-
تعداد ارسال ها
175 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part30 چند روزی از بستری شدنم میگذره اما حال من تغییری نکرده! امروز قراره مرخص بشم اما من که حالم خوب نشده... توی این چند روز مثل مردهها یه گوشه کز میکردم. پرستار اومد بالای سرم و سرمم رو باز کرد. یک برگهی جلوم گرفت که با خوندن برگه متوجه شدم برگه ترخیصِ. بیحوصله برگه رو امضا کردم و به پرستار تحویل دادم، بعد از برداشتن لباسهام زدم بیرون، بابام هم دنبالم اومد. من خیلی ناراحتم، ناراحتم از اینکه قاتل روحم، بهادر فرار کرد. گفتم قاتل اما کشنده من دونفرن. بابام و بهادر! دونفری روحم رو کشتن، من دختری بودم که به هیچ کس آسیبینمیرسوند، چه گناهی کردم؟ من بدون مادرم نمیتونم خدا، حداقل اون بود و آرومم میکرد، سرم رو روی پاهای مامانم میذاشتم و مامانم موهام رو نوازش میکرد چی میشد؟ افسوس! ایناا همه رویا و تو خالی و پوشالی بود. بابام از پشت صدام کرد و با صدای بلند گفت: - دخترم، آنا جان، این قدر تند راه نرو، سرت درد میکنه. بیا باهم بریم، ماشین رو آوردم داخل حیاط. کامیار بعد اینکه بهم قضیه رو گفت از عصبانیت طاقت نیاورد و از بیمارستان زد بیرون اما من از کامیار خواهش کردم که موقع ترخیصم اون با موتور سیکلتش بیاد دنبالم. بدون نیم نگاهی به بابا، در حالی که خودم بهزور صدام رو میشنیدم به بابا گفتم: - میخوام با کامیار برم، تو خودت برو. بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب اون باشم، به سمت دیگهای حرکت کردم. روی نیمکت نشستم و به کامیار زنگ زدم و بهش گفتم که بیاد دنبالم، با اینکه از من ناراحت بود اما مگه میتونت به خواسته من نه بگه! وقتی اومد سلام کوتاهی بهش کردم و بیحال و بیحوصله سوار موتورش شدم. من این روزها حوصله هیچکس رو نداشتم، گوشه گیر شدم، افسرده شدم، من همیشه میخواشتم آنای چهار سال پیش بشم؛ شوخطبع و کسی که خنده از روی لبش نمیره و خودش رو نمیگیره. الان حداقل میخوام آنای دو روز پیش بشم اونموقع حداقل سرد بودم ولی نه اینقدر ناامید. تو راه بودیم و من خوابم میاومد اما چون سوار موتور بودیم، نمیتونستم. نسیمی که به سرم میخورد مثل نوازشهای مامانم بود که با نوازشش باعث میشد من بخوابم ولی الان فرق داره. باد مثل نوازش مامان به سرم میخوره ولی نمیتونم بخوابم، دلیلش هم موتوره و هم اینکه اونی که من و نوازش میکنه مامانم نیست، بلکه باده! این روزها نوازشها هم مثل خنجری شدن که از پشت بهم ضربه زدن. وقتی رسیدم خونه از کامیار خداحافظی کردم و بدون هیچ حرفی و هیچ تعارفی با کلیدی که داشتم وارد خونه شدم. پوزخندی کنج لبم نشست. بهبه! چه خانوادهای. حتی داداشهام نگرانم نشدن، نیومدن بیمارستان. به خونه تو خالی و بیروح نگاه کردم. من خیلی تنهام، حتی داداشهام آدمم حساب نکردن و ملاقتم نیومدن. بدون توجه به داداشهام که تا ایران اومدن اما از حالم بیخبرن، رفتم اتاقم. به طرف دستشویی اتاقم رفتم و تو آینه به صورتم نگاه کردم. چشمهام گود افتاده بود، صورتم لاغر شده بود، پوستم زرد شده بود، هر کس من رو میدید میترسید از اون آنای خوشگل و تو دل برو... حالا فقط یک تیکه استخون بودم به شکل انسان، هه! تازه یادم افتاد بابا واسه شب بلیط هواپیما گرفته، منی که عاشق تهرانم، نسبت به این اتفاق بیحسم چون به قدری بلا سر من اومد که این یک دومشه... از جهت دیگه میدونم اگه از ایران نرم باز دزدیده میشم و بلای بدتری سرم میاد. مجبورم با بابای متجاوزم برم ترکیه. چقدر سخته بفهمی پدرت آشغاله ولی مجبوری پیشش باشی. تصمیم گرفتم وقتی رفتیم ترکیه به بابا بگم واسهی من خونه مجردی بگیره. من نمیتونم تحمل کنم که با یک همچین آدمی همخونه بشم، تو این چند روزی که بستری بودم بابام کارای انتقال دانشگاه رو ردیف کرده بود. - وای، خدا! چه پدر فداکاری... با این حرفم وسط گریه خندیدم. خحدهای تلخ... مثل زهر... بدتر از بابای من وجود نداشت، دوباره شدت گریهم زیاد شد. مثل دیوونههایی شده بودم که وسط گریه با ناامیدی و افسردگی به دردهاشون میخندن. مجردی بگیره. من نمیتونم تحمل کنم که با یک همچین آدمی همخونه بشم، تو این چند روزی که بستری بودم بابام کارای انتقال دانشگاه رو ردیف کرده بود. - وای، خدا! چه پدر فداکاری... با این حرفم وسط گریه خندیدم. خحدهای تلخ... مثل زهر... بدتر از بابای من وجود نداشت، دوباره شدت گریهم زیاد شد. مثل دیوونههایی شده بودم که وسط گریه با ناامیدی و افسردگی به دردهاشون میخندن. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
. #منکوب #part29 بعد حرف زدن کامیار، کامیار خیلی حالش بد شد و از بیمارستان بیرون زد. درد بدی توی سرم احساس کردم. جیغ محکمی کشیدم و دستم رو به سمت سرم بردم که بابا سریع پرستار رو خبر کرد، خواست دستش رو به سمتم دراز کنه تا من رو آرومم کنه ولی پسش زدم. دست بابام پر از نجاسته، بابام یک آدم کثیفه! با همین دستها به مامانم دست درازی کرد... اولش با این کارم تعجب کرد، چون این دومین بار بود، دومین باری بود که پسش میزدم ولی به حالت قبلش برگشت. پرستار اومد و بهم مسکن زد، روی تخت دراز کشیدم و مثل افسردهها به یکجا نگاه میکردم. دیگه نابود شدم، با فهمیدن حقیقت، با فهمیدن به قتل رسیدن مامانم، با فهمیدن اینکه مامان همیشه عاشق یکی دیگه بوده، فهمیدن اینکه بابام متعزضِ فهمیدن اینکه به مامانم دست درازی شده، من دیگه نابود شدم... من دیگه زخمی شدم، با مرور این حقیقتهای تلخ، به زخمم نمک میپاشم و زخمم سر باز میکنه و تاول میزنه، به اندازه کافی زندگیم نابود شده بود. دیگه اینها رو چطوری حضم کنم خدا؟ قطره اشکی از چشمهام جاری شد و پشت سرش قطرههای بعدی. حالم خیلی بد بود، جوری که متوجه نشدم پرستار از کنارم رفت، جوری که نفهمیدم بعد از اینکه بابا رو پس زدم کجا رفت. بیمارستان منفورترین جایی که میدونم، بعد چند روزه پشت سرهم میام اینجا! داشت خوابم میگرفت که دو نفر با عجله از در اتاق بیمارستان اومدن تو، سارینا و مارینا بودن با گریه سمت من اومدن سارینا هق-هق کنان گفت: - دورت بگردم خواهری، درد و بلات بخوره تو سرم چرا این همه درد رو باید تحمل کنی؟ مارینا بیتوجه به اون گفت: - اگه اتفاقی برات میافتاد چی؟ چرا نترس بازی در آوردی؟ آدم میره دیدن قاتل مادرش؟ پشت سر هم هی غر میزدن که نمیدونستم جواب کدومشون رو بدم. هعی حرف میزدن، هعی گریه میکردن، دیگه خیلی کلافه شده بودم. عوض اینکه مراعات کنن که من تازه مامانم رو از دست دادم یا تازه از دست اون گروگانگیر نجات پیدا کردم، با این حرفهاشون سرم رو که زخمیه به درد آوردن که هیچ، باعث یاد آوری حادثه تلخی که برام افتاده شدن. با صدای محکم و بلندی که تعجب کردم، چون برای اولین بار بود صدام رو در برابر اونها بلند کردم، برای اولین بار سرشون داد زدم و گفتم: - بسه دیگه! دزدیدهشی دزدید و… سرم رو به درد آوردین چی میشه یک ذره درک کنین؟ همش دارین یادآوری میکنین، بسه دیگه مثلا مامانم رو از دست دادم، واسه کدوم اتفاق ناراحت باشم؟ از اینکه مامانم رو از دست دادم؟ یا از اینکه دزدیده شدم و کم مونده بود بمیرم؟ خواهش میکنم یادآوری نکنین. و تو دلم گفتم: - یا از این ناراحت بشم که فهمیدم یکی از دلایل مرگ مامانم، بابامه. با این حرفم ناراحت شدن، زیادهروی کردم، ولی خب نمیشه که همیشه من خوب باشم و بقیه رو درک کنم، بقیه هم من رو یک ذره درک کنن، اینقدر سخته؟ -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part28 با احساس سوزشی تو ناحیه سرم چشمهام رو باز کردم. چندتا پرستار بالای سرم بودند و داشتن حرف میزدند... چطور شد که من از دست اون عوضی نجات پیدا کردم؟ الان باید برای اینکه کشته نشدم و محبور به انتخاب یکی از پیشنهادهاش نشدم، خوشحال باشم؟ من دوباره میتونم خوشحال باشم؟ گلوم خیلی میسوخت، چند بار سرفه کردم که یکی با عجله اومد پیشم. دقیق بهش نگاه کردم که دیدم بابامه. یاد حرفهای بهادر اُفتادم. بابای من یک متجاوزه، تنها متجاوز واسه توصیف مرد روبهروم کم بود. بابای من عامل بدبختی زندگی خیلیها بود. وقتی کنارم روی صندلی نشست دستهام رو تو دستش گرفت و گفت: - دخترم، مامانت رو از دست دادم، نمیخوام تو رو هم از دست بدم. چرا رفتی اونجا؟ تو اصلا اونجا چیکار داری؟ بیحال، با نفرت و بیحس به مرد روبهروم خیره شدم... من الان به این مرد بگم بابا؟ این لیاقت همچین کلمهای رو نداشت. این مرد اصلا لیاقت کلمه که هیچ، لیاقت پدر شدن رو هم نداشت. - میخواستم قاتل مامانم رو ببینم... خودم رفتم به اون متروکه اما متوجه چیزی شدم. متوجه این که قاتل مامانم اون نیست، یکی دیگهست. بابا با تعجب نگاهی به من کرد. بعد مرگ مامان، به بابا راجعبه تماس تهدید کنندهای که داشتم گفتم. پس فهمید چطور باهاش ارتباط برقرار کردم و باهاش سرقرار رفتم. سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم تا حقیقت رو بهش نگم. بهش نگم من میدونم تو چطور آدمی هستی، بهش نگم نگران من نباش چون خودت باعث حال الان منی! از اینکه با اون دستهای کثیفش داشت به من دست میزد احساس حالت تهوع بهم دست داد. احساس کرختی و چندشی سرتاپا وجودم رو گرفت. با حالت چندش بابام رو پس زدم که تعجب کرد! من نمیخواستم بفهمه، البته من خیلی دوست دارم خوردش کنم و بگم که میدونم چه بلایی سر مامان آوردی اما داداشهام... اونها از اینکه بفهمن حاصل تعرضن نابود میشن. شاید با من مثل خواهرشون رفتار نمی کردن اما حقشون این نبود؛ پس بیخیال انداختن تیکه شدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم و گفتم: - راستی چطور تونستی من رو نجات بدی از دست اون مرد؟ بابا دستی به موهای سیاهش که لابهلای موهاش، تارههای سفید به چشم میزد کشید و گفت: - در اصل من پیدات نکردم، کامیار تو رو نجات داد! در همون حین در باز شد و کامیار وارد شد. اون فرشته نجاتم بود، کامیار از دو جهت نجاتم داد، جهت اول تنها شدن با این مرد وحشتناک که متاستفانه بابامه... از جهت دیگهای هم من رو از دست عزرائیل زندگیم نجات داد. فکر کنم کار کامیار نجات من از دست آدمهای وحشتناکی که زندگیم رو احاطه کردنه. وقتی وارد شد لبخندی زد و با مهربونی گفت: - خدا رو شکر بهتری؟ خیلی نگرانت شدم! با کمی فکر کردن یادم اومد موقع بیهوش شدن تو بغل کسی افتادم. پس اون کامیار بود... لبخندی زدم که تلخیش همه جا رو پر کرده بود. لبخندی فیک و در باطن شکسته... روبه کامیار گفتم: - راستش بهترم. سرم بهخاطر ضربه درد میکنه. تو چطور تونستی من رو از دست اون عوضی نجات بدی؟! کامیار با گفتن این حرف، اخمهاش تو هم رفت و با لحن عصبی گفت: - میخواستم بیام دنبالت تا هدیهای برای یادگاری از من داشته باشی چون داری میری ترکیه، همیشه به یادم باشی... با ماشین بهت رسیدم، میخواستم برات بوق بزنم تا ماشین رو نگه داری ولی دیدم مسیرت عوض شد. تعجب کردم... تو همین حین چندتا ماشین سیاه مثل همون ماشینی که برای ما شرح دادی و میگفتی که همش تهدیدت میکرد، بهمون گفتی یک بارم نزدیک بود تصادف کنی و داره تعقیبت میکنه، منم نگران شدم و دنبالت اومدم، دوباره خواستم بوق ماشین رو بزنم که دیدم راه مسیرت داشت جای ترسناکتر و متروکهتر میشد، ترسیدم! آنایی که من میشناختم شجاع بود اما هیچوقت اینجور جاها نمیرفت. خواستم مانع رفتنت به اون جا بشم، باخودم گفتم آنا نمیتونه حماقت کنه و با یک قاتل قرار بزاره ولی تو چیکار کردی؟ با یک قاتل قرار گذاشتی؟! سرعتت زیاد شد، منم فوراً به پلیس زنگ زدم و آدرس اونجا رو دادم. ماشین رو گاز دادم تا تعقیبت کنم ولی تو غیبت زد و گمت کردم! پلیسها رسیدن و به هزار زور و زحمت تو رو پیدا کردن. شرمنده سرم رو پایین انداختم. - ممنون، اگه نبودی نمیدونم چه بلایی سر من میاومد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#part27 - چی میخوای از من لعنتی؟ توروخدا ولم کن! - خب اولین بیشنهاد نابودی، باید با من باشی یا میفروشمت به عربها. کدوم؟ ناباور به این مرد سنگدل خیره شدم، این مرد نمیتونست با من اینکار رو بکنه! بعد بدون گفتن چیزی پشتش رو بهم کرد و عدد پنج رو نشون داد. نشون دادن این عدد یعنی پنج دقیقه فرصت فکر کردن دارم، چه فکر کردنی؟ چرا گفت انتخاب کنم؟ من که با هردو پیشنهاد میمیرم. آدم چطوری میتونه مدل مرگش رو خودش تعیین کنه؟ اون مرد پست بدون توجه به من اونجا رو ترک کرد. خدا همتون رو لعنت کنه، خدا از هیچکدومتون نگذره، خدا جون من اینقدر اضافی هستم که نمیدونی باهام چیکار کنی؟ به من نگاه کن! من همون آنایی هستم که تا پنج سال پیش خنده از روی لبش کنار نمیرفت، خدا من عارم مییاد که بچهی یک متجاوزم خدا روحم رو که ازم گرفتی، جسمم هم بگیر، خدا منو بکش ولی عذابم نده، این پسر چه فرقی با بابای من داره؟ این پسرم درست مثل بابام که به مامانم تعرض کرد، درست مثل بابام میخواد بهم تعرض کنه، خدا من رو بکش، ولی طاقت اینرو ندارم که دست این پسر بهم بخوره باصدای بلندی داد زدم: - خدا من رو بکش. صدای گریهم کل قفسی که توش گیر کردم رو پر کرده بود. بالاخره پنج دقیقه گذشت، زمانش رسید، زمان به قتل رسیدن روحم، البته روحم با فهمیدن اون کذایی کشته شد... الان این مرد میخواد روحم رو بسوزونه طوری که به جسمم نفوذ کنه، این مرد قصد داره ذره ذره جسمم رو مثل روحم بکشه. بعد از پنج دقیقه عزرائیل جونم اومد و نزدیکم شد. به حالت کهیر و چندشی گفت: - آماده ای گلم؟ کدوم؟ من یا عربها؟ دستم به صندلی بسته شده بود خیلی تقلا کردم ولی فایده نداشت. با صدای لرزون و با چشمهایی که با چندشی به مرد روبهروم که مثل میکروبی کل وجود رو در برگرفته بود بهش خیره شدم و بهش گفتم: - قبول بابای من کثافته، ولی فرق تو با اون چیه؟ تو از اونم بدتری، بابام باز مامانم رو دوست داشت و اون کار رو باهاش کرد ولی من باید تاوان کارهای بابام رو پس بدم. میخوای انتقام چی رو از من بگیری؟ انتقام بابات؟ همون بابایی که تو واسش بی ارزش بودی؟ بدبخت! با صدای بلندی کلمهی بدبخت رو گفتم، گفتن این کلمه مساوی شد با سیلی که خوردم، با سیلی که بهم زد دهنم پر از خون شد، منی که تاحالا دست کسی روم بلند نشده بود... این مرد به من سیلی زد؟ دختری که برای اولین بار کتک میخوره باید گریه و زاری کنه، پس چرا من درد سیلی رو حس نکردم؟ شاید بهخاطر اینکه قلب دردم مانع احساس درد سیلیم میشد، قلبم اونقدر درد می کرد که نسبت به سیلی که بهم زد بی احساس بودم. من نباید دربرابر این مرد منفور کم بیارم، نباید ضعیف باشم! بغضم رو قورت دادم. بیاعتنا بهش خیره شدم، دختر لوس باباش، دختر پولدار مدرسه، ببین تو چه حالیه. این نگاه بیاعتنا و مثل چغندر من، اون رو عص -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part26 باصدای لرزون، گفتم: - میخوام ببینمش! گوشی رو نزدیک سرم آورد و فیلم رو پلی کر د. مامانم بود، خودِ خودش بود. من چقدر دلم هوای مامانم رو کرده بود. مامانم رفته بود سر خاک و بالای سر یه قبر داشت گریه میکرد. دقیقتر نگاه کردم. دیدم روی سنگ قبر نوشته کمال. فهمیدم سنگ قبر مال کسی نیست جز بابای بهادر. به حرفهای مامانم داخل فیلم گوش دادم که گریه میکرد و میگفت: - کمال من و تو نتونستیم خوشبخت باشیم، البته نذاشتن… یادته قبل از اینکه مجبور بشم با سیاوش ازدواج کنم بهم چی گفتی؟ گفتی ناراحت نباش، سعی کن شاد باشی! حتی اون لحظه هم به فکر من بودی، منم الان مردم کمال، من فقط به خاطر بچههام زندم من همون شبی که سیاوش اون کار رو با من کرد مردم... و فیلم تموم شد. بادیدن فیلم خون به مغزم نرسید. سرم گیج رفت، خون به جای اینکه به مغزم برسه به چشمهام هجوم آورد و باعث قرمزی چشمم شد، چشمهای قرمزم پر آب شد و در کنار اشک میسوخت. یعنی بابای من یه موجود کثیفه؟ بابای من با این قاتل چه فرقی داره؟ بابای من فقط یه فرق با این مرد کثیف داره که بابای من کثیفتره. صدای زجهها و گریههام بیشتر شد. صدای زجههام گوش فلک رو کر میکرد. بهادر اومد سمتم و دستش رو بالا آورد و شروع کرد به نوازش کردنم. سعی میکردم ازش فاصله بگیرم سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت: - بابات علاوه بر زندگی مامانت، مامانم، بابام و زندگی توهم نابود کرد. و بعد گونهم رو بوسید. از این نزدیکی حالم داشت بهم میخورد؛ فقط احساس تهوع رو کم داشتم که اون هم به حال دگرگونم اضافه شد. تا حالا هیچ پسری به من نزدیک نشده بود بعد این پسر داشت نابودم میکرد. حق با این بود بابام زندگی من رو هم نابود کرد. بهادر دوباره ادامه داد: - راستی، شنیدی که مامانت گفت از وقتی که سیاوش با من اونکار رو کرد نابود شدم؟ پس من مامانترو نکشتم، من فقط نجاتش دادم چون دلم به حال مامانت میسوخت. قاتل واقعی مامانت باباته، راستی میدونی چطوری میخوام تو رو نابود کنم؟ حق با اون بود بابام قاتل اصلی مامانم بود، این پسر همون بلایی که سر خودش اومده بود سر من آورد، شاید بابام در ظاهر مامانم رو نکشته اما اگه به جای اصلیش نگاه کنی باعث و بانی همه این اتفاقات بابام بود. ولی این پسر هم مثل بابام کثیفه. هر چی باشه بازم یک قاتله و من این رو هیچوقت یادم نمیره که این موجود پست مامانم رو ازم گرفت، جگر گوشهام رو ازم گرفت. بهم گفت قراره نابودم کنه، خب با من الان چیکار کرد؟ من وقتی فهمیدم مامانم چقدر سختی کشیده و بابام چه کثافتیه، نابود شدم. دیگه چقدر نابودی؟ حق من این نبود. با صدای بغضداری گفتم: - میخوای با من چیکار کنی؟ فکر میکنی نابود نشدم با فهمیدن این حقیقت؟ خنده هیستریکی کرد که باعث شد مو به تنم سیخ بشه و لرز عمیقی توی بدنم ایجاد بشه. با لحن ترسناک و موزی گفت: - فکر کردی میخوام تو برای خودت نابود بشی؟ میخوام جوری نابودت کنم که باباتم نابود بشه، دو چیز که با هر کدوم یه جور نابود میشی، تو دوست داری چه جوری نابود بشی؟ چشمکی زد و بعد دوباره به اون خنده ترسناکش ادامه داد. این پسر واقعا روانی بود... -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هیجانی👹 #منکوب #part25 - میدونی چه حالی میشه آدم عزیزاشرو جلوی چشمهاش از دست بده؟ میفهمی؟! صدای فریادش اکو شد: - میفهمی؟ دارم میگم بابام، ناخواسته مامانم رو کشت، چه حالی میشی بفهمی پدرت قاتل مادرته؟ تازه بس نبود بابام جلوی من خودکشیم کرد، مسبب این همه بلا کیه؟ خب لامصب بابای تو! ناباور به این پسر خیره شدم، همین طوری که اشک میریختم به فکر فرو رفتم؛ یعنی این پسر راست میگفت؟ یعنی این همه کینه بهخاطر این بود؟ نه. پدر من نمیتونه باعث نابودی زندگی چند نفر شده باشه. نمیتونه باعث نابودی، این پسر، مامانم، بابای این پسر و مامانش بشه، بابای من حیوون نیست! یاد چهرهی مامانم افتادم، پس همیشه ناراحتی که تو چشمهاش بود دلیلش این بوده؟ یعنی هیچ موقع بابام رو دوست نداشت؟ من چی دارم میگم؟ دارم حرفهای قاتل مامانمرو باور میکنم؟ معلومه که دروغ میگه. دهنم رو با چسب بسته بود، سعی میکردم حرف بزنم... تشنهم بود، از تشنگی زیاد گلوم میسوخت، اما این سوزش از سوزش قلبم بدتر نبود، قلبم از درد و رنج زیاد تاول زده بود. درد یعنی غم داشته باشی و غمخوار خودت باشی. اون پسر که حالا فهمیده بودم اسمش بهادره اومد سمت من و چسبرو از دهنم در آورد. با صدای ضعیفی گفتم آب. یک نفر رو به اسم سکینه صدا زد و گفت آب بیاره. خانمی مسن وارد شد و آبرو گرفت به سمت بهادر و گفت: - بفرمایید آقا. بهادر به سمتم اومد و دو قطره آب تو دهنم ریخت، یه آدم چقدر میتونه نامرد باشه؟ داشت میدید... داشت میدید دارم جون میدم. آره من آروم- آروم درحال مرگم، این مرد قطره- قطره در حال گرفتن جون منه، از تشنگی داشتم میمردم، اونوقت این مرد پست چطور دلش اومد فقط دوقطره آب به من بده؟ رو کردم به سمتش و با صدای لرزونی گفتم: - چرا باید به کسی که مامانم رو کشته اعتماد کنم؟ - من اینها رو به خاطر اعتمادت نگفتم، خواستم بدونی که چقدر حقیری و بابات چه آدمیه. - راجعبه بابای من درست صحبت کن! اگه راست میگی که بابام اینقدر پسته، خواهش میکنم بهم ثابت کن! - من نیاز ندارم چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط میخوام تو نابود شی، بابات باعث نابودی من شد، نابودی بابام شد، تنها راه نابودی سیاوش تویی و همینطور زن خدا بیامرزش! بعد باصدای بلند خندید، حالم از این حیوون بهم میخورد، این مرد واقعا تهوع آورد بود. - اگه واقعا بابام اینقدر پسته و با نابودیه من نابود میشه، راضیام نابود بشم، فقط باید به فهمم این واقعیته. دست کرد داخل جیبش و نامطمئن گوشیشرو درآورد و به سمتم گرفت، باورم نمیشد... این مامان من بود با خوشحالی بغل مردی بود که فکر میکنم بابای بهادر بود، رفت عکس بعدی که مامان من، با عشق به همون مرد خیره شده بود و از چشمهاش شادی میبارید. راست میگفت... من تا حالا ندیده بودم که اینقدر با عشق به بابام خیره بشه یا ندیده بودم در این حد خوشحال باشه. میخواست بزنه بعدی که گوشیرو بالا گرفت و گفت: - این دفعه عکس نیست، فیلمه. اگه این فیلمرو ببینی نابود میشی! این پسر دلرحمم بود؟ این فیلم چی بود؟ یعنی این فیلم اونقدر وحشتناک بود حال وصف نشدنی من رو بدتر میکرد؟ -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
💥پاررت ویژه💥 #منکوب #part24 کلمه" تعرض" تو سرم اکو شد. نه! این امکان نداشت. پدر من همچین آدمی نیست، این پسر چطور میتونه به پدر من تهمت بزنه؟ با چه رویی؟ یه قاتل این حقرو نداره که به پدر من که قلبش مثل گنجشک کوچیکِ اَنگ کثافت و متعرضی بزنه. خواستم دهن باز کنم که چسبی که زمین افتاده بود رو کند و به دهنم چسبوند تا حرفی نزنم. با حالت عصبی گفت: - حالا جای اصلیش مونده، گوش بده. وقتی سیاوش به ناهید تعرض کرد، ناهید نابود شد و همینطور بابام. بابام وقتی این قضیه رو فهمید دشمنیش با سیاوش بیشتر شد. قسمت اصلی ماجرا اینجاست که مامانت از بابات موقع تعرض، داداشهای دوقلوت آریا و آرین رو باردار میشه و چون مادر بوده دلش نمیاد سقطشون کنه. میاد به بابام میگه و بابام دو برابر نابود میشه. ناهید برای سقط نکردن پسراش و از روی اجبار با سیاوش ازدواج میکنه، در حالی که عاشق بابام بوده، از بابام جدا میشه و رابطه رو بهم میزنه. بعد از چند سال دشمنیِ سخت، بابای منم ازدواج میکنه، ولی نه از روی عشق، ازدواج میکنه تا جای خالی ناهیدرو پر کنه با مامانم ازدواج میکنه. مامانم قضیه ناهیدرو میدونست ولی چون پیش از حد عاشق بابام بود سکوت میکرد. بعد از مدتی من به دنیا اومدم، بابام دیگه به فکر شرکتش نبود چون به معنای واقعی کلمه نابود شده بود. سیاوش عشقش رو ازش گرفته بود، یک روز رفت به شرکت سر بزنه دید داره ورشکست میشه. تنها چیزی که براش مونده بود شرکتش بود ولی اونم داشت از دست میداد. بهش خبر دادن یه مزایده وجود داره که شرکتت رو نجات میده. بابام تصمیم گرفته بود عشق ناهیدرو دور کنه و به فکر زندگی خودش باشه، پس توی این مزایده شرکت کرد. امتیازی گذاشت که مطمئن بود این مزایدهرو میبره ولی سیاوش کور شده بود، از این که ناهید هنوز عاشق بابامه عصبی شد و اونهم توی اون مزایده شرکت کرد، با کمی تحقیق فهمید که اگه بابام این مزایده برنده نشه کارش تمومه، چند نفر اجیر کرد تا برن شرکت بابام و ببینه چقدر واسه این مزایده سرمایه گزاری کرده تا دو برابرش کنه و بابام نابود بشه، به خواستهاش هم رسید، بابام نابود شد. وقتی دید شرکتش، عشقش، سرمایش همه چی رو از دست داد میخواست خودکشی کنه، حتی فکر به پسر دو ساله و زنی که عاشقش بود هم نکرد، وقتی خواست با اسلحه خودکشی کنه، مادرم رفت تا مانع بشه، ولی تیر به مامانم خورد و مامانم مرد. وقتی صدای تیر رو شنیدم سریع رفتم با اینکه پچه بودم، ولی متوجه بعضی چیزا میشدم. وقتی مادرم رو غرق در خون دیدم رفتم سمتش که دیدم بابام زیر لب گفت پسرم منرو ببخش و تیر رو گزاشت رو سرش و جلوی پسر خودش، جلوی یک پسر بچه دو ساله خودشرو کشت. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ویژه😍🧡✨ #منکوب #part23 نفرتی که از چشمهاش میبارید من رو میترسوند، با صدایی که کینهی زیادش برام آشنا بود گفت: - من بهادرم، کابوس شبونهی تو، قاتل مامانت! چی یعنی این پسر مامان منو کشته؟ پس این صدای آشنا همون صدای ناشناسی بود که مزاحمم میشد، هر چقدر تقلا کردم دستام باز نمیشد مثل پرندهی بودم در حصار قفس. دیدم کاری از دستم بر نمییاد، تفی توی صورتش کردم و گفتم: - تو یه قاتل عوضی هستی؟ چرا اونکار رو کردی اصلا از کجا باور کنم تو قاتل مامان... با سیلی که بهم زد حرفم نا تموم موند، دادی سرم زد و دست داخل جیبش کرد و چند تا عکس پرت کرد طرفم چون پرت کرده بود افتاده بود زمین، ولی برعکس و چون دستهای منم بسته بودن نمیتونستم ببینمشون مرد که دید اینقدر حقیرم با پوزخند عکس و به طرفم گرفت، ولی ای کاش عکس و نمیدیدم، ماشینی که به مادرم خورده بود، درست مثل ماشینی بود که عمداً به من نزدیک شد، عکس بعدی و بهم نشون داد، سر مامانم از شیشه ماشین زده بود بیرون و غرق خون بود، پس این مرد واقعاً قاتل مادرم بود، یه نفر چقدر میتونه حیوون باشه؟ با چشمای اشکی که دل هر کس رو به درد میاورد بهش خیره شدم، دیگه حرفی نداشتم که بهش بزنم، هرکس من رو توی این وضعیت میدید دلش به حالم میسوخت... ولی این مرد حالتش تغییری نکرد، از اولش با نفرت به من نگاه میکرد، اون لحظه توان هیچی و نداشتم حتی توان داد زدن تنها کلمهی که از زبون بیرون اومد کلمه چرا بود، با صدای ضعیفی که به زور خودم میشنیدم گفتم چرا اونم با پوزخند نزدیکم شد و گفت: - همش مربوط به سالها گذشتس، دوستی سیاوش پدر تو و کمال پدر من، پدر من و پدر تو خیلی دوستای خوبی بودن، ولی به چشمام نگاه کرد وشروع کرد دوباره به حرف زدن و من فقط سکوت کرده بودم: - دوستی اینا پایدار نشد که هیچ به دشمنی خیلی بزرگ تبدیل شد، چرا؟ چون هر دو عاشق یه زن شدن یعنی مادر تو این مرد چی داشت میگفت؟ به چهرش خیره شدم انگار تو گذشتش غرق شده بود، با صدای لرزونی گفتم ادامش رو بگو پوزخندی زد و ادامه داد: - مامانت و بابام عاشق هم شدن، ولی این وسط بابات هم بود، هر کاری کرد تا دل مامانت رو به دست بیاره، ولی مامانت عاشق بابام بود، وقتی بابات دید هیچکاری نمیتونه بکنه، از طریق شراکتش با بابام وارد شد، ولی هیچی که تغییر نکرد که هیچ ناهید ترکمن(مامان آنا) نفرتش نسبت به سیاوش زیاد شد، سیاوش عصبی شد و دست به کاری زد که نباید میزد به مامانت تعرض کرد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part22 آنا چشمم به مارینا افتاد که سخت در حال فکر کردن بود، چشمم به سارینا افتاد که در حال گریه کردن، ولی از همه غمگینتر برادر عزیز من بود. با کلی گریه و آه وقت خداحافظی شد، وقته دل کندن شد، اونم از کی از بهترین همدمهام، از بهترین دوستهام... به هر سختی دل از اونجا کندم یاد ناشناسه افتادم خدا خودت کمک کن. گوشیم رو در آوردم و دوباره به آدرسی که داده بود نگاه کردم، برم یا نرم؟ پس کو اون آنای سر سخت؟ نه من باید برم. بدون هیچ فکری به سمت اون آدرس که داده بود رفتم، هر چی بیشتر رانندگی میکردم ترسم بیشتر میشد. اینجا دیگه کجاست؟ به اطراف نگاه کردم، ساختمون های نیمه ساخت و متروکه جای خیلی ترسناکی بود، یه لحظه پشیمون شدم از اینکه اومدم، خواستم برگردم ولی راه برگشت و بلد نبودم، من گمشدهم، خدای من، از ماشین پیاده شدم داد زدم کسی اینجا نیست؟ یکی کمکم کنه. خواستم سوار ماشینم بشم که با دستمالی که جلوی دهنم قرار گرفت چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم. *** با احساس خیسی صورتم چشمام و باز کردم، به اطراف نگاه کردم، دیدم همهجا تاریکه، خواستم بلند بشم که دیدم دست و پام بستهس و لباسام خیسه پس برای بهوش اومدن من روی صورتم آب سرد ریختن، همه چی یادم اومد. قاتل مادرم، مزاحم. من اومدم تا قاتل مامانم و ببینم اینجا چیکار میکنم. یعنی کی من و دزدیده؟ با عجز و ناتوانی جیغی کشیدم و گفتم: - خدا لعنتتون کنه، کی من و دزدیده کسی صدام و میشنوه دری تو گوشه وجود داشت با تیکی باز شد مردی بلند قامت به طرفم اومد من هم از ترس با صدای بلند آب دهنم رو قورت دادم وقتی که به طرفم اومد بر خلاف تصورم که فکر میکردم یه مرد پیر یا خردسال مرد جوونی بود، خوش هیکل و جذاب بود، صندلی که اونجا بود و نزدیک من کشید و روی اون نشست دستش رو بالا آورد و موهام و نوازش کرد خیلی می ترسیدم با صدای لرزونی گفتم: - چه اتفاقی افتاده، تو کی هستی؟ از جون من چی میخوای. اون پسر پوزخندی زد دستش رو دراز کرد طرف بالای سرم چراغی که بود و روشن کرد چون اونجا حسابی تاریک بود، وقتی که اونجا روشن شد تونستم واضح قیافش رو ببینم. خیلی درشت هیکل بود و ج -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part21 این روزها افسرده شده بودم. مرگ مادرم، فهمیدن اینکه مادرم به قتل رسیده، به ترکیه رفتن و دل کندن از عزیزهام، چقدر بدبختی! میون گریم مثل دیونهها خندیدم، به دردهام به رنجهام. سالانه-سالانه از اتاقم بیرون زدم، وارد اتاق کار بابام شدم، آخه بابا وقتهایی که میاومد ایران داخل این اتاق کار میکرد، اتاقی که از کمد گرفته تا پنجرش سیاه بود، درست مثل زندگی من! البته تا چند ساعت دیگه این سیاهی زندگیم تیرهتر میشه چون ممکنه کشته یا قاتل بشم. قایمکی زیر میز رفتم و رمز گاوصندوق رو زدم درش باز شد، درست حدس زدم، اسلحه اینجا بود. اسلحه رو داخل لباسم قایم کردم در گاو صندوق رو بستم. از اتاق کار و از خونه بیرون زدم. سوار ماشینم شدم، جای همیشگی قرارمون رفتم، قبل از رفتنم به اسلحه نگاه کردم، من که اهل این کارها نبودم، خدا سرنوشت من قرار چی بشه؟! خدا خودت به من رحم کن! اسلحه رو توی داشبورت گذاشتم و درش رو بستم از ماشین پیاده شدم و بیرون کافه رفتم، چراغ بیرون کافه مثل همیشه میدرخشید، چی میشد اگه حال من هم مثل روزهای قبلی بود که با خنده وارد این کافه میشدم؟ دیدم کامی و دو کله پوک هم تو کافهاند آروم سمتشون رفتم، سلام آرومی بهشون دادم و قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهشون بدم همهچیز رو بهشون گفتم، از اون ماشین، به قتل رسیدن مامانم، تهدید کردن من، تهدید کردن بابام خلاصه همهچی رو، فقط این رو بهشون نگفتم که میخوام برم پیش قاتل مادرم، فقط این رو بهشون نگفتم که تا چند ساعت دیگه قراره قاتل بشم، هه قاتل. همهی این حرفها رو با اشک میگفتم. با درد با حالی که مملو از غصه بود میگفتم اما هرچقدر هم ناراحت بشن، آیا کسی میتونه اتفاقهایی رو که سرم اومده رو درک کنه؟ بعد از اینکه کل ماجرا رو بهشون گفتم، چشمم بهشون افتاد هر سه با حیرت و ناراحتی بهم نگاه میکردن، به سمت سارینا و مارینا رفتم، تو این چند سال از خواهر به من نزدیکتر بودن، بغلشون کردم و رو بهشون گفتم: - شاید از اینجا رفتم ولی شما همیشه تو قلب من هستین. از اون دوتا خواهر جدا شدم و به سمت کامیار رفتم، و رو بهش گفتم: - کامیار! تنها پسری هستی که صادقانه مثل برادر دوستش دارم، مرسی که هستی، قول بده همیشه باشی. چشمم به قیافش افتاد بغض داشت این رو از سبیک بالا و پایین شدن گلوش فهمیدم، چشمهاش پر بود برای اینکه من نبینم سرش رو خم کرد، باورم نمیشه یعنی کامیار بهخاطر من گریه میکنه؟ خدا لعنتم کنه ولی من که لیاقت اشکهاش رو ندارم، من ممکنه چند ساعت بعد قاتل بشم و قلبم سیاه بشه، من لیاقت قلب و اشکهای پاک کامیار رو ندارم. من با برداشتن اسلحه حتی با فکر کشتن اون فرد زندگیم تباه شد. به هرسه تاشون پرحرف خیره شدم، این نگاه خیلی چیزها میگفت. مارینا چشمم به قیافه گرفته کامیار افتاد، بغض داشت چشمهاش آماده باریدن بود، کامیار کوه غرور کو؟ کامیاری که فقط جلوی ما میخندید برای بقیه مغرور بود، اما لبخند از لبش کنار نمیرفت کو؟ من همون کامیار رو میخواستم، فقط من از احساستش نسبت به آنا خبر داشتم، لعنتی به بد آدمی گفته بود، وقتی کامیار گفت که من آنا رو دوست دارم من نابود شدم، چون من خودم عاشق کامیار بودم، وقتی که بهم گفت من عاشق بهترین دوستتم من خورد شدم ولی از رفتن آنا هم خوشحال نیستم چون مثل خواهرم بود، چرا دروغ بگم؟ ته دلمم از اینکه با رفتنش باعث میشه کامیار فراموشش کنه خوشحالم، چه فایدهی داره هیچ وقت عاشق من نمیشه چون من مثل خواهرشم، لعنت به عشق یک طرفه، طاقت ناراحتی کامیار رو ندارم. از یه طرفی هم از خودم متنفرم، من چطور دوستیم که مشکل دوستم رو نفهمیدم؟ من چجور دوستیم که فقط به فکر قلب، احساس و عشق یک طرفم نسبت به کامیارم؟ و نفمیدم که دوستم داره خود خوری میکنه و نابود شده. -
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
اعلام آمادگی- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part20 حرفهای بابام توی ذهنم اکو شد، یعنی واقعا مامانم به قتل رسیده؟ نکنه اون مزاحمتلفنی مادرم رو کشته؟ با صدای لرزون و لحن ناباوری پرسیدم: - از کج.. ا کجا فهمیدی که مادرم به قت... ل قتل رسیده؟ بابام دستی به صورتش کشید و گفت: - من قبلا یه دشمنی داشتم، اون سر و کلش پیدا شده و میگه شما رو از من میگیره، مامانت رو گرفت ولی نمیتونم بذارم یادگارشم از من بگیره. با گریه پذیرایی رو ترک کردم. یعنی من باید برای همیشه از ایران برم؟ خدا یه پدر چطور میتونه اینقدر بیحس باشه؟ شاید به خاطر خودم باشه خوب اونم ایران میموند. آخه دیگه چقدر بدبختی؟ یادم افتاد که فردا با مزاحمتلفنی قرار دارم، مطمئن شدم که اون قاتل مامانمه خودم با دستهای خودم میکشمش. گوشیم رو برداشتم رفتم داخل واتساپ و زدم روی گروهی که من و کامیار و دو کلهپوک عضو بودیم و اسم گروه، اکیپ خل و چلها بود. یعنی واقعا باید از اینها جدا بشم؟ چطوری میتونم از عزیزهام بگذرم؟ خدا همتون رو لعنت کنه! باید تنهاتر از اینی که هستم بشم؟ خدا پس سرنوشت من رو نوشتی که آنا همیشه تنها و حقیر! اشکهام رو پاک کردم بهتره قوی باشم، تا اینها رو ناراحت نکنم روی دکمهی تماس تصویری زدم، از شانس من همشون آنلاین بودن و همشون وارد تماس تصویری من شدن قبل از اینکه من حرفی بزنم، مارینا گفت: - آنا، غم آخرتون باشه! اتفاقی بدی افتاده؟ من تو رو خوب میشناسم هر وقت خبر بدی داری تصویری تو واتساپ میگیری، چیشده؟ با کمی تردید رو به همشون گفتم: - ممنون بابت تسلیت گفتنت، راستش خوب من رو شناختی. یه خبر بدی دارم. همشون با نگرانی گفتن: - چه خبری؟ زود باش بگو زهر ترکمون کردی! رک بهشون گفتم: - دارم ترکیه میرم. همشون اولش سکوت کردن، مثل اینکه این حرف رو تو ذهنشون مرور میکردن چون بعدش همشون با صدای بلند گفتن: ُ- چی؟ من هم بهشون گفتم: - علتش رو نمیتونم اینجا بگم، جای همیشگی بیاین تا قرار آخرمون رو اونجا باشیم و این به عنوان آخرین دیدار و خداحافظی باشه. این حرف ها رو با گریه میگفتم دیگه طاقت نیاوردم و گوشی رو قطع کردم، من چطوری از اینجا دل بکنم؟ رفتم از کمد، یه لباس مشکی برداشتم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part19 دونه-دونه قطره اشک از چشمهام جاری میشد، من چقدر بدبختم، چرا نباید بفهمم این مرد با من چه مشکلی داره؟ چرا باعث بدبختی من میشه؟ دیگه گریه بسه، بهتره سر از ماجرای این ناشناس در بیارم، چرا مزاحم من میشه؟ اصلا شاید دروغ میگه مامانم رو نکشته! گوشیم رو برداشتم زنگ زدم به همین ناشناسه که به یه بوق نرسیده گوشی رو برداشت ولی قبل از حرف زدنش، من گفتم: - الو از جون من چی میخوای؟ میخوام ببینمت تا دیگه ریختت رو نبینم! من الان تو شرایط سختی هستم لطفا دیگه تو این وضعیت مزاحم من نشو. - سلام، خب من از شما چی میخوام؟ من دوست دارم زندگیتون نابود بشه، درست مثل زندگی من! چرا؟ مگه من مقصرم که زندگیش نابود بشه؟ چرا حرفهاش بوی نفرت میده؟ - مگه من باعث نابودی زندگی تو شدم لعنتی؟ التماست میکنم دیگه مزاحم من نشو! - من میشم کابوس زندگی تو فقط یه شرط داره دست از سر تو بردارم! میخوای بفهمی من کی هستم؟ امروز بیا این آدرس... قبل از جواب دادن من، گوشی رو قطع کرد. کابوس؟ نکنه واقعا قاتل مامانه منِ؟ باید ببینم این کیه که از من نفرت داره بعد از پنج دقیقه صدای پیامک گوشیم بلند شد که همون ناشناس آدرس رو برام فرستاده بود. آدرس رو نگاه کردم، با اینکه کلِ تهران رو بلدم ولی اینجا دیگه کجاست؟ بهتر ترس به دلم راه ندم اگه این قاتل مامانمه باید برم، باید قوی باشم تا با دستهای خودم بکشمش! قبل از هر کاری باید از بابا معذرتخواهی کنم، از اتاقم بیرون زدم، بیتفاوت از کنار داداشهام رد شدم و طرف بابام رفتم. با این دست و اون دست کردن گفتم: - بابا، من رو به ببخش، من چون مادرم رو از دست دادم نفهمیدم چی میگم! بابا، من رو بغل کرد و گفت: - اون منم که باید از تو معذرت بخواد ولی روی این حرفم هم هستم. با تعجب از بابا پرسیدم: - رو کدوم حرفتون هستی بابا جان؟! بابا با کمی تردید و نگرانی گفت: - باید تو هم با ما بیای ترکیه. با تعجب و عصبانیت از بغل بابا بلند شدم و گفتم: - چی داری میگی؟ من عاشق تهرانم، اونوقت میگی توام بیا ترکیه؟ - این یه انتخاب نیست، یه اجبار آنا! - به زور منو میخوای ببری ترکیه؟ مگه من بچهم؟ بابا با عصبانیت داد زد: - دِ بسته میگم میریم یعنی میریم، مامانت به قتل رسیده، نمیخوام تو رو هم از دست بدم! -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part18 در رو با کلید باز کردم و با صدای بلند اسم مامانم رو صدا زدم ولی دیگه مادری نبود که برام سوپ بپزه... میخواستم به سمت اتاقم برم ولی قبل از رفتنم بابا از اتاق خوابش با مامان بیرون زد. هه! از ترکیه برگشته. نگاه بیتفاوتی به قیافه ناراحتش کردم و از اونجا بیرون زدم. پنجره رو باز کردم دیدم داداشهام هم هستن، هه تازه قدر مادرم رو دونستن و اومدن، راستِ میگن «وقتی میمیری قدر آدم رو میدونن. » بیخیال نگاه کردن به داداشهام شدم و پرده رو کشیدم. از تو کمد آلبوم خانوادگی رو درآوردم، روی تخت دراز کشیدم و شروع به نگاه کردن عکسهام با مادرم شدم که صدای، صدا زدنهای بابا که من رو صدا میزد شنیدم؛ ولی من نمیخواستم صداش رو بشنوم پس خودم رو به بیخیالی زدم که در اتاقم با صدای بدی باز شد! قبل از اینکه من حرف بزنم، بابام گفت: - دختر عزیزم، میدونم ناراحتی منم ناراحتم، بیا بریم جنازه مادرت توی سردخونهس بریم دفنش کنیم. مراسم خاکسپاری هم ترکیه میگیریم. یعنی اینقدر واسش آسون بود؟ طوری حرف میزنه انگار منتظر همین بود که مادرم بمیره! حالم از این بیحس بودنش بهم میخوره، تازه داره میگه بریم ترکیه! با عصبانیت داد زدم: - چی با خودت فکر کردی؟ طوری حرف میزنی انگار منتظر بودی مامان بمیره، تازه برات خوب شد نه؟ بهونه شد من رو از ایران به بری؟ با سیلی که بابا بهم زد حرفم ناتموم موند، بابام چیکار کرد؟ من رو زد؟ پدری که برام پدری نکرد حق دست بلند کردن روی منم نداشت! بابا با شرمندگی گفت: - آنا من نمیخواستم... قبل از اینکه حرفش رو کامل بزنه با صدای لرزون گفتم: - تو که از همون اولش من و مادرم رو ول کردی، خودت رفتی سراغ شرکتت و برای من پدری نکردی، حق نداری با نیت پدرانت من رو بزنی چون تو تا حالا برای من پدری نکردی! بعد با جیغ داد زدم: - از اتاقم برو بیرون. بعد از رفتن بابا روی تخت دراز کشیدم و اشکهام دونه-دونه جاری شدن، درسته پدرم ترکیه بود ولی هیچی برای من کم نزاشت، زیادهروی کردم باید ازش معذرت بخوام. باصدای پیامک گوشیم اشکهام رو پاک کردم، گوشیم رو برداشتم دیدم پیام از طرف همون ناشناسس که نوشته: - خدا رحمت کنه مادرت رو، دیدی گفتم فردا اثباتش میکنم و بهت ثابت میکنم که میتونم بابا و مامانت رو ازت بگیرم کوچولو! چی؟ یعنی مادرم به قتل رسیده؟ اونم به دست این؟ اگه من این قضیه رو جدی میگرفتم، مامانم زنده بود! روی تخت دراز کشیدم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part17 مامانم هم از من گرفتی خدا؟ آخه من چقدر سختی بکشم حق من این نیست. من پول و ثروت نمیخوام من مامانمو میخوام، مادری که همین دیروز نگرانم بود. همینطور بیصدا اشک میریختم جیغ میزدم، فریاد میزدم هرکس که از در اتاق بیمارستان من رد میشد و صدام رو میشنید، بعضی از اونایی که رد میشدن با ترحم به من خیره میشدن بعضیا هم انگار براشون عادی بود خدا حتی مردم صدام رو شنیدن و دلشون به حال من سوخت ولی... ولی... تو که صدای من رو میشنوی بهم توجه نمیکنی خدا؟ بهخاطر جیغ و فریاد چند نفر با عجله اومدن پیشم، حتی توان برگشتن و دیدن این که اونا کی هستن هم نداشتم. مثل مرده بودم ولی در جسم زنده. کسی که اومد پیشم بغلم کرد، ولی بدن من بیحس بود با شنیدن صدای گریهی آشنایی فهمیدم ساریناس که بغلم کرده و کامیار و مارینا هم همراهش اومدن پیشم ولی من چون حس چیزی رو نداشتم، حرف زدن هم یکی از اونها حتی توان سلام کردن بهشون هم نداشتم به سختی که به زور میشد صدام رو شنید گفتم: - سلام چرا اومدین؟ من به ترحم هیچکس احتیاج ندارم مامان من زندست. کلمه زندست رو با جیغ گفتم که همزمان بغضم با صدای بدی شکست، اونا با این حرفم ناراحت شدن. خب حق دارن حرصم رو سر اینا خالی کردم حقشون این نبود. پرستار چاقی با اخم اومد سِرُمم رو باز کرد بدون نیم نگاهی به من گفت: - مرخصی، میتونی بری. هه یعنی اِنقدر زشت شدم که توان نگاه کردن به من رو نداره یعنی اینقدر تحقیر آمیزم؟ اینقدر ترحم انگیزم؟ بدون توجه به اون سه تا سوئیچ کامیار رو بهش دادم و از بیمارستان زدم بیرون. وایستادم و یه دونه تاکسی گرفتم و آدرس تعمیرگاه ماشین رو بهش دادم. بعد از رسیدن به تعمیرگاه، دیدم ماشینم رو تعمیر کرده. سوار ماشین شدم و از تعمیرگاه زدم بیرون و به محل دفن، دردهام، رنجهام رفتم ولی این درد دفن نشدنی بود. ماشینرو گوشهی پارک کردم و رفتم بام تهران، آدمها رو نگاه کردم یعنی بعضی از اینها عزیزانشون و از دست دادن؟ باصدای بلند داد زدم، طوری داد زدم که مردمی که از بام تهران به اندازه مورچه دیده میشن صدام و بشنون ولی غیرممکن بود. داد زدم: - خدا چرا زندگی کردن اینقدر سخته؟ اگه خودم رو از بام بندازم پایین گناهه؟ پس گناه من چیه که اینقدر سختی کشیدم؟ چطوری خلاص بشم از این همه درد. خدایا کرمت رو شکر. اونقدر داد زدم و خودم و خالی کردم که گلوم میسوخت و دیگه صدام در نمیاومد در حال نگاه کردن به ماشین ها و مردم تهران بودم که بغضم با صدای بدی شکست. بعد از بیست دقیقه گریه از اونجا زدم بیرون سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#part16 پرستار چند تا ورقه چک کرد و گفت: - اتاق عملِ، وضعیتش وخیمِ اتاق عمل هم طبقه دومه. با شنیدن کلمه وضعیتش وخیمِ دنیا به چشمم تاریک شد، بدون جواب دادن به پرستار، سوار آسانسور شدم هزار بار دکمه طبقه دوم رو فشار دادم که بالاخره رسیدم، از آسانسور زدم بیرون، جمعیتی که اونجا بودن من رو با تعجب نگاه میکردن چون در حال گریه بودم همه فکر میکردن دیوونم... دونه-دونه اتاقها رو نگاه کردم، یکی از اتاقها قفل بود، حدس زدم مامان بیچارهی من اینجا باشه. با دست هم محکم به در کوبیدم ولی هیچکس از اتاق بیرون نیومد، جیغ و هوار راه انداختم شاید صدام رو بشنون و دلشون به حالم بسوزه اما دریغ از اندکی توجه، بعد از یه ساعت بالاخره چند نفر با لباس سبز از اون اتاق بیرون اومدن، بدو-بدو سمتشون رفتم و با گریه و زجه گفتم: - مامانم، مامانم، ناهید ترکمن اون ک... کجاست؟ مردی که از همه جلو وایساده بود، فکر کنم اون دکتر عمل باشه، با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و گفت: - دختر خانم، نمیدونم بهتون چی بگم... سرتون سلامت، غم آخرتون باشه! این چی گفت؟ غم آخرمون باشه؟ چرا این حرف رو زد مامان من سالمِ، با جیغ اسم مادرم رو صدا میزدم. رو زانو نشستم و به سرم میکوبیدم و پرستارها سعی میکردن من رو آروم کنن، بعد از کلی جیغ و داد فشارم افتاد و نفهمیدم کی بیهوش شدم. *** با احساس سوزش گلوم چشمهام رو باز کردم، دیدم بالای سرم یه پرستار بود بعد از تزریق واکسن به سِرُمم از اتاقم رفت. دقیقتر به محیط اطرافم نگاه کردم، من چرا بیمارستانم؟ با کمی فکر کردن، همه چی یادم اومد؛ مامان نه مامانم من و تنها نمیزاره. یعنی قرار تنهاتر از اینی هستم که بشم؟ آخه خدایا چرا من تنها بودم، دیگه چرا مادرم و ازم گرفتی و تنهاترم کردی؟ میدونم دارن باهام شوخی میکنن، مامانم هرگز ولم نمیکنه، میدونم با جیغ داد زدم: - مامانم من و تنها نمیزاره! بعد خودم و میکوبیدم به تخت که چند تا پرستار ریختم رو سرم و به سِرُمم مسکن زدن و من آروم روی تخت دراز کشیدم، چیزی که بهم تزریق کردن باعث شد توان حرکت کردن دست و پام رو نداشته باشم، گوشهی از تخت آروم دراز کشیدم و مثل افسردهها آروم اشک میریختم. بعد از کلی گریه کردن دیگه اشکی برام نمونده بود، مثل افسردهها یهجا کز کردم و بدون پلک زدن به یه جا خیره شدم. بابام حتما خبر تصادف مامانم رو باید شنیده باشه ولی شرکتش براش مهمتره و هنوز از ترکیه به ایران نیومده، یعنی نمیدونه مامانم مرده؟ حتما باید بفهمه مامان مرده دل از شرکتش بکنه. زیر لب اسم خدا رو صدا زدم آخه این انصافه؟ سرنوشت من چی میشه؟ میخوام مثل یتیمها توی خونه به اون بزرگی تنها بمونم؟ البته من همیشه تنها بودم ولی گاهی مامانی هم داشتم به حرفهام و دردهام گوش بده. -
آفرین👏🏾😍 از کجا فهمیدید 🫠
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
۲۰
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part15 صبح با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. ساعت و نگاه کردم دیدم، دو ساعت زودتر تنظیم کردم و زودتر بیدار شدم، ساعت ده کلاس دارم، الان ساعته هشته. مامانم هم که امروز کلاساش زود تموم میشه، ولی ساعت هشت کلاس داره پس احتمالا الان تو دانشگاهه، با انجام دادن کار های مربوطه رفتم طرف آشپزخونه یه صبحونه کامل خوردم تا آماده بشم ساعت نهم و نیم شد، صدای بوق از دم در اومد در و باز کردم دیدم کامیار که با خنده بهم گفت: - بپر بالا، تو که ماشین نداری! منم خندیدم. سوار ماشین شدم، رسیدم به دانشگاه به دو کلهپوک سلامی کردم و رفتم به سمت کلاسم. بعد از تموم شدن این کلاسم، حال و حوصله رفتن به بیرون رو نداشتم پس رفتم به سمت سلف یه قهوه و کیک شکلاتی خریدم و روی نیمکت نشستم و باشنیدن صدای پای یکی سرم و چرخوندم دیدم کامیار و پشت سرش دو کلهپوک، وقتی رسیدن بهم کنارم نشستن سارینا گفت: - چرا نیومدی بریم کافه بغلی نیمساعت تا کلاس مونده! - حوصله ندارم دوست دارین خودتون برین من امروز سرم درد میکنه حوصله هیچی رو ندارم. دیگه چیزی نگفت، خودم سکوت کرده بودم و به حرف های بچهها گوش میدادم، که صدای گوشیم بلند شد، شماره ناشناس بود زدم رو دکمه سبز که صدای خانومی بلند شد: - سلام، از بیمارستان... زنگ میزنم. - چیشده، اتفاقی افتاده؟! - زنی به اسم، ناهید ترکمن تصادف کرده و بیمارستانه، منم توی پذیرش از توی لیست تصادف ها شمارتون رو پیدا کردم مثل این که دیروز تصادف کردین. دیگه ادامه حرف های اون زن رو نفهمیدم گوشی از دستم افتاد، حتی توان گریه کردن هم نداشتم، مثل این که شوکه شدم و هضم این اتفاق واسم سخته که یهو حرف های اون مرد ناشناس تو سرم اکو شد" مثل این که حرفم رو جدی نگرفتی، پس بهتر فردا اثباتش کنم" باورم نمیشه یعنی ممکنه کار اون باشه؟ به خودم اومدم دیدم کامیار یه سیلی محکم زد همین سیلی کافی بود تا اشک هام جاری بشه کامیار هی سوال میپرسید چی شده، ولی من سوئیچ ماشین کامیار و گرفتم و بدون جواب دادن به اونا از دانشگاه زدم بیرون و به سمت بیمارستانی که خودم تصادف کردم، منتقل شده بودم رفتم. اگه چیزیش بشه من چیکار کنم؟ بعد از کلی گاز دادن بالاخره رسیدم. با عجله رفتم سمت پرستارا داد زدم و گریه کردم و پرستارا بهم میگفتن اینجا بیمارستانه لطفا ساکت باشید، منم بی توجه به اونا داد زدم و رو به یکی از پرستارا گفتم، مادرم ناهید ترکمن حالش چطوره، الان کجاست؟ پرستار با عصبانیت چند تا ورقه رو چک کرد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part14 بیخیال جواب دادن بهش شدم و زنگ زدم به کامیار، بهش گفتم بیاد دنبالم، اون هم قبول کرد بعد از آماده شدن از مامانم خداحافظی کردم ولی مامانم نمیذاشت برم. میگفت «شاید مرخص شدی ولی بالاخره تصادف کردی باید استراحت کنی» من هم رو بهش گفتم: - حوصلهم سر میره، بخدا حالم خوبه، الان من به بیرون رفتن احتیاج دارم. قبل از اینکه مامان جوابی بهم بده، بوسی تو هوا براش فرستادم و از خونه بیرون زدم، ماشینم که بهخاطر تصادفی که کرده بودم داغون شده بود و الان تو صافکاری بود، مجبور بودم با ماشین کامیار برم، کامیار هم ماشینش و تازه از تعمیرگاه گرفته. بعد از کلی انتظار تو دم در خونه بالاخره سر و کله کامیار پیدا شد، ساعت پنج عصر بود. کامیار به سمت خونه مارینا و سارینا رفت. من رو به کامیار گفتم: - بریم جای همیشگی؟ خیلی وقتِ نرفتیم بعد وقتی یکم تاریک شد بریم شهربازی هوس اژدها کردم. اون هم بیچون و چرا قبول کرد، خونه مارینا و سارینا دو خیابون پایینتر از خونه ماست، چون وضع مالی اونها هم بد نیست بعد از رسیدن به دم در، دو کله پوک زنگ در رو زدم؛ چون اونها نمیدونستن قراره بریم بیرون. ده ساعت طول کشید بیان و من رو کلافه کردن البته مبالغه کردم، نیم ساعت طول کشید. با کلی شوخی و خنده، جیغ و هورا که سراسر شادیمون تو ماشین پیدا بود، بالاخره رسیدیم جای همیشگی؛ یه کافه دنج بود، چندتا صندلی داخل داشت و رو به پشتش یه حیاط بود که زمینش چمن کاری شده بود و چندتا درخت داشت و چندتا صندلی تختهی داشت، درش چراغونی بود و حسابی تو چشم میزد! ما همیشه میریم قسمت بیرونیش، البته اینجا تنها پاتوق ما نیست، پاتوق پنجتا پسر علافم هست. طبق معمول جرات یا حقیقت بازی کردیم بعد از آوردن سفارشمون، حرف زدن و جوک گفتن، ساعت هشت و نیم شد که رو به کامیار گفتم: - قرارمون یادت نرفته که؟ همون لحظه صدای باهم [ حتی صداشون هم شبیه به همه من چجوری تشخیصشون میدم؟ ] دو کلهپوک که گفتن: - حالا بدون گفتن به ما قرار میزارین؟ چی قرار گزاشتین؟ چشمکی زدم و با چشمهایی که از داخلشون ذوق زیادش معلوم بود گفتم: - شب میخوایم بریم شهربازی، البته اگه پایه هستین که من بدون شما جایی نمیرم. اونها هم بیچون و چرا قبول کردن. بعد از رفتن به شهربازی، بعد اینکه حسابی بازی کردیم، ساعت یک شب بود، کامیار من رو خونه رسوند که دیدم مامانم داره با گوشیش نمیدونم با کی حرف میزنه ولی از چهرش استرس موج میزد، دوست داشتم برم بپرسم ببینم حالش خوبه یا نه، ولی شاید خصوصی بود و دوست نداشت به من بگه، زیرلب با صدای آروم ناشی از جیغ و دادی که توی شهربازی کردم، یه سلامی دادم و به سمت اتاقم رفتم. فردا دانشگاه داشتم اون هم سهتا کلاس، رشتهی من معماری داخلیِ و من آرزو دارم که معمار شرکت خودمون بشم. استاد حسینی گفته که طرح داخلی یه آپارتمان و طراحی کنیم... شروع کردم به طراحی که ساعت حدودا سه شب شد که صدای خمیازم بلند شد، بعد از روتین پوستی خودم رو انداختم روی تخت و نفهمیدم کی خوابم برد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part13 بعد قبل از اینکه چیزی بگه گوشی رو قطع کرد، الان این مرد من رو تهدید کرد؟ با چه جراتی؟ هیچ کاری نمیتونه بکنه، مگه اینجا چاله میدونه هرکس و تهدید میکنن، البته من هرکسی نبودم من دختر داریوش فرهمند صاحب بزرگترین شرکت ترکیه بودم، میگه پدر و مادرم و میکشه. هه! چه حرف خنده داری! البته بگم نترسیدم دروغه، من گفتم زندگیم تکراری شده، ولی نگفتم دوست دارم به زندگیم هیجان هم اضافه بشه، همون زندگیِ تکراری بهتر از زندگیه که سرتاسرش استرس باشه؛ ولی خب این هم میدونم که هیچ کاری نمیتونه بکنه. اونقدر خسته بودم و بدنم توی بیمارستان کوفته شده بود، به خوابه درست حسابی احتیاج داشتم. *** با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم. چون سرم ضربه خورده بود کمی باعث سردردم شده بود، پس بعد از برداشتن یه مسکن از یخچال پیش مامانم رفتم که دیدم داره امتحان دانشجوهاش رو تصحیح میکنه. کنارش رفتم، بهش سلامی کردم و با لبخند جوابم رو داد و دوباره مشغول کارش شد و من با عشق به مادرم نگاه میکردم. شاید خیلی تنها باشم، ولی حداقل مامانم کنارمه و مثل بابا یا داداشهام من رو تنها نمیزاره. بعد از یه ساعت مثل اینکه خسته شد و رو به من گفت: - دخترم! بریم نهار من خسته شدم، توام حتما گرسنهی چون میدونم غذای بیمارستان و دوست نداری... بعدشم درسته سرما نخوردی ولی بالاخره تازه از بیمارستان مرخص شدی، بهخاطر همین برات سوپ بختم! با شنیدن کلمه سوپ چشمهام برقی زد و قبل از جواب دادن به مامان وارد آشپزخونه شدم و میز رو چیدم. چون من عاشق سوپ بودم، درسته مامانم شاغله، درسته پولداریم، ولی مامانم اصلا دوست نداره که خونه خدمتکار داشته باشه. میگه اگه توی خونه زن باشه خدمتکار لازم نیست. اگه من مُردم خدمتکار بیارین و من هم با این حرف مامانم ناراحت میشم. بعد از نهار از مامانم تشکر کردم و به سمت حیاط پشتی خونهمون رفتم، آب پاش رو پر از آب کردم و به گلهای داخل گلدونهای رنگی و به گلهای داخل باغچه آب دادم، دیدم آب واسه درخت کفاف نمیده شلنگ و وصل شیر آب کردم و طرف درخت، کاج، آلوچه حیاط گرفتم. بعد از کلی آب دادن به گل و درختها به سمت اتاقم رفتم. حوصلهم به شدت سر رفته بود باید به کامیار زنگ میزدم تا بریم بگردیم، به سمت گوشیم رفتم قبل از اینکه زنگ بزنم، دیدم واسهم پیام اومده باز کردم دیدم، همون ناشناسه که نوشته: - مثل اینکه حرفم رو جدی نگرفتی، پس بهتر فردا اثباتش کنم. چرا دست از سرم بر نمیداره؟ چرا هی مزاحمم میشه؟ نکنه واقعا تهدیدهاش راست باشه و من جدی نگیرمش واسم خطرناک بشه؟ -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part12 واکسنی به سِرُمم تزریق کرد و با لبخند که زیبایش رو دو برابر میکرد، گفت: - عزیزم خیلی دختر قوی هستی، خیلی زود حالت خوب شد، فردا مرخص میشی. حالم خوبه؟ حال من کجاش خوبه؟ حال ظاهریم شاید ولی حال روحیم اصلا خوب نیست، از استرس زیاد حالت تهوع داشتم. پرستار قبل از اینکه فرصت بده ازش تشکر کنم، اونجا رو ترک کرد، نمیدونم چی بهم تزریق کرد که باعث شد خوابم بیاد، جام رو صاف کردم و به خواب عمیقی رفتم. * صبح با نوازش مادرانهای بیدار شدم، تصادف کردم، ولی بابام کو؟ همیشه مامان پیشمه، اگه یه روز نباشه من تنهاتر از اینی هستیم که میشم. صبحونه رو آوردن، من و مادرم مشغول صبحونه خوردن بودیم که صدای پیامک گوشیم بلند شد، بیخیال باز کردن پیام شدم، چون یا پیام دادن ببینن حالم چطوره یا از ایرانسله، بعد از خوردن کامل صبحونه، رفتم سراغ گوشیم. حق با من بود یکی نوشته بود خدا بد نده با ایموجی چشمک، به شمارش نگاه کردم، ناشناس بود! کی میتونه باشه؟ زدم رو پاسخ و براش تایپ کردم [ممنون شما؟ ] بعد از ده دقیقه انتظار بالاخره جوابم و داد، ولی با چیزی که دیدم چشمهام اندازه توپ شد همون ناشناس بود، که نوشته [من همونی هستم که باعث شدم تو تخت بیمارستان بخوابی] مردم مریضن، مشکلش با من چیه؟ چندتا فحش براش فرستادم، به این آدمها رو بدی پرو میشن پس زیاد پیگیرش نشم بهتره. پرستار اومد و بعد از باز کردن سِرُم و پانسمان سرم، با کمک مامانم از منفورترین جا زدیم بیرون، من از بیمارستان متنفرم و بهش لقب، منفورترین جا رو دادم، ماشین خوشگلم بیچاره تو صافکاریِ، مجبور شدم با ماشین مامانم برگردیم. بعد از نیم ساعت خونه رسیدم، بدنم بوی گند بیمارستان و میداد! سریع رفتم دوش پنج دقیقهی گرفتم و لباسهام و پوشیدم خودم و روی تخت اندختم که همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد همون ناشناسه بود، روی دکمه سبز زدم که صدای مردونه و تو داری جواب داد: - سلام کوچولو بیمارستان بهت سخت گذشت؟میبینم که زود مرخص شدی. واقعا تعجب کردم، این کی بود از کجا میدونست من مرخص شدم؟ اصلا چرا هی با ماشین دور و اطراف منِ، چرا عمدا بهم زد و باعث شد تصادف کنم؟ بهتر بود ازش بپرسم. - چرا اونکار رو کردی؟ کم مونده بود تصادف کنم اگه آسیب میدیدم چی؟ از کجا فهمیدی من مرخص شدم؟ اصلا تو کی هستی؟! - نوچ-نوچ خانم کوچولو زیادی سوال پرسیدی، فقط زنگ زدم بهت هشدار بدم، این سری یه روز بستری شدی ولی سریِ بعد واسه همیشه میخوابی، اصلا شاید مامان یا بابات تصادف کنن، ولی اونها بستری نشن درجا بمیرن و سوالی که کردی من کی هستم، به زودی میفهمی! -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
فاطمه آرمده پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
https://forum.98ia.net/topic/5855-رمان-منکوب-فاطمه-آرمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
نه منظورم مثلاً خلاصه رمان رو مینویسم چطوری پارت یک و ادامش رو بگم