-
تعداد ارسال ها
112 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط شکوفه فدیعمی
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ماشین بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی جلوی درِ آهنی و بلند عمارت ایستاد. نگهبان با دیدن ماشین آرش سریع در رو باز کرد و ماشین آروم وارد حیاط سنگفرششده شد. چراغهای زرد عمارت روشن بود و نورش روی نمای سفید و ستونهای بلندش افتاده بود. ماشین که خاموش شد، آرش اول پیاده شد بعد با سر به نگهبان اشاره کرد. نگهبان هم پاتندی سمت من اومد. در رو برام باز کرد. تا پام رو بیرون گذاشتم احساس کردم زمین زیر پام یه لحظه لرزید، اما خودم رو به زور نگه داشتم. با قدمهای آروم به سمت در ورودی عمارت شدم که گلی خانم در رو باز کرد و با دیدن آقا آرش کمی خم شد و گفت: - خوش اومدی آقا آرش. آرش با حرفش سری تکون داد و گفت: - شیوا خانم رو ببر توی اتاقش... امشب کار نمیکنه. بعد بدون اینکه نگاهم کنه در ادامه گفت: - امشب فقط استراحت میکنه. با حرفش سرم رو بالا آوردم با اعتراض گفتم: - من حالم خوبه، لازم نیس... آرش با حرفم با اخم به سمتم برگشت و با همون نگاه جدی و اخمآلودش گفت: - گفتم امشب استراحت میکنی. با حرفش دیگه دهنم رو بستم و نفس کوتاهی کشیدم. دیگه چیزی نگفتم. آرش با گفتن این حرف با قدمهای بلند و محکم به سمت پلههای بالا رفت. گلی خانم هم زیر بازوم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. لباس راحتی تنم کرد و آروم روی تخت من رو خوابوند و گفت: - خدا بد نده... شنیدم چه اتفاقی برات افتاده. با حرفش لبخند بیحالی زدم و گفتم: - ممنون گلی خانم. گلی خانم با لحن مادرانهی نزدیکم شد و گفت: - امشب به محدثه میگم کنارت بخوابه، خدای نکرده یدفعه حالت بد نشه. با حرفش سری تکون دادم و دوباره تشکری زیر لب کردم. گلی خانم لبخندی بههم زد و از اتاقم بیرون رفت. با خستگی چشمهام رو روی هم بستم و توی فکر فرو رفتم. آرش نمیدونست همین دستهایی که امروز توی دستهاش بودند. چه خیانت بزرگی بهش کردن. بیاراده دستهام رو مشت کردم و زیر لب با بغض زمزمه کردم: - تا کی میتونم به این بازی کثیف ادامه بدم؟! تا کی میتونم هر شب با این عذاب وجدان بخوابم؟! و بدتر از همه… اگه یه روز آرش بفهمه باهاش چی کار کردم چی؟! ناگهان صدای شکستن بغضم توی اتاق پیچید؛ اونقدر آروم که فقط خودم و خدای خودم شنیدیمش... با همون چشمهای اشکی دستم بیاختیار به سمت کیفم که روی میز کنار تخت افتاده بود رفت و گوشیم رو از توش در آوردم. آروم روشنش کردم که با دیدن پیام از آرتام، دستهام شروع به لرزیدن کرد. با انگشتم پیام رو آروم باز کردم که دیدم تایپ کرده بود. - امشب بیا اتاقم. با خوندن این پیام بیاراده نفس توی سینم حبس شد.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مرده که رفت، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای فن کوچیک گوشهی اتاق میاومد که ویز ویز میکرد. بعد از چند دقیقه مرده با لیوان آبی به سمت آرش اومد و گفت: - بفرمایید. آرش زیر لب تشکری کرد و با قدمهای آروم به سمتم اومد. منهم با تشکر لیوان رو از دستش گرفتم و با تشنگی سریع لیوان رو به دهنم نزدیک کردم. آرش با دیدنم ابروی بالا پروند و گفت: - آروم بخور… هول نکن. اما بیاختیار لیوان توی دستم یه ذره لرزید. آرش که متوجه لرزش دستم شد. آروم به سمتم اومد و خودش دستم رو گرفت که ثابت بمونه. آب که از گلوم پایین رفت، انگار مغزم یه کم روشنتر شد. آرش با کلافگی انگشتهای دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت: - بهتر شدی؟! با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - آره، ولی میشه برگردیم عمارت؟! آرش با حرفم نگاهی بههم انداخت و گفت: - باشه. با این حرف به سمتم اومد و میخواست توی بلند شدن زیر بازوم رو بگیره که من خودم رو عقب کشیدم و گفتم: - میتونم راه برم… لازم نیست دوباره بغلم کنی. آرش با این حرف یه گوشه لبش بیاراده بالا رفت و گفت: - مطمئنی؟! چون من مشکلی ندارم دوباره بغلت کنم. با این حرف چشم غرهی ریزی براش رفتم و از جام به آرومی بلند شدم. آروم و با احتیاط از اتاق نگهبانی بیرون زدیم که بیاراده هوای خنک عصر توی صورتم خورد. یه لحظه وایسادم و نفس عمیقی کشیدم که آرش سریع به سمتم برگشت و گفت: - سرگیجه گرفتی؟! با این حرف نگاهش کردم و آروم گفتم: - نهنه... خوبم. با این حرف دوباره با قدمهای آروم پشت سرش راه افتادم. که آرش جلوی ساختمون بلندی، ماشین مشکی مدل بالاش رو پارک کرده بود. در شاگرد رو برام باز کرد و با همون لحن جدی همیشگیش گفت: - سوار شو خانم بیحال. با این حرف بیاختیار لبخندی روی لبم نشست و آروم داخل ماشینش نشستم. آرش عینک آفتابیش رو به چشمهاش زد. ناگهان به سمتم اومد و کمی روی من خم شد و کمربندم رو بست. بعد خودش هم دور زد و پشت فرمون نشست. ماشین که روشن شد، سکوت کوتاهی بینمون افتاد. یعنی فقط صدای موتور ماشین و نفسهای آروم من بود. بیاراده یه عذاب وجدان سنگینی سراغم اومد. امروز با چشمهای خودم شاهد بودم که آرش چقدر هوام رو داشت. چقدر نگرانم بود، ولی من چی؟! من لعنتی هفتههاست که دارم یواشکی توی غذاهاش دارو میریختم و خیلی راحت با جونش داشتم بازی میکردم. با بغض سرم رو روی شیشهی ماشین گذاشتم و به بیرون نگاه کردم. شهر داشت از جلوی چشمهام رد میشد. ولی انگار هیچ کدوم از اینها رو نمیدیدم. خدایا، خودت کمکم کن. این بازی رو چطوری تموم کنم؟! چطور میتونم خودم و آرش رو از دستهای آرتام نجات بدم؟! بیاراده قطره اشکی دور از چشم آرش از گوشهی چشمم سرازیر شد.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آرش سرش رو به سمت صدا بلند کرد و داد زد: - نه خوب نیستیم... کمک کنین سریع بیرون بیایم. ناگهان در آسانسور به صورت کامل باز شد و دو نفر از کارکنای ساختمون سریع به ما نزدیک شدن. آرش با دقت من رو بلند کرد و من رو به خودش چسبوند تا نیفتم. اما من سرم هنوز سنگین بود و حس میکردم دستهاش امنترین جا روی زمین بود. وقتی از آسانسور بیرون اومدیم و هوای آزاد توی صورتم خورد، اولین نفس واقعی رو که کشیدم انگار جون گرفتم و چشمهام بیاراده کمی باز شدند. - تموم شد دختر. آرش با این حرف آروم و شاید حتی بیاختیار پیشونیش رو روی موهام گذاشت. *** وقتی چشمهام باز شد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام... نور زرد و کمرمق بالای سرم میلرزید و دیوارهای خاکستری دورم، بیشتر شبیه اتاق نگهبانی یا فضای تاسیسات بود. گلوم خشک و سرم سنگین بود. انگار هنوز بخشی از اون ترس و بیحالی توی بدنم گیر کرده بود. خواستم بلند شم، اما دستم یهو لرزید و دوباره روی تخت باریک زیرم افتادم. همون لحظه صدای آرش بلند شد. - تکون نخور… هنوز ضعیفی. سرم رو به سختی به سمت صداش چرخوندم که آرش رو کنار در با ژست خاصی ایستاده بود دیدم. یه دستش روی بیسیم بود و نگاهش مرتب بین من و راهرو جابهجا میشد. معلوم بود ذهنش هنوز درگیر ماجرای آسانسوره، اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه. با بیحالی سرفهی آرومی کردم و با صدای خیلی کم گفتم: - من… کجام؟! آرش با دیدنم نفس کوتاهی کشید و گفت: - اتاق نگهبانی طبقهی همکف. بیرون نمیتونستم تو رو همونطور بیحال نگه دارم. مجبور شدم بیارمت اینجا چون امنتر بود. با حرفش چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم. که آرش با این حرف به سمتم اومد و با همون ژست خاصش گفت: - ولی ترسیدی... اونهم خیلی. با حرفش سعی کردم بشینم که آرش زیر بازوم رو گرفت و توی نشستن کمکم کرد و گفت: - اگه حس میکنی حالت داره دوباره بد میشه، بههم بگو سریع ببرمت بیمارستان؟! با حرفش سری به معنی نه تکون دادم و گفتم: - نه... ممنون خوبم. راستی آسانسور… چی شد؟! صدام هنوز میلرزید. آرش با این حرف نگاهش رو از من دزدید و به سمت کامپیوتر روی میز چوبی رفت و درحالیکه چیزی رو بررسی میکرد گفت: - گیر کرده بود. انگار سیستم برقش نوسان داشته.... بچهها دارن بررسی میکنن. این جمله باعث شد نگاهم به صورتش ثابت بمونه. برای اولین بار، خستگی و نگرانی رو واضح توی چهرهش دیدم. دیگه خبری از اون آرش عصبیِ، مغرور و سرد قبل نبود. انگار خودش هم از چیزی که دیده بود، حسابی جا خورده بود. با خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - من نمیخواستم دردسر برات درست کنم. آرش با حرفم فوری سرش رو بالا آورد و با تعجب گفت: - تو دردسر درست نکردی که! اون آسانسور خراب بود. این رو محکم گفت که ناگهان یکی از کارکنای ساختمونی مرد با نگرانی وارد اتاق شد و گفت: - حالش بهتر شد؟! دکتر رو خبر کنیم؟! آرش سری به معنی نه تکون داد و گفت: - فعلاً نه. فقط آب بیارین. مرده هم با حرف آرش سریع چشمی گفت و رفت.- 102 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نمیدونم چرا ناگهان بدنم بیحال و سنگین شد. با چشمهای نیمه باز نگاهم رو به دکمههای پیرهن آرش دوختم که درست همون لحظه، صدای مکانیکی ضعیفی از بیرون اومد… آرش با شنیدن صدا، سریع چشمهاش رو توی چشمهام گذاشت و گفت: - شنیدی؟! دارن بازش میکنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن. ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم. همهچی اطرافم ناگهان تار و سنگین شده بود. هوا انگار تموم شده بود. حس میکردم دیوارها بستهتر از قبل شدند، چون نفس از گلوم بالا نمیاومد. دست لرزونم رو بلند کردم و روی شقیقهی سرم گذاشتم که بیاراده سرم گیج رفت. بدون حفظ کنترلم به یقهی آرش چنگ زدم. چون برای یه لحظه همه چیز جلوی چشمهام سیاه شد. با همون چشمهای بسته خیلی آروم لب زدم و گفتم: - آرش… نمیتونم… نفس بکشم. آرش با ترس نگاهم کرد و با اضطراب کمی صداش رو بالا برد و گفت: - نفس بکش دختر... شیوا؟! صدام رو میشنوی؟! نمیتونستم به حرفش عمل کنم و نفس بکشم؛ چون بدنم حسابی سست شده بود. فقط آخرین چیزی که با تموم وجودم حسش کردم. بازوی قوی آرش بود که دور بدنم حلقه شد و من رو نگهداشت قبل از اینکه زمین بخورم. - لعنتی، نباید از حال بری…! من دیگه چیزی رو نمیتونستم ببینم، چون چشمهام رو روی هم گذاشته بودم. فقط یه حس گرما اطراف صورتم بود. آرش با یه دست نگهم داشت و با دست دیگه چند بار آروم به صورتم زد و گفت: - شیوا… چشمهات رو باز کن… خواهش میکنم. با این حرف حس میکردم صدای نفسهاش سنگین شد. یه لحظه مکث کرد، بعد بیدرنگ من رو محکمتر بغل کرد و سرم روی سینش گذاشت. صدای ضربان قلبش قاطی صدای نفسهای ضعیفم شد. - باشه، آروم باش… الان تموم میشه. صداش دیگه اون خشونت قبلی رو نداشت، فقط ملایم بود؛ پر از ترس و نگرانی... همون موقع صدای تقتق از بیرون بلند شد، در آسانسور یه تکون شدید خورد. آرش سریع نگاهی به چراغهای خاموش انداخت و بعد دوباره به صورتم خیره شد. با انگشتهای کشیدهاش چند بار گونهام رو نوازش کرد. انگار میخواست مطمئن شه هنوز هستم. - شیوا خانم... میشنوی صدای من رو؟! نمیدونم چرا، ولی همون لحظه صدای آرش از ته ذهنم شنیده شد. حس کردم دلم داره از گرمای وجودش پر میشه. پس نفس آرومتری از گلوم بیرون دادم که آرش با دیدن این کارم، نفس راحتی کشید و زیر لب زمزمه کرد: - آفرین دختر… نفس بکش. با این حرف در آسانسور یهو با صدای فلزی باز شد. نور بیرون توی فضا پخش شد. ولی آرش هنوز من رو توی بغلش نگه داشته بود. کسی از بیرون فریاد زد: - آقای ستوده؟! حالتون خوبه؟!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد بازوم رو کمی فشار داد. یه نفس عمیق کشید و گفت: - فقط با من نفس بکش. هیچی رو نگاه نکن. فقط منو ببین، باشه؟! با حرفش سرم رو خیلی آروم ولی کم تکون دادم. دلم میخواست محکم بگم باشه، ولی گلوم حسابی خشک شده بود. آرش با حال پریشونی به خودش اشاره کرد و گفت: - ببین من رو. بعد از این حرف نفس عمیقی کشید. اونقدر آروم و شمرده که من ناخودآگاه به تقلید ازش هوا رو توی سینم فرو دادم. ولی هنوز حس میکردم قلبم داره دیوونهوار میکوبه. آرش با دیدنم، لبخند پر از اضطرابی زد و دوباره گفت: - آفرین دختر… همینه. یه بار دیگه تکرارش کن. با حرفش دوباره کارم رو تکرار کردم که اینبار وقتی انجامش دادم حس میکنم یه ذره حالم بهتر شد. نه اینکه ترسم کامل رفته باشه، نه… ولی بودنِ آرش کنارم یه جور عجیبی از اون وحشت کم میکرد. انگار بین اون همه دیوار فلزی و تاریکی، فقط صدای اون بود که من رو سر پا نگه داشته بود. با این فکر ناگهان آسانسور یه تکون ریزی خورد. من از ترس یه قدم به سمت آرش پریدم و ناخودآگاه دستم روی سینهی قوی آرش گذاشتم. یعنی به طور کامل توی بغل آرش بودم و خودم خبر نداشتم. با این کار ناگهانیم هر دو برای یه لحظه خشکمون زد. ولی قیافهی آرش دیدنی بود. چون نگاه متعجبش روی صورتم ثابت و بیحرکت موند. اما جالب اینجاست که بیچاره نه چیزی گفت، نه عقب رفت. فقط دستش آروم روی کمرم گذاشت و من رو یه ذره نزدیکتر به خودش نگه داشت. من بیاراده توی چشمهای مشکی رنگ نافذش که مثل آسمون شب تاریک بود غرق شدم. اصلا توی اون نگاهش چی بود که من رو اینجوری کرد که نتونم رو خودم وایسم؟! چرا وقتی میاد سمتم، انگار تموم قدرت و اختیارم رو از دست میدادم. خدای من... داره چه بلای سرم میاد؟! آرش نفس گرمش رو توی صورتم پخش کرد و صداش رو پایینتر از قبل آورد و با لحن خاصی گفت: - نترس… من نمیذارم اتفاقی برات بیفته. این جمله رو که گفت یه لرزش عجیب توی دلم افتاد. ترسم هنوز بود، ولی کنارش یه چیز دیگه هم بود؛ یه حس گرم و عجیب که با وجود اون همه اضطراب، داشتم ازش پر میشدم. سرم رو خیلی آروم بلند کردم. فاصلهمون اینقدر کم بود که اگه یه ذره دیگه جلو میرفتم، قطعا صورتهامون بههم برخورد میکرد. این فکر باعث شد صورتم سرخ بشه. آرش هم انگار نگاه من رو فهمیده بود، چون نگاهش اول روی لبهام رفت و بعد سریع توی چشمهام برگشت... سکوت سنگینی بینمون ایجاد شد. اما تموم چیزی که من الان حسش میکردم، فقط گرمای دست آرش بود و ضربان لعنتی قلب خودم بود. - شیوا خانم؟! اسم مستعارم رو که صدا زد، انگار همهی بدنم مورمور شد. تا اون لحظه هیچوقت انقدر اسمم از دهنش عجیب و قشنگ در نیومده بود. کاش اسم واقعیم رو صدا میزد. با همون صدای بم و گیراش بگه: - دلربا؟! اما حیف که غیرممکن بود. با غم لبهام رو از هم باز کردم و گفتم: - بله؟! آرش خیلی نزدیکتر اومد، طوری که پیشونیم تقریباً به سینهش خورده بود. دستش هنوز دور کمرم بود و با انگشتهاش فشار خیلی ملایمی بههم داد و گفت: - همینطوری بمون. اوکی؟! با حرفش چیزی نگفتم. فقط چشمهام رو بستم و سرم رو خیلی کم تکون دادم. هنوزم فکر میکنه من میترسم؛ اما از وقتی بغلم کرد، انگار کل ترسم یهو پَر کشید رفت. الان به معنای واقعی دارم از این همه نزدیکی و اون گرمای قشنگش عملاً آب میشدم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد و میخواست به یکی زنگ بزنه که با نبودن آنتن زیر لب لعنتی گفت و گوشی رو داخل جیبش انداخت. با کلافگی دستهاش رو آروم توی جیب شلوارش گذاشت و به دیوار آسانسور تکیه داد. منهم همینطور که کنارش وایساده بودم. با استرس شروع به کندن پوست لبم شدم. فضای آسانسور حسابی کوچیک بود و نفس کشیدن برام سخت شده بود؛ چون کمی عرق کردم و رنگ صورتم پریده بود... ناخودآگاه یه قدم به سمت آرش برداشتم که بیاختیار بوی عطرش کل بینیم رو پر کرد. یه بوی تند و خاص که باعث شد یه لحظه همه چی رو فراموش کنم. آرش انگار متوجه نزدیک شدن من شد. سرش رو به سمت من چرخوند و به صورتم نگاه کرد. چشمهاش یه برق عجیبی زد که قبلاً ندیده بودم. انگار توی اون لحظه، فقط من و اون توی اون جعبهی فلزی بودیم. سکوت بینمون سنگین شده بود، فقط صدای نفسهامون و ضربان قلب خودم که روی هزار بود میشنیدم. یهو آرش دستش رو بالا آورد و یه تار مو رو از روی صورتم کنار زد. با لحن تعجبی گفت: - خوبی؟! دستش که به صورتم خورد. بیاختیار یه حس داغی بههم دست داد و قلبم مثل یه گنجشک شروع به تند تپیدن کرد. با همون نگاه بیحالم چشم توی چشمهاش گذاشتم اما هیچ حرفی نزدم. آرش نگران نگاهم کرد و دوباره پرسید: - چرا اینقدر رنگت پریده دختر؟! صداش بم و گیرا بود. منهم که نمیدونستم چی باید بگم، فقط تونستم شونههام رو به معنی نمیدونم بالا بندازم. چون هیچ انرژی برای حرف زدن نداشتم. آرش یه قدم به سمتم اومد. فاصلهمون خیلی کم شده بود. میتونستم نفسهای گرمش رو روی صورتم حس کنم. - آروم باش، من اینجام. نمیدونم چی توی نگاهم خوند که یهو دستش رو پشت گردنم گذاشت و من رو به سمت خودش کشید. بغلش خیلی گرم و قشنگ بود. نفسهای گرمش آروم توی صورتم میخورد. حس میکردم همهی صداهای دنیا برای یه لحظه قطع شدند. آرش دست دیگهاش رو دور کمرم حلقه کرد. منهم سرم رو با بیحالی آروم روی سینهاش گذاشتم. با شنیدن صدای قلبش بیاراده دلم براش ضعف رفت. صدای قلبش مثل یه لالایی بود که بههم میگفت خیالت راحت باشه، اینجا دیگه چیزی اذیتت نمیکنه... با این حس آرامش با بیحالی نفس عمیقی کشیدم که بوی تنش بیاراده وارد ریههام شد... بوی تنش هم مثل خودش عجیب بود. یه بوی خاص و فراموش نشدنی... انگار اولین باری بود که تونستم راحت نفس بکشم. وقتی بغلش بودم، همهی اون ترس و دلهرهها از تنم ریخت. چون اون فقط من رو بغل نکرده بود، داشت همون حرفهایی که توی چشمهام خونده بود رو با بغلش بههم میگفت: - آروم باش، من هستم، دیگه تنها نیستی. این حسِ امن، باعث شد زمان رو به کلی یادم بره... کاش دنیا توی بغلش وایمیستاد. با این افکار چشمهام رو بستم و منتظر شدم. دست آرش هنوز پشت گردنم بود، محکم ولی نه خفهکننده؛ جوری که انگار میخواست بههم بفهمونه تنها نیستم. آرش ناگهان با لحن آرومی کنار گوشم گفت: - به من نگاه کن… فقط به من. با زور چشمهام رو باز کردم. نگاهش مستقیم توی چشمهای من افتاده بود. اون برق عجیب هنوز ته نگاهش بود، ولی اینبار یه چیزی هم کنارش بود؛ یه جور نگرانی که تا حالا توی صورتش ندیده بودم. به زور لبهای خشکم رو باز کردم و آروم گفتم: - آق... آقا آرش… من واقعاً حالم خوب نیست… اینجا خیلی بستهست. صدام میلرزید. خودم هم از لرزش صدام خجالت کشیدم، ولی نمیتونستم جلوش رو بگیرم. انگار ترس حسابی رو من مسلط شده بود. آرش با این حرف یه لحظه نگاهم کرد، بعد دستش رو از پشت گردنم آورد پایین و خیلی نرم روی بازوهام گرفت و گفت: - میدونم. یه ذره بیشتر مقاومت کن؛ چون بچهها دارن درستش میکنند.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
همین جمله کافی بود تا با شک و تردید از جام بلند شم. نمیدونم چرا پاهام یه جوری سست شده بودند که انگار روی هوا راه میرفتم! ولی سعی کردم یه جوری رفتار نکنم که ضایع بشم جلوش... آرش هم خیلی بیتفاوت و سرد، هیچی نگفت و به سمت در رفت. منهم مجبور شدم دنبالش راه بیفتم. آرش طبق معمول از من جلوتر بود، قدمهاش محکم و بیصدا، با همون اعتمادبهنفس همیشگیش که آدم رو مجبور میکرد دنبالش راه بره. منهم عین یه جوجهی کوچولوی زشت که دنبال مامانش راه افتاده، دنبالش افتاده بودم. به آسانسور که رسیدیم، آرش کنار دکمهی آسانسور ایستاد و بدون نگاه کردن به من، دکمه رو خیلی آروم فشار داد. بعد دستش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و با ژست شیکی منتظر موند. منهم کمی عقبتر ایستادم و به در فلزی آسانسور خیره شدم. قلبم هنوز عجیب میزد. نمیدونم چرا؟! اما حضورش کنار خودم یه حس عجیبی داشت. خیلی عجیب... یه لحظه به این فکر کردم، مردی جنتلمنی همچون آرش کنارم ایستاده بود و این چه غرور باحالی به آدم میداد. غرق در افکار خیالی و پوچ خودم شدم که درب آسانسور با صدای آرومی باز شد. آرش با قدم محکم وارد آسانسور شد و من هم بعد از اون قدم به داخل گذاشتم. فضای تنگ آسانسور باعث شد فاصلهمون کمتر از قبل بشه و همین کافی بود تا اضطرابم بیشتر بشه. آرش با ژست خاصی دکمهی طبقهی همکف رو زد و بعد دستش رو کنار بدنش پایین آورد. نگاهش برای لحظهی از روی صفحهی طبقات گذشت و بعد به من افتاد. منهم تا با اون چشم توی چشم شدم، سریع سرم رو پایین انداختم و توی دنیای خودم غرق شدم. که ناگهان آسانسور به جای حرکت به سمت پایین، با یه تکون شدید متوقف شد. یا خدا چه اتفاقی افتاد؟!... با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم که چراغهای آسانسور برای لحظهای خاموش و روشن شدند. من با ترس به دیوار آسانسور چسبیدم و با صدای پر از ترس گفتم: - چ… چی شد؟! چرا وایستاد؟! آرش با اضطراب، دکمهی آسانسور رو پشت سر هم فشار داد، اما هیچ جوابی نگرفت و با خشم زیر لب غرید: - لعنتی کار نمیکنه! آرش با زدن این حرف مشت محکمی به دیوار آسانسور زد که ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان بلند شد که بدجور آدم رو میترسوند. وای نه چه بدشانسی بزرگی! انگار همین الان کافی نبود که توی این جعبهی فلزی لعنتی گیر افتاده باشیم، حالا این آژیرِ جهنمی هم اضافه شد! از ترس نفسم بند اومد؛ چون فوبیای ترسِ لعنتی از فضای بسته و گیر افتادن توی آسانسور، مثل یه مارِ افعی توی وجودم بیدار شد. حس کردم دیوارها دارن بههم نزدیکتر میشن، انگار همین اتاق کوچیک داشت من رو قورت میداد. دستهام ناگهان شروع به لرزیدن کردن. چشمهام رو آروم بستم و سعی کردم نفس عمیقی بکشم، اما هوا به زور وارد ریههام میشد. احساس کردم هر لحظه ممکنه از حال برم یا دیوونه بشم. تنها چیزی که الان از خدا میخواستم این بود که در باز بشه و من از اینجا فرار کنم. با همون حال خراب درونیم با ترس نگاهی به آرش انداختم که خودش هم از این وضعیت حسابی کلافه شده بود. با دستهای لرزون به سمتش رفتم و آروم دستم رو روی بازوش گذاشتم و با بیحالی گفتم: - آق... آقا آرش حالتون خوبه؟! آرش با حرص دستی به تهریشش کشید و با لحنی که سعی میکرد از خشم کنترلش کنه گفت: - خوبم بابا... ولی الان چه وقت گیر کردن بود!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
همین سه کلمه کافی بود تا تموم اعصابم برای چند لحظه از کار بیفته. با اخم ریزی به پشتش نگاه کردم؛ به مردی که بدون ذرهای توضیح، بدون اینکه حتی بخواد نظر من رو بپرسه، ساده و محکم تصمیم گرفته بود من اینجا بمونم... آخه آدم اینقدر زورگو؟! اینقدر قلدر؟! خب البته حق داره دیگه، بیچارهتر از من اینجا کسی هم هست؟! با اعصابی خورد نفسم رو بیرون دادم. خواستم چیزی بگم، خواستم اعتراض کنم، اما حس کردم هر حرف اضافهی بزنم فقط اوضاع رو بدتر میکنه. پس آروم سکوت کردم و دیگه حرفی نزدم. آرش زورگو بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، در رو باز کرد و بیرون رفت و من رو تک و تنها توی اتاقش گذاشت. باورش سخت بود، حتی وقتی از اتاق خارج شد هم حضورش از ذهنم پاک نمیشد. انگار هنوز همونجا بود؛ پشت اون میز، روی اون صندلی چرم چرخدار، با همون نگاه نافذ و لحن غیرقابلمخالفت... با این فکر نفسم رو آروم بیرون دادم. سرم رو کمی بالا گرفتم و زیر لب با حرص گفتم: - واسه چی اصلاً منو اینجا نگه داشته؟! این سؤال مدام توی ذهنم چرخ میخورد، اما هیچ جوابی براش پیدا نکردم. همینطور داشتم با غر با خودم حرف میزدم که ناگهان نگاهم به پروندهی روی میز افتاد. پروندهای که معلوم نبود چه چیز مهمی توی اون بود، که آرش اینقدر جدی بهش نگاه میکرد. یعنی از محتوای پرونده عکس بگیرم و شب به آرتام نشون بدم؟! چون خودش گفته بود هر چیز مشکوکی مثل کار، رفتار و وضعیت سلامت روحیش و اگه چیز مهمی باشه باید خبردارش کنم. اگه معمولی و مثل همیشه باشه نیازی نیست. تا الان چیزی خاصی چشمم رو نگرفته بود که برم به اون هیولا اطلاع بدم. اما این پرونده... داشت من رو حسابی قلقک میداد که ازش عکس بگیرم. با کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که حتما پاشم و این کارو انجام بدم. پس کمر همت بستم و سریع به سمت پرونده رفتم. گوشی که آرتام بههم داده بود رو از کیفم در آوردم و شروع به عکس گرفتن از همهی برگهای داخل پرونده شدم. سکوت اتاق، سنگینتر از همیشه روی شونههام افتاده بود. فقط هر از گاهی صدای مبهم رفتوآمد بیرون یا تقتق آرومی از راهرو میاومد. من هم با تموم کردن کارم مثل مجسمه روی مبل نشسته بودم و دستهام رو روی زانوهام قفل کردم. تا شاید کمی از اضطرابم کم شود. یه ساعت گذشت که ناگهان در اتاق باز شد. آرش با بیحوصلگی پوشه به دست گرفته و با کراوات کمی شلتر از قبل وارد اتاق شد. با این حال بازم همون ابهت سرد و خاص رو صورتش بود. لامصب حتی وقتی خستهس هم جذابه... آرش که نگاه سنگین من رو متوحه شد. نگاهش مستقیم روی من افتاد؛ خیلی دقیق، آروم و عجیب... بعد با صدای کوتاه اما محکمی گفت: - پاشو بریم. من با شنیدن این حرف، یه لحظه جا خوردم و پرسیدم: - کجا؟! آرش بدون اینکه توضیحی بده، نگاهش رو از من گرفت و گفت: - اینقدر سوال نپرس دختر! یاد بگیر فقط بگی چشم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با تعجب بهش نگاه کردم. لبهام کمی تکون خوردند؛ ولی جرئت نکردم چیزی بگم. آرش پرونده رو بالاخره از من گرفت که انگشتهاش برای یه لحظهی خیلی کوتاه با انگشتهای من برخورد کردند. اما همون تماس کوتاه، یه لرزش عجیبی به تنم انداخت. بیاراده حالی به حالی شدم و آب دهنم رو آروم قورت دادم. چرا وقتی روبهروی آرش قرار میگرفتم اینقدر بههم میریختم؟! با این فکر خودم رو سریع جمعوجور کردم و یه قدم عقب رفتم، اما اون با نگاه تیزش سریع متوجه حرکتم شد. - میتونی بشینی. با این حرف با تعجب به مبل چرم مشکیرنگ روبهروش اشاره کرد، که من نگاهی به مبل کردم و گفتم: - من؟! نه… خیلی ممنون. فقط باید پرونده رو میرسوندم. الان هم باید برگردم عمارت؛ چون کلی کار ریخته روی سرم. آرش با حرفم یه گوشهی لبش خیلی کم تکون خورد. نه لبخند کامل بود، نه اخم. یه چیزی بین این دوتا بود. من که ندیدم آرش لبخند بزنه اما فکر کنم این لبخند خاص خودش بوده... آرش با لحن دستوری و محکم بعدیش دیگه دهنم رو به طور کامل بست. منهم مثل یه دختر خوب دیگه روی حرفش حرف نزدم و به حرفش عمل کردم؛ چون اینبار لحنش طوری نبود که بشه باهاش مخالفت کرد. پس به ناچاری و با تردید روی مبل روبهروش رفتم و آروم روش نشستم و با استرس دستهام رو روی زانوهام گذاشتم. دلم میخواست فقط یکی دو دقیقه زودتر از اینجا بیرون برم. آخ کی تموم میشه این عذاب... لبهام رو تر کردم و به آرش نگاهی انداختم که اون هم سر جای خودش نشسته بود. آروم پرونده رو باز کرد و چند صفحه اول رو سریع ورق زد. چشمهاش روی خطوط کاغذ حرکت میکردند، اما صورتش هیچ تغییری نمیکرد. از اون آدمها بود که نمیفهمیدی توی ذهنش چه خبره... بعد از چند ثانیه، یهدفعه سرش رو بلند کرد و گفت: - چند سالته؟! با حرفش ناگهان جا خوردم. سن من رو برای چی میخواست؟! اما بدون پرسیدن سوال اضافه دهن باز کردم و گفتم: - بیست و چهار سالمه. با حرفم سری تکون داد و گفت: - میدونم مجردی؛ اما کسی توی زندگیت هست؟! این سؤالش اینقدر ناگهانی بود که یه لحظه هول شدم؛ ولی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم: - خیر. با این حرف این بار نگاهش یه ثانیه بیشتر روی صورتم موند. انگار این مسئله براش مهم بود یا شاید فقط میخواست از چیزی مطمئن شه... نمیدونم، واقعا نمیدونم منظور آرش از پرسیدن این سوالات چی بوده؟! - شیوای بیست و چهار سالهای پس... آرش آروم این جمله رو با لحن خاصی تکرار کرد. اما من با شنیدن این جمله خدا میدونه چه غوغای توی دلم بلند شد. توی اتاق سکوت وحشتناکی بود و صدای تقتق خیلی آروم خودکارش، تنها چیزی بود که شنیده میشد. من بیاختیار نگاهم رو ازش دزدیدم و به پنجرهی بزرگ پشت سرش دوختم، اما تمرکزم صفر و افتضاح بود. ناگهان صدای بسته شدن پرونده، به طور کامل تمرکزم رو سر جای خودش آورد. سریع به سمتش برگشتم که دیدم، پرونده رو روی میز گذاشته بود و با انگشتهاش آروم روی لبهی چوبی میز ضرب گرفته بود. خواستم بپرسم که با من اگه کاری ندارم من برم. اینقدر من رو توی توی این اتاق جهنمیت نگه ندار لعنتی، اما همون لحظه در اتاق یهکم باز شد و یکی از کارمندهای زن به آرومی سرش رو داخل آورد و گفت: - آقای ستوده، جلسهتون پنج دقیقه دیگه شروع میشه. آرش هم با همون ژست خاصش بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، جواب داد: - اوکی. کارمند زن با شنیدن جواب آرش، سریع بیرون رفت و در رو بست. آرش خیلی آروم از پشت میز بیرون اومد و همینطور که به سمت در اتاق میرفت، گفت: - تا اتمام جلسه همین جا میمونی. با این حرف ناگهان نفسم بند اومد.. یعنی چی؟! خب برای چی اینجا بمونم؟! منهم با تعجب از جام بلند شدم و گفتم: - چرا؟! آرش با حرفم سرجاش ایستاد و خیلی آروم به سمتم برگشت و مستقیم نگاهم کرد. بعد با همون لحن دستوری کشندهاش گفت: - چون من میگم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. اونقدر ساکت که حتی صدای نفس خودم رو هم میشنیدم. دلم مثل دیوونهها توی سینم میکوبید. کف دستهام ناگهان عرق کرده بود و انگشتهام دور پروندهی بنفش سفتتر شدند. باورم نمیشه که من چرا اینقدر استرس دارم. خب یه تحویل پرونده بود… فقط همین. چت شده دختر؟! یه بار دیگه آروم به در زدم و این بار، خیلی کوتاه صدایی از داخل اومد: - بیا تو. صدای مردونه، بم، سرد… و در عین حال عجیب و مطمئن آرش بلند شد. آروم دستم رو جلو بردم و دستگیره رو پایین کشیدم. در که باز شد، اولین چیزی که دیدم نور کمرمق اتاق بود و بعد خودش. آرش ستوده... پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود، با یه پیرهن تیره که آستینهاش رو تا نیمه بالا زده بود. سرش پایین بود و داشت چیزی رو روی کاغذها میخوند، اما تا در باز شد، نگاهش رو بالا آورد و همون لحظه... حس کردم هوا توی سینم گیر کرد. چشمهای مشکی نافذش آدم رو بیاراده میخکوب میکرد. نه از اون نگاههای واضح و پرهیجان بلکه از اون نگاههای سنگین و نفسگیر بود. جوری که انگار تا ته آدم رو میدید. ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم، ولی دیگه دیر شده بود؛ چون اون خیلی آروم از جاش بلند شد و به سمتم اومد. قد بلندش، سکوتش، اون ابهت عجیبش باعث شد یهدفعه احساس کنم زیادی کوچیکم. با دیدنم ابروی بالا پروند. بیاراده نگاهش روی پروندهی توی دستم افتاد و بعد خیلی کوتاه نگاهش دوباره روی صورتم افتاد. - شیوا خانم؟! صداش همچنان خونسرد و سرد بود. منهم گلوم رو صاف کردم و سعی کردم صدای لرزونم تا حدی معلوم نشه، آروم گفتم: - آقا حسن کار ضروری براشون پیش اومد. مجبور شدند پروند رو به من بدند تا تحویل شما بدم. با این حرف باز هم به سکوتش ادامه داد و چند قدم به سمتم اومد. فاصلهمون بیاراده کم و کمتر شد. اونقدر که بوی عطر تلخ و تمیزش به بینیم خورد و من بیاختیار نفسم رو توی سینم حبس کردم. آرش دستش رو سمت پرونده دراز کرد، اما قبل از اینکه کامل پرونده رو بگیره، انگار نگاهش گیر کرد روی صورت من... برای یه لحظه چشم توی چشمهای نافذش گذاشتم اما نمیدونم چرا یهو خجالت کشیدم. از خودم... از کاری که داشتم باهاش میکردم. - چرا همیشه نگاهت رو از من میدزدی؟! یعنی اینقدر ترسناکم؟! بعد از زدن این حرف پوزخند صداداری بههم زد. که من با تتهپته گفتم: - من... من باید برم. برای فرار از این موقعیته نفسگیر، راه فرار بهترین گزینه برای من بود که آرش با همون صدای بم و جذابش گفت: - هیچ جا نمیری. با این حرف یه لحظه جا خوردم. جانم؟! این دیگه از کجا در اومد؟!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سریع رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم. در رو که بستم، یه لحظه بیحرکت موندم. به آرومی پروندهی بنفش رنگ رو روی تخت گذاشتم و یه لحظه توی فکر فرو رفتم. دلم یهجور عجیبی میزد، انگار این رفتن قرار نبود یه رفتن عادی باشه. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و به سمت کمد رفتم. بعد از چند ثانیه گشتن، یه مانتوی ساده ولی شیک انتخاب کردم؛ رنگش کرمِ روشن بود، با دکمههای ظریف و برشی که خیلی رسمی نبود، اما وقار خاصی داشت. کنارش یه شلوار مشکی راسته پوشیدم و یه شال مشکی ساده که حسابی به استایلم میاومد. تیپم زیادی جلب توجه نمیکرد ولی خب مرتب و تمیز بودم. موهام رو با حوصله مرتب کردم؛ چند تار از جلو صورتم رو آزاد گذاشتم تا صورتم نرمتر دیده بشه. بعد جلوی آینه نشستم و آروم آرایش کردم. یه کرم سبک زدم، یه خط چشم خیلی نازک کشیدم و رژلب نودِ ملایم زدم؛ نه اونقدر پررنگ که جلب توجه کنه، نه اونقدر بیرنگ که صورتم بیحال به نظر بیاد. میخواستم فقط مرتب و آراسته باشم، نه بیشتر. وقتی از آینه به خودم نگاه کردم، برای چند ثانیه خودم هم از این سادگیِ شیک خوشم اومد. یه نفس گرفتم و از جام بلند شدم، کیفم رو برداشتم و پروندهی بنفش رو محکم توی دستم گرفتم و از اتاق بیرون زدم. محدثه هنوز بیرون اتاق منتظرم بود. تا منو دید با تعجب از بالا تا پایین نگاهم کرد و با لبخند گفت: - وااای، این استایل چقدر بهت میاد. با حرفش لبخند کمرنگی زدم و مانتوم رو از پایین کشیدم، مرتبش کردم و گفتم: - زیاد وقت نکردم، فقط خواستم مرتب باشم. محدثه با این حرف نزدیکم شد و شالم رو یه ذره روی سرم صاف کرد و گفت: - مرتب که هستی عزیزم. با این حرف دستم رو یه لحظه فشار داد و گفت: - برات اسنپ گرفتیم عزیزم. آدرس شرکت رو هم به آقای رانند دادم، برو بهسلامت عزیزم. با حرفش لبخندی زدم و گفتم: - مرسی عزیزم. با این حرف لپش رو آروم بوسیدم و بعد از خداحافظی با محدثه از عمارت بیرون زدم. هوا هنوز خیلی گرم نشده بود؛ اما باد ملایمی توی حیاط میچرخید. با قدمهای آروم از حیاط عمارت بیرون زدم. ماشینها یکییکی از جلوی در رد میشدن. سریع به سمت اسنپی که منتظرم بود رفتم و به سمت شرکت راه افتادم. تموم مسیر رو از شیشه بیرون رو نگاه میکردم، ولی حواسم اصلاً به خیابون نبود. یه خورده استرس داشتم چون قرار بود به شرکت ستودهها برم. چند دقیقه بعد، نمای ساختمون شاهانهی شرکت از دور پیدا شد. اسنپ جلوی همون ساختمون شاهانه نگه داشت. منهم آروم تشکری ازش کردم و از ماشین پیاده شدم. با تعجب نگاهی به ساختمون کردم که با دیدنش دهنم باز موند. ساختمونی با نمای سنگی سفید، وسط شهر قد کشیده بود. طبقههای بلندش تا آسمون ادامه داشت. در ورودیِ اصلی، دو ستون سنگی بزرگ قرار داشت و روی شیشهی جلویی، اسم شرکت با حروف طلایی و درشت خودنمایی میکرد. رفتوآمد کارمندها زیاد بود؛ بعضیها با عجله وارد میشدن، بعضیها با پرونده و لپتاپ از در بیرون میاومدن. همه چیز بوی نظم، جدیت و یه جور فشارِ بیصدا میداد. آروم از پلههای ورودی بالا رفتم. کف مرمر براق زیر پام برق میزد و صدای قدمهام توی لابی بزرگ میپیچید. سقف بلند، لوسترهای ظریف و نور سردی که از پنجرههای قدی میتابید، فضا رو رسمیتر و حتی کمی ترسناکتر کرده بود. به پذیرش که رسیدم، منشی با دیدنم سرش رو بالا آورد و با صدای تو دماغی گفت: - بفرمایید خانم، در خدمتم؟! با استرس پرونده رو توی دستم کمی جابهجا کردم و گفتم: - یه پرونده هست، حتما باید به دست آقای آرش ستوده برسه. منشی نگاهی به پرونده انداخت و بعد با احترام گفت: - بله حتما. بعد با دست به سمت راست اشاره کرد و گفت: - آسانسور سمت راست... طبقهی هفتم. از منشی خانم تشکری کردم و به سمت آسانسور رفتم. وقتی در باز شد و داخل شدم، برای چند ثانیه فقط به آینهی روبهرو خیره موندم. صورتم آروم بود، اما چشمهام یه اضطراب پنهونی داشت که حتی خودم هم میدیدم. آسانسور که به طبقهی هفتم رسید، در با صدای کوتاهی باز شد. از آسانسور بیرون زدم که با دیدن راهرو خلوت و ساکت یکم استرسم بیشتر شد. دیوارهای روشن، فرش خاکستری و درهای چوبی اتاقها، همه چیز رو بیشتر شبیه یه فضای رسمی و بسته کرده بود. با پاهای لرزون به سمت وسط سالن رفتم. که با دیدن تابلوی نصب شده کنار در، متوجه شدم که اون اتاق متعلق به آقا آرش بوده. با دیدن اسمش قلبم بیاراده تند زد. آروم جلو رفتم و جلوی در ایستادم. پرونده رو توی بغلم محکم گرفتم و سه بار آهسته به در زدم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
فردای اون روز، همگی مشغول ناهار درست کردن بودیم، که ناگهان صدای زنگ در خونهی عمارت بلند شد. لیلا و مریم، گلی خانم داشتند طبقهی بالا رو تمیز میکردند. من و محدثه هم در حال درست کردن سالاد بودیم. محدثه با شنیدن صدای زنگ با تنبلی اوفی زیر لب کرد و گفت: - وای کی حال داره پاشه بره این همه راه رو. با حرفش از صندلی بلند شدم و لبخندی زدم و گفتم: - خودم میرم عزیزم. با این حرف با عجله خودم رو به در رسوندم و در رو باز کردم. با دیدن آقا حسن، نگهبان ورودی عمارتمون ابروی بالا پروندم و بیاختیار سرتاپاش رو چک کردم. کت و شلوار اتو کشیده و پروندهی بنفش رنگی توی دستهاش بود. چهرهاش خسته بود، اما سعی میکرد جدی به نظر برسه. - صبح بخیر خانم. متاسفم که مزاحمتون شدم، اما یه پروندهی خیلی مهم باید امروز به شرکت و به دست آقا آرش برسه؛ ولی من… خب نمیتونم. با حرفش دوتا ابروهام رو بالا پروندم و گفتم: - چرا خب نمیتونی؟! مرده پرونده رو توی دستهاش فشار داد و گفت: - من خانمم درد زایمانش شروع شده و باید زود خودم رو به بیمارستان برسونم. میتونید شما اینکار رو به جای من انجام بدید؟! با حرفش برای چند ثانیه خشکم زد. از یه طرف دلِ آدم براش میسوخت، از یه طرف هم معلوم بود پروندهی واقعاً مهمیه. بیاراده نگاهم روی پروندهی بنفش رنگی که توی دستهاش میلرزید رفت. آقا حسن نفسنفس میزد و معلوم بود حسابی عجله داره. با دیدنش لبخند آرومی زدم و دستهام رو به سمت پرونده دراز کردم، گفتم: - نگران نباش آقا حسن، من میبرمش. آقا حسن با حرفم ناگهان چشمهاش از فشار استرس برق زد و با عجله گفت: - خدا خیرت بده خانم… یه دنیا ازتون ممنونم. آقا حسن با عجله پرونده رو به دستم داد و از من خداحافظی کرد. همون لحظه صدای محدثه از پشت سرم بلند شد. - کیه شیوا؟! به سمت محدثه برگشتم، پرونده رو توی دستهام محکمتر گرفتم و گفتم: - آقا حسن بود، باید این پرونده رو سریع به شرکت برسونم. محدثه با حرفم با تعجب نزدیکم شد و گفت: - همین الان؟! تنهایی؟! قبل از اینکه جوابش رو بدم، آقا حسن با عجله به من گفت: - من واقعاً باید برم. ببخشید که مزاحم شدم. محدثه با حرفم حالت مادر فولاد زرهی به خودش گرفت و گفت: - وا... چرا انداخته گردن تو؟! مگه خودش دست و پا نداره؟! با حرفش شونهی بالا انداختم و گفتم: - وای زنش داره زایمان میکنه گناه داره بیچاره. محدثه با این حرف دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت: - وای بمیرم الهی. با حرفش خندهی ریزی کردم و گفتم: - فعلا نمیر که حسابی لازمت داریم. خب دیگه من باید هرطور شده این پرونده رو به دست آقا آرش برسونم. با زدن این حرف ناگهان گوشه چشمم به لیلا خورد که داشت از دور نگاهمون میکرد. این چرا اینجوری ما رو نگاه میکنه؟! محدثه رد نگاهم رو گرفت که با دیدن لیلا، لبهاش رو کج کرد و گفت: - زبون بسته رو نگاه کن... یه رگ فضولی و شیطونی هم تو وجودش هست پس. با این حرف محدثه به سمت من برگشت. نگاهی به صورتم کرد، یه لحظه مکث کرد و گفت: - خب بگذریم... برو آماده شو، آقا آرش رو زیاد منتظر نذار. با حرفش فقط سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نیم ساعت بعد، آشپزخونه بالاخره خلوت شد. مریم برای آوردن ظرفهای شام از آشپزخونه بیرون رفت. گلیخانم هم طبق عادت همیشگیش برای خوندن نماز به اتاقش برگشت. تنها کسی که توی آشپزخونه مونده بود، من، لیلا و محدثه... لیلا که مشغول چیدن ظرفها توی کابینت بود. من و محدثه آماده بودیم که ظرفهای شام رو بشوریم. این بهترین فرصت بود برای اینکه بفهمم توی این عمارت چخبره... آروم به سمت محدثه رفتم و خیلی آروم گفتم: - محدثه جون؟! محدثه سوالی نگاهم کرد و گفت: - جانم؟! یه لحظه دودل شدم. اگه زیادی مستقیم ازش میپرسیدم، ممکنه بترسه و چیزی بههم نگه. پس با احتیاط گفتم: - یه چیزی شنیدم… دربارهی اون اتاقی که فقط لیلا حق داره تمیزش کنه. محدثه در همون لحظه انگار تموم رنگ از صورتش پرید و با تعجب نگاهم کرد و گفت: - کی بهت گفت؟! لبم رو آروم گاز گرفتم و گفتم: - مهم نیست کی گفته، فقط میخوام بدونم توی اون اتاق چخبره؟! محدثه لبهاش رو روی هم فشار داد و نگاهش رو با استرس به درِ آشپزخونه دوخت؛ انگار میترسید هر لحظه کسی از پشت در صدامون رو بشنوه. - هیس دختر! راجع بهش پیش کسی حرف نزنی هااا؟! با تعجب ابروی بالا پروندم و گفتم: - چرا؟! محدثه نگاهی به لیلا کرد و بعد لبهاش رو تر کرد و گفت: - بهتره راجب اون اتاق اصلا کنجکاوی نکنی شیوا. با حرفش با درموندگی ناله کردم و گفتم: - محدثه، من فقط میخوام بدونم… محدثه این بار با صدایی بریده و عصبی وسط حرفم پرید و گفت: - گفتم کنجکاوی نکن! تو آقا آرتام رو نمیشناسی… اگه بفهمه من چیزی بهت گفتم، برای من بد میشه. محدثه با زدن این حرف میخواست از آشپزخونه فرار کنه که محکم بازوش رو گرفتم و گفتم: - خب حداقل بگو اون اتاق کجاست؟! که من نزدیکش نشم. لیلا چند ثانیه به دستم که روی بازوش بود خیره موند. بعد آروم دستم رو کنار زد و خیلی آروم گفت: - طبقه بالا، آخرین اتاق سمت راست کنار کتابخونهی قدیمی. با این حرف قلبم بیاراده تند زد. - ولی شیوا چون خیلی دوست دارم از همین الان بهت بگم که اصلا نزدیک اون اتاق نشو. حتی راجبش از کسی سوال هم نپرس. اوکی؟! دهن باز کردم تا جوابش رو بدم که ناگهان صدای قدم کسی رو شنیدیم. محدثه مثل کسی که غافلگیر شده باشه، به تندی از من فاصله گرفت و با عجله ظرفها رو برداشت. چند ثانیه بعد، مریم وارد آشپزخونه شد و نگاه مشکوکی بین ما انداخت. - چی شده؟! محدثه با همون لحن بامزهاش گفت: - هیچی. داشتم بهش میگفتم فردا صبح زود باید حیاط رو جارو کنه. با این حرف من هم سریع سری تکون دادم که مریم گفت: - لازم نکرده من خودم جارو میکنم. با این حرف هر دو سری تکون دادیم و به کارمون ادامه دادیم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
من و دخترها حسابی درگیر شام درست کردند بودیم. چون امشب شام زرشک پلو درست کرده بودیم. بوی زعفرون و برنج تازه دمکشیده فضای آشپزخونه رو حسابی پر کرده بود، اما من حتی نتونستم ازش آرامش بگیرم. ذهنم هنوز درگیرِ حرفهای آرتام بود؛ اون لحن سرد، اون تهدید پنهونی، و مهمتر از همه، جملهی آخرش که مثل خنجر توی مغزم فرو رفته بود. با این افکار قاشق رو محکم توی دستم فشار میدادم و سعی میکردم تمرکزم رو حفظ کنم، اما مدام تصویر آرش جلوی چشمم میاومد؛ با اون حالِ بیرمق، اون نگاه خسته و نفسی که انگار هر لحظه ممکن بود بدتر بشه. اگر دارو بیشتر میشد و حالش خرابتر میشد من چه خاکی توی سرم میریختم؟! ایخدا چیکار کنم... لیلا با دقت بشقابها رو جلوی هر صندلی میذاشت و گلیخانم هم با وسواس، ظرف سالاد و ترشی رو وسط میز مرتب میکرد. از نگاهشون معلوم بود که شام باید کامل و بینقص باشه، اما دل من هیچ میلی به غذا نداشت. حتی بوی این خوشمزگی هم روی من تاثیر چندانی نذاشت. با کلافگی وقتی آخرین بشقاب رو گذاشتم، بیاختیار چشمم به صندلیِ خالیِ سر میز افتاد. جایی که معمولاً آرش مینشست. - سلام... خسته نباشید. من و مریم و گلی خانم به سمت صدا برگشتیم که آرتام به سمت صندلیش رفت و آروم کتش رو روی صندلیش گذاشت و آروم نشست. بعد از دو دقیقه آرش هم پا به پای آرتام اومد. امروز حسابی به خودش رسیده بود. به طرز شیکی به موهاش حالت قشنگی داده بود و پیرهن و شلوار سبز رنگ لجنی پوشیده بود. هر دو با سکوت کامل شروع به خوردن شام شدن... مریم و گلی خانم به سمت آشپزخونه رفتند؛ اما من کنارشون ایستاده بودم که مبادا چیزی بخوان و ما خبر نداشته باشیم. آرتام که مشغول خوردن بود. نوشابه به دست از گوشهی چشم نگاهی بههم کرد و گفت: - چیزی لازم نداریم. میتونی بری. با این حرف چپچپ نگاهش کردم، زیر لب چشمی گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم. همون لحظه که خواستم وارد بشم، صدای آروم مریم و گلیخانم از داخل به گوشم رسید. ناخودآگاه مکث کردم و کنار چارچوب در یواشکی ایستادم. مریم با صدای پایینی گفت: - یعنی واقعاً آقا آرتام دوباره از لیلا خواسته؟! گلیخانم نفس کوتاهی کشید و با لحن آرومی گفت: - آره… خودم شنیدم. گفت فقط اون حق داره بره اون اتاق ممنوعه رو تمیز کنه. غیر از اون هیچکس حق نداره واردش بشه. با شنیدن حرفهاشون بیاراده چشمهام گرد شدند. اتاق مخفی دیگه چه صیغهایه؟! این از کجا در اومد دیگه؟! مریم با کنجکاوی رو به گلی خانم کرد و گفت: - ولی چرا از ما نخواست؟! مگه اون اتاق چی داره؟! گلیخانم صداش رو پایینتر آورد، طوری که انگار حتی دیوارها هم نباید میشنیدند، گفت: - نمیدونم… ولی لیلا دفعه قبل وقتی اتاق رو تمیز کرد. هیچی از فضای داخل اتاق بهمون نگفت. با این حرف ابروی بالا پروندم و توی فکر فرو رفتم. اتاق مخفی؟! اتاقی که ورود بهش ممنوع بود؟! یعنی آرتام چی توی اون اتاق قایم کرده؟! - پس چرا اصلاً باید تمیز بشه اگه کسی حق ورود نداره؟! با حرف مریم دوباره گوشهام رو تیز کردم که گلیخانم مکث کرد، بعد آروم گفت: - نمیدونم والله. دیگه ایستادن رو جایز ندونستم و با قدمهای آروم وارد آشپزخونه شدم. اونا هم با دیدنم حرفشون رو قطع کردند. اما من لبخند ساختگی به هردوشون زدم و خودم رو مشغول شستن ظرفهای کثیف اضافه کردم. کنجکاوی مثل میخ توی ذهنم فرو رفته بود. یعنی چی توی اون اتاق قایم کرده بود که ورود همهی ما توش ممنوع بود؟! اصلا چرا باید همچین اتاق مخفی توی این عمارت وجود داشته باشه؟! این جمله مثل خاری توی ذهنم گیر کرده بود و هرچه بیشتر سعی میکردم نادیدهاش بگیرم، بیشتر اذیتم میکرد. من آدم کنجکاوی نبودم… یا حداقل قبلاً اینطور فکر میکردم؛ اما وقتی بحث آرتام باشه، باید بفهمم قضیه چیه؟! شاید منهم ازش آتوی گیر بیارم و خودم رو از این داستان کثیفش کنار بکشم. وقتی چیزی اینقدر واضح از بقیه پنهون بشه. انگار ناخودآگاه آدم رو به سمت خودش میکشه... بیاراده تصاویر مختلفی از ذهنم رد میشدند. یعنی یه انباری قدیمیه؟! یا اتاقی پر از وسایل شخصی؟! نکنه چیزی خیلی مهمتر و خیلی ترسناکتر توی اون اتاق قایم کرده باشه؟!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بازوهام زیر فشار انگشتهاش میسوخت، اما بیشتر از درد بازوم، تحقیرِ توی صداش بود که قلبم رو له کرده بود. سعی کردم با حرفهاش اشکهام پایین نریزن؛ چون اصلا نمیخواستم ضعفم رو ببینه. با صدایی که به زور ثابت نگهش داشته بودم گفتم: - من فقط میخوام بدونم دارم چی کار میکنم… همین. آرتام چند لحظه خیره نگاهم کرد. بعد آرومتر، اما خطرناکتر از قبل لبهاش رو کنار گوشم چسبوند و گفت: - تو فقط همون کاری رو میکنی که بهت گفته میشه. نه بیشتر، نه کمتر... چون هرچی کمتر بدونی، زندهتر میمونی. با این حرف از من فاصله گرفت و بازوهای ظریفم رو محکم ول کرد. بعد با ژست خاصی عقب رفت و دوباره به دیوار تکیه داد؛ انگار نه انگار تازه عصبی شده بود و تهدیدم میکرد. - آرش از اون چیزی که فکر میکنی سادهتر نیست، اون همیشه جلوتر از بقیه حرکت میکنه. اگه بفهمه برای جفتمون بد میشه. در اینجا آرتام کمی مکث کرد و گوشهی لبش بالا داد و در ادامه گفت: - اونوقت نه من میتونم نجاتت بدم، نه خودت. با این حرف، بیاراده قلبم محکم توی سینم کوبید. آرتام بیاینکه منتظر جواب از من بمونه، از کنارم با قدمهای آرومی رد شد. اما درست وقتی میخواست دور بشه، ایستاد و پشت به من گفت: - و یه چیز دیگه… مقدار دارو رو بیشتر کن. آرتام با زدن این حرف به قدمهاش ادامه داد و از من دور شد. اما من همونجا خشکم زده بود. بیاراده چشمهام تار میدیدند؛ چون جملهی آخرِ آرتام مثل میخ توی مغزم کوبیده شد. - مقدار دارو رو بیشتر کن. انگار بدنم نمیخواست باور کنه. انگار میخواست هر چیزی رو که شنیده بود رو پس بزنه... میترسم با زیاد کردن دارو، حال آرش بدتر از این بشه. با درموندگی شقیقههام رو با دست فشار دادم و زیر لب زمزمه کردم: - تو از من چی میخوای لعنتی؟! داری من رو وارد چه کثافت بازی میکنی؟! آهی از درد افکارم کشیدم و با قدمهای لرزون به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم لیلا به همراه گلی خانم خمیر کیک درست میکردند. به آرومی کنارشون رفتم و دستی پشت کمر لیلا گذاشتم و با دست بهش اشاره کردم که کارش عالیه... گلی خانم با دیدن حرکتم لبخندی زد و گفت: - لیلا جون توی پخت کیک بینظیره، یعنی یه کیک طعم داری درست میکنه که انگشتهات رو هم باهاش میخوری. با حرفش سری تکون دادم و به چهرهی لیلا نگاه کردم. حیف این دختر نیست! اینقدر ناز و با استعداده باشه اما کر و لال از آب در بیاد؟! خدایا چرا این دنیا اینقدر بیرحمه؟! تو رو به بزرگیت قسم یه نگاهی به حال ما هم کن... دیگه واقعا نمیکشم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** دو هفته گذشت… هفتهها انگار کند و سنگین گذشتند. اما روتین من همون بود؛ ریختن دارو توی غذا و نوشیدنیهای آرش... استرس، عذاب و وجدان کشیدن توی این مدت... اما جالب اینجا بود که حس میکنم یه چیزی اینجا فرق کرده بود و صاحب این تغییر کسی جز آرش نبود. حتی خدمتکارها هم از تغییر رفتارش مدام حرف میزدند؛ چون آرش همیشه کمحرف و سرد بود… اما حالا سردیش شکل جدیدی به خودش پیدا کرده بود. دقیقتر... کنترلشدهتر... انگار پشت هر نگاهش، هر سوال کوتاهش، دنبال چیزی میگشت. گاهی بدون اینکه بفهمم چی شده، حس میکردم نگاهش چند ثانیه بیشتر از معمول روی صورتم ثابت میموند. گاهی هم، درست وقتی فکر میکردم حواسش نیست، با دقت حرکاتم رو زیر نظر میگرفت. نه مثل کسی که بههم علاقه داره، مثل کسی که دنبال نشونهی مشکوک توی وجودم میگرده... و این رفتارش خیلی من رو میترسوند؛ اصلا حس خوبی نداشتم. یهجورایی هم حس عذاب وجدان داشتم و هم ترس... یه بار وقتی لیوان چای رو روی میز کارش گذاشتم، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با لحن پر از کنایهی گفت: - دیر اومدی؟! با حرفش بیاراده خشکم زد، چون مطمئن بودم یه دقیقه هم بیشتر طول نکشیده بود، اما با حرف آرش ناگهان دستپاچه شدم و با تتهپته گفتم: - ببخشید… چای دم نکشیده بود. آرش با حرفم سرش رو بالا آورد. نگاهش مثل همیشه یخزده و خالی بود، ولی حس میکردم یه چیزی پشت نگاهش پنهون کرده بود. چیزی مثل شک و تردید. - لازم نیست دروغ بگی. من زمان رو دقیق میدونم. با حرفش با تعجب نگاهش کردم و انگشتم رو به سمت خودم اشاره کردم و گفتم: - من دروغ میگم…؟! نه من فقط... آرش به تندی وسط حرفم پرید و گفت: - مهم نیست. فقط… از این به بعد بیشتر دقت کن. با این حرف سری از غم تکون دادم. وقتی از اتاقش بیرون رفتم، بیاراده آهی از غم کشیدم. - خدایا من رو ببخش، من فقط مجبور بودم این کارو با آرش بکنم. با این حرف چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای قدمهای کسی رو پشت سرم شنیدم. با تعجب به سمت صدا چرخیدم که با دیدن آرتام، بیاراده نگاه پر از نفرتی بهش انداختم. اما آرتام از تکیه داده بودنش به دیوار مشخص بود که مدتزمان طولانی اونجا ایستاده بوده. دست به سینه، با همون نگاه دقیق و بیاحساس همیشگیش بود. نگاهش مثل کسی بود که همهچیز رو میبینه اما هیچی نمیگه... و این هیچی نگفتنش خیلی من رو اذیت میکرد. آرتام بدون هیچ مقدمهی گفت: - سختت کرده؟! با حرفش سوالی نگاهش کردم و گفتم: - چی؟! آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و گفت: - مراقبت از برادرم. با این حرف با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - کی میخوای این بازی کثیف رو تموم کنی آقا آرتام؟! آرتام با حرفم اخم وحشتناکی کرد و به سمت صورتم خم شد و گفت: - چیه؟! هنوز نیومده میخوای بری دخترجون؟! با حرفش بیاراده اشک توی چشمهام جمع شد و با صدای لرزونی گفتم: - تو... تو به من دورغ گفتی. آرش با اون هیولای که تو برای من تعریف کردی از زمین تا آسمون فرق میکنه... تو قصد و هدف اصلیت چیه؟! این داروهای که دارم بهش میدم چی هستند؟! آرتام با این حرف با عصبانیت دندونهاش رو روی هم فشار داد و غرید: - ببند اون دهن گشادت رو... تو باید دستورات من رو بدون چون و چرا انجام بدی... شیرفهم شد؟! آرتام با این حرف بازوهای من رو محکم گرفت و فشار داد. - و این رو بدون اگه باز احساساتی شدی و از من سوال بیجا بپرسی، انوقت من وارد عمل میشم و بدون اینکه بهت رحم کنم... نابودت میکنم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سینی رو با دو دست گرفتم و از آشپزخانه بیرون زدم. راهروی عمارت مثل همیشه سرد و ساکت بود. نور کمجون صبح از پنجرههای بلند به داخل میتابید و روی سنگهای براق زمین، رگههای باریکی انداخته بود. بیاراده سینی توی دستهام سنگینی کرد. آهی زیر لب سر دادم و برای خودم سری از تأسف تکون دادم، چون خوب میدونستم از وزن لیوان نبود، بلکه باری از گناهی بود که داخل همین لیوان پنهون کرده بودم... وقتی به درِ پشتی رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و در رو آروم باز کردم. هوای باغ خنکتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. بوی خاک نمخورده و عطر گلهای یاس توی هوا پیچیده بود. باد ملایمی که شاخ و برگ درختها رو به آرومی تکون میداد. آخ... چه باغ خوشکل و آرامشبخشی داشتند. در کنار همچین خونه، باغ، زندگی شاهانه، آدم میتونه پیر بشه؟! با این فکر با چشم اطراف رو نگاه کردم که با دیدن آرش کنار میز فلزی مشکیرنگ، زیر سایهی درخت چنار قرار داشت، نشسته بود. آرش با ژست خاصی آرنجش رو روی دستهی صندلی گذاشته بود و نگاهش به جایی دورتر از باغ دوخته بود؛ به نقطهای که من نمیتونستم ببینم... انگار نه صدای پرندهها رو میشنید، نه وزش باد رو حس میکرد. حس میکنم یه غم بررگی توی دلش جا داده بود. دوست داشتم کنارش بشینم و باهاش درددل کنم، چون تحمل دیدن ناراحتی کسی رو نداشتم. ولی هر چی بود غم وجودش سنگینتر از این حرفها بود؛ چون وقتی بهش نزدیک شدم، هیچ واکنشی از خودش نشون نداد. فقط همینطور ساکت و سنگین، توی دنیای خودش مونده بود. چند لحظه بیحرکت ایستادم و نگاهش کردم. چقدر عجیب بود… مردی که همه از عصبانیتش و حرکات عجیبش حرف میزدند، حالا اینطور ساکت و دور از دنیا بهنظر میرسید؛ اما همین سکوتش از هر فریادی ترسناکتر بود. انگار آدم هیچوقت نمیفهمید پشت اون چشمهای سرد و بیروحش چی میگذره. لبهام رو روی هم محکم فشار دادم و قدم آخرم رو برداشتم. به سمتش خم شدم و لبخند کمرنگی بهش زدم. - آب پرتقالتون رو آوردم آقا آرش. صدام از چیزی که میخواستم آرومتر و گرفتهتر شد بود. آرش با شنیدن صدام انگار تازه از دنیای مجهولش بیرون کشیده شد، کمی سرش رو به طرفم چرخوند. نگاهش اول روی صورتم نشست و بعد آروم به سینی توی دستم کشیده شد. - ممنون. سعی کردم عادی بهنظر برسم. سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم: - نوشجونتون. آرش نگاهش هنوز روی من بود. از اون نگاههایی که آدم رو وادار میکنه حواسش به تکتک حرکتهاش باشه. برای همین سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - چیز دیگهای لازم ندارید؟! آرش لب باز کرد و میخواست حرفی بزنه که ناگهان صدای پر از هیجانی از پشت سرمون بلند شد. - چه صبح دلانگیزی. هم من و هم آرش تقریباً همزمان به سمت صدا برگشتیم که با دیدن آرتام بیاراده شروع به آنالیز کردن سرتاپاش شدم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با این حرف هر سهتایمون زیر خنده زدیم؛حتی من که از لحظهی بیدار شدن، دلشوره مثل سنگ روی سینهام افتاده بود، برای چند ثانیه سبک شدم. درحالیکه آب پرتقال رو توی لیوان میریختم، مریم با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: - راستی تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟! از وقتی اومدی، انگار فکرت یه جای دیگهست. با حرف مریم دستم برای چند لحظه روی دستهی پارچ آب پرتقال ایستاد، اما خیلی زود خودم رو جمع کردم و گفتم: - چیز خاصی نیست… فقط دیشب خوب نخوابیدم. محدثه درحالیکه پوست خیار رو میکند، زیر لب گفت: - این رو از همین الان بهت بگم شیوا جون... که این خونه خواب راحت رو از آدم میگیره. یعنی همیشه حس میکنی یه چیزی اینجا درست نیست. مریم با حرف محدثه ابروی بالا انداخت و گفت: - جان جدت تو باز شروع نکن محدثه. مریم با این حرف رو به من کرد و در ادامه گفت: - الان میگه شبها صدای راه رفتن ارواح رو هم میشنوه. محدثه بدون اینکه جا بخوره، خیلی جدی جواب داد: - ارواح نه… ولی بعضی آدمها از روح هم ترسناکترن. حرفش با اینکه در ظاهر شوخی بود، اما برای من مثل سطل آب سردی بود که روی سرم خالی شد... نکنه منظورش با آرش بوده؟! یا نکنه چیزی فراتر از اون هست و من ازش خبر نداشتم؟! برای اینکه صورتم چیزی رو لو نده، سرم رو پایین انداختم و لیوان آب پرتقال رو روی سینی گذاشتم. مریم که انگار متوجه سنگینی ناگهانی فضا شده بود، سریع گفت: - خب، بگذریم. بیاین یه موضوع مهمتر رو بررسی کنیم… به نظرتون بین آقایون این خونه، کدوم یکی بیشتر از همه سختپسندهتره؟! محدثه بدون مکث کردن با لبخند نمایشی گفت: - بنظر من که آقا آرشه. با این حرف ناخواسته سرم رو بلند کردم که مریم اخمی کرد و مخالفت کرد. - نه بابا، آرش فقط کمحرف و عصبیه... اما سختپسند اونیه که هیچی نمیگه، ولی با یه نگاه ترسناکش... آخآخ نگم برات. محدثه با تموم کردن حرفهاش، بلند خندید و گفت: - منظورت آقا آرتامه؟! مریم با شیطنت شونهی بالا انداخت و نون تست رو به طور منظم توی سبد فانتری گذاشت و گفت: - مرض... من که اسم نیاوردم. در اینجا که مریم و محدثه غرق صحبت کردن بودن، ناگهان شیشه داروی کوچیک رو با دستهای لرزونم از جیب دامنم در آوردم و به تندی چهار قطره داخل آب پرتقال ریختم. دوباره داخل جیب دامنم قایم کردم. با حرفهاشون ناگهان سینی توی دستهام سنگین شد. انگار اسم این دو برادر توی این خونه فقط اسم نبودند؛ هرکدومشون باری سنگین روی شونههام بودند. برای عوض کردن بحث، لبخند مصنوعی زدم و گفتم: - خب حالا بهجای تحلیل شخصیت آقایون، یکی بیاد این بشقاب پنیر رو آماده کنه که من حسابی دستم بنده. مریم با حرفم جلو اومد و بشقاب پنیر رو از کابینت کناریم برداشت و گفت: - چشم خانم رئیس. محدثه هم قندون رو برداشت و با لبخند گفت: - منهم مسئولیت شیرین کردن زندگی این خونه رو قبول میکنم. مریم با این حرف با حرص به بازوی محدثه زد و گفت: - تو کارت رو درست انجام بده لازم نکرده زندگی بقیه رو شیرین کنی. دوباره خنده بینمون پیچید. صدای خندهها کوتاه بود، اما برای لحظهای آشپزخونه رو از اون سکوت سرد و سنگینی که از صبح توی راهروها نشسته بود، نجات دادیم. با دقت دستمال سفید رو کنار لیوان صاف کردم و دوباره سینی رو چک کردم... ظاهر همه چیز مرتب و بینقص بود؛ صبحونهی معمولی، با خندههای معمولی، بین آدمهایی که سعی میکردند عادی بهنظر برسند؛ اما از بین این جمع فقط پشت ظاهر آروم من، غوغای بزرگی در راه بود. -
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صبح ساعت هفت با صدای زنگ هشدار بیدار شدم. چشمهام هنوز از خستگی و استرس دیشبی که کشیدم میسوختند، اما یادم که افتاد امروز باید برای آرش آب پرتقال ببرم، مثل فنر از جام بلند شدم. روز اول کاری خطا کنم بیچاره میشم اونهم توسط کی؟! آرش خوشاخلاق... غرق در افکارم بودم که نگاهم به دارو و گوشی ساده روی میز تخت کنارم افتاد. جالبتر از همه این بود که وقتی وارد اتاقم شد. دارو به طور ناشناسی به همراه گوشی سادهی سیمکارتدار توی اتاقم گذاشته بودند. زیاد تعجب نکردم چون میدونستم کار یکی از آدمهای آرتام بوده... با کلافگی سرم رو بین دوتا دستهام گرفتم و زیرلب زمزمه کردم: - باید یواشکی داخل آب پرتقال آرش دارو بریزم... اما چطوری؟! با این فکر بیاراده نفس توی سینهام حبس شد. با استرس از تختم بلند شدم و شروع به پوشیدن لباس فرمم شدم. وقتی کامل حاضر شدم، خیلی آروم از اتاقم بیرون زدم و نگاهی به راهرو کردم که غرق در سکوت بود. پا تندی کردم و به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم محدثه و مریم جلوتر از من بیدار شده بودند و داشتند بساط چیدن صبحونه رو میکردند. سلام و صبحبخیری بهشون گفتم و خیلی آروم پشت در بستهی کابینت آشپزخونه ایستادم و لحظهای مکث کردم. بعد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزش دستهام رو کنترل کنم. چند ثانیه همونجا پشت در کابینت موندم، بعد بالاخره خودم رو یهجورایی جمعوجور کردم و در کابینت رو آروم باز کردم. لیوان آب پرتقال رو برداشتم و خیلی آروم روی میز گذاشتم. صدای برخورد آروم شیشه با سطح سنگی کابینت باعث شد مریم سرش رو به سمتم برگردونه. که با دیدنم نگاه شیطنتآمیزی بههم انداخت و گفت: - بهبه! خانمِ سحرخیز... میبینم که روز اول کاری خوب بیدار شدی. با حرفش چشمغرهی کمجونی بهش رفتم و گفتم: - تنبلی تو خون من نیست... ولی چخبره اول صبحی تو و محدثه اینقدر پچپچ میکنید؟! محدثه که داشت ظرف مربا رو توی سینی میچید، با حرف من خندید و گفت: - ما پچپچ نمیکنیم عزیزم، ما داریم جلسهی مهمی رو برگزار میکنیم. بعد مریم با حالت بامزهی اضافه کرد و گفت: - جلسهی مهم دربارهی این موضوع حیاتی که چرا آقایون این خونه وقتی صبحونه حاضره، ناز میکنند ولی اگه پنج دقیقه دیر بشه انگار قحطی اومده و عصبی میشن؟! بعد با حالت نمایشی دستهاش رو مثل ببر کرد و گفت: - اوووه ببر وحشی میشن. با این حرف بیاختیار لبخندی زدم و لیوان مخصوص نوشیدنی رو از کابینت برداشتم و گفتم: - چی بگم والله. محدثه با لحن نمایشی پر از خنده گفت: - بعد جالب اینجاست که بعضیهاشون فرق بین عسل طبیعی و شیرهی خرما رو هم نمیتونن حدس بزنن، ولی خوب بلدن گیر الکی به آدم بدن. مریم با این حرف ناگهان پقی زیر خنده زد و گفت: - وای نگو! دیروز یادته سر صبحونه؟! رفیق آقا آرتام چی گفت؟! محدثه با این حرف صورتش رو کج کرد و با ادا گفت: - این کره چرا زیادی کرهایه؟!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بهترین گزینهی الان برای من این بود که این اتاق رو ترک کنم، چون اگه بمونم سوتی پشت سوتی میدادم. - اگه کاری با من ندارید من به آشپزخونه بر میگردم. آرش بدون اینکه نگاهش رو از روی من برداره، خیلی کوتاه گفت: - برو. با حرفش نفسم رو آهسته بیرون دادم و از اون اتاق استرسزا بیرون زدم. همین که در پشت سرم بسته شد، انگار یه کوه از روی سینهم برداشته شد. ولی نه اونقدرها… هنوز سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس میکردم... لعنتی حتی وقتی جلوش نیستم هم استرس میده. اوفی زیر لبم گفتم و نگاهی به اطرافم کردم. فضای بزرگ عمارت همچنان غرق در سکوت بود. فقط صدای تقتق کفشهام روی سرامیک میپیچید. بیاراده نگاهی به دستهام کردم که هنوز به طرز عجیبی یه ذره میلرزیدند. زیر لب غر زدم و با خودم گفتم: - آدمه یا دستگاه دروغسنج؟! واقعا آدم تیز و حواس جمعی بود. من فکر کردم چون مریضه یا رفتارش خیلی ضایع در بیاد یا بیست و چهارساعته روی تخت خوابیده باشه. اما از اونجایی که من خیلی خوششانسم... سرحال و پرانرژی با یه متر زبون و بدتر از همه حواس خیلی جمعی از آب در اومد و قطعا کار من رو سخت و سختتر میکرد. با همون افکار درهم و برهمم به آشپزخونه رفتم و سریع سمت سینک رفتم و شیر آب رو رو باز کردم. یه مشت آب سرد به صورتم پاشیدم. سردیش یه لحظه حالم رو حسابی جا آورد. بیاراده به آینهی کوچیکی که بالای کابینت بود خیره شدم. - جمع کن خودت رو دلربای احمق! "آدمی که از اشتباه کردن میترسه… یا باهوشه یا یه چیزی برای پنهون کردن داره…" بیاختیار حرفش دوباره توی سرم پیچید. با حرص اخم کردم و زیر لب غریدم. - خیلی خب آقای آرش، اگه فکر میکنی میتونی من رو با حرفهات بترسونی تا کم بیارم، از الان بهت بگم که سخت در اشتباهی. ولی ته دلم میدونستم که بازی با اون آسون نیست... اصلاً آسون نیست. - با کی حرف میزنی شیوا جون؟! با شنیدن ناگهانی صدا، از ترس به سرعت به سمت صدا برگشتم که با دیدن محدثه نالهکنان گفتم: - زهرم رو ترکوندی دختر. محدثه خندهی شیطونی کرد و گفت: - از حال روزت میتونم حدس بزنم پیش آقا آرش بودی... درست میگم؟! سرم رو به نشونهی آره تکون دادم و گفتم: - خیلی ... محدثه ناگهان وسط حرفم پرید و درحالیکه چشمکی بههم میزد، گفت: - خیلی جذابه آره؟! با این حرف با تعجب نگاهش کردم و بعد با لحن مسخرهای گفتم: - و خیلی هم خوش اخلاق تشریف داره. محدثه با حرفم خندید و گفت: - آقا آرش صد برابر بهتر از آقا آرتامه ولی یه عیب کوچیکی داره. اینکه آقا آرش زود عصبی میشه. با حرفش ابروی بالا پروندم و غرق توی فکر شدم. چرا از رفتارهای ترسناک آرش بههم نمیگفت؟! نکنه میترسه من بترسم؟! یا اجازه نداره چیزی بههم بگه؟! با گیجی به صورت محدثه خیره شدم که محدثه گفت: - بریم استراحت کنیم که فردا کلی کار داریم دختر. با حرفش سری تکون دادم و هر دو به سمت اتاقهامون رفتیم. ***- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دیگه جونی توی تنم نمونده بود. حرفش ساده بود، ولی برای من مثل خنجری بود که بیرحمانه توی قلبم فرو کرد. "امیدوارم انتخاب اشتباهی نکرده باشم." حرفش مدام توی سرم میچرخید. یعنی اگه میدونست... فقط یه ذره میفهمید من کیام و چرا اینجا اومدم، همین الان با دست خودش بیرون پرتَم میکرد. شاید هم بلای بدتر از پرت کردن، سر من میآورد. از کجا معلوم؟! با استرس به زور لبهام رو از هم باز کردم و گفتم: - سعی میکنم ناامیدتون نکنم آقا آرش. آرش نگاه سردش رو چند ثانیه روی صورتم ثابت کرد. نگاش اینقدر سنگین بود که حس کردم داره تا تهِ فکرم رو میخونه و این برای من خیلی خطرناک بود. آرش نگاه سنگین سردش رو از من گرفت و خیلی کوتاه سری تکون داد و گفت: - بهتره همینطور باشه. با این حرف زیر لب سری تکون دادم و به سمت پروندهی که روی میز بود، رفتم. که با دیدن شکل پروندهی عجیبش ابروی از تعجب بالا پروندم. مرتب، تمیز، بینقص... درست مثل خودِ آرش. میخواستم نوشتهی کوچیک روی پرونده رو بخونم که صدای آرش ناگهان از پشت سرم بلند شد. صداش آروم بود، ولی جوری بود که مو به تن آدم سیخ میکرد. - فضولی عادت همیشگیته شیوا خانم... یا فقط امروز اینقدر کنجکاوی؟! با این حرف انگار آب یخ روم ریختن. با دستپاچگی پرونده رو با دستهام گرفتم و به سمت آرش برگشتم و با تتهپته گفتم: - نه… ببخشید. فقط چشمم خورد به نوشتهش. آرش خیلی سرد به مبل تکیه داده بود و همونطور که نگام میکرد، فنجون قهوهش رو بین انگشتهاش چرخوند و گفت: - اینجا "فقط چشمم خورد" هم میتونه برات دردسر درست کنه. پرونده رو بین دست هام جا به جا کردم و با استرس گفتم: - متوجهام آقا. بعد زدن این حرف، به سمت آرش رفتم و دستم رو دراز کردم که پرونده رو بگیره، اما نگرفت. به جاش نگاش از پرونده اومد بالا و روی دستهای لرزون من نشست. - میترسی؟! با سؤالش مستقیمش ناگهان جاخوردم. لبهای خشکم رو تر کردم و نگاهم رو توی نگاه سوالیش گذاشتم و گفتم: - نه… فقط یکم مضطربم. آرش با حرفم یه ابروش بالا رفت و با انگشت اشارهاش به خودش اشاره کرد و گفت: - از من؟! نمیدونستم چی بگم... دروغ بگم؟! یا راستش رو بگم؟! اگه جرئتش رو داشتم که قطعا راستش رو میگفتم. چون اونموقع خیلی پرور پرور میگفتم آره، از تو، از نگاهت، از اینکه حس میکنم هر لحظه ممکنه دستم رو بخونی و بفهمی برای چی اینجا اومدم. ولی از اونجایی که خیلی ترسو و بیجرئتم، فقط آروم گفتم: - از اینکه اشتباه کنم. این بار خودش پرونده رو از دستم گرفت. انگشتهاش بیاراده خیلی کوتاه به دستم خورد و همون تماس کوچیک، یه لرزهی خفیفی به جونم انداخت. لعنتی… این اصلاً خوب نبود. من نیومده بودم اینجا که با یه نگاه و یه لمسِ کوتاه، اینجوری هول بشم. من اومدم که کارم رو به خوبی انجام بدم و از این خراب شده هرچه زودتر بیرون بزنم. آخ دلربا اینجور ادامه بدی کارت زاره... آرش پرونده رو کنار گذاشت و بدون اینکه چشم از من برداره گفت: - آدمی که از اشتباه کردن میترسه، دو حالت داره… یا خیلی باهوشه، یا یه چیزی برای پنهون کردن داره. با این حرف قلبم بیاراده محکم توی سینهم کوبید. نه… نه، امکان نداشت... اون نمیتونست چیزی فهمیده باشه. فقط داشت امتحانم میکرد... فقط همین. آروم باش دلربا. نفس عمیقی کشیدم و با لحن جدی سریع گفتم: - من چیزی برای پنهون کردن ندارم. آرش با حرفم چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آروم لبخند کجی بههم زد. لبخندی که اصلاً خیالم رو راحت نکرد. - امیدوارم. با این حرف شروع به کندن پوست لبم شدم. خدایا… این مرد چرا هر کلمه به کلمه حرفهاش بوی هشدار میداد؟!- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد. فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری میاومد. آرش با ژست خاصی فنجونش رو روی میز گذاشت که صدای برخورد چینی با شیشه، سکوت اتاق رو شکست. - سرت رو چرا پایین انداختی؟! با من بود؟! خب احمق غیر از من، مگه کسی توی این اتاق خراب شده هم هست؟! با این حرف لبهام رو تر کردم و به سختی گفتم: - م… معذرت میخوام آقا. آرش با حرفم ابروی بالا انداخت و صداش جدیتر شد و گفت: - از چی معذرت میخوای دقیقا؟! هنوز هیچ کاری نکردی که. با این حرف جرئت کردم و نیمنگاهی به صورتش انداختم. با دیدن این همه جذابیت بیاراده نفسم بند اومد. چشمهاش تیره و نافذ بود. اخم جذابی بین دو ابروهاش مهمون بود. آرش با همون لحن آروم اما دستوردهنده گفت: - بیا نزدیکتر. با حرفش قلبم دیوونهوار توی سینهام میتپید و با پاهای لرزونی قدمی به سمت جلو برداشتم. - بیشتر. یه قدم دیگه... حالا فاصلهی بینمون فقط چند قدم بود. آرش خم شد، آرنجهاش رو روی زانوهاش گذاشت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد. - میدونی اینجا چه قوانینی داره؟! با این نگاهی به صورتش کردم و بعد حرف آروم گفتم: - ن… نه آقا. آرش با دیدن استرسم پوزخند محوی بههم زد؛ نه مهربون، نه سرد… چیزی بین این دو... نکنه این لبخند خاصش بود و من خبر نداشتم؟! - من از بینظمی بدم میاد. از دروغ هم بیشتر... اگه قراره کار کنی، باید دقیق، ساکت و قابل اعتماد باشی. میتونی؟! با این حرف نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم و گفتم: - بله آقا… تموم تلاشم رو میکنم. آرش با این حرف چند لحظه جدی نگام کرد. اینقدر که حس کردم زمان متوقف شد. بیاراده دستپاچه شدم و خودم رو مشغول قفل زدن انگشتهام بههم شدم. - تلاش کافی نیست. اینجا اشتباه کردن، هزینهی سنگینی داره. با حرفش آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - متوجهام. آرش با حرفم چند ثانیه سکوت کرد، بعد صاف نشست. - خوبه... پس از الان شروع کن. اول برو پروندهی روی میز رو بیار. با حرفش نگاهی به اطراف کردم که با دیدن پروندهی مشکی رنگ روی میز گوشهی اتاق، چرخیدم که برم براش بیارم که ناگهان صداش دوباره متوقفم کرد. - شیوا خانم؟! آرش برای اولین بار اسم مستعارم رو به زبونش آورد. چقدر با اون صدای مردونهاش قشنگ صدام زد... به آرومی به سمتش برگشتم که با دیدن نگاه جدیش بیاراده بادم خالی شد. خب میمیری به من یه لبخند بزنی؟! دلم گرفت از این همه اخم و تخم... - امیدوارم انتخاب اشتباهی نکرده باشم. با این حرف ناگهان قلبم فرو ریخت... دقیقا من خود انتخاب اشتباه بودم و خودش خبر نداشت.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
وارد سالن طبقهی بالا شدیم. روبهروی پلهها، تراسی شیک با نردههای چوبی و گلدونهای مرتب خودنمایی میکرد. سه اتاق در سمت راست و دو اتاق در سمت چپ قرار داشت. گلیخانم به سمت اولین اتاق سمت چپ رفت. نگاه مهربونی به من انداخت و گفت: - برو داخل دخترم… من برمیگردم آشپزخونه. با حرفش سری تکون دادم که ناگهان صدای قدمهای تندی در سالن پیچید. مریم خانم نفسنفسزنان وارد سالن شد و با اضطراب به اطراف نگاه کرد که با دیدن ما گفت: - گلی خانم؟! گلی خانم با تعجب به سمت صدا برگشت و گفت: - چی شده دخترم؟! چرا رنگت پریده؟! مریم خانم پا تندی به سمتمون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت: - آق… آقا آرش پایین توی اتاق استراحت منتظر شمان. گلی خانم با این حرف کف دستش رو محکم به پیشونیش زد و گفت: - از دست کارهای یهویی آقا آرش! یه لحظه آروم نمیگیره این پسر… با این حرف، سریع رو به من کرد و گفت: - بدو بریم پایین دخترم. سهتایی با عجله از پلهها پایین رفتیم. نمیدونم چرا؟! ضربان قلبم با هر قدم تندتر میشد. گلیخانم من رو به سمت اتاقی که درست زیر پلهها بود برد. جلوی در ایستاد و آروم گفت: - برو داخل دخترم. آب دهنم رو با استرس قورت دادم. دو تق آروم به در زدم. - بیا تو. صدای بم و عمیق مردونهی در فضا پیچید؛ صدایی که لرزهی نامرئی به جونم انداخت. سرم رو پایین انداختم و آروم وارد اتاق شدم. بوی قهوهی تلخ توی هوا پیچیده بود. با این بو بیاراده جرئت پیدا کردم و آروم سرم رو بالا آوردم. مردی روی کاناپهی راحتی نشسته بود. تیپ ساده اما بینقص و گرونقیمتی پوشیده بود. یقهاسکی مشکی به همراه شلواری تیرهی جذب و موهاش رو به حالت خاصی حالت داده بود و رنگ موهاش مثل آسمون شب سیاه بود. ساعت مچی مشکیرنگی روی مچ دستش حسابی برق میزد. تیپ خیلی خاص و مردونهایی داشت؛ اما چرا سرتاپاش همش مشکی بود؟! آرش با خونسردی فنجون قهوه رو به لبش برده بود؛ انگار نه انگار که حضورم براش اهمیتی داشت. نگاش کردم و دوباره سرم رو پایین انداختم که پشت سرم، گلیخانم با لحن آرومی گفت: - آقا آرش… ایشون شیوا خانم هستن. از امروز توی عمارت مشغول به کار میشن و کارهای شخصی شما رو هم انجام میدن. جای نرگسخانم سابق اومدن. آرش بدون اینکه به من نگاه کنه، جرعهای از قهوهاش رو نوشید و کوتاه گفت: - تنهامون بذار. با این حرف چشمهام از ترس گرد شدند. نه… توروخدا نرو گلی خانم… من هنوز آمادگی تنها شدن با این مرد رو ندارم. گلی خانم بیتوجه به اضطرابم گفت: - چشم آقا. با زدن این حرف، به آرومی از اتاق بیرون رفت که با صدای بسته شدن در، بیاراده دستم روی قلبم گذاشتم. خیلی تند میزد... هر آن ممکنه از دهنم بیرون بزنه.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم: - آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اونهم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خرابکاری نکنی تا آیندهات تباه نشه. با این حرفها خوب داشتم خودم رو گول میزدم چون ته دلم میدونستم قضیه فقط مراقبت نیست. این عمارت، این نگاههای پنهونی، این تأکید روی ملاقات شبانه… همهچی یهجور عجیبی سنگین بود. از جا بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. ساعت هفت و ربع رو نشون میداد. لب هام رو کمی جمع کردم و گفتم: - خوبه، هنوز کمی وقت داشتم. با این حرف به آرومی به سمت کمدلباس رفتم و لباس فرم رو از چوبلباسی برداشتم. لباس رو پوشیدم و جلوی آینهی کوچیک کنار در ایستادم. موهام رو باز بزارم یا مثل خودشون گوجهای ببندم؟! لب پایینم رو بین دندونهام گرفتم و فکر کردم. نه… گوجهای باشه بهتره. نمیخوام هنوز نیومده جلبتوجه کنم. با این فکر با دست، موهام رو شونه زدم و گوجهی بالا سرم بستم. کمی از موهای جلوم رو کج روی پیشونیم انداختم و بعد آخر موهام رو به گوجهی موهام متصل کردم. با این مدل صورتم حسابی ناز شده بوده؛ اما صورت رنگ پریدهام چی میگه این وسط؟! مستقیم به سمت سرویسبهداشتی رفتم و آبی به صورتم زدم تا استرسم کمتر بشه. بعد از خشک کردن صورتم با حوله، از توی چمدونم یه برق لب ساده صورتی برداشتم و خیلی کم بهلبهای خوش فرمم زدم. نمیخواستم قیافم بیروح به نظر بیاد. بلاخره یکی از قوانین اینجا تمیزی و شیک شدن بودنه. با آماده شدنم، آروم روی تخت نشستم که با دیدن دستهای یخ کردهام بیاراده پوزخند صداداری زدم. هعی... هنوز نرفته ببین چه ترس و استرسی سراسر بدنم رو فرا گرفته. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و شروع به تمرین کردن با خودم شدم. - سلام آقا آرش، من شیوا هستم… برای مراقبت از شما اومدم. نه… زیادی رسمی بود... دوباره. - امیدوارم بتونم کمک خوبی براتون باشم. آه… این که بدتر شد. یه لحظه تصویرش توی ذهنم اومد. من حتی نمیدونستم چه شکلیه و چجور تیپی داره. فقط اسمش رو میدونم که هر بار شنیدنش، قلبم تندتر میزنه. غرق در دنیای خودم بودم که در اتاق ناگهان زده شد و همانا رشتهی افکار ترسناکم پاره شد. با استرس از جام پریدم گفتم: - بفرمایید؟! گلی خانم در رو نیمه باز کرد و با همون لبخند مهربون اما مرموزش گفت: - آمادهای دخترم؟! گلوم بیاراده خشک شده بود اما سعی کردم لبخند بزنم و بگم: - بله. گلی خانم نگاهی به سر تا پام انداخت و سری تکون داد. - خوبه… فقط یادت باشه هر چی گفتند، فقط گوش کن و سوال اضافه هم ازشون نپرس. این جمله مثل خنجر توی دلم زد. خب چرا سوال نپرسم؟! شاید منهم ... آخ از دست تو دلربا، آخه چه سوالی از مرد مریض داری تو؟! با این فکر دیگه چیزی نگفتم و دهنم رو بستم. با قدمهای لرزون به سمت گلی خانم رفتم و هر دو از پلههای اصلی عمارت بالا رفتیم.- 102 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
شکوفه فدیعمی پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
زن مسن کنارم اخمی کرد و گفت: - این چه رفتاریه جلوی عضو جدیدمون؟! مریم دستهای خیسش رو با پشت پاک کرد و از دور گفت: - خوش اومدی شیوا جون... من مریمم. بعد در ادامه به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: - ایشون هم لیلا هستند اما متاسفانه نه میتونه حرف بزنه و نه گوش بده. نگاه ترحمانگیزی به دختر کنار مریم کردم و قلبم بیاراده فشرده شد. دختری حدودا هم سن و سال خودم بود. با چشم و ابروی قهوهای... آخی چقدرم صورتش بانمک بود. لبخند بزرگی بهش زدم گفتم: - از آشنایی همتون خوشبختم دخترها. زن مسن کنارم، دستهاش رو بههم کوبید و رو به همهی ما کرد و گفت: - هوای شیوا رو داشته باشید دخترها. ناگهان همگی اونهم یه صدا در جواب زن مسن گفتند: - چشم گلی خانم. با این حرف همگی به کارشون برگشتن که گلی خانم رو به من برگشت و گفت: - بیا اتاقت رو بهت نشون بدم. با حرفش سری تکون دادم و هر دو از آشپزخونه بیرون زدیم و وارد راه روی پشت آشپزخونه رفتیم که سه تا اتاقخواب داشت. گلی خانم به سمت اتاق آخری رفت و در رو باز کرد و گفت: - اینهم از اتاق خوابت عزیزم. چمدون رو توی دستهام جا به جا کردم که گلی خانم ناگهان صداش رو آروم کرد و گفت: - احساس غریبی نکن دخترم. کمکم عادت میکنی به این عمارت. سری تکون دادم که گلی خانم لبخند مهربونی بههم زد و گفت: - الان حسابی استراحت کن؛ چون شب باید به ملاقات آقا آرش بری. با این حرف ناگهان نفسم توی سینهام حبس شد. من که برای مراقبت از آقا آرش اومدم، اما نمیدونم چرا هر دفعه که اسمش رو جلوم میارن. بیاراده ترسی به دلم میشینه... با استرس سری تکون دادم و گفتم: - باشه ممنون. با این حرف با کلافگی وارد اتاق خوابم شدم و از روی کنجکاوی نگاهی بهش کردم. که با دیدن دکوراسیون اتاق دهن کجی کردم. اتاق خیلی کوچیک و سادهای بود اما دلنشین بود. یک کمد چوبی خوشتراش گوشهی اتاق بود، بههمراه تختخواب یه نفرهی به رنگ سفید بود که روش یه حولهی حمام و صورت گذاشته بودند. همه چی خیلی آروم، خیلی مرتب و بیروح بود. دقیقاً مثل خود این عمارتی که توشیم… معلوم بود که برای اتاق خواب ما بدبختها زیادی خرج نکردن که نکنه هوایی شیم و فکرمون جای دیگه بره. با حرص سمت کمد رفتم، آروم بازش کردم که با دیدن لباس فرم تمیز خدمتکاری، دهنم آب افتاد. الحق خوش دوخت و شیک بودند. چشم از لباسها برداشتم و چمدون رو گوشهی کمد پرت کردم. حالا برای امشب باید چه غلطی بکنم؟! چطور رفتار کنم و چی بگم؟! با استرس خودو روی تخت پرت کردم و شقیقههام رو شروع به ماساژ دادن کردم. فکر کن دلربا... فکر کن.- 102 پاسخ
-
- 1
-