-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
پارت هشتم در دنیای انبوهِ غم غرق شدم. دیگر نه لباس های زیبا میخواستم نه صورتم را زینت میدادم. از نگاه پر ترحم انسان ها بیزار بودم! این انسان ها چه میدانستند؟ فقط بلد بودند حرف بزنند و شعار دهند: « تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش مکن!» اما خود بی چون و چرا، هرچه میخواستند، میگفتند. میگفتند دخترک افسرده، خانوادهاش چه بدبختاند، گناه دارند، کاش دردش را بگوید بدانیم چرا این گونه است.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت هفتم بار ها خودم را متقاعد کردم که تمامش کن! مگر دنیا به آخر رسیده؟ اما در انتهای قلبم یک جمله طغیان میکرد. «آری! دنیا به پایان رسیده است» مگر اون تمام دنیای من نبود؟ وقتی او نبود، دنیایی هم نبود. « جهانم، بی او الف نداشت»
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت ششم» عجز درون چشمانِ روشنا نشست؛ اما دیدگان رضوان، ذرهای تردید در خودش جا نکرده بود. اصرار بیفایده به نظر میآمد. روشنا با غمزدگی، مجدد خود را بر روی تخت نرم، پرت کرد. - خب اون شریک نو رسیده کیه که لایق دویست و شش عروسکِ مدل نود و پنجِ منه؟ لودگیاش، بر لب های رضوان خنده مهمان کرد. همانطور که از نو، کتابش را میگشود تا ادامهی متون را بخواند، لب باز کرد و کفت: - اقای سیروس محمدپناه، یکی از پولدار ترین های تهران که فکر کنم شش ساله میشه فوت کرده. روشنا تحمل انقدر شوک را، آن هم پشت هم در خود نمیدید. قلبش هیجان زده بود و دیوانهوار میکوبید. مقصود پدر از این کار ها چه بود؟ او باید از یک مُرده رضایت میگرفت؟ نتوانست باز زبانش را کنترل کند، با غصب گفت: - عه خدابیامرزه، هرچی خاکه اونه عمرِ شما باشه اقای شایگان! اخمی از بی پروایی روشنا، فاصلهی بین ابرو های رضوان را پر کرد. اما میدانست روشنا را میتواند با این موضوع از کارخانه دور کند. در خیالش روشنا نه پول خرید سهام کارخانه را داشت نه خانوادهی محمد پناه حاضر بودند آن کارخانهی بیمصرفِ ورشکست شده را مجدداً پرورش دهند. - من حرفم رو زدم! فکراتو بکن، اگه میخوای آدرس خونهی محمدپناه رو بهت بدم. تنش از حرص میلرزید. از پدرش بعید بود چنین شرط مسخرهای برایش بگذارد؛ همین مانده برود و التماس آن خانوادهی خر پول را بکند. - چرا اذیتم میکنی بابا؟ این قضیهی شریک یهو از کجا اومد؟ چرا شما باهاشون صحبت نمیکنی؟ من مطمئنم حرفِ شما براشون مهم تره و سند تره. رضوان پقی زیر خنده زد؛ به گونهای میخندید که روشنا را یاد آدم های تسخیر شده در فیلم های ترسناک میانداخت. از این بازیای که میدانست بازی است و نمیتوانست از آن شانه خالی کند، متنفر بود. - من به عنوان مدیر عامل اون کارخونه، ورشکستش کردم! بهنظرت حرف من براشون سند میشه؟ دیگر ماندن را جایز ندانست، از پدر آبی گرم که هیچ، حتی ولرم هم نمیشد. روشنا نسخهی دخترانهی همین پدر بود، اگر میگفت کاری برای کمک نمیکنم، واقعا نمیکرد! - فکرامو میکنم! همینحرف که انگار از ته چاه بیرون آمده بود، لبخند کم جانی روی لبان رضوان حک کرد که از دیدهی روشنا دور نماند. پشت به پدر، به سوی در، گامهای بلند و مستحکم که مبادا پدر متوجهی ضعفش شود. - باشه عزیزم. با شنیدن کلمهی «عزیزم» دستش مشت شد و فوراً اتاق را ترک کرد. در را انقدر محکم به چارچوب بخشید که صدای آن پنجره های خانه را به لرزه در آورد. وارد اتاقش شد و خود را روی تخت پرتاب کرد. سرش را در بالشت فرو کرد و تا جان داشت جیغ کشید. مشت هایش را پی در پی بر تخت روانه کرد و با صدای خفه شده فریاد زد: - برات دارم آقای شایگان! -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت یازدهم» نزدیک به سه ساعت صرفِ خریدهایِ نهال شد؛ انقدر خرید کرده بود که دیگه تویِ صندوقعقبِ دویستوششِ سفیدش جایِ سوزن انداختن نبود. وقتی آخرین کیسه رو داخلِ صندوق جا داد، دستاش رو برایِ از بین بردنِ خاکِ مصلحتی به هم زد؛ سپس غرولندکنان دست به کمر شد. -وای، خیلی خسته شدم، بریم یه چیز بخوریم، دارم از گرسنگی تلف میشم. خیلی وقت بود شکمم قاروقور میکرد و به رویِ خودم نمیآوردم. موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و آیکونِ همراهبانکم رو لمس کردم؛ با دیدنِ موجودیم، لب گزیدم. -دارم با تو صحبت میکنمها، اساماسبازیت واجبه الان؟ سرم رو بلند کردم و به چشمهایِ خسته و بیفروغِ نهال خیره شدم؛ معلوم بود خرید و دانشگاه تویِ یک روز، از تواناییهایِ اون خارجه! -چی گفته بودی؟ نهال نگاهِ عاقل اندر سفیهانهای بهم انداخت و درِ صندوق رو محکم بست. -مارو باش، داریم باغچهی کیو بیل میزنیم! بریم شام، بابا، از تو آبی گرم نمیشه! بعد به سمتِ ماشینش رفت و پشتِ فرمون نشست؛ من هنوز همونجا، تویِ همون زاویه، ایستاده بودم. میدونستم نهال رستورانهایِ معمولی و به قولِ خودش سطحپایین رو قبول نداره، خودش هم بیشتر مسیرش به رستورانهایِ بالاشهری میخوره. با صدایِ بوقِ ماشین، از جا پریدم و دستم رو رویِ قفسهی سینهام گذاشتم. -بپر بالا دیگه، چرا خشکت زده! فریادِ نهال باعث شد با نوکِ کفشم چند ضربه به آسفالت بزنم و بعد مسیرم رو به سمتِ صندلیِ شاگرد برگردونم. این لحظه از مادرم هم متنفر بودم؛ پیشِ خودش نپرسید از کجا پولِ غذایِ بیرون بیارم؟ درِ ماشینِ نهال رو باز کردم؛ خودم رو جلویِ چشمهایِ منتظرِ نهال، رویِ صندلی انداختم. همهی ترسم فقط از این بود که این رستورانِ بالاشهری، در حدِ توانِ مالیِ من هست؟- 104 پاسخ
-
- 9
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت دهم» بعد از پایانِ تماس، مثلِ توپِ پنچر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخرِ حرف زدنم مشغولِ پیامبازی با مهراد بود، با شنیدنِ خداحافظیام، سرش رو بلند کرد و به من زل زد. -همه با پارتنرشون حرف میزنن، شاد میشن؛ تو نمیدونم چرا هروقت حرف میزنی، انگار چکت برگشت خورده. بیحوصله کیفم رو رویِ شونهام مرتب کردم، درزِ مقنعهام که برایِ آرامش، هی به چپ و راست تکونش میدادم رو صاف کردم. لبِ پایینم از بغض لرزید. -هیچی، کوروش سرما خورده، امشب باید تنهایی تویِ خیابونها وِل بچرخم. نهال که با دیدنِ قیافهام، ابروهایِ هشتیش به بالا پریده بود، تکخندهای متعجب از دهنش بیرون اومد. -واقعاً بغض کردی برایِ همین؟ بیا، من باهات میام، بریم بیرون، گریه نداره که. بیتوجه به اینکه جلویِ درِ دانشگاه پُر از دانشجو بود، خودم رو تویِ بغلِ نهال جا دادم و زار زدم. -بسه، اَه! حالم رو به هم زدی. سرم رو بالا گرفتم و چندتا بوسِ پشتِ سرِ هم رویِ گونهاش کاشتم. با چندش، صورتش رو جمع کرد و منو به عقب هل داد. -صد دفعه گفتم اینجوری منو با تفی نکن، حالم بد میشه، مگه تو حالیت میشه؟ نه! گاوی. با چشمهایِ خیس، خندیدم. نهال با مامانش تماس گرفت و غیبتش رو موجه کرد، بعد با من راهیِ بازار شد. یک مغازه رو رد نکرد. هرچی که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم، ترجیح دادم فقط نظارهگر باشم و بگم: «چیزی لازم ندارم.» «نه؛ کفش، خونه دارم.» «رنگش جالب نیست.» لازم داشتم؛ کفشِ پارهام بدجوری بهم دهنکجی میکرد. مانتو و شلوارِ سادهی مشکیرنگم رنگپریده بودند؛ پارچهی ارزونقیمتِ مشکی رو دوبار بشوری، سومین بار سفید شده! «آه» نشسته تویِ گلوم رو همونجا خفه کردم! نمیخواستم جلویِ نهال ردی از حسرت از واکنشهام مشخص باشه. نهال برخلافِ وضعیتِ مالیِ خوبش، تویِ یک شرکتِ ساختوساز کار میکرد و حقوقِ خوبی میگرفت؛ مزایایِ زیادِ شرکت، من رو به شک میانداخت، ولی بعدش خودم رو بابتِ افکارِ زشتم دعوا میکردم. پارسال که رشتهی حسابداری قبول شده بودم، هرچی اصرار کردم جایی مشغولِ کار بشم، پدر مخالفت کرد. میگفت هجدهسالگی برایِ پا گذاشتن به بازارِ کار، سنِ کمیه. هرچی گفتم فایده نداشت، تا مادر رو به جونش انداختم، که اگه نمیانداختم بهتر بود! -راز، اون مانتو چطوره؟ صدایِ نهال بینِ اون همه هیاهویِ پاساژ من رو به خودم آورد؛ به ویترینِ یکی از مغازههایِ شکیل نگاهی انداختم و با اکراه لب زدم: -آره، خوشگله. جملهام کامل نشده بود که نهال با ذوق واردِ مغازه شد و من رو با ویترینِ پُر از لباسهایِ خوشگل و گرونقیمت تنها گذاشت.- 104 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت نهم» -چیزی نیست، از ظهر یکم بیحال شدم، اومدم خونه دیدم بینیم کیپ شده. چند تا قرص خوردم، تا الان خواب بودم و متوجه تماسهات نشدم، شرمنده. نمیدونم چرا حرفش رو باور نکردم. صداش به کسایی که سرما خورده بودن، شبیه نبود. گرفتگیش انگار از یک نوعِ دیگه بود. اما بد به دلم راه ندادم؛ به قولِ نهال، من خیلی منفینگر بودم. با کشیدنِ نفسِ عمیقی، همونطور که در جوابِ نهال که با دست پرسید بود: «کیه؟» اسمِ «کوروش» رو لب میزدم، برایِ کوروش ادامه دادم: -خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟ کوروش اینبار سرفهای کرد و با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود، رنگ از صورتم پروند: -چرا، خانمم رو لازم دارم. بدنم از حرفش گُر گرفت. دستوپام رو گم کردم، با دندون، پوستِ اضافهی رویِ لبم رو کندم و بعد جایِ سوزشش رو گزیدم. با قدمی، از نهالِ کنجکاو با اون نگاهِ مشکوک دور شدم و احمقانهترین جوابِ ممکن رو به کوروش گفتم: -انشاءالله. کوروش خندهای بیجون رو به گوشام سوغاتی داد، از شیطنت صرفنظر کرد: -بیا ادامه ندیم، شر میشه، خانم دعوام میکنه. سکوت کردم؛ مطمئن بودم کلِ پوستِ سفیدم حالا به قرمزی میزد. کوروش که خاموشیِ منو دید، رشتهی کلام رو به دست گرفت: -میترسم اگه همراهت بیام، سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟ غم، خیلی واضح، جایِ خجالت رو گرفت. از اینکه کوروش نمیاومد غمگین نبودم، از این ناراحت بودم که باید امشب تنها شام میخوردم، چون مادر مجوزِ ورود به خونه رو صادر نکرده بود. -نه، اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلاً. کوروش که اصلاً تویِ باغِ سرد بودنِ جملهام نبود، با بیقیدی، باز هم بینیش رو بالا کشید و فِسفِسکنان گفت: -چشم، مراقبِ خودت باش. ببخشید، بازم فعلاً.- 104 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنونم زیبا🤍- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام و عرض ادب✨ درخواست ناظر داشتم.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خواهر یک چیزی
درست قبل از اینکه همهچیز گلستان بشه، یکسری اتفاقها
این قسمت«بشه»فکر کنم باید بشه «شودیا بشود» یا هر چیزی که ادبی باشه محاورست
بابای:)
-
پارت ششم میگفتند تو به زندگی برمیگردی، عشق مجدد قلبت را تسخیر خواهد کرد؛ من فقط چشم به رخسارشان میسپردم و دَم نمیزدم. کدام قلب؟ مگر قلبی هم باقی مانده بود که کسی آن را تسخیر کند؟ او انگار مرا با خود به صحرا برده بود ساعت ها مرا سرگرم کرد که نفهمم ته آن صحرا چیزی برای رویت وجود ندارد، ناگاه چشمهایم را بست و فرار کرد. انقدر دور شد که دیگر حتی بوی عطر تلخش هم به جا نماند. من هم زمانی که پلک هایم را از هم فاصله دادم، دنیا برایم درست مثل زمانی شد که چشمانم بسته بود. سیاه! به راستی رنگ سیاه را چرا ساخته بودند؟ چه کسی اولین نفر این رنگ تیره را کشف کرد؟ او هم زمان کشف، سیاهی را با پوست و استخوان حس کرده بود؟
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت پنجم دلم میخواست از ته همان تهی ماندهی باقی مانده از دلم آه بکشم. از همان ها که میگویند عرش خدا را به لرزه در میآورد. اما مگر توانش را داشتم؟ هنوز هم خارِ پای او، خار میشد در چشمانِ غمزدهی تُهی شده ام. کاش یک بار دیگر وقتی خودم را در آینه کاوش میکردم، به جای غم، برقِ شادی را میدیدم. ذکرِ همگان این بود: زمان که بگذرد خوب میشوی! زمان، حلال مشکلات است. پنج سال، شصت ماه، بیست و دو روز، چهل و چهار دقیقه از آن لحظات میگذشت. پس چرا حلالِ مشکلات، دردِ مرا دوا نمیکرد؟
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت چهارم مادر سال ها در غمِ من سوخت و دَم نزد. دیدم که بر سر نماز دعای اول و آخرش من هستم! به راستی او از عشق میدانست؟ از نفرینِ و اشک های مادرم که عرش خدا را میلرزاند هراس نداشت؟ یعنی او میتوانست کسی را داشته باشد که اندازهی من، هر لحظه و هرجای تمنای حضورش را داشته باشد؟ بعید میدانم! نه حال که میاندیشم؛ او مرا بیچاره نکرد، خودش را به فلاکت کشاند. او کسی را داشت که هرچه بود او را تمام و کمال میخواست؛ کسی که از خود میگذشت تا او از خود نگذرد. او، مرا از دست نداد، او مرا باخت! اما مگر دل، این حرف ها را میفهمید؟ اصلا زبان دل را کسی بلد بود؟ زبان دلِ من مترجمان زیاد میخواست.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت سوم نویسنده نبودم، او قلم به دستم داد. عشق نمیدانستم او اموزگارم شد و عشق یادم داد. استاد دیگری شد و مرا به حالِ بدحالِ بی حالم گذاشت. روز های آفتابیِ تابستانِ ام به ناگاه به سیاهی شب تبدیل شد. منی که بزرگترین غمِ زندگیام، نبودِ چیزهای بلا استفاده بود، تازه معنی غم را با پوست و استخوان فهمیده بودم. آه! به راستی او غم را یادم داد.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت دوم نمیدانستم هرچه در باتلاق عشق فرو روم از خود دور میشوم. نمیدانستم زندگی برایم فقط میشود شب های صبح کرده و صبح های شب کرده. نمیدانستم دیگر لب هایم به راحتی برای هر حرفی به خنده باز نمیشود. نمیدانستم «حوصله»دیگر برایم فقط یک خاطرهی دور میشود. عشق مگر یک سر آن معشوق نیست؟ نمیدانستم معشوقِ من، با ندیدن عشق، عاشق میشود.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت اول عشق! کلمهای سه حرفی که انسان پنج حرفی را از پای در میآورد. عشق توصیف ندارد؛ برای من مانند کلیشهها که شنیدم؛ نیست. برای من عشق مِلال است، درد است، اندوهِ بی پایان است. روزی فکر میکردم اگر یار نباشد عشق هم نیست دریغ از آن که عشق یک عاشق با ندیدن، کاسته نمیشود.
- 25 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
«به نام خداوندی که انسان را آفرید» نام دلنوشته: ملالِ دل نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: تراژدی مقدمه: غم دل را فقط دل میداند و بس! دل که آرام نباشد زندگی طوفان است. چه کسی میگوید عقل همهی اعضا را کنترل میکند؟ مریض دل نبوده است پس که ببیند همه جان را قلب در دست دارد.
- 25 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
« پارت پنجم» پدر، پشت میز مطالعهاش نشسته بود. با طمانینه به او نزدیک شد، موی موج دار خرماییاش را با کِش موی دور مچ دستش به بالا حالت داد که صدای پدر رعشه بر تنش انداخت. - بشین روشنا! بر تخت دونفرهی شکلاتی کنار میز نشست، برای پنهان کردن لرزِ دستانش، آن ها را در هم گره زد. به قول بامداد، زبان شش متریاش را موش خورده و بالا آورده بود. - بامداد باهام صحبت کرده و خیلی اصرار کرده، راستش هنوز دلم راضی نیست تورو اونجا بفرستم! چون تو نمیدونی چه جای دور افتادهای میخوای بری، فقط رو هوا حرف میزنی. روشنا خواست زبانش را به حرکت در بیاورد و مداخله کند اما رضوان، زودتر پیشدستی کرد و به سوی او بازگشت. عینکی مستطیلیاش را کهتا نوک دماغش پایین آورده بود را از چشمش فاصله داد. _ اول صبر کن حرفم تموم شه، بعد هرچی خواستی بگو. همین حرف روشنا را مجاب کرد دندان بر سرِ جیگرش بگذارد. میترسید مقصود حرفهای پدر عدم رضایتش را نشان دهد. عرق بر گودیِ کمر و پیشانیاش جاری شده بود، همین که دست بر پیشانی برد صدای پدر سکوت اتاق را شکست. - مطمئنی میخوای اون کارخونه رو دوباره راه بندازی؟ سری که پایین انداخته بود با اتمام جملهی پدر، سریع بالا آمد. سرش را پشت هم به نشانهی «بله»تکان داد. این بار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، بدون نفس کشیدن گفت: - آره؛ از دست دیاکو که هیچ کاری برنمیاد؛ من هم که به خواست شما وارد دانشگاه شدم همه درس ها رو هم دارم میوفتم چون علاقهای به درس ندارم. شما میدونین چقدر دوست دارم شغل آزاد داشته باشم. نمیدانست برای رسیدن به خواستهاش چرا زیرآب دیاکو را زده بود ولی این حقیقت ماجرا همین بود؛ کارخانهی متروکهی رضوان را میخواست تا مدیر آنجا باشد. هم دستش در جیب خودش میرفت هم سرگرم میشد. رضوان موشکافانه دخترش را از نظر گذراند. هیجان بیش از حدش او را به خاطرهای دور میبرد. روزی که این کارخانه را خریده بودند؛ انقدر هیجان زده بود که فکر نمیکرد روزی همین کارخانه، او را به سوی ورشکستگی راهی کند. - این کارخونه مشکل داره! بادِ روشنا خوابید! دیدهاش کدر شد و دیگر کمتر اثری از ذوق در آن پیدا بود. سرش را مجدد پایین انداخت، در دل فکر میکرد پدر راضی نیست و دنبال بهانه است؛ اما ادامهی حرف پدر، باعث باز شدن دهانش از تعجب شد. - من شریک دارم. اخمی بین ابروانش جا خوش کرد، از جایش برخاست و عصبی فریاد زد: - میدونستم راضی نمیشی بابا؛ بامداد رو فقط الکی خر کردی تا از سرت بازش کنی. این بهونه ها چیه؟ مثلا ادم تحصیل کردهای هستی، مگه دانشجو بودن و شعل دولتی زوریه؟ آخه من… رضوان رشتهی کلام را از چنگ روشنا در آورد. پا روی پا انداخت و به پشتی صندلیاش تکیه زد. - باور نمیکنی سند بیارم. این کارخونه یک شریک داره، یا باید ازش سهمش رو بخری یا دوتایی کار کنین راهی نیست. دست روشنا، کنار بدنش مشت شد. چشمانش از عصبانیت دو-دو میزد. مسخرهاش میکرد؟ بخری؟ با کدام پول سهام آن کارخانهی دراندشت را بخرد؟ - منظورت چیه بابا؟ من از کجا پول بیارم؟ رضوان کج خندی روانهی دخترک ناز پروردهاش کرد. بدش نمیآمد کمی او را در مشکلات هُل دهد بلکه بفهمد زندگی انقدر که او در خیالش دارد، رویایی نیست. - خب ماشینت رو بفروش! پسر عموت که امروز خوب میگفت جَنم داری. بدنش از عصبانیت به لرزه در آمده بود. دست مشتاش به کبودی میزد، هرچه سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند ناموفقتر میشد. - شوخی میکنی دیگه؟ هر آن ممکن بود از عصبانیت، گریهاش بگیرد. رضوان از بازیای که به وجود آورده بود سرخوش، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: - نه چرا شوخی کنم! من که دوتا راهکار جلوت گذاشتم برو فکراتو بکن تصمیم بگیر به من خبر بده. -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هشتم» برای لحظهای تویِ دهنم چرخید تا بگم: «مگه تو سمتم هم میای؟» اما لبهام رو به هم فشردم و صدام رو تویِ گلو خفه کردم. تا ابد به غر زدنهایِ این زن عادت نمیکردم! از بچگیم، هر بار کارِ اشتباهی انجام میدادم، حتی ساعتها بعد، زمانی که قرار بود ظرف بشوره، کارم رو به یاد داشت و براش غر میزد. در نهایت هم تا به پدر گزارش نمیداد، آروم نمیگرفت. نفهمیدم کِی بساطش رو جمع کرد و از اتاق بیرون زد. همین که اتاق ساکت بود، برام کافی به نظر میاومد. تویِ اون لحظه یک چیزِ دیگه هم بهغیر از سکوت من رو خوشحال میکرد. اینکه پشتِ سرش، در رو محکم به چارچوب کوبید. تاریکیِ محض! حالا، حالم بهتر بود. *** برایِ هزارمین بار، شمارهی کوروش رو گرفتم که باز هم با جملهی اپراتور مواجه شدم. قبل از اینکه مجدداً کامل اعلام کنه که «در دسترس نیست»، قطع کردم. آخرین کلاسم تموم شده بود. کوروش ازم خواسته بود بعد از اتمامِ کلاسم منتظرش باشم تا شام رو با هم بخوریم. وقتی به نهال پیامش رو نشون دادم، قهقههای زد و اینکه «الکی منفینگر هستم» رو مجدداً به زبون آورد. حالا ساعت از هفت گذشته و هرچی سعی به برقراریِ ارتباط داشتم، ناکام موندم. نهال که چند متر جلوتر مشغولِ به قولِ خودش «لاو ترکوندن» با مهراد بود، با نیشِ باز، برایِ مهراد عشوهی خرکی میاومد و پشتِ تلفن، باز ناز و طمأنینه حرف میزد. همین که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، بیمحابا قسمتِ اتصالِ تماس رو لمس کردم و با هیجانِ کاذب، موبایل رو متصل به گوشم قرار دادم. -الو؟ وقتی صدایی از اون سمت به گوش نرسید، دوباره به صفحهی موبایل و اسمِ «کوروش» نگاه انداختم. -کوروش؟ الو؟ چرا جواب نمیدی؟ مدتِ طولانیای نگذشت که صدایِ کمجونِ کوروش، جون از تنم بُرد: -سلام راز، چطوری؟ انقدر عادی حالم رو میپرسید که انگار نه انگار دو ساعته منو معطلِ خودش کرده. اما نگرانی مانعِ غر زدنم شد. با صدایی که یکم میلرزید، کلمات رو پشتِ سرِ هم چیدم: -صدات چرا اینجوریه؟ کجایی؟ باز هم مکث کرد. انگار برایِ حرف زدن نیاز به استخاره داشت. ناخنم رو به سمتِ دهنم بردم و طبقِ عادتِ زمانِ استرسم، جویدم. نهال که برایِ یک لحظه چشمش به من افتاد، بالاخره از تلفن دل کند و به سمتم قدم برداشت. صدایِ ابرازِ علاقهاش زمانِ پایانِ مکالمه، حالم رو بدتر از قبل کرد و چهرهام رو تویِ هم کشید. جملهی خارجشده از دهنِ کوروش منو از فکرِ نهال و مهراد بیرون کشید.- 104 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتم» چشمغرهای نثارم کرد و همونجور که لیپگلاس و آینهاش رو برای تجدیدِ آرایش درمیآورد، چشمش رو چپ کرد و لب زد: -تو چرا انقدر گیر دادی به این بندهخدا؟ دوستش دارم، چرا باید بیخیال بشم؟ به این خوبی! اگه آب تویِ هاون میکوبیدی، آثارش بیشتر از حرف زدن با این دختر بود. برای یک لحظه چهرهی مهراد با اون زنجیر تویِ دستش جلویِ چشمم اومد. با قورت دادنِ آبِ دهنم، جلویِ اوق زدنم رو گرفتم؛ مرتیکه یک اکیپِ پر از لاتولوت از نواحیِ مختلفِ تهران داشت؛ بعد دوستِ احمقِ من این آدم رو دوست داشت! اولش خواستم سکوت کنم و جوابی بهش ندم، اما من که مثلِ اون بیخیال نبودم! دلِ لامصبم براش میسوخت. -عشق برایِ سرپوش گذاشتن رویِ هر خبطی نیست! آدم مگه میشه اینجوری شه؟ تو خودت، خودتو به کوری زدی. نهال برایِ دومین بار پدِ لیپگلاسش رو رویِ لبِ قلوهایِ پروتزکردهاش کشید و ضربهای، لبش رو به هم مالید. -تو چه میفهمی از این چیزا! تو رو هم میبینیم، خانم. -حق با توئه! و این آخرین باری بود که به خودم اجازه دادم این دختر رو به راهِ درست بکشونم! شاید تویِ اون قدِ کوتاه و هیکلِ تپلی، اون مردِ پولدار چیزی میدید که من هرگز توانِ دیدنش رو نداشتم. چشمم رو از روش برداشتم و به کفشِ مشکیِ زواردررفتهام زل زدم. مدتها بود قسمتی از جلویِ کفشم سوراخ شده بود و ترس داشتم کسی ببینتش! در اولین فرصت باید پدر رو راضی میکردم و یکجا شاغل میشدم. روم نمیشد باز هم جلویِ بابا دست دراز کنم. -پاشو بریم تا کلاسشو پیدا کنیم، کلاس شروع میشه. با صدایِ پر عشوهی نهال، حواسم سرِ جاش اومد. برایِ آخرین بار موبایلم رو چک کردم و وقتی پیامی از طرفِ مادر دریافت نکردم، با نهال همراه شدم. فکرِ کفشِ مشکیِ جدید تا آخرِ مسیر به مغزم کوبیده میشد. *** با صدایِ جاروبرقی بهآرومی لایِ پلکم رو باز کردم. اولین چیزی که نگاهم رو دزدید، مادر بود که با جاروبرقی شیشهخردههایِ کوچیک رو جمع میکرد. چارچوبِ سفیدِ آینه دیگه تویِ اتاق حضور نداشت، خبری هم از شیشههایِ درشت نبود. مادر از خواب و غفلتم استفاده کرده بود و همهجا رو صیقل داده بود. حالتِ خوابیدنم باعثِ خشک شدنِ کمرم شده بود؛ پتویی که دورم پیچیده بود رو کنار زدم و از جام برخاستم. صدایِ مهرههایِ کمرم، یکی بعد از دیگری، به گوش میرسید. بیتوجه به مادر که مشغولِ کارش بود، برقِ اتاق رو خاموش کردم و به سمتِ تشکم که گوشهی اتاق پهن بود، روانه شدم. همین حرکتم باعثِ خفه شدنِ صدایِ ناهنجارِ جاروبرقی شد. -چشات نمیبینه دارم گندکاریتو تمیز میکنم؟ رغبتی از خودم برایِ جواب دادن نشون ندادم. رویِ تشکِ همرنگِ بختم دراز کشیدم؛ مادر هم از حرص، تویِ همون تاریکی باز هم صدایِ اون وسیلهی مزخرف رو درآورد و به کارش رسید. مچِ دستم رو حصاری برایِ پیشونیم در نظر گرفتم و باز چشمام رو بستم. نوری که از هال به اتاقم میتابید، اذیتم میکرد. از نور و روشنایی بیزار بودم. خداروشکر اتاق پنجرهای نداشت که آزارم رو بیشتر از قبل کنه. نمیدونستم الان روزه یا شب، و این برایِ من اوجِ لذت بود! -محضِ رضایِ خدا، پاشو یه دوش بگیر، حالِ آدم به هم میخوره سمتت بیاد.- 104 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۱۸؟ نچ
- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
نه ۲۱
- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
نچ ۱۹
- 42 پاسخ
-
- 3
-