رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. پارت پنجاهم آب دهان هوزاد خشک شد و برای لحظاتی کوتاه، قلبش از تپش انصراف داد. سپس دیوانه‌وار شروع به نبض زدن کرد. اهرمن نیز با چهره‌ای خیس از عرق اضطراب به او چشم دوخته بود. هوزاد سکوت را پیشه گرفته بود و چیزی نمی‌گفت. دقایقی در سکوت و خیرگی‌شان به هم گذشت. عاقبت، اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. دوباره چهارزانو نشست و دست چپ هوزاد را گرفت. - هوزاد، من برای گمراه کردنت اومده بودم اما وقتی چشمان به رنگ عسلت نگاهم کردند، صدای آهنگینت اسمم رو صدا زد و بوی گیلاس گیسوان کمندت رو از روی بالشتت بوییدم، همه چیز تغییر کرد. دست هوزاد را فشرد و آرام‌تر ادامه داد. هوزاد بزاق دهانش را از جای‌جای دهان خشکش جمع کرد و قورت داد. - هوزاد، من برای گمراه کردنت اومدم ولی در وجودت گم شدم. لبخند محزونی روی لبانش نشاند. هوزاد همچنان ساکت بود. - هرچند من برای تو فقط یک دوستم، اما تلاشم رو می‌کنم تا توی قلبت برام جای باز کنی؛ نه به عنوان دوست، بلکه به عنوان معشوقه. هوزاد چشم بست و سرش را به پایین دوخت؛ به نقطه‌ای که گرمای دست اهرمن داشت به سردی پوست دستش غلبه می‌کرد. ساعتی گذر کرد. هر دو آرام دم می‌گرفتند و بازدم پس می‌دادند. هوزاد سر به پایین انداخته بود، روی دستان به هم قفل شده‌شان نگاه دوخته و افکار پریشانش را سر و سامان می‌داد. اهرمن نیز با چشمانی خمار او را برانداز می‌کرد. - در دلت برای نوکرت جای باز نمی‌کنی؟ اما هوزاد چیزی نگفت. اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش افزود. با دست دیگر از چانه‌ی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد. هوزاد دوباره چشم گشود. اهرمن فاصله‌شان را به هیچ رساند و گرمی لبانش را روی پیشانی و گیسوان هوزاد نشاند. سپس خود را عقب کشید و با عشق اما لحنی سرشار از لودگی چیزی را زمزمه کرد. - من برای خودم جای باز می‌کنم. عاقبت روزی تو هم تسلیم عشق می‌شی. هوزاد ناخواسته خندید؛ چرا که لحن اهرمن برایش بامزه به نظر می‌رسید. آرام زمزمه کرد و بالاخره سکوتش را پایان داد. - اهرمن! اهرمن با مهربانی و عشق پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ هوزاد خجل لب گزید. دم عمیقی بلعید و بازدمش را آرام بیرون داد. لبخند لرزانی روی لبانش نشاند. - از این لحظه شروع به ساخت آشیانه‌ای می‌کنم تا جای بدم اما تا اون روز دوستیم! اهرمن چشمانش در حدقه گشاد شدند و از شدت ذوق عربده‌ی خفه‌ای کشید. هیجان زده و بلند اطاعت کرد. - چشم هوزاد ناز!
  2. پارت چهل و نهم - هوزاد! هوزاد سرش را به سمتِ ورودی آتشکده چرخاند و لبخندش را روی لبانش نشاند. - اهرمن اومدی؟ اهرمن به سمت هوزاد گام برداشت. مقابلش روی چهار زانو نشست. - حالت چطوره بانو؟ هوزاد سری تکان داد. - بسیار عالی، کجا رفته بودی؟ اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش چسباند. - رفته بودم برات گل بچینم! دست چپ هوزاد را گرفت. انگشت اشاره‌ی هوزاد را نوازش‌وارانه روی ساقه و گلبرگ‌های گل کشید. - تا به حال چنین گلی ندیده بودم! اهرمن دستش را به سمتِ گوش چپِ هوزاد برد و گل را لای گوش‌ و سرش نهاد. اهرمن با لودگی همیشگی‌اش لب از روی لب برداشت. - دو گل در یک قاب؛ البته هوزاد کمی گل‌تره! هوزاد حین خنده‌ی بی‌صدایش، گل را همراه گیسوانش نوازش کرد. لحظاتی در سکوت گذشت. اهرمن مضطرب روی دو زانویش نشست و حینی که دستان مشت شده‌اش را روی ران پاهایش می‌فشرد، پی‌در‌پی لبانش را با زبانش تر می‌کرد. - اهرمن چیزی شده؟ اهرمن آب دهانش را قورت داد؛ سیبک گلویش به آرامی بالا و پایین شد. دم عمیقی بلعید و لحظه‌ای پلک روی پلک نهاد تا لرزش مردمک‌هایش را کنترل کند. هوزاد نگران‌تر از پیش سوال پرسید. - اهرمن، اتفاقی افتاده؟ اهرمن بازدمش را پرفشار بیرون داد و به یک‌باره لب از روی لب برداشت. - امروز، روز راستی و پاکیه. بهترین روزی که می‌تونم احساسات پاکم رو با راستی محض، باهات در میان بزارم. هوزاد آب دهانش را قورت داد. نفسش را در سینه محبوس ساخت و عسلی‌های بی‌فروغ و کنجکاوش را تصادفاً در چشمان مشکین و پر از عشق اهرمن دوخت. اهرمن غرق در عسلی چشمان محبوبش، لب از روی لب برداشت و نجوا کرد. - من، دوست می‌دارمت هوزاد!
  3. پارت چهل و هشتم حینی که چشم می‌گشود، به لبخند محزونش شادی بخشید. دستش را از روی پیشانی‌اش برداشت و دو قطره‌ اشک جاری شده‌ی روی گونه‌هایش را زدود. کمر راست کرد و ایستاد. دستش چپش را روی سینه‌اش نهاد؛ چرا که احساس نامعلوم الجنسی را درونش حس‌ می‌کرد. حینی که که به سمت دروازه‌ی گردپاذکان گام برمی‌داشت، زیر لب، شعری فی‌البداهه را زمزمه کرد. - (هر دم می‌گفتم کفر تو را هرچند مجازات نکردی مرا در عوض گنجاندی وجودت را در درون و برون زنی به زیبایی ماه در کلامش، با صدایش آرام کردی مرا مدام به واسطه کشیدی او را تا به سخن بکشانی مرا با تو را) با دیدن گلی که نور ماه رویش تابیده می‌شد و تک گل خاکستری و متفاوت بین لاله‌های واژگون بود، ساکت شد. لبخندزنان خم شد و گل را چید. حینی که گلبرگ‌هایش را با شست راستش نوازش می‌کرد، دوباره به راه افتاد. امروز روز پاکی و راستی بود و حتی اهرمنِ اهلِ دوزخ را نیز به تعادل رسانده بود. او در تمام این سی و پنج روزی که روی زمین می‌زیست، در طول سی و دو روزی که سر به روی دامان هوزاد می‌نهاد، در دل با ایزد سخن می‌گفت. او ناخواسته در دل، عشق هوزاد را خواهش می‌کرد و ایزد را نیایش می‌گفت. این ارتباطِ با ایزد، روز به روز قوت گرفت و در آخر، در روزِ پاکی و راستی، اهرمن به تعادل معنوی رسید و گوی خاکستری وجودش شکل گرفت؛ چرا که روح ایزد درون قلبش دمیده شده بود و نشانه‌اش نیز همان گل خاکستری بود که سر راهش قرار گرفته بود. از دروازه گذشت و وارد شهر شد. لبخندی به روی گل زد و به یک‌باره شروع به دویدن کرد. به قدری سرعتش بالا بود که طولی نکشید تا به آتشکده رسید. آتشکده خالی از مردم بود؛ چرا که همگی تا غروب نیایش کرده و سپس به خانه بازگشته بودند. نگاهش را به روی هوزاد دوخت. هوزاد در نزدیکی دیوار نشسته بود و با گیسوان فر و کمندش بازی می‌کرد. حوصله‌اش سر رفته بود و آمدن اهرمن را انتظار می‌کشید؛ چرا که در طول این سی و پنج روز به حضور اهرمن عادت کرده بود و در نبودش دلتنگ شیطنت‌ها و لودگی‌ها و مهربانی‌هایش می‌شد.
  4. پارت چهل و هفتم «ماه دوم: اردیبهشت؛ ایمان به ایزد» سی روزِ فروردین ماه؛ هُرمُز، بهمن، اردیبهشت، خرداد، اَمُرداد، شهریور، مهر، سروش، رَشن، فروردین، وِدِوداتا، دین، آرد، آشتاد، آهن، چَگَدا، ایزد، رام، گَوَد، ماهروز، گُشنَسپ، میترا، سروش، آذر، آپام‌تاپات، هوم، مَناش، اَنیران، زامیاد و مارسِپَند به سرعت رعد و طوفان گذر کردند و اردیبهشت از راه رسید. پیوند دوستی اهرمن و هوزاد عمقی خارق العاده گرفته بود و هر روزشان در دشتِ گردپاذکان عصر می‌شد. هر روز، اهرمن گیسوان کمند هوزاد را می‌بافت و سپس سرش را روی دامان او قرار می‌داد. هوزاد نیز حین نوازش گلبرگ‌های لاله‌ها و احساس رنگ سرخ با وجودِ حضور گرم اهرمن، برایش لالایی می‌خواند. عصر هنگامِ روز دوم اردیبهشت، روز بهمن، بود و اهالی شهر برای گرامیداشت روز راستی و پاکی از سال، از صبح به آتشکده رفته و به اتفاق موبدان و نگهبان آتشکده، هوزاد، در حال عبادت و نیایش بودند. اهرمن نیز به تنهایی به دشت رفته بود و روی تپه سنگی بزرگ، غروب را می‌نگریست‌. با لبخند محو خیره‌ی خورشیدی که داشت جایش را به ماه می‌داد، بود و در ذهنش تصویر هوزاد را مقابل چشمانش، تجسم می‌کرد. ماه که در آسمان پدیدار شد، ستارگان را نیز به زمینه‌ی سیاه آسمان دعوت کرد. اهرمن، حینی که افکارش را پس می‌زد، لبخندِ کجش را به نیمه‌ی راست صورتش افزود و ماه را مخاطب قرار داد. - اومدی هوزادِ ناز؟ لبخندِ اهرمن به نیمه‌ی چپ صورتش نیز اضافه شد و با لحنی غرورآمیز ادامه داد. - البته، هوزاد من، ماه درخشان‌تریه. دستش را به سمت ماه دراز کرد و حینی که مسخ چهره‌ی خیالی هوزاد روی ماه بود، طره‌ای فر از گیسوان کمند هوزاد را به نوازش گرفت. با لحنی غرورآمیز دوباره ماه را خطاب قرار داد. - نور پیشانی هوزاد من چشم هر بیننده‌ای رو کور می‌کنه. سپس از روی عشق، لب برچید. لحظاتی بعد، روی زانوانش نشست. پلک روی پلک نهاد و دست چپش را روی پیشانی‌اش قرار داد؛ جایی که نور حیات همگان از آن‌جا سرچشمه می‌گیرد. دم عمیقی بلعید و با آرامش لب از روی لب برداشت. - ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الهه‌ی اهریمن را هدایت کننده‌ی مه سیاه برگزیدی، او اطاعت کرد، اما عاقبت پلید شد. ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الهه‌ی اهورمزدا را هدایت کننده‌ی مه سپید برگزیدی، او اطاعت کرد، اما عاقبت نیک شد. لبخند محو و محزونی روی لبانش نشاند. - گوی را آدمیزاد شکاند، پلیدی را آدمیزاد به وجود آورد، نیکی را آدمیزاد به وجود آورد، بهشت را اعمال نیک آدمیزاد ساخت، دوزخ را اعمال پلید آدمیزاد ساخت، اهورامزدا را آدمیزاد شاهِ بهشت کرد، اهریمن را آدمیزاد شاهِ دوزخ کرد. و هیچ یک از ما نمی‌دانستیم که قرار است کجا بدنیا بیاییم؛ در بهشت یا دوزخ یا زمین. از اینکه مرا در دوزخ آفریده بودی از تو تنفر داشتم؛ اما امروز، در پاک‌ترین روز از سال، در روز راستی‌ها می‌خواهم دشمنی‌ام را با تو کنار بگذارم و دیگر به تو کافر نباشم. ای ایزد، تو مرا در دوزخ آفریدی تا به هوزاد برسم. و من هر لحظه در هوزاد در حال دیدن توئم! من دیگر از پلیدی و نیکی پاک شدم؛ پس تو هم هوزادم را و خودت را، دیگر از من نگیر.
  5. پارت چهل و ششم اهرمن سرش را به سمت کمر هوزاد خم کرد و گیسوانش را عمیق بویید؛ گیسوانی که بوی گیلاس و لاله می‌دادند. - زین پس نوکرت، هر زمان که خواستی گیسوانت رو می‌بافن. هوزاد با غم نالید. - اگه تو هم مثل مادرم بری چه؟ اهرمن گیسوان بافته شده‌ی هوزاد را روی شانه‌ی راست او انداخت و در نزدیکی گوش چپش، با احساس زمزمه کرد. - چنین اتفاقی نخواهد افتاد، گیسو کمند! هوزاد ناخواسته لبخندی زد و بی‌توجه به قانون چهارمی که دیگر وجود نداشت، دست چپش را بالا برد. انگشتانش را بست و انگشت کوچکش را در هوا تاب داد. - پس سوگند بخور. اهرمن از شدت ذوق، لب برچید و دست چپش را بالا برد. انگشت کوچش را دور انگشتِ ظریف هوزاد حلقه کرد. - سوگند می‌خورم. لحظاتی گذشت. اهرمن دلش می‌خواست هوزاد را به آغوش بکشد و به قلب بی‌قرارش، آرامش ببخشد؛ هرچند جایز نبود. پس برای سرگرم کردن خود و فرار از افکار و خواسته‌هایش، بحثی پیش کشید. - هوزاد! هوازد حینی که به سمتش می‌چرخید، پاسخ داد. - بلی؟ اهرمن نگاهش را روی اعضای صورت هوزاد چرخاند. بالاخره آرامش به قلبش بازگشت. زمزمه کرد. - صدات خیلی قشنگه، برام لالایی بخون. ابروان هوزاد از حیرت بالا پریدند. اهرمن دراز کشید و سرش را روی دامان هوزاد قرار داد. به چهره‌ی هوزاد که متعجب سر به پایین دوخته بود و او را می‌نگریست، خندید. مظلومانه لب از روی لب برداشت. - برای من تو بهاری، اجازه بده سر روی بهار زندگی‌م بذارم و به صداش گوش بدم. هوزاد خجل لب گزید. هرچند از آن‌جایی که دیشب تصمیم گرفته بود، کمی از محدودیت‌هایشان را بکاهد، به حرکت اهرمن خرده نگرفت. حینی که لاله‌های اطرافش را نوازش می‌کرد، لب از روی لب برداشت. - (لالا لالایی، اهرمن مهربان ناجی من، چشمان من لالا لالایی، اهرمن مهربان آرام بگیر در آغوش بهار لالا لالایی، اهرمن مهربان بمان برای هوزاد، ای دوست مهربان) اهرمن که چشم بسته بود، با آخرین مصرع از شعر لالایی، به یک‌باره چشم گشود و مردمک‌های لرزانش را به هوزاد دوخت. هوزاد نیز با چشمانی نمناک و لبخندی عمیق خیره‌ی او بود.
  6. پارت چهل و پنجم هوزاد از خجالت، پلک روی پلک نهاد و چشم بست. اهرمن ناراحت لب برچید. - هرگز نگاهت رو از من نگیر. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - بیم دارم چشمانم رو بخوری. اهرمن ناخواسته قهقهه‌ای زد. - افکارم رو خوب می‌خونی بانو. سپس خنده‌کنان ایستاد و هوزاد را نیز بلند کرد. پشت هوزاد نشست. - اگه لحظه‌ای بیشتر به چشمانت خیره می‌شدم، بی‌شک هر دو رو می‌خوردم. هوزاد در سکوت لبخندی به لطافت گلبرگ‌های لاله‌های واژگون، روی چهره نشاند. اهرمن با لودگی سوالی پرسید. - ملکه، نوکرت اجازه داره گیسوانت رو ببافه؟ هوزاد حینی که دستش را نوازش‌وارانه روی گل‌ها می‌کشید، با حفظ لبخند سابقش پاسخ داد. - ملکه حتی اگه نه بگه هم تو کار خودت رو می‌کنی. اهرمن بی‌صدا خندید و خنده‌اش شانه‌ها و شکمش را لرزاند. انگشتانش را لابه‌لای گیسوان فر و به رنگ خرمایی روشنِ هوزاد برد و مشغول نوازش گیسوان او شد. - با همه‌ی دوشیزه‌ها چنین رفتار می‌کنی؟ اهرمن از لحن کنجکاو و آمیخته به حسادت هوزاد، آرام خندید. - نه بانوی من، تو نخستین نفری. هوزاد لب برچید و دست به سینه شد. اهرمن حینی که گیسوان هوزاد را به سه طره تقسیم می‌کرد، ادامه داد. - تا به حال هیچ زنی رو لمس نکرده‌ام. حتی بخاطر عدم ازدواج با دخترِ بزرگ خاندانم از خانه طرد شدم. هوزاد متعجب ابروانش را بالا انداخت. اهرمن نیز با انگشتانش مشغول شانه کشیدن طره موهای هوزاد شد. در سکوت گیسوان او را بافت و درون هر گره، یک شاخه لاله‌ی واژگون قرار داد. در آخر ساقه‌ای را به انتهای گیسوان بافته شده گره زد. - آخرین مرتبه‌ای که گیسوانم بافته شدن، ده سال گذشته بود.
  7. پارت چهل و چهارم هوزاد از نوازش گل دست کشید و سرش را به سمت منبع صدای اهرمن چرخاند. چشمان بسته‌اش را به او دوخت. - سرخ چه شکلیه؟ اهرمن لبخندی محو روی لب نشاند. - به رنگ خون. طی حرکتی دست راستش را بالا آورد و روی گونه‌ی هوزاد قرار داد. به آرامی و با انگشت شستش، مشغول نوازش گونه‌اش شد. قلب هوزاد به تپش‌های نامنظم افتاد و خون به زیر پوستِ صورتش دمیده شد. - این لاله‌های واژگون سرخن؛ به سرخی خون. وقتی عشق و هیجان قلبت رو وادار به تپش‌ می‌کنه و خجالت گونه‌هات رو غرق در حرارت؛ می‌تونی رنگ سرخ رو احساس کنی. هوزاد، حینی که خجل لب می‌گزید، چشم گشود و عسلی‌های سرمه کشیده‌اش را به چانه‌ی اهرمن دوخت. اهرمن سرش را پایین آورد تا در نگاه هوزاد قفل شود. قلب اهرمن با دیدن چشمان هوزاد لرزید و به درون شکمش فرو ریخت. - چشمان سرمه کشیده‌ت باعث می‌شن تموم وجودم سرخ رو احساس کنه. هوزاد سرش را پایین انداخت و لبخندش را خورد تا رسوا نشود. اهرمن دست راستش را پشت سر هوزاد قرار داد و او را وادار به دراز کشیدن، کرد. خود نیز دراز کشید. - بیا بهار رو به آغوش بکشیم. هوزاد سرش را روی دست اهرمن جابجا کرد و روی ساق دست او قرار داد. سپس به سمت چپ چرخید و مشغول نوازش لاله‌ای که بین او و اهرمن قرار داشت شد. اهرمن نیز سرش را به سمت راست چرخاند و چشم به هوزاد دوخت. در چشمان نیمه‌باز و خمار هوزاد غرق شد. - هوزاد، چشمانت من رو گرسنه می‌کنن. هوزاد ناخواسته خندید. - چشمان من؟ اهرمن روی پهلوی راستش چرخید و با شیطنت پاسخ داد. - آری چشمانت به رنگ عسلند. هوزاد نخستین مرتبه بود که از رنگ چشمانش آگاه می‌شد. لب گزید و زمزمه کرد. - به رنگ عسلند؟ اهرمن دم عمیقی بلعید و آرام گفت: - دقیقا مانند عسل‌های بهشت.
  8. پارت چهل و سوم اهرمن که نفس‌ زدن‌های هوزاد را دید به یک‌باره دستش را دور پهلوهای او حلقه کرد و تنش را بالا برد. - نوکر شما اجازه نمی‌ده خسته شی بانو! هوزاد خندید و دست و پا زد، اما اهرمن او را زمین نگذاشت. - بیش از این تکون بخوری، کولت می‌کنم. هوزاد دیگر دست و پا نزد. اهرمن خندید و در همان حالت به سمت جنوب به راه افتاد. دقایقی بعد هوزاد کلافه زبان گشود. - خستگی‌م در رفت، رهام کن. اهرمن او را زمین گذاشت و دوباره دستش را گرفت. دوباره به راه افتادند. دقایقی بعد، هردو مقابل دشتِ لاله‌های واژگون بودند. نسیم بهاری می‌وزید و بوی گل‌ها را به مشام هردوی آنان می‌رساند. هوزاد با هیجان دم عمیقی بلعید و بوی گل‌ها سرمستش کرد. - این هم از بهار. دست هوزاد را فشرد و او را دنبال خود کشاند. کنار جاده‌ی خاکی متوقف شد، هوزاد را به آغوش کشید و او را روی کول راستش انداخت. - چه می‌کنی اهرمن؟ - می‌خوای گل‌ها رو له کنیم بانو؟ سپس با احتیاط از بین گل‌ها گذشت. به مکان مورد نظر که رسیدند، روی زانوانش خم شد و هوزاد را روی چمن‌های تازه نشاند. خود نیز کنارش نشست و نگاهش را به چهره‌ی درخشان هوزاد دوخت. - بوی بهار رو نفس بکش. هوزاد نفس عمیقی کشید؛ بوی گل‌ها دوباره در بینی‌اش پیچید. لبخندی محو روی لبانش نشست. اهرمن دست هوزاد را گرفت و روی یکی از لاله‌های واژگون نشاند. - لطافت بهار رو لمس کن. هوزاد با لذت و احتیاط، مشغول نوازش گلبرگ‌های نازک گل شد. با حسرت زمزمه کرد. - چه رنگی‌ان؟ اهرمن حینی که با نوکه‌ی طره‌ی فر موی هوزاد بازی می‌کرد، پاسخ داد. - سرخ.
  9. پارت چهل و دوم اهرمن پلک روی پلک نهاد و برای دومین مرتبه زروان، ایزد یکتای خالق، را در دل خطاب قرار داد: «ایزد، بهشت برای اهورامزدایت و دوزخ نیز برای اهریمنت، خانه‌ی من زین پس آغوش هوزاد خواهد بود.» او دیگر آشکاراً قید خانه‌اش، دوزخ، را و قید راهِ بازگشت به خانه‌اش، وسوسه‌هایش، را زد. حینی که چشم می‌گشود، لبخندی روی لبانش نشاند و به سوی هوزاد قدم تند کرد. - هوزاد! سپس از حلقه‌ که دور بازوی چپ هوزاد بود، گرفت و او را وادار به برخاستن کرد. هوزاد چشم گشود و عسلی‌های سرمه کشیده‌اش را به روی اهرمن گشود. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت از صوت آهنگین هوزاد که نامش را به زبان آورده بود، لبخندش را عمق بخشاند. - بانوی من، بریم برای دیدن دنیا! هوزاد لبخندی از روی هیجان روی لبانش نشاند. اهرمن حلقه را از بازوی هوزاد پایین کشید و به کف دست او چسباند. هوزاد طی حرکتی غیر منتظره حلقه را روی زمین انداخت و دست اهرمن را گرفت. - تو عصای بهتری هستی اهرمن؛ نیازی به واسطه نداریم. اهرمن ناباور به دست ظریف هوزاد خیره ماند. قلبش در جای بند نمی‌شد. دمی عمیق بلعید و به آرامی دستِ هوزاد را فشرد. - امروز چی رو می‌خوای ببینی هوزادِ ناز؟ لبخند هوزاد به خود وسعت بخشید. با هیجان پاسخ داد. - می خوام بهار رو ببینم؛ دشت بی‌پایانِ گردپاذکان رو. اهرمن کمر خم ساخت و با لودگی اطاعت کرد. - چشم بانوی من! سپس شروع به دویدن کرد. هوزاد نیز به دنبال او کشیده شد. خنده‌کنان و دست در دست هم تا دروازه‌ی شهر دویدند. به دروازه که رسیدند، اهرمن نفس‌زنان پرسید. - دشت.. کجاست؟ هوزاد هم نفس‌نفس می‌زد. دمی بلعید تا ریه‌هایش آرام و قرار بگیرند. - به.. گمونم.. جنوب.
  10. پارت چهل و یکم آخرین شب اندرگاه؛ نوروز پنج‌روزه به پایان رسید و طلوع، نوروزِ عامه را با خود به ایرانشهر و گردپاذکان آورد. مردم با لباس‌هایی نو، خود را آراسته کرده و مقابل ورودی آتشکده، چندین نیم‌حلقه‌ تشکیل داده بودند. اهرمن نیز در اولین ردیف از حلقه ایستاده بود و آمدن هوزاد را انتظار می‌کشید. لحظاتی بعد، هوزاد بدون عصا و دفی سفید به دست، از آتشکده خارج شد. او در آراسته‌ترین حالت ممکن قرار داشت. پیراهن سپیدِ مورد علاقه‌اش را به تن داشت و چهره‌اش توسط زنی از اهالی شهر آرایش شده بود. اهرمن نیز با دهانی نیمه باز، محو زیبایی الهه‌وارانه‌ی او بود. لحظات بسیاری نگذشت که اهرمن با نوک انگشتانش نمناکی چشمانش را زدود. سپس دستش را بالا برد و او را صدا زد. - هوزاد! سر هوزاد به سمت مبنع صدای اهرمن چرخید و رویش ثابت ماند. لبخندی محو به روی تنها دوست زندگانی‌اش، تنها آدمِ زندگانی‌اش، روانه کرد. سپس برای نخستین مرتبه در مقابل اهالی شهر، چشمان سرمه کشیده‌اش را گشود. لبخند اهرمن به خود عمق بخشاند. ساز سُراهای دیگر نیز پشت هوزاد، نگهبان آتش جاویدان آتشکده‌ی شهر، ردیفی ایستادند؛ سه پسر جوان و سپید پوشی که سازهای عود و رود و نی به دست، در انتظار ضرب شروع هوزاد بودند. هوزاد دف را بالا گرفت و به سمت چپ برد. دمی عمیق بلعید و سپس ضرب اول را زد. با ضرب اول، ساز سُراهای دیگر هم طبق ریتم سالیان پیشین، شروع به نواختن کردند. آوای سازها که به بخش مورد نظر رسید؛ هوزاد لب از روی برداشت و با صدای روح‌نوازش زیر آواز زد. - (اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعله‌ی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارک‌ها، نوروز را بر ما) هوزاد با آخرین ضرب‌آهنگ آوازش را پایان داد؛ اما ساز سُراهای دیگر همچنان در حال نواختن بودند. هوزاد دف را پایین گرفت و با صدایی رسا مردم را مخاطب قرار داد. - ای مردم مرزهای باشکوه ایرانشهر، ای اهالی شهرِ چون بهشتِ گردپاذکان؛ نگهبان شعله‌ی جاویدان، هوزاد، بر تک‌تکتان نوروز را مبارک بادا می‌گوید. همزمان با پایانِ جمله‌اش، سرش را برای ادای احترام خم کرد. مردم نیز بلافاصله دست زدند، سوت کشیدند و هلهله‌هایشان تا کوچه‌ پس کوچه‌های شهر رسید. مردم پس از نیایش دسته جمعی و همیشگی خود «اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ، هوُکَشتَرا هوُفَریشتا، اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم.» متفرق شدند و برای ادامه‌ی جشن و شروع دید و بازدیدها به خانه‌هایشان بازگشتند. تنها حاضران هوزاد و اهرمن بودند. هوزاد روی زانوانش، در ورودی عریض و سنگی آتشکده نشسته بود و عبادت می‌کرد. اهرمن نیز در همان نقطه‌ی سابق مات و مبهوت، همچنان محو هوزاد که چون ملکه‌ی الهه‌گان می‌درخشید، بود.
  11. پارت چهلم هوزاد آب دهانش را قورت داد و حینی که خود را از آغوش اهرمن بیرون می‌کشید، لرزان زمزمه کرد. - ن.. ن.. نوروز تو نیز مبارک بادا.. دوست نوی من! لبخندی روی لبان اهرمنِ خمار نقش بست. هوزاد برخاست. اهرمنِ سرمست عصایش را از گوشه کناره‌های آتشکده یافت و به دستش داد. هوزاد حینی که به سمت راه پله می‌رفت، چنین گفت. - صبح فردا، جشنی برپا خواهد شد، خوب استراحت کن. اهرمن سری تکان داد و به رفتن هوزاد خیره ماند. پس از رفتن او جایش را پهن کرد. پتو را تا زد و زیر سرش قرار داد. سپس بالشت اهدایی هوزاد را به آغوش کشید. چشمان خمارش را به سقف دوخت. دست راستش را کمی بالا آورد و انگشتانش را نوازش‌وارانه روی لبانش کشید. به یک‌باره قلبش افسار خود را به دست گرفت و از سینه‌اش به درون شکمش گریخت. لبخندی محو روی چهره‌اش طرح خورد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که چشمان خمارش را می‌بست، آن را عمیق بویید. با یادآورای صحنه‌ی به آغوش کشیدن تن خوش‌تراش و ظریف هوزاد و بوسیدن گیسوان گیلاس‌بوی او، پاهایش را بالا برد و در هوا به احتزاز در آورد. بالشت را بالا برد و نگاه نیمه بازش را به آن دوخت. تصویر هوزادِ خندان، روی سپیدی ابریشمی بالشت طرح خورد. اهرمن ناخواسته نیم خیز شد و چال گونه‌ی تصویر خیالی او را بوسید. خود را به سقوط دعوت کرد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که به حال خود تاسف می‌خورد، خندید. چیزی به زبان آورد، اما صدایش زیر بالشت باقی ماند و در آتشکده پخش نشد. - چه کردی با من هوزاد؟ در سوی دیگر، در زیرزمینِ آتشکده، هوزاد روی تخت دراز کشیده بود. خوابش نمی‌برد و مدام به حوادث چند روز اخیر فکر می‌کرد. با خود می‌اندیشید که زندگی‌اش پس از حادثه‌ی غرق شدن به کل تغییر کرده و چنین هم بود. او آخرین مرتبه‌ای که به عنوان خودش، هوزاد، می‌‌زیست، ده سالِ گذشته بود؛ زمانی که مادرش همچنان زنده بود و نفس می‌کشید. مادرش با رفتنش تمام زندگی‌ عادی‌اش را با خود برد. هوزاد نیز پس از آن به آتشکده و اهورامزدا پناه برد. اما با ورود اهرمن، گویی ورق برگشته بود؛ چرا که زندگی‌اش با حضور و صدای اهرمن، پر هیاهوتر به نظر می‌رسید و هوزاد داشت متعادل‌ترین لحظات تمامِ عمرش را می‌زیست. قطره‌های درشت اشک از چشمان هوزاد روی گونه‌هایش روانه شدند. ذهنش حضور گرم، شیطنت‌ها، لودگی، لطف، کمک‌ها و هدیه‌ی عیدانه‌ی اهرمن را به تصورِ احساسات چهارگانه‌اش گذاشت. حینی که لبخندی عمیق روی لبانش نقش می‌بست، زمزمه کرد. - مادر، گمون می‌کنم که من نیز بالاخره چشم دارم و بینا شدم. گریه‌اش از بابت ذوق و هیجان شدت گرفت و لبخندش عمیق‌تر شد. زمزمه کرد. - مادر، من هم می‌خوام مانند همه‌ی ایرانشهریان عادی زندگی کنم. غافل از آن‌که اهرمن از همان ابتدا، روی پله‌ها نشسته بود و بالشتش را روی دهانش می‌فشرد تا صدای اشک ریختنش شنیده نشود. هوزاد تا طلوع خورشید زیر لب با مادرش درد و دل می‌کرد و با احساسات گوناگون، خاطرات چند روز اخیرش را زیر لب به زبان می‌آورد. اهرمن نیز، بالشت به آغوش، سرش را به دیواره‌ی سنگی تکیه داده بود و با لبخندی محو او را می‌نگریست.
  12. پارت سی و نهم اهرمن ظرف دانه‌ها را به سفره بازگرداند و ظرف سبزه را کف دستِ هوزاد قرار داد. سپس لب از روی لب برداشت تا هوزاد را به نوع دقیقش آگاه کند. - سبزه‌ی گندمه. هوزاد حینی که سبزه را می‌بویید، لبخندزنان انگشتان دست راستش را نوازش‌وارانه و با لطافت لابه‌لای سبزه‌ها کشید. اهرمن با حسرتی شیطنت‌آمیز نالید. - آه، کاش سر من این ظرف بود و گیسوان من هم این سبزه‌ها! هوزاد سریعاً دستش را پس کشید و تهدیدآمیز غرید. - اهرمن! اهرمن حینی که می‌خندید، گفت: - بانوی نور، سبزه نماد چه هستش؟ هوزاد با تاسف سری تکان داد و آرام زمزمه کرد. - سبزه؛ نماد امید. اهرمن ظرف سبزه را به سفره بازگردادند. سپس ظرف کوچکِ آب را برداشت و کف دست هوزاد نهاد. دست راست هوزاد را گرفت و نوک انگشتانش را به آرامی داخل آب فرو برد. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - آب؛ نماد پاکی و تازگی جهان. سپس مشتی از آب را برداشت و با شیطنتی برای نخستین مرتبه، به سوی جایی که احساس می‌کرد صورت اهرمن قرار دارد، پاچید. - سال نو، پاک خواهی بود! سپس ریز خندید. اهرمن با خنده، با دست آزادش خیسی چهره‌اش را زدود. - حس ششمت بسیار عالی کار می‌کنه بانو، نظرت با کماندار شدن چه هستش؟ هوزاد در سکوت، با متانت خندید و اهرمن ظرف آب را روی سفره قرار داد. طی حرکتی، از هر دو دست هوزاد گرفت و او را وادار به خم شدن کرد. دستان هوزاد را با احتیاط بالای شعله‌های آتش قرار داد. هوزاد با احساس حرارت گرمای آتش، لبخندی روی لبانش نشاند. - آتش؛ نمادِ فروغ و راستی. اهرمن، هوزاد را عقب کشید. سپس دستان او را رها ساخت و حینی که نگاه عمیقش را به نیم رخِ معصوم هوزاد می‌دوخت، لب از روی لب برداشت. - پیشاپیش نوروزت مبارک بادا هوزادِ ناز! پس از جمله‌اش تنِ ظریف و کوچک جثه‌ی هوزاد را در آغوش گرفت و بوسه‌ای طولانی و عمیق روی گیسوان هوزاد نشاند. - این هم صله‌ی رَحِم؛ نماد دوستی ما. اهرمن در آرامش مطلق و مسخ‌ کننده‌ای فرو رفته بود و این‌ مرتبه هوزاد بود که قلبش دیوانه‌وار در سینه‌اش می‌کوبید.
  13. پارت سی و هشتم هوزاد ناخودآگاه دست راستش را به حرکت درآورد، انگشت اشاره‌اش را روی سکه نهاد و شروع به لمس برجستگی‌ها و فرو رفتگی‌های سکه کرد. لبخندی روی لبانش نقش بست. - سکه‌ست؛ نمادِ روشنایی و رونق اهرمن با لبخند سری تکان داد. سکه را برداشت و به داخل ظرف بازگرداند. سنبل را از داخل گلدان چوبی بیرون کشید و کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد نیز در آرامش، مشغول نوازش گلبرگ‌های سنبل شد. - این سنبله؛ نماد زیبایی و روشنایی. اهرمن لبخندی عمیق به لبانش چسباند و زمزمه کرد. - مثل تو! سنبل را به آرامی از دست هوزاد پس گرفت و آن را داخلِ گلدان قرار داد. ظرف ماست را با احتیاط روی دستِ هوزاد گذاشت. دست راست هوزاد را گرفت و انگشت اشاره‌اش را داخل ماست فرو برد. هوزاد با لبخند و هیجانی ناآشنا برای اهرمن، گفت: - ماست؛ نماد پاکی و سلامت. اهرمن دست هوزاد را بالا آورد و طی حرکتی غیر پیش‌بینی شده، انگشت آغشته به ماست هوزاد را داخل دهان خود فرو کرد. - اهرمن! اهرمن ماستِ روی انگشت هوزاد را با لذت خورد و سپس با شیطنتی کنترل شده، خندید. - می‌خوام توی سال جدید در سلامت و پاکی مطلق باشم هوزاد از روی شرم، لب گزید و صورتش را به سمتِ مخالف اهرمن چرخاند. اهرمن ظرف ماست را به جای سابقش بازگرداند. سپس تکه‌ی دایره‌ای شکل نان را برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد که حرکت سابق اهرمن را فراموش کرده بود، نان را لمس کرد. - نان؛ نماد نعمت و روزی و کوشش. اهرمن نان را به داخل ظرف بازگرداند. بلافاصله تخم‌مرغ را به آرامی برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد آن را لمس کرد و لبخندزنان نمادش را به زبان آورد. - تخم‌مرغ؛ نماد آفرینش، نظم جهان و زایش دوباره. اهرمن خندید. - با توجه به اتفاق روزهای گذشته، به نظرت می‌تونم نسلم رو ادامه بدم؟ هوزاد با یادآوری صحنه‌ی ضربه زدن غیرعمدی‌اش به اهرمن، لب گزید و خجل خندید. اهرمن خنده‌کنان تخم‌مرغ را درون ظرفش قرار داد و ظرف هفت دانه را کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد تک به تک دانه‌ها را لمس کرد و در آخر لب از روی لب برداشت. - هفت دانه‌ی اصلی؛ گندم، جو، ارزن، عدس، نخود، لوبیا، کنجد؛ نماد پیشگویی و برکت سال نو.
  14. پارت سی و هفتم اهرمن کمر راست کرد و به سمت هوزاد گام برداشت. حینی که به او رسید، خم شد و از دامنش گرفت. هوزاد متوقف شد. - باز چه شده اهرمن؟ اهرمن با هیجان پاسخ داد. - یه قدم دیگه برداری، سفره‌ی هفت چینمون رو له می‌کنی. هوزاد حیرت زده، روی زانوانش نشست و کف دستش را روی زمین نهاد. حق با اهرمن بود و سفره‌ای ابریشمی روی زمین پهن شده بود. لبخندی روی لبان هوزاد نشست؛ پس از ده سال، نخستین مرتبه بود که پس از مرگِ مادرش سفره‌ی هفت چین می‌داشت. چانه‌اش لرزید و قطره‌ای اشک از لا‌به‌لای مژه‌های بلندش روی گونه‌اش افتاد. اشک از روی گونه‌اش تا روی چانه‌اش جاری شد و عاقبت روی ابریشم سپید رنگِ سفره سقوط کرد. اهرمن کمر خم ساخت و صورتش را در نزدیکی کفِ سر هوزاد نگه داشت. - روز گذشته، یاور نجار شدم و با انعامش این ها رو خریدم. حینی که نیایش می‌کردی هم اومدم و چیدمش. هوزاد گردنش را به پشت خم کرد؛ به طوری که صورت معصومش در چند سانتی از چهره‌ی مهربان اهرمن قرار گرفت. - نمی‌دونم با چه کلماتی سپاس‌گذاریم رو ادا کنم. اهرمن دلش می‌خواست فاصله‌شان را به صفر برساند و بوسه‌ای روی پیشانی هوزاد بنشاند، اما مانع از این افکار خود شد. - سپاس‌گذاری نکن.. جمله‌اش را در دل، چنین ادامه داد: «فقط کمی دوستم داشته باش.» گامی برداشت و کنار هوزاد، چهار زانو، روی زمین نشست. دست چپ هوزاد را گرفت و پیش از آن‌که هوزاد به جانش غر بزند، سریع‌تر از او لب از روی لب برداشت. - هوزاد، برخی از لمس‌ها گناه نیست؛ فقط برای کمکه! سپس سکه را از داخل ظرفِ کوچک چوبی برداشت و کفِ دست هوزاد قرار داد. - سکه‌ست، لمسش کن.
  15. پارت چهارم ننه بلقیس پس از رفتن زن سالخورده ایستاد. کیف بگ و سیاه رنگش رو از داخلِ کمد بیرون کشید و حلقه رو داخلش انداخت. به سرعت به خارج از کلبه خزیدم و خودم رو توی تاریکی پنهان کردم. ننه بلقیس هم با کمر خمیده‌ش به سمت در قدم برداشت. از کلبه خارج شد و در رو بست. سپس به سمتی راه افتاد. من هم، بی سر و صدا، به دنبالش خزیدم؛ چرا که دلم می‌خواست سر از کار این پیرزن کلاهبردار دربیارم. پس از دقایقی، مقابل ماشینش که یه وانت قراضه بود، ایستاد. پیرزن و چه به وانت آخه؟ چرا این پیرزن هر لحظه من رو سورپرایز می‌کرد؟ ننه بلقیس در کمال حیرت و تعجب، به یک‌باره کمرش رو راست کرد و سوار وانت شد. تا الان کمرش خمیده بود و حالا یهویی شفا شامل حالش شد؟ با سرعت به سمت وانت خزیدم و خودم رو دور لوله‌ی اگزوزش پیچوندم. ای کاش که خدا من رو تا رسیدن به مقصد حفظ می‌کرد و توی مسیر سَقَت نمی‌شدم! وانت بلافاصله بعد از پیچش من، خِرخِرکنان روشن شد و به راه افتاد. چند ساعتی با صدا و دودی که از اگزوز ماشینش خارج می‌شد، سر شد. کل مسیر چشم‌هام رو بسته بودم؛ چرا که مردمک‌هام توی حدقه بالا و پایین می‌شدن و به حالت تهوعم می‌افزودن. من رو به موت بودم! صدای قیژقیژ باز و بسته شدن درِ سمتِ راننده، نشون از رسیدن داد. پیچش بدنم رو دور اگزوز شل کردم و سقوط‌وارانه روی زمین افتادم. از زیر ماشین، به سختی به سمت جوب آب خزیدم و همین که رسیدم زهر معده‌م رو بالا آوردم. - لعنت بهت پیرزن! اگه آروم‌تر می‌روندی می‌تونستم بخزم برم تو اتاقک ماشینِ قراضه‌ت! توقف رو جایز ندونستم و با حالی خراب، از روی پل جوب خزیدم. به سرعتم افزودم و پشت پیرزن قرار گرفتم. پیرزن مقابل در یه خونه‌ی ویلایی قرار گرفت. داخل قفل کلید انداخت، پیچوند و در رو گشود. به سمت دیوار خونه‌ش رفتم. خودم رو دورِ لوله‌ی گاز پیچ دادم و در همون حین به لبه‌ی دیوار رسیدم. اطراف رو بررسی کردم، اما چیزی نبود که دورش بپیچم و خودم رو به سطح زمین برسونم. زهر دهنم رو قورت دادم و چشم بستم. دمم رو توی دهنم فرو بردم. به جلو خزیدم و پرتاب؛ روی زمین سقوط کردم. دمم رو گزیدم تا عربده نکشم؛ چرا که حس کردم تموم ستون فقراتم شکست. با تنی کوفته و با چشم‌هایی نیمه‌باز از شدت درد، مسیر حیاط تا در ورودی طی شد. هوای تابستون به قدری گرم بود که ننه بلقیس در ورودی رو نبسته بود. اما در عوض با یه پرده‌ی توری، انگاری قصد جلوگیری از ورود حشرات رو داشت. پرده رو با دمم کنار زدم و وارد خونه شدم. گوش تیز کردم و بالاخره صدای قدم‌های ننه بلقیس رو شنیدم. روی سرامیک‌های خاکستری و براق کف خزیدم و خودم رو به منبع صدا رسوندم. مقابل یه در ایستاده بود. نگاهم رو به ننه بلقیس دوختم. دست راستش رو به سمت دست چپش برد و به یک‌باره پوستش رو جدا کرد. دهنم از شدت بهت باز موند. پوست چروکیده‌ی دست چپش رو روی زمین انداخت. سپس دست جوون شده‌ی چپش رو به سمت دست راستش گرفت و پوست اون رو هم جدا کرد. چشم‌هام توی حدقه گرد شدن. دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت سرش برد. روسروی گل‌گلی سفیدش رو باز کرد و همراه با اون موهای سفیدش هم از سرش جدا شدن. دمم رو توی دهنم فرو بردم تا از شدت شوک، جیغ نکشم. بعد، دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت صورتش برد و ناگهانی پوست چین و چروک‌دارش رو جدا کرد. با دیدن صحنه‌ی آخر، پوست تنم خشکید، سفت شد و به یک‌باره فرو ریخت؛ از شدت تعجب، بهت و شوک پوست‌اندازی کردم!
  16. پارت سی و ششم چشمان هوزاد گشاد شدند و لپ‌هایش به سرخی گیلاس در آمد. قلبش نیز به یک‌باره از حرکت ایستاد و سپس با سرعت بیشتری شروع به کوبش کرد. هوزاد، سرش را که از شرم به سمت چپ چرخاند؛ دستان اهرمن رها شدند و نگاه بی‌فروغ خودش نیز روی آتش مقدس قفل شد. اهرمن با حفظ لبخند شرورانه و نگاه عاشقانه‌اش، لحنش را پر از شیطنت کرد. - یا اینکه می‌تونی بدنِ ورزیده و عضیلانیم رو به آغوش بکشی. نفس در سینه‌ی هوزاد محبوس ماند. اهرمن حینی که تلاش بر مهار خنده‌اش داشت، با لحن سابق، پیشنهاد بعدی را گفت. - می‌تونی به جای آغوش، صورتِ جذابم رو نوازش کنی. هوزاد از شرم لب گزید و عرق خجالت روی پیشانی‌اش نشست. اهرمن با شیطنت گزینه‌ی دیگری را پیش روی هوزاد گذاشت. - یا در عوض می‌تونی گیسوان مشکینم رو نوازش کنی. هوزاد دمی عمیق بلعید تا خونسردی‌اش را حفظ کند. سپس لبخند همیشگی‌اش را روی لب نشاند. سر به سمت اهرمن چرخاند. حینی که پلک روی پلک می‌گذاشت با لحنی مهربان اهرمن را مخاطب قرار داد. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ قلب هوزاد از بابت «جانا» گفتن اهرمن، دوباره با سرعت کوبیدنش را آغاز کرد. هوزاد بی‌توجه به احساسات دنیوی‌اش، دمی عمیق بلعید و به لحنِ همیشه مهربانش، تهدید را افزود. - می‌شه تبر رو بیاری؟ می‌خوام گردنت رو بزنم! اهرمن به یک‌باره زیر قهقهه زد؛ چرا که لحنِ مهربان، تهدیدآمیز و ترسناکِ هوزاد برایش از هر لحنِ عاشقانه‌ای جذاب‌تر به نظر می‌رسید. - سخنانت رو مزاح در نظر می‌گیرم! هوزاد چنین گفت و سپس دستپاچه و بی‌عصا به سمت آتش مقدس، قدم تند کرد.
  17. پارت سی و پنجم اهرمن که گوشه‌ی لبانش از غم به پایین مایل شده بودند، زمزمه کرد. - آتش خطرناک بود و نگران بودم بسوزی. هوزاد برای نخستین مرتبه بی‌فکر و آرام غرید. - تو خطرناک‌تری! من همیشه چنین زندگی کردم؛ در دل آتش نیکی! اهرمن ناباور به هوزاد خیره شد. ناراحت و دل‌چرکین زمزمه کرد. - برات سفره‌ی هفت‌چین چیده بودم. می‌خواستم نشونت بدم! هوزاد چشم گشود و نگاه خیسش روی سیبک گلوی اهرمن نشست. حیرت زده زمزمه کرد. - اهرمن! اهرمن سرش را پایین انداخت و سکوت را پیشه گرفت. هوزاد شرمگین از رفتارش به یک‌باره زیر گریه زد. - اهرمن! اهرمن سرش را ناگهانی بالا آورد و به هوزاد گریان چشم دوخت. تیله‌های عسلی و معصوم او غرق در قطره اشک‌های درشت بودند. - شرمگینم که اشتباه گمون کردم، من رو ببخش اهرمن! اهرمن ناباور لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که هوزاد داشت برای خشم خود و واکنشِ از خشمِ خود می‌گریست. اهرمن کمر خم کرد تا هم قد هوزاد شود. سپس عمداً دستانش را بالا برد و روی گونه‌های هوزاد نهاد. انگشتان شستش را نوازش‌وارانه زیر چشمان هوزاد کشید و قطرات اشکش را زدود. با لحنی سرشار از عشق، او را مخاطب قرار داد. - قطره اشک‌های گران‌بهات رو حیف نکن ملکه! هوزاد از بابت لمس و جمله‌ی اهرمن، گریه‌اش به یک‌باره بند آمد و به سکسکه افتاد. - من.. هع.. رو.. هع.. می‌بخشی؟ اهرمن لبخند کج و شرورانه‌اش را روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند؛ چرا که می‌خواست از این شرایط سوء استفاده‌ای عاشقانه داشته باشد. با ناراحتی ساختگی نالید. - نه! هوزاد لب برچید. - چه کنم تا من رو ببخشی؟ لبخندِ اهرمن کش آمد و به نیمه‌ی چپ لبانش نیز، افزوده شد. آب دهانش را قورت داد و با حفظ همان ناراحتی ساختگی زمزمه کرد. - من رو ببوس، همین!
  18. پارت سی و چهارم موبد دوباره نزد آتش ایستاد و با صدایی رسا و لحنی خوش‌رو، مردم را دوباره مخاطب قرار داد. - ای گردپاذکانیان، بیایید نیایشی به جای بیاوریم و سپس به خانه بازگردیم. به استراحتی کافی نیازمندیم تا فردا با خوش‌رویی و بانشاط از نوروز استقبال کنیم. مردم، دوباره دور آتش جمع شدند و حلقه‌ای بزرگ تشکیل دادند. همگی روی زانوانشان نشستند و دستان راستشان را روی قلب‌هایشان نهادند. هوزاد نیز در همان حالت بود، اما اهرمن پنهانی از حلقه خارج شد؛ چرا که نباید دعا می‌خواند. موبد، داخلِ حلقه، در نزدیکی آتش، روی زانوانش نشست و دست راستش را روی قلبش نهاد. با صدایی رسا جمله‌ی اولِ نیایش را به زبان آورد. - اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ. (پاکی بهترین چیز است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جمله‌ی دومِ نیایش را به زبان آورد. - هوُکَشتَرا هوُفَریشتا. (و بهترین خواست و بهترین کردار است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جمله‌ی آخرِ نیایش را به زبان آورد. - اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم. (و بهترین قانون مادی، نشان پاکی است.) مردم با زمزمه‌هایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد برخاست و مردم نیز برخاستند. موبد دستانش را در اطرافش گشود و با خوش‌رویی همه را مخاطب قرار داد. - پیشاپیش نوروز مبارکتان بادا! مردم با هیجان دست زدند و سپس برای خاموش کردن آتش متفرق شدند. هوزاد نیز می‌خواست به کمک بپردازد که اهرمن سر رسید، از آستین لباسش گرفت و او را به سمتِ آتشکده کشید. - اهرمن، رهام کن! اهرمن نیشخندی به گونه‌ی راست صورتش منگنه زد و در سکوت هوزاد را تا آتشکده کشید. حینی که داشتند وارد آتشکده می‌شدند، هوزاد نخستین مرتبه با خشمی کمرنگ، دستش را پس کشید. اهرمن دوباره از آستین او گرفت و به دنبال خود وارد آتشکده کرد. هوزاد دو مرتبه با خشمی پررنگ‌تر شده، دستش را پس کشید و ناخواسته اهرمن را کمی هل داد. کلافه نالید. - اهرمن، بس کن!
  19. پارت سوم سپس سر به سمت راست چرخوند و با حالتی جنون زده به پچ‌پچ کردن با هوا پرداخت. - ننه بلقی... - هیششش! موکلم عصبی شده که جنابعالی زیر سوال بردیش. موکل؟ موشکافانه سرم رو بلند کردم و سمت راستش رو برانداز کردم؛ خبری از موکل نبود و تنها نیروی ماوراییِ حاضر، من بودم. ناباور و بی‌صدا خندیدم و در همون حین، لب زدم. - پیرزن کلاهبردار! لبخندزنان به ادامه‌ی نمایش پرداختم. صدای نگران زن سالخورده به گوش رسید. - خاک به سرم! چیکار کنم از دلش دربیاد ننه؟ ننه بلقیس کف دست‌های چروکیده‌ش رو به سطح میزِ چوبی و کم ارتفاق چسبوند. صورتِ چین‌دارش رو به زنِ سالخورده‌ی ساده‌لوح نزدیک کرد و چشم‌های درشتش رو به اون دوخت. با لحنی سرشار از طمع زمزمه کرد. - طلا، موکلم عاشق طلاست ننه! پس از چند لحظه سکوتِ زن سالخورده که پشتش به من بود، حلقه‌ش رو از انگشت ازدواجش بیرون آورد و روی میز گذاشت. ننه بلقیس لبخندی ملیح روی لب‌های باریکش نشوند و حلقه‌ی احتمالاً طلا رو برداشت. سپس دوباره شروع به پچ‌پچ با موکل دروغینش کرد. ثانیه‌هایی بعد، دوباره زن ساده‌لوح رو مخاطب قرار داد. - دیدار بعدی، چیزی که می‌گمو بیار تا کارِتو انجام بدم. زنِ بخت برگشته، کنجکاوانه سوالی پرسید. - چی بیارم ننه؟ ننه بلقیس در کمال خونسردی پاسخ داد. - موی سینه‌ی شوهرتو. سریعاً دمم رو گزیدم تا صدای خنده‌م توی کلبه نپیچه. زن ساده‌لوح هم مثل من، واکنشش حیرت و ناباوری بود. - موی سینه‌ی شوهرم؟ ننه بلقیس پلک روی پلک گذاشت تا زن رو مطمئن کنه. - موی سینه از دل رشد می‌کنه ننه، مال عاطفه‌ست، نه مثل موی سر که مال فکره. ریشه‌ش نامرئیه چون دل نامرئیه. وقتی این مو رو بکنی، ریشه‌‌ش کنده می‌شه ننه. ریشه‌ای که راز دل آدم بهش چسبیده. یه تار مو از سینه‌ی چپ شوهرتو بِکَن بیار تا راز دل شوهرتو بهت بگم ننه! دمم رو بیشتر گزیدم تا قهقهه نزنم؛ این پیرزن واقعاً اعجوبه بود! زنِ ساده‌ لوح برخاست و به سمت در قدم برداشت. صورت اون هم احتمالاً از شدت حیرت و ناباوری توی هم رفته بود. آخه کدوم آدم عاقلی به این پیرزن کلاهبردار اعتماد می‌کرد؟ - کی بیارمش ننه بلقیس؟ با این جمله‌ی زن واقعاً به عاقل بودنش شک کردم؛ اون ساده لوح، قطعاً یه احمق بود!
  20. پارت دوم زیر آسمون تاریک، با سرعت می‌خزیدم، از لابه‌لای بوته‌ی خارها لایی می‌کشیدم و از حشرات سبقت می‌گرفتم. قلبم هم هیجان‌زده از آهنگ و سرعتِ بالام، خودش رو به در و دیوار قفسه‌ی سینه‌م می‌زد. با رسیدن آهنگ به بخش مورد علاقه‌م صدای تو دماغیِ ماریم رو پس کله‌م انداختم. - ( اسم منه دیه نیار، امروز اعصابم قاطیه امروز حالم، حال سگه کفریم نکن، برو دیه بختت بسوزه آسمان، دیه شده آخر زمان تو این همه خلق خدا، ببین کی شده رقیب ما) سرم رو بالا و پایین می‌کردم و با سرعت به سمتِ دامنه می‌خزیدم. دیگه خبری از کلافگی و خشم نبود؛ در عوض هیجان زده بودم و قطعاً چشم‌هام از ذوق می‌درخشیدن. رسیدنم به دامنه‌ی کوه، مصادف شد با تموم شدن آهنگ. دمم رو روی دکمه فشردم و MP3 رو خاموش کردم. حالا که به حالت عادی خودم رسیده بودم، می‌خواستم در آرامش بخزم و از سفرم لذت ببرم. چشمم به کلبه افتاد. لبخندی روی لب‌هام نشست و دندون‌های نیشم برق زدن. اون کلبه‌ی بلااستفاده‌ی منطقه بود؛ جایی که روی زمین اِنس، همیشه بهش پناه می‌بردم. به سمت کلبه خزیدم. با شنیدن صدا از داخلِ کلبه، متعجب سرم رو از لابه‌لای در چوبیش به داخل بردم تا سرک بکشم. ابروهای نداشته‌م رو با دیدن یه پیرزن و زنی سالخورده توی هم کشیدم. - تف به این بخت سگی من که اینجا رو هم صاحب شدن! هوفی کشیدم و تا خواستم برای عقب گرد سرم رو بیرون ببرم، جمله‌ای عربی به گوشم رسید. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! پیرزن بود که دست‌هاش را به سمتِ صورتِ زنِ سالخورده گرفته بود و با لحن عربیِ غلیظ و اغراق آمیز، مدام این جمله رو تکرار می‌کرد. با چشم‌هایی ریز شده بهشون نگاه دوختم؛ من کم و بیش عربی بلدم بودم اما چیزی از حرف‌های پیرزن متوجه نمی‌شدم. کنجکاو و بی سر و صدا، به داخل خزیدم و گوشه‌ی تاریک کلبه، پنهان شدم. پیرزن دوباره چیزی نامرئی رو به سمتِ زن سالخورده پرتاب کرد و جمله‌ش رو به زبون آورد. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو؟ در حال رمزگشایی جمله‌ی پیرزن بودم که یک‌آن خشکم زد. حیرت زده و با دهنی باز به پیرزن خیره شدم؛ طوری که زبونم بیرون موند. زیر لب ناباور زمزمه کردم. - بیبی‌دی بابیدی بو؟ جادوگر مهربونِ سیندرلا؟ همچنان ناباور به محتوای نافاخر روبرو خیره بودم که زن سالخورده با استرس چیزی گفت. - ننه بلقیس مطمئنین که جواب می‌ده؟ پیرزن که انگار ننه بلقیس بود، انگشت اشاره‌ی دست راستش رو روی لب و دماغش گذاشت و با غیض غرید. - هیششش!
  21. پارت اول مقابل درِ میانه، درِ خروجیِ زمینِ جن و ورودی زمینِ اِنس، ایستادم. نگهبان میانه با دیدنم از کانکس خارج شد و حینی که موهای فرفریش رو می‌خاروند، خمیازه‌ای کشید. - فرمایش؟ کلافه و خسته نگاهم رو بهش دوختم. - یه مدتی رو می‌خوام به زمین انس برم. مردِ نگهبان، خمیازه‌‌ی دیگه‌ای کشید و با لحنی که خستگیش رو واگیر می‌کرد، سوال همیشگیش رو پرسید. - خودت رو معرفی کن. گلوم رو صاف کردم، کارت شناساییم رو به سمتش گرفتم و همزمان، با لحنی پر از غرور خودم رو به شناسش آییدم. - عامر، دو رگه‌ی عرب و پارس، از تبار عمار و مهرگان. نیم نگاهی به کارت ملیم انداخت و حینی که اون رو به سمتم می‌گرفت، خمیازه‌ی سومش رو کشید. - علت خروج و ورود؟ آهی کشیدم و با خشمی کنترل شده، علت رو به زبون آوردم. - اعصابم قاطیه، می‌رم یکم هوا به کله‌م بخوره. چند روزی می‌مونم. خمیازه‌ی چهارمش رو کشید؛ که دلم پر زد برم و خفه‌ش کنم تا انتقام دعوام با خانواده‌م رو از اون بگیرم. نگهبان دهن باز کرد و با تذکر همیشگیش، گوشم رو خراشید. - تبدیل شو بعد برو. حواست باشه که حالت حیوانیت باقی بمونی وگرنه از زمین جن طرد می‌شی! سری تکون دادم. MP3 کوچیک و هندسفری سیمیم رو از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم. سپس برای تمرکز، پلک روی پلک گذاشتم. در کسری از ثانیه گردبادی آتشین و کنترل شده‌ای، دورم رو احاطه کرد. قدرت من باد و آتش بود؛ باد رو از مادر پارسم به ارث برده بودم و آتش رو از پدر عربم. حالا هم به شکل ماری سیاه، به طول یک و نیم متری در اومده بودم. به سمت نگهبان خزیدم و با صدایی که حالا از حنجره‌ی ماریم بیرون می‌اومد و به کل تغییر کرده بود، بی‌حوصله مخاطب قرارش دادم. - هندسفری رو دورم بپیچ. نگهبان روی زانوانش نشست، هندسفری رو به دورم پیچوند و گره زد. سپس ایستاد و در رو گشود. به سمت در خزیدم. از زمینِ جن خارج شده و وارد زمین انس شدم. این جای زمین، مکان مورد علاقه‌م بود؛ کوهستانی و مخصوص تخلیه‌ی روحی روانیم. دمم رو روی دکمه‌ی پخش MP3 فشردم و آهنگ مورد علاقه‌م پخش شد. حینی که کله‌ی ماریم رو تکون می‌دادم و با قسمت‌هایی از آهنگ هم‌خوانی می‌کردم، از روی قله‌ی کوه با سرعت به سمتِ دامنه خزیدم. - ( اسم منه دیه نیار، جلو چشام دیه ای دختره‌ی ای بی‌حیا، بدجور ازت بدم میاد) شکست عشقی نخورده بودم؛ اما شکست خانوادگی چرا! دوباره با مادرم به تیپ و تاپ هم زده بودیم. من هم هوس محسن لرستانی کردم و به زمین انس اومدم؛ چرا که آهنگ‌های محسن لرستانی توی زمین جن ممنوعه. دولت بخاطر اینکه آهنگ‌های لرستانی حادثه‌آفرین و تصادف‌ساز بودن، بعد از آخرین تصادف زنجیره‌ای که ناشی از سرعت بسیار بالای راننده‌ی مقصر بود، ممنوعش کرد.
  22. پارت سی و سوم هوزاد لب گزید و صورتش را نالان در هم برد. - سوگند همدلی می‌خوری یا برنامه‌ی سال نوی خودت رو می‌چینی؟ هوزاد نخستین بار بود که به جان اهرمن غر می‌زد؛ که همین موجب شد اهرمن ناخواسته و بلند بخندد. به سختی خنده‌اش را خورد. - جمله‌ی آخرشه، چند لحظه صبور باش ملکه. هوزاد دندان‌هایش را روی هم فشرد و صورتش را به سمت مخالف چرخاند؛ گویی که دیگر قهر کرده بود. لبخندی عمیق از شدت ناز بودن هوزاد، روی لبان اهرمن نشست. سرش را پایین برد و پلک روی پلک گذاشت. دمی عمیق بلعید و برای نخستین بار در زندگی‌اش، زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، را در دلش مخاطب قرار داد: «زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، صاحب این دست را از من نگیر.» چشم گشود و آخرین نگاه را با حسرت روی دستانشان انداخت و سپس دست هوزاد را رها کرد. - تموم شد بانو، دیگه از من دل چرکین نباش! هوزاد سر نچرخاند و در عوض دست به سینه شد. - تو قانون چهارم رو زیر پا گذاشتی! اهرمن چند قدمی برداشت و مقابل صورت قهرآلود و لب برچیده‌ی هوزاد ایستاد. کمی به سمتش خم شد تا با او هم قد شود. سپس با شیطنت او را مخاطب قرار داد. - من از قانون سرپیچی کردم؟ مگه خودت دستم رو نگرفتی؟ هوزاد ناراحت زمزمه کرد. - حق با توئه، من برای سوگند دستت رو گرفتم اما تو دستم رو فشردی و رها نکردی! این واکنش‌ها از سوی هوزاد برای اهرمن تازگی داشت؛ برای همین غرق در لذت به حالات صورت او می‌نگریست و به لحنِ غُر وارانه‌ی او گوش می‌داد. در آخر با خنده‌ای کنترل شده، معذرت‌خواهی کرد. - شرمگینم که سوگندم طول کشید و شرمگینم که دستت رو فشردم. می‌خوای تبر رو بیارم که گردنم رو بزنی؟ هوزاد ناخواسته خندید. اهرمن به چال گونه‌اش خیره شد؛ دلش می‌خواست روی آن گودی زیبا بوسه بکارد، اما حیف که اجازه‌اش را نداشت. لحظاتی بعد، هوزادِ نازک‌دل بالاخره او را بخشید و لبخندِ همیشگی و مهربانش را روی لب نشاند.
  23. پارت سی و دوم قلب اهرمن نیز، دیگر در جای بند نبود و با تمام قوا خود را به دیواره‌های سینه‌اش می‌کوبید. قلبش آرام و قرار نداشت؛ چرا که محبوبش دستش را گرفته بود. لحظاتی گذشت. هوزاد و مردم در دل سوگند خوردند، اما اهرمن همچنان مبهوتِ هوزاد بود. به یک‌باره عشق در وجودش افسار گریزاند و اهرمن را وادار به فشردن دستِ هوزاد کرد؛ به قدری که هوزاد زیر لب نالید. - آخ دستم! اما اهرمن نمی‌توانست از فشار دستش بکاهد. مردم دستان یکدیگر را رها کردند و متفرق شدند. هر خانواده‌، گوشه‌ای حلقه‌ی کوچکی تشکیل دادند و به جشن پرداختند. برخی دستان یکدیگر را در هوا گرفته و رقص‌وارانه و به صورت دایره‌ای شکل می‌چرخیدند. برخی دف می‌زدند و آواز می‌خواندند. برخی از مردان جوان نیز نمایشی از گوی‌های آتشین چرخان در هوا را به نگاه‌ها تقدیم می‌کردند. اما اهرمن و هوزاد همچنان دست در دست هم، در همان نقطه‌ی سابق ایستاده بودند. اهرمن دلش نمی‌آمد دست او را رها کند، چرا که می‌دانست تا مدت‌های بسیار طولانی و شاید هرگز، شانس گرفتن دستش را نخواهد داشت. هوزاد که خجل و کلافه بود، خواست دستش را بیرون بکشد، اما اهرمن قوی‌تر از او بود. - اهرمن، دستم رو رها کن. اهرمن در همان حالتی که مسخ، خیره‌ی چهره‌ی غرق در نور هوزاد بود، با شیطنتی پنهانی زمزمه کرد. - هیش! دارم سوگند می‌خورم! هوزاد به سکوت دعوت شد. دقایقی بسیار گذشت. هوزاد دوباره بر آزادسازی دستش تلاش کرد و دوباره شکست خورد. خجل نالید. - اهرمن! اهرمن لبخندی دندان‌نما روی لبانش نشاند و پاسخ داد. - متن سوگند من طولانیه بانو، کمی تحمل کن. هوزاد آهی کشید و سرش را پایین انداخت؛ چرا که حس می‌کرد تمامِ دنیا دارند به او و دستان در هم گره خورده‌ی آن دو می‌نگرند و چنین هم بود. عده‌ی بسیاری با نگاه قضاوت‌گر آن دو را می‌نگریستند و در دل، هر دو را بی‌حیا خطاب می‌کردند که به هم محرم نبودند و در مقابل جماعت دستان هم را رها نمی‌کردند. - اهرمن، سوگندت پایان نیافت؟ اهرمن با جدیتی ساختگی پاسخ داد. - همچنان نه!
  24. پارت سی و یکم اهرمن و هوزاد هم بین مردم ایستادند. هوزاد، چشمانِ بسته‌اش را به آتش دوخت و اهرمن نیز گردنش را به سمتِ چپ چرخاند تا او را بنگرد. زیر آسمان تاریک شب، شعله‌های آتشِ بزرگ و باشکوه جشن، روی چهره‌ی هوزاد سایه‌های نورانی و گرم انداخته بود؛ از این رو قلب اهرمن آرام می‌کوبید، چرا که از صورتِ هوزاد آرامش عجیبی را می‌گرفت. موبد که داخل حلقه و کنارِ آتش ایستاده بود، با صدایی رسا و لحنی خوش‌رو مردم را مخاطب قرار داد. - ای گردپاذِکانیان، بیایید در این شب باشکوه دستان یکدیگر را بگیریم و سوگند همدلی را پیش از آغاز جشن به جای بیاوریم. مردم بلافاصله پس از این سخنِ موبد، دستان یکدیگر را گرفتند. نفس در سینه‌ی اهرمن حبس شد و نگاهش را انتظار فرا گرفت. مردی که سمتِ راستِ اهرمن ایستاده بود، دستش را گرفت، زنی که سمتِ چپِ هوزاد ایستاده بود، دست چپ هوزاد را گرفت. هوزاد دو دل بود که دست اهرمن را بگیرد یا نه. عاقبت، دمی عمیق بلعید و حلقه را به سوی خود کشید. حلقه از دستِ اهرمن رها شد و هوزاد نیز آن را به آرامی روی زمین انداخت. هوزاد آب دهانش را قورت داد و دستش را در هوا تکان داد تا دستِ اهرمن را بیابد. اهرمن نیز بی‌حرکت نگاهش را به پایین دوخته بود و دست هوزاد را می‌نگریست. یک‌آن انگشتِ اشاره‌اش با دستِ اهرمن تماس یافت. مردمک‌ چشمان اهرمن به لرزش در آمدند و سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب گلویش بالا و پایین شد. هوزاد به آرامی کف دستش را به کف دستِ اهرمن چسباند و انگشتانش را از بینِ انگشتان او عبور داد. تن اهرمن به یک‌باره، خفیف لرزید. باورش نمی‌شد که هوزاد دستش را گرفته باشد! اهرمن، نگاه خمارش را از دستانشان گرفت و به چهره‌ی هوزاد چشم دوخت. گونه‌های هوزاد نیز از شدت خجالت به سرخی گیلاس درآمده بودند. اهرمن لبخندی محو روی لبانش نشاند و دوباره چشم به دستانشان دوخت. سپس انگشتان کلفتش را از لابه‌لای انگشتان ظریفِ هوزاد عبور داد. لبخند محوش عمق گرفت و پررنگ شد.
  25. پارت سی‌ام آن روز هم با لودگی‌های اهرمن و خجالت‌های هوزاد گذشت و شب آخرِ اندرگاه؛ نوروز پنج روزه، بالاخره فرا رسید. روزی که مردم گردپاذکان، هر ساله جشن سوری را در آن واپسین روز برگذار می‌کردند. عصر هنگام بود که اهالی شهر هیزم به پشت تا آتشکده آمدند. هیزم‌ها را با فاصله‌ای نسبتاً دور از آتشکده، کنار هم، روی زمین نهادند. هوزاد نیز مشعل را به دست گرفت تا با شعله‌ی جاویدان، آن را روشن سازد که اهرمن مانع شد و مشعل را از او ربود. لبخندِ کجش را روی نیمه‌ی راست لبانش افزود و با لودگی گفت: - هنگامی که نوکر شما اینجاست، دست به چنین کارهای خطرناکی نزنین بانوی من! سپس آب دهانش را قورت داد و مشعل آغشته به ماده‌ی آتش‌زا را به سمتِ شعله‌ی جاویدان گرفت. در همان حین، کنجکاو سوالی پرسید. - چرا این آتش برای شما مقدسه؟ هوزاد لبخندی روی لب نشاند و با لحنی حماسی توضیحات مورد نظر را بیان کرد. - این آتش بهرامه و نماد پیروزی ما ایرانهشریان در برابر پلیدی‌ست. آتشی که از شانزده آتش ساخته شده؛ آذرخش، آتشفشان، کوره‌ی آهنگری، کوره‌ی سفالگری، کوره‌ی زرگری، اجاق خانگی، آغل گوسفندان، آتش‌دان موبدان، گله‌ی اسبان، گله‌ی گاو، کشت‌زار، درختان، معادن، دریای شور، آتش‌دان شهریاری(پادشاهی) و آتش‌دان واقع در مرکز شهر. اهرمن حینی که به سمت ورودی آتشکده گام برمی‌داشت، حیرت زده سوالی دیگر پرسید. - برای چه آتش جشن رو با این روشن می‌کنین؟ هوزاد که حلقه را گرفته بود و همراه اهرمن، گام برمی‌داشت، بی‌صدا خندید و پاسخ داد. - برای اینکه انرژی جشن رو تقدیمشون کنیم. اهرمن ناخواسته لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که از نظرِ همدلی، طرفداران نیکی همدل‌تر از طرفداران پلیدی به نظر می‌رسیدند. شانه به شانه‌ی یکدیگر، از آتشکده خارج شدند و به سمتِ هیزم‌ها رفتند. چشمان مردم را دوباره قضاوت فرا گرفت؛ از نظر برخی‌ها، هوزاد و اهرمن بسیار به هم می‌آمدند و در نظر برخی‌ دیگر نیز، کاملاً متفاوت به نظر می‌رسیدند. موبدی پیر به سمت اهرمن آمد و مشعل را از او گرفت. سپس مشعل را با احترام روی هیزم‌ها انداخت. از آن‌جایی که ماده‌ی آتش‌زای بسیاری روی هیزم‌ها ریخته شده بود، آتش به یک‌باره افروخته شد. جمعیت چندصد نفره‌ی مردم نیز با هیجان دستی زدند و به سرعت دور آتش حلقه‌ای بزرگ زدند.
×
×
  • اضافه کردن...