رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Raiya

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Raiya

  1. ای کاش فقط نبودم؛ من بچه‌ای نبودم که زندگی والدینم را شیرین کنم، یک ناخواسته بودم که یکی را به قهقرا کشاندم و دیگری... حتی انسان نبود. سگ هار بی‌قلاده بود. دوست داشتم مامان آشوب را ببینم، گریه کنم، عذرخواهی کنم و محو شوم. شرمم می‌شد. حتی اگر نمرده بودم، کاش لال می‌شدم و از گریه کردنش نمی‌پرسیدم. ناله‌اش را به این سگ هار نمی‌رساندم. و هنوز... مامان آشوب می‌توانست برای آسیب دیدنم گریه کند؟ پس از بیست و هشت سال به آرامش نرسیدن، جسدش هم می‌توانست نگرانم باشد؟ درد داشت، این محبتش زیادی درد داشت. شبیه دوختی که پاره می‌کردند، بند بند وجودم کنده می‌شد. شاید باید در ویلای جنگلی می‌ماندم. کنار مامان مه‌گل می‌مردم یا اکنون، همان‌جا... جایی که مامان آشوب ساخته بود؛ برای با هم بودن... ناگهان، پلک چشم چپم پرید. فکر کردن به ویلای جنگلی، ساختار عجیبش‌... حالا درک می‌کردم. آن ویلا، از ابتدا به عنوان جایی که از من و مامان‌ آشوب مقابل شارایل دفاع کند، ساخته شده بود. ساختار عجیبش هدف داشت. - گرفتنت اون‌قدر که فکر می‌کردم ساده نبود. نمی‌دونم چه جوری ولی درست روزی که می‌خواستم کار رو تموم کنم، در رفتی. تا دوباره ردت رو بزنم، به همون ویلای محکم برگشته بودی. دژی که آشوب ساخته بود. شارایل کنار میز ایستاده بود. داشت سرنگی را با دقت پر می‌کرد اما ذهن من بیش از حرف‌های او، کنار رفتارهای عجیب محمدمهدی جا مانده بود؛ کنار «معلومه با فکر زیادی ساخته شده! با عشق!» و واکنش عجیبش به نقش گورخر درون ساختمان... «این... خیلی درد داره!» ویلا برای پنهان نگه داشتن یک لکه‌ی ننگ نبود، برای امن نگه داشتن من بود. مامان آشوب ساخته بود؛ واقعا با عشق! و آن نقش و نگارهای ناشیانه‌ی درون ساختمان هم... کار خود مامان آشوب بود؟ معلوم است که وقت نگذراندن کنار فرزندی که چنان محیط حساب شده و با ظرافتی برایش آماده کرده‌ای، درد دارد! این، حتی بیشتر هم آتشم می‌زد. انقدر که از درد، بخندم! محمدمهدی می‌دانست. مطمئنم می‌دانست. شاه‌سم را می‌شناخت. از مرگش ناراحت بود و... حالا آن نگان متأسفشان را درک می‌کردم؛ شاه‌سمی که برای مرگش ناراحت بودند، بی‌آن که بدانم، مادر من بود؛ مادرم... چه‌قدر احمق بودم! «- من بهت گفتم نیکین... هیچ نحسی‌ای نیست؛ من... من نمی‌تونم همه چیز رو بگم.‌ از گفتن بعضی چیزها می‌ترسم، مثل تو، من هم می‌ترسم... اما قسم می‌خورم بیشتر از تو می‌دونم و به پشتوانه‌ی همونه که می‌گم نحس نیستی؛ نه یه دلداری ساده‌ی از روی ترحم و دوستی...» ذره ذره مغزم داشت من را می‌کشت. تبعات حرف‌های شارایل را می‌فهمیدم و معنای حرف‌های محمدمهدی را کشف می‌کردم. دو نفری که شب تولدم مرده بودند، بی‌دلیل نمردند، شارایل کشته بودشان و رویش سرپوش گذاشته بود. طفلی که مرده به دنیا آمد، منِ زنده بودم و جسد جای‌گزینی که از پیش درگذشته بود. زنی که خودسوزی کرد، برای محافظت از من دست به این کار زد. هیچ نحسی‌ بی‌دلیلی نبود. همه چیز منطق خودش را داشت. همه چیز به خاطر شارایل و منی که از خون کثیف او داشتم زاده می‌شدم... بچه‌ی نامشروع نحس نبودم ولی اضافی چرا! هنوز هم اگر به دنیا نمی‌آمدم، هیچ چیز به آن‌جا نمی‌کشید... نمی‌دانم چگونه، از کجا اما محمدمهدی همه را می‌دانست. حقیقت آن شب، تولدم، مامان و شارایل وحشی... گفته بود می‌ترسد به من بگوید. اگر دست شارایل به من نمی‌رسید، هیچ وقت قرار نبود راستش را بگوید. باز هم یک دروغ دیگر سرهم می‌کرد ولی... درد داشت، تا مغز استخوانم را خرد می‌کرد و می‌سوزاند اما هنوز... من از شناختن مادر واقعی‌ام پشیمان نبودم. حالا حرف جسد مامان مه‌گل را هم می‌فهمیدم. آن قول، احتمالا قولی بود که در مورد من به مامان آشوب داده بود. - من هیچ دسترسی‌ای به داخل اون عمارت نداشتم. تا اون‌جا بودی، دستم بهت نمی‌رسید‌؛ برای همین دوتا بچه رو با اسباب‌بازی توی جنگل کشوندم و گم شدن بچه‌ها، برگشتن و نحس بودن تو رو دوباره توی روستا دهن به دهن انداختم؛ این‌جوری خود روستایی‌ها برام بیرونت می‌کشیدن! حس کردم یک لحظه خون به مغزم نرسید. سرم بی‌اراده ضرب‌الاجلی بالا آمد. فکر می‌کردم تمام شده، دیگر چیزی نیست ولی... - چی... گفتی؟! ناباورانه پلک زدم. هستی عصبانی دوباره در سرم داشت می‌توپید: «- من خیلی هم راست گفتم! واقعا یه ماشین اسباب‌بازی با عروسک باربی خوشگل بود.» هستی راست می‌گفت؛ یک تله بود! شارایل از گوشه‌ی چشم نگاهی به من انداخت. باز فکرم را خواند. بی‌تفاوت شانه بالا انداخت و رو برگرداند. - همون‌چیزی که فهمیدی! خدای من! این آدم تا کجا پیش می‌رفت؟ کشاندن بچه‌ها به جنگل می‌توانست تا مرگشان پیش برود. این همان تعریفش از جرم غیرضروری بود؟ تناقض وحشتناکی داشت. من چه انتظاری داشتم از کسی که همسر خودش را به خودسوزی کشانده بود و پوست بچه‌اش را می‌خواست بکند؟
  2. زیر لب غرید: - این‌جوری بود تا وقتی که نفهمیده بودم اون بی‌وجود فقط می‌خواست زمینم بزنه! صورتش رو به سرخی می‌رفت. خون در رگ‌های چشمش هم می‌دوید. شبیه ببر زخمی شد. با خشم بیشتری ادامه داد: - از خائن‌ها متنفرم! سیگار مچاله شده را در جا سیگاری روی میز پرت کرد و عصبی، نخ بعدی را آتش زد. دیوانه و دیوانه‌تر می‌شد. من اما دوست داشتم، این که مامان واقعا هم‌دست شارایل نبود، این که در واقع می‌خواست زمینش بزند، خودش خلاف‌کار نبود، دوست داشتم. این که به مامان رفته بودم را هم دوست داشتم. شبیه شارایل بودن... کابوس بود؛ همان هیولای نامشروع مرده‌نشین بودن را ترجیح می‌دادم. - هیچ‌وقت نفهمیدم چرا، آشوب هیچ انگیزه‌ی شخصی، کاری، آرمانی یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای برای نابودی من نداشت؛ با این حال، همه چیزش رو برای نابودی اندیش وسط گذاشت، همه چیزش جز تو... حتی آشوب هم به عنوان مادر، یه زن رقت‌انگیز می‌شد. نفس عمیقی کشید. مکث کرد. موهای ریخته در صورتش را عقب زد. آرام‌تر به نظر می‌رسید. به گمانم رقت‌انگیز شدن آشوب را دوست داشت، آرام‌ترش می‌کرد، شارایل مریض بود؛ بوی گندیدگی روحش داشت بلند می‌شد. و من، چاره‌ای جز گوش دادن صدای نحس شارایل نداشتم. ناباوری‌ام را زمین گذاشته بودم، هر حقیقت شبیه تیغی به جانم نشسته بود و حالا، مغزم بی‌دفاع می‌پذیرفت. به مرگ گرفته شده بود. در واقع، دوست داشتم بشنوم. من آخر داستان شارایل را می‌خواستم. چه شد؟ به کجا رسید؟ و منظورش از رقت‌انگیزی مامان... دیگر باید می‌گفتم مامان آشوب، چه بود؟ یعنی چه که من را وسط نگذاشت؟ نیازی به پرسیدن نبود. شارایل شروع کرده بود که تمام کند. نفسش که جا آمد، سیگار کشیدنش را از سر گرفت. سومین نخ بود. انگار تیک عصبی‌اش باشد، یک جور اعتیاد، یک ضرب می‌کشید. - اون‌قدر می‌تونست نسبت به بچه‌ش حساس باشه که یک عمر دوندگی‌ش رو دور بریزه! تمسخرآمیز سر تکان داد و خندید. - دوست نداشت پدر بچه‌ش یه مجرم اعدامی باشه، همین‌قدر مسخره بی‌خیال هدفش شد. در عین حال که نمی‌خواست زیر سایه‌ی من بمونی، ترجیح می‌داد بچه‌ی طلاق باشی تا یه مجرم اعدامی... اون مدارک رو پنهان و تصمیم گرفت جدا بشه. سرپرستی تو رو هم می‌خواست. مطمئنم اگه می‌تونست، تا قطره‌ی آخر خونت رو تغییر می‌داد. می‌تونم شرط ببندم بدون اطلاعم قرص می‌خورد تا روزی که بالای دار ببینتم، باردار شدنش احتمالا خطا بود. اول و آخرش من یک خطا بودم؛ با این وجود، انقدر نامرد نشده بودم که تمام داستان را نبینم. دست کم برای مامان آشوب یک خطای دوست‌داشتنی بودم. ناسپاس نبودم اما این دوست‌داشتنی بودن را نمی‌خواستم. ترجیح می‌دادم زیر پایم می‌گذاشت یا حتی سقطم می‌کرد اما شارایل را پای دار می‌کشید، این‌گونه خوش‌حال‌تر بودم، دنیا هم خوش‌حال‌تر می‌شد. - به هر حال دیگه دستش پیشم رو شده بود. ابروهایش را درهم کشید. صورتش درهم رفت. نفرت در چشم‌هایش موج می‌زد. - عقب کشیدن، فرار یا همچین چیزی برای یه خائن معنایی نداره؛ این‌جوری نیست که خائنین رو بکشم، البته که نه، خصوصا کسی مثل آشوب که اهمیتی نمی‌داد، به جاش ترجیح می‌دادم بلایی سرش بیارم که برای باقی مونده‌ی زندگیش، هر روز هزار بار آرزوی مرگ کنه و تنها چیزی که آشوب رو به این حال می‌نداخت... تیز نگاهم کرد. -‌ پوست کندن تو جلوی چشم‌هاش بود! می‌خواستم بگیرمت، اختیارت رو داشتم و بعد، آشوب رو عذاب بدم، تا آخر عمرش... تاوان خیانت به اندیش رو باید می‌داد؛ با این وجود، نمی‌دونم چه جوری یه هفته مونده به تولدت فهمید و فرار کرد. پوک دیگری به سیگارش زد. - ردش رو گرفتم. درست شب تولدت به روستا رسیدم. برای پیدا کردنش یه آزاد باش بی‌سابقه به افرادم دادم؛ بی‌پروا عمل کردنم باعث شد برای خفه کردن دهن بعضی‌ها، دو نفر رو بکشم، خونه‌ی قابله رو چک کردم، معلوم بود یه بچه به دنیا آورده‌ اما اثری از بچه و آشوب نبود. به هر حال، توی جنگل به آشوب رسیدم. حالش وحشتناک بود. ادعا می‌کرد به خاطر تحرک‌های غیر طبیعیش برای فرار، بچه مرده به دنیا اومده و از شدت غم و جنون، از ترس هتک حرمت به حتی جنازه‌ی بچه‌ش... پوزخندی زد. طعنه‌آمیز ادامه داد: - خوب شناخته بودم... پیش از این که دستم بهش برسه، چنان خودسوزی کرد که جسد بچه کاملا نابود شد و جسد خودش... با ابرو به در اشاره کرد. - نمی‌تونی بگی دیگه جسد انسانه. نفس عمیقی کشید. - حتی اگه مرگش دردناک بود، این انتقامی نبود که من می‌خواستم. ساده تموم شد، خیلی ساده... حتی نتونستم درس عبرتش کنم! نمی‌تونستم بگذرم، مردن به خواست خودش، پوچ شدن، همین؟! با مکث کوتاهی ادامه داد: - جسدش رو نگه داشتم. میل انتقامم خاموش نمی‌شد تا این که خیلی اتفاقی، تصویرت رو روی تلفن همراه یکی از هم‌کارهام دیدم. انگار نوه‌ش قرار بود به یکی از مهدکودک‌‌های نیک‌آیین بره. اون‌قدر شبیهش بودی که تصادفی نباشه. برای گرفتن فقط یه تار موت، رقم زیادی رو پیش یکی از کارمندات پیاده شدم. آزمایش دی‌ان‌ای هم تأیید کرد. عصبی خندید. دستی درون موهایش برد، کمرش را به پشتی صندلی کوبید و دیوانه‌وار قهقهه زد. - پسر خودم بودی. آشوب حتی با مرگش هم فریبم داده بود و این فریب رو... چشم‌هایش عمیقا درخشیدند. - من دوست داشتم! در حال بلند شدن از روی صندلی، آرام‌تر ادامه داد: - دوباره تحقیق کردم. مشخص شد فقط یه روز قبلش از بیمارستان یکی از شهرهای نزدیک جسد یه بچه دزدیده شده بوده. آشوب قضیه رو بی‌نقص چیده بود. چنان آتشی به پا کرد که جسد بچه نمونه، این باعث می‌شد نتونم دی‌ان‌ایش رو چک کنم. فکر همه جا رو کرده بود. تو رو داد مه‌گل و اون عمارت عجیب توی جنگل... خود آشوب ساخته بودش. بعد طلاق، می‌خواست برای همیشه پنهان شه، دیر فهمیدم، خیلی دیر... با این وجود... لبخند درخشانی زد. سیگارش را سمت چشمم آورد. چشمم بی‌اراده بسته شد و سیگار روشنش، روی پلکم خاموش... فشارش داد؛ سوخت، خیلی خیلی کم، سوختن تمام بدن چه احساسی داشت که... مامان آشوب خودش را آتش زد؟ می‌خواستم بسوزم، تجربه‌ و شریک شدن دردش، گرفتگی سینه‌ام را آرام می‌کرد؟ - ممنون که زنده‌ای، و بیشتر هم ممنون که پیام گریه‌ی آشوب رو رسوندی! داشتم می‌سوختم، دست‌هایم مشت شده بودند و محکم فشارشان می‌دادم، شاید خالی شوم که بعید بود... از درون حالم خراب بود. سینه‌ام تنگ می‌گذاشت، زیر فشار این حقایق، له شده بود. نفس کشیدن هم برایم درد داشت. جریان خون را درون مغزم احساس می‌کردم. با هر تپش قلبم، مغزم پیش می‌رفت. فکر می‌کرد، عذابم می‌داد.
  3. با این حال، یک چیزی عجیب داشت آزارم می‌داد؛ همان رنگ بالاتر از سیاهی... پذیرفته بودم آشوب، آن زنی که بی‌نهایت شبیه‌اش بودم، مادرم است؛ چرا مادرم دقیقا باید شب تولد من خودسوزی کند؟ من را یک قابله در روستا، شب هنگام به دنیا آورد. این‌طور از مردم روستا شنیده‌ام؛ هر چند تا فوت مامان مه‌گل و دیدن من که باعث شد قابله بترسد و لو برود، هیچ‌کس نمی‌دانست قابله آن شب بچه‌ی زنده‌ای را هم به دنیا آورده است. فکر نمی‌کردم دروغ باشد و این یعنی، مادرم تنها چند ساعت پس از به دنیا آوردن من خودش را آتش زده بود؛ چرا؟ واقعا چرا؟ - به چی فکر می‌کنی؟ با صدای شارایل به خودم آمدم. پلک زدم. نمی‌دانم چرا اما جوابش را دادم. شاید او می‌دانست... - چرا..‌. زبانی روی لب‌هایم کشیدم. به زبان آوردنش هم سخت بود. گلویم را می‌سوزاند. - خودسوزی کرد؟ نیشخند خصمانه‌ای زد. - به اون‌جا هم می‌رسیم... ابروهایم بالا پریدند. پس می‌دانست! ته دلم، دوباره یک ریشه‌ی مریض داشت بزرگ می‌شد. به خاطر به دنیا آوردن یک بچه‌ی نحس؟ حتی اگر مادرم هم نبود، به هر حال مرگش بخشی از نحسی من دانسته می‌شد. - فکر می‌کنی چه‌طور تونست اون مدارک دقیق رو جمع کنه؟ نیم‌نگاهی به مدارک انداختم. - گفتی بهش اعتماد کردی! سیگارش ته گرفت. در حال روشن کردن نخ دیگری، گفت: - آره... و نزدیک‌ترین جا به خودم رو بهش دادم؛ همسرم شد، ملکه‌ی اندیش... به عنوان پاداش این موقعیت رو خواست و من هم بهش دادم. آدم مفیدی بود، حیف بود از دستش بدم‌. یک پازل وحشتناک درون سرم در حال تکمیل شدن بود؛ دوست داشتم بزنم زیرش، برهمش بریزم، چشم روی شارایل ببندم و تمام اما‌... لب‌هایم با وجود بهتم تکان خوردند. یک من در انتهایی‌ترین بخش وجودم می‌خواست بداند و حتی به اندازه‌ای درمانده بود که نمی‌توانست تصمیم بگیرد می‌خواهد این پازل صحیح باشد یا اشتباه... تک ابرویم بالا پرید. شمرده تکرار کردم: - مادر من... همسر تو بود؟ گویی درون افکارم بود، حدس‌هایم را می‌خواند. فهمید، با لذت دست زیر چانه‌اش زد و خندید، به نظرم جنون‌آمیز نبود، فقط کریه بود، شدیدا کریه و حال به هم زن، چندش‌آور... - آره... اوه، و مشخصا من هم پدرتم و تو پسر منی! تفریح می‌کرد، داشت از دیدن حالت‌هایم لذت می‌برد و من، درون یک موج خاکستری‌ای که نمی‌دانست باید رو به سیاه برود یا سفید، گیر افتاده بودم. پلک می‌زدم. درک نمی‌کردم. شبیه آدم مست، گیج بودم. مغزم انگار به جای پاهای بسته شده‌ام تلو تلو می‌خورد. همیشه فکر می‌کردم اگر یک روزی، به هر نحوی، در ناباورانه‌ترین حالت ممکن دیگر نامشروع نباشم، لکه‌ی ننگ مامان نباشم، مامان واقعا... خوش‌حال می‌شوم اما این... فقط می‌توانستم بگویم یک سقوط آزاد بود. نامشروع نبودم اما مادر خونی‌ام شب تولدم خودسوزی کرده بود و پدرم، آدمی بود که هیولاهای زیر تخت و روح‌های انتقام‌جوی سرگردان به او شرف داشتند؛ یک بی‌شرف روانی که بیست و هشت سال، جسد سوخته‌ی همسرش، مادرم را نگه داشته بود. کم کم داشتم می‌فهمیدم. برای همین هوا به نظرم غیرعادی سرد می‌آمد. پشت آن در، باید سردخانه می‌بود. من، تهی شده بودم! مغزم از یک‌جا جلوتر نمی‌رفت، تقلا می‌کرد و احساساتم، درکشان نمی‌کردم. بهت؟ ناراحتی؟ خشم؟ استرس؟ ناامیدی؟ نمی‌فهمیدم. خودم را یک گوشه‌ی دنیا منزوی و ناتوان می‌دیدم. - آشوب می‌خواست اسمت رو شاهان بذاره، خیلی روش فکر کرده بود، اولین باری بود می‌دیدم اون‌قدر به یه چیز علاقه نشون می‌ده، دوستت داشت، جدی می‌گم، وقتی با اون اخلاق سردش شاه قلبم صدات می‌زد، یه جورایی مسخره می‌شد، بهش نمی‌اومد. گردنم خشک شده بود؛ وقتی برای بالا آوردن سرم تکانش دادم، صدا داد. شارایل بی‌توجه، گویی در گذشته غرق شده باشد، سیگارش را می‌کشید و ادامه داد: - این‌جوری نبود که این بخشش به من ربطی داشته باشه، به نظرم بچه‌ی آشوب وارث خوبی برای اندیش می‌شد، همین‌قدر کافی بود. ناگهان، صورتش غیرعادی درهم رفت. به درجه‌ای رسیده بودم که واکنشی نشان ندادم. تعجب‌برانگیزتر از حقیقتی که فهمیده بودم، نبود. با خشم، دندان روی هم سایید و احتمالا غیرارادی، سیگار را در دستش شبیه کاغذی مچاله و له کرد.
  4. سرم را پایین انداختم. این دردش بدتر بود. انگار کثیف‌تر از چیزی بودم که فکر می‌کردم... می‌سوختم. از جیب کتش، بسته سیگار پارلیمنت به همراه فندک سیاهی بیرون آورد و نخی آتش زد. پوک اول را که بیرون داد، گفت: - یکی از زیردست‌های احمق من دزدیده بودش! من از جرائم غیرضروری روی انسان‌ها اجتناب می‌کنم، حساسیت زیادی رو در عموم برمی‌انگیزن و بیشتر درموردشون تحقیق می‌شه... حرف طعنه‌آمیزی برای کسی بود که سه نفر را بی‌هوش کرده و برنامه‌ی زجرکش کردن یکی را داشت؛ احتمالا انسان حساب نمی‌شدم... همان جمله‌ی اول برای این که بخواهم آب دهانم را رویش بیندازم، کافی بود اما صندلی‌اش به حد کافی نزدیک نبود. دندان‌هایم را واضح و خصمانه روی هم ساییدم‌ که کوتاه، توجه‌اش جلب شد. فقط تک ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: - به هر حال کار از کار گذشته بود، کشتنش بهترین انتخاب باقی مونده بود اما شبیه یه ماهی... از دست زیر دستم لغزید و فرار کرد؛ در واقع یه نفر فراریش داد! با چشم به در کنارم اشاره کرد و با حرص، صورتی که ناگهانی از خشم سرخ شده بود، پوک بعدی‌اش را زد. - اون عوضی‌ خائنی که اون‌جا افتاده... دندان روی هم سایید و غلیظ غرید: - آشوب رهاورد... مادر خونیت، چه بخوای چه نه... نیشخندی زد و آرام‌تر، ادامه داد: - مه‌گل احتمالا به عنوان ادای دین بزرگ کردنت رو به قیمت بدنام کردن خودش پذیرفت؛ به هر حال فراری دادن اون، باعث شد آشوب لو بره و نهایتا بمیره! نتیجه‌ی شارایل از داستان مامان، شبیه آب یخ روی آتش بود. یک جورهایی وا رفتم. در واقع، من دوست داشتم سیاهی‌ای که برداشت کرده بودم، واقعی نباشد، جِداً اما این که مامان... مامان نباشد، هنوز هم برایم سنگین بود. پلک زدم. فکر کردن برایم سخت بود اما نقطه کورها را بیرون کشیدم. پذیرفتم ناباوری جواب درست را به من نمی‌دهد. - چرا کامل نمی‌گی؟ یعنی چی که... به زبان آوردنش حس عجیبی داشت؛ دوست نداشتم. - آشوب لو بره و بمیره؟ چی‌کار می‌کرد؟ اگه... اگه واقعا مادرمه، چرا من رو به اون... اون یکی مامانم داد؟ مامان، نهایتا مامان بود؛ حتی اگر می‌پذیرفتم نسبت خونی نداریم. به هر حال پرسیدنش برایم سخت بود، شبیه جان دادن می‌ماند. لب‌هایم را زبان زدم. به معنای واقعی کلمه، درمانده بودم. شارایل انگار عجله‌ای نداشت. با آرامش سیگارش را می‌کشید و با مکث، گفت: - برای آشنایی بیا از ته داستانش شروع کنیم که تو هم در جریانی، از تموم زندگی مادرت، تو نحوه‌ی مرگش رو می‌دونی؛ می‌تونی حدس بزنی؟ چی؟! چشم‌هایم گرد شدند. سوالش، یورش تمام احساسات بد بود. یعنی چه که نحوه‌ی مرگ... آن زن درون اتاق و احتمالا مامان را می‌دانستم؟ شارایل انگار می‌دانست نمی‌توانم به جواب برسم؛ خودش با صورت درهم پاسخ داد: - همون زنیه که شب تولدت توی جنگل خودسوزی کرد! داشتم فکر می‌کردم بدتر از این نمی‌شود، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست اما شارایل، با یک جمله بالاتر از سیاهی را نشانم داد. خالی کردم. روحم بیش از پیش می‌خواست از بدنم جدا شود. بی‌اراده، مات و مبهوت با چشم‌های لرزان زمزمه کردم: - یعنی چی؟ نگاه شارایل لحظه‌ای رویم ماند و با سیگارش، به مدارک روی میز اشاره‌ای کرد. - می‌دونی اون مدارک رو کی جمع کرده؟ چه ربطی داشت؟ گیج سر تکان دادم. ابروهایم درهم رفتند. - شخصی ملقب به... شاه‌سم! دیالوگ محمدمهدی در ذهنم تکرار می‌شد. «من شاه‌سم توام!». واقعا منظورش چه بود؟ - پس می‌دونی شاه‌سم در واقع کیه؟ - نه‌‌... - آشوب رهاورد، مادرت! خودم این لقب رو بهش دادم... یک‌جورهایی بی‌میل، با حرص و نیشخند ادامه داد: - مثل یه سم بدون پادزهر بود، روی هر چیزی دست می‌ذاشت، نابودش می‌کرد؛ نقشه‌ی نابودی خیلی از رقبای اندیش رو کشید، شبیه اسمش آشوب به پا می‌کرد، زهر می‌ریخت و با برنامه، به هدفش می‌رسید... همین باعث شد احتیاط همیشگی‌م رو مقابلش از دست بدم. هیچ وقت راحت اعتماد نمی‌کردم ولی آشوب... من از آدم‌های باهوش خوشم می‌آد، برای اندیش لازمن! مغزم گیر کرده بود. نمی‌فهمید، یا دوست نداشت بفهمد. محمدمهدی، از دید شاه‌سم، یعنی مادر خونی من نگاهم می‌کرد؛ برای همین من را بچه‌ی خودش می‌دانست اما چرا؟ چگونه؟ اصلا چرا محمدمهدی باید از دید آشوب نگاه کند؟ آشوب، شاه‌سم بود؛ این، بودن مدارک دست مامان مه‌گل را توضیح می‌داد. اگر آن‌قدر ارتباط و اعتماد میانشان قوی بود که بچه‌اش را به او بسپارد، چرا مدارک را ندهد؟!
  5. دست چپش بالا آمد و بی‌هوا، روی تخم چشم راستم نشست؛ خود چشمم... نتوانستم به موقع پلک بزنم. انگشتش را فشرد. به خاطر گرفتن دستش، فشردن، پلک نزدن... هر چه بود، چشمم شروع به سوختن کرد و بی‌اراده اشک آمد. رویم خم شد. چهره‌اش پر از نفرت بود. انگار حالش از چشم‌هایم به هم می‌خورد. روی صورتش چین افتاده بود. - اون چشم‌های خونسرد از بی‌تفاوتی... نفرت‌انگیزه! دلم می‌خواد همین الان از حدقه بیرونشون بیارم اما کار رو کثیف می‌کنن... نیشخندی زد. - من یه کلکسیون از چیزهای نفرت‌انگیز دارم، خوبه که هر چیزی که ازش متنفرم، تحت کنترلم باشه... چشم‌های اون رو نتونستم بهش اضافه کنم اما چشم‌های تو جای‌گزین خوبی‌ان! دستش را عقب کشید. - وقتی مردی، تمیز درشون می‌آرم! روانی بود؛ از آن روانی‌های فرار کرده از بخش ممنوعه‌ی تیمارستان... اصلا از چه حرف می‌زد؟ کدام او؟ - خب... حتی اگه کثیف شدن چشم‌هات حیف باشه، فکر نمی‌کنم کثیف شدن یکی از گوش‌هات مشکلی داشته باشه! در حین گفتن، پیش از آن که جمله‌اش تمام شود و بتوانم معنایش را درک کنم، یقه‌ام را محکم گرفت، ناگهانی مصقل را از دستم بیرون کشید و محکم، در گوشم فرو کرد که با سوراخ کردن سطح برآمده‌اش، سرم را به دیوار چسباند. یک آن نفسم بند آمد. سوخت، فاصله‌اش به اندازه‌ای کم بود که هم‌زمان، دستم به خاطر بیرون کشیدن مصقل و گوشم به خاطر فرو رفتنش، وحشتناک سوختند. خون‌ریزی دستم بدتر شد. حس‌گر دردشان تا مغزم تیر کشید اما فقط... لب‌هایم را روی هم فشردم و نگاهش کردم. من آدم خیلی مغروری محسوب نمی‌شدم اما جلوی این آدم ناله نمی‌کردم؛ مهم نبود چه شود... سرم را بالا گرفت و صورتش را نزدیک‌تر آورد‌. با نیشخندی پرسید: - بگو... برام از گریه‌اش بگو... داره گریه می‌کنه... شدیدتر شده، نه؟ ابروهایش را استفهامی بالا انداخت. صدای گریه‌ی جسد بلندتر شده بود، اگر دیوار بینمان نبود، احتمالا حتی آزاردهنده می‌شد و یک چیزی این وسط عجیب نمی‌ساخت. شارایل بیشتر از من، روی گریه‌ و عذاب کشیدن یک جسد حساس بود، آن هم به طرز جنون‌آمیزی... و جسد، هر بار که من آسیب می‌دیدم، آزرده‌تر می‌شد‌. شارایل نمی‌شنوید اما از ابتدا این را حدس می‌زد. چگونه؟! اصلا جسد چه کسی بود؟ صدایش برایم آشنا نبود. چرا با آسیب دیدن من، باید آزرده می‌شد؟ برای همین هدف شارایل من بودم؟ انقدر روانی بود که برای عذاب دادن یک جسد یا به عبارت دیگر یک روح، یک آدم مرده، این کارها را بکند؟ به جای جواب دادن سوالش، دردم را با نفسم فرو دادم. شبیه خودش به چشم‌هایش خیره شدم و چشم‌هایم را ریز کردم. - جسد کیه؟ برق خنده‌ را در عنبیه‌های مشکی‌اش دیدم. شیطانی بود. گوشه‌های لب‌هایش با لذت کش آمدند و مصقل را از گوشم، بیرون کشید. کرم نکرده بود اما مطمئن بودم جای سوراخش می‌ماند. - اوه... یه لحظه یادم رفت اون مرتیکه... اها... اسمش محمدمهدی بود، نذاشته از مدارک بفهمی؛ باید قبلش برات توضیح بدم. ابروهایم بالا پریدند. چشم‌هایم گرد شدند. مدارک؟ محمدمهدی که مدارک را کامل نشانم داده بود، حتی با توضیحات اضافه! از چه حرف می‌زد؟ بی‌توجه، به سمت میز رفت. لای یکی از پوشه‌های مدارکی که خودمان تحویل پلیس داده بودیم را باز کرد و عکسی برداشت. با یادآوری هم‌دستی‌ مأمورهایی که دیدیم با شارایل، لحظه‌ای ابروهایم درهم رفتند؛ آدم‌های کثیف! شارایل برگشت، روی صندلی مقابلم نشست و بی‌حرف عکس را نشانم داد. کیش و مات! نگاهم روی عکس خشک شد. شارایل از پوشه‌ی همان مدارک بیرونش آورد اما من میان مدارک ندیده بودمش... یک قاب عجیب هضم نشدنی! تصویر شارایل کنار زنی بی‌نهایت شبیه من! یا شاید... من شبیه او! همانندتر از دو نصفه‌ی سیب... تارموهای بیرون آمده‌اش از شال، لخت و بلوند رو به سفید بودند، ذره‌ای طیف رنگی عجیبشان با موهای من فرق نداشت، همان پوست رنگ‌پریده‌ی سفید، بینی قلمی، لب‌های باریک و چشم‌های آبی کم‌رنگ سردی شبیه یخ، دو جفت گردی بی‌روح و بی‌تفاوت... مشخصات چهره‌ام عادی نبودند که بگویم واو، چه تصادف عجیبی... خط خونی‌ مشترکی باید می‌داشتیم. نسبتم‌ چگونه به او می‌رسید؟ چیزی شبیه عمه‌ام بود؟ شارایل عکس را کنار گذاشت؛ روی همان میز و با نیشخندی گفت: - جسد این زن توی اتاقه و مشخصه با آسیب دیدن فرزند عزیزتر از جونش ناراحت می‌شه! خون در رگ‌هایم یخ زد. لحظه‌ای به گوش‌هایم شک کردم. سوراخ شدن یکی‌شان چنین تأثیر مخربی داشت؟ با این وجود، انکارم طول نکشید. چشم‌هایم که اشتباه ندیده بودند. مادر من موهای قهوه‌ای و چشم‌های گرم عسلی داشت؛ از آن‌ها که درونشان عشق موج می‌زد. ناباورانه پلک زدم. ذهنم، تمام قد معنای غیرمستقیم حرف شارایل را رد می‌کرد. ناخوداگاه سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم. - مادر من این شکلی نیست. بازی را بلد بود. شکم را بو می‌کشید. پایی روی پایش انداخت و بی‌تفاوت نگاهم کرد. - این چیزیه که واقعا فکر می‌کنی؟ یک ترک بزرگ وسط مغزم بود؛ ترکی که ترجیح می‌دادم نادیده‌اش بگیرم، دیدنش... هزینه‌ی سنگینی داشت. مصرانه سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم. مامان من، مه‌گل بود؛ زنی گرم و صمیمی... معنایی نداشت او نباشد؛ چرا باید بچه‌ی نامشروع یکی دیگر را گردن می‌گرفت؟ چرا باید عمرش را پای من می‌گذاشت؟ خاله چه؟ - مه‌گل سایه‌سار، دختر سرتیپ بازنشسته، محمود سایه‌سار... حدود بیست و هفت سال پیش برای انتقام از پدرش، دزدیده شد، یک سال بعد، وقتی همه فکر می‌کردن مرده، خبر زنده موندنش رسید، با یه بچه‌ی نامشروع و دامن ننگینی که پدرش رو سکته داد! ناباور، خیره‌ی لب‌های شارایل ماندم. احساس می‌کردم در اتاق اکسیژنی برای نفس کشیدن نیست. اطلاعات مامان را درست داده بود! می‌دانستم مامان دختر یک سرتیپ بود، پس از این که خاله قیمم شد، فقط یک بار محمود سایه‌سار، پدربزرگم را دیدم؛ سکته زمین‌گیرش کرده بود اما هیچ وقت... هیچ وقت چیزی درمورد داستان باردار شدن مامان نشنیده بودم. نه کسی در روی خودم می‌گفت و نه من، زبانم در حلق می‌چرخید که بخواهم بپرسم... ترجیح می‌دادم نادیده‌اش بگیرم. حتی هیچ وقت نخواستم پدرم را پیدا کنم. زشت‌ترین روی وجود من بود. و حالا... حدس زدن چیز دردناکی مثل..‌. سنگین بود. نمی‌خواستم بهش فکر کنم. رفتار کسانی که دزدیده بودنش، قطعا دوستانه نبود.
  6. نگاه سرد عجیبی داشت؛ از بالا نگاهم می‌کرد، مطمئن بودم من را به عنوان انسان نمی‌بیند، انگار حیوان جالبی باشم، همان گوشت قربانی مناسب‌ترین تعبیر بود. محمدمهدی و مهدیه! ذهنم جرقه‌ای زد. کم کم داشت از بهت اولیه بیرون می‌آمد و می‌توانست فکر کند! رنگم پرید. تپش قلبم بازی‌اش گرفت. صدای گریه، به نظر نمی‌رسید برای مهدیه باشد. شارایل به ضرب چانه‌ام را پایین کشید و رهایش کرد. نمی‌دانستم چرا و مهم هم نبود... سریع سرم چرخید. در یک اتاق ساده‌ی به ظاهر نوساز با وسایل کمی بودیم. محمدمهدی و مهدیه نبودند! نتوانستم خودم را کنترل کنم، با هول پرسیدم: - اون دوتا کجان؟ چی‌کارشون کردی؟ عصبانیت و بالا رفتن صدایم دست خودم نبود. نگرانی داشت خفه‌ام می‌کرد. جانم انگار پشت لبم آمده بود. کجا بودند؟ چه وضعیتی داشتند؟ با این وجود شارایل در کمال خونسردی، در حالی که به سمت میز می‌رفت، جواب داد: - بی‌آزار همون‌جا خوابیدن و احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگه بیدار می‌شن؛ به هر حال پدرشون هم نفوذ زیادی داره... دنبال توجه غیر ضروری ناشی از کشتنشون نیستم! چی؟! ناباور پلک زدم. واقعا؟ یک مجرم به همچین چیزهایی هم فکر می‌کرد، آن هم یکی در سطح و اندازه‌ی شارایل؟ باید باورش می‌کردم؟ - کسی که توی خطره، تویی! اون لعنتی هدفش تویی، فقط تو... صدای مهدیه در سرم زنگ زد. دروغی که لحظات آخر رو شد. حالا خونسردی محمدمهدی را از باب درگیر کردن مهدیه درک می‌کردم؛ مسئله ابدا مدارک نبودند، محمدمهدی بود که برای گیر انداختن شارایل، مدارک را می‌خواست؛ نمی‌دانستم چرا اما به نظر می‌رسید شارایل، فقط دنبال من بود. به هر حال نفس راحتی کشیدم. تا همین‌جا هم پایان خوش من بود. همین که آسیب بیشتری ندیده بودند، می‌توانستم برایش سجده‌ی شکر به جا بیاورم. تپش قلبم نظمش را پس گرفت. به نحو عجیبی خونسرد بودم؛ این به معنای مرگ خواستنم نبود، قطعا تلاشم را برای زنده ماندن و فرار در صورت امکان می‌کردم اما مرگ خودم هم، چیزی نبود که بخواهم از آن بترسم‌. هجده سال آرزویش را داشتم، از وقتی خاله فوت کرد؛ آرزوی انسان که ترسناک نمی‌شد. با تمرکز بیشتری وضعیتم را آنالیز کردم. ذهنم هشیار و هشیارتر می‌شد. سرم را که تکان می‌دادم، سرگیجه‌ی خفیفی می‌گرفتم که احتمالاً به خاطر اثرات گاز بود اما مانعم نمی‌شد. روی یک صندلی نشانده بودنم. دست‌‌هایم به دسته‌های صندلی بسته شده بودند و پاهایم پس از بسته شدن به هم، به صندلی هم گره خورده بودند. گره‌های محکمی بودند. کند شدن جریان خونم را احساس می‌کردم. دیر یا زود باید کبود می‌شدم‌. هوای اتاق به صورت غیرعادی‌ای سرد بود. صدای گریه هنوز می‌آمد. زیر چشمی دوباره به در نگاه کردم. - کی رو توی اون اتاق زندانی کردی؟ پشت شارایل به من بود. جلوی میز ایستاده بود که با سوالم، ابرو بالا پراند و متعجب، از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد. با مکث کوتاهی، چشم‌هایش را ریز کرد. - چه طور؟ - صدای گریه‌اش داره می‌آد! چه بلایی سرش آوردی؟ پلک چشم چپش پرید. صورتش را برگرداند اما زمزمه‌ی مبهوتش را شنیدم. - گریه... مرده‌نشین... حرف زدن با جسد... یک دفعه شانه‌هایش لرزیدند. ناباورانه خندید! یک لحظه بود، فاصله‌ی میز از صندلی من زیاد نبود، یک لحظه برگشت، برق دندان‌های خندانش را دیدم و تا به خودم بیایم، یک مصقل فلزی نوک تیز را درون دست راستم فرو کرد! نفسم بند آمد، قلبم ایستاد و نبض زدن خون را، گویی با هر نبض درد سرتاسر بدنم پخش می‌شد، احساس کردم. چشم‌هایم درشت شدند، انگار فشار درد بخواهد از حدقه بیرونشان بیندازد. ناخوداگاه به جلو خم شدم. پیش از این که نفسم برای ناله کردن بیرون بیاید، شارایل روی صورتم خم شد. چشم‌هایش از شور و شعف درشت شده بودند و می‌درخشیدند! شبیه معتاد به مواد رسیده... خبری از آدم خونسرد با پرستیژ دو دقیقه‌ی پیش نبود، می‌خندید، دیوانه‌وار، جنون‌زده... - بهم بگو، حالا بلندتر گریه می‌کنه؟! مات شدم‌. گویی زمان برایم بایستد. گریه‌ی زن، تبدیل به جیغی دلخراش و ناله‌ای بلندتر شده بود، دقیقا از همان لحظه‌ای که شارایل ضربه‌اش را زد اما آن لحن شارایل، چیزی میان حدس زدن و مطمئن نبودن، گویی خودش نمی‌شنوید، نگاه جنون‌زده‌اش، چشم‌های دیوانه‌ای که به من خیره شده‌ بودند، واکنشش به سوالم، مواردی که زمزمه کرد، لقبم، توانایی‌ام... تنها یک نتیجه می‌توانستم بگیرم؛ زنی که درون اتاق گریه می‌کرد، یک جسد بود! شارایل امان فکر کردنم نداد. با چهره‌ی درهم رفته و چشم‌های ریز شده‌ای، خیره به چشم‌هایم گفت: - از این چشم‌ها متنفرم؛ خوبه که انقدر شبیهشی! شبیه؟ من شبیه چه کسی بودم؟ پدرم؟ تنها گزینه‌ای بود که ذهنم می‌رسید. یعنی پدرم را می‌شناخت؟
  7. مات و مبهوت با کارهایش همکاری می‌کردم. در واقع نمی‌دانستم برای این حالش باید چه غلطی بکنم. وقتی ایستاد، دستش را نوازش‌وار آرام روی گونه‌ام کشید که مورمورم شد. عالی بود؛ محمدمهدی هم داشت به مهدیه اضافه می‌شد. همان آویزان شدن از گردنم را ترجیح می‌دادم. این، یک جورهایی معذب‌کننده و آزاردهنده بود‌. با لبخند تلخی، آرام گفت: - وقتی به دنیا اومدی، ندیدمت ولی نگاه کن چه‌قدر بزرگ شدی... توی نگاه اول شناختمت. نگران نباش. سرش را نزدیک آورد. در مقابل چشم‌های بهت‌زده‌ام، بی‌مقدمه در آغوشم کشید، گویی نمی‌توانست سر پا بماند که وزنش را رویم انداخت و زیر گوشم با صدای ضعیفی زمزمه کرد: - من، شاه‌سم توام! آره... همینه... باید همه‌شون رو مسموم کنم، زمینشون بزنم... هر کسی که بخواد به تو دست بز‌... بالاخره از حال رفت. داشت روی بدنم می‌سرید. بدون این که بتوانم چشم‌هایم را تکان دهم، دستم را دور کمرش انداختم و نگه‌اش داشتم‌. سرم تیر می‌کشید. نبض می‌زد. گنگ بودم. تفکرم دچار مشکل شده بود؟ پلک زدم. درست نمی‌دیدم. داشتم دوباره غرق می‌شدم یا اثر گاز بود؟ رفتارهای محمدمهدی بی‌هیچ چیز نبود. شاه‌سم لقب آشنایی بود. شخصی که با مادرم آشنایی داشت، کسی که آن مدارک بی‌نقص را جمع‌آوری کرده بود... چرا در این آشفته بازار، محمدمهدی خودش را شاه‌سم می‌دانست؟ و بدتر از آن، چرا در قالب شاه‌سم من را بچه‌ی خودش می‌دید؟ نمی‌فهمیدم. به گمانم اثر گاز بود، به حدی داشت آرامم می‌کرد که ترس، هیجان، تمام احساساتم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند. سخت می‌توانستم هشیاری‌ام را نگه دارم‌. برگشته بودم به خود همیشه بی‌تفاوتم... آخرش هم بدون فهمیدن راز محمدمهدی، می‌مردم. دست‌هایم ناگهان سبک شدند. چند بار پلک زدم تا بتوانم ببینم چه اتفاقی افتاد. مهدیه، محمدمهدی را گرفته بود و به آرامی روی زمینش می‌خواباند. من هم می‌خواستم بخوابم؛ چه خوب می‌شد اگر بیدار می‌شدم و می‌فهمیدم همه چیز کابوس من بوده! پاهایم سست شده بودند. می‌خواستم آرام بنشینم و دراز بکشم اما سرگیجه امانم نداد. شدید بود، تعادلم را از دست دادم و فکر کنم من را هم... مهدیه جمع کرد. پشتم را گرفت و شبیه محمدمهدی کمک کرد روی زمین دراز بکشم. سرم را روی زانوهایش نگه داشت. واقعا نیازی نبود. باید می‌گفتم اما... حس تکان دادن لب‌هایم را نداشتم. دیدم هم به اندازه‌ای تار شده بود که از مهدیه، تنها یک سایه‌ی درهم می‌دیدم. دستش را زیر سرم انداخت و حتی بالاترش کشید. فکر کنم سر خودش را هم پایین آورد و دم گوشم، زمزمه کرد: - تو مرده‌نشینی؛ یه مرده‌نشین شاید کنار مرده بشینه، ولی خودش ته داستان نمی‌میره... هر چه قدر بعید باشه؛ شبیه بچه‌ی پنج ساله‌ی آسیب دیده‌ای که دووم آورد... ملتمسانه ادامه داد: - شاید خودخواهی باشه ولی حتی اگه باز هم تکرار شدی، دووم بیار... تو می‌تونی... پشیمونم نکن! چهره‌اش را نمی‌دیدم اما می‌فهمیدم صدایش عجیب است؛ سنگین بود ولی می‌لرزید... انگار به زور حرف می‌زد. بغض داشت. من و محمدمهدی کله‌خراب به کجا رسانده بودیمش... من خودم پشیمان بودم؛ مثل سگ از آن معامله‌ی لعنتی پشیمان بودم. سرم را محکم‌تر در سینه‌اش کشید و فشرد. صورتم شروع به نقطه نقطه خیس شدن کرد. پلک‌هایم روی هم افتاده بودند، توانایی بالا نگه داشتنشان را نداشتم و این بار، حتی نمی‌توانستم دلداری‌اش دهم. - این‌ یه رمان نیست که پایان تلخش برای یه شخصیت ساختگی باشه، من آدمم، وجود دارم‌ها... تو غلط می‌کنی بدون اجازه‌ی صاحبت به خودت آسیب بزنی! دووم بیار... می‌آیم... من و‌ محمدمهدی می‌آیم... فکر می‌کردم دست کم، انسان خوبی هستم، تلاشم را برای خوب بودن کرده‌ام ولی حالا... پیش از مرگم داشتم به خودشناسی می‌رسیدم؛ من آدم به درد نخوری بودم، فقط به خطرشان انداخته بودم و دیگر، حتی توانایی عذرخواهی هم نداشتم... *** صدای گریه می‌آمد، گریه‌ی یک زن، آرام ولی سوزناک... گویی از ته چاه بود؛ خیلی دور..‌. حزن صدایش قلبم را می‌فشرد. درد داشت. دلم می‌خواست آرامش... با آب سردی که ناگهانی رویم ریخت، نفسم حبس شد. رشته‌ی افکار محوم برید. سرم به خاطر فشارش به سمت مخالف کج شد و چشم‌هایم، شوکه و گرد شده، باز شدند‌. مات و مبهوت، نگاهم روی در عجیب و غریب کنارم ماند. سفید یک دست بود اما فلز یا چوب به نظر نمی‌رسید. ضخیم بود. صدای گریه‌ی زن، از پشت آن در می‌آمد. ناگهان، دستی با خشونت چانه‌ام را گرفت و برگرداند. صدای سرد و خونسردی بلند شد: - برای همچین موقعیتی بیش از حد خونسردی که خیره‌ی یه در موندی! دیدنش... شوک قوی‌ای برای مغزم بود؛ با وجود دست‌کش‌های سیاهش، گویی عمدا می‌خواست انگشت‌هایش را در پوستم فرو کند، چانه‌ام را محکم گرفته بود و سرم را بالا نگه می‌داشت، خیره به خودش... مردی با موهای لخت بلند و پرپشت مشکی، صورت کشیده‌ی سفید، بینی خوش‌حالت، لب‌های کبود و چشم‌هایی که حالا، دیده می‌شدند؛ مشکی و ریز... خودش بود؛ رسام شارایل، قاتل من!
  8. چرا به این‌جا رسیدیم؟ کجا را اشتباه رفتم؟ چرا هیچ کجای رفتار مأمورینی که دیدیم، مشکوک نبود؟! یک هشدار کوچک هم... اه... پس بدمزه خندیدن این‌جوری بود‌. عصبی، تلخ خندیدم و به سرم چنگ زدم. موهایم را کشیدم. دیوانه شده بودم. دلم درد می‌خواست. لیاقتش را داشتم. چرا نمردم؟ چرا؟ باید کفاره می‌دادم... اشتباه من، دست کم گرفتن شارایل بود، خیلی دست کمش گرفتم، زیادی به ساز مهدیه و محمدمهدی رقصیدم، باید پودر را از دست مهدیه می‌گرفتم، به زور به خوردشان می‌دادم و خودم می‌آمدم... معامله؟ مگر سر خطر هم تجارت می‌کنند؟ چه قدر احمق بودم! - مگه دیوونه‌ای احمق؟! با پارچه‌ی خیسی که این بار مهدیه به دهانم کوبید، چشم‌هایم درشت شدند. از خلسه‌ی حماقتم بیرون آمدم و دست‌هایم مات، درون موهایم شل شدند‌. گویا وقتی عصبی به موهایم چنگ زدم، پارچه از روی صورتم افتاده بود. متوجه نشده بودم. پلک‌‌هایم را روی هم فشردم. داشتم تاری دید هم می‌گرفتم. پارچه را روی صورتم گرفتم که مهدیه رهایش کرد. روی صورتم خم شد. به چشم‌هایم نگاه کرد و آشفته گفت: - هی... تو قول دادی! ته ناامیدی هم نباید تسلیم بشی، نه که همین الان هم دستمالت رو بندازی! دردناک بود؛ این که در چنین موقعیتی هم مهدیه می‌توانست نگرانم باشد. با من به این چاه آمده بودند... دستمال را عصبی در مشتم فشردم. - ببخشید، همه چی به خاطر من... عصبی میان حرفم پرید: - چرا عذرخواهی می‌کنی؟ درمانده، با صدایی که ذره ذره تحلیل می‌رفت، گویی بیشتر با خودش باشد تا من ادامه داد: - کسی که توی خطره، تویی! اون لعنتی هدفش تویی، فقط تو... با شنیدن صدای ناله‌وار محمدمهدی که لفظ عجیبی را در این موقعیت تکرار می‌کرد، جا خورده سرم را چرخاندم. حتی فرصت نکردم به منظور مهدیه فکر کنم! چه برسد سوالی بپرسم... - بچه‌م‌... بچه‌م... محمدمهدی هم پارچه را رها کرده بود، در حال خودش نبود، سرش را می‌فشرد و شبیه آدمی مست، تلو تلو می‌خورد و زیر لب، مدام می‌گفت: - بچه‌م... بچه‌م... دیگر نمی‌فهمیدم دارد چه اتفاقی می‌افتد؛ محمدمهدی بچه هم داشت؟! - الان نه... با زمزمه‌ی درمانده‌ی مهدیه زیر لب که به زحمت با وجود پارچه‌ی جلوی دهانش شنیدم، سرم به سمت مهدیه چرخید. چشم‌هایش خیره‌ی محمدمهدی با نگرانی دو دو می‌زدند و گوشه‌ی مانتویش را با استرس می‌فشرد. الان... واقعا تحمل رازهای بی‌شمار محمدمهدی و مهدیه را نداشتم. خواستم بپرسم دقیقا چه چیزی نه که محمدمهدی به سمت در هجوم برد و پی در پی، محکم به در ضربه زد. چشم‌هایم درشت شدند. خیلی بی‌پروا بود. انقدر که بترسم به خاطر ضربات، دست خودش آسیب ببیند. - می‌کشمت... مطمئن می‌شم بکشمت... زمینت می‌زنم، نمی‌ذارم دستت به بچه‌ی من برسه... بچه‌ی من... محمدمهدی دیوانه شده بود؛ چرا از حال نمی‌رفت؟! خودش گفت این گاز بیهوش‌کننده‌ی سریعی است و حالا، هنوز هم با تنفسی که بی‌اختیار تند شده بود، بی‌هوش نمی‌شد. به خاطر هیجان بالای مغزش بود؟! بدنش داشت مقاومت می‌کرد؟ خب... خیلی مهم نبود. پارچه را رها کردم و به سمتش دویدم. بی‌هوش شدن انتخاب غیرقابل اجتنابی بود و دیر و زودش، دیگر مهم نبود. از پشت، به زور دست‌هایش را گرفتم و عقبش کشیدم. - معلومه چه مرگت می‌شه محمدمهدی؟! اگه انقدر بی‌جنبه‌ای از اولش هم نباید خودت رو درگیر می‌کردی! حرف‌هایم تند بودند؛ می‌دانستم اما امیدوار بودم به خودش بیاورند. با شنیدن صدایم، سرش به سمتم چرخید و ناگهان با دیدنم آرام شد. چشم‌هایش ناباورانه روی صورتم چرخیدند. - بچه‌م... ها؟! چشم‌هایم گرد شدند. همینم کم بود. واقعا می‌توانست کسی که دو سال از خودش بزرگ‌تر بود را به عنوان بچه‌اش ببیند؟ می‌ترسیدم، اگر حتی ماجرا هم ختم به خیر می‌شد، روان محمدمهدی به حالت عادی برمی‌گشت؟! اصلا این اتفاق تازگی داشت؟ مهدیه یک جوری زمزمه کرد الان نه که گویی انتظار رفتار محمدمهدی را می‌کشید؛ این رفتارش سابقه داشت؟ - چه‌قدر بزرگ شدی! قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید. ناباورانه پلک زدم. یک تبدیل ژانر وحشتناک وسط تریلر به هندی بود‌. خدایا... خواست برگردد. به خاطر آرام شدنش، دست‌هایم را سست گرفته بودم. میان حرکتش، سرش گیج رفت و نزدیک بود بیفتند که محکم بازوهایش را گرفتم. به نظر گاز کم کم داشت اثر می‌کرد. دید خودم هم داشت تارتر می‌شد‌. محمدمهدی سرش را فشرد و با مکث، به سینه‌ام تکیه داد و سعی کرد بایستد.
  9. عصبی، نگران و پر استرس، سر چرخاند و رو به من و محمدمهدی بلندتر تکرار کرد: - تلفن وصل نمی‌شه! سریع تلفن همراهم را از جیب بیرون آوردم. دیگر حالت پرواز و غیر آنش خیلی مهم نبود. از روی حالت پرواز خارج کردم و به سرعت، شماره‌ی ۱۱۰ را گرفتم که... کار نمی‌کرد، زنگ نمی‌زد، شستم را محکم روی آیکون تماس فشردم، حتی شماره‌های ضروری دیگر، غیر ضروری، هر چیزی را امتحان کردم... لطفا، التماس می‌کنم... ولی نمی‌زد، تلفن همراهم زنگ نمی‌زد. به حدی تحت فشار بودم که حال بدنم را نمی‌فهمیدم. دست‌هایم داشتند می‌لرزیدند؟ رنگ به رو داشتم؟ قلبم چه جوری می‌زد؟ چند ثانیه یک بار نفس می‌کشیدم؟ داغ بودم یا سرد؟ هیچ چیزی نمی‌فهمیدم، مغزم فقط یک دستور می‌داد؛ یک راه برای نجات پیدا کن، یک راه برای خروج... - گوشی... با گوشیتون امتحان کنید، گوشی من زنگ نمی‌زنه... مهدیه حرفم را سریع گرفت. انگار تلفن همراهش در اتاق بود که به سمتش دوید. با وجود شک وحشتناک ته دلم، امیدوار بودم یک خرابی ساده‌ی تلفن همراهم باشد، نه یک مشکل برنامه‌ریزی شده... محمدمهدی هم ناگهان از در جدا شد و به سمت سرویس بهداشتی‌ و حمام دوید. ریسک بود، منتها لحظه‌ای دستمال خیسی که روی دهان و بینی‌ام گذاشته بودم را پایین آوردم و با دقت، نفس عمیقی کشیدم! سریع پارچه‌ی خیس را دم دهانم برگرداندم اما همان یک نفس هم باعث شد سرم کوتاه گیج برود. دستم را بند دیوار کردم. بو داشت شدیدتر می‌شد و بدتر از همه، از همه سمت حس می‌شد. با این نفس مطمئن شده بودم؛ محل نشت گاز در سراسر خانه به صورت متناسبی پراکنده شده بود، یکی نبود... اگر نمی‌توانستیم به موقع از خانه بیرون برویم، دست کم باید جریان گاز را متوقف می‌کردم؛ قطعا از جایی نشت می‌کرد... نگاهم را با دقت دور تا دور خانه چرخاندم. دیوارها به ظاهر کوچک‌ترین ناهمواری‌ای نداشتند و در باطن... نمی‌توانستم نقطه نقطه‌ی دیوارها را چک کنم؛ فرصت نبود. - گوشی منم زنگ نمی‌زنه، انگار ویروسی شده! صدای وحشت‌زده‌ی مهدیه مهرتأییدی بر شکم بود. وقتی برای بیشتر ترسیدن، جواب دادن یا فکر کردن نداشتم. خودم را کنار کشیدم و فرش را کنار زدم. شاید محل نشت زیر فرش، در زمین بود اما... جلوه‌ی بی‌نقص سرامیک‌های سفید، یک دهن‌کجی بزرگ برایم بود. تابلو یا دکوری خاصی هم در سالن یا اتاق وجود نداشت که بخواهم بگردم. باید آشپزخانه را می‌گشتم؟ بستن حتی یک محل نشت هم اگر می‌توانست بیهوش شدنمان را به تأخیر بیندازد، خوب بود. شاید مأمورین... تنها یک قدم برداشته بودم که خشکم زد. در تمام مدت وحشت‌زدگی و هیجانم، لایه‌ی دیگری از مغزم داشت کار می‌کرد و گویی کلمه‌ی مأمورین برای به نتیجه رسیدنش کافی بود که زنگ زد. نفس کشیدن هم یادم رفت‌. مردمک‌هایم بزرگ و بزرگ‌تر شدند. داشتم می‌فهمیدم. این‌جا یک خانه‌ی سازمانی بود، وقتی خواب بودیم، نشت گاز شروع شد؛ نشت گازی که اگر شناخت و حساسیت محمدمهدی نسبت به بویش نبود، در خواب بی‌هوشمان می‌کرد. در مدت بودنمان کسی در خانه رفت و آمد نکرد، در مدت خوابمان هم... خوابم به اندازه‌ای سبک بود که متوجه شوم؛ پس مسیر نشت گاز، با دقت و ظرافت پیش از آمدنمان به این خانه تعیین شده بود. یک نقشه‌ی قبلی بی‌نقص بود... شخصی که این نقشه را کشیده بود، می‌دانست به این‌جا می‌آییم. چه کسی می‌خواست بی‌هوشمان کند؟ اصلا چه کسی با ما دشمنی داشت؟ در این موقعیت، فقط یک جواب وجود داشت. کسی که بر علیه او اقدام کرده بودیم؛ رسام شارایل! صرف بی‌هوش کردنمان بدون این که دستش به ما برسد، چه فایده‌ای داشت؟ پس قطعا مطمئن بود وقتی بی‌هوش شدیم، می‌تواند وارد شود. خیالش از ناظر و قفل در به هر نحوی راحت بود. در باز نمی‌شد، تلفن متصل به مقر کار نمی‌کرد، با وجود فشردن زنگ اظطراری ناظر نمی‌آمد، راه خروجی و تهویه‌ی هوایی وجود نداشت، این اتفاق به خوبی برنامه‌ریزی شده بود. راه فراری وجود نداشت. تمام این‌ها... نتیجه جلوی چشم بود! اه... شارایل در نیروهای پلیس هم آدم داشت؛ به اندازه‌ای که بتواند خانه‌ی سازمانی تعیین شده برای ما را کنترل کند، چنین نقشه‌ای بکشد و احتمالا، حتی خیالش از بابت مدارک هم راحت بود؛ به آدم‌های خودش داده بودیم! قرار نبود هیچ وقت مأموری برسد که بخواهد نجاتمان دهد، حتی اگر تا ابد از حال نمی‌رفتیم، دیگر مطمئن نبودم بیرون از ساختمان هم امن باشد، احتمالا زیر نظرمان داشتند؛ دست کم یکی آماده بود که وقتی بی‌هوش شدیم، بلایی سرمان بیاورد... از کجا می‌فهمیدند کی بی‌هوش شدیم؟ این هم جواب ساده‌ای داشت، تحت نظر بودیم. درون خانه... مطمئنم دوربین‌ مخفی داشت. داشتند نگاهمان می‌کردند، تقلای بی‌خودمان... این مثلث برمودا راه خروجی نداشت. احساس می‌کردم روی تیغ ایستاده‌ام، ته یک چاه تاریک، شاید درون قبر خودم... افکارم داشتند برمی‌گشتند؛ اگر مرگم از پیش تعیین شده بود، باید می‌پذیرفتمش... زنده ماندن پیش از مهلت تعیین شده هیچ خوبی‌ای نداشت؛ حالا، مهدیه و محمدمهدی هم داشتند با من به درون چاه کشیده می‌شدند و من... هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد! قلبم را یکی گرفته بود، در مشتش محکم می‌فشرد، شبیه میوه‌ای که بخواهند آبش را بگیرند‌. مغزم سراسیمه با ناامیدی می‌دوید، دنبال یک راه حل، یک روزنه ولی‌... چه قدر ناتوان بودم! خودم به جهنم اما محمدمهدی و مهدیه...
  10. به نحو عجیبی، زمان آرامی را در یک محیط بسته تجربه کردیم. به خاطر عایق صدا بودن دیوارها، صدایی به داخل راه نمی‌یافت و پس از نوبتی دوش گرفتنمان، زمان با کلکل و شوخی‌های مهدیه و محمدمهدی گذشت و در کمال تعجب مکالمه‌ای بر پایه‌ی رمان هم پیش بردیم! مهدیه رسما می‌خواست رمان‌خوانم بکند. من علاقه‌ای به خواندن رمان نداشتم، حتی اگر رمان‌ها جنبه‌ی آموزشی داشتند، من خواندن کتاب‌های علمی سرراست را ترجیح می‌دادم اما به صورت عجیب‌تری... فهمیدم تماشای چهره‌ی مهدیه موقع حرف زدن درمورد رمان‌ها را دوست دارم. مهدیه با اشتیاق دیدنی‌ای در مورد نویسندگی، رمان‌هایش و شخصیت‌هایشان حرف می‌زد‌. چیزی نمی‌فهمیدم اما چهره‌اش می‌درخشید؛ حتی خنده‌هایش زیباتر به نظر می‌رسیدند و من، دلم نمی‌آمد چیزی بگویم که آن حالت صورتش ناپدید شود. کار به جایی رسید که روی نام رمان جدیدش که تازه می‌خواست استارت بزند و کاورش هم بحث کردیم؛ محمدمهدی نظرات تخصصی‌تری می‌داد، خود مهدیه هم پیشنهادهایش را ماهرانه نقد می‌کرد و من، بیشتر وظیفه داشتم تشخیص دهم نام و کاور به اندازه‌ای جذاب هستند که یک رمان‌گریزی شبیه من را هم جذب کنند یا نه... و باید می‌گفتم بله! نام نهایی‌ای که مهدیه انتخاب کرد، حتی برای من هم کنجکاو کننده بود و برای یک رمان دارک مناسب به نظر می‌رسید؛ «تاج و تخت فاظلاب»! کاورش هم قرار شد یک تاج کثیف روی تخت جلبکی‌ای میان فاضلاب باشد؛ تصویر دل‌انگیزی نبود اما احتمالا دارک پسندان را جذب می‌کرد و با توجه به تعریف مهدیه و محمدمهدی از کاورهای رندوم رمان‌ها، تصویر جدیدی بود. برای ناهار هم نیازی به آشپزی نبود، اساسا در خانه موادی برای آشپزی پیدا نمی‌شد. خود سازمان از بیرون غذا سفارش داد؛ جوجه به همراه نوشابه و سالاد... کمی پس از ناهار هم به خاطر سنگینی و خواب‌آلودگی سر ظهر، هر سه خوابیدیم. *** - نیکین... مهدیه، مهدیه... بچه‌ها پاشید... لعنت! داد محمدمهدی، استرس و ترس درون صدایش و ضربه‌ی گذرایی که به سینه‌ام زد، برای بیدار کردنم بیش از حد کافی بودند. وحشت‌زده سر جایم نشستم اما خبری از محمدمهدی نبود. گیج پلک زدم و خواستم بایستم که سرم گیج رفت. دستم را تکیه‌گاه بدنم کردم. سرم را محکم تکان دادم. چرا محمدمهدی داد زد؟ اصلا به این سرعت کجا رفت؟ پلک‌هایم را روی هم فشردم و نفس عمیقی برای جا آمدن حالم کشیدم که تازه متوجه شدم... بوی عجیبی می‌آمد! بوی بدی نبود، بر عکس، خوب بود اما تا به حال این بو را حس نکرده بودم؛ به علاوه، سرمنشأ مشخصی برایش پیدا نمی‌کردم، گویی از همه سمت می‌آمد. چشم ریز کردم و متعجب پلک زدم که صدای باز شدن شیر آشپزخانه، توجه‌ام را جلب کرد. به گمانم محمدمهدی در آشپزخانه بود، باید بلند می‌شدم. هم‌زمان با بلند شدنم، در تنها اتاق خانه هم باز شد. مهدیه در اتاق خوابیده بود. گیج و منگ با مانتویی که دکمه‌هایش بسته نشده بودند و روسری‌ای که مشخص بود عجله‌ای روی سرش انداخته و مرتب بودن همیشگی را نداشت، در چهارچوب در ایستاد. متعجب با صدایی که به خاطر خواب خش‌دار شده بود، سعی کرد بلند بگوید: - چی شده؟! رنگش پریده بود. من هم ترسیده بودم. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد. به نظر می‌رسید چشم‌هایش می‌سوزند. وقتی برای مهدیه نداشتم. باید محمدمهدی را پیدا می‌کردم که یک توضیح مناسب بدهد. معلوم نبود چه خبر است. گیجی پس از خوابم برطرف شده بود. با نگرانی به سمت آشپزخانه قدم تند کردم که میان راه تنها سایه‌ای از محمدمهدی را در حال دویدن دیدم که پارچه‌ی خیسی بدون مکث به صورتم کوبید و رد شد. با چشم‌های درشت شده سر جا ایستادم. پارچه را با دستم گرفتم و به سمت محمدمهدی برگشتم که دیدم پارچه‌ی مشابه خیس دیگری را به صورت مهدیه هم کوبید؛ تکه‌های پاره شده‌ی یکی از لباس‌هایش بود! خود محمدمهدی، بدتر از من و مهدیه رنگ به رو نداشت. مردمک‌هایش گشاد شده بودند و از حرکت نامحسوس قفسه‌ی سینه‌اش، مشخص بود تنفس درستی ندارد. دیدنش، نگرانی‌ام را به دلهره‌ی وحشتناکی تبدیل کرد. مهدیه، با صدای ضعیفی متعجب زمزمه کرد: - محمد؟! و محمدمهدی در حالی که به سمت در می‌دوید، با صدایی که به زور سعی می‌کرد آرام باشد اما هنوز لرزشش را داشت، بالاخره توضیح داد: - این بو، بوی گاز ایزوفلورانه، بیهوش‌کننده‌ی سریعیه... سعی کنید کم و فقط به حد ضرورت نفس بکشید. الان خیلی کم توی هوا پخش‌... لعنت، خدایا، لعنت... چرا باز نمی‌شه؟! با تغییر ناگهانی فاز محمدمهدی، صدایی که به وضوح ترس بیشتر و غیرقابل کنترلی داشت و ضربه‌ی محکمش به در آهنی، چشم‌هایم گرد شدند. یکی زنگ خطر را درون مغزم به صدا درآورد و خیلی سریع، موقعیت را درک کردم. گاز بیهوش‌کننده در هوا داشت پخش می‌شد و تنها راه خروج از این ساختمان، دری بود که باز نمی‌شد؛ گیر افتاده بودیم! مهدیه با وجود چشم‌های درشت شده و ترسیده‌اش، سریع واکنش داد و تلفن ثابت اضطراری متصل به مقر که نزدیکش بود را برداشت و هم‌زمان، محکم کلید زنگ اضطراری را هم فشار داد. - بردارید، بردارید... چرا وصل نمی‌شه؟ لعنتی... ناباورانه دوباره و دوباره کلید را فشرد. طولی نکشید که ترسیده زمزمه کرد: - وصل نمی‌شه...
  11. - نیکین... نیکین... پسر پا‌شو! این‌جوری آخرش از گردن‌درد می‌میری! محمدمهدی هم‌زمان با لمس و تکان ظریف شانه‌ام، صدایم می‌زد. خواب سنگینی نداشتم؛ پس ساده چشم باز کردم. رویم خم شده بود. دیدم کمی تار بود، چند بار پلک زدم تا واضح‌تر شود. محمدمهدی بهتر به نظر می‌رسید. نمی‌دانستم چه مدت می‌گذرد. مغزم تا حدودی گنگ بود، انگار نصفش در خوابم جا مانده بود. محمدمهدی به زور زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. در حال راهنمایی‌ام به سمت مبل تخت‌خواب شوی باز شده، زیر گوشم نق زد: - مبل تخت‌خواب شو که برای شب‌کاری‌هاشون داشتن! چرا روی صندلی نشستی... حداقل گردنت رو‌ بهتر تنظیم می‌کردی! - گردنم... هم... پلک‌هایم را روی هم فشردم. بیدار شده بودم ولی خماری عجیبی گریبانم را گرفته بود. سرم درد می‌کرد. - مطمئن باش خطر صندلی برای گردنم کمتر از توییه که راه به راه ازش آویزون می‌شی! با نگاه چپ چپی، زیر لب نچ نچ کرد. - حالا بیا و‌ خوبی کن! بگیر بخواب ببینم تا ما رو دو لپی‌ نخوردی! بی‌تفاوت، موقع نشستن لبه‌ی مبل تخت‌خواب شو، کوتاه لب زدم: - نمی‌خورمت، سمی‌ای! - ها؟! و بی‌تفاوت‌تر نسبت به صورت درهم رفته‌‌ی محمدمهدی از عصبانیت، کفش‌هایم را در آوردم و دراز کشیدم. چشم‌هایم را بستم اما صدای نفسی که محمدمهدی آه مانند بیرون داد را شنیدم‌. - از دست تو! فعلا خوب بخواب، فردا باهات تسویه می‌کنم. بیشتر از حرف محمدمهدی، ذهنم درگیر خوابم بود. هوشیاری‌ام‌ در خواب عجیب بود، می‌دانستم داشتم به گذشته‌ام نگاه می‌کردم، از درون من پنج ساله، با ذهنی بیست‌ و هشت ساله داشتم می‌نگریستم. دوباره دیدم؛ جسم سیاه و سبز شده‌ی مامان... پلک‌هایم را روی هم فشردم.‌‌ صحنه‌ی جالبی برای یادآوری نبود. در هر صورت... چرا باید خواب مکالمه‌ی کوتاهمان درمورد یک قول مبهم را می‌دیدم؟ عجیب بود‌. خب... هنوز جای خوش‌حالی داشت که حداقل اگر قول من به مهدیه و محمدمهدی شکسته می‌شد، قرار نبود پس از آن دیداری باشد که بخواهم از آن بترسم. من می‌مردم!... *** به لطف جیغ و دادهای مهدیه و سر و کله زدن‌های محمدمهدی، پیش از رفتن به خانه‌ی سازمانی راضی شدند تلفن همراه و اسلحه‌های سردی که شب گذشته موقع ورود به مقر گرفته بودند را برگردانند اما تأکید کردند تلفن همراه‌هایمان را از روی حالت پرواز در نیاوریم؛ برای من بود و نبودش چندان تفاوتی نداشت اما برخورد مهدیه و محمدمهدی عملا شبیه معتاد خماری بود که می‌خواست به موادش برسد! رفتارشان در این چند روزی که با هم بودیم، ابدا به گونه‌ای نبود که بگویم اعتیاد به گوشی دارند، البته مهدیه اعتیاد به تبلت مرحومش داشت ولی خب... سر از کارشان در نمی‌آوردم. خانه‌ی به اصطلاح امن سازمان یک ساختمان ویلایی بدون حیاط با دیوارهای کاملا عایق صدا بود که پس از در ورودی ساده‌ی ظاهری‌اش، یک در آهنی چندتنی وجود داشت که با اسکن کف دست باز می‌شد. شبیه ویلای جنگلی راه دیگری برای ورود و خروج نداشت؛ گر چه از بیرون پنجره‌های معمولی‌ای داشت که گویی پرده‌هایشان را کشیده بودند اما از درون تمامی پنجره‌ها با صفحات فلزی پوشیده شده بودند. در یک کلام، شبیه زندان می‌ماند! به هر حال، خط تلفن ثابتی برای اطلاع دادن خطر احتمالی از درون داشت که مستقیم به مقر وصل می‌شد و کلید زنگ اظطراری‌ای که مأمور خانه‌ی کناری را مطلع می‌کرد‌. در نهایت تنها مأمور همراهمان پس از ثبت موقت اثر انگشت‌های ما که در صورت نیاز، محض احتیاط بتوانیم خارج شویم، با یادآوری این که خانه تحت نظر است و جایی برای نگرانی وجود ندارد، تنهایمان گذاشت. به محض بسته شدن در پشت سر مأمور، مهدیه با ژست متفکری که دستی زیر چانه‌اش گذاشته بود، گفت: - از خونه به خونه... هاه؟ داره تبدیل به سبک همخونه‌ای می‌شه! و با چشم‌های ریز شده‌ای رو به محمدمهدی ادامه داد: - فقط وجود تو برای این سبک اضافیه! با رضایت سر تکان داد. - خوبه... کلیشه رو می‌شکنه! به اندازه‌ای از حرف‌هایش چیزی نفهمیدم که مطمئن بودم در مورد رمان است؛ نمی‌دانستم عرصه‌ی نویسندگی انقدر لغات تخصصی دارد. کلیشه را می‌فهمیدم اما سبک هم‌خونه‌ای؟! دقیقا چه چیزی بود؟! محمدمهدی خندید و شانه بالا انداخت. - خیالت تخت... مواظب لحظات دوتایی شخصیت اصلی زن و مرد نمی‌شم! من می‌رم یه نگاهی به حمامش بندازم، می‌خوام دوش بگیرم... و با لبخند دندان‌نمایی دستش را به نشانه‌ی بای بای تکان داد و رفت. پس از محمدمهدی، من هم باید دوش می‌گرفتم، بدنم را سر حال می‌آورد. - یه داداش سیب‌زمینی هم کلیشه رو می‌شکنه! خوشم می‌آد... با زمزمه‌ی مهدیه که با خودش بود، ابروهایم بالا پریدند. چشم‌هایم ریز شدند. مهدیه با لبخند راه رفته‌ی محمدمهدی را نگاه می‌کرد. داداش سیب‌زمینی؟ پلک زدم. سیب‌زمینی... کجای محمدمهدی شبیه سیب‌زمینی بود؟ حیف سیب‌زمینی! سری تکان دادم. داشتم دیوانه می‌شدم. موقعیت مناسبی برای پس دادن الله زنجیر مهدیه بود. با وجود پیدا شدن بچه‌ها، شاید پر رویی بود اما دوست نداشتم تا در روستا هستیم، بیرونش بیاورم؛ ته دلم می‌ترسیدم دوباره اتفاق بدی بیفتد و از روستا هم که خارج شدیم، موقعیت مناسبی پیش نیامده بود. دست‌هایم را بالا بردم و قفل الله زنجیر را باز کردم. - مهدیه! به سمتم برگشت. الله زنجیر را جلویش گرفتم. دوباره لبخند کوچکی زدم. - بابتش خیلی ممنونم، حس امنیت و آرامش خوبی بهم داد. نمی‌دانستم چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم اما به محض آزاد شدنم از این داستان، باید یک الله زنجیر برای خودم می‌گرفتم. مهدیه هم خندید. - خوش‌حالم این رو می‌شنوم. دستش را جلو آورد که الله زنجیر را کف دستش انداختم. ***
  12. خلاصه که با همان وضعیت، نزدیک تهران گوشه‌های ساختگی‌ِ داستانی که قرار بود تحویل مأمورین پلیس بدهیم را هماهنگ کردیم و بدون بهتر شدن محمدمهدی حتی با این که میان راه قرص هم گرفته و خورده بود، به پاسگاه پلیس رسیدیم. برنامه‌یمان حرف زدن با سرهنگ همان‌جا نبود، بلکه با گفتن مبهم داشتن مدارک مرتبطی، خواستار ملاقاتی در مقر دایره‌ی مبارزه با مواد مخدر ترجیحا با حضور نماینده‌ای از پلیس فتا شدیم. با نشان دادن قسمت کوچکی از مدارک، سرهنگ آن پاسگاه هم ساده پذیرفت و طبیعتا خارج از وقت اداری ترتیب ملاقات را داد. به مقر دایره‌ی مبارزه با مواد مخدر رفتیم و محمدمهدی، هنوز کاملا خوب نشده بود؛ با این حال به سختی خودش را کنترل کرد و توضیحات اصلی در مورد مدارک را شخصا داد؛ البته به حدی حرف‌هایش را سانسور کرد که به نظر نرسد بیشتر از مدارک می‌داند. ماجرای پیدا شدن مدارک هم با دروغ جالبی این گونه بیان شد که من و محمدمهدی و مهدیه که دوست‌های هم بودیم، تصمیم گرفتیم برای سفر و تفریح به ویلای من در جنگل برویم که محمدمهدی اتفاقی این مدارک را پیدا کرد و بعد، به ما هم نشان داد و... مهدیه هم گاهی مشارکت می‌کرد اما من بیشتر در سکوت به واکنش‌ سرهنگ بخش مبارزه با مواد مخدر و نماینده‌ی پلیس فتا که سرگرد بود، نگاه می‌کردم. ابتدا خونسرد، سپس خوش‌حال شاید از گرفتن مدارک و کمی بعد، وقتی قسمت کمی از مدارک را بررسی کردند، ترسیده و مبهوت... احتمالا از حجم جرائمی که در مخیله‌ی آدمی هم به سختی می‌گنجید‌ و دقت و جزئیات بیش از حد مدارک... پس از دیدن مدارک، رفتارشان به وضوح متفاوت شد و با جدیت بیشتری، برخورد کردند. در مورد ویلا، آدرس، سابقه‌ی سکونت و... هم پرسیدند که این سوالات را شخصا جواب دادم؛ در مورد هویت مامان، تنها ساکن ویلا. احتمالا می‌خواستند متوجه‌ی چرایی وجود این مدارک در آن ویلا شوند اما تا محمدمهدی لب باز نمی‌کرد، دلیلی پیدا نمی‌شد... بحث بدون نتیجه‌ای بود. قرار شد جرائم رایانه‌ای، آی‌پی‌، لینک‌ها و... را پلیس فتا بررسی کند، بخش مبارزه با مواد مخدر را خود دایره‌ی مبارزه با مواد مخدر برعهده بگیرد و سایر جرائم هم مدارکشان به بخش‌های مرتبط فرستاده شوند. با این وجود، به خاطر کلان بودن پرونده که امکان واکنش ناگهانی و بدون هماهنگی با مقامات بالا را می‌گرفت، انتظار می‌رفت جریان رسیدگی و دست‌گیری شخص شارایل به طول بینجامد که با درخواست محمدمهدی برای تحت محافظت قرار گرفتن، قرار شد آن شب را در همان مقر بمانیم و فردا، به یکی از خانه‌های امن سازمان منتقل شویم. وقتی کارمان تمام شد و به یکی از اتاق‌های مناسب‌تر مقر برای استراحت می‌رفتیم، بالاخره تحمل محمدمهدی سرآمد و با سوال از مامور همراهمان دوباره به سمت سرویس بهداشتی دوید. همان‌طور که از یک سازمان رسمی انتظار می‌رفت، اتاق متفاوتی برای مهدیه در نظر گرفته بودند که راحت باشد؛ البته اتاقش خیلی دورتر نبود، دقیقا روبه‌روی اتاق ما بود! تا محمدمهدی بیاید، در اتاق تنها بودم. روی صندلی نشستم و سرم را به لبه‌اش تکیه دادم. سقف ساده و سفید بود. همه چیز آرام‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم، پیش می‌رفتند؛ بدون هیچ مشکلی... می‌توانستم نفس راحت بکشم؟! هنوز مطمئن نبودم. چشم‌هایم را بستم. درونم سبک و سنگین بود. نمی‌دانستم چه احساسی دارم، داشتم با جریان پیش می‌رفتم... کاش، آخرش یک پایان خوش باشد؛ حتی برای من... حریص‌تر شده بودم. پیش از این که محمدمهدی برگردد، با وجود تمام درگیری‌های ذهنی‌ام، همان‌گونه نشسته روی صندلی خوابم برد. *** - مامان، چرا می‌ترسی؟ توانایی ارتباط برقرار کردنم با جسد مامان از صفر به صد نرسید؛ یک فرآیند تدریجی شاید ناشی از هم‌نشینی بیش از حد بود. ابتدا احساسات سطحی مامان را درک کردم با صداهای گریه، ناله، جیغ و در موارد خیلی کمی شاید لبخند... سپس احساسات عمیق‌تری که به زبان نمی‌آورد؛ شبیه همین ترس و در نهایت، توانستم حرف‌هایش را بشنوم، به لغات... مامان ناراحت بود. نگرانم بود و می‌ترسید؛ من ترسش را درک نمی‌کردم. مامان چرا باید می‌ترسید؟ از چه چیزی می‌ترسید؟ حتی با سوالم، احساس کردم مامان در خودش جمع شد و گریه‌اش را فرو خورد. مکث طولانی‌ای کرد. همین‌جور نگاهش می‌کردم. فرم انسان‌وار جسدش به هم‌‌ ریخته بود. مامان می‌گفت طبیعی است، پس من پنج ساله رهایش کرده بود. فکر می‌کرد این هم یک مرحله از رشد آدم‌ها است که مامان یادش نداده است. بالاخره، مامان خیلی آرام به حرف‌ آمد: - قربونت برم! فکر کنم... از دیدن یه آدم دیگه می‌ترسم. کنار جسد مامان، زانوی سالمم را بغل کرده بودم و داشتیم حرف می‌زدیم. حرف مامان برایم عجیب بود. چشم‌هایم گرد شدند. - یه آدم دیگه هم وجود داره؟ در تصور من کوچک زندانی شده، تنها آدم‌های دنیا، خودم و مامان بودیم؛ مامان هم هیچ وقت سعی نکرده بود این تصورم را بشکند. - آره... یه آدم دیگه هم وجود داره. هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها ممکن است همدیگر را اذیت کنند یا... بدی را خیلی نشناخته بودم؛ پس با ابروهای بالا پریده پرسیدم: - اون هم یه نفره شبیه ما... چرا از دیدنش می‌ترسی، مامان؟ مامان گرفته و ناراحت توضیح داد: - چون نتونستم به قولی که بهش داده بودم، عمل کنم! دستم را روی دست‌های مامان گذاشتم. هنوز سرد بودند. - این که ایرادی نداره مامان، خودت گفتی توی این‌جور‌ مواقع باید عذرخواهی کنیم و اگه از ته دل باشه، طرف مقابل هم می‌بخشه؛ پس کافیه از ته دل عذرخواهی کنی! مامان آرام‌ نشد؛ تنها بدمزه خندید و زمزمه کرد: - دوست داشتم الان نوازشت کنم! - این هم مشکلی نیست مامان، خودم از طرف تو سرم رو نوازش می‌کنم؛ نگاه! و دست‌های زخمی‌ام‌ را روی موهایم کشیدم و به زور، خندیدم. اوه! آن زمان می‌توانستم به زور بخندم. من پنج ساله نفهمید ولی حالا که نگاهش می‌کردم،‌ مامان آن روز کلی حرف‌های نگفته در خودش دفن کرد و به قبر برد. خیلی وقت است فهمیده‌ام؛ در واقع، من مامان را نمی‌شناختم!
  13. مهدیه به سنگ کنار سینک تکیه داد، خودش را بالا کشید و روی کابینت نشست. دیگر فهمیده بودم تاب دادن پایش وقتی روی بلندی می‌نشیند، یک عادت همیشگی است. - هنوز هم درموردش کنجکاوم... حرف نمی‌زنی؟ علاقه‌ای نداشتم. سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم. حرف را پیچاندم. - تو کارت رو تموم کردی؟ بدون مکث با لبخند دندان‌نمایی گفت: - نه... می‌خواستم این رو نشونت بدم. دستش را باز کرد. مقداری پودر سفید در یک بسته‌ی پلاستیکی کوچک در مشتش بود. ابروهایم که بالا پریدند، ساده توضیح داد: - خواب‌آور قویه... بدون بو و رنگ و ساده حل می‌شه، فیل هم از پا‌ می‌ندازه... توضیح ترسناکی بود.‌ چشم‌هایم ریز شدند. چرا باید همچین چیزی همراهش ‌می‌داشت؟ - راحت می‌تونستم بریزم توی دمنوشت، از حال می‌رفتی، دست و پات رو محکم می‌بستیم و مجبور می‌شدی همین‌جا بمونی تا کارمون تموم شه... مدت کوتاهی بود از دستش راحت شده بودم اما دوباره، مور مورم شد. پشتم لرزید. واقعا چرا انقدر ساده آن دمنوش را خوردم؟ به هر حال واقعا در دمنوش نریخته بود. هنوز می‌شد به آن اعتماد زودرسم شبیه میوه‌ی کال امیدی داشت. - پس چرا توی دمنوش نریختی؟ مهدیه از اول هم می‌خواست به این‌ سوال برسیم و گر نه با گفتن کار نکرده، احتمال بی‌اعتمادی‌ام‌ را به جان نمی‌خرید. - نمی‌دونم! فقط فکر کردم این‌جوری مجبور کردنت، زیاده‌رویه. به عنوان یه نویسنده، اگه با این کار می‌خواستم داستان رو ادامه بدم... قطعا رابطه‌ی دوستانه‌مون رو از هم می‌پاشوندم! تصورش سخت نیست... به هر حال، اگه بمیری، از این که مجبورت نکردم خیلی پشیمون می‌شم‌... پلک زدم. جوابش را... یک‌جورهایی دوست داشتم. کمی بیشتر مطمئن شدم آدم‌های درستی برای اعتماد کردن هستند. این که به احساسم فکر کرده بود، به رابطه‌ی سه نفری عجیب غریبی که شبیه محمدمهدی دوستانه خطابش کرد و در نهایت، این که یک مرزی برای پیش‌روی‌ می‌شناخت و پشت آن مرز متوقف می‌شد. هر چند، داشتن آن بسته هم‌چنان مشکوک بود. به ظرف شستنم ادامه دادم. - وقتی قول دادم زنده می‌مونم، جدی بودم؛ قولم رو نگه می‌دارم. خندید. نگاهش کردم. خواستم بابت همه چیز، دعوایی که با مهارت خواباند، اهمیتی که به احساسم داد و نگرانی‌اش ساده تشکر کنم که میان راه، وقتی لب‌هایم از هم فاصله گرفتند، یادم آمد مهدیه تشکر خشک و خالی را نمی‌پسندد. مکثی کردم. لبخند کوچکی زدم. - ممنون‌‌. حالت چشم‌هایش عجیب شد؛ درشت شدند و گویی... درخشیدند! ذوق عجیبی برای یک تشکر احتمالا مناسب بود. دستی جلوی دهانش گرفت و بیشتر خندید. - یاد گرفتی تشکر کنی! این یکی بهم چسبید. ملایم‌تر ادامه داد: - خواهش می‌کنم. *** گویی حتی نیت ترک روستا هم تمام اتفاقات بد را سرکوب کند، همه چیز به آرامی پیش رفت؛ وسایل را جمع کردیم و حتی پیش از ظهر، با خانه‌ی کودکی‌هایم خداحافظی کردم. نمای بیرونی‌اش، هنوز همان ابهت روز اولی که به این روستا آمده بودیم را داشت. می‌توانستم ساعت‌ها به همان نما خیره شوم و فکر کنم، به روزهای کودکی و بیشتر از آن، روزهای مرده‌نشینی‌ام، به صد و بیست و پنج روزی که با جسد مامان گذراندم، به احساسات و حرف‌های جسد مامان ولی... با دستی که محمدمهدی روی شانه‌ام گذاشت و صمیمانه فشرد، فقط سر برگرداندم و ادامه دادم؛ بدون این که دوباره غرق شوم. در راه برگشت در ماشین، مهدیه مرحله‌ی جدیدی از سوال پرسیدن را باز کرد؛ بار پیش، حداقل درمورد دکوراسیون خانه‌ یا نام‌های مورد علاقه‌ام برای بچه‌های فرضی نداشته‌ام نپرسیده بود! دومی به نوبه‌ی خود سوال جالبی بود؛ گر چه تا به حال بهش فکر نکرده بودم و جوابی نتوانستم بدهم اما واقعا درگیر این مسئله شدم که خدایی پدر و مادرها چگونه اسم انتخاب می‌کنند؟! سخت بود، خیلی سخت، بیش از هزاران اسم وجود داشت. اصلا از کجا باید می‌فهمیدم بچه نام‌ را دوست دارد یا نه؟ بچه که نمی‌توانست نظر دهد! اگر بزرگ می‌شد و خوشش نمی‌آمد... خب... حداقل توانستم وجه ترسناک انتخاب نام فرزند را درک کنم. آخرش هم مهدیه در کمال تعجب بی‌خیال شد و مدت کوتاهی به پیشنهاد محمدمهدی لیگ گفتن مسخره‌ترین جک راه انداختند که تمام مدت، در هر دور انصراف می‌دادم و پوکر، چهره‌های هیجان‌زده‌ی مهدیه و محمدمهدی را برای روی دست هم زدن در تعریف چرند و پرندهای بی‌نمک تماشا می‌کردم. در نهایت هم محمدمهدی با جک به اصطلاح بی‌مزه‌ی «مهدیه قرص ایکس می‌خوره واسه چند لحظه آدم می‌شه!» قبر خودش را کند. هر چه سرش می‌آمد، حقش بود اما از آن‌جایی که راننده بود و جان همه‌یمان کف‌ دستش، وساطت کردم و مهدیه عوض ریش، جدی جدی خواست تار مویم را گرو بگذارم. زندگی با آن دوتا شاید روانی‌کننده بود اما خسته‌کننده، هرگز... همیشه ماجرایی وجود داشت. برای ناهار، در یک فست‌فودی بین راه توقف کردیم و ساندویچ گرفتیم. خوشمزه بود اما کمتر از یک ساعت بعدش، معده‌ی محمدمهدی به هم‌ ریخت و دل‌پیچه گرفت؛ انقدر که فرمان را به مهدیه واگذار کرد و هر نیم ساعت یک بار، باید دنبال سرویس بهداشتی می‌گشتیم. با این وجود برای من و مهدیه مشکلی پیش نیامد. اگر غذا را خود محمدمهدی نگرفته بود، می‌توانستم شرط ببندم مهدیه چیزی در غذایش ریخته اما غذا را را خود محمدمهدی سفارش داده و تحویل گرفته بود.
  14. رنگی که به خاطراتم پاشیده شده بود، شبیه شمشیر دو لبه، به دلم می‌نشست و در عین حال می‌توانست دلم را ببرد. خنده‌ها دوست‌داشتنی بودند، داشتم دوباره می‌فهمیدم و طمع دوباره داشتن و تجربه کردنشان وقتی دست‌نیافتنی بودند، کم چیزی نبود! می‌ترسیدم فرو خورده شوم... شاید رنگ باختن، فراموش کردن احساسش، بی‌خیالِ خندیدن شدن، راه ناخوداگاهم برای محافظت از روانم بود. - باشه... محمدمهدی دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد. - مدارک رو با هم تحویل می‌دیم و تحت حفاظت پلیس قرار می‌گیریم؛ خوبه؟ دوست داشتم تنها مدارک را تحویل بدهم، تنها بازی کنم اما... این پستی قرارداد من بود. دستم را جلو بردم. - خوبه. محمدمهدی دست در دستم گذاشت و با لپ‌های باد کرده، ابرو درهم کشید و نق زد: - اگه به خاطر این لج‌بازی تارمویی از سرت کم شه، پوستت رو می‌کنم! - پس اگه کار به آسیب دیدنم کشید، مطمئن می‌شم بمیرم! احتمالا دردش کمتره... محمدمهدی بی‌پروا رویم افتاد و در حال به هم ریختن موهایم گفت: - حتی شوخی در موردش هم زشته! اگه مردشی، به هیچ کس نباز که بتونه بهت آسیبی بزنه، حتی خودت! - این‌جوریش رو دوست داشتم! مچ دستش را محکم گرفتم و پسش زدم. با چشم‌های ریز شده گفتم: - حرفت شامل خودت هم می‌شه، پس دیگه انقدر خودت رو روی من ننداز! با خنده دستش را پس کشید. یک جوری افتخارآمیز نگاهم می‌کرد گویی فرزند خلفش بودم. - درستش همینه! مهدیه با چند بار دست زدن، توجه‌یمان را به خودش جلب کرد. واقعا حس رئیس روسا بهش دست داده بود؛ البته حقیقتا هم کم از رئیس روسا نداشت... - از اموال حرف گوش کن گرامی کمال تشکر رو به جا می‌آرم؛ حالا هم جهت بستن هر چه سریع‌تر این پرونده، پا شید جمع کنیم برگردیم تهران... یا الله... البته قبلش دمنوش‌هاتون رو تا قطره‌ی آخر بنوشید. نتیجه‌ی نسبتا خوبی بود؛ پس در آرامش، با خنده و شوخی‌های محمدمهدی و مهدیه، باقی‌مانده‌ی دمنوش‌هایمان را نوشیدیم و بلند شدیم. این بار هم مهدیه ابتکار تقسیم کارها را دست گرفت. - من و نیک‌آیین ترتیب آشپزخونه رو می‌دیم، تو مدارک و لباس‌ها رو جمع کن. اضافه کردم: - لباس‌های توی حموم من رو ول کن، بهشون نیازی ندارم. محمدمهدی با خنده شانه بالا انداخت. - نمی‌گفتی هم قصد نداشتم برشون دارم... زمزمه کردم: - خوبه. با مهدیه به سمت آشپزخانه رفتیم. مهدیه گفت: - من چمدون خوراکی‌ها رو می‌بندم، تو ظرف‌ها رو بشور. - باشه... سینی را از دست مهدیه گرفتم و یک راست به سمت سینک آشپزخانه رفتم. زیر چشمی، دیدم که مهدیه روی چمدان خوراکی‌ها خم شد. پشت به من بود؛ پس از این فرصت برای عوض کردن دست‌کش‌هایم با دست‌کش‌های آشپزخانه استفاده کردم. این سه روز، به اندازه‌ی دو هفته دست‌کش مصرف کرده بودم؛ فرصت شستنشان نبود و بیشتر، مجبور بودم فقط یکی دیگر بپوشم که تمیز بود. خوش‌بختانه محض احتیاط به تعداد کافی دست‌کش برداشته بودم. آدم چندان وسواسی‌ای نبودم، از نظر تمیزی نرمال محسوب می‌شدم؛ این تمایل عجیبم به پوشیدن دست‌کش و سریعا عوض کردنشان... من نمی‌توانستم از زخم‌هایم بگذرم و در عین حال، مامان پوشاندشان را دوست داشت؛ فکر کنم... زخم را باید می‌پوشاندند دیگر؟! اسکاج را کفی کردم و مشغول کف کشیدن ظرف‌ها شدم. داشت یادم می‌آمد، با مامان بارها سر شستن ظرف‌ها کف‌بازی کردیم، مامان حساس نبود، به کثیف شدن و نشدن گیر نمی‌داد، زندگی در لحظه را دوست داشت؛ صدای خنده‌هایمان را انگار می‌شنیدم... من از ابتدا نمی‌توانستم با جسد مامان حرف بزنم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم مامان قهر است. قهر بی‌سابقه‌ی مامان سخت بود. گذشت و گذشت... بارها زخمی شدم، چاقو دیگر تابو نبود، برای مامان مهم نبود، نه دعوایم می‌کرد، نه به خاطر گریه‌هایم ناز... حس بی‌پناهی وحشتناکی داشت. یک روز که دوباره دستم را زخم کردم، ناگهانی شروع شد؛ صدای گریه آمد... مامان گریه می‌کرد. از من ناراضی بود؟ از دست زدنم به چاقو؟ به خاطر زخم شدنم؟ سر در نمی‌آوردم. مامان فقط بدون تکان خوردن گریه می‌کرد... سردرگم شده بودم، چه جوری باید مامان را آرام می‌کردم؟ واکنش نشان دادن مامان را دوست داشتم اما گریه‌اش را نه... وقتی پارچه‌ای روی دستم کشیدم، مامان کمی، فقط کمی آرام‌تر شد. - دوست دارم بدونم دنیای هپروت تو چه شکلیه! با صدای مهدیه، پلک زدم و از فکر بیرون آمدم. ضعیف‌تر شده بودم؛ عمیق‌تر غرق می‌شدم... پیامد عجیبی برای احساس خوب شب گذشته‌ام بود. با تعجب نگاهش کردم. هپروت من؟! - فکر نمی‌کنم دیدنی باشه! واقعا چرا داشتم توضیح می‌دادم؟!
  15. محمدمهدی لب‌هایش را روی هم فشرد. بالاخره ساکت شد. نگاهش عجیب بود، سردرگم... کلافه موهایش را به هم ریخت و نالید: - من می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم. گوشت قربونی تویی، فقط تو و... موهای به هم ریخته‌اش، صورتش را می‌پوشاندند اما دیدم که لب پایینش را به دندان کشید و حرفش را خورد. آرام‌تر گفتم: - برای کسی که معلوم نیست چند نفر رو بدبخت کرده، هیچ فقطی وجود نداره! - دمنوش اسطوخودوس بخوریم؟! و جایزه‌ی‌ بهترین دیالوگ دعوا تعلق می‌گرفت به مهدیه‌ای که با سینی دمنوش، لبخندزنان بالای سرمان ایستاده بود. من و محمدمهدی، هر دو لحظه‌ای خیره نگاهش کردیم تا بتوانیم این مکث پیش آمده را هضم کنیم. مهدیه، بی‌خیال شانه بالا انداخت و در حالی که راحت کنارمان می‌نشست، توضیح داد: - آرام‌بخشه... انگار وقتی من و محمدمهدی با جدیت بحث می‌کردیم، مهدیه به آشپزخانه رفته بود، دمنوش دم کرده و برگشته بود. آب‌جوش آماده داشتیم، پس خیلی زمان نبرده بود اما در کل... متوجه‌ی رفت و برگشتش نشده بودم. سینی دمنوش را میانمان گذاشت. محمدمهدی سریع‌تر از من به خودش آمد، خندید و با تشکر کوتاهی، یک لیوان برداشت. مهدیه لیوان من را بالا آورد. لبخند شیطنت‌آمیزی زد، چشم ریز کرد و پرسید: - باید دهنت کنم؟ من که... با سریع‌ترین حالت ممکن لیوان را از دستش گرفتم تا بیشتر پیش نرود. - ممنون، خودم می‌خورم. و وقتی دهان من و محمدمهدی بند خوردن شد، مهدیه بدون این که لب به دمنوش خودش بزند، دست‌هایش را به هم کوبید و با آرامش گفت: - گوشت قربونی حقیقتا به گوشت گوسفندی گفته می‌شه که معمولا در مراسمات مذهبی قربونی می‌شه؛ نمی‌دونستم اطلاعات عمومیتون انقدر ضعیفه... پس آدم باشید و انقدر راه به راه به هم نسبت گوسفندی ندین، البته اون گوسفند از شما دوتا مفیدتره ولی خب... چه می‌شه کرد؟! دوتاتون از اموالمید و هیچ ماست‌فروشی نمی‌گه ماست من ترشه! مهدیه نه تپل بود، نه خیلی لاغر... اندام مناسبی داشت اما رسما یک تنه جوری از روی من و محمدمهدی رد شد که تریلی هجده چرخ از رویمان رد می‌شد، تخریبش کمتر بود! پوکر نگاهش کردم اما به خوردن دمنوشم ادامه دادم؛ واقعا نیازش داشتم... محمدمهدی لیوانش را پایین آورد. به من اشاره کرد و رو به مهدیه گفت: - خانم ماست‌فروش! به این ماستت بگو اگه نمی‌خواد فاسد بشه، باید جای مناسب بمونه! گوسفند، ماست... نمی‌دانستم چرا فکر می‌کردم مرحله‌ی بعدی گاو است! این بار من هم لیوانم را پایین آوردم و پیش از مهدیه جواب دادم: - جای مناسب رو خودم تعیین می‌کنم، آقای ماست ترش‌شده! چپ چپ نگاهم کرد. - نمکم نداری بهت بگم ماست شور... من برای خودت دارم می‌گم... - من هم برای تو می‌گم! چی دقیقا این حق رو بهت می‌ده که تو نگران من باشی ولی انتظار داشته باشی من نگران تو نباشم و وایسم کنار؟ من نه ماستم، نه مجسمه... با خنده‌ی مهدیه که ناگهانی ترکید، نگاه من و محمدمهدی رویش برگشت. خم شده بود، دلش را گرفته بود و با وجود صورت کبود از خنده‌اش، عمیقا تلاش می‌کرد دیگر صدایش بلند شود. با یک دستش روی زانویش می‌کوبید و به سختی میان خنده گفت: - شبیه... شبیه دعوای عاشقانه‌ی زن و شوهری می‌مونه!... خدایا این دلقک‌ها رو از من نگیر، افسرده می‌شم! من و محمدمهدی نگاهی به هم کردیم. خب... خیلی بی‌راه هم نمی‌گفت. محمدمهدی هم زیرخنده زد و من، فقط پوفی کردم. دعوای جالبی بود. مهدیه گلویش را صاف کرد. - با این که از هر چی فیلسوف و فیلسوفانه حرف زدنه بدم می‌آد ولی باید بگم توافقات یه جاده‌ی صاف نیستن... یه جاده‌ی پر از پستی و بلندین، مجموعه‌ی هماهنگی از دادن و گرفتن... پس عین آدم امتیاز بدین و بگیرین؛ من هم به عنوان داور گوش هر کی تخلف کنه رو‌ می‌پیچونم! با لبخند دندان‌نمایی، حرفش را خاتمه داد. یکی دیگر از اصول یک توافق موفق، گرفتن دست پیش بود؛ پس قبل از محمدمهدی گفتم: - این‌جا نمی‌مونم و یه گوشه هم نمی‌شینم که همه‌ی کارها رو تو بخوای بکنی؛ با این وجود، اگه اقدام محافظتی دیگه‌ای غیر از این‌جا موندن مدنظرته، می‌تونم روش فکر کنم! دهان محمدمهدی رسما باز ماند. مکث کرد. لب‌هایش را روی هم فشرد و با بستن چشم‌هایش، گوشه‌های سرش را مالش داد. فکر کنم به فرصتی برای فکر کردن نیاز داشت. دیروز همه چیز ختم به خیر شد، حتی خندیدم، حس با مامان خندیدن یادم آمد و شاید... برای همین ماندن در این خانه برایم سخت‌تر شده بود؛ من و مامان خندیده بودیم، گوشه گوشه‌ی خانه...
  16. شاید... کپی‌‌ای از این مدارک وجود داشت؟! مهدیه دست به سینه، ابرویی بالا انداخت و با نگاه جدی‌ای به عکس‌ها گفت: - محمدمهدی گفت یه کله گنده دنبال جونته ولی هر جور حساب می‌کنم این کله گنده نیست؛ تمام‌ بدن گنده‌ست... باور کن! نمی‌دانستم باید به این حرف بخندم یا گریه کنم. وضعیت خطرناک‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم و محمدمهدی احمق، با دانستن همه‌ی این‌ها خود و خواهرش را وسط انداخته بود. ابروهایم را درهم کشیدم و چپ چپ، نگاهش کردم. - تو... از اول همه‌ی این‌ها رو می‌دونستی! همین الان هم بیشتر از این مدارک می‌دونی‌. محمدمهدی بدون تلاشی برای کتمان با صورت گرفته، صادقانه تأیید کرد: - آره... بیشتر از ناراحتی برای صورت گرفته‌اش، از دستش عصبانی بودم. وقتی می‌دانست، نباید خودش را در چاه می‌انداخت. ابروهایم را بیشتر درهم کشیدم. با تن صدایی که رفته رفته بلند می‌شد، گفتم: - می‌دونستی و خودت و خواهرت رو انداختی وسط ماجرای خطرناکی که هیچ ربطی بهت نداره؟ تو می‌فهمی احتیاط یعنی چی؟! به قتل رسیدن فی نفسه ماجرای خطرناکی بود؛ از ابتدا می‌دانستم اما فکر نمی‌کردم انقدر جدی و بزرگ باشد. جرائم سازمان‌یافته همیشه خطرناک‌تر هستند و شارایل، گویی خدای سردستگی چنین جرائمی بود. محمدمهدی صورتش را جلو آورد. انگشت اشاره‌اش را تخت سینه‌ام کوبید و با جدیت گفت: - بپذیری یا نه... تو به من ارتباط داری و من مرتبط‌ترین آدم این داستانم! و حتی اگه بخوام تو و ربطت رو دور بندازم...‌ اون‌قدر وجدان برام باقی مونده که نخوام همچین آدم کثیفی راست راست توی خیابون راه بره و از زندگیش لذت ببره! چشم‌هایم گرد شدند. محمدمهدی وقتی به شارایل اشاره می‌کرد، عجیب شده بود؛ صورت درهم رفته و آزرده، پوست سرخ، بینی چین افتاده و صدای بلند بی‌سابقه... متنفر بود؛ عمیقا از شارایل متنفر بود. یک تنفر ساده به عنوان مجرم نه، این تنفر را که من هم داشتم، یک تنفر عمیق شخصی بود؛ حالا می‌فهمیدم... آرام‌تر پرسیدم: - ازش کینه‌ی شخصی داری؟ جا خورد. گویی حواسش به رفتار بی‌پروایش نبود. رو‌ برگرداند. جای کتمانی نمانده بود. بی‌میل با ابروهای درهم و نگاهی که می‌دزدید، کودکانه از ته گلو صدایی شبیه «اوهوم» درآورد. نگاهم به سمت مهدیه برگشت. دوباره با نگرانی داشت نگاهمان می‌کرد. محمدمهدی قهرمانند در خود خزید و سرش را میان پاهای خمیده‌اش پنهان کرد. آهی کشیدم... دلیل نفرتش را نمی‌دانستم و نمی‌خواستم بدون دانستن، فاز نصیحت بردارم.‌ بعضی نفرت‌ها به اندازه‌ای سنگین بودند که تا این‌جا پیش آمدن، طبیعی باشد؛ با این وجود، برای دوتایشان نگران بودم. تا همین‌جا بس بود. قاطع گفتم: - می‌فهمم. این مدارک رو من تحویل می‌دم و تموم می‌شه، لازم نیست بیشتر از این درگیر بشین. محکم گفتم ولی... ته دلم، کمی، فقط کمی تلخ شد. حس بدی بود. باید از این‌جا جدا می‌شدیم و برخلاف تصورم دلگیر بود. فکر می‌کردم وقتی از دستشان آزاد شوم، نفس راحت می‌کشم اما... اعتماد کردن به آدم‌هایی که مشخصا چیزهایی را از من پنهان می‌کردند و انقدر زود عادت کردن... احمق‌تر و ساده‌لوح‌تر از چیزی بودم که فکر می‌کردم. - چی؟! با صدای داد محمدمهدی ابروهایم بالا پریدند. چشم‌هایم گرد شدند. انگار نه انگار در لاک خودش فرو رفته بود، نزدیکم شد و با حرص گفت: - این همه حرف نزدم که برسیم این‌جا! خواستم بهت بفهمونم قضیه خطرناک‌تر از اونیه که فکر می‌کنی... پس اتفاقا تا من و مهدیه ترتیب این مدارک رو می‌دیم، تو باید توی همین خونه بمونی! از دستش بخار از سرم بلند شد. محمدمهدی پیش از حرف زدن فکر هم می‌کرد؟ بلد بود چگونه نگران خودش و خواهرش شود؟ اصلا مغز داشت؟! این بار، من در صورتش براق شدم. - حتی فکرش هم نکن! من اگه می‌دونستم تو مدارک رو پیدا کردی که همون دیشب یک‌راست بعد از رسوندن بچه‌ها از این‌جا می‌رفتیم و در ضمن، اگه قربانی این ماجرا منم که ترتیب مدارکم من می‌دم! محمدمهدی غرید: - دقیقا چون قربانی ماجرا تویی، باید این‌جا بمونی. بیشتر از همه تو توی خطری! امن‌ترین جا برای تو همین‌جاست... شارایل انقدر هم احمق نیست که فقط برای کشتن تو، سر و صدای تخریب همچین ساختمون محکمی رو در بیاره. به گمانم صورت من هم از عصبانیت سرخ شده بود. بازدمی که به پشت لبم می‌خورد، داغ بود. از دست بی‌احتیاطی و زبان نفهمی محمدمهدی، می‌خواستم سر به همین جنگل بگذارم. - قربانی منم، نه چون فقط نیک‌آیین آشوب‌گشتم، چون اون خطر فاش شدن مدارک رو از من می‌بینه... همین که این خطر از سمت کس دیگه‌ای احساس بشه، طبیعتا اون تبدیل یه قربانی‌ش می‌شه؛ می‌خوای خودت و خواهرت رو تبدیل به گوشت قربونی کنی؟!
  17. چشم‌هایم ریز شدند. قاچاق هم می‌توانست با کلاس باشد؟ وقتی فهمیدم پوشه‌ی بعدی در واقع مدارک قاچاق عتیقه‌ است، جوابم را گرفتم. قاچاق کلانی برای قشر خاص بود. سالی یک بار در کشورهای مختلف که رندوم تعیین می‌شدند، مزایده می‌گذاشت؛ لیست تعداد، مکان، شرکت کننده‌ها، محصولات و خریدارها به قیمت تعیین شده بودند. هر سال یک بار صورت می‌گرفت اما پای یک محصول هم رقم کلانی معامله می‌شد، عتیقه‌های باستانی هم ابدا صرفا عتیقه‌های ایرانی نبودند، از کشورهای مختلفی، هر جایی که امکان داشت، برداشته بودند. بعدی... قاچاق اسلحه به داخل ایران و بعضا عبور از ایران به کشور خارجی دیگری بود. فکر کنم خود شیطان هم نمی‌توانست انقدر خلاف را یک‌جا مدیریت کند؛ شارایل باید از فرشتگان مقرب درگاه شیطان محسوب می‌شد. مهدیه با تعجب پرسید: - می‌دونی معنی شارایل چیه؟ ابروهای من و محمدمهدی هم‌زمان بالا پریدند و نگاه معناداری میان هم رد و بدل کردیم. معنی شارایل اهمیتی نداشت، این که مهدیه به همچین چیزی توجه کرد، خودش بیشتر تعجب داشت! محمدمهدی با مکث کوتاهی پوفی کرد و خندید. - تو باز رگ نویسندگیت بالا زد؟! هر چه فکر می‌کردم، ربط معنای شارایل به نویسندگی را نمی‌فهمیدم اما یک چیزی گوشه‌ی ذهنم ماند؛ این‌جا آنتن و اینترنتی نبود که مهدیه سرچ کند، اصلا از وقتی پای این مدارک نشسته بودیم، مهدیه به تلفن همراهش دست نزده بود، شارایل هم نام خانوادگی رایجی نبود، تنها می‌ماند این که او هم از پیش، می‌دانست شارایل نامی به دنبالم است و قبلا به دنبال معنای شارایل گشته بود. خب، انتظار می‌رفت. همان روز اولی که محمدمهدی را دیدم، نام رسام شارایل را کف دست من گذاشت؛ خواهرش که جای خود داشت... سرم را چرخاندم. مهدیه با خنده و سر تکان دادن، حرف محمدمهدی را تأیید کرد. - نام خانوادگی با کلاسیه! بدم نمی‌اومد روی یکی از شخصیت‌های رمانم به تناسب معناش پیاده‌ش کنم، برای همین دنبال معناش گشتم... واو! پس ربطش این بود. نویسندگی حرفه‌ی پیچیده‌ای به نظر می‌رسید. - معناش خدای پادشاهه! معنای پر ابهتیه ولی برای این، یه خلاف تهش بذارن، اوج تناسبه، خدای پادشاه خلاف! محمدمهدی لایک نشان داد و به شوخی گفت: - فردا با فرهنگستان ادب و زبان فارسی هماهنگ می‌کنم توی دیکشنری درستش کنن! حالشان خوش بود. نگاهم روی عکس شارایل ماند. خدای پادشاه خلاف... چه لقب برازنده‌ای! محمدمهدی از جیبش دسته‌ای عکس بیرون آورد. - اسم‌هاشون رو به صورت پررنگی توی مدارک دیدین... این عکس‌هاشونه که جدا کردم! یکی یکی عکس‌ها را روی زمین، جلوی من و مهدیه گذاشت و هم‌زمان توضیح داد: - برهان عادلی، مسئول اصلی قاچاق کالا، ملقب به میدان‌دار... رادمهر فرامرزی، مسئول جرائم رایانه‌ای و اطلاعات، ملقب به کد مجهول... مهیاد سیم‌ور، مسئول قاچاق مواد مخدر و روان‌گردان،‌ ملقب به دندان‌مار... نهال رویا، مسئول قاچاق و فروش عتیقه، ملقب به دیفن‌باخیا، لقبش اسم یه نوع گل سمیه... جالب بود که میانشان، مسئول قاچاق عتیقه یک زن جوان بود؛ ظاهرش از آن‌هایی بود که احتمالا فریبنده دانسته می‌شدند. به هر حال، تا الان باید جا افتاده می‌شد. این عکس‌ها برای تقریبا سی سال پیش بودند. - و در نهایت جرمی کانت، مسئول قاچاق اسلحه، ملقب به گرگ‌دیوانه... این یکی ایرانی نبود اما شبیه من، چهره‌ی بوری هم نداشت. موهای قهوه‌ای سوخته و چشم‌های عسلی با پوست برنزه شده و وایبی خشن... به قاچاق اسلحه‌اش می‌آمد. ربط شارایل به جرائم، بیشتر از خط اسم این افراد مشخص می‌شد. محمدمهدی ادامه داد: - پلیس به هویت هیچ کدومشون دسترسی نداره، در واقع تصور پلیس محدود به وجود چند باند مستقل، بدون هیچ‌گونه ارتباطی با همه... باند قاچاق کالا به نام کالاسیم، باند قاچاق مواد مخدر و روان‌گردان به نام نیش‌مار، باند جرائم رایانه‌ای به نام کد، باند قاچاق عتیقه به نام خاکستر و باند قاچاق اسلحه به نام گلوله‌ی اول... در حالی که تموم این‌ها، در واقع زیرمجموعه‌ی یک باند گسترده‌ی اصلی به نام اندیش هستن. رئیس اصلی، رسام شارایل، کسیه که هیچ شخص خارجی‌ای حتی در حد لقب هم از وجودش خبر نداره؛ با این وجود، درون خودشون به شارایل می‌گن شاه‌اندیش! این از آن اطلاعاتی بود که تا چند دقیقه بعدش به سکوت نیاز باشد. باید می‌گفتم واو! واقعا واو... اما بیشتر، با چشم‌های ریز شده داشتم محمدمهدی را نگاه می‌کردم. تمامی اسامی افرادی که نام برد، در مدارک آمده بودند؛ تا این‌جا مشکلی نبود اما هیچ کجای این مدارک، نام باندها به تصور پلیس، لقب روسا و اسم اصلی باند، همان به اصطلاح «اندیش» نیامده بود؛ پس محمدمهدی از کجا می‌دانست؟! محمدمهدی در دعوا حرفه‌ای بود اما خیاطی هم می‌کرد! در مجموع، می‌توانستم بگویم به منشش درگیری در چنین خلاف بزرگی نمی‌آمد. در حقیقت آدم‌تر از زبانش بود. جدا از این مسائل، تشرف خیلی خوبی روی مدارک داشت؛ چیزی بیشتر از یک بار خواندن دیروز بود. به نظر می‌رسید دست کم از پیش اطلاعات کلی‌ای از محتوای مدارک داشته اما منطقا چه جوری؟ این مدارک در دیرترین حالت ممکن، سه سالگی محمدمهدی این‌جا پنهان شده بودند!
  18. مدارک بر اساس نوع جرائم دسته‌بندی شده بودند و پس از قاچاق کالا، مدارک جرائم رایانه‌ای‌ بود؛ آی‌پی‌هایی که به وسیله‌یشان هک صورت گرفته بود و... این جرائم بیشتر جنبه‌ی اطلاعاتی داشتند؛ برای زمین زدن رقبای شارایل یا فروش اطلاعات به خواهانش... لیست قربانی‌ها، اطلاعات دزدیده شده، خریدار، نحوه‌ی پخش و انتشار اطلاعات خصوصی و تجاری و اشخاصی که در این فرآیند نقش داشتند به دقت تنظیم شده بود و رد پای شارایل در این جرائم، با واسطه از طریق سایتی که در دارک‌وب مدیریت می‌کرد و اطلاعات را به فروش می‌گذاشت، مشخص شده بود. حتی روش ورود به حساب شارایل در دارک وب، حساب، نام کاربری و پسورد، آیپی خارجی استفاده شده و نحوه‌ی دسترسی به اطلاعات غیرعمومی سایت به صورت تایپی توضیح داده شده بودند! چند بار خیره به این صفحه پلک زدم. دیگر واقعا نمی‌فهمیدم. اگر شاه‌سم برای محکوم کردن شارایل تا این‌جا پیش رفته بود، چرا این مدارک هیچ وقت تحویل داده نشدند؟ خود شاه‌سم کجا بود؟ خب... حدس زدن جوابش با توجه به شرایط خیلی سخت به نظر نمی‌رسید، بیشتر... موجب تأسف بود. با نگاه زیر چشمی به محمدمهدی، پرسیدم: - شخص ملقب به شاه‌سمی که گفتی... مرده؟! چهره‌اش درهم رفت. مهدیه دستش را گرفت. محمدمهدی با دست آزادش، گرفته و ناراحت موهایش را عقب زد. با چشم‌های بی‌فروغی، بدون آن که مستقیم نگاهم کند، آهسته سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. نمی‌فهمیدم؛ به نظر می‌رسید محمدمهدی از مرگ شاه‌سم ناراحت است و مهدیه از ناراحتی او، ناراحت... محمدمهدی به شاه‌سم ارتباطی داشت؟ بعید نبود؛ شاید به همین واسطه، انقدر می‌دانست. - حالت خوبه؟! سر هر دویشان بالا آمد. یک لحظه، تنها برای یک لحظه بود اما فهمیدم که عجیب نگاهم کردند. چشم‌هایم ریز شدند و ابروهایم درهم رفتند.‌ آن‌ها ناراحت بودند، به خاطر همین حال محمدمهدی که بدتر به نظر می‌رسید را پرسیدم، ناراحتی مهدیه انگار بیشتر به خاطر نگرانی برای محمدمهدی بود اما بعد، آن‌ها بودند که یک لحظه، در حد چشم برهم زدنی متأسف، چنان که انگار برای من ناراحت بودند، نگاهم کردند! مهدیه سریع‌تر به خودش آمد؛ دستش را دور گردن محمدمهدی انداخت و با دست دیگرش، موهای محمدمهدی را با لبخند دندان‌نمایی که عملا داشت دندان‌هایش را روی هم می‌سایید، به هم ریخت. با لحن عجیبی، چیزی میان آرزو، مهربانی و تهدید، غلیظ گفت: - محمدمهدی غلط کرده خوب نباشه! پلک زدم. فقط مهدیه می‌توانست چنین لحن به هم پیچیده‌ای داشته باشد! به هر حال، فکر کنم علاقه به گردن میانشان مشترک بود و یک جورهایی، شاید بعد کودک درونم زنده‌تر شده بود که می‌توانست به گرفته شدن گردن محمدمهدی دقت کند و کاملا راضی باشد! به نظر می‌رسید چیزی که محمدمهدی از من پنهان می‌کرد، تاریک‌تر و ‌جدی‌تر از آنچه بود که تا آن موقع فکر می‌کردم؛ یک راز که تهش من باید ناراحت می‌بودم یا همان طفلکی، گناه! طفلکی‌تر از بچه‌ی پنج ساله‌ی تنها مانده با مادرش بود؟ بدتر از آن نمی‌شد، پس... هم‌چنان استرسی بابتش نگرفتم اما کنجکاوی‌ام شاید بیشتر تحریک شده بود. با آرامش پلک روی هم گذاشتم. - وقتی تموم شد، آماده شدی، حرف می‌زنیم. بیشتر قصدم بستن بحث و گذشتن بود، انتظار خاصی از محمدمهدی، بهتر شدن یا همچین چیزی نداشتم اما وقتی با خنده‌ی بی‌مقدمه‌ی شیطنت‌آمیزی شبیه مار روی زمین به سمتم خیزید و نزدیک صورتم، با زرنگی ابرو بالا انداخت، دوباره فهمیدم این آدم از هیچ موقعیتی برای کرم ریختن نمی‌گذرد! - این یعنی کنجکاو شدی که می‌گی؟ منتظری تموم شه؟ الان اون‌قدر دلیل قوی‌ای شده که به خاطرش زنده بمونی؟ بچه بود، پس با همان چهره‌ی پوکرم پایش بچه شدم. لج و لج‌بازانه با صورت عمدا بی‌تفاوتی لب زدم: - هر جور دلت می‌خواد فکر کن! ریز خندید‌. - هم... خودت بهتر می‌دونی... عقب کشید. حال و هوایش برگشته بود و مهدیه هم دیگر خوب به نظر می‌رسید. با خیال راحت می‌خندید. جمع‌بندی موقتی خوبی بود. محمدمهدی، پوشه‌ی بعدی را پیش کشید و با خنده گفت: - این هم مدارک به قول مهدیه کلیشه‌ترین نوع قاچاق؛ قاچاق مواد مخدر و روان‌گردان، اعم از سنتی و صنعتیه... شارایل، کارنامه‌ی واقعا درخشانی در خلاف داشت؛ ارتباط با بزرگان تولید کننده‌ی افغانستان، داشتن آزمایشگاه‌های شخصی تولید مواد مخدر صنعتی و روان‌گردان در کشورهای افغانستان، پاکستان و به صورت پرتی ترکیه... در حالی که هیچ آزمایشگاهی در خود ایران نبود! عکس جابه‌جایی مواد، راه‌های مخفی، جاسازهایی که به عقل جن نمی‌رسید، لیست خرید و فروش عمده به واسطه‌ها... بازار پخش به ویژه عمده‌ی مواد مخدر را قرق کرده بود! مهدیه با کنجکاوی، سریع‌تر از من و محمدمهدی پوشه‌ی بعدی را باز کرد. با دیدن اولین برگه‌اش، تک ابرویی بالا انداخت و گفت: - این یکی باکلاس‌ترین قاچاقه!
  19. - راستی... دیروز مدارک رو پیدا کردم! لیوان چایی را میان هوا نگه داشتم؛ پنج ثانیه دیرتر اعلام کرده بود، احتمالا داشتم خفه می‌شدم. بی‌مقدمه، سر میز صبحانه... از محمدمهدی انتظار می‌رفت. لحظه‌ای خیره به بخار چایی چشم‌هایم ریز شدند. تنها وقتی که می‌توانست پیدا کرده باشد، دیروز صبح تا ظهر بود. به گمانم برای همین داشت به سمت روستا می‌آمد که میان راه ما را دید؛ کارهایی که برایش مانده بود را تمام کرده بود، شستن ظرف‌ها، پختن ناهار و پیدا کردن مدارک در فرصتی شدیدا کم! انقدر کم که مشکوک باشد... مهدیه واکنش خاصی نشان نداد. لقمه‌ی کره و مربایش را می‌گرفت و بیشتر برای دیدن واکنش من کنجکاو به نظر می‌رسید. واضح بود محمدمهدی به او قبلا گفته است؛ شاید همین شب گذشته که به خاطر خستگی، خیلی سریع خوابم برد. لیوان چایم را روی میز گذاشتم. با همان چشم‌های ریز شده و مشکوک به سمت محمدمهدی برگشتم. - تو... از اولش هم می‌دونستی اون مدارک کجان، نه؟ عجیب بود. نهایت زمانی که مامان زنده بود، پنج سالگی من و سه سالگی محمدمهدی بود؛ پس از کجا می‌دانست؟ با چه کسی ارتباط داشت و احیانا آن شخص، چه ارتباطی به مامان داشت که بداند او کجا مدارک را پنهان کرده است؟ با این وجود، محمدمهدی خندید و صادقانه گفت: - نمی‌دونستم، فقط به دلایلی جاش رو حدس می‌زدم. تک ابرویی بالا انداختم. - این دلایلی رو هم قراره بعد از زنده موندنم بهم بگی؟ مهدیه هنوز هم در سکوت با کنجکاوی من و محمدمهدی را نگاه می‌کرد. محمدمهدی با اطمینان جواب داد: - آره. - هم... متوجه‌م اما در مورد مدارک که نمی‌خوای بگی باید پس از تموم شدن ماجرا ببینمشون؟! مطمئنم مأمورین قرار نیست اجازه بدن و من هم علاقه‌ای به شرکت در دادگاهش ندارم! محمدمهدی شانه بالا انداخت و بی‌خیال گفت: - البته که نه... بعد صبحونه می‌تونیم مدارک رو دسته جمعی یه چکی بکنیم. چشم‌هایش را خیره به میز ریز کرد و جدی‌تر ادامه داد: - بد نیست بدونی دقیقا چه کسی دنبالته! تا فضا بخواهد کمی، کمی جدی شود، مهدیه بالاخره دست به سینه با نگاه چپ چپی به هر دویمان و ابروهای درهم، لب باز کرد: - سر میز صبحونه موضوع بهتری برای حرف زدن گیر نیاوردین؟! پوکر نگاهش کردم؛ این را دقیقا کسی داشت می‌گفت که سر میز صبحانه برای آتش زدن مردم روستا نقشه کشید! *** محمدمهدی چند پوشه‌ی قدیمی گرد و خاک گرفته را میانمان روی زمین گذاشت. یه عنوان مدارک، زیاد بودند، خیلی زیاد... چشم‌هایم ریز شدند. اگر همه‌یشان برای یک نفر بودند که انتظار می‌رفت، باید می‌گفتم برازنده‌تر از او برای عنوان مفسد فی‌الارض وجود ندارد. محمدمهدی اولین پوشه‌ی کاغذی را باز کرد و عکس ابتدایش را به سمت من و مهدیه سراند. با دقت نگاهش کردم. مرد جوان خوش‌پوشی با کت و شلوار و اورکت مشکی بود. گویی عکس را در حین راه رفتن از او گرفته بودند؛ سه رخ بود. موهای لخت بلند و پرپشت مشکی رنگی داشت. صورتش کشیده و پوستش سفید بود. بینی‌اش به حدی خوش حالت بود که عملی به نظر برسد و لب‌های درشتش، کبود بودند. رنگ چشم‌هایش به خاطر عینک آفتابی مشخص نبود و با وجود تمام قد نبودن تصویرش، می‌شد حدس زد قد بلند است. محمدمهدی با اشاره به عکسش توضیح داد: - این کسیه که دنبالته؛ رسّام شارایل... این عکسش برای حدود سی سال پیشه اما الان هم تغییر چندانی نکرده. به ظاهر یکی از شرکای یه شرکت چند ملیتی خارجیه، برای همین دولت به حساب و کتاب اصلی درآمدش دسترسی نداره که موقعیت خوبی برای پولشویی ایجاد می‌کنه. تک ابرویی بالا پراندم. شاید برای اولین بار، به صورت متفاوتی نسبت به گذشته‌ی مامان کنجکاو شده بودم؛ چرا باید آن شخص به اصطلاح شاه‌سم را می‌شناخت که این مدارک را برایش پنهان کند؟ چرا اصلا این مدارک پنهان شدند؟ چرا هیچ وقت، هیچ‌کس از آن‌ها استفاده نکرد؟ دکوری که نبودند! دیگر یک جا نبود، هزاران نقطه داشتند می‌لنگیدند. با این وجود، در لحظه سوالاتم را نپرسیدم. ترجیح دادم ابتدا مدارک را برانداز کنم. اگر خلاف سبک این آدم قاچاق کالا بود، سنگین‌ترین خلافش چه بود؟ تا کجا پیش می‌رفت؟ چرا پس از بیست و سه سال از مرگ مامان، فیلش یاد هندوستان کرده بود و دنبال من می‌گشت؟ صرفا چون حالا بزرگ شده بودم و شاید خطرناک‌تر به نظر می‌رسیدم؟ با راهنمایی‌های کامل محمدمهدی، مدارک که بیشتر اسناد و بعضا عکس بودند را بررسی کردیم. به نحو دقیق، منظم، پر جزئیات و بدون کوچک‌ترین نقطه ضعف و ابهامی خلاف‌های این آدم طبقه‌بندی شده بودند. تاریخ، مکان و ساعت دقیق و روش حمل محموله‌ها از مرز، چند عکس از جابه‌جایی محموله‌ها، آدرس مسیرهای مخفی خاکی و دریایی غیر از گمرک که برای قاچاق کالا استفاده می‌شدند، هویت دقیق آدم‌هایی که در گمرک با شارایل همکاری می‌کردند، حتی شماره پیگیری تراکنش‌هایی که مستقیم یا غیر مستقیم به کارت‌هایشان صورت گرفته بود و... باید می‌گفتم شاه‌سم، شخص ماهری بود.
  20. مهدیه از میانه‌ی حرفم، عجیب سرش را پایین انداخته بود و دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود اما محمدمهدی، با تمام شدن حرفم خندان جلو آمد و بی‌مقدمه با انداخت دستش دور گردن‌هایمان، پیشانی‌هایمان را به دو طرف صورتش چسباند. با این کار، لحظه‌ای چشم‌هایم گرد شدند. نگاه مهدیه هم با تعجب بالا آمد اما محمدمهدی، بی‌تفاوت به فاز ما دوتا گفت: - این جمع عالیه... پس این جمع، جمع می‌مونه؛ این بار بی‌تهدید، با خنده قول می‌دی؟ روی خطابش با من بود. سه روز، بیست و هشت سال زندگی را نمی‌شست؛ با این حال،‌ سه روز پس از بیست و هشت سال، نشان می‌داد آینده می‌تواند چه‌قدر غیرمنتظره و شاید دوست‌داشتنی باشد. حالا هم نه، من یک روزی می‌مردم؛ یک روز مامان و خاله را می‌دیدم، پس تا آن روز... احتمالا امیدوارانه‌تر سعی می‌کردم چیزهای شیرینی برای تعریف کردن برایشان جمع کنم. - قول می‌دم، این بار با کمال میل قول می‌دم. محمدمهدی دست‌هایش را برداشت و انگشت کوچکش را جلو آورد. قول انگشتی؟! مهدیه هم به خاطر به فنا رفتن تبلت و قلم لمسی‌اش، این بار مستقیما خود تلفن همراهش را بیرون آورد. با لبخند، پس از مدت‌ها... همین‌قدر ساده و صمیمانه برای زنده ماندنم قول دادم. - راستی... بابت زدن اولین مخت هم بهت تبریک می‌گم! لبخندت سلاح قدرتمندی بود. - چی؟! محمدمهدی بدون توضیح اضافه‌ای، لایک نشانم داد و با دست آزادش دوباره ضربه‌ی کیف مهدیه به سرش را دفع کرد؛ الان چه شد؟! با نگاه ریز شده‌ای به واکنش‌های عجیبشان، دست‌هایم را به نشانه‌ی توقف جلویشان گرفتم. - یه لحظه وایسید؛ همین چند دقیقه پیش هم گفتی می‌خوای از عکسم برای مخ‌زنی استفاده کنی اما مخ‌زنی یعنی چی؟ واقعا که منظورت ترکوندن سر کسی نیست؟! یک لحظه گویا زمان بایستد، دوتایی خشکشان زد. سرهایشان ربات‌وار و با چشم‌های گرد شده به سمتم برگشتند. ناباورانه نگاهم می‌کردند. کمی طول کشید تا محمدمهدی از بهت بیرون آمد و با تأسف دستی به پیشانی‌اش کوبید. - به صورت کلی می‌دونستم هیچ وقت توی جمع نبودی، چه برسه به جمع خرابش ولی این درجه‌ی عرفانت رو نشناخته بودم! من آدم خوش مشربی محسوب نمی‌شدم. چندان علاقه‌ای هم به صحبت‌های غیرکاری و غیرآکادمیک نداشتم و تا حالا هم همچین اصطلاحی را در هیچ تخصصی نشنیده بودم، اصطلاحات بچه‌ها را هم چون معمولا دوست داشتم حرف‌هایشان را حتی شده از دور گوش بدهم، می‌دانستم. محمدمهدی با دیدن نگاه هم‌چنان مبهمم توضیح داد: - به ایجاد علاقه در جنس مخالف، می‌گن مخ‌زنی! ابروهایم بالا پریدند. - هم... یه جورایی درک می‌کنم؛ توی بازاریابی هم برای فروش باید در مشتری ایجاد علاقه به محصول کرد... ولی من هیچ وقت خودم مستقیما بازاریابی هم نکردم، چه برسه به مخ‌زنی... چرا برای کار نکرده بهم تبریک‌ می‌گی؟! چهره‌ی محمدمهدی پوکر شد. با لب‌های خط صاف و چشم‌های ریز شده، جدی گفت: - این حجم از نفهمی عجیبه، جدا عجیبه... مهدیه برخلاف چهره‌ی پوکر محمدمهدی، از لحظاتی پیش سرش را پایین انداخته بود و داشت می‌خندید. در حال پاک کردن اشک گوشه‌ی چشمش گفت: - همین‌جوریش باحال‌تره... سرش را بی‌هوا بالا آورد. با چشم‌های درخشان شیفته‌ای پرسید: - می‌شه این دیالوگ‌هات رو توی رمانم استفاده کنم؟ عالیه... - آه، آره! با شک چنین جوابی دادم و هنوز، اصلا مسیر این مکالمه کجا به کجا بود؟! من که نفهمیدم... به گمانم محمدمهدی دوباره سربه‌سرم گذاشته بود. - بیاین زودی برگردیم، چیزی نمونده به تاریکی بخوریم. ***
  21. ذوق کردند. خندیدن آن‌ها را دیدم؛ حتی درخشیدن چشم‌هایشان در هوای کمی مانده به غروب... محکم و تند تند دست تکان دادند؛ حتی هستی با شش سال سن ناقابل داد زد: - تو خودت قویی! خیلی خوشگل شدی... خداحافظ‌. ایمان هم بلند گفت: - همیشه بخندین! و دوتایی، دوباره دست در دست هم دور شدند. دور شدنشان خوشایند نبود، من هنوز تمایلی به برگشتن به این‌جا نداشتم اما دلم برایشان تنگ می‌شد؛ با این حال هم‌چنان داشتم می‌خندیدم، پس از مدت‌ها سبک شده بودم، به تازگی نسیم خنکی که می‌وزید و در کل، تماشای دور شدنشان هم وقتی به خانه برمی‌گشتند، لذت‌بخش بود. هر چند، مدت زیادی از تماشای این صحنه نتوانستم لذت ببرم. یک دقیقه هم نشده بود که محمدمهدی دوباره از پشت رویم پرید و میمون‌وار از گردنم آویزان شد. نگاه چپ چپی به دست‌هایش دور گردنم انداختم اما در واقع، شاید خیلی ناراضی نبودم. حالم غیرعادی خوب بود؛ یک جور عجیب... بیشتر دوست داشتم بدانم این موجود ناشناخته چه علاقه‌‌ای به گردن من دارد! از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. - داری چی‌کار می‌کنی؟ خندید و با دست دیگری، موهایم را به هم ریخت. - که تو مرده‌نشینی، نه آدم‌کش، ها؟ چنین دیالوگی قبلا گفته بودم اما متوجه‌ی ارتباطش نمی‌شدم. ابروهایم بالا پریدند که محمدمهدی با لبخندی دندان‌نماتر، گردن و سرم را فشرد. - مرتیکه... تو که نسخه‌ی خندونت دخترکشه! انگار کد تقلب زدی انقدر جذابه! حس کردم صورتم شبیه علامت سوال شد. چشم‌هایم ریز شدند. دخترکش؟! یعنی چه؟! البته معنای جذاب را می‌فهمیدم و هنوز هم... مجبور بود در حالی که دلقک‌وار از گردنم آویزان بود، این‌گونه تعریف کند؟ - بیا پایین... اصلا در این دنیا نبود. من را به چپ خودش هم نمی‌گرفت. گردنم که راه نفس کشیدنم نبود، کمرم که استخوان‌هایش فلزی بودند، پوستم هم خمیر بهینه شده برای کش آمدن بود و موهایم طناب طناب‌بازی... همین‌قدر آدم حسابم نمی‌کرد! سرخوش با خودش حرف می‌زد: - باید چندتا عکس خندون ازت بگیرم هر وقت کارم پیش کسی گیر افتاد، با اون‌ها مخش رو بزنم؛ حداقل وقتی شکایت کرد، پای خودم گیر نمی‌کنه... خنده‌ی شیطانی پایانی‌اش واقعا به وجنات حضرت عالی می‌آمد. گوشش که بدهکار نبود، سعی کردم به زور از روی کمرم پایینش بکشم. با یک دستم دست روی گردنم را پس زدم و با دیگری، دست میان موهایم... چرخیدم که از روی کمرم پایین افتاد و خندید. - مهدیه، نمی‌خوای یه دست برسونی؟! با گرفتن دستش به سمت مهدیه، پر رو پر رو مهدیه را به دعوا دعوت کرد که تازه حواسم به مهدیه جمع شد. تا همین‌جا هم زیادی ساکت مانده بود. سرم به سمت مهدیه برگشت. در کمال تعجب، بی‌دلیل بهت‌زده به نظر می‌رسید. منگ منگ فقط نگاه می‌کرد. طول کشید تا به لطف صدا زدن محمدمهدی و نگاه خیره‌ی ما به خودش، پلک بزند، عنبیه‌های آبی پررنگش را بین هر دویمان بچرخاند، سرش را پایین بیندازد و با نفس عمیقی، تقریبا به خودش برگردد. سرش را که بالا آورد، چنان جدی به سمتم خیز برداشت که یک لحظه حس کردم به خاطر حفظ جانم باید عقب بروم! و در نزدیکی‌ام ایستاد. دست به سینه زد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت. با لبخند، آرام و کلافه لب زد: - تو تنها کسی هستی که می‌تونی کاری کنی از یه بچه‌ی شش ساله ببازم! ابروهایم بالا پریدند. مهدیه و باختن؟! از هستی؟! کی؟ کجا؟ چه جوری؟! اصلا به من چه ارتباطی دارد؟! نگاه گنگم را که دید، درون لپ‌هایش باد انداخت و با لب‌های غنچه شده، بی‌میل و آرام رو برگرداند و زیرلبی گفت: - قرار بود من بخندونمت! اوه!... تازه فهمیدم؛ به صحبت درون اتاق مهمان خانه‌یشان اشاره می‌کرد. انقدر جدی بود؟ به صورت بی‌رویه‌ای خنده‌ام گرفت، همین چند لحظه پیش متوجه شده بودم من حتی آن هم‌صحبتی پیش از خواب هم دوست داشتم، علاقه‌ای که به شناختنم نشان می‌داد. با بلند شدن خنده‌ام، به نحو ترسناکی چپ چپ نگاهم کرد. از آن نگاه‌های تهدید کننده‌ی «بخند! بخند که بعد خنده گریه‌ است» و این، فقط خنده‌ام را بیشتر کرد. شاید دم غروب، دیوانه شده بودم. - تو بردی! بالاخره ابروهای درهم خانم باز شدند و به جایش، بالا پریدند. با لبخند ملیحی، در حال لمس کردن پلاک الله روی سینه‌ام، صادقانه گفتم: - اگه تو و محمدمهدی نبودین، دو شب پیش باید می‌مردم! اگر پافشاری شما نبود، هیچ وقت به دنبال بچه‌ها نمی‌رفتم که بخوام این تجربه‌های شیرین رو داشته باشم، اگه الله‌زنجیرت رو بهم نمی‌دادی، فکر نمی‌کنم می‌تونستم کنارشون راحت باشم، پس... رو به هر دویشان لبخند دندان‌نمایی زدم. - من از هر دوتون بی‌نهایت ممنونم که پشتم رو گرم نگه‌ داشتین، من به گرمی همون خندیدم!
  22. نگاهی به چراغ‌های روشن روستا انداختم. نزدیک روستا کسی در جنگل پرسه نمی‌زد؛ نمی‌دانستم گشت را متوقف کرده‌اند یا بر عکس، به قسمت‌های عمیق‌تر جنگل رفته‌اند. قرار شده بود بچه‌ها از این‌جا به بعد را خودشان بروند و ما بیش از این پیش نرویم؛ من که نحس بودم، مهدیه و محمدمهدی هم به واسطه‌ی دعوای درخشانشان سابقه‌ی خوبی نداشتند. رو به ایمان، مجدد پرسیدم: - پس از این‌جا رو خودتون تنها می‌تونین برین؟ راه رو بلدی؟ سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. - آره، تا وقتی توی روستا باشم، همه جا می‌تونم برم. می‌شناسم. پس وقت خداحافظی رسیده بود؛ نه؟ فکر کنم... نه، قطعا دلم برای بچه‌هایی که اولین‌بارهای پر استرسی را کنارشان تجربه کرده بودم، تنگ می‌شد. - از دیدنت خوش‌حال شدم، مرد کوچولو! محمدمهدی گفته بود و ایمان بدون جبهه‌گیری برای این که کوچک نیست، خندید‌. دستش را در دست محمدمهدی گذاشت و محکم دست دادند. با مهدیه هم دست داد. هستی هم با نگاه به کارهای ایمان، دستش را برای دست دادن جلو آورد که محمدمهدی با خنده، دست‌ کوچکش را گرفت، تند، بالا و پایین کرد و حتی نمایشی، دست دیگرش را روی سینه‌اش گذاشت و با احترام برای هستی سر تکان داد. - افتخار بزرگی بود که تونستیم آرایشگر بزرگ قرن رو ببینیم، هستی‌ السلطنه‌! به نظر نمی‌رسید خود هستی معنای هستی السلطنه را درک کرده باشد اما مهدیه و ایمان، با هم روبرگرداندند و ریز خندیدند. وقتی ایمان برای دست دادن جلوی من آمد، هستی مهدیه را بغل کرد. خوب صمیمی شده بودند‌. دست ایمان را گرفتم. به گمانم سعی کرد مردانه باشد که گفت: - دیره اما از دیدنتون خوشوقت شدم. - من هم، خیلی زیاد... مواظب خودت باش. هستی از پشت ایمان سرک کشید. مظلومانه لب غنچه کرد و گفت: - من قدم کوتاهه، نمی‌شینی خداحافظی کنیم؟ تک ابرویی بالا انداختم. دست‌هایمان که به هم می‌رسیدند اما با این وجود، محض دلخوشی به قول محمدمهدی هستی السلطنه، دو زانو نشستم. پیش از آمدن، گریم تاریخی هستی از صورتم را پاک کرده بودم. هستی از پشت ایمان بیرون آمد. دستم را به سمتش گرفتم که دست بدهیم اما هستی، بی‌توجه از کنار دستم رد شد و تا بپرسم چرا، روی پنجه‌ی پاهایش بلند شد، دست‌های کوچکش را دور گردنم انداخت و لب‌هایش، روی گونه‌ام نشستند. دختر کوچولو، صورتم را بوسید! - ممنون قویی! حس خوبی داشت، مهربانی‌ گرمی بود و در عین حال چشم‌هایم گرد شدند. توقعش را نداشتم. مات شدم. شبیه ضربه بود؛ یک ضربه‌ی محکم، درست وسط مغزم... هستی پس از بوسیدنم و تشکر عقب رفت. فکر کنم داشتند خداحافظی می‌کردند، یک چیزهایی می‌گفتند، با دست تکان دادن و خنده دور شدند، شاید من هم ناخوداگاه دست تکان دادم اما ذهنم واقعا آن‌جا نبود، از دنیا کنده شده بود، پرت شده بودم وسط خلسه... دوباره داشتم غرق می‌شدم اما این غرق شدن، عجیب بود. سه روز گذشته، شبیه یک فیلم‌ سینمایی تند در لحظه از جلوی چشم‌هایم می‌گذشتند؛ از «هی... تو امشب می‌میری!» محمدمهدی تا «دقیقا تایپ منی!» مهدیه... دو احمق دیوانه‌ی مشکوکی که از من نمی‌ترسیدند. افتادن وسط خطر به خاطر من، طمع آتش زدن روستا، وقت گذاشتن برای گرفتن طوق بردگی لعنتی دور گردنم، دعا برای زنده ماندنم، احمقی که می‌خواست با عزرائیل کل بیندازد، یک دعوای درست و حسابی... پیدا شدن بچه‌ها، در آغوش کشیدنشان، حمام بردن ایمان، ایمانی که دیگر نترسید، حتی «فرشته مرد» خطابم کرد، دست دادن با ایمان و هستی‌ای که بی‌پروا از سر و کولم بالا رفت و چند لحظه پیش، صورتم را بوسید؛ تجربه‌های جدید دوست‌داشتنی... همه و همه، شبیه یک ضربه به یک دیوار ضخیم و سیاه بلند بودند؛ دیواری که شاید دور قلبم کشیده شده بود، نمی‌دانستم، واقعا نمی‌دانستم اما... می‌فهمیدم آن دیوار هر چه بود، این ضربه‌ها ناکارش کرده بودند، شبیه خرابه‌ای فرو ریخته بود. بدون آن دیوار، حالا متوجه می‌شدم؛ من دوست داشتم، من بخشی عظیمی از این اتفاقات سه روزه را دوست داشتم، حتی وقت‌هایی که محمدمهدی و مهدیه روی اعصابم می‌رفتند هم دوست داشتم... این که بود و نبودم برای کسی فرق کند، این که کسی علی‌رغم دلالت تمام شواهد بر نحس بودنم، هنوز رهایم نکند، این که برای کسی قهرمان باشم و برای دیگری، قویی که باید بسازد و بدون ترس از سر و کولش بالا برود. تمام این اتفاقات خلاف میلم بودند؛ تلاش برای زنده ماندن، به دردسر انداختن دو نفر دیگر، دنبال بچه‌ها گشتن، تنها ماندن با آن‌ها و... اما... خدای من... هنوز هم، بدون این که متوجه باشم، در تمام لحظات من عاشق این اتفاقات خلاف میلم بودم! احساس گرمی داشت، شور و شوق عجیبی که در دلم جوشید، سبکی تازه‌ای شبیه پر، کنار آمدن با خودم... من نخواستم، حتی فکرش را نکردم، اراده‌اش هم، دست‌هایم هم سمت گونه‌هایم نرفتند، فقط... وقتی به خودم آمدم که ایستاده بودم و داشتم می‌خندیدم! زیر چشم‌هایم چروک افتاده بود، صدای خنده‌ام بلند شده بود و هنوز... به صورت عجیبی متعجب نبودم! این احساس، عالی بود. داشت یادم می‌آمد، خاطراتم رنگی رنگی می‌شدند، خندیدن با مامان موقع تماشای تام و جری، خواندن داستان‌های پیش از خواب، قلقلک‌های سر بازی و بی‌نهایت موقعیت دیگر... چه‌طور همچین چیزی را فراموش کرده بودم؟! دستم را بالا بردم. بچه‌ها دور شده بودند اما با صدای خنده‌ام، برای نگاه کردن سر برگردانده بودند و من، با خنده داشتم برایشان دست تکان می‌دادم.
  23. هستی انگار نه انگار کجا ایستاده بود؛ ریلکس و خونسرد به صورتم خیره شده و همه‌جایش را با چشم‌های ریز شده و دست‌های کوچولویش کرمی می‌کرد. یک در میان مجبور بودم چشم‌هایم را ببندم که کرمی نشوند! با این وجود هنوز هم احساسش عالی بود. دلم می‌خواست کلا چشم‌هایم را ببندم و بخوابم. شبیه یک ماساژ دل‌انگیز می‌ماند، منتها باید حواسم به هستی می‌بود. هستی همان‌طور که داشت با پشتکار فراوان از کرم، چند لایه زیرساخت روی صورتم می‌ساخت، نیم‌نگاهی به دست‌هایی که دو طرفش به حالت آماده باش گرفته بودم، انداخت. با تعجب پرسید: - چرا دست‌هات رو این‌جوری گرفتی؟ - اگه افتادی، بگیرمت... الف بچه‌ی شش ساله، با تأسف نگاهم کرد و زیر لب نچ نچ نمود؛ چشم‌هایم درشت شدند! ضد حال که می‌گفتند همین بود؟! - واقعا بچه‌داری بلد نیستی، باید کمرم رو بگیری، کمرم... و همین الف بچه‌ی شش ساله با اشاره به کمرش برایم کلاس بچه‌داری گذاشت! بی‌توجه به خنده‌ی تشدید شده‌ی سه ناظر منفعل گرامی، لب زدم: - ایرادی نداره بگیرمت؟ - الان چرا... صبر کن. تالاپ... از روی پاهایم پایین پرید و با رژ لب مهدیه برگشت. دوباره پا روی پاهایم گذاشت که کمرش را گرفتم. کوچولو بود، خیلی کوچولوتر از ایمان! گویی شیشه‌ی نازک بغل کرده باشم، می‌ترسیدم بشکند. تمام این‌ها برایم جدید بود. هستی با زور زدنی کوتاه، در رژ لب مایع را باز کرد و عملا شبیه مداد دستش گرفت. رژ لب را قاعدتا روی لب می‌کشند، هستی هم با چشم‌های ریز شده و ابروهای درهم ژست جدی و دقیقی گرفته بود اما نمی‌دانستم روی چه حسابی سر رژ لب را تا روی گونه و نزدیک گوش‌هایم احساس می‌کردم. هستی داشت چه‌کار می‌کرد؟! این خیلی بیشتر از از خط بیرون زدن نقاشی بود! همه چیز وقتی مشکوک‌تر شد که ایمان با تعجب ابرو بالا انداخت و ریز خندید. سرخی صورت مهدیه رنگ باخت و جور عجیبی خیره‌ی صورتم ماند و محمدمهدی، در کمال تعجب دست از قهقهه زدنش برداشت! با نگاه دلگیری به چشم‌هایم، ابرو درهم کشید و نق زد: - تو واقعا یه عوضی به تمام معنایی! عصبانی نبود، بیشتر ناراحت و کلافه به نظر می‌رسید. دستی در موهایش کشید. مهدیه هم حس و حال مشابهی داشت و زیر لب، نفسش را آه مانند بیرون داد. این‌گونه بود که کنار تیغ‌های روی سرم، دوتا شاخ هم درآوردم! الان گناه من چه بود؟ اصلا فرصت کردم کاری کنم؟! چه اتفاقی افتاد؟! ناباور پلک زدم. درک نمی‌کردم. هنوز هم تنها موجود پرت از مرحله هستی بود که گویی کارش تمام شده باشد، در رژ لب را بست، گوشه‌ای انداخت و با رضایت دست‌هایش را به هم کوبید. - حالا یه قوی خوشگل شدی! بومب! انفجار دوم رخ داد... مهدیه صورتش را در کوسن مبل فرو کرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود، محمدمهدی قهقهه‌اش را از سر گرفت و ایمان همراهی‌اش کرد. محمدمهدی دلش را گرفته بود و بچه‌گانه پا به زمین می‌کوبید؛ حتی من هم از تغییر ناگهانی‌شان جا خورده، با ابروهای بالا پریده خشک شده بودم اما هستی کاملا بی تفاوت، دست‌هایم را از روی کمرش پس زد، تالاپ پایین پرید و این بار با آینه جیبی مهدیه برگشت. با ذوق گفت: - بیا ببین چه خوشگلت کردم! آینه را از دستش گرفتم و... یکی پیدا شد که کمرم را بشکند. پلک چشم چپم عصبی پرید. خوشگل؟! این یک گریم حرفه‌ای برای بازی در اتاق فرار بود! موهای جوجه تیغی، پوستی با چنان حجمی از کرم که شبیه عروسک چینی شده بود، لب‌هایی که به لطف خط لبخند پررنگ مصنوعی، شبیه جوکر به نظر می‌رسیدند! هستی به این می‌گفت قو؟! نمی‌دانستم در آن سن طبیعی است یا نه اما به هر صورت... هستی حس زیبایی شناسی وحشتناکی داشت؛ فوق‌العاده وحشتناک! به اندازه‌ای که از دستش چشم‌هایم بخواهند از حدقه بیرون بیفتند. عمیقا به محمدمهدی و مهدیه حق می‌دادم از شدت خنده، خفه شوند. هستی هنوز هم متوجه‌ی دسته‌گل بزرگش نشده بود که با خنده، دست‌هایش را مشت کرد و ذوق‌زده، پرسید: - خوشگل شدی دیگه، نه؟ دیدی تونستم! اه..‌‌. به عنوان یک دیو مجنون لول‌آپ شده بودم اما ایرادی نداشت‌. نمی‌شد که در ذوق آن چشم‌های درخشان زد. قلبم تاب نمی‌آورد. آینه را زمین گذاشتم و گفتم: - هیچ‌وقت خوشگل‌تر از این نبودم، من از هستی خانم خیلی هم ممنونم. با ناز، دست‌هایش را جلوی دهانش گرفت و ریز خندید. در حالی که نیم‌خیز می‌شدم، ادامه دادم: - پس حالا که هستی من رو خوشگل کرده، وقتشه من هم هستی و ایمان رو ببرم خونه؛ نه؟ با این حرفم بالاخره سر مهدیه از کوسن بالا آمد و محمدمهدی دست از خندیدنش برداشت. تا همان موقع هم هستی و ایمان بیش از حد پیش ما مانده بودند؛ اگر اصرار هستی برای خوشگل کردنم نبود، پس از ناهار مستقیم به روستا می‌بردمشان. مردم زیادی منتظرشان بودند؛ خانواده‌هایشان... هستی و ایمان، شبیه من نبودند که دیگر فقط وکیلشان آن هم برای امور کاری انتظارشان را بکشد! خانواده‌ای داشتند که به خاطر گم شدنشان، می‌خواستند شر مرده‌نشین را بکنند. تلخ بود، ولی قشنگ... برایشان خوش‌حال بودم. ***
  24. محمدمهدی با همان لبخند دادن‌نما جواب داد: - آره. با آمدن صدای مهدیه، دستی تکان داد و گفت: - من برم سرویس خدماتم رو به مهدیه‌م ارائه بدم. و مغز من؟ البته که تسمه پاره کرده بود و بی‌حرف، همین‌جور محمدمهدی را نگاه کردم تا از اتاق خارج شد. اصلا نمی‌فهمیدم؛ هنرهای رزمی، ورزش و دعواهای خیابانی چه تناسبی با خیاطی داشتند؟! عجیب بود؛ فراتر از عجیب... دست‌های محمدمهدی را دیده بودم. خیلی لطیف‌تر از آن بودند که بگویم اهل دعوا است یا کارهای دستی‌ای شبیه خیاطی... یک بچه پول‌دار مرفه بهترین توصیف از وضعیت ظاهری‌اش بود! گفته بود کنار یوتیوبر بودن فعالیت‌های دیگری دارد اما این مهارت در دوخت و اندازه‌گیری... خیلی بیشتر از یک فعالیت فرعی بود. تجربه‌ی قابل توجهی می‌خواست. کنار تخصصش در دعوا که می‌گذاشتم، عمیقا شبیه بچه‌هایی بود که بهشان گفته‌اند کنار تجربی خواندن، هنر را ادامه بده! دعوا کن و کنارش خیاطی را ادامه بده؟! یا برعکس؟! در نهایت، پلک زدم و آهی کشیدم. تسمه‌ی مغزم دوباره جوش خورد. به هر حال این‌گونه هم نبود که از اول چفت و بست شخصیت هر دو برادر و خواهر منطقی باشد، به وضوح همه‌ جایشان می‌لنگید؛ خیاطی برادر هم رویش! *** مه‍دیه، تکیه زده به پایین مبل فیروزه‌ای میان سالن در خودش جمع شده بود، دستی جلوی دهانش گرفته بود و مصرانه، می‌خواست بی‌صدا بخندد؛ با این وجود چنان صورت گندمی‌اش سرخ شده بود که می‌توانستم از ترکیدن لپ‌هایش بترسم! شانه‌هایش می‌لرزیدند. محمدمهدی شبیه تام در تام و جری، روی زمین افتاده بود، برخلاف مهدیه بلند قهقهه می‌زد و دستش را روی زمین می‌کوبید. انقدر می‌خندید که مدام به سک سکه می‌افتاد، ذره‌ای آب می‌خورد، ادامه‌ی قهقهه‌اش و باز این دور باطل را ادامه می‌داد. گاهی روی زمین غلت می‌خورد و دلش را می‌گرفت. ایمان روی مبل نشسته بود و همراه محمدمهدی بلند بلند می‌خندید. تنها موجودی که بی‌تفاوت به واکنش سه نفر روبه‌رویم داشت هم‌چنان موهایم را چهل‌گیس چهل‌گیس می‌کرد، هستی بود! پایین مبل نشسته بودم و هستی، روی مبل، با کش‌مو و تافتی که مهدیه به او داده بود، داشت موهایم را به اصطلاح خوشگل می‌کرد؛ گر چه با وجود چهل گیس کوچولویی که به لطف تافت زدن هستی راست ایستاده بودند، بیشتر شبیه جوجه تیغی طلایی شده بودم! چرا هستی که از چشم‌هایم می‌ترسید، راحت به جانم افتاده بود؟ نمی‌دانستم! فقط می‌دانستم زیر سر مکالمات مهدیه و هستی در حمام آب می‌خورد. از حمام که بیرون آمده بودم، ترجیح دادم نمازم را بخوانم و بعد بیرون بروم. محمدمهدی به خاطر گرسنگی بچه‌ها، سفره‌ی ناهار را انداخته بود. همین که هستی من را دید، با دلسوزی پایم را گرفت و گفت: - غصه نخوری‌ها، خودم زودی بعد ناهار خوشگلت می‌کنم! و پس از ناهار معلوم شد منظورش یک میکاپ کامل با وسایل مهدیه است! اسباب‌بازی خوبی محسوب می‌شدم، نه؟ به هر حال من از موقعیت ناراضی نبودم! این که همه اطرافم بخندند، راحت و بدون معذب بودن، دوستش داشتم. این که یک بچه با موهایم بازی می‌کرد، با دست‌های کوچولو موچولوتری نسبت به ایمان... جوجه تیغی طلایی بودن، آن‌قدر هم بد نبود. محمدمهدی در حالی که اشک گوشه‌ی چشمش را برمی‌داشت، به زور میان خنده گفت: - وای خدا... چه جوجه تیغی نمکی!.. اخ... هستی، با عصبانیت ابروهایش را درهم کشید، بالای سرم دست‌هایش را به کمر زد و جدی غرید: - جوجه تیغی نه... قو! دارم عین قو خوشگلش می‌کنم. تک ابرویم بالا پرید؛ حالا چرا قو؟! و این که... کدام قویی روی سرش چهل‌گیس دارد؟! بعضی وقت‌ها درک کردن بچه‌ها واقعا سخت می‌شد. کودکی خودم این‌گونه نبود، به یاد نمی‌آوردم انقدر بی‌منطق بوده باشم. از گوشه‌ی چشم تلاش آرام هستی برای پایین آمدن از مبل را دیدم. به جای بی‌هوا بغل کردنش، ترجیح دادم مراقب باشم و اگر به مشکل خورد، بگیرمش؛ بدون مشکل پایین آمد و یک راست به سمت وسایلی که مهدیه برایش آماده کرده بود، رفت. ندیده بودم مهدیه آرایش کند، بنابراین این که چنین وسایلی همراه داشت، یک جورهایی برایم عجیب بود؛ هر چند از کرم‌پودر تیره برای تغییر رنگ پوستم استفاده کرده بود. با این که هستی کرور کرور کرم‌پودر روشن کف دستش می‌ریخت، مهدیه واکنش خاصی نشان نداد. بیشتر با لذت و شیطنت داشت نگاهش می‌کرد. هستی با نگاه رضایتمند و ذوق‌زده‌ای به کف‌دست‌هایی که تا حد امکان کرمی کرده بود، بلند شد و به سمتم آمد. بی‌پروا، پیش از این که حساب کنم قدم بعدی‌اش چیست، خیلی ریلکس پا روی پاهای چهارزانو زده‌ام گذاشت، خودش را بالا کشید و دست‌های کرمی‌اش را به گونه‌هایم کوبید! به ضرب بود اما به زحمت نوازش محسوب می‌شد؛ به عنوان یک بچه زور چندانی نداشت. از وقتی روی پاهایم آمده بود، رسما خشک شده بودم و رنگ‌پریده! دوباره استرس گرفته بودم... بچه چرا فکر نمی‌کرد؟ پاهای چهارزانوزده‌ی من که زمین صاف نبودند، اگه زمین می‌خورد، چه؟ برای گرفتن کمرش هم مردد بودم؛ فقط سعی کردم میلی‌متری تکان نخورم که نیفتد.
  25. من تا به حال بچه‌ای را به حمام نبرده بودم و تنها وقتی به خودم آمدم که درون حمام اتاق خودم، من بیست و هشت ساله و پسر بچه‌ی ده ساله‌ای،‌ گیج، محجوب و سردرگم داشتیم هم‌دیگر را نگاه می‌کردیم. دلم می‌خواست از ته دل موهایم را بکشم! چرا حواسم نبود؟ چه دمای آبی برایش مناسب بود؟ چه‌قدر باید کمکش می‌کردم؟ اگر لیز می‌خورد، چه؟ پوستش به شامپویی حساسیت داشت؟ موهایش چه؟ اگر شامپو درون چشمش می‌رفت و می‌سوخت؟ یعنی برای شستن باید کمکش کنم؟ استخوان بچه‌ها چه قدر قدرت داشت؟ اگر دستش را محکم می‌فشردم، کبود می‌شد؟ یعنی ممکن بود حتی استخوانش را بشکنم؟ یعنی باید به آن پوست نرم و لطیف دست می‌زدم؟! بچه‌ها، شکستنی‌ترین موجودات دنیا بودند. به حد مرگ استرس داشتم. تا به حال این حجم استرس را تجربه نکرده بودم؛ نه حتی وقتی که در بازارهای مالی کار می‌کردم و نوسان قیمت یهویی را تجربه می‌کردم... وای... کلافه موهایم را به هم ریختم. محمدمهدی... محمدمهدی را باید صدا می‌زدم. گوشه‌ی در را باز کردم و صدایش زدم: - محمدمهدی... در کمدم داشت دنبال لباسی برای هستی می‌گشت. رویش را برگرداند، ریلکس لبخند دندان‌نمایی زد و گفت: - من گلی نشدم که مثل تو حموم بخوام، سعی کنید با هم خوب کنار بیاید! نگفته هم دردم را حدس می‌زد اما عین خیالش هم نبود! لایک نشانم داد و با ست هودی و شلوار اسپورت بچگی‌ام در کمال خونسردی از اتاق خارج شد؛ لحظه‌ی آخر حتی برایم دست هم تکان داد که برای اولین بار، چشم‌غره‌ای نثارش کردم. البته اشتباه از خودم بود که به محمدمهدی امید داشتم! با تأسف دستی روی پیشانی‌ام گذاشتم و در حمام را بستم. نگاهی به ایمان بلا تکلیف انداختم. معذب، دستی روی صورتم کشیدم و پرسیدم: - می‌تونی لباس‌هات رو بیرون بیاری؟ با سری که تا جای ممکن در گردنش فرو رفته بود، آهسته گفت: - بله. - پس... پس من دمای آب رو تنظیم می‌کنم. آستین‌هایم را تا آرنج و پاچه‌های شلوارم را تا زانو بالا زدم. خودم هم نیاز به حمام داشتم اما تصمیم گرفتم بعد از بیرون دادن ایمان، لباس‌هایم را در بیاورم؛ احتمالا معذب می‌شد و درستش هم نبود. در حالی که ایمان لباس‌هایش را در می‌آورد، تمام تلاشم را کردم دمای معقولی از آب به دست بیاورم. از ایمان خواستم با دست، کوتاه دمای آب را چک کند و وقتی گفت: - خوبه! راحت‌ترین نفس عمرم را کشیدم. اولین بار بود احساسش می‌کردم اما این استرس... پیرکننده بود! تا حد امکان اجازه دادم خود ایمان کارهایش را انجام دهد. علی‌رغم این که عمیقا دلم می‌خواست به آن پوست لطیف کودکانه و موهای گوگولی‌اش دست بزنم یا لپ‌هایش را بکشم، برای این که آزارش نداده باشم، خودم را کنترل کردم. بچه‌ها، واقعا خوردنی بودند! پرسیدم به شامپویی حساسیت دارد یا نه، که گفت سابقه نداشته. وقتی موهایش را شامپو می‌زد، کف‌های میان تارهای مشکی خوشگل فرش را تماشا می‌کردم. اولین تجربه‌ی عجیب دیگری بود؛ استرس داشت پدرم را در می‌آورد و در عین حال، من از این لحظاتم با یک کودک لذت می‌بردم. دست‌هایش... دست‌هایش فوق‌العاده کوچولو بود‌ند، اندازه‌ی کف دست من هم نمی‌شدند. وقتی برای آب‌کشی موهایش با خجالت ازم خواست کمکش کنم، احساس کردم قلبم در دهنم می‌تپد! باید به موهایش دست می‌زدم؟ اگر می‌کشیدمشان؟ دردش می‌گرفت... و دوباره یادم آمد باید از خجالت محمدمهدی در بیایم. با استرس آب دهانم را فرو دادم و جلو رفتم. دست‌هایم را شستم. ایمان زیر دوش ایستاده بود. سعی کردم آرام سرش را ماساژ بدهم و کفش را بیرون کنم. برای هر تکان انگشتم برنامه داشتم. شش دانگ حواسم جمع بود. ایمان که با خنده گفت: - قلقلکم می‌آد، خیلی آروم ماساژ می‌دین. نفس راحت دیگری کشیدم؛ یعنی کارم خوب بود دیگر؟ آزارش نمی‌دادم. با دوش متحرک به ایمان کمک کردم دوش آخرش را بگیرد و کارش که تمام شد، شیر آب را بستم. بخار آب داغ فضای حمام را به خوبی گرم کرده بود. گوشه‌ی در را باز کردم. خبری از محمدمهدی نبود. داد زدم: - محمدمهدی... محمدمهدی... کار ایمان تموم شده، حوله و لباس رو بیار. هنوز جواب محمدمهدی را نشنیده بودم که با کشیده شدن دستم، احساس کردم برق گرفتم. ناباورانه با چشم‌های گرد شده به سمت ایمان چرخیدم. جدی جدی خودش برای گرفتن دستم پیش‌قدم شده بود. - الان می‌آرم! در آن وضعیت، جواب محمدمهدی اصلا مهم نبود! با تردید لب‌هایم را زبان زدم. - اتفاقی افتاده؟ حالت عادی که دستم را نمی‌گرفت، نه؟ با آن چشم‌های صاف و بی‌ریای کودکانه‌اش نگاهم کرد. بچه‌ها، قشنگ‌ترین نگاه‌ها را هم داشتند. نفس عمیقی کشید. آب دهانش را فرو داد. انگار برای گفتن چیز مهمی آماده می‌شد. - خواستم... خواستم بگم شما اصلا شبیه هیولا نیستین، بیشتر شبیه یه فرشته‌این! با شیفتگی و ذوق بیشتری، گویی چشم‌هایش می‌درخشیدند، ادامه داد: - یه فرشته‌ی مرد... من نمی‌دونستم فرشته‌ی مرد هم وجود داره، فقط اشتباه گرفتم؛ پس... من، من دوست دارم شبیه شما بشم، یه فرشته‌ی مرد پر ابهت! همه‌ی این‌ها را در حالی که کمی خجالت می‌کشید اما هنوز دستم را می‌فشرد و ذوق در تک تک کلمه‌هایش مشهود بود، گفت و من... فکر کنم خشکم زده بود. فرشته؟ اصلا به مرده‌نشین می‌آمد؟ فرشته‌ها همیشه نمی‌خندیدند؟ زیبا و دل‌نشین نبودند؟ کدام فرشته‌ای ترسناک بود؟ یا کدام فرشته‌ای را می‌گفتند نحس است؟ اصلا این بچه می‌دانست که حضور من را باعث گم شدنش می‌دانند؟ دلیل برای نپذیرفتن تا آخر دنیا بود؛ با این حال... احساسش می‌کردم. دلم بدون هماهنگی با مغزم گرم شده بود. حرف‌هایش به دلم نشسته بودند، ذوقش، خطابش، همه چیزش... یک بچه در دنیا فکر می‌کرد فرشته هستم، این برای من بیش از حد کافی بود. یک چیزی درون دلم می‌جوشید. احساس بدی نداشت. برعکس، دوستش داشتم. - می‌تونم بهت دست بزنم؟ تعجب کرد. ابروهایش بالا پریدند. حق داشت. همین الان هم دستش در دست‌هایم بود اما وقتی هم‌زمان با تکان سرش، جواب داد: - البته... دست دیگرم را روی سرش کشیدم. روی موهای خیسی که حتی خوشگل‌ترش هم کرده بودند. کمی بی‌پروایی مشکلی نداشت، نه؟ من اجازه گرفته بودم. خم شدم و با احتیاط، روی سرش را بوسیدم. احساس خوبی داشت. من عاشق بچه‌ها بودم و الله‌زنجیری که ثابت شده بود نحسی‌ام را کنترل می‌کند، می‌گذاشت بدون ترس اقدام کنم. این احساس... بعید می‌دانستم دوباره تجربه‌اش کنم؛ با این حال... راضی بودم که پس از تجربه‌اش می‌میرم. حالا که درکش کرده بودم، می‌فهمیدم زیادی دردناک بود که بدون فهمیدنش بمیرم. عقب کشیدم. خوش‌بختانه به نظر نمی‌رسید از کارم ترسیده باشد. فقط کمی خجالت زده شده بود. در حالی که به نوازش سرش ادامه می‌دادم، گفتم: - نیازی نیست شبیه من باشی، تو همین الانش هم فرشته‌ی مردی بالامقام‌تر از منی؛ من، باعث افتخارمه که دیدمت. با صدای تق تق در، برگشتم. از گوشه‌ی چشم لبخند به زور کنترل شده‌ی ایمان را دیدم. خوب بود که حرف‌هایم را دوست داشت. در را که باز کردم، محمدمهدی به نوبت حوله و لباس‌ها را داد که از چوب‌لباسی داخل حمام آویزان کنم. با دیدن لباس و شلواری دقیقا اندازه‌ی ایمان، ابروهایم بالا پریدند. متعجب نگاهش کردم. سوالم را بی‌حرف از صورتم خواند که با خنده جواب داد: - با چرخ خیاطی مامانت تنگ و کوتاهشون کردم‌. ناباورانه پشت سر هم پلک زدم. پیراهن و شلوار را چک کردم. درزهایشان به دقت دوخته شده بودند؛ به خوش‌دوختی لباس‌های مارک‌دار بود. از چرخ خیاطی مامان استفاده کرده بود؟ آن عتیقه‌ی قدمی... اصلا پیش از آن... مات و مبهوت پرسیدم: - تو... خیاطی بلدی؟ در این زمان کوتاه، تنگ و کوتاه کردن، بدون اندازه‌گیری اما دقیق... حالا می‌فهمیدم چرا آن‌گونه موشکافانه ایمان را نگاه می‌کرد. به هر حال، چنین دوخت بی‌نقصی یک کوک زدن یا ساده روشن کردن یک چرخ خیاطی قدیمی نبود.
×
×
  • اضافه کردن...