-
تعداد ارسال ها
112 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط شکوفه فدیعمی
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** دوباره رژلب قرمز آتشین رو روی لبهام کشیدم، چون این رنگ به اندازهی کافی به معنی اعلان جنگ بود. اما نمیدونم چرا درونم یه استرس و ترس ریزی بود. اونقدری بود که رژلب رو روی میز آرایشی داغونم با لرزش گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم توی آیینه نگاه کردم. تقریبا آرایشم تکمیل شده بود؛ چون خطچشم دنبالهدار و سایهی دودیام، عمیقتر از همیشه به نظر میرسیدن. کمی عقبتر رفتم تا خودم رو توی آینهی کوچیکم بهتر ببینم. لباس مشکی که یوسف برام خریده بوده، حسابی روی تنم نشسته بود. لباس سادهای بود اما خیلی جلب توجه میکرد و منم همین رو میخواستم. بالا تنهی لباسم یقه هفت ظریفی داشت به همراه آستینهای تنگ تا روی مچ دست و از پایین مدل ماهی چسبونی که از عقب کمی دنباله داشت. لباس قشنگی بود. الحق که یوسف سلیقهی قشنگی داشت؛ چون با هر حرکتم، پایین لباسم موج کمی میگرفت. اینبار نگاهی به گوشوارههام انداختم. گوشوارههای بلندی که با هر تکون سرم، برقش چند برابر میشد. از تیپ امشبم خیلی راضی بودم و یه جورایی حس میکردم خاص شدم. اما به قول یوسف، دخترای خوشگل همیشه دور آرش ستوده مثل پروانه در حال چرخش هستن. مهم اینه، کی بتونه اون رو رام خودش بکنه. با این فکر آهی سر دادم و زیر لبم آروم زمزمه کردم: - تو میتونی دلربا. با این حرف نگاهم روی جعبهی مخملی کوچیکی که روی میز بود، ثابت موند. به آرومی در جعبه رو باز کردم. با دیدن ماسک مشکی طرح گربهای چشمهام برق زد. بدون زرق و برق، بدون طرح، فقط چند خط ظریف نقرهای کنار چشمهام بود. سری از رضایت تکون دادم، چون به نظرم هم قشنگ بود و هم خاص، چیزی که نه جلب توجه کنه، نه توی جمع گم بشه. انگشت شصتم رو روی لبهی ماسک کشیدم که ناگهان یاد آخرین پیام یوسف افتادم که عصر فرستاده بود: - امشب ساعت ده، با ماشین تیبا رنگ مشکی میام دنبالت. با یادآوری پیام یوسف با استرس گوشهی ناخنم رو جویدم، بعد سریع دستم رو پس کشیدم و زیر لب با حرص به خودم گفتم: - بسه دیگه دلربا، شبیه آدمی بشو که میدونه داره چیکار میکنه. نه مثل آدمهای ترسو و احمق... با حرص موهام رو از پشت، شل ولی حسابشده جمع کردم؛ چند تار لجباز از کنار شقیقههام بیرون زدم؛ چون صورتم رو نرمتر میکردن. امشب میخواستم یه جور ظاهری داشته باشم که هم بیدفاع به نظر برسه، هم خطرناک. چیزی بین این دوتا تقریبا... صدای ویبرهی گوشی، سکوت اتاق سردم رو شکست. یوسف بود: - رسیدم.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با حرف یوسف با استرس دستهام رو بهم قفل کردم و گفتم: - خیالت راحت باشه یوسف، حواسم هست. ولی خب این مراسم کِی برگزار میشه؟ یوسف با حرفم دندونهاش رو روی هم سایید و گفت: - من هم دقیق نمیدونم؛ اما میدونم که آخر این ماهه. با استرس سرم رو تکون دادم که یوسف در ادامه گفت: - تا اخر ماه فکر کن دلربا، اگر نیای یعنی ترکِ بازی رو انتخاب کردی و من رو قطعا خوشحال میکنه؛ چون نمیخوام بهت آسیب وارد بشه. سکوت دوباره برگشت. اینبار سکوت سنگینتر بود؛ چون فهمیدم هر جملهای که شنیدم، پشتش یه درِ بسته و پر از رازهای عجیب و غریبی نشسته. نفسم رو با استرس بیرون دادم و برای اینکه یوسف با حرفهاش من رو از رفتن منصرف نکنه گفتم: - یعنی من باید ماسک رو از اول آماده کنم، یا باید بدون ماسک برم؟! یوسف با حرفم لبخندی با تهمزهی احترام زد و گفت: -با این سادگیت میخوای مقابل ستودها وایستی؟! خاک برسرم، چه سوتی احمقانهای جلوش دادم. با حرفش خندهی الکی کردم و گفتم: - شوخی کردم. اما یوسف باور نکرد و سنگین نگاهم کرد و بدون اهمیت دادن به سوتیم گفت: - خب اگه به آرش ستوده نزدیک شدی، میخوای چیکار کنی؟! با حرف یوسف سکوت کردم. یعنی قصد ندارم چیزی از هدفم بگم. یوسف منظور سکوتم رو که متوجه شده بود، آهی سر داد و گفت: - اوکی دختر، برای مراسم منتظر تماسم باش.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- دلربا، چون اصرار کردی باید حقیقت رو هم مثل تیغ نشونت بدم. با این حرف چشمهاش رو از روی صورتم پایین آورد و لبهاش رو تر کرد و گفت: - آرش ستوده… مردِ ستودهای که هیچوقت ستوده نمونده. همه میگن میفهمه، همه میگن کمک میکنه، حق رو میگیره. اما وقتی یکی وارد دنیای ستودهها میشه… تازه میفهمه حقکشی یعنی چی؟! با حرفهای یوسف بیاراده گلوم خشک شد. یوسف با دیدنم پوزخند کمرنگی زد. با نوک انگشت، حلقهای روی میز رو کشید و گفت: - مثل کسی که روی برگهی حکم، امضا رو تمرین میکنه. یعنی آدمها رو با لبخند، با دعوت و با جملههای شیرین میخره. بعد که دستت رو گرفت، خیلی خوب بهت یادآوری میکنه که اختیار از اول مالِ تو نبوده. یوسف با این حرف کمی رو به من خم شد و در ادامه گفت: - و نخواهد بود. چشم توی چشمهای یوسف گذاشتم و گفتم: - بازم ازشون بگو. یوسف با حرفم سری تکون داد و گفت: - مرد خیلی هوسبازیه و دنبالِ شکارِ بیصداست، ولی باید بدونی که اون دنبال شکار دخترهای خاصه نه معمولی مثل تو. بعد از حرف آخر یوسف، اتاق انگار کمی سردتر شد. - دلربا، من در رو برات باز میکنم ولی وقتی واردش بشی؛ ممکنه با درهای زیادی مواجه بشی؛ چون بعضی درها فقط با کلید جسارت باز میشن. با حرف یوسف سری تکون دادم و گفتم: - نگران نباش من جسارتش رو دارم؛ ولی خوب چطور نزدیکشون بشم؟ یوسف با حرفم به مبل تکیه داد و گفت: - مراسم بالماسکه نزدیکه. با این حرف، با هیجان ابرو بالا پروندم گفتم: - خوب کی؟! یوسف با حرفم شونهای بالا انداخت و گفت: - نمیدونم. با حرفش مثل لاستیک پنچر شدم که یوسف در ادامه گفت: - دقیقش رو خود آرش ستوده نگفته. یا گفته و ما نفهمیدیم؛ ولی نشونهها معلومه دیگه. یوسف با این حرف دستی به ته ریشش کشید و در ادامه گفت: - دعوتنامههایی که هنوز مهر نخورده، ماسکهایی خاصی که توی انبارها جابهجا میشن و رفت و آمدهایی که از ساعتِ مشخص رد میشن، بیدلیل و بیحساب... انگار دارن تدارک یه مراسم بزرگی رو انجام میدن. نگاهش دوباره به صورتم ثابت شد. - فقط یه چیز رو خیلی خوب بدون دلربا، قراره وسطِ اون بازی بین اون آدمهای خطرناک، با لبخندِ واقعیات کنارشون وایسی و نقش بازی کنی؛ اما امان از روزی که خطا کنی و متوجهات بشن.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با حرف یوسف آروم چشمهام رو باز و بسته کردم و گفتم: - آره، مطمئنم. صدام برعکس ظاهر محکمم، بیاراده لرز خفیفی گرفت. یوسف با حرفم بیقرارانه روی مبل جابهجا شد. انگشتهای درشتش رو توی هم قفل کرد. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. - یوسف؟ یوسف ناگهان با حرفم با لحنی عصبی بهم توپید و گفت: - مگه ندیدی نتیجهی زندگی داوود رو؟! به خودت بیا دختر. با این حرف سرم رو پایین انداختم و لب پایینم رو گاز گرفتم. اسم داوود کافی بود تا کل جونم تیر بکشه. - دیدم… برای همینه که دیگه نمیخوام مثل اون، بیصدا زیر فشار زور له بشم. یوسف با کلافگی انگشتهای دستش رو لای موهاش فرو کرد. نگاهش روی صورتم ثابت موند، چشمهاش خسته و گود رفته بود. - ولی تو تنها نیستی دلربا. حداقل بذار من یه فکری، یه کمکی، یه کاری… به تندی حرفش رو بریدم و گفتم: - تو همین الانش هم زیر نگاه ستودهایی. اگر بفهمن تو در جریان کاری هستی که من میخوام انجامش بدم، بهت رحم نمیکنن. با این حرف نگاه غمگینی به چهرهی یوسف انداختم و در ادامه گفتم: - نمیخوام تو رو هم به خطر بندازم. چونهی کشیدهی یوسف لرزید. انگار میخواست چیزی بگه اما میترسید. - دلربا، من... میخواست حرفش رو کامل کنه که نمیدونم چی شد حرفش رو خورد. - بگو یوسف چی شده؟! یوسف با این حرفم کمی خجالتزده نگاهم کرد و گفت: - من بهت علاقه دارم. با این حرف نفسم رو با فشار بیرون دادم و توی دلم گفتم: - همین رو کم داشتم. با چهرهای جدی، نگاه مصممی بهش انداختم و گفتم: - یوسف، الان وقت این حرفها نیست. من الان باید تمرکزم رو روی نقشهام بذارم. اگه یه لحظه حواسم پرت بشه، همهچی از بین میره. یوسف ابروهاش رو درهم کشید و آهی کشید و گفت: - ولی من نمیتونم این حس رو نادیده بگیرم دلربا. هر بار که میبینمت بیاراده دلم میلرزه. با این حرف لحظهای سکوت کردم. عجب گیری افتادم من، آخه الان وقت عاشق شدن بود؟! نمیتونستم دلش رو بشکنم؛ چون تنها کسی که میتونست تو این نقشه کمکم کنه قطعا فقط یوسف بود. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و با لحنی نرمتری گفتم: - میفهمم، اما الان عشق بزرگترین نقطه ضعف منه، بذار بعد از اینکه همهچی تموم شد، درموردش دوباره حرف بزنیم. باشه یوسف جان؟ یوسف با حرفم سری تکون داد و گفت: - باشه. فضا سنگینتر از قبل شد، صدای نفس هر دومون در سکوت خونه میپیچید. خوب میدونستم تنها چیزی که بینمون باقی مونده، فقط وعدهی دروغین بین عشق و وظیفه بود. من رو ببخش یوسف که بخاطر خواستهام، وعدهی دروغین عشق رو بهت دادم... مجبور بودم. اونهم بخاطر داوودم. یوسف آروم از جاش بلند شد و گفت: - من الان باید چیکار کنم؟ با این حرف منهم از جام بلند شدم و گفتم: - من رو به ستودهها نزدیک کن. یوسف با حرفم سرش رو به معنی تأیید تکان داد. کمی انگار داشت با خودش میجنگید ولی بعد آروم گفت: - نزدیک کردنت به ستودهها ساده نیست. اونها به هرکسی اعتماد نمیکنن. با این حرف نگاهش روی صورتم قفل کرد. انگار دنبال نشونهای از تردید بود؛ اما من پرروتر از این حرفها بودم. پس دستبهسینه ایستادم و با لحنی محکم گفتم: - برای همین از تو خواستم. تو تنها کسی هستی که میتونی درها رو برام باز کنی. یوسف با حرفم مکثی کرد، بعد آهسته نفسش رو بیرون داد و گفت: - باشه… ولی یه چیز رو بدون دلربا. وقتی وارد دنیای ستودهها بشی، دیگه راه برگشتی نداری. با حرفش من هم سریع و بدون فکر کردن در جوابش گفتم: - من راه برگشت نمیخوام. با این حرف چیزی توی نگاه یوسف شکست، اما پشت لبخند تلخش قایمش کرد.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صداش آروم بود اما بوی غم میداد. میدونستم از دست دادن داوود براش خیلی سنگین بود؛ چون رفاقتشون خیلی قشنگ بود. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی محکم و قاطعی از خودم داشته باشم. صدایی که نشون بده دیگه اون دختر ضعیف و گریون چند دقیقه پیش نیستم. - یوسف... منم دلربا. یوسف با شنیدن صدام، مکث کوتاهی کرد و با نگرانی گفت: - دلربا تویی، اتفاقی افتاده؟! با این حرف ناگهان یاد نگرانیهای همیشگی داوودم افتادم. بیاراده چشمهام پر از اشک شد و با صدای لرزونی گفتم: - میدونی داوودم رو چطور بیرحمانه از من گرفتن یوسف؟! با این حرف سکوت سنگینی بینمون حکمفرما شد. میدونستم یوسف هم از رفتن داوود ضربهی بدی خورده، اما حالا حرف من، تلخی واقعیت رو براش صدبرابر کرد. یوسف با صدای پر از غمی در جوابم گفت: - متأسفم… خیلی متأسفم. نمیدونم چی بگم. با حرف یوسف لرزش صدام رو به زور کنترل کردم و گفتم: - نیازی نیست چیزی بگی. صدام آروم اما همینقدر قاطع بود. - یوسف، میخوام کنارم باشی و کمکم کنی. یوسف با شنیدن حرفم جا خورد و با تعجب گفت: - چه کمکی دلربا؟! لبهام رو تر کردم و نفس توی سینهام رو با قدرت بیرون دادم و گفتم: - میخوام کمکم کنی تا انتقام داوود رو از اون آدمهای عوضی بگیرم. نمیخوام خون برادر بیگناهم همینجور الکی پایمال بشه. یوسف با شنیدن حرفهام مکث طولانی کرد و گفت: - خیلی خطرناکه دلربا، تو به عنوان یه دختر نمیتونی نزدیک همچین آدمهای بیرحمی بشی، چون... با این حرف به تندی وسط حرفش پریدم و گفتم: - از پسشون بر میام یوسف، تو اصلا نگران من نشو. چون فقط یه چیز میخوام بفهمم. اینکه چرا و به چه دلیل این بلا رو سر داداش بیچارهی من آوردن؟! من باید بفهمم کی پشت این ماجرا بوده و مهمتر از همه، باید کار کسی که داوود رو تموم کرد رو تموم کنم. یوسف با شنیدن حرفهام سکوت سنگینی کرد، انگار داشت باورش رو با درخواست من میسنجید. - تو… مطمئنی؟ اون دنیا جای تو نیست. بازم میگم اونا خطرناکتر از اون چیزی که تو فکر میکنی هستن. - هیچ خطری از اونچه که من الان حس میکنم برای من ترسناکتر نیست. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. حالا بگو تو کمکم میکنی یوسف؟ سکوت دوباره برقرار شد، اما این بار، سکوت انتظار بود. انتظار برای تصمیمی که میتونست مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر بده. - باشه دلربا... ولی قبلش باید حضوری پیشت بیام و باهات سر یه مسائل مهم صحبت کنم. با حرف یوسف لبخند تلخی از خوشحالی زدم و گفتم: - ممنونم... شب منتظرتم. با قطع شدن تماس، از جام بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم که مثل همیشه خواب بود. با کلافگی صفحهی گوشیم رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت هفده و نیم دقیقه بود. کمی وقت داشتم یه چرتی بزنم تا کمی کنار یوسف سرحال باشم. با بیحالی به سمت تشک قدیمیام رفتم و خودم رو روی اون رها کردم. چشمهام رو به آرومی بستم که از شدت خستگی و بیحالی سریع خوابم برد. با صدای زنگ خونه بیدار شدم و یادم افتاد که امشب یوسف میاد. با دست محکم به سرم زدم و فوری یه مانتو و شال سرسری رو پوشیدم، با عجله به سمت در رفتم و در رو باز کردم. - خوش اومدی. یوسف هم سن و سال داوودم بود، هر دو فقط سیسال سن داشتند. یوسف مردی قدبلند و کمی چاق بود؛ ولی در کل قیافهی بانمکی داشت. اما امشب قیافهاش عجیب فرق کرده بود... ته ریش بلند، موهای ژولیده و چشمهای ریزش گود افتاده بودن. کل وصف حالش مثل من غم بود و غم. - ممنون. با سکوت خاصی وارد خونه شد و مستقیم روی مبلهای زرد رنگ قدیمی ما نشست. من هم میخواستم براش یه فنجون چایی درست کنم که یوسف به تندی گفت: - دلربا... چیزی نمیخورم، فقط خواهش میکنم بیا یکم صحبت کنیم چون باید برگردم سر پستم. یوسف نگهبان کارخونهی ستودها بود و از کمکاری کردن میترسید، میترسید سرنوشتش مثل داوود بشه؛ چون ستودها خیلی سختگیر و بیرحم بودن. با حرفش به آرومی روبهروش نشستم که یوسف گفت: - دلربا تو مطمئنی از انجام این کار؟!- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با بیحالی از جام بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم. بعد از شستن دست و صورتم به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم. در همین لحظه چشمم به آینهی ترکخوردهی اتاقخوابم افتاد. برای لحظهای خودم رو در اون دیدم. من دلربا، بیست و چهار سالمه و دیپلم علوم انسانی دارم. به دلیل شرایط سخت زندگیم به دانشگاه نرفتم و مجبور شدم از سن کم شروع به کار کردن کنم. دختری قدبلند بودم با موهای خرمایی بلند تا گودی کمرم... . پوست سفید مایل به گندمی و اندام توپری داشتم که همیشه مورد حسادت دوستهام قرار میگرفت. چشمهام کپی برابر اصل با چشمهای مادرم، عسلی بود. ابروهای کشیدهای داشتم که الان به خاطر فوت برادرم کمی رشد کرده بودن. نظم ابروهام حسابی بههم ریخته بود. بینیام کمی گوشتی بود و لبهام غنچهای بودن. طوری که هرکس میدید فکر میکرد لبهام رو ژل زدهام، ولی افسوس من کجا و این عملهای زیبایی کجا؟! هیچکس باور نمیکرد من پاکانه توسط خدا نقاشی شده بودم. آه... خستهام از فکر مزخرف مردم که همیشه طرف مقابل رو بدون شناخت، مورد قضاوت قرار میدن. آخه من نه پولش رو و نه روحیهاش رو داشتم که به فکر اینجور چیزها باشم؛ چون به دلیل شرایط سخت زندگیم، همیشه یه خستگی کوچیکی تو صورتم بیداد میکرد. این خستگی به دلیل این بود که من در خانوادهی چهار نفرهای زندگی میکردم که به دلیل تنگدست بودن خانوادهام، قید دانشگاه رو زده بودم. از همون سن کم شروع به گارسونی در رستوران سنتی کرده بودم. پدرم کارگری ساده و مادرم خیاط بود. زندگی سختی داشتیم اما به هرحال خوشحال بودیم، چون همدیگه رو داشتیم. به دلیل اون تصادف لعنتی، من بهترین افراد زندگیم رو در سن هفده سالگی از دست دادم. از این دنیا فقط برادر بزرگترم یعنی داوود برام مونده بود که اون هم بیرحمانه توسط رئیس تاجر تهران کشته شد. به دختری با چشمهای قرمز از گریه و خشم، چهرهی رنگپریده و موهای بلندش رو که با آشفتگی بالا سرش محکم بسته بود... لبخند تلخی زدم. دلربای هفتهی پیش کجا و الان کجا؟! چقدر حال و روزم ترحم انگیز بود. با نگاهی پر از غم، شروع مرتب کردن خودم شدم. انگار داشتم زرهی از جنس اراده و نفرت به تن میکردم، چون دختری رو توی آینه دیدم که از نبود برادرش حسابی شکسته شده بود و بیرحمانه پناهگاه امنش رو به زور ازش گرفته بودند. لباسهام رو با یه پیرهن و شلوار خانگی به رنگ مشکی ساده عوض کردم. با بیحوصلگی دوباره موهای نامرتبم رو باز کردم و با کشمو محکم دم اسبی بستم. سعی کردم آرامش ظاهری رو به صورتم برگردونم. آرامشی که زیر اون، طوفانی از خشم و کینه در انتظار بود. هر حرکتم هدفی داشت. هر نفس کشیدنم یه آتش انتقام بود؛ چون من دیگه اون دختر شکنندهی دیروز نبودم. حالا تبدیل به کسی شده بودم که برای عزیزش، حتی اگر لازم باشه تا پای جون میایسته و تاوان پس میگیره. من آماده بودم تا نقشه شوم و بیرحمانه رو اجرا کنم؛ چون لیاقت داوود بیگناه مرگ نبود. زندگی بود. داوودی که بعد از مرگ پدر و مادرمون، کلی برام زحمت کشید و مثل یک پدر دلسوز پشتم ایستاد و مثل یک مادر، لقمه برام درست میکرد و به دستم میداد؛ ولی حالا کجاست؟! زیر خاک سرد. با این فکر دوباره اشکهام به چشمهام هجوم آورد و بیاراده زیر گریه زدم. - من چطوری نبودنت رو میتونم تحمل کنم داداشی؟! از دلتنگی قلبم تند میزد و غم از چشمهام میبارید. اما ناگهان صدای قلبم بلند شد که با قدرت میگفت: - نهنه الان وقت گریه کردن نیست دلربا، وقت نابود کردن اون لعنتیه که برادرت رو ازت گرفت. با این حرف اشکهام رو با پشت دست پاک کردم و گوشیم رو برداشتم. انگشتهام بیاراده روی صفحهی سرد گوشی کند شدن و به سختی شمارهی "یوسف" رو پیدا کردند. یوسف، رفیق صمیمی و همکار داوود در اون عمارت بود؛ کسی که همیشه در کنار داوود فعالیت میکرد و مثل یک برادر کنارش بود. هر دو همیشه با پرحرفی زیاد از دنیایی حرف میزدن که من هیچوقت از اون سر در نمیآوردم. همیشه فکر میکردم اینها فقط حرف و خیالپردازیهای داوود و یوسف هستش و من همیشه به شوخی بهشون میگفتم: - اثرات فیلم اکشنی که میبینید هستش. واقعا مغز جفتتون تاب برداشته. یوسف و داوود همیشه با حرفم میخندیدند و گستاخانه جوابم رو میدادن. در اون لحظه داوودم چقدر معصوم بود. با یادآوری شیطنتهای داوود، دوباره دلم آتیش گرفت. حالا در این لحظه حس میکنم تنها راه من برای رسیدن به آرامش، فقط گرفتن حق داوود و ورود من به همون دنیای پیچیده مبهم هست. با لرزشی که سعی کردم قایمش کنم، تماس رو با یوسف برقرار کردم. صدای بوق خوردن گوشی، سکوت اتاق رو مثل ضربان قلبم شکست. بالاخره صدای گرفته و خستهی یوسف در گوشی پیچید: - الو؟- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: برای اون، اشک نشونهی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی مینوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بیجواب نذاره. میخندید ولی خندههاش یه پوشش بود رو خالیهای دلش تا کسی نفهمه تهِ چشمهای سیاهش چه خبره... . صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمهی سرد تو گوشش میپیچید و بهش میگفت: «اینبار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمیذاشت. اون خوب میدونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه. *** با غم و ناراحتی روی فرش کهنهی خونه ولو شدم. خونه به طرز عجیبی بوی خاک و سکوت گرفته بود. سکوتی که فقط صدای نفسهای نامنظمم رو توی خودش گم کرده بود و این فضا بیش از اندازه برای من سنگین بود. دستم رو روی گلوم گذاشتم، که بیاراده عکس داوود که روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشته بودم به چشمم خورد. همون عکسی که هر بار با دیدن لبخند مهربونش قلبم به طرز فجیعی فشرده میشد؛ چون لبخند و انرژی برادرانش برای من مثل یک زندگی رنگی زیبا بود. اما از وقتی رفت، انگار همهی رنگهای دنیا برام سیاه شدن. آخ، باور نمیکنم که از داوودم، داداشی من، پناهگاه زندگی من، همهکس من؛ فقط یه قاب عکس مونده باشه. با این فکر بیاراده هق زدم و گریه کردم. خدایا بعد از رفتن داوود من چیکار کنم؟! چطور بدون داوود زندگی کنم و نفس بکشم؟! خدایا، من که از قبل تنها بودم و از دار دنیا فقط همین یه برادر رو داشتم. پس چرا اونهم از من گرفتی و تنهاترم کردی؟ چراهای زیادی توی سرم درحال چرخش بودن. بیاراده پیرهن داوودم رو با دستهای بیجونم، محکم فشار دادم و زجه زدم. - نباید اینقدر زود از پیش من میرفتی داداشی. اشک پشت اشک میریختم، حس میکردم دنیا برام به پایان رسیده بود و این چهقدر برای من تلخ و کشنده بود. هقهق بیصدام سکوت خونه رو به طرز تلخی شکسته بود که ناگهان نگاه پر از غمم به یه شعلهی سیاه و سرشار از انتقام تغییر کرد. از روی فشار و عصبانیت دستم رو مشت کردم و محکم روی زمین کوبیدم. با چشمهای که از خشم و گریه، قرمز شده بودن به چشمهای داوود توی قاب عکس خیره شدم و با صدایی که از شدتِ بغض اما پر از بوی تهدید میلرزید گفتم: - راحت نمیذارم… نمی… نمیذارم کسی که تو رو از من گرفته، توی این دنیا راحت زندگی کنه. بیاراده با این حرف گلوم از فشار بغض سنگینم درد گرفت، اما باز روی خودم مسلط شدم و در ادامه گفتم: - به خدا قسم داوود، به همین قطرههای اشکم قسم، جوری زندگیشون رو براشون جهنم میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنن. با این حرف نفس عمیقی کشیدم و اشکهای روی گونههام رو با پشت دستم پاک کردم. سعی کردم لرزش دستهام رو کنترل کنم. اما حس تلخ انتقام همچنان در وجودم میجوشید. دیگه وقت ضعیف بودن و گریهزاری نبود، وقت یه گوشه نشستن و بغل کردن افسردگی هم نبود. الان وقت گرفتن انتقام خون برادرم بود؛ چون اون هیچوقت دوست نداشت من رو اینطور شکستخورده ببینه. با این فکر آهی کشیدم و ارادهای که نمیدونم چطور از اعماق وجودم بیرون کشیده بودم. با بدنی لرزون از زمین به سختی بلند شدم. حس میکنم استخونهای بدنم هنوز درد میکنه، اما درد بدنم در برابر آتش انتقامی که درون قلبم شعلهور بود، هیچ بود. چشمهام رو با غم، باز و بسته کردم که نگاهم به فضای خونه افتاد؛ درب و داغون... . یه خونهی هفتاد متری قدیمی دو خوابه با دیوارهای ترک خورده به رنگ کرمی و آشپزخونهی درب داغون. این بود زندگی من و برادرم، چه روزهایی رو گشنگی و بیپولی کشیدیم اما به هر حال با داشتن هم خوشحال بودیم. گاهی صدای خندههامون تا آسمون و گاهی صدای دعواهامون تا خونهی همسایه بغلیمون میرسید. جالب اینجاست همسایه بغلی ما یه پیرزن تنها زندگی میکرد. برادرم از سر مهربونی خیلی هواش رو داشت. چشمهام شاهد بودن که این پیرزن با شنیدن مرگ برادرم چقدر گریه کرد و شکسته شد. انگار که پسر خودش فوت کرده بود. با این فکر دوباره نگاهی به خونهی بدون داوود کردم. سکوت خونه خیلی ذهنم رو بههم ریخته بود اما سکوت من رو نمیشکست. چون سکوتی شده بود که من باید اون رو با فریاد انتقام پر میکردم و خواهم کرد.- 102 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: آوایِ دروغــــینِ مــــاه نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی خلاصه: دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون میدهد. اما وقتی نقشهاش از مسیر خارج میشود، همهچیز پیچیدهتر از آن میشود که فکرش را میکرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است. چون صاحب بازی او را به اسارت میکشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد. بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم میتواند آخرین قدم او باشد. آرتام چه میخواهد؟ انتقام… یا چیزی خطرناکتر؟ اکنون دلربا باید انتخاب کند: بقای خود، یا فرو رفتن در بازیای که روحش را برای همیشه میبلعد.- 102 پاسخ
-
- 5
-
-
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
شکوفه فدیعمی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
درخواست متروکه -
درخواست طراحی کاور داستان قلبی که مینویسد | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی قشنگههههه اما داستانو کنسل کردم انشالله رمان جدیدمو قرار میدم و شما برام جلدش رو درست کنید💙- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور داستان قلبی که مینویسد | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور داستان قلبی که مینویسد | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درخواست کاور دارم💚 همون جلد- 6 پاسخ
-
- 2
-