-
تعداد ارسال ها
80 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط Raiya
-
ایدهی رمانتون واقعا جالب بود، خسته نباشید.
اما یه سوال فنی... مگه توی این دنیا قربانیها زندانی نمیشن؟ پس نباید امار بیعفتی توی زندان باشه که... همه یه مشت قربانی هستن.
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 7
-
-
دیدتون به جامعه خیلی سیاهه😂
همون قدر که تاریکی وجود داره، روشنایی هم هست... امیدوارم توی رمان به اینم اشاره کنین. حالا میخونم...
-
-
یک لحظه ماندم؛ واقعا ماندم. چیزی درونم لرزید... پس از خاله، چه کسی اینگونه بدون تردید، پشت من را گرفته بود؟ همیشه میگفتم هیچ کس و حالا، حتی اگر برای همین لحظهی کوتاه باشد، میتوانستم جواب دهم محمدمهدی و مهدیه. واقعا که خواهر و برادر عجیبی بودند! قدردان نقطهنظر مثبتشان بودم اما باید ادامه میدادم، نمیخواستم فریبشان دهم که در موقعیت ناخواستهای در آن روستا قرار بگیرند. - نه، در واقع من... من یه بچهی نامشروعم، یه بچهی نامشروع که شب تولدم، دو نفر توی روستا به دلایل متعددی مردن، یه زن لال شد و حتی یه نفر دیگه، توی جنگل خودش رو آتیش زد که آتیشش به خونههای توی روستا هم گرفت. پنج سال بعد، مامانم هم فوت شد و تقریبا چهارماه با جسدش تنها موندم؛ یه جورایی داشتم روند تجزیه شدنش رو میدیدم، لقب مردهنشین از همین اتفاق میآد. مردم اون روستا معتقدن به خاطر نامشروع بودنم، خشم خدا رو با خودم حمل میکنم و بدبختی میآرم... برای همین ازم متنفرن! تمام شد. چشمهایم را بستم. شاید گفتن تمام حقیقت از آمدن منصرفشان میکرد، شاید حتی بیخیال زنده ماندنم میشدند؛ این، بهترین کار و بهترین نتیجه بود! بود و نبود یک آدم نامشروع مردهنشین در دنیا فرقی نداشت. - اوه... باید چندتا گالن بنزین به لیست خریدهام اضافه کنم. موندم میتونم یه تویوتا دو کابینهی سرپوشیده برای امروز جور کنم یا نه؟ مهدیه بود که با دستی زیر چانهاش و فکری به شدت مشغول، سکوت را به صورت کاملا بیربطی شکست! سرم را با تعجب بالا آوردم که دیدم محمدمهدی هم با تلفن همراهش کار میکند! و جواب داد: - ماشینش با من... حله... و من، نمیفهمیدم چه خبر است! با تردید تکرار کردم: - گالن بنزین؟! و مهدیه با لبخند سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - آره، برای آتیش زدن روستا لازم دارم! این بار نوبت من بود که تعجب کنم؛ با چشمهای گرد شده گفتم: - چی؟ - پیچ پیچی! مگه نگفتی فکر میکنن خشم خدایی... یه خشم خدایی نشونشون بدم که تا اخر عمرشون جلوت سر خم کنن! خونسردانه و بدیهی ادامه داد: - تو که به هر حال دهنت داره میسوزه، پس چرا آش نخوریم که حداقل به حق بسوزه؟! از سرم داشت دود بلند میشد. این میان، محمدمهدی هم بدون قصدی برای متوقف کردن مهدیه، با لبخند بشکنی زد تا توجهام جلب شود و گفت: - بزرگوار توی زندگی غیر سیاسیش هم به تئوری مرد دیوانه علاقهی خاصی داره! منظورش مهدیه بود و خب، نظرش حقی بود که جواب نداشت! مهدیه انگار هیچی به هیچی، حرفهای من شوخیای با دیوار باشند، راحت لب زد: - خب، حالا بخورید که باید آماده بشیم. قبلش باید خرید مواد غذایی و بنزینم برم. محمدمهدی... بشمر پنج دقیقه بعد صبحونه ماشین رو میخوام. محمدمهدی با خنده لقمهای گرفت. - حل شده بدونش، به یکی بچهها پیام دادم بیاره! واکنش فوقالعاده عادیشان به همهی این موارد غیرعادی، ترسناک بود! واقعا چرا فکر کردم قرار است برخورد منطقیای داشته باشند؟! نه تنها از آمدن منصرف نشده بودند، که حتی مشتاقتر هم به نظر میرسیدند. با اشتها هم صبحانه میخوردند! نگاهم میانشان رد و بدل شد و حین تماشای مهدیه، به این فکر کردم که شاید واقعا این بار دارم برایشان بدبختی میبرم! اصلا چرا از اول نگران این دوتا شدم؟ باید از دست این دوتا، نگران مردم روستا میشدم. آره، همین... - چاییت رو عوض کنم؟ رو به مهدیه، بدون این که این بار تلاشی برای ریختن چایی کنم، جواب دادم: - ممنون میشم. داشتند دچار درماندگی خودآموختهام میکردند! ***
-
سرم را پایین انداختم و این بار، بیشتر کوتاه آمدم. کاملتر توضیح دادم: - مسئله فقط اون قاتل نیست، جو روستایی که میخوام بهش برم هم درست نیست. خونهی قدیمیمون وسط جنگله، از آخرین خیابون روستا تا اونجا سریع هم بریم حداقل یک ساعت و نیم پیادهرویه و در عین حال تنها راهی که برای رسیدن به اون خونه میشناسم، همون روستاست؛ بنابراین به هر حال مردم روستا متوجهی حضورمون میشن و... قرار نیست از برگشت من استقبال کنن! برای آنها، من خشم خدا را به همراه میآوردم؛ حتی نمیتوانستم حدس بزنم واکنششان به برگشت من چه خواهد بود. مهدیه ابرو درهم کشید و با حرص گفت: - اولا که استقبال کردن و نکردنشون به کتفم! محمدمهدی با لبخند دلگرمکنندهای ادامه داد: - دوما، تو به عنوان نیکآیین قرار نیست بری، ممکنه ردت رو بگیرن؛ با هویت جعلی تو میریم. اینجوری امنیت ما هم حفظ میشه. سری به نشانهی منفی تکان دادم. - احتمالش هست کسی بفهمه به سمت اون خونه میریم و همین که این رو بفهمن، حتی اگه من رو نشناسن، حدس میزنن یکی از ما، نیکآیینه. ابروهای محمدمهدی بالا پریدند. سرش را کج کرد و پرسید: - چرا؟ ممکنه آشناهات باشن. - هیچ کسی غیر از من وجود نداره که بتونه در اون خونه رو باز کنه. مهدیه سریع جواب داد: - خب شاید تو کلیدش رو به یه نفر دیگه دادی. - اون خونه کلید نداره، با اثر انگشت اشخاصی که براش تعریف شدن، درش باز میشه که از اون اشخاص، فقط من زندهم! - چی؟! محمدمهدی و مهدیه، همزمان با چشمهای گرد شدهای مشابه هم دستشان را روی میز کوبیدند، به سمتم خیز یرداشتند و این را تقریبا دم گوشهایم داد زدند؛ البته حق میدادم. خانهی من و مامان، از عجایب روی زمین بود؛ شبیه پناهگاههایی که انگار برای فرار از دست زامبیها ساخته شدهاند. با وجود نسبتا قدیمی بودنش، پیشرفتهترین فناوری و محکمترین دیوارها را داشت. حیاطش سرپوشیده بود و دیوارهایش عایق دما و صدا بودند و پنجره نداشتند. ضخامتشان هم بیش از حد عادی بود. مامان، هیچ وقت نمیگذاشت از خانه خارج شوم. تا لحظهای که خاله پس از مرگ مامان خانه را پیدا کرد، من حتی جنگل را ندیده بودم! و تمام تصورم از دنیا، به داستانهای محدود مامان خلاصه میشد. محمدمهدی موکدانه گفت: - دیگه واجب شد بریم! سرم تیر کشید! دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم. چرا فکر کردم این دوتا به آدم رفتهاند؟! مهدیه با لایک نشان دادن به محمدمهدی، تأیید کرد. - آره، ژانرهای معمایی راست کار خودمه! سرخوشیشان را اصلا درک نمیکردم. بالای سرم ایستاده بودند و انگار، در دنیای دیگری غیر از دنیای من میزیستند. محمدمهدی با ابرو به بشقابم اشاره کرد و گفت: - من رو نگاه نکن! بخور، بخور که فریز شد! وقت نداریم... دوباره نگاهم را به صبحانهی طلاییام دادم. دستهایم روی رانهایم مشت شدند. یک چیزی شبیه موریانه درونم را میبلعید. نمیخواستم بگویم و نمیتوانستم نگویم! اگر واقعا میخواستند همراهم بیایند، حقشان بود بدانند، کامل بدانند و تصمیم بگیرند؛ شاید اینگونه، رهایم میکردند. من ته چاه بودم، نمیخواستم کسی را با خودم به ته چاه ببرم. بدون بالا آوردن سرم، پرسیدم: - میدونید چرا مردم اون روستا از من متنفرن؟ هر دو، همزمان و بدون ذرهای تردید جواب دادند: - بیلیاقتن!
-
- شمارهت رو بده! تک ابرویی بالا انداختم که بیگناه، شانه بالا انداخت. - دیشب یادم رفت بپرسم! به فرآیند نشستنم ادامه دادم. - ۰۹۱... این شماره به حسابهای بانکی و رسمیام متصل نبود. در صورت نیاز، راحت میتوانستم دورش بیندازم، پس با خیال راحتی شمارهام را دادم. روی میز، غیر از صبحانهی اصلی که محمدمهدی داشت میپخت، وسایل جانبی چیده شده بودند؛ از سبد کوچک نان تا چایی و فنجان و... - برات چایی بریزم؟ ابروهایم بالا پریدند. مهدیه پرسیده بود. - ممنون، خودم میتونم. - پس میخوری! و تا بخواهم کوچکترین تکانی بخورم، مهدیه دست پیش را برای ریختن چایی گرفته بود. عقب کشیدم و به صندلی تکیه زدم. - ممنون. - خواهش میکنم! چه مکالمهی معمولیای! همزمان که مهدیه فنجان چای را جلویم گذاشت، محمدمهدی ماهرانه بشقابهای تخممرغ را جلوی هر سهیمان سراند و در حالی که با همان پیشبند گلگلیاش پشت میز مینشست، گفت: - بخورید، بخورید نوش جون که باید زودتر بزنیم به راه! نگاهم روی تخممرغ قفل شد و مغزم، روی آن روستا و خانه... راه، ها؟ بیست و سه سال، وقت کمی نبود اما نفرت مردم آن روستا هم شوخی نداشت! آهسته اما محکم و شمرده گفتم: - بزنم به راه! وقتی نگاه هر دویشان با تعجب رویم برگشت، بیشتر رو به محمدمهدی ادامه دادم: - من فراموش نکردم دیروز چه اتفاقی افتاد و قول میدم برای زنده موندنم تلاش کنم، جدی میگم، ولی باید تنهایی برم... محمدمهدی به نحو عجیبی سکوت کرده بود، حتی نگاهم نمیکرد اما مهدیه، خیره به چشمهایم، عمدا و با حرص، تکهای از نان را کند و تهدیدآمیز، دندانش زد. سر تکان داد و با کجخند ترسناکی گفت: - اگه بخوای تنها بری، ناهارت رو خودم میپزم! با خندهی ناگهانی محمدمهدی که در خودش فرو رفته بود، سرم به سمتش برگشت. در حالی که اشک ناشی از خندهاش را پاک میکرد، گفت: - آشپزی مهدیه عالیه! از هر چیزی میتونه سم سیاه کربن تحویلت بده، کشندهتر و راحتتر از سیانوره... تازه دو هزاریام افتاد؛ حرف مهدیه رسما یک تهدید به قتل بود! نگاهم را میان محمدمهدی و مهدیه چرخاندم. از دستشان کلافه نفسی کشیدم و سعی کردم با آرامش توضیح دهم: - شرایط برای اومدن شما دو نفر مساعد نیست. همراهی من هر دوتون رو میتونه به خطر بندازه و صرفا به خاطر اصرار عجیب محمدمهدی بود که تا همینجا هم کنار اومدم. مهدیه، برای جواب دادن صدم ثانیهای هم مکث نکرد. - داشتن بمب اتم هم خطرناکه ولی هیچ صاحبی بمب اتمهاش رو دور نمیندازه! چپ چپ نگاهش کردم. - قیاس کاملا مع الفارقیه. بمب اتم صاحبش رو به خطر نمیندازه، برای بقیه خطرناکه. نفهمیدم چرا مهدیه با ذوق به این حرفم ریز خندید. به سمتم خم شد و شیطنتآمیز گفت: - یعنی الان نه تنها نگرانمی، که ضمنا پذیرفتی صاحبتم، نه؟! سرم سوت کشید. واقعا این چیزی بود که در آن موقعیت بهش توجه میکرد؟ با تأسف دستم را به پیشانیام کوبیدم که مهدیه عقب کشید. دست به سینه زد و ادامه داد: - تو من رو به خطر نمیندازی، اون دزد احمقی که دنبالته به خطر میندازتم و از دزد فرار نمیکنن، بلکه گزارشش میدن! بخوای یا نخوای، مثل آژیر دزدگیر بالا سرت میمونم. کلافه دستی در موهایم فرو بردم. عجب نفهمی! حتی تا تشبیه خودش به مال هم پیش رفت. زیر چشمی نگاهی به محمدمهدی انداختم بلکه او چیزی بگوید که دیدم بیتفاوت، با دست ضربدر نشان داد و برائت جست. - من وارد این بحث نمیشم! خواهرش را خوب شناخته بود؛ جلوداری را به مهدیه سپرده بود که با چشمهای ریز شده، طلبکار نگاهم میکرد. سرم داشت درد میگرفت. حتی برای من بیتفاوت هم به زبان آوردن بعضی چیزها سخت بود، خیلی سخت...
-
- حتی تناقض هم این جمله رو گردن نمیگیره! بیتفاوت خندید. - ولی من تو رو گردن میگیرم! خواستم بگویم «لطفا نگیر!» که با گذاشتن قلم نوریاش روی لبهایم، متوقفم کرد. دستی زیر چانهاش زد و گفت: - شیرکاکائوت تموم شده، پس شب به خیر. دستش را عقب کشید و در حال بلند شدن از پشت میز ادامه داد: - و اگه تهدیدی کردم، ناراحت نشو؛ در نهایت همهشون رو بدون درد عملی میکنم! حرف زدن با مهدیه هم شبیه محمدمهدی، آب در هاون کوبیدن بود. بیحرف، به احترامش ایستادم تا بدرقهاش کنم. مهدیه، قلم نوریاش را در جیبش گذاشت و خواست دوباره تبلتش را زیر بغل بزند که پیشدستانه لیوانم را در سینی گذاشتم و بلندش کردم. خود مهدیه لب به شیرکاکائویش نزده بود! - آشپزخونه رو دیدم، خودم میبرمش. خندید. - این کارت باعث میشه موزیک آقامون جنتملنه جنتلمنه توی گوشهام پلی شه! جوابی ندادم. مهدیه در حرف زدن بیپروا بود. در حالی که دوتایی به سمت در اتاق میرفتیم، ادامه داد: - از صحبتمون لذت بردم. امیدوارم خواب خوبی داشته باشی، آقای جنتلمن! - به همچنی... با چیزی که مهدیه بیمقدمه و سریع با سر قلم نوریاش به پیشانیام چسباند، حرفم نیمهتمام ماند. دستش آنقدر سریع حرکت کرد که تقریبا به زور دیدمش! برایم دست تکان داد و با خنده گفت: - صبح میبینمت! در حالی که رفتن مهدیه را تماشا میکردم، سینی را به یک دستم سپردم و برچسب را از پیشانیام کندم؛ برچسب یک استیکر خندان بود! وقتی سرم را بالا آوردم، دیگر خبری از مهدیه در راهرو نبود. برای خودم، زیر لب زمزمه کردم: - امروز تموم شد و هنوز... نفهمیدم چی شد! با نگاه به استیکر خندان در دستم، ابرو بالا انداختم. خب... حالا با این برچسب باید چه کار میکردم؟! *** مهدیه از درون آشپزخانه، با قلم نوریاش دست تکان داد و پر انرژی خندید. - صبح به خیر... دستهایش را زیر چانه زد و ادامه داد: - واقعا بهت اومده، نیکآیین! به لباس و شلوار راحتی آبی کمرنگی که شب گذشته برایم آورد و هنوز در تنم نشسته بودند، اشاره میکرد. طیف آبی روشنشان، با چشمهایم ست شده بود که به نظر عمدی میرسید. محمدمهدی که با پیشبند گلگلی! پای گاز ایستاده بود، برگشت و با دیدنم لبخند زد. - صبح عالی، متعالی! منور کردی آشپزخونه رو... در حال ورود به آشپزخانه، برای هر دو، مودبانه سری تکان دادم. - صبحتون به خیر. آشپزخانهی بزرگی بود که به دو سمت سالن سرتاسری «L» مانند خانه، اوپن داشت. تم ترکیبیای از آبی روشن و صورتی کمرنگ داشت. مهدیه طبق معمول همراه قلم نوری و تبلتش پشت میز غذاخوری هفتنفره نشسته بود. محمدمهدی هم انگار وظیفهی آماده کردن صبحانه را داشت. رو به محمدمهدی پرسیدم: - کاری از دستم برمیآد؟ در حال تفت دادن تخممرغ با سیبزمینی، قارچ و فلفلدلمهی ریز شده، جواب داد: - از مهدیه بپرس، به اون هدیه دادمت. ابروهایم درهم رفتند. این داستان تمامی نداشت. مهدیه هم نه گذاشت، نه برداشت، با دست لایک نشان محمدمهدی داد و در جوابش، چشمکی از محمدمهدی گرفت. دوقلوهای هماهنگی بودند! به نظر نمیرسید مهدیه کاری داشته باشد، پس بیحرف به سمت میز غذاخوری شیشهای رفتم. برای خودم صندلیای عقب کشیدم و خواستم بنشینم که با صدای مهدیه، لحظهای متوقف شدم.
-
خونسردانه، لیوان شیرکاکائویی از درون سینی برداشت و جلویم گذاشت. بدیهی جواب داد: - چرا تعجب میکنی؟ فقط یه احمقه که اموالش رو نمیشناسه! چشمهایم ریز شدند. - خیلی جدی نگرفتی؟ شانه بالا انداخت. - آره، چون جدیه! در حال تاب دادن قلمش ادامه داد: - و اگه میخوای از لیست اموالم خارج بشی، محض اطلاعت باید بگم من کاملا به منطق دیگی که برای من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه، پایبندم! انرژی زنانه که بماند، مهدیه انرژی انسانی هم نداشت! تودهی عظیمی از تشعشعات شیطانی بود. - طوسی رو... احتمالا ترجیح میدم. وقتی جواب میدادم، خط و نشانی نبود که در سرم برای محمدمهدی نکشیده باشم. مهدیه، در کمال تعجب با لبخند معصومانهی فریب دهندهای مشغول یادداشت کردن جوابم در تبلتش شد؛ انگار از این کار لذت میبرد. ساده میخندید و چنان مینوشت که گویا در دنیای خودش غرق شده است... انگار نه انگار که چه هیولای وحشتناکی درون پوستهاش داشت! - سلیقهت رو دوست دارم! سرش را بالا آورد. - نوشیدنی مورد علاقهت هم شیرکاکائوی داغ قبل خوابه، درسته؟ شاید باید حدس میزدم آوردن شیرکاکائوی داغش تصادفی نیست. محمدمهدی به او گفته بود یا خودش میدانست؟ نمیدانستم... سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - باید زودتر میگفتی که بیارم... اگه محمدمهدی نمیگفت، متوجه نمیشدم. پس محمدمهدی گفته بود. - نیازی نبود. تا همینجا هم زیادی زحمت کشیدین. مهدیه خم شد و از پایین نگاهم کرد. با لبخند ملیحی گفت: - نیاز هست، به هر چیزی که باعث بشه احساس بهتری داشته باشی، نیاز هست. با چشم به لیوان شیرکاکائویم اشاره کرد و ادامه داد: - نوشجون! لیوان شیرکاکائو را برداشتم. خیره به بخارش، برای چندمین بار گفتم: - ممنون! و مشغول خوردنش شدم. مهدیه هم خندید و مشغول نوشتن شد. در حال تماشایش، به این فکر کردم که این به قول محمدمهدی تجسم شیطان، هر از گاهی بیمهابا ملاحظه کردن هم بلد است. - غذای مورد علاقهت چیه؟ - پلو مکزیکی! با تعجب سرش را بالا آورد. - انتخاب متفاوتیه!... دوست داری نیکآیین صدات بزنم یا نیکین؟ - برام فرقی نداره... - پس میگم نیکآیین، کسی که دین و آیینش نیک است؛ قشنگتر از اونیه که بخواد مخفف بشه. - نظر لطفته... - تاریخ تولدت کیه؟ - یکم شهریور. با خنده سرش را بالا آورد. - چه جالب! پس میشه حدود همین دو ماه و نیم دیگه... دوست داری چه کادویی برای تولدت بگیرم؟ - واقعا فکر میکنی تا اون موقع هنوز در ارتباطیم؟ بدون این که سرش را از صفحهی تبلتش بالا بیاورد، با آرامش جواب داد: - شده زنجیر دور گردنت بندازم، میندازم ولی نگهت میدارم؛ پس نمیخواد نگران باشی! نه... اتفاقا دقیقا به همین دلیل باید نگران میبودم! - آزادی... مهدیه دست از نوشتن برداشت. لبخندی زد و با اعتماد به نفس افراطیای گفت: - تو همین الان هم آزادی که هر کاری من میگم رو انجام بدی! چشمهایم را ریز کردم.
-
- از لطفت ممنونم ولی اگه بار بعدیای وجود داشت، حتما صدام بزن؛ خودم ترجیح میدم کمک کنم. مهدیه زبانی روی لبهایش کشید و این بار، با لبخند سردی، شمرده گفت: - اشتباه نکن! بار بعدیای وجود نداره، بینهایت بارهای بعدیای وجود داره! من از اموالم به خوبی مراقبت میکنم. مور مور شدن، حس وحشتناکی بود. مهدیه هم کوتاه نمیآمد. تسلیم شده، نفسم را آه مانند بیرون دادم و نگاهی به سینی انداختم که دو لیوان شیرکاکائوی داغ درونش بود؛ دو لیوان! پیش از این که بپرسم لیوان دوم برای محمدمهدی است یا نه، مهدیه گفت: - یه کم حرف بزنیم؟ پس برای خودش بود! از جلوی در کنار رفتم، به هر حال صاحبخانه او بود. - راحت باش. خندید و جلو آمد. به سمت میز و صندلی کنار تختخواب رفت. در راه پرسید: - اتاق راحته؟ به دنبالش رفتم. - خوبه... ممنون. مکالمهی سادهای بود. پلاستیک در دستش را روی تخت گذاشت و توضیح داد: - لباسهای راحتیه، سر شب سفارش دادم که اسنپ باکس آورد. امیدوارم باهاشون راحت باشی. ابروهایم بالا پریدند. فکر نمیکردم حواسش به چنین چیزی هم باشد! از آنجایی که تنها یک کوله برداشته بودم، ترجیح داده بودم فقط یک دست لباس رسمی دیگر و چند جفت دستکش محض احتیاط بردارم. - زحمت کشیدی، ممنونم. چپ چپ نگاهم کرد. - وقتی با اون صورت خشک میگی ممنونم، تنها چیزی که به نظر نمیرسی، قدردانه. چشمهایم را بستم و پوفی کردم. در این مورد نمیتوانستم کاری کنم. لبهای من کشیده نمیشدند، گویا توانایی خندیدن را از دست داده باشم. با لمس شیء سردی گوشهی لبم، رشتهی افکارم پاره شد و با تعجب، چشمهایم را باز کردم که با مهدیه چشم در چشم شدم! روی صورتم خم شده بود و مصرانه، سعی داشت با قلم نوریاش لبهایم را بالا ببرد! سریع قدمی عقب کشیدم و با ابروهای درهم رفته، پرسیدم: - چیکار میکنی؟ بدون کوچکترین حسی برای گناه، لبخند زد. - به صورت دیکتاتور مآبانهای داشتم میخندوندمت! چند ضربهای به لپش زد و ادامه داد: - عصبهای اینجات انگار مشکل دارن، لبهات رو بالا نگه نمیدارن! سرم تیر کشید! کارهای این خواهر و برادر و بدتر از آن، درجهی پرروییشان، توانایی زیادی برای لال کردنم داشتند. به سمت میز چوبی رفتم و سینی را رویش گذاشتم. تم اتاق قهوهای بود و هیچ وسیلهی اضافیای درونش نبود؛ مشخصا اتاق مهمان بود. - لطفا دیگه این کار رو نکن! در حالی که روی صندلی روبهرویم مینشست، لبهایش را غنچه کرد و پرسید: - اونوقت اگه من بگم لطفا بخند، میخندی؟! پوکر نگاهش کردم ولی یکجورهایی منطقی بود! - فراموش کن چی گفتم... دستهایش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: - ولی من ترجیح میدم به لطفاهای همدیگه احترام بذاریم! - متوجهم؛ اگه در توانم باشه، احترام میذارم. در لپهایش باد انداخت، ابروهایش را درهم کشید و چپ چپ نگاهم کرد. - الان برای خندیدن تبصره زدی و استثنا قائل شدی دیگه؟ لحن تهدیدآمیزی داشت. در جوابش، سکوت کردم که با مکث کوتاهی، ابرو بالا انداخت. - باشه... قانونشکنی حوزهی تخصصی خودمه و مطمئن باش یه روزی اون تبصرهت رو میترکونم! بوم... و با دست، ادای انفجار را درآورد. انرژیاش نیمه شبی واقعا جای تعجب داشت! در حال باز کردن قفل تبلتش، بیمقدمه پرسید: - رنگ مورد علاقهت چیه؟ ابروهایم بالا پریدند. - چی؟!
-
- الان وقت مناسبی برای رفتن نیست. تا برسیم شب میشه و مسیری که به ویلا میرسه، ماشینرو نیست. شبهای جنگلش هم خطرناکن، حیوونهای وحشی بیرون میآن. محمدمهدی بشکنی زد که مهدیه تکانی خورد. با خنده و شیطنت گفت: - پس امشب مهمون مایی! - هتل... هنوز صدایم کامل درنیامده بود که مهدیه برگشت و تیز نگاهم کرد. لبخند تهدیدآمیزی زد و با صدای آرامی که نمیفهمیدم چرا ترسناک به نظر میرسد، گفت: - حتی فکرش هم نکن، من وقتی اموالم پیش خودم نیستن استرس میگیرم! دوباره داشت مور مورم میشد! چشم غرهای به محمدمهدی رفتم که در آینه، سرخوش برایم شانه بالا انداخت. حالا میفهمیدم چرا بشکن زد که مهدیه وارد بحث شود. مهدیه طلبکارانه دست به سینه زد و ادامه داد: - تازه، تو چه هدیهی تولدی هستی که شب تولدم میخوای پیشم نباشی؟ با دهان باز ماندهای نگاهش کردم. واقعا طلبکار بود؛ از رو، از محمدمهدی کم نمیآورد... دوتایی الکی الکی کالا و کادویم کردند، رفت. شمرده گفتم: - تولد هر دوتون مبارک ولی من کادو نیستم؛ از نظر قانونی هم مشکل داره... مهدیه آزادانه خندید. - ایرادی نداره، من به عنوان کادو پذیرفتمت! در حال خط کشیدن فرضی جلوی گردنش و ادای شلیک به سر در آوردن با دو انگشت وسط و اشارهاش ادامه داد: - در مورد قانون هم وقتی گردن چندتا نماینده رو شکوندم و مخ هیئت رئیسهی مجلس رو توی صحن علنی ترکوندم، تصویب میکنن؛ نمیخواد نگرانش باشی! واو... این حتی بیشتر هم نگرانم میکرد. سیخ شدن موهای تنم را احساس میکردم. مهدیه باید قاتلم میبود؛ آره! صدای ریز خندیدن محمدمهدی هم روی اعصابم میرفت. یک رمان هیجانانگیز با پایان خوش؟ این بیشتر یک تریلر ترسناک با پایان احتمالا تراژدی برای من بود! قاتل عزیز! از صمیم قلب برایت آرزوی موفقیت میکنم، فقط بدو! *** با صدای تق تق در، روی تخت، سر جایم نشستم. سر راه آمدن به خانهی محمدمهدی و مهدیه، شام از بیرون گرفتیم و پس از آن، به اندازهای خسته و مغزم فرسوده شده بود که مودبانه جایی برای استراحت بخواهم و مهدیه این اتاق را نشانم داد. با وجود خستگیام، نتوانسته بودم بخوابم... ذهنم درگیرتر از آن بود که به خاموشی رضایت بدهد. در حال کشیدن خودم لبهی تختخواب و پوشیدن دمپاییهای پشمی هیولایی! جواب دادم: - بفرمایید. - مهدیهم... به فاصلهی کوتاهی، در با ضربهی پا باز شد و مهدیه با قلم نوریای در جیب سارافن بلند لیاش، تبلتی زیر بغلش، پلاستیکی دور مچش و سینیای در دستش، ظاهر! نگاه متعجبم را که دید، بیگناه شانه بالا انداخت. - نه به وانت انسانی ندیده بودی؟! سری به نشانهی منفی تکان دادم. امان از دست این خواهر و برادر! به سمتش قدم تند کردم و سینی را از دستش گرفتم. - فقط باید صدام میزدی که بیام کمک... خندید. - این همون فرق برده و هدیهست! ارزشمندتر از اونی که برای همچین چیزی صدات بزنم. دستهایش را پشت سرش درهم گره زد و به سمتم خم شد. لبخند بزرگتری زد و مشتاقانه گفت: - من مالک خوبیام! حالت جالبی داشت؛ انگار تأییدم را میخواست. هر چه که بود، زبانم نچرخید که بگویم بیخیال این شوخی مسخره شود؛ البته تأثیری هم نداشت، فقط دوباره واکنشی نشان میداد که مور مورم کند و از آن احساس متنفر بودم!
-
در دل آهی کشیدم. این داستان انگار پایانی نداشت. به نظر نمیرسید مهدیه آدم بیخیال شدن باشد؛ جدا که خواهر محمدمهدی بود! شاید حتی گیرتر از او و به مراتب ترسناکتر... به هر حال، جواب دادم: - نیکآیین آشوبگشتم. با تک خندهی ناگهانیای که مهدیه کرد، ابروهایم بالا پریدند. با خنده «ok» نشان داد. - عالی بود! محمدمهدی بهت گفته بگی اسمت اینه؟ متعجب نگاهش کردم. اصلا درک نمیکردم. چرا باید محمدمهدی بگوید اسمم را به دروغ، «نیکآیین آشوبگشت» بگویم؟! آن هم چنین نام غیرمعمولی... - متوجه نمیشم. چرا باید این کار رو بکنه؟ و چرا من باید همچین درخواستی رو قبول کنم؟! مهدیه وقتی دید شوخی ندارم، با چشمهای گرد شده و مرددی خندهاش را خورد. گویهای آبی پررنگش ترسیده به نظر میرسیدند. ناباورانه چند بار پلک زد و نگاهش را بین من و محمدمهدی چرخاند. محمدمهدی سکوت کرده بود و من، اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد! در نهایت، رو به محمدمهدی، لبخند تصنعیای زد و پرسید: - دوربین مخفیه دیگه، نه؟ از آینه، لبخند دلگرمکنندهی محمدمهدی را دیدم اما فشرده شدن دستش دور فرمان هم از چشمهایم دور نماند. - نه، واقعا نیکآیین آشوبگشته، بیست و هشت ساله، ملقب به نیکین! معرفی جامع و کاملی بود! باید ممنونش میبودم که حداقل اشارهای به مردهنشین نکرد؛ با این حال، خود مهدیه با چشمهای درشت شده و لرزان، ناباورانه زمزمه کرد: - مردهنشین؟! ابروهایم بالا پریدند! حتی مهدیه هم میدانست! ولی بر خلاف محمدمهدی، انگار از چهره نشناخته بودم. خواستم چیزی بگویم که مهدیه، به دست روی فرمان محمدمهدی چنگ زد و محکم فشردش. نگاهم روی چهرهاش ماند. رنگ به رو نداشت و با نگرانی، ناباوری و ترس به دستهایشان خیره شده بود. جا خوردم! فکر نمیکردم دختری که چند ثانیه پیش خشنترین تهدیدها را با خونسردی میکرد، همچین چهرهی مظلومی هم داشته باشد. با وجود بیشمار سوالی که داشتم، لبهایم را روی هم فشردم و بیصدا، آه کشیدم و به صندلی تکیه دادم. احساس میکردم در آن موقعیت، نباید میان خواهر و برادر بپرم. فضا به نحو غیرقابل توضیحی سنگین شده بود. محمدمهدی رو به مهدیه لبخندی زد و با صدای سرزندهای گفت: - من خوبم مهدیه، خوشحالم که با نیکآیین آشنا شدم! انگار میخواست با لبخند و صدایش سر هر دوتایمان را کلاه بگذارد. من چیزی نگفتم اما مهدیه، بازیاش را ادامه داد. خندید و عقب کشید. - آره، تو بهترین هدیه رو به من دادی و من... هیچ برنامهای برای از دست دادن این هدیه ندارم! از گوشهی چشم نگاهم کرد و وقتی صورت بیتفاوتم را دید، درخشانتر لبخند زد. - به جمعمون خوش اومدی، آقای خفن! بیا یه رمان هیجانانگیز با پایان خوش کنار هم داشته باشیم. و قلم نوریاش را به سمتم گرفت. با تعجب ابروهایم بالا پریدند که محمدمهدی در آینه خندید و توضیح داد: - مهدیه یه نویسندهی جان بر کفه! اوه... پس برای همین از چنین تشبیهی استفاده کرده بود! پایان خوش، هم؟ من، میتوانستم پایان خوشی داشته باشم؟ خوش و ناخوش اساسا برای من فرقی هم داشتند؟ به هر حال، امیدوار بودم محمدمهدی و مهدیه به آن پایان خوش برسند! مهدیه، خوشنویس را تکان داد که توجهام جلب شد. با خنده گفت: - فقط بگیرش... شانه بالا انداخت. - یه جور دست دادن شرعی! با توجه به پوشش کاملی هم که داشت، حدس میزدم مقید باشد؛ هر چند در حرف زدن بیپروا بود. بدون حرف، آن سر قلمنوری را گرفتم و با هم، به حالت دست دادن تکانش دادیم. نه تنها موقعیت، که کم کم داشتم درکم بر کارهای خودم را هم از دست میدادم! دست دادن عجیب و غریب من و مهدیه که تمام شد، محمدمهدی پرسید: - خب... کجا بریم؟ با تعجب نگاهش کردم که توضیح داد: - منظورم آدرس جاییه که میراث مادرت اونجا هست. آن روستا... با مکث کوتاهی گفتم: - تهران نیست. یه ویلا توی جنگلهای شماله. با خنده، سوت زد. - پس یه سفر شمال هم افتادیم... چه فال نیکی! کجای شمال؟ بگو که یه راست بریم، هر چه زودتر، بهتر... مهدیه در کمال تعجب سکوت کرده بود! دیدی به صورتش نداشتم اما دستهایش با قلمنوری بازی میکردند. سری به نشانهی منفی تکان دادم.
-
با پوکرفیسترین حالت ممکن به پورشه ماکانی که مهدیه به سمتش راهنماییمان کرده بود، نگاه میکردم. از ابتدا هم حدس میزدم محمدمهدی از خانوادهی مرفهی باشد اما این که با وجود ایراد گرفتنش به ماشینهای من، از چنین ماشینی استفاده کند... جالب نبود! خودش هم فهمید که با خنده، ضربهی آرامی با تک انگشت به گوشهی سرم زد و گفت: - کاملا میشه از چهرهت خوند که داری با خودت میگی این که این همه به ماشینهای من ایراد گرفت، چرا همچین ماشینی آماده کرده... ساده شانه بالا انداخت و ادامه داد: - در جوابت باید بگم خیلی ببخشید که من و مهدیه، مثل تو یه کلهگنده دنبال کشتنمون نیست! به جد میتوانستم قسم بخورم که دیدم شاخکهای نداشتهی مهدیه تکان خوردند! در حال نشستن روی صندلی کمکراننده بود که متوقف شد و چشمهایش را ریز کرد. با شک، محمدمهدی را مخاطب قرار داد: - منظورت چیه؟! محمدمهدی یک دستش را به سینه زد و با دست مخالفش به من اشاره کرد؛ به سادهترین حالت ممکن، گویا جواب ۲ به اضافهی ۲ را میداد، توضیح داد: - متأسفانه هدیهت یه باگ بزرگ داره؛ اون هم اینه که دنبال کشتنش هستن! مهدیه با ژست متفکری، دستی زیر چانهاش زد. خیلی منطقی و باوقار در جواب گفت: - باید حدسش رو میزدم با این تعقیب و گریزی که راه انداختین... دستش را پایین انداخت و با لبخند ملیحی رو به من کرد. - ولی تو نگران نباش! دست راست مشت شدهاش را جلوی بدنش به کف دست چپش کوبید و در حال فشردنش، با زدن نیشخند سردی که چشمهای ریز شدهاش را شبیه خط باریکی در صورتش کرد، مطمئن و پر اعتماد به نفس ادامه داد: - خودم کسی که جرئت کنه به اموال من دست بزنه رو جوری تیکه پاره میکنم که حتی تیکهی بزرگش هم برای مورچههای کف خیابون راحتالهضم باشه. با خنده شانه بالا انداخت و با چهرهی خندانی که حالا مظلوم و کودکانه شده بود، ساده گفت: - لیاقتش همینه دیگه! دوباره داشت مور مورم میشد؛ خیلی وحشتناکتر از پیش... از این احساس متنفر بودم. این دختر چرا اینجوری بود؟! حتی نتوانستم بگویم من، مال او نیستم. اصلا انسان مگر مالیت دارد؟ مهدیه که راحت و بیپروا، با سر به من و محمدمهدی اشاره کرد بنشینیم و خودش نشست. پیش از نشستنمان، محمدمهدی ضربهی صمیمانهای به بازویم زد و با خنده گفت: - به دنیای اموال مهدیه خوش اومدی! خوش حالم که دیگه تنها نیستم... چپ چپ نگاهش کردم. برای اولین بار دلم میخواست فرار کنم. این دردسر از مردن هم داشت ترسناکتر میشد! *** بیسروصدا و دردسر از پارکینگ مرکز خرید خارج شدیم. با وجود تغییر قیافه، تغییر ماشین، شیشههای دودی و مهدیهای که به جمعمان اضافه شده بود، حتی یکی از آن دو نفری که به عنوان نگهبان دم پاساژ ایستاده بودند، ما را نشناخت و به سادگی رد شدیم. محمدمهدی هم گر چه نسبتا تند میرفت اما عاقلانهتر از چیزی که انتظارش را داشتم رانندگی میکرد. نیازی نبود نگران تصادف کردنمان باشم. در همان حال، مهدیه که روی صندلی کمک راننده نشسته بود، به سمتم برگشت. سرش را کج کرد و با لبخند دنداننمایی گفت: - من مهدیه دریادلم. با قلم نوری در دستش به محمدمهدی اشاره کرد و ادامه داد: - خواهر دوقلوی این شازده که تو رو برام پیدا کرده... فرصت نشد بگم اما از دیدنت خیلی خوشحالم! اسم تو چیه؟ چپ چپ به محمدمهدی که حواسش به رانندگی بود، نگاه کردم که انگار سنگینی نگاهم را احساس کرد و از آینهی جلوی ماشین، برایم ابرو بالا انداخت. چشمغرهای بهش رفتم که مهدیه دستی جلوی دهانش گرفت و خندید. - من هم از دیدنت خوشوقتم. بابت زحمتی که توی مرکز خرید کشیدی، ممنونم. سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - زحمتی نبود... تو مال منی، پس وظیفهم بود!
-
برای یک لحظه حس کردم نفس در سینهام ماند. باز دمم را فراموش کردم. مهدیه با چشمهای ریز شده و تک ابروی بالا پریدهای به سمتم برگشت. لبهایش غنچه شده بودند. محمدمهدی به خنده و کوتاه گفت: - با اجازه! که کاملا فرمالیته بود؛ حتی منتظر نماند جواب بدهم! به همان سرعتی که آمادهام کرده بود، کلاهگیس و لنزهایم را به زور برداشت. با صورت درهم عقب کشیدم. خواستم اعتراض کنم که چهرهی شیفتهی مهدیه جلوی صورتم آمد؛ چشمهای درشتش گویی برق میزدند، جدیت چند لحظه پیشش محو شده بود و لبخندش را به زور کنترل میکرد. خیره به چشمهای حیرتزدهی من، با ذوق گفت: - تو، بهترین هدیهای! دقیقا تایپ منی! من از پسرهای بور خوشم میآد... و بعد، بیتوجه به من مبهوت که سعی میکردم دیالوگهایشان را تحلیل کنم، به سمت محمدمهدی برگشت. هر دو خندان و خوشحال، مشتهایشان را به هم کوبیدند. مهدیه با همان ذوق گفت: - قبوله، باختم رو میپذیرم! لبخند رضایمندش اما شبیه برندههای جام جهانی بود؛ محمدمهدی هم... حتی با شیطنت چشمکی بهم زد. با تعجب پشت سر هم پلک زدم، محمدمهدی از هدیهی مهدیه حرف زده بود اما فکر میکردم به هر نحوی قرار است در انتخاب هدیه کمک کنم، نه این که خودم هدیه باشم! با چشمهای گرد شده به خودم اشاره کردم. - هدیه منم؟! مگه عصر بردهداریه؟! برای شوخی بودن هم دارک بود؛ زیادی دارک... مهدیه با تعجب خالصانهای سمتم برگشت؛ ابروهایش بالا پریده بودند و انگشت اشارهاش را گوشهی لبهای غنچه شدهاش گذاشته بود. - چه ربطی داره؟! تو یه هدیهای، نه برده... ابروهایم درهم رفتند. با کلمات بازی میکرد. - فرقی با هم ندارن! مهدیه جدی شد. ابرو درهم کشید. محمدمهدی دست در جیب کرده بود و با تفریح نگاهمان میکرد. مهدیه محکم گفت: - البته که دارن! در حال فشردن پایش به حالت له کردن چیزی زیر پایش، شمرده و غلیظ، به حالت ترسناکی چپ چپ نگاهم کرد و ادامه داد: - برده رو زیر پا له میکنن! دست از له کردن موجود بدبخت خیالی برداشت. ابروهایش از هم فاصله گرفتند و با لبخند دنداننمایی گفت: - ولی هدیه رو عزیز میدونن! آسانسور به طبقهی ۲- رسید. مهدیه هم دستهایش را در جیب گذاشت و قبل از خارج شدن، با چشمهای ریز شده و حالت ترسناک تهدید کنندهای، سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. - البته هدیهای که به درد نخوره هم میندازن سطل آشغال! آن لحظه، احساس جدیدی را تجربه کردم؛ برای اولین بار در زندگی، از لحن و نگاهش مور مورم شد! حس وحشتناکی بود؛ این یکی هیولای زیر تخت نبود، روح انتقامجوی سرگردان در اتاق بود! مهدیه به محض باز شدن در که همزمان با تمام شدن حرفش بود، بیرون رفت. محمدمهدی هنوز حالت مفرحانهی سرخوشش را داشت. صورتش سرخ شده بود. احتمالا به زور قهقههاش را میخورد. لاقیدانه شانه بالا انداخت و آهسته، توأم با خندهی آرامی گفت: - شبیه تجسم شیطان میمونه! کلاهگیس و لنزی که به سمتم گرفته بود را گرفتم؛ همزمان با چشمهای ریز شده، جواب دادم: - موندم پس اونی که من رو به تجسم شیطان هدیه داده، چی میتونه باشه! با کجخند تک ابرویی بالا انداخت و سرش را کج کرد. با اعتماد به نفس چشمک زد. - خود شیطان! کلاهگیس را روی سرم کشیدم و نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ بیش از پیش مطمئن شدم که مردن، دردسرش کمتر بود. محمدمهدی با اشارهای به کلاهگیس و لنزی که خودم داشتم میگذاشتم، با دستش لایک نشانم داد. - عالیه... سریع یاد میگیری! از سمت دیگر، مهدیه داد زد: - کجا موندین پسرها؟ هنوز هم معطل شدن اینجا خطرناکه... محمدمهدی کشدار و بلند جواب داد: - اومدیم. ***
-
پیش از این که فرصت کنم به محمدمهدی اطلاع بدهم، خودش رد نگاهم را زد و تا انتهای ماجرا را رفت. ابروهایش درهم رفتند. پوفی کرد. - ای بابا! عصبی شده بود اما جا نخورده بود؛ گویا احتمالش را میداد. خیلی سریع با گرفتن دستم از آسانسور دورم کرد. کمی که دور شدیم، جلویم کشید و بیهوا یقهام را گرفت. هلم داد. میان زمین و آسمان دست آزادش را مشت کرد و به سمت صورتم دواند اما با دست دیگرش بیشتر هلم داد که مشتش از میلیمتری صورتم گذر کرد. با عصبانیت داد زد: - مرتیکهی عوضی حالا کارت به جایی رسیده که با خواهر من تیک میزنی؟ بیناموس... هنوز حرفش کاملا تمام نشده بود که زمین خوردم، رویم خیز گرفت و بلافاصله، صدای جیغ وحشتزدهی دخترانهای بلند شد. - کشتیش داداش! چشمهایم گردتر از آن نمیشدند. دهانم باز مانده بود. نمیفهمیدم چه خبر است! من اصلا خواهرش را ندیده بودم، چه رسد به... به ثانیه نکشید که همهمهی دورمان بالا گرفت. محمدمهدی دوباره مشتش را بالا برد، خواست بزند که یک دختر خودش را میانمان انداخت و جلویش را گرفت. - غلط کردم داداش، ولش کن، بچگی کردم... کولهام روی شانهی دخترک بود؛ چهرهاش یک رونوشت مطابق اصل از چهرهی اصلی محمدمهدی بود! همان صورت گرد گندمی، چشمهای آبی پررنگ، ابروهای باریک، مژههای کوتاه، بینی قلمی و لبهای درشت... باید خواهر محمدمهدی و احتمالا دوقلویش میبود؛ شاید همان مهدیهای که فرصت نشد از محمدمهدی بپرسم کیست! محمدمهدی برای او هم دستش را بالا برد. خواست کشیدهی محکمی به صورتش بزند که لحظهی آخر، شاید کمتر از یک ثانیه پیش از برخورد، مهدیه خودش را به عقب پرت کرد و از درد نالید. دستش را روی جای کشیدهی نخورده گذاشت و ناباورانه چند قطره اشک ریخت! داشتم شاخ در میآوردم؛ متوجه نبودم، هاج و واج کارهایشان را نگاه میکردم که ناگهان، از گوشهی چشم همان دو نفر را دیدم که از میان همهمهی جمعیت، گردن کشیدند، نگاه سرسریای انداختند که حس کردم قلبم در دهانم میتپد! خودم به جهنم، محمدمهدی و مهدیه که گناهی نداشتند؛ ترس گرفتار شدنشان رنگ پریدهام را داشت بدتر میپراند که خوشبختانه آن دو نفر گویا ما را نشناختند که راه کج کردند و رفتند؛ به هر حال، جدا از تغییر قیافه، محمدمهدی رویم خیمه زده بود و دید درستی به هیچ کداممان نداشتند. پشت سرشان که محمدمهدی نیشخند نامحسوسی زد، بالاخره متوجه شدم چه خبر است. نفس راحتی کشیدم؛ همهی این نمایش برای پیچاندن آن دو نفر بود! بیش از حد پیش رفته بودند، هر چند موفق شده بودند... دیگر مطمئن بودم دخترک، همان مهدیه است؛ حتی قد مشابهی با محمدمهدی داشت. قد بلند بود. از میان جمعیت، چندنفری که بیشتر مردان میانسال بودند، برای پادرمیانی جلو آمدند که مهدیه، با پیشدستی بلند شد، زیر گریه زد و به سمت نامعلومی رفت. محمدمهدی پشت سرش غرید: - کجا سرت رو انداختی پایین میری؟ هوی... و در حالی که تظاهر میکرد میخواهد سرم را دوباره به زمین بکوبد، کنار گوشم لب زد: - فقط پشت سر من پا شو، دنبالش کن! انگار میخوای ازش دلجویی کنی... به نشانهی تایید پلک زدم. با خشم ظاهری رهایم کرد و دنبال مهدیه دوید. بیمکث، بلند شدم و دنبالش کردم. فرار بینقص، پر جزئیات، موفق اما پر ماجرا و حاشیهای بود. مهدیه به صورت کاملا حساب شدهای به سمت آسانسور دیگری راهنماییمان کرد که پسر جوانی جلوی آن ایستاده بود، لاقیدانه آدامس میجوید و اطراف را میپایید. در حالی که با دستمال کاغذی همان چند قطره اشک نمایشی را پاک میکرد، صفحه نمایش تلفن همراهش را سمت پسر جوان گرفت که مو و چشمهای قهوهای داشت؛ شبیه نسخهی ظاهری آن زمان من... پسرک با ترکاندن آدامس، سری به نشانهی تأیید تکان داد و کنار رفت. احتمالا فیش واریزی بود. وارد آسانسور شدیم. مهدیه طبقهی ۲- را انتخاب کرد و به محض بسته شدن در، کولهام را در آغوش محمدمهدی انداخت. دست به کمر زد، چشمهایش را ریز کرد و رو به محمدمهدی طلبکارانه گفت: - یک دقیقه، فقط یک دقیقه بهت وقت میدم که توضیح بدی... محمدمهدی با لبخند دنداننمایی به من اشاره کرد. - هدیهی تولدت رو پیدا میکردم، گفته بودم شرط رو نمیبازم!
-
- خوبی؟ از سوالم خندهاش گرفت. - استرس تعقیب و گریز هیچ وقت عادی نمیشه... تو چهجوری انقدر خوبی؟ جوری حرف میزد که انگار بارها و بارها درگیر تعقیب و گریزهای متنوع بوده! واقعا آدم عجیبی بود. - خیلی کم پیش میآد استرس بگیرم؛ بیشتر نگران آسیب دیدن تو یا بقیه بودم. فکر کنم حرفت رو باید به خودت برگردونم، خیلی بیپروایی! همین که تا الان سالم موندی، جای تعجب داره... چشمکی زد. - عزرائیل که سراغ رفیقش نمیآد! ابروهایم را درهم کشیدم؛ دوباره قاطی کرده بود. بیتوجه به من، خم شد. کولهام را زمین گذاشت. ساک مشکی را باز کرد و در کمتر از چند ثانیه، یک کت جدید، کلاهگیس قهوهای و یک جفت لنز قهوهای در آغوشم انداخت! همانگونه که خم شده بود، نگاهم کرد. - بجنب! باید تغییر قیافه بدیم... در حالی که خودش کلاهگیس مشکی فر بلندی را روی سرش تنظیم میکرد، ادامه داد: - هوشمندانهترین کاری که الان میتونن انجام بدن، اینه که یکی رو بذارن دم آسانسور تا طبقهای که میایسته رو بهشون بگه؛ بنابراین احتمال این که هنوز هم پیدامون کنن هست! تا به آن موقع از کلاهگیس و لنز استفاده نکرده بودم؛ ترجیح دادم ابتدا کت مشکیام را با کت آبیای که محمدمهدی داده بود، عوض کنم. در همان حال گفتم: - عجیبه که کسی قبل و بعد از ما وارد آسانسور نشد، حتی میون طبقات هم توقف نمیکنه؛ برای این هم هماهنگ کردی؟ محمدمهدی با خنده سری به نشانهی تأیید تکان داد. لنزهای سبزش را گذاشت و به سراغ پوشیدن پیراهن چهارخانهی روشنی، به جای کت و پیراهن سرمهایاش رفت. - هم آره، هم نه... من فقط آسانسور رو مشخص کردم، بقیهی هماهنگیها با مهدیه بود؛ مو لای درز کارهاش نمیره... فکر کنم چند نفری رو پای هر آسانسور گذاشته، وقتی یه نفر سمت آسانسور میاومد، یکی رو دیدم که جلوش رو گرفت! دوباره مهدیه؟! تک ابرویی بالا انداختم؛ من این اتفاق را ندیده بودم، احتمالا زمانی رخ داده بود که حواسم پرت آن دختربچه بود. محمدمهدی که کارش تمام شده بود، در حال انداختن لباسهایمان داخل ساک مشکی، با تعجب پرسید: - حالا چرا لنز و کلاهگیست رو نمیذاری؟ الان آسانسور میرسه... - بلد نیستم. - ها؟! چهرهی محمدمهدی در یک آن شبیه سکتهایها شد. چشمهایش گرد شدند، رنگش بیش از پیش پرید و دهانش باز ماند... در آن دیگری، برافروخته شد. - زودتر بگو! رسما رویم شیرجه زد. کلاهگیس را از دستم کشید و به زور سرم کرد. لنزها را گرفت و در حالی که با یک دستش پلکم را نگه میذاشت، با دست دیگرش لنز را داخل چشمم انداخت. برای لحظهی کوتاهی چشمم سوخت که پشت سر هم پلک زدم. عادت نداشتم. همین بلا را سر چشم دیگرم هم آورد. یک ثانیه را هم از دست نمیداد! به محض این که کارش تمام شد، آسانسور به طبقهی آخر رسید. در آسانسور به آرامی باز میشد که محمدمهدی چنگ زد، کوله و ساک مشکی را برداشت و با گرفتن دستم، بیرونم کشید. - بدو! به محض خروج از آسانسور، ساک مشکی را روی زمین به سمت نامعلومی سراند. کولهی من را هم برای کسی روی هوا پرتاب کرد؛ صدای دخترانهاش را شنیدم که گفت: - گرفتمش... منتها من نگاهم روی دو چهرهی آشنای برافروخته و خشنی مانده بود که آشفته، نگاه به اطراف میدواندند و از سمت پلههای برقی نزدیک میشدند!
-
طبق چیزی که نشان اعلام میکرد، سه دقیقه تا رسیدنمان به مقصد باقی مانده بود؛ شورلت هنوز دنبالمان میآمد... همین که در ترافیک تهران گممان نکرده بود، جای تحسین داشت؛ رسیدنش که بماند. شیشههایش دودی بودند و نمیشد دید چند نفر داخلش هستند. محمدمهدی تا کمر به سمت صندلی عقب خم شده بود و در حالی که کولهی مشکیام را جلو میآورد، گفت: - جلوی اولین در مرکز خرید که بهش میرسیم، وایسا... مهم نیست جای پارک باشه یا نه، همون بهتر این ماشینت هم پلیسها ببرن؛ فقط بلافاصله پیاده شو و دنبال من بدو! کوتاه نگاهش کردم. از دست ماشینهایم عصبانی بود! فکر میکرد اگر یک پراید میداشتم، خیلی راحت میتوانستم در قالب باغبان فرار کنم... نمیدانستم واقعا میشد یا نه. راهنما را زدم. - باشه! و بلافاصله ترمز گرفتم! هر دو به سرعت از ماشین پیاده شدیم. چند ماشین به خاطر جا و لحظهی نامناسبی که پارک کرده بودم، بوق زدند و نیمترافیک ناخواستهای شکل گرفت. نگاه گذرایی انداختم تا مطمئن شوم تصادفی صورت نگرفته که محمدمهدی، بیامان مچ دستم را گرفت و به دنبال خودش دواند! - کارت خوب بود... این ترافیک معطلشون میکنه! ولی برای الان فقط باید بدویی... با سرعت من را به دنبال خودش میکشید. کولهام هم دست او بود. مسیر مستقیمی تا ورودی را میدوید. اطرافیان با تعجب نگاهمان میکردند؛ برخی نشانمان میدادند یا در موردمان حرف میزدند اما در آن موقعیت اهمیتی نداشت. به لطف سرعت محمدمهدی، پلههای ورودی را تقریبا سه تا یکی داشتیم رد میکردیم. واقعا جای شکر داشت که زمین نخوردیم! لحظهی آخر، قبل از ورود به مرکز خرید، شورلت هم ایستاد؛ دیدم که چهار نفر از آن پیاده شدند و یک ضرب دنبالمان دویدند... سرم را برگرداندم. - چهارنفرن... دنبالمونن... واقعا بهتره ولم کنی! احتمال این... محمدمهدی دست سست شدهام را محکمتر گرفت و با حرص غرید: - ساکت باش و اگه جون اضافه داری، سریعتر بدو! دویدن در خود مرکز خرید سختتر بود. جمعیت بیشتر، خواه ناخواه جلوی سرعت را میگرفت. در حالی که محمدمهدی نهایتا تنه میزد و به هر حال دنبال جای خالی بود، آن چهارنفر تا هل دادن مردم و باز کردن راه پیش میرفتند. گویا قرار نبود خیلی مسالمتآمیز دنبالمان کنند؛ میان همهیشان، صدای جیغ دختربچهای که هل دادند، شبیه خراش بزرگی روی روانم بود، انگار کسی در سرم جیغ میکشید. دوست داشتم کودکانه، گوشهایم را بگیرم. زمین خوردن همیشه درد داشت! هنوز هم خدا هوای بچهها را داشت که دختربچه، در آغوش مادرش فرود آمد و پدری برای دفاع از او بود که صدایش را بالا ببرد... همینگونه داشتم با نگرانی پشت سرم را نگاه میکردم که محمدمهدی دستم را کشید و تا به خود بیایم، درون آسانسور پرتم کرده بود! اگر دیوارهی آسانسور نبود، احتمالا بدجور زمین میخوردم... شانههایم از این برخورد، کمی درد گرفتند. محمدمهدی هم با برداشتن ساک مشکی رنگی که دم آسانسور بود، وارد آسانسور شد و بیمکث، کلید طبقهی آخر را فشار داد. با ابروهای بالا پریدهای ساک مشکی رنگ را نگاه میکردم، انگار کسی از پیش آن را میان در آسانسور قرار داده بود که آسانسور بسته نشود؛ منظور محمدمهدی از هماهنگی همین بود؟ درست چند لحظهی کوتاه پیش از رسیدن آنها به ما، آسانسور بسته شد. لحظهی آخر چهرهی دوتایشان را واضحتر دیدم. هیکلی بودند؛ علاوه بر تعداد، از نظر قدرت هم احتمالا دست بالا را داشتند. با نفس راحتی که محمدمهدی کشید، حواسم به او جمع شد. به دیوارهی آسانسور تکیه داده بود و نفس میزد؛ سینهاش به صورت عادیای بالا و پایین نمیشد، رنگی هم به صورتش باقی نمانده بود. واقعا نباید خودش را درگیر من میکرد...
-
محمدمهدی یک لحظه با چشمهای گرد شده، سمتم برگشت. کم کم نگاهش چپ چپ شد. - واو... خونسردی احمقانهای داری! لایک نشانم داد. - همین که تا الان نمردی، معجزهست! - از وقتم به درستی استفاده میکنم؛ اول بگو اون خلافکار کیه؟ و خلافش چیه؟ به صندلی تکیه داد. در حالی که چشمهایش روی آینه جلوی ماشین بودند تا حواسش به پشت سر باشد، گفت: - منم از این بابت اطلاعات زیادی ندارم؛ فقط میدونم سردستهشون یه دیوونهست به اسم رسام شارایل که احتمالا سبکترین خلافش قاچاق کالاهای مجازه! زیر چشمی نگاهی به من انداخت و طعنه زد: - و اگه به وقت ارزشمند شما لطمهای وارد نمیشه... با دست به عقب اشاره کرد و ادامه داد: - فعلا بیخیال شو تا تکلیف این شورلت مشخص شه؛ نداشتن کنجکاوی که از مهارتهات بود! در آینه جلوی ماشین، نگاهی به شورلت مشکی پشت سرمان انداختم؛ با ما وارد خیابان اصلی شده بود. عجیب و بیقاعده از لای ماشینها لایی میکشید و وقتی میتوانست از ما جلو بیفتد، سرعتش را بیدلیل کم میکرد! کمی بیشتر از مشکوک بود. پایم را روی گاز فشردم. باید تندتر میرفتم. سر محمدمهدی در تلفن همراهش بود و گویا با کسی چت میکرد! یاد مثل دیگ به دیگ میگوید رویت سیاه، افتادم... به نوبهی خودش، او هم خونسرد بود. آرام گفتم: - به احتمال زیاد دنبالمونن، با وجود این که بهش راه میدم، جلوتر نمیره؛ از عقب افتادن زیادی هم اجتناب میکنه. نیشخند شیطانیای که محمدمهدی با نگاه به صفحهی تلفن همراهش زد، ابروهایم را بالا پراند. بدون این که نگاهم کند، گفت: - برو سمت مرکز خرید میلاد نور... هماهنگیهاش رو قبلا انجام دادم. با هر کسی که هماهنگ کرده بود، من نبودم! حتی همین حرفش هم برایم تازگی داشت. - گم کردنشون توی جمعیت خطرناکتر نیست؟! خندهاش گرفت. - برای تو نه، برای بقیه هم نه... به نظر نمیرسه دنبال درگیری واضحی باشن؛ خیلی بیآزار تعقیبمون میکنن! فقط میخوایم گمشون کنیم... چشمک مطمئنی زد. آهی کشیدم. آدم بیملاحظهای به نظر نمیرسید؛ پس به گمانم واقعا بقیه را در معرض خطر قرار نمیداد. - باشه. فرمان را به سمت مرکز خرید میلاد نور، کج کردم. - نمیتونی تندتر بری؟ باز میخواست غر بزند! پیشدستانه محکم گفتم: - تندتر از حالت عادی رفتن توی خیابونهای شلوغ مرگ نقد خودمون و چند نفر دیگهست. تا همینجا هم که گذاشتم قاطی بشی، عذاب وجدان دارم؛ پس شروع نکن. محمدمهدی سوتی زد. - نه، عصبانیت واقعیت خیلی ترسناکه! - چهقدر هم که ترسیدی! - میخوای فرمون رو ول کنی، کتکم بزنی؟ نگاهی به شورلت انداختم که نزدیکتر میشد. با حرص به اجبار پایم را بیشتر روی گاز فشردم. - اگه آسیب ببینی، مطمئن باش این کار رو میکنم! الان هم ساکت شو، بذار حواسم به رانندگیم باشه؛ فکر کنم واقعا باید به سرعت غیر مجاز و لایی کشیدن رو بیارم. ریز خندید که از حرف زدنش اعصاب خردکنتر بود! برای سلامت روان من و جسم خودش هم که شده، فقط باید میگذاشت بمیرم. ***
-
- نه، اصلا... لبخند پر انرژیای زد. - پس الان وقتشه بلند شی و آماده شی... هر چی زودتر، بهتر... شاید حتی همین الان هم برات بپا گذاشته باشن... دستش را زیر چانهاش زد. به فکر فرو رفت. ابروهایش درهم رفتند و چشمهایش ریز شدند. با جدیت زمزمه کرد: - این بده... ناگهان بیخیال شد و شانه بالا انداخت. - ولی لاینحل نیست. از دست کارهایش دهانم نیمه باز مانده بود؛ اصلا تکلیفش با خودش مشخص بود؟ متوجهی نگاه خیرهام که شد، سرش را کج کرد. لبهای درشتش به صورت سوالی غنچه شدند. با تعجب، دستش را جلوی چشمهایم تکان داد، ببیند مردمکهایم تکان میخورند یا نه. - چرا نشستی؟! - درسته که قبول کردم باهات همراهی کنم ولی همراهی، یه امر دو جانبهست؛ قبلش باید تکلیف یه سری چیزها رو روشن کنیم. کلافه، پوفی کرد. سرخود از جایش بلند شد و گفت: - ضد حال نباش، توی ماشین در موردش حرف میزنیم، فکرش رو نکن، حالا حالاها با همیم! الان هم میرم آشپزخونه یه چیزی بردارم بخورم، تا اون موقع ساکت رو جمع کن، با تشکر. لحظهی آخر برایم دست تکان داد و پیش از این که بخواهم چیزی بگویم، از اتاق در رفت. با لبهای آویزان و شانههای افتاده جای خالیاش را نگاه کردم. شبیه صاحبخانه رفتار میکرد! سمج بود؛ خیلی... *** پیش از روشن کردن ماشین، دوباره نگاه گنگی به کلاه بافت روی سرم انداختم. عادت نداشتم. کلاه هم برای خاله و خوشبختانه اسپورت بود. محمدمهدی در حال بستن کمربند غر میزد: - باورم نمیشه یه کلاهگیس دم دست نداشتی! تا حالا به خاطر ضایع بودن موهای بورت برات مشکلی پیش نیومده؟ مگه چندتا پسر توی ایرانن که بلوندی موهاشون رو به سفید باشه! کوتاه نگاهش کردم؛ آدم نمیشد. با نگاه زیر چشمیای به کمربند بسته شدهاش، خم شدم تا استارت بزنم. - قراره بازم تصادف کنم؟ نیشخند دنداننمایی زد. برایم ابرو بالا انداخت. سری به نشانهی منفی تکان داد. - متاسفانه نه، هر چند ترجیح میدادم به جای بیامدبلیوت، این فراری رو میفرستادم تعمیرگاه... یه ماشین نداری کمتر جلب توجه کنه؟ بیتفاوت ماشین را روشن کردم. - یه لامبورگینی هست. از گوشهی چشم دیدم که کلافه، چشم در حدقه گرداند و میخواست سرش را به شیشهی ماشین بکوبد؛ هر چند به فاصلهی کوتاهی دست به سینه شد و پایی روی پای دیگرش انداخت. - مهم نیست، همیشه یه راهدررویی هست؛ به محض این که خارج شدی، با حداکثر سرعت به سمت خیابون اصلی برو. یه لحظه هم تعلل نکن. برای بسته شدن در هم من ریموت رو میزنم، تو فقط حواست به رانندگیت باشه. سری به نشانهی تأیید تکان دادم؛ حرفهایش منطقی بودند. احتمال میرفت زیر نظر باشم... گاز دادم. - بیا صحبتهامون رو در جهت همکاری ادامه بدیم!
-
با آرامش، پای روی پای دیگرش را تکان داد و به حرف آمد: - فکر نکنم فهمیدنش سخت باشه؛ رسما دارم تهدیدت میکنم... یا با من فرار میکنی و ته زورت رو برای زنده موندن میزنی، یا خودم رو همینجا میکشم و قتلم رو میندازم گردنت... اعدام، مرگ راحتتریه! این هم کادوی آخرت... نگاهش مصمم بود؛ حتی مصممتر از لحظاتی که مانند کنه به جانم چسبیده بود. شبیه حالت عادیاش نمیخندید و شوخی بیخود هم نمیکرد. درکش نمیکردم. چرا؟ حتی من هم هیچ وقت نخواستم خودکشی کنم! چشم بستم. نفس عمیقی کشیدم. به خودم که مسلط شدم، دوباره سر جایم نشستم. - فکر میکنی ارزشش رو داشته باشه که برای من بمیری؟ به چشمهایم خیره شد. دست آزادش را روی ران پایش مشت کرد، مشتش نامحسوس میلرزید اما محکم جواب داد: - برای تو نمیمیرم، برای خودم میمیرم! به هر حال اگه بمیری، ترجیح میدم خودکشی کنم. سرم تیر میکشید. دیدن دست لرزانش آزارم میداد. تمام چهرههای گرفتهاش را جلوی چشمهایم میآورد. از وقتی که دیده بودمش، لحظهای ناراحت و خندان میشد؛ واقعا شبیه بچهها بود... - پس داری یه چیزی رو ازم پنهون میکنی، یه چیزی که خیلی اذیتت میکنه... شانه بالا انداخت. - پنهان کردنش موقتیه! گفتم که، وقتی زنده موندی، بهت میگم. - چرا؟ سرش را پایین انداخت. بازدمش را آه مانند بیرون داد. گیج شده بود؛ نگاهم نمیکرد، دوباره داشت فرار میکرد. - فقط... تا وقتی مطمئن نشم زنده میمونی، جرئت به زبون آوردنش رو ندارم. با مکث کوتاهی، مستقیم نگاهم کرد. چشمهایش شفاف شده بودند. - اگه باعث میشه راضی بشی، همین حد بدون که اگه تو بمیری، زندگی من جهنمی میشه بدتر از چیزی که تو داری تجربهش میکنی! لحن و چشمهایش، صادقانه التماس میکردند. من هم التماس کرده بودم؛ وقتی پنج سالم بود، مامان با چشمهای باز مرده بود و گمان میکردم با من قهر است که حرف نمیزند، به رویم نمیخندد و با من بازی نمیکند؛ التماسش کرده بودم که آشتی کند... میفهمیدم درد درماندگی التماس تا مغز استخوان را آتش میزند. با شرمندگی سرم را پایین انداختم. دستهایم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم. - باشه، تلاشم رو برای زنده موندن میکنم... و واقعا عذر میخوام که باعث شدم تا اینجا پیش بیای، قصد آزار دادنت رو نداشتم. من احساسات منفی را تجربه کرده بودم؛ شبیه هیولاهای شبانهی زیر تخت بچهها میماندند، ترسناک بودند و من، نمیخواستم این هیولاها دوباره کسی را بگیرند، نمیخواستم همدستشان شوم، از اول هم ایدهی مهدکودکها به ذهنم رسید که «مردهنشین» تکرار نشود... نیکینِ کوچک درونم هنوز هم دوست داشت چنان آغوش بزرگ و گرمی میداشت که تمام دنیا، در آن آغوش از شر ترس هیولاهای زیر تختخواب راحت میشدند و این، شاید آخرین وصلهای بود که روحم را به تنم میچسباند. به گمانم محمدمهدی به همین میگفت مهربانی... نمیدانستم مهربانی است یا نه اما دلم، تاب نمیآورد کسی شبیه من احساسات منفی داشته باشد؛ ترسناک بودند. وقتی محمدمهدی قیچی را انداخت، نفس راحتتری کشیدم. ذوقزده خندید، دستهایش را مشت کرد و گفت: - اینه... با نیشخند شیطنتآمیزی دستش را جلو آورد. چشمکی زد. دوباره دستش را گرفتم که این بار، خیلی گرمتر دستم را فشرد. - به امید یه همکاری موفق... همکار عزیز! در حال عقب کشیدن دستش، ادامه داد: - وسایل مامانت همینجا هستن که آستین بالا بزنیم؟ سری به نشانهی منفی تکان دادم.
-
- چهجوری؟ شانه بالا انداختم و ادامه دادم: - میدونی که من از جاشون اطلاعی ندارم! در حال کادو کردن، بدون بالا آوردن سرش گفت: - مطمئنم اگه وسایل مامانت رو بگردی، یه سرنخی پیدا میشه؛ اونها مطمئن بودن که مامانت جای اسناد رو میدونسته. وسایل مامان؟ سرم را پایین انداختم. به دستهایم نگاه کردم؛ به خراشهای پنهان پشت دستکششان... - روانشناس میگه بهتره هر چه بیشتر از اون محیط فاصله بگیره و حدالامکان بهش برنگرده؛ به ویژه به اون ویلا... خاله این را به دوستش گفته بود؛ اتفاقی شنیده بودم، مدت کوتاهی پس از خاکسپاری مامان... خاله گیج بود؛ نمیدانست چگونه باید با من رفتار کند و معمولا با روانشناس یا مشاوره درموردش مشورت میکرد. من هیچ وقت به آن محیط برنگشته بودم؛ حتی وقتی خاله فوت شد. آن محیط، جز آن ویلا، از من متنفر بود! هیولای نامشروع «مردهنشین» برایشان نحس بود؛ خشم خدا و نفرین را به همراه میآورد. - حرف بدی... زدم؟! سرم بالا آمد. محمدمهدی به سمتم خم شده بود. با نگرانی نگاهم میکرد. چشمهای آبی پررنگش دو دو میزدند. - ملاحظهکار بودن بهت نمیآد! به آنی نگرانی از صورتش پر کشید. چپ چپ نگاهم کرد و با حرص، عقب کشید. دست به سینه زد و پایی روی پای دیگرش انداخت. - حیف انسانیتی که خرجت کردم. با مکث کوتاهی، موهایش را به هم ریخت و با پشیمانی نامحسوسی، آرام ادامه داد: - حالا درسته شاید لیاقتش رو نداشته باشی ولی اگه حرفم ناراحتت کرد، به هر حال عذر میخوام. من، خودم هم مادرم رو توی بچگی از دست دادم، فکر کردم احتمالا شبیه من عادت کرده باشی. اصلا به مامان فکر نمیکردم! من چهارماه را با جسد مامان گذرانده بودم. بوی تعفنش را نفس کشیده بودم. در عالم کودکی، جسدش را حمام برده بودم. با آب داغ حمام خودم را سوزانده بودم. برگشتن رنگ پوستش را دیده بودم. با دستهای زخمیام برایش کرم زده بودم. روزها پای احساس و حرف جسدش نشسته بودم. من، بهتر از آنچه که بقیه فکر میکردند، غم و شوک از دست دادن مامان و چهار ماه زندگی کردن با جسدش را هضم کرده بودم؛ بخشی از وجودم شده بود، شبیه نفس کشیدن، دیگر درد نداشت! سرم را به نشانهی منفی تکان دادم. - درست فکر کردی، ناراحت نشدم؛ داشتم فکر میکردم... چرا انقدر میخوای زنده بمونم؟ این که باهام درگیر بشی، نمیتونه برای خودت خطرناک باشه؟ چهرهاش گرفته شد. طول کشید تا دوباره لبخند ملیحی زد. آرام که میشد، شبیه بچهها مظلوم بود. ببه سمتم که خم شد، لبخندش با شیطنت بیشتر کش آمد. نگاهش یک دفعه جوری شد که انگار میگفت «دیدی! مچت رو گرفتم!». - نگران شدی؟! جا خوردم. فرصت جواب دادن نداد. لبخند دنداننمایی زد و صادقانه ادامه داد: - ممنون که به فکرمی... گفتم که، من زندگی کردمت! میدونم چهقدر میتونی برای بقیه مهربون باشی؛ چه بزرگ، چه کوچیک، هر چند مهربونیت برای کوچیکترها ویآیپیه... قیچی را برداشت. در حالی با استفاده از حلقهی دستهاش ماهرانه دور انگشت اشارهاش، تابش میداد، با نیشخند فاتحانهای گفت: - پس بیا اینجوری بازی کنیم! و تا به خودم بیایم، نوک قیچی روی پوست گردنش نشسته بود. شوکه شده، دست روی میز کوبیدم و نیمخیز شدم. چشمهایم گرد شده بودند. دیوانه شده بود؟! - داری چیکار میکنی؟! گویا جایمان عوض شده باشد، او خونسرد بود و من کم مانده بود از عصبانیت سرخ شوم و از تعجب، شاخ در بیاورم. فقط سردردم را بدتر میکرد.
-
میان نقهایش، بالاخره توانستم سر جایم بنشینم که موهای لخت بورم در صورتم ریختند؛ سخت حالت میگرفتند و به نظر میرسید خوابیدنم حالتشان را برهم زده. در حال عقب دادن موهایم، گفتم: - سابقه نداشت این اتفاق بیفته... بابت تنها موندنت متأسفم! بیخیال شانه بالا انداخت. آزادانه خندید و آخرین قسمت کاغذ کادو را چسباند. - تأسف تنها که به دردم نمیخوره، اگه مردی، جبران کن! حدس میزدم؛ باجگیری کاملا به وجناتش میآمد! میتوانستم بحث منطقیای راه بیندازم که از اول خودش بود که به من چسبید و تا خانهام آمد، کمک کردنش هم سرخود بود اما... فقط آه کشیدم. حوصلهی بحث را نداشتم، میخواستم زودتر تمام شود. - میخوای چیکار کنم؟ با لبخند معناداری نگاهم کرد. - بلند شی، یه ساک کوچولو جمع کنی و آمادهی فرار شی! تک ابرویی بالا انداختم. حرف عجیبی بود. - فرار؟ از خونهی خودم؟! موکد، شبیه معلمی که درس مهمی میدهد، گفت: - خونهی من و تو نداره؛ از هر جایی که امن نیست، باید فرار کنی... چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم. - تا کی؟ حتی اگه پیشگوییت صد درصد درست باشه، مرگ من یک حادثهی اتفاقی مثل تصادف نیست که یک باره باشه، یک بار جلوش رو بگیری و تمام... اگه واقعا به خاطر فهمیدن جای چیزی دنبالم باشن و باور نکنن جای اون رو نمیدونم، تا وقتی به خواستهشون نرسن، دنبالم میکنن؛ امروز نشد، فردا... آرامتر ادامه دادم: - و فرار بیپایان، تقلای بیخوده... بهتر از مرگ نیست. حرفم که تمام شد، پوکر نگاهش کردم. سرخ شده بود؛ از عصبانیت نه، بیشتر انگار داشت به زحمت خندهاش را میخورد. آخرش هم کوتاه، ترکید و چند ثانیهای خندید. شانههایش میلرزیدند و دستش را جلوی دهانش گرفته بود. با دست دیگرش لایک نشانم داد. - پسر، تو عالیای! منطقی بود ولی باید به عرضت برسونم نقشهی من به فرار خلاصه نمیشه، اگه عزرائیلت دنبالهداره، مشکلی نیست؛ فقط ما باید عزرائیلِ عزرائیل بشیم! ساده میگفت. میخواست قاتلم را بکشم؟ عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. - من مردهنشینم، نه آدمکش! بیتفاوت خندید. - ربطی نداشت. بذار واضحتر بگم. چیزی که ازت میخوان یه سری اسناده... این اسناد، مدارک کارهای خلافشونه که اگه به دست پلیس برسه، کارشون تمومه. تک ابرویی بالا پراندم. - چرا فکر میکنن من جای این اسناد رو میدونم؟ - این اسناد رو یه نفر به اسم مستعار شاهسم ازشون دزدیده که گویا رفاقت صمیمیای با مامانت داشته. معلوم شد حتی قاتلم هم عقل درستی ندارد! دستی روی صورتم کشیدم. کلافهکننده بود. بلند شدم و در حال رفتن به سمت صندلی پشت میز، گفتم: - طرز فکر مسخرهایه! وقتی پنج سالم بود، مامانم فوت شد. چیزی بهم نگفته اما اگه میگفت هم قرار نبود یادم بمونه. محمدمهدی آخرین اسباببازی باقی مانده را برای کادو کردن برداشت. حرکات دستش را نگاه کردم. همزمان حرف میزد. به نظر میرسید خیلی خوب میتواند یک زمان روی چند کار تمرکز کند. دستش فرز بود و نحوهی کادو کردنش، شبیه آموزشهای ویژهی کادو کردن میماند. - مشکل دقیقا همینه؛ برای این که بتونیم اونها رو حذف کنیم، باید اون اسناد رو به دست بیاریم. روی صندلی روبهرویش نشستم.
-
محمدمهدی در حال تماشای اسباببازیها بود که با صورت گرفتهای، انگار حسرت میخورد، گفت: - به خاطر مدیریت مهدکودکت هم نمیخوای برای زنده موندنت تلاش کنی؟ کاغذهای کادوی آماده را روی میز گرد چوبی گذاشتم. قیچیها و چسبها را روی میز قرار دادم. - خانم تهمتن هست، آدم قابل اعتمادیه. تک ابرویش بالا پرید. - ولی تو نیست! - مهم نیست. محکم و موکد گفت: - البته که هست!... هیچکس عشقی به خالصی عشق تو برای همهی بچهها نداره. چشمهایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم. نمیخواستم این بحث ادامه یابد. آرام گفتم: - اسباببازیها رو بیار. میزی که ابتدا اسباببازیها را رویش گذاشته بودیم، برای دو نفره کادو کردن مناسب نبود. و شاید خیلی مظلومانه، ته دلم ماند که بچهها از من میترسند؛ خیلی از بزرگترها هم... مردهنشین بودم، نحس بودم و به قول یکی از معلمهای مهدکودک، چشمهای آبی کمرنگم شبیه تکه یخ بودند. بزرگ بودم، سرد بودم ولی هنوز شکسته بودم... شکستههایم مهدکودکهای زنجیرهای را ساخته بودند که تا میشد، بچهها را زیر نظر بگیرم. معلم و مدیرهایشان موظف بودند پیگیر زندگی بچهها باشند تا هیچ بچهی دیگری، شبیه من، «مردهنشین» نشود. جامعه، یک آدم مهربان فرشتهگونه نبود که آدمها را با شکستگیهایشان بپذیرد و من، بلد نبودم شکستههایم را سرهم کنم یا دور بریزم... شاید تنها هدفم همان ساختن مهدکودک بود که به سرانجام رسیده بود. دلیلی برای تقلای بیشتر نداشتم. با احساس فشرده شدن، چشمهایم گرد شدند و به خود آمدم. دوباره داشتم غرق میشدم. خاله گفته بود غرق شدنهایم خطرناک است. با تعجب چشم چرخاندم تا موقعیتم را بفهمم. محمدمهدی داشت میفشردم! با تعجب پلک زدم. در آغوشش بودم؟! - چی... چیکار میکنی؟! - بغلت کردم. درک نمیکردم. به حدی قفل کرده بودم که نمیتوانستم پسش بزنم. - چ... چرا؟ آرام خندید. - دلم خواست، میخوام یهکم از سنگینی قلبت رو بردارم. - سنگینی قلبم؟! با صدای آرام گرفتهای که به زور شنیده میشد، گفت: - سنگینی... انقدر که وقتی زندگی کردمت، نتونستم حتی یه لبخند بزنم. خاله هم همچین چیزی گفته بود. پرسیده بود چرا نمیخندم. به چه باید میخندیدم؟ به آخرین لبخندی که همراه جسد مامان، به تام و جری زده بودم؟ یادم نمیآمد چگونه بود. چرا به تام و جری میخندیدم؟ فقط... محمدمهدی گرم بود؛ شبیه آغوش زندهی مامان و خاله و برخلاف جسدهایشان... نخواستم ولی سرم روی شانهاش نشست. باز هم نخواستم ولی بیمقدمه، چشمهایم بسته شدند. فکر کنم خسته شده بودم. *** وقتی چشمهایم را باز کردم، محمدمهدی با لبخند دنداننمایی منتظرم بود. - بیدار شدی زیبای خفته؟! یهو غش کردی... گیج بودم. نگاهی دور اتاق برای ارزیابی وضعیت چرخاندم. روی مبل سبزآبی گوشهی اتاق خوابانده بودم. بیشتر اسباببازیها را دستتنها کادو کرده بود. ساعت را که چک کردم، ابروهایم بالا پریدند و چشمهایم درشت شدند. باورم نمیشد دو ساعت خوابیده بودم! عادت به خواب عصرانه نداشتم. سعی کردم سر جایم بنشینم. هنوز کمی مبهوت بودم. فکر نمیکردم انقدر خسته باشم. سرم درد گرفته و سنگین بود. پیشانیام را کوتاه مالش دادم. حس و حال خودم را درست درک نمیکردم، برایم جدید و سردرگمکننده بود... محمدمهدی هم با یک ریز حرف زدنش حین کادو کردن، به مغزم امان فکر کردن نمیداد. - نحوهی پذیراییت از مهمون رو دوست دارم! اگه قاتل بودم، احتمالا با باز کردن شلنگ گاز میذاشتم توی خواب خفه شی و نشتی گاز رو ایراد فنی نشون میدادم؛ اگه عجله نداشتم، به یکی از مواد غذاییت، سم اضافه میکردم یا چند کیلو مواد مخدر جاساز میکردم و بعدا گزارشت میدادم... میدونی که؟ به جرم مفسد فیالارض خود قانون برام کلکت رو میکند. فکر کنم احتیاطت رو زن دادی، نه؟ معلوم بود البته...
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
Raiya پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام اعلام امادگی https://forum.98ia.net/topic/6010-رمان-شناسه-مردهنشین-raiya-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-34860- 34 پاسخ
-
- 3
-
-
-
صادقانه جواب دادم: - نمیتونم قول بدم اما اگه چیزی بگی، درموردش بحث نمیکنم؛ فقط میشنوم. با مکث طولانیای به آرامی لب باز کرد: - توی تجربهی من یه شکاف وجود داشت، به نظر موقع خواب بیهوش میشی و وقتی بیدار میشی، یه جای نامعلومی هستی. برای گفتن جای چیزی شکنجهت میکنن که واقعا نمیدونی و بعد... - میکشنم؟ با تأسف، بیصدا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. تا حدودی تکاندهنده بود؛ مردن پس از شکنجه برای گفتن جای چیزی که نمیدانم... مرگ متفاوتی نسبت به آنچه انتظار داشتم، بود. روغن را درون ماهیتابه ریختم. داغ که شد، نمک زدم و پیازی که حین حرف زدن محمدمهدی خلال کرده بودم، در روغن ریختم. - فهمیدم، ممنون. مردن خیلی بد نبود، حتی اگر با درد و شکنجه همراه میشد! فقط... ترجیح میدادم با مامان میمردم. همیشه فکر میکردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچهی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مردهنشین» شدم؟ شاید بعد از مرگ میفهمیدم؛ شاید... ناگهان، یکی یقهام را کشید و لحظهای بعد، با محمدمهدیای چشم به چشم شدم که انگشت اشارهاش را با تحکم به سینهام میکوبید. نفهمیدم چه زمانی بلند شد! با جدیت بیسابقهای در حالی که ابروهایش را درهم کشیده بود، گفت: - فکر نکن حواسم نبود که با وجود این که فهمیدی مرگت دردناکه، اشتیاقی برای فرار و زنده موندن نشون ندادی ولی این رو یادت بمونه، من نمیذارم توی احمق خودت رو به کشتن بدی، حتی اگه بخوای! پوکر نگاهش کردم. حالت تهدیدآمیزی داشت. از آنها که میگفت «اگه بخوای بمیری، قبلش خودم زجرکشت میکنم!» - میتونی تلاشت رو بکنی. در حال پس زدن دستش ادامه دادم: - ولی هدف اصلیم الان اینه که غذام نسوزه! سیبزمینیها را به پیازداغ اضافه کردم. محمدمهدی شوکه شده بود. چشمهایش گرد شده بودند. طول کشید تا توانست تکان بخورد و کف دستش را محکم به سرش بکوبد. موهایش را به هم ریخت. کلافه شده بود. آه جگرسوزی کشید. تازه داشت از عصبانیت سرخ میشد. با حرص و صدایی که بالا رفته بود، گفت: - یعنی الان غذا مهمتر از جونته؟!... برو خدات رو شکر کن که کارم برای کادوی تولد مهدیه پیشت گیره و گر نه خودم بدون درد میکشتمت و به عزرائیل تحویلت میدادم. آرامتر ادامه داد: - البته تو چی میفهمی از شکر خدا برای زنده موندن؟! دیوونهم کردی... کادوی مهدیه؟ حرف جدیدی بود؛ گر چه زمان مناسبی برای پرسیدن از اژدهای خشمگین نفس آتشین کنارم نبود و ارزش پیگیری هم نداشت اما در مورد شکر خدا... من خدا را شکر کرده بودم و میکردم؛ نه برای زنده ماندن، برای فهمیدن حرفهای جسد مامان، حتی اگر نمرده بودم. *** محمدمهدی همان قاشق اول را که داخل دهانش گذاشت، با چشمهای بسته و صورت شیفته، بو کشید. - عالیه! حالا میفهمم چرا غذا از زندگیت مهمتر بود. پوکر نگاهش کردم. بیحرف، روی صندلی مقابلش نشستم. با خنده قاشقش را تاب داد. - اگه دختر بودی، میگرفتمت. - جواب رد میدادم. چپچپ نگاهم کرد. - پس نسخهی مونثت هم دیوونهست! محمدمهدی که کم نمیآورد، ترجیح دادم خودم سکوت کنم که بهانهای برای حرف زدن نداشته باشد. هر چند، فقط چند لحظه سکوت را تاب آورد و دوباره با تعجب پرسید: - الان کم آوردی؟ محمدمهدی اگر حیوان بود، کرم میشد! - نه، دارم ناهار میخورم. - یعنی خفهشم؟ عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. شاید محض رضای خدا بود که کوتاه آمد. - به خاطر غذای پنجستارهای که پختی، باشه، موقتا خفه میشم ولی موقع کادو کردن باهات حرف دارم، باید نقشهی فرار بچینیم. من آدم تقلا کردن نبودم ولی... گوشهایم را دوست داشتم؛ قطعا غرغرهای محمدمهدی آزارشان میداد، بنابراین برای آن لحظه در سکوت سری به نشانهی تأیید تکان دادم. ***
-
هر وقت که زخمهای دستم را میدیدم، یک خط در ذهنم رژه میرفت. «پسر پنج ساله میخواست برای جسد مادرش سیبزمینی با پنیر درست کند!» داستان جالبی بود، نه؟ شبیه اعتیاد به درد میماند. پس از خشک کردن دستهایم، دستکشهای سفیدم را پوشیدم. موقع آشپزی اصولا دستکش نمیپوشیدم اما این بار تنها نبودم و دوست نداشتم کسی زخمهای دستم را ببیند، از ظاهرشان خجالت نمیکشیدم، فقط... زخمهایم بخش خصوصی زندگی من بودند! برای درست کردن قاطیپلو باید سیبزمینی نگینی هم درست میکردم. میان نگینی کردنشان بودم که سر و کلهی محمدمهدی پیدا شد. گفته بود به سرویس بهداشتی نیاز دارد و بدون این که از من بپرسد کجا است، سرش را پایین انداخته و رفته بود. هنوز نمیفهمیدم منظورش از زندگی کردن من چیست اما انگار نه تنها من، که خانهام را هم خوب میشناخت. لبخندی به رویم زد، بیحرف دستهایش را شست، کاردی برداشت و به کمکم آمد. چند لحظهای به سکوت گذشت. در همان چند ساعتی که خودش را بهم چسبانده بود، فهمیده بودم در حالت عادی سکوت برایش عجیب است؛ حتی در تعمیرگاه و اسنپ هم مغزم را خورده بود. با تعجب نگاهش کردم که در لحظه رد نگاهم را زد. خب... خیلی غافلگیر نشدم. خندید. - ای شیطون... میخوای برات حرف بزنم؟ فرصتطلب بود و فرصتش را داده بودم. جوابی ندادم و این یعنی دست کم مخالفت نکردم. - چرا دستهات پر زخمن؟ عجیبتر از اون، چرا بهشون احساس تعلق داری؟! لحظهای خشک شدم؛ پس از زخمهای دستم هم خبر داشت... عجیب بود، غیر از خاله و مردم آن روستا، هیچکس نمیدانست. محمدمهدی، نه خاله را میشناخت و نه از مردم آن روستا بود که اگر بود، محال بود به سمتم بیاید؛ سمت هیولای نامشروع «مردهنشین»! احتمالا به همان حرف عجیب «زندگیکردن من» که میگفت، برمیگشت. به هر حال چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم؛ فقط باید میگذشتم... - میتونی حرف بزنی اما هیچوقت نگفتم میتونی من رو به حرف بگیری! ناراحت نگاهم کرد. سری چرخاند. ناگهان بشکن زد و دوباره خندید، انگار راه حل جالبی پیدا کرده باشد. به سمتم خم شد. چشم ریز کرد و با شیطنت گفت: - پس تو من رو به حرف بگیر. چشمکی زد و ادامه داد: - با کمال میل، جواب میدم. پیشنهاد بدی نبود! - چهجوری قراره بمیرم؟! جا خورد. لبخند عجیبی زد. معذب شده بود. نگاهش روی هر چه غیر از من چرخید؛ میخواست فرار کند. شاید باید به آن با کمال میلی که گفت، میخندیدم! از همان لحظهای که واقعا تصادف کردم، پیشبینیاش را جدی گرفته بودم. برایم جالب بود «مردهنشینی که گویا مرگ از او متنفر بود»، قرار است در نهایت چگونه بمیرد. نگینیکردن سیبزمینیها تمام شد. بلند شدم تا سیبزمینیها را بشویم و سکوت محمدمهدی ادامه داشت. آدم مصری نبودم. وقتی شیر آب را باز میکردم، گفتم: - فراموش کن چی پرسیدم. - هر چی بگم رو باور میکنی؟ با تردید پرسیده بود. برگشتم و نگاهش کردم. تردید و جدیتش را تشخیص نمیدادم؛ شاید حتی استرسش... دستهایش با هم بازی میکردند و مستقیم نگاهم نمیکرد. تحت فشارش گذاشته بودم. نگاهم را برگرداندم.
-
احتمال میدادم بهش بربخورد و برود، با لحن خوبی هم نگفته بودم ولی به جای این حرفها، طلبکارانه نگاهم کرد و در حالی که دورم میزد تا زودتر پلاستیکها را روی میز تحریر بزرگ گوشهی اتاق قرار دهد، گفت: - آره، درکت میکنم، برای همین دنبالت اومدم! گفتم که... به خودت باشه، زودتر خودت رو نکشی هنر کردی! اون روح لعنتیت انگار با یه وصلهی بیکیفیت به تنت مونده و هر لحظه عین کش شل شلوار ممکنه در بره... دلش زیادی پر بود! با حرص، پلاستیکها را روی میز گذاشت و به سمتم برگشت. - بدنت یه جورایی هم سبکه، هم سنگین... انگار اصلا روح نداری... شاید هم بهتر باشه بگم یه روح به دردنخور داری! تند حرف میزد؛ چنان که انگار نمیدانست خجالت و ادب چه چیزی هستند. نزدیکم ایستاد، دست به کمر زد، انگشت اشارهاش را تهدیدوار به سمتم گرفت و موکدانه، شمرده گفت: - خودم اون روح لعنتی رو درست و حسابی به بدنت میدوزم. قدش چند سانتیمتری از من کوتاهتر بود. - پشتکار زیادی برای گیر دادن به یه غریبه داری! گویی سنگی به سرش بخورد، گردنش کج شد. ضد حال بزرگی برایش بود. بیاهمیت از کنارش گذشتم تا پلاستیکهای خودم را روی میز بگذارم. با مکث کوتاهی خودش را جمع کرد و گفت: - من به کسی که زندگی کردمش نمیگم غریبه! تازه، ایرادش چیه به فکر غریبهها بود؟ یعنی خودت به فکر بچههای غریبه نیستی؟ - شاید اگه بگی منظورت از زندگی کردن من چیه، بتونم درکت کنم. مکث کرد. با خنده ابرو بالا انداخت. - اگه زنده بمونی، بهت میگم! - اون قدر در موردش کنجکاو نیستم که بخوام برای زنده موندن تقلا کنم. چشمهایش را ریز کرد و با حرص، دست به سینه زد. - تو یه ضد حال متحرکی! - به عنوان کسی که معتقده من رو زندگی کرده، دیر فهمیدی! - تیکه میندازی؟ - فکر کن این هم تعریف بود. - پس تیکه میندازی! - من میرم ناهار درست کنم. میخوای استراحت کنی؟ سری به نشانهی منفی تکان داد. - واقعا که میزبان جالبی هستی ولی نه... برای پختنش کمکت میکنم. - نیازی نیست. - تعارف نمیکنم ولی اگه مشکلی داری، فقط فکر کن میخوام مطمئن شم توی غذام سم نمیریزی! جواب منطقیای بود؛ احتمال داشت یک آدم نرمال با قاتل احتمالیاش چنین رفتاری داشته باشد! *** در حال رفتن به سمت آشپزخانه، کتم را بیرون آوردم و روی چوب لباسی بالای پلهها، کنار آینه گذاشتم. به حد کافی در تعمیرگاه معطل شده بودم، باید سریعتر برای ناهار دست میگرفتم. به آشپزخانه که رسیدم، دکمهی بالایی لباسم را باز کردم و آستینهایم را بالا زدم. دستکشهایم را درآوردم و در لباسشویی کوچک مسافرتی روی ماشین لباسشویی انداختم و روشنش کردم. هر روز دستکشهایم را میشستم. زمان شستن دستهایم برای آشپزی، چشمهایم روی زخمهای متعدد دستم ماندند؛ همهیشان به خاطر عدم رسیدگی به موقع، پوست اضافه آورده بودند که به خاطر رشدم، کمتر به چشم میآمدند اما هنوز هم در نهایت ظاهر جالبی نداشتند.
-
معترضانه گفت: - هی... شبیه بچهها مینالید! - اگه قرار نیست جوابم رو بپذیری، چرا میپرسی؟ پشت سرم، از پلههای ورودی عمارت بالا میآمد. ساختمان بزرگی برای زندگی من به تنهایی بود اما برنامهای برای عوض کردنش نداشتم؛ خود خاله به نامم زده بود. - فکر کردم اگه قبلش اجازه بگیرم، حرفم موثرتره... حالا چرا صورتت یهو درهم رفت؟ به چی فکر کردی که اینجوری شدی؟ از گوشهی چشم، فقط نگاهش کردم. - این خونه... از خالهم بهم رسیده. - مطمئنم اگه بخندی، روحشون شاد میشه. بدون خندیدن، در حال به زور باز کردن در ورودی ساختمان با دستهای پر، جواب دادم: - تسلیت گفتن متفاوتی بود؛ به هر حال ممنونم. پشت سرم وارد شد. ورودی عمارت، سالن بزرگ دایرهای شکلی بود که میانش، سه دایره شبیه پله روی هم بالا رفته بودند. یک دست مبل طوسی به سلیقهی خاله دور دایرهی سوم چیده شده بود و از سه طرف، سالن به جاهای مختلف خانه راه داشت. - ممنون بدون خندهت به دل نمینشینهها! نشنیده گرفتم. به سمت راهپلهی مورب روبهروی ورودی، در سمت دیگر رفتم. - کارت رو شروع میکنی، میری یا ناهار سفارش بدم؟ کلافه آهی کشید و چپ چپ نگاهم کرد. به طعنه لب زد: - خوشحالم توی این وضعیت هم میتونی به فکر غذا باشی! و با تغییر فازی سریعتر از سرعت نور، لبخندی زد و ادامه داد: - ولی برای ناهار باید بگم من هم قاطی پلو دوست دارم؛ فقط لوبیا سبزش نزن! لحظهای روی پلهها خشکم زد اما خیلی سریع به خود آمدم و ادامه دادم. احتمالا برای پیشگو، دانستن این که قصد پختن چه غذایی برای ناهار داشتم، جای تعجب نداشت. با شیطنت، سرش را از پشت نزدیک گوشم آورد. - یه لحظه خشکت زدها! - اوه... آره. به تو باشه، دریا هم خشک میشه. صورتش درهم رفت اما به فاصلهی کوتاهی، بیخیال شانه بالا انداخت. - میذارمش پای تعریف! باید اعتراف میکردم از نظر روانی واقعا قوی است که میتواند همچین حرفی را پای تعریف بگذارد! به سمت اتاق مخصوص این کارهایم، کادو کردن هدیهها، راهنماییاش کردم. خانه به اندازهای بزرگ بود که میتوانستم به کوچکترین کارهایم هم اتاق ویژهای اختصاص دهم. - دقت کردی نذاشتی حرفم رو بزنم؟ به سوال در حیاطش اشاره میکرد! از دستش آه بلند بالایی کشیدم. - من که بهت اجازه ندادم ولی کسی که بحث رو با کنجکاویش پیچوند، خودت بودی! ابروهایش بالا پریدند. - خیلی مهربونی که نگفتی فضولی! لبهایم آویزان شدند. دلم میخواست همانجا سرم را به لبهی دیوار بکوبم. در حال باز کردن در اتاق، گفتم: - اصلا درکت نمیکنم. سرخوش و بدون مکث جواب داد: - همین که من میکنم، کافیه. برگشتم و چند ثانیهای عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. ابروهایم را درهم کشیدم و با چشمهای ریز شدهای گفتم: - درکم میکنی و اینجایی؟! به عنوان میزبان حرف مناسبی نبود. خاله اگر میدید، حتما دعوایم میکرد.