غیرقابل انعطاف شلیک شد: «لازم نکرده!» با تعجب و ناباوری چرخیدم. سیاوش به چهارچوب درِ اتاقش تکیه داده بود؛ یک دستش را به لنگه‌ی در تکیه داده و وزن تنش را روی پای دیگرش انداخته بود. تیشرت مشکی ساده‌ای به تن داشت، موهای تیره‌اش به خاطر خواب پریشان بود و چشم‌های سیاهش هنوز از حالت خواب‌آلودگی و رخوتِ شب گذشته بیرون نیامده بود؛ با این حال، همان نگاهِ خسته و نیمه‌باز، سردی و غرور همیشگی‌اش را داشت. کلافگیِ عمیقی در خطوط چهره‌اش جا خوش کرده بود. نگاه کلافه‌ام را مستقیماً به چشم‌های خواب‌زده‌اش دوختم و صدام رنگ اعتراض گرفت: «چرا؟! مگه من کارمندت نیستم؟ مگه نباید الان سر کارم باشم؟» سیاوش بالاخره دستش را از چهارچوب در کند. بی‌آنکه به سردرگمیِ من پاسخی فوری بدهد، با قدم‌هایی شمرده و کشدار به سمت آشپزخانه راه افتاد. همان‌طور که کتری را پر می‌کرد و پشتش به من بود، با بی‌تفاوتیِ آزاردهنده‌ای گفت: «یک مدت لازم نیست بیای شرکت. خودم به همه‌چی رسیدگی می‌کنم.» خون به صورتم هجوم آورد. جلوتر رفتم و کنار کانتر آشپزخانه ایستادم: «یعنی چی که لازم نیست بیام؟! شوخیت گرفته سیاوش؟ من برای همین کار اومدم کیش!» سیاوش کلید کتری برقی را پایین زد، برگشت، به لبه‌ی کابینت تکیه داد و دست‌هایش را روی سینه قلاب کرد. نگاهش تاریک و قاطع بود: «چاره نیست... برای اینکه آب از آسیاب بیفته، مجبوری یک مدت دیده نشی.» حرفش مثل جرقه‌ای روی باروت افتاد. کاسه‌ی صبرم لبریز شد. لجبازیِ کهنه‌ای که همیشه در برابر تکبر او بیدار می‌شد، حالا گلویم را گرفته بود: «من چیکار کردم که باید این‌طوری روزامو بگذرونم؟! ها؟! تقصیر منه که دردسرهای تو و نامزد سابقت داره روی سر این پروژه آوار می‌شه؟ من تو این قفس دق می‌کنم سیاوش! اصلاً می‌دونی چیه؟... با استعفای من موافقت کن. من همین امروز برمی‌گردم تهران! هرچی خسارت بخوای بابت فسخ قرارداد بهت می‌دم... فوقش...» حرفم هنوز کامل از دهانم بیرون نیامده بود که سیاوش مثل پلنگی زخمی از جایش کنده شد. با سه گام بلند، تند و خشمگین فاصله را بلعید و دقیقاً در یک قدمی‌ام ایستاد. هیکل درشت و سایه‌ی بلندش کاملاً روی من افتاد. گرمای خشم‌آلود نفس‌هایش را روی پوستم حس می‌کردم. چشم در چشمم دوخت، آن‌قدر نزدیک که رگه‌های سرخِ بی‌خوابی را در سفیدی چشم‌هایش دیدم. لب‌هایش به هم فشرده شد و با لحنی پایین، تیره و خطرناک زمزمه کرد: «فوقش چی؟ هان؟!» فاصله‌مان آن‌قدر اندک بود و نگاهش چنان نافذ و عمیق، که برای چند لحظه نفس در سینه‌ام حبس شد. زبانم به لکنت افتاد؛ حس کردم در برابر این حجم از تسلط و حضورِ سنگین کم آورده‌ام. اما نگذاشتم غرورم زیر پاهایش خرد شود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، چانه‌ام را بالا کشیدم و با تمام جسارتی که در رگ‌هایم مانده بود، مستقیم در چشمانش زدم: «فوقش... فوقش این‌جوری لازم نیست قایم‌باشک‌بازی دربیارم! من آدمم سیاوش... دل دارم! ابزارِ دست تو نیستم که هر وقت خواستی منو جابه‌جا کنی و توی یه اتاق حبسم کنی!» چشم در چشم ماندیم. سینه‌ام از شدت خشم و حرص تندتند بالا و پایین می‌رفت. سیاوش پلک نزد. در اعماق آن دو گوی سیاه و تاریک، جرقه‌ای نامرئی سوسو زد؛ انگار در آن ایستادگی و جسارتِ صادقانه، چیزی را دید که خشمِ عنان‌گسیخته‌اش را مهار کرد. اخم‌های درهم‌کشیده‌اش ذره‌ذره باز شدند و رگِ متورم شقیقه‌اش فرو نشست. چند ثانیه سکوت میانمان کش آمد. بعد، انگار که بخواهد از این میدان جاخالی بدهد یا تسلطش را بازیابد، سرش را با تأسفی تصنعی تکان داد، راهش را کج کرد تا دوباره به سمت اتاقش برگردد. همان‌طور که می‌رفت، با لحنی تمسخرآمیز زیر لب گفت: «نوچ... نمی‌شه! چون اونوقت باید از ترسِ من قایم‌باشک‌بازی دربیاری.» از این جوابِ سر بالا کفرم درآمد. دست‌هایم را محکم به دو طرف کمرم زدم، صدام را بلند کردم و با نهایت عصبانیت به پشت سرش توپیدم: «اونوقت چرا مثلاً؟! ها؟! چرا نمی‌شه؟!» سیاوش دقیقاً قبل از ورود به چهارچوب اتاقش ایستاد. نیم‌رخش را به سمتم چرخاند. یک تای ابرویش را بالا انداخت و با نگاهی کجکی و پوزخندی محو و گوشه‌گیر که غرور از آن می‌بارید، گفت: «چون عادت ندارم از حقم بگذرم.» قلبم ضربان گرفت. تازه می‌خواست خونِ گرم دوباره در رگ‌های یخ‌زده‌ام جریان پیدا کند و پاسخی تندتر نثارش کنم، که جمله‌ی بعدی‌اش مثل پتک بر سرم فرود آمد. ایستاد، کاملاً برگشت و با لحنی سرد، شمرده و بدون ذره‌ای شوخی اضافه کرد: «کار کردن تو، تو شرکتِ من حقِ منه... قراردادی که امضا کردی یادت نرفته که؟» کلماتش مثل شوک الکتریکی تنم را بی‌حس کرد. خون در رگ‌هایم منجمد شد. تمام راه‌های فرار پیش چشمانم بسته شد؛ سیاوش رادمنش نه با فریاد، بلکه با همان امضای ساده‌ی پای ورقه‌ی قرارداد، طنابِ بازی را به دست گرفته بود و به این راحتی‌ها قصد نداشت آن را رها کند. کلماتش مثل آب یخ روی سرم ریخته بود. صدای بسته شدنِ آرام اما تحقیرآمیز درِ اتاقش، تیر خلاص را به ته‌مانده‌ی مقاومتم زد. تمام بندبند تنم از خشم و درماندگی گزگز می‌کرد. پوشه‌های حسابداری را با غیظ روی میز ناهارخوری کوبیدم؛ صدای بلندی در خانه پیچید و برگه‌ها داخلش نامنظم جابه‌جا شدند. با لج و لجبازی، خودم را روی مبل راحتی وسط سالن پرت کردم. دست‌هایم را محکم روی سینه قفل کردم و پاهایم را روی هم انداختم. لب‌هایم از شدت حرص به هم فشرده شده بود. به سقف خیره شدم و در دلم به هر چه قرارداد و تعهدِ احمقانه‌ای بود لعنت فرستادم؛ به روزی که پای آن ورقه‌ها را امضا کردم، به کیش، و بیشتر از همه به این مردِ متکبر و غیرقابل پیش‌بینی که فکر می‌کرد با یک تکه کاغذ می‌تواند تمام روز و شبم را کنترل کند. چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشت که صدای باز شدن مجدد درِ اتاقش آمد. بی‌آنکه سرم را برگردانم، نگاهم را روی نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار روبه‌رو قفل کردم؛ نمی‌خواستم حتی یک صدم درصد حس کند حضورش برایم اهمیتی دارد. اما سیاوش همیشه حضور داشت؛ پررنگ، مسلط و اجتناب‌ناپذیر. بوی تند و تلخ عطر همیشگی‌اش—همان رایحه‌ی سرد و سنگینی که مثل امضای شخصی‌اش فضا را پر می‌کرد—زودتر از صدای قدم‌هایش به سالن رسید. دیگر خبری از آن مرد آشفته و درهم‌شکسته‌ی شب گذشته با تیشرت خیس از عرق، یا آن جوان کلافه و خواب‌آلود چند دقیقه‌ی پیش نبود. مهندس رادمنشِ همیشگی برگشته بود: با همان پیراهن دودی اتوکشیده که آستین‌هایش تا زیر آرنج با دقتی وسواس‌گونه تا خورده بود، شلوار کتان تیره، و ساعتی که در نور صبحگاهی روی مچ دستش برق می‌زد. موهایش با وسواس به عقب شانه شده بود و چهره‌اش مثل سنگ تراشیده، بی‌نقص و نفوذناپذیر به نظر می‌رسید. سوییچ جگوار را در دستش چرخاند و به سمت درِ خروجی ویلا حرکت کرد. من همان‌طور بی‌حرکت، لجباز و با اخم‌هایی درهم‌کشیده روی مبل نشسته بودم و نگاهم را از او می‌دزدیدم. دستش به دستگیره‌ی در رسید. دستگیره را پایین کشید، اما درست قبل از اینکه پا از خانه بیرون بگذارد، مکث کرد. بدون اینکه کاملاً برگردد، نیم‌رخِ مغرورش را به سمتم چرخاند. نگاهش از گوشه‌ی چشم روی منِ مچاله و عصبانی روی مبل افتاد. صدایش این بار کمی نرم‌تر از چند دقیقه‌ی قبل بود، اما هنوز همان طنین محکم و دستوری را در خود داشت: «اگه خیلی کلافه‌ای... می‌تونی بری لب ساحل، یکم هوا بخوری.» چشم‌هایم از تعجب گرد شد، اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم ذوق یا واکنشی نشان دهم، لحنش بلافاصله رنگ تذکر و هشدار گرفت: «ولی با احتیاط... حواست به دور و برت باشه و زودم برمی‌گردی ویلا. شنیدی؟» این جملات را با تحکمی کوتاه ادا کرد و بی‌آنکه منتظر شنیدنِ «بله» یا اعتراضی از جانب من بماند، در را باز کرد و بیرون رفت. صدای تقّه‌ی بسته شدن در و بلافاصله پس از آن، غرش نرم و قدرتمند موتور جگوار نقره‌ای‌اش در سکوتِ شهرک ساحلی پیچید و آرام‌آرام دور شد. نفس عمیقی که در سینه‌ام حبس شده بود را با حرص بیرون دادم. «با احتیاط... زودم برمی‌گردی!» ادایش را زیر لب درآوردم و لب ورچیدم. اما با وجود تمام لجبازی‌ها و حرصی که از لحن ریاست‌مآبانه‌اش داشتم، ته دلم روزنه‌ای از رهایی باز شده بود. این چهاردیواریِ سنگین داشت خفه‌ام می‌کرد و موج‌های خلیج فارس، درست در چند قدمی این ویلا، تنها چیزی بودند که می‌توانستند این طوفانِ درون سینه‌ام را آرام کنند.
  5. #پارت210# سجاده را تا زدم و با وسواسی که از آرامشِ پس از نماز نشأت می‌گرفت، گوشه‌ی اتاق روی صندلی گذاشتم. با اینکه هنوز تهِ دلم از آن واکنش تند و عصبیِ سیاوش سر میز شام می‌سوخت و کلافه بودم، اما این خلوتِ چند دقیقه‌ای مثل همیشه آبی روی آتشِ تشویش‌هایم ریخته بود. به سمت چمدان کوچکم که گوشه‌ی اتاق باز مانده بود رفتم. دستم را میان لباس‌ها بردم و اول از همه، انگشتانم دور شیء آشنا و ظریفی حلقه شد؛ **«گوی شیشه‌ای شب‌های پاریس»**. همان هدیه‌ی عزیزی که دایی به‌تازگی برایم فرستاده بود. آن را با احتیاط بیرون کشیدم و روی پاتختیِ چوبی کنار تخت گذاشتم. تماشای برج ایفل مینیاتوری با آن جزئیات فلزی‌اش که زیر دانه‌های برف مصنوعی و نور ملایمِ درون گوی پنهان شده بود، همیشه به من حس امنیت و پناهگاهی دور از هیاهو می‌داد. نفس عمیقی کشیدم و لباس خواب راحتی‌ام را بیرون آوردم؛ یک بلوز و شلوار نخیِ گشاد و خنک با طرح خرس‌های کوچک و بامزه. این لباسِ بچگانه و راحت، فرسنگ‌ها با آن ظاهر شیک، رسمی و اتوکشیده‌ای که باید در طول روز کنار «مهندس رادمنش» حفظ می‌کردم فاصله داشت؛ اما در این ساعت از شب، پشت درهای بسته، فقط می‌خواستم خودم باشم: هایرونِ بی‌نقاب. گیره‌ی سرم را باز کردم. انبوه موهای بلندم با رهاییِ لذت‌بخشی روی شانه‌ها و کمرم ریخت. سرمای ملایم اسپیلت اتاق به پوستم می‌خورد و حس خوبی داشت. خودم را روی تشک نرم تخت رها کردم و پلک‌هایم را بستم. سکوت در فضای کوچک و فشرده‌ی ویلا خیمه زده بود. همه‌چیز در رخوتی سنگین فرو رفته بود و چشمانم تازه داشت به تاریکی و خواب عادت می‌کرد که صدایی مبهم و گنگ، چنگ به سکوتِ خانه انداخت. پلک‌هایم از هم پرید. غلت زدم و در تاریکی گوش تیز کردم. صدا از اتاق روبه‌رویی می‌آمد؛ اتاق سیاوش. فاصله‌ی کمِ اتاق‌ها در این ویلای نقلی و درِ نیمه‌بازِ اتاقش باعث می‌شد کوچک‌ترین صدایی به وضوح در راهرو بپیچد. در ابتدا فقط صدای نفس‌های بریده‌بریده و سنگین بود، مثل کسی که در حال دویدن است؛ اما خیلی زود این صدا جای خودش را به ناله‌هایی خفه، بم و به شدت دردناک داد. قلبم هری ریخت. صدا طوری بود که انگار کسی داشت او را در خواب خفه می‌کرد یا زیر آواری سنگین گیر افتاده بود. ترس و هولی ناگهانی مثل زهر در رگ‌هایم دوید. در آن لحظه‌ی پرالتهاب، اصلاً به این فکر نکردم که با این لباس خواب خرسیِ گشاد و موهای پریشانی که دور صورتم ریخته، چه شکلی هستم. با پای برهنه از تخت پایین پریدم، سرمای سرامیک‌های کف اتاق را زیر پاهایم حس کردم و سراسیمه به سمت اتاقش دویدم. از لای درِ نیمه‌باز به داخل سرک کشیدم. نور ضعیف و نقره‌ای‌رنگ ماه از لای پرده‌ی حریر به داخل می‌تابید و دقیقاً روی تخت افتاده بود. صحنه‌ای که دیدم، میخکوبم کرد. سیاوش میان ملافه‌های درهم‌پیچیده دست و پا می‌زد. سرش را با بی‌قراری و کلافگی روی بالشت به چپ و راست می‌چرخاند و دست‌های بزرگ و مردانه‌اش ملحفه را چنان چنگ زده بود که در همان نور کم هم می‌شد سفیدیِ بند انگشتانش را دید. قطرات درشتِ عرقِ سرد روی پیشانی، شقیقه‌ها و گودی گردنش نشسته بود و زیر نور ماه می‌درخشید. سینه‌اش با سرعت و شدتی ترسناک بالا و پایین می‌رفت و میان ناله‌های گنگش، کلماتی نامفهوم و بریده‌بریده از میان لب‌های خشکیده‌اش بیرون می‌ریخت. آن مردِ مغرور، آن کوه یخِ غیرقابل نفوذ که تا چند ساعت پیش با تحکم و خشم با من حرف می‌زد، حالا در چنگال کابوسی تاریک به اسارت درآمده بود و به بی‌دفاع‌ترین و شکننده‌ترین شکل ممکن تقلا می‌کرد. بدون معطلی جلو دویدم و کنار لبه‌ی تختش روی زمین زانو زدم. بوی تلخ عطر همیشگی‌اش حالا با بوی عرق و التهابِ تب‌گونه‌ای قاطی شده بود. دستم را با احتیاط روی بازوی لخت، داغ و عرق‌کرده‌اش گذاشتم: «سیاوش... آقا سیاوش؟ بیدار شید!» تکان شدیدی خورد، اما پلک‌هایش از هم باز نشد. ناله‌اش رنگ استیصال و التماس گرفت. هول‌کرده، دستم را روی شانه‌ی پهنش گذاشتم و محکم‌تر تکانش دادم: «سیاوش! داری خواب می‌بینی... چشماتو باز کن! بیدار شو!» ناگهان با یک نفس عمیق، بلند و صدادار—مثل غریقی که پس از دقایقِ طولانی از زیر آب بیرون کشیده شده باشد—چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش در ثانیه‌های اول تاریک، وحشت‌زده، گنگ و کاملاً بیگانه بود. در یک حرکت سریع، خشن و کاملاً غریزی، مچ دستم را که روی شانه‌اش بود چنان محکم گرفت که استخوان‌هایم به هم فشرده شد. چنگش آن‌قدر قدرتمند و ناگهانی بود که آخِ خفه‌ای از گلویم پرید و صورتم از درد جمع شد. چشم‌های سرخ، خسته و مبهوتش روی صورتم قفل شد. سینه‌اش به شدت خس‌خس می‌کرد و هوای اتاق را به داخل ریه‌هایش می‌کشید. چند ثانیه‌ی طولانی و نفس‌گیر طول کشید؛ ثانیه‌هایی که فقط صدای نفس‌های تندِ هر دوی ما در اتاق به گوش می‌رسید، تا بالاخره مردمک‌های لرزانش روی اجزای صورتم متمرکز شدند و هشیاری به چشمانش برگشت. فشار انگشتانِ یخ‌زده‌اش دور مچِ دردمندم شل شد. دستم را رها کرد و با کلافگیِ عمیقی، هر دو دستش را روی صورت خیس از عرقش کشید و موهایش را به عقب راند. با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد، به شدت دورگه شده بود و هنوز رگه‌هایی از لرزش در آن حس می‌شد، زمزمه کرد: «تو... اینجا...» سریع از جا بلند شدم. هنوز قلبم توی دهانم می‌تپید. «صبر کن برات آب بیارم!» بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، به سمت آشپزخانه دویدم. دست‌هایم هنوز از دیدن حالِ خراب و وحشت‌زده‌اش می‌لرزید. یک لیوان را با دستپاچگی پر از آب خنک کردم و با قدم‌هایی تند به اتاق برگشتم. سیاوش حالا روی لبه‌ی تخت نشسته بود. آرنج‌هایش را روی زانوهایش تکیه داده و سرش را میان دست‌هایش گرفته بود. کمرش زیر تی‌شرتِ تیره‌رنگش کاملاً از عرق خیس شده و به تنش چسبیده بود. جلو رفتم و لیوان را به سمتش گرفتم. صدایم ناخودآگاه نرم و نگران شده بود: «بخور... رنگ تو صورتت نمونده. یخ کردی.» سرش را به آرامی بالا آورد. ردِ دردی عمیق، کهنه و تلخ در ته چشم‌های سیاهش جا مانده بود؛ دردی که برای یک لحظه قلبم را از جا کند و فشرد. لیوان را از دستم گرفت. برخورد کوتاه و تصادفیِ انگشتانِ سردش با پوست دستم باعث شد لرزش خفیفی از زیر پوستم رد شود. آب را لاجرعه و با ولع سر کشید. لیوانِ خالی را روی پاتختی گذاشت. هیچ‌کدام حرفی از گذشته، از دعوای سر میز شام یا دلیلی که او را به این روز انداخته بود نزدیم. من هیچ سوالی نپرسیدم که در خواب چه می‌دید یا چه کسی را صدا می‌زد. فقط همان‌جا، با فاصله‌ی یک قدمی‌اش ایستادم و به او که داشت سعی می‌کرد ریتم نفس‌هایش را کنترل کند نگاه کردم. سیاوش نفس عمیقی کشید. دستش را روی گردنش کشید و این بار نگاهش با دقت و تمرکز بیشتری روی من ثابت ماند. نگاهش از موهای بلند و آشفته‌ام که بدون هیچ نظمی دور شانه‌ها و صورتم ریخته بود شروع شد، به چشم‌های نگرانم رسید و بعد... آرام‌آرام پایین‌تر رفت و روی لباس خوابِ گشاد و طرح خرس‌های بچگانه‌ام متوقف شد. تازه در آن لحظه‌ی لعنتی، زیر نگاهِ خیره، دقیق و متفاوت او بود که به خودم آمدم! انگار یک سطل آب جوش روی سرم ریختند. از شدت هول کردن و ترسِ لحظات قبل، اصلاً نفهمیده بودم با چه سر و وضع خنده‌دار و نامناسبی به اتاقش هجوم آورده‌ام. گرگرفتگیِ شدیدی را در گونه‌ها و گردنم حس کردم. سیاوش، بی‌آنکه اثری از تمسخر یا پوزخند در چهره‌اش باشد، با صدایی که هنوز رگه‌های خش‌دارِ کابوس در آن می‌پیچید، اما ردی از یک آرامشِ خسته را به خود گرفته بود، آرام گفت: «ترسوندنت... ببخشید.» اما من که حالا از خجالت داشتم آب می‌شدم و حس می‌کردم خرس‌های روی لباسم دارند به من می‌خندند، اصلاً نتوانستم خونسردی‌ام را حفظ کنم. دستم را ناخودآگاه و با دستپاچگی روی موهای پریشانم کشیدم، قدمی بلند به عقب برداشتم و در حالی که تندتند و بریده‌بریده حرف می‌زدم، گفتم: «نه... مهم نیست... یعنی... چیزه... خوب بخوابید!» و قبل از اینکه حتی به او فرصت دهم تا واکنشی نشان دهد یا جمله‌ام را هضم کند، روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و با سرعتی که خودم هم نفهمیدم چطور، از اتاقش فرار کردم! تازه وقتی به اتاقم رسیدم و در را پشت سرم بستم، نفسم را صدادار بیرون دادم و به در تکیه دادم. روی لبه‌ی تخت نشستم. دو دستم را روی گونه‌های داغ‌شده‌ام گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. «آبروم رفت!» پس از چند لحظه، نگاهم به گوی شیشه‌ای روی پاتختی افتاد. دست بردم و کوکِ فلزی و کوچکش را چرخاندم. ملودیِ ملایم، آرام‌بخش و عاشقانه‌ی فرانسوی به آرامی در فضای اتاقِ کوچک پیچید و سکوت را پس زد. به دانه‌های برفی که دور برج ایفل می‌چرخیدند و آرام‌آرام، با نظمی زیبا ته‌نشین می‌شدند خیره شدم. با اینکه هنوز از سوتیِ لباس خوابم خجالت می‌کشیدم و گونه‌هایم می‌سوخت، اما تمام فکرم پیشِ مردی بود که تنها به فاصله‌ی یک دیوار و چند قدم از من، زیر آوارِ تاریک کابوس‌هایش دست‌وپا می‌زد. در پناه آن موسیقی ملایم فرانسوی، برای اولین بار با تمام وجودم دلم می‌خواست بدانم پشت آن چشمانِ مغرور، آن غرورِ سنگی و آن ظاهرِ بی‌تفاوت، چه دردِ عمیق و استخوان‌سوزی پنهان شده است که این‌چنین شب‌هایش را به جهنم تبدیل می‌کند.
  6. #پارت209# به جای خالیِ سیاوش روی صندلی روبه‌رو خیره ماندم. هنوز بشقاب نیمه‌کاره، لیوان آب و دستمال مچاله شده‌اش آنجا بود، اما خودش رفته بود. یک لحظه تمام وجودم پر از ندامت شد و در دل گفتم: *«کاش نمی‌پرسیدم... کاش اون اسم لعنتی رو به زبون نمی‌آوردم...»* چقدر نبودنش به چشم می‌آمد، چقدر جای خالی‌اش سنگین، گزنده و بیش از حد معلوم بود! انگار با رفتن او، تمام هوای گرم و زنده از فضای خانه کشیده شده بود. یک دل‌گرفتگیِ پنهان و سنگین مثل بختک روی قفسه‌ی سینه‌ام افتاد؛ حسی داغ، مبهم و ناشناخته که درست از وسط قلبم زبانه می‌کشید و گلویم را می‌سوزاند. چرا حالم این‌طور دگرگون شده بود؟ مدام تصویر چهره‌اش پیش چشمانم جان می‌گرفت؛ همان خنده‌های از ته‌دل و مردانه‌اش که برای چند لحظه آن چشم‌های مغرور را روشن کرده بود و حالا با یک سوال نابجا، جایش را به غضب و انجمادی دردناک داده بود. تداعی آن خنده‌ها و تضادش با نگاه خشمگین و فراریِ آخرش، جانم را به آتش می‌کشید. با دست‌هایی که اندکی می‌لرزید، شروع به جمع کردن ظرف‌ها کردم. صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها در سکوت کرکننده‌ی سالن مثل ناقوس عزا صدا می‌کرد. ظرف‌ها را به آشپزخانه بردم و شیر آب را باز کردم. کف صابون روی بشقاب‌ها سر می‌خورد و با هر قطره آبی که پایین می‌ریخت، حس می‌کردم حجم بغضی گلوگیر و سنگین درون سینه‌ام بزرگ‌تر می‌شود؛ بغضی که راه نفسم را بند آورده بود و هر لحظه احساس می‌کردم می‌خواهد منفجر شود. دستم را به لبه‌ی سینک گرفتم، سرم را پایین انداختم و با حرص به خودم نهیب زدم: ـ چت شده هایرون؟! چته آخه دختر؟! جدیداً چقدر اشکت دمِ مشکت شده! مگه کیه؟ اصلاً به تو چه ربطی داره که شیدا کی بود یا اون چرا ناراحت شد؟! مگه قرار نبود فقط یه بازی باشه؟ مگه قرار نبود قوی بمونی؟! اما حقیقت این بود که عقلم حریف این آشوبِ تازه متولد شده نمی‌شد. قلبم برای این مرد، برای زخم‌های ناشناخته‌اش و برای این سردرگمیِ برزخی بی‌تابی می‌کرد. حس می‌کردم میان زمین و آسمان معلقم و اگر کاری نکنم، همین امشب زیر بار این دلشوره‌ها و افکار متلاطم خفه می‌شوم. شیر آب را بستم، دست‌هایم را با حوله خشک کردم و از آشپزخانه بیرون آمدم. در این حال آشفته و برزخی، تنها یک پناهگاه وجود داشت؛ تنها یک جا بود که می‌توانستم این دل‌تنگی و غوغای درون سینه‌ام را بی‌پروا و بدون ماسک روی دایره بریزم. به سمت اتاقم رفتم، وضو گرفتم و چادر نماز سفیدم را روی سرم انداختم. سجاده را رو به قبله پهن کردم، دست‌هایم را بالا آوردم و با تمام درماندگی‌ام نیت کردم: دو رکعت نماز؛ نمازی برای آرامش این دلِ ناآرام و کمک گرفتن از خدایی که بهتر از هر کسی می‌دانست در این دل چه طوفانی به پا شده است...
  7. #پارت208# سیاوش دستش را بالا آورد، آستین پیراهنش کمی عقب رفت و به صفحه‌ی ساعت مچی استیل و گران‌قیمتش نگاه کرد. لبخند محوی که هنوز از خنده‌ی چند لحظه پیش روی لبانش مانده بود، لحنش را نرم‌تر از همیشه کرده بود. نگاهش را به چشمانم دوخت و با صدایی بم و آرام گفت: ـ خب... هایرون‌خانم! فقط سه دقیقه از اون یک ساعت وقت مونده تا آخرین سوالت رو بپرسی. باورم نمی‌شد عقربه‌ها با این سرعت روی مدار زمان دویده باشند. آن یک ساعت مثل برق و باد گذشته بود و از همه‌چیز عجیب‌تر، لحن سیاوش بود؛ از آن «خانم» گفتنِ باوقار و آرامَش ته دلم یه‌جوری شد... یک حس قلقلک‌مانند و ناشناخته که تمام تنم را گرم کرد. سیاوش رادمنشِ همیشه اخمو و نفوذناپذیر، امشب واقعاً مهربان، بی‌نقاب و خواستنی شده بود. فقط یک سوال در تاریک‌خانه‌ی ذهنم مانده بود؛ سوالی که مثل یک راز سر به مهر، از همان روزهای اول کنجکاوی‌ام را به آتش کشیده بود و اسمش مدام در گوشم زنگ می‌زد. تردید را کنار گذاشتم، نگاهم را مستقیم به مردمک‌های تیره‌اش دوختم و با صراحتی بی‌پروا، کلمه‌ای را که نباید، پرتاب کردم: ـ «شیدا» کیه؟! به محض ادای این اسم، گویی زمان در ویلا متوقف شد. لبخند روی لب‌های سیاوش در کسری از ثانیه خشکید. در یک چشم بر هم زدن، تعجبِ عمیق و بهت‌زده‌ای روی صورتش نشست که خیلی زود جایش را به غضبی کور، تاریک و سهمگین داد. انگار خنجری نامرئی درست به میان زخمی کهنه و عفونی خورده باشد؛ خطوط چهره‌اش به شدت در هم رفت، پره‌های بینی‌اش از خشم لرزید و با صدایی ناباور و شوکه‌شده پرسید: ـ چرا این سوالو پرسیدی؟! تو... تو این اسمو از کجا شنیدی؟! ترسیدم اما عقب ننشستم. نگاهم را در چشمان برافروخته‌اش قفل کردم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، حقیقت را گفتم: ـ اون شبِ مستی... وقتی حالت دست خودت نبود، این اسمو از زبانت شنیدم. شنیدن این جمله مثل تیر خلاص بود. کاملاً پیدا بود که از سوالم و برملا شدن رازش چقدر جا خورده و تمام دیوارهایش فرو ریخته است. آن فضای صمیمی و خنده‌های چند دقیقه پیش، مثل یک حباب نازک در برابر این اسم ترکید و خاکستر شد. حرکاتش در یک لحظه عصبی، ناآرام و به شدت کلافه شد. دست‌هایش را مشت کرد و فکش طوری منقبض شد که رگ‌های گردنش بیرون زد. با این حال، در عمق وجودم پشیمان نبودم؛ این همان سوال طلایی و گره کوری بود که مدت‌ها بود دلم می‌خواست راز پشتش را از زبان خودش بشنوم. سیاوش بی‌آنکه توضیح دیگری بدهد، صندلی را با صدای ناهنجاری به عقب هل داد و با حرکتی تند از پشت میز بلند شد. انگار پوسته و نقابِ یخی‌اش دوباره روی صورتش کشیده شد و به همان قالب سرد، مغرور و دست‌نیافتنی همیشگی‌اش برگشت. حتی نگاهش را از من دزدید تا آشفتگی چشمانش را نبینم. با صدایی که به طرز دردناکی کنترل‌شده، خشک و بی‌روح بود، رو به من گفت: ـ ممنون بابت شام... محکم وشمرده پرسیدم: ازچی داری فرارمیکنی؟ ازمن یاخودت سرجایش ایستاد، انگاری خون توی رگ هاش منجمدشده بود، زیرلب اروم ولی محکم غرید: ازگذشته ای که به زندگیم سایه انداخته و بلافاصله بدون هیچ درنگی پشتش را به من کرد تا با گام‌های بلند و سریع به سمت پله‌ها و اتاقش برود. دیدن این فرار و فروپاشی ناگهانی، قلبم را به تپش انداخت. چه گذشته ای که سیاوش رااینهمه بهم میریخت، نتوانستم سکوت کنم؛ بی‌اختیار از جا بلند شدم، دستم را به لبه‌ی میز گرفتم و با صدایی که میان تمنا و تعجب می‌لرزید، صدایش زدم: ـ سیاوش!... ولی جواب سوال آخرم موند! سیاوش همان‌طور که پشتش به من بود، در میانه‌ی راه برای یک ثانیه در جایش متوقف شد. قامت بلند و استوارش از سنگینیِ کلماتی که در گلویش حبس شده بود اندکی لرزید. بدون اینکه حتی سرش را برگرداند یا نگاهم کند، در همان حالت با صدایی خفه، بم و لرزان زیر لب گفت: ـ نمیخوام تورو واردتاریکی زندگیم کنم،جوابی براش ندارم... شب‌بخیر. و قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌اش روی پارکت‌ها پیچید و پشت درِ بسته‌ی اتاق ناپدید شد؛ رفت و من را با هزاران سوالِ بی‌جواب، میز نیمه‌کاره و معمای زنی به نام شیدا در سکوت سنگین خانه تنها گذاشت...
  8. #پارت207# چند ثانیه‌ای مات و مبهوت به چشمان تیره‌اش زل زدم. آب دهانم را به سختی قورت دادم تا تپش‌های نامنظم قلبم را مهار کنم. آخر این مرد چطور از چیزی که حتی به صمیمی‌ترین دوستانم هم نگفته بودم سر درآورده بود؟! نگاهم را کمی پایین کشیدم، با لبه‌ی آستینم بازی کردم و سعی کردم صدام هیچ لرزشی نداشته باشد: ـ راستش... قبلاً یه‌بار مطرح کرده بود. ولی من همون موقع آب پاکی رو ریختم روی دستش و جوابش کردم و رفت پی کارش. اهل این حرفا نبودم و نیستم... کمی مکث کردم. اخم محوی میان ابروهایم نشست، سرم را بالا آوردم و با کنجکاوی و شکی که نمی‌توانستم پنهانش کنم زل زدم در چشم‌هایش: ـ حالا تو چرا اصلاً این سوالو پرسیدی؟! از کجا فهمیدی؟! سیاوش بی‌آنکه نگاهش را بدزدد، فقط خیلی خونسرد و با طمأنینه شانه‌ای بالا انداخت، عضلات فکش شل شد و با لحنی کاملاً بی‌تفاوت و سرسری گفت: ـ هیچی... همین‌جوری. همین‌جوری؟! محال بود آدمی مثل سیاوش رادمنش حرکتی را «همین‌جوری» انجام دهد! هنوز دهانش نیمه‌باز بود و معلوم بود می‌خواهد سوال بعدی‌اش را شلیک کند، اما زرنگی کردم و فوراً دستم را بالا آوردم و پیش‌دستی کردم: ـ اِ... صبر کن ببینم! نوبت منه سیاوش! اونم نه فقط یکی، بلکه دوتا! تو دو تا سوال پشت‌سرهم پیچوندی و پرسیدی، الان نوبت منه. لبخند کم‌رنگ و محوی گوشه‌ی لب سیاوش جا خوش کرد. قاشقش را برداشت، دوباره مشغول خوردن شد و با همان طمأنینه‌ی مردانه‌اش گفت: ـ خب... بپرس. نفسی عمیق کشیدم. تمام جسارتم را جمع کردم؛ وقتش رسیده بود چیزی را بپرسم که از روز اول مثل یک علامت سوال بزرگ وسط سرم رژه می‌رفت. به جلو خم شدم، آرنج‌هایم را روی لبه‌ی میز گذاشتم و با صراحت تمام گفتم: ـ نوبت منه... چرا برای نامزدیت با ترلان، منو معرفی کردی؟... چرا برای فرار از ترلان، دست گذاشتی روی من؟ بین این‌همه دختر شیک، اتوکشیده و رنگارنگ که دورت می‌چرخن، چرا منو آوردی وسط این بازیِ خطرناک؟ سیاوش با شنیدن اسم ترلان و صراحت سوالم، اصلاً جا نخورد. قاشقش را به آرامی کنار بشقاب گذاشت، به پشتیِ صندلی تکیه زد و نگاهش آرام اما به طرز غریبی خالص شد. چند ثانیه‌ای نگاهم کرد، گویی کلماتش را با وسواس خاصی از عمق فکرش بیرون می‌کشید. بعد با همان لحن سنگین و کلماتی که نشان از حقیقتِ محض داشت، گفت: ـ چون تو با همه‌شون فرق داشتی هایرون... اون دخترا همه‌شون دنبال پول، جایگاه و اسمِ رادمنش بودن؛ نگاشون پر از طمع، حساب‌کتاب و نقشه‌کشی بود. ولی تو... نه نگات طمع داشت، نه برات پول اهمیت داشت. از روز اول تخس و جسور بودی، جلوی من وامی‌ایستادی و از همه مهم‌تر... پاک بودی. من به یک آدم واقعی نیاز داشتم، نه یک ماسک متحرک. حرف‌هایش مثل شراره‌های آتش به پوستم خورد و داغیِ عجیبی به گونه‌هایم دوید. قلبم بی‌قرار به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید. این اعتراف چنان صریح و بی‌پرده بود که برای چند لحظه نگاهم روی خطوط محکم چهره‌اش قفل ماند. سیاوش که متوجه سنگینی جو و شرمِ پنهانم شده بود، خیلی ماهرانه ورق را برگرداند. لبخند کجی زد، یک ابرویش را بالا انداخت و پرسید: ـ حالا بگو ببینم... اولین باری که تو شرکت منو دیدی، واقعاً پیش خودت چی فکر کردی؟ یاد آن روز افتادم؛ اخم‌های وحشتناک، کت‌وشلوار بی‌نقص و آن نگاه از بالا به پایینش. ترسم ریخت و با همان لحن تخس و بامزه‌ی همیشگی‌ام، لب ورچیدم و گفتم: ـ راستشو بگم؟! پیش خودم فکر کردم یه آدم ازخودراضی، فوق‌العاده بداخلاق و متکبر هستی که فکر می‌کنه چون مهندس رادمنشه، کل دنیا نوکرشن و باید جلوش سر خم کنن! با شنیدن توصیف بی‌تعارفم، سیاوش سرش را کمی عقب برد و این‌بار صدای خنده‌ی بلند، از ته‌دل و مردانه‌اش در فضای خلوت خانه پیچید؛ خنده‌ای چنان پرصدا و بی‌ریا که تمام ابهت همیشگی‌اش را در گرما و جذابیت حل کرد و دندان‌های سفید و چشمان روشنش را به رخ کشید. خنده‌اش که کم‌کم فروکش کرد و سکوت دوباره میانمان نشست، به چشمانش خیره شدم. نوبت به آخرین سوال رسیده بود؛ سوالی که سرنوشت این بازیِ حقیقت را تعیین می‌کرد...
  9. #پارت206# سیاوش نوک قاشقش را از برنج بیرون کشید و به آرامی روی لبه‌ی بشقاب گذاشت. سرش را بالا آورد و چشمان مشکی و گیرایش را طوری به مردمک‌هایم دوخت که حس کردم قفسه‌ی سینه‌ام از شدت آن نگاه فشرده شد. گلویش را صاف کرد، مکثی کوتاه کرد و با صدایی بم و لحنی که رگه‌ای نامحسوس از احتیاط و شاید... حسادت در آن پنهان بود، پرسید: ـ تا حالا شده کسی رو تو زندگیت واقعاً دوست داشته باشی؟... جوری که حاضر باشی به خاطرش از همه‌چیزت بگذری؟ با شنیدن سوالش، برای یک لحظه حس کردم نبضم ایستاد. چرا باید این را می‌پرسید؟ چه اهمیتی برای مهندس رادمنش داشت که در گذشته‌ی من کسی بوده یا نه؟ اما وقتی نگاه عمیق و پر از جست‌وجویش را دیدم، تصمیم گرفتم کاملاً صادق باشم. سرم را بالا گرفتم، گوشه‌ی شال حریرم را روی شانه‌ام مرتب کردم و با لحنی شفاف و بی‌پروا گفتم: ـ نه... هیچ‌وقت. بنظرم اصلاً عشق وجود نداره! من هیچ‌وقت وقت یا حوصله‌ی این بازی‌ها و حس‌های توخالی رو نداشتم. البته خواستگار هم زیاد داشتم، ولی ریشه‌ی همه‌شون رو از ته زدم! طوری پرونده‌شون رو بستم که مامانم همیشه بعد رفتنشون می‌گه اینا دیگه تا آخر عمرشون شاید پاشون رو تو هیچ جلسه‌ی خواستگاری دیگه‌ای نذارن! سیاوش که با ناباوری و چشم‌های گردشده به من نگاه می‌کرد، با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و پرسید: ـ چرا؟! مگه چیکار کردی با بندگان خدا؟! شیطنتم گل کرد و با آب‌وتاب شروع کردم به تعریف کردن: ـ یکی‌شون خیلی ادعای پرستیژ و اتوکشیدگی داشت و هی از اصل و نسبش باد به غبغب می‌انداخت. وقتی مامانم رفت چایی بیاره، رفتم سمت مبلی که قرار بود بشینه و درست زیر کوسنِ مبلش، یه گلدون فسقلیِ پر از کاکتوس‌های تیغ‌تیغی گذاشتم! تا نشست، بنده خدا چنان با جیغ از جا پرید و چسبید به سقف که تا دم درِ کوچه یک‌نفس دوید و پشت سرش رو هم نگاه نکرد! با تمام شدن این جمله، سیاوش سرش را عقب برد و برای اولین بار در تمام عمرش، صدای خنده‌ی بلند، از ته‌دل و مردانه‌اش در فضای خلوت سالن پیچید؛ خنده‌ای چنان پرصدا، بی‌ریا و زنده که زیبایی چهره‌اش را چند برابر کرد و خطوط جدی صورتش را کاملاً محو ساخت. چند ثانیه‌ای محو تماشای دندان‌های سفید و چشمان پرخنده‌اش شدم. خنده‌اش که آرام گرفت، نگاهش دوباره باریک شد. انگار خاطره‌ای در ذهنش جرقه زده باشد، با تردید و کمی کنایه پرسید: ـ اگه این‌طوره، پس چرا اون شب تو کنسرت با اون حال و اون‌همه هیجان پیش می‌رفتی و جیغ می‌زدی؟ شانه‌ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم: ـ اون قضیه‌ش فرق داشت. هانا همیشه از کنسرت ایوان‌بند و شور و حالش تعریف می‌کرد، منم با خودم عهد بسته بودم و به خودم قول داده بودم که حتماً یه بار برم و از نزدیک ببینم چطوریه. ربطی به عشق و این حرفا نداشت. سیاوش چند لحظه سکوت کرد. سپس نگاهش لحنی دیگر به خود گرفت؛ جدی‌تر، متمرکزتر و به وضوح کنجکاو. دست‌هایش را روی میز به هم قلاب کرد و پرسید: ـ اون پسره تو فیلمی که تو استوریت دیدم... اون چه نسبتی باهات داره؟ با شنیدن این سوال، چشمانم از فرط تعجب گرد شد. در دلم گفتم: *مگه سیاوش استوری‌های منو چک می‌کنه؟! اون کلیپ خانوادگی رو از کجا دیده بود؟* اما سعی کردم به روی خودم نیاورم و خیلی عادی جواب دادم: ـ اون پسرخاله‌ی منه... آرمان تازه ازالمان برگشته هنوز حرفم کاملاً منعقد نشده بود که سیاوش بدون درنگ، با نگاهی تیز و برنده که مستقیماً به عمق چشمانم شلیک می‌شد، پرسید: ـ تا به حال شده از احساس علاقه‌اش بهت چیزی بگه؟ با این سوال، درست مثل مجسمه‌ای گچی در جایم خشکم زد. تمام تنم در بهت و شگفتیِ محض فرو رفت. قلبم شروع کرد به کوبیدن. در سرم طوفانی به پا شد و در دلم با گیجیِ تمام فریاد زدم: *«خدای من... این از کجا خبر داره؟! چجوری شده که این جریان و حسِ اون رو فهمیده؟!»* سیاوش همچنان با نگاهی تیره و منتظر، چشم به دهان مات‌مانده‌ام دوخته بود...
  10. #پارت205# ضربان قلبم چنان نامنظم و کوبنده می‌زد که حس می‌کردم هوای آشپزخانه برای نفس کشیدنم کافی نیست و اکسیژن کم آورده‌ام. روبرو شدن و بی‌پرده حرف زدن با این مردِ تاریک—مردی که مثل سایه‌ای مرموز، سنگین و نفوذناپذیر به درون زندگی‌ام پا گذاشته بود—ترکیبی مسموم و دیوانه‌کننده از ترس و هیجانی عجیب در بندبند وجودم به راه می‌انداخت. دست‌هایم زیر میز کمی یخ کرده بود و واقعاً نمی‌دانستم برای ورود به این بازیِ پرخطر باید از کجا شروع کنم، اما غرورم اجازه نمی‌داد جا بزنم. با همان حسِ ناخواسته و قلبی که در سینه بال‌بال می‌زد، چشم در چشمش دوختم و گفتم: ـ باشه، حرفی نیست... ولی به شرط اینکه خودت شروع کنی! با شنیدن این شرط، لبخند موذیانه و محوی روی لبانش نشست؛ از آن لبخندهای خاص و کمیابی که نشان می‌داد از این جسارت و عقب‌نشینی نکردنم خوشش آمده است. سرش را به علامت رضایت تکان داد و با صدایی بم و آرام گفت: ـ باشه... اوکی. دست از غذا خوردن کشیدم، قاشق و چنگال را کاملاً کنار بشقاب رها کردم، سینه‌ام را صاف کردم و با حالتی محکم و آماده به پشتیِ صندلی تکیه دادم و نگاهم را به دهانش دوختم. سیاوش بی‌آنکه لبخندش را ادامه دهد، حالتش را کاملاً جدی و رسمی کرد؛ طوری که انگار پشت میز مذاکره نشسته و مشغول مطرح کردن مهم‌ترین مفاد و بندهای یک قرارداد چند میلیون دلاری است. چشمان نافذش را به مردمک‌هایم دوخت و با طمأنینه پرسید: ـ چه چیزی تو دنیا... خیلی برات باارزشه؟ با شنیدن این سوال، بی‌درنگ تصویر خنده‌های گرم و مهربان مامان و بابا در ذهنم نقش بست؛ گرمای خانه‌مان، خنده‌های بی‌ریایشان و امنیت آغوششان در یک پلک‌زدن از جلوی چشمانم گذشت. درست مثل دختربچه‌ای پرشور که پای تخته‌ی کلاس ایستاده و معلمش از او یک سوال شفاهی پرسیده و او با تمام وجود و ذوق، جواب درست را از حفظ می‌داند، بدون حتی یک لحظه مکث یا تردید با صدایی رسا و لبریز از اطمینان گفتم: ـ خانواده‌ام! کلمه هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که تغییر محسوسی در نگاهش پدیدار شد. نمی‌دانم چرا، اما برای لحظه‌ای کوتاه و گذرا، برقی از تحسین و احترامی عمیق را در عمق چشمان مشکی و پر از رازش دیدم؛ برقی که انگار از شنیدن پاسخی تا این حد زلال، پاک و بی‌ریا در دلش درخشیده بود... کم‌کم حس می‌کردم یخ میانمان در حال آب شدن است و این فضای گفت‌وگوی بی‌واسطه، جرأتم را چند برابر کرده بود. با صراحت کامل و بدون لکنت، نگاهم را به چشمانش دوختم و پرسیدم: ـ تو خودت چی؟ سیاوش ابرویی بالا انداخت و با لحنی خونسرد پرسید: ـ چیِ من چی؟ حرص همیشگی در رگ‌هایم جوشید؛ از اینکه انقدر طفره می‌رفت و نقش بازی می‌کرد کلافه شدم. لب‌هایم را کمی جمع کردم و با همان لحن تخس و حرصیِ همیشگی‌ام گفتم: ـ برای تو چی از همه باارزش‌تره؟! سیاوش ثانیه‌ای مکث کرد، سرش را آرام بالا گرفت و با صدایی محکم و قاطع گفت: ـ غرورم. با شنیدن کلمه‌اش، برای لحظه‌ای در جایم خشک شدم و تمام بدنم یخ زد. ناخودآگاه انتظار داشتم بگوید «خانواده‌ام» یا حداقل بگوید «مادرم»؛ اما غرور؟! این پاسخ درست مثل خودش بود؛ سرد، نفوذناپذیر و بی‌رحم. پرسیدم: خب اگه مبوه بودی چی بودی؟ یکم فکرکرد_انبه، شایدم انگور _تواگه میوه بودی چی بودی؟ باذوق داشتم توذهنم دنبال میوه میگشتم که سیاوش گفت بزارتامن بگم باتردیدنگاهش کردم که گفت بنظرم اگه تومیوه بودی سیب بودی ازتعبیرش کمی قلقلکی وخجالت زده شدم ولی پرسیدم خب تواگه غذابودی چی بودی؟ سیاوش بانگاهی مطمعن گفت_فسنجان برایم جالب بود، خندیدم وگفتم اع چه جالب: پس برای همون بودکه اونشب فقط یک قاشق ازش خوردی؟ شایدم من خوب درستش نکرده بودم سیاوش طوری که میخواست ازجواب فرارکنه گفت نه خیلی ام خوب بودولی من حالم خوب نبود، خودت اگه غذابودی چی بودی؟! یکهویادغذاهای خوشمزه مامان افتادم، انگاری جواب سوالموگرفتم باذوق گفتم: دولمه، وای که من عاشق دولمه ام باتعجب نگاهم کردانگاری اولین باربوداسم این غذارومیشنید پرسیدم: تابه حال دولمه خوردی _نه، چی هست؟ _یباربرات درست میکنم تاببینی سرشوبه معنی اوکی تکون داد پرسیداگه رنگ بودی چی؟ اووووم، اگه رنگ بودم، اها فهمیدم ابی اسمانی، شایدم فیروزه ای اینبارباجدیت وارومی پرسیدم اگه میتونستی الان پروازکنی کجاروبرای رفتن انتخاب میکردی؟ جنس نگاهش فرق کرد، برای چندثانیه به فکررفت نگاه نافذش رابه نگاهم دوخت_هیچ جا، همین جایی که هستم خوبه دروغ چرا، ازاین جوابش کل بدنم گرم شدانگاری جریان خون تورگ هام به راه افتاده بود، ضربان قلبم شدت پیداکرده بود دوباره پیش دستی کردم: راستی متولدچه ماهی هستی؟ باحاله ای ازتردیددرنگاهش نگاهم کرد_فروردین پرسیدم_چندفروردین بابی میلی گفت20ام حالا نوبت او بود که مهره‌اش را حرکت دهد. نگاه پرنفوذش را در نگاهم گره زد و پرسید: خودت چی؟ _بااعتمادبه نفس گفتم 23اردیبهشت _پرسید: ـ از چه چیزی تو دنیا متنفری؟ بدون حتی یک ثانیه معطلی یا فکر کردن، کلمه از دهانم پرید: ـ از دروغ! نگاهش رفته‌رفته عمیق‌تر، تاریک‌تر و پرمعناتر شد. گویی موجی از خاطرات یا رازهای سنگین در پسِ پلک‌هایش تکان خورد، اما خیلی زود نقاب کنایه‌اش را به چهره زد و با لحنی تمسخرآمیز و طعنه‌دار پرسید: ـ از شنیدنش... یا گفتنش؟ چشم‌هایم را ریز کردم و چنان چپ‌چپ نگاهش کردم که انگار به جای مدیرعامل مغرور و میلیاردر شرکتمان، بنفشه روبرویم نشسته بود و داشت حرصم می‌داد! با لحنی قاطع و گزنده گفتم: ـ معلومه... از هردوش! سیاوش دهان باز کرد تا بلافاصله سوال بعدی را شلیک کند، اما من سریع‌تر از او دست به کار شدم. انگشت اشاره‌ام را در هوا به نشانه‌ی نفی با حرکتی تند تکان دادم و گفتم: ـ او او... نه! تو سوالت رو پرسیدی، حالا دقیقاً نوبت منه. از این حالتِ دستپاچه و دفاعیِ من، ناگهان لبخند پهن و واقعی‌ای روی چهره‌اش نشست؛ لبخندی چنان گرم و بی‌پروا که قسم می‌خورم برای اولین بار بود آن را روی صورتش می‌دیدم و برای چند لحظه نفس را در سینه‌ام حبس کرد. سریع به خودم آمدم و در دلم محکم نهیب زدم: *«هایرون! حواست کجاست؟ سعی کن از این زمانت به بهترین شکل استفاده کنی و حیاتی‌ترین سوال‌ها رو بپرسی... نباید وقتت رو با سوال‌های پیش‌پاافتاده هدر بدی!»* نگاهم را مستقیم به چشمان تیره‌اش دوختم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی جدی و کنجکاو پرسیدم: ـ چه چیزی ممکنه تو دنیا داغونت کنه؟ تمام هدفم این بود که به پاشنه‌ی آشیل و نقطه‌ضعف بزرگش برسم و بفهمم کجای این برج بلند آسیب‌پذیر است؛ اما انگار خیلی زود دستم را خواند. نگاهش رنگ احتیاط گرفت و با غروری پولادین گفت: ـ هیچی... هیچی تو این دنیا نمی‌تونه منو داغون کنه. در دلم پوزخندی زدم و گفتم: *«حرف مفت نزن سیاوش‌خان! همچین چیزی اصلاً تو این دنیا امکان نداره... باشه، تو نگو، ولی خودم به موقعش ته و توی این نقطه‌ضعف رو درمیارم و پیداش می‌کنم!»* حالا دوباره نوبت سیاوش بود. در سکوت به چهره‌اش نگاه کردم. انگار می‌خواست چیزی بپرسد؛ سوالی سنگین و سخت که حتی برای خودش هم به زبان آوردنش دشوار بود و میان گفتن و نگفتنش گیر افتاده بود. من اما با نگاهی سِرتق و خیره به او زل زده بودم و یک قدم هم عقب نمی‌نشستم. سیاوش که متوجه پافشاری نگاهم شد، سرش را پایین انداخت، نگاهش را به ظرف غذایش دوخت و با نوک قاشق، به آرامی و با طمأنینه مشغول به هم زدن دانه‌های برنج شد؛ حرکتی که نشان می‌داد دارد تک‌تک کلمات سوال بعدی‌اش را در ذهنش سبک و سنگین می‌کند...
  11. #پارت204# هایرون سکوت سنگینی در فضای آشپزخانه آوار شده بود؛ سکوتی که در آن، تک‌تک نفس‌هایمان شمرده می‌شد. نگاهم در نگاه تیره‌اش قفل مانده بود که ناگهان صدای بم و خش‌دارش، سکوت را شکست: ـ خیلی دوست داری منو بشناسی؟ با شنیدن این سوال، یک‌باره حال غریب و دست‌پاچه‌کننده‌ای تمام جانم را گرفت. گرما و حرارت سوزانی از گلویم بالا دوید و روی گونه‌هایم نشست؛ طوری که حس می‌کردم لپ‌هایم از داغی آتش گرفته‌اند. قفسه‌ی سینه‌ام با ضرباتی تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت و قلبم زیر مشت و لگد ضربان سرکشش، بی‌رحمانه می‌سوخت. در عمق نگاهش چیزی نشسته بود که برایم کاملاً غریب، تازه و تکان‌دهنده بود؛ نرمشی ناپیدا که با چهره‌ی سرد و دست‌نیافتنی همیشگی‌اش فرسنگ‌ها فاصله داشت. نمی‌دانستم چه بگویم و از شرم و اضطرابِ آن لحظه، نگاهم را از او دزدیدم. چشمان مشکی، براق و پرنفوذش با دقتی بی‌رحمانه روی چهره‌ام می‌چرخید، گویی کلمه به کلمه افکارم را از روی پلک‌های لرزانم می‌خواند. او همچنان در سکوت و با صبری کشنده منتظر پاسخ من بود. من اما برای فرار از آن نگاه سنگین، قاشقم را برداشتم و بی‌هدف با دانه‌های زرشک و برنجِ گوشه‌ی بشقابم بازی کردم. جنگی نابرابر در درونم به پا شده بود؛ عقلم با تحکم فریاد می‌زد: *«هایرون، بسه! تا همین‌جاشم زیاده‌روی کردی... داری ناشیانه و بی‌احتیاط پیش می‌ری، جلوتر نرو!»* اما قلبم، این دلِ ناآرام و سرکش، بی‌توجه به تمام خط قرمزها به سینه‌ام هجوم آورده بود و التماس می‌کرد: *«بگو! بگو که چقدر دلت می‌خواد از بندبندِ وجودش، از تمام رازها و لایه‌های پنهان این مرد باخبر بشی...»* دیگر نتوانستم تاب بیاورم. دستم از بازی با غذا ایستاد. با طمانینه و در حالی که نفس را در سینه‌ام حبس کرده بودم، سرم را بالا آوردم. نگاهم آرام روی خطوط استخوانی و جذاب صورتش چرخید؛ از فک محکمش گذشت، روی لب‌های به هم فشرده‌اش لغزید و درست روی نگاه منتظر، عمیق و پر از حرفش نشست. دیدن آن چشم‌ها تمام مقاومتم را در یک پلک‌زدن در هم شکست. بی‌اختیار شدم، حصار عقلم فرو ریخت و با صدایی که از ته گلویم می‌آمد اما رگه‌ای از جسارتِ زنانه در آن موج می‌زد، گفتم: ـ آره... حتی اگه شده برای یک شب! همین یک جمله کافی بود تا سردرگمی، شوک و حالی عجیب در پهنای نگاهش موج بزند. چشمانش برای کسری از ثانیه گشاد شد و قسم می‌خورم لرزش و تپش بی‌قرارِ قلبش را از زیر پارچه‌ی پیراهن مشکیِ مردانه‌اش دیدم. انگار هوا برایش تنگ شده باشد، دست دراز کرد، پارچ بلوری را برداشت و لیوانش را تا نیمه از آب پر کرد. سپس درست مثل کسی که از برزخی خشک و سوزان گذشته باشد، تمام آب را یک‌نفس سر کشید. لیوان را روی میز گذاشت. تکان ملایمی به تنش داد و این بار با جدیت و ابهتی بی‌نقص نگاهم کرد؛ درست مثل یک مدیرعامل مقتدر و توانمند که می‌خواهد بزرگ‌ترین قرارداد زندگی‌اش را نهایی کند. به پشتیِ صندلی چوبی‌اش تکیه زد، چانه‌اش را کمی بالا گرفت، سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت: ـ باشه... قبوله. از الان یک ساعت زمان می‌گیریم؛ تو این یک ساعت من «سیاوش رادمنش» نیستم، تو هم «هایرون امیرپناه» نیستی. هر سوالی که تو فکرمونه از هم می‌پرسیم تا بهتر همدیگه رو بشناسیم... قبوله؟
  12. #پارت203# نگاهم در دو گوی براق و شفاف چشمان هایرون گره خورده بود. در میان آن همه تاریکی، خیانت و لجن‌زاری که ترلان و فرید برایم ساخته بودند، پاکی نگاه این دختر مثل پرتوی نوری بود که ناگهان به قعر سیاه‌چالی بتابد. در پسِ پرده‌ی پنهان دلم، دلشوره‌ای غریب و ناشناخته مثل ناقوس به صدا درآمد؛ هشداری گنگ و مبهم که هشدار می‌داد این روزها، این لحظات و این آرامش شکننده شاید همیشگی نباشد. چیزی درون سینه‌ام با تحکمی تلخ نهیب زد: *«سیاوش رادمنش... از همین حالا وقت داری که از بودن با هایرون، لحظه به لحظه‌اش رو زندگی کنی و غنیمت بشماری... معلوم نیست فردا چه طوفانی در راهه.»* صدای درونم چنان واضح بود که بی‌اختیار سدی که همیشه دور خودم کشیده بودم، ذره‌ای ترک برداشت. نگاهم نرم‌تر از همیشه شد و گره نامرئی پیشانی‌ام باز شد. به آرامی صندلی روبروی هایرون را عقب کشیدم و نشستم. دیس زرشک‌پلو را به سمتم گرفت و با سلیقه برایم غذا کشید. اولین قاشق را در دهان گذاشتم؛ طعم برنج زعفرانی با عطر کره و ترشی ملس زرشک و مرغی که عالی جا افتاده بود، تمام پرزهای چشایی‌ام را تسلیم کرد. قاشق را آرام در بشقاب گذاشتم، سرم را بالا آوردم و با لحنی که کاملاً از طعنه و کنایه‌های همیشگی خالی بود، گفتم: ـ فکر نمی‌کردم زرشک‌پلو با مرغ رو انقدر خوشمزه درست کنی... دستت درد نکنه. هایرون که قاشقش در هوا معلق مانده بود، یک‌باره دست از کار کشید. برقی از تعجب همراه با شک و تردید در چشمان درشتش درخشید. سرش را کمی کج کرد، لب‌هایش را با ناباوری به هم فشرد و با لحنی معترض و مردد گفت: ـ مسخره می‌کنی؟! یک لحظه با تعجبِ تمام به چهره‌اش خیره شدم. باورم نمی‌شد حتی یک تعریف خالصانه و از ته‌دل از زبان من هم برایش شبیه دام و طعنه به نظر برسد. ابروهایم بالا پرید و با لحنی که کلافگیِ توأم با دلخوری در آن موج می‌زد، گفتم: ـ چرا من هر حرفی می‌زنم، تو فکر می‌کنی جدی نیستم و دارم مسخره‌ت می‌کنم؟! هایرون قاشق را آرام کنار بشقابش گذاشت. دستِ ظریفش به سمت لیوان آب رفت، آن را برداشت و یک جرعه‌ی کوتاه نوشید تا شاید راه گلویش باز شود. سپس لیوان را با طمانینه روی میز برگرداند، نگاه خیره‌اش را به عمق چشمانم دوخت و با صدایی آرام اما برنده گفت: ـ چونکه هیچ‌وقت نتونستم تورو بشناسم... کلماتش مثل پتکی در سکوت آشپزخانه فرود آمد. برای چند لحظه، سکوتی سنگین و نفس‌گیر میانمان حاکم شد. هر دو، بی‌آنکه کلمه‌ای بگوییم یا حتی پلک بزنیم، به یکدیگر خیره ماندیم؛ نگاه‌هایی عمیق، پرتلاطم و پُر از حرف‌های ناگفته. حس عجیبی از استیصال و ناتوانی تمام وجودم را در بر گرفت. از دست خودم، از دست این سیاوش رادمنشِ سرسخت و نفوذناپذیر، عمیقاً دلخور و پشیمان شدم. از اینکه سال‌ها به بهانه‌ی در امان ماندن از گزند گرگ‌های دور و برم، دیواری ضخیم، بتنی و تسخیرناپذیر دور خودم کشیده بودم؛ دیواری که حالا هایرون را هم پشت آن نگه داشته بود. با خود تلخ‌اندیشیدم: *حداقل هایرون حق داشت...* او حق داشت وقتی هیچ دربی به درون این قلعه‌ی ویران باز نکرده بودم، حتی صادقانه‌ترین کلماتم را هم با سوءظن و تردید بشنود...
  13. #پارت202# پایم بی‌امان روی پدال گاز فشرده می‌شد و جگوار نقره‌ای، تاریکی و سکوت جاده‌ی ساحلی جزیره را می‌شکافت. باد شرجی به شیشه‌ها می‌خورد، اما درون کابین، سکوتی کرکننده حاکم بود؛ سکوتی که در آن، تک‌تک کلمات مسموم ترلان مثل ترکش در سرم منفجر می‌شد: «فرید... تجاوز... حیثیتم...» دست‌هایم روی چرم فرمان سفید شده بود و رگ‌های شقیقه‌ام با ریتمی تند و دردناک می‌زدند. به ورودی شهرک ساحلی رسیدم. پیش از آنکه حتی بوق بزنم یا به نزدیکیِ گیت اصلی برسم، نگهبانِ شهرک با دیدن نور چراغ‌های جگوار و شناختن ماشین، سریع از اتاقک شیشه‌ای بیرون آمد و با ریموت، درِ بزرگ و سنگین محوطه را به رویم باز کرد. با تکان دادن سر و دست به احترام من ایستاد. بی‌هیچ مکثی از میان نرده‌های ورودی رد شدم و وارد محوطه‌ی سنگ‌فرش و خلوت شهرک شدم؛ جایی که ردیف ویلاهای لوکس زیر نور زرد چراغ‌های پایه‌کوتاه باغچه‌ها غرق در سکوت بودند. مسیر فرعی را پیچیدم تا به ویلای شماره ۱۷ رسیدم؛ دیوارهای بلند با نرده‌های سفید آهنی و دربی که پشت آن، حیاطی سنگین و خلوت انتظارم را می‌کشید. ماشین را جلوی ویلا پارک و موتور را خاموش کردم. چند لحظه همان‌طور پشت فرمان نشستم؛ چشمانم را بستم و سعی کردم طوفان درونم را مهار کنم. با سری که از هجوم این حجم از خیانت، نفرت و رازهای کثیف در آستانه‌ی انفجار بود، پیاده شدم. قدم‌هایم روی سنگ‌فرش‌های حیاط صدا داد. کلید را در قفل انداختم، دو دور چرخاندم و درب ورودی سالن را باز کردم. به محض ورود، انگار وارد دنیای دیگری شدم. عطر گرم، اصیل و وسوسه‌انگیز برنج زعفرانی همراه با بوی مرغ سرخ‌شده و ترش و شیرینِ ملایم زرشک، فضای خنک و بسته‌ی سالن را پر کرده بود. این رایحه‌ی خانگی و زنده، مثل یک شوک ناگهانی به استقبالم آمد؛ عطری که با لجن‌زار افکارم و فضای نفرین‌شده‌ی ویلای ترلان فرسنگ‌ها فاصله داشت و ناخودآگاه سنگینی هوای سینه‌ام را شکست. قدم‌هایم آرام‌تر شد و بی‌اختیار به سمت آشپزخانه کشیده شدم. پشت میز کوچک ناهارخوریِ چوبی، هایرون نشسته بود. دست‌هایش را زیر چانه‌اش زده و با لباسی ساده و شال حریری که روی سرش انداخته بود، غرق در افکار خودش به نقطه‌ای خیره مانده بود. این شال حریرِ ظریف و حیای همیشگی و بی‌آلایش هایرون چیزی بود که همیشه در عمق جانم می‌نشست و عجیب از آن خوشم می‌آمد. روی میز، دیس خالی، قابلمه‌های هنوز بسته روی اجاق و بشقاب‌های دست‌نخورده به وضوح نشان می‌داد که با وجود گذشتن ساعت از هشت شب، لب به چیزی نزده و تمام این مدت منتظر نشسته تا من برگردم. دیدن این صحنه—اینکه کسی در دل این جزیره‌ی غریب و میان این همه دشمنی و آشوب، این‌طور چشم به در دوخته و برایم صبر کرده—تکان عجیبی به دلم داد. برای چند ثانیه تمام دردهایم رنگ باخت. با تمام حالِ بد، سردرد وحشتناک و امواج منفیِ توی مغزم، تصمیم گرفتم هرچه سیاهی است را بیرونِ این خانه جا بگذارم و ذهنم را فقط به همین میز ساده و کوچک و این لحظه بسپارم. هایرون به محض اینکه صدای پایم را شنید، سرش را بالا آورد. چشمانش برقی زد، اما انگار نه انگار که ساعت‌ها در اضطراب، تنهایی و این قفسِ جدید منتظر مانده باشد، گوشه‌ی شال حریرش را مرتب کرد و خیلی سریع و با خونسردیِ ساختگی از پشت صندلی بلند شد. دست‌هایش را به آرامی به لباسش کشید و با لحنی کاملاً عادی گفت: ـ اِ... اومدی سیاوش؟ بشین تا غذارو بکشم. چند قدم جلو رفتم و نگاهم را به چهره‌اش دوختم. خستگی و دلخوری پنهانی در عمق نگاهش موج می‌زد. با صدایی که سعی داشتم نرم و کنترل‌شده باشد، پرسیدم: ـ مگه شام نخوردی؟ هایرون در قابلمه را برداشت، کفگیر را در دست گرفت و در حالی که با طمانینه دیس پلو را پر می‌کرد، بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت: ـ تو این قفسِ تنگ نمی‌شه تنهایی نفس کشید، چه برسه به غذا خوردن! بعدشم... هردوتامونم ناهار نخوردیم. نزدیک‌تر شدم. درست کنار میز ایستادم، سرم را کمی به سمت ظرف غذا خم کردم، پلک‌هایم را بستم و با یک دمِ عمیق و طولانی، عطر دلنشین زرشک‌پلو را به عمق ریه‌های خسته و تیره‌ام کشیدم؛ انگار می‌خواستم خاکستر حرف‌های ترلان را از وجودم بیرون برانم. هایرون کفگیر به دست، با تعجب و ابروهایی که در هم کشیده شده بود به این حرکتِ من نگاه کرد و با تردید پرسید: ـ از این بو بدت میاد؟! چشم‌هایم را باز کردم، گوشه‌ی لبم کش آمد و با لحنی آمیخته به تمسخر و خستگی گفتم: ـ من فکر می‌کردم باهوشی... بنظرت آدم بوی بد رو این‌طوری استشمام می‌کنه؟! هایرون از این متلک حرصی شد؛ با همان اخمِ تخس و لب‌های ورچیده‌ای که همیشه قند در دلم آب می‌کرد، تابی به سرش داد و گفت: ـ چه بدونم! تو تمام حرکات و رفتارات با بقیه فرق می‌کنه... یه آدم ناشناخته‌ای هستی که هیچ‌کس کشفت نکرده! جمله‌اش مثل جرقه‌ای در سکوت آشپزخانه نشست. «یه آدم ناشناخته‌ای که هیچ‌کس کشفت نکرده...» یک حس غریب، گرم و ناگهانی تمام رگ‌هایم را پر کرد. بی‌اختیار ماتم برد. سکوت سنگینی میانمان افتاد و من، بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم یا پلک بزنم، مستقیماً به عمق چشمان درشت و شفاف هایرون خیره شدم؛ چشم‌هایی که شاید بیشتر از هرکس دیگری در این دنیا، داشتند زخم‌های مرا بی‌صدا می‌خواندند...
  14. #پارت201# هیچ احساسی نسبت به ترلان نداشتم جز یک احساس ترحم تلخ و سنگین. دست‌هایش هنوز دور بازوهایم پیچیده بود و گرمای ناخوشایند نفس‌هایش روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. سعی کردم با ملایمت اما محکم از خودم جدایش کنم. نگاهم را از صورت غرق در اشکش دزدیدم و زیر لب، آرام اما قاطع گفتم: ـ ما با هم حرف زدیم... فکر کردم همه‌چیز تموم شده ترلان. ترلان این‌بار با شدت گریه و اشکی که خط سیاه آرایشش را روی گونه‌هایش پخش می‌کرد، دست‌هایش را بالا برد و میان هق‌هق گفت: ـ اشتباه نکن سیاوش... من هنوزم رو حرفم هستم! این همه راه نیومدم که دوباره همون حرفا رو بزنم! با تعجب و سردرگمی نگاهش کردم. اخم‌هایم بیشتر در هم گره خورد: ـ پس چی؟ برای چی اومدی؟! ترلان پشتش را به من کرد. شانه‌های باریکش زیر فشار بغض بالا و پایین می‌شدند. بریده‌بریده، میان هق‌هق و فین‌فینِ دماغِ عمل‌کرده و گرفته‌اش گفت: ـ اومدم به تو پناه بیارم... چون تموم حیثیتم رو بعد از تو از دست دادم! پوزخند تلخی روی لبانم نشست. می‌خواستم بگویم آن مهمانیِ مسخره‌ی نامزدی و آبروریزی‌اش مقصرش خودت بودی، اما هنوز کلمه‌ای از دهانم خارج نشده بود که دهان باز کرد؛ حرفی زد که تمام بدنم را خشک کرد... خون در رگ‌هایم منجمد شد. یخ زدم. ـ فرید به من تجاوز کرده سیاوش... من دیگه باکره نیستم! می‌فهمی؟! حس کردم بمبی درست وسط سرم منفجر شد. دنیا دور سرم چرخید. باور حرف‌هایش برایم ناممکن بود؛ در همان نقطه‌ی بهت و ناباوری، مغزم از کار افتاده بود. فریاد زدم: ـ چی داری می‌گی؟! این یه دروغِ محضه! با شدتِ اشک و هق‌هق به سمتم برگشت. چشمانش سرخ و وحشت‌زده بود. جیغ کشید: ـ چرا سیاوش؟! چرا دروغه؟! چون فرید داداشته و من دخترخاله‌تم؟! چون من یه دختر بی‌دفاعم؟! خونم به جوش آمد. صدایم اوج گرفت و سالن را لرزاند: ـ چوووون فرید رو می‌شناسم! چون اون دوستت داره! این‌بار نعره‌های ترلان در دل تاریکیِ ویلا تبدیل به جیغی ممتد و هیستریک شد: ـ نه سیاوش، تو فرید رو نمی‌شناسی! منم خامِ همین حرفاش شدم... بعد رفتنت و رها کردنت با خیال راحت این بلا رو سرم آورد! حسابی داغون شدم. درونم آشوبی به پا بود. مدام به خودم نهیب می‌زدم که دروغ می‌گوید؛ این هم یکی از همان نقشه‌های پلید و کثیف است تا با عذاب کشیدنم، رنجم بدهد. اما هم‌زمان احساس گناهِ وحشتناکی مثل خوره به جانم افتاده بود. تمام معادله‌های ذهنم در کسری از ثانیه به هم ریخت. دیدن ترلان در آن حال‌وروز نکبت‌بار، بدتر عصبی‌ام می‌کرد. ترلان روی دو زانو روی سرامیک‌های سرد سالن افتاد. با چنگ زدن به شلوارش ادامه داد: ـ یک روز که حالم بد بود... از رفتنِ تو... درست قبل از روزی که چاقو بخوره رفتم پیشش. مست بود... باهاش درددل کردم، ولی اون... بهم حمله کرد! صدایش مثل خنجر در گوشم فرو می‌رفت. دیگر نتوانستم تحمل کنم. فریادم تمام دیوارهای سالن را به لرزه درآورد: ـ بســـــــــهههههههه! نمی‌خوام بشنوم! با حالتی جنون‌آمیز، در حالی که نفس کم آورده بودم، برگشتم تا از آن خانه‌ی جهنمی بیرون بزنم؛ اما صدایش از پشت سر برای چند لحظه متوقفم کرد: ـ توروخدا وایسا سیاوش... نذار فرید بفهمه بهت چیزی گفتم! گفته اگه به کسی بگم یه بلایی سر خودش میاره... فقط هرازگاهی بهم سر بزن، تو منو با این حال تنها نذار! پاهایم سنگین شده بود، اما حتی برنگشتم نگاهش کنم. مغزم در آستانه‌ی انفجار بود. شانه‌هایم دیگر تحمل بار این همه مصیبت و مشکلات آوارشده را نداشت. از آن ویلای نفرین‌شده‌ی ترلان بیرون زدم و سوار ماشین شدم. از دست همه داغون بودم؛ از فرید، از شیدا، از رایان، از راشد... و حتی از ترلان و بازی‌های تمام‌نشدنی‌اش. سرم را به فرمان فشردم. ناگهان میان آن همه تاریکی و سیاهی، چهره‌ی معصوم و نگران هایرون جلوی چشمانم نقش بست. سریع نگاهی به ساعت انداختم؛ از هشت شب گذشته بود. دلشوره‌ای ناگهانی به جانم چنگ انداخت. با خودم گفتم: «الان تو اون ویلای غریب، تنهاست و حتماً می‌ترسه...» بی‌معطلی پام را روی پدال گاز فشار دادم. جگوار زوزه کشید و خیابان‌های تاریک را شکافت، در حالی که کلمه به کلمه‌ی اعترافاتِ زهرآگین ترلان مثل مته در سرم تکرار می‌شد...
  15. #پارت200# ### از زبان سیاوش کلافگی مثل سمی غلیظ در رگ‌هایم می‌چرخید. بیرون ایستاده بودم و هوای شرجی و دم‌کرده‌ی جزیره به صورتم می‌خورد، اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست آتشِ درونم را خاموش کند. دردم یکی دو تا نبود؛ راشد، خط و نشان‌های ده روزه‌اش، سنان، و حالا سر و کله پیدا شدن ترلان درست در وسط این جهنم. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. برای اولین بار، انگشتم با تردید روی شماره‌ی ترلان نشست و دکمه‌ی تماس را فشردم. بعد از دو بوق، صدای متعجب و در عین حال خوشحال ترلان در گوشی پیچید: ـ سلام سیاوش... یعنی باور کنم خودتی؟ بدون هیچ حرف اضافه‌ای، با صدایی سرد گفتم: ـ کجایی ترلان؟ بعد از یک مکث طولانی، با لحنی پر از کنایه گفت: ـ بعد یک عمر زنگ زدی اینو بپرسی؟... کجا می‌خوای باشم، بیرون. با همان کلافگی همیشگی پرسیدم: ـ کدوم بیرون؟ ـ منظورت چیه؟ دندان‌هایم را روی هم فشردم و گفتم: ـ صدرا پشت گوشی شنیده تو فرودگاه بودی... اونم به مقصد کیش، یعنی همین‌جا! ترلان که انگار دستش زود خوانده شده بود و انتظار نداشت برنامه‌اش این‌طوری لو برود، از پشت گوشی پوزخندی عصبی زد و گفت: ـ نه... خوشم اومد! این پسره هم بالاخره راه افتاد، فکر نمی‌کردم انقدر زرنگ باشه. ـ پس درست شنیده؟! ـ نمی‌دونستم اومدنم به کیش هم مثل اومدن به شرکتت قدغن باشه؟! آره درست شنیده، حالا مشکلش این وسط چیه؟ دلم می‌خواست ترلان را خفه کنم، ولی سعی کردم با صدای ملایم و بدون عصبانیت پیش بروم تا کنترل اوضاع از دستم خارج نشود: ـ آدرست رو بفرست... می‌خوام ببینمت. ترلان که انگار در پوست خودش نمی‌گنجید، ولی با تردید و خستگی که از صدایش موج می‌زد گفت: ـ باشه. مکالمه قطع شد. نفهمیدم چطوری خودم را به آدرس رساندم. یک ویلا، دور از ساحل، در یک محله‌ی پرت و بی‌صدا. درب نرده‌ای باز مانده بود. محوطه‌ی طولانی حیاط تا ساختمان یک‌طبقه‌ی مرمری را با قدم‌های سرد طی کردم؛ انگاری می‌خواستم به قبرستانی در غربت بروم. درِ ساختمان باز بود، انگار منتظرم بود. بی‌مقدمه وارد سالن نیمه‌تاریک شدم. هیچ لامپی روشن نبود. ترلان با پالتوی بلند مشکی، لاغر و باریک، پشت به من مشغول خوردن آب از یک لیوان بود. چمدان گوشه‌ی سالن و لباسش نشان می‌داد تازه از پرواز نشسته است. همان‌طور که لیوان شیشه‌ای را روی میز گذاشت، گفت: ـ بالاخره اومدی سیاوش... اونم با پای خودت. برگشت. لبخند کمرنگی روی لبان تیره‌اش نشست. رنگ رژ تریاکی تیره‌اش در تاریکی مشخص بود؛ همان رنگی که من از آن بیزار بودم. به چشمانش نگاه کردم. کینه و عقده در چشمانش پشت نقاب بی‌تفاوتی‌اش موج می‌زد، ولی لرزش نگاهش با دیدن قامت من به لرزه درآمده بود. مردد به او نگاه کردم: ـ تو اینجا اومدی چیکار؟ ترلان بی‌تفاوت مشغول درآوردن پالتویش شد و روی مبل نشست. بدون اینکه نگاهم کند، فندک و سیگارش را از داخل کیفش بیرون آورد. یک نخ سیگار بین لبانش گذاشت، با فندک صورتی روشنش کرد و یک پک به سیگارش زد. سیگار بین انگشتان کشیده‌اش با آن لاک جیغ زرشکی، به خوبی نشسته بود. دوباره، این بار با حرص پرسیدم: ـ تو اینجا چیکار می‌کنی ترلاااااان؟! برای اولین بار صدای بلندش بیرون آمد. از روی کاناپه بلند شد: ـ انقدر نپرس اینجا چیکار می‌کنم سیاوش! عصبی شدم. نفس‌های عصبی به سینه‌ام می‌کشیدم. با چند قدم فاصله‌ام را با او کم کردم و نگاه خشمگین و خسته‌ام را به چشمانش دوختم: ـ یعنی می‌خوای وانمود کنی این سفرت هیچ ربطی به من نداره؟ آره ترلان؟! اسمش را با حالت محکمی روی زبان آوردم. سیگارش را روی زمین پرت کرد، نگاهش را که حالا بغض در آن حلقه بسته بود به نگاهم دوخت و یهو بی‌مقدمه سرش را روی سینه‌ام گذاشت. دستانش را دور بازوهایم حلقه کرد و با صدایی که مشخص می‌کرد اشک از چشمانش جاری شده گفت: ـ همه زندگی من به تو ربط داره سیاوش... حتی نفس کشیدنم! می‌خواستم سرش فریاد بکشم و با یک حرکت از خودم جدایش کنم، ولی برای اولین بار دلم به حالش سوخت. انگاری درکش می‌کردم؛ حالا بعد از مدت‌ها می‌فهمیدم این همه سال در تبِ عشقم چجوری سوخته بود. به اجبار و به یاد همان کودکی و گذشته، دست سردم را پشت شانه‌هایش گذاشتم.
  16. #پارت 199# چند دقیقه همان‌طور بی‌حرکت روی زمین سرد نشستم. صدای قطرات اشک که روی سرامیک‌ها می‌چکید، تنها نجوای سکوتِ خانه بود. اما خیلی زود به خودم آمدم؛ گریه کردن نه راشد را از میان برمی‌داشت و نه بار سنگینی را که روی شانه‌های سیاوش افتاده بود سبک می‌کرد. با پشت دست، تند و محکم اشک‌هایم را از روی گونه‌هایم پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم، دست‌هایم را به زانوهایم تکیه دادم و از جا بلند شدم. نگاهم را در آینه‌ی قدی گوشه‌ی سالن انداختم؛ چشم‌هایم سرخ شده بود، اما برقی از اراده هنوز در عمق نگاهِ خسته‌ام زنده بود. با صدایی آهسته، رو به تصویر خودم در آینه زمزمه کردم: «بس کن هایرون... تو ضعیف نیستی. مگه تا حالا کم بالا و پایین دیدی؟ اینم می‌گذره. سیاوش همه‌چیز رو کنترل می‌کنه؛ اون آدمی نیست که جلوی امثال راشد کم بیاره. تو هم نباید با غصه خوردن و دست روی دست گذاشتن خودت رو ببازی!» حس کردم برای فرار از این افکار سمج و مسموم، باید دست‌هایم را به کاری بند کنم. سکوت این خانه زیادی سنگین بود و نیاز به یک نشانه‌ی حیات داشت؛ بوی زندگی، بوی گرما و عطر غذای تازه. ساعت را نگاه کردم؛ زمان زیادی تا بازگشت سیاوش نمانده بود. او از صبح مدام در تنش، دادگاه‌های پنهانیِ قدرت، تهدیدها و جنگ اعصاب دست‌وپا زده بود و قطعاً خستگی و کلافگی امانش را بریده بود. لبخند محوی روی لب‌هایم نشست. تصمیمم را گرفتم؛ می‌خواستم یک شام درست و حسابی و مفصل برای خودمان درست کنم. چیزی که حال و هوای سرد و پرالتهاب این ویلای غریب را تغییر دهد و برای ساعتی هم که شده، خستگی را از تن و روح هر دوی ما بیرون بکشد. موهایم را با یک کِش در بالای سرم جمع کردم و آستین‌های بافتم را بالا زدم. قدم به آشپزخانه گذاشتم و درِ یخچال را تا انتها باز کردم تا حساب و کتابِ مواد اولیه دستم بیاید. خوشبختانه یخچال پر و پیمان بود؛ گوشت تازه، مرغ، انواع سبزیجات، ادویه‌های معطر، زعفران و برنج اعلای ایرانی که در کابینت کناری به چشم می‌خورد. چشمم به زعفران و خلال‌های پسته و بادام افتاد؛ چه چیزی بهتر از یک **زرشک‌پلو با مرغ مجلسی و پرملات، با عطر غلیظ زعفران و کره‌ی تفت‌داده**؟ دست‌به‌کار شدم. تکه‌های مرغ را شستم و با پیاز، زردچوبه، چوب دارچین و فلفل سیاه تفت دادم. صدای جلزولزِ ملایم مرغ در قابلمه، اولین شکاف را در دیواره‌ی سکوت خانه ایجاد کرد. پیازها را با ظرافت نگینی خرد کردم و برای سس مخصوص سرخ کردم؛ رب گوجه، کمی آب‌لیمو، زعفران دم‌کرده‌ی غلیظ و آبِ مرغ را مخلوط کردم و گذاشتم تا روی شعله‌ی ملایم جا بیفتد و غلیظ و براق شود. برنج را خیساندم و در فاصله‌ای که آب جوش بیاید، به سراغ زرشک‌ها رفتم. آن‌ها را با کمی گلاب، شکر و کره‌ی محلی روی حرارت خیلی ملایم ت پیاز، زردچوبه، چوب دارچین و فلفل سیاه تفت دادم. صدای جلزولزِ ملایم مرغ در قابلمه، اولین شکاف را در دیواره‌ی سکوت خانه ایجاد کرد. پیازها را با ظرافت نگینی خرد کردم و برای سس مخصوص سرخ کردم؛ رب گوجه، کمی آب‌لیمو، زعفران دم‌کرده‌ی غلیظ و آبِ مرغ را مخلوط کردم و گذاشتم تا روی شعله‌ی ملایم جا بیفتد و غلیظ و براق شود. برنج را خیساندم و در فاصله‌ای که آب جوش بیاید، به سراغ زرشک‌ها رفتم. آن‌ها را با کمی گلاب، شکر و کره‌ی محلی روی حرارت خیلی ملایم تفت دادم تا دانه‌های زرشک زیر نور بتابند و بوی بهشتیِ زعفران و گلاب، تمام سالن صد و بیست متری را پر کند. برای تکمیل کار، کاهو، خیار و گوجه‌های ترد را از یخچال بیرون آوردم و یک سالاد شیک و خوش‌رنگ درست کردم. دو بشقاب چینی سفید، قاشق و چنگال‌های درخشان و لیوان‌ها را روی میزِ کوچکِ غذاخوری دو نفره چیدم. کم‌کم عطر برنجِ دم‌کشیده با بوی مست‌کننده‌ی زعفران و سس مرغ درهم آمیخت. به دنبال قفسه کتاب کشیده شدم، ازمیان کتاب های قفسه یک کتاب به نام نقطه اتصال برداشتم که نویسنده ان بهاره شیرین سخن بود، نام کتاب بنظرم جالب اومدبه روی مبل رفتم ومشغول خواندن کتاب شدم
  17. #پارت198# با شتاب به سمت میزی رفتم که کیفم را رویش گذاشته بودم. نگاهم به صفحه‌ی گوشی افتاد؛ اسم «مامان» روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. با دیدن نامش، تپش قلبم شدت گرفت و یک‌باره تمام ترسی که در تنهاییِ این ویلا چنگ به جانم انداخته بود، پشت دیواری از دلتنگی فرو ریخت. چند ثانیه مکث کردم. دستی به پیشانی‌ام کشیدم و چند نفس عمیق کشیدم تا لرزشِ صدایم فرو بنشیند. نمی‌خواستم حتی سرسوزنی از این آشوب و دلهره به آن سوی خط سرایت کند. آب دهانم را با سختی قورت دادم، نقابِ لبخند را روی صورتم زدم و تماس را وصل کردم: ـ سلام مامان جانم... قربونت برم، خوبی؟ صدای گرم، پرانرژی و پرمهرِ مامان مثل نسیمی از خانه‌مان در گوشم پیچید: ـ سلام به روی ماهت هایرونِ من! دورت بگردم، کجایی مامان؟ خوبی؟ حالت خوبه؟ نمی‌دونی امروز از صبح چقدر پیاده‌روی کردم و چقدر خرید کردم! رفته بودیم با هانا بازار... وای هایرون، نمی‌دونی چقدر لباس‌های رنگارنگ و خوشگل برای این فسقلی‌های هانا خریدم! یه دست سرهمیِ مخمل خردلی پیدا کردم با دو تا پاپوشِ پنبه‌ای... اصلاً وقتی دیدمشون غش کردم! به هانا گفتم حتماً هایرون هم باید ببینه، عاشق این رنگ‌هاست. گوشم به صدای پرشور و شادِ مادرم بود، اما بغضی خاردار و سنگین راه گلویم را مثل قفلی آهنی بست. تصویری از مغازه‌های شادِ سیسمونی، خنده‌های هانا و شور و شوق مادرم برای نوه‌هایش پیش چشمانم جان گرفت؛ دنیایی آرام، پاک و دور از هرگونه سایه‌ی سیاه. در همان حال، نگاهم به دیوارهای سرد و نقلیِ این ویلای غریب، پنجره‌های نرده‌کشی‌شده و قفلِ بسته‌ی در افتاد. چشم‌هایم از اشک‌های حبس‌شده سوخت. گلویم چنان تیر می‌کشید که انگار خرده‌شیشه بلعیده بودم، اما تمام توانم را جمع کردم تا صدایم نلرزد. انگشتانم را مشت کردم، ناخن‌هایم را در کف دستم فشردم و با خنده‌ای ساختگی و تصنعی گفتم: ـ الهی فدات بشم مامان... چقدر عالی! مبارکشون باشه، حتماً خیلی قشنگن. هانا چطوره؟ حالش خوبه؟ خسته نشد طفلی؟ ـ نه قربونت برم، اونم خوبه، فقط یکم پاهاش ورم کرده بود که آوردیمش خونه استراحت کنه. تو چطوری مامان؟ اونجا همه‌چیز خوبه؟ کارها خوب پیش میره؟ با مهندس رادمنش همه‌چیز مرتبه؟ اذیت که نمیشی؟ کلمات مادرم مثل پتک روی سینه‌ام فرود می‌آمد. لب پایینم را محکم گاز گرفتم تا هق‌هقم بیرون نزند. چطور می‌توانستم به او بگویم؟ چطور می‌توانستم بگویم درست در همین لحظه، کیلومترها دورتر از آرامش خانه، در جزیره‌ای غریب محبوس شده‌ام؟ چطور می‌گفتم پشت این درهای بسته، خطرِ مردی فاسد و بی‌رحم به نام راشد بالای سرم سایه انداخته و هر لحظه ممکن است همه‌چیز ویران شود؟ نمی‌توانستم آرامش زنی را که با شوق برای لباس‌های نوزادی نوه‌هایش ذوق می‌کرد، با کابوس‌های خودم به خاکستر تبدیل کنم. نفسم را حبس کردم و با صدایی که سعی می‌کردم به نهایتِ ملایمت و شادابی برسد، گفتم: ـ نه مامان قشنگم، نگران هیچی نباش. این‌جا همه‌چیز عالیه... جزیره خیلی قشنگه و کارها هم داره مرتب و سر موقع پیش میره. مهندس رادمنش هم خیلی حواسش به همه‌چیز هست، اصلاً جای هیچ نگرانی نیست. شما فقط مراقب خودت و هانا باش. ـ خداروشکر مادر، خیالم راحت شد. فقط مراقب خودت باش، زودبه‌زود زنگ بزن. بگذار برم تا غذا نسوخته. مواظب خودت باش دخترم. ـ چشم مامان جان... دوستت دارم، خداحافظ. تماس که قطع شد، دستم بی‌جان پایین افتاد و گوشی روی سرامیک‌های سرد سالن رها شد. بغضِ سنگینی که به سختی مهارش کرده بودم، شکست و قطره‌های گرم اشک روی گونه‌هایم چکید. روی زمین نشستم و پاهایم را در آغوش کشیدم. ته دلم خوب می‌دانستم که ناخواسته وارد چه بازیِ تاریک و مهلکی شده‌ام؛ بازیِ خطرناکی پر از تهدید، بوی خون و معاملات کثیف. رازی مخوف و دلهره‌آور که هیچ‌کس در این دنیا از آن خبر نداشت... هیچ‌کس جز من و سیاوش.
  18. #پارت197# کلید را در قفل چرخاندم و دربِ ضدسرقت با صدای بمی باز شد. قدم به داخل گذاشتم و نگاهم دور تا دورِ خانه چرخید؛ یک ویلای حدوداً صد و بیست متری که برعکسِ آن عمارتِ مجلل و وسیع قبلی، بسیار کوچک و نقلی به حساب می‌آمد. کفِ سالن کاملاً از سرامیک‌های براق و تمیز پوشیده شده بود، اما چیدمانش خلوت و مینیمال به نظر می‌رسید؛ تنها یک نیم‌ستِ مبلِ راحتی با پارچه‌ی مخملِ زرشکی گوشه‌ای چیده شده بود که روبه‌رویش تلویزیونی متصل به سینمای خانواده قرار داشت. درست در انتهای سالن و درست روبه‌روی درِ ورودی، یک آشپزخانه‌ی مدرن و کوچک با کابینت‌های خوش‌رنگ تعبیه شده بود. در میانه‌ی سالن نیز دو اتاق‌خواب دقیقاً روبه‌روی یکدیگر قرار گرفته بودند. فضای جمع‌وجورِ سالن برای قلبِ بی‌قرار و پرالتهابم فشرده و دلگیر بود. بی‌اختیار گوشه‌ی لبم جمع شد و با ناامیدی در دلم گفتم: «یعنی واقعاً قراره این‌جا بمونیم؟! کاش لااقل به یه هتل می‌رفتیم...» هنوز نجواهای ذهنم تمام نشده بود که صدای قدم‌های سنگین سیاوش از پشتم بلند شد. او در حالی که چمدان‌ها را با تسلط و قدرت به داخل می‌آورد، انگار که فکرِ آشفته‌ام را خوانده باشد، با صدایی بم و قاطع گفت: ـ درسته کوچیکه، ولی امنیتش از هتل‌های پررفت‌وآمد خیلی بیشتره. یه مدت این‌جا می‌مونیم، بعدش هم تحویلش می‌دیم. لحن محکم و منطقِ حرفش مثل آبی روی آتش نشست و خیالم را تا حد زیادی راحت کرد. برای همین، بدون معطلی و وسواس دستم را به سمت دستگیره‌ی اتاقِ سمت چپی بردم و واردش شدم. هر دو اتاق از نظر ابعاد و چیدمان کاملاً یک‌اندازه و یک‌شکل بودند؛ هر دو پنجره‌ای متوسط رو به حیاطِ کوچکِ ورودی داشتند که از بیرون با همان نرده‌های سفیدِ محافظ تزئین شده بود. اما در عوضِ تمامِ این سادگی‌ها، تنها چیزی که در آن لحظه برقِ شوق را به چشمانم بازگرداند و لبخندِ رضایتی به لبم نشاند، کتابخانه‌ی نقلیِ گوشه‌ی اتاق بود؛ قفسه‌هایی که با چندین جلد کتاب با موضوعات مختلف و خواندنی پر شده بود. داشتم با سرانگشتانم عطفِ یکی از کتاب‌ها را لمس می‌کردم که صدای جدی سیاوش از چهارچوب در، دوباره پرده‌ی تاریکِ دلهره را روی قلبم کشید: ـ من دارم میرم... تا یکی دو ساعت دیگه هم نمیام. در رو حتماً از پشت سر قفل کن. با رفتنش و شنیدن صدای بسته شدن درِ ورودی، قلبم فرو ریخت. بغض‌آلود با خودم گفتم: «چرا من رو توی این ویلای کوچک که درست مثل قفس می‌مونه تنها گذاشت و رفت؟» اما غصه‌خوردن دردی را دوا نمی‌کرد؛ بهترین کار این بود که خودم را با چیزی مشغول کنم تا زمان بگذرد. از صبح تا حالا ناهارِ درست و حسابی هم نخورده بودم و ضعفِ شدیدی در جانم افتاده بود. به سمت آشپزخانه رفتم و با تردید درِ یخچال را باز کردم؛ خوشبختانه از مواد غذایی و خوراکی‌های تازه پر بود و می‌شد چیزی دست‌وپا کرد. درست در همان لحظه‌ای که می‌خواستم دستم را به سمت یکی از طبقه‌ها ببرم، صدای زنگِ ناگهانیِ گوشیِ موبایلم در سکوتِ سنگینِ ویلا پیچید و مرا به خودم آورد...
  19. #پارت196# ### از زبان هایرون پشت پنجره‌ی سالن، در پناهِ سایه‌ی کشیده‌شده‌ی پرده‌ها ایستاده بودم و انگشتانم از شدتِ اضطراب نبض می‌زدند. ثانیه‌ها به کندیِ عذاب‌آوری جلو می‌رفتند تا اینکه صدایِ غرشِ بم و بریدگیِ ناگهانیِ ترمزی جلوی محوطه‌ی ویلا پیچید. پرده را کمی کنار زدم؛ اما به جای آن فراریِ آلبالوییِ آشنا، یک خودروی دو درِ نقره‌ایِ متالیک و بی‌نهایت خشن جلوی در متوقف شد. چشمانم از تعجب گرد شد. یک جگوارِ کوپه، براق و پرابهت، درست شبیه به حیوانی که برای شکار کمین کرده باشد. بی‌اختیار گوشه‌ی لبم از یک فکرِ ناگهانی لرزید؛ با اینکه خودم عاشقِ همان فراریِ آلبالویی با درخشش و ظرافتِ خاصش بودم، اما ته دلم اعتراف کردم که این ماشین، با این رنگِ یخی و خطوطِ محکم و پرخاشگرش، چقدر بیشتر به خودِ سیاوش می‌آمد... درست کپیِ شخصیتِ خودش بود؛ سرد، قدرتمند و دست‌نیافتنی. اما زیباییِ ماشین نتوانست گردابِ سرزنشی را که از یک ساعت پیش در جانم افتاده بود آرام کند. بغضِ سنگینی راه گلویم را بسته بود. خودم را درگیرِ یک ترسِ فلج‌کننده می‌دیدم؛ ترسی که با ملامتِ خودم همراه شده بود. نکند همه‌چیز واقعاً زیر سرِ من بود؟ اگر آن شب تنهایی لجبازی نمی‌کردم و برای جزیره‌گردی بیرون نمی‌زدیم... اگر آن نگاه‌های کثیفِ راشد را به سمتِ خودم نمی‌کشاندم، کار به اینجا می‌کشید؟ شاید اگر من نبودم، پای آن دیوانه به دفترِ کارِ سیاوش باز نمی‌شد و کارش به تهدید و معامله نمی‌رسید. در با شدت باز شد و سیاوش وارد خانه شد. به چهره‌اش نگاه کردم و قلبم فرو ریخت. طوفانی از آشوب، خشمِ مهارنشده و به‌هم‌ریختگی در تک‌تک خطوط چهره‌اش پیدا بود. آن چشم‌های تیره، تاریک‌تر از همیشه شده بودند. با دیدن حال و روزش، تمامِ آن غرور و میلِ به لجبازی که ساعتی پیش در سینه‌ام داشتم، به یک‌باره خاکستر شد. دلم نمی‌خواست حتی یک کلمه برخلاف میلش بگویم. اصلاً خودم هم نمی‌دانستم چرا، اما دیدنِ شکستنِ آن هیبتِ دست‌نیافتنی اذیتم می‌کرد؛ دلم می‌خواست سیاوش را همیشه در همان حالتِ آرام، با همان ژستِ محکم، خوددار و باوقار همیشگی‌اش ببینم، نه چنین آشفته و طوفانی. سکوتی مرگبار میانمان حاکم بود. بدون اینکه کلمه‌ای رد و بدل شود، چمدان‌ها جمع شد. وقتی برای بیرون بردن وسایل به حیاط رفتیم، صحنه‌ای دیدم که مثل آبی خنک روی آتشِ دلهره‌ام نشست؛ سیاوش چمدانِ بزرگ و سنگینِ مشکیِ خودش را با یک دست گرفته بود و با دستِ دیگرش، تابلوی نقاشیِ مرا—همان تابلویی که با ظرافت و عشق کشیده بودم—محکم و بااحتیاط حمل می‌کرد تا مبادا آسیبی ببیند. دیدنِ این تصویر، موجی از حسِ خوب و دلگرمیِ شیرین را در قعرِ قلبم جاری کرد. مردی که با خشم فریاد می‌زد، هنوز حواسش به بومِ نقاشیِ من بود. سوار جگوار شدیم و او پایش را روی گاز گذاشت تا به سمت ویلای جدید برویم؛ جایی که خودش برای امنیتمان انتخاب کرده بود. داخل کابین ماشین بوی چرم نو می‌داد، اما فضای میانمان چنان سنگین و یخ‌بسته بود که حتی صدای کشیده شدن نفس‌هایمان هم به وضوح شنیده می‌شد. سیاوش در سکوتِ محض رانندگی می‌کرد. چهره‌اش به شدت گرفته بود، ابروهای پرپشت و مشکی‌اش در هم گره خورده بودند و خطِ فکِ استخوانی و جذابش از شدت فشردنِ دندان‌ها منقبض شده بود. زیباییِ مردانه‌اش در پسِ این خشم، حالتی گیرا اما ترسناک به خود گرفته بود. آن‌قدر کلافه، عصبی و در خودش فرو رفته بود که من حتی جرئت نداشتم یک کلمه حرف بزنم یا حتی برای پرسیدن مقصدمان صدایش کنم. سرم را به شیشه‌ی خنکِ ماشین تکیه دادم و زیرچشمی به دست‌هایِ پر از رگِ سیاوش نگاه کردم که چطور با تسلط و فشار روی چرمِ فرمان قفل شده بودند. سوال‌ها در سرم زنگ می‌زدند: تمام این کارها... این فرار، این عوض کردن ماشین و خانه، این برافروختگی... همه‌اش برای محافظت از من بود؟ چرا سیاوش برای محافظت از من حاضر بود تا این حد خودش را به آب و آتش بزند و خطر کند؟ آیا واقعاً همه‌ی این تب‌وتاب‌ها... فقط و فقط به خاطر قولی بود که به پدرم داده بود؟ یعنی حضورِ من، فقط یک وظیفه و بارِ سنگین روی دوشِ مهندس سیاوش رادمنش بود، یا چیزی پنهان‌تر در پسِ این طوفانِ غیرت وجود داشت؟ مسیر کم‌کم از خیابان‌های عریض و پررفت‌وآمدِ مرکز جزیره فاصله گرفت. سیاوش فرمان جگوار را با تسلط و مهارتی سرد چرخاند و وارد یک جاده‌ی اختصاصیِ آسفالت‌شده شد که به سمت خلوت‌ترین و دنج‌ترین کنجِ جزیره امتداد داشت؛ منطقه‌ای ساحلی، درست در قسمت بالاشهر که از هیاهوی توریستی دور مانده بود. جلوی گیت ورودی، یک کیوسک نگهبانیِ شیک و مدرن با راه‌بندِ زنجیری قرار داشت. به محض نزدیک شدن ماشین، نگهبانی با لباس فرمِ مرتب جلو آمد. سیاوش شیشه‌ی ماشین را تنها چند انگشت پایین داد. سرمای چهره‌اش به قدری مقتدر بود که نگهبان حتی لحظه‌ای معطل نکرد؛ بعد از احراز هویتِ کوتاه، کارتِ هوشمند ورود را به دست سیاوش داد و با احترام سر خم کرد. زنجیرِ سنگین پایین افتاد و ما وارد شهرک شدیم. با ورود به داخل، ناخودآگاه نگاهم دور تا دور چرخید. این‌جا شبیه به یک شهرک کوچک، امن و به‌شدت آرامِ ویلایی بود که درست لبِ دریا جا خوش کرده بود. برخلاف سرمای فضای ماشین و التهابِ درونم، بیرون زندگی با زیباترین ریتمش جریان داشت. چندین ویلای مرتب در مجاورت هم چیده شده بودند؛ نسیم خنک دریا بوی نمک و ماسه را به مشام می‌رساند و صدای هیاهو و خنده‌های معصومانه‌ی کودکانی که لب آب به دنبال هم می‌دویدند و شن‌بازی می‌کردند، با صدای گپ‌وگفتِ آرامِ خانواده‌هایی که در حال خوش‌گذرانی و قدم زدن بودند، در هوا می‌پیچید. این تضاد میان آشوبِ ذهن من و آرامشِ جاری در این شهرک، عجیب قلبم را فشرد. جگوار با صدای نرمِ لاستیک‌هایش روی سنگ‌فرش، کمی جلوتر کنار ویلای شماره ۱۷ ترمز کرد و از حرکت ایستاد. صورتم را به شیشه‌ی ماشین چسباندم و با دقت به خانه نگاه کردم. یک ویلای دنج و یک‌طبقه‌ی جمع‌وجور بود با سقفِ شیروانیِ رنگی و چشم‌نواز که حسِ صمیمیت خاصی داشت. دورتادورِ محوطه با نرده‌های سفید آهنیِ شیک و مقاومی پوشیده شده بود که مرزِ حیاط را با پیاده‌رو مشخص می‌کرد. از درِ نرده‌ایِ ورودی تا خودِ ساختمان، یک محوطه‌ی حیاطِ نقلی و حدوداً شصت‌متری با چمن‌کاریِ تر و تمیز و درختچه‌های کوتاه به چشم می‌خورد. ورودی ساختمان اصلی هم با سه پله‌ی سنگیِ کوتاه از سطح حیاط جدا می‌شد و به یک دربِ ضدسرقتِ مدرن می‌رسید؛ درست با همان معماری یکدست و شبیه به ویلاهای همجوارش در شهرک. آن‌قدر محو تماشای جزئیات این پناهگاه جدید شده بودم که نفهمیدم چقدر زمان گذشته است، تا اینکه صدای سرد، بم و قاطع سیاوش رشته‌ی افکارم را پاره کرد: ـ منتظر چی هستی؟ پیاده شو. به خودم آمدم. نگاهم را از ویلا دزدیدم و بی‌آنکه بهانه‌ای بیاورم یا اعتراضی بکنم، دستم را روی دستگیره فشردم و در را باز کردم. هوای گرم و مرطوب ساحلی یک‌باره به صورتم خورد. سریع به سمت عقب ماشین چرخیدم تا چمدانم را خودم بردارم و بارِ اضافه‌ای روی دوش او نباشم؛ اما هنوز دستم به صندوق نرسیده بود که قامت بلند سیاوش جلویم قرار گرفت. کلید را با حرکتی کوتاه و سریع جلوی صورتم گرفت و آن را کف دستم گذاشت. سرمای فلزِ کلید را میان گرمای انگشتانم حس کردم، وقتی با همان لحن تحکم‌آمیز و بی‌حوصله‌اش گفت: ـ تو برو داخل... من خودم میارمش.
  20. #پارت195# پایم را روی پدال گاز فشار می‌دادم و نگاهم به آسفالتِ کشیده و یکدستِ بلوار دوخته شده بود. در همان حال، صدای زنگ ممتد موبایل که به سیستم صوتی ماشین وصل بود، در فضای کابین جگوار پیچید. نام «صدر» روی مانیتور لمسی وسط داشبورد چشمک می‌زد. دکمه‌ی اتصال روی فرمان را فشردم. صدای نگران و پرشتاب صدر از اسپیکرهای ماشین پخش شد: «سیاوش؟ کجایی پسر؟ باید...» با کلافگی و لحنی خشک، وسط حرفش پریدم؛ فکر می‌کردم طبق معمول ماجرای شرکت یا به هم ریختگی دفتر است: «صدر الان وقت ندارم، بعداً حرف می‌زنیم!» خواستم تماس را قطع کنم، اما صدایش با لحنی جدی و پرالتهاب نگهم داشت: «قطع نکن سیاوش! ترلان همین الان زنگ زده بود... آدرس شرکت جدید رو توی کیش می‌خواست!» ابروهایم در هم گره خورد. با بی‌حوصلگی گفتم: «خب؟ لابد گفتی نمی‌دونی.» صدر با عجله و کوبنده ادامه داد: «وقتی طفره رفتم و بهونه آوردم، گفت می‌خواد برای تو چندتا وسیله پست کنه... ولی سیاوش، دروغ می‌گفت! پشت خطش صدای پیج فرودگاه رو شنیدم؛ داشتن مسافرهای پرواز به مقصد کیش رو صدا می‌زدن! حواست باشه، داره میاد اونجا!» شنیدن این جمله مثل شلیک مستقیم یک گلوله به مغزم بود. بدون ثانیه‌ای فکر، با تمام توان پایم را روی پدال ترمز کوبیدم. لاستیک‌های پهن جگوار با جیغ وحشتناکی روی آسفالت داغ قفل شدند و ماشین در جا تکان شدیدی خورد و متوقف شد. صدای کرکننده‌ی بوق ممتد ماشین‌های عقبی که به زحمت توانسته بودند از برخوردمان جلوگیری کنند، خیابان را پر کرد. راننده‌ها دست‌هایشان را از پنجره بیرون آورده بودند و با خشم اعتراض می‌کردند، اما من دیگر در این دنیا نبودم. صدای گنگِ صدر هنوز از اسپیکرها می‌آمد که نگران نامم را صدا می‌زد: «سیاوش؟ چی شد؟ صدامو می‌شنوی؟...» اما من دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنیدم. صدای بوق‌ها، هیاهوی خیابان، و حتی صدای صدر در پس‌زمینه‌ی سکوت کرکننده‌ی ذهنم محو شده بود. می‌دانستم این یک بازی جدید از طرف ترلان است؛ آن هم بی‌خبر، درست در کثیف‌ترین و پرآشوب‌ترین لحظه‌ای که زندگی‌ام به مو بند بود. حضور راشد و تهدیدهایش از یک طرف، و حالا پا گذاشتن ترلان به این جزیره از طرف دیگر... انگار همه دست به دست هم داده بودند تا دیوانه‌ام کنند. باید زودتر از خودش وارد عمل می‌شدم؛ وگرنه فقط ورود ترلان به کیش و روبرو شدنش با هایرون کافی بود تا همین‌جا وسط خیابان از ماشین پیاده شوم و طوری از ته دل نعره و فریاد بکشم که صدای جنونم تمام جزیره را بردارد!
  21. سلام دوست عزیزوراهنمای خوبم، چشم سعی میکنم به نکته هایی که گفتیددقت بیشتری داشته باشم، ازهمین جا، روی ماهتومیبوسم😘
  22. #پارت194# پدال گاز جگوار را تا ته فشردم. صدای زوزه‌ی موتور و سوت ممتدِ سوپرشارژ در گوشم زنگ می‌زد، اما سرمایی که پشت نگاهم نشسته بود، خطرناک‌تر از هر سرعتی بود. دیگر جای محافظه‌کاری نبود؛ وقتی یک کفتار دندان‌هایش را برای حریم من تیز کرده بود، باید سرِ مار را توی لانه‌اش له می‌کردم. برج اداری سنان در مدرن‌ترین بخش جزیره سر به فلک کشیده بود؛ ساختمانی تمام‌شیشه‌ای و اشرافی که ردّ ثروت بادآورده‌ی اعراب از تک‌تک سنگ‌های مرمر ورودی‌اش می‌بارید. بدون توجه به نگاه سنگین منشی‌ها و محافظان قدبلندی که با دشداشه‌های سفید و کت‌های شیک جلوی در ایستاده بودند، با گام‌هایی محکم و بلند به سمت دفتر اختصاصی سنان رفتم. منشی دستپاچه بلند شد: «مهندس رادمنش، قربان اجازه بدید هماهنگ...» با دست اشاره‌ای کردم و حتی نگاهش هم نکردم: «برو کنار.» درِ بزرگ چوب آبنوسِ دفتر را بدون در زدن باز کردم و وارد شدم. دفتر سنان بی‌نظیر و خیره‌کننده بود؛ دیوارهای شیشه‌ای قدی با منظره‌ی پانوراما از آب‌های نیلگون خلیج فارس، مبلمان چرم دست‌دوز ایتالیایی، و بوی عود صندل گرانی که فضا را پر کرده بود. سنان پشت میز عظیم و منبت‌کاری‌شده‌اش نشسته بود. با ورود ناگهانی من، سرش را از روی اسناد بلند کرد و عینکش را برداشت. لبخند پهن و گرمی روی چهره‌ی جاافتاده‌اش نشست، از جایش بلند شد و دست‌هایش را به نشانه‌ی استقبال باز کرد: «سیاوش عزیز! خوش‌آمدی مرد جوان... چی شده این وقت روز بی‌خبر افتخار دادی؟ قهوه عربی بگم برات بیارن؟» رفتارش کاملاً صادقانه بود. آرامشِ توی چشم‌هایش نشان می‌داد که از حرکات کثیف و جنون‌آمیز پسرش ذره‌ای خبر ندارد. اما این بی‌خبری دیگر برای من اهمیتی نداشت؛ آتشی که در سینه‌ام شعله می‌کشید، با لبخند و تعارف خاموش نمی‌شد. بدون اینکه لبخند بزنم یا حتی برای دست دادن جلو بروم، وسط اتاق ایستادم. نگاهم مثل تیغ روی صورت سنان نشست. دست‌هایم را توی جیب شلوارم مشت کردم و با صدایی بم، کنترل‌شده اما پر از زهر و اخطار گفتم: «وقت قهوه خوردن و تعارف ندارم سنان.» سنان از لحن سرد و یخی من جا خورد. دست‌هایش آرام روی میز فرود آمد و اخم ملایمی چهره‌اش را پوشاند: «چیزی شده سیاوش؟ مشکلی پیش اومده که من بی‌خبرم؟» یک قدم جلو رفتم. فاصله‌ام را با او کم کردم، دست‌هایم را روی لبه‌ی میز شیشه‌ای‌اش گذاشتم، کمی به سمتش خم شدم و زل زدم به چشم‌هایش. کلماتم را شمرده، کوبنده و با تمام صلابت بیرون ریختم: «فقط اومدم یه چیزو بهت بگم... جلوی اون پسرِ هرزه‌ت رو بگیر سنان! بهش یاد بده پا از گلیمش درازتر نکنه و فکر نکنه جزیره ارث پدریشه! **اینجا دوبی نیست که پسرت هر غلطی دلش خواست بکنه؛ اینجا ایرانه و ما روی ناموسمون غیرت داریم!**» چشم‌های سنان از شوک و ناباوری گرد شد. رنگ از چهره‌اش پرید و با صدایی که کم‌کم در آن اضطراب می‌دوید، پرسید: «راشد؟ راشد مگه چیکار کرده؟! سیاوش، آروم باش بگو چی شده...» سرم را با پوزخندی تلخ تکان دادم و اتمام‌حجت نهایی‌ام را، درست مثل تیری در قلب شراکت چندین‌ساله‌مان، رها کردم: «مهم نیست چی کار کرده، مهم اینه که از الان به بعد چه اتفاقی میفته. اگه تا قبل از غروب امروز، راشد جمع نشه و سایه‌ش از دور و بر من، دفترم و حریمم پاک نشه... کل این قرارداد میلیاردی رو با یک امضا فسخ می‌کنم! تمام سهامت رو واگذار می‌کنم به بزرگ‌ترین رقیبانت، طوری که تا آخر عمرت حتی نتونی اسم این پروژه رو بیاری!» صاف ایستادم، نگاهم را از صورت مات‌زده و وحشت‌زده‌ی سنان برداشتم، ساعتم را چک کردم و ادامه دادم: «یک ساعت بهت وقت می‌دم پسرت رو سر جاش بنشونی. وگرنه جنگی که شروع می‌شه، تو و خاندانت رو با هم می‌سوزونه.» چرخیدم و بدون اینکه ثانیه‌ای به التماس‌ها یا توضیحات بعدش گوش دهم، با قدم‌هایی سنگین از دفتر بیرون زدم. حالا وقت برگشتن به ویلا بود؛ جایی که هایرون با چشم‌های اشک‌بار منتظرم مانده بود. وقتی از لابی برج بیرون زدم، تابشِ تند و بی‌رحمِ آفتابِ نیمروز مثل شلاق روی تنم می‌نشست و دم‌کردگیِ سنگینِ هوا راهِ نفس را سد می‌کرد. در جگوار را باز کردم، نشستم و گوشی را از جیب کتم بیرون کشیدم. انگشتانم بدون معطلی شماره‌ی «اهلایی» را گرفتند؛ بومیِ کاربلدی که تمام سوراخ‌سنبه‌های جزیره و امن‌ترین املاک اختصاصی را مثل کف دستش می‌شناخت. بعد از دو بوق، صدایش با همان لحن آرام و لهجه‌ی غلیظ عربی در گوشم پیچید: «بله آقا... در خدمتم.» پشت فرمان جاگیر شدم و با صدایی که هنوز از خشم می‌لرزید، غریدم: «یک ویلای امن تو جزیره می‌خوام! کمتر از یک ساعت آماده‌ش کن؛ تو یک منطقه ساحلی که نگهبان ۲۴ ساعته و گیت ورودی داشته باشه!» اهلایی چند لحظه مکث کرد و سریع گفت: «چشم، فوراً انجام می‌شه مهندس... فقط جسارتاً این نوع ویلاها داخل شهرک اختصاصین و همسایه داره، اشکالی نداره؟» دست آزادم را روی فرمان کوبیدم و با کلافگی غریدم: «نه! فقط یک منطقه امن باشه که پرنده هم نتونه بدون اجازه پر بزنه! لوکیشن و کلید رو تا نیم ساعت دیگه برام بفرست.» اهلایی با عجله گفت: «خیالتون راحت آقا، تا نیم ساعت دیگه حاضره.» تماس را قطع کردم و گوشی را روی صندلی شاگرد انداختم. پدال گاز را فشردم و ماشین با شتاب به سمت ویلای فعلی پرواز کرد. باید هایرون را برمی‌داشتم و پیش از آنکه راشد کوچک‌ترین حرکتی بکند، او را به جایی می‌بردم که دست هیچ‌کس به او نرسد.
  23. #پارت193# بوی نم، بنزین کهنه و شرجیِ خفه‌کننده‌ی یک سوله متروکه در غربی‌ترین نقطه‌ی جزیره، راه نفسم را بسته بود؛ اما آدرنالینی که توی رگ‌هایم مثل اسید می‌سوخت، جایی برای حس کردن خفگی نمی‌گذاشت. پنج مرد، با لباس‌های سرتاسر سیاه، جثه‌های درشت و چهره‌های سنگی، با فاصله‌ای دقیق و نظامی روبرویم ردیف شده بودند. نگاهم مثل شلاق روی تک‌تکشان چرخید. این‌ها همان تیم امنیتی خصوصی بودند که برای شرایط بحرانی اجیرشان کرده بودم؛ بی‌صدا، بی‌رحم و آماده‌ی هر دستوری که پولش نقداً پرداخت شده باشد. کت و شلوارم کمی خاکی شده بود و رگ شقیقه‌ام هنوز از درگیری دفتر با شدت نبض می‌زد. دست‌هایم را توی جیب شلوارم فرو بردم و قدمی به جلو برداشتم. صدای خرد شدن سنگریزه‌ها زیر کفشم، سکوت مرده‌ی سوله را شکست. با صدایی پایین، ولی برنده و بی‌رحم لب باز کردم: «خوب گوشاتونو باز کنید. من پول ندادم که فقط ادای محافظ‌ها رو دربیارید. از همین الان، دفتر شرکت، ورودی ساختمون، و تمام راه‌های ارتباطی باید زیر ذره‌بینتون باشه. دورادور، طوری که حتی مگس هم نفهمه، اوضاع رو کنترل می‌کنید.و بقیه کارمندها نباید بو ببرند چی شده، اما اگه پایِ یه نفر از نوچه‌های راشد به شعاع پنجاه متری اون شرکت باز بشه و من خبردار نشم، خودم شخصاً پوست تک‌تکتونو می‌کَنم!» مردی که سرتیم بود، سرش را محکم خم کرد: «اطاعت مهندس. همه‌چیز تحت نظره.» نفس عمیقی کشیدم و ضرب‌الاجل نهایی را تحویلشان دادم: «کوچک‌ترین خطا، کوچک‌ترین تعلل... مساویه با تموم شدن همه‌چیز برای شما. چشم از اطراف برنمی‌دارید. فهمیدید؟» همگی یک‌صدا و خشک جواب دادند: «بله مهندس!» بدون حرف اضافه‌ای برگشتم، سوار جگوار نقره‌ای شدم و با غرش کرکننده‌ی موتور ۵ لیتری‌اش از سوله بیرون زدم. تمام مسیر تا ویلا، صورت پوزخندزده‌ی راشد و جملات نجسش روی اعصابم رژه می‌رفتند. *«معامله»... «فروش هایرون»...* فرمان ماشین زیر پنجه‌هایم له می‌شد. دندان‌هایم را آن‌قدر روی هم فشرده بودم که فکم درد می‌کرد. وقتی به ویلا رسیدم، ترمزِ دستی را با خشمی کور کشیدم و از ماشین پیاده شدم. در ورودی را با شتاب باز کردم. هایرون توی سالن ایستاده بود. با همان چشم‌های نگران و کنجکاو به استقبالم آمد. دلم می‌خواست سرم را بکوبم به دیوار تا این سردردِ لعنتی تمام شود. کتم را از تنم درآوردم و با بی‌حوصلگی تمام روی مبل پرتاب کردم. کراواتم را با یک حرکت شل کردم و یقه‌ام را باز گذاشتم. هایرون جلوتر آمد و لب باز کرد تا چیزی بپرسد، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهانش دربیاید، با لحنی سرد، خشک و کلافه گفتم: «وسایلتو جمع کن. این ویلا دیگه امن نیست. باید از اینجا بریم.» یک قدم عقب رفت، ابروهایش در هم گره خورد و با سردرگمی پرسید: «چرا؟ چی شده مگه؟ کجا باید بریم؟» پشتم را به او کردم و به سمت پنجره رفتم تا پرده‌ها را چک کنم. دستی به صورتم کشیدم و با توپ پُر غریدم: «نمیدونم! فقط وسایلتو جمع کن و سوال نپرس!» هایرون به جای اینکه اطاعت کند، اخم‌هایش غلیظ‌تر شد و لحنش به همان لجبازی همیشگی برگشت؛ همان چیزی که در این لحظه حکم کبریت روی انبار باروت داشت: «یعنی چی که نمیدونم؟ قانون اینجا یادت رفته سیاوش؟ تو قول دادی! قرار نبود بی‌دلیل بهم دستور بدی و منم مثل یه مهره این‌ور و اون‌ور بشم! من تا ندونم چی شده از جام تکون نمی‌خورم!» صدای لجوجانه‌اش، تکرار آن کلمه‌ی «قانون» و حماقتش در ندیدن خطری که بیخ گوشمان بود، سد تحملم را شکست. برگشتم، با دو قدم بلند خودم را به او رساندم و با تمام توانی که از خشم توی سینه‌ام مانده بود، سرش فریاد زدم: «بس کن هایروووون!» فریادم مثل انفجار بمب در دیوارهای ویلا پیچید. هایرون ناگهان در جایش خشک شد. شانه‌های ظریفش چنان لرزید که گویی ضربه‌ای فیزیکی به او خورده باشد. رنگ از چهره‌اش پرید و در عرض چند ثانیه، حلقه‌ای از اشک توی چشم‌های درشتش جمع شد و لب‌هایش بی‌اختیار لرزید. اما جنون خشم من متوقف نشد. اشاره‌ام را مستقیم به سمتش گرفتم و با غیظ، حرف‌هایی را که توی سینه‌ام سنگینی می‌کرد با خشونت بیرون ریختم: «همش تقصیر توئه! همش از بس که لجبازی و فکر می‌کنی همه‌چیز بازیه! اگه اون روز تنهایی پاتو از این خراب‌شده بیرون نذاشته بودی و سرخود نرفته بودی، راشد انقدر جرئت پیدا نمی‌کرد که امروز بیاد سروقتم و تو رو با من معامله کنه!» هایرون مثل کسی که شوک الکتریکی به او وصل کرده باشند، پلک زد. اشک توی چشم‌هایش لغزید، وحشت و سردرگمی مطلقی تمام صورتش را پر کرد. با صدایی که از ناباوری و ترس می‌لرزید، بریده‌بریده پرسید: «چی؟... اون پسره... اومده سراغ تو؟!» چشم‌هایم را بستم و انگشتانم را با غیظ لای موهایم فرو بردم و آن‌ها را کشیدم تا کلافگی‌ام را مهار کنم. با تنفر از یادآوری لحظه‌ی حضور راشد در دفتر، صدایم را پایین آوردم اما گزندگی کلماتم کم نشد: «انقدر سوال نپرس! فقط برای رفتن از اینجا آماده باش... من یه کاری دارم که باید تمومش کنم. تا یک ساعت دیگه برمی‌گردم؛ تا اون موقع حتی پاتم از این در بیرون نمی‌ذاری! پرده‌ها رو هم کامل بکش!» بدون اینکه منتظر کلام دیگری از او بمانم، کتم را چنگ زدم، به سمت در خروجی رفتم و در را پشت سرم با شدت کوبیدم.
  24. #پارت192# سیاوش ساعت هنوز به شش و نیم صبح نرسیده بود که با سردردی سنگین از روی مبل سالن بلند شدم. جزیره در یک مِه‌آلودگیِ غلیظ و شرجیِ سربی‌رنگ غرق بود. نگاهی به پله‌های چوبی انداختم؛ درِ اتاقِ بالا بسته بود و سکوت نشان می‌داد هایرون هنوز خواب است. نفس عمیقی کشیدم، سوییچ لکسوس را برداشتم و پاورچین از ویلا زدم بیرون. اولین کار، خلاص شدن از شرِ آن لکسوسِ امانتیِ اجاره‌ای بود. بدنه و آینه‌ی سمت راستش در برخورد دیشب با ماشین نوچه‌های راشد خط‌افتاده و قر شده بود. با اعصابی خط‌خطی گاز دادم و مستقیم رفتم سمت دفتر رنت‌کارِ معروف جزیره در بلوار مروارید. صاحب آژانس با دیدن در و پیکر زخمی ماشین جا خورد، اما دسته‌چک را بیرون کشیدم، بدون حتی یک کلمه چانه‌زنی خسارت کامل قطعات و خواب ماشین را نوشتم، سوییچ را روی میز پرتاب کردم و گفتم: «تسویه‌ست. کارتن سند مدارک رو ببندید.» از درِ رنت‌کار که بیرون آمدم، یک‌راست رفتم سمت یکی از لوکس‌ترین شوروم‌های واردات خودرو در میدان سنایی. دیگر وقتِ ماشین اجاره‌ای سوار شدن نبود؛ وقتی گرگ‌ها دور و برت زوزه می‌کشند، باید مرکبی زیر پایت باشد که هم اقتدارت را به رخ بکشد و هم سرپیچ‌ها مثل تیر رها شود. وارد سالن براق و عریض نمایشگاه شدم. در میان انبوه بنزها و پورشه‌ها، نگاهم درجا روی یک غولِ نقره‌ای‌رنگ قفل شد: یک جگوار F-Type کوپه‌ی اسپرتِ دو درب، به رنگ نقره‌ایِ متالیک و صیقلی. کاپوت کشیده و عضلانی با ورودی‌های هوای مشکی‌رنگ، چراغ‌های باریک، کشیده و خشمگینِ زنون که شبیه چشم‌های یک یوزپلنگِ آماده‌ی دریدن بود، رینگ‌های بیست اینچیِ مشکی مات با کالیپرهای ترمز قرمز، و سقف شیب‌دارِ فیبرکربنی‌اش دیوانه‌کننده به نظر می‌رسید. درِ خودرو را باز کردم؛ بوی تند و مست‌کننده‌ی چرم طبیعی ناپا و دوخت‌های سرخ‌رنگ روی صندلی‌های مسابقه‌ای با کنسول خلبانی، دقیقاً همان چیزی بود که با خشم و عطشِ درونم همخوانی داشت. مدیر نمایشگاه دوان‌دوان جلو آمد: «مهندس رادمنش! صبح اول وقت افتخار دادید… این جواهر سفارشی از دوبی رسیده، موتور پنج لیتری سوپرشارژ، هشت سیلندر، صفر خشک.» بدون ثانیه‌ای مکث، کارتِ شرکتی را روی پیشخوان کوبیدم: «نقداً همین الان تسویه می‌کنی. پلاک موقت و بیمه‌ش رو توی بیست دقیقه هماهنگ کن، می‌خوامش.» نیم ساعت بعد، با صدای غرّش سهمگین و اگزوزهای دوگانه‌ی جگوار، خیابان‌های ساحلی کیش را شکافتم. وقتی پدال گاز را فشردم، شتابِ وحشیانه‌اش کمرم را به صندلی چرمی دوخت و لاستیک‌ها روی آسفالت زوزه کشیدند. با همان ابهت و سرعت، وارد محوطه‌ی پارکینگ اختصاصی برج شرکت شدم. وارد دفتر مدیریتی‌ام شدم که دیوارهایش تماماً شیشه‌ای و دوجداره بود؛ اتاقی که مثل یک آکواریومِ نفوذناپذیر بر تمام پرسنل و محوطه‌ی شرکت اشراف داشت. صبوحی با چند زونکنِ محاسبات بتن‌ریزی پشت در شیشه‌ای منتظر بود که با دست اشاره کردم وارد شود. اما هنوز کتی که تنم بود را روی صندلی چرمی نینداخته بودم که صدای درگیری و فریادهای حراست از راهروی اصلی شرکت بلند شد. از پشت شیشه‌های دفترم دیدم که درِ ورودیِ شرکت با چه خشونتی باز شد. راشد وارد شد. با همان دشداشه‌ی فاخرِ عربی، اما پشت سرش چهار مرد غول‌پیکر با عینک‌های دودی و چهره‌های سنگی مثل دیواری سیاه داخل ریختند. نگهبان‌های حراست را کنار زدند و بی‌محابا به سمت دفتر شیشه‌ای من هجوم آوردند. درِ شیشه‌ای دفترم با شدت باز شد. از جا کنده شدم. رگ‌های گردنم از خشم بیرون زد، دست‌هایم روی میز مشت شد و با صدایی پر از زهر غریدم: «اینجا طویله‌ی بابات نیست راشد! گورتو گم کن بیرون تا با پلیس و حراست جنازه‌ت رو جمع نکردم!» اما راشد نه دستپاچه شد و نه به خشمم اعتنا کرد. دست‌هایش را با تمسخر بالا آورد، لبخند کثیف و دندان‌نمایی زد و با همان فارسیِ شکسته و لهجه‌ی غلیظ خلیجی‌اش گفت: «آروم… آروم مهندس رادمنش! من برای جنگ نیومدم… اومدم برای یک معامله‌ی شیرین.» چشم‌هایم از غیظ تنگ شد: «با تو هیچ معامله‌ای ندارم. بکش بیرون!» راشد قدمی جلو آمد، به لبه‌ی میز شیشه‌ای‌ام نزدیک شد، چشمانش را ریز کرد و با وقاحتی لجن‌مال که تمام تنم را به آتش کشید، گفت: «معامله داری… خوبم داری! اون دختر… همون که دیشب تو لباس آبی همراهت بود… اون دختر رو بفروش به من! بده به من، جاش هر چی بخوای میدم… ده تا دخترِ باکره‌ی عرب، اصلاً هر چقدر دلار که برای کل این پروژه کسری داری روی میز می‌ذارم! قیمتش رو بگو… اون دختر مال من دنیا پیش چشمانم سرخ شد. کلمه‌ی «فروش» و دیدن هایرون به عنوان یک کالا در دهان این جانور، آخرین ذره‌ی کنترلم را تباه کرد. با نعره‌ای دیوانه‌وار از پشت میز خیز برداشتم: «دهن نجستو ببند حروم‌زاده!» خیز برداشتم تا با مشت فکش را خرد کنم، اما پیش از آنکه دستم به صورتش بنشیند، دو نفر از غول‌های عرب مثل زنجیر به بازوهایم آویزان شدند و دو نفر دیگر از پشت تنه‌ام را به صندلی چرمی دوختند. عضلاتم از شدت زور زدن کش آمد، اما وزن چهار نفرشان سنگین بود. راشد خنده‌ی چندش‌آوری سر داد، نگاهی پیروزمندانه به هیکل مهارشده‌ام انداخت و در حالی که به سمت در می‌رفت، انگشت اشاره‌اش را با تهدید تکان داد: «ده روز بهت وقت میدم مهندس… فقط ده روز! یا دختر رو خودت با احترام میاری، یا جوری این جزیره رو برات جهنم می‌کنم که با دست‌های خودت تقدیمش کنی!» با اشاره‌ی راشد، نوچه‌هایش مرا رها کردند و همگی مثل کفتار از دفتر شیشه‌ای بیرون زدند. به محض بسته شدن در، آتشفشان خشمم فوران کرد. مانیتور بزرگ روی میزم را با دو دست کندم و با تمام قدرتبه شیشه‌ی دوجداره‌ی روبرو کوبیدم! صدای انفجار شیشه و پلاستیک سالن شرکت را لرزاند. زونکن‌های سنگین، لپ‌تاپ، ظرف کریستال، ساعت رومیزی و هر چه روی میز بود را با پشت دست و فریادی از ته حنجره در اتاق پخش کردم! پشت دیوارهای شیشه‌ای، صبوحی، مرجان، آبدارچی و تمام کارمندها با رنگ پریده و چشم‌های وحشت‌زده خشکشان زده بود و نظاره‌گر این ویرانی بودند. با صدایی خفه و رعب‌آور فریاد زدم: «همه برگردید سرِ کارتون! به چی زل زدید؟!» کارمندها مثل پرنده‌های رمیده عقب کشیدند. وسط خرده‌شیشه‌ها و برگه‌های پخش‌شده نفس‌نفس می‌زدم. غیرت و ترسم از امنیت هایرون مثل خون جلوی چشمم را گرفته بود. گوشی را از جیبم چنگ زدم و پیامکی به هایرون فرستادم امروز لازم نیست شرکت بیای، بمون تابیام
  25. #پارت191# گرما از میان پنجره‌های نیمه‌بازِ اتاقِ بالا نفوذ کرده بود و شرجیِ کلافه‌کننده‌ی کیش، حتی با وجودِ اسپیلیت، راهش را به فضای اتاق پیدا کرده بود. پیراهنِ ماکسیِ آبی درباری که آن‌قدر در مهمانی زیبا و باشکوه به نظر می‌رسید، حالا در سکوتِ سنگینِ اتاق مثل یک لایه‌ی داغ، سنگین و چسبناک روی پوستم سنگینی می‌کرد. انگار تمامِ الیافِ آن پارچه‌ی گران‌قیمت با گرما و رطوبتِ بدنم یکی شده بود. روی تخت غلت زدم و کلافه شالم را از دور گردنم باز کردم. خواب؟ در این شرایط؟ غیرممکن بود. تصویرِ خشمِ سیاوش در جاده، برقِ نگاه‌های هیزِ راشد در نخلستان و حسِ دستِ محکم سیاوش روی شانه‌ام، مثلِ یک فیلمِ بی‌پایان جلوی چشمم تکرار می‌شد. نورِ تندِ صفحه‌ی گوشی که روی پاتختی بود، ناگهان اتاقِ نیمه‌تاریک را روشن کرد. ضربانِ قلبم تندتر شد؛ فکر کردم شاید باز خطری در راه است. دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم. یک پیامکِ کوتاه، سرد و آمرانه از سیاوش: *«امروز لازم نیست شرکت بیای. بمون تا بیام.»* چشم‌هایم را ریز کردم و دوباره خواندم. هیچ «لطفاً»یی در کار نبود، هیچ توضیحِ اضافه‌ای هم نداشت. انگار هنوز سایه‌ی اقتدار و فرماندهی‌اش روی این ویلا و روی تمامِ برنامه‌های من سنگینی می‌کرد. با اینکه از دستورش دلم گرفت، اما ته دلم یک حسِ عجیبِ اطمینان جوانه زد؛ او می‌خواست من دور از چشمِ راشد و هر خطرِ احتمالی، در این قلعه‌ی امن بمانم. کلافگی‌ام با این پیامِ دستوری به اوج رسید. تخت را رها کردم و از اتاق بیرون زدم. سالنِ پایین در سکوتِ مطلقِ صبحگاهی بود. سیاوش نبود؛ احتمالاً خیلی زودتر از من راهی شده بود تا حسابِ آن شاسی‌بلندِ مزاحم و راشد را برسد. واردِ همان سرویسِ بهداشتیِ مشترکِ پایین شدم. در را قفل کردم و شیرِ دوش را باز کردم. آبِ سرد و خنک، اولین چیزی بود که می‌توانست التهابِ پوستم را از بین ببرد. زیرِ دوش ایستادم و اجازه دادم قطراتِ آب، تمامِ استرسِ دیشب، عطرِ غلیظِ بخورِ نخلستان و خستگیِ لباسِ مجلسی را از تنم بشوید و ببرد. حسِ تازگی که به بدنم برگشت، انگار توانستم دوباره عمیق نفس بکشم. وقتی حوله‌ام را دورم پیچیدم و از حمام بیرون آمدم، حسِ بهتری داشتم. به سراغِ چمدانم رفتم که گوشه‌ی سالن بود. زیپش را باز کردم و با ولع به دنبالِ یک دست لباسِ راحتی گشتم؛ چیزی که دیگر بوی مهمانی، عطرِ سنان یا وقارِ ساختگیِ دیشب را ندهد. یک تاپِ نخیِ سفیدِ آزاد و یک شلوارِ راحتیِ طوسی‌رنگ بیرون کشیدم. آن‌ها را پوشیدم، موهای خیسم را با یک حوله‌ی کوچک جمع کردم و به سمتِ آشپزخانه رفتم. حالا که دیگر مجبور نبودم نقشِ «همراهِ» سیاوش را بازی کنم، دلم می‌خواست حداقل این چند ساعت را در خانه‌ای که حالا کمی امن‌تر به نظر می‌رسید، خودم باشم؛ منتظرِ مردی که با تمامِ اخلاق‌های تند و دستوری‌اش، دیشب دیواری به دورم کشیده بود که هیچ غریبه‌ای جرأت نکند از آن عبور کند. فنجانِ قهوه‌ای برای خودم ریختم، به پنجره‌ی شیشه‌ایِ بزرگِ رو به دریا خیره شدم و منتظر ماندم؛ منتظرِ بازگشتِ سیاوش، با تمامِ ابهامات و کشش‌های ناخواسته‌ای که بین‌مان ایجاد شده بود.
×
×
  • اضافه کردن...