نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
234 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط bahare
-
#پارت136# سیاوش قاشق اول را که برداشت، نفسم در سینه حبس شد. با استرس و تردید به حرکات دستش خیره ماندم. قاشق را در دهانش گذاشت، چشمهایش را برای لحظهای کوتاه بست و آرام جوید. در سکوتی که فقط با صدای برخورد امواج به ساحل شکسته میشد، منتظر واکنشش بودم. وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاهش مستقیم در چشمانم گره خورد. در آن لحظهی کوتاه، دیگر خبری از آن اخمهای گرهخورده و کنایههای زهرآگین نبود. در اعماق آن مردمکهای سیاه، چیزی شبیه به غافلگیری و تحسینِ بیصدا درخشید؛ انگار عطر و طعمِ اصیل این غذا، او را به روزهای دورِ خانهای گرم و بیدغدغه پرتاب کرده بود. با اینکه هیچ کلمهای نگفت، اما همان مکث و نگاه برای من کافی بود تا بفهمم چقدر خوشش آمده است. اما این رضایتِ زودگذر، خیلی سریع جایش را به همان هاله تاریک و غمگینِ همیشگی داد. سیاوش دوباره سرش را پایین انداخت و در سکوت محض، فقط مشغول خوردن شد. حالش به طرز عجیبی گرفته بود. شانههای پهنش که همیشه مثل یک ستونِ استوار بود، حالا کمی خمیده به نظر میرسید و خطوط صورتش خستهتر از هر زمانی بود. من از این حالتهای متناقضش سر در نمیآوردم؛ انگار مردی که مقابلم نشسته بود، زیر بار رازی سنگین یا دردی ناگفته در حال خرد شدن بود. با این حال، ذوق درونم خاموش نشد. میخواستم به هر قیمتی که شده، آن سکوت سنگین را بشکنم و اثری از لبخند روی صورتش بنشانم. دست بردم و تابلوی نقاشی را که با وسواس لای روزنامهها پیچیده بودم، از کنار حصیر برداشتم. قلبم دوباره تندتند شروع به کوبیدن کرد. روزنامهها را با احتیاط باز کردم. تصویر دو نخل بلند که در تاریکروشن مهتاب و انعکاس نقرهایِ دریا غرق شده بودند، در نور ملایمِ چراغهای ساحل جان گرفت. تابلو را با دو دست گرفتم، کمی به سمت او خم شدم و با چشمانم مستقیم به چشمان تاریک و خستهاش نگاه کردم. صدایم را با هیجان تنظیم کردم و گفتم: «قابلت رو نداره سیاوش… دیشب که منو بردی کنسرت، بهترین و قشنگترین شبم تو این جزیره رو برام ساختی. میخواستم یه جوری ازت تشکر کنم… دیدم تنها چیزی که میتونه هم زحمتهای من رو نشون بده، هم ارزشِ اون لطفی که در حقم کردی رو داشته باشه، همین نقاشیه. دوست داشتم اینو بهت هدیه بدم… تا هر وقت نگاش میکنی، یادت بیاد که حتی تو تاریکترین شبها هم، انعکاسِ نور روی دریا میتونه قشنگ باشه.» تابلو را روی حصیر، درست بین خودم و او گذاشتم و منتظر ماندم. انتظار داشتم لااقل یک لبخندِ کوچک، یک تشکرِ کوتاه یا حتی یک پوزخند از روی رضایت بزند. اما… سیاوش تابلو را از دستم گرفت و بدون اینکه لایههای روزنامه را باز کند، خیلی آرام و بیصدا آن را گوشهی حصیر گذاشت. حتی نگاهی به آن نینداخت. همانطور دستبهسینه نشسته بود؛ سردرگم، مردد و به غایت غمگین. سکوتش مثل یک دیوار سربی بین ما قد علم کرده بود و من هر چه تقلا میکردم، نمیتوانستم روزنهای به درون افکار آشفتهاش پیدا کنم. طاقت نیاوردم. لبخند روی لبم کمرنگ شد و با لحنی که رگههایی از دلخوری و تعجب در آن موج میزد، گفتم: «چرا بازش نمیکنی؟ اینهمه منتظر نموندم که بستهبندیِ روزنامهش رو تماشا کنی!» سیاوش نگاه مرددش را از خط تاریک امواج گرفت و به بستهی روزنامهپیچ دوخت. انگار چارهای نداشت و نمیخواست بیش از این زیر نگاهِ پرسشگر من معذب بماند. دستهایش را جلو آورد؛ با حرکاتی کند و بیرمق، چسبها را باز کرد و ورقهای روزنامه را یکییکی کنار زد با کنار رفتن آخرین تکهی کاغذ، تصویر بوم در تاریکروشن ساحل نمایان شد. یکباره دیدم که تنفس سیاوش در سینه حبس شد. مردمکهای سیاهش روی جزئیات تابلو قفل شدند؛ روی دو نخل بلند که در دل تاریکی شب ایستاده بودند، روی آبیِ نفتی و عمیق دریا، و مهمتر از همه، روی آن قرص کامل ماهِ نقرهای که نورش را مثل شمشیر روی سیاهیِ آب پاشیده بود… درست همان تابلویی از شب که خودش دیشب تا سپیدهدم در آن سوخته و با ماه جنگیده بود! حالت چهرهاش به وضوح منقلب شد. دیدم که چطور فکش از شدت فشار لرزید و رگِ برجستهی پیشانیاش نبض گرفت. اما به جای اینکه لبخندی بزند، ذوق کند یا طبق معمول مسخرهام کند، در خود فرو رفت؛ انگار خنجری نامرئی درست وسط سینهاش فرو رفته بود و نفس کشیدن را برایش غیرممکن میکرد. دستش که روی گوشهی بوم بود، سست شد و پایین افتاد. ناگهان، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند یا لقمهی دیگری به دهان بگذارد، از روی حصیر بلند شد. با ناباوری به قامت بلند و ایستادهاش زل زدم. قلبم فرو ریخت. سریع نیمخیز شدم و از پشت سرش صدا زدم: «کجا رفتی سیاوش؟! خوشت نیومد؟ بد کشیدمش؟» صدایم میان زوزهی ملایم باد و شکستن موجها پیچید. سیاوش چند قدم دورتر ایستاد. پنجهاش را لای موهای پرپشت و سیاهش فرو برد و با کلافگیِ محض آنها را به عقب راند. چند ثانیهای در همان حالت ماند؛ انگار داشت تمام ارادهاش را جمع میکرد تا نقاب سنگین و یخزدهاش فرو نریزد. به آرامی چرخید. با چهرهای آشفته و برزخی که هرگز در او ندیده بودم، روبهروی چشمان مبهوت و منتظر من ایستاد. نگاهش پر از غمی کشنده بود. لبهایش لرزید و با صدایی بم، آرام و پر از تحکمی ساختگی زیر لب گفت: «چرا… خیلی خوب بود. ممنون.» چشمهایم گرد شد. بغض راه گلویم را گرفت. جلوتر آمدم و با تعجب و سردرگمی پرسیدم: «پس چی؟! اگه خوب بود چرا فرار میکنی؟ چرا اینطوری شدی؟» سیاوش هیچ حرفی برای گفتن نداشت. برای چند ثانیهی کشدار، فقط به چشمان براق از بغض من خیره شد؛ نگاهی که در آن التماس، درد، و یک «عقبنشینیِ تلخ» فریاد میزد. بدون اینکه کلمهای اضافه کند و حتی بدون اینکه دستش را دراز کند و تابلوی هدیهاش را بردارد، نگاهش را دزدید، پشتش را به من کرد و با گامهایی بلند و شتابزده، تنهاییاش را برداشت و به سمت ویلا رفت. صدای بسته شدن درِ ویلا مثل صدای شلیک در گوشم پیچید. من ماندم و سفرهی شامِ دستنخورده، تابلوی نقاشیِ رهاشده روی ماسهها، و یک دنیا سوال و گیجیِ بیپاسخ در سکوتِ بیرحمِ ساحل.
-
#پارت135# صدای آرام امواج دریا در گوشم میپیچید و نسیم خنکی که از سمت آب میوزید، عطر فسنجانِ جاافتاده را در هوا پخش میکرد. برای اینکه فضا را از آن حالت رسمی و اداری خارج کنم و کمی از دغدغههایش دورش کنم، تصمیم جسورانهای گرفتم. یک حصیرِ بزرگِ حصیری برداشتم، ظرفهای چینی، قاشق و چنگالها، سالاد فصلِ خوشرنگ و قابلمهی فسنجان را با احتیاط تا لب ساحل، درست در فاصلهای امن از موجها بردم. تابلوی نقاشیام را هم با ورقهای روزنامه چنان ماهرانه پیچیدم که هیچکس نمیتوانست حدس بزند زیر آن کاغذهای معمولی، شاهکارِ شبزندهداریهای من پنهان شده است. بعد از اینکه همه چیز را چیدم، با تپش قلبی که از هیجان و کمی هم ترس میزد، به سمت ویلای سیاوش برگشتم. چند تقه به در شیشهای زدم. ثانیههایی طول کشید تا سایهی سنگینش پشت در ظاهر شد. وقتی در را باز کرد، با منظرهای روبهرو شدم که تمام امیدم را برای لحظهای ناامید کرد. سیاوش با چهرهای عبوس و گرفته جلوی در ایستاده بود. اخمِ عمیقی بین ابروهایش جا خوش کرده بود و انگار طوفانی در درونش برپا بود. حتی برای یک ثانیه هم به چشمانم نگاه نکرد؛ نگاهش را به جایی دورتر، روی چمنهای حیاط قفل کرده بود. فضای بینمان به قدری سنگین بود که میتوانستم سنگینیاش را روی پوستم حس کنم. با وجود این، سرم را بالا گرفتم و سعی کردم لبخندِ میزبانِ مهربانی را بزنم که به بدخلقیهای میهمانش اهمیت نمیدهد. به حصیر که روی ماسهها پهن کرده بودم اشاره کردم و گفتم: «برای شام گفتم صدات کنم… شام رو پایین، کنار دریا چیدم.» سیاوش نگاهش را با اکراه به سمت ساحل چرخاند، پوزخندِ تلخ و کنایهآمیزی گوشهی لبش نشست و با همان لحنِ سرد و بُرندهاش گفت: «اینبار هم نیکان سفارشِ شامِ منو بهت داده؟» حس کردم چیزی در سینهام شکست. کنایهاش مثل یک تیر به هدف خورد. اما غرورم اجازه نداد عقبنشینی کنم. کمی سرخورده شدم، ولی سعی کردم صدام نلرزد: «نیکان؟ نه… هیچکس سفارشی نداده. فقط فکر کردم… مناسبت داره. میخواستم بخاطر اتفاق دیشب و اینکه منو بردی کنسرت، ازت تشکر کنم. همین.» سیاوش دستی در موهای پرپشتش کشید، کلافگی و تردید در چشمانش موج میزد. انگار داشت با خودش میجنگید. با صدایی که بیشتر سعی داشت خودش را متقاعد کند، گفت: «من شام خوردم. احتیاجی به این کار نبود.» خواست برگردد و در را ببندد، اما قبل از آن، انگار چیزی در نگاه من متوقفش کرد. نگاهی که شاید در آن، نه التماسِ جلب توجه، بلکه خلوصِ یک تشکرِ ساده و قلبی را دید. مکث کرد. انگار برخلاف میل باطنی و آن سدهای دفاعیِ محکمی که دور خودش کشیده بود، تسلیم شد. با یک آهِ کشدار که بوی خستگیِ عمیق میداد، از درِ ویلا بیرون آمد و با گامهای سنگین به سمت حصیرِ کنار ساحل حرکت کرد. نفسی که حبس کرده بودم را با آرامش رها کردم. سریع دنبالش رفتم و با خوشحالی، نقشِ میزبان را بازی کردم. روی حصیر، درست روبهروی او نشستم. صدای امواج، خلوتِ دونفرهمان را پر کرده بود. با وسواسِ یک آشپزِ تازهکار، برایش برنج کشیدم و یک ملاقه خورشِ فسنجانِ تیره و براق کنارش گذاشتم. عطرِ ملسِ رب انار و گردویِ برشته در هوای ساحل پیچید. سیاوش همچنان ساکت بود، اما نگاهش، برخلافِ کلامش، روی ظرف غذا خیره مانده بود. من با لبخندی که سعی میکردم به رویش بیاورم، بشقاب سالاد را جلویش گذاشتم و با شیطنتِ خاصی گفتم: نترس، توش جلبک نریختم! امیدوارم بتونی فسنجانِ دستپختِ یه حسابدارِ «متوهم» رو تحمل کنی!» سیاوش که تا آن لحظه سعی داشت نگاهش را از من بدزدد، با شنیدن این جمله سرش را بالا آورد. برای اولین بار در آن شب، چشمهایش در چشمهایم قفل شد. نگاهش دیگر آن نگاهِ برزخی نبود؛ چیزی در آن میسوخت که نتوانستم نامش را بگذارم… ترکیبی از تردید، خشمِ فروخورده و یک حسِ ناشناختهی دیگر. فقط نگاه کرد، و من در سکوت، منتظر ماندم تا ببینم این شامِ سرنوشتساز، قرار است سدهای یخیاش را ذوب کند یا طوفانِ تازهای به پا کند.
-
#پارت134# وقتی ماشین جلوی محوطهی ویلاها توقف کرد، از راننده تشکر کردم و پیاده شدم. نسیم خنک دمِ غروبِ خلیج به صورتم خورد، اما سنگینیِ آن بغض لعنتی هنوز راه نفسم را بسته بود. نگاهی به حیاط انداختم؛ فراری آلبالویی سیاوش پارک بود، یعنی زودتر از من رسیده بود. کلید انداختم و وارد ویلای خودم شدم. کیفم را روی کاناپه رها کردم، مقنعهام را از سر کشیدم و جلو رفتم و دستهایم را به لبهی سینک روشویی تکیه دادم. به تصویر خودم در آینه زل زدم؛ چشمهایم کدر و لبهایم بیرنگ شده بود. نفس عمیقی کشیدم، شیر آب سرد را باز کردم و مشتی آب یخ به صورتم پاشیدم. قطرات آب از چانهام چکید و با چشمهایی باز و قاطع به خودم تشر زدم: «بس کن هایرون! این بچهبازیها چیه درآوردی؟ مگه یادت رفته سیاوش رادمنش کیه؟ یه مدیرعامل با صد تا دغدغه و امضا و گرفتاری مالی! اونقدر سرش شلوغه و مسئولیت روی دوششه که اصلاً وقت نداره به رفتارهای امروز یا دیروز فکر کنه. اصلاً از کجا معلوم مشکلی تو قراردادها یا حسابکتابها پیش نیومده باشه؟ رفتارش صد درصد به خاطر فشارهای کاریه، نه تو!» دستمالی برداشتم و صورتم را خشک کردم. نباید اجازه میدادم یک روزِ کاریِ پر از خستگی، تمام تصمیمها و نقشههای دیشبم را خراب کند. هر چه که بود، او دیشب مرا به کنسرتی برده بود که با تمام وجود آرزویش را داشتم و برایم یک شب فراموشنشدنی ساخته بود. ادب و اصولم حکم میکرد که تلافی کنم و تشکرم را نشان دهم؛ چه سیاوش اخم کند و چه کوه یخ باشد! لبخندی محو روی لبم برگشت. با خودم گفتم: «باید شامی درست کنم که با همهی غذاهای آمادهی شرکت و رستورانهای شیک جزیره فرق داشته باشه… چیزی اصیل، سنتی و پر از عطر و طعم که نتونه بهش دست رد بزنه!» کمی در آشپزخانه چرخیدم و موجودی یخچال و کابینتها را که روز خرید پر کرده بودیم چک کردم. گردوی تازه، رب انار ملس، مرغ و تمام مخلفات مهیا بود. یکدفعه بشکنی در هوا زدم: «فسنجان! خودشه… یه فسنجانِ اصیل و جاافتاده با عطر گردو و رب انار ملس، درست به سبک مامانپز!» آستینهای پیراهن راحتیام را بالا زدم و دستبهکار شدم. اول از همه گردوها را با دقت آسیاب کردم. صدای آرام آسیاب و بعد عطر چرب و خامی که از گردوها بلند شد، فضا را پر کرد. قابلمهی لعابی را روی شعلهی ملایم گذاشتم و گردوها را با حرارت کم تفت دادم تا روغن پس بدهند. تکههای مرغ را با زعفران، نمک و فلفل سیاه مزهدار کردم و در تابه کمی تفت دادم تا طلایی شوند. وقتی گردوها به روغن افتادند، آب سرد اضافه کردم تا شوک حرارتی به آن وارد شود و روغن بیشتری بالا بیاید، بعد رب انار ملس را قاشققاشق اضافه کردم تا رنگِ خورشت به قهوهایِ تیره و شاهانهای تبدیل شود. در قابلمه را گذاشتم تا روی شعلهی خیلی ملایم، ریزریز بجوشد و جا بیفتد. برنج را هم با زعفران دم گذاشتم تا تهدیگ طلایی و زعفرانی ببندد. حالا نوبت سالاد بود. برای کامل کردن این میز، تصمیم گرفتم یک سالاد چهارفصل درست کنم؛ کاهوی ترد و تازهی فرانسوی، کلم بروکلیهای سبز، هویج رندهشده به صورت نوارهای باریک، خیار و گوجههای گیلاسی را با وسواس خرد کردم و داخل یک ظرف بلوریِ شیک به شکل گلبرگهای منظم چیدم. برای چاشنیاش هم یک سس دستساز با روغن زیتون، سرکهی بالزامیک، کمی خردل، لیموترش تازه و پرکهای فلفل آماده کردم. حدود دو ساعت بعد، عطر غلیظ و سرمستکنندهی فسنجان کل فضای ویلا را برداشته بود؛ خورش کاملاً به روغن افتاده بود و رنگ سیاه و ملسِ فوقالعادهای پیدا کرده بونگاهی به ساعت انداختم؛ هشت شب بود. همهچیز آماده بود؛ شام شاهانه، میز چیدهشده، و تابلوی نقاشیِ دو نخل و ساحل که با ربانی ظریف گوشهی سالن انتظار رونمایی را میکشید. حالا وقتش بود که یخهای سیاوش رادمنش را با این سفرهی رنگین ذوب کنم!د.
-
پارت133# پشت میزم نشستم اما تمام تمرکزم نابود شده بود. انگشتهایم روی کیبورد میلرزید. مدام دیشب را در ذهنم زیر و رو میکردم: «نکنه از اون بغل کردنِ ناگهانی دیشب بدش اومده؟ نکنه پیش خودش فکر کرده من آدم سبک یا آویزونی هستم؟ ولی من که ازش معذرت خواستم… گفتم کنترلم رو از دست دادم! یا شایدم تو کنسرت از اینکه با اون آهنگ همخوانی کردم و با صدای بلند داد زدم عصبی شده؟» خودم را مقصر میدانستم. بارها و بارها خودم را سرزنش کردم که چرا جلوی این مردِ غیرقابلپیشبینی ذوقمرگ شده بودم. در طول چند ساعتی که گذشت، چند بار بیاختیار سرم را بالا آوردم و از پشت پارتیشن شیشهای به او نگاه کردم. سیاوش انگار غریبهترین و دستنیافتنیترین آدم در تمام آن شرکت بزرگ بود؛ کوهی از یخ که هیچ حرارتی توان آب کردنش را نداشت. حوالی ظهر، در حالی که فاکتورها را ثبت میکردم درِ اتاق سیاوش باز شد. آن دخترِ تایپیست جدید—همان با آرایش غلیظ و مانتوی چسبان—با پوشهای در دست و با قدمهایی پر از عشوه وارد اتاق او شد. از پشت شیشه دیدم که دخترک چطور با لبخند و حرکات خاص خودش پوشه را جلوی سیاوش باز کرد و خم شد تا چیزی را نشان دهد. برعکس رفتار یخزدهاش با من، سیاوش لااقل سرش را بالا آورد و چند کلمهای با او صحبت کرد. دیدن این صحنه، خنجری بود که درست نشست وسط سینهام. احساس حقارت و حسادتی گزنده تمام وجودم را به آتش کشید. نفسم تند شد، خودکار را چنان روی برگه فشار دادم که نوکش پاره شد. به خودم گفتم: «هایرون، تو فقط یه کارمندی… یه حسابدار ساده! اون مدیرته و هر کاری بخواد میکنه… به تو چه؟!» اما دلم به این حرفهای منطقی گوش نمیداد و بدجوری تیر میکشید. حوالی ساعت دو بعدازظهر، هنوز کار من تمام نشده بود که دیدم سیاوش کتش را برداشت، از اتاقش بیرون آمد و بدون اینکه حتی نیمنگاهی به سمت بخش حسابداری یا میز من بیندازد، با قدمهایی بلند و سرعتی عجیب شرکت را ترک کرد. با رفتنش، انگار تمام هوای شرکت کشیده شد. وقتی ساعتم پایان وقت اداری را نشان داد، با دلی گرفته و شانههایی افتاده وسایلم را جمع کردم. جلوی درِ شرکت، همان رانندهی اختصاصی با پژوی مشکی منتظرم بود. سوار شدم و در تمام مسیر برگشت، در سکوت به جادهی پیشِ رو خیره ماندم؛ با این سوالِ بیپاسخ که در دلِ آن شبِ کنسرت چه اتفاقی افتاد که سیاوش، هایرون را اینطور غریبانه از چشمهایش خط زد؟
-
#پارت132# صبح با صدای گوشنواز پرندهها و نسیم خنکی که از لای پنجرهی نیمهباز اتاق به داخل میوزید، چشم باز کردم. برعکس روزهای قبل، هیچ اثری از کسالت و خستگی در تنم نبود. تمام ذهنم پر از نقشههای امشب بود: تدارک یک شام شاهانه و کادوپیچ کردن تابلوی نقاشی که میدانستم حسابی سیاوش را مات و مبهوت میکند. جلوی آینه ایستادم؛ مقنعهی سرمهایام را مرتب کردم، خط چشم ظریفی کشیدم و با زدن کمی عطر ملایم وانیلی، کیف و پوشههایم را برداشتم. از ویلا بیرون زدم و با قدمهایی تند و پرانرژی به سمت محوطهی جلوی حیاط رفتم، با این خیال که مثل همیشه فراری آلبالوییِ سیاوش را با آن صدای غرشِ خاصش آنجا میبینم و قرار است باز با اخم بگوید: «دیر کردی» اما به جای فراری، یک پژوی پارس مشکی و براق با شیشههای دودی جلوی در منتظر بود. رانندهی مسن و محترمی که کتوشلوار مرتبی به تن داشت، با دیدن من بلافاصله از ماشین پیاده شد، درِ عقب را باز کرد و با تعظیم کوتاهی گفت: صبحبخیر خانم مهندس. آقای رادمنش دستور دادن از امروز من در خدمت شما باشم و برای رفتوآمد به شرکت و کارهای شخصی همراهیتون کنم.» جا خوردم. چشمانم گرد شد و چند ثانیهای گیج به ماشین خیره ماندم. «آقای رادمنش کجان؟ خودشون رفتن؟» راننده سرش را پایین انداخت: «بله خانم، ایشون نیمساعت پیش با ماشین خودشون حرکت کردن.» حسِ بدی ته دلم چنگ زد؛ یک سرما و خلاء ناگهانی. لبخند صبحگاهیام خشکید. «ممنون» آرامی گفتم و سوار صندلی عقب شدم. تمام مسیر تا شرکت، به خیابانهای خلوت و آفتابی نگاه میکردم و این رفتار سیاوش مثل خوره به جانم افتاده بود. «چرا حتی صبر نکرد با هم بریم؟ یعنی به خاطر دیشبه؟ به خاطر اون تشکر یا رفتار بعد از کنسرت؟» وقتی وارد ساختمان شیک شرکت شدم، بوی قهوه و صدای تقتق کیبوردها فضا را پر کرده بود. نگاهم بیاختیار و طبق عادت اول از همه به سمت اتاق شیشهای و بزرگ مدیریت کشیده شد. سیاوش پشت میزش نشسته بود. کت مشکیاش را درآورده و روی پشتی صندلی انداخته بود و آستینهای پیراهن مشکی اش را تا روی ساعد تا زده بود. سرش روی پروندهها خم بود و با خودنویسش چیزی یادداشت میکرد. سلامی به همکاران دادم و مستقیم به سمت اتاقش رفتم. جلوی درِ نیمهباز ایستادم، ضربهی آرامی به شیشه زدم و با صدایی رسا و پرانرژی گفتم: «صبحبخیر آقای رادمنش.» اما واکنشش مثل یک سیلی سرد به صورتم بود. سیاوش حتی سرش را یک میلیمتر هم بالا نیاورد! نه نیمنگاهی، نه حتی آن ابروهای بالاانداختهی همیشگیاش. فقط همانطور که خودنویس را روی کاغذ میلغزاند، با صدایی بم، خشک و به طرز بیرحمانهای رسمی و یخزده گفت: صبحبخیر. گزارش هزینههای پیمانکار بندرگاه رو تا ظهر آماده کنید و بذارید روی میز منشی.» خشکم زد. آب دهانم را به سختی قورت دادم. نگاهم روی خطوط جدی و منقبض فکش ماند، اما او حتی به مژههایم هم نگاه نکرد، انگار من یک تکه مبلمان اضافه در آن اتاق بودم. دستم از لبهی در سر خورد. بغضی که تا بیخ گلویم بالا آمده بود را قورت دادم، «چشم» ضعیفی گفتم و به سمت میزم در بخش حسابداری برگشتم.
-
#پارت131# دقایقی طول کشید تا ضربان تند قلبم آرام بگیرد و تنفس بریدهبریدهام، ریتمی منظم به خود بگیرد. با پشت دست، رطوبت سردِ ماسیده روی گونههایم را پاک کردم. سرما تا عمق استخوانهایم نفوذ کرده بود، اما همان سرمای گزنده، نقاب آهنین و نفوذناپذیرم را تکهتکه بازسازی کرد. از روی صخره بلند شدم. به دریا که هنوز با خشمی کور موجهایش را بر ساحل میکوبید پشت کردم. قدمهایم روی شنهای نمکشیده، سنگین اما محکم برداشته میشد. هر رد پایی که در تاریکیِ ساحل جا میگذاشتم، شبیه دفن کردن قطعهای از آن ضعف چند دقیقهی پیش بود. صدای برخورد آرامِ موجها با ساحل در گوشم طنینانداز بود و نسیم خنکِ شبانگاهی، موهای خیس از رطوبتم را به عقب میراند. من دوباره همان سیاوش رادمنش بودم؛ بیرحم در تصمیم، محتاط در عمل و سرسخت در برابر هر آسیبی که از بیرون میآمد. با گامهایی بلند، مسیر تاریک و طولانی خط ساحلی را بازگشتم. نورهای زرد و پراکندهی اسکله از دور چشمک میزدند، اما نگاهم تنها روی دیوارهای سفید و آشنای ویلاها قفل شده بود. وقتی به حیاط ویلا رسیدم، همهجا در خاموشی و آرامش مطلق فرو رفته بود. ایستادم. نگاهم ناخودآگاه به سمت ویلای هایرون کشیده شد. تمام چراغها خاموش بود، اما در تراس، نور ضعیف مهتاب روی یک سهپایهی چوبی و بومی سفید میتابید. با دیدن آن گوشهی دنج و آرام، فکم دوباره منقبض شد، اما این بار نه از خشم، بلکه از دردی خوددار و پنهان. دستهایم را در جیب شلوارم فرو بردم. به پنجرهی تاریک اتاقش خیره ماندم و در دل تکرار کردم: «بخواب… تو توی دنیای قشنگ خودت بمون، من دیوارهای این جهنم رو دور تو میچینم تا هیچ آتشی به پرهات نرسه.» نگاهم را به سختی از ویلای او کَندم، به سمت ویلای تاریک و سوتوکور خودم رفتم، کلید انداختم و درِ سنگین را پشت سرم بستم؛ آماده برای فردا و بازیهای خطرناکی که سرنوشت برایمان تدارک دیده بود.
-
#پارت 130# سرم را بالا آوردم. قرص کامل ماه، درست در قلبِ آسمانِ قیرگون میدرخشید و پرتوهای نقرهایاش را مثل شمشیر روی سیاهیِ آب پهن کرده بود. تصویرِ زلال و درخشانش، بیرحمانه مرا یاد هایرون انداخت؛ یاد همان چشمهای شفاف و بیکینه، همان لبخندِ روشنی که هیچ سیاهیای از دنیای کثیف مرا در خود نداشت. به ماه خیره شدم. گلویم خشک شده بود و بغضی خشمآلود و تلخ، راه کلماتم را میبست. با صدایی خشدار و بریده، رو به آسمان، رو به آن گردیِ روشن و خیرهکننده گفتم: «تو کی هستی؟ هان؟! از جون من چی میخوای؟!» قطرهی عرقی سرد از شقیقهام سرازیر شد و با نمکِ هوای دریا قاطی شد. یک گام به لبهی صخره نزدیکتر شدم. سینهام به تندی بالا و پایین میرفت و فریادم را در سینه خفه کردم تا فقط به گوش امواج و ماه برسد: «چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا میخوای تو تاریکیِ من سرک بکشی؟! دنیای من پر از لجنزاره، پر از کینه و انتقام و خونبازیهای رایانه… جای تو نیست! تو قناریِ کوچولویی هستی که حتی از صدای شکستن یه شیشه زهرهترک میشی… تو دنیای من دووم نمیاری!» دستهایم که دو طرف بدنم مشت شده بود، به لرزه افتاد. برای اولین بار در تمام این سالهای سخت و سنگی، حس کردم شانههای پهنم زیر بار یک درماندگیِ مطلق در حال فروریختن است. زانوهایم سست شد. «بذار به دردِ خودم بمیرم… بذار همون سنگِ یخی بمونم که هیچ شعلهای ذوبش نمیکرد. تو جایی تو زندگیِ لعنتیِ من نداری… میفهمی؟!» صدایم لرزید و در زوزهی باد خفه شد. برای اولین بار بعد از آن سالهای شوم و تاریکِ جوانی، یک قطره اشکِ داغ و مردانه، تمام سدهای غرورم را شکست، از گوشهی چشمم جوشید و روی پوست سردِ صورتم لغزید. طعم شورِ اشک با نمک دریا روی لبم نشست. سرم را به دو طرف تکان دادم، انگار میخواستم با این حقیقتِ تلخ بجنگم. با لحنی که حالا بیشتر شبیه به یک التماسِ عاجزانه بود، رو به ماه نجوا کردم: «اگه پا بذاری تو حریم من… اگه اجازه بدم نزدیکم بشی، تو هم همراه من میسوزی. تو رو هم تو این باتلاقی که توش دستوپا میزنم غرق میکنم. ولی من اینو نمیخوام… نمیخوام دردِ منو بکشی. نمیخوام اون چشمای روشنت، تاریکیِ دنیای منو ببینه.» اشک دوم هم چکید. دندانهایم را چنان به هم فشردم که فکم به درد آمد. سرم را پایین انداختم و مشتم را روی سینهی ستبرم، درست روی قلبِ بیقرار و ملتهبم کوبیدم. «قسم میخورم…» صدایم حالا یک زمزمهی بم، خسته و پر از درد بود. «قسم میخورم از هر چی سیاهی و خطره دورت کنم. حتی اگه اون سیاهی، زندگیِ گندیدهی خودم باشه. حتی اگه قرار باشه قلبِ خودم رو از جا بکنم و بندازم تو این دریا… نمیذارم بسوزی، هایرون.» روی صخره زانو زدم. موجی سنگین به دیوارهی سنگ کوبید و قطرات سردش سرتاپایم را شست، اما هیچ سرمایی حریفِ آن آتشی که در سینهی سیاوش رادمنش گُر گرفته بود، نمیشد. میدانستم… خوب میدانستم که در این جنگ، من بازندهام. نه با شلیک گلولهای از سمت رایان، نه با ورشکستگی تجاری، بلکه در برابر خلوص و زلالیِ دختری که هیچ ترفند، سیاست و نقابی برای پنهان کردن احساساتش نداشت. من، مردی که یک پایتخت را با اشارهی انگشتش میچرخاند و هیچکس جرات نداشت در چشمهایش نگاه کند، داشتم در برابر روشناییِ دختری ساده و پاک به زانو درمیآمدم؛ و دردناکترین حقیقت این بود که تاریکیِ وجودم، بیش از هر چیزی در دنیا، تشنهی همان روشنایی شده بود.
-
#پارت129# سیاوش ماشین را که در حیاط خاموش کردم و هایرون با همان لبهای برچیده و بیصدا پیاده شد، حتی منتظر نماندم تا کلید انداختنش به درِ ویلا را ببینم. دیوارهای بتنی و شیکِ ویلای خودم امشب برایم مثل سلول انفرادی بود؛ هوا کم بود، فضا تنگ بود و حجم آتشی که در سینهام شعله میکشید، سقف را به سرم میکوفت. سوئیچ را توی جیب شلوار کتانم انداختم، کت اسپرت را روی صندلی ماشین جا گذاشتم و بیآنکه چراغی روشن کنم، از حصار حیاط بیرون زدم و به دلِ تاریکیِ ساحل پا گذاشتم. کفشهایم را درآوردم و لای دستهایم گرفتم. خنکای ماسههای نمکشیده زیر پاهای برهنهام مینشست، اما سرمایی در کار نبود؛ تبِ درونم بیشتر از آن بود که رطوبت خلیج حریفش شود. گامهای بلند و تندم بیهدف پیش میرفتند. کیلومترها خطِ آب را گرفتم و رفتم، دور از ویلاها، دور از چراغهای زرد و نارنجی اسکله، درست جایی که فقط سیاهی دریا بود و کفِ سفیدِ موجهایی که با خشم به مچ پاهایم میخوردند. دندانهایم را روی هم میسودم. من یکبار در زندگیام سقوط کرده بودم. سالها پیش، وقتی جوانتر و خامتر بودم، فکر میکردم عشق یعنی بازیِ قدرت، یعنی اعتماد، یعنی داشتن کسی در کنارت که دنیایت را با او تقسیم کنی… و تاوانِ آن حماقت، خنجری بود که از پشت خوردم؛ خیانتی که مرا سالها منجمد کرد، از من مردی ساخت که به هیچ چشمی نگاه نمیکرد مگر برای معامله، و به هیچ قلبی راه نمیداد مگر با تضمینِ سود و امنیت. آن گذشته از من هیولایی ساخت که حتی به سایهی خودش هم بیاعتماد بود. اما این… این حسِ لعنتی و کشندهای که امشب گلویم را چنگ میزد، هیچ شباهتی به آن گذشته نداشت. جنس این تپش فرق میکرد. جنس نگاه هایرون باجنس ان اتش فرق میکرد،هایرون مثل اب زلال بودوشیدامثل اتش زندگی مراسوزاند. آن شبها، اضطرابِ از دست دادن بود؛ اما امشب، وحشتِ از پر از ذوقش در سالن کنسرت و آن چند ثانیهی لعنتی که دستهایش را دور پر از ذوقش در سالن کنسرت و آن چند ثانیهی لعنتی که دستهایش را دور گردنم انداخت و داغیِ نفسهایش به پوستم خورد در خاطرم زنده میشد، سینهام چنان فشرده میشد که نفسم پس میرفت. روی یک تکه سنگِ بزرگِ لب ساحل ایستادم. باد شور به صورتم شلاق میزد. مشتهایم را گره کردم و به امواج خیره شدم. میدانستم… خوب میدانستم که در این جنگ، من بازندهام. نه با شلیک گلولهای از سمت رایان، نه با ورشکستگی تجاری، بلکه در برابر خلوص و زلالیِ دختری که هیچ ترفند، سیاست و نقابی برای پنهان کردن احساساتش نداشت. او زنی نبود که بخواهد مرا بازی دهد؛ او فقط هایرون بود، با همان سادگیِ بیرحمانهاش، با آن چشمهای درشت و شفافی که هر بار به من خیره میشد، تمام استحکامات دفاعیام را آوار میکرد. من، سیاوش رادمنش، مردی که یک پایتخت را با اشارهی انگشتش میچرخاند و هیچکس جرات نداشت در چشمهایش نگاه کند، داشتم در برابر لبخندِ معصوم یک دختربچه به زانو درمیآمدم؛ و ترسناکترین بخش ماجرا این بود که در عمق تاریکِ این شکست، ذرهای پشیمانی حس نمیکردم.
-
#پارت128# چشمهایم را باز کردم تا ببینم سیاوش هم از این همه شور و حالِ سالن به وجد آمده یا نه، اما با دیدن صندلیِ خالیِ کنارم، لبخند روی لبم خشک شد. سرم را به اطراف چرخاندم. خبری از او نبود. به خروجیِ سالن نگاه کردم و سایهی مردانهاش را دیدم که با قدمهایی تند و عصبی از در بیرون رفت. پوفی کشیدم و با خودم غریدم: «بیذوقِ یخزده! حتماً از صدای خواننده یا شلوغی کلافه شده و حوصلهش سر رفته. خب به جهنم، میخوام که نباشه! اصلاً مردی که احساسش در حد ماشین هشتسیلندر باشه، چه میفهمه کنسرت و همخوانی یعنی چی!» با این حال، اصلاً اجازه ندادم رفتن او حالِ خوبم را خراب کند. تا آخرین نتِ آهنگ با تمام وجود لذت بردم، بالا و پایین پریدم و تمام انرژیهای منفی این چند روز را در سالن جا گذاشتم. وقتی چراغها روشن شد و جمعیت به سمت خروجی سرازیر شدند، با قدمهایی سبک و دلی شاد از سالن بیرون آمدم. سیاوش در فراریِ آلبالوییاش، بیرون از محوطه منتظر بود. یک دستش روی فرمان بود و با چهرهای تاریک و درهمرفته به خیابان خیره شده بود. درِ ماشین را باز کردم و نشستم. هنوز هیجان توی رگهایم میدوید. با ذوق و لبخندی که به زور هم جمع نمیشد، رو به او چرخیدم و با لحنی پر از قدردانی گفتم: «واقعاً ازت ممنونم سیاوش… خیلی شب فوقالعادهای بود! منتظر بودم مثل همیشه یک پوزخند بزند، یک متلک بپراند یا حداقل با کنایه بگوید: «وظیفهم نبود، فقط خواستم از غرغرهات راحت بشم.» اما سیاوش حتی سرش را هم به سمتم نچرخاند. نگاهش همچنان به روبهرو قفل بود. فقط خیلی خشک، کوتاه و بیاحساس سرش را تکان داد، ماشین را در دنده گذاشت و با فشار روی پدال گاز، در سکوتی مرگبار و خفهکننده به سمت ویلاها راند. جا خوردم. رفتار عجیب و سردش مثل یک سطل آب سرد بود، اما با خودم فکر کردم: *«حتماً باز درگیر گرفتاریها و مشکلات سنگین کار شرکت شده. وقتی به ویلا رسیدیم، پیاده شدم و به سمت درِ ویلای خودم رفتم. همانطور که کلید را در قفل میچرخاندم، با خودم فکر کردم: «با همهی اخم و تخمش و این رفتارِ عجیبِ آخر شبش، امشب کار بزرگی برام کرد. نمیتونم همینجوری با یه تشکرِ خشک و خالی ازش بگذرم. باید یه جوری جبران کنم که هم تشکر باشه، هم قدرت و هنرِ خودم رو به رخش بکشم تا دیگه به من نگه قناریِ بیدستوپا!» وارد سالن که شدم، چراغها را روشن کردم. نگاهم مستقیم روی سهپایهی نقاشی و بوم تکمیلشدهام گوشهی تراس افتاد. جلو رفتم و به تابلو خیره شدم. تصویر آن دو نخل در تاریکروشنِ مهتاب، با جزئیات خیرهکننده و انعکاس نور نقرهای روی موجهای دریا، بینظیر از آب درآمده بود. لبخند پیروزمندانهای زدم و دستهایم را به هم کوبیدم خودشه! فردا شب یه شام فوقالعاده و حرفهای درست میکنم—البته این بار بدون طعم جلبک!—و این تابلوی نقاشی رو بهش هدیه میدم. میذارمش درست وسط پذیراییِ ویلاش تا وقتی چشمش بهش میافته، دهنش از این همه هنر و استعداد باز بمونه!» با این فکر، روحیهام چند برابر شد. لباسهایم را عوض کردم و با نقشههایی که برای فردا شب در سر میپروراندم، به رختخواب رفتم. فردا شب، قرار بود شبِ من باشد!
-
#پارت127# قدم به داخل سالن اصلی که گذاشتیم، موج سنگین و جادوییِ بیس و همهمهی هزاران نفر جمعیت، یکباره تمام خجالت و حرصِ دقایق پیش را از سرم پراند. هوای خنکِ سالن با بوی تند عطرها، دستگاههای مهساز و هیجان خالص درهمآمیخته بود. صندلیهای ما درست در ردیفهای اول VIP، درست روبروی استیج عظیمِ کنسرت قرار داشت. چند دقیقهای بیشتر در انتظار نماندیم که ناگهان تمام نورهای سالن به یکباره خاموش شد. تاریکی مطلق، و بعد… انفجار نور و فریاد کرکنندهی سالن! استیج با رقص نورهای خیرهکنندهی بنفش و لاجوردی غرق در درخشش شد. نوای دلنشین و الکترونیک کیبورد با ضربههای پرقدرت درامز درهمآمیخت و خوانندهی گروه، با استایلی تماماً مشکی، پرانرژی و با لبخند میان مه و نور روی صحنه ظاهر شد. سالن از شدت جیغ و دست تماشاگران میلرزید. دیگر هیچ اثری از خجالت یا دلخوری در من نمانده بود؛ آن موزیکِ زنده و پرشور، مثل یک شوک الکتریکی تمام خستگیهای روحی و سنگینی غربت این جزیره را از تنم شست. بیاختیار دست زدم، روی صندلیام نیمخیز شدم و با هر نت بالا و پایین پریدم. اینکه ریتم سالن آرام گرفت. نورهای تندِ رنگی خاموش شدند و جای خود را به یک نور آبیِ ملایم و مهآلود دادند. صدای تکنوازی تار، غمناک و مسحورکننده در فضای سالن پیچید. همهی جمعیت، انگار که از قبل هماهنگ شده باشند، فلاش گوشیهایشان را روشن کردند. در یک چشمبههمزدن، تاریکی سالن تبدیل به یک کهکشانِ بیکران از هزاران ستارهی سفید و درخشان شد. دستها در هوا بالا رفت و نورها با ملودی آرام و ملتمس تار، به چپ و راست موج برداشتند. من هم بلافاصله گوشیام را بیرون کشیدم، فلاش را روشن کردم و دستم را بالا بردم. با حرکت آرام موج ستارهها هماهنگ شدم. اشک شوق و هیجان گوشهی پلکهایم حلقه زد؛ فضا به قدری رمانتیک، وهمآلود و پر از شور بود که احساس میکردم در میان ابرها معلقم. خواننده میکروفون را با دو دست گرفت، چشمهایش را بست و با صدایی پر از سوز، شروع به خواندن کرد: تمام سالن یکصدا، با هماهنگی خیرهکنندهای لب به خواندن گشودند. من هم تمام بغضها، تنهاییها و دلتنگیهای این روزها را در صدایم ریختم و با تمام وجودم، چشمبسته همخوانی کردم. وقتی به ترجیعبندِ اصلی آهنگ رسیدیم، خواننده میکروفون را به سمت جمعیت گرفت و سالن یکصدا فریاد زد: عشق چشم بسته دلو بهت دادم با پای خودم به دامت افتادم دیگه چی میخوای از جونه یه آدم عشق تو این قهر و آشتیای یه ریزی بهم میزنی هی مگه مریضی با این همه باز چه عزیزی عشق بوسه ای وسط پیشونی یه زخمی که تا همیشه می مونی به جونه خودت درد بی درمونی عشق یه غمه قشنگه پر طرفداری حیف تو فقط که مردم آزاری میای و میری چه بیکاری آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق *** عشق با توام کولیه هر جایی اول میکشونی کنجه تنهایی بعد خودت واسم میخونی لالایی عشق با یه آهنگ تویه گشت شبونه گاهی حتی با یه عطر زنونه پیدات میشه با هر بهونه آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق من چنان غرق کلمات، موج نور ستارهها و جریان گرمای عشقِ توی سالن شده بودم که اصلاً متوجه گذر زمان یا آدمهای اطرافم نبودم. چشمهایم را بسته بودم و دستم را با فلاش گوشی در هوا تکان میدادم، فارغ از دنیا و بازیهایش. اما درست کنار من، دنیایی کاملاً متفاوت و طوفانی در جریان بود. سیاوش، تک و تنها در میان این دریای پر از نور و شادمانی، در سکوت مطلق نشسته بود. دستهایش محکم لبهی دستههای صندلی را میفشرد و به روبهرو خیره بود. نه گوشیاش را روشن کرده بود و نه لبهایش حرکتی داشت. اما چشمان سیاهش، دیگر آن صخرهی سخت و مغرور همیشگی نبودند؛ پردهای از یک حس غریب و تاریک، پر از اندوهی ناشناخته و اعترافی بیصدا در نگاهش موج میزد. کلمات آهنگ مثل پتک به دیوارههای سنگیِ قلبش میکوبید: «آهای عالیجناب عشق… شدی یکباره پادشاه این دل و جون…» او داشت در دنیایی دستوپا میزد که سالها با غرور، قدرت و سلاح پول از آن گریخته بود و من، هنوز غافل از غوغایی که در چند سانتیمتریام برپا بود، با چشمانی بسته و دلی شاد، در میان کهکشانِ نورها برای «عشق» میخواندم…
-
#پارت126# یک هفتهی نفسگیر و پرکار دیگرهم گذشت. شرکت در کیش جان گرفته بود؛ آنقدر پیشنهاد شراکت و قراردادهای پرسود روی میز داشتیم که گاهی وقت سر خاراندن هم نداشتیم. در این میان، تابلو نقاشیام به اوج زیبایی رسیده بود. شبها که به ویلا برمیگشتم، آخرین جزئیات موجهای دریا و سایهی نخلها را با وسواس روی بوم مینشاندم. این تابلو سلاح مخفی من بود؛ منتظر یک روز خاص بودم تا آن را مقابل سیاوش رونمایی کنم و چشمهای مغرورش را خیره به هنرنماییام ببینم. در تمام این هفت روز، سیاوش را به ندرت میدیدم. آنقدر غرق کار بودیم که وقت بازگشت به ویلاها، تنها آرزویمان یک بالش نرم بود. خوشبختانه با آمدن «مهسا» و «خجسته»، راننده ون دیگر آنها را هم سوار میکرد و من از شر سفرهای صبحگاهیِ پر از سکوت و فشارِ روانیِ داخل فراریِ آلبالویی راحت شده بودم. یک شب که از خستگیِ کار روزانه به ویلایم پناه آورده بودم، روی مبل ولو شدم و سعی کردم با خواندن کتاب، ذهنم را از اعداد و ارقام دور کنم. هنوز چند صفحهای نخوانده بودم که صدای تقتقِ آرامی روی درِ شیشهای تراس بلند شد. قلبم یکدفعه ریخت؛ باخودم گفتم یعنی کی میتونه باشه، . با ترس و لرز جلوم رفتم و پرده را کنار زدم. سیاوش پشت در بود، با همان قیافهی خنثی و کتوشلوارِ همیشگی. در را که باز کردم، هنوز دهان باز نکرده بودم که او بدون مقدمه، در حالی که ساعتش را چک میکرد، گفت: «از الان فقط یک ربع وقت داری آماده بشی.» با گیجی پلک زدم و پرسیدم: «آماده شم؟ برای چی؟ کجا؟» سیاوش نگاهی به من انداخت و با همان لحن خشکش گفت: «رفتن به کنسرت موردعلاقهت.» خشکم زد. کنسرت ایوانبند؟ همان که هفتهی پیش با حسرت به بیلبوردش نگاه کرده بودم؟ یکدفعه تمام خستگیِ یک هفته از تنم در رفت. حسِ جوانی و شادی، مثل یک فواره توی وجودم فوران کرد. بدون اینکه حتی به این فکر کنم که دارم چه کار میکنم، جیغِ بنفشی کشیدم، مثل بچههای پنجساله از خوشحالی بالا و پایین پریدم و ناخودآگاه، قبل از اینکه مغزم فرمان توقف بدهد، جلو رفتم و گردن سیاوش را بغل کردم! سرم را به شانهاش تکیه دادم و با ذوق گفتم: «وای خدا، تو یادت بود؟ مرسی سیاوش، مرسی!» برای چند لحظه، جهان ایستاد. گرمای تنش، بوی تند و تلخ عطرش که به مشامم خورد، و سکوت عجیبی که بینمان حاکم شد، باعث شد نفسم در سینه حبس شود. سیاوش اصلاً تکان نخورد؛ انگار که بدنش قفل شده باشد. اما یکدفعه، مثل برقگرفتهها عقب کشیدم. داغیِ شدیدی تمام صورتم را گرفت. انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کرده باشند. بدنم شروع به لرزیدن کرد از شدت خجالت. با صدایی که به سختی میشنیدم، زیر لب زمزمه کردم: «ببخشید… عذر میخوام. کنترلم رو از دست دادم.» سیاوش هیچ نگفت. فقط با نگاهی که نمیتوانستم بخوانمش—چیزی بین تعجبِ محض و سردرگمی—به من زل زده بود. سکوتِ سنگینِ بینمان، از هزار فریاد بدتر بود. با حالی که دلم میخواست از شرم بمیرم، به اتاقم فرار کردم. با قلبی که هنوز تند میزد و ذهنی که مدام به خودم فحش میداد، لباسهایم را عوض کردم. کاش لااقل کنسرت نمیرفتم، حالا چطور باید توی چشمانش نگاه میکردم؟ نیمساعت بعد، جلوی سالن کنسرت بودیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم و داشتیم به سمت ورودی میرفتیم، سیاوش که حسابی توی فکر بود و سکوت کرده بود، یکدفعه ایستاد. رو به من کرد، پوزخندِ آشنا و نیشدارش را تحویل داد و با صدایی که از سردیاش یخ کردم، گفت: «از همینجا بهتره دستش بگیری.» با منگی و سرافکندگی پرسیدم: «چی رو؟» سیاوش به چشمهایم خیره شد و با طعنهای که مثل خنجر در قلبم نشست، گفت: «کنترلت رو.» بدون اینکه منتظر جواب من بماند، دست را به داخل جیب شلوارش گذاشت، وباژست همیشگی اش به سمت داخل سالن کج کرد و من، با صورتی که از خشم و خجالت میسوخت، پشت سرش وارد شدم. چه شبِ گندِ «خوشحالکنندهای» در پیش داشتم!
-
#پارت125# صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم. سرحالتر از همیشه دوش گرفتم، مانتوی اداریِ شیک و اتوکشیدهام را پوشیدم و مقنعهام را مرتب کردم وقتی همراه سیاوش به ساختمان شیک و مدرن شرکت رسیدیم، همهچیز بوی نو بودن و تجهیزات گرانقیمت میداد. اما چیزی که بیشتر از دکوراسیون و ویترین شیشهای شرکت توجهم را جلب کرد، نیروهای تازهاستخدامشده بودند! پشت میز بزرگ پذیرش، منشی جدید نشسته بود؛ دختری با موهای بلوندِ براق که از زیر شال کوتاهش بیرون ریخته بود، ناخنهای کاشت بلند و نوکتیز به رنگ قرمز جیغ و مانتویی چنان چسبان و کوتاه که بیشتر به درد مهمانی شبانه میخورد تا یک شرکت مهندسی و بازرگانی! کمی آنطرفتر، تایپیست جدید پشت سیستم نشسته بود؛ او هم با آرایشی غلیظ، مژههای اکستنشنِ پرپشت و ژستهایی پر از عشوه مشغول تایپ بود و هر از گاهی با گوشهی چشمش رفتوآمدهای سالن را رصد میکرد. یک لحظه سر جایم خشک شدم. چشمهایم گرد شد و خون به صورتم دوید. ناخودآگاه نگاهم رفت سمت اتاق شیشهای مدیریت که سیاوش واردش شده بود. در دلم گفتم: «یعنی سیاوش با اینا مصاحبه داشته و اینا رو گلچین کرده؟! اصلاً اینا اومدن کار کنن یا تو شوی لباس شرکت کنن؟ نکنه معیار استخدام آقای رادمنش فقط قد و قواره و دلبری بوده؟!» یک حس گزنده و ناشناخته—چیزی شبیه به حرصو حسادت غلیظ—توی دلم پیچید. اما بلافاصله به خودم تشر زدم و در دلم نهیب زدم: «به تو چه آخه هایرون؟! سرت به کار خودت باشه! تو حسابدار شرکتی، نه ناظمِ تیپ و قیافهی کارمندا! اصلاً بذار با کل مانکنهای جزیره مصاحبه کنه، به من چه ربطی داره؟» سرم را بالا گرفتم و به سمت میز بزرگ حسابداری که در بخش باز سالن قرار داشت رفتم. در حال مرتب کردن فاکتورها و روشن کردن سیستم بودم که صدای تلقتولوقِ استکانهای چای توجهم را جلب کرد. آبدارچی جدید شرکت، پسر جوانی با کتوشلوارِ زیادی تنگ بود که یک سینی استیل در دست داشت. اما راهرفتنش… باورکردنی نبود! باسنش را با هر قدم به طرز غلوشدهای تکان میداد، مچ دستش را طوری خم کرده بود که انگار دارد جام بلورین حمل میکند و با صدایی نازک و عشواهگرانه به منشی گفت: «عزیزم… برات چای با دارچین آوردم، پوستت خشک نشه یه وقت!» دیدن حرکات عجیب و اطوارهای زنانه و بیشازحد مسخرهی این مرد، آنقدر کمیک و خندهدار بود که تمام عصبانیت و حرص چند دقیقهی قبلم دود شد و رفت هوا. سرم را روی میز خم کردم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و شروع کردم به زیرزیرکی خندیدن. شانههایم از شدت خندهی خفهشده تکان میخورد و با هر فیگور جدیدی که او برای تعارف کردن قند میآمد، خندهام بیشتر اوج میگرفت. در اوج همین ریسهرفتنهای یواشکی بودم که حس کردم هوا یکدفعه سنگین و خفه شد. سرم را بالا آوردم و نگاهم از پشت پارتیشن شیشهایِ اتاق مدیریت رد شد… سیاوش درست پشت میزش ایستاده بود. یک دستش توی جیب شلوارش بود و با فنجان قهوهای در دست دیگر، بدون پلک زدن زل زده بود به من. اخمهای وحشتناک و گرهخوردهاش، خطوط پیشانیاش را عمیقتر کرده بود و نگاهش به قدری برزخی، جدی و توبیخآمیز بود که خنده در یک ثانیه روی لبهایم ماسید! سریع خودم را جمعوجور کردم. صاف نشستم، پروندهی ضخیم حسابها را جلوی خودم باز کردم، خودکارم را برداشتم و با حالتی کاملاً حرفهای و غرق در جدیت، طوری تظاهر به چک کردن اعداد و ارقام کردم که انگار حیاتیترین گزارش مالی قرن را زیر دستم دارم؛ در حالی که ضربان قلبم از ترس آن نگاهِ خشمگین و پرجذبه، دوباره بالا رفته بود!
-
#پارت 124# وسایل را که روی اپن آشپزخانه گذاشتم، بوم و رنگهایم را برداشتم و مستقیم به سمت تراس ویلا رفتم تا جای مناسبی برایشان پیدا کنم. تراس ویلای من منظرهی نفسگیری داشت؛ کاملاً رو به دریای بیکران بود و دو نخل بلند و باشکوه درست در دو طرف تراس قد علم کرده بودند که برگهای پهنشان با نسیم خلیج به رقص درمیآمد. یکدفعه فکری به سرم زد. با خودم گفتم: «بهترین زمان برای کشیدن این منظره شبه.» هم ترکیب نور نقرهای ماه روی موجهای تاریک دریا و سایهی این دو نخلِ بلند روی بوم زیباتر و رویاییتر میشد، هم اینکه… یک بهانهی عالی بود. دیشب از ترسِ سکوت و تاریکی ویلا، آبرویم پیش سیاوش رفته بود و مجبور شده بودم به او پناه ببرم. اما امشب نمیخواستم دوباره آن دخترِ ضعیف و ترسو باشم. نقاشی کشیدن در هوای آزادِ تراس، آن هم در دل شب، میتوانست حسابی مرا مشغول کند و بهترین دلیل بود تا ترس به سراغم نیاید و مجبور نشوم دوباره دست به دامن سیاوش رادمنش شوم. وسایل را گوشهی تراس چیدم و به داخل برگشتم. ازسیاوش خبری نبود، وسایلاروتودل یخچال جابه جاکردم وبرای ناهاریک ازالویه حاظری چندلقمه خوردم. عصر گذشت و جزیره کمکم در سیاهیِ شب فرو رفت. تا آخر شب از سیاوش هیچ خبری نبود؛ چراغهای ویلایش خاموش بود و سکوت عجیبی آنطرف حیاط موج میزد. انگار یا بیرون رفته بود یا در اتاقش خوابیده بود. با این حال، تصمیمم عوض نشد. به جای اینکه در تراس بمانم، دلم کشید تا خنکای نسیم دریا را از نزدیک لمس کنم. سهپایهی چوبی، بوم و جعبهی رنگ و قلمموهایم را برداشتم و به آرامی از حیاط رد شدم و خودم را به لب ساحل رساندم؛ درست جایی که دو نخل از زاویهای قشنگ در کادر دریا جا میگرفتند. سهپایه را روی ماسههای خنک محکم کردم. صدای برخورد آرام موجها به ساحل، تنها موسیقیِ آن سکوت مطلق بود. تیوپ رنگهای اکریلیک را روی پالت فشردم. بوی رنگ که با رطوبت دریا قاطی شد، حسابی آرامم کرد. قلممو را برداشتم و با وسواس شروع کردم به ترکیب کردن آبیِ نفتی، مشکی و نقرهای برای کشیدن انعکاس مهتاب روی آب و سایهروشنهای تنهی دو نخل. ساعتها چنان در سکوت و غرق نقش زدن گذشت که گذر زمان را اصلاً نفهمیدم. کارم که تقریباً تمام شد، خستگی شیرینی توی تنم نشست. وسایلم را جمع کردم، قلمموها را داخل جعبه گذاشتم و بوم را با احتیاط زیر بغل زدم تا خاک نگیرد. پاورچین و با قدمهایی آرام از میان شن های ساحل، سمت ویلای خودم برگشتم. ناخودآگاه نگاهم به طبقهی بالای ویلای سیاوش کشیده شد؛ پنجرهی اتاقش تاریکِ تاریک بود، اما درست در همان لحظه احساس کردم پردهی ضخیم پنجره تکان بسیار ریزی خورد، انگار کسی در تاریکیِ اتاق تمام این مدت پشت پنجره ایستاده و مرا تماشا میکرده است. یک لحظه سر جایم خشک شدم و چشمهایم را ریز کردم، اما همهجا در سکوت و ظلمات محض بود. با خودم فکر کردم لابد خطای دید بوده یا باد پرده را جابهجا کرده است. بیتوجه از پلهها بالا رفتم، درِ ویلای خودم را بستم و با رضایت از اینکه امشب بدون هیچ ترسی گذشته، داخل شدم. بوم نقاشی را با احتیاط به دیوار اتاق تکیه دادم. خستگی تنم دیگر آن سنگینیِ زجرآور و پر از استرس روزهای قبل نبود؛ کشیدن آن دریا و خطوط نرم نخلها، تمام سموم ذهنم را شسته و با خود برده بود. بوی ملایم رنگ هنوز در فضا بود که روی تخت دراز کشیدم و ملحفه را تا چانه بالا زدم. چنان آرامش غریبی توی رگهایم جریان پیدا کرده بود که اصلاً نفهمیدم چطور و در چه ثانیهای پلکهایم روی هم افتاد و به خوابی عمیق و بدون کابوس فرو رفتم.
-
#پارت123# دندانهایم را چنان روی هم فشردم که صدای ساییده شدنشان را شنیدم. دستم را محکم دور بند کیفم مشت کردم و با تمام توانم سعی کردم بغض و حرصِ درهمآمیختهام را پشت یک نقاب بیتفاوتی پنهان کنم. به سمتش چرخیدم، سرم را بالا گرفتم و با لحنی که سعی میکردم به همان اندازهی خودش نیشدار و لجبازانه باشد، گفتم: «آهان! بله، البته! منم اصلاً فکر دیگهای نکردم. فقط برام عجیب بود که سنگِ یخی مثل شما هم میتونه احساسات داشته باشه و از خندهی یه بچه ذوق کنه. گفتم شاید از بس با آدمای خشک و بیروح مثل خودت گشتی، دیدن احساساتِ یه بچه برات مثل معجزه باشه!» سیاوش یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهی عاقلاندرسفیه به من انداخت. دستبهسینه شد و در حالی که نگاهش را دوباره به سمت استخر میچرخاند، با خونسردیِ کشندهای گفت: «سنگِ یخ؟ حداقل یخ بودن بهتر از اینه که آدم شبیه یه قناریِ زردِ متوهم باشه که با هر حرفی فکر میکنه مرکزِ توجه دنیاست.» نفس در سینهام حبس شد. رسماً به من گفت متوهم! پای چپم را که هنوز به خاطر بریدگی دیشب کمی درد میکرد، عصبی روی زمین کوبیدم و غریدم: «من متوهم نیستم! شما بلد نیستی حرفت رو درست و کامل بزنی که آدم رو به اشتباه نندازی!» سیاوش بدون اینکه نگاهم کند، گوشهی لبش دوباره بالا رفت؛ این بار خندهاش واقعیتر به نظر میرسید، انگار که از حرص خوردن و دستوپا زدنِ من بینهایت لذت میبرد. زیر لب گفت: «باشه… تو درست میگی قناری. حالا بشین بقیهی نمایشت رو ببین، اینقدرم واسه من حرص نخور، پاشنههای کفشت میشکنه میافتی رو دستم!» از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. رویم را برگرداندم و محکم به صندلیام تکیه دادم. عینکم را با حرص روی چشمهایم جابهجا کردم تا مبادا قطره اشکی از سر حرص و غرورِ جریحهدار شدهام پایین بیاید. تا آخر نمایش، نگاهم به استخر بود اما حتی نفهمیدم دلفینها چه کار کردند؛ تمام ذهنم پیش آن نگاهِ عمیق، آن جملهی دوپهلو و این عقبنشینیِ ناجوانمردانهی سیاوش بود. در دلم قسم خوردم که تلافیِ این ضایع شدن را بدجوری سرش دربیاورم. نمایش دلفینها که با تشویق پرشور جمعیت به پایان رسید، حتی یک ثانیه هم معطل نکردم. قبل از اینکه سیاوش بخواهد از جایش بلند شود، کیفم را چنگ زدم و با قدمهایی تند و عصبی به سمت خروجی استخر راه افتادم. از شدت حرص، درد کف پایم را که با هر قدم روی پاشنههای بلند زردقناریام تیر میکشید، نادیده گرفتم. فقط میخواستم از او، از آن پوزخندهای روی اعصابش و از آن فضایی که باعث تحقیرم شده بود، دور شوم. جمعیت زیاد بود و مسیر خروجی شلوغ. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که گرمای دستی بزرگ و مردانه، محکم دور بازویم حلقه شد و مرا از حرکت نگه داشت. با اخم به عقب چرخیدم. سیاوش با آن قد بلند و شانههای پهنش، مثل یک سد محکم پشتم ایستاده بود. بدون اینکه دستم را رها کند، با لحنی که ترکیبی از سرزنش و تمسخر بود، گفت:«کجا با این عجله؟ طلبکارا افتادن دنبالت یا میخوای رکورد دو میدانی با کفش پاشنهبلند رو بشکنی؟» سعی کردم بازویم را از حصار انگشتان داغش بیرون بکشم، اما محکمتر از آن بود که زورم برسد. با چشمهایی که از عصبانیت برق میزد، به صورتش زل زدم و گفتم: «نخیر! فقط میخوام هرچه زودتر از محدودهی یخبندانِ قطبی شما دور بشم تا بیشتر از این قندیل نبستم! ولم کن خودم میام.» سیاوش به جای اینکه عصبانی شود، نگاهی به پاهایم انداخت. اخم ریزی کرد و گفت: «با این لنگزدنی که من میبینم، تا ماشین نرسیده قوزک پات رو به باد میدی. یواشتر برو، کسی قرار نیست جامون رو تو فراری بگیره.» دستم را رها کرد اما شانهبهشانهام راه افتاد تا مطمئن شود دوباره با سرعت نور فرار نمیکنم. وقتی به ماشین رسیدیم، بدون هیچ حرفی سوار شدم و در را محکمتر از حد معمول بستم. سیاوش هم پشت فرمان نشست. این بار خبری از فلش مهسا و آهنگهای شاد و غمگین نبود. موتور هشت سیلندر فراری با غرش آشنایش روشن شد و ماشین به نرمی در خیابانهای آفتابی کیش به راه افتاد. سکوت سنگینی در کابین خیمه زده بود. سرم را به شیشه تکیه دادم و به نخلها و دریای آبی که از دور سوسو میزد، خیره شدم. هنوز از دست خودم و آن سوءتفاهمِ احمقانه عصبانی بودم. اما ته دلم، یک صدای ضعیف و مزاحم مدام میگفت: «اون نگاه واقعی بود هایرون… اون جمله برای تو بود، فقط ترسید و جا زد.» سرم را تکان دادم تا این افکار سمی را دور بریزم. وقتی به ویلا رسیدیم، سیاوش ماشین را داخل حیاط پارک کرد. صندوق را بالا زد تا خریدها را پیاده کنیم. رفتم سمت صندوق تا سهپایه و بوم نقاشیام را بردارم، اما سیاوش یکی از پلاستیکهای سنگین و پر از شیشههای ترشی و مربا را به طرفم گرفت و با لحنی دستوری گفت: «تو فقط این سبکترها رو ببر، بقیهش با من.» نگاهی به پلاستیک سنگین و بعد به سهپایهی چوبیام انداختم. لجبازی دوباره خونم را به جوش آورد. با غرور گفتم: «لازم نکرده! من وسایل خودمو میبرم.» دست بردم تا بوم و سهپایه را بردارم، اما سیاوش سریعتر عمل کرد. با یک دستش بوم و سهپایه را برداشت و با دست دیگرش دو تا از پلاستیکهای سنگین را بلند کرد. با چشمهای ریزشده نگاهم کرد و گفت:با اون پایی که دیشب با خردهشیشه تزیینش کردی و اون کفشهایی که شبیه چوبپاست، همین که خودت رو تا داخل ویلا سالم برسونی هنر کردی. برو تو، تا وسایلت رو ننداختم تو استخر!» دهانم را باز کردم تا جواب دندانشکنی بدهم، اما دیدن نگاه جدیاش باعث شد منصرف شوم. پوفی کشیدم و با برداشتن یک پلاستیک سبکتر از خوراکیها، زودتر از او به سمت ویلای خودم راه افتادم.
-
#پارت122# با چشمهایی که از تعجب اندازهی نعلبکی شده بود، به سمتش چرخیدم. «سیاوش… تو، با اون ابهت و اخم و تخم و اون ماشین خشن، منو آوردی پارک دلفینها؟ نکنه سرت خورده به فرمان ماشین؟» سیاوش ماشین را در جای پارک متوقف کرد، دستهکلیدش را برداشت و با همان حالت خونسرد و لحنی که بوی طعنه میداد، گفت: «فکر کردم برای بچهی ترسویی که دیشب از صدای زوزهی باد گریه میکرد و پتو پیچیده بود دور خودش، دیدن چند تا ماهیِ مهربون و خندهرو مناسبترین تفریح باشه. پیاده شو.» حرصم گرفت. در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. راه رفتن با آن کفشهای پاشنهبلند روی سنگفرشهای محوطهی پارک، با توجه به سوزش خفیف کف پایم، کمی سخت بود. اما برای اینکه جلوی او کم نیاورم، سینهام را جلو دادم و با قدمهایی محکم راه افتادم. سیاوش که متوجه لنگ زدن نامحسوسم شده بود، خودش را به قدمهایم رساند و با پوزخند گفت:اگه با اون پاشنهها و اون کفشهای قناریت بخوری زمین، من بغلت نمیکنم تا ماشین بیارما، گفته باشم!» عینکم را روی چشمم جابهجا کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، با غرور گفتم: «شما نگران من نباش سیاوشخان! من با این پاشنهها میتونم از روی دیوار چین هم رد بشم. شما فقط حواست باشه از هیجان دیدن دلفینها غش نکنی! وارد استخر بزرگ و سرپوشیدهی دلفیناریوم شدیم. جمعیت زیادی روی سکوها نشسته بودند. بوی رطوبت، خنکای آب و صدای شاد موزیک فضا را پر کرده بود. بلیطهایمان برای ردیفهای جلو، درست نزدیک حوضچه بود. چند دقیقه بعد، با اعلام مجری، نمایش شروع شد. موسیقیِ ریتمیک و بسیار شادی از بلندگوها پخش شد و ناگهان دو دلفین بزرگ و براق با یک پرش هماهنگ و خیرهکننده از آب بیرون پریدند. قطرات آب مثل باران در هوا پخش شد.رقص دلفینها بینظیر بود! با اشارهی مربی، روی دمهایشان میایستادند و با نیمی از بدن که بیرون از آب بود، به سمت عقب حرکت میکردند؛ انگار که واقعاً دارند با ریتم آهنگ قر میدهند و میرقصند. حلقههای رنگی را در هوا میگرفتند، با همخوانی و صداهای سوتمانند و بامزهشان تماشاچیها را به وجد میآوردند. حتی یکی از آنها توپ بزرگی را روی نوک پوزهاش میچرخاند و همزمان با دم خود روی آب میکوبید که باعث میشد قطرات آب تا ردیف ما بپاشد. چنان غرق تماشا و هیجان شده بودم که تمام کلاس گذاشتنها و لجبازیهایم را به کل فراموش کردم. مثل بچههای پنجساله با ذوق دست میزدم، با هر پرش بلند دلفینها جیغ کوتاهی میکشیدم و بلندبلند میخندیدم. وقتی یکی از دلفینها از آب بیرون پرید و با پوزهاش گونهی مربی را بوسید، از شدت ذوق به سمت سیاوش چرخیدم و بیاختیار دستم را روی بازوی عضلانیاش گذاشتم: «وای سیاوش نگاه کن! چقدر بامزهست! دیدی چطوری میچرخید؟»اما با دیدن صورتش، تمام کلمات در دهانم خشک شد و دستم روی بازویش بیحرکت ماند. سیاوش اصلاً به استخر و رقص دلفینها نگاه نمیکرد. او با یک دست که روی لبهی صندلی تکیه داده بود، نیمرخ به سمت من چرخیده بود. نگاه تاریک و عمیقش، با آن رگههای عجیب از آرامش و تحسینی که تا به حال در چشمانش ندیده بودم، مستقیم روی صورتِ خندان و هیجانزدهی من قفل شده بود. هیچ اثری از آن اخمهای همیشگی و گرهی کور ابروهایش نبود؛ به جایش، یک لبخند بسیار محو و مردانه، جذابیت صورتش را چند برابر کرده بود. نگاهش طوری بود که انگار زیباترین و مجذوبکنندهترین نمایش دنیا را نه در استخر روبهرو، بلکه در چهرهی من پیدا کرده بود. قلبم ناگهان یک ضربان را جا انداخت و بعد با سرعتی دیوانهوار شروع به کوبیدن کرد. دستم که روی بازویش بود، از حرارت تنش داغ شد. صدای موزیک شاد و جیغ جمعیت یکباره در گوشم محو شد و فقط صدای نفسهای بیقرارِ خودم را میشنیدم. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی که لرزشش اصلاً دست خودم نبود و به زور شنیده میشد، گفتم: «چرا… چرا به اونا نگاه نمیکنی؟» سیاوش بدون اینکه نگاهش را بدزدد یا پلک بزند، با صدایی بم و خشدار که میان هیاهوی جمعیت فقط به گوش من میرسید، زمزمه کرد: «دارم تماشا میکنم… فقط منظرهی من قشنگتره.» گرُ گرفتم. این جمله، از زبان مردی مثل سیاوش رادمنش، مثل یک زلزلهی هشت ریشتری بود که تمام معادلات ذهنم را به هم ریخت. دستم را آرام از روی بازویش پایین انداختم و سرم را به سمت استخر چرخاندم، اما دیگر نه دلفینی میدیدم و نه صدای موسیقی را میشنیدم؛ تمام وجودم درگیر مردی شده بود که کنارم نشسته بود و نگاهش هنوز پوست صورتم را میسوزاند. انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کرده باشند؛ تمام آن حرارت و التهابی که زیر پوستم دویده بود، در کسری از ثانیه منجمد شد. برای چند لحظهی کوتاه اما کشدار، زمان بین ما متوقف شده بود. چشمان سیاوش هنوز روی صورتم بود، اما ناگهان دیدم که هاله تاریک و عمیق نگاهش تغییر کرد. مردمکهایش لرزش خفیفی گرفت و فکش دوباره منقبض شد. انگار تازه به خودش آمده بود و فهمیده بود چه جملهی خطرناک و بیپروایی را به زبان آورده است؛ آن هم او! سیاوش رادمنش مغروری که همیشه دیواری از یخ و فولاد دور احساساتش میکشید. سیاوش سریع نگاهش را دزدید. سینهاش را صاف کرد، کمی در جایش جابهجا شد و با لحنی که به وضوح سعی میکرد سردی و خونسردیِ همیشگیاش را به آن برگرداند، گفت: با گیجی پلک زدم: «چی؟» گوشهی لبش به پوزخندی تصنعی کش آمد. با حرکت نامحسوس سرش، به سمت راست من اشاره کرد و با صدایی که حالا رگههایی از تمسخر در آن موج میزد، ادامه داد: «منظورم اون دختربچهی کناریت بود. دیدن ذوق کردنِ واقعیِ یه بچهی پنجساله، خیلی قشنگتر و سرگرمکنندهتر از حرکات تکراریِ این ماهیهاست.» قلبم که تا چند ثانیه پیش داشت از قفسهی سینهام بیرون میپرید، محکم به دیوارهی سینهام کوبیده شد و همانجا ایستاد. سرم را با شتاب به سمت راستم چرخاندم. درست روی صندلیِ کناریِ من، دختربچهای با موهای فرفریِ خرمایی و پیراهن چیندارِ صورتی نشسته بود. پشمک گندهای توی دست کوچکش بود و با هر پرش دلفینها، چنان از ته دل ریسه میرفت و میخندید که چالهای روی گونهاش عمیق میشد. احساس کردم تمام خون بدنم در صورتم جمع شده است. گونههایم این بار نه از خجالتِ یک حس عاشقانه، بلکه از شدت تحقیر و حماقتِ خودم گُر گرفت. «خاک بر سرت کنن هایرون! تو واقعاً فکر کردی سیاوش رادمنش داره از تو تعریف میکنه؟ فکر کردی تو اون نگاهش عشق دیدی؟ دخترهی متوهمِ احمق!»
-
#پارت121# سرعت جنونآمیز فراری کمکم جای خودش را به یک رانندگی نرم و روان داد. تپش قلبم هنوز روی هزار بود، اما سعی کردم خودم را به بیخیالی بزنم. در امتداد یکی از بلوارهای اصلی بودیم که نگاهم روی یک بیلبورد تبلیغاتیِ غولپیکر قفل شد. تصویر بزرگ و جذابی از اعضای «ایوان بند» روی بنر چاپ شده بود و خبر از کنسرت بزرگشان در جزیره میداد. بیاختیار دستم را روی شیشه ماشین گذاشتم و نیمخیز شدم. یک ذوق کودکانه زیر پوستم دوید اما خیلی زود، جایش را به یک دنیا حسرت داد. با صدایی که رگههایی از آه در آن بود، زیر لب زمزمه کردم: «کاش میشد رفت… چقدر دلم یه کنسرت و جیغ زدن میخواد.» سیاوش پوزخندی زد و بدون اینکه نگاهش را از خیابان بگیرد گفت: «با اون وضعیت پات و اون کفشهای زرد قناریت، میخوای بری وسط سالن کنسرت بالا و پایین بپری؟ همون یه بار که شیشه شکست برای هفت پشتم بس بود.» حرصم درآمده بود. سریع به سمتش چرخیدم و گفتم: «به پاشنههای من چیکار داری؟ اتفاقاً آدم وقتی دلش گرفته باید بره جیغ بزنه تا خالی بشه. البته شما که نیازی نداری؛ فقط بلدی با سرعت نور رانندگی کنی تا مردم رو سکته بدی و عقدههات رو خالی کنی!» سیاوش فقط یک تای ابرویش را بالا داد و جوابی نداد که بیشتر روی اعصابم رفت. دقایقی بعد، جلوی یکی از بزرگترین هایپرمارکتهای کیش توقف کردیم. سیاوش یک چرخدستی بزرگ برداشت و راه افتاد. من هم با آن پیراهن سبز و شال زرد، کنارش قدم برمیداشتم. در حال انتخاب چند بسته شکلات تلخ بودم که متوجه نگاههای خیره و پچپچهای دو دختر در لاین کناری شدم. هر دو آرایشهای غلیظ و لباسهای بهشدت جلفی داشتند و طوری به سیاوش زل زده بودند که انگار میخواهند او را با چشمهایشان ببلعند! یکی از آنها با عشوه موهایش را کنار زد و عمداً از فاصلهی چند میلیمتریِ سیاوش رد شد. یکدفعه حس کردم چیزی ته دلم چنگ خورد. حسادتی دخترانه و لجبازانه قلقلکم داد. با قدمهایی محکم جلو رفتم، خودم را کاملاً بین سیاوش و آن دو دختر جا دادم و با لحنی پر از ناز که خودم هم از شنیدنش چندشم شد، گفتم: «عزیزم… این شکلاتها خوبه یا اون یکی رو بردارم؟» سیاوش که به وضوح از کلمهی «عزیزم» جا خورده بود، نگاهی به من و نگاهی به دخترها که با حرص دور میشدند انداخت. گوشهی لبش به یک پوزخند شیطنتآمیز کش آمد. سرش را پایین آورد و کنار گوشم زمزمه کرد: «عزیزم؟ از کی تا حالا حسابدار شرکت من اینقدر صمیمی شده؟» گونههایم داغ شد اما کم نیاوردم. سینهام را جلو دادم و گفتم:هوابرت نداره، عزیزم یک کلمه عادیه که یهوبه زبونم اومد واگرنه کی به برج زهرمارعزیزم میگه سیاوش خندهی کوتاهی کرد که ته دلم را لرزاند و گفت: «پس باید ازت تشکر کنم که جونم رو نجات دادی، برای فرار از نگاه معنادارش، سریع به سمت بخش لوازمالتحریر پیچیدم. دیدن بومهای سفید و رنگها، هوس نقاشی را در سرم زنده کرد. دلم میخواست آرامش ساحل و نخلهای بلند را بکشم. یک بوم متوسط، سهپایه و مجموعهای از رنگهای اکریلیک برداشتم و توی سبد گذاشتم. سیاوش نگاهی به وسایل انداخت و با طعنه گفت: «اینا چیه؟ نکنه بعد از اون قورمهسبزیِ درخشانت، حالا میخوای پیکاسوی درونت رو بیدار کنی؟» چشمغرهای به او رفتم و گفتم: «آره! حداقلش اینه که نقاشیام بوی جلبک نمیده که بخوای بندازیشون سطل آشغال.» سیاوش دستبهسینه ایستاد: «فقط امیدوارم رنگها رو نپاشی رو در و دیوار ویلا، چون اونوقت مجبور میشم هزینهی خسارتش رو از حقوق حسابداریت کم کنم.» با پررویی جواب دادم: «شما نگران جیب مبارک نباش، یه جوری میکشم که خودت مشتریِ اولش بشی و با التماس ازم بخریش!» بعد از حساب کردن خریدها و جا دادن وسایل در ماشین، راه افتادیم. ماشین که راه افتاد، بعد از چند دقیقه متوجه شدم منظرهها آشنا نیست. به تابلوی خیابان نگاه کردم و گفتم: «این خیابون رو انگار اشتباه رفتی! مسیر ویلا که از اون طرف بود.» سیاوش خونسرد گفت: «اشتباه نرفتم.» با لجبازی گفتم: «نکنه میخوای منو ببری یه جای پرت سر به نیست کنی؟ بگو، قول میدم جیغ نزنم.» سیاوش پوزخندی زد و گفت: «اگه میخواستم سر به نیستت کنم، دیشب تو همون ویلا که از ترس داشتی سکته میکردی و التماسم میکردی پیشت بمونم، کارو تموم میکردم. قبل از اینکه برگردیم ویلا، بهتره بریم یه جایی که کمی حال و هوامون عوض بشه.» اخمهایم در هم رفت. هزار و یک فکر در ذهنم چرخید. «منظورش چیه؟ کجا میخواد ببره؟» مدام توی ذهنم سوال میساختم تا اینکه ماشین وارد یک محوطهی بزرگ و سرسبز شد. نگاهم به تابلوی ورودی افتاد و از تعجب خشکم زد… تابلوی بزرگ «پارک دلفینها».
-
#پارت120# سوار فراری آلبالوییرنگ و خیرهکنندهی سیاوش شدیم. درِ سنگین ماشین را که بستم، بوی تلخ عطر او که با بوی چرم مشکی صندلیها قاطی شده بود، زیر بینیام زد. هوای جزیره در این ساعت از روز فوقالعاده بود؛ خورشید با گرمایی دلپذیر میتابید و نورش روی کاپوت درخشان و آلبالویی ماشین میرقصید. بلوارهای پهن و نخلهای بلند کیش از جلوی چشمهایم میگذشتند، اما با وجود این ماشین اسپرت و هیجانانگیز، فضای داخل کابین به طرز خفهکنندهای سوت و کور بود. سیاوش با همان چهرهی جدی و اخمهای درهمگرهخوردهاش، یک دستش را روی فرمان چرمی گذاشته بود و در سکوت مطلق رانندگی میکرد. کلافه از این سکوت سنگین، دستم را به سمت سیستم صوتی لمسی ماشین بردم تا حداقل با یک موسیقی، این فضای مرده را قابل تحمل کنم. اما هیچ خبری از فلش مموری نبود. یکدفعه یاد فلش مهسا افتادم؛ همان فلشی که پر از فیلم بود و موقع آمدن به کیش توی کیفم جا مانده بود. با خودم فکر کردم: «شاید لابهلای اون همه فیلم، چند تا آهنگ هم ریخته باشه.» زیپ کیفم را کشیدم، فلشِ نقرهایرنگ را بیرون آوردم و بدون اینکه به سیاوش نگاه کنم، آن را به پورت ماشین وصل کردم. چند ثانیه طول کشید تا سیستم فلش را بخواند. منتظر یک آهنگ آرام یا حتی بیکلام بودم که ناگهان… بوم! صدای کوبندهی تمپو و نیانبان با ریتم تند و پرانرژیِ یک آهنگ بندریِ شاد، از باندهای باکیفیت فراری به هوا برخاست! صدای خواننده با لهجهی شیرین جنوبی توی ماشین پیچید: «ای یار ای یار… یارِ بالا بدو… ای دل و دلدار…» از جا پریدم و چشمانم گرد شد. اصلاً به مهسا نمیآمد چنین پلیلیست شادی داشته باشد! ریتم آهنگ آنقدر تند و وسوسهکننده بود که ناخودآگاه نیشم باز شد و سرم را با ریتم تکان دادم. نیمنگاهی به سیاوش انداختم؛ فکش منقبض شده بود و با ناباوری به مانیتور ماشین زل زده بود، انگار که یک بمب ساعتی توی فراری گرانقیمتش کار گذاشته باشند! خواستم چیزی بگویم که به یک چهارراه شلوغ رسیدیم و سیاوش مجبور شد پشت چراغ قرمز ترمز کند. ترکیب یک فراری آلبالوییرنگ، صدای بلند آهنگ بندری و دختری با پیراهن سبز زمردی و شال و عینک زرد قناری، چیزی نبود که کسی در خیابان بتواند از آن چشم بردارد. درست در همان لحظه، یک ماشین کروکِ اجارهای با دو سرنشین پسرِ جوان، در لاین کناریِ ما متوقف شد. پسرها که صدای آهنگ را شنیده بودند، با دیدن ماشین و رنگهای جیغ لباس من، نیششان تا بناگوش باز شد. یکی از آنها چیزی به دوستش گفت و هر دو با نگاهی خیره و پر از شیطنت به داخل ماشین ما زل زدند. سنگینی نگاهشان را حس کردم، اما قبل از اینکه بخواهم واکنشی نشان دهم، متوجه تغییرِ دمای ناگهانیِ ماشین شدم. نگاه سیاوش مثل عقاب چرخید سمت ماشین بغلی. رگ گردنش بیرون زده بود و دستهایش چنان دور فرمان حلقه شد که بندانگشتهایش به سفیدی میزد. چشمان سیاهرنگش پر از یک خشم و غیرتِ مهارنشدنی شده بود. پسرها با دیدن نگاه برزخی و ترسناک رانندهی فراری، حساب کار دستشان آمد و سریع سرشان را دزدیدند و رو به جلو خیره شدند. اما این پایان ماجرا نبود. سیاوش با حرکتی عصبی و سریع، دستش را سمت پنل برد و چند بار دکمهی «Next» را پشت سر هم روی صفحهی لمسی فشار داد. ریتم شاد و پرهیاهوی بندری در کسری از ثانیه خفه شد و جای خودش را به یک ملودی آرام، غمگین و پاپ داد. صدای نرم و عاشقانهی «شادمهر» توی ماشین پیچید که با سوزی عجیب میخواند: «من از آیندهی بیتو… من از هر ثانیه بیتو میترسم…» چراغ هنوز کاملاً سبز نشده بود که سیاوش پایش را با قدرت روی پدال گاز فشرد. غرش وحشیانهی موتور هشت سیلندر فراری کل خیابان را برداشت. ماشین با شتابی دیوانهوار از جا کنده شد، طوری که کمرم محکم به پشتیِ چرمی صندلی چسبید. پسرها و ماشینشان در یک چشمبههمزدن در آینهی بغل محو شدند و ما با سرعتی سرسامآور در امتداد بلوار دور شدیم؛ در حالی که صدای شادمهر، تضاد عجیبی با ضربان قلب تندِ من و نفسهای عصبی و سینهی ستبرِ سیاوش که تندتند بالا و پایین میرفت، ساخته بود.
-
#پارت119# گوشی را که قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت روشویی رفتم. مشتی آب خنک به صورتم پاشیدم تا پف چشمها و خستگی دیشب را بشویم. موهایم را محکم از بالای سرم بستم تا کمی احساس سبکی کنم. به خاطر دوران قاعدگی، رنگم پریده بود و بیحالی خاصی توی چهرهام موج میزد. جلوی آینه ایستادم و با یک رژگونهی ملایم و رژ لب هلویی، آرایش ملیحی روی صورتم نشاندم تا آن رنگپریدگی و مریضیِ ظاهری کاملاً محو شود. وقتی به ویلای سیاوش برگشتم، با دیدن صحنهی روبهرویم قدمهایم کند شد. با تعجب پلک زدم. سیاوش پشت میز نشسته بود و با چنان ولع و اشتهایی لقمههای نان و پنیر و گردو را به دهان میبرد که انگار روزهاست چیزی نخورده! سریع وارد آشپزخانه شدم، به سمت کتری و قوری رفتم و فنجانها را از چای تازهدم پر کردم. فنجانش را جلویش گذاشتم و روی صندلی روبهرویی نشستم. با نیشخندی که سعی در پنهان کردنش نداشتم، گفتم: «اصلاً فکرش رو نمیکردم تا این حد شکمو باشی!» سیاوش لقمهاش را قورت داد، نگاه سردی به من انداخت و با خونسردی گفت: «شکمو نیستم. فقط دیشب به لطف بعضیها خوب نخوابیدم و انرژیم بدجوری تحلیل رفته.» دیدم که قصد دارد با کنایههایش دوباره نیش بزند، من هم شمشیرم را از رو بستم و با لحنی حقبهجانب گفتم: «اوه، چه جالب! آخه بعد از اون همه غذایی که تو قابلمه بود و شما قشنگ تهش رو درآوردی، چطور هنوز انرژی تو بدنت نمونده؟ راستی… تو که دیروز میگفتی پیفپیف بو میده و دستپخت من رو مسخره میکردی، چی شد پس؟»سیاوش بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، تکهی دیگری از نانش کند و گفت: «اگه منظورت همون قورمهسبزیه که شبیه خورش جلبک بود… من اونو ریختم تو سطل آشغال! بوی زمختش حسابی روی لباسم و فضای ویلا نشسته بود، غیرقابل تحمل بود.» جرعهای از چایم نوشیدم و با پوزخندی که روی لبم نشسته بود، زیر لب غریدم: «آره، جون عمهت! سیاوش فنجانش را روی میز کوبید و با اخم پرسید: «چی گفتی؟» با بیخیالی شانهای بالا انداختم و گفتم: «هیچی. گفتم تو که راست میگی.» از پشت میز بلند شدم تا از آشپزخانه بیرون بروم که صدای آمرانهاش از پشت سر متوقفم کرد: «وایسا.» ایستادم اما برنگشتم. ادامه داد: «میخواستم بگم حاضر بشی بریم خرید. امروز شرکت تعطیله، وسایل هر دو تا ویلا خالی شده، باید یه سری چیزها بگیریم.» بدون اینکه نگاهش کنم، یک «باشه»ی آرام زیر لب گفتم و به سمت ویلای خودم رفتم. جلوی کمد ایستادم. دلم میخواست امروز متفاوت باشم. پیراهن ساحلی نخی و بلندم را که به رنگ سبزابی زمردی بود و توی تنم موج میخورد بیرون کشیدم. برای تکمیل کردن این تضاد رنگی جذاب، شال حریر زرد قناریام را روی سرم انداختم و در نهایت، کفشهای پاشنهبلند زرد قناری رنگم را که استایلم را بینهایت چشمگیر میکرد، پوشیدم. وقتی به حیاط برگشتم، سیاوش منتظرم ایستاده بود. اما به محض اینکه نگاهش به من افتاد، اخم غلیظی میان ابروهایش نشست و خط نگاهش روی رنگهای جیغ و لباس تابستانیام قفل شد. با تعجبِ ساختگی پرسیدم: «چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟» سیاوش که مشخص بود از این استایلِ توچشم و خیرهکننده به شدت ناراضی است، سعی کرد بهانهی دیگری بیاورد. با لحنی جدی و دستبهسینه گفت: «با اون پایی که پریشب بریده و داغون شده، بهتر نیست کفش راحتتری بپوشی؟ با این پاشنهها نمیتونی راه بیای.» اما من خوب میدانستم دردِ سیاوش کفش و پای من نیست؛ او فقط از این همه رنگ و جلب توجه حرصش گرفته بود. پوزخند فاتحانهای زدم، دست بردم و عینک آفتابی چشمگربهایِ زردی را که تازه خریده بودم از کیفم بیرون کشیدم. آن را با ژستی خاص روی صورتم زدم و با صراحت تمام، زل زدم به چشمهای حرصیاش: «نگران نباش سیاوشخان… من با همینا راحتم!
-
#پارت118# هایرون نور ملایم و طلایی صبح که از لای پردههای سالن به داخل سرک کشید، پلکهای سنگینم آرام باز شدند. برای چند ثانیهی اول گیج بودم و به سقف ناآشنای بالای سرم خیره ماندم، اما یکباره تمام اتفاقات دیشب مثل برقی از ذهنم گذشت! «وای خدا… من کجام؟!» هجوم خاطرات دیشب نفسم را گرفت: صدای موهوم حیاط، وحشتزدگی و گریهام، پتوپیچ دویدنم به این ویلا، التماسهایم به سیاوش برای اینکه کنارم بماند و فیلم ببیند… گونههایم از خجالت داغ شد. سریع سرم را چرخاندم. نگاهم در امتداد سالن سر خورد و روی گوشهی سرامیکها قفل شد. سیاوش روی زمین، با همان لباسهای راحتی و دستهایی که زیر سرش گذاشته بود، در خوابی سنگین فرو رفته بود. خطوط چهرهاش خسته به نظر میرسید و تیرگی محوی زیر چشمهایش نشسته بود؛ کاملاً مشخص بود که تا نزدیکهای صبح بیدار مانده و کشیک کشیده است. در دلم به خودم لعنت فرستادم و شروع کردم به فحش و بدوبیراه دادن: «خاک بر سرت هایرون! همهش تقصیر خودته… از بس ترسویی! ببین چطوری این مردِ مغرور رو زابهراه کردی و مجبورش کردی کف سالن بخوابه تا خانم احساس امنیت کنه! دختر هم اینقدر ضعیف و آویزون؟!» با احتیاط و طوری که کوچکترین صدایی از جا جابهجا شدنم بلند نشود، از روی کاناپه بلند شدم. پای چپم هنوز کمی سوزش داشت، اما خیلی بهتر از دیروز بود. با قدمهایی پاورچین و آرام به سمت سیاوش رفتم. پتوی مسافرتیِ نازکی را که دیشب دور خودم پیچیده بودم، با ظرافت و بدون اینکه تکان بخورد، رویش انداختم تا سوزِ سرمای اسپلیت اذیتش نکند. شال حریر کرمرنگم را که روی شانهام افتاده بود، روی سرم مرتب کردم. باید این بیآبرویی و زحمت دیشب را به نوعی جبران میکردم. بهترین راه، تدارک یک صبحانهی کامل و پرانرژی بود. وارد آشپزخانه شدم، اما نگاهم بلافاصله به قابلمهی روی گاز افتاد. درِ قابلمه نیمهباز بود. جلو رفتم و داخلش را نگاه کردم… باورم نمیشد! قابلمهی قورمهسبزی دیشب تقریباً برق افتاده بود و سیاوش تا آخرین ذرهی آن را خورده بود. خندهای پیروزمندانه و از سر کیف روی لبهایم نشست. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای خندهام بلند نشود. زیر لب زمزمه کردم: «سیاوشخان… پس اونقدرها هم تعریفی نداشت، آره؟ ته دیگ و خورش رو که درآوردی! صبر کن ببین امروز چه سوژهای برات بسازم و چطور اینو به رخت بکشم!» با روحیهای مضاعف، دستبهکار شدم. چای را با هل و دارچین دم گذاشتم تا عطرش سالن را بردارد. نانهای تست را داخل توستر گرم کردم. پنیر محلی، گردو، مربای آلبالو، کرهی تازه و چند عدد تخممرغ عسلی با تزئین زیتون و گوجهگیلاسی داخل ظرفهای شیک چیدم. هر چه باشد، این سلیقه و کدبانوگری را از مادرم به ارث برده بودم و سفرهآرایی توی خونم بود. میز آشپزخانه مثل یک تابلوی نقاشیِ رنگارنگ و اشتهاآور آماده شد. نگاهی به ساعت مچیام انداختم؛ هشت و نیم صبح بود. دیدن این میز قشنگ، ناخودآگاه مرا پرتاب کرد به صبحهای روشن خانهمان در تهران؛ روزهایی که بوی نان سنگک تازه بابا و املتهای مامان، همهمان را دور میز گرد آشپزخانه جمع میکرد و صدای شوخیها و خندهها گوش فلک را کر میکرد. با خودم گفتم: «الان حتماً مامان چای رو ریخته و همگی دور میز نشستن…» دلتنگی دوباره در سینهام جوشید. تا سیاوش بیدار شود و این بوی چای کار خودش را بکند، وقت داشتم. پاورچین از در ویلا بیرون زدم، از حیاط آفتابی گذشتم و به ویلای خودم برگشتم. گوشیام را برداشتم و بلافاصله شمارهی مامان را گرفتم. با دومین بوق، صدای پرمهر و آشنایش در گوشم پیچید «جان دلم هایرون؟ سلام مامان قشنگم…» با شنیدن صدایش، تمام خستگیها و دلشورههای این چند روز پر کشید و با لبخندی از تهدل، غرق در گرمای امن مادرانهاش شدم…
-
#پارت 117# سرمای آب دریا کمی از آن حرارت گیجکننده و طوفان درونم را فرو نشاند. وقتی از آب بیرون آمدم، قطرات شور خلیج از موها و عضلات تنم سرازیر بود. حولهای دور گردنم انداختم، شلوار راحتی خشکی پوشیدم و با گامهایی آرام و بیصدا وارد سالن شدم. تلویزیون را خاموش کردم تا نور ملایم آباژور گوشهی سالن، تنها روشنایی فضا باشد. نگاهی به هایرون انداختم؛ هنوز آرام و عمیق خوابیده بود. بالشتی اضافه از روی کاناپهی تکنفره برداشتم و ملحفهای سبک روی سرامیکهای سرد گوشهی سالن، درست در زاویهای که دید کاملی به مبل او داشتم، پهن کردم. دراز کشیدم و ساعدم را زیر سرم ستون کردم. نمیخواستم به اتاق بالا بروم؛ اگر نیمهشب با وحشت از خواب میپرید و مرا نمیدید، تمام آن ترسها دوباره به جانش میافتاد. اما خواب، دورترین و دستنیافتنیترین چیز برای چشمان بیدارم بود. سکوت شب، هجوم افکار سمی را دوچندان میکرد. صدای سرد و کشدار رایان مثل نواری ممتد در سرم تکرار میشد. خوب میدانستم که شکِ رایان حالا به یقین تبدیل شده است. او فهمیده بود که اسناد شرکت پوششی و ردپای پولشوییهایش دست من است، اما تا زمانی که از جای دقیق مدارک مطمئن نمیشد، دست به کار احمقانهای مثل حذف فیزیکی من نمیزد؛ من رایان و حرص کثیفش برای پول و کنترل را بهتر از خودش میشناختم. اما نقطه خطرناک بازی همین بود… اگر رایان از جای مدارک باخبر میشد، قطعاً دست به کارهای غیرقابلپیشبینی و جنونآمیزی میزد؛ و من حاضر بودم تمام ثروتم به باد برود اما پای هایرون به این لجنزار باز نشود. دندانهایم را روی هم فشردم. اصلاً به خاطر همین بود که وقتی رایان آن جملهی تهدیدآمیز را دربارهی داراییهایم به زبان آورد، نفسم بند آمد و مثل دیوانهها با فراری به دل جزیره زدم تا هایرون را پیدا کنم؛ همان لحظهای که دیدم سه مرد عرب دورش را گرفتهاند و با تمام خشم و جنونم آنها را از پا درآوردم… من فکر کرده بودم آنها آدمهایرایان هستند، غافل از اینکه هدف واقعی و تیر کینهی رایان در تهران رها شده بود و درست به پهلوی برادرم، فرید، خورده بود. نگاهم را در تاریکی به سمت هایرون چرخاندم. نفسهای منظمش با بالا و پایین رفتن ملحفه همراه بود. چرا مجبورش کردم به این سفر بیاید؟ در حالی که میتوانستم با یک اشاره دهها حسابدار و منشی حرفهای و سرسخت استخدام کنم و به کیش بیاورم. با خودم روراست نبودم… شاید برای امنیت خودش بود تا از تیررس رایان دور بماند، شاید هم به خاطر یک کشش و نیاز درونیِ سرکوبشده بود که نمیتوانستم دوریاش را در تهران تاب بیاورم. اما هر چه که بود، این تصمیم خودخواهانهام روح و جسم نحیف هایرون را در منگنهای از تنش و عذاب قرار داده بود. او دختری بود که از تکتک حرکاتش و تماسهایش با خانواده، صمیمیت، سادگی و محبت میبارید؛ دختری وابسته به آغوش گرم مادربزرگش و هیاهوی امن خانهشان. چطور میتوانست بار سنگین این غربت، کارهای فشرده، ترسهای مدام و تنهایی خفهکننده در این ویلای درندشت را روی شانههای ظریفش تحمل کند؟ یک لحظه تصویر دو شب پیش مثل خنجری در قلبم فرو رفت… بوی عطر شیرین وانیل و کیکی که سرِ شب در ویلا پیچیده بود، و بعد آن صدای وحشتناکِ خرد شدن شیشه، خونِ ریختهشده کف سرامیکها، و وضعیت درماندهی هایرون در تراس در حالی که از شدت درد و ترس زانوهایش را بغل کرده بود و مثل دختربچههای پنجساله هقهق میکرد… سرم را به بالش فشردم و پلکهایم را روی هم گذاشتم. او تقصیری نداشت. این خشمها و لجبازیهایش فقط سپری بود برای محافظت از روح خستهاش در برابر خشونت دنیای من. تصمیمم را گرفتم. فردا به شرکت نمیرفتم؛ بگذار مصاحبهها و استخدامها تا پسفردا معطل بمانند. فردا به بهانهی خرید، وسایل شخصی یا گشتوگذار در مراکز تجاری، او را از این حصار تنهایی و دیوارهای سنگین ویلا بیرون میبردم تا شاید لبخندی واقعی، نه از سر لجبازی، روی آن چهرهی معصوم بنشیند.
-
#پارت116# سیاوش هنوز چند دقیقه از شروع آن فیلم مزخرفی که فقط به اجبارِ نگاههای ملتمسانهاش روشنش کرده بودم نگذشته بود، که ریتم آرام، منظم و بیصدای نفسهایش توجهم را جلب کرد. نگاهم را از صفحهی پرنورِ تلویزیون گرفتم و به سمت کاناپهی روبهرو چرخاندم. چقدر زود خوابش برده بود. پتو را مثل پیلهای دور تن ظریفش پیچیده بود، سرش به یک سمت خم شده و مژههای بلند و مشکیاش روی پوست رنگپریدهی گونهاش سایه انداخته بود. دخترکِ سرکش و مغروری که تا دو ساعت پیش مثل یک مادهببر روبهرویم ایستاده بود و با آن چشمان براقش به صورتم چنگ میانداخت، حالا در نهایتِ بیپناهی، درست در چند قدمیِ من آرام گرفته بود. در کنار من احساس امنیت کرده بود… حس کرده بود اینجا، زیر سقف این خانه و در حضورِ من، دست هیچ خطری به او نمیرسد. این حسِ اعتمادِ ناخودآگاهش، حسی عجیب، گرم و به طرز غیرقابلانکاری خوشایند زیر پوستم دواند؛ حسی که غرور مردانهام را قلقلک میداد. بیاختیار یاد شام افتادم؛ یاد آن قورمهسبزیِ بینظیری که پخته بود. طعمِ لیمو عمانی و شنبلیلهی جاافتادهاش هنوز زیر زبانم بود. به دروغ به او گفته بودم تعریفی ندارد و شور است، فقط برای اینکه آن پوزخندِ مغرورانهاش را بشکنم و لجش را دربیاورم، اما حقیقت این بود که بعد از مدتها، طعم یک غذای واقعی و پر از عشق را چشیده بودم. اما این لبخندِ محو، با جرقهای ناگهانی در ذهنم خشکید. صدای خندهی چندشآور و بمِ «رایان» و جملهی تهدیدآمیزش در آخرین تماس تلفنی مثل ناقوس مرگ در گوشم پیچید: «حواست به دور و برت باشه رادمنش… آدم وقتی یه چیز باارزش رو با خودش اینطرف و اونطرف میکشه، ممکنه یهو متوجه بشه که دیگه داراییای براش نمونده!»پشتم از سرما تیر کشید. نکند ترسی که هایرون از صدای حیاط داشت، یک توهمِ ساده یا ترسِ شبانه نبود؟ نکند سگهای دستآموزِ رایان ردِ ما را تا اینجا زده بودند و پشت دیوارهای ویلا کمین کرده بودند؟ نگاهم را از صورت خوابیدهاش کندم. آرام و بیصدا از جا بلند شدم. از کشوی کنسول، کلت کمریام را برداشتم، مسلح کردم و پشت کمرم جا دادم. پاورچین از در ویلا بیرون زدم و وارد تاریکیِ خنک حیاط شدم. سکوت جزیره مطلق بود، فقط باد بود که لابهلای نخلها زوزه میکشید. با گامهایی بیصدا و هوشیار، فاصلهی بین دو ویلا را رد کردم و با کلید یدک وارد ویلای هایرون شدم. به محض باز شدن در، عطر ملایم و خنک تنش که بوی گل یاس و تمیزی میداد، ریههایم را پر کرد. نور کمرنگ چراغخواب سالن را روشن کرده بود. همهجا تمیز، مرتب و با وسواسی زنانه چیده شده بود. روی میز، بستهی قرصهای مسکن و آنتیبیوتیکش را دیدم که یکی از آنها خالی شده بود؛ معلوم بود طبق دستور دکتر داروها را خورده است.کلید به دست، تمام اتاقها، پشت پردهها، راهروی طبقه بالا و بالکنِ رو به ساحل را گشتم. حیاط پشتی و قفلِ درهای ضدسرقت را چک کردم. هیچ رد پایی، هیچ اثری از نفوذ یا حضور غریبهای نبود. آن صدا احتمالاً فقط افتادن نارگیل یا بازیِ باد با شاخههای خشکِ نخل بود. نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم، در را قفل کردم و به ویلای خودم برگشتم. درِ سالن را بستم. کلت را سر جایش گذاشتم و دوباره جلو رفتم. هایرون هنوز همانطور معصوم و آرام روی مبل خوابیده بود. پتو کمی از روی شانهاش کنار رفته بود. جلوتر رفتم و بالای سرش ایستادم. به خطوط نرم چهرهاش، لبهای نیمهباز و آرامشش در خواب نگاه کردم. برای اولین بار در طول تمام این روزهای پر از تنش و نقاب، کلمهای در عمق ذهنم جرقه زد: «زیبا…» او به طرز دردناکی زیبا و بیدفاع بود. و درست در همان ثانیه، زنگ خطری مهیب در وجودم به صدا درآمد! تپش قلبم چنان دیوانهوار و سنگین شد که حس کردم در قفسهی سینهام جا نمیشود. نفسم تنگ شد، گلویم سوخت و هوای اتاق مثل کوره داغ و خفهکننده به نظرم رسید. این احساسات، این لرزشِ کنترلنشدهی دستهایم و این کششِ ناگهانی و عمیق، برای مردی مثل من که تمام زندگیاش را روی منطق، دیوارهای بتنی و کنترل ساخته بود، سمِ خالص بود! این یعنی ضعف، یعنی افتادن در دامی که خودم پهن کرده بودم. یک قدم، با وحشت از کالبدِ خودم، عقب کشیدم. باید این آتش را خاموش میکردم؛ باید این جنون را قبل از آنکه خاکسترم کند خفه میکردم. با حرکتی سریع و انفجاری به سمت درِ شیشهای سالن که به سمت ساحل باز میشد رفتم. در را باز کردم. تیشرتم را با حرص از تنم درآوردم و روی ماسهها انداختم. بدون اینکه حتی یک لحظه تردید کنم، به دل تاریکیِ شب و به سمت آبهای سیاه و خروشان خلیج دویدم. با تمام توان خودم را در آبهای عمیق و یخزدهی دریا پرت کردم. سرمای شوکهکنندهی آب مثل هزاران سوزن به تنم فرو رفت. سرم را زیر آب فرو بردم تا صدای تپشهای نامنظم قلبم و تصویرِ آن چهرهی معصوم، در سکوتِ بیرحمِ قعر دریا غرق شود.
-
#پارت115# گلویم به شدت خشک شده بود. لیوان آب را پر کردم و همراه با آخرین ورق مسکن و داروی تقویتی که دکتر داده بود، قورت دادم. معدهام هنوز درگیر دردهای خفیف قاعدگی بود، اما ترس، تمامِ توانِ بدنم را در خودش بلعیده بود. در سالن قدم میزدم، اما مدام حس میکردم کسی یا چیزی از پشت پردهها مرا زیر نظر دارد. ناگهان صدای مبهم و کشیدهای از سمت حیاط آمد؛ صدایی شبیه کشیده شدنِ چیزی سخت روی سنگفرشهای بیرون ویلا. ضربان قلبم در یک آن به گلویم رسید. دستم را روی قفسهی سینهام فشردم. «فقط بادِ… فقط بادِ…» اما نه، باد صدای خشخشِ مداوم و هدفمند نداشت. وحشت، مثل ماری سرد، دور تا دورِ کمرم پیچید. تنهایی، این ویلای لوکس را به یک قفسِ بزرگ و پر از سایه تبدیل کرده بود. لرزشی غیرقابلکنترل به جانم افتاده بود. حس کردم اگر یک لحظه دیگر در این چهاردیواری بمانم، دیوانه میشوم. بدون اینکه حتی فکر کنم چه کار میکنم، پتوی مسافرتیِ روی مبل را دور شانههایم پیچیدم. لنگلنگان به سمتویلای مجاور دویدم. هر لحظه فکر میکردم سایهای از پشتِ نخلها بیرون میآید و مرا میگیرد. وقتی به درِ ویلای سیاوش رسیدم، مشتهایم را به در کوبیدم. «سیاوش! سیاوش!» چند ثانیه بعد، در باز شد. سیاوش با همان تیشرت مشکی و شلوار راحتی، درحالیکه به نظر میرسید مشغول کار با لپتاپ بوده، مقابلم ظاهر شد. با دیدنِ من که پتو دور خودم پیچیده بودم، موهایم آشفته بود و صورتم از ترس رنگ پریده بود، بهت در چشمانش نشست. «هچی شده؟» صدای لرزانم را به سختی کنترل کردم: «من… من میترسم. صدای عجیبی از حیاط اومد. سیاوش، میشه… میشه امشب بیام اینجا؟ نمیتونم تنها بمونم.» سیاوش نگاهی به اطراف انداخت، انگار داشت دنبالِچیزی میگشت که مرا اینطور به وحشت انداخته باشد. سکوت کرد و بعد، یک قدم از جلوی در کنار رفت. «برو داخل.» لرزان و با گامهای سست وارد شدم. گرمای ویلای او با ویلای من فرق داشت؛ بوی عطرِ تلخِ تنباکوی ملایم و عطرِ ادکلنِ همیشگیاش، فضای خانه را پر کرده بود. روی اولین مبلی که دیدم، همانجا که دیشب با خشم از کنارم رد شده بود، نشستم. پتو را محکم دور خودم پیچیدم تا شاید لرزشِ بدنم متوقف شود. سیاوش در را بست و به سمت اتاقش راه افتاد، سایهی بلندش روی دیوارِ سالنِ نیمهتاریک افتاد. «کجا میری؟» صدایم در سکوتِ سنگینِ ویلا پیچید. هنوز هم ردِ ترس در کلماتم موج میزد. سیاوش ایستاد. پشتش به من بود. شانههایش را کمی بالا داد و با صدای خستهای گفت: «دارم میرم بخوابم. فردا صبح زود باید شرکت باشم.» با عجز و درماندگی نگاهم را به پشتِ سرش دوختم. نمیخواستم دوباره در آن تاریکیِ مطلق تنها بمانم. «نرو… توروخدا نرو.» او برگشت و با تعجبِ پنهانی به من نگاه کرد. «میشه… میشه چند دقیقه بشینی اینجا؟ کنارم بمون. تلویزیون رو روشن کن، بیا با هم یه فیلمی چیزی ببینیم… نمیخوام حس کنم تنهام.» درخواست عجیبی بود؛ از منی که چند ساعت پیش به او گفته بودم لیاقت ندارد و با تندی از خانهاش بیرون رفته بودم. سیاوش کمی مکث کرد، انگار داشت در ذهنِ منطقیاش حسابوکتاب میکرد که این نزدیکی چه عواقبی دارد، اما وقتی لرزشِ شانههایم و وحشتِ چشمهایم را دید، نفسِ کلافهای کشید، لپتاپش را روی میز رها کرد و با قدمهای سنگین به سمت کاناپهی روبهرویم آمد و نشست. سکوتِ سنگینی بینمان حاکم شد، اما همین که او را آنجا، چند قدمیام میدیدم، آن صدایِ مبهمِ حیاط دیگر کمتر ترسناک به نظر میرسید.
-
#پارت114# بعد از قطع تماس، تلفن را گوشهای پرتاب کردم و به سقف خیره شدم. سکوتِ ویلا انگار دوباره سنگینتر شده بود؛ انگار حرفهای عزیزجون مثل غباری معلق در هوا باقی مانده بودند و حالا با رفتنشان، فضای خالیِ اتاق بیشتر توی ذوق میزد. کلافه از این تنهاییِ بیانتها، بلند شدم. لنگلنگان به سمت تلویزیون رفتم و شروع کردم به ورق زدن لیست فیلمهای پلتفرم. یک کمدیِ رمانتیکِ سبک انتخاب کردم تا شاید بتوانم برای چند ساعت هم که شده، از شرِ افکارِ سمیام خلاص شوم. اما هرچقدر هم که بازیگرها میخندیدند یا دیالوگهای بامزه میگفتند، حواسم جای دیگری بود. ذهنم مدام بین آن گلسرِ یاسی توی جعبهی سیاوش و پوزخندِ پیروزمندانهاش موقع خوردنِ قورمهسبزی در نوسان بود. فیلم تمام شد، ولی من همچنان روی کاناپه خشکم زده بود. ساعتِ روی دیوار، با تیکتاکِ آرام و بیرحمانهاش، عقربههایش را به هم نزدیک میکرد. دوازدهِ شب. همین که عدد دوازده را روی ساعت دیدم، حسی شبیه به دویدنِ مورچه زیر پوستم دوید. با گذشتن از نیمهشب، فضای ویلا ناگهان تغییر کرد. سایههایی که گوشهوکنارِ اتاق بودند، کشیدهتر و ترسناکتر به نظر میرسیدند. صدای باد که لایِ شاخوبرگِ نخلهای حیاط میپیچید، حالا شبیه به صدایِ پای کسی بود که روی سنگفرشها قدم میزد. خوابزدگیِ عجیبی به سراغم آمده بود. چشمهایم میسوخت، بدنم کوفته بود، اما حتی جرئت نداشتم پلک روی هم بگذارم. ترسِ لعنتیای که از همان شبِ کویر و آن حادثهی شکستنِ شیشهها در وجودم ریشه دوانده بود، حالا در این تنهاییِ مطلق سر باز کرده بود هر صدایی که از بیرون میآمد، مرا از جا میپراند. صدای تیکتیکِ ساعت، صدای جابهجا شدنِ مبلمان به خاطرِ تغییر دما، و حتی صدای لولهی آبِ یخچال، گوشهایم را به شدت حساس کرده بود. به پنجره نگاه کردم؛ سیاهیِ مطلقِ بیرون، مثل یک دیوارهی مخملیِ سنگین به شیشه چسبیده بود. به اتاق خواب رفتم، اما نتوانستم روی تخت بمانم. تصور اینکه دراز بکشم، چشمهایم را ببندم و در همان حال کسی وارد اتاق شود، نفسم را بند میآورد. به سالن برگشتم، تمام چراغهای ویلا را روشن کردم. نورِ زیاد، کمی از آن دلهرهی خفقانآور میکاست، اما هنوز هم احساس امنیت نمیکردم. لبهی کاناپه نشستم و با پاهای جمعشده در شکم، به دیوارِ مشترکِ بین ویلای من و سیاوش خیره شدم. سیاوش آنجا بود. این فکر، با تمامِ خشم و لجبازیای که نسبت به او داشتم، تنها چیزی بود که کمی لرزشِ دستهایم را کم میکرد. سیاوش آنجا بود، در ویلای مجاور، احتمالا هنوز بیدار و مشغولِ بررسیِ رزومههایِ منشیهای جدیدش. با خودم فکر کردم: «اگر الان بروم و در بزنم… اگر بگویم میترسم…» سریع این فکر را از سرم بیرون راندم. نه! محال بود. بعد از آن دعوایِ زنندهای که راه انداخته بودم، بعد از آنهمه پررویی، حتی اگر میمردم هم به سراغش نمیرفتم. گوشهی پتو را دور شانه هایم پیچیدم و سعی کردم خودم را با تماشایِ دوبارهی یک سریالِ تکراری سرگرم کنم، اما گوشهایم هنوز تیز بود. صدای یک اتومبیل از دور میآمد. ضربان قلبم بالا رفت. آیا کسی بود؟ یا فقط خیال بود؟ من در این ویلا، میانِ دیوارهایی که هیچ پناهی نبودند، اسیرِ ترسِ خودم شده بودم. خوابزده و مضطرب، درحالی که ساعت از نیمهشب گذشته بود، همچنان با چشمهای باز به تاریکیِ حیاط زل زده بودم؛ منتظرِ کوچکترین صدایی که بفهمم آیا تنها هستم یا سایهی آن غریبههای مزاحم دوباره به این حوالی نزدیک شده است. سیاوش… فقط اگر میدانست چقدر در همین چند متریاش، لرزان و ترسیده نشستهام، چه واکنشی نشان میداد؟ شاید هم اصلاً اهمیتی نمیداد. این فکر، از خودِ ترس هم بیشتر آزارم میداد.
-
#پارت113# پشتم را به چوبِ سرد در تکیه داده بودم و صدای نفسهای تند و بریدهبریدهام در سکوت سالن میپیچید. تمام بدنم از هجوم آدرنالین و حرص داغ شده بود. با یادآوری قیافهی شوکه و اخمهای درهمرفتهی سیاوش وقتی پیشبند آشپزی را به رخش کشیدم، لبخند پررنگ و بدجنسی روی لبهایم نشست؛ حقش بود، تا او باشد که دیگر دستپخت و هنر مرا زیر سؤال نبرد و فکر نکند با چند کلمه متلک میتواند روی من را کم کند. لنگلنگان از جلوی در کنار رفتم و کلید برق را زدم. نور زرد و ملایم لوستر، سالن تمیز و خلوت ویلا را روشن کرد. پای چپم به خاطر آن دویدن و کوبیدنهای عصبی روی پلهها، دوباره تیر میکشید و نبض میزد. کفشهایم را با بیحوصلگی گوشهای انداختم و خودم را به کاناپهی راحتی وسط سالن رساندم. روی مبل ولو شدم و کوسن را در آغوش کشیدم. نگاهم به ساعت دیواریِ برنزی افتاد؛ عقربهها دقیقاً ساعت نه شب را نشان میدادند. در این ساعت از شب، سکوتِ ویلا بیشتر از همیشه توی ذوق میزد. تمام آن هیجان و خشمِ چند لحظه پیش مثل حبابی ترکید و جایش را به همان حس غریبِ دلتنگی داد که از صبح گلویم را میفشرد. دست دراز کردم و گوشیام را از روی میز برداشتم. بدون معطلی شمارهی خانهی عزیز گرفتم. بعد از دو تا بوقِ کشدار، صدای ضعیف، لرزان و در عین حال گرمِ عزیزجون توی گوشی پیچید: «الو… جانم؟ کیه مادر؟» با شنیدن همان دو کلمه، بغضی که فکر میکردم سرکوبش کردهام، بیرحمانه به گلویم چنگ انداخت. پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم تا لرزش صدایم لو نرود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، لبخندی به لب نشاندم که در لحنم حس شود و گفتم: «سلام عزیزِ قشنگم… قربون اون صدای مهربونت برم، منم، هایرون!» یکباره لحن عزیزجون از بیحالی به ذوق و شعفی کودکانه تغییر کرد:وای… هایرونِ من! فدات بشم دخترم، کجایی تو مادر؟ دلم برات یه ذره شده بود! خوبی؟ اونجا حالت خوبه؟ اذیتت نمیکنن؟ آب و هواش بهت میسازه؟» رگبارِ سؤالهای عاشقانهاش مثل مرهمی روی تمام زخمهای امروزم نشست. به پشتی مبل تکیه دادم، چشمهایم را بستم و با صدایی که تمام تلاشم را میکردم محکم و شاداب به نظر برسد، گفتم: «خوبم عزیزجونم، عالیام! شما چطوری؟ قرصهای فشارت رو سر وقت خوردی؟ پادردت بهتره؟ ناهار چی داشتی امروز؟» عزیزجون با همان لحن آرامبخش و مادربزرگانهاش شروع کرد به تعریف کردن از روزمرگیهای سادهاش: از اینکه صبح چطور حیاط را آبپاشی کرده، از اینکه بنفشه بعدازظهر یک سر بهش زده و کلی با هم چای و هل خوردهاند، و از اینکه مدام برای سلامتی من و زودتر تمام شدن این سفر کاری صلوات میفرسته. همانطور که به صدای نفسها و واژههای پرمهرش گوش میدادم، گرمایی دلپذیر در قفسهی سینهام پیچید. تصویر خانهی قدیمی تهران با آن حوض آبی و گلدانهای شمعدانی جلوی چشمم جان گرفت. چقدر فاصلهام با آن آرامشِ خالص زیاد بود؛ چقدر در این جزیره، میان جنگهای پنهانِ قدرت با سیاوش و دلشورههای مبهم، تنها بودم. «هایرون مادر؟ صدامو داری؟ چرا ساکتی فدات شم؟» به خودم آمدم و با شیطنتِ ساختگی گفتم: «دارم به صدات گوش میدم عزیز دلم… دلم هوای قورمهسبزیهای خودت رو کرده بود، امشب اینجا مثلاً خودم پختم ولی اصلاً به پای دستپخت شاهکار شما نرسید!» عزیزجون خندهی کوتاهی از تهدل سر داد: «فدای دستات بشم، تو هر چی بپزی شاهکاره مادر. فقط زودتر کارهات رو تموبکن و برگرد… خونه بدون تو خیلی سوتوکوره.مسعودوسیمابدون تونمیتونن مادر! چند دقیقهای بیشتر با او گپ زدم، از ته دل قربانصدقهاش رفتم و بعد از اینکه خیالش را از بابت همهچیز راحت کردم و قول دادم زودتر برگردم، با کلی بوسه تماس را قطع کردم. گوشی را روی سینهام گذاشتم و به سقف خیره شدم. مکالمه با عزیزجون تمام آن تنشهای گزندهی سیاوش را شسته بود، اما هنوز هم در عمق نگاهم، فکرِ آن گلسرِ یاسی توی کمدِ سیاوش و لقمهای که با پررویی از دستم قاپیده بود، دست از سرم برنمیداشت…
-
#پارت112# صافتر روی صندلی نشستم. قاشق و چنگال را با طمأنینه برداشتم، تکهای از گوشتِ نرم و پختهشدهی خورش را همراه با پلوی زعفرانی و کمی تهدیگِ ترد توی قاشق جا دادم و با ولعی ساختگی و اغراقآمیز توی دهانم گذاشتم. چشمهایم را از سرِ لذت بستم، صدای ملچملوچ آرامی درآوردم و با صدایی رسا و لحنی پر از کیف گفتم: «اومم… وای خدا! چقدر این قورمهسبزی معرکه شده! واقعاً هیچی جای غذای اصیل خونگی رو نمیگیره… به به، گوشتش توی دهن آب میشه! آدم عقلش کمه بره فستفودهای چرب و بیخاصیتِ بیرون رو بخوره وقتی همچین نعمتی هست!» زیرچشمی نگاهش کردم. سیاوش در حال جویدن پیتزا بود، اما حرکت فکش برای یک ثانیه کند شد. خطوط چهرهاش به وضوح سفت شده بود، ولی باز هم وانمود میکرد صدایم را نمیشنود و به نقطهای نامعلوم روی دیوار خیره مانده بود. لذت این تلافی زیر پوستم دوید. بشقابم تقریباً خالی شده بود و فقط یک قاشق پر از برنجِ آغشته به خورشِ سیاه و روغنافتاده در گوشهی بشقاب باقی مانده بود؛ خوشمزهترین لقمهی آخر. قاشق را پر کردم، کمی لیمو عمانیِ ملس هم کنارش نشاندم و آرام آن را بالا آوردم. درست در یک سانتیمتری لبهایم بود و داشتم دهانم را باز میکردم که ناگهان اتفاقی غیرمنتظره افتاد! سیاوش با حرکتی برقآسا و سریع، نیمتنهاش را روی میز به سمت من خم کرد. قبل از اینکه مغزم فرصت فرمان دادن پیدا کند، مچ دست راستم را با انگشتان داغ و قدرتمندش در هوا قفل کرد، مسیر قاشق را به سمت خودش چرخاند و در یک چشم به هم زدن، تمام آن لقمهی آخر را با قاشق من توی دهان خودش گذاشت! مات و مبهوت ماندم! چشمانم از فرط ناباوری و خشم تا آخرین حد گشاد شد. نفس در سینهام حبس شد و دستم بیحرکت در هوا معلق ماند. حرص تمام وجودم را به آتش کشید. داد زدم: «چیکار میکنی سیاوش؟! قاشق دهنیِ من بود! چطور جرئت کردی لقمهی منو بخوری؟!» سیاوش دستم را رها کرد، خیلی آرام به پشتی صندلیاش تکیه داد و در حالی که به چشمهای گرگرفته و عصبانیِ من خیره شده بود، با خونسردی و طمأنینهای حرصدرآور لقمه را در دهانش مزمزه کرد. طعم لیمو و سبزیِ معطر را چشید، گلویش تکان خورد و لقمه را قورت داد. سپس دستمال کاغذی را برداشت، گوشهی لبهایش را پاک کرد، یک پوزخندِ محو و اعصابخردکن تحویلم داد و با لحنی کاملاً بیتفاوت و سرد گفت: «اونقدرها هم که بابتش خودت رو میکشتی و داد سخن میدادی… تعریفی نداشت. نمکش زیاد بود، شنبلیلهش هم زیادی تلخ میزد.» همین یک جمله کافی بود تا انبار باروت لجبازی و غرورم منفجر شود! احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورده است. به بشقاب خالیام، به لقمهای که از دهانم ربوده بود و به چهرهی ازخودراضیاش نگاه کردم. جرثقیل هم نمیتوانست جلوی آتشی را که درونم شعله کشیده بود بگیرد. بازی تازه وارد مرحلهی خطرناکی شده بود و من اصلاً اهل باختن نبودم! با چشمهایی که از شدت غیظ گشاد شده بود، به قاشقِ خالی توی دستم و بعد به چهرهی ازخودراضیاش خیره شدم. از فرط خشم نفسنفس میزدم. قاشق را با صدای تقی روی بشقاب کوبیدم و گفتم: «تو هیچ حقی نداشتی این کارو بکنی! قاشق دهنیِ من بود… اصلاً میفهمی حریم شخصی یعنی چی؟!» لبخندِ محو و شیطنتآمیزی گوشهی لبهای باریک سیاوش نشست. بدون اینکه حتی ذرهای از خشمِ فورانکردهی من جا بخورد، یک تکه از پیتزای پر از سسِ کچاپ و تندش را برداشت، گازی به آن زد و همانطور که میجوید، با لحنی خونسرد و کشدار گفت: «تو هم حق نداشتی اینقدر با آبوتاب ازش تعریف کنی و رو مخ من بری!» پوزخندِ پررنگی زدم، سرم را کمی کج کردم و با نیشخندی طعنهآمیز زل زدم توی چشمهای سیاهش: «چیه جناب مهندس؟ دلت خواست که اونجوری مثل قحطیزدهها حمله کردی به لقمهی آخر من؟ بوی قورمهسبزی هوش از سرت پروند، آره؟» سیاوش تکهی پیتزا را توی جعبه رها کرد، با دستمال دهانش را تمیز کرد و به صندلی چرمی تکیه داد. ابرویی بالا انداخت و با خونسردیِ اعصابخردکنی گفت: «فقط خواستم تست کنم ببینم دستپختت چطوره… اگه واقعاً خوبه، از فردا دیگه خرج الکی نکنیم و از بیرون غذا نگیریم؛ از فردا به جای حسابرسی، آشپز شرکت بشی! نظرت چیه؟» این جمله، تیر خلاصی بود به آخرین رشتههای صبری که داشتم. خون جلوی چشمهایم را گرفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. از شدت انفجارِ خشم، ناگهان از پشت میز بلند شدم، کف دو دستم را چنان محکم روی کانتر چوبی کوبیدم که صدای مهیبی توی سالن پیچید و لیوانها لرزیدند. توی صورتش خم شدم و با صدایی که از ته گلویم غرش میکرد، گفتم: تو اصلاً لیاقت نداری سیاوش! لیاقتِ هیچی رو نداری! حیفِ من… حیفِ اونهمه وقتی که گذاشتم و برات غذای به این خوبی پختم! در ضمن، محض اطلاعت من همون حسابداریم رو هم به زور و اجبارِ جنابعالی به عهده گرفتم، حالا انتظار داری بیام پیشبند ببندم برات آشپزی کنم؟! حالا که خوب نگاه میکنم، اتفاقاً آشپزی کردن با اون کلاهِ پفکرده و پیشبندِ گلدار خیلی بیشتر برازندهی هیکلِ جنابعالیه!» بدون اینکه حتی یک ثانیهی دیگر به او مهلت جواب دادن بدهم یا نگاهی به قیافهی شوکهاش بیندازم، پشتم را به او کردم. با وجود درد و سوزشِ مبهم کف پایم، با قدمهایی تند، عصبی و کوبنده از آشپزخانه بیرون زدم. از سالن گذشتم، درِ بزرگِ چوبی ویلا را باز کردم و به محض بیرون رفتن، آن را با تمام توانی که در بازوهایم داشتم پشت سرم کوبیدم! صدای وحشتناک به هم خوردن در، سکوت سنگینِ حیاط و شبِ جزیره را شکافت. باد خنک ساحلی به صورتم که از خشم و حرص گر گرفته بود خورد. لنگلنگان اما با شتاب از محوطهی سنگفرش حیاط رد شدم و خودم را به ویلای خودم رساندم. در را پشت سرم قفل کردم، پشتم را به در تکیه دادم و در تاریکیِ سالن نفسهای داغ و بریدهبریدهام را بیرون دادم. قلبم دیوانهوار میکوبید، اما حس میکردم بالاخره زهرِ حرفهایم را در گلوی آن مردِ مغرور خالی کردهام!