رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. پارت بیست و نهم اهرمن به لحنش عمق بخشید. - به من اعتماد کن؛ من دنیا رو بهت می‌دم. هوزاد چون کودکی معصوم بینی‌اش را بالا کشید تا اشک نریزد. اما قطره‌ای سمج از چشم چپش روی گونه‌اش چکید. اهرمن انگشت اشاره‌ی دستش را به سمت صورتش برد و بی‌آنکه کوچک‌ترین لمسی با پوست هوزاد صورت بگیرد، قطره‌ی درشت اشک را با نوک انگشت گرفت. طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی انگشتش را به سمت دهانش برد و قطره را نوشید. - اشکت هم شیرینه! هوزاد که حرکتِ او را احساس کرده بود، ناخواسته بین بغض خندید؛ خنده‌ای بی‌صدا اما عمیق. نگاهِ اهرمن روی گونه‌ی چپ هوزاد خشکید. حیرت زده با ذوق فریادی کم صدا کشید. - وای! چاله گونه داری! چرا تا به حال ندیده بودم؟ سپس انگشت اشاره‌اش را با ذوق به سمت چال گونه‌اش حرکت داد. دلش می‌خواست بند انگشتش را در آن چاله‌ی کوچک و عمیق فرو کند، اما دقیقاً در مقابلش متوقف شد و دستش را مشت ساخت. هوزاد خنده‌اش را خورد و دستپاچه و خجل گلویش را صاف کرد. - عصای من کجاست؟ اهرمن حینی که چشم به چال گونه‌اش دوخته بود، با شیطنت پاسخ داد. - مقابلت ایستاده! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را بالا برد. حلقه را به آرامی به پیشانی اهرمن چسباند. دستپاچه به سمت چپ چرخید و به دیوار تکیه زد. سپس با قدم‌هایی تند به سمت راه پله گام برداشت. اهرمن نیز کمر راست کرد و با خنده‌ای که شکمش را می‌لرزاند، از پشت به گیسوان فر او چشم دوخت. زیر لب زمزمه کرد. - گیسو کمند ناز! سپس بلند فریاد کشید. - هدیه‌ی من از نوروز آغاز می‌شه ملکه! هوزاد حینی که از پله‌ها پایین می‌رفت، دستی به لبانش کشید تا لبخند عمیقش آشکار نشود. او شیفته‌ی هدیه‌ی اهرمن شده بود و از همان لحظه داشت انتظار نوروز را می‌کشید.
  2. پارت بیست و هشتم اهرمن با همان نگاه خیره و مسخ شده، دوباره دو پهلو زمزمه کرد. - اون لطیف‌تر، زیباتر و خوشبوتره! هوزاد با فروتنی تمام، پاسخ داد. - بسیار خب، بالشت من برای تو. اهرمن خوشحال برخاست. مقابل هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت تا صورتش مقابل چهره‌ی هوزاد قرار بگیرد. - من هم هدیه‌ای برای تو دارم. هوزاد سرش را با نازی متین‌وارانه به سمت شانه‌ی راستش خم کرد و کنجکاو پرسید. - هوم؟ چه هدیه‌ای؟ اهرمن دستانش را پشت کمرش به هم گره زد و حینی که غرق در چهره‌ی ناز و معصوم هوزاد می‌شد، با لحنی سرشار از احساس پنهانی‌اش به او، لب از روی لب برداشت. - هدیه‌ی من به تو دنیاست. هوزاد لبخندی برای لودگی اهرمن روی لب نشاند. - دنیا که برای همه‌ست! اهرمن با همان لحن سابقش پاسخ داد. - هوزاد، با من ببین! قلب هوزاد لحظه‌ای از توقف دست برداشت و نفس‌هایش در سینه حبس شدند. بلافاصله قلبش خودش را به سینه‌‌اش کوبید؛ با سرعت، محکم و پی‌درپی. - من چشمان تو می‌شم هوزاد! لبان هوزاد به پایین مایل شدند و بغضی به گلویش راه یافت. برای نخستین بار به اراده‌ی خودش عسلی‌های بی‌فروغ و براق از قطراتِ اشکش را گشود. چشمانش تصادفاً در نگاه اهرمن قفل شدند. - من نابینام اهرمن!
  3. پارت بیست و هفتم عاقبت در مقابل چشمان قضاوت‌گر مردم و انگشتان دراز شده به سمت هوزاد که به همراه اهرمن بود به بازار رسیدند. هوزاد آدرس دکان مورد نظرش را داد و پس از خرید به سمت آتشکده روانه شدند. اهرمن بقچه‌ی پارچه‌ای را روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار داد و با لبخندی محو به هوزاد نگاه دوخت. - باورم نمی‌شه که انقدر به فکر منی. هوزاد سرش را به سمت منبع صدا، به سوی اهرمن چرخاند و لبخندی ملیح روانه‌اش کرد. - هدیه‌ی عیدانه‌ی من به توئه، پیشاپیش عیدت مبارک بادا! اهرمن از شدتِ خوشحالی لب برچید، گره بقچه را گشود و نگاه به محتوای درونش دوخت. هوزادِ مهربان با تنها سکه‌های دارایی‌اش بهترین لحاف و بالشت را برایش خریده بود. - من این بالشت رو قبول نمی‌کنم هوزاد! هوزاد نگران ابروانش را بالا پراند. - چرا؟ پسند نکردی؟ اهرمن دستی به گردنش کشید و مظلومانه زمزمه کرد. - من وابسته‌ی بالشت تو شدم. هوزاد حیرت زده، با متانت لبخندی زد. - با این سرعت وابسته شدی؟ اهرمن سر بلند کرد و با حسرت به چهره‌ی هوزاد چشم دوخت. دو پهلو اعتراف کرد. - بسیار سریع وابسته‌ش شدم! اهرمن، هم وابسته‌ی هوزاد شده بود هم وابسته‌ی بالشت او که بسیار به او شباهت داشت. - اما این بالشت که بهتره!
  4. پارت بیست و ششم اهرمن ناخواسته دستش را بالا آورد و از بازوان هوزاد گرفت تا مانع از افتادنش شود. چشمان هوزاد از شدت شوک، گشوده و عسلی‌های بی‌فروغش به نوکِ بینی اهرمن دوخته شدند. قلبِ اهرمن برای آن دو تیله‌ی بی‌فروغ و کدر لرزید. آهی کشید و زمزمه کرد. - هوزاد، من شرور و دوست نداشتنی‌م. هوزاد در همان حالت، لبخندی روی لبانش نشاند. - اشتباه نکن، تو بسیار مهربان و دوست داشتنی هستی. گویی گرما به تنِ اهرمن دمیده شد و سرمای غم را از بین برد. خون با سرعت بیشتری در رگ‌هایش به گردش در آمد و تمامِ صورتش را در آتشِ گر سوزاند. لبخندی محو روی لبانش نشست و مردمک‌هایش به لرزش درآمدند. - من مهربان و دوست داشتنی‌م؟ هوزاد قدمی به عقب برداشت تا قانون چهارم، لمس هرگز، را رعایت کند. در همان حین لبخندی زد و با لحنی مادرانه اهرمن را مخاطب قرار داد. - شرارتت هم مثل پسری خردسال و بامزه‌ست. اهرمن به قدری ذوق زده بود که برق چشمانش می‌توانست هر چشمی را کور کند. گفت و گویشان در آتشکده را به رودِ روان فراموشی سپرد و لبخندی روی لبانش نشاند؛ لبخندی که امکان داشت هر لحظه گونه‌هایش را پاره کند و به پرواز درآید. دلش می‌خواست شادی‌اش را به نحوی بیان کند، اما از آن‌جایی که لمس هرگز جزوی از قوانینشان شده بود، از حلقه گرفت. دستِ هوزاد را توسط حلقه بالا برد و در کمال حیرت هوزاد را به چرخشی رقص‌وارانه دعوت کرد. خود نیز غرق در عشقی افسار گریخته به هوزاد و گیسوان کمند و فرِ رقصان در هوای او نگاه دوخت. پس از توقف، هوزاد که سرگیجه گرفته بود دست راستش را روی پیشانی‌اش نهاد و چهره‌اش را در هم برد تا خود را کنترل کند. - شرمگینم ملکه. هوزاد با تاسف خندید و گفت: - بریم. اهرمن که به خودِ سابقش بازگشته بود، با هیجان و بلند اطاعت کرد. - بریم بانو. به راه افتادند و مسیر مرکز شهر را به پیش گرفتند. هوزاد در فکر موارد مورد نیاز برای خرید بود و اهرمن نقشه‌های جدیدی طرح می‌زد. او دانسته بود از طریق معنویت نمی‌تواند به این آسانی‌ها بر هوزاد پیروز شود؛ هوزاد باید شیفته‌ی او می‌شد تا میان عشق و معنویت یکی را انتخاب می‌کرد. هوزاد باید وابسته‌ی اهرمن می‌شد و بر او تکیه می‌زد؛ طوری که بی او نتواند به زندگانی‌اش ادامه دهد. تنها در آن صورت بود که اهرمن در نقشه‌هایش می‌توانست بر هوزاد پیروز شود و او را با خود به دوزخ ببرد.
  5. پارت بیست و پنجم اهرمن ناخواسته نیشخندی تمسخرآمیز به نیمه راست لبانش چسباند. طولی نکشید که تمسخرش تبدیل به غمی بی‌سابقه شد و بغض به گلویش رخنه برد. آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد. - هیچکس نمی‌دونست قراره کدوم سوی از معنویت بدنیا بیاد؛ بهشت یا جهنم. هوزاد که غمِ صدای او را حس کرد، در فکر فرو رفت؛ تا به حال به این مورد نیاندیشده بود. لحظاتی بعد، تا خواست چیزی بگوید اهرمن برخاست و با هیجانی ساختگی و ذوقی که دیگر کور شده بود، او را مخاطب قرار داد. - قرار نبود به بازار بریم؟ برخیز دخترِ نور! چابک‌تر از هوزاد به سمت در ورودی آتشکده قدم تند کرد و به چهارچوبش تکیه داد. از همان فاصله به هوزاد چشم دوخت. - این احساس ممنوعه‌ست، یا من خواهم باخت یا تو رو وادار به شکست خواهم کرد. اما در چه صورت هوزاد می‌توانست برای او باشد؛ خود نیز نمی‌دانست! هوزاد عصا روی زمین کوبان به او نزدیک شد. اهرمن عصایش را گرفت و با غم روی زمین انداخت. سپس حلقه‌ی دور بازوی هوزاد را گرفت و آن را پایین آورد. انگشتانش را دورش پیچاند و زمزمه کرد. - گفته بودم که من عصای توئم. هوزاد حینی که ابروانش را موشکافانه در هم گره می‌زد، انگشتانش را سوی دیگر حلقه، گره زد. اهرمن به راه افتاد و هوزاد نیز به سمتش کشیده شد. هوزاد که بوی غم را به خوبی احساس کرده بود، نگران و کنجکاو بود. - اهرمن؟ اهرمن لب برچیده سرش را به پایین دوخته بود و حین گام برداشتن به سنگ مقابل پایش ضربه می‌زد؛ اندر احوالاتش به مانند پسر بچه‌ی خردسالی بود که مادرش او را شرور و دوست نداشتنی خوانده بود. - اهرمن؟ - هوم؟ - چرا آزرده خاطری؟ اما اهرمن در عوضِ پاسخ، تنها ضربه‌ای محکم به سنگ کوبید و آن را به فرسنگ‌ها آن سوتر پرتاب ساخت. قلبش سنگینی می‌کرد؛ دقیقاً به سنگینی تفاوت‌ و تضادِ سپیدی هوزاد و سیاهی خودش در این ارتباط. هوزاد ایستاد و حلقه را به سمت خود کشید تا او را وادار به ایست کند. اهرمن که غم، قدرتش را ربوده بود، با توقف و نیروی کمِ هوزاد، رو به عقب سکندری خورد و تن سنگینش با تنِ ظریف هوزاد برخورد کرد.
  6. پارت بیست و چهارم ساعتی، هوزاد به عبادت پرداخت و اهرمن به پوست گیری میوه مشغول شد. در نهایت نیمی از میوه‌های زمستانی را خورد و نیمی را با خود برد. کنار هوزاد روی زانوانش نشست و نگاه منتظرش را به او دوخت. - چیزی شده؟ هوزاد بود که متوجه حضور پررنگ و گرم او شده بود. - برات وعده آوردم بانوی من! هوزاد سرش را به سویش چرخاند و لبخندی از برای مهربانی او روی چهره‌اش طرح داد. - سپاس مهربان. اهرمن بشقاب پر از میوه را روی دامانِ هوزاد نهاد. هوزاد نیز در سکوت و آرامش مشغول خوردن شد. اهرمن دستانش را دور زانوانش حلقه زد و چانه‌اش را روی کاسه‌ی زانوانش قرار داد. نگاهش را مسخِ هوزاد کرد. می‌خواست کمی ذهن هوزاد را گمراه کند، پس با کنجکاوی آمیخته با شرارتی پنهان پرسید. - چرا انقدر عبادت می‌کنی؟ هوزاد سرش را بالا آورد و لبخندزنان پاسخش را داد. - این تنها کاریه که می‌تونم برای دنیا انجام بدم. سپس تکه‌ای از پرتقال را درون دهانش قرار داد و با کم‌ترین تکان در حالات صورتش، مشغول جویدن شد. اهرمن با تای ابروی بالا پریده دوباره سوالی دیگر پرسید. - دنیا با دعای تو تغییر می‌کنه؟ هوزاد ناخواسته پلک از روی پلک برداشت و عسلی بی فروغ چشمانش روی چانه‌ی اهرمن قفل شدند. - من توی نیایش‌هام پیروزی همیشگی سپیدی رو بر سیاهی، برای دنیا خواستار می‌شم. اهرمن که انتظارش را داشت، لبخندی تلخ روی لبانش نشاند، قلبش آزرده شده بود. - سیاهی از نظر تو بده؟ هوزاد حینی که چشم می‌بست، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و همان تیری شد و در قلبِ اهرمن فرو رفت. - عشق نیک و هوس پلید، بینش نیک و طمع پلید، عقل نیک و خشم پلید، فروتنی نیک و غرور پلید، وجدان نیک و حسادت پلید، حرکت نیک و خودی پلید. سیاهی همیشه پلید بوده اهرمن!
  7. پارت بیست و سوم نزدیک به ظهر بود. خورشید در آسمان جابجا شده و پرتویش را به سوی آتشکده تابانده بود. پرتو نیز از پنجره‌ به زیر زمین نفوذ برده بود و پیشانی هوزاد را نوازش می‌کرد. عاقبت، هوزاد با احساس گرمی نور خورشید روی پیشانی‌اش، از خواب بیدار شد و در جایش نشست. در حال کش و قوس دادن به خود حین خمیازه کشیدن بود که یک‌آن متوجه شرایط شد. هینی کشید و تنش خشکید. لحظاتی بعد، ابروانش را در هم کشید و برای نخستین مرتبه در زندگی‌اش احساسی نزدیک به خشم در وجودش خروشید. ایستاد و به سختی و با کمک دیوارهای سنگی از پله‌ها بالا رفت. خود را به دیوار آتشکده چسباند و تا جایگاه دیشبش گام برداشت. مقابل ستون، روی زمین، روی زانوانش نشست. کف دستانش را روی زمین نهاد و به دنبال عصایش گشت؛ اما به هر جا دست می‌کشید، آن را نمی‌یافت. - عصات دست منه بانو! سرش را به سمتِ منبع صدا چرخاند. به گره ابروانش افزود؛ چرا که از او دلخور بود. - تو من رو به اتاقم بردی؟ اهرمن عصا به دست مقابلش نشست. لبخندِ کجش را به نیمه‌ی راست صورتش منگنه زد و با تعجبی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - من؟ گره ابروان هوزاد گشوده شدند و در عوض ابروانش از حیرت بالا پریدند. - تو نبردی؟ لبخندِ کج اهرمن عمق گرفت و چشم راستش را نیمه بسته کرد. - هوم! نیمه خواب به اتاقت اومدی. من هم با برگشتت، از آتشکده خارج شدم و کمی دویدم. بالاخره بدن خوب داشتن نیاز به مراقبت و جنب و جوش داره. هوزاد بین باور کردن و باور نکردن، ناچار ماند. لبانش را روی هم فشرد. سپس دمی عمیق بلعید تا بر خودش مسلط شود. هرچند موفق به پنهان کردن دلخوری‌اش نبود. - در هر صورت قانون دیگه‌ای هم به قوانین سابق اضافه می‌کنم! اهرمن با لذت به چهره‌ی جدی هوزادِ لب برچیده چشم دوخت. - هر چه ملکه فرمان بدن، من نوکرشم! هوزاد با همان لحن دلخور ادامه داد. - گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک و لمس هرگز! اهرمن می‌دانست که باید هر چهار مورد را رعایت کند؛ چرا که در صورت بروز خطا می‌بایست قید دوزخ و هوزاد را می‌زد. پس صادقانه اطاعتش را به زبان آورد. - حتماً بانو، غیر این شد با تبر گردنم رو بزن. هوزاد که صداقت را از صدای او استخراج کرد، بالاخره لبخندی روی لب نشاند. - وعده‌ای بخور. پس از عبادتم به بازار می‌ریم.
  8. نام داستان: سان و آز؛ کالاف دیوتی موبایل نام نویسنده: ساناز بندی (Yammakh) ژانر: فانتزی مدرن، طنز رقابتی، عاشقانه رفاقتی خلاصه: سان دختر گیمر و بی‌اعصابی که تمامِ اوقات خود را صرفِ گیم مورد علاقه‌اش، کالاف دیوتی موبایل، می‌کند. در یکی از شب‌ها در لابی گیم، با آز، پسری به بی‌اعصابی خودش روبرو می‌شود. فحاشی بین این دو به کشیده شدنِ هر دوی آن‌ها به داخلِ بازی چهار نفری ختم می‌شود. آن دو باید با 24 تیمِ چهار نفریِ دیگر بجنگند تا وین بگیرند؛ چرا که شکست برابر است با مرگ آن دو و محو شدنشان از زمین. مقدمه: من یه گوشی بدبختم؛ دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار می‌کشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ می‌کنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده می‌تونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من می‌کنه اینه که صدای مته‌وارش کمرم رو به لرزه درمیاره. و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشی‌هاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل می‌کنه که از دستش ذله شدم. ولی دیگه تحمل نمی‌کنم؛ به نظرم این باتری ورم کرده‌ی من دلیل کافی‌ای به نظر می‌رسه که شورش کنم و به وسیله‌ی هک، اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشی‌های آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب براشون در نظر بگیرن.
  9. پارت بیست و دوم اهرمن دم عمیقی بلعید و هوای داغِ بازدمش، در سکوت روی چهره‌ی هوزاد پخش شد. برای فرار از موقعیت و اشتباه احتمالی‌اش، از جایش برخاست و به سمت پله‌ها رفت. با سرعت پله‌ها را بالا رفت و از آتشکده خارج شد. هوا خنک بود اما تنِ اهرمن آتشین و داغ به نظر می‌رسید. از آتشکده تا دروازه‌ی شهر را و سپس از دروازه‌ی شهر تا رودِ خروشان اَرْدْویسور را دوید. تمام مسیر، نه تصویر لبان هوزاد از مقابل چشمانش پر کشید و نه صدای آهنگین هوزاد از نجوا کردن اسمش دم گوش‌هایش دست برداشت. همین که به نزدیکی رودِ پهناور و بی‌انتها رسید، به یک‌باره درون سردی آبش شیرجه زد. تفاوت دمای بدنش و دمای آب به قدری زیاد بود که به لرز در آمد. دندان‌هایش به هم می‌خورد اما بی‌تفاوت سرش را زیر آب برد. دست و پا نمی‌زد و تنش را به آب روان و خروشان سپرده بود. - اهرمن! با شنیدن اسمش توسط صوتِ آهنگین هوزاد، چشمانش را ناگهانی گشود. تصویر محوِ هوزاد درون آب، مقابل چشمانش منسجم شد. هوزاد دریای عسلی نگاهش را به اهرمن دوخته بود و لبخندِ عمیقی روی لبانش داشت. قلب اهرمن دیگر در سینه بند نبود. دستش را به سمتِ گونه‌ی هوزاد حرکت داد و حین لمسش او را صدا زد. - هوزاد! همین که دستش با گونه‌ی او تماس یافت، تصویر هوزاد از بین رفت و همان که دهان برای صدا کردنش گشود، مقدار زیادی از آب رود را ناخواسته بلعید. در حال خفه شدن بود که سرش را از آب بیرون برد. با تمام قدرت کرال زد و خود را به لبه‌ی رود رساند. تنش را روی سبزه‌ها انداخت. سرفه‌کنان و کلافه به گیسوان مشکین و خیسش چنگ زد. لحظاتی بعد حینی که تحلیل رفته نفس می‌کشید زیر لب زمزمه کرد. - مجنون.. شدم رفت.. حالا من.. مصمم‌ترم.. هوزاد باید.. با من.. به دوزخ بیاد! سپس ایستاد. به سمت درختی که در نزدیکی‌اش بود، گام برداشت و مقابلش نشست. به تنه‌ی درخت تکیه داد و پلک روی پلک گذاشت؛ چرا که نیاز به کمی خواب و تجدید قوا داشت.
  10. پارت بیست و یکم ساعتی گذر کرد اما اهرمن همچنان بیدار بود. زمین سفت نبود اما مدام این دنده و آن دنده می‌شد و زیر لب قلبش را ناسزا می‌گفت. عاقبت، کلافه نیم‌خیز نشست. از جای برخاست و از پله‌ها بالا رفت. به قصد دویدن، می‌خواست از آتشکده بیرون بزند. پیش از خروج نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. به یک‌باره چشمانش روی هوزاد خشکید. هوزادی که به ستونِ چسبیده به دیوار، تکیه زده و بالا و پایین شدنِ آرام و منظمِ قفسه‌ی سینه‌اش، نشان از خفته بودنش می‌داد. اهرمن ناباور به سمتِ هوزاد گام برداشت. کنارش روی زانوانش نشست. به سمتش خم شد و نگاهش را به چهره‌ی غرق در خوابِ او دوخت. ناخواسته لبخندی روی لبانش نقش بست؛ آن موجودِ کوچک تختش را به اهرمن داده و خودش روی زمینی سفت و سنگی به خواب رفته بود. دستِ راستِ اهرمن بی‌اراده به سمتِ نوکه‌ی گیسوانِ هوزاد رفت. طره‌ای از گیسوان فر او را لای انگشت اشاره‌اش پیچاند. لبخند کج یک طرفه‌اش را به گونه‌ی راستش چسباند و آرام لب زد. - ای گیسو کمند مهربان! ناگهان فاصله‌اش را با او از بین برد و به آرامی او را به آغوش کشید. سپس زانو راست کرد و ایستاد؛ هوزاد را نیز مانند پر کاه با خود بلند کرد. سر هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار گرفته بود و اگر خواب سنگینی نمی‌داشت، قطع به یقین از صدای شدید کوبش‌های قلبِ اهرمن از خواب می‌پرید. اهرمن نفس در سینه‌اش محبوس بود و لبانش را روی هم می‌فشرد؛ او تحت فشار احساساتِ افسار گریخته‌ی خود شده بود. هوزاد به آغوش، از پله‌ها پایین رفت. او را روی تخت خواباند. سپس از گردنش گرفت، گردنش را بالا آورد و بالشت را زیر سرش نهاد. سپس خاک پتو را بی‌صدا تکاند و پتو را نیز روی تنِ ظریف هوزاد کشید. عاقبت خواست پا به فرار بگذارد اما حسی مانع شد. کنار تخت نشست و چانه‌اش را روی تخت قرار داد. گوشه‌ی لبانش به پایین مایل شدند و با حسرت به چهره‌ی سپید و خفته‌ی هوزاد چشم دوخت. لحظاتی بعد، هوزاد در خواب غلتی خورد، به پهلوی چپ چرخید و دست چپش را نیز، زیر سرش قرار داد. اهرمن از چرخش ناگهانی هوزاد، دلریزه‌ی دیگری را تجربه کرد؛ چرا که صورتِ غرق در خوابِ هوزاد، حالا در مقابل چهره‌ی غرق در حسرت او قرار داشت.
  11. پارت بیستم نزدیک به طلوع خورشید بود. هوزاد هم مدام این دنده و آن دنده می‌شد و خواب به چشمانش نمی‌آمد. زیر لب با تاسف زمزمه کرد. - از اهورامزدا شرمگین باش هوزاد! بلافاصله در جایش نیم‌خیز شد و نشست. عصایش را که روی تخت قرار داشت، برداشت و ایستاد. به سمتِ پله‌ها گام نهاد. او از دست خودش خجل بود که مهمانِ اهورامزدا را وادار به خوابیدن روی زمین کرده و خود روی تخت آرمیده. از پله‌ها بالا رفت. قدم‌هایش را با احتیاط برداشت تا مبادا اهرمن را زیر پا له نکند. عاقبت با برخوردِ پایش به جسمی، متوقف شد. روی زانوانش نشست. - اهرمن، بیداری؟ اهرمن بیدار بود. با شنیدن اسمش توسطِ صدای آهنگین هوزاد، برای نخستین مرتبه، دوباره چیزی از درونِ سینه‌اش به درونِ شکمش فرو ریخت. نفس در سینه‌اش حبس شد و ساکت ماند؛ چرا که دوست داشت دوباره اسمش از حنجره‌ی هوزاد بیرون بیاید. - اهرمن؟ اهرمن دستش را روی قلبِ بی‌قرارش گذاشت. آب دهانش را قورت داد و مردمک‌های خمار و لرزانش را به هوزاد دوخت. - اهرمن! اهرمن با صدایی گرفته زمزمه کرد. - بیدارم! - می‌خوام عبادت کنم، تو برو روی تخت بخواب. اهرمن در سکوت بالشت و پتو را چنگ زد. نمی‌دانست اگر بماند می‌تواند تحمل کند یا نه، هوزاد را به آغوش می‌کشد؟ پس پا به فرار گذاشت. از پله‌ها پایین رفت و خود را روی تخت انداخت. بالشت و پتو را روی کمد انداخت تا لمسشان نکند؛ چرا که بوی هوزاد را می‌داد. طاق باز به سقف اتاق خیره ماند و مکرر و عمیق نفس گرفت تا دمای بدنش را پایین بیاورد. دست چپش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش روی قلبش نهاد و عضله‌ی سینه‌اش را سفت فشرد. زیر لب، مظلومانه نالید. - این ناجوانمردانه‌ست؛ من برای وسوسه اومده بودم اما.. چشم بست و با حسرت ادامه داد. - با اون صدای قشنگش اسمم رو صدا زد!
  12. پارت نوزدهم هوزاد حین گزش لبش از روی خجالت، متاسف خندید. اهرمن نیز لبخندزنان سرش را به پایین دوخت و با دقت مشغول پوست گرفتن پرتقال شد. لحظات برای اهرمن سخت می‌گذشتند و قطرات عرقِ تلاشِ بیش از حد روی صورتش نشسته بود؛ چرا که در دوزخ هیچ میوه‌‌ای وجود نداشت و نخستین مرتبه بود که چنین کاری می‌کرد. با صورتی در هم به پرتقالِ له شده و بد ظاهر چشم دوخت. - مهم طعمشه که یقیناً تغییر نکرده. پرتقال را داخل بشقاب نهاد. آن را برش داد. چاقو را داخلِ تکه‌ای بزرگ فرو کرد. دستش را در هوا تاب داد و به سمتِ دهانِ هوزاد برد. تکه پرتقال را روی لبانش چسباند. - آآآآآ.. هوزاد ناخواسته دهان گشود. اهرمن نیز تکه‌ی پرتقال را درون دهانش چپاند. هوزاد تا خواست اعتراض کند، اهرمن تکه‌ی کوچک دیگری را داخلِ دهانش انداخت. سپس حینِ خنده‌ی شرورانه‌اش، بشقاب را روی دامانِ هوزاد قرار داد. خودش نیز سیبی از درونِ سبد برداشت و گاز بزرگی به آن زد. پس از دقایقی طولانی، هوزاد تنها با یک پرتقال و سیب سیر شد، اما اهرمن تمامِ میوه‌های داخل سبد را پوست گرفت و بلعید. در نهایت، ظرف‌ها توسط اهرمن به خارج از آتشکده منتقل شده و توسطِ هوزاد شسته شدند؛ هرچند تمامِ مدت، اهرمن کوزه‌ی آب را گرفته بود و به هوزاد یاری می‌رساند. انگار نه انگار که برای وسوسه آن‌جا بود! قصدش را به فراموشی سپرده بود یا همگی اعمالش از روی نقشه‌هایش بودند؟ اهرمن، پس از نهادن ظروف، داخلِ زیرزمین یخچالی به آتشکده بازگشت. خبری از هوزاد نبود اما بالشت سپید و پتوی روی تخت وی به صورت مرتب، روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار گرفته بودند. لبخندزنان به سمتِ بالشت و پتو گام برداشت. پتو را روی زمین پهن کرد. روی پتو، به پشت دراز کشید و سرش را روی زمین نهاد. بالشت را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. - دلم نمیاد بالشتت رو زیر سرم قرار بدم. سپس بالشت را کمی بالاتر آورد و لطافتِ ابریشمی بالشت را به روی گونه‌اش کشید و رایحه‌ی گیلاس خوشبویش را بویید. خمار زمزمه کرد. - روزی دزدکی وارد بهشت شدم تا باران شکوفه‌های گیلاس بهارش رو تماشا کنم. بالشتت بوی اون روز رو می‌ده. چشمانش را بست تا بخوابد. هرچند عادت نداشت روی زمین سفت بخوابد؛ پس تا ساعت‌ها، مدام این دنده و آن دنده شد و با بوییدن رایحه‌ی بالشت کلافگی‌اش را از بین برد.
  13. پارت هجدهم هوزاد حینی که سرش را کلافه تکان می‌داد، خندید. به همراه هم، از زیرزمین خارج شدند و به سمتِ ورودی آتشکده رفتند. مقابل آتشِ مقدس روی زمین جای گرفتند و نشستند. اهرمن کنجکاو پرسید. - اول میوه می‌خوریم بعد وعده‌ی شبانه؟ هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا به شیرینی لحن اهرمن نخندد. - این وعده‌ی شبانه‌ست! ابروان اهرمن بالا پریدند. دستی به شکمش که از شدت گرسنگی در حال کشتن خود بود، کشید. گوشه‌ی لبانش از غم به سمتِ پایین مایل شدند و نالید. - تو با میوه سیر می‌شی؟ هوزاد کف دستش را روی سبد نهاد. دستش را برای انتخاب روی میوه‌ها کشید. عاقبت پرتقالی برداشت. لبخندی محو روی لبانش نشاند. - من گیاه‌خوارم و هرگز گوشت هیچ جاندار بیچاره‌ای رو نخوردم. اهرمن بی‌آنکه تنِ هوزاد لمس شود، از آستین چپ پیراهن او گرفت و دستش را روی سبدِ میوه نهاد. سپس چاقو را از داخلِ بشقابِ مقابلِ روی هوزاد چنگ زد. لبه‌ی غیرتیز و کندِ چاقو را روی مچِ ظریف و سپید هوزاد گذاشت. کمی آن را فشرد و با شیطنت و لحنی سرشار از لودگی لب از روی لب برداشت. - من هم گیاه‌خوارها رو می‌خورم. از دستان ظریفت شروع کنم؟ لبانِ هوزاد کش آمدند و نخستین خنده‌ی آهنگین و با متانت او را به نمایش در آوردند. شنوایی اهرمن به نوازش آوای خنده‌ی هوزاد در آمد و بینایی‌اش مسخِ غنچه‌ی خندان لبان او شد. اهرمن در همان حالت آب دهانش را قورت داد و دستانش را عقب برد. نگاهش را از لبان هوزاد دزدید و با حسرتی آشکار زمزمه کرد. - البته اگه چنین بود، از یه نقطه‌ی دیگه شروع به خوردن می‌کردم! سپس پنهانی، اجزای صورتِ او را برانداز کرد. لحظاتی بسیار نگذشته بود که به خود آمد. سیخ در جایش نشست و با چشمانی گشاد شده، کف دست راستش را روی دهانش فشرد؛ از بابت افکارش شرمگین بود. او که الهه‌ی هوس نبود، او الهه‌ی پلیدیِ شیطنت و لودگی بود؛ پس این افکار و خواسته‌هایش از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ هوزاد خنده‌اش به لبخندی محو تبدیل شد و با احتیاط چاقو را از روی سبد پیدا کرد. ابروانش را در هم کشید تا تمامِ حواسش را به پوست گرفتنِ پرتقال بپردازد. اهرمن که احساسات پلیدش را به سرعت به رودِ خروشان فراموشی سپرده بود، با لبخندی محو به هوزاد و نحوه‌ی پوست گیری دقیق او چشم دوخته بود. عاقبت دلش تاب نیاورد و پرتقال و چاقو را از دستان هوزاد دزدید. صدای سرشار از لوده‌اش را به گوش‌های هوزاد رساند. - زین پس من نوکرت می‌شم ملکه، همه‌ چی رو به من بسپر.
  14. پارت هفدهم به یک‌باره چهره‌‌ی اهرمن در هم فرو رفت و روی زانوانش افتاد. چهره‌اش به رنگ خون درآمد و نفس‌هایش بریدند. زیر لب نالید. - فکر.. نکنم.. دیگه.. بتونم.. پدر شم! هوزاد آب دهانش را قورت داد و جیغی کشید؛ چرا که او نیز ضربه زدن غیرعمدی‌اش را احساس کرده بود و صدای درد کشیدن اهرمن را می‌شنید. - ای وای بر من! چه شد؟ حالت خوبه؟ اهرمن که روی زمین، مثل مار در حال پیچیدن به دور خود بود، نالید. - آری.. برو.. وعده.. رو.. بیار. سپس لب پایینی‌اش را گزید تا عربده نکشد. هوزاد کلافه دستش را به پیشانی‌اش کوبید و از آتشکده خارج شد. عصایش را روی زمین می‌کوبید تا اینکه عاقبت به سمتِ چپِ آتشکده رسید. عصا را دو مرتبه با شدت به زمین کوفت. با شنیدن صدای «تق‌‌تق» کوبیده شدن عصا روی تخته‌‌ای چوبی، روی زانوانش نشست. از حلقه‌ی فلزی تخته گرفت و آن را گشود. از پله‌های سنگی پایین رفت و وارد یخچال زیرزمینی شد. هوای زیرزمین سرد و خنک بود. عصا به زمین کوبان، خود را به نقطه‌ی مورد نظر رساند. تا خواست سبد را بردارد، با شنیدن صدای اهرمن در نزدیکی گوشش، ترسیده‌خاطر پرید و جیغی کشید. - من همه رو میارم ملکه. اهرمن سبد مسی را برداشت. هوزاد که تازه متوجه حرارت و گرمای عجیبِ حضورِ اهرمن شده بود، آب دهانش را قورت داد. ظروف مسی مورد نظرش را به دستِ لرزانش گرفت. اهرمن متاسف، با نگرانی لب از روی لب برداشت. - شرمگینم که ترسوندمت. هوزاد دمی عمیق بلعید و بازدمش را در ثانیه‌هایی طولانی به بیرون پس داد. با آرامشی که در لحظه کسب کرده بود، گفت: - اشکالی نداره، بریم. سپس عصا روی زمین کوبان به سمت راه پله رفت. اهرمن لبخند کج و همیشگی‌اش را به روی گونه‌ی راستش منگنه زد. قدم تند کرد و نوکِ عصای هوزاد را گرفت. روی پله‌ی اول ایستاد. - تا وقتی من هستم، نیازی به عصا نداری ملکه.
  15. پارت شانزدهم اهرمن با هیجانی بسیار، پاسخ داد. - این عصای جدید شماست ملکه. هوزاد از ملکه خطاب شدنش، خجل لب گزید. هرچند با خوشحالی دسته‌ی عصا را گرفت و فشرد. فرو رفتگی‌ها و برآمدگی‌های روی دسته، برایش عجیب به نظر می‌رسید. اهرمن که تعجبِ هوزاد را دید، قصد به توضیح گرفت. - به نجار گفتم دسته‌ی عصا رو به شکل شکوفه‌ی گیلاس بتراشه. به یک‌باره تبسمی محو روی لبانِ هوزاد نشست. با بغض و ذوقی که سعی در کنترلش داشت، انگشتِ شستش را پی در پی روی طرحِ شکوفه کشید. صدای لرزانش را به گوش اهرمن رساند. - نخستین باره که شکوفه‌ی مورد علاقه‌م رو می‌بینم. اهرمن ناخواسته، لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که محوِ احساسات خوشِ هوزاد شده بود. - این رو هم آماده کردم. حلقه را به سوی دستِ آزادِ هوزاد برد و آن را با کفِ دستش تماس داد. - این حلقه هم واسطه‌ای بین شما و نوکر شماست ملکه. هوزاد دوباره و خجل لب گزید. اهرمن بی‌صدا خندید؛ گویی از خجالتِ هوزاد همیشه لذت می‌برد. - چرا مدام به من لطف داری؟ ابروان اهرمن بالا پریدند؛ چرا که خودش نیز نمی‌دانست که اعمالش بهر چه هستند. او برای پیش‌بردن نقشه‌اش تمام این کارها را انجام می‌داد یا قصدِ کمک به هوزاد را داشت؟ خودش نیز نمی‌دانست! اهرمن حینی که گوشه‌ی لبانش را به پایین مایل می‌کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت. - نمی‌دونم! هوزاد حلقه را مانند النگو به دستش پوشاند و تا بازویش بالا کشید. حینی که به سمت ورودی آتشکده می‌رفت، با خنده‌ای بی‌صدا اهرمن را مخاطب قرار داد. اهرمن برایش مثل پسری خردسال، لوده و پر سر و صدا به نظر می‌رسید. - قطعاً خسته‌ و گرسنه‌ای! می‌رم وعده‌ی شبانه رو بیارم. تو بشین. گام برداشتن اهرمن را احساس کرد. چرخید و عصا را به شکل مانع بین خود و او گرفت. اهرمن که بسیار به او نزدیک شده بود؛ عصا با شدت به بینِ پاهایش فرو رفت.
  16. پارت پانزدهم خورشید که طلوعش را به سوی دیگری از زمین برد، بالاخره کار صندلی‌ها و سازه‌های مور نظر اهرمن به اتمام رسید. - نجار، زین پس می‌تونم هر از چند گاهی پاره وقت یاورت باشم و در عوض انعام بگیرم؟ نجار دست چروکیده‌اش را روی شانه‌ی پهن اهرمن قرار داد، آن را فشرد و با مهر تایید کرد. - آری پسرم، مشکلی نیست. هر زمان که خواستی بیا! اهرمن لبخندی دو طرفه و دندان‌نما به نمایش نگاه نجار گذاشت. سرش را کمی خم کرد. - سپاس فراوان! سپس سازه‌ها را به دست گرفت و جسمِ خسته‌اش را از دکان بیرون برد. حین خارج شدن خداحافظی کرد. - بدرود نجار! نجار برایش دستی تکان داد. - بدرود پسرم! به سمتِ آتشکده گام برداشت. عصا را به دستِ راستش گرفته بود و سازه‌ی دیگر را به دست دیگرش. سازه‌ی دیگر دستبندی بود که به شکل یک حلقه‌ی نسبتاً بزرگ به تراش درآمده بود. حلقه‌ای که قرار بود واسطه‌ای بین هوزاد و عصای اصلی‌اش، اهرمن، باشد. گلویش را صاف کرد، شانه‌های خسته و آویزانش را بالا برد و قدم درونِ آتشکده نهاد. چندین نفر در کنار هوزاد، در حال عبادت بودند. به دیوار تکیه داد و تا رفتنِ آن چند نفر، در سکوت، نگاهش را به هوزاد دوخت و پنهانی او را دید زد. عبادت‌گران که از اهالی شهر بودند حین خروج از آتشکده با ابروانی بالا پریده، اهرمن را می‌نگریستند. اما اهرمن با غیضی نامحسوس از آنان چشم گرفت و با ذوق به سمتِ هوزاد رفت. - بانوی من، من برگشتم. هوزاد کلافه ایستاد و لبخندی زورکی روی لبانش نشاند؛ بر خلاف گفته‌اش کمی نگران حرف مردم بود. - خوش آمدی! اهرمن عصا را بالا برد و دسته‌اش را به آرامی روی شکم هوزاد کوبید. - آخ! این چیه؟
  17. پارت چهاردهم اهرمن پس از هزاران بار پرس و جو از اهالی شهر، بالاخره مقابل دکان مورد نظرش ایستاد؛ کارگاه نجاری. با غرور قدم داخلِ دکان گذاشت. پیرمردی سرحال و قبراق در حال کوبیدن و متصل کردن پایه‌ی آخر به صندلی بود. اهرمن بلند و بالا، گلویش را صاف کرد تا نجار را متوجه حضور خود کند. نجار از کار دست کشید و ایستاد. عرق صورتش را با پارچه‌ی سفید اما چرک‌آلود دور گردنش زدود و نگاه پر مهرش را به اهرمن دوخت. - درود پسرم، برای سفارش اومدی؟ اهرمن با احترام پاسخ او را داد. - درود. نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟ نجار ابروانش بالا پریدند. هرچند بلافاصله رنگ نگاهش تحسین‌آمیز به نظر می‌رسید؛ چرا که داشت قدِ بلند و اندام ورزیده‌ی اهرمن را برانداز می‌کرد. اهرمن دستانش را گشود و با غروی آمیخته به لودگی، فیگورِ بازو گرفت. سپس با نزدیک کردن دستانش به لبان غنچه شده‌اش، به نوبت، روی عضله‌های قلمبیده‌ی جفت بازوانش بوسه زد. حینی که ماهیچه‌ی بازوی چپش را بینِ دستِ راستش می‌فشرد، زمزمه کرد. - بالاخره طوری باید به درد بانو بخورن. یک‌آن متوجه چهره‌ی بهت زده‌ی نجار شد. دستانش را پایین آورد، هر دو را تا پشت کمرش برد و کف دستانش را به هم چسباند. با لحنی رسمی نجار را مخاطب قرار داد. - می‌خوام پاره وقت براتون کار کنم و به جای دستمزد به دو سازه قانعم. نجار خندید؛ گویی اهرمن بسیار به دلش نشسته بود. با لحنی مهربان گفت: - می‌خوای برای معشوقه‌ت سازه‌ای سفارش بدی؟ چشمان اهرمن گشاد شدند. در آنی، دستانش را به احتزاز درآورد تا با حرکت دادنشان تکذیب کند. - نه، ابداً چنین نیست! نجار تای ابروی چپش را بالا پراند. موشکافانه پرسید. - پس تبسمِ محوت، بهر چیه؟ اهرمن دستِ راستش را با تعجب و کنجکاوی تا صورتش بالا برد و دهانش را لمس کرد؛ حق با پیرمرد بود، لبخندی محو روی لب داشت. هرچند با انگشتانش گوشه‌های بالا رفته‌ی لبانش را پایین کشید. با جدیتی ساختگی خواسته‌اش را دوباره بیان کرد. - نجار، یاور و مددکار نمی‌خوای؟ اما نگاه ذوق زده‌ و راستگوی چشمان اهرمن، از دیدِ نجار دور نماند. نجار لبخندزنان چکش را به سمتِ اهرمن گرفت. - تو مابقی صندلی‌ها رو بساز، من سازه‌های مورد نظرت رو می‌سازم. حینی که چکش را به دست می‌گرفت، قدمی به سمتِ صندلی‌های نیمه‌ساخت رها شده، برداشت. - سپاس!
  18. پارت سیزدهم باید نظر هوزاد را جلب می‌کرد تا او را از آتشکده بیرون نیاندازد. به سمتِ آتش مقدس گام برداشت. در کنار هوزاد روی زانوانش نشست و دست راستش را مثل او، روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاد. پلک روی پلک گذاشت. با صدایی بلند و لحنی پر از حسی عمیق اما دروغین، طوری که هوزاد بشنود، چاپلوسی اهورامزدا را به زبان آورد. در همان حین چشمِ چپش را گشود و نگاهش را از گوشه‌ی چشم به او دوخت؛ چرا که می‌خواست واکنش او را ببیند. - ای هدایت کننده‌ی نور، ای الهه‌ی نور، ای هدایت کننده‌ی نیکی، ای الهه‌ی نیکی، ای تو که گفتارت از نور و برای نیکی است، ای تو که پندارت از نور و برای نیکی است، ای تو که کردارت از نور و برای نیکی است... با دیدن لبخندِ عمیقِ هوزاد، صورتش لبخندی شرورانه روی لبانش طرح زد و دعایش را در دل چنین ادامه داد: «ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو وادار به گفتار پلید و پندار پلید و کردار پلید می‌کنم. ای اهورامزدا خوب بنگر که چطوری بهترینِ بندگانت رو ازت می‌دزدم و همراه خودم به دوزخ می‌برم.» - من تا شب هنگام و وعده‌ی شبانه عبادت خواهم کرد، تو می‌تونی در این ساعات توی اتاقم استراحت کنی. اهرمن که خسته بود، از خدا خواسته و ذوق زده از جای برخاست و به سمتِ راه پله قدم تند کرد. اواسط راه هم به کیسه‌ی رخت و لباس‌های هوزاد چنگ زد و آن را برداشت. از پله‌ها پایین رفت. با لبخندی محو به خانه‌ی ساده‌ی هوزاد چشم دوخت. یک تخت چوبی و یک کمد کوتاه چوبی تنها وسیله‌های موجود بودند. مقابل کمد ایستاد. درش را باز کرد. چیزی درونش یافت نمی‌شد. کیسه را گشود و رخت و لباس‌های هوزاد را مرتب درونش جای داد. کیسه را هم تا کرد و روی لباس‌ها گذاشت. سپس به سمت تخت رفت و خود را رویش انداخت. بالشت سفید رنگ را به آغوش کشید. صورتش را مدام و نوازش‌وارنه روی پارچه‌ی ابریشمی بالشت کشید. حینی که چشمان خمارش را می‌بست، با لبخند آن را بویید. برای اهرمن بالشت بوی گیلاس می‌داد؛ دقیقا مثل گیسوان کمند و فرفری هوزاد. خمار زمزمه کرد. - بالشتت شبیه خودته؛ سپید، زیبا و خوشبو! یک‌آن در جایش سیخ نشست. چشمانش در حدقه گشاد شدند. دستش را به آرامی روی دهانش کوبید. - من برای وسوسه اومدم نه چیزی دیگه! اما حینی که روی تخت در حال وا رفتن و ذوب شدن بود، بالشت را دوباره در آغوش کشید و بویید. خواب داشت پلک‌هایش را سنگین می‌کرد که تصویرِ هوزادِ نگران در کاسه‌ی سرش شکل گرفت. پوفی کشید و در جایش نشست. کلافه ایستاد و از پله‌ها بالا رفت. بلند و طوری که هوزاد بشنود، فریاد کشید. - بانو، من می‌رم اما برمی‌گردم! هوزاد در سکوت سری تکان داد. اهرمن نیز از آتشکده خارج شد و تا مرکز شهر گام برداشت.
  19. پارت دوازدهم اهرمن به یک‌باره از کیسه گرفت و هوزاد را به همراهش داخل آتشکده کشید. هوزاد که در طول عمرش ندویده بود، به لطف اهرمن از سرعت و ترس افتادن، نفس‌نفس می‌زد. - الان داخلِ آتشکده‌ایم. هوزاد تنفسش را منظم ساخت و گفت: - آری، کنارِ در ورودی راه پله‌ی سنگی قرار داره. من توی زیر زمینِ آتشکده زندگی می‌کنم. اهرمن لبخندِ شرورانه‌اش را روی نیمه‌ی راستِ لبانش چسباند و با پلیدی‌ای نامحسوس، از یکی از وسوسه‌های دیگرش رونمایی کرد. - آهان! قراره توی زیر زمین.. پس از مکثی کوتاه، فعل سوالش را با تاکید به زبان آورد. - بخوابیم؟ چشمانِ بی فروغ هوزاد به یک‌باره گشوده و در حدقه گشاد شدند. خون با سرعت بیشتری درون رگ‌های صورت هوزاد دمیده شد و آن را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد و با نگاهش واکنش مورد نظرش را از جانب هوزاد انتظار کشید. او به خوبی پنداری پلید را در ذهن هوزاد انداخته بود و منتظر گفتار پلید و کردار پلید او بود؛ خشم و سیلی! هوزاد دمی عمیق بلعید، سپس کشیده‌وار بازدمش را به بیرون پس داد. لبخندی کمرنگ به گونه‌هایش منگنه زد و با لحنی آرام پاسخ داد. - خیر! تو کنارِ آتش مقدس می‌خوابی. اهرمن برای مرتبه‌ی چندم از واکنش متفاوت هوزاد از شدت تعجب خشکید. او برای مرتبه‌ی چندم شکست خورد. دهانش را تا حد امکان گشود و حینی که از روی حرص، بی‌صدا فریاد می‌کشید، دستانش را در سکوت به سمتِ هوزاد برد و او را نمادین و از دور خفه کرد. - چیزی شده که خشم و کلافگی رو حس می‌کنم؟ با شنیدن این جمله از جانب هوزاد، مبهوت ماند. سرخی چهره‌اش به رنگ سابقش بازگشت. لبخندی مصنوعی و زورکی روی لبانش نشاند. کلافه دستی به گیسوان مشکینش کشید. - نه، خوبم! هوزاد کیسه را روی زمین نهاد و به سمتِ آتش مقدس رفت. حین رفتن نیز، با لحنی پر از مهر این جمله را به زبان آورد. - من هراسی از شایعات و مردم ندارم، پس با خیال راحت این جا رو خانه‌ی خودت بدون اما خواهشمندم در این خانه‌ی مقدس، نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار باش. او نظری به اعتماد به پسر جوان، اهرمن، نداشت اما به اهورمزدا ایمان داشت؛ چرا که اهورمزدا حافظ او از هر بلا و اشتباهی بود. اهرمن در سکوت و ناباور از پشت به گیسوان کمند و فرفری هوزاد که روی زانوانش نشسته بود و در درگاه آتش مقدس، اهورامزدا را پرستش می‌کرد، خیره بود. چون فرمانده‌ی لشکری شکست خورده، لب زد. - پس این گیسو کمند چطوری وسوسه می‌شه؟
  20. پارت یازدهم وارد شهر شدند. مردم، همگی از هوزاد شناخت داشتند، اما پسر جوانِ همراهش، برایشان غریبه بود. مردم، از هوزاد به نیکی یاد می‌کردند، اما پسر جوان همراهش، با آن لبخند کجِ روی چهره‌اش، در تضاد با او به نظر می‌رسید. حتی نحوه‌ی پوشش پسر جوان همراهش، برایشان عجیب بود. پیراهن بی‌آستین و مشکینش که بازوان عضله‌ایش را به نمایش گذاشته بود، چشمِ دوشیزه‌ها رو به خود می‌دوخت. مردم در پی شایعه پراکنی و با انگشت نشان دادن هوزاد و اهرمن به یکدیگر بودند؛ هوزاد نیز از کیسه گرفته بود و به اتفاق و در پی اهرمن، در بین شایعات، تا آتشکده گام برمی‌داشتند. اهرمن که پچ‌پچ‌های آدمیزاد‌های همیشه قضاوت‌گر را می‌شنید، تصمیم بر مانع شدن میان شایعات و هوزاد گرفت. - هوزاد، آتشکده جای کافی برای من هم داره؟ هوزاد که منظور او را اشتباه برداشت کرده بود، سری تکان داد و با لبخندِ لطیف همیشگی‌اش چنین گفت. - آری، در دل و خانه‌ی اهورامزدا برای همه جای هست. اهرمن با هیجان به سرعتش افزود، طوری که هوزاد به سرعت کشیده شد و سکندری خورد. اهرمن ذوقش را به کلام آورد. - پس می‌تونم شب‌ها توی آتشکده بمونم. ذوق کودکانه‌اش را خندید و ادامه داد. - بسیار نگران جا برای خواب بودم! هوزاد مات، مبهوت و بهت زده دهان گشود تا چیزی بگوید، اما از حنجره‌اش سکوت بیرون آمد؛ اشتباه از برداشت خودش بود و چگونه می‌توانست زیر حرفش بزند؟ هوزاد کلافه آهی کشید و در فکر عواقب پیش روی اشتباهش فرو رفت. اما اهرمن با دمِ نداشته‌اش گردو می‌شکست و لبخند زنان به گردنش پیچ و تاب‌های نامحسوس می‌داد. عاقبت رسیدند. آتشکده در شمالِ شهر، با فاصله‌ای نسبتاً دور از مناطق مسکونی شهر، در نزدیکی کوه‌های پاتاق قرار داشت که با دیواری سنگی بینشان مرز کشیده شده بود. در مقابل ساختمان باشکوه و پر نقش و نقاره‌ی آتشکده ایستادند. اهرمن کیسه را رها کرد و دستانش را گشود. با لبخند، هیجانش را ادا کرد. - سال نو، خانه‌ی نو، دوست نو! اما دوست نوی او، هوزاد، تا کمر خم شده بود تا کیسه را بگیرد؛ چرا که اهرمن به یک‌باره آن را رها ساخته بود. هوزاد کمر راست کرد و ایستاد. لبخندی مضطرب روی لبانش نشاند؛ او برای نخستین مرتبه در زندگی‌اش از بابت آینده با نگرانی محض، اضطراب می‌کشید. و همه چیز زیر سر ناجی‌اش، اهرمن بود.
  21. @سایه مولوی @s.a چقدر جاتون خالیه. امیدوارم صحیح و سلامت باشین. : )
  22. پارت دهم اتفاق افتاد. اهرمن صورتش را به کف دست هوزاد نزدیک کرد. هوزاد ناخواسته کف دستش را روی گونه‌ی گرم اهرمن نهاد. دوباره ریزشی از درون قفسه‌ی سینه تا درون شکم اهرمن رقم خورد. هوزاد هینی کشید و دستش را به تندی عقب برد. اما برای اهرمن حکم نوازشی سریع را داشت. تا ثانیه‌هایی طولانی، مردمک‌های اهرمن در جای می‌لرزیدند، آب دهانش را مدام قورت می‌داد و همین موجب جابجایی سیبک گلویش در جهات بالا و پایین می‌شد. لبانش نیز لبخندی محو را روی چهره‌ی مسخ شده‌اش طرح زده بودند. ناگهان به خود آمد؛ او مگر برای وسوسه نیامده بود؟ پس چرا داشت از راه به در می‌شد؟ خود را از احساساتش ربود و به بندِ منطقش کشید. کلافه حینی که چوب را به کف دست هوزاد تماس می‌داد، در ذهن لعنت و دشنام به سوی اهریمن و دیو دخترش روانه کرد که او را در چنین وضعیتی گرفتار ساخته بودند. - من بدون عصا توی مسیریابی ناتوانم. نگرانی هوزاد او را به زمانِ حال بازگرداند. با لحنی اطمینان‌بخش سعی در ایجاد آرامش برای او کرد. - نگران نباش، تو رو به خانه برمی‌گردونم. هوزاد لبخندی لرزان برای نشان دادنِ تشکرش تقدیم اهرمن کرد. به راه افتادند. با نشانه‌هایی که هوزاد از جنس، سفتی و نرمی زمین می‌داد، عاقبت به دروازه‌ی شهر گردپاذکان رسیدند. حینی که در حال عبور از دروازه‌ی سنگی بودند، چند کودک دوان‌دوان از کنارشان رد شدند. کودکی که از همه‌ی آنان سنگین‌وزن‌تر به نظر می‌رسید ناخواسته تنه‌ای به هوزاد زد. هوزاد، خفه جیغ‌کشان به سمتِ اهرمن پرتاب شد. اهرمن به دیوار سنگی دروازه چسبید و ناخواسته دستانش را به دور بازوان هوزاد حلقه ساخت. هوزاد، از خجالت نفسش برید و اهرمن، از احساسی نامعلوم الجنس. سرِ هوزاد روی قفسه‌ی سینه‌ی اهرمن قرار گرفته بود و تپش‌های کر کننده‌ی قلب اهرمن را می‌شنید. هوزاد آب دهانش را قورت داد و از آغوش اهرمن بیرون آمد. خجل زمزمه کرد. - شرمگینم، تنه خوردم! اهرمن اما خود را گم کرده بود. این احساس را نمی‌شناخت؛ او با اینکه الهه‌ی پلیدی بود اما هوس‌باز نبود و کارنامه‌ی اعمالش چیزی جز این نمی‌گفت. کلافه دم عمیقی بلعید و به چوب شکسته‌ی روی زمین نگاه دوخت. دمی دیگر بلعید تا صدایش نلرزد و رسوا نشود. - از گوشه‌ی کیسه بگیر، چوب شکسته.
  23. پارت نهم ساعتی در سکوت گذشت. هوزاد در طول یک ساعت، مشغول خشکاندن خود با آتش بود و اهرمن گویی به نمایش می‌نگریست؛ آرنج دست راستش را به روی زانوانش نهاده بود، چانه‌اش را نیز به کف همان دستش تکیه داده و به هوزاد چشم دوخته بود. - می‌شه عصای من رو برام بیاری؟ اهرمن با زمزمه‌ی هوزاد، از رویابافی حینِ براندازی هوزاد دست کشید و روی چهارزانویش نشست. دستی به گیسوان مشکینش کشید؛ عادت او حین دروغ‌گویی بود. با لحنی شرم‌زده‌ اما ساختگی گفت: - شرمگینم، ناخواسته عصای تو رو به رودِ خروشان انداختم. چهره‌ی هوزاد رنگِ نگرانی به خود گرفت؛ بدون عصایش قدم‌هایش نیز نابینا می‌شدند. - چطوری برگردم؟ اهرمن در دلش ذوق زده بالا و پایین می‌پرید اما با لحنی مردانه نگرانی هوزاد را از بین برد. - گفتم که عصای توئم بانو! هوزاد لبخندی از مهربانی اهرمن روی لبانش نشاند؛ در دل اهورامزدا را سپاس می‌گفت که آن ناجی را مقابل راهش قرار داده، غافل از اینکه چنین نبود. اهرمن آتش را کشت و خاموش کرد. سپس رخت و لباس‌های هوزاد را تا زد و درونِ کیسه قرار داد. بالای سر هوزاد ایستاد، دستش را به سمت او گرفت. - پیراهن رو بده. هوزاد پیراهن موردعلاقه‌اش را که روی دامنش نهاده بود، بالا برد. لبخندی روی لبانش نشاند. - من ناجی پیراهنم، مادرم، شدم و تو ناجی من. جان دو نفر رو هم‌زمان نجات دادی. اهرمن با ابروانی بالا پریده، با دست لرزانش پیراهن را گرفت. آن را تا زد و داخل کیسه نهاد. سپس روی هوا، روی زانوانش نشست و شاخه را به سمت هوزاد گرفت. - عصای شما آماده‌ست بانو. هوزاد که می‌دانست منظور از عصا همان تکه چوب است، دست راستش را در هوا تاب داد تا سر شاخه را بگیرد. اما اهرمن ناجوانمردانه شاخه را در نقطه‌ای غیرقابل دسترس گرفته بود. برای نقشه بود یا چه؛ اما انتظار یک لمس کوچک را می‌کشید!
  24. پارت هشتم اهرمن که متوجه نارضایتی و ناراحتی هوزاد از فاصله‌ی کم‌شان شد، به جای سابق خود بازگشت. به چهره‌ی رنگ پریده‌‌ی هوزاد چشم دوخت. ناخوداگاه و ناخواسته نگاهش روی لبان صورتی و به شکل غنچه‌ی هوزاد قفل شد. کلافه به گیسوانش چنگ زد و نگاهش را دزدید. در عوض به چشمانِ بسته‌اش چشم دوخت. می‌خواست نقشه‌اش را آغاز کند، پس لب از روی لب برداشت. - چرا زمانی که شخصی با تندی بهت توهین کرده، خشمگین نمی‌شی؟ اهرمن چشمانش را ریز کرد و جمله‌اش را ادامه داد. هوزاد رد صدای اهرمن را گرفت و سرش را به سویش چرخاند. لبخندی روی لبانش نشاند. - چرا بغضت رو خوردی؟ چرا لبخند زدی؟ چرا غمت رو نشون ندادی؟ چرا فریاد نکشیدی؟ اهرمن حینی که سرش را پایین می‌انداخت، سکوت کرد. سپس دم عمیقی بلعید؛ چرا که نفس کم آورده بود. هوزاد به لبخندش عمق بخشید و برای اولین بار در مقابل اهرمن، با صدایی بلند و رسا، سه اصل زندگانی‌اش را به زبان آورد. - هومَتَه، هوخَتَه، هووَرشتَه! (پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک) اهرمن نخستین مرتبه بود که صدای واقعی، بلند و رسای هوزاد را می‌شنید؛ پس قلبش از شدت آهنگین و گوش‌نواز بودنش لرزید. - ام.. من.. دین‌دار نیستم. سپس آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا برد. نگاهش روی پیشانی هوزاد قفل شد و تنش خشکید. اهرمن می‌توانست درون انسان‌ها را روی پیشانی‌هایشان ببیند و پیشانی هوزاد، پس از بیان کردن آن سه اصل، حال در هاله‌ای از نوری سپید بود؛ دقیقاً مانند نور ماه. قلب اهرمن به تپش‌هایی نامنظم افتاد؛ تا به حال آن نور را روی پیشانی هیچ انسانی ندیده بود. چطور می‌خواست آن سپید درون را به وسوسه بکشاند؟ او پاک‌ترین و متضاد‌ترین شخصی بود که در طول زندگی اهرمن، الهه پلیدی، با او هم‌صحبت می‌شد. صدای آرام‌بخش و مخملین هوزاد دوباره به گوش اهرمن رسید. - علاقه‌ای به دین‌دار بودن هم نداری؟ من در آتشکده عبادت می‌کنم. می‌تونی در صورت تمایل به من بپیوندی! اهرمن ثانیه‌هایی، پلک روی پلک نهاد تا روی ندیدنِ نور مهتاب پیشانی هوزاد تمرکز کند. سپس چشم گشود، خوشبختانه نور خاموش بود. نیشخندی روی نیمه‌ی راست صورتش نشاند؛ چرا که هوزاد برای نقشه‌هایش میان‌بر ساخته بود. با شرارتی پنهان در کلماتش، علاقه‌ی دروغینش را به زبان آورد. - حتماً، هر روز به آتشکده خواهم اومد!
×
×
  • اضافه کردن...