رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ایلماه

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    37
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط ایلماه

  1. سلام من دارم رمانتون رو میخونم و واقعا به دلم نشست

    یک چیزی بهتره واسه دیالوگا فقط از - استفاده کنید

  2. نفس عمیقی کشیدم و گوشی را روی کابینت رها کردم. صدای تیک ضعیف قفل‌شدن صفحه، در سکوت سنگین آشپزخانه مثل صدای افتادنِ یک وزنه روی سنگِ مرمر، در گوشم پیچید. نویان به اتاقش رفته بود و دیگر حتی صدایِ نق‌نق‌هایِ ریزش هم نمی‌آمد. این سکوت، از گریه‌هایش ترسناک‌تر بود. به سمت یخچال رفتم، اما انگار هیچ اشتهایی برای هیچ‌چیزی نداشتم. فقط می‌خواستم آن صدایِ سردِ آراز را از ذهنم پاک کنم؛ صدایِ مردی که روزگاری تنها تکیه‌گاهم بود و حالا مثلِ یک غریبه‌ی طلبکار، از پشتِ خط برایم خط و نشان می‌کشید. هنوز یک دقیقه از فعال کردنِ چک‌لیست نگذشته بود که صدایِ کوتاه و تیزِ اعلانِ گوشی بلند شد. قلبم یک ضربان را جا انداخت. با قدم‌هایی که انگار روی خرده‌شیشه برمی‌داشتم، سمت گوشی رفتم. صفحه روشن شد؛ نوری آبی‌رنگ و سرد روی صورتم پاشید. «اولین وظیفه: ساعت ۱۱:۱۵ - تمرکزِ مطلق. فرزندتان باید به مدت ۲۰ دقیقه بدونِ هیچ‌گونه حواس‌پرتی، دفترِ مشقش را باز کند. در صورتِ مقاومت، از روشِ تشویقِ تدریجی استفاده کنید. دستورالعمل در بخشِ پیوست موجود است.» لب‌هایم را به دندان گزیدم. تشویقِ تدریجی؟ مگر نویان موشِ آزمایشگاهی بود؟ نگاهی به اتاقش انداختم. او آنجا بود، گوشه‌ی تختش مچاله شده و به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. انگار منتظر بود کسی بیاید و برایش تصمیم بگیرد؛ کسی که دیگر من نبودم، انگار برنامه‌ای بود که داشت جایِ مرا در زندگیِ پسرم می‌گرفت. به سمت اتاقش رفتم. قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، متوقف شدم. چقدر باید زور می‌گفتم؟ چقدر باید از آن مادرِ مهربانی که بودم، فاصله می‌گرفتم تا به این نظمِ ماشینی برسم؟ در را بازتر کردم. نویان حتی سرش را بلند نکرد. به نرمی، با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، گفتم: - نویان… عزیزم… وقتِ درسه. سکوتی مرگ‌بار اتاق را فرا گرفت. نویان بالاخره سرش را چرخاند. چشمانش قرمز بود، اما نگاهش… نگاهش سردتر از همیشه بود. انگار منتظر بود من باز هم جملاتِ تکراریِ همیشگی را در مورد آراز بگویم. گوشی را توی دستم سفت‌تر فشردم. لرزشِ خفیفِ گوشی در دستم، انگار نبضِ یک موجودِ زنده بود که می‌خواست اراده‌اش را بر من تحمیل کند. زمزمه کردم: - می‌دونم سخته… ولی باید انجامش بدیم. مگه خودت نگفتی همه چی باید سرِ جاش باشه؟ نویان نگاهش را به دستِ من، به گوشی، و بعد به چشمانم دوخت. انگار داشت جستجو می‌کرد؛ دنبالِ ردپایی از مادرِ قدیمی‌اش می‌گشت که حالا پشتِ درد پنهان شده بود. و این، دردناک‌تر از تمامِ دادگاه‌هایی بود که در ذهنم برایِ خودم برگزار می‌کردم.
  3. آستین لباسم رو روی چشمم کشیدم، با پایین آوردن دستم از برنامه تماس خارج شدم و وارد اپلکیشن چک لیست شدم پیامی از طرف پشتیبان روی صفحه اومد، کلیک کردم. «سلام، و سپاس از اعتماد شما به برنامهٔ «چک‌لیست کمال». ما در تیم پشتیبانی، هدفمان کمک به شما و کودک‌تان در مسیر رشد سالم و پایدار است. با فعال‌سازی گزینه‌های مرتبط، شما می‌توانید بهتر نظارت کنید و در کنار آسان‌تر کردن زندگی روزمره، فرصت بیشتری برای لذت بردن از لحظات با فرزندتان داشته باشید. ما همیشه اینجا هستیم که در کنار شما باشیم و هر سوال یا نیاز دارید، با ما در ارتباط باشید.» به لیست بلندبالا نگاه کردم، خب مگه بچه میتونه آنقدر رو انجام بده. تا خواستم برنامه رو ببندم و حذفش کنم، صدای معلمش داخل گوشم پیچید. «خانم طراوت، وضع درسای نویان واقعا بد داخل مدرسه هم یا می‌خوابه یا همش داخل فکره، مگه داخل خونه نمی‌ذارید بخوابه؟» با ذهنی پر از تردید صفحه رو پایین کشیدم. صدای باز شدن در اتاقش باعث شد موبایل رو پایین گذاشته و به صورت قرمزش نگاه کنم. چشماش رو مالوند. اخمی کردم و به ساعت که 11 صبح رو نشون میداد نگاه کردم. بلند شدم و به سمتش حرکت کردم، کیفش و که روی زمین میکشید رو ازش گرفتم و گفتم: - من زورت کردم بیدار بمونی؟ اشاره ای به حرف خودش کردم، نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت: - دیشب نکردی، پریشب که کردی. چشم‌هام از تعجب یکم درشت شد و گفتم: - پریشب که جای بابات بودی، من زورت کردم بری؟ من زورت می‌کنم؟ من حتی میذارم جای پدرت بری. با شنیدن این حرفم، نویان آهی کشید و به زمین نگاه کرد. انگار که حرفِ من، زخمی قدیمی رو داخل دلش دوباره باز کرده‌بود. چشماش دوباره پر از اشک شد، اما این بار با بغضی خفه، طوری که انگار می‌ترسید گریه‌ش رو ببینم. - نه صداش لرزون بود و به سختی می‌شنیدم چی میگه. - فقط… فقط وقتی بابا بود، همه چیز سرِ جاش بود. اون موقع… شما دو تا هم با هم خوب بودید. مکث کرد و دوباره چشماش رو مالید. - الان… الان همه چیز فرق کرده. منم… منم دیگه اونی نیستم که قبلا بودم. بغضِ داخل گلوش انگار سد بود. دستش رو جلو آورد و رویِ سرش کشید، انگار می‌خواست اون همه آشفتگی رو جمع و جور کنه. - همین الانشم… وقتی شما حرف می‌زنید، من فقط می‌خوام… صداش قطع شد. با دیدنِ این حالِش، قلبم فشرده شد. چقدر احساسِ تنهایی می‌کرد. چقدر به اون ثباتِ ساختارمند که اپلیکیشن ازش حرف می‌زد، نیاز داشت. شاید… شاید حق با اونا بود. شاید نظمِ بیرونی می‌تونست کمی از آشفتگیِ درونیش رو کم کنه. به سمتِ گوشیم برگشتم. لیستِ بلندبالایِ وظایفِ نویان هنوز رویِ صفحه بود. این بار، نه با انزجار، که با نوعی تسلیمِ ناگزیر بهش نگاه کردم. انگشتِ اشارهم رویِ گزینهٔ فعال‌سازیِ کامل لرزید، و بالاخره، با اکراه، لمسش کردم.
  4. سلام عسلی جون

  5. باران بی وقفه بر شیشه بسته میکوفت. پنجره با پرده کرم رنگ ضخیم حتی صدای خیابان را هم خفه کرده بود. بخار چایی درون لیوان به هوا برخاسته بود و نگاه مرا به خودش میخ کرده بود. موبایل که جلوی دیدگانم قرار گرفت از هوس چایی که پس از دوساعت پیاده روی گریبانم را گرفته بود رها ساخت. خانم شفیعی اپلیکیشنی که دوساعت در موردش حرف میزد را باز کرده و گفت: - خب نگین جان، این هم همون اپی که به خاطرش صدات کردم بیرون بریم. گوشی را از دستش گرفتم و به چندتا گزینه ای که آنجا نوشته بود، خیره شدم . خانم شفیعی نگاهی پر معنا همراه با لبخندی که پس از دوماه اخم و تخم هر روز بر لبانش مینشاند سمتم پاشید. نگاهی به سمت نویان که با قهر رویش را سمت دیوار کرده بود انداختم و با لحنی که تردید در آن موج میزد گفتم: - مطمئنید که روی نویان تاثیر... نذاشت حرفم را کامل کنم و همانگونه که کش چادرش را می‌کشید رشته کلام را از دستم درآورد. - آره بابا مگه من قبل از اینکه خودم چیزی رو امتحان کنم چیزی بهت گفتم؟ سوالش را بی جواب گذاشتم و بلند شدم تا در همراهیش کردم. روسری را از سرم برداشتم و با بی حوصلگی بر روی جا حوله‌ای آویزان کردم. نویان بر روی مبل خودش را جمع کرده بود و با خود آرام نق نق می‌کرد. نگاهش به من خورد که داشتم نگاهش می‌کردم چشمانش را بست و سرش را بر روی زانوهایش گذاشت‌. بهانه گیری پدرش را از صبح آغاز کرده بود و حالا چه کسی می‌خواست او را به پیش پدرش ببرد. به سمت آشپز خانه رفتم و مقابل سینک ایستادم. مایع را روی اسکاچ ریختم و شروع به شسستن ظرف‌ها کردم. آخرین ظرف را در آبچکان گذاشتم و برای امتحان کردن برنامه پا به درون هال گذاشتم. گوشی را از روی میز برداشتم و درحالی که کنار نویان می‌نشستم گفتم. - می‌خوای به پدرت زنگ بزنم؟ دستش مقابلم بالا آمد. شماره پدرش را گرفتم و به دستش دادم. گوشم را به موبایل چسباندم تا متوجه شوم جواب بچه‌اش را چه می‌دهد. - الو دیگه چی میخوای؟ نویای با توئه، ایلیا و هانیه پیش منن، همین کافیه. صدایش سرد و طلبکار بود انگار به زور جواب تماس را داده‌است. هنوز هم پس از دو سال نمی‌دانستم دلیل دادخواست طلاقش چه بوده است من که به هر ساز او و خانواده اش رقصیده‌ام. - الو بابایی. صدای نویان بغض داشت و اینکه این‌گونه که با پدرش حرف می‌زند و با من نه دلم را بیش از پیش می‌شکست. صدایش نرم و مهربان شد انگار فقط با من بد بود. - نویان بابا تویی؟ چقدر دلم برای صدات تنگ شده. دلش برای صدای فرزندش تنگ شده بود او که همین چندروز پیش پسرش را دیده بود و عطر تنش را به خورد ریه هایش داده بود، پس من چه کنم که بعد از روزی که فرزندانم را برد اجازه دیدنشان را از من سلب کرد. - بابا من و از اینجا ببر. صدای نویان رنگی از التماس داشت او هم مرا نمی‌خواست پس چه کسی من را می‌خواست؟ چه کسی؟ دست‌هایم را درهم تنیدم و دیگر نخواستم متوجه شوم که فقط با من به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کند، ولی انگار موبایل هم با من سر لج داشت که صدایش قطع و وصل شد و نویان برای بهتر شنیدن صدای پدرش تماس را روی اسپیکر گذاشت. نویان پس از مکثی ادامه مکالمه را از سر گرفت. - اینجا کسی من رو دوست نداره. گفت کسی دوستش ندارد؟ انگار زمین زیر پایم دهان باز کرد‌. پاهایم‌را درون شکمم جنین وار جمع کردم و دست‌هایم به دور زانوهایم حلقه شد، انگار می‌خواستم خودم را جمع کنم و از این حقیقتِ تلخ، از این نفرتی که پسرِ خودم نثارم می‌کرد، پنهان شوم. سرم را بین زانوهایم پنهان کردم، انگار که بخواهم خودم را در پیله‌ای از جنسِ استخوان و پوست حبس کنم و از این حقیقتِ عریان که پسرِ خودم نثارم می‌کرد، پنهان شوم. انگشتانم به دورِ ساقِ پاهایم چنان چنگ انداخت که بندِ انگشتانم سفید شد. صدای آراز با موج خشم و کمی چاشنی فریاد در خانه پیچید - مگه مامان اذیتت می‌کنه؟ انگار فریادش آذرخش برق‌آسایی بود که مستقیم به سینه‌ام خورد تمامِ استخوان‌هایم یخ زد. نه از ترسِ خشمِ آراز، بلکه از این‌که نویان، بدون هیچ تردیدی، تیر خلاص را به قلبم شلیک کرده‌بود. نکند بخواهد دادخواستی برای حضانت بچه‌ام بدهد؟ نویان با همان بغض لعنتی‌ای که جانم را به آتش می‌کشید جواب داد: - اصلا به من اهمیت نمی‌ده من نمی‌تونم تحملش کنم همش بعضی چیزارو زور می‌کنه که انجام بدم. بغضِ نویان، مثل ویروسی نامرئی، در هوایِ خفقان‌آور اتاق پخش شد و مرا هم دچارش کرد. دیدم که چگونه اشک‌هایش روی گونه‌هایش می‌لغزد، و ناخودآگاه، احساس کردم گرمایی تلخ، پشت پلک‌هایم جمع‌شده دستم را بلند کردم و گوشی را با زور از دستش به بیرون کشیدم تا پدرش را جری تر نکند. صدای گریه‌اش که بلند شد گفتم: - حالا که گفتی من زورت می‌کنم بلند شو کیفت رو بیار تا هم برنامه رو امتحان کنم و هم تو به درست برسی. صدایم لرزشی داشت که در هوای سرد هم محال بود اینگونه شود.
  6. مقدمه: ما با دقت تمام، از خودمان مجسمه‌هایی می‌سازیم که هیچ‌کس نتواند شکافی در آن‌ها بیابد. لایه‌ی اول برای دنیاست، لایه‌ی دوم برای کسانی که دوستشان داریم، و لایه‌ی سوم... لایه‌ی سوم، جایی است که ما در آن، تکه‌تکه شده‌ایم. اما آیا می‌توان برای همیشه، در میانه‌ی یک نمایشِ درخشان، پنهان ماند؟
  7. نام رمان: چک لیست نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، روانشناختی، عاشقانه خلاصه: نگین بعد از طلاقی که هنوز دلیل واقعی‌اش را نمی‌داند، برای حفظ حضانت و رابطه‌اش با پسرش، نویان، به هر راهی متوسل می‌شود. درست وقتی فاصله‌ی میان مادر و پسر بیشتر از همیشه شده، برنامه‌ای به نام چک‌لیست کمال وارد زندگی‌شان می‌شود؛ برنامه‌ای که قرار است نظم را به زندگی آشفته‌ی نگین برگرداند. اما وقتی زندگی کم‌کم طبق دستورالعمل پیش می‌رود، نگین باید بفهمد کمالی که برایش می‌سازند، واقعاً همان چیزی است که می‌خواهد؟
×
×
  • اضافه کردن...