رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Raiya

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Raiya

  1. من برای خودم تمومش کردم اما هنوز پارت‌بندیش نکردم بذارم🤦🏻
  2. گر چه بچه‌ها کمی از نمای بیرون ویلا ترسیدند اما پس از ورود به حیاط سرپوشیده‌اش، با شیفتگی سقف آسمانی را نگاه می‌کردند؛ حتی ایمان با تعجب لب زد: - این‌جا که شبیه خونه‌ی هیولا نیست... شما تغییرش دادین؟ طول راه که با من کنار آمده بود، رفته رفته لحن دفاعی‌اش جایش را به لحنی مودبانه در عین کودکی داده بود. - آره... هستی، بدون حرف فقط سقف را نگاه می‌کرد. حتی با صدای ایمان و من هم نگاهش را از سقف درخشان نگرفت. در اصلی را با آرنج باز کردم و وارد شدم که محمدمهدی از روی اپن آشپزخانه پایین پرید و مهدیه که روی مبل فیروزه‌ای نشسته بود، نگاهش به سمت ما برگشت. محمدمهدی انگار نه انگار در چه موقعیتی رهایم کرد، دوستانه خندید و دست‌هایش را به هم کوبید. بی‌توجه به نگاه خصمانه‌ی من، جلو آمد و گفت: - خوش اومدین، دوست‌های کوچولو! ایمان و هستی گیج شده بودند. جمع شدنشان در سینه‌ام را فهمیدم. از دیدن محمدمهدی و مهدیه جا خورده بودند اما دست کم ترسیده به نظر نمی‌رسیدند؛ هم‌زمان، مجذوب دکوراسیون عجیب و کودکانه‌ی ساختمان هم شده بودند که چشم‌هایشان سرگردان و درشت شده، خانه را رصد می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم. الان وقت دعوایم با محمدمهدی نبود. - بچه‌ها باید حموم بشن... بدن‌هاشون یخ زده... نمی‌خواستم مهدیه را به زحمت بیندازم، می‌دانستم پایش چه وضعیتی دارد اما هستی هم نمی‌توانست تنها به حمام برود؛ حداقل این جای غریب نه... - مهدیه می‌تونه هستی رو... با کشیده شدن بند کیف مهدیه به ساعدم، حرفم نیمه‌تمام ماند. یک لحظه شک کردم مهدیه واقعا آسیب دیده باشد! می‌لنگید اما از سرعت راه رفتن ابدا کم نمی‌آورد و الان هم داشت در کیفش که بندش روی ساعدم افتاده بود، دنبال چیزی می‌گشت. هم‌زمان با خنده رو به هستی گفت: - چه خوشگل خانمی! سلام عزیزم... هستی با تعجب بالاخره نگاهش را از ساختمان گرفت و به مهدیه داد. انگار یک بار فریب خوردن برای ورود به جنگل هنوز پایش سنگین افتاده بود که ابروهایش را درهم کشید و لب‌هایش را غنچه کرد. - تو هم می‌خوای گولم بزنی؟ من الان گلی‌م، خودم می‌دونم‌ خوشگل نیستم. محمدمهدی از حاضر جوابی هستی دستی جلوی دهانش گرفت و ریز خندید که چشم غره‌ای رفتم. مهدیه لپ هستی را کشید و در حالی که دست‌کلید عروسکی‌اش که بالاخره موفق شده بود در کیفش پیدا کند را جلوی هستی تاب می‌داد، گفت: - هستی خانم گلی‌ش هم خوشگله؛ با من میای حموم خوشگل‌تر بشی برگردیم پیش مامانی؟ هستی مات پلک زد. دوباره عقب کشید. - ولی مامانم گفته پیش غریبه‌ها اصلا اصلا هم لباسم رو در نیارم! هم‌زمان، ابروهای هر سه نفرمان بالا پرید؛ نصیحت به جایی بود، حتی ایمان هم بدون تعجب با تکان سر تأیید کرد. ترجیح دادم منتظر واکنش مهدیه بمانم، اگر حریف نشد، سعی می‌کردم هستی را راضی کنم. مهدیه خیلی زود با تعجبش کنار آمد، خندید و با شیطنت خم شد تا در گوش هستی چیزی بگوید. کمی طول کشید. نفهمیدم چه چیزی گفت اما چهره‌ی هستی شبیه آدم‌هایی شده بود که به کشف بزرگی رسیده بودند! با شیفتگی زمزمه کرد: - منطقیه! من و محمدمهدی نگاهی به هم انداختیم؛ چهره‌ی من پوکر بود و او از لحن و سر تکان دادن هستی می‌خندید. منطقی بود یک بچه‌ی شش ساله بگوید منطقیه؟ مهدیه چه در گوشش پچ زده بود؟ مهدیه راضی از وضعیت خواست هستی را از آغوشم بیرون بیاورد که سریع، گفتم: - تا حموم می‌آرمش... سختت می‌شه بخوای بغلش کنی... مکثی کرد، ابرویی بالا انداخت و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. - آره، راست می‌گی... من توی حموم اتاق مامانت می‌برمش حموم. - باشه. در حالی که سه نفره به همراه هستی و ایمان سمت اتاق مامان می‌رفتیم، مهدیه سر حرف را با ایمان هم باز کرد و مشغول خوش و بش با بچه‌ها شد؛ خوب با بچه‌ها ارتباط می‌گرفت. من هم به جبران بلایی که محمدمهدی سرم آورده بود، دستورالعمل‌های لازم را رو به او صادر می‌کردم! - بچه‌ها لباس می‌خوان... برای هستی باید توی کمد لباس‌های بچگی خودم چند دست اسپورت باشه اما ایمان بزرگ‌تره، من لباس زیادی نیاوردم، پس ممنون می‌شم یه دست از لباس‌های خودت رو بدی، خیلی بزرگ می‌شه ولی چاره‌ای نیست... حوله هم چندتایی توی کمد اتاق مامان هست. محمدمهدی از ابتدای لب باز کردنم چنان پشت هم فقط سر به نشانه‌ی تأیید تکان می‌داد که شک داشتم واقعا گوش داده باشد؛ با این وجود، با چشم‌های ریز شده و نگاه موشکافانه به ایمانی که با مهدیه حرف می‌زد، جواب داد: - حواسم هست. با تک ابروی بالا پریده‌ای نگاهش کردم؛ نمی‌فهمیدم چرا این‌گونه ایمان را زیر نظر دارد! ***
  3. کت محمدمهدی را روی هردویشان انداختم و بغلشان کردم. هول شده، به پیراهنم چنگ زدند که نیفتند. کمی طول کشید تا جایشان درست شد. ایمان با خجالت، بدون این که نگاهم کند، گفت: - من رو بذار زمین، خودم می‌تونم راه بیام‌... آرام توضیح دادم: - تو می‌تونی تنها راه بیای ولی هستی نمی‌تونه تنها بغلم باشه... تنهاش نذار؛ خب؟ احساس آدم‌های سوءاستفاده‌گر را داشتم! دست روی نقطه‌ی حساس گذاشته بودم ولی برای خود ایمان هم بهتر بود. با مکث کوتاهی، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. ایمان، بیشتر شبیه آن پیرزن بود؛ همان موهای مشکی فرفری و پوست گندمی را داشت. در حال رفتن به سمت ویلا پرسیدم: - خب... چی شد که اومدین جنگل؟ نمی‌دونستین خطرناکه؟ احتمالا فهمیده بودند کاری که کردند، چه‌قدر خطرناک بوده؛ با این وجود باید به کارشان فکر می‌کردند و به یک نتیجه‌گیری درست و واضح می‌رسیدند. وظیفه‌ی یک بزرگ‌تر بود که راهنمایی‌شان کند. واکنش ایمان بیش از تصورم بود. با صورت درهم دست به سینه زد و گفت: - ما اصلا نمی‌خواستیم بیایم این طرف، فقط می‌خواستم یه لحظه اون ماشین عجیبه رو ببینم که یهو هستی دوید توی جنگل، مجبور شدم دنبالش بیام. با نگاه عصبانی و صورت اخمویی ادامه داد: - هستی گفت یه ماشین اسباب‌بازی دیده که یه عروسک باربی روش سواره ولی اصلا ماشین اسباب‌بازی مگه می‌تونه روی زمین‌های جنگل راه بره؟ هیچی هم تهش پیدا نشد! فقط چون دنبالش اومدم، دوتایی گم شدیم. هستی عصبانی گفت: - من خیلی هم راست گفتم! واقعا یه ماشین اسباب‌بازی با عروسک باربی خوشگل بود. حقیقتا با ایمان موافق بودم. همچین چیزی امکان نداشت اما در عین حال، ادامه دادن این بحث مناسب نبود. فکر نمی‌کردم به این‌جا برسد. این دوتا بچه الان تنها آشناهای هم‌دیگر بودند، نباید هم‌دیگر را پس می‌زدند. گلویی صاف کردم که توجه هر دویشان جلب شود. - به هر حال، اتفاقیه که افتاده. این که سالم موندین یه لطف از جانب خدا بوده و از اتفاقی که گذشته، فقط باید درس گرفت؛ نه حرص خورد و نه دعوا... هستی خانم، شما بگو؛ اگه باز هم این اتفاق بیفته، دنبال باربی خوشگل میای جنگل؟ هستی کودکانه لب‌هایش را ورچید و با ناز، سرش را در گردنم پنهان کرد. گویی این دختر کوچولو هم در درون قبول داشت کار اشتباهی کرده اما غرورش اجازه نمی‌داد درست اعتراف کند. با صدای آرامی که من و ایمان به زور شنیدیم، گفت: - نه، دیگه نمیام جنگل! جواب درستی بود. همیشه دوست داشتم بچه‌ها را در آغوش بکشم و هیچ وقت، نتوانستم؛ غریبی می‌کردند، ترسناک بودم یا هر چه... همین که نزدیک می‌شدم و زیر گریه می‌زدند، عقب می‌کشیدم، نمی‌خواستم آزارشان دهم و اولین تجربه‌ام... خوب و بدش به هم پیچیده بود. هنوز هم بغل کردن بچه‌ها را دوست داشتم اما در جای دیگر، با فضای دیگر... نه بچه‌هایی که از سر ناچاری پذیرفته بودنم، به نظر وجود من به این دردسرشان انداخته بود و از سرما در خود جمع شده بودند. در عین حال خوش‌حال هم بودم که سالم بودند، پیدا شده بودند که در آغوشم باشند و در مجموع... حس و حال مثبت و منفی غیرقابل توصیفی داشتم. هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که اولین تجربه‌ام این گونه باشد... ***
  4. محمدمهدی چه گفته بود؟ آه... تهدید بدون حرف، تعبیر مناسبی بود. با این وجود نمی‌توانستم بچه‌ها را رها کنم. محمدمهدی نباید می‌رفت و شکستن من، برای خودم بود. هیچ وقت تا این‌جا پیش نرفته بودم، همیشه بچه‌ها را رها می‌کردم، چرا الکی با ماندنم آن‌ها را بترسانم؟ اما این بار، مجبور بودم. روی زمین زانو زدم. هستی گریه می‌کرد، ایمان گیج شده بود و هر دو از سرما می‌لرزیدند. دستم را بالا بردم. موهای لخت بورم را در صورتم پخش کردم. روی چشم‌هایم را کماکان پوشاندند. - این‌جوری، بهتره؟ من نمی‌خوام هیولا باشم، من بچه‌ها رو دوست دارم. گمتون نمی‌کنم، کمکتون می‌کنم پیدا بشید‌؛ پس می‌شه بیاین جلوتر؟ ایمان خیره نگاهم می‌کرد. هستی گریه‌اش را خورد. جای شکر داشت. بینی‌اش را بالا کشید و با چشم‌های سرخ شده، زمزمه کرد: - اگه هیولا نیستی، پس تو خورشیدی؟ حتی ایمان هم جا خورد، برگشت و با چشم‌های گرد شده، ناباورانه هستی را نگاه کرد؛ من که جای خود داشتم... آقا شیر ملوس و حالا هم خورشید... فکر کنم همین که کله طلا خطاب نشدم، باید متشکر می‌بودم. ایمان به اصطلاح آرام تذکر داد: - خورشید که نمی‌تونه آدم باشه! هستی با تصورات کودکانه‌اش، سرش را نشان داد و گفت: - ولی اخه ببین، هم گرده هم زرد... سرش یه دونه خورشیده دیگه! ایمان نالید: - هر چیز گرد و زردی که خورشید نیست. واقعا دلم می‌خواست محمدمهدی را به دشنام بکشم؛ مرتیکه‌ی نقطه‌چین! باید جلوی جدال بیشترشان را در این موقعیت می‌گرفتم. زیپ کیف مهدیه را باز کردم. شکلات‌ها بدون نظم خاصی در همان جیب اصلی کیفش ریخته بودند. مشتی برداشتم و به سمت بچه‌ها گرفتم. - می‌تونین بهم بگین کپی خورشید... الان هم بیاین شکلات بخورین تا بریم! فکر کنم جادوی ترکیب گرسنگی و شکلات بود که بچه‌ها آب دهانشان را فرو دادند و نگاه مرددی بین هم رد و بدل کردند. این بار ایمان شبیه مرد، سینه سپر کرد و پرسید: - اون‌ها سالمن؟ یعنی واقعا کاریمون نداری؟ هستی هم سرش را از پشت ایمان بیرون آورد و بدون نگاه کردنم، ضایع دروغ گفت: - من... من هم اصلا با خوردن شکلات شیرین نمی‌شم، همین‌جور هی بدمزه می‌مونم. پای بازی‌اش راه آمدم. - من هیچ کس رو نمی‌خورم، آدم‌های تلخ رو بیشتر نمی‌خورم... پس می‌شه بیاین جلوتر؟ آرام، با شک و تردید، دست در دست هم و نگران... ولی جلو آمدند. ایمان با احساس مسئولیت مردانه‌اش، دستش را جلوی هستی گرفت که بیشتر پیش نیاید و ابتدا، خودش با احتیاط شکلاتی از کف دستم برداشت؛ وقتی دید حرکت عجیبی نکردم، با اطمینان بیشتری شکلات بعدی را برداشت و به هستی داد و بار دیگر، اجازه داد هستی خودش بردارد. تمام شکلات‌ها را که برداشتند، ایستادم. با وجود استرسشان، با ولع و هول می‌خوردند. حالا که نزدیک شده بودند، من هم گاهی صدای شکمشان را می‌شنیدم. دردناک بود. در حالی که بچه‌ها شکلات می‌خوردند، نگاهی به مسیرمان انداختم؛ تا نزدیک‌ترین محدوده‌ای که گشت و روستایی‌ها بودند حتی به فرض عدم پیش‌روی‌شان که بعید بود، چهار ساعتی راه بود. تا ویلا دو ساعت و خود روستا سه الی چهار ساعت. نگاهی به وضعیتشان انداختم. لباس‌های خیس و گلی... شاید بهتر بود قبل تحویل دادنشان به روستا، در ویلا تمیزشان می‌کردم. هر چه بیشتر در این وضعیت می‌ماندند، بیشتر اذیت می‌شدند. حالشان حتی برای پیاده‌ روی دو ساعته تا ویلا هم مناسب به نظر نمی‌رسید. با احتیاط و آرام پرسیدم: - راه زیاده، می‌تونم بغلتون کنم؟ هستی در خودش جمع شد. چشم‌هایش دو دو زدند. موهای خرگوشی بسته‌ شده‌ی خرمایی‌اش هم گلی شده بودند. معلوم بود نمی‌خواهد راه برود، پیش‌تر داشت غرش را سر ایمان می‌زد اما هنوز از من می‌ترسید. با تردید جواب داد: - اگه ایمان هم بغل می‌کنی، آره! ایمان سریع گفت: - من بزرگ‌تر اونم که بغل بشم! خب،‌ اگر دلیل مخالفت ایمان فقط همین بود، فکر کنم چاره‌ای نداشتم. ایمان هم برای من بیست و هشت ساله کوچک محسوب می‌شد.
  5. کلافگی ایمان را تماشا کردم. خودش بچه بود و حالا باید بچه‌ی دیگری را آرام می‌کرد؛ وقتی خودش هم گرسنه بود، سردش بود و احتمالا خسته... حالا چگونه باید جلو می‌رفتم؟ لبخند می‌زدم؟ خانم تهمتن هم گفته بود اما وقتی به زور خودم لپ‌هایم را برای کودکی بالا بردم، بدتر ترسید و گریه کرد. خانم تهمتن می‌گفت لبخند اجباری خودساخته‌ام، متأسفانه شبیه لبخند دیو داستان‌هایی می‌ماند که بچه‌ها را می‌خورد! آهی کشیدم. حتی اگر می‌ترسیدند هم چاره‌ای جز برگرداندنشان نداشتم‌. کار از کار گذشته بود. با برداشتن کیف مهدیه و کت محمدمهدی ایستادم و سعی کردم به شیوه‌ی کودکانه‌ای، نزدیکشان شوم. از همان‌جا، دستم را به صورت در زدن تکان دادم و گفتم: - تق، تق، تق... به وضوح در جا لرزیدنشان، برگشتن و گرد شدن چشم‌های درشتشان، ترسیدن و پناه گرفتن هستی پشت ایمان و ایمانی که برای محافظت دست‌هایش را دو طرفش گرفت، دیدم؛ دیدم و دلم بیشتر مچاله شد. چشم‌های هستی قهوه‌ای روشن بودند و برای ایمان، قهوه‌ای سوخته. ایمان با تردید لب‌هایش را زبان زد و پرسید: - تو، تو کی هستی؟ و هستی، در حالی که گوشه‌ی لباس گلی ایمان را می‌فشرد، نالید: - من می‌ترسم! شاید حالت عادی در این موقعیت هر بچه‌ای انسان دیگری را می‌دید، ذوق می‌کرد؛ ولی به من که می‌رسید، حالت عادی‌ای وجود نداشت. روی جوابی که می‌خواستم بدهم، فکر کردم. - قصد آسیب زدن بهتون رو ندارم، می‌خوام برتون گردونم روستا... ایمان با صدای بلندی غرید: - دروغ می‌گی، تو اصلا برای روستا نیستی. انتظارش می‌رفت؛ مردم روستا معمولا همدیگر را می‌شناسند و من با این ظاهر غیرعادی‌ام، شبیه علف هرزی میان دشت بودم! ای کاش حداقل محمدمهدی کلاه‌گیس و لنزهایم را در نیاورده بود. - بچه که بودم، روستا زندگی می‌کردم؛ تازه برگشتم، توی یه ویلا توی جنگل زندگی می‌کنم پس طبیعیه ندیده باشینم! قطعا به دوتا بچه نمی‌توانستم بگویم یک قاتل دنبالم است، برای همین از روستا هم که رد می‌شدیم، تغییر قیافه داده بودم! با این حال، نمی‌دانستم چرا مردمک چشم‌های هر دو گشادتر شد و با ترس، قدمی عقب رفتند. ایمان به نفس زدن افتاده بود. - ولی... ولی... مامانم گفته اون‌جا یه هیولا زندگی می‌کرده! ضربه‌ی کاری‌ای بود. گرفته‌تر شدن چشم‌هایم دست خودم نبود. دوباره خلسه؟ هستی این فشار برایش بیش از حد بود که زیر گریه زد و کودکانه نالید: - هیولا... هیولا اومده بخورتمون! من نمی‌خوام خورده بشم، من خوش‌مزه نیستم... پلک‌هایم را روی هم فشردم. به جهنم که در داستان‌های بچه‌های این‌جا من آن هیولا بودم! الان وقت غرق شدن نبود. باید آرامشان می‌کردم و با زبان خوش، برشان می‌گرداندم. بهتر بود با داستان پیش بروم. - من هیولا نیستم، آدم‌خوار هم نیستم؛ من اون هیولا رو شکست دادم و برای همین خونه‌ش رو به غنیمت گرفتم! هستی بلندتر زیر گریه زد. - دروغ نگو، چشمات مثل هیولاهاست... عجیبه، من دیگه گول نمی‌خورم، تو گولمون زدی بیایم جنگل بخوریمون! کسی هم بود دوست داشته باشد بچه‌ها از او بترسند؟ حتی اگر چنین آدمی وجود داشت، من آن آدم نبودم. معلوم است که شکستم، خرد شدم، اولین بار نبود و هنوز... آزارم می‌داد. چشم‌های آبی‌ام بیش از حد کم‌رنگ بودند؛ کم‌رنگی‌شان رو به سفیدی می‌زد! احتمالا حتی اگر ادعا می‌کردم کور شده‌ام، با این رنگ چشم کسی شک نمی‌کرد. شبیه خودم سرد و بی‌روح بود.
  6. با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. درون لپ‌هایش کودکانه باد انداخت و نق زد: - در مورد ارزشش خودم تصمیم می‌گیرم! بی‌حرف، دوباره نگاهش کردم. این ارزش را بر چه حسابی تخمین زده بود، نمی‌دانستم. - سرده، حتی گشنه‌مم هست! با صدای دخترک، هستی که بالاخره بیدار شده بود، بی‌خیال پرسیدنش شدم و سر هر دویمان به سمت بچه‌ها چرخید. سر جایش نشسته بود و بهانه می‌گرفت. ایمان به وضوح گیج شده بود و با گرفتن دست‌هایش می‌خواست آرامش کند. - یه کم... یه کم دیگه می‌رسیم روستا، بعد کلی می‌خوریم و زیر کرسی هم می‌ریم، خوبه؟! ایمان می‌خواست آرامش کند اما برای خوب نقش بازی کردن، بیش از حد بچه بود. فراتر از انتظار از روستا دور شده بودند. شاید دقیقا نمی‌دانست اما احتمالا حدس می‌زد رسیدن به روستا و راه در کردن آن‌قدر هم ساده نیست. برای استرسش، دست لرزانی که می‌خواست محکم به نظر برسد، صورت رنگ پریده‌ای که به زور خندان نشان می‌داد، برای بهانه‌های به جای هستی... دلم مچاله شد. دست‌هایم دوباره روی زمین مشت شدند. سالم بودنشان خوب بود، خیلی خوب اما همه چیز نبود. باید تجربیات وحشتناکی می‌داشتند. احساس بی‌پناهی برای بچه‌ها از هر ترسی بزرگ‌تر بود؛ بچگی‌شان را می‌کشت. آهسته گفتم: - بچه‌ها رابطه‌ی خوبی با من ندارن، بیشتر ازم می‌ترسن؛ بهتره تو... با دست‌هایی که محمدمهدی بی‌مقدمه در چشم‌هایم فرو کرد، حرفم نیمه‌تمام ماند. نمی‌دانم چه علاقه‌ای به آزار جسمانی من داشت! از گردنم که آویزان می‌شد، پشت پایم که می‌زد، روی کمرم که می‌افتاد و کم مانده بود چشم‌هایم را هم از کاسه در بیاورد. وقتی دست‌هایش را عقب کشید، به خاطر سوزش چشم‌هایم چند بار پلک زدم تا توانستم درست ببینم. لنزهایم را درآورده بود. - داری... ایستاد و بی‌تفاوت کیف مهدیه و کتش را جلویم انداخت. لبخند دندان‌نمایی زد. انگار گوش‌هایش را فرستاده بود مرخصی... دست به کمر گفت: - توی کیف مهدیه شکلات هست و می‌تونی با این کت یه کم گرمشون کنی، در ضمن، احتمالا بچه‌ها ازت می‌ترسن چون صورت بدون لبخندت شبیه بدترین تهدید بدون حرفه... - برای همینه که می‌گم تو باید... - من می‌خوام برگردم پیش مهدیه... همین که خطر را احساس کردم و برای گرفتن پایش خیز برداشتم، دوید؛ در حال دویدنش رو برگرداند، همان‌قدر بی‌خیال خندید و بی‌صدا لب زد: - راه رو بلدم... خوش‌بگذره! مات، با چشم‌های درشت شده رفتنش را نگاه کردم. دستم به دنبالش مشت شد. برای اولین بار، عمیقا دلم می‌خواست کتکش بزنم. دندان‌هایم را روی هم می‌ساییدم. من که گفتم بچه‌ها از من می‌ترسند، به قول خود مشکوکش زندگی‌ام هم کرده بود... لعنت بهت، محمدمهدی! اگر واقعا به خاطر نگرانی برای مهدیه بود، انقدر حرصم نمی‌گرفت. مهدیه باید خیلی وقت پیش به ویلا می‌رسید. شاید اذیت شده بود اما جای نگرانی نداشت، نه وقتی رسیده بود و کمکی برای راه رفتن دیگر نمی‌خواست. و آن لبخند آخرش... شیطنت ازش می‌بارید؛ مطمئن بودم دستم انداخته است. نفسم را پر حرص بیرون دادم. نگاهم به سمت بچه‌ها برگشت. هستی داشت به شکمش اشاره می‌کرد و می‌گفت: - ببین صدا می‌ده، این یعنی نمی‌تونم راه برم! شیرین زبان بود. همه‌ی بچه‌ها شیرین زبان بودند؛ حتی وقتی بی‌ادبانه حرف می‌زدند یا با مغز کوچولویشان می‌خواستند زرنگ‌بازی در بیاورند و بزرگ‌ترهایشان را قانع کنند، بچه‌ها عصبانیتشان هم دیدن داشت؛ فقط رنج کشیدنشان دیدن نداشت. با تأسف دستی روی پیشانی‌ام گذاشتم.
  7. من اما با هر قدمی که برمی‌داشتم، خود پنج ساله‌ی کوچکم را به یاد می‌آوردم؛ مرده‌نشین کوچکی که همراه خاله، دنبال پروانه‌ای که فقط عکس‌هایش را دیده بود، به آن دشت گل کشیده شد و چند شاخه گل زیبا برای گذاشتن سر قبر مادرش چید. صادقانه اشتیاقی برای دنبال کردن یک حشره‌ی کوچک نداشتم اما خاله، می‌خواست شبیه بچه‌ها باشم؛ پیشنهاد داد این کار را بکنیم و شاید هنوز خیلی بی‌میل نبودم که پذیرفتم. *** یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... سرگردان داخل جنگل گشتن، داد زدن اسم‌هایشان و جوابی نگرفتن، دلشوره‌ای که به مرور بیشتر می‌شد... ذره ذره روح به دردنخورم داشت وا می‌داد؛ دوباره صدایشان را می‌شنیدم! چهره نداشتند، فقط دست‌هایی می‌دیدم که من را نشان می‌دادند و دوباره می‌گفتند: - تو نحسی! و این بار حتی اضافه می‌کردند: - تو کشتی! سرم تیر می‌کشید و درد می‌کرد‌. احساس می‌کردم یکی از درون، کلنگ به جمجمه‌ام می‌کوبد؛ با این حال هیچ چیز بدتر از آن صدای هماهنگ درون گوش‌هایم نبود، داشتم کم می‌آوردم. یک توهم بود اما هنوز هم دست روی گوش‌هایم گذاشتم، بلکه دست از سرم بردارند. پلک‌هایم را عصبی روی هم فشردم. بچه‌ها حتی نزدیک دشت گل نبودند و پس از آن، یک جست‌و‌جوی شانسی ناامیدانه بود‌؛ در دل جنگل... برخلاف جایی که گشت پلیس و خود مردم روستایی می‌گشتند. سرراه اتفاقی یکی از گشت پلیس دیدیم، محمدمهدی جاهایی که می‌گشتند را پرسید و طبیعتا تصمیم گرفتیم جای دیگری را بگردیم. ای کاش مردم روستایی یا گشت پلیس پیدایشان کرده باشند، ای کاش! گلویم به خاطر مدام داد زدن نام بچه‌ها می‌سوخت. صدایم گرفته بود. گرفتن گوش‌هایم هم صدای عذاب‌دهنده‌ی درون سرم را متوقف نکرد، می‌خواستم التماس کنم تمام شود... با دستی که ناگهانی به مچم چنگ زد و عقبش کشید، نگاهم برگشت. محمدمهدی بود. با نگرانی پرسید: - خوبی؟ داری چی‌کار می‌کنی؟ نفسم سنگین شده بود. خوب؟ من به اندازه‌ی تمام خوب بودن‌های دنیا بد بودم. - نمی‌دونم چرا این نحسی، فقط خودم رو نمی‌گیره. محمدمهدی زیر بغلم را گرفت و به سمت یک درخت راه‌نمایی‌ام کرد. بدنم سست شده بود. از درون داغ کرده بودم. روحم تب داشت، مریضی‌اش عود کرده بود. - گفتم این‌جوری نگو... یه کم استراحت کن، احتمالا ضعف... - هستی، هستی بیدار شو! با صدای پسرانه‌ی نسبتا بلندی، یک لحظه هر دو خشکمان زد. نگاهمان به جهت صدا کشیده شد. اصلا نفهمیدم چه شد، چگونه از کنار محمدمهدی گذشتم و با آن وضعیت، به سمت آن صدا دویدم. دیدم و همان‌جا که بچه‌ها را دیدم، روی زمین افتادم؛ قلبم دیوانه‌وار می‌تپید. چشم‌هایم برای چک کردن وضعیتشان، حتی می‌خواستند از حدقه بیرون بپرند. پسرک، ایمان، داشت هستی را که خوابیده بود، بیدار می‌کرد و هستی، غرهای نامفهوم می‌زد. سر تا پای هر دو گلی بود و به خاطر خوابیدن روی زمین، چمنی و برگی هم شده بودند، پسرک می‌لرزید و دخترک هم در خواب در خودش جمع شده بود اما... سالم بودند، کاملا سالم... قلبم آخرین تپش تندش را زد و بعد، آرام شد. بدنم لرزش نامحسوسش را از دست داد. دست‌هایم روی زمین مشت شدند و سرم، دردش را از یاد برد؛ بالاخره صدای لعنتی دست از سرم برداشت... من به کشتن نداده بودمشان! نگاهی به الله زنجیر درون گردنم انداختم. اه... ممنون بودم، بیش از تمام عمرم ممنون بودم؛ از خدا، مهدیه و محمدمهدی‌ای که تا لحظه‌ی آخر بی‌خیالم نشده بودند. پلاک الله را در مشت گرفتم و محکم فشردم که... با سقوط محمدمهدی روی کمرم و سری که از روی شانه‌ام پایین افتاد، ابروهایم بالا پریدند‌. ریلکس روی کمرم افتاده بود و همه‌ی وزنش را رویم انداخته بود! آهسته پرسیدم: - داری چی‌کار می‌کنی؟ بچه‌ها هنوز متوجه‌ی حضور ما نشده بودند و نمی‌خواستم با اعلام ناگهانی حضورمان با صدای بلند و ژستی شبیه بچه‌های خلاف‌کار پنهان شده، آن‌ها را بترسانم. محمدمهدی در حالی که دوباره دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌کرد، خیره به زمین گفت: - بدنم خالی کرده... من پیش‌گوی خیلی خوبی نیستم، معلومه که وقتی بهت گفتم بچه‌ها رو سالم پیدا می‌کنیم مطمئن نبودم! تا همین‌جا می‌ترسیدم واقعا سالم پیدا نشن و... بعد از اون، تو واقعا خوب می‌شدی؟ شک داشتم... الان که خیالم راحت شده، بدنم بی‌حس شده. خیره نگاهش کردم که سرش را برگرداند و لبخندی زد. صادقانه حرصم را می‌خورد، نگران بود، معرفت خرج می‌کرد. من هیچ وقت دوستی نداشتم، آدمی نبودم که روابط اجتماعی خوبی داشته باشم، نمی‌توانستم وارد جمع‌هایی غیر از جمع‌های کاری شوم که آن هم برای رفیق‌بازی نبود؛ بنابراین... کارهایی که محمدمهدی می‌کرد، برایم تازگی داشتند. سرم را چرخاندم. به زمین خیره شدم و گفتم: - ارزشش رو نداره برای من نگران بشی.
  8. ابروهایم بالا پریدند. - حواست این‌طرف هم بود؟! خون‌ریزی زخمم کم شده بود. پاک کردن صورتم که تمام شد، از کیف مهدیه پلاستیک داروهایش را بیرون آورد. دکتر برای تعویض پانسمان پای مهدیه، بتادین و وسایل پانسمان هم نوشته بود. - حواس من به همه چیز هست! بهتر از اونی که فکر کنی می‌تونم روی چندتا چیز تمرکز کنم... در حال ضدعفونی کردن زخمم با بتادین ادامه داد: - برای همین می‌گم اون بچه‌ها سریع ما رو گم کردن، اگه داشتن ج‍ِدا تعقیبمون می‌کردن، می‌فهمیدم؛ فقط دیرتر... چون بچه‌ها قصد بدی برای حس کردن ندارن. گاز استریلی روی زخمم گذاشت و با چسب پانسمان پارچه‌ای، محکمش کرد. - به خاطر همین فکر می‌کنم قبل از اون‌ که بهمون برسن، یه چیزی توی جنگل توجهشون رو جلب کرده و منحرف شدن، یه پسر ده ساله و دختر شش ساله بودن... بچه‌ها وقتی یه چیز جالب می‌بینن، راحت زمان و مکان از دستشون در می‌ره. سن کمشان نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند، حتی نوجوان هم نیستند. دست‌هایم روی ران‌هایم مشت می‌شوند. دوباره به الله زنجیر نگاهی می‌اندازم؛ ای کاش سالم باشند! محمدمهدی احتمالا اطلاعاتشان را از همان مرد جوانی که پا روی سینه‌اش گذاشته بود، گرفته بود. سرم را برای دیدن محمدمهدی چرخاندم که سریع اعتراض کرد: - ا ا ا! چرا تکون می‌خوری؟ بد چسبیده شد... با این وجود به اعتراضش توجهی نکردم! نگاهم روی درختی که از کنار محمدمهدی می‌دیدم، مانده بود؛ درختی با تنه‌ی پهن و شاخه‌های منحنی‌ در دو طرف... شبیه خرسی که دست‌هایش را به ژست بدن‌سازان برای نشان دادن بازوهایش بالا برده و برگ‌های درخت، چون کلاهی بر سرش نشسته‌اند. دیده بودم گاهی بچه‌های مهد سر این که ابرهای آسمان شبیه چه چیزی هستند، بحث می‌کنند؛ بچه‌ها به این مسائل علاقه داشتند؟ با چشم‌های ریز شده، پرسیدم: - یه چیز جالب، مثل درختی که شبیه خرسه؟! با ابروهای بالا پریده گفت: - چی؟ و بدون این که منتظر جوابم باشد، رد نگاهم را دنبال کرد. - واو! باید بگم استعداد خوبی توی دیدن دنیا از دید یه بچه داری! با مکث کوتاهی ادامه داد: - خب... نمی‌شه قطعی گفت ولی بهتر از صرفا کورکورانه دنبالشون گشتن توی این جنگل دراندشته! چسب پانسمان را بالاخره محکم کرد. سریع‌تر از من کیف مهدیه را برداشت و ایستاد. دستش را به سمتم دراز کرد. دلیلی برای پس زدنش نبود، پس با کمک محمدمهدی ایستادم. - بیا بریم از نزدیک ببینیمش. دنبال محمدمهدی به سمت درخت خرسی رفتم؛ جالب بود که شاخه‌هایش بدون شکستن، به صورت منحنی بالا رفته بودند. - اسم بچه‌ها رو هم پرسیدی؟ - آره... ایمان و هستی... دختر دایی پسر عمه‌ن... والدین یکیشون که انگار به خاطر کاری رفتن شهرستان دیگه، والدین اون یکی هم رفتن شهر که به پلیس برای گشت بیشتر خبر بدن... اگه تراکم درخت‌های جنگل نبود، گشت هوایی راحت جواب می‌داد. آهم را برای خودم نگه داشتم؛ گشت هوایی وقتی جواب می‌داد که کار از کار نگذشته باشد. به هر حال، خوب بود که آدم‌های بیشتری به دنبالشان می‌گشتند. سرنخ زیادی وجود نداشت؛ پس چاره‌ای جز گشتن از روی شانس خالص نبود اما گره زدن همین شانس به سرنخ‌های منطقی احتمال پیدا کردنشان را بیشتر می‌کرد. نزدیک درخت ایستادیم. با دقت نگاهش کردم. اثری از بالا رفتن بچه‌ها از درخت وجود نداشت. یک جنگل به بزرگی‌ای که نمی‌دانم، حیوانات وحشی‌ای که شب‌ها بیرون می‌آمدند، بچه‌هایی که دو روز گم شده بودند؛ منطقا نباید امیدی می‌داشتم اما با این وجود قبول کرده بودم بجنگم! با نگاه به سمتی که به روستا می‌رسید، گفتم: - اگه از این سمت رفته بودن، باید به روستا می‌رسیدن، پس به احتمال زیاد در مسیر مخالف یا حداقل افقی حرکت کردن... انتخاب‌ها زیاده و شانس منطقی پیدا کردنشون به خودی خودش هم کمتر از یک درصده، پس بهتره جدا... - نیکین! با ابروهای بالاپریده نگاهم رویش برگشت. با تحکم عجیبی‌ صدایم زده بود! دست در جیب، شانه بالا انداخت و ملایم‌تر ادامه داد: - من اگه می‌خواستم تو رو توی این وضعیت تنها بذارم، مهدیه رو می‌رسوندم؛ پس به باز کردنم از سر خودت حتی فکر هم نکن... و انقدر هم آیه‌ی یأس نخون؛ اگه احتمال پیدا کردنشون زیر یک درصده، یعنی هنوز احتمال داره... محال ممکن نیست! بازدمم را کلافه بیرون دادم. - توجه کردن به احتمالات عقلانی، منطقیه؛ بیشتر زندگی بر این پایه می‌چرخه... گر چه نگاهم در امتداد مسیر مخالف روستا کشیده شد و با مکث کوتاهی، آرام‌تر گفتم: - قبلا نزدیک این‌جا یه دشت کوچولوی گل بود که گاهی پروانه‌هاش این اطراف پخش می‌شدن؛ برای دختر بچه‌ها باید جالب باشه... شاید تا اون‌جا رو بلد بودن یا پروانه‌ای دیدن، بیا بریم. فعل جمله‌ام به مذاق محمدمهدی خوش آمد که خندید و بدون مقاومت، همراهم شد.
  9. لبخند ریز و رضایتمندی که مهدیه به دنبال نفس راحت کشیدن محمدمهدی زد، از چشم‌هایم دور نماند. محمدمهدی بالاخره بازوهایم را رها کرد. رنگ گندمی پوستش داشت برمی‌گشت. دندان‌نما خندید. - من هم! با مکث کوتاهی ادامه داد: - یه لحظه وایسا... و در حالی که به سمت گاری می‌رفت، کلافه دستی در موهایش کشید و برای خودش گفت: - باید دسته‌ی یکی از بیل‌هاشون رو مصادره می‌کردم! تک ابرویم بالا پرید. دسته‌ی بیل؟ برای چه می‌خواست؟ کنار گاری زانو زد. از جیبش چاقوی جیبی جمع و جوری بیرون آورد که انگار پیچ‌گوشتی هم داشت. طراحی‌اش جالب به نظر می‌رسید. از همراه داشتن چاقوی جیبی‌اش خیلی تعجب نکردم؛ با آن رویی که از محمدمهدی در دعوا دیدم، خونسردی، حرفه‌ای بودنش و این که سابقا جوری حرف زده بود گویی سابقه‌ی تعقیب و گریز زیادی دارد، مطمئن شده بودم فراتر از بلد بودن هنرهای رزمی، تجربه‌ی زیادی در دعواهای خیابانی هم دارد؛ برخلاف ظاهر شیک و معقولش... کوچک‌ترین جای زخمی هم نداشت. خب... قطعا یک آدم عادی خبر نمی‌داشت یک مجرم کله گنده دنبال من است! نگاه دیگری به الله زنجیر انداختم و رو به مهدیه که کنارم ایستادم بود، گفتم: - این ماجرا که تموم شد، بهت برمی‌گردونم. با لبخند نگاهم کرد. دست‌هایش را پشت سرش برد و جلوی صورتم خم شد. - امیدوارم با لبخند بهم برگردونی و گر نه می‌ترسم نتونم قبول نکنم. - باز هم تهدید؟! در واقع، احساس بدی به تهدید کردنش نداشتم. این، اوضاع را معمولی‌تر نشان می‌داد. مهدیه وقتی با روستایی‌ها دعوا شد، با من دیگر به زبان تهدید حرف نزد؛ حتی برای پاک کردن زخمم به زور متوسل نشد و سعی کرد قانعم کند... یک جور موقعیت‌شناسی باملاحظه. چپ چپ نگاهم کرد و در حالی که درست می‌ایستاد، جواب داد: - آره... همین چند دقیقه‌ی پیش ثابت کردی حرف آدم حالیت نیست، پس به زبون تهدید آدمت می‌کنم! نگاهش کردم؛ برادر می‌خواست روحم را آدم کند و حالا، خواهر خودم را... خب... خیلی مطمئن نبودم این بدبختی باشد یا خوش‌بختی. محمدمهدی با دسته‌ی گاری که پیچش را باز کرده بود، سمتمان برگشت. دسته‌ی گاری را به سمت مهدیه گرفت و کوتاه گفت: - کیف رو بده. مهدیه هم بدون مقاومت کیفش را داد و دسته‌ی گاری را گرفت؛ یک جورهایی انتظار داشتم با توجه به سابقه‌ی محمدمهدی و احمقی که گفت، این بار دسته‌ی گاری را با کوبیدن به سر محمدمهدی نصف کند اما برخلاف تصورم، دسته‌ی گاری را شبیه عصا روی زمین گذاشت. - امیدوارم موفق باشین! مهدیه که با لبخند این را گفت، ابروهایم بالا پریدند. - چی؟!... می‌خواست مهدیه را رها کند که با عصا به ویلا برگردد؟ هنوز راه زیادی مانده بود، تقریبا ابتدای جنگل بودیم. با این وضعیت راه رفتن روی زمین عادی هم برای مهدیه سخت بود، چه رسد به جنگل که گر چه مسیر ویلا سرراست‌تر می‌زد اما هنوز پستی و بلندی‌هایی داشت. سردردم مدام بیشتر می‌شد. صورتم را درهم کشیدم و گوشه‌ی سرم را مالش دادم. رو به محمدمهدی گفتم: - تو مهدیه رو برسون، من می‌رم دنبال بچه‌ها... به جای محمدمهدی، مهدیه جواب داد: - لازم نکرده... با چشم غره رفتنی به محمدمهدی، سرد رو به من ادامه داد: - خودم خیلی متمایل نیستم با یه بی‌ادب برگردم! ور دل خودت... یه کم جلوی چشمم نباشه... و بدون این که منتظر جوابم باشد، سر تکان داد و برگشت. رفتنش را نگاه کردم؛ سخت قدم برداشتنش... مشخص بود زانویش هم درد گرفته. با تأسف چشم‌هایم را بستم. دختره‌ی دیوانه! کدام احمقی عصا را با پا می‌شکند؟ محمدمهدی حداقل در مورد احمق بودنش راست می‌گفت. آدمی شبیه من که یک قدمی مرگ ایستاده بود، ارزش این کارها را نداشت. چشم‌هایم را باز کردم. حالا محمدمهدی کنارم ایستاده بود. - به عنوان برادرش، باید همراهش باشی! تک ابرویش را با نیشخندی بالا انداخت و شیطنت‌آمیز، کش‌دار گفت: - هم... که با ضربه‌ی محکمی که بی‌هوا به پشت زانویم زد، روی زمین افتادم. چندان دردی نگرفت، تنها به خاطر ناگهانی بودنش و این که جای حساسی بود، نتوانستم مقاومت کنم. - چرا من رو می‌... چنان سریع دست‌مال‌ مرطوب را روی صورتم گذاشت که رسما باید می‌گفتم به صورتم حمله کرد! یکی از چشم‌هایم را بستم که گوشه‌های دست‌مال درونش نرود. در حال پاک کردن کامل صورتم و درآوردن کلاه‌گیس برای چک کردن بهتر زخمم، میان حرفم پرید: - اگه نگرانشی، باید وقتی می‌گفت، عین آدم زخمت رو تمیز می‌کردی!
  10. - نباید بهم دست... محمدمهدی ذره‌ای توجه نکرد. شک داشتم حتی شنیده باشد. بیش از حد عصبی به نظر می‌رسید. محکم سرم را فشار می‌داد‌؛ قوی‌تر از وقتی در پارکینگ دیدمش... با وجود دست گذاشتن روی دست‌هایش، این بار نمی‌توانستم دست‌هایش را به سادگی پس بزنم. سرم را اجبارا به جلو خم کرد. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند. به چشم‌هایم خیره شد، چشم‌های آبی پر رنگش می‌لرزیدند؛ شبیه دریای طوفان‌زده... - فکر می‌کنی من بهش فکر نکردم؟ هر بار احتمال دادم اگه نتونم تغییرش بدم، اگه تغییر ناپذیر باشه، من مردم نیک... من مردم! تو نه می‌تونی، و نه باید بمیری‌..‌. تو به من قول دادی، زنده می‌مونی و زنده موندنت هیچ بها و پیامدی نداره... دنیا روی یه سیر منطقی پیش می‌ره. نحسی‌ای نیست... با خشم غیرعادی‌ای دندان روی دندان سایید و غرید: - این اسم لعنتی رو فقط یه مشت مردم نادون دلیل اتفاقاتی می‌دونن که در واقع دلیل منطقیش رو نمی‌دونن. مات شده بودم. محمدمهدی اصلا در حال خودش نبود؛ انگار جنون گرفته بود. می‌لرزید و سرم را محکم‌تر می‌فشرد. چند ثانیه‌ای گذشت... سینه‌اش غیرعادی بالا و پایین می‌شد. چشم‌هایش را بست. آب دهانش را فرو داد. به گمانم داشت آرام‌تر می‌شد. وقتی چشم‌هایش باز شدند، التماس کرد: - یه فرصت بهم بده، یه فرصت... من... من... سردرگم چشم‌هایش را در حدقه چرخاند. لب‌هایش را زبان زد اما وقتی نگاهش به چشم‌هایم برگشت، ثباتش را به دست آورده بود. لبخند زد. مطمئن گفت: - با هم می‌ریم دنبال بچه‌ها، پیدا می‌شن، صحیح و سالم و بعد، تو دیگه از مرگت حرف نمی‌زنی! باشه؟ خواهش می‌کنم... تمام حال خوب و لبخند محمدمهدی، اطمینان بدون دلیل و امیدواری ته چشم‌هایش دروغ بودند؛ یک پوسته‌ی پوشالی... دست‌هایش هنوز سرد بودند؛ از انتهای کف دستش که به صورتم گرفته بود، احساس می‌کردم. نمی‌فهمیدم؛ چرا محمدمهدی اصرار به زنده ماندنم داشت؟ مردنم روی او تاثیری نمی‌گذاشت، غریبه بودیم و باید غریبه می‌ماندیم. نفس عمیقی کشیدم. پس زدن دست‌های محمدمهدی را دوست نداشتم اما حقیقت همین بود. دست‌هایش را آرام جدا کردم و عقب فرستادم. - من می‌ترسم؛ می‌ترسم دنبالشون برم و این، به جای بهتر شدن، بدترش کنه... شاید بهترین انتخاب عقب کشیدنم باشه. سرش را محکم به نشانه‌ی منفی تکان داد. این بار بازوهایم را گرفت. موکدانه لب زد: - من بهت گفتم نیکین... هیچ نحسی‌ای نیست؛ من... من نمی‌تونم همه چیز رو بگم.‌ از گفتن بعضی چیزها می‌ترسم، مثل تو، من هم می‌ترسم... اما قسم می‌خورم بیشتر از تو می‌دونم و به پشتوانه‌ی همونه که می‌گم نحس نیستی؛ نه یه دلداری ساده‌ی از روی ترحم و دوستی... با مکث کوتاهی، کلافه سرش را تکان داد و گفت: - اصلا بیا شرط ببندیم؛ اگه این ماجرا ختم به خیر شد، تو می‌پذیری وجودت و زنده موندنت اشکالی نداره، اگه نشد، من ولت می‌کنم، هر کار می‌خوای می‌تونی بعدش بکنی... هر کاری... بعید می‌دانستم محمدمهدی دروغ بگوید. یک جورهایی... درک می‌کردم اگر اطلاعاتی بیشتر از من داشته باشد، قبلا ثابت شده بود و حالا، ساده‌تر می‌پذیرفتم؛ حتی دوست داشتم بپذیرم واقعا نحس نیستم اما نمی‌توانستم دوباره ریسک کنم، دوباره ساده کوتاه بیایم، یک بار به حرف خاله کوتاه آمدم، نتیجه‌اش این شده بود... من مارگزیده شده بودم. - می‌دونی؟ زندگی دوتا بچه چیزی نیست که آدم بخواد روش شرط ببنده، زندگی خودت و مهدیه هم... بیا برگردیم سر جاهامون، تو من رو نمی‌شناختی، نباید یه روز پیش از مرگم هم می‌شناختی! فشار دست‌های محمدمهدی بیشتر شد. ناباورانه نگاهم کرد. دلم برایش می‌سوخت. نمی‌خواستم ناامیدش کنم اما امیدواری الکی بدتر از ناامیدی بود. سرش را پایین انداخت. با مکث کوتاهی، به سختی پرسید: - چرا فکر می‌کنی قراره بدون تو زندگی خوبی داشته باشم؟ من که گفته بودم... اگه تو بمیری‌، من جهنم رو زندگی می‌کنم. با رد شدن سایه‌وار شیءای از جلوی گردنم، زیر چشمی نگاهی به پشت سرم انداختم. مهدیه دوباره داشت چه چیزی به گردنم می‌بست؟ بین دو خواهر و برادر، داشتم ساندویج می‌شدم! - داری چی‌کار می‌کنی؟ مگه نگفتم دور شو... خونسرد کارش را ادامه داد و گفت: - الله زنجیرمه... نقره‌ست؛ اگه انقدر اصرار داری نحسی، باشه... نحس باش ولی برای امروز این زنجیر نحسیت رو دفع می‌کنه. متبرکه. پدربزرگ مادریم حاج آقاست، از حج آورده. سرش را پایین انداخت. رسما پشت من پنهان شد و با صدایی آرام، به اندازه‌ای که محمدمهدی با وجود سر بالا آمده‌اش متوجه نشود، زمزمه کرد: - خواهش می‌کنم عذابش نده! ابروهایم بالا پریدند. لحن غریب و گرفته‌ای از مهدیه بود؛ به علاوه ندیده بودم مهدیه از در خواهش وارد شود، همیشه حالت سلطه‌طلبی دستوری داشت. محمدمهدی با امیدواری پرسید: - پس... قبول؟ صدای گرفته‌ی مهدیه و تک تک چهره‌های ناراحت محمدمهدی که دیده بودم، التماسی که کرد و درماندگی‌اش، از ذهنم گذشتند. نگاهی به الله زنجیر نقره‌ای انداختم. روی سوییشرت مشکی‌ام، درخشان به چشم می‌آمد. من نه انسان فوق‌العاده مذهبی‌ای بودم، نه آدم بی‌دینی ولی... من دین‌داری مامان، اعتماد قشنگش به خدا را دیده بودم. خدایا... می‌شود بچه‌ها پیدا شوند؟ آسیبی ندیده باشند؟ می‌شود حداقل ادامه‌ی امروز، نحس نباشم؟ محمدمهدی و مهدیه از دو طرف، منتظر نگاهم می‌کردند. نگاهشان احتمالا به قول بچه‌های مهد‌کودک که گاهی از دور بازی‌هایشان را تماشا می‌کردم، شبیه خر شرک بود. نفس عمیقی کشیدم و تسلیم شدم‌. - امیدوارم توی این شرط‌بندی ببازم! شاید می‌توانستم هنوز امیدوار باشم؛ خدایا... حتی اگر از من متنفری، به خاطر مامان که آن‌قدر دوستت داشت، امروز رحمتت را نشانم بده!
  11. - من نمی‌خوام دوباره تکرار بشه... اون پایان خوشی که گفتی، با خروج من از این داستان به دست می‌آد. لطفا شما برین، تو و محمدمهدی برین، من هم یه راهی برای تنها اومدن پیدا می‌کنم، یه راه که به افراد بیشتری آسیب نزنه، ظرفیت من الان هم لبریز شده... من نمی‌خوام... نمی‌خوام نحسی وجودم به کسی آسیب بزنه... مهدیه که کم نمی‌آورد اما این بار همین که لب باز کرد، صدای محمدمهدی بلند شد: - اگه بحث نحسیه که این بار نحسی عقل نداشته‌ی من این دسته گل رو به آب داده! با تعجب سرم به سمت محمدمهدی چرخید. دو مرد باقی مانده داشتند دور می‌شدند و محمدمهدی به سمتمان می‌آمد. انگار کارش تمام شده بود. نگاهم گرفته شد... محمدمهدی برادر مهدیه بود، شبیه او داشت خودزنی می‌کرد. کلافه، شانه بالا انداخت و در حال به هم ریختن موهایش با یک دست، شرمنده ادامه داد: - انگار دیروز همون حول و هوش رسیدن ما بوده که داشتن می‌رفتن خونه‌ی خاله‌شون اما امروز مشخص شده اصلا به خونه‌ی خاله‌شون نرسیدن و یکی گذرا دیده این سمتی اومدن... فکر کنم به خاطر ماشین بوده، احتمالا اومدن سمتش و از روی کنجکاوی خواستن دنبالمون کنن که سریع گم شدن... اگه طولانی مدت تعقیبمون می‌کردن، می‌فهمیدم... آهی کشید. - باید فکر می‌کردم این ماشین برای این‌جا مناسب نیست و یکی عادی‌تر می‌گرفتم؛ کم‌فکری کردم و این، همه رو، به ویژه شما دوتا رو به دردسر انداخت، معذرت می‌خوام‌. دست‌هایم مشت شدند. محمدمهدی بی‌گناه‌ترین آدم قصه بود. تقصیری جز همراه داشتن من نداشت. - مشکل این نیست؛ اگه من همراهت نبودم، این‌جوری پیش نمی‌رفت. محمدمهدی لحظه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهم کرد، پلک روی هم فشرد و منطقی جواب داد: - آره، اگه تو نبودی، شاید این‌جوری پیش نمی‌رفت اما هزارتا اگه‌ی دیگه وجود داره... اگه بچه‌ها توی روستا نبودن، اگه کنجکاو نبودن، اگه اون ساعت رد نمی‌شدن، اگه بزرگ‌تر همراهشون بود، اگه من موقع گرفتن ماشین فضای روستا رو هم در نظر می‌گرفتم، اگه اگه اگه... چرا فکر می‌کنی موثرترین اگه، تویی؟ - چون وجود من... تمام اون اگه‌های منجر به بدشانسی رو کنار هم جمع کرده؛ من اومدم، بچه‌ها تنها بودن، طبیعتا کنجکاو بودن، همون ساعت رد شدن و گم شدن... اه، اره... وجود من یه همچین چیزیه؛ حتی مهدیه هم... - مهدیه رو تو نجات دادی! ابرو بالا انداختم و به طعنه لب زدم: - از خطری که خودم باعثش بودم؟! محمدمهدی دیگر به نزدیکی‌ام رسیده بود. کمتر از یک قدم فاصله داشتیم که دوباره عقب رفتم. دلخور نگاهی به فاصله‌یمان کرد. دوباره صورتش گرفته شد. با این حال، ایستاد، مستقیم نگاهم کرد و جواب داد: - تو باعثش نبودی... در واقع به صورت طبیعی هیچ احمقی جز مهدیه نصف شب به دل جنگل نمی‌زنه! نرمالش همینه... هم‌زمان با حرف زدنش، بدون این که نگاهش را از چشم‌هایم بگیرد، دستش را بالا برد و مانع برخورد کیفی که مهدیه می‌خواست به سرش بزند، شد. انگار چشم بسته هم می‌توانست واکنش مهدیه را بخواند. احتمالا می‌خواست ادامه دهد اما فایده‌ای نداشت، پس از مکث کوتاهش برای حرف زدن استفاده کردم. - نرمالی اطراف من وجود نداره، محمدمهدی! احتمالا نحسیم اون‌قدر قدرتمنده که نرمال رو هم منحرف کنه... می‌دونی؟ فقط باید خواهرت رو برداری و بری. این ماجرا از اولش هم الکی شروع شد. داشتم فکر می‌کردم حتی اگه نحس نباشم، چی می‌شه اگه بیش از وقت واقعیم زنده بمونم؟ اون‌وقت خطای این دنیا نمی‌شم؟ اگه سرنوشتم مرگه، باید بپذیرم... شاید بهتره چیزی تغییر نک‍... لال شدم؛ دیگر زبان در دهانم نچرخید. تغییرات ناگهانی چهره‌ی محمدمهدی، لالم کردند. با چشم‌های درشت شده و نگران نگاهش کردم. دست‌هایش را مشت کرده، محکم می‌فشرد‌. صورتش سرخ شده بود. چشم‌هایش عجیب نگاهم می‌کردند، یک جوری که انگار فاصله‌ای تا زیر گریه زدنش باقی نمانده! با حالت عجیبی، کلافه، درمانده، ناراحت، عصبانی... گویی تکلیفش معلوم نباشد، نالید: - بس کن. عصبی بلندتر داد زد: - بس کن! - محمدمهدی‌‌... حتی به صدا زدن مهدیه هم واکنشی نشان نداد. قدم بلندی به سمتم برداشت، خواستم باز هم عقب بروم، از تماس با دیگران، از عواقبش می‌ترسیدم اما محمدمهدی سریع‌تر دست‌هایش را بالا آورد و دو طرف سرم را گرفت.
  12. و هنوز ته دلم، بخش بزرگی از وجودم در چیزی که ابتدا ماتم کرد، مانده بود. درد داشت و به زبان آوردنش، اعترافش، شنیدنش از زبان خودم، دردناک‌تر هم بود... جان کندم تا دوباره ادامه دادم: - دوتا بچه... دوتا بچه هم دیشب توی جنگل گم شدن، هنوز پیدا نشدن، معلوم نیست چی شده باشه و همه‌‌ش، وقتی من برگشتم... می‌خواستم از روستایی‌ها بپرسم برای جست و جو اقدام کرده‌اند یا نه که این اتفاقات افتاد اما... اساسا من جوابی می‌گرفتم؟ اگر می‌گفتند حرف زدن در موردشان هم میزان نحسی‌ای که گرفتارش می‌شوند را بیشتر می‌کند، چه؟ جوابی داشتم؟ من می‌ترسیدم... حتی می‌ترسیدم خودم به دنبالشان بگردم و دخالت من، باعث شود همه چیز حتی بدتر پیش برود. عذاب وجدان، نگرانی، ترس، نفرت از خودم... دوست داشتم از دنیا جدا شوم، یک‌جایی که آثار و بدشانسی‌ام به هیچ‌کس نرسد. نمی‌فهمیدم، مامان چرا فقط من را سقط نکرد؟ بی‌سر و صدا... همه چیز بهتر می‌توانست پیش برود. فکر می‌کردم خوب شده‌ام، کنار آمده‌ام، مهم نیست اما... زخم‌هایم تنها موقتا بسته شده بودند و حالا که آرام‌تر شده بودم، می‌توانستم فکر کنم، سر باز کرده بودند؛ یکی هم انگار نمک رویشان می‌ریخت. دیالوگ‌ها در سرم تکرار می‌شدند. - این بچه، همونه؟ - آره، خیلی ترسناکه، چهارماه با جسد مامانش تنها بوده. حس می‌کنم هنوز هم بوی تعفن جسد می‌ده. - مرگ مناسبی برای یه زن بد کاره بوده! حتی نمی‌تونم براش دل بسوزونم. - معلوم نیست باباش کیه... - از مدارکش توی درمانگاه فهمیدم؛ می‌دونستی همون شب سیاه به دنیا اومده؟ - چی؟ جدی می‌گی؟! - آره... زن قابله هم با دیدنش حالش بد شد. انگار روح دیده بود، ازش می‌ترسید. - واقعا هم ترسناکه... چه تولد شومی! حس می‌کنم وجودش نحسی‌آوره، حتی برای مامانش... - سر اون زن که هر چی اومده، حقش بوده؛ زنیکه‌ی نجس... کاش اجازه‌ی کفن و دفنش هم نمی‌دادن! - انگار شیطان درونش حلول کرده... بچه موقع دفن مامانش می‌خندید! - دیوونه شده! مگه آدم عاقل چهار ماه با جسد زندگی کنه روانش سالم می‌مونه که بچه بمونه؟ - کاش خاله‌ش برش داره بره... دیدن سوختگی و زخم‌های رسیده نشده‌ش حال به هم زنه. - آره، باید به کدخدا بگیم سریع‌تر این قضیه رو مطرح کنه. خدا می‌دونه با موندنش چه بلایی قراره باز سرمون بیاد. - کاش نحسیش همون شب خودش هم می‌گرفت، می‌مرد. - اینی که من می‌بینم، سگ‌جون‌تر از این حرف‌هاست! زبونم لال اگه بمونه، شبیه مامانش، بالا سر مرده‌ی ما هم می‌شینه؛ ببین کی گفتم. و ده‌ها دیالوگ مشابه دیگری که در تشییع جنازه‌ی مامان می‌شنیدم. من هنوز از دنیای بیرون سر در نمی‌آوردم، گیج بودم اما فضا به اندازه‌ای بد بود که یادم بماند. خیلی وقت بود برایم تکرار نمی‌شدند، فکر می‌کردم فراموششان کردم یا دست کم در نادیده گرفتنشان موفق شدم اما دوباره، زخم باز شده بود. روز تشییع جنازه‌ی مامان، احساس می‌کردم درخت و دیوارها هم دهان باز کرده و زمزمه می‌کنند. آن همهمه برای بچه‌ی پنج ساله‌ی دنیا ندیده‌ عجیب بود، زیادی بود... باید بیشتر می‌بود! انقدری که یادم بماند و برنگردم، به هیچ وجه... دل خوش نکنم به تصادفی بودن تولدم در آن شب نحس یا‌... مرگی که جسد مامان را پوساند. - مگه آلزایمر داری نیک‌آیین؟ خوبه گفتم تجربه‌ی شب گذشته برام ارزشمنده... درمانده نگاهش کردم. من هیچ وقت جواب درست را از مهدیه نمی‌گرفتم. با تکان دادن پای آسیب دیده‌اش ادامه داد: - حتی اگه وضعیت پام این باشه... آرام‌تر اما با لبخند ملیحی گفت: - بچه‌ها هم شاید ترسیده باشن ولی وقتی پیدا شدن، بزرگ‌تر شدن، قطعا می‌تونن به این خاطره بخندن... مثل سربازی می‌مونه، رفتنش دردسره ولی خاطراتش موندگار! با صدای گرفته‌ای جواب دادم: - نه... نه اگه آسیب جبران‌ناپذیری دیده باشن یا... اصلا بزرگ شدنی دیگه در کار نباشه. این، من را می‌کشت؛ این که باید دعا می‌کردم فقط ترسیده باشند، نه آسیب دیده... چیزی که بعید به نظر می‌رسید. این که... این که باید به درگاه خدا التماس می‌کردم که بزرگ شدنی در کار باشد. با دست راست به ساعد دست چپم چنگ زدم. محکم فشارش دادم.
  13. دعوای محمدمهدی بالا گرفته بود؛ سه نفر محاصره‌اش کرده بودند اما وقتی با خونسردی جاخالی می‌داد و متقابلا ضربه می‌زد، بیشتر مانند یک بازی ساده به نظر می‌رسید؛ شاید شبیه استریم‌هایش... به نظر واقعا نیازی به جلو رفتن من نبود. محمدمهدی مهارت عجیبی در دعوا داشت. - وقتی من خود خطرم، چه جوری توی خطر قرار می‌گیرم؟! مهدیه، دست به کمر و با چهره‌ی جدا متفکری پرسید. لب‌های درشتش را غنچه کرده بود و میان آن آشفته بازاری که حتی نمی‌دانستم باید چه کار کنم، منتظر جواب نگاهم می‌کرد. نمی‌توانستم به جواب سوالش فکر کنم. اساسا پشت سوالش منطقی هم بود؟ پلک زدم و محمدمهدی را تماشا کردم. در همان تایمی که یک لحظه نگاهم روی مهدیه چرخیده بود، دومی را هم از میدان به در کرده بود. دوتای آخر که همان بزرگشان و مرد جوانی با موهای قهوه‌ای بودند، هم‌زمان از دو طرف حمله کردند که محمدمهدی، سریع روی زمین نشست و پای چپش را به ساق پای مرد میان‌سال کوبید. او هم که انتظارش را نداشت، ساده تعادلش را دست داد و دست‌هایش دور شخم‌زن فلزی سست شدند که محمدمهدی شخم‌زن را روی هوا از دستش گرفت و پایین دسته‌ی کلنگ مرد جوان انداخت و محکم درون زمین فرویش کرد. دیگر هر چهار مرد خلع سلاح شده بودند! محمدمهدی ایستاد، شخم‌زن دستی را از زمین بیرون آورد و به سمت مرد جوان رفت‌ که به خاطر عصبانیت رگ‌های صورت کشیده‌اش برجسته شده‌ بودند و با خشم به سمت محمدمهدی هجوم آورد. می‌خواست به سینه‌ی محمدمهدی مشت بزند که محمدمهدی به سادگی با کف دستش ضربه‌ی مرد را منحرف کرد، یقه‌اش را گرفت و هم‌زمان با جلو کشیدنش، پا پشت پایش انداخت و به پشت زمینش زد. صورت مرد درهم رفت و ناله‌اش میان جیغ خانم‌هایی که عقب رفته بودند، گم شد. محمدمهدی، بی‌توجه پا روی تخت سینه‌‌اش گذاشت و تیغه‌های شخم‌زن را نزدیک گردنش گرفت. هم‌زمان، بلند داد زد: - یه قدم دیگه جلو بیاین یا مزاحم بشین تا سالم تحویلتون ندم! همین، برای سر جا نشاندن مردهایی که برای بلند شدن خیز برداشته بودند، کافی بود. زیر چشمی، نگاه بی‌تفاوتی بهشان انداخت و طعنه‌آمیز لب زد: - شما که خوش غیرتین، پا شین زن‌ها رو برگردونین روستا... این یکی هم سوال جوابمون که تموم شد، سالم می‌فرستمش؛ اگه دست و پاتون کج نره... و با کج گرفتن شخم‌زن، یکی از تیغ‌هایش را نزدیک گلوی مرد جوان در زمین فرو کرد. بررگشان داد زد: - یکیمون می‌مونه که بلایی سرش نیاری... رو به دو نفر دیگر با سر اشاره کرد. - چرا وایسادین؟ شما خانم‌ها رو ببرین... خاتون حال نداره، از اول هم نباید این پیرزن رو می‌آوردیم! - واو... حداقل بعد تموم شدن غلطشون به این نتیجه رسیدن، ولی تو هنوز جواب من رو ندادی! روی مهدیه به سمت آن‌ها بود اما دست به سینه و چپ چپ نگاهم می‌کرد. پلک‌هایم را روی هم فشردم‌. حس می‌کردم مدیریت حافظه‌ام شبیه کودک بهانه‌گیری وسط مغزم خودش را روی زمین انداخته و به جای انجام کارهایش، های های گریه می‌کند. یادم نمی‌آمد؛ چه جوابی باید به مهدیه می‌دادم؟ سوالش چه بود؟ اصلا چرا داشت با من حرف می‌زد؟ مهم نبود... - ترسیدن بد نیست، ترسیدن به جا برای بقا لازمه؛ دیگه باید ازم بترسی! به خاطر... خنده‌ی تمسخرآمیز افراطی مهدیه که خم شده بود و دست‌هایش را روی دلش گذاشته بود، شاید تا حدودی قابل حدس بود. به زور میان خنده‌اش به من و خودش اشاره کرد و گفت: - تو... من از تو بترسم؟ وای خدا... خدا نکشتت... مهدیه به اصطلاح خانم بود، باید احترامش را نگه می‌داشتم اما هنوز هم... حس یاسین در گوش خر خواندن داشتم! مهدیه وقتی توانست کمر راست کند، با افتخار به خودش اشاره کرد و ادامه داد: - محض اطلاعت من از طرف‌دارهای وبتون‌هایی با شخصیت اصلی نفرین‌شده‌ام؛ پس این که واقعا نحس باشی، برای من یکی که جذاب‌ترت هم می‌کنه! حقیقتا نمی‌دانستم لبخند دندان‌نمای ته جمله‌اش را کجای دلم بگذارم. مهدیه روانی بود! با این اخلاق عجیب پسندش باید متخصص اعصاب و روان و مدیر آسایشگاه روانی می‌شد. درمانده، آهی کشیدم. اصلا چرا با مهدیه حرف می‌زدم؟ گویی مهدیه سکوتم را به کنار آمدنم برداشت کرد که برای دادن دستمال‌ مرطوب جلوتر آمد. - پس حالا پسر خوبی باش و... بچه گول می‌زد؟! چند قدمی عقب رفتم. این بار محکم‌تر گفتم: - خواهش می‌کنم، مهدیه! با مکث کوتاهی، در حالی که چشم‌هایم روی پای بسته شده‌ی مهدیه بودند، آرام‌تر ادامه دادم: - یه نگاه به پای خودت بکن، به حسی که دیشب تجربه کردی...
  14. پلک زدم. فرم دیالوگش زیادی آشنا بود.‌ شبیه مکالمه‌ای که اولین بار در ماشین من داشتیم.‌ داشت ادایم را در می‌آورد؟! ابروهایم درهم رفتند. چرا متوجه نمی‌شد همه چیز دنیا برای شوخی نیستند؟! - تو فقط خودت نیستی، محمدمهدی! خواهرت هم... محمدمهدی بی‌توجه جلو آمد. خواست روی شانه‌ام‌ دست بگذارد که ناخوداگاه، حرفم را خوردم و عصبی عقب کشیدم. صادقانه می‌ترسیدم، فرض پشت ذهنم رهایم نمی‌کرد، نمی‌خواستم نحسی‌ام دیگر کسی را بگیرد. محمدمهدی لحظه‌ای دوباره گرفته نگاهم کرد و بعد... باز خندید. - من فعلم رو جمع بستم، چرا فکر کردی نظر من و مهدیه فرق داره؟ بلندتر، رو به مهدیه گفت: - نذار بیاد جلو، خودم حلش می‌کنم. خم شد، زیر چشمی با شیطنت نگاهم کرد، گرم‌تر خندید. - یه دوست برای همین‌جور وقت‌هاست. با اطمینان پلک زد. - بسپارش به من... و با سر بالا گرفته و اعتماد به نفس، به سمت مردم روستا رفت. سرم دنبالش چرخید. ذهنم، شاید در معنای دوستی که گفت، گیر کرده بود. دوست؟! ذهنم داشت داستان‌های کودکانه‌ای که مامان برایم می‌خواند و بازی‌های بچه‌ها در مهدکودک‌ را بالا ‌می‌آورد. دوست، معنای قشنگی داشت. دوست به دوست آسیب نمی‌زد ولی‌ وجود من، خودش یک‌ تهدید بالقوه بود؛ نه تنها به قصد کشت دنبالم بودند، که نحس بودم، کنار من بودن خودش بهانه‌ای برای توهین می‌ساخت و... درد داشت ولی محمدمهدی به آدم اشتباهی دوست می‌گفت! - اون همه تلاش کردم سر همون ماجرای کوچولو از فاز دپ بیرونت بیارم، ببین چی‌کار کردن... مهدیه با لپ‌های بادکرده و حرصی در حالی که دست به سینه زده بود و به سمتم می‌آمد، این را گفت. کنارم ایستاد. جوابی برای حرف مهدیه نداشتم. نگاهم با نگرانی روی محمدمهدی که به مردم روستا رسیده بود، چرخید و ماند. محمدمهدی داشت با همان مردی که انگار بزرگشان بود، حرف می‌زد‌. چهره‌اش را نمی‌دیدم اما برجسته شدن رگ‌های صورت مرد میانسال مخاطبش، خبر از گفت و گوی دل‌انگیزی نمی‌داد. محمدمهدی آرام حرف می‌زد، صدایش را نمی‌شنیدم اما ناگهان صدای همان مردی که به کسی که من دهانش را گرفته بودم، کمک کرده بود و محمدمهدی با سنگ به سرش زده بود، به تمسخر بلند شد: - مرتیکه تو برادرشی و وضع خواهرت اونه؟ از شما بی‌غیرت‌ها چیز بهتری هم درنمی‌آد... پلکم عصبی پرید. جریان شدید خون در رگ‌های سرم را حس کردم، نبض می‌زد. من تلاشم را کرده بودم که به این‌جا نرسد و هنوز... محمدمهدی و مهدیه مجبور شدند چنین چیزی را بشنوند. باید جلو می‌رفتم، خواستم اما همین که قدم اولم را برداشتم، مهدیه گوشه‌ی آستین لباسم را گرفت. - درسته عصبانیتت با کلاسه ولی الان ترجیح می‌دم پیش من بمونی! تو همین الان هم زخمی شدی... سریع دستم را از دستش بیرون کشیدم. با این وجود، لحظه‌ای سر جا ماندم و برای دیدنش برگشتم. به نظر نمی‌رسید از این فریاد، از آن حرف، عصبانی یا حتی جا خورده باشد. با تعجب نگاهش کردم. به معنای واقعی کلمه بی‌تفاوت بود! با آرامش شانه بالا انداخت، لبخند اطمینان‌بخشی به رویم زد و گفت: - دعوا رو باید به دعوا کنش بسپاری! جمله‌ی عجیبی بود اما خیلی زود، وقتی همان مردی که داد زده بود، از جواب آرام محمدمهدی که حتی من نشنیدم، جوش آورد و دعوا را شروع کرد، منظورش را فهمیدم. مرد می‌خواست به محمدمهدی مشت بزند که در کمال تعجب، محمدمهدی ساده و بدون از دست دادن تعادلش به پشت خم شد و جاخالی داد، در یک آن مچ دست مشت شده‌ی مرد را گرفت و به سمت خودش کشید‌. مردک که تعادلش را که از دست داد، محمدمهدی چنان دستش را در جهت مخالف زمین پیچاند که مطمئنم کتفش در رفت! هم‌زمان، محمدمهدی پایش را هم بالا آورد و با یک پا لنگ به موقع، مرد را کاملا زمین زد، بیلی که از دستش رها شده بود را روی هوا گرفت و ماهرانه دور دستش تاب داد؛ گویی بی‌حرف برای سه‌تای باقی مانده که ژست آماده به حمله‌ای گرفته بودند، کری می‌خواند. بزرگ مردم روستا که شرایط را مناسب نمی‌دید، ابروهای پر پشتش را درهم کشید و رو به خانم‌ها داد زد: - برگردین عقب ببینم... خانم‌ها هم که انگار از دعوا ترسیده بودند، با نگاه به هم، رنگ پریده عقب کشیدند. - بفرما... زخمت رو تمیز کن. سرم با صدای مهدیه چرخید. خونسرد و بی‌توجه به اوضاع دستمال مرطوب به سمتم گرفته بود که زخمم را تمیز کنم! اساسا یادم رفته بود زخمی دارم. - نمی‌خواد نگران محمدمهدی باشی، توی دعوا رقیب نداره. با دست آزادش پر افتخار لایک نشانم داد و دوباره، دستمال مرطوب‌ها را نزدیک‌تر آورد که ناخوداگاه قدمی به عقب برداشتم‌. فکر کنم باید واضح حرفم را می‌زدم که متوجه شود. دست‌هایم را مشت کردم‌ و آهسته گفتم: - نزدیک نشو، شاید بهتر باشه باهام حرف هم نزنی... من فقط توی خطر قرارت می‌دم. زبانم نچرخید که به خاطر آنچه شنیده بود، عذرخواهی کنم؛ برایم سنگین بود.
  15. تا همین‌جا هم... شرمنده‌ی مهدیه بودم؛ حقش شنیدن چنین جمله‌ی توهین‌آمیزی نبود، هر چند نصفه نیمه... گم شدن، ترسیدن، گریه کردن، آسیب دیدن، حق مهدیه هیچ‌کدامشان نبود. چرخیدم تا به مهدیه بگویم دور شود که... با دیدن حالتش یک لحظه خودم مکث کردم. یک جور عجیبی خیره نگاهم می‌کرد؛ نمی‌توانستم بگویم دقیقا چگونه اما عادی نبود، انگار مات شده بود. تکان که خوردم، چشم‌هایش ناخوداگاه دنبالم کردند‌ و همین، محرکی شد که ناگهان با پلک زدنی به خودش بیاید. نزدیک‌تر رفتم. یک قدمی‌اش ایستادم و با کشیدن نفس عمیقی گفتم: - ببخشید، می‌دونم وضعیتت خوب نیست اما باید بخوام یه کم تنهایی جلوتر بری تا... با درشت شدن مردمک‌های مهدیه خیره به پشت سرم، متعجب حرفم را خوردم‌. مشکوک بود. خواستم برگردم تا ببینم مهدیه چه چیزی را این‌گونه نگاه می‌کند که میانه‌ی راه، همراه با بلند شدن صدای فریاد مردانه‌ای، مهدیه ترسیده به یقه‌ام چنگ زد و من را به سمت خودش کشید. - مواظب باش! هم‌زمان، یکی از دست‌هایش را از کنارم رد کرد که سپر پشت سرم شود. از گوشه‌ی چشم، سفیدی به خون نشسته‌ی چشم‌های سبز مرد و بیلی که به ضرب نزدیک می‌شد را دیدم، اگر مستقیم به سرم می‌خورد، توانایی کشتنم را داشت ولی... پیش از این که بیل حتی به دستی که مهدیه سپر سرم کرده بود، برسد، سنگ سیاهی گوشه‌ی پیشانی‌اش خورد. به خاطر دردش، ناخوداگاه صورت کمی چروک شده‌ی مرد درهم رفت، چشم‌هایش بسته شدند و بیل را رها کرد. بیل خیلی ساده روی زمین افتاد و مرد، دستش را جلوی زخم پیشانی‌اش گرفت؛ خون‌ریزی داشت. - متنفرم، از آدم‌هایی که حد و حدودشون رو نمی‌دونن، متنفرم! من و مهدیه در همان حالت، بدون این که نه من راست شوم و نه مهدیه یقه‌‌ام را رها کند، سرمان به سمت صاحب صدایی که به نظر پرتاب سنگ هم کار او بود، برگشت. مهدیه با دیدنش دوباره سریع و ساده خندید اما چشم‌های من، درشت شده رویش ماندند؛ محمدمهدی این‌جا چه کار می‌کرد؟! خصمانه گفته بود. سرد نگاه می‌کرد. صورتش از عصبانیت سرخ نشده بود اما رگ‌های دستی که تکه سنگ دیگری را در مشت می‌فشرد، برجسته شده بودند. محمدمهدی بیشتر می‌خندید یا گرفته بود... چهره‌ی خشنش را ندیده بودم؛ بی‌رحم به نظر می‌رسید. در حال بالا زدن آستین‌هایش با آرامش و لبخندی محو، سرش را به نشانه‌ی «کنار برو» برای مهدیه تکان داد. مهدیه، در کمال خونسردی و رضایت «ok» نشانش داد، لبخند دندان‌نمای عمدا حرص درآوری زد و چنان صورتش را چرخاند که مطمئن شود تمام مردم روستا خنده‌ی حرص درآورش را دیده‌اند و سپس،‌ بدون رها کردن یقه‌ام من را به دنبال خودش کشاند. سرم درد گرفته بود. گوشه‌اش را مالش دادم. به اندازه‌ای اتفاقات غیر منتظره پشت سر هم رخ داده بودند که حس می‌کردم برای پردازش تمامشان چند دقیقه وقت می‌خواهم؛ با این حال... دست مهدیه روی یقه‌ام و نزدیکی‌اش، آزارم می‌داد. هنوز پس ذهنم، این بود که نحسم، که نزدیکی به من در این مکان می‌تواند فاجعه بیافریند... بنابراین میانه‌ی راه بالاخره ایستادم و یقه‌ام را از دست مهدیه بیرون کشیدم. مهدیه بدون برگرداندن سرش گفت: - دو دقیقه وایسا... و با چند قدم خودش را به محمدمهدی که نزدیک‌تر شده بود، رساند. لحظه‌ای نگاهشان کردم.‌ داشتند پچ پچ می‌کردند. در واقع مهدیه زمزمه می‌کرد و محمدمهدی گوش می‌داد. نگاهم را روی مردم روستا گرداندم. زنان داشتند روی صورت پیرزن آب می‌پاشیدند و مردها، نه چندان دوستانه نگاهمان می‌کردند. بزرگشان، دسته‌ی شخم‌زنی که به همراه داشت را روی زمین کوبید و بیشتر رو به مهدیه و محمدمهدی بلند اعلام کرد: - شخصا کاری با شما نداریم؛ کار ما با اون مرده... بی‌میل به من اشاره کرد و ادامه داد: - که باید این‌جا رو ترک کنه. اگه همین الان کنار بکشید، چشم روی کارهاتون می‌بندیم! در این مورد، من هم با آن مرد موافق بودم. محمدمهدی و مهدیه هیچ کجای این ماجرا نبودند. - درست می‌گه، شما باید برین. محمدمهدی با تک ابروی بالا پریده‌ای نگاهم کرد. - باید بریم؟! با مکث کوتاهی چشم‌هایش را ریز کرد و ادامه داد: - و‌ اگه خودمون نخوایم بریم، چی؟!
  16. مهدیه، مهدیه...‌ دیوانه بود! از دستش داشتم شاخ درمی‌آوردم. مردم هم انگار وضعیت بهتری نداشتند اما مهدیه، خونسردانه‌تر گردنش را تکان داد و تکه عصا را به حالت کتک زدن بالا برد. - نطفه‌ی نجس خودتی و هفت جد و آبادت که می‌تونی همچین چیزی رو به زبون بیاری... اگه نمی‌خوای با همین عصا استخون‌هات رو توی دهنت خرد کنم، اون ننه من غریبم بازی‌هات رو تموم کن و عین آدم برو پیش نهادهای مربوطه... عرضه‌ی نگه داشتن نوه‌هات رو نداشتی، حداقل گناهش رو گردن این و اون ننداز که یهو دیدی عرضه‌ی نگه داشتن روحت هم از دست دادی! مهدیه با عصبانیت می‌غرید و پیرزن هاج و واج نگاهش می‌کرد‌. باید جلوی مهدیه را می‌گرفتم. با این وضعیت نباید درگیر می‌شد اما... به محض تکان خوردن دستم برای گرفتنش، یکی درونم نهیب زد «بهش نزدیک بشی که نحس بودنت بیشتر دامنش رو بگیره؟!» مات ماندم. درونم راست می‌گفت. تا وقتی این‌جا بودم، باید دوری می‌کردم، از همه... باید زودتر می‌رفتم. باید می‌مردم. اگر سرنوشتم مردن بوده، باید می‌پذیرفتم؛ حتی اگر محمدمهدی اذیت می‌کرد... شاید چون نمردم، تمام دنیا داشت نشانم می‌داد باید می‌مردم؛ من، دیگر خطای اضافه‌ی دنیا بودم! دستم مشت شد و عقب آمد. نمی‌دانستم باید چه کار کنم... چگونه باید این نحسی را سرکوب می‌کردم؟ پیرزن دست روی قلبش گذاشت. بی‌جان‌تر از پیش، کنترلش را از دست داد و ناله‌هایش آرام‌تر شدند؛ به حدی که برای من زمزمه‌هایی ناواضح بودند‌. خانم‌های اطرافش دیگر نمی‌توانستند وزنش را تحمل کنند که آرام، روی زمین نشاندنش و بعد... یکی از مردها که جوان کم سن و سالی به نظر می‌رسید، بیل به دست جلو آمد؛ عصبانی و با ابروهای پر درهم رفته‌... دیگر واقعا باید جلو می‌رفتم، بدون گرفتن مهدیه، طرف حساب تمام این جماعت من بودم. سریع به سمتشان قدم برداشتم. مرد با انزجار صورتش را درهم کشید. چشم‌هایم ریز شدند. طبیعتا نشانه‌ی خوبی نبود. سرش را بالا گرفت و رو به مهدیه با لحن تحقیرکننده‌ای گفت: - معلومه اون نطفه‌ی نجس... زبان بی‌چاک و بست این جماعت پس ذهنم بالا آمد؛ تمام زمزمه‌های توهین‌آمیزی که در خاک‌سپاری مامان شنیدم، آن لحظه معنایشان را نفهمیدم و بعدها با فهمیدنشان سوختم... ساده می‌توانستم حدس بزنم جمله‌اش قرار است چگونه کامل شود و همین، عصبی‌ام کرد و دست‌هایم را روی لبه‌های کتم نشاند که درش بیاورم. - به باباش رفته که برای خودش یه... رسیدم. کتم را روی صورت مرد پرت کردم. از پشت کت، محکم به دهانش چنگ زدم. پیش از این که زبانش مرز بشکاند، انگشت‌هایم را در پوست و استخوانش فشردم و فکش را قفل کردم. من نامشروع بودم، نحس بودم، بلا را با خودم می‌آوردم؟ حرفی نبود! اما به خاطر من توهین کردن به دیگری، به مهدیه، بحثش کاملا جدا بود. مامان به خاطر وجود نحس من حتی پس از مرگش هم کم حرف نشنید و من... نمی‌خواستم برای آدم دیگری، باز هم همان نقش کثیف را داشته باشم. همان‌گونه با فشردن دهانش از پشت کت، هلش دادم و مجبورش کردم از مهدیه فاصله بگیرد. حتی نمی‌خواستم دست‌کش‌هایم به آن مرد بگیرند. مردمک‌هایش با ترس گشاد شده بودند. رنگش پریده بود و نفسش، با وجود آزاد بودن بینی‌اش در نمی‌آمد. خشک شده بود. سرم را تا نزدیک گوش‌هایش پیش بردم. فشار انگشت‌هایم را بیشتر کردم، از گوشه‌ی چشم تیز خیره‌ی چشم‌های عسلی‌اش شدم. عمدا، با لحنی به نسبت خونسردانه و آرام گفتم: - اگه جمله‌ت کامل شده بود، به جای شنیدن صدای من داشتی به صدای خرد شدن استخون‌های صورتت توی دهنت گوش می‌دادی؛ پس حد زبونت رو بدون. ترسید. یک لحظه لرز نامحسوسی به تنش نشست. علاقه‌ای به پیش‌روی بیشتر نداشتم. من اصلا آدم دعوا نبودم، گفت و گو را ترجیح می‌دادم ولی... حتی من هم می‌فهمیدم جواب یک سری‌ حرف‌ها، فقط حرف نیست. عقب کشیدم، کمر راست کردم و با فشار آرامی به جلو، دهانش را رها کردم. کتم روی زمین افتاد و او، یکی دو قدمی بی‌اراده پس رفت که یکی دیگر از مردم روستا، سریعا شانه‌هایش را گرفت، در دفاع از او صدایش را بلند کرد و با صورت سرخ شده چیزی گفت که توجهی نکردم. اول باید مهدیه را می‌فرستادم برود و بعد با این جماعت حرف می‌زدم.
  17. - توی عوضی... نحسیت خواهرم رو لال کرد بس نبود که حالا برگشتی نوه‌هام رو ازم بگیری! بیست و سه سال نبودی... چرا توی این همه سال نمردی؟ نجاستی مثل تو چرا باید راه بره... اصلا اون زنیکه‌ی ه‍ رزه چرا باید این‌جا زندگی می‌کرد... داشتیم نفس راحت می‌کشیدیم که سر و کله‌ی نحس تو پیدا شد. نطفه‌ی نجست بدبختی می‌آره... وای خدا... بیست و سه سال هیچی نشد، نوه‌هام تنها رفتن اومدن روستا کوچیکه... دقیقا روزی که تو اومدی، توی مرده‌نشین، نوه‌های من توی جنگل گم شدن... دو روزه ازشون خبر ندارم... گورت رو گم کن، گورت رو گم کن بلکه خدا به نوه‌هام رحم کنه... پیرزن ضجه می‌زد‌؛ مشت به سینه می‌کوبید، گریه می‌کرد، می‌نالید و حتی نمی‌توانست درست راه برود، مردم باید کمکش می‌کردند تا جلو بیاید و هنوز هم، زمین می‌خورد. از خاک جنگل بر سرش می‌ریخت و‌... خانم‌هایی که او را گرفته بودند هم اشک می‌ریختند و مردهای همراهش که ابزار کشاورزی را شبیه اسلحه به دست گرفته بودند، خصمانه تماشایم می‌کردند. دیدن آن ضجه و ناله، حال هر کسی را برهم می‌ریخت. سوزناک بود... حتی روان من را هم به درد می‌آورد. در عین حال، من آدم بودم؛ مرد بودم، پسر مامانم... معلوم است که به آن لفظ نامناسب خطاب شدنش تا مغز استخوانم را آتش می‌زد‌؛ مادر من فوت شده بود، نمی‌توانست از خودش دفاع کند، پسرش باید سینه سپر می‌کرد و دهان بی‌چاک و بست یک جماعت را می‌بست، می‌دانستم، می‌خواستم... و می‌خواستنم، وقتی حرف از دو بچه‌ی گم شده شد، در حد خواستن باقی ماند. مات شدم، خشکم زد، بی‌حرکت ماندم و مغزم، در آشوب بی‌سابقه‌ای زنگ خطر را بلندتر به صدا درآورد. دو بچه گم شده بودند، دو روز، روزی که آمدم، یعنی... همان شبی که مهدیه گم شد، دو بچه از روستا هم گم شدند؛ اتفاقی بود؟ هنوز هم می‌توانستم بگویم نحس نیستم؟ برای اتفاقی بودن، به نحو دردناکی مسخره بود. بیست و سه سال بدون حادثه و با برگشت من... در یک شب سه نفر در این جنگل سرگردان شده بودند؛ اتفاقی؟ نه... نحس بودم، خاله اشتباه می‌گفت، من حداقل برای این‌جا نحس بودم، گویی وجود من، کلید باز شدن جعبه‌ی پاندورای این جنگل بود... عصبی به موهایم چنگ زدم و فشردم. چشم‌هایم درشت شده بودند و گیر کرده بودم؛ در یک خلسه‌ای که تمام انگشت‌های عالم به سمتم بود و دهان‌های بی‌چهره، داد می‌زدند: - تو نحسی! تو نحسی! تو نحسی! تپش خون در تک تک رگ‌های درون سرم را احساس می‌کردم. داشتم دیوانه می‌شدم. چشم‌هایم را بستم. پلک روی هم فشردم‌. نفس عمیق کشیدم. بچه‌ها، بچه‌ها... از فکر این که تمام شب گذشته بچه‌ها در جنگل مانده بودند، چهارستون بدنم می‌لرزید. لحظه لحظه خوی وحشیانه گرگ‌های شب گذشته را به یاد می‌آوردم و دلم به هم می‌پیچید. بچه‌ها توانایی سر و کله زدن با حیوانات وحشی را نداشتند. نمی‌دانستم دقیق چند سالشان هست. اگر..‌. اگر... اگر زبانم لال نحسی من جانشان را... سرم به نشانه‌ی منفی تکان خورد‌. ناباورانه پلک زدم‌. امکان نداشت. من... وجود من... نحسی من... دوباره آدم نمی‌کشت! باید می‌پرسیدم به پلیس و نهادهای محلی خبر داده‌اند یا نه، باید دنبال بچه‌ها می‌گشتیم، قطعا یک جای جنگل ترسیده بودند؛ ترسیده ولی نفس می‌کشیدند. تمام این افکار در کمتر از دو سه ثانیه در سرم چرخیدند و وقتی برای پرسیدن سوال، چشم باز کردم و سرم را بالا آوردم، از گوشه‌ی چشم رد شدن سریع شخصی را دیدم. ناباورانه پلک زدم و پشت سرم را نگاه کردم. نبود، مهدیه پشت گاری نبود! مهدیه با این سرعت از کنارم گذشت؟!... این خلسه و بهت لعنتی داشت جلوی واکنش مناسبم را می‌گرفت، مرده‌نشین، نحس بودن، نامشروع بودن، لکه‌ی ننگ مامانم بودن، همه‌ی این‌ها نقطه ضعف من بودند که هم‌زمان، تیشه به ریشه‌ی جانم می‌زدند. وقتی سرم را برگرداندم، مهدیه به مردمی که نزدیک‌تر شده بودند، رسیده بود. لنگ می‌زد اما سریع می‌رفت و هنوز نرسیده، دست‌هایش را برای هل دادن پیرزن جلو برد و محکم به عقب هلش داد که اطرافیانش پیرزن را گرفتند. آن‌ها هم به وضوح جا خورده بودند. - مهدیه! صدایش نزدم، گلویم گرفته بود و صدایم در نمی‌آمد، بیشتر شبیه ناله‌ی کم‌جانی از سر درماندگی بود! دیدی به صورت مهدیه نداشتم اما صدای بلند و عصبانی‌اش خبر از اعصاب خط خطی‌ شده‌اش می‌داد. - اگه توی کل زندگیم یه اشتباه کرده باشم، حمل نکردن هر لحظه و همه جای اون گالن‌های بنزین به خاطر سنگینیشونه ولی ایرادی نداره... هنوز حرفش تمام نشده بود، عصای چوبی پیرزن را از دستش کشید و دقیقا با کوبیدنش روی زانوی همان پای آسیب دیده‌اش، نصفش کرد.
  18. متأسفانه وقتی با پای آسیب‌دیده و مانتوی شاد سبز روشن و روسری رنگین کمانی در گاری‌ای نشسته بود که من هلش می‌دادم، نمی‌توانستم جدی‌اش بگیرم و تنها عاقل اندر سفیه نگاهش می‌کردم. حس مردی را داشتم که سرپرست یک بچه‌ی دردسرساز شده است! و به ناچار دارد کالسکه‌اش را هل می‌دهد. خوب است اختلاف سنی‌مان کلا دو سال بود! شمردنش که تمام شد، کاملا جدی سرش را بالا آورد و پرسید: - حالا فهمیدی چرا باید ازم حساب ببری؟ آهم را با تمام تأسف در دل خوردم. مهدیه واقعا یک تخته‌اش را در درمانگاه جا گذاشته بود. - بله! چپ چپ نگاهم کرد و گویی جایمان عوض شده باشد، شبیه مادری که از دست پسربچه‌ی ناخلفش حرص ‌می‌خورد، از ته دل آه کشید و با غم عالم گفت: - حداقل وقتی می‌خوای دروغ بگی، اون قیافه‌ی دل‌مرده‌ت رو جمع کن! من به همین راضیم... مرز کوتاهی تا عاق شدنم باقی مانده بود! سکوتم که ادامه یافت، مهدیه چشم‌های آبی تیره‌اش را درشت‌تر کرد و با براق شدن در چشم‌هایم و گرفتن انگشت اشاره‌ به سمتم، طلب‌کار و پر حرص نق زد: - تو شبیه یه توهین متحرک به منی! دو ساعته دارم با حضرت آقا حرف می‌زنم از قیافه درآد، اون‌وقت هنوز درگیر حرف یه خانم غریبه‌ای... حداقل من یه سه روزی هست می‌شناسمت! تا... با قطع شدن ناگهانی صدای مهدیه و چشم‌هایی که بی‌مقدمه، خیره به پشت سرم ریز شدند، تک ابرویی بالا انداختم. پیش از این که فرصت کنم چیزی بپرسم، مهدیه پلک زد و زیر لب شک‌دار زمزمه کرد: - کسی داره دنبالمون می‌آد؟! ابروهای باریکش درهم رفته بودند. بعید می‌دانستم از مردم محلی کسی تا این قسمت جنگل پیش بیاید؛ بنابراین لحظه‌ای ایستادم و بدون رها کردن دسته‌های گاری سر برگرداندم که... با دیدن جسم سیاه نامعینی که به سمتم می‌آمد، فقط فرصت کردم چشم‌هایم را ببندم و کمتر از ثانیه‌ای بعد، چنان دردی در گوشه‌ی سرم پیچید که فقط پلک‌هایم را روی هم فشردم و صورتم درهم رفت. گوشه‌ی سرم می‌سوخت و بدون باز کردن پلک‌هایم هم گرمی راه افتاده روی پیشانی‌ام که به پلک چپم می‌کشید را احساس می‌کردم. باید خون می‌بود، ها... خب، فکر کنم مردم محلی برای بیرون کردن مرده‌نشین تا این‌جا پیش می‌آمدند. احتمالا آن زن کمی پس از خروج از بیمارستان لب باز کرده بود؛ وقتی فشار زیادی به انسان وارد می‌شود، درون خود نگه داشتنش سخت است. آرام بودم؛ شاید به خاطر ناامیدی، جایی برای تقلا نداشتم... من «مرده‌نشین» بودم. - نیک... صدای نگران مهدیه باعث شد لحظه‌ای چشم باز کنم. عده‌ای مردم محلی را دیدم. با خشم عجیبی پیش می‌آمدند. حتی پیرزنی با عصا را که گریه می‌کرد هم همراه خود می‌آوردند. گریه؟! ابروهایم درهم رفتند؛ ترس، عصبانیت و خشونت را درک می‌کردم، اما گریه نه... چرا باید گریه کند؟! به هر حال باید مهدیه را از این مهلکه دور می‌کردم. به سمت مهدیه برگشتم. - یه لحظه دیواره‌های گاری رو بگیر تا تعادلت رو از دست ندی. مهدیه با وجود این که خوش‌بختانه حرفم را گوش داد، با تعجب پرسید: - چی؟ چی‌کار می‌کنی؟ سرت داره خون می‌آد... چه خبره... گاری را به سمت دیگر خواباندم. - تو فقط پشت گاری بمون، خودم حلش می‌کنم؛ بابت این آشفتگی‌های پی در پی عذر می‌خوام. با ناباوری و عصبانیت گفت: - چی داری می‌گی؟! موقعیت برای کل‌کل با موجوداتی شبیه محمدمهدی و مهدیه که از زبان کم نمی‌آوردند، مناسب نبود؛ بنابراین بدون حرف، برگشتم و خواستم با مردم محلی حرف بزنم که هنوز قدمی به سمتشان برنداشته بودم، به خاطر نزدیک‌تر شدنشان ناله‌های پیرزن را شنیدم!
  19. دستی روی صورتم کشیدم. حواسم به گفت و گو با مهدیه پرت شده بود و دیگر، خبری از بیمار تخت کناری و همراهش نبود. رفته بودند. ماندم اگر همان لحظه از اتاق بیرون می‌رفتم، آرام می‌گرفت؟ این‌گونه به نظر نمی‌رسید اما آن لحظه حواسم به این نبود... من حتی نمی‌توانستم واکنش درست نشان دهم؛ انقدر به فکر خودم بودم و مات و مبهوت خیره‌ی صحنه‌ی روبه‌رویم که... شاید واقعا خودخواه بودم، واقعا نحس... - ببخشید، اصلا نمی‌دونم یهو چه اتفاقی افتاد. دکتر با صورت گیجی این را موقع ورود به اتاق گفت‌؛ به نظر می‌رسید تا بیرون اتاق همراهی‌شان کرده است. مهدیه هم پیش از این که دکتر از گیجی در بیاید و بخواهد حواسش را به اطرافش بدهد، بالشت را سر جایش گذاشت و با لبخند ملیحی جواب داد: - احتمالا اتفاقی افتاده؛ گاهی پیش می‌آد. در حین صحبت دکتر و مهدیه، برای برداشتن کیف کارت‌هایم به سمت تخت کناری که پایینش افتاده بود، رفتم و زانو زدم. این بار، به خاطر پرتاب دوباره‌ی آن خانم، کیف کارت‌هایم روی صفحه‌ی کارت ملی‌ام باز مانده بود. نیک‌آیین آشوب‌گشت... ها؟... محمدمهدی فقط باید می‌گذاشت بمیرم، همین! بی‌میل، کیف چرمی کارت‌هایم را برداشتم و در جیبم گذاشتم. من خراب کرده بودم؛ خراب... *** - وقتی هنوز حالت انقدر گرفته‌ست، حس می‌کنم داری به حرف‌هام دهن کجی می‌کنی! نیم‌نگاه گذرایی به پای بسته شده‌‌ی مهدیه انداختم. دیگر درون کفش نمی‌رفت. حواسم را به جاده دادم. - قصد دهن کجی ندارم، فقط‌... دیگه موندم نحسی من تو رو گرفت یا نه... به شک افتاده بودم؛ شکی که داشت همان روح به قول محمدمهدی به درد نخورم را ذره ذره می‌جوید. مهدیه تک ابرویی بالا انداخت اما حقیقتا جا نخورد. ساده به صندلی ماشین تکیه داد و سریع، گفت: - اوه، نه... نحسی خودم بود؛ نحس‌تر تو، منم! دوباره داشت خودزنی می‌کرد؛ شبیه شارلاتانی که گفت. - حساب شده حرف می‌زنی، جواب می‌دی، می‌دونم... ولی قرار نیست خودزنیت به من احساس بهتری بده. دیگه نگو. پوفی کرد. دست به سینه زد و کمی کلافه، چپ چپ و با چشم‌های ریز شده نگاهم کرد. - وقتی می‌دونی حالت به اندازه‌ای برای کسی مهمه که به خاطرش خودزنی کنه، نباید به داشتن اون حالت ادامه بدی! با نگاه به جلو ادامه داد: - نحس بودن مثل حرف زدن از شانس خوب و شانس بده؛ اگه یه چیزی به شانس بنده، رهاش کن... خرافات شبیه سمی هستن که می‌دی روح بخوره، روح بقیه مسمومه... از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد. - تو چرا این سم رو به روحت می‌دی؟ - الان توقع داری باور کنم برای قانع کردنم از مغالطه‌ی مسموم کردن چاه استفاده نکردی؟! - آهان... پس درون تو بهت می‌گه خرافات خوبه؟ - نه... خرافات بده، ولی نمی‌تونم مطمئن باشم نحس بودن من از خرافاته، دیگه نه... کلافه سرش را تکان داد و از ته دل آه کشید. پر حرص با چشم‌های درشت شده غرید: - این‌جا که رمان فانتزی نیست! پدال ترمز را فشردم و ماشین را سر جای سابقش پارک کردم. روستا کوچک بود و برگشتنمان به ابتدای جنگل آن هم با ماشین زیاد طول نکشید‌. بی‌توجه به حرف مهدیه، پیاده شدم. - می‌رم گاری رو بیارم. در ماشین را پشت سرم بستم و در دلم ماند که آره! دقیقا در یک رمان فانتزی زندگی می‌کنم، وقتی می‌توانم با اجساد حرف بزنم، چرا فانتزی نباشد؟ چرا نحس بودنم واقعی نباشد؟ در تهران، اتفاق خاصی نمی‌افتاد اما این‌جا... شاید برای این‌جا نحس بودم، نمی‌دانستم. به سمت گاری‌ای که پشت چند درخت نزدیک به هم پنهان کرده بودم، رفتم. مامان از این گاری برای حمل مواد غذایی و خریدهایش استفاده می‌کرد، چوبی بود. گاری را به سمت ماشین بردم‌. در سمت مهدیه را باز کردم که با چشم غره‌ی وحشتناکش مواجه شدم؛ از آن‌هایی که در سکوت می‌گفت «من که دارم برای تو!». به خاطر بستن پایش، در حرکت راحت‌تر بود‌؛ کمتر تکان می‌خورد و درد می‌گرفت. کفشی که دیگر در پایش نمی‌رفت را برداشت و با کمک در ماشین و دیواره‌ی گاری، خودش را سوار گاری کرد و نشست. با وجود این که شب گذشته یادمان رفت لنگه کفشی که پرت کرده بود را برداریم، خوش‌بختانه یک جفت کفش دیگر آورده بود. گاری را کمی جلوتر بردم و برای بستن در ماشین برگشتم که نطق خانم باز شد؛ شبیه محمدمهدی دو دقیقه ساکت ماندن را دوام نمی‌آورد. - وقتی می‌زنی به فاز لج‌بازی، رسما داری روی ترسناک من رو دانلود می‌کنی! از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم و در ماشین را بستم. - فکر نکنم چیزی مونده باشه که از روی ترسناک تو به من نرسیده باشه! دکمه‌ی قفل روی سوییچ را فشردم. - هنوز روی کتک‌کاریم رو ندیدی، بادمجون کاشتن از تخصصاتمه! پوکر نگاهش کردم؛ عجب اعتماد به نفسی! - اول بذار پات خوب بشه، بعد‌... سوییچ را در جیب شلوارم سراندم و دسته‌های گاری را گرفتم. در حال رفتن به سمت خانه، مهدیه به صورت جدی‌ای با به نوبت بالا آوردن انگشت‌هایش، تکنیک‌ها و شاید انتخاب‌هایش را نام برد و شمرد. - قطعا پا نقش مهمی توی دعوا داره، خصوصا اگه کفش پاشنه بلند پات باشه؛ از مجازترین سلاح‌ها به شمار می‌ره! ولی اگه پا هم نباشه، مشت زدن با دست هم گزینه‌ی ملسی برای دعواست؛ به ویژه جاهای حساسی مثل شکم که جنبه ندارن، از اون هم که بگذریم، دندون‌های تیزی دارم و سرم هم اون‌قدری محکم هست که با یه کله، طرف به گنجشک‌های دور سرش سلام کنه! اگه وزنم بالا بود، کل بدنم می‌تونست به عنوان اسلحه‌ی انسانی خفه کردن تلقی بشه ولی خب این گزینه فعلا قفله، اوه، زبون هم نقش مهمی داره! اصلا مگه می‌شه با یه خانم دعوا کرد و نیشت نزنه؟! مهدیه، سرش را پایین انداخته بود و به صورت کاملا جدی‌ای، کارهایی که می‌توانست انجام دهد را بررسی می‌کرد، ابدا شوخی نداشت ولی...
  20. هم‌زمان، مهدیه با نگرانی به من نگاهی کرد و تا خواست چیزی بگوید، صدای دکتر در آمد: - خانم، داری چی‌کار می‌کنی؟ پات رو هنوز نبستم، یهو چی شدی؟! مهدیه با دستش به دکتر اشاره کرد آرام باشد و بی‌توجه، رو به من لب زد: - غلط اضافه بکنن که آتیششون زدم، ولی تو خوبی؟ خوب؟ شاید... تا وقتی که واقعا نحس نبودم، خوب بودم. تا وقتی که می‌توانستم این‌گونه فکر کنم که اتفاق شب گذشته نه از نحسی من، که یک حادثه‌ بود، خوب بودم؛ به هر حال پیش از هر آسیب جدی‌ای، خودم مهدیه را نجات دادم. پس نحسی من او را نگرفته بود، نه؟! خاله می‌گفت نحس نیستم، باید راست می‌گفت. - چیزی نیست... بالاخره با صدای پسربچه‌اش خانم میان‌سال به خودش آمد. کیف کارت‌هایم را وحشت‌زده روی زمین انداخت و در حالی که پسر بچه‌اش را عقب می‌کشید و سعی می‌کرد نگاهش به من نیفتد، بلند گفت: - خانم دکتر، خانم دکتر بیاین سرم مامانم رو بردارین، ما می‌ریم... نیاز نیست دیگه بمونیم، باید بریم، کار داریم‌... چرا؟ دوست داشتم بپرسم چرا؟ بیست و سه سال از رفتن من گذشته بود. من با این فرض که هنوز فضا همان‌گونه است برگشتم ولی هنوز هم... چرا؟ چرا شبیه یک هیولا از من می‌ترسید؟ من خوب بودم؟ نه، فکر نکنم... نه وقتی پسر کوچولوی سبزه‌ی بامزه از آشفتگی ناگهانی مادرش ترسیده بود و چیزی به گریه کردنش نمانده بود، نه وقتی چادر مادرش را می‌کشید و مادرش، چنان در آغوشش کشید که نکند حضور من بلایی سرش بیاورد، سپرش شد، صحنه‌ی احساسی‌ای از محبت مادرانه بود ولی... من نه مهربانی می‌خواستم، نه عشقی... مهم نبود؛ فقط دوست نداشتم باعث آزار کسی شوم... چیزی که بی‌نهایت دور به نظر می‌رسید. خواسته‌ی زیادی بود؟ شاید... برای یک موجود نامشروع، شاید... دکتر با عذرخواهی سریعی به سمت تخت کناری رفت. هم دکتر و هم بیماری که مادربزرگ پسربچه بود، از رفتار یک دفعه‌ی آن خانم تعجب کرده بودند؛ به نظر نمی‌رسید حتی بخواهد اسم من را به زبان بیاورد، فقط ترسیده از دکتر می‌خواست سرم را قطع کند تا بروند. آشفتگی ناخوشایندی بود؛ فقط به خاطر من... با کشیده شدن ملایم چیز نرمی به دستم با تعجب سرم را برگرداندم که دیدم مهدیه، بالشت درمانگاه را به دستم می‌مالد! چشم‌هایم درشت شدند‌. به خاطر این آشفتگی، دیوانه شده بود؟ به عنوان بیمار به آرامش نیاز داشت، قبول داشتم ولی... - قلم‌نوریم همرام نیست! چه جمله‌ی مرتبطی! دیگر واقعا داشتم از مهدیه هم می‌ترسیدم. نباید می‌آوردمشان، همه چیز درهم پیچیده بود. - پس این‌جوری نوازشت می‌کنم! ابروهایم بالا پریدند. جا خوردم. - چی؟! غیرارادی از دهنم بیرون پرید. مهدیه فقط خندید‌. نوازش؟ دوباره به بالشتی که به دستم می‌کشید، نگاه کردم. نوازش... خاله همیشه روی سرم دست می‌کشید، برایم عجیب بود. خیلی وقت بود که دیگر این کلمه را نشنیده بودم، چه رسد به تجربه‌اش، آن هم به این شکل غیرمعمولی! - تو خیلی خوبی... اون‌قدری که هر کسی لیاقتت رو نداره. توی آشفتگی خودشون، ولشون کن. شانه بالا انداخت و بی‌خیال، ادامه داد: - یه مشت احمقن! شبیه آدم‌هایی که از روح می‌ترسن، در حالی که روحی وجود نداره... همین‌قدر پوچ. تو مسئول ترس پوچ بقیه نیستی، تو هدیه‌ی منی، نیک‌آیینی! با لبخند دندان‌نما و اعتماد به نفس عجیبی، دقیقا شبیه محمدمهدی حرف می‌زد‌. - شبیه برادرتی... لب‌هایش را غنچه کرد و درون لپ‌هایش با حرص باد انداخت. - این همه حرف زدم، فقط همین؟! - نه... می‌خواستم بگم ممنونم؛ این که این اتفاق افتاد، احتمالا تو و محمدمهدی رو هم درگیر می‌کنه، باید سریع‌تر بریم، یا حداقل شما برید... تک ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگاهم کرد‌‌. در نهایت کج‌خندی زد و جدی گفت: - می‌دونی؟ اگه الان عزرائیل هم بیاد سراغت، اول باید من و محمدمهدی رو ببره، بعد تو رو... تک ابرویی بالا انداختم. - و به نظرت این درسته؟ بدون مکث جواب داد: - آره! آهی کشیدم. - یه نویسنده‌ی هتل‌دار با این همه ذوق و شوق انقدر راحت زندگی‌ش رو دور می‌ندازه؟ خندید. - به نویسنده‌ی هتل‌دار، سوژه‌ی رمانش رو تا برزخ هم دنبال می‌کنه! - سوژه زیاده... موکدانه گفت: - ولی مرده‌نشین یکیه! - آره... باید هم یکی باشه! یکی دیگر شبیه من؟ تصورش هم ناخوشایند بود.
  21. به سمت ماشین برگشتم. محوطه‌ی پارکینگ کوچک درمانگاه چندان شلوغ نبود. در سمت مهدیه را باز کردم و ویلچر را جلو بردم که با کمک در، ایستاد و روی ویلچر نشست. - ممنون... مشکلی که پیش نیومد آقا شیر ملوس؟! لبخند دندان‌نمای مهدیه برای من به نوعی طعنه‌آمیز محسوب می‌شد. آقا شیر ملوس، اسم ناهنجاری بود که به جای نیک‌آیین، رویم گذاشته بود. در روستا نمی‌توانست و نباید به نیک‌آیین صدایم می‌زد‌. - نه، فقط به جای کارت ملی تو، تلفن همراهم رو گرفتن. با تعجب ابرو بالا انداخت. - هوم... خوبه! *** کار مهدیه بیش از آنچه تصور می‌کردم، طول کشید‌. پس از ویزیت عمومی، برای عکس گرفتن رفتیم که مسئولش هنوز نیامده بود و یک ساعتی شد تا بیاید؛ البته جای شکرش باقی بود که به خاطر فاصله‌ی زیاد روستا تا نزدیک‌ترین شهر و پیشرفتش، اساسا چنین امکاناتی داشت و برای عکس گرفتن مجبور نبودیم تا خود شهر برویم. پس از عکس گرفتن هم مشخص شد به خاطر باریکی چوب، نیازی به اقدام خاصی اعم از جراحی و... برای بیرون آوردنش نیست و دکتر به سادگی بیرونش آورد و مشغول بخیه زدن شد. من هم در طول بخیه زدن پای مهدیه، از آن‌جایی که حضورم فایده‌ای نداشت، به داروخانه‌ی کنار درمانگاه رفتم و باند کشی، قوزک‌بند و داروهایی که دکتر نوشته بود را خریدم. وقتی برگشتم، مهدیه با دیدن پلاستیک خریدهایم، خندان و بی‌خیال دست تکان داد و گفت: - ممنون، آقا شیر ملوس! و همین برای گرد شدن چشم‌های پیرزن و همراه میان‌سال تخت کناری‌اش کافی بود. پیرزن که گویی عقاید سنتی‌تری هم داشت، دستی به صورتش کوبید و بی‌صدا لب زد: - خدا مرگم بده! نفسم را آه مانند بیرون دادم. هزاران هزار اسم مستعار آدم‌وار وجود دارد، چرا آقا شیر ملوس؟! به خاطر رنگ موهایم، خود مهدیه گفته بود. به هر حال، خدا به پیرزن رحم کرده بود که مهدیه به من نگاه می‌کرد و حرفش را لب‌خوانی نکرد و گر نه... فکر کنم در بهترین حالت یک نمایش گیس و گیس کشی، در منطقی‌ترین حالت یک دعوای مستلزم حضور نیروی انتظامی و در بدترین حالت، یک قتل واقعی و مرگ قسمتش می‌شد. مهدیه رحم نمی‌کرد... دکتر که با این‌جور صدا زدن مهدیه آشنایی داشت، در حالی که سعی می‌کرد خنده‌اش را بخورد، دستش را برای گرفتن خریدها جلو آورد که بی‌حرف، پلاستیک را به دستش دادم. خانم جوانی بود که ظاهر آزادش به جو روستا نمی‌خورد؛ حدس می‌زدم برای طرحش به روستا آمده باشد. پایین تخت، رو به مهدیه پرسیدم: - بهتری؟ پر انرژی جواب داد: - عالیم! خوب بود. انرژی‌اش را دوست داشتم، احتمالا کمی درد را داشت ولی‌... یک لحظه بود؛ در یک آن از گوشه‌ی چشم سایه‌ی سیالی را دیدم و پیش از آن که درست بفهمم چه اتفاقی می‌افتد، پسربچه‌ای به خاطر سرعت زیادش به پایم برخورد و رد شد. هنوز ثانیه‌ای از این اتفاق نگذشته بود که صدای افتادن کیف کارت‌هایم روی سرامیک‌های سفید درمانگاه، روح از تنم پراند. - متین، مامان نباید این... به سرعت برای برداشتن کیف‌کارت‌هایم برگشتم اما خانم میان‌سالی که گویا مادر آن بچه بود و کیف‌کارت‌هایم جلوی پایش پرت شده بود، سریع‌تر از من برای برداشتنش خم شده بود و در حالی که کیف کارتم باز شده در دستش مانده بود، ناگهان حرفش را خورد و خشکش زد. این، بد بود؛ خیلی بد... من، شبیه خودم نبودم اما هنوز هم آدم عجیبی بودم که در آن ویلا زندگی می‌کرد، اگر می‌دانستند؛ به علاوه، کیف کارت‌هایم دقیقا روی گواهی‌نامه‌ام باز مانده و گر چه تصویرم سیاه و سفید بود، مشخصات حک شده واضح بودند؛ نیک‌آیین آشوب‌گشت، نامی غیرمعمول که فراموش نشدنی‌اش می‌کرد و نام‌خانوادگی‌ای که گویی نظری به نفرین شدگی‌ داشت، کسی که آشوب حول محور او می‌گشت. و سن آن زن، قطعا مرده‌نشین را به خاطر داشت... لب‌هایم را روی هم فشردم و دست‌هایم را مشت کردم. نباید کیف کارت‌هایم را می‌آوردم، لعنت به من و عادتم! هنوز آن زن واکنشی نشان نداده بود که از گوشه‌ی چشم، خیز برداشتن مهدیه را دیدم؛ به حدی که دکتر هم تعجب کرد... سریع راست ایستادم و دستم را جلوی مهدیه گرفتم که متوقف شود. ترسیده بود؛ رنگش پریده بود... بابت نگرانی‌اش ممنون بودم اما... آهسته، در گوشش لب زدم: - از بی‌دقتی من بود. عذر می‌خوام. تهدید کردن بده و تهدید کردن یه مادر جلوی پسربچه‌ش، بدتر... پس لطفا آروم باش. پسر بچه‌ هم جا خورده بود. با ترس و تعجب به مادر خشک شده‌اش نگاه می‌کرد و چادرش را تکان می‌داد. - مامانی، مامانی چی شد؟
  22. سرم درد گرفت؛ به میز تکیه زدم و لحظه‌ای پلک روی هم فشردم. حس می‌کردم آرامش موقع صبحانه خوردنمان، آرامش پیش از طوفان بوده. - حداقل می‌تونیم سه‌تایی‌... هنوز حرفم تمام نشده بود که محمدمهدی در حال پوشیدن دست‌کش‌های ظرف‌شویی جواب داد: - اومدن من فایده‌ای نداره؛ حداقل توی خونه می‌تونم ظرف‌ها رو بشورم و ناهار آماده کنم، با اجازه می‌خوام یه کم هم خونه رو دنبال اون مدارک بگردم‌. تا همین‌جا هم زیادی دست دست کردیم... با نگاه جدی و گرفته‌ای به ظرفی که کفی‌اش می‌کرد، آرام‌تر ادامه داد: - باید زودتر این داستان رو تموم کنیم. و در یک تغییرفاز سریع، با لبخند دندان‌نمایی سمتم برگشت و گفت: - پس درمانگاه بردن مهدیه دست خودت رو می‌بوسه، نیکین جان! همان لحظه‌ای که نفسم را با درماندگی شبیه آه بیرون دادم، احساس کردم گوش‌هایم می‌گویند به خاطر امروز، روز قیامت نزد خدا شکایتم را می‌کنند! *** - پس لطفا چند لحظه این‌جا بشین تا من یه ویلچر بگیرم. - حله... فقط زود برگرد. با پیاده شدن از هایلوکسی که تا همین‌جا، چشم‌ها را خیره‌ی خودش کرده بود، سنگینی نگاه مردم را روی خودم هم احساس کردم‌. گریمم را انجام داده بودم، پس قرار نبود از حضور مرده‌نشین بترسند، عصبانی شوند یا بخواهند به خشونت رو بیاورند. با ایستادنم، نسیمی که می‌وزید، موهایم را به همان سمتی که از لحظه‌ی ورودم به روستا ته دلم مانده بود، راهنمایی کرد. دوست داشتم فکرش را نکنم اما دست خودم نبود که لحظه‌ی کوتاهی، خیره‌ی همان سمت ماندم. دلم می‌خواست بروم اما... یک مانع لمس‌نشدنی وجود داشت؛ شرم خودم، خواسته‌ی مامان، حرف خاله و... در نهایت، من به عنوان نیک‌آیین آشوب‌گشت در این روستا حضور نداشتم. سنگین بود اما نفس عمیقی کشیدم. چشم‌هایم را بستم و در حال مرتب کردن موهای کلاه‌گیسم، سرم را برگرداندم. گذاشتم با تمام سنگینی‌اش در دلم بماند و گذشتم... نباید معطل می‌کردم. بهترین انتخابی که می‌توانستم بکنم، هر چه سریع‌تر تمام کردن کارهایم و دور شدنم از این فضا بود. ساختار درمانگاه نسبت به چیزی که به یاد داشتم، تغییر زیادی کرده بود. بزرگ‌تر شده بود و از روی نمای براقش می‌شد حدس زد نوساز است‌. با راهنمایی گرفتن از حاضرین، به بخش امانت دادن ویلچر رفتم. در راه متوجه‌ی پچ پچ عجیب میان برخی از آدم‌هایی که می‌دیدم، شدم؛ نگرانی و تأسف هم در صورتشان واضح بود اما نمی‌توانستم حرف‌هایشان را بشنوم و علاقه‌ای هم نداشتم... به نظر نمی‌رسید در مورد من باشند. با این که به عنوان غریبه عجیب نگاهم می‌کردند، از من فاصله نمی‌گرفتند و نمی‌ترسیدند؛ پس بحث شناختن من نبود. به قسمت امانت گرفتن ویلچر که رسیدم، سر مسئولش پایین بود؛ بنابراین ضربه‌ای با انگشت اشاره‌ام روی میز زدم و گفتم: - ببخشید، یه ویلچر می‌خواستم‌. - برای چی؟ مرد جوان لاغر اما قدبلندی بود‌. نمی‌توانستم تشخیص دهم تازه‌کار است یا نه.‌‌.. - پای بیمارم آسیب دیده. - کارت ملی لطفا... می‌دانستم مدرک هویتی می‌خواهند. مهدیه هم حواسش به این موضوع بود که هنوز متوقف نشده، کارت ملی و کارت بانکی خودش را داد‌. صرف نظر از مرده‌نشین، می‌ترسید قاتلم هم ردم را روی کارکرد کارت بانکی‌ام بزند. کارت ملی مهدیه را روی میز گذاشتم. با دیدن عکس دختر روی کارت، با تعجب نگاهم کرد که توضیح دادم: - کارت خود بیماره... کارت ملی خودم همراهم نیست‌. دروغ می‌گفتم. مدارک هویتی‌ام در جیب شلوارم بودند‌. فقط محض احتیاط برشان داشتم‌. کیف کارت‌هایم از روی عادت همیشه همراهم بود و... ترک عادت نکردم. چشم‌های قهوه‌ای‌اش ریز شدند. مشکوک نگاهم کرد. - باید کارت خودتون باشه آقا. - گفتم که... کارتم همراهم نیست و بیمارم آسیب دیده؛ اگه باید چیزی متعلق به خودم باشه، می‌تونم تلفن همراهم رو بذارم؟ با حالت ناخوشایندی سر تا پایم را نگاه کرد اما با مکث کوتاهی پذیرفت. - بفرمایید آقا. عملا از تلفن همراهم استفاده‌ای نمی‌کردم. برای ردیابی نشدن، روی حالت پرواز بود. - لطفا رمزش رو بزنید. بدون این که او ببیند، رمزش را زدم و فقط صفحه‌ی باز شده‌اش را نشانش دادم که سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. تلفن همراهم را مجددا قفل کردم و تحویل دادم؛ چون تلفن همراه خودم آن‌جا می‌ماند، برای اطلاعات تماس، شماره‌ی مهدیه را دادم و یک ویلچر امانت گرفتم‌.
  23. با دیدن ساختمان از دور، نیم‌نگاهی هم به مهدیه انداختم. سرش روی شانه‌ام بود. پس از چهل دقیقه‌ی تمام غرغر کردن، رسما غش کرد؛ و گر نه که می‌خواست به ادامه‌ی غرغرهای رمانی‌اش برسد. شالش در خواب شل شده بود و موهای مشکی کوتاهش کمی بیرون ریخته بودند؛ شبیه محمدمهدی، موج داشتند. مهدیه هم با وجود موهای مشکی، پوست گندمی روشن و چشم‌های آبی تیره، دختر جذابی بود؛ شبیه همان شخصیت‌های رمانی که می‌گفت. تازه ده دقیقه بود که غش کرده بود و در خواب، بیش از حد بی‌آزار می‌رسید؛ شبیه دروغ می‌ماند... در حال رفتن به سمت ساختمان، زیر لب گفتم: - مهم نیست با کی، وقتی با یه پسری و آسیب هم دیدی، نباید انقدر بی‌دفاع بگیری بخوابی! البته که مهدیه نشنید. خواب بود. باید بعدا تذکر می‌دادم، فکر کنم... مهدیه احتمالا می‌توانست در خواب هم ملت را به غلط کردن بیندازد ولی... نگرانی طبیعی بود. بدون بیدار کردن مهدیه، خم شدم تا در را باز کنم. موقتا یکی از پاهایش را رها کردم تا دریچه را کنار بزنم و پس از اسکن و باز شدن در، دریچه را بستم و دوباره دستم را زیر زانویش انداختم. حیاط را رد کردم. پیش از ورود به خانه، با تکان سر پالتوی خیسی که با خوابیدن مهدیه روی سرم مانده بود را پایین انداختم و به همان ترتیب، وارد خانه شدم‌. خوش‌بختانه، نزدیک خانه از شدت باران کاسته شده بود و با وجود پالتوی بارانی بلند مهدیه، آب از قسمت‌های خونی چکه نمی‌کرد که کل خانه را به فنا بدهد. مهدیه را با احتیاط روی تخت مامان خواباندم‌ که به کل شالش افتاد. مدل موهایش پسرانه و کپی برابر اصل مدل موهای محمدمهدی بود؛ نزدیک به نظر می‌رسیدند. تا بالا آمدن آفتاب نمی‌شد به سراغ ماشین رفت اما پایش باید حداقل ضدعفونی می‌شد. دیگر دلیل موجهی برای شکاندن مرزها نمی‌دیدم، آن هم وقتی خواب بود! بنابراین ترجیح دادم برای ضد عفونی کردن زخمش، خود محمدمهدی را بیدار کنم. *** لقمه گرفتن محمدمهدی برای مهدیه را که تماشا می‌کردم، برایم سوال شد اگر من خواهر یا برادری داشتم، چیزی فرق می‌کرد؟ حقیقتا، صحنه‌ی دوست داشتنی‌ای بود. داشتنش... احتمالا تجربه‌ی لذت‌بخشی به شمار می‌رفت‌. محمدمهدی از وقتی بیدارش کردم و ماجرا را فهمید، شبیه پروانه دور مهدیه می‌چرخید. پس از بیدار کردن محمدمهدی و توضیح شرایط، به حمام رفتم و کمی خوابیدم. محمدمهدی دیگر به اتاق من برنگشت، کنار مهدیه ماند و برای صبحانه‌یمان... گوشت‌‌چرخی با سیب‌زمینی سرخ کرده بود! تقویت کردن مهدیه را شروع کرده بود. مهدیه هم در کمال تعجب آرام‌تر به نظر می‌رسید و به جای تهدید و دعوای لفظی، اجازه می‌داد محمدمهدی نازش را بکشد؛ فضا به حدی سر میز صبحانه آرام و صلح‌آمیز بود که عجیب به نظر می‌رسید. خوردن صبحانه‌یمان که تمام شد، خواستم ظرف‌ها را برای شستن جمع کنم که محمدمهدی، دست پیش گرفت. با تعجب که نگاهش کردم، فقط لبخند ملیحی زد. - این کارها رو بسپار به من، تو مهدیه رو ببر درمانگاه‌! ابروهایم بالا پریدند. - من این‌کارها رو می‌کنم، بهتره خودت ببریش... به هر حال تو برادرشی! حرف محمدمهدی اصلا منطقی نبود؛ با عقل جور درنمی‌آمد. اگر برادر بی‌تفاوتی بود، می‌گفتم شاید مهدیه را اسباب زحمت می‌بیند، برایش مهم نیست یا هر چیز دیگر اما... تا همین‌جا هم از صبح چنان دور مهدیه چرخیده بود که به نوعی می‌توانستم بگویم روی مهدیه وسواس دارد! - خودم گفتم می‌خوام با تو برم! - چی؟! با تعجب سمت مهدیه برگشتم که بی‌گناه، شانه بالا انداخت. - دیشب غرغرهام تموم نشد! با جوابش، جیغ کشیدن گوش‌هایم را رسما احساس کردم. ناباورانه و شوکه نگاهم روی محمدمهدی چرخید که با نیشخند پیروزمندانه‌ای نگاهم می‌کرد و ظرف‌ها را روی هم می‌چید. - خب... می‌تونی برای محمدمهدی هم غر بزنی! مهدیه لج‌بازانه سرش را محکم به نشانه‌ی منفی تکان داد. - اون غرغرهام رو حفظ شده، نق زدن براش دیگه حال نمی‌ده. - می‌تونی بعدا... سرتق، پای سالمش را روی زمین کوبید و با اخم به سمتم خم شد. شمرده گفت: - من، می‌خوام الان، برای تو، توی راه درمانگاه نق بزنم! روی حرف صاحبت، حرف نزن!
  24. دردناک‌تر از پس زده شدن توسط بچه‌ها چه بود؟ پس زده شدن توسط بچه‌ی خودم! به علاوه، من تمایلی به بدبخت کردن کسی نداشتم. - نمی‌خوام کسی رو بدبخت کنم! مهدیه با تأسف نچ نچی کرد. - اعتماد به سقفت رو برم! از کجا معلوم اون تو رو بدبخت نکرد؟ - ها؟! از روی شانه‌ام خم شد و چپ چپ نگاهم کرد. - نگو که به این فرض حتی فکر هم نکردی! حقیقتا... نکرده بودم! توانایی من در بدبخت کردن دیگران بیشتر نبود؟! سوال مهدیه کمی پیچ و دنده‌های مغزم را خراب کرده بود، به هم گیر کرده بودند و مدام درجا می‌زدند. کمی طول کشید تا به جواب رسیدم. لحظه‌ای پلک‌هایم را روی هم فشردم و گفتم: - خیلی مهم نیست، به هر حال به ازدواج فکر نمی‌کنم. - صدی نود شخصیت‌های رمان‌، به ویژه مردها چنین حرفی رو می‌زنن و آخرش می‌دونی چی‌ می‌شه؟ مثل سگ عاشق می‌شن، اون‌قدر که قلب عالمی خواننده رو به تاپ تاپ می‌ندازن! با چه اعتماد به نفسی هم گفت! حقیقتا حرفی برای گفتن نداشتم. زندگی من به مسخرگی و پر چالشی یک رمان بود، فکر کنم... از کودکی‌ام به تنهایی یک تراژدی دست اول درمی‌آمد اما... این یکی را نبود و نمی‌شد. سکوتم که ادامه یافت، مهدیه با چشم‌هایی که از گوشه‌ی چشم ریز شدنشان را دیدم، خیره‌ام شد و گفت: - تو که گردن نگیر ولی امیدوارم یه جوری عاشق شی که کاسه‌ی چه کنم چه کنم دست بگیری، دختره هم محلت نذاره، من هم بشینم یه رمان قیلی ویلی کننده از زندگیت بنویسم‌. - حس نفرین می‌ده! - قطعا دعای خیر نیست! البته تو یه جورایی در عین نوآوری، رمانم رو کلیشه‌ای می‌کنی؛ هم خوشگلی، هم خوش‌تیپ، هیکل ورزشکاری هم که داری، پولدار هم که به میزان لازمی، سرد هم که هستی، البته مغرور نیستی! این یه کم کلیشه‌ی شخصیتت رو کنترل می‌کنه. از یک جایی به بعد، مهدیه دیگر با من حرف نمی‌زد؛ بیشتر با خودش داشت مشخصات شخصیت رمانش بر اساس واقعیت را تحلیل می‌کرد. دلم می‌خواست گوش‌هایم را بگیرم اما دست‌هایم بند گرفتن خانم بود و... در نهایت مجبور بودم با وجود چهره‌ی پوکرم به حرف‌های مهدیه گوش بدهم. - تازه، اسمت هم با بیست و هشت سال سن نیک‌آیینه، نیک‌آیین! یه اسم باکلاس که به دوره‌ت نمی‌خوره؛ انگار از دل رمان پریدی بیرون... خوش‌حالم حداقل فامیلیت تهرانی‌نسب نیست و گر نه فکر می‌کردم یکی دستم انداخته! شغلت البته کلیشه‌ای نیست. مدیر یه سری مهدکودک‌های گسترده... شغل نرمیه برای یه آدم سرد. الان باب شده ملت از خلاف‌کار و مأفیا خوششون می‌آد، غش و ضعف می‌کنن برای آدم‌کش! بنرهای تلگرام رو ندیدی..‌. سر آدم سوت می‌شه، همه فکر می‌کنن زنشون خیانت کرده، یه نفرم پیدا نمی‌شه عین آدم به زنش اعتماد داشته باشه! یکی نیست بگه خب مرتیکه مجبوری زن بگیری وقتی نه عرضه‌ی تشخیص دروغ داری، نه عرضه‌ی عین آدم اعتماد کردن رو، نه عرضه‌‌ی بخشیدن رو... چه جوری شخصیت‌های زن باید عاشق همچین احمق نفهمی بشن؟ من جاشون بودم از پوستشون پادری گاوداری رو درست می‌کردم، مناسب همون‌جان... فقط می‌توانستم بگویم مهدیه شکار است، واقعا شکار‌. از بررسی ویژگی‌های من به حرص خوردن از دست محتوای عجیب و غریب تکراری رمان‌ها رسیده بود، چندان درکی نداشتم، آدم‌ رمان‌خوانی نبودم اما حرص درون مهدیه به حدی شدید بود که حس کردم اگر نویسنده‌‌ی آن‌جور رمان‌ها دم دستش بودند، خودش یک قاتل سریالی می‌شد! ***
  25. پایم که به زمین رسید، کمی جلوتر از شاخه‌ای که مهدیه نشسته بود، ایستادم و دست‌هایم را برای گرفتنش بالا بردم‌. - حواست باشه پای آسیب دیده‌ت به شاخه‌ی پایینی نگیره‌. حالا بپر... دست کم از ارتفاع نمی‌ترسید که بدون تردید خودش را روی شاخه جلوتر کشید و بی‌مکث، پرید. نرسیده به زمین، زیر بغلش را گرفتم که پای آسیب دیده‌اش باز ضربه نبیند و با احتیاط، روی زمینش گذاشتم. تقریبا تمام وزنش را روی پای سالمش انداخت اما هم‌چنان با خنده گفت: - مگه شیشه‌م که انقدر احتیاط می‌کنی؟! - شیشه هم انقدر احتیاط نمی‌خواد، اگه شکست، فقط یه دونه دیگه‌ش رو می‌خرم اما... انسان فرق داره. با نگاهی به پای آسیب دیده‌اش ادامه دادم: - نمی‌تونی این‌جوری تا ویلا بیای؛ احتمالا خوشایند نباشه اما بهتره سر کولم شی... جایی برای مخالفت نبود، پس بدون حرف برگشتم و پشت به مهدیه زانو زدم. چهره‌ی مهدیه را نمی‌دیدم اما با لحن مرددی پرسید: - سنگین نیستم؟ - نه. مشکلی نیست، پس راحت باش. - اوه... باشه... با اجازه و ممنون! پس از مکث کوتاهی، دست‌هایش را دور گردنم احساس کردم. نزدیک شده بود. زیر زانوهایش را گرفتم و در حال بلند شدن گفتم: - حواست باشه حتی اتفاقی هم پای زخمیت به پام نگیره، اذیتت می‌کنه. - مراقبم... تو هم هوای جلوی پاهات رو داشته باش، راستی سر راه خم شو من چراغ قوه رو بردارم‌، با این تاریکی نیازش داریم‌. درست می‌گفت. چراغ قوه همان‌جایی که انداخته بودم، هنوز روشن بود و فضا را روشن‌تر می‌کرد. با خروج از زیر سایه‌ی درخت و قطره‌هایی که برخلاف تصورم به جای شدت یافتن، اصلا روی سرم نریختند! لحظه‌ای سرم را با تعجب بالا بردم که لبخند مهدیه، شکارم کرد. پالتویش را در آورده بود و شبیه چتری بالای سرمان گرفته بود. دیگر دست‌هایش دور گردنم نبودند که هنوز کمی درد می‌کرد. - ممنون... سردت نیست؟ سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. به شوخی گفت: - حد آدم تب‌دار گرمم! در حال رد شدن از کنار جنازه‌ی گرگی که خودم کشته بودم، لحظه‌ای نگاهم رویش ماند؛ بی‌جان بی‌جان‌... جسدش شبیه انسان‌ها صدایی برای شنیدنم نداشت، شاید هم من نمی‌فهمیدم ولی‌... در دل ازش عذرخواهی کردم؛ بیش از آن کاری از دستم برنمی‌آمد. نزدیک چراغ‌قوه خم شدم و مهدیه، چراغ‌قوه را برداشت‌. هم‌زمان پرسید: - می‌دونی از کدوم سمت باید بریم؟ - آره، مسیر یادمه... یه کم طولانیه ولی کمتر از یه ساعت دیگه می‌رسیم‌. مهدیه پوفی کرد. - خوبه... من وقتی گرگ‌ها زدن دنبالم و مجبور شدم فرار کنم، دیگه نتونستم حواسم به مسیری که می‌رم هم باشه؛ پس هیچی یادم نیست! - مشکلی نیست، من هستم‌. - وقتی این‌جوری می‌گی باز هم آقامون جنتلمنه جنتلمنه توی گوشم پلی می‌شه؛ حیف تبلتم به فنا رفت، نیست بذارم. با صورت پوکری جواب دادم: - واقعا نیاز نیست. مهدیه شروع نکرده بود، در واقع هیچ وقت متوقف نشده بود که بخواهم بگویم باز شروع کرد؛ این، حتی بدتر بود. - یه سوالی عجیب ذهنم رو درگیر کرده! از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. چنان با شوق و ذوق منتظر بود بپرسم چه سوالی که حد نداشت. پوفی کردم... - بهت نمی‌آد برای پرسیدن منتظر تأیید من باشی! گله‌مند لب زد: - وقتی فهمیدی تأییدت رو می‌خوام، فقط باید تأیید می‌کردی؛ بگذریم... وقتی انقدر بچه‌ها رو دوست داری، چه جوری تایپ مورد علاقه نداری؟ نباید به ازدواج فکر کنی که بچه‌دار شی؟
×
×
  • اضافه کردن...