-
تعداد ارسال ها
175 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده
-
درخواست ویراستاری و رصد داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
داستانم تکمیله- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چطوری عکس ارسال کنم- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ویراستاری و رصد داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
https://forum.98ia.net/topic/5960-داستان-کام-کلام-فاطمه-ارمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ درخواست بررسی اثر- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
https://forum.98ia.net/topic/5960-داستان-کام-کلام-فاطمه-ارمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ درخواست نقد -
درخواست ویراستار | رمان تکمیل شده
فاطمه آرمده پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
داستان کام کلام -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۳۳ #پایان دستم را گرفت و مرا به جلو هدایت کرد. از زیبایی منظره هوش از سرم رفت. یک باغ بزرگ بود که وسط درختان، راهی با سنگ فرش درست شده بود. در کنار این راه سنگفرش، درختان تنومندی وجود داشت که شاهین با سلیقه فراوان آنجا را ریسمان کشیده بود. هر قدمی که برمیداشتم، احساس میکردم که در دنیایی از زیبایی و آرامش گام میزنم. شاهین مرا هی به جلو میبرد و هرچه بیشتر راه میرفتیم، منظره قشنگتر میشد. ناگهان ایستاد و سوالی به چشمان گرگ و میش خیره شدم. به سمت راست باغ اشاره کرد. با دیدن کلبهای گرد که با چوب ساخته شده بود و وسط گلهای رنگارنگ قرار داشت، اشک در چشمانم حلقه بست! نفس عمیقی کشیدم تا بوی شیرین گلهای رنگارنگ که باهم ترکیب شده بود و رایحه دلنشینی به وجود آورده بود را استشمام کنم. در کنج کلبه یک آبشار بزرگ بود که به پایین میریخت و در یک جا جمع شده بود و بر زیبایی باغ میافزود، صدای آن همچون آهنگی دلنشین در فضا طنینانداز بود. شاهین که در پشت من بود لبخندی زد و کنار من آمد. - با دیدن این کلبه، یاد چی افتادی آتوسا؟ با این حرفش لبخندی زدم و در آغوش شاهین پناه بردم؛ دوتایی با هم آن خاطرهای شیرین را مرور کردیم. - آتوسا اگه من قدرت برآورده کردن حداقل یک آرزوت رو داشتم، چه آرزویی میکردی؟ کنجکاو به شاهین خیره شدم و دستانم را پر سوالی روی صورتم گذاشتم. - من عاشق یک کلبهام. هنگامی که این حرفم را شنید، با ذوق و چشمهای مشتاق به من خیره شد؛ اما من ناامید لبهایم کش آمد. - اما نه یک کلبه معمولی. دستان من را در دستش گرفت؛ گرمای دستان او احساس امنیت عمیقی برایم ایجاد کرد. - بگو خب، ادامه بده. - من عاشق کلبه گرد هستم؛ بعدشم خوب میدونی که چقدر گل دوست دارم! اون هم نه یک نوع! دوست دارم انواع اقسام گل دور تا دور کلبه وجود داشته باشه؛ وقتی میری کلبه با عشق زندگیت، جوری آرامش بهت تزریق بشه که هیچ فکر و خیالی نداشته باشی. دوست دارم جایی باشه که فقط من و تو اونجا باشیم و فقط صدایی که گوشمون رو نوازش میکنه، آبشار و صدای پرندهها باشه. شاهین مرا در آغوش کشید و موهایم را بوسید؛ حس کردم تمام عشق جهان در آن لحظه در آغوش او جمع شده است. - این که آرزوی غیرممکنی نیست! بهت قول میدم که برآوردهاش میکنم. اگه من عاشقتم و نتونم حداقل یک آرزوی تو رو برآورده کنم، به چه دردی میخورم؟ با قهقهه دست از مرور خاطرات برداشتیم؛ درحالی که در آغوش هم بودیم گفت: - از روزی که این آرزو رو کردی، افتادم دنبال ردیف کردنش تا اینکه بالاخره موفق شدم. ناگهان کنار من زانو زد و انگشتری از جیبش بیرون آورد. قلبم تندتر میزد؛ این لحظهای بود که سالها انتظارش را کشیده بودم. - حاضری با من ازدواج کنی؟ از شوق، قطرههای اشک چشمانم را پر کرده بود. من، شاهین و آرزویم که مرد زندگیم برآورده کرده بود، همه چیز در یک لحظه، شیرین نبود؟ ای زبان جادوی من، امیدوارم همیشه بتوانم سرنوشت خیلیها را به وسیله تو تغییر دهم. امیدوارم با تو بتوانم عشقهای ناممکن را ممکن کنم، جدایی را برای بقیه به وصال تبدیل کنم و دفتر عشق زوجهای دیگر را نه با پایان تلخ بلکه با پایان شاد رقم بزنم. ای زبان سحرآمیز من، ای زبان فال من! با اینکه هر چه برای دیگران به زبان میآورم برآورده میکنی، ولی برای من نه. اما آیا حاضری از قدرتت برای صلح در جهان استفاده کنی؟ درحالی که چشمانم مملو از اشک بود، دستانم را با شوق بر لبهایم گذاشتم. - معلومه که باهات ازدواج مغیکنم آقای شاهین! ازت ممنونم که شدی زندگیم. این جملهها همچون نغمهای زیبا در دل شب نجوا شد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۳۲ دو هفته بعد یک هفته با ترس و تعجب من گذشت. در این یک هفته، احساس میکردم دیوانه شدهام. مادرم نوازشم میکرد و با صدای آرامشبخش خود میگفت: «دیوانه نشدی، این یک واقعیت شیرین است.» اما باورم نمیشد. پدرم هم میگفت، باز هم باور نمیکردم. تا اینکه به خودم آمدم و دیدم درست است؛ شخصی که من عاشقش بودم و حاضر بودم قلبم را برایش هدیه کنم، کسی که یک سال در نبودش مرده بودم و بالای مزار خالی خود را با گریههایم کشته بودم، زنده است. خیلی گله کردم و یک هفته دیگر هم با قهر کردن من گذشت، اما در این مدت شاهین به هر راهی متوصل شد تا دلیل کارش را به من بگوید. اما من ازش رو بر میگردانم، درست مانند بچهها شده بودم و خودم هم از این وضعیت خسته شدم و تصمیم گرفتم که اصل قضیه را برایم تعریف کند، هنگامی که برایم تعریف کرد کمی نرم شدم، وقتی که گفت من با عکسهایت در این یکسال زندگی کردم. با دیدن اینکه چقدر عذاب کشیده اما به خاطر مردم کشورش دم نزده، با دیدن قلب مهربان و فداکار عشقم، قند در دلم آب شد. اما با بیان کردن عذابهایی که در این یکسال کشیده برای من عاشق، به جنون رسیدم و جانم، قلبم و روحم درد گرفت. اما از قدیم گفتهاند پشت هر سختی یک آسانی هست. هرکس حال چند ماه پیش من را میدید، فکرش را نمیکرد که این آتوسا همان آتوسا باشد. تلفنم زنگ خورد و با لبخند به اسم شاهین نگاه کردم؛ این مرد زیباترین هدیه خدا به من بود. طبق گفته شاهین، او چند بار طعم مرگ را چشیده بود، پس شاهین هدیهای بود که خدا بعد از بارها از دست رفتن به من بازگرداند و به من او را بخشید. ما یک سال در حسرت هم بودیم و اکنون تصمیم گرفته بودیم که جوری رفع دلتنگی کنیم که این یک سال فراموش شود. - سلام، خوبی شاهین؟! - ممنون، بیا سر کوچه میخوام ببرمت جایی. - باشه. تلفن را قطع کردم و فورا به سمت کمد قهوهای رنگ حرکت کردم. زیباترین مانتو را که به رنگ آسمان بود انتخاب کردم و با شال سفید بر زیبایی آن افزودم. بعد از مالیدن سرخ و سفید و بستن ساعت، کیف همرنگ با مانتوم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. با پوشیدن کفشهای سفید که با مروارید دوخته شده بودند، کامل آماده شدم. اگرچه شاهین قصد داشت این دلتنگی را امروز جبران کند، اما ما به قدری دلتنگ هم بودیم که حسرت دوری یک سال به مرور کمرنگ خواهد شد. با شادی وصفناپذیری که درونم پیچیده شده بود از مادرم خداحافظی کردم و دروازه آهنی را بستم. دستم را روی قلبم گذاشتم و به خود زمزمه کردم: - اینقدر دیوونه بازی در نیار قلب، اینقدر محکم نکوب، جلوی شاهین آبرو واسم نمیزاری. بعد از زدن این حرف لبخندی زدم و به راه افتادم. به سرکوچه رسیدم و بعد از پنج دقیقه ماشینی جلوی پام ترمز کرد. به راننده نگاه کردم؛ شاهین بود. در این یک سال به قدری دلتنگ بودیم که اکنون وقتی نیم ساعت از حال هم غافل میشدیم دلمان میگرفت و بغض درونمان را پر میکرد. با ذوق سوار ماشین شدم و سلام کوتاهی کردم. دستانم را گرفت و بوسهای روی انگشتانم زد که باعث شد قلبم بلرزد؛ احساسی عمیق از عشق و امنیت در وجودم شعلهور شد. من هم از این وضعیت استفاده کردم و نیمچه از جایم بلند شدم و بر چشمانش بوسه زدم. از شما چه پنهان دوست داشتم هر لحظه و هر ثانیه گونههایش را ببوسم. - آقا شاهین کجا قراره بریم؟! این حرف را که شنید لبخندی زد و با عشق به من خیره شد. - خانومم سوپرایزه! به نشانه تایید سرم را تکان دادم. بعد از دو ساعت بگو بخند بالاخره به جای مورد نظر رسیدیم. شاهین از ماشین پیاده شد و در سمت من را نیز باز کرد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۳۱ آتوسا هضم این اتفاقات برایم بسیار دشوار بود، چگونه میتوانستم باشم؟ کسی که برایش یک سال عزاداری کرده بودم، زنده بازگشته! گویی تمام وجودم غرق در بهت و ناباوری بود. در اعماق قلبم، شادی وصف ناپذیری وجود داشت. حال من، فراتر از هر توصیفی بود. عشقم، آن ستارهی راهنما که در تاریکی به دنبالش میگشتم، دوباره روشن شده بود چگونه میتوانستم این سرور وصفناپذیر را به تصویر بکشم؟ گویی به رستاخیزی از امید رسیده بودم. اما در ظاهر، نقابی از غم و حیرت بر چهره داشتم. نمیتوانستم این واقعه را باور کنم؛ حس میکردم در رویا غوطهورم، در جهانی خیالی و وهمآلود. تنها چیزی که به قلبم اطمینان میبخشید، زبانم بود. این زنجیرهی اتفاقات، قدرت کلامم را برایم اثبات میکرد. گویی کلماتم، کلید حل این معمای پیچیده بودند. ناخودآگاه، زبانم را به دندان گرفتم و در اعماق وجودم زمزمه کردم: «ای زبان جادویی من، تو چه نیرویی داری که عشقهای از هم گسسته را به وصال میرسانی و جانِ از دست رفته را به زندگی بازمیگردانی؟» تنها عاملی که مانع از فروپاشیام در برابر بهت و حیرت زنده شدن شاهین میشد، یادآوری کلمات جادویی بود که در کنار مزارش بود بر زبان آوردم: «کاش زنده بودی؛ نه به خاطر من، بلکه به خاطر مادرت.» اگر کلمات میتوانند جادویی باشند، اگر زبان من واقعاً فال است، میخواهم از این قدرت در راه عشق بهره ببرم؛ زیرا این یک سال دوری و حسرت، برای قلب عاشقم تجربهای بسیار طاقتفرسا بود. دوست دارم با این زبان سحرآمیز، عشقهای حقیقی را به سرانجام برسانم؛ نه مانند لیلی و مجنون که قصهشان با حسرت و ناکامی رقم خورد، بلکه مانند زلیخا و یوسف که به وصال رسیدند. دستم را بر روی قلبم نهادم، چشمانم را بستم و در سکوت قلبم نجوایی آغاز کردم: «خداوندا، به پاکی ذاتت قسم، اگر زبانم فال است، میخواهم تمام عاشقان واقعی را به یکدیگر برسانی.» صدای او، همچون آوای فرشتهای، مرا به دنیای واقعیت بازگرداند: -؛ قول میدم برات جبران کنم. قول میدم آتوسای شادِ سابق بشی. دستش را در میان دستانم گرفتم و حس کردم گرمای وجودش، همچون پناهگاهی امن، مرا در آغوش میکشد. اما همزمان، ترسی عمیق در وجودم رخنه میکرد؛ ترس از دست دادنش برای همیشه. - خیلی سخته، خیلی... قلبم مملو از زخمهای التیام نیافته است. چشمانش پر از ناامیدی بود و در نگاهش، انعکاس درونیات خودم را میدیدم؛ گویی او نیز در گرداب این احساسات متلاطم گرفتار شده بود. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۳۰ با شنیدن نالههایش، قلبم در سینهام مچاله شد. دیدن رنجش برایم غیرقابل تحمل بود؛ رنجی که به خاطر من و تصمیماتم بر او تحمیل شده بود. سنگینی بار گناه شانههایم را خم کرده بود. - آتوسا، هرگز نمیخواستم آزارت بدم. تنها قصدم این بود که تو رو از خطر دور نگه دارم. چشمانش دریایی از اشک بود و صدایش که لرزان و دردآلود بود، قلبم را به درد آورد. - نمیدونی چه عذابی کشیدم. هر روز، گوش به زنگِ شنیدن صدات بودم. هر شب، در رویای تو غرق میشدم و با این حس که دیگر نیستی، دیوانه میشدم. دستانش را در میان دستانم فشردم و با تمام وجود، سعی کردم آرامش را به قلبش بازگردانم. - من اینجام، آتوسا. حالا که دوباره همدیگر رو پیداکردیم، هیچ نیرویی قادر نیست که ما را از هم جدا کنه. به آرامی سرش را تکان داد و با نگاهی نافذ به چشمانم خیره شد. - خیلی سخته، خیلی... به زمان نیاز دارم؛ اما خواهش میکنم همه چیز را برام توضیح بده. با یادآوری تمام لحظات پر از رنج و مشقتی که در خفا گذرانده بودم، نفسی عمیق کشیدم. اشتیاق داشتم تا تمام حقیقت را برایش بازگو کنم. - مجبور شدم پنهان بشم؛ دشمنام اگه از زنده بودنم باخبر میشدن، ممکن بود جون تو رو به خطر بندازن یا با تهدید تو، مرا به زانو دربیارن. چشمانش، آینهای از ناامیدی بود. - جون؟ در این یک سالِ نبودِ تو، جونی برای من نمونده بود. من عشقت بودم؛ حق داشتم حقیقت رو بدانم! چرا این بلا را بر سرم آوردی؟ آن هم درست در روزی که برای گرفتن شناسنامهام اومدی؛ درست روزی که قرار بود عقد کنیم. درد، در تک تک کلماتش موج میزد و من، یارای مقاومت در برابر این درد جانکاه را نداشتم. - آتوسا، میدونم که اشتباه کردم. اما حالا که دوباره در کنار هم هستیم، میخوام همه چیز را جبران کنم. مگه اینکه عشق، مقدسترین چیز در این دنیا نیست؟ عشق، آونقدر پاک و والاست که لازم به فداکاری. اگر به تو میگفتم، این دارو ساخته نمیشد. میدونی با تولید این دارو، چند انسان از بیماری سرطان نجات پیدا میکنن؟ عشق پاکمون، شایستهی این فداکاری بزرگ بود. حالا که همه چیز به پایان رسیده، به تو قول میدم هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کند. اشک، در چشمانش حلقه زد و لبهایش را به دندان گرفت تا هق هقِ پنهانش، سکوتِ حاکم را نشکند. در آن لحظه، گویی از قید زمان و مکان رها شده بودیم. آمبولانس و تمام متعلقاتش، از دیدگانمان محو شده بود و تنها من و آتوسا، در فضایی خالی از هر دغدغه، غوطه ور بودیم. - میدانی با نبودنت، بیمار شدم؟ میدونی به تاناتوفوبیا مبتلام؟ خواهش میکنم به من زمان بده تا تو را ببخشم؛ تا بتونم این زخم عمیق را التیام ببخشم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۹ با دیدن آتوسا از حال رفته، خون در رگهایم منجمد شد، دویدم و با ترس و نگرانی، بدون توجه به نگاه شگفتآور و حیرتزده دیگران به دلیل رنده بودنم، خودم را به جسم نحیف آتوسا رساندم. بعد کنترل نبض و اقدامات اولیه تنها جملهای که از زبانم خارج شد این بود: - آمبولانس خبر کنید! بعد از دقایقی چشمانتظاری و کنترل حال آتوسا، بالاخره آمبولانس رسید. سوار بر آمبولانس، سِرُم را بستند، آمبولانس سفید برایم فضای سنگینی داشت. در حالی که دستان آتوسا در دستم بود، سرم را روی دستانش گذاشتم تا فضای تلخ آمبولانس برایم محو شود. روحاً بسیار خسته بودم و دیدن آتوسا در این حال، برایم دشوارو عذاب آور بود. حس شیرین دیدار پس از یک سال با معشوقم به تلخی تبدیل شد. نگرانی و استرس مرا فراگرفته بود. نگرانی به دلیل حال عشقم و استرس به دلیل لحظهای که با باز شدن چشمان آتوسا رقم خواهد خورد، اگر او مرا به خاطر پنهان کردن خود نبخشد چه؟ با این فکر، احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. آرام دستان سرد آتوسا را بالا بردم و نرم بوسیدم. درست بود که هیچ خطبهای بینمان خوانده نشده بود و محرم نبودیم، اما عشق ما چنان مقدس و پاک بود که فرشتهها به زانو درآمدند و از خداوند خواستند آن را حلال اعلام کند. با احساس تکان خوردن دست آتوسا در دستانم، به چشمانش زل زدم؛ مدتها بود که منتظر دوباره دیدن چشمان آهویی یارم بودم. آرام چشمانش را باز کرد و وقتی بار اول روشنایی را دید، چند بار پلک زد تا به آن عادت کند. با دیدن زیباترین چشمها، متوجه شدم دلتنگی یک سالهام بسیار بیشتر از اینها بود. ناخودآگاه از جایم برخواستم و چشمان قهوهای یارم را بوسیدم. با این کار، چشمانش را به سمت من چرخاند: - ش...اهین! آرام دستانش را به سمت من گرفت و به لبهایم و سپس به چشمانم سوق داد: - من م...ردم و تو ب...هشت با تو م...لاقات کردم یا روی..ا ش...یرین میبین...م. با هر کلمهای که از لبانش خارج میشد، درد بیشتری احساس میکردم: - هیچ کدام آتوسا، تو نه رویا میبینی، نه بلایی سرت اومده، فقط زمانش رسید، زمان اصلی بهم رسیدنمون، من نمرده بودم، من به خاطر دلیل زندگیم، با مرگ مبارزه کردم، عشقم به تو باعث شد که من تو این نبرد پیروز بشم. با این حرف اشک در چشمانش جا خوش کرد و من نه یک سال پیش بلکه با دیدن بارانی شدن چشمان او به معنای واقعی بر مرگ بوسه زدم. دلخور به من خیره شد اما عشقش نسبت به من چنان جنونآلود بود که آرام در جایش نشست و بدون توجه به ناراحتیاش، حریصانه خودش را در آغوش من انداخت. دستانم را آرام روی موهایش کشیدم و در دلم از خداوند خواستم این لحظه و این آغوش گرم هیچ وقت به پایان نرسد: - همه چی رو برات تعریف میکنم، قول میدم. من مجبور شدم تا خودم رو پنهان کنم، مجبور شدم وانمود کنم که مردم. آرام از آغوشم بیرون آمد و گفت: - چط...ور تون...ستی با من هم...چین کاری کنی؟ با درد چشمانم را روی هم گذاشتم: - اگه نمیکردم ممکن بود بکشنت. این بار تنها اشک نریخت بلکه نالهای دلآزار نیز سرداد: - میدونی من چی کشیدم؟ تو با این کارت من رو کشتی! -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۸ شاهین. یک سال بود که منتظر این لحظه بودم؛ لحظهای که خوشبختی و رویایم در کنار هم ایستادند و با هم پیوند دوستی بستند و من را به شادترین آدم دنیا تبدیل کردند. این یک سال برایم همانند جهنم بود؛ هر روزی که میگذشت، گویی بر آتش تنهاییام افزوده میشد و تنها نتیجهاش، وصال به تنها نگین قلبم، یعنی آتوسا، و دستیابی به رویایم بود که من را در این مدت سرپا نگه داشت. من برای رسیدن به آن رویا مجبور شدم خودم را مخفی کنم. با اینکه دیگران نیز برای این دارو زحمت کشیدند، اما کلید این دارو من بودم. با مرگ من، همه دشمنان فکر کردند که این دارو دیگر ساخته نمیشود و خیالشان راحت شد. اما من با غیاب خود، این دارو را ساختهام؛ من اطلاعات را میگفتم و سینا به بقیه انتقال میداد و آنها هم به حرفهای سینا عمل میکردند. در این یک سال، از دور کسی را که نفسم به نفسش وصل بود، مینگریستم اما نمیتوانستم دم بزنم. درست است که در آن تصادف نمردم، اما با دیدن نابودی آتوسا در این یک سال، من ذره ذره جان دادم. آتوسای من خیلی مهربان بود، قلبی درست اندازه گنجشک داشت. مطمئنم اگر برایش همه چیز را تعریف کنم، مرا میبخشد. اگر به او میگفتم که زندهام، دشمنانم که همچون دیوار مقابل من و رویایم ایستاده بودند هم متوجه زنده بودنم میشدند و من را با آتوسایم تهدید میکردند و نقشههایم نقش بر آب میشدند. در باز شد و من آرام قدم زدم و در چارچوب در ایستادم. با چشمانم اطراف را نگاه کردم تا دلیل زندگیام را ببینم؛ کسی که حریصانه تشنه محبتش بودم و دوست داشتم محکم من را در آغوش بکشد و تشویقم کند. اما هرچه نگاه کردم، او را ندیدم و فقط مردمی را دیدم که برخی با چشمان ترسیده و برخی با چشمان عصبی و گاهی هم با چشمان متعجب به من خیره شده بودند. تا اینکه بعد از سعی فراوان و چرخاندن سرم به چپ و راست، بالاخره او را دیدم و نگاهم قفل نگاه قهوهایاش شد. چشمانش مانند دو گودال عمیق بودند که در آنها احساسات غلیظی موج میزد. با دیدن من، چشمان آهوییش گرد شد؛ گویی روح دیده بود. ترسید، سرش گیج رفت و افتاد. هنگامی که او از حال رفت و بیهوش شد، حالم ویران گشت؛ گویی بر قلبم داغ گذاشتند. محکم با قدمهای بلند خودم را به جسم نحیف او رساندم. در آن لحظه، تمام دنیا برایم متوقف شد؛ فقط او بود که در ذهنم نقش بسته بود و حالا بیهوش روی زمین افتاده بود. احساس کردم قلبم تندتر از همیشه میزند؛ هر ضربان قلبم فریاد میزد که باید او را نجات دهم. دنیا دور سرم میچرخید و تنها چیزی که میتوانستم ببینم، چهره معصوم او بود که همچون گل نازک در برابر طوفان زندگی، آسیبپذیر شده بود. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۷ با بیحالی از خانه بیرون زدم و اسنپ گرفتم. بعد از دقایقی انتظار، ماشین پراید جلوی پایم ترمز کرد. سوار ماشین شدم و با هر دقیقهای که میگذشت، حس میکردم که خستگی تمام وجودم را فراگرفته است. بعد از نیم ساعت، بالاخره به خانه رسیدم. کرایه را حساب کردم و با تشکر کوتاهی از راننده پیاده شدم. زنگ در را دوبار فشردم که با صدای تیکی در باز شد. هیکل خستهام را به داخل حیاط خانه حرکت دادم. بیجان در حال را گشودم و به مادرم که مشغول آب دادن به گلهای شمعدانی بود، سلامی کردم. بوی خوش خاک و گلها در هوا پیچیده بود و حس آرامش عجیبی به من میداد. بعد از احوالپرسی، به پناهگاه خود، یعنی اتاقم رفتم. لباس قهوهای که از کهنگی رنگش به سفیدی میزد را با لباس مرتب مشکی عوض کردم و استایلم را با شال مشکی و شلوار لی تکمیل کردم. از اتاقم بیرون آمدم و با شنیدن صدای تلویزیون چشمانم را مشکوک ریز کردم. به سمت تلویزیون راه افتادم و با دیدن پدرم که روی مبل نشسته و مشغول تماشای فیلم است، چشمان مشکوک شدهام را از هم باز کردم. به پدرم سلام کردم و کنارش روی مبل نشستم. آرام روی گونههایش را که به دلیل ریش حسابی زبر بود بوسیدم. مردد به چشمان سیاهش خیره شدم و گفتم: - باباجان، اگه مساعدی و وقت داری، میتونی من رو به محل کار شاهین ببری؟ پدرم به چشمانم زل زده بود و این نشان میداد که با دقت به حرفم گوش میداد. - آره دخترکم، وقت دارم، اما برای چی میخوای بری اونجا؟ با صبر و حوصله، تمام اتفاقات را برای پدرم بازگو کردم و منتظر اجازه از جانب او بودم تا به آن مهمانی بروم. او هم قبول کرد که من را به محل مورد نظرم برساند. تشکر کردم. پدر از روی مبل بلند شد و رفت تا لباسش را عوض کند. من همچنان منتظر ماندم تا آماده شود. بعد از چند دقیقه، بالاخره قامت درشت پدر در مقابل من نمایان شد. با دیدنش فورا از روی مبل بلند شدم و با هم از خانه بیرون زدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت محل کار شاهین حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت رسیدیم. با استرس از ماشین پیاده شدم و از پدرم تشکر و خداحافظی کردم. قدمهای بیجانم مرا به سمت دروازه بزرگ شرکت کشاند؛ بالای آن دروازه تابلویی وجود داشت که روی آن نوشته شده بود "مرهم نو". بعد از رسیدن، با هر کسی که میشناختم احوالپرسی کوتاه و مختصری کردم و در صندلیای که برای مهمانها حاضر شده بود نشستم. سینا روی سکو رفت و در حال سخنرانی کردن بود. او در سخنانش درباره فواید دارو صحبت کرد و در پایان تکتک افرادی که در ساخت این دارو تلاش کرده بودند را دعوت کرد، هدیهای تقدیمشان و از آنها بابت تلاششان تشکر کرد. هر چه قدر صبر کردم، حرفی از شاهین نزد. هرکس نداند، من خوب میدغانستم که ساخت این دارو رویای شاهین نیز بود، اما قسمت نبود که خود شاهد تحقق رویایش باشد. بعد از دادن هدیه، دوباره میکروفن را لمس کرد و گفت: - حالا نوبتی هم باشد نوبت دعوت از کسی که ایده ساخت این دارو رو داد و برای ساخته شدنش از جانش گذشت. بعد از این جمله، دستش را به سمت در اشاره کرد و گفت: - میتونی بیای! با این حرف، در باز شد و مردی قوی هیکل و درشت قامت در چارچوب در ایستاد. از جایم بلند شدم و با چشمان کنجکاو به آن مرد خیره شدم اما با دیدن کسی که قلبم همیشه برای او میتپید، یعنی با دیدن شاهین، شوکه شدم و عرق سرد روی بدنم و صورتم جا خوش کرد گویی آن محیط روی سرم آوار شدند و در آنی فشار خونم افتاد و همه چیز برای لحظهای محو شد... -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۶ قصد داشتم خودم را در خانهای پر از خاطرات شیرین گم کنم، اما با صدای موبایل، اشکهایم را پاک کردم و با دستان لرزان و بیرمق، موبایلم را از کیفم بیرون آوردم. با دیدن نام سینا، همکار و دوست صمیمی شاهین، چشمانم از تعجب گرد شد. او در هر چه شریک و غمخوار شاهین بود. با بیحالی گوشی را جواب دادم. صدای مردانهاش با سرفهای صاف شد. - سلام زنداداش. شاهین برادری نداشت، اما این مرد را به اندازه برادر دوست داشت و برای او بسیار احترام قائل بود. همین باعث شده بود که من هم برای سینا احترام خاصی قائل شوم. - ممنون، شما خوبید؟ - ممنون. - راستش تعجب کردم که به من زنگ زدید، کاری داشتید؟! - خب راستش بلاخره چیزی که شاهین آرزوش رو داشت رو تموم کردیم. به همین مناسبت میخوام یک جشنی افتتاح کنم. تو هم یادگار شاهینی پس حضورت تو این مهمونی خوشحالمون میکنه. با حرفی که زد، خنجر زهرآگینی بر قلبم فرو کردند. پس بلاخره آرزوی شاهین من برآورده شد؛ برادرش موفق شد کار نیمهتمام او را به سرانجام برساند. - خیلی خوشحال شدم، حتما میام. برای من هم این مهمونی خیلی مهمه. بعد از صحبت با سینا، موبایل را قطع کردم و بیصدا اشک ریختم. تو باید زنده بودی؛ من باید شاهد شادی تو میشدم. چند دقیقهای به صفحه گوشی خیره شدم و در دنیای تاریک افکارم غرق شدم. صدای سینا هنوز در گوشم میپیچید؛ شادی و امیدی که در صدایش بود، مثل تیغی بر قلبم نشسته بود. یاد روزهایی افتادم که شاهین با شور و شوق از آرزوهایش برای آینده میگفت. همیشه میخواست کارش را به بهترین شکل انجام دهد و حالا که او دیگر در کنارم نبود، این موفقیت برای من چه معنایی داشت؟ آیا باید خوشحال میشدم یا غمگین؟ با یادآوری لبخندهایش، اشکهایم دوباره سرازیر شد. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ روزهایی که همه چیز ساده و بیدغدغه بود. حالا هر کجا که میرفتم، سایهی او را احساس میکردم. لبخندهایم به یاد او تبدیل به اشک شده بودند. نمیتوانستم این احساس را نادیده بگیرم. سینا درست میگفت؛ من هم یادگار شاهین بودم و باید در این جشن حضور داشتم. اما چطور میتوانستم در حالی که قلبم پر از غم بود، به شادی دیگران بپیوندم؟ دوباره گوشی را برداشتم و به سینا پیام دادم: "سینا، ممنون که خبر دادی. من حتماً میام." بعد از ارسال پیام، به سمت آشپزخانه رفتم تا کمی آرامش بگیرم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۶ قصد داشتم که خودم را در خانه پر از خاطرات شیرین گم کنم اما با صدای موبایل اشکهایم را پاک کردم و با دستان لرزان و بی رمقم از داخل کیفم موبایلم را بیرون درآوردم. با دیدن نام سینا، همکار و دوست صمیمی شاهین چشمانم از تعجب گرد شد. او در هرچه شریک و غم خوار شاهین بود. با بیحالی گوشی را جواب دادم. صدای مردانهاش را با سرفه صاف کرد. - سلام زنداداش. شاهین بااینکه برادر نداشت اما این مرد را به اندازه برادر دوست داشت و برای او بسیار احترام قائل بود و همین باعث شده بود که من هم برای این مرد احترام خاصی قاعل شوم. - ممنون شما خوبید. - ممنون. - راستش تعجب کردم از اینکه به من زنگ زدید کاری داشتید؟! - خب راستش بلاخره چیزی که شاهین آرزوش رو داشت رو تموم کردیم، به همین مناسبت میخوام یک جشنی افتتاح کنم، توام یادگار شاهینی پس حضورت تو این مهمونی خوشحالمون میکنه. با حرفی که زد خنجر زهرآگین را بر قلبم فرو کردند. پس بلاخره آرزوی شاهین من برآورده شد، پس بلاخره برادرش موفق شد کار نیمه تمام او را تمام کند. - خیلی خوش حال شدم حتما میام، برای منم این مهمونی خیلی مهمه. بعد حرف زدن با شاهین موبایل را قطع کردم و بی صدا اشک ریختم. تو باید زنده بودی من باید شاهد شادی تو میشدم. چند دقیقهای به صفحه گوشی خیره شدم و در دنیای تاریک افکارم غرق شدم. صدای سینا هنوز در گوشم میپیچید؛ شادی و امیدی که در صدایش بود، مثل تیغی بر قلبم نشسته بود. یاد روزهایی افتادم که شاهین با شور و شوق از آرزوهایش برای آینده میگفت. همیشه میخواست کارش را به بهترین شکل انجام دهد و حالا که او دیگر در کنارم نبود، این موفقیت برای من چه معنایی داشت؟ آیا باید خوشحال میشدم یا غمگین؟ با یادآوری لبخندهایش، اشکهایم دوباره سرازیر شد. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ روزهایی که همه چیز ساده و بیدغدغه بود. حالا هر کجا که میرفتم، سایهی او را احساس میکردم. لبخندهایم به یاد او تبدیل به اشک شده بودند. نمیتوانستم این احساس را نادیده بگیرم. سینا درست میگفت، من هم یادگار شاهین بودم و باید در این جشن حضور داشتم. اما چطور میتوانستم در حالی که قلبم پر از غم بود، به شادی دیگران بپیوندم؟ دوباره گوشی را برداشتم و به سینا پیام دادم: "سینا، ممنون که خبر دادی. من حتماً میام." بعد از ارسال پیام، به سمت آشپزخانه رفتم تا کمی آرامش بگیرم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۵ دو روز بعد با کمک چنگ زدن به ملافه کرمی رنگ از جایم برخواستم. لنگان لنگان خودم را جلوی میز آرایش قهوهایرنگ رساندم و آتوسای کمر شکسته را از پشت آینه نگریستم. چشمانم از فرط گریه قرمز و ملتهب شده بود. موهایم آشفته و لبهایم خشک و اطرافش سفید بود. چشمان درشت بادامیم بی روحتر از همیشه بود، حتی دیگر خبری از موهای لخت و بلندم نبود. دست لرزانم را به سمت کشوی میز دراز کردم و دسته کلید را برداشتم. به جا کلیدی ست خیره شدم؛ جا کلیدی مروارید برای من و صدف برای شاهین. قطره اشکم را با دستان لرزانم پاک کردم و به سمت کمد لباس حرکت کردم. اولین مانتو و شلواری که به دستم آمد را برداشتم و به تن زدم. بیخیال شانه زدن موهایم شدم. بیحال در اتاقم را بستم و از خانه بیرون زدم. سالانه سالانه به سمت سر کوچه رفتم. به تاکسی زنگ زده بودم. پاهایم در جای خود میلرزید و چشمان سوزانم خیابان را تماشا میکرد و منتظر آمدن ماشین زرد رنگ بود. بعد از دقایقی چشم انتظاری، بالاخره ماشین زرد رنگی در جلوی من ترمز کرد. سوار ماشین شدم و سرم را به شیشه تکیه دادم. زیر لب آهنگی که آقای راننده پلی کرده بود را زمزمه میکردم: ـ تموم آدمارو بعد تو بخشیدم، همه رو بخشیدم اما تورو نه دلیل دردام و بعد تو فهمیدم، همه رو فهمیدم اما تورو نه چه زخمی جا مونده رو دل وامونده داره دیوونه میکنه منو یه عالم خاطره. چشمهایم را بستم و به اشکهایم اجازه باریدن دادم. راننده صدای آهنگ را کم کرد و گفت: - خانم، جایی که میخواستین رسیدیم، حالتون خوبه؟! آخه هرچی صدا میزنم جواب نمیدین. با صدای بغضآلود تنها کلمهای که از زبانم خارج شد «معذرت میخوام» بود. با حال خراب کرایه را حساب کردم و از ماشین خارج شدم. خروج از ماشین مساوی شد با روبهرو شدنم با خانه رویایی من و شاهین؛ خانهای که قرار بود صدای قهقهه بچههایمان و قربان صدقههای ما در آن پر بشود، اما اکنون پر شده بود از نالهها و گریههای من. بغض دار کلید را روی قفل چرخاندم و در را باز کردم. حیاط خانهمان کوچک بود و قسمتی از آن را موزائیک کرده بودیم. در گوشهترین جا، باغچه فسقلی داشتیم که دورش جدول زده بودیم. قرار بود بعد از ازدواج داخلش درخت بکاریم، اما چون من خیلی به گلهای رنگی علاقه داشتم، باغچه را پر از گل کرده بودم. اما اکنون خبری از گلهای رنگارنگ نبود؛ گلها پژمرده و به علف هرز تبدیل شده بودند. روح خستهام را به جلوی در ورودی رساندم و از در پیویسی به شال کج و معوج و موهای شاخ شدهام خیره شدم. بدون اینکه دستی به خودم بزنم دوباره کلید را چرخاندم و در را باز کردم. از شدت گرد و خاک چند سرفه کردم و آروم آروم قدم زدم. در ورودی به پذیرایی باز میشد. پذیرایی چندان بزرگ نبود و فقط به اندازه دو تا فرش نه متری جا داشت. کنار خانه ما یک چهار دیواری بزرگ پر از گل، انواع درخت میوه و سبزیجاتی که هر سال خواهر شاهین با عشق میکاشت وجود داشت و خانه ما را به خانه مادر شاهین وصل میکرد. حرکت کردم و به فنچترین اتاق رسیدم؛ این اتاق یک پنجره داشت که نور خورشید به آرامی از آن عبور میکرد و بر روی دیوارهای خوشرنگ نقاشی شده میتابید. این اتاق کنار چهار دیواری خوشرنگی بود که تعریف کردم و پنجرهی اتاق ویویش جلوه کننده آن درختان سرسبز بود. بنا به نظرخواهی من و شاهین، در آینده این اتاق متعلق به دختر مان میشد. با یادآوری لحظات شیرین پیش از این فاجعه، قلبم فشرده شد. تصور میکردم چطور قرار است روزی دخترمان در این اتاق بازی کند، چطور قرار است صدای خندههایش در این فضا طنینانداز شود. اما حالا، این اتاق تنها یادآور غمی عمیق و دردناک بود. به آرامی قدم گذاشتم داخل اتاق، دستهایم را بر روی دیوارهای رنگی کشیدم. چشمانم پر از اشک شد؛ گویی همه چیز یادآور او بود. احساس میکردم که او هنوز هم اینجا است. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت ۲۴ این چشمها دیگر برای من چشم آهویی نبودند؛ این چشمها باید کور میشدند تا تلخترین حادثهی زندگیام را که باعث له شدن من زیر آوار شد، نمیدیدند. با صدای قهقههی مادرم از اتاق بیرون آمدم. وقتی مادرم را دیدم که در آغوش پدرم حل شده بود، نیمچه لبخندی بر لبانم نشسته شد. پس آشتی کردند! مادرم با دیدن من از آغوش امن پدر بیرون آمد و با دستهای پر از گل سمت من آمد. - دختر زبون فالم! آتوسا، ببین! بازم باور نمیکنی که زبونت فال؟ تو رو کردی به من و گفتی الان راجع به بابا بد و بیراه میگی! میخوام بینیم شب مثل لیلی و مجنونید! آخ شیطون، آشتی کردیم! پدر هم به سمت تک دخترش آمد و مرا در آغوش پر محبتش گرفت. گفت: - حالا به شیرینی زبون جادوییت، چون به لطف تو آشتی کردیم، میخوام شام خانواده عزیزم رو به رستوران ببرم. پس آماده شید! لبخندی زدم اما این بار دیگر مصنوعی نبود؛ لبخندم واقعاً از سرور بود زیرا از اینکه مادر و پدرم آشتی کردند بسیار خوشحال شدم. اما خیلی زود لبخندم از لبانم پرکشید و خشک شد. - اما بابا جون، اگه این زبونم آشتیتون داد، من خودم باعث دعواتون شدم. پدر با شنیدن حرفهایم ناراحت شد. - دخترم، این حرف رو نزن! آماده شو که یه روز خوش با هم بسازیم. اما بعد رفتن یار، خوشی، شادمانی برای من حرام شده بود. خدا شادمانی بعد رفتن عشق را برای من گناه کبیره شمرده و آن را برایم حرام اعلام کرده بود. اما برای اینکه باعث ناراحتی عزیزانم نشوم، بر خلاف میل باطنیام سری تکان دادم و به قفس دنجم، قفسی که تنها آن از حال من آگاه است، رفتم تا برای آماده شدن تلاش کنم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۳ بعد از مرور اتفاقات اخیر با احساس خیسی در چشمانم. دستانم روی روی اشکهای جاری شده روی گونهام کشیدم. با درد به زمین افتادم. با انگشتانم گلیم وسط اتاق را چنگ زدم. آه ای عشق بینوای من، پرپر شدنت مبارک شهادتت، مبارک. خدای من، شاهینم را پیش خودت بردی؛ او اکنون به پرندهی عشقی تبدیل گشته و در بهشت تو به پرواز درآمده. خودت نگهدارش باش. اشکهایم در گلهای برجسته گلیم نسکافهای میخورد و آن گلهای زیبا را آبیاری میکرد. رجزگونه نالیدم و لبهایم را گاز گرفتم. در این بهت، در این تلاطم، فقط اشک میریختم و به حال مظلوم شاهین گریه کردم. سینهخیز و به دشواری با دستان لرزانم ناشی از غم مرگ عشقم، حالت زانو کش به تخت تکیه دادم. سرم را به پشت بردم و به سقف خانه خیره شدم و سوگواری کردم. چشمهای پر از اشکم سعی در جاری شدن داشتند، اما دندانهایم با ستم به لبهایم فرو میرفت تا مبادا از دهانم فریاد غمآلود سر زند. دستانم را بر گلویم گذاشتم و نفس کشیدم. چشمانم را بستم و به سرشک اجازه باریدن و به لبهایم اجازه نفس کشیدن دادم. بعد از استنشاق کردن، لبهای خونینم را به هم فشردم تا مبادا از اینکه اجازه نفس کشیدن به آنها دادم، قسر در رود و فرصت را غنیمت شمرده و فریاد سر آورد و غمهای خاککشیده و نهفته در وجودش را به بیرون سر دهد. با شنیدن صدای در، با عجله اشکهایم را پاک کردم و با دهانم بار دیگر دردهایم را قورت دادم. فوری خودم را روی تخت پرت کردم و خلاف جهت در دراز کشیدم تا مادرم چشمان قرمز و ورم کردهام را نبیند و دوباره افسوس گذشتهاش دامنگیر وجودش نشود. بعد از زدن در، وقتی سخنی از جانب من به گوشش نرسید، در را باز کرد اما با من دراز کشیده مواجه شد. با خیال اینکه خوابیدم، من را در اتاقم به همراه هزاران ماتم و درد تنها گذاشت. بعد از بسته شدن در، چشمان خیسم را بهم چسباندم و گردنبند قلب شیشهای که خون شاهین در آن پر شده بود را در دست گرفتم. دوباره به شاهین پناه بردم؛ اما نه به خودش، چون خودش دیگر وجود نداشت. فقط به لوازم و آثار به جا مانده از او: عکسهایش، هدیههایش. چشمان ماتمدیدهام را باز کردم و به گردنبند خونین نگاه کردم. در این لحظه چشمانم خارش گرفت. با کشیدن دستم بر چشمانم، نفرت وجودم را پر کرد. شاهین! یادت بود بر من مینواختی که زیباترین چشمها صاحبش من هستم؟ من اکنون از چشمانم بیزارم زیرا دلخراشترین صحنه زندگیام را با این دو چشم بنا بر قول تو آهویی دیدم. چقدر دردناک است که زیبایی چشمهایم حالا تبدیل به یادآوری تلخی شده که هرگز فراموش نخواهد شد. این چشمان دیگر نمیتوانند زیبایی عشق ما را ببینند؛ آنها فقط میتوانند رنجی بیپایان را تحمل کنند. دوباره دستم را به چشمانم کشیدم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت ۲۲ ذهنم به شدت درگیر شده بود. - و الان زبون تو فاله چون دختر کوچولوی من خیلی قلبش پاکه. هضم این سخنان برایم سخت بود. لبخندی که هر کس با دیدنش متوجه ساختگی بودنش میشد، بر لبانم نشسته بود. از مبل برخاستم و قدم به اتاقم کشیدم. کمد را باز کردم و تعدادی عکس از درونش بیرون آوردم. قاب عکس دور سفید را برداشتم، اما دو چشم خندان من را مجذوب خود کرد؛ چشمانی که روزی با عشق نظارهگر من بود. یاد آن روزها مرا به یاد خاطرات شیرین میانداخت، زمانی که با هم میخندیدیم و زندگی را به زیبایی تجربه میکردیم. خدایا، اکنون این چشمها در گورستان روی هم تندیدهاند؟ عکس را به خودم نزدیک کردم و فشردمش. باری دیگر اشکهایم امانم را برید. آن عکس را از آغوشم بیرون آوردم و به لبانم نزدیک کردم و پیشانیش را آرام و ملایم بوسیدم. بعد از بوسیدنش، نگاهش کردم. چقدر یونیفرم سفید به او میآمد؛ نماد تلاش و فداکاری، نماد عشق او به علم و انسانیت. با یادآوری عشقی که نسبت به شغلش داشت، آه از نهادم بلند شد. او داروساز و دانشمند بود، کسی که سخت در شغلش تلاش میکرد. قبل از تصادفش، با گروهی از همکارانش در حال ساخت دارویی بودند که بسیار اهمیت داشت. اما شاهین و همکارانش متوجه شدند که بین آنها یک فرد نفوذی وجود دارد و قبل از هر اتفاقی او را اخراج کردند. اما نمیدانستند که اخراج آن فرد شروع ماجرا بود؛ شروع یک دسیسه خطرناک. با اخراج آن فرد، گروهی که شخص ریاکار را نفوذ داده بودند، وارد میدان شدند و از شاهین و دوستانش خواستند که با آنها همکاری کنند تا از آن دارو پول هنگفتی به جیب بزنند. یاد بغض مردانه شاهین که این اتفاق را برای من تعریف میکرد افتادم و قلبم فشرده شد. زیرا آن گروه از شاهین و دوستانش خواسته بودند در ایران بیماری پخش کنند تا این دارو تنها راه درمانش باشد. آنها از شاهین خواسته بودند که سر دارو را با آنها در میان بگذارد تا مردم برای نجات خود مجبور شوند این دارو را تهیه کنند و به این بیماری مبتلا نشوند؛ در نتیجه پول هنگفتی نصیب این دو گروه شود. شاهین با کمر شکسته دست من را در دستش گرفته بود و از اینکه چنین انسانهای نامردی در دنیا وجود داشتند گله میکرد. او قلبی مهربان داشت و با این قلب رئوفش دل من را برد. او از اینکه عدهای به خاطر پول حاضرند چنین کاری انجام دهند و انسانهای بیگناه را قربانی ثروت خود کنند، به شدت رنجید. و سرانجام، این پیشنهاد کثیف همکاری، مرگ شاهین فداکار من شد؛ مرگی که نه تنها زندگی او، بلکه زندگی من را نیز دستخوش تغییرات عمیق کرد. اکنون تنها یادگار او همین عکسها بودند؛ یادگارهایی از عشق پاکی که دیگر در کنارم نبود. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۱ چرا مادرم همانند من تعجب نکرد؟ فقط دلش به حال مسعود بینوا سوخت؟ چرا با شنیدن زبان فال هیچ واکنشی نشان نداد؟ چشمان عادی مادرم، که انگار از قبل از این ماجرا خبر داشت، تعجب کل وجودم را احاطه کرد. - مامان، شنیدی چی گفتم؟ مادرم با دستانش بازی کرد و به نظر میرسید که ذهنش در جایی دیگر است. گویی در دنیای خود غرق شده و به افکارش مشغول است. - مادر مسعود حالش چطور بود؟ دستانم را با عذاب بر صورتم کشیدم و احساس کردم که در یک دنیای موازی گیر کردهام، جایی که هیچکس نمیتواند درک کند چه بر من میگذرد. احساس میکردم مانند یک مسافر گمشده در سرزمین غریبهها هستم. - بهت گفتم که رفتم بیمارستان. مامان، قصد من گفتن اینا نبود! زبونم فال شنیدی چی گفتم؟ مادرم که خیالش بابت مادر مسعود راحت شده بود، نفسش را به بیرون سپرد و با آرامش گفت: - آه دختر دیوونه! خب زبونت فاله، چیه مگه! این یعنی مادرم هم تایید کرد. زبانم را بیرون آوردم و مردمک چشمانم را به پایین سوق دادم. با هزار زور زحمت، سعی کردم لسان جادوییام را ببینم، اما به جادویی بودن زبانم باور نداشتم. حس میکردم که این فقط یک توهم است. - وای خاک عالم! دختر دیوونه شدی! مادرم با دیدن من که زبانم را بیرون آورده و با چشمانم به آن خیره شده بودم، خندید. صدای خندهاش مانند موسیقیای دلنشین در فضا پیچید و لحظهای از تنشهایم کاست. خندهاش مانند نوری بود که تاریکیهای ذهنم را روشن میکرد. - چیشد مگه؟ چرا میخندی؟ در حالی که میخندید و نای صحبت کردن نداشت، انگشت اشارهاش را بالا آورد. ـ یه لحظه صبر کن! دستانش را بر جیب سرافون فسفریاش کرد و چیزی بیرون آورد. با دیدن موبایلش به چشمانش خیره شدم. با دست دیگرش دهانش را گرفت تا مانع خندیدنش شود و حرفش را درست بیان کند. - حرکت قبلت رو تکرار کن تا عکسها رو بندازم ببین به چی میخندیدم. با حرفهای مادرم اخمانم را در هم کشیدم. من به مادرم چه میگفتم و او به من چه تحویل داد؟ - از دست تو مامان! هرکس جای من بود عصبی میشد. من دارم حرف میزنم، اونوقت تو مسخره میکنی! با مردمک چشمانی که در جنبش بود و گویی در تجزیه و تحلیل حرفهای من جدی شده بود، احتمالا متوجه شد که حق با من است. - خب دخترم، زبون فال کجاش عجیبه؟ به مرواریدهای بزرگی که حالت زشتی به مبل داده بود خیره شدم؛ البته از نظر من آنها زشت بودند و حس ناخوشایندی به من میدادند. هر بار که به آنها نگاه میکردم، یاد خاطرات تلخی میافتادم. - مامان، یعنی تعجب نکردی؟ اصلا زبون فال چی هست که سارا به من گفت؟ بار دیگر مادرم در چشمانم غرق شد و با نگاهی عمیق گفت: - دخترم، ببین، من از اولش میدونستم زبون تو فال داره. یادته که بچه بودیم بهت گفتم؟ به نشانه تأیید سر تکان دادم. نفسش را بیرون داد زیرا به خاطر صحبت کردن با من نفسش بند آمده بود. - از قدیم شایع است که هرکس در حالی که حامله است بره قبرستون سر مزار یکی و گریه کنه، زبون بچهش فال میشه. البته شرط داره؛ هرکس بره قبرستون زبون بچهش جادویی نمیشه. باید مادر خیلی قلب پاکی داشته باشه تا خدا این لطف رو برای بچهش بکنه. میدونی خودت دیگه برای یه مادرت عزیزتر از خودش بچشه. با دقت در سخنان مادرم غرق شده بودم. لبانش مانند دریایی بودند و حرفهای بیرون ریخته شده از آن آب؛ من غرق در آنها شده بودم و منتظر کشتی در سخنانش بودم تا مرا از حالت غرق شدگی بیرون آورد. احساس میکردم هر کلمهاش مانند موجی نرم است که مرا به سمت ساحل امید هدایت میکند. ـ دخترم یادته چند سال پیش یکی مرده بود چی گفتی؟! یا خالت میرفت مسافرت بهش چی گفتی؟ یادم است چند سال پیش یک نفر مرده بود و من به مادر و پدرم گفتم که این مرده با خودش چند نفر را میبرد و این حرفم اتفاق افتاد؛ بعد از مردن آن مرد چهار نفر دیگر هم مردند. این پیشگویی کودکانه هنوز هم در ذهنم باقی مانده بود؛ قدرت کلمات همیشه مرا شگفت زده کرده بود. و همچنین به یاد دارم که خالهام برای ماه عسل رفتن با همسرش ذوق داشت و چمدان بزرگی با خود آماده کرده بود. من هم بعد شیطنتی که داشتم گل کردم و به او گفتم: - حالا این همه بار و بندیل کردی، میخوای مریض شی توی مسافرت و ضد حال بخوری! این شوخی بیپروا باعث شد تا همه بخندند، اما حالا فکر میکنم آیا واقعاً کلمات ما قدرت دارند؟ آیا واقعاً ممکن است چیزهای ناخواستهای را جذب کنیم؟ این سوالات همچنان ذهن مرا مشغول کرده بودند؛ کلماتی ساده اما پرمعنا که زندگی ما را شکل داده بودند. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۲۰ وارد خانه شدم و خودم را به مادرم که در آشپزخانه مشغول بود، رساندم. حالش خوش بود و بیخیال در حال کار کردن بود از پشت کمرش گرفتم و با تعجب برگشت، اما با دیدن من آهی از نهادش بلند شد. - مامان شیطون، فکر کردی بابامه؟ با دستان زبرش، ناشی از استفاده مکرر از شویندههای سمی بدون دستکش، بر دستان جوانم زد. - ورپریده، یعنی اینقدر خنگم که تو رو بابات رو تشخیص ندم؟ مانند رباتی که به دور آشپزخانه کوچک و دنج قدم میزند، در گوشه کابینت ایستادم و با تبل آهنگ زدم. - خب معلومه میتونی بشناسی آخه عشقته. آدم عشقش رو خیلی خوب میشناسه. مگر انسان میتواند کسی را که دیوانهوار دوست دارد فراموش کند؟ مگر میشود نشانهای از آن را از یاد ببرد؟ در اتاق خاموشی که هیچ چیزی پیدا نمیشود، من میتوانم شاهین را بیابم. عطر تنش مانند روشنایی است که خانه تاریک را روشن میکرد؛ آن خانه قلب و آگاهی بود و عطر او مایع آگاهی و روشنایی قلبم. اکنون که او نیست، قلبم خاموش گشته و نادان شدهام. وقتی دیدم مادرم از پاسخ به این پرسش اجتناب کرد، دوباره خودم را به او رساندم که کنار ظرفشویی بود. - مامان، خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم خوشحالی، با بابا آشتی کردی! با شنیدن کلمه "بابا" از جانب من، دست از ظرف شستن برداشت و روبهروی من ایستاد. به سینک تکیه داد، سرش را خم کرد و غمگین لبانش را فشرد. این حرکات خبر از این داشت که حالا با پدر آشتی نکرده است. پس دلیل شادابی مادرم چه بود؟ او بعد از ترخیص من حالتش آشوب بود زیرا فوبیای تک دخترش دوباره فعال شده بود. آتوسا در جلوی چشمانش در حال جان دادن بود و او توان هیچ کاری را نداشت. مهمتر از همه، دلیل پیدا شدن نشانه بدحالی دخترک خودش بود زیرا نامی که برای او هراسانگیز بود را زمزمه کرد و همسرش که در هر لحظه شریک دردهایش بود، عصبی شد و از او انتقاد کرد و اکنون تنها بود. اما من مادرم را دلیل بدحالیام نمیدانستم؛ او نه تنها درد نیست بلکه مرهمی برای دردهای درمانناپذیرم است. - دخترم دیدی که بابات چه حرفی بهم زد؟ انگار تو فقط دختر خودشی. من چطور اون حرفش رو هضم کنم و ببخشم؟ ول کن حرف آدم رو بزن. با حرف آخر مادرم خندیدم. - حالا اینجوری دربارهاش بد میگی؟ حالا میخوایم ببینیم شب مثل لیلی و مجنون شدین! با مشاهده خندهی من گل از گلش شکفت و ناراحتی خود را فراموش کرد. اما من چگونه افسردگیم را بروز بدهم؟ زیرا با حال بد من مادری که حالش به حال من وصل است پژمرده میشود. - دخترم تو همیشه بخند باشه؟ میدونی از کیه قهقهت رو نشنیدم؟ عزیزم آتوسا، بیرون بهت خوش گذشت، آره؟ اکنون متوجه حال خوبش شدم؛ پس به دلیل بیرون رفتن از قفس خودساختهام خوشحال است؟ دیدن دوستانی که با دیدن حال خوبشان به بیوفایی روزگار پی بردم؟ با دیدن دوستان غریبه آشنا؟ تکتک آنها را شاهین با من آشنا ساخت؛ آن واسطه دیگر نبود. پس چگونه من به دوستی که سنجاق آن دیگر نیست وصل شوم؟ به مادرم چه بگویم؟ از حال واقعیام هنگامی که آنجا وارد شدم، گویی در قعر جهنم گیر کرده بودم یا از نمک پاشیدن بر زخمهایم؟ اما هیچ یک از اینها را نمیتوانستم بگویم. زیرا همانطور که شاهین سنجاق من و دلیل حال خوش من بود، من آنقدر مغرور نیستم زیرا من هم دلیل حال خوب دیگری هستم. چرا ذوق مادر معصومم را کور کنم؟ - بعد از یه سال دیدنشون حالم رو خوش کرد! دلم براشون تنگ شده بود. حرفهایم فقط دروغ بود؛ قلب من به اندازه کافی دردناک بود و ظرفیتی برای دیگری نداشت. دست مادرم را گرفتم و به سمت مبل شیری پذیرایی بردم تا حال ویرانی را که صبح باعثش بودم جبران کنم. او را در مبل نشانیدم و چهرهام را به سمتش سوق دادم. - مامان، میدونی امروز چه اتفاقی افتاد؟ مادرم چشمانش برق زد؛ پس در اولین مرحله موفق شدم. من باید با دست خود حالی را که مسببش بودم درست کنم. - امروز جرات و حقیقت بازی میکردیم. یهو ناخودآگاه اصلا نمیدونم چیشد، اما گفتم هرکس دروغ بگه ایشالا خانوادهش تصادف کنه. مادرم اخم کرد و با خشم گفت: - آتوسا! از تو بعیده! یه بازی ساده؛ مگه بچهای که شرط احمقانه میزاری؟ راست میگفت؛ زشت بود همچین شرطی اما دست خودم نبود، ناخودآگاه همچین کلمهای بر زبانم جاری شد. - مامان نمیدونم چیشد که همچین حرف احمقانهای زدم، اما وقتی بازی میکردیم وقتی نوبت مسعود رسید و جواب داد زنگ زدن گفتن مامانت تصادف کرده. مادرم با ترس از جایش برخواست. - عزیزم چی داری میگی؟ چطور میتونی از تصادف کردن یکی دیگه رو اینقدر راحت بیان کنی. - مامان، نگو به راحتی منم خیلی ترسیدم میدونی شیوا بهم چی گفت؟ مادرم، با نگاهی عمیق و پرسشگر به چشمانم خیره شد. - گفت که زبونت فال، شرطی که تو بازی گذاشتی واقعی شد. هنگامی که این حرف را میزدم تعجب کل وجودم را پر کرده بود، احساس میکردم که در دنیای عجیب و غریبی گرفتار شدهام، جایی که کلمات میتوانند سرنوشتها را رقم بزنند و رازها را فاش کنند. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۹ با هر قدمی که برمیداشتم، به باغچه مربع شکل وسط حیاطمان نزدیکتر میشدم. دستانم را دراز کردم و گلهای شمعدانی قرمز و صورتی را که به دلیل فصل پاییز کمی پژمرده شده بودند، نوازش کردم. عطر ملایم این گلها، یادآور روزهای گرم تابستان بود. دست از قدم زدن برداشتم، سرم را نزدیک گلها کردم و بویشان را استشمام کردم. بعد از اینکه از عطر دلانگیزشان سیراب شدم، پاهایم را بالا بردم و از نردههایی از جنس آهن عبور کردم تا به درون باغچه بروم. با دیدن کف باغچه که پر از برگهای نارنجی و زرد بود، لذت بر کل وجودم چنگ انداخت. خاکی در زمین پیدا نبود و تنها رنگهای پاییزی بودند که میرقصیدند. با کفشهای کهنهام آرام آرام درخت آلوچه را دور زدم و برگها را با دقت زیر پا گذاشتم. صدای خشخش ناشی از شکستگی برگها؛ مانند موسیقی خوشایندی گوشهایم را پر کرد. چشمانم را بستم و در حس دلپذیری فرو رفتم که ناگهان صدای جیغی همه خوشیهایم را پرید. - آتوسا، دخترک آتشپاره! سرم را چرخاندم و با مادرم مواجه شدم که دست به سینه ایستاده و ابروهایش را در هم کشیده بود. - مامان، مگه چیکار کردم که داد میزنی؟ او با قدمهای محکم به سمت من آمد و طرز راه رفتنش باعث شد نتوانم خندهام را کنترل کنم. - میگه چیکار کردم؟ من تازه حیاط رو جارو کردم! باغچه گلی بیای بیرون گند میزنی به حیاط! باز هم بعد از تمیزی، مادرم فعال شده بود. - خب مامان، کاری نداره که دمپایی پلاستیکیها رو بده تا من کفشهام رو عوض کنم؟ بعدشم کی پاییز حیاط جارو میکنه آخه دلبر؟ بار دیگر به ایوان بازگشت و دمپایی پلاستیکی آبی را برداشت و سمت من پرت کرد؛ دمپایی محکم بر سرم خورد. - که پاییز حیاط نمیشورن، اره؟ با درد چشمانم را بستم. - آخ، مامان چیکار میکنی؟ بدون توجه به من دردمند و عصبی به خانه رفت. عجیب بود؛ مادرم امروز حال خوبی داشت. خوشحال بودم زیرا توقع داشتم به دلیل بحث با پدرم غمگین و مایوس باشد، اما او بسیار سرخوش بود و این باعث حال خوشم شد. به سبب مشاهده حال مادرم، درد ناشی از دمپایی را فراموش کردم. با دردی که گوشهای از آن بهتر شده بود، کفشهایم را با دمپایی که تقریباً دو برابر پایم بود عوض کردم؛ این دمپایی بزرگتر از آن بود که بتوانم راحت راه بروم، اما حس شادابی مادرم مرا بر آن داشت تا لبخند بزنم و روز را با کمی امید ادامه دهم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۸ شیوا به نشانه تایید سری تکان داد و با هم سوار ماشین شدیم. او با یک تماس متوجه شد که مادر مسعود در بیمارستان بستری است. بعد از رسیدن به بیمارستان، با دو خودمان را به مسعود رساندیم که سرش را به پاهایش تکیه داده بود. با دیدنش دلم به حالش سوخت. میدانستم او در منجلاب عمیقی گیر کرده است و منتظر است که دستی او را به سمت بالا بکشد؛ دستی که ممکن است تنها مادرش باشد. حال مسعود به حال مادرش بستگی دارد. کنارش در نیمکت نشستم و با صدایی آرام گفتم: - نگران نباش مسعود، خدا بزرگه، خدا خودش مادرت رو برات نگه میداره و حفظش میکنه. من به زبان جادو اعتقادی نداشتم؛ چرا باید زبانم فال باشد و هر چه میگویم به واقعیت بپیوندد؟ اما اگر این واقعیت یک درصد حقیقی باشد، امیدوارم حرفی که اکنون به مسعود زدم، به واقعیت بپیوندد و او با شادی در کنار مادرش زندگی کند، زیرا او تنها کسی است که دارد. با شنیدن حرفهایم، چشمانش را در هم کشید و گفت: - بغض سنگی بین گلوم و دهنم گیر کرده؛ نه بالا میاد نه دفع میشه. به نشانه درک و همدردی لبخندی زدم و گفتم: - درکت میکنم. حتی این بغض سنگی نه بالا میاد نه پایین میره و فقط منتظر زمانی که بترکه! کلافه دستم را روی صورتم کشیدم و به رنگ آزاردهنده سفید محیط بیمارستان چشم دوختم. - با خودت نگو مرد گریه نمیکنه. خودت رو خلاص کن از این بغض؛ نذار بترکه، بزار خودش با آرامش بالا بیاد. من آدمیم که نزاشتم بغض زهر ماری بالا بیاد و تاوانش افسردگی بود. من تو این مورد تجربه دیدم، لطفا به توصیههام گوش بده. برای اینکه در این درد مشایعتش کردم، لبخند بیرمقی زد. ماندن را جایز ندانستم؛ بهتر بود در این آشوب راحتش بگذاریم تا فراغتر به دردش بیاندیشد. از نیمکت برخواستم و رویم را به سمت بچهها کردم. - بچهها، بهتره تنهاش بزاریم تا راحتتر خودش رو خالی کنه. همه به نشانه تایید سرشان را تکان دادند و سوار ماشین شدیم. در سرکوچه پیاده شدم و با پاهای بیجان خودم را به خانه رساندم. از کیف مشکیم کلید را بیرون آوردم و با یک حرکت در قفل چرخاندم که در با تیکی باز شد. در آهنی زنگزده را باز کردم و وارد حیاط دلنشین خانهمان شدم؛ جایی که همیشه احساس آرامش میکردم، اما امروز سایهای از غم بر آن سنگینی میکرد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۷ دستی بر چشمانش کشید و دستانش را به هم قفل کرد. - خب حقیقت. بیاحساس به چشمانش خیره شدم. از این کارم تعجب کرد؛ من در گذشته نمیتوانستم به چشمانش نگاه کنم زیرا به شدت از دوستان شاهین خجالت میکشیدم. لبم را تر کردم و سوالی را پرسیدم. - به کدوم یکی از دوستات یعنی بچههای اکیپ حسادت میکردی یا میکنی؟ با شنیدن سوالم حیرتزده شد. - من چرا باید به دوست خودم حسادت کنم؟ چشمانم را به نشانه تایید تکان دادم و دیگر ادامه ندادم. تمام حرفهایش بوی دروغ میداد؛ من همیشه این سوال در ذهنم جا خوش کرده بود، که چرا مسعود اینگونه به شاهین حس نفرت دارد. من این حس او را درک نمیکردم، شاهین از دل شکسته اش و حس مسعود نسبت به او میگفت و من فقط شنونده بودم تا اینکه یک روز در جمع به قدری شاهین را خرد کرد که مرد من بغض کرد و حرفهای شاهین راجع به حس مسعود بااین اتفاق مهر تاییدی خورد. هنوز بطری را نچرخانده بودیم که گوشی مسعود زنگ خورد. دوباره عادت بدم فعال شد. - سلام. - .... - شما؟ - ..... - چی! با فریادی که زد، همه وحشتزده شدیم. رنگ از رخسارش پرید و گوشی را قطع کرد. با درد دستی بر صورتش کشید. جوری وحشتزده شده بود که رشته ترسناکش به ما هم سرایت کرد. - آقا مسعود، چی شده؟ با درد مشتش را به میز کوبید. - م...اما...نم، تصادف کرده! با شنیدن این حرف، قلبم فرو ریخت. مامان مسعود خیلی زن مهربانی بود و سرشار از لطف. او تنها کسی بود که مسعود داشت و غمگین چشمانم را در هم فشردم. من از هر تصادفی بیزار بودم، به خصوص وقتی که عزیزان آدمی را میرباید؛ این احساس را کاملاً درک میکنم. - مسعود، عب نداره، آروم باش، انشاالله که چیزی جدی نیست. مسعود با ترس و ناراحتی سریع بلند شد و کافه را ترک کرد. به شیوا نگاه کردم که رنگ پوستش مثل گچ سفید شده بود. - آتوس...ا باورم نمیشه. منظور از این حرفش را نفهمیدم و سوالی سرم را تکان دادم. - آتوسا تو توی بازی شرط گذاشتی و مسعود جواب نداده، شرط واقعی شد! انگار مسعود جواب دروغی داد و مامانش تصادف کرد. دختر، تو زبونت فال! با شنیدن حرفهای گیجکنندهاش گیج شدم. زبان فال دیگر چیست؟ باز هم گیج و منگ به او خیره شدم تا سخنش را درک کنم. - ببین، تو یه چیزی به زبونت آوردی بدون اینکه اطلاع داشته باشی. از اون چیز میدونی این یعنی چی؟ با این سخنش غرق فکر شدم. یادم است هنگامی که شش ساله بودم، به مادربزرگم با حالت بچگانه گفتم: «مامان بزرگ، تو و پدر بزرگ به جایی که آرزو دارین خواهید رفت یعنی کربلا.» اما مادربزرگم سخن من را بچگانه پنداشت و نوازشم کرد و ناتوان زمزمه کرد: «نه بابا عزیزم، فکر نکنم قسمت بشه ما اون روز رو نمیبینیم، خیلی پیریم.» اما من کودکی پیش نبودم؛ خندیدم و گفتم: «فقط کربلا نیست! شما جاهای دیگر هم خواهید رفت.» قضیه جالب این بود که یک ماه بعد هم کربلا رفتند و به آن بسنده نشد؛ از سوریه هم دیدن کردند، آن هم به سبب یک لفظ از زبان من. آن دو زوج سالمند به آرزویشان رسیدند و سوغات ویژهای نسبت به بقیه نوهها برای من آوردند. من که اکنون بزرگ شده بودم، این حادثه در خاطرم نبود؛ این ماجرا را مادرم تعریف کرد و از زبان جادویم برایم میگفت و آنقدر با اطمینان میگفت که گویی دلیلش را خوب میدانست، اما من باورم نمیشد و فقط به سخنانش میخندیدم. اما شیوا هم حرفهای مادرم را تأیید کرد. حق با شیوا بود؛ من شرط بازی را تصادف خانواده گذاشته بودم و سوالی از مسعود پرسیده بودم و مطمئن شدم که پاسخ سر به هوایی داد، اما فورا شرط بازی واقعی شد. - شیوا، الان وقت این حرفها نیست! بهتره بریم پیش مسعود و تنهاش نزاریم. حرفهای شیوا همچنان در ذهنم میچرخید؛ آیا واقعاً زبان من قدرتی دارد؟ آیا میتوانستم سرنوشتها را تغییر دهم؟ در حالی که دلم پر از نگرانی برای مسعود بود، دست شیوا را گرفتم و با هم راهی شدیم تا در کنار دوستی باشیم که حالا بیشتر از همیشه نیازمند حمایت ما بود. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۶ با رسیدن به کافه دستگیریه، در را فشردم و در بیصدا باز شد. آرام و بیصدا به سمت جلو حرکت کردم. بعد از وارسی اطراف، چشمم به گوشهترین جای کافه افتاد و بچهها را دیدم. چرا حسی نداشتم؟ چرا احساس میکردم بعد از رفتن شاهین، این پنج نفر برای من غریبهاند؟ به محض رسیدن به بچهها، زیر لب آرام سلامی کردم. شیوا، که گویی انتظار دیدن من را نداشت، فورا از جایش برخواست و مرا در آغوش کشید. اما من بدون هیچ عکسالعملی فقط ایستادم؛ حتی دستانم را دورش حلقه نکردم. - آتوسا، باورم نمیشه! با اومدنت خیلی خوشحالم کردی! چرا یک ذره سراغ عاشق بینوا که دلدادهاش کشته شده بود را نگرفتی؟ چرا نیامدی مرهم شوی برای زخم دوستت؟ اگر دلتنگ بودی، اگر برایت عزیز بودم، حداقل کاری که میتوانستی برایم بکنی این بود که حالم را بپرسی. اکنون بعد از یک سال زنگ زدی و دورهمی دعوتم کردی که شاهین نیست. اینها حرفهای ناگفتهای بود که در دل داشتم؛ سخنانی که بوی گله میدادند. شماها فقط در خوشیها با ما بودید. اما بر خلاف میل، گفتم: - ممنون، منم از دیدن شما خوشحال شدم. از سردی کلامم تنش یخ کرد. از آغوشم بیرون آمد و متعجب شد، اما به رویم نیاورد. او خیال کرده بود من برای خوشگذرانی آمدهام، برای بهبود حالم. اما نمیداند امروز من نزد این پنج نفر آمدهام تا دوستی را که شاهین یادآور اوست تمام کنم. درست است که این رسم دوستی نیست، اما شیوا دختر خاله شاهین است. او نبود و من نمیتوانستم با شیوا دوست شوم؛ حالا که نیست، پس این دوستی هم نیست. لبخند تلخی زدم و بیحرف صندلی را کشیدم و نشستم. یکی یکی چهرهشان را رصد کردم؛ چهرههایی که روزی پر از شادی و خنده بودند، حالا سایههایی از آن خوشبختی را به یاد میآوردند. صدای امید بلند شد: - خب بگو ببینم آتوسا خانم، چه خبر؟ لبخندی زدم تا چهره غمگین و پر از اشک را پشت این لبخند مخفی کنم. - ممنون، شما خوبید؟! - ممنون. بعد از کمی صحبت کردن، شیوا دستانش را به هم کوبید و با شادی گفت: - بچهها! پایه جرات حقیقت هستید؟ جرات حقیقت! چه خوش بودند اینها! من دختری بودم که هر چه بر زبانم میآمد میگفتم؛ از روی حرص دندانهایم را به هم فشردم. - هر کی تو این بازی دروغ بگه، ایشالا خانوادش تصادف کنن! از حرف من همه تعجب کردند؛ باورشان نمیشد که من این چنین جدی شدم. همه سرشان را تکان دادند. امید بطری آب را وسط میز گذاشت و تکان داد. بعد چند دقیقه بازی بطری به طرف من و مسعود، دوست صمیمی شاهین افتاد. - آقا مسعود! جرات یا حقیقت؟ -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۵ دندانهایم را به لبهای هم فشردم و بیصدا اشک ریختم؛ طعم تلخ خون را چشیدم. در آن لحظه، همهچیز به یکباره تاریک و بیروح به نظر میرسید. - الو، صدام رو شنیدی؟ فهمیدی چی گفتم؟ با دستانم اشکهایم را پاک کردم، اما انگار هیچ چیز نمیتوانست آن درد عمیق درونم را تسکین دهد. - آره، فهمیدم چی گفتی شیوا! اومدنم به حالم بستگی داره. هوفی کشید و گفت: - اگه به حالت بستگی داره که نمیای. راست میگفت، حال من که خوب نبود، روح و جسمم باهم یکی شده بودند و من را زیر خستگی و فشار روحی له کرده بودند. بعد مرخص شدن از بیمارستان یک استراحت درست و حسابی نکرده بودم و خیلی خسته بودم، اما چارهای جز رفتن نداشتم. من که در هر جمعی وانمود میکردم، حالا هم در جمع دوستانهمان وانمود می کنم که همهچیز خوب است. - باشه میام! بعد از خداحافظی، گوشی را قطع کردم و با حال زاری، به فکر ورود به جمعی افتادم که تا یک سال پیش خوشبختترین زوج آنجا بودند. موبایل را روشن کردم و شماره مادر را لمس کردم. - سلام مامان جان، خوبی؟ با شنیدن صدایم، فورا با عجلهای گویی منتظر شنیدن حالم بود، گفت: - دردت به جونم دخترم، حالت چطوره؟ مادرم خوب میدانست که دخترش را شناخته است. میدانست که با دیدن عکس بزرگ شاهین و یادآوری او، روحم هم به زیر خاک کشیده شده و تکهتکه شده است. آیا روح تکهتکه شده درد ندارد؟ - مرسی مامان، خوبم قربون قلب مهربونت برم. - من قربون قلب شکستت برم دخترم. با شنیدن حرفهایش بغض کردم؛ انگار چشمهایم منتظر تلنگری بودند تا ببارند. - خدانکنه، مامان! شیوا زنگ زد به من گفت دورهم جمعیم، به منم گفت برم. خواستم بهت خبر بدم. با شنیدن این حرفم، گل از گلش شکفت. حق داشت که خوشحال باشد؛ بعد از یک سال داشتم میرفتم بیرون. فکر کرده بود حالم بهتر شده است، اما اگر میدانست دخترش دیگر خوب نمیشود و به سرنوشتی دچار شده که در قالب تظاهر در حال زندگی است، بیشتر از قبل داغون میشد. من داغونتر از قبل و پوسیدهتر از دیروز شده بودم. - دخترم خیلی خوشحالم کردی، برو برو عزیزم! ایشالا همیشه شاد باشی. لبخند بیرمقی زدم و ناگهان قلبم فشرده شد. مادر بینوایم گمان کرد حال دخترش خوب شده است. بعد از خداحافظی آرام، با قدمهای بیجان به راه افتادم تا وارد کافهای شوم که روزی با قهقهه و شادی دست در دست یار واردش میشدم. اما اکنون آن دختر شاد و خندان به یک دختر مأیوس تبدیل شده بود و قدمهای استوارش لنگان گشته بود. در حالی که خیابانها را یکی یکی رد میکردم، هر قدمی که برمیداشتم، حس میکردم بار سنگینی بر دوشم هست. صدای خندههای گذشته در گوشم طنینانداز بود؛ یادآوری لحظاتی که با شاهین سپری کرده بودم، حالا فقط سایههایی از خوشبختی بودند که در دل شب گم شده بودند.