رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. «پارت چهلم» ماشین تقریبا پرواز کرد و همچنان لال مونده بودم، هیچی نمیگفتم! کشف جدید! ویانای همیشه زبون دراز، مقابل نامدار کبیر لال بود، خیلی هم لال؛ تقریبا مغزم کار نمیکرد، تموم کلمه ها از توی سرم پاک میشد! چم شده بود؟ مگه به خودم قول نداده بودم پیش این لعنتی خودم رو نبازم؟ حالا حتی نمیتونستم درست فکر کنم. مقابل کافه‌ی جمع و جوری از حرکت ایستاد و پیاده شد؛ متقابلا پیاده شدم و پشت سرش به راه افتادم. قدم‌هاش رو آروم کرد تا کنارم قرار بگیره، نگاهش رو روی خودم حس میکردم، اما حتی جرعت نگاه کردن بهش رو هم نداشتم! نامدار کبیر، عقل از سرم پرونده بود. دلم نمیخواست حتی نگاهش کنم تا مبادا چیزی از چشم‌هام بخونه! با مستخدم چندکلمه صحبت کرد و طبق راهنماییشون، سمت میز دونفره‌ی کنج کافه رفتیم، صندلی رو عقب کشید و با تشکرِ آرومی نشستم؛ جداً صدام در نمیومد؛ عین نوجوون های عاشق شده بودم، خدای من! مقابلم نشست و بعد از سفارشِ عجله‌ایِ یک اسپرسو برای نامدار و یک آیس لته برای من، باریستا رو از سرِ خودمون باز کردیم. انگار که هر دو عجله داشتیم! خودمون هم نمیدونستیم برای چی، ولی منتظر حرف بودیم از جانب هم! نامدار عجیب شده بود، خیلی عجیب! همچنان جدی بود و جذاب، ولی چرخیدن نگاهش مدام روی چشم‌هام، برام جالب بود و البته جدید. من اما از نظرِ اون، قطعا خیلی عجیب تر بودم! زبونم رو رسماً موش خورده بود و حتی توی چشم‌هاش نگاه هم نمیکردم. _ حداقل بهم نگاه کن ویانا، حالت خوبه؟ مضطرب نگاهش کردم؛ سرم رو تند تند تکون دادم. _ خوبم؛ خوبم، خوبم؟ یعنی، سر و وضعم، خوبه؟ گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت؛ سرش رو آروم تکون داد. _ خوبی، عالی‌ای! کمی توی خودم جمع شدم؛ چرا انقدر معذب بودم؟ خجالت میکشیدم؟ قطعا نه! تاحالا توی عمرم خجالت نکشیده بودم. دستمال کاغذی‌ای که مقابلم گرفت باعث شد بهش نگاه کنم؛ به زیر چشم‌هام اشاره کرد. با یادآوریِ بارونِ شدیدِ لعنتی به سرعت دستمال رو گرفتم و زیر چشم‌هام رو محکم پاک کردم. با غر غر زمزمه کردم: _ اونوقت میگی عالی‌ام؟ کل ریملم ریخته زیر چشمم… رژ لبم هم بر اثر سیگار های فراوان کاملا خورده شده بود! رسماً شبیه یه روح شده بودم، اون هم با موهای جمع شده‌ای که نامدار عاشقشون شده بود! زیر چشم‌هام‌ رو پاک کردم و دستمال رو محکم توی دستم نگه داشتم؛ سفارش‌هامون رسید و باریستا با تشکرِ کوتاهی ازمون دور شد. _ روز اولی که دیدمت هیچوقت فکر نمیکردم روزی با همچین شخصیتی ازت رو به رو بشم! نگاهم از آیس لته‌ام بالا اومد و روی نامدار نشست. _ چه شخصیتی؟ گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. _ این شخصیتِ سرخود و جذابت؛ جسور بودنت برام جالب بود! شخصیت ویانا رو بیشتر از ماهلین دوست داشتم، خیلی بیشتر. اعترافش باعث شد همونطور بدون لبخند با چشم‌های پر از حرف بهش خیره بشم و کمی مضطرب نوک بینی‌ام رو بخارونم. _ ولی از طرفی‌ام فکر نمیکردم ویانا رویِ خجالتی داشته باشه! بی مکث جواب دادم: _ من خجالتی نیستم! اینبار لب‌هاش بیشتر کش اومد. _ هستی؛ همین الان هم سرخ شدی. کمی زبونم باز شد. _ شاید بخاطر اینه که انتظار این برخورد و حرف ها رو از تو نداشتم! کمی جدی تر شد و خیره بهم کمی از قهوه‌اش رو نوشید؛ نصف آیس‌ لته‌ام رو لاجرعه نوشیدم و نگاه مضطربم رو از نامدار دزدیدم. _ رک بگم؛ برام جذابی، خیلی جذاب! بهش نگاه کردم؛ خیره. _ چرا من؟ چیزی نگفت که بی مکث ادامه دادم: _ چی میخوای از من کبیر؟ مرموزی! قطعا بی دلیل واسه بار دوم استخدامم نکردی؛ اون هم وقتی که خودت ازم خواستی استعفا بدم. _ نمیدونم چه فکری میکنی، ولی اون چیزی که تو مغزت میگذره غلطه! کوتاه خندیدم. _ این رو نگی چی بگی؟ ابروهاش کمی بالا پرید. _ باز زبون در آوردی! _ من همیشه زبون دارم… _نداری! میون حرفم پریده بود، کاملا صریح. _ نداری ویانا وثوقی؛ تا چند دقیقه‌ی پیش حتی توی چشم‌هام هم نگاه نمیکردی! لب ورچیدم و جوابش رو ندادم؛ ادامه داد: _ رک گفتم، برام جذابی. دوست دارم بهت درخواست بدم، ولی دختر گستاخی هستی! دلم نمیخواد قهوه‌ای بشم. لب‌هام عمیق از حرفش کش اومد. _ خوشحالم که خوب شناختیم. باقی آیس‌لته‌ام رو خوردم و ادامه دادم: _ اما، خودت هم خوب میدونی من بی قصد پیش نیومدم! قبول، زبونم رو بند آوردی، ولی دلیل نمیشه درجا درخواستت رو قبول کنم. کمی سمتش متمایل شدم. _ قول نمیدم، ولی شاید یه روز دم به تله دادم! لبش کش اومد و ابروهاش بالا رفت؛ فعلا نباید سمتش میرفتم. نامدار کبیر حرفه‌ای بود! خیلی حرفه‌ای. ولی نباید میزاشتم به این زودی خامم کنه. حرف های هومان عمیقاً به دلم شور انداخته بود! اگه نامدار اونقدر که میگفتن خطرناک بود، میتونستم بهش نزدیک بشم؟ باید چه غلطی میکردم؟
  2. «پارت سی و نهم» لبم رو گاز گرفتم و بهش نگاه کردم. _ نامدار، جدی صحبت کردم! نامدار؟ چقدر صمیمی شده بودم! کنترل کن ویا؛ قرار شد وا ندی، هدفت رو یادت نره! _ منم جدی صحبت کردم، بنظر غیر جدی میام؟ واقعا جدی بود، حتی لبخند هم نداشت! مجددا لبم رو گاز گرفتم و اینبار نگاهم رو پایین انداختم. معترض اسمم رو صدا زد. _ ویانا! مثل برق گرفته‌ها بهش نگاه کردم؛ کاش حرف هومان رو گوش میدادم و سمتش نمیومدم! نامدار جذاب بود، خیلی جذاب؛ ولی سمتش رفتن، ترس به جونم می‌انداخت. کیفم رو چنگ زدم و از روی کاناپه بلند شدم. _ جناب کبیر، من میرم اگه کاری نیست! بلند شد و سمتم قدم برداشت؛ دست های جذابش توی جیب شلوارش بود و خداروشکر در دیدِ من قرار نداشت، وگرنه حیثیتم میرفت. _ ویانا وثوقی، شما موظفی طبق قراردادی که امضا کردی هر روز شرکت باشی، الان هم حق رفتن نداری؛ ولی استثناً امروز رو آزادی! نگاهم رو از چشم های براقش گرفتم و پایین انداختم؛ چشم‌هام بین کفش‌هاش و دست‌های همیشه جذابش دو دو میخورد، من باید با این مرد چیکار میکردم؟ نگاهم رو مجدد بالا آوردم، چشم ازم برنداشته بود! آب دهانم رو قورت دادم و سر تکون دادم. _ ممنون! گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت و کوتاه سری تکون داد. به سرعت از اتاقش خارج شدم و تقریبا سمت در خروجی شرکت دوییدم! از وقتی که به یاد دارم همیشه درحال فرار از این شرکت بودم. نفس حبس شده‌ام رو عمیق خارج کردم و دست روی سینه‌ام گذاشتم؛ نامدار داشت کار خودش رو میکرد، و من چقدر در مقابلش بی جنبه شده بودم! اولین قطره‌ی بارون روی دستم چکید؛ ساعت یازدهِ صبح چه وقتِ بارون بود؟ بی هدف قدم هام رو توی پیاده رو از سر گرفتم و سیگاری آتیش زدم؛ حواس پرتی اونقدر هوش و حواسم رو ازم دور کرده بود که هر چنددقیقه ناخواسته به کسی تنه میزدم و فحش میخوردم! نزدیک به پنج نخ سیگار رو بی وقفه تا پُک آخر کشیدم و در نهایت عینِ موش آب کشیده، سر تا پا خیس روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم. پُک آخر نخ پنجم رو کشیدم و زیر پام له کردم، نخ بعدی رو روشن میکردم که صدای آشنایی رو شنیدم. _ خفه شدی دختر، بسه! نگاهم رو سمتِ نامدارِ خشک و مرتبِ توی ماشین سوق دادم؛ از کِی پشت سرم بود؟ نگاهم رو که دید به صندلی شاگرد اشاره کرد. _ بیا بالا لج نکن، یخ زدی! سیگار روشن نشده رو توی پاکت گذاشتم و پاکت رو توی کیفم گذاشتم. _ با توام ویانا! کل جلسه های امروزم رو کنسل کردم که بیام پیش تو. من مگه از این لعنتی فرار نکردم؟ چرا افتاده پشت سرم؟ اصلا چرا یه روزه عاشق پیشه‌ام شده؟ خدایا نجاتم بده! اخم کرده از روی صندلی بلند شدم. _ خب کنسل نمیکردی! دوباره شروع به قدم زدن کردم که ماشین رو روشن کرد و کنارم شروع کرد به روندنِ ماشین. لحنش پر بود از خنده: _ زبونت رو موش خورده بود که! با همون اخم سمتش برگشتم. _ چته کبیر؟ دردت چیه؟ دست از سرم بردار! باور کن حوصله‌ی خودمم ندارم، اون همه دخترِ داف توی اون شرکت ریخته که منتظرِ یه اشاره‌ از تو هستن. _ چیکار به اونا دارم؟ من تو رو میخوام! کلافه نفسم رو رها کردم و بی توجه بهش به راهم ادامه دادم؛ ماشین رو خاموش کرد و بی توجه به بارونِ شدید از ماشین پیاده شد و سمتم قدم تند کرد. بازوم رو گرفت و محکم سمتِ خودش کشید، جوری که اگر خودم رو محکم نگه نمیداشتم کاملا توی آغوشش رها میشدم! با فاصله‌ی کم، خیره به نگاهِ جدی و اخمِ ریزش زمزمه کردم: _ چی میخوای از من؟ نگاهش رو از چشم‌هام به لب‌هام سوق داد و با مکثِ کوتاهی گفت: _ تو از من چی میخوای؟ لب هام بارها جنبید تا حرف بزنه، اما لال شده بودم! نامدارِ لعنتی با اون فاصله‌ی کم از من، با نگاهِ خیره‌اش به جز به جزِ صورتم، لالم کرده بود. _ بوی سیگار میدی ویانا، خیلی بوی سیگار میدی؛ چرا؟ نگاه عمیقش باز به چشمهام برگشت. _ نمیخواستی بهت نزدیکم بشم، نه؟ بابت همین پنج نخ سیگار کشیدی؟ نخ به نخ سیگار کشیدنمم شمرده بود؟ از کی حواسش بهم بوده؟ لال بودم، همچنان لال بودم! حرف‌هام رو از چشمهام میخوند، باز گفت: _ پس هدفت چی بود ویانا وثوقی؟ چرا انقدر سختی؟ لب هام باز جنبید، جوابم سکوت بود و سکوت! بازوم رو آروم رها کرد، در همون حین قدمی عقب رفت که زبونم باز شد! _ هدفم تو نبودی نامدار، ولی میتونی باشی! قدم‌هاش خشک شد! نگاهش هم همینطور؛ چشم‌هاش باز هم میون تک تک اعضای صورتم چرخید؛ لب های لرزون و چشم های مضطرب و البته پر از حرفم. منتظر نگاهش کردم که جدی گفت: _ بیا توی ماشین! و رفت! با مکث و البته تردید، قدم‌هام رو آروم سمت ماشین برداشتم و در نهایت، میون موج های بزرگِ شک در ماشین رو باز کردم و کنارش نشستم.
  3. «پارت سی و هشتم» بی ربط گفتم: _ اونوقت تو اینا رو از کجا میشناسی؟ هومان کلافه تر از قبل گفت: _ الان این موضوع مهمه ویا؟ اصل قضیه رو بگیر! اصلا تو چرا پاشدی رفتی پیشِ این آدم؟ کِی رفتی که وقت کردی ساعت هفت صبح خونه باشی؟ _ در حد ِ چند دقیقه کار داشتم باهاش! یه پرونده دستم مونده بود باید پس میدادم. آره ارواح عمم! هومان اگه میدونست استعفا دادم و امروز صبح باز رفتم استخدام شدم زنده‌ام نمیزاشت. پر غیض نگاهش رو ازم گرفت و با تاسف سری تکون داد؛ فنجون ها رو به دکه تحویل داد و راهمون رو در سکوت ادامه دادیم. هومان برخلاف چنددقیقه قبل آروم میدویید و سعی نداشت از من جلو بزنه! در کمالِ تعجب تا رسیدن به خونه حرف دیگه‌ای بینمون رد و بدل نشد و من از خدا خواسته بابتِ اینکه بحث مهراد رو باز وسط نکشیده شاد و راضی وارد اتاقم شدم؛ از اونجایی که میدونستم هومان مستقیم از خونه خارج شده بود تا سری به دوست های دیرینه‌ی دوران دبیرستانش بزنه، سریع سمت تختم رفتم و پاکت سیگار رو از زیرِ متکام بیرون کشیدم. سمت پنجره‌ی بزرگ اتاقم رفتم و اولین نخ رو روشن کردم؛ دستم رو زیر چونه‌ام زدم و خودم رو به پنجره تکیه دادم. گوشی رو باز کردم و بسیار ناخواسته سمت پیج نامدار کبیر کشیده شدم! پیجش پابلیک بود و نزدیک به دویست کا فالوور داشت؛ لعنتیِ دست جذاب! پست‌هاش رو دونه دونه رد کردم و روی هرکدوم که رسیدم فقط روی رگ‌های دستش زوم کردم. لبخندِ مسخره‌ای که رو لبم بود رو خوردم و سیگارم رو پر حرص لبه‌ی پنجره خاموش کردم! ببند نیشت و ویا؛ نامدار هر چقدر هم جذاب باشه حق نداری جذبش بشی؛ دروغ چرا؟ جذبش که شدم! ولی نباید هدفم رو از یاد ببرم؛ هدف من توی این راه پولِ نامدار بود، نه خودش. سیگارِ دیگه‌ای روشن کردم و از پیجِ نامدار خارج شدم؛ لعنت به خودش و باباش! سیگار رو تا پُک آخر کشیدم و از پنجره بیرون انداختم. نامدار کبیر نباید مغزم رو درگیر میکرد! اگر حتی ذره‌ای بهش اجازه‌ی ورود توی زندگیم رو میدادم، قطعا هدفم رو از یاد میبردم. نامدارِ جذاب با دست‌های جذاب ترش، تمرکزم رو به هم میریخت، پس ابداً نباید وارد زندگیم میشد! *** کلافه چشم چرخوندم و پایینِ موهای دُم اسبی شده‌ام رو دور انگشت چرخوندم؛ نامدارِ لعنتی داشت کلافه‌ام میکرد. _ جنابِ نامدار، میشه حواست رو بدی به من؟ با اخم پرونده ها رو به دستِ آرامشِ همیشه مضطرب داد. _ خانوم وثوقی اینجا تنها کارکن شما نیستی، اگه اجازه بدی دارم کار میکنم. لبه‌ی شال سبز حریر دور گردنم رو روی شونه‌ام انداختم؛ صفحه‌ی ساعت مچی‌ام رو مقابل صورتش گرفتم. _ نزدیک به نیم ساعته که نشستم اینجا تا تکلیفم رو مشخص کنی برم سر کارم! چرا لجبازی میکنی؟ کارِ خودته، هر چی بندازیش عقب تر به ضرر خودته! عصبی بهم نگاه کرد؛ آرامش نگاهش رو بین جفتمون‌رد و بدل کرد. _ جناب کبیر اگر با من کاری ندارید من برم! بدون اینکه نگاه خشمگینش رو از من بگیره جواب آرامش رو داد: _ میتونی بری؛ پرونده‌هایی که توی پوشه‌ی آبی گذاشتم رو میزاری برای بررسیِ مجدد. آرامش با چشمِ پر تاکیدی سمت در رفت که نامدار گفت: _ آرامش، امروز هیچ جلسه‌ای رو قبول نکن؛ اگر هم تا شب جلسه‌ای هست کنسل کن! باید برم جایی. گوشم رو تیز کردم؛ میتونست مربوط به هدفِ من باشه؟ آرامش از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست. _ میشه تکلیفم رو مشخص کنی؟ حداقل اگه کاری باهام نداری بگو از خوابم نزنم! ابروهاش بالا پرید. _ چقدر زبون درازی! این همه استخدامت کردم که بگیری بخوابی؟ چینی به بینی‌ام انداختم. _ آخه از صبح علافم! اصلا مشکلت با من چیه؟ از همون دقیقه‌ی اولی که من نشستم اینجا صد نفر اومدن فرستادیشون سر یه کاری، من و نشوندی اینجا نگاهم کنی؟ مشکلی چیزی داری؟ _ اره نشوندم نگاهت کنم! غیرمنتظره بودنِ حرفش خشکم کرد! زبونم رو خوردم و آروم سر جام نشستم؛ لبش کمی کش اومد. _ چیشد؟ زبونت رو موش خورد؟ زیرلب زمزمه کردم: _ نه! نگاهش رو از برگه‌های مقابلش سمتم سوق داد. _ موی دُم اسبی بهت میومد، دلم خواست تا صبح بشینم نگاهت کنم! اصلا بخاطر همین تموم جلسه ها رو کنسل کردم، مشکلی هست؟ جدی میگفت؟ بدبخت شدم که! نامدار سعی داشت خَرم کنه، و عمیقاً هم موفق شده بود! زبونم سنگین شده بود و هیچ حرفی از دهنم خارج نمیشد؛ اگر حرف‌هاش جدی بود چی؟ چه مرگش بود؟
  4. «پارت سی و هفتم» تا درب ساختمون تقریبا دوییدم و معجزه بود که با وجودِ پاشنه‌ی کم اما باریکِ کفش‌هام پخش بر زمین نشدم! نگهبانِ لعنتی خداروشکر پشتِ میز خوابش برده بود و تونستم از دستش در برم. پاورچین پاورچین سمت درب خونه رفتم و کلیدی که از هومان کِش رفته بودم رو توی قفل انداختم؛ آروم چرخوندم و وارد شدم، نفس عمیقی بابت سالم رسیدنم به خونه کشیدم اما با ظاهر شدنِ هومان مقابلم، نتونستم جیغِ بلندم رو کنترل کنم! با شلوارک و رکابیِ ورزشی و حوله‌ی روی شونه‌اش دست به کمر به چهره‌ی حیرت زده‌ام خیره بود و من قطعا قرار بود کشته بشم. زنگِ خونه زده شد و از اونجایی که من در حیرت بودم، هومان من رو کنار زد و در رو باز کرد؛ آقای کرمی بود! چرا بیخیال نمیشی مَرد؟ _ آقا چخبرتونه باز؟ چرا جیغ میزنید؟ ما یه خواب راحتم نداریم از دست شما، من سکته کردم با صدای جیغ شما از خواب پریدم! هومان کلافه چشم فرو بست. _ من معذرت میخوام؛ آقا شماهم یکم کوتاه بیا دیگه! شما توی خونه‌ی خودت سایلنتی؟ اتفاقی صدات بالا نمیره؟ مثل دختر های نوجوون با چشم غره از خونه دور شد و غرغرهاش رو از سر گرفت؛ هومان عصبی در خونه رو به هم کوبید. _ مرتیکه‌ی اسکل، فکر کرده ما ذرافه‌ایم حنجره نداریم! یکم درک داشته باش. بی اهمیت به من باز سمت دمبل ها‌‌ش رفت و شروع کرد به تمرین! با لب های ورچیده سمتش رفتم و مظلومانه نگاهش کردم. _ یعنی نمیخوای بپرسی کجا بودم؟ با کمی مکث دمبل رو انداخت و سمتم برگشت. _ منم نخوام خودت ول کن نیستی! شرم زده سر به زیر شدم. _ خر نکن من و ویانا! من که میدونم تو خجالت حالیت نمیشه. معترض اسمش رو صدا زدم که گفت: _ دروغه مگه؟ هنوز بابت قضیه دیشب ازت حرصیم، ولی برو آشپزخونه برات صبحونه گذاشتم. ذوق زده سمت آشپزخونه دوییدم که گفت: _ فقط زود بخور میخوام ببرمت پیاده‌روی ازت حرف بکشم! باز بادم خوابید! کاش ول میکرد. دو لُپی لقمه‌ی کره و عسلِ هومان رو به همراه شیر گرم شده پایین فرستادم و با قُلپ آخر شیر، لیوان به دست سمت اتاق دوییدم که هومان جلوم رو گرفت. _ وایسا ویا فکر نکن دست از سرت بر میدارم! لباس راحت بپوش بریم پیاده روی. با دهانِ پر معترض پا به زمین کوبیدم که هومان با وسواس خم شد و بندِ کفش هام رو باز کرد. _ وای ویانا تو کِی با کفش اومدی توی خونه؟ با پشت دست دور لبم رو تمیز کردم. _ غُر غرو! در رو پشت سرم بستم و لباس‌هام رو با ست ورزشی کرم صورتی تعویض کردم؛ عمیقاً خسته بودم و به خواب نیاز داشتم، اما مطمئن بودم هومان دست بردار نیست. از اتاق خارج شدم و کلاه سوییشرتم و روی سرم انداختم و زیپش رو تا نصفه بستم؛ هومان کتونی‌هام رو ازم گرفت و دم در به دستم داد تا خونه‌اش رو به گند نکشم! موقع خروج از ساختمون نگاهِ پر غیضِ نگهبانِ دیوونه همچنان روی ما دو نفر بود. تا سر کوچه رو با تند تر دوییدن از دست هومان در رفتم اما در ادامه حریفش نبودم! مثل جت از من جلوتر میدویید و حتی جیغ زدن‌هام هم مانعش نبود. مقابل اولین دکه از حرکت ایستادیم و هومان دو فنجون قهوه گرفت؛ فنجون رو به دستم داد. _ خب، منتظرم! قهوه‌ی داغ رو به لب‌هام نزدیک کردم که بُخارش نوک بینیم رو سوزوند. _ منتظر چی؟ هومان طلبکارانه به چهره‌ی مظلوم شده‌ام خیره شد. _ ویانا اذیت نکن! یا خودت میگی امروز کجا بودی یا مثل دیشب صدام و میبرم بالا. جرعه‌ای از قهوه‌ام نوشیدم و لب برچیدم. _ بگم که میکشی من و! کوتاه خندید. _ مگه تو از کسی‌ هم میترسی؟ جوابش رو ندادم که منتظر بهم خیره شد. _ رفتم پیش بچه ها، با توفان کار داشتم! ریلکس قهوه‌اش رو لاجرعه نوشید. _ توفان چند دقیقه قبل از اینکه‌ تو برسی خونه اومد یه چیزی بهم تحویل داد و رفت؛ یه دروغِ دیگه سر هم کن! شکست خورده باقی قهوه‌ام رو خوردم. _ خیلی خب، تسلیم! رفتم شرکت کبیر. نگاهش جدی شد. _ نامدار؟ سر تکون دادم. _ اوهوم، مگه چندتا کبیر میشناسی؟ کلافه چشم بست. _ ویا چرا ول کنِ نامدار نیستی؟ چندبار بهت بگم این آدم خطرناکه؟ اون حتی اسم و فامیل واقعیتم نمیدونه! میدونی اگه متوجه این موضوع بشه چه بلایی سرت میاره؟ کمی ترسیدم! میخواست چه بلایی سرم بیاره؟ بعد از اون قضیه باز ازم خواسته بود وارد شرکتش بشم، اگه واقعا قرار بود بلایی سرم بیاره چی؟ سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم. _ از چی میترسی هومان؟ من از اونم خطرناک‌ترم! در ضمن، اسم و فامیل اصلیم رو میدونه. محکم به پیشونیش ضربه زد. _ ویانا من میگم نَره تو میگی بدوش؟ چرا حرف حساب حالیت نیست؟ نامدار آدم خطرناکیه ! این و خودتم خوب میدونی. این کبیرا کلاً آدم‌های کینه‌ای هستن، این وقتی بفهمه چه کلاهی سرش گذاشتی تا پدرت و در نیاره ولت نمیکنه!
  5. «پارت سی و ششم» نامدار بله‌ای گفت و بلافاصله دختر ریز اندامی وارد اتاق شد؛ با دیدنِ من کمی جا خورد اما خودش رو نباخت. سری به نشونه‌ی ادب برام تکون داد و متقابلا لبخندی به روش زدم؛ جلو اومد و چند تا از پرونده های توی دستش رو به نامدار داد و توضیحاتی داد که من متوجهشون نشدم. چند تا دیگه از کارکن های پشت در مدام درحال اشاره به من و نامدار پچ پچ میکردن! کلافه از فضای سنگینی که ایجاد شده بود کیفم رو از روی میز برداشتم و از روی مبل بلند شدم؛ نگاهِ نامدار به سرعت از دخترکِ ریز قد و پرونده ها سمتِ من کشیده شد. _ خانوم وثوقی، امروز با شما کار داریم، لطف کنید بمونید. بر خلافِ لحنِ سنگینِ نامدار بسیار خودمونی گفتم: _ باید برگردم خونه! تا قبل از هشت خونه نباشم هومان میفهمه اومدم اینجا، پوستم رو میکنه. صدای پچ پچ ها بیشتر شد و دختر ریز نقش نگاه کوتاهی بهم انداخت! نامدار با لحن آروم اما جدی پرسید: _ هومان نمیدونه مگه؟ _ نخیر! تهدیدم کرده سمتت نیام، اومدنم با خودم بود برگشتنم با خدا! پوزخند زد؛ لحنش اینبار بلند تر از قبل بود: _ بالاخره که چی؟ هر روز میخوای شیش صبح بیای هفت برگردی؟ تا کِی میخوای هومان رو بپیچونی؟ دختر ریزه میزه میون حرفش پرید: _ ببخشید جناب کبیر، ولی این برگه رو جناب کبیرِ بزرگ باید امضا کنن، من چیکارش کنم؟ نزدیک به پنجاه تا پرونده با پوشه های رنگی توی بغلش بود و هر لحظه ممکن بود روی زمین پخش بشن! این دختر با این قد و قواره چجوری این هارو گرفته بود؟ نامدار عصبی پرونده‌ی دیگه‌ای روی پرونده ها گذاشت. _ نمیدونم آرامش، یه کاریش بکن؛ بزارش تو بایگانی تا کبیرِ بزرگ بیاد، انقدر هم سوال نپرس! دلم به حالش سوخت! دوتا از پوشه‌های رنگی از دستش افتاد، اگر خم میشد قطعا همه‌ی پرونده ها روی زمین پخش میشدن! به سرعت خم شدم و پرونده ها رو برداشتم و به دستش دادم؛ لبخندِ مهربونی زد و آروم تشکر کرد. در جوابش تنها لبخندی زدم و سمت نامدار برگشتم. _ اگه قرار نیست کتک بخوریم باید بگم که من رفتم! یه فکری به حالِ روزای دیگه میکنم، ولی امروز به اندازه‌ی کافی از دستم شکاره، بفهمه اومدم اینجا زندم نمیزاره! صدای پچ پچ ها باز زیاد شد؛ نامدار پر خشم فریاد زد: _ شما چرا نمیرید سرِ کارتون؟ اومدید سینما؟ دختر ها به سرعت در رفتن و نامدار با لحنی آروم تر جواب من رو داد: _ شما جایی نمیری خانوم؛ لازم باشه خودم با هومان صحبت میکنم، امروز اینجا هستی تا یک سری عکس ها گرفته بشه؛ آرامش برو تا بقیه پرونده‌ ها رو نریختی! دختر بیچاره با معذرت‌خواهی کوتاهی به سختی با وجود پرونده‌های توی دستش سمت درِ اتاق رفت. _ کمک نمیخوای؟ به سختی به عقب برگشت. _ نه ممنون ازتون، بابت اون دو تا پرونده هم ببخشید! از اتاق خارج شد و در رو با پاش بست؛ نامدار پوزخند زد. _ فقط پاچه‌ی من رو میگیری، واسه‌ی بقیه خوب مهربونی! _ گناه داشت بیچاره، میخواستی تیکه تیکه‌اش کنی. بی حرف بهم نگاه کرد که گفتم: _ منشی جدیده؟ اون ایکبیری رو اخراج کردی؟ بابت بی‌مقدمه و غیرمنتظره بودنِ حرفم با صدا خندید. _ حالا چرا ایکبیری؟ چینی به بینیم انداختم. _ ایکبیری بود خب! جواب سلامم و به زور میداد، فقط هم بلد بود سایه‌ی آبی بزنه پشت چشمش. سر به زیر خندید و سری تکون داد. _ آره! منشی جدیده؛ تنها منشیِ آرومیه که تا الان پیدا کردم برای استخدام، همشون تا الان به قول تو ایکبیری بودن! به حرفش خنده‌ام گرفت؛ بی ربط پرسیدم: _ آرامش اسمشه؟ بی ربط تر پرسید: _ ما کارکن‌هامون رو به اسم صدا میزنیم؟ پوزخند زدم. _ نه؛ مشخصه، منم که وثوقی‌ام! روی صندلی‌اش نشست و پرونده‌هایی که آرامش بهش داده بود رو مرتب کرد. _ میتونم ویانا صدات بزنم، ولی عواقب بعدش پای خودته! کنجکاو نگاهش کردم که گفت: _ نمونه‌اش همین چند دقیقه پیش؛ انقدر راجع به مکالمه‌ی چند کلمه‌ایِ من و تو پچ پچ کردن که من به جاشون فک درد گرفتم! با خنده دستی به پیشونیم کشیدم. _ نه ممنون! ترجیح میدم تا ابد وثوقی باقی بمونم. لبخند کوتاهی زد و پرونده ها رو توی کشو گذاشت؛ نگاهی به صفحه‌ی ساعت مچیِ طرح کلاسیکم انداختم و به سرعت سمت در رفتم. _ من باید برم واقعا! هیچ جوره نمیتونم از پسِ هومان بر بیام. معترضانه صدا زد: _ وثوقی! پا به زمین کوبیدم: _ پوست من رو بکنه تو پاسخگویی؟ فردا صبح جلوی شرکتم، فقط ممکنه زود تر از تو برسم! و به سرعت از اتاق خارج شدم؛ زیرِ نگاه های سنگین کارکن ها سریع از شرکت خارج شدم و مستقیم سمت خونه‌ رفتم؛ کرایه‌ی تاکسی رو حساب کردم و رسماً از توی ماشین به بیرون پرتاب شدم!
  6. نام رمان: آزمند نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه. هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوست‌های قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوست‌هاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری! خلافکاری‌ای که داستان شیرینی برای ویانا رقم میزنه و پاش رو به شرکت «کوروش کبیر» باز میکنه؛ مردی که دخترهارو به بهانه‌ی کار به دبی میبره تا اون‌ ها رو به شیخ های عرب بفروشه! قصد ویانا لو دادن کوروشه و در این میان، مقابله شدنش با «نامدار کبیر» پسر بزرگ و جذاب کوروش، تمام نقشه‌های ویانا رو به هم میزنه… مقدمه: حریص که باشی، تمام زندگی مقابل چشم‌هات سیاه میشه! هیچ چیز رو نمیبینی؛ حتی عشق رو. من، ویانا وثوقیِ همیشه حریص، حالا با ولع لو دادن کوروش کبیر، پدر مردی که عقل از سرم برده بود چیکارمیکردم؟ حرصم نسبت به پول و ثروت کبیر بیشتر بود یا عشقم به پسرش؟ آزمند به معنای حریص*
  7. سلام و درووود عسلم معروف به هانی بانو 18 سالمه و اهل شیرازم خیاطی خوندم و علاقه‌ی اصلیم تئاتره قبلا کاربر انجمن بودم و دوباره برگشتم تا اینبار قوی تر از قبل بنویسم و ادامه بدم🫠✨✨✨
  8. «پارت سی و پنجم» کت کراپ کرم همراه با نیم بگ جین روشنی پوشیدم و آرایش لایتی روی صورتم اجرا کردم؛ شال حریر طرح پلنگی رو روی موج موهای بازم رها کردم و حین برداشتن کیف و کفش شکلاتی رنگ، آخرین موج از شک رو پس زدم و از خونه خارج شدم. عمیقاً دوست داشتم تا خود شرکت رو با ماشینِ هومان گاز بدم و لذت ببرم، اما نباید حساسش میکردم! تاکسی گرفتن رو ترجیح دادم به غر هایی که بعد بهم میزد. سمت راست صورتم رو نامحسوس با شالم پوشوندم تا نگهبانِ فضول متوجه هویتم نشه و خروجم رو مستقیم کف دست هومان نزاره؛ ناسلامتی یک شبه توی کل ساختمون معروف شده بودیم! به محض خروجم از ساختمون تاکسی‌ای گرفتم و مستقیم سمت شرکت حرکت کردم. ماشین مقابل شرکت از حرکت ایستاد و راننده با نگاه طولانی‌ای به شرکت، و بعد به سر و ریختِ من، کرایه رو از دستم گرفت و من به سرعت پیاده شدم. وارد که شدم رسماً سگ هم توی شرکت پر نمیزد! ساعت تازه شیش و ده دقیقه بود و انگار کمی زود اومده بودم! نکنه کسی توی شرکت نبود؟ پس چرا در باز بود؟ با تردید جلو رفتم و کمی فضولی کردم؛ حتی پشت میز منشی هم کسی نبود! خواستم جلوتر برم که صدای آشنایی رو در نزدیکترین حالت ممکن به خودم شنیدم: _ میدونستم میای! وحشت زده سمتش برگشتم و دست روی سینه‌ی پر جنب و جوشم گذاشتم. _ سکته کردم! یه اِهِمی یه اوهومی... بی توجه به حرفم جمله قبلیش رو با کمی خنده ادامه داد: _ ولی نه انقدر زود! کارکن ها هم نهایتاً هفت میان شرکت، عجله داشتی؟ جواب جمله‌ی پر تمسخر آخرش رو گستاخانه، یا بهتره بگم بی ادبانه دادم: _ آره عجله داشتم بیام روی گوهِ تو رو ببینم! چی تو مغزته کبیر؟ دوست داشتم این تایم بیام! تو رو سَنَنه؟ ابروهاش از لحن صحبتم بالا پرید! _ نه به ادب و آرامشِ روزهای اولت، نه به دهن بی چفت و بستِ الانت! کاش همون ماهلین ارجمند میموندی؛ ویانا وثوقی زیادی بی ادبه. با اخم نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد: _ البته اشکالی نداره، من بی ادب دوست دارم! با چشم های گرد شده بهش خیره شدم که سمت اتاقش رفت. _ پشت سرم بیا وثوقی! بالاخره باید جواب زبون درازی‌هات رو بدم یا نه؟ جمله‌ی آخرش اشاره داشت به گستاخ بازی‌هایی که جلوش در آوردم! مثل اینکه نامدار کبیر هیچ حرفی رو بی جواب نمیزاشت، حالا حالاها باهم کار داشتیم پس. عین جوجه اردک پشت سرش راه افتادم و وارد اتاقش شدیم؛ در رو پشت سرم چفت نکردم، دروغ چرا؛ از تنها بودن با آدمی که همه از خطرناک بودنش میگن اون هم توی یه شرکت به این بزرگی، کمی میترسیدم! جلو رفتم و بدون تعارف روی مبل مقابلش نشستم؛ نگاهش کمی با خنده روم نشست، حرف توی مغزش رو به زبون آورد: _اولین باری که اومدی تا تعارفت نکردم حاضر نشدی روی مبل بشینی! خدایی عجب بازیگری هستی، از این رو به اون رو شدیط جدی نگاهش کردم. _ شخصیت من همینه کبیر! هرچی تا الان از من دیدی از ذهنت بریز دور. با خنده سرش رو به نشونه‌ی تاسف تکون داد و سر جاش نشست؛ آستین پیرهن مردونه‌ی سورمه‌ایش رو بالا میزد که نگاهم دوباره روی دست‌های مردونه و هوس برانگیزش نشست! درست مثل روز اول. لب گزیدم و نگاهم رو گرفتم؛ کاش نامدار کبیر اونقدرا هم که میگفتن بد نبود؛ اونوقت میتونستم یه فکری راجع به زدن مخش بکنم! پا روی پا انداختم و سعی کردم با نگاه کردن به اطرافم سر خودم رو گرم کنم تا باز نگاهم به دست هاش نیوفته! برگه‌ای همراه با همون روان نویسِ طلایی براق مقابلم گذاشت و ازم خواست زیرش رو امضا کنم؛ اینبار برخلافِ قبل سطر به سطرِ برگه رو خوندم و بعد پایینش رو امضا کردم؛ یکی از سطر های برگه‌ی استخدام اما عمیقاً به دلم شور انداخت! “در صورتِ پیشنهاد و البته تمایل، مدل های حرفه‌ای و آموزش دیده به خارج از کشور فرستاده خواهند شد.” روان نویس رو مقابلش گذاشتم و با کنایه به این سطر از برگه اشاره کردم: _ کجا میفرستیدمون اونوقت؟ لبخندش کمرنگ شد؛ یکم سفت باش لعنتی! هر کس هم ندونه چه کاسه‌ای زیر نیم کاسَتونه اینطوری متوجه میشه. _ نوشته مدل های حرفه‌ای، انقدر به خودت اطمینان داری؟ صداش جدی بود! خیلی جدی. کمی بهم بر خورد و اخم هام جمع شد. _ بله اطمینان دارم! اصلا یه کاری میکنم نفر اول ببریدم، اوکی؟ عمیق شدن اخم‌هاش متعجبم کرد! چه مرگشه؟ خواست چیزی بگه اما لحظه‌ی آخر لب‌هاش رو روی هم فشرد و تنها زمزمه کرد: _ اوکی! برگه رو از مقابلم تقریبا چنگ زد و توی کشویی قرار داد؛ چرا انقدر عصبی بود؟ این مگه همدستِ بابای عوضیش نیست؟ پس دیگه دردش چیه؟ صدای خنده های بلند و پچ پچ های چند تا از کارکن ها به گوش رسید و کمی بعد تقه‌ی کوتاهی به در خورد. _ جناب کبیر؟ تشریف دارید؟
  9. «پارت سی و چهارم» _ گفتم که؛ از طریق این آدم‌های خلافکار یه پولی به جیب میزدیم و یه کاری میکردیم که گیرِ پلیس بیوفتن. هومان صداش رو بالا برد؛ لحنش پر بود از حیرت! _ میفهمی چی میگی ویا؟ مگه شما پلیسید که وارد حریمِ همچین آدم های خطرناکی بشید؟ مخصوصا شما سه تا دختر؛ وای ویا... من آخر از دست تو سکته میکنم! من هم مثل خودش صدام رو بالا بردم و طلبکارانه جواب دادم: _ به من چه هومان؟ اگه راست میگی برو یقه‌ی اون سه تا دوستِ با غیرتت رو بگیر که ما رو وارد همچین کثافت کاری‌ای کردن! بعدشم، الکی بزرگش نکن؛ اگه قرار بود بلایی سرمون بیارن تا الان آورده بودن! آستانه‌ی تحمل هومان رسماً پر شده بود. رگ گردنش عمیقاً برجسته شده بود و صورتش داشت سمت کبود شدن میرفت. _ ویانا ببند دهنت و؛ کاری نکن ماه دیگه با خودم ببرمت آلمان! تو اصلا جنبه‌ی تنها موندن نداری. _ هومان من یه دختر مستقلم! مگه زیر سن قانونیم؟ چرا هیچکس این و نمیفهمه که من دیگه نیازی به مراقبت ندارم؟ هومان خشمگین از روی کاناپه بلند شد. _ نیازی به مراقبت نداری؟ واقعا اینطور فکر میکنی؟ میفهمی چیکار کردی؟ رسماً رفتی تو حریم هرچی آدم خلافکار و خطرناکه! من تورو اینجا تنها گذاشتم که بری خلاف کنی؟ مثل خودش از روی کاناپه بلند شدم و مقابلش ایستادم؛ صدام رو تا حد امکان بالا بردم: _ هومان این کاریه که همه‌ی ما با هم انجام دادیم!جای اینکه از رفیق بی شرفت توی هر زمینه‌ای دفاع کنی برو این حرف ها رو به اون بگو، نه من! زنگ خونه مانع ادامه‌ی حرفمون شد؛ هومان پر حرص و با گام های محکم سمت در رفت و بدون اینکه حتی بپرسه کی پشت در ایستاده بازش کرد. صدای نگهبانِ همیشه مزاحم و البته بیچاره، با لحنِ کمی عصبی به گوشم رسید: _ آقای وثوقی چخبرتونه؟ کل همسایه ها شاکی شدن از صدای بلندتون. هومان شرمنده از عصبانیتش مقابل مرد میان سال کم کرد. _ من شرمندم آقای کرمی، بالاخره توی هر خونه‌ای بحث پیش میاد. _ بله پیش میاد، ولی لطف کنید صداتون رو بیارید پایین! کل ساختمون فهمیدن مشکلتون چیه. و بعد همونطور که با خودش حرف میزد و همچنان مخاطب غر غرهاش ما بودیم، از خونه دور شد. هومان در رو بست و سمت من قدم تند کرد؛ اینبار برخلاف قبل لحن صداش آروم بود! _ ویانا دارم برات! فعلا دارم رعایت همسایه ها رو میکنم، وگرنه ذره ای از خشمم کم نشده. توی سکوت کامل و فضای فوق سنگینِ بینمون شام رو به اصطلاحی کوفت کردیم و تا زمان خواب، سعی کردم خیلی جلوی چشمش آفتابی نشم! حتی فرصت نشده بود داستان مهراد رو کامل براش تعریف کنم، و از اونجا که خیلی به شرح همچین موضوعی علاقه مند نبودم، ترجیح دادم زودتر توی تختم برم تا برای خواب، و از اون مهم تر برای شروع فردا آماده بشم. فردا صبح بالاخره باید تصمیم قطعیم در رابطه با ورود دوباره‌ام به شرکت نامدار رو میگرفتم؛ واقعا توی همچین موقعیتی چی درست بود؟ بیخیالِ پول زیادش بشم و از نامدارِ جذاب و خطرناک دوری کنم، یا باز برم توی چنگش و فقط به پول زیادی که به جیب میزنم فکر کنم؟ اصلا چه دلیلی داره که نامدار با وجود غرورِ بی مثالش بعد از پیشنهاد استعفا دوباره بیاد و ازم بخواد استخدام بشم؟ چی توی سرش میگذره؟ یعنی میشه بهش اطمینان کرد؟ *** صبحِ زود با آلارمی که تنظیم کرده بودم از خواب بیدارشدم؛ هوا هنوز گرگ و میش بود و ساعت شیش هم نشده بود! اگر قرار بود برم پیش نامدار باید قبل از بیدار شدن هومان دست به کار میشدم. سریع از روی تخت بلند شدم و در آروم ترین حالت ممکن، صورتم رو شستم و پر وسواس مسواک زدم. برخلاف خواسته‌ام از یه صبحونه‌ی زیاد و خوشمزه، کیک آماده‌ای از توی کابینت برداشتم و رفتم توی اتاق تا صدای پلاستیکش هومان رو بیدار نکنه. لقمه‌ی آخر کیک توی دهانم بود و حین جوییدنش به تخت گرم و نرمم نگاه میکردم؛ میتونم همین حالا بیخیال نامدار و پول لعنتیش بشم و زیر پتوی نرمم تا خود ظهر بخوابم! در یک تصمیم ناگهانی سمت کمد لباس هایی که هومان لباس‌هام رو توش چیده بود قدم تند کردم و لقمه‌ی آخر کیک رو قورت دادم. گذشتن از این پیشنهاد مهیج، اون هم از سمت نامدار کبیر برام سخت بود! بوی پول به مشامم رسیده بود و نمیخواستم ازش بگذرم. اینبار برخلاف همیشه تنها بودم؛ تنها پروژه‌ای بود که میخواستم بدون بچه ها حلش کنم، یعنی میتونستم از پسش بر بیام؟ اگر مجبور بودم برای حلش برم دبی و اون شیخ های چندش با شکم های فوق بزرگشون رو تحمل کنم چی؟ به انعکاس خودم توی آینه قدی کنج اتاق نگاه کردم؛ اگر ماهلین بودم شاید نه، اما اگر ویانا باشم قطعا از پسش برمیام!
  10. «پارت سی و سوم» هومان بی ربط گفت: _ دست از سرت برداره که بری سراغ نامدار؟ بهت زده جواب دادم: _ چی میگی هومان؟ پیام مغز توام شست و شو داده؟ هومان خشمگین میون حرفم پرید: _ انقدر پیام پیام نکن ویانا! من هیچ کاری با پیام ندارم؛ در رابطه با اون موضوع هم جوابش رو خوب دادم و بهش گفتم دیگه بحثش رو پیش نکشه، اینکه باز راجع بهش حرف زده بحثش جداست! در سکوت با اخم های درهم و گام های محکم ازش دور شدم و خودم رو روی کاناپه رها کردم. _ ویا قضیه‌ی نامدار چیه؟ تو چرا باید پیش همچین آدم خطرناکی اسم جعلی داشته باشی؟ اصلا بحث اون پروژه‌ای که پیام گفت چیه؟ دِ حرف بزن دختر! دست به سینه با ابروهای گره خورده و لب های جمع شده بهش خیره موندم که کلافه گفت: _ ویا جدی دارم باهات صحبت میکنم! دو روزه اومدم ایران ولی صدتا موضوع ازت فهمیدم و حاضر نیستی راجع به هیچکدوم هیچ توضیحی بدی! اون از نامدار، بعدش هم که قضیه مهراد، الانم هویت الکی و مشکوکت مقابل نامدار، و بعدشم پروژه‌ی مرموزی که پیام ازش صحبت کرد! در نهایت گستاخی لب باز کردم: _ پروژه ها. ابروهای هومان بالا پرید. _ چقدر هم که شما پررو تشریف داری! شونه‌ای بالا انداختم که جلو اومد و روی کاناپه ی مقابلم نشست. _ ببین ویا؛ من تا همین الانش هم خیلی باهات راه اومدم، هر... کلافه میون حرفش پریدم. _ هر برادر دیگه ای بود انقدر بهم آسون نمیگرفت، نه؟ هومان تک تک حرفات رو حفظم! انقدر منت سرم نذار. عیبی نداره، توام میتونی عین خشایار سیاه و کبودم کنی. کلافه دستی به پیشونیش کشید و با مکث کوتاهی گفت: _ ویا میدونی که همچین آدمی نیستم! منتی هم نیست، فقط ازت انتظار دارم در جواب این کوتاه اومدن ها توام باهام کنار بیای و حداقل برام توضیح بدی مشکلت رو. فقط ازت میخوام برای چند دقیقه هم ک شده لجبازیت رو کنار بزاری و باهام صحبت کنی. کمی از حالت تدافعی خارج شدم و گره‌ی اخم هام رو باز کردم؛ حق با هومان بود، باید کمی باهاش کنار میومدم. هرکس دیگه‌ای بود تا الان تیکه تیکه‌ام کرده بود! _ الان ازم انتظار داری چی بگم؟ بشینم برات از عشق بازی‌هام با مهراد بگم، یا دروغ هایی که به نامدار گفتم تا بتونم بهش نزدیک بشم؟ در جدی ترین حالت ممکن به جلو متمایل شد و گفت: _ همه چیز رو بگو ویا! میخوام همه چیز رو بهم بگی. با کمی مکث و سرفه‌ای کوتاه گلوم رو صاف کردم و شروع کردم: _ از اولین ماهی که رفتی آلمان همه چیز شروع شد؛ مهراد کم کم پیش اومد و من هم از اونجایی که نسبت بهش خیلی بی میل نبودم بهش نزدیک شدم! تقریبا پنج ماه بعدش مهراد توی یه کافه عشقش رو بهم اعتراف کرد و رابطمون رو به طور جدی شروع کردیم. کم کم بچه ها هم متوجه این موضوع شدن، از همون موقع متوجه شدم همه برای ما خوشحال بودن به جز پیام؛ اون حتی لبخند هم نمیزد! با مکث کوتاهی خیره به چهره ی جدی هومان ادامه دادم: _ حدود چندماه از جدی شدن رابطمون گذشته بود که تصمیم گرفتیم کلوب رو راه اندازی کنیم. همون موقع که تو قصد داشتی برای راه اندازی کلوب چندروز بیای ایران پیام قصد داشت همه چیز رو بهت بگه، ولی ما جلوش رو گرفتیم! بیان این موضوع برای مهراد خیلی سخت بود به هرحال تو براش از پیام هم عزیز تر بودی! نگاه هومان کمی غمگین شد اما همچنان جدیتش رو از دست نداد. دست هاش رو دیدم که محکم تر از قبل توی هم گره خوردن؛ ادامه دادم: _ خلاصه که اومدنت کنسل شد و من از پیام خواهش کردم فعلا این موضوع رو باهات در میون نذاره تا خودمون توی یه فرصت مناسب تر بهت بگیم. سه سال گذشت... هومان جدی تر از قبل میون حرفم گفت: _ سه سال گذشت و فرصت مناسب پیدا نکردید نه؟ شرمنده لب ورچیدم. _ هومان از ری اکشنت میترسیدیم! نه مهراد روش میشد بهت بگه با خواهرت وارد رابطه شده نه من. چیزی نگفت که گفتم: _ سه سال گذشت و یه پروژه‌ی سنگین گردنمون افتاد! اخم های هومان مجددا در هم رفت و به جلو خم شد. _ پروژه؟ کلافه میون موهام چنگ انداختم و نفس عمیقی سر دادم؛ چجوری باید کارهای پنهونی این چندسالم رو یک جا برای هومان شرح میدادم؟ سکته نمیکرد؟ _ هومان توی کل این مدتی که تو نبودی ما یه سری پروژه قبول کردیم که مربوط میشه به آدم های خلافکار و کارهای غیرقانونی‌ای که انجام میدادن... _ ما؟ همتون همدست بودید؟ سر تکون دادم. _ هممون! هومان کلافه برای چند ثانیه پلک بست و نفس عمیقش رو از سینه بیرون داد. _ درست توضیح بده ببینم چه غلطی کردین!
  11. «پارت سی و دوم» گیج از حرف های نامدارِ لعنتی مقابل پیام نشستم تا با شنیدن حرف‌هاش آستانه ی تحمل امروزم رو تکمیل کنم. پیام برخلافِ بی حوصلگیِ من کاملا سرحال و بشاش بود! اونقدر سرحال که از شدت هیجان سرجاش بند نبود و مدام توی جاش تکون میخورد. سیگاری از توی جیبم بیرون آوردم و همونطور که روشنش میکردم خطاب به پیام گفتم: _ حرفت رو بزن پیام. لحن خشمگین و بی حوصله‌ام باعث شد پیام سر جاش بشینه و کمی جدی تر شروع به صحبت کنه. _ ویا میدونم که حرف‌هام رو حفظی ولی دوست دارم تا آخرش رو گوش بدی. خیره بهش پکی به سیگارم زدم و قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده گفتم: _ میدونم که توهم جوابم رو میدونی! کلافه دستی به پیشونیش کشید و نفس عمیقی کشید؛ اونقدر عمیق که صداش به گوشم رسید. پک دیگه ای زدم و لب باز کردم که پیام گفت: _ میدونم ویا! تموم حرفات رو از بَرَم؛ اینم میدونم که نظرت عوض نمیشه، فقط ازت میخوام که گوش بدی. اینبار در سکوت بهش خیره شدم که بی مقدمه گفت: _ من با هومان صحبت کردم! سیگار توی دستم خشک شد و کمی به جلو متمایل شدم. پیام باز داشت چه غلطی میکرد؟ _ بهش گفتم ویا رو دوست دارم! گفتم اگه بخواد دنیا رو به پاش میریزم، ولی نمیخواد. گفتم باهات صحبت کنه، ولی هومان قبول نکرد؛ گفت اگه باهاش حرف زدی و نخواسته اجباری در کار نیست! بهت زده و خشمگین سیگار رو روی میز مقابلم عمیق فشردم و با لحن پر حرص و بلندی گفتم: _ اونم هیچی نگفت، نه؟ _ نگفت ولی سیلی‌ای که خوردم ارزشش رو داشت! هیستریک خندیدم و از روی صندلی بلند شدم. _ تو حتما باید یه سیلی‌ام از من بخوری تا دهنت و ببندی! پیام به سرعت نیمخیز شد و مچ دستم رو گرفت. _ ویا ازت خواهش کردم که به حرف‌هام گوش بدی. پر حرص فریاد زدم: _ به چی گوش بدم پیام؟ به بی غیرتیِ داداشم؟ پیام جدی شد: _ چه بی غیرتی‌ای ویانا؟ چیشده مگه؟ چرا بزرگش میکنی؟ به سمتش هجوم بردم. _ بزرگش میکنم؟ میفهمی چی میگی پیام؟ من حداقل از هومان همچین انتظاری رو نداشتم! هرچی باشه برادرمه؛ یعنی چی که با نهایت پررویی و گستاخی رفتی بهش گفتی ویانا رو دوست دارم و اونم فقط یه کتک حوالت کرده؟ _ انتظار چی رو داشتی ویا؟ یه جور صحبت میکنی انگار جرم کردم! در ضمن، هومان رفیقمه! به اندازه‌ی کافی ازم شناخت داره؛ چه نیازی هست به این همه حساسیت؟ اخم هام درهم رفت و به حماقتش خنده ام گرفت. _ انقدر خودت و گول نزن پیام بیچاره! تو که عشق میون من و مهراد و دیدی پس واسه چی هنوز انقدر خودت و دلگرم میکنی؟ عمیقا یکه خورد! بهت زده و بی هیچ حرفی بهم خیره موند که ادامه دادم: _ من بودم به کسی که عشقش به یکی دیگه رو اونقدر عمیق به چشم دیدم دل نمیبستم پیام! فکر نمیکردم... بی مقدمه و بی حرف میون حرفم پرید: _ هنوز دوستش داری ویا؟ سکوت کردم. دوستش داشتم؟ نه! واقعا نه. دیگه حتی بهش فکر هم نمیکردم ولی باید پیام رو قانع میکردم تا پا پس بکشه. در سکوت عقب رفتم و قدم قدم ازش دور شدم که حرفش باعث شد بین راه بایستم! _ میدونستم ویا، میدونستم هنوز دوستش داری؛ تا وقتی زخم روی مچت هست قرار نیست فراموشش کنی! دندون هام رو از حرص روی هم فشردم و چشم فرو بستم، اما به سمتش برنگشتم. بحث در این مورد به ضررم تمام میشد، دلم نمیخواست ضعفم رو به روم بیاره! در سکوت کامل با قدم های بلند و محکم به سمت درب کلوب رفتم و زیر نگاه کنجکاو و متعجب بچه ها از اونجا خارج شدم. تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم سمت خونه‌ی هومان؛ به محض باز شدن در صدام رو روی سرم انداختم! نگهبان قبل از رسیدن به درب خونه‌ی هومان جلوم رو گرفت که پر حرص تر فریاد زدم: _ ولم کن آقا! زنگ بزن وثوقی بیاد وگرنه بیشتر صدام و بالا میبرم! هومان سراسیمه با موهای پریشون و تیشرت گشاد از خونه خارج شد و مستقیم سمت من هجوم آورد؛ قبل از اینکه دستش بهم بخوره به عقب هلش دادم و پر حرص فریاد زدم: _ هومان ازت متنفرم! چرا نمیزاری مثل آدم زندگیم و کنم؟ اون از خشایارِ کثافت، اینم از پیامِ بی مغز! هومان به سرعت جلوی دهانم رو گرفت و تنم رو به سمت خونه هل داد. _ چه مرگته ویا؟ بیا اینجا آبرومون و بردی! به سرعت از نگهبان معذرت خواهی کرد و وارد خونه شد. _ چته باز صدات رو انداختی روی سرت؟ از وقتی برگشتم ایران به لطفت یه روز آروم نداشتم ویا! خشمگین سمتش رفتم و انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم. _ تقصیر خودته هومان! اگه انقدر به پر و پام نپیچی کاری به کارت ندارم؛ ولی مثل اینکه قصد نداری ولم کنی. _ دردت چیه ویا؟ چرا عینِ آدم حرفت رو نمیزنی؟ صدام رو تا حد توانم بالا بردم. _ دردم نفهم بودنِ توعه هومان! لااقل اجازه میدادی زخم هایی که خشایارِ کثافت روی تنم کاشته خوب بشه بعد پیام رو آوار میکردی روی سرم! اخم های هومان عمیق درهم رفت. _ پیام باهات صحبت کرده؟ پر تمسخر خندیدم. _ یعنی میگی خبر نداری؟ ببین هومان، به این دوست لعنتیت بگو دست از سر من برداره!
  12. «پارت سی و یکم» کمی به جلو متمایل شد و لحنش رو کمی آروم تر کرد. - خودم ازت خواستم بری، خودم هم ازت میخوام که برگردی! ابروهام بالا پرید؛ من هم مثل خودش به جلو متمایل شدم. - که چی بشه؟ - اونش دیگه به من مربوطه؛ برمیگردی؟ سر جای قبلیم برگشتم و دست به سینه و قاطع پاسخ دادم: - نه! نامدار کلافه شد؛ اما ابداً خودش رو نباخت. - برمیگردی ویانا وثوقی! بی ربط پرسیدم: - تو که میدونی من با هدف پیش اومده بودم، میدونی ممکنه برات ضرر داشته باشم، پس الان چرا انقدر اصرار به برگشتنم داری؟ - منم هدف های خودم رو دارم. تو برمیگردی و هرکدوم از ما، به اهداف خودمون میرسیم! چشم‌هام رو ریز کردم. - برات مهم نیست هدفم چقدر میتونه تورو توی خطر بندازه؟ پوزخندِ مرموز گوشه‌ی لبش من رو کمی ترسوند! - از کجا معلوم، شاید هدفِ من خطرناک تر باشه! کمی ترسیدم، اما نه به ظاهر؛ ویانا وثوقی همیشه و همه جا ظاهرش رو حفظ میکرد. - نامدار کبیر، هرچقدر هم که خطرناک باشی بازهم به پای من نمیرسی! پوزخندش عمیق تر شد. - خواهیم دید. علیرضا پیشمون اومد و مِنو رو مقابل نامدار گذاشت و زمزمه‌وار خطاب به من گفت: -مزاحمه؟ به نشونه‌ی «نه» نامحسوس ابروهام رو بالا انداختم و علیرضا سمت نامدار برگشت. - خوش اومدید؛ چی میل دارید؟ نامدار نگاهِ پر حرصش رو از من گرفت. - ممنون، یه دبل اسپرسو لطفا. به محض دور شدن علیرضا، نامدار مجددا به سمتم مایل شد. - برمیگردی وثوقی! دست به سینه ابرو بالا انداختم. - برنمیگردم. - برمیگردی! - برنمیگردم! - برمیگردی وثوقی، میدونم که برمیگردی. ابروهام مجددا درهم رفت. - من همون موقع که خودت با دست‌های خودت برگه‌ی استعفا رو به دستم دادی تصمیم گرفتم دیگه پام رو توی اون شرکت نزارم کبیر! - درسته؛ خودم ازت خواستم که بری، ولی الان هم خودم دارم ازت میخوام که برگردی. این رو یادت باشه ویانا وثوقی، نامدار کبیر هیچوقت خودش به شخصه این همه راه رو دنبال یه نفر نمیاد تا ازش بخواد که برگرده! - من که ازت نخواستم کبیر؛ خودت خواستی که برگردم؛ پس مِنَتی هم نیست. کلافه به پیشونیش دست کشید. - انقد رو نِرو من راه نرو وثوقی؛ فردا صبح شرکت منتظرتم. همونطور جدی دست به سینه بهش خیره موندم که علیرضا با ورودش خلوتمون رو بهم زد؛ همراه با دبل اسپرسو‌ی نامدار، مقابل من هم فنجون قهوه‌ی دیگه‌ای گذاشت که باعث لبخندم شد. - من که خورده بودم! علیرضا شکلات های تلخ با روکش براق طلایی رو کنار قهوه‌ی هرکدوممون قرار داد و یه دونه بیشتر کف دستِ من گذاشت. - صرفاً چون میدونم دیگه حالا حالا ها این سمت نمیای خواستم خیلی بهت حال بدم! و بعد با چشمک کوچیکی ازمون دور شد؛ نامدار کمی از قهوه‌ش نوشید و با انگشت به علیرضا که داشت ازمون دور میشد اشاره کرد. - خاطر‌خواهته؟ خنده‌ام رو خوردم. - رفیقمه! پر تمسخر خندید و باقی قهوه‌ش رو لاجرعه نوشید؛ فنجون رو که روی میز کوبید شکلات تلخ طلایی رنگ‌ رو کنار دوتا شکلات‌هام روی میز گذاشت و از جاش بلند شد. - اینم از جایزه‌ی من؛ فردا میبینمت ماهلین ارجمند، یا بهتره بگم ویانا وثوقی! و بعد از حساب کردنِ قهوه‌اش، با خسته‌ نباشیدِ بلندی خطاب به بچه ها، از کافه خارج شد؛ پر حرص سه تا شکلات رو توی جیب سوییشرتم انداختم و قهوه‌ام رو با حواس‌پرتی سر کشیدم؛ با بچه ها خداحافظی کردم و از کافه خارج شدم. ساعت نزدیک به هفت بود. کلوب دور بود و بلااجبار تا اونجا رو با تاکسی رفتم. به مقصد که رسیدم، پیام رو با سر و وضع مرتب تکیه داده به ماشین دیدم! من رو که دید به پیرهن مردونه‌ی ذغالی رنگش دست کشید و سمتم قدم تند کرد؛ تیپِ مرتب پیام کجا و سوییشرتِ گشاد و چهره‌ی بی روحِ من کجا. چهره‌اش مضطرب بود؛ خیلی مضطرب! لبخندِ کمرنگ گوشه‌ی لبش از روی اجبار بود؛ میخواست خودش رو خونسرد نشون بده، اما تا الان تنها کسی که خونسرد بود من بودم. شاید هم خونسردیم از روی این بود که حرف های پیام رو میدونستم و نظرم راجع بهش رو هم همینطور! جوابِ سلامِ پر هیجان و البته پر اضطرابش رو نرمال دادم و با اشاره‌اش، مقابلش قرار گرفتم و وارد کلوب شدیم؛ بچه ها هیجان زده ازمون استقبال کردن و بابت کم پیدا بودنمون حسابی بهمون سرکوفت زدن؛ ازشون دور شدیم و به پیشنهاد پیام، روی آخرین میز دونفره ی سالن نشستیم تا ترجیحا صدامون به گوش کسی نرسه؛ خدا میدونست چی میخواست بگه!
  13. «پارت سی‌ام» خندیدم و با تاسف سرم رو تکون دادم؛ بلااجبار مجدداً وارد آشپزخونه شدم و نگاهِ پیام به قدری بهم خیره بود، که دوتا فنجون چای ریختن به اندازه‌ی ده فنجون برای من زمان برد! کلافه فنجون ها رو توی سینی چوبی کوبیدم و همراه با کاسه‌ی شکلات برای دخترا بردم؛ ازم تشکر کردن و با لبخند کنارشون نشستم؛ هرچند لبخندم از سرِ زور بود، پیامِ بی همه‌ چیز داشت حسابی با رفتارهای مسخرش اذیتم میکرد! کم کم داشتم از اینکه شب رو اینجا مونده بودم پشیمون میشدم؛ خونه‌ی هومان حداقل کسی اینطور خیره بهم نگاه نمی‌کرد. درکنار آهو و سرور اونقدری گفتیم و خندیدیدم که توفان با صدای خنده‌های ما بیدار شد و کم کم به جمعمون پیوست؛ یک‌ روز کامل در کنار خانواده‌ی واقعیم مثل همیشه آروم و با خنده گذشت و کم کم هوا رو به تاریکی بود که سوییشرت طوسی توفان رو برداشتم تا از خونه خارج بشم و کمی خلوت کنم. - هوی وایسا ببینم! دوتا دختر اینجاست، تو چرا لباس های من رو برمیداری؟ پام رو به زمین کوبیدم. - اذیت نکن دیگه توف! سوییشرتت زیادی راحته، تازه کلاه هم داره، لازم نیست شال بپوشم. - راحت نیست عقل کُل، حداقل چندسایز برات بزرگه! بخدا با این شبیه کارتون خواب‌ها میشی. صدای خنده‌اش بالا رفت و بی‌توجه بهش سمت در رفتم و زیرلب بهش بد و بیراه گفتم. - سرور کتونی سفید‌ات رو بپوشم؟ سرور با حوله‌ی شیری روی سرش سمتم اومد. - بپوش ویا، ولی کثیف بشه مجبورت میکنم تا صبح بشینی با وایتکس تمیزشون کنی! دستم رو به نشونه‌ی «برو بابا»تکون دادم. - کفش سفید کثیف میشه دیگه، دست من که نیست! سرور با غرغر ازم دور شد و در همون حین که جلوی سوییشرتم رو میبستم و کلاهش رو روی سرم مرتب میکردم پیام به سمتم اومد؛ لحن حرف زدنش اونقدری آروم بود که فقط خودم متوجه حرف‌هاش شدم. - ویا ساعت شیشه، قرار بود هفت بریم کلوب! بندهای کتونیم رو سفت کردم و تلفن و پاکت سیگار رو همراه با فندکم از روی پله ها برداشتم و توی جیبم گذاشتم. - من از اون سمت میام کلوب، توام هفت اونجا باش. - ویا! بهش نگاه کردم. - نترس پیام؛ قالت نمیزارم! میام. با صدای بلند از بچه ها خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. ساعت شیش بود و هنوز فرصت داشتم تا تایمی که قرار بود پیام با حرف‌های تکراریش مغزم رو آزار بده؛ قدم زنان وارد خیابون‌های اصلی شدم و تا رسیدن به مقصد حداکثر چهار پنج نخ سیگار کشیدم. آخرین سیگارم رو گوشه‌ی خیابون توی تالاب کوچیک پر شده از قطرات بارون پرتاب کردم و دست به جیب وارد کافه‌ی دنجِ علیرضا شدم؛ صمیمانه با بچه ها دست دادم و روی نزدیکترین صندلی به باریستا‌ها نشستم. علیرضا اول از همه به زبون اومد: - آفتاب از کدوم طرف در اومده ویا خانوم؟ چه عجب یه سری هم به ما زدی! چینی به بینیم انداختم و کلاه سوییشرتم رو در آوردم. - الان هم بیکار بودم حقیقتش، وگرنه مسیرم این طرف‌ها نیست. علیرضا ابرو بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد: - چه باکلاس! یکی دیگه از بچه ها در همون حین که از پشت سرم رد میشد کلاه سوییشرت رو مجددا روی سرم انداخت که بابتِ بزرگ بودنش، کلاه تا روی چشم‌هام جلو اومد. - کلاهت رو سر کن دختر؛ این سری دیگه ارشاد بیاد کافه پلمبه! طلبکارانه کلاه رو از روی چشم‌هام به عقب سُر دادم و بهش چشم غره رفتم؛ علیرضا با فنجون قهوه پیشم اومد و لبخند عمیقش باعث شد اخمم کمی کمرنگ بشه. - مهمونِ من! دختر از بس نیومده بودی پیشمون دیگه فِیست داشت از ذهنم پاک میشد. در جواب محبتش لبخند زدم و فنجون رو توی هردو دستم گرفتم؛ قهوه‌ی داغ رو لاجرعه نوشیدم و تا انتهای حلقم عمیقاً سوخت. فنجون قهوه رو گوشه‌ای از میز گذاشتم و با لب های ورچیده دستم رو تکیه‌گاهِ سرم کردم؛ هماهنگ با ریتمِ موزیک کلاسیک و آرومِ کافه روی میز ضرب گرفتم و در نهایت سیگار ششم رو روشن کردم؛ سرم همچنان پایین بود که حین تکوندنِ خاکستر، زیرسیگاریِ چوبی از زیر دستم دررفت! سرم با شدت بالا اومد و چشم‌هام عمیقاً گرد شد! - کبیر! کلافه مقابلم نشست و اطرافش رو سر سری نگاه کرد. - کلِ تهران رو دنبالت گشتم وثوقی؛ دو دقیقه فرار نکن، بزار حرفم رو بزنم! از تعجب درجا سیگارم رو تویِ زیر سیگاریِ میون انگشت‌های نامدار خاموش کردم و متعجب و البته پر خشم، بهش خیره شدم. - تو اینجا چیکار میکنی؟ دست از سرِ من بردار لعنتی، مگه خودت نخواستی برم؟
  14. «پارت بیست و نهم» توفان با جام‌های باریک مورد علاقه‌ام وارد پذیرایی شد و قبل از اینکه جام هارو پر کنه، سمت باند بزرگ کنار تلویزیون رفت و فلشِ آهنگ های شادِ خودش رو داخلش زد و ولوم رو تا آخر بالا برد؛ آهنگی که پلی شد باعث شد هممون به خنده بیوفتیم و توفان بدو بدو بره و از اتاقش تورِ صورتی رنگِ پولک‌دوزیش‌ رو بیاره و به کمرش ببنده! به طرز مسخره و ناکوکی کمرش رو ناهماهنگ با آهنگِ عربی تکون میداد و هر از گاهی از بالاتنه‌اش استفاده میکرد؛ حرکات بامزه‌اش صدای خنده هارو حسابی بالا برده بود، اما این بین پیام تنها کسی بود که نمیخندید و تمام حواسش به من بود. دلم میخواست دست بندازم دور گردنش و تا میتونم فشار بدم! پیام همیشه طرز رفتارش با من متفاوت بود، اما بعد از اون اعترافِ مسخره، رفتارش از قبل هم مسخره تر شده بود. حداقل قبل از اون شب میتونستم خودم رو گول بزنم که پیام هیچ حسی به من نداره، اما بعد از اون حرف ها و اعتراف بی مقدمه‌اش، دیگه گول زدنی در کار نبود! حالا دیگه دردِ پیام رو خوب میدونستم؛ دلیلِ این حجم از مخالفتش برای نزدیکیم به نامدار رو هم همینطور! سعی کردم به رفتارهای پیام بی اهمیتی کنم و تا تونستم نوشیدم؛ اونقدری که نتونم درخواست های توفان برای عربی رقصیدنم رو رد کنم و با همون تعادل کمی که داشتم وسط برم! هرچند، انقدر از خود بی‌خود شده بودم که حتی عربی رقصیدنم هم از توفان ناکوک تر بود. میون رقص به بازوی توفان محکم ضربه میزدم و میخندیدم، و هر از گاهی با آهنگ بلند بلند همخونی میکردم و دور خودم میچرخیدم؛ میدونستم زیادی بی جنبه بازی در آوردم، ولی این رو هم میدونستم که قراره از فردا شب پیش هومان برگردم و دیگه تا ابد همچین عشق و حالی در انتظارم نیست، پس تا تونستم نوشیدم و رقصیدم؛ اونقدری که نفهمیدم کِی روی کاناپه خوابم برد و صبح با سردردِ فوق العاده بدی از خواب پریدم! با ابروهای درهم دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و دست دیگه‌ام رو مقابل چشم‌هام گرفتم تا آفتابِ سوزانی که از پنجره درحال تابش بود اذیتم نکنه. با همون ابروهای درهم و سردردِ وحشتناک روی مبل نشستم و اطرافم رو نگاه کردم؛ بطری رها شده گوشه‌ی خونه، جام های یکی در میون خالی و پرُ، تورِ پولک دوزی شده‌ی توفان، همه و همه فضای خونه‌رو حسابی به هم ریخته بودن. ساعت نُه صبح بود، توفان روی کاناپه‌ی اون سمتِ پذیرایی روی شکم خوابش برده بود؛ پس بقیه کجا بودن؟ از روی مبل بلند شدم و اولین کاری که کردم وارد آشپزخونه شدم و مسکنی رو بدون آب قورت دادم؛ با صدای «صبح بخیر» آشنایی به عقب برگشتم و با پیامِ جدی با موهای شلخته و چشم‌های پف کرده رو به رو شدم. بی تفاوت بطری شیر کاکائو رو از توی یخچال بیرون آوردم و زیرلب جواب صبح بخیرش رو دادم؛ کوکی شکلاتی رو کامل توی دهانم گذاشتم و شیر کاکائو رو لاجرعه نوشیدم. پیام حتی حین شیرکاکائو ریختن هم چشمش به من بود! لیوان خالی رو توی سینک گذاشتم و با دهان پُر با پشت دست دورلب‌هام رو تمیز کردم و در همون حین از آشپزخونه خارج میشدم که صدای پیام از پشتِ سر شنیدم: - ویانا! بدون اینکه سمتش برگردم بین راه ایستادم؛ کمی بهم نزدیکتر شد. - میشه باهم حرف بزنیم؟ لبم رو از داخل گاز گرفتم؛ هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم سمتش برگردم. - ویا… از کنارم گذشت و مقابلم ایستاد؛ بلااجبار بهش نگاه کردم. - پیام حرف‌هات رو زدی! به پیشونیش دست کشید؛ حسابی کلافه و پریشون بود. - ویا، لطفا. خیره بهش نگاه کردم؛ چاره‌ای نداشتم! باید میزاشتم حرفاش رو بزنه و بعد، مجدداً قهوه‌ایش میکردم. - خیلی خب، کِی؟ کمی انرژی گرفت. - امشب؛ کلوب، میای؟ - کلوب چرا؟ - هرجا راحتی ویا؛ گفتم شاید کلوب راحت تر باشی. پوزخند زدم. - کلوب به اون شلوغی… میون حرفم پرید؛ لحن حرف زدنش حسابی کلافه بود! - گفتم که، هرجا راحتی ویا. شونه بالا انداختم. - خیلی خب؛ همون کلوب، هفتِ شب. سرش رو تکون داد و بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره از سر راهم کنار رفت تا از آشپزخونه خارج بشم؛ توفان همچنان خواب بود اما آهو و سرور با چهره‌ی های خواب آلود توی پذیرایی نشسته بودن و مشغول صحبت کردن بودن. - صبح بخیر دخترا، صبحونه خوردین؟ آهو بهم اشاره کرد. - صبح توام بخیر ویا؛ جان تو تا نزدیک آشپزخونه‌ای یه چای واسه ما دوتا بریز تا اونجا نیایم!
  15. «پارت بیست و هشتم» دست‌هام رو که رها کرد دست راستم رو کلافه به پیشونیم کشیدم. - تازه فقط همین ها نیست! کنجکاو نگاهم کرد که گفتم: - هم قضیه مهراد رو فهمیده، هم امروز نامدار راجع به هویت جعلیم جلوش سوتی داده. توفان محکم به پیشونیش ضربه زد. - دختر گند زدی! در ضمن، هر برادرِ دیگه‌ای جا هومان بود گردن خواهرش رو میزد ویا، باید بهش حق بدی که بعد از این قضایا همچنان نکُشتت! کلافه نگاهش کردم. - خیلی خب توفان، اون هم حق داره؛ ولی اون حرفش واقعا اذیتم کرد، از اون بابت نمیتونم ببخشمش. دستش رو پر محبت روی شونه‌ام گذاشت. - حق داری ویا، میخوای باهاش صحبت کنی؟ سرم رو به سرعت تکون دادم. - نه توفان، الان واقعا گنجایش یه بحث دیگه رو ندارم! ترجیح میدم تنها باشم. «باشه»ای گفت و از روی تخت بلند شد که دستش رو گرفتم. - توفان، میشه به هومان بگی من یه امشب رو اینجا بمونم؟ با کمی مکث درخواستم رو قبول کرد و بعد از کاشتن بوسه‌ی کوچیکی روی موهام از اتاق خارج شد؛ الان که فکر میکنم اگه به جای هومان توفان برادرم بود خوشبخت تر بودم! یا حتی اگه به جای مهرادِ کثافت انتخابم توفان بود… دقایقی بعد توفان وارد اتاق شد و بهم گفت که هومان بی چون و چرا قبول کرده و بعد هم خودش از اینجا رفته؛ نمیدونستم این رفتارش رو به حساب این بزارم که نمیخواسته من رو ببینه، یا اینکه قصد داشته طبق خواسته‌ام عمل کنه تا کمی تنها باشم و حالم بهتر بشه! امیدوار بودم گزینه دوم درست باشه، ولی به هرحال این مهمه که به هدفم رسیدم و یه امشب رو قراره توی اتاقِ نازنینم بخوابم. هوا رو به تاریکی بود که تازه کت توی تنم رو در آوردم و با همون تاپِ مشکی رنگ از اتاق خارج شدم؛ پیام مقابل تلویزیون با یه دست زیر چونش درحال شبکه عوض کردن بود و آهو هم داشت تند تند چیزی رو براش تعریف میکرد اما پیام به قدری کلافه بود که قطعا متوجه حرف‌هاش نمیشد! سرور و توفان هم توی آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودن و صدای خنده‌هاشون کل خونه‌ رو گرفته بود. من این فضارو میخواستم! این خنده‌های بلندِ سرور و توفان و صحبت های همیشه فلسفیِ آهو، و حتی قیافه‌ی سگِ پیام؛ این تنها چیزی بود که من میخواستم، و هومان سعی داشت من رو از این چیزهای کوچیک هم محروم کنه! با اخم های درهم جلو رفتم و دست به سینه روی کاناپه نشستم؛ پیام من رو که دید به جایِ صفحه‌ی تلویزیون، به من خیره شد! به منی که با موهای آشفته و زیر چشم کبودم که دیگه اثر کرم‌پودر از روش رفته بود، عین برج زهرمار مقابلش نشسته بودم. انقدر بهم خیره موند که آهو حرفش رو قطع کرد و به بازوش ضربه زد. - حواست پیش منه پیام؟ دارم زر میزنم ها! گیج سمتش برگشت. - آره آره، زرت و بزن. نگاهِ جدی آهو رو که دید انگار تازه به خودش اومد. - ببخشید آهو! حواسم پرت بود؛ حرفت رو بزن. با تاسف زیرپوستی بهش خندیدم و سر تکون دادم؛ کمی بعد سرور و توفان هم به جمعمون پیوستن و سرور مستقیم کنار من نشست و دستش رو دور شونه‌هام حلقه کرد؛ آروم زمزمه کرد: - خوبی؟ با لبخند سرم رو تکون دادم که گونه‌ام رو بوس کرد. - هومان عصبی بود ویا، حرف‌ آدم‌هارو تو عصبانیت جدی نگیر! لبخندم کمرنگ شد. - سرور تنها چیزی که ناراحتم کرد این بود که از هومان همچین انتظاری نداشتم؛ باورکن هرکس دیگه‌ای همچین حرفی رو میزد انقدر به دل نمیگرفتم. لبخند مهربونی زد. - میدونم ویا، حق داری. ولی آدما وقتی عصبانی بشن کنترل حرف‌هاشون دست خودشون نیست، میفهمی چی میگم دیگه؟ سرم رو تکون دادم. - متاسفانه آره! آروم خندید. - خوبه؛ ولی ویا، به هرحال هرچی‌هم که باشه برادرته! سعی کن درکش کنی؛ هومان خیلی جاها در حقت کار هایی کرده که هیچ برادری انجام نمیده. اگه هرکدوم از ماها هم همچین پناهی داشتیم الان وضعیتمون این نبود! به هرحال قدرش رو بدون. حرفش حسابی ناراحتم کرد! لبخندم دیگه به کُل از بین رفته بود. - ما یه خانواده‌ایم سرور! چرا همچین حرفی میزنی؟ لبخند روی لبش غمگین بود؛ عمیقاً غمگین. - اون که صدرصد؛ ولی ویا ماهم از تنهایی به هم پناه آوردیم و شدیم‌یه خانواده، غیرِ اینه؟ نه! غیر از این هم نبود. بی شک هیچ چیز و هیچ کس جای خانواده‌‌ی اول رو نمیگیره؛ من هم اگه خانواده‌ی اولی داشتم هیچوقت اون احساس پوچی رو نداشتم! توفان پر انرژی سمتمون اومد و دست جفتمون رو گرفت و از جا بلند کرد؛ اگه توفان و انرژیِ همیشگیش نبود تا ابد توی همون حالت میموندم. - پاشید ببینم؛ همتون عین برج زهرمار نشستید همدیگه رو نگاه میکنید، حالم بدشد عوضیا! به لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفت؛ البته توفان روی لب هممون خنده آورده بود، به جز پیام.
  16. «پارت بیست و هفتم» توی دلم به پیام بابت سوتی‌ای که داده بود لعنت فرستادم و عصبی از رفتار و حرف های بی موقعِ هومان، بی توجه به هردوشون که اسمم رو صدا میزدن سمت اتاقم قدم تند کردم و به محض وارد شدنم، در رو قفل کردم و بهش تکیه دادم. صدای هومان رو هنوز میشنیدم، اما نه اونقدر واضح که متوجه حرف‌هاش بشم؛ همونجا پشت در به پایین سُر خوردم و روی زمین نشستم. چرا دست از سرم برنمیداشتن؟ اون از مهراد که کم مونده بود من و به کشتن بده؛ بعد هم که رفتار های مرموز پیام، بعد از اون هم نامدارِ لعنتی و حالا، هومانی که اصلا انتظار همچین برخورد هایی رو ازش نداشتم! عصبی زیر چشم‌های خیسم رو دست کشیدم و از روی زمین بلند شدم؛ با دست‌های لرزون کشو میزم رو باز کردم و پاکت سیگار رو از میون باقی جعبه های کوچیک و بزرگ بیرون آوردم؛ به لطف هومان چندروزی بود که لب به سیگار نزده بودم! فندکِ طرحِ رژلبم رو زیر سیگار توی دستم گرفتم و روشنش کردم؛ بی توجه به غرغر‌های هومان و اصرار‌های توفان برای باز کردن در، سمت پنجره‌ی بزرگ اتاقِ عزیزم رفتم و بازش کردم. همزمان با اولین پُک چشم‌هام رو بستم و قطره‌ی اشک لجوج از میون مژه هام به پایین سُر خورد. هوا هنوز تاریک نشده بود اما نامدار و هومان روزم رو حسابی ساخته بودن! خدا میدونه در ادامه قراره چه بلاهایی به سرم بیاد. سیگار که به فیلتر رسید لبه‌ی پنجره کنار گلدون های رنگی و گل های خُشک شده‌ام خاموشش کردم و دستم رفت سمت نخِ دوم که صدای توفان رو از پشت در شنیدم: - ویا در رو باز میکنی؟ جوابش رو ندادم که مجددا گفت: - تنهام ویا؛ اگه میخوای میتونیم باهم صحبت کنیم. پاکت سیگار رو روی میز گذاشتم و سمت در رفتم؛ با کمی مکث کلید طلایی رنگ رو چرخوندم و در رو باز کردم؛ چهره‌ی توفان پشت در به قدری پریشون و غمگین بود که به محض دیدنش، غم توی دلم چندین برابر شد! کنار رفتم که وارد اتاق شد و به سرعت در رو بستم؛ دلم نمیخواست درحال حاضر چندین نفر همزمان سرم آوار بشن و سعی کنن با نصیحت های مزخرفشون حالم رو بدتر کنن. روی تخت، کنار توفان نشستم و بی هیچ حرفی به چهره‌ی نگران و آشفته‌اش خیره شدم؛ بی هیچ حرفی جلو اومد و من رو محکم به آغوش گرفت! مهربونیِ بیش از اندازه‌اش باعث شد میون غم کمرنگ لبخند بزنم و متقابلا دست‌هام رو دور کمرش حلقه کنم. - گفتی صحبت کنیم توفان، چرا بغلم کردی؟ آروم من رو از خودش جدا کرد. - انقدر حرف های هومان ناراحتم کرد که حس میکنم من بیشتر از تو به بغل و صحبت کردن نیاز دارم! حرفش باعث شد لبخندم تبدیل به خنده بشه؛ توفانِ تفلک! این بچه به عنوان یه پسر، زیادی احساساتی بود. نگاهش به سرعت میون من و پاکت روی میز رد و بدل شد. - چند نخ کشیدی ویا؟ وای، دختر از دستِ تو! باورکن ارزشش رو نداره؛ هومان هم عصبی بود نفهمید چی داره میگه، الان حسابی پشیمونه! - پشیمونیش به دردِ باباش میخوره؛ اون دیگه حرف‌هاش رو زد، اینکه الان پشیمونه یا نیست مهم نیست! نگاه غمگینش رو که دیدم چهره‌ام کلافه شد. - توفان تو چرا انقدر پریشونی حالا؟ اون به من غر زده، تو چته؟ به خدا قیافه‌ی تورو میبینم غم عالم میشینه توی دلم! دست‌هام رو محکم با دو دست گرفت؛ نوکِ انگشت‌هاش یخ بود. - نگرانتم ویا؛ رفیقمی! حق ندارم غصه بخورم برات؟ یه روز خوش ندیدی تو زندگیت؛ تنها آدمِ زندگیت هومان بود، که اونم… ادامه‌ی حرفش رو خورد؛ حق با توفان بود؛ حرف دلم رو زده بود. هومان پناهِ من بود، فکر اینکه رفتار خشایار رو تایید کرده داشت روانیم میکرد! سکوتم باعث شد توفان ادامه بده: - ویا باورکن هومان عصبی بود، نفهمید چی داره میگه؛ تو که رفتی تو اتاق تازه به خودش اومد. - گفتم که، پشیمون بودن یا نبودنش دیگه اهمیتی نداره! توفان، اون رفتارِ خشایار وثوقی رو تایید کرد، میفهمی؟ من از اون روانی به هومان پناه آوردم، اینکه بخواد رفتار‌های اون رو تکرار کنه من و دیوونه میکنه. توفان دست‌هام رو میون دست‌هاش فشرد. - ویا خودتم میدونی هومان همچین آدمی نیست! تو خودت هم دیدی هومان تاحالا از گل نازک تر بهت نگفته، چه برسه به اینکه بخواد سرت دست بلند کنه! بعدشم، یکم منطقی به این قضیه نگاه کن؛ قبول، حرفش حتی منم ناراحت کرد، بهت حق میدم که ناراحت شده باشی، ولی ویا هومان هم حق داره! تو این مدت هرکاری کردی از چشم اون پنهون بوده؛ اینکه یهو متوجه همه‌ی این موضوعات بشه سنگینه براش.
  17. «پارت بیست و ششم» و بی هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم؛ همون بهتر که لازم نیست فرداهم بابت یه برگه قیافه نحس نامدار رو ببینم! با اخم های درهم از شرکت خارج شدم و مستقیم سمت ماشین هومان رفتم؛ بی هیچ حرفی در رو باز کردم و نشستم که هومان با توپ پُر سمتم برگشت. - داری چه گوهی میخوری ویا؟ هی من هیچی نمیگم، هی میخوام نقش برادر های خوب رو بازی کنم که تو اذیت نشی، ولی نه! تو جنبه‌ی این چیز هارو نداری. جوابش رو ندادم که ادامه داد: - نامدار چی میگفت ویا؟ ارجمند کیه؟ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ صدبار بهت گفتم نامدار آدم خطرناکیه، انقدر باهاش در ارتباط نباش؛ کو گوش شنوا؟ چیکار کردی که لازم نبوده هویت واقعیت رو بدونه؟ پر حرص سمتش برگشتم و تقریبا فریاد زدم: - بس کن هومان! با اخم های درهم بهم نگاه کرد که گفتم: - هومان به اندازه‌ی کافی نامدار عصابم رو به هم ریخته! کاسه‌ی صبرم رو لبریز نکن؛ همونجا هم بهت گفتم، بعداً راجع بهش حرف میزنیم! تن صدام کمی پایین اومده بود؛ هومان اما، همچنان به همون اندازه عصبی بود. با همون اخم های درهم ماشین رو روشن کرد و برخلاف اخلاق آرومِ همیشگیش، ماشین رو تا خونه با سرعت بالایی روند؛ البته نه خونه‌ی خودش، خونه‌ی قبلیِ من! متعجب از ماشین پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم؛ با بچه ها روبوسی کردیم و وارد خونه شدیم. توفان کنارم روی کاناپه نشست و به زیر چشمم اشاره کرد. - زیر چشمت چجوری یه روزه خوب شد؟ به حرفش خندیدم. - کاورش کردم دیوونه! ابروهاش رو بالا انداخت. - چه حرفه‌ای! خنده‌ام بیشتر شد که اون هم متقابلا خندید و دستش رو روی شونه‌ام قرار داد. - بهتری؟ به چهره‌ی مهربونش خیره شدم و سر تکون دادم. - خوبم توفان؛ مجبورم خوب باشم. لبخند غمگینی زد و روی شونه‌ام رو از روی لباس بوسید. - خوب باش ویا؛ عادت ندارم بد ببینمت. جوابش رو با لبخند عمیقی دادم؛ توفان همیشه حمایتگرم بوده و هست! هیچوقت نتوستم محبت‌هاش رو جبران کنم؛ بی شک اولین پسر با این حجم از احساساتی بود که توی عمرم دیده بودم. آهو برای بچه‌ها چای ریخت و فنجون قهوه‌ای مقابلم گذاشت؛ قدردان بابت توجه بالاش ازش تشکر کردم و جلدِ شکلات تلخِ کنار قهوه رو به بازی گرفتم؛ پیام مثل همیشه با دیدن من سگ شده بود و چشم ازم نمیگرفت! مثل خودش خیره نگاهش کردم و بدون اینکه نگاهم رو ازش بگیرم قهوه‌ام رو یک‌جا سر کشیدم. پر حرص سری تکون داد و نگاهش رو از من به هومان سوق داد. - فکر نمیکردم صبح بیاید؛ سرور پیشنهاد داد اگه شب اومدید یه سر بریم بام. هومان استکان چای رو همراه با حبه‌ای قند برداشت. - ویا رو برده بودم شرکت نامدار، گفتم از اون سمت بیایم یه سری هم به شما بزنیم؛ چرا هماهنگ نکردید باهام؟ پیام بی توجه به هومان با ابروهای بالا پریده سمتم برگشت. - ویانا تو هنوز میری شرکت نامدار؟ چشم‌هام رو ریز کردم. - آره میرم؛ به تو چه؟ عصبی خندید. - وای ویا… ویانا چرا آدم نمیشی تو؟ اینبار با لحن بلندتری گفتم: - پیام کِی بهت اجازه دادم توی کارهام دخالت کنی؟ آره؛ میرم شرکت نامدار! دلم میخواد، به تو هم هیچ ربطی نداره. عصبی از جاش بلند شد که من هم بلافاصله ایستادم. - ویانا چرا انقدر حریصی؟ ما تا الان هر غلطی کردیم با همدیگه بوده؛ هر پروژه‌ای خواستیم دست و پا کنیم به کمک همدیگه بوده. این یه مورد هم قرار بود مثل سری های قبل باشه، ولی نه! تو آدم بشو نیستی؛ از همون اول گفتم نباید وارد این راه بشی، وقتی هم پات رو توی این راه گذاشتی، گفتم خیلی خب؛ حالا که دیگه هر غلطی خواستی کردی باید در کنار هم این موضوع رو پیش ببریم! معلوم هست این چندروز قایمکی داری چیکار میکنی که ماهم از هیچی خبر نداریم؟ هومان از جا بلند شد. - چه پروژه‌ای؟ چه خبره‌ اینجا؟ کلافه دستم رو به پیشونیم کوبیدم؛ پیامِ لعنتی گند زده بود! فقط همین یه مورد رو کم داشتم. هومان سمتم برگشت و انگشت اشاره‌اش رو مقابلم چندبار تکون داد. - ویانا من فقط تورو تنها گیر بیارم، ببین چه بلایی سرت بیارم! کلافه جوابش رو دادم: - چه بلایی هومان؟ توهم میخوای عین خشایار وثوقی بزنی سیاه و کبودم کنی؟ هومان از شدت عصبانیت حرف هایی که به زبون میاورد رو هم نمیتونست کنترل کنه! - نمیدونم ویا، شاید همون کار درست و میکنه! بهت زده نگاهش کردم و ناخود‌آگاه قدمی عقب رفتم؛ نه، هومان نباید اون روی عوضیش رو نشونم میداد! مثل اینکه متوجه حال و روزم شد که لحنش کمی آروم تر شد. - ویا نزار از اینکه در حقت برادر خوبی بودم پشیمون بشم! همیشه گفتم ویا از سمت پدر محبت درست حسابی ندیده، بزار لااقل من براش برادر خوبی باشم؛ ولی نه! ویانا تو جنبه خوبی دیدن و نداری، سو استفاده کردی از خوب بودنم! اشک دیده‌ام رو تار کرده بود و دست‌هام از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود؛ تنها امیدم تو زندگی‌ هومان بود، اون هم داشت خرابش میکرد!
  18. «پارت بیست و پنجم» نامدار با شنیدن لفظ خواهر متعجب تر شد؛ نگاه مستقیم هومان رو میفهمیدم اما جرعت نداشتم سمتش برگردم! نامدارِ عوضی آبرو حیثیتِ نداشته‌ام رو به باد داده بود؛ هومان از هیچکدوم از گند هایی که بالا آوردم با خبر نبود، از همون اول هم نباید میزاشتم پاش به شرکت نامدار باز بشه! مضطرب سمتش برگشتم؛ عادت به دیدن اخم‌هاش نداشتم! جوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کردم: - بعدا راجع بهش حرف میزنیم هومان؛ فعلا چیزی نگو! اخم‌هاش بیشتر درهم رفت؛ گاوم زاییده بود. نگاهِ عصبی و البته گیجش رو بین هردومون رد و بدل کرد و جلو رفت؛ به نامدارِ متعجب که سعی داشت خودش رو خونسرد نشون بده دست داد و چیزی بهش گفت که متوجه نشدم، ولی بلافاصله از اتاق خارج شد و لحظه‌ی آخر خطاب به من گفت: - تو ماشین منتظرم ویا! هومان از اتاق خارج شد و مضطرب چشم‌هام رو بستم؛ خدا لعنتت کنه نامدار کبیر، فقط باعث دردسری! چشم‌هام رو باز کردم و با اشاره‌ی نامدار، مقابلش روی مبل چرم مشکی رنگ نشستم. بی مقدمه عصبی گفتم: - این حرکت چه معنی‌ای میداد؟ خونسرد بهم نگاه کرد و پرونده های مقابلش رو روی میز مرتب کرد. - کدوم حرکت؟ پره های بینیم از حرص گشاد شد. - کدوم حرکت؟ جدی‌ هستی الان؟ پرونده ها رو روی میز‌ گذاشت و انگشت‌هاش رو توی هم قفل کرد؛ خیلی سعی کردم حین انجام این کار به دست‌هاش خیره نشم! - من با شما شوخی دارم خانم ارجمند؟ هیستریک خندیدم. - مسخره بازی رو بزار کنار نامدار کبیر. تو که هویت اصلی من و فهمیدی، چرا مقابل هومان آبروم و به فنا دادی؟ ابروهاش بالا پرید! قطعا دلیلش این حجم از تغییر برخوردم بود؛ تا قبل از این برخورد، با ماهلین ارجمند رو به رو بود، ولی از الان به بعد، ویانا مقابلش نشسته بود! لحنش برخلاف چند لحظه قبل، عصبی و البته صمیمانه تر شد. - من آبروی کسی رو به فنا ندادم ویانا وثوقی! اون تویی که آبروی خودت رو بردی؛ تا دیروز اصرار داشتی که ماهلین ارجمندی، چیشده که الان میخوای خودت رو ویانا وثوقی جا بزنی؟ در ضمن، من چه میدونستم هومان برادرته؟ مجددا پر حرص خندیدم. - چه میدونستی؟ تو خیلی باهوش تر از این حرف‌هایی کبیر! یعنی میخوای بگی متوجه تشابه فامیلیمون نشدی؟ ابداً خودش رو نباخت. - مگه قراره هرکس فامیلیش شبیه به اون یکیه خواهرش باشه؟ عصبی بهش نگاه کردم و لبم رو از درون گزیدم؛ ببند دهنت و نامدار کبیر! هرکس هم تورو نشناسه، من خوب میشناسمت؛ قطعا این کارت جبرانی بوده در قبال کلاهی که سرت گذاشتم. نگاهش رو از نگاه عصبیم گرفت و مجددا به پرونده های مقابلش خیره شد. - خب؛ حالا چرا اومدی اینجا؟ نقشه‌هات که نقشِ بر آب شد! نکنه میخوای بگی ویانا وثوقی هم نیستی و اسمت چیز دیگه‌ایه؟ تمسخرِ لحن بیانش باعث شد حرصی تر بشم. - اتفاقا اومدم در همین مورد صحبت کنم! سکوتش باعث شد ادامه بدم: - اگر بخوام از این به بعد با این هویت تو شرکت بمونم… جدی و قاطع میون حرفم پرید: - تو با هدف جلو اومدی ویانا وثوقی؛ حالا که هویتت رو فهمیدم، موندنی در کار نیست! یکه خوردم! انتظار هر برخوردی رو داشتم غیر از این؛ حداقل بعد از دیدار آخرمون، واقعا انتظار نداشتم ازم بخواد که استعفا بدم! تلفنم زنگ خورد و به سرعت ریجکتش کردم؛ هومان بود! لعنتی؛الان علاوه بر نامدار، باید حرصِ هومان رو هم میخوردم. عمیقاً بادم خوابیده بود! تلفنم رو توی دستم فشردم و با لحن آروم تری گفتم: - به نظر منم اینطوری بهتره! نه! قطعا نظر واقعیم این نبود. چیزی که از ته دل میخواستم این بود که توی این شرکت موندگار بشم و تا به هدف و پولی که میخوام نرسیدم، استعفا ندم؛ ولی هیچ چیز اون طور که برنامه چیده بودم پیش نرفت! نامدار کبیر زیادی حرفه‌ای بود؛ با یه حرف تمام اهدافم رو به هم ریخته بود! برگه‌ی استعفا رو مقابلم گذاشت که تلفنم مجدداً زنگ خورد. - میتونی برگه رو ببری خونه پر کنی، ولی فردا اول وقت باید بهم تحویل بدی. و بعد با اشاره به تلفن توی دستم ادامه داد: - خیلی منتظرتن آخه، واسه‌ی همین گفتم! بی هیچ حرفی برگه رو از روی میز چنگ زدم و سمت در قدم تند کردم که میون راه صداش رو شنیدم. - وثوقی! بدون اینکه سمتش برگردم از حرکت ایستادم؛ وثوقی و زهرمار! من اسم دارم خیرسرم. صدای قدم‌هاش رو شنیدم که به سمتم میومد، و طولی نکشیده که صداش رو از فاصله‌ی نزدیک شنیدم. - کی کتکت زده؟ متعجب، و البته آروم به سمتش برگشتم؛ اشاره‌ش به گوشه‌ی لبم بود! لعنتی؛ نامدار کبیر بیش از حد ریزبین بود. قاطع پاسخ دادم: - شما از همه‌ی کارکن‌های سابقتون سوال های شخصی میپرسید؟ گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت؛ به برگه‌ی تو دستم اشاره کرد. - هنوز کارکن سابقم نیستی! حداقل تا قبل از اینکه این برگه رو امضا کنی. از کنارش گذشتم و سمت میز کارش رفتم؛ روان‌نویس طلایی رنگ خوش دستش رو برداشتم و بدون اینکه نوشته‌های روی صفحه رو بخونم سریع پایینش رو امضا زدم؛ سمتش برگشتم و پر حرص برگه رو به سینش کوبیدم. - بیا؛ از الان دیگه هستم!
  19. «پارت بیست و چهارم» زیر چشمم رو تا جایی که در توانم بود کاور کردم و گوشه‌ی لبم رو با رژ لب قرمز مخملی پنهون کردم؛ اینبار برخلاف سری قبل آرایشم رو طبق سلیقه‌ی ویانا اجرا کردم؛ نه ماهلین! با حوصله خط چشم مرتب و قرینه‌ای کشیدم و مژه‌هام رو کمی ریمل زدم؛ شلوار بوت کات جین تیره همراه با کت کوتاه مشکی پوشیدم و شال حریر سیاه رنگم رو روی موهای لَختم رها کردم و در نهایت کفش پاشنه پنج سانتی نگینی ستِ کیف دستی کوچیکم رو پا کردم؛ نمیدونم چرا، ولی احساس میکردم این ورژنم، بیشتر قراره به دل نامدار بشینه، ماهلین ارجمند لوند نبود! بنظر من که زیادی بی دست و پا و نچسب بود! ویانا وثوقی ولی، قطعا مورد علاقه‌ی نامدار کبیره. از اتاق که خارج شدم، هومان با دیدنم سوت بلندی زد و چشم‌هاش رو ریز کرد. - دختر عجب چیزی شدی! حالا که میبینم رابطت با نامدار قطعا در حد یه کار کردن نیست؛ وایسا ببینم، زیر چشمت رو چجوری همرنگ بقیه‌ژ پوستت کردی؟ شما دخترا عجب عجوزه هایی هستید! با خنده سمتش رفتم و دستم رو روی شونش گذاشتم؛ موهاش رو مرتب گوجه‌ای بسته بود و اکسسوری های ظریفش رو در کنار لباس جینِ روشنش استفاده کرده بود؛ کثافتِ جذاب. - از کجا معلوم! شاید رابطمون فراتر از یه کار معمولی بود. کمی جدی شد. - ویا بی جنبه‌ای! شوخی بود؛ خودت هم خوب میدونی حواسم بهم هست. سر مهراد حواسم بهت نبود، دیدم چیکار کردی! لبخندم جمع شد؛ خوب بلد بود دهنم رو ببنده! - منم فقط شوخی کردم. ریبنش رو به چشم زد و از پشت شیشه‌هاش جدی نگاهم کرد. - امیدوارم همینطور باشه! و با اشاره‌ به مقابلش ازم خواست که جلو بیوفتم و پشت سرم از خونه خارج شد؛ ترافیک کمی معطلمون کرد، اما ماشین هومان چند دقیقه‌ بعد مقابل شرکت نامدار از حرکت ایستاد. - مرسی که رسوندیم خوشتیپ خان؛ حالا هم برو خونه. و تند ته ریش های بور و نرمش رو بوسیدم و خواستم پیاده بشم که مچ دستم رو گرفت. - ویانای خوش خیال! این همه چیتان فیتان نکردم که مستقیم برگردم خونه. با چهره‌ی آویزون بهش نگاه کردم. - چه چیتان فیتانی؟ فقط موهات رو مرتب تر از قبل بستی. بی توجه بهم از ماشین پیاده شد که من هم سریع پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم. - حرف نزن ویا؛ راننده شخصیت که نیستم برسونمت برم! اصلا دلم میخواد بیام یه سر به دوستم بزنم، مشکلی داره؟ بی ربط پرسیدم: - هومان تو نامدار رو از کجا میشناسی؟ به فضای داخلی شرکت رسیدیم که ریبنش رو در اورد و نگاه کوتاهی بهم انداخت. - الان وقت این سوالاست؟ بی توجه به من جلو رفت و به منشی چیزی گفت، و طولی نکشید که منشی با هماهنگ کردنِ کوتاهی، اجازه داد وارد اتاق نامدار بشیم. هومان بهم اشاره کرد که سمتش برم، اما من سر جام قفل شده بودم! انگار که تازه بهم یاداوری شده بود کجا هستم؛ بعد از اون دیدارِ پر حاشیه‌ام با نامدار، اولین باری بود که داشتم میدیدمش! من مقابل نامدار کبیر، عمیقا غیرقابل کنترل بودم؛ و حالا درکنار هومان، باید چه عکس العملی نشون میدادم؟ اگه نامدار به هومان میگفت چه غلط‌هایی کردم باید چیکار میکردم؟ خدایا! این چه کاری بود من کردم؟ پشیمون از درخواست های پی در پیِ این مدتم از هومان، خواستم کل این راه رو برگردم و فقط از این وضعیت دوری کنم، که هومان پیش اومد و مچ دستم رو گرفت و سمت اتاق نامدار کشوند. - چته ویا؟ چرا قفل کردی؟ تو که از دیشب من رو جرواجر کردی بیارمت اینجا! پریشون نگاهش کردم. - غلط کردم! گیج‌ بهم نگاه کرد که با رسیدنمون به اتاق نامدار فرصت نشد حرف دیگه‌ای بینمون رد و بدل بشه؛ هومان در زد و بلافاصله صدای نامدارِ لعنتی شنیده شد که درخواست داشت وارد اتاق بشیم. تا هومان در رو باز کرد؛ طبق عادت همیشه کنار رفت تا اول من وارد بشم، اما ای کاش کنار نمیرفت و میشد تا ابد پشتش قایم بشم تا نامدارِ لعنتی من و نبینه! چجوری به اینجاش فکر نکرده بودم؟ نامدار قطعا اگر میفهمید هومان برادرمه، تموم کثافت کاری‌هام رو میزاشت کف دستش! هومان کنار رفت و چهره‌ی نامدار، با دیدن من در کنار هومان عمیقاً متعجب شد! هومان دست راستش رو پشت کمرِ قفل شده‌ام گذاشت و کمی به جلو راهنماییم کرد؛ صداش رو عین زمزمه زیر گوشم شنیدم: - چه مرگته دختر؟ برو جلو دیگه! حرفش باعث شد قدمی به جلو بردارم و در همون حین که مضطرب دسته‌های نگینی کیفم رو توی دست میفشردم به آرومی سلام کنم! نامدار بی توجه به من از جا بلند شد و خطاب به هومانِ خندان گفت: - هومان، خانوم ارجمند رو میشناسی؟ چشم‌هام گرد شد! خانوم ارجمند و زهرمار! تو مگه هویت اصلی من و نفهمیدی مرتیکه؟ چه ارجمندی؟ من وثوقیم، وثوقی! خنده‌ی هومان رفته رفته کمرنگ شد و گیج سمتم برگشت: - ارجمند؟ چه ارجمندی؟ ویانا خواهرمه، شما مگه همدیگه رو نمیشناسید؟
  20. «پارت بیست و سوم» لبخند کمرنگ روی لبم رو که دید مثل اینکه خیالش راحت شد که میون خستگی لبخندی بهم تحویل داد. - مطمئنی؟ سری تکون دادم و گفتم: - در ضمن، الان میخوام دوش بگیرم. - دخترِ خوب زخمِ سرت تا چندساعت نباید بهش آب بخوره؛ بزار واسه‌ی فردا. بی مقدمه گفتم: - هومان میشه فردا برم شرکت نامدار؟ متعجب سمتم برگشت. - تو با نامدار چیکار داری ویانا؟ معلوم هست قایمکی داری چه غلطی میکنی؟ بعدش هم با این صورت زخمی و سرِ باندپیچی شده میخوای بری اونجا که چی بشه؟ بشین خونه استراحت کن بچه. دستش رو فشردم. - لطفا هومان! باید باهاش حرف بزنم. اخم‌هاش کمی درهم رفت. - تو چه حرفی میتونی با اون داشته باشی ویا؟ چرا نمیگی داری چه غلطی میکنی؟ اون از مهراد، این هم از نامدار! نگاهم رو با مکث کوتاهی ازش گرفتم که ادامه داد: - ویا نامدار آدم خطرناکیه! من خیلی خوب میشناسمش، نمیفهمم واقعا تو چرا باید با اون در ارتباط باشی. مجددا نگاهش کردم؛ اینبار لحنم قاطع بود: - من از اون خطرناک‌ترم! نترس؛ قرار نیست رابطه‌ی نزدیکی باهاش داشته باشم، حواسم جمعه. نگاهِ هومان کمی جدی تر شد. - ویانا مثل دختر های لات صحبت نکن خوشم نمیاد! خنده‌ام گرفت. - جدی میگم هومان؛ جای نگرانی نیست، تو فکر کن دارم باهاش کار میکنم. - تو چه کاری میتونی با نامدار کبیر داشته باشی آخه؟ سر کج کردم و لب ورچیدم. - هومان اذیت نکن دیگه! میدونم دلت نمیاد بهم نه بگی؛ پس خودت رو اذیت نکن و بزار برم! با چشم غره‌ای نگاهش رو ازم گرفت که خنده‌ام بیشتر شد. - خیلی خب! ولی خودم باید ببرمت. ناچار قبول کردم و هومان رفت تا اتاقم رو حاضر کنه؛ باید میرفتم و با نامدار حرف میزدم! باید تکلیفم رو روشن میکردم؛ حالا که دیگه هویتم رو فهمیده بود نمیتونستم دست رو دست بزارم و کاری نکنم. اگه واقعا در اون حدی که هومان میگفت آدم خطرناکی باشه گاوم زاییده! نمیزاشتم پولش از دستم بره! افشا کردن راز های نامدار و پدرِ عوضیش پول زیادی رو تو دست و پام مینداخت، هرکاری هم که لازم باشه بابتش انجام میدم. صبح رو با سر و صدای هومان از خواب پریدم؛ با موهای ژولیده و عصاب درهم سمت صدا قدم تند کردم که به هومان و ماهیتابه‌ی دستش توی آشپزخونه برخورد کردم؛ تخم مرغ شکسته شده کف آشپزخونه و قابلمه های رها شده روی زمین باعث شد دست به کمر کلافه بهش غر بزنم: - یه نیمرو درست کردن انقدر سر و صدا داره هومان؟ این چه گندیه به آشپزخونه زدی آخه! با لبخند دلنشین سمتم برگشت: - عه ویا؛ صبح بخیر! داشتم میومدم بیدارت کنم. چینی به بینیم انداختم. - اگه با این تیشرتِ تخم مرغی بالای سرم میومدی میزدمت هومان! بلند بلند خندید و بالاخره ماهیتابه رو روی گاز گذاشت؛ سمت دستشویی میرفتم که صداش رو شنیدم: - ویا نیمرو جز روغن و نمک چیز دیگه‌ای هم میخواد؟ با صورت خیس از دستشویی بیرون اومدم. - مگه میخوای فسنجون درست کنی مَرد حسابی؟ یه نیمروعه دیگه! داری ادا در میاری یا سوالات جدیه؟ به ساعت دیواری توی پذیرایی اشاره کرد. - ساعت هفت صبح من شوخی دارم با تو؟ کلافه بهش نگاه کردم که نیمرو عسلیِ بی نمکش رو مقابلم روی میز گذاشت و دستمالی مقابلم گرفت. - صورتت و خشک کن ویا؛ کل میز رو خیس کردی. به غرغر‌هاش خندیدم و صورتم رو با دستمال گلبهی رنگ و لطیفش خشک کردم. به سختی و بدبختی نیمروی بی نمک و بدون طعم هومان رو خوردم و از پشت میز بلند شدم. - خب هومان؛ پاشو آماده شو! لقمه توی دهنش بود که با دست اشاره کرد «چرا؟»؛ دست به سینه ایستادم. - منظورت چیه؟ خودت دیشب گفتی میبریم شرکت نامدار! بالاخره لقمه‌ی بزرگ توی دهنش رو قورت داد. - اه، چه نیمروی بی نمکی؛ چی گفتی ویا؟ مثل بچه های دوساله پاهام رو به زمین کوبیدم. - کوفت هومان! پاشو آماده شو من و ببر شرکت نامدارِ دربدر شده. همونطور که با کشِ دور مچش موهاش رو نامرتب گوجه‌ای میکرد بهم چشم غره رفت. - بزار ویندوزمون بالا بیاد ویا! اِی دی اِچ دی داری مگه؟ زبونم رو براش در آوردم و با اخم های درهم مجددا مقابلش نشستم. - اینجوری بهم نگاه نکن ویا! با این اخم ها و زیرِ چشم کبودت ازت میترسم، موهات رو شونه کن لااقل، شبیه انسان‌های اولیه‌ای! پر حرص نگاهش کردم. - از تو که بهترم؛ با موهای باز شبیه تارزانی! با صدای بلند خندید و میون خنده‌هاش گفت: - پاشو وروجک، پاشو حاضر شو؛ من تا صبحم بخوام با تو بحث کنم جواب داری واسم. پیروزمندانه از روی صندلی بلندشدم و زبونم رو تا آخر براش بیرون آوردم و مجددا صدای خنده‌هاش رو شنیدم.
  21. «پارت بیست و دوم» کلافه و سردرگم وسایل باندپیچی و پماد رو جمع کرد و توی کیف کوچیک کمک های اولیه گذاشت و به دست آهو که کنارش ایستاده بود داد؛ نگاهِ آهو عمیق و البته غمگین، روی چهره‌ی آشفته‌ی هومان مدام درحال گردش بود؛ هومان اما برعکس قدیم، هیچ توجه خاص و نگاه عمیقی بهش نداشت! آهو کیف رو از دستش گرفت و پس از کمی مکث، نگاهِ مستقیمش رو از هومان گرفت و سمت آشپزخونه رفت؛ رفتارِ آهو به قدری محسوس بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود! البته همه، به جز هومان. دقایقی گذشته بود که سرور با سینی چای وارد پذیرایی شد و سینی رو دونه دونه مقابل بچه ها گرفت؛ روی مبل نیم خز شدم تا بلند بشم که هومان درحین چایی برداشتن به سمتم برگشت: - مراقب باش! پشتِ سرم عمیقاً تیر کشید و ابروهام درهم رفت؛ نگاهِ اخمو و پر دردم سمت پیام رفت؛ همچنان داشت بهم نگاه می‌کرد! اینبار اما برخلاف سری قبل نگاهش رو ندزدید! خشم رو توی چشم‌هاش میدیدم، چه مرگش بود؟ پر تاسف نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو تکون دادم؛ بی‌توجه به بقیه و البته دردِ عمیقِ بدنم، سمت اتاق سابقم رفتم؛ کاش میشد همینجا بمونم! هرچند تحمل پیام کمی سخت بود، اما خونه‌ی واقعیِ من همینجا بود! هیچ جا جز این خونه به این مقدار احساس امنیت رو به من نمیداد. در رو باز کردم و وارد شدم؛ پتوی ابریشمیِ شیری رنگم مرتب روی تختم کشیده شده بود و پرده‌ی اتاقم مثل همیشه گوشه‌ای جمع شده بود؛ حتی لاک های رنگی و کرم های مختلفم هم مرتب مقابل آینه چیده شده بود! انگار اطمینان داشتم که قراره به زودی برگردم؛ قطعا اطمینان داشتم که هیچ چیز رو با خودم به اونجا نبردم. مقابل آینه رفتم که چشمم به خودم خورد؛ اصلا انتظار برخورد با همچین وضعیتی رو نداشتم! مثل اینکه علاوه بر کبودی های روی پهلو هام و دردِ پشتِ سرم، کتک‌های بی رحمانش گوشه‌ی لب هام و پاره، و زیر چشم چپم رو کبود کرده بود! به قول پیام، واقعا هم دستش بشکنه. گوشه‌ی پیراهنم رو کمی بالا زدم؛ کبودی عمیق روی پهلوم به وضوح قابل دیدن بود! مرتیکه‌ی حرومزاده؛ چندبار به هومان گفته بودم من رو به اون شکنجه‌گاه نبره؟ اهمیتی داشت براش؟ با تاسف گوشه‌ی پیراهنم رو ول کردم و از اتاق خارج شدم؛ در عرض یک روز چقدر دلتنگِ اتاقم شده بودم! قبل از اینکه وارد پذیرایی بشم بین راه به ورودیِ راهرو تکیه دادم و خطاب به هومان گفتم: - میشه من اینجا بمونم؟ قُلوپ آخر چاییش رو خورد و خیلی جدی بهم نگاه کرد. - نخیر! لب‌هام آویزون شد. - اینجا با خونه‌ی تو چه فرقی داره آخه؟ بزار بمونم دیگه هومان، وسایلمم اینجاست هنوز. قاطع جواب داد. - خب بیارشون! نترس، خونه‌ی من شکنجه‌گاه نیست؛ من کتکت نمیزنم. زیرلب «مسخره»ای زمزمه کردم و روی مبل نشستم. - نشین دیگه؛ بلند شو تا بریم. تا الان اون خونه حسابی خاک گرفته؛ باید مرتب بشه. هومان از جا بلند شد که توفان گفت: - داداش یه امشب رو اینجا بمونید! ویا هم خیلی اوکی نیست، استراحت کنه بهتره. هومان کوتاه خندید. - نمیخوام ازش کار بکشم که! میبرمش همونجا استراحت کنه. پیام هم بلند شد. - توفان راست میگه؛ امشب بمونید. و بلافاصله بعد از پایان حرفش به من نگاه کرد؛ دیوونه‌ای چیزیه این پسر؟ شاید میخواد امشب اینجا نگهمون داره تا به من تجاوز کنه! بابت فکرهای مسخره‌ای که به سرم زد زیرپوستی خندیدم که هومان درجواب پیام دستش رو جلو برد و قاطع پاسخ داد: - فردا بهتون سر میزنیم؛ امشب برگردیم بهتره. پیام ناراضی سری تکون داد و دست هومان رو گرفت؛ با اصرارهای هومان به اتاق نازنینم رفتم و باقی وسایلم رو توی ساک کوچیکی ریختم که همراه با خودم ببرم؛ آخرین امیدم برای برگشت به این خونه‌هم امشب از بین رفت! هومان ساک رو از دستم گرفت و با خداحافظی کوتاهی از بچه ها جدا شدیم و سمت خونه حرکت کردیم؛ به محض ورود به خونه اولین چیزی که توجهمون رو جلب کرد بوی عمیق خاک بود! هردو به سرفه افتادیم که هومان جلوتر رفت و پریز برق رو فشار داد؛ لوسترِ کلاسیک فضای خونه رو روشن کرد و من میون سرفه‌هام گفتم: - یه خدمتکار میگرفتی هر دو هفته بیاد اینجارو تمیز کنه لعنتی! این خونه چهارسالِ تمام انسان به چشمش ندیده. هومان فقط خندید و سمت مبل های کاراملی رنگِ کنج پذیرایی رفت. - بیا روی یکی از این کاناپه ها استراحت کن تا برات اتاق آماده کنم؛ البته وایسا تا خاک روی مبل هارو بگیرم. خنده‌ی میون حرف‌هاش باعث شد میون خستگی لبخند بزنم؛ واقعا بابت زندگی درکنار هومان هیچ غمی نداشتم! هومان بد نبود؛ اتفاقا خیلی هم خوب بود. شاید حتی در کنارش بیشتر در کنارم خوش میگذشت، اما از طرفی هم به اون خونه و همخونه‌هام عادت کرده بودم. هومان با وسواس بزرگترین کاناپه رو دستمال کشید و با اصرار من و روش خوابوند. - فعلا اینجا دراز بکش تا اتاقت رو آماده کنم؛ راحتی؟ کوسن ها کوچیکه، وایسا برات بالش بیارم. قبل از اینکه بره دستش رو گرفتم. - نمیخوام هومان، راحتم!
×
×
  • اضافه کردن...