نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
131 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط Amata
-
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 5 چند روز بعدش دوست قدیمیام بنفشه رو پیدا کردم و فهمیدم که وارد رابطه شده. لینک گپ دوست پسرش که دست بر قضا اسم اونم امیر بود برام فرستاد خودم رفتم تو گپ و لینک رو به امیر هم دادم. - سلام. بنفشه: سلام عزیزم خوشگلدی(خوش اومدی). - ممنون. امیر دوست پسر بنفشه پیام داد: سلام. - سلام شیرینی بده! - چرا؟ - چون با دوست من وارد رابطه شدی بجنب! امیر فحشی به ترکی نسارم کرد. من به لطف رفیقهام که اکثرا ترک بودن خیلی خوب ترکی میفهمیدم پس به ترکی جوابش رو دادم. امیر بنفشه با تعجب پرسید: - سندع تورکی دانیشما؟(تو تورکی میفهمی؟) با غرور جواب دادم: - اِوت دانیشما(بله میفهمم). - ببخشید آبجی فکر نمیکردم! بنفشه خندید: - چی فکر کردی عسل ما اکثر گویشهای اقوام مختلف بلده! امیر: جدی؟ بنفشه: معلومه! امیر: عاشکیم بینیم حایاتیم عسل چی میشه؟ چون به زبان ترکی استانبولی تایپ کرده بود و فارسی تایپ نکرد درست متوجه نشدم: - عشقم تو زندگیمی؟ خندید: نه عشقم تو همه زندگیمی. - آها. امیر توی شخصی هزار تا سوال پرسید که چی گفت چی شد فحش داد؟ امیر برعکس من اصلا ترکی بلد نبود، چرا باید بلد میبود؟ براش توضیح دادم، از همونجا کل کلش با امیر بنفشه شروع شد. روز عید قربان بود، با امیر توی شخصیش صحبت میکردیم؛ رفته بودن و گوسفند خریده بودن. امیر: بِه بِه کن ببعی! - مرض خودت به به کن. - بجنب نگا این گوسفنده چقدر شبیه توعه! - توکه منو ندیدی ولی من که تورو دیدم میدونم شبیه توعه. - شبیه خودته! - چونه نزن گوسفند جان اصلا برات اسم میزارم. - چه اسمی؟ - دبه انگور! - چی؟ چرا؟ - چون هم شنگولی هم منگول آدم الکی شنگول و منگول نمیشه بایک دونه حبه انگور باید دبه انگور باشه. من و امیر کم کم بیشتر باهم رفیق شدیم طوری که امیر مدام من رو چک میکرد، دیگه با پسرها توی گروهها گرم نمیگرفتم و وقتی امیر نبود خیلی کم آنلاین میشدم و چت میکردم، انگار این من آن من نبود. جوری شده بودیم که توی بعضی گپها فکر میکردن ما باهم رابطه داریم تا اینکه یک روز صبح امیر با نارحتی پیام داد. - اون دوست پسر جدید داره! - افسون؟ - اره بیوگرافیش با پسره سته استوری عاشقانه میزاره براش هی. - اشکال نداره ولش کن بی خیال! - عسل؟ - بله؟ (هیچ وقت به هیچ کس جان نمی گفتم همیشه ها و بله بود به جز کسایی که خیلی برام عزیز بودن) _ میای ماهم باهم؟ - نه خیر اینم چون ناراحتی مسدودت نمیکنم وگرنه بار آخرت باشه تو رفیقمی نمیخوام رفاقتمون خراب بشه من با رفیقهام وارد رابطه نمیشم. - باشه. امیر دیگه چیزی نگفت؛ غرور مسخرهاش اجازه نمیداد تا اینکه چند روز بعد امیر بنفشه توی گپ و جلوی همه به من و امیر گفت باهم وارد رابطه بشیم من رد کردم و امیر بهخاطر غرورش سکوت کرد اما امیر بنفشه با تمام توان تلاش کرد تا اینکه دل من نرمتر شد ولی به روی خودم نیاوردم. بین حرفهایی که داشت برای قانع کردن من میزد با بنفشه دعواش شد و از گپ رفت. عذاب وجدان گرفته بودم از طرفی هم امیر پسر بدی نبود، چندین ماه بود باهم آشنا شده بودیم میشناختمش. به امیر بنفشه پیام دادم: - سلام داداش نمیخواستم بینتون بخاطر من دعوا بشه. - بخاطر تو نبود. - خب داداش برگرد آشتی کنین منم روی پیشنهادت فکر میکنم. - عالیه! خب. - خب خدافس. - خدافظ. ان روز حسابی فکر کردم هنوز هم فکر میکنم، به اینکه چقدر حرف مردم توانایی داره که زندگی آدم تغییر بده، حرف مردم! این مردمی که اگه روز خاکسپاریت بارون بگیره جنازهات و رو زمین ول میکنن و میرن که مبادا خیس بشن. همین آدمهایی که تو زندگی ممکنه هیچ وقت بهدردت نخورن، روز مرگت هم دست آخر سر رنگ نوشابه دعوا راه بندازن. ما چقدر ساده ایم؛ چطور به این مردم و حرفهاشون انقدر اهمیت دادیم و اجازه دخالت در زندگیمون رو میدیم. ما ساده نیستیم، ما بی تجربه یا احمقیم! سرشار از حماقت. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 4 * زمان گذشته* امیر آیدی افسون رو به شخصیام ارسال کرد. - ببین عسل هرچی گفت بهم بگو. با خباثت خندیدم: - باشه داداش! - گفتم نگو داداش. - باشه آبجی! - چشم تو دهنت نمیچرخه؟ چشمهام رو تو حدقه چرخوندم: - نه. خنده شیطانی کردم، حرص دادنش حس خوبی داشت. داداش صداش نمیکردم اما توی بعضی مواقع خیلی خیلی خاص برای اذیت کردنش میگفتم. به افسون پیام دادم. - سلام افسون خانم حالتون خوبه؟ ببخشید قصد مزاحمت نداشتم من فقط میخوام باهاتون آشنا بشم. از دوستهای امیر هستم، امیر خیلی اصرار داشت که ما شبیه هم هستیم برای همین کنجکاو شدم. بعد از چند دقیقه پیامم رو خوند و جواب داد: - سلام عزیزم بفرما. - چطوری خوبی؟ - شکر عالی تو خوبی؟ - شکر عالی چه خبر؟ - سلامتیت اصل نمیدی؟ - عسل پانزده شیراز. - خوشبختم. چت کردن با افسون شبیه این بود که دارم با خودم چت میکنم همون ایموجیها و تیکه کلامها، امیر حق داشت. بین صحبتهامون بودیم که افسون پرسید: - دوست دخترشی؟ - نه نه اصلا من اهلش نیستم رفیقشم! - امیر پسر خوبیه. - شاید نمیدونم. - کاری میکنه کمکم بهش وابسته بشی به حرفهاش گوش کنی و بشه تموم دنیات. خندیدم: - نه بابا من هیچوقت خودم رو به یک نفر محدود نمیکنم که وابسته بشم تازهاش هم من رفیق پسر دیگهای هم دارم. خندید: ببین کی گفتم! با ناراحتی نوشتم: افسون! - جانم؟ دلم برای رابطهاشون میسوخت میدیدم که امیر افسون رو چک میکنه و هنوز دوستش داره به خودم اجازه دادم و پرسیدم: - هنوزم دوست داره نمیخوای آشتی کنی؟ - نه هیچ راهی نیست! - مطمئن؟ - آره راستی بزار عکست رو ببینم شاید ظاهری هم شبیه باشیم. - شرمنده من عکس نمیدم! خندید و عکسش رو فرستاد دختری با موهای فر و چهره کاملا شرقی پوست سبزه و جمعا میشه گفت زیبا. - نه شبیه نیستیم من پوستم سفیده و موهام لخته، صورتمم گرد تره. - حیف خواهری! خندیدم: ببخشید نمیشه عکس بدمها. - اشکال نداره درک میکنم منم همینطوری بودم امیر تغییرم داد راحت عکس میدم الان. - چطور؟ - واسه هر چیزی هرکاری عکس میخواست. - عجب! باهم حرفهای زیادی زدیم اون روز این بخش رو هرگز برای امیر ارسال نکردم نمیخواستم بدونه ولی حرفهای اون روز افسون تمام واقعیت آینده من بود. بعد از حرف زدن با امیر رفتم و کمی درس خوندم. چند روز بعدش دوست قدیمیم بنفشه رو پیدا کردم و فهمیدم که وارد رابطه شده. *زمان حال* میخواستم اسمی برای سالهایی که باهم زندگیمون رو به اشتراک گذاشتیم بزارم. هیچ اسم خاصی به دهنم نمیرسید، کمی فکر کردم. من توهم زده بودم، عاشق یه توهم شدم و فکر میکردم اون دوستم داره. فکر کنم اسم ساده وهم عشق خوب باشه؛ چون عشق بین ما توهم بود نمیدونم. ندونستن چیز معمولی بود، وقتی حتی دستم به دستهاش نخورده بود، به چشمهای عسلیش خیره نشده بودم. شاید چشمهاش راز روحش رو برای من فاش میکردند. با همه این وجود خوب میدونستم امیر روح من رو مهر کرده بود، من شاید تا آخر دنیا اسیر بند او باشم. بودن با امیر ثابت کرد، عشق نوازش جان است، لمس بدن نیاز نیست. با این حال، عشق از راه دور زجر جان سوز و داغ لب دوزی بیش نیست. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 3 ساحل و امیر همزمان آنلاین شدند. امیر: سلام. - سلام ترسناک! امیر: عه وحشتناک چطوری؟ - شکر مثل همیشه عالی تو چی؟ - شکر، خوبم. - شکر. - درسها چطور پیش میره؟ - خوب! توی این مدت با امیر تقریباً رفتارم بهتر شده بود و تا حدودی باهم دوست شده بودیم؛ ساحل رفت و بی خیال شد اما امیر برای من جالب شد. کمکم با امیر رفیق شدم. توی گپهای دیگه دوتایی میرفتیم و اذیت میکردیم. نکته جالب امیر برای من این بود اون هم دورگه بود، اما برعکس من پدرش بلوچ بود و مادرش شمالی بود. او هم با شمالیها بزرگ شده بود؛ اما بلوچیش بهتر از من بود، البته بلوچی که نه زابلی. خلاصه همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه برام سوال شد افسون چطوریه؟ تا اون زمان همیشه با امیر توی گپ صحبت میکردیم؛ اما اون روز، بعد از پرسیدن از افسون و خواستن آیدی افسون امیر از این بهانه استفاده کرد و برای اولین بار به شخصی من پیام داد. توی دفترم تاریخ دقیقش ثبته اون روز، بیست و پنجم خرداد ماه سال هزار و چهار صد و یک بود دقیق یک ماه بعد از آشناییمون توی روز بیست و دوم اردیبهشت همون سال. اون روز وقتی امیر آیدی افسون رو به شخصیم فرستاد هرگز فکر نمیکردم قراره روزی بهخاطرش توی روی پدر و مادرم وایستم و تموم رفیقهای پسرم رو کنار بزارم، شاید اگر کسی بهم می گفت میخندیدم و میگفتم توهم زدی من و رابطه احساسی؟! بگذریم. *کمی قبلتر* ناراحت گوشه اتاق توی خودم جمع شدم هنوز صداش توی گوشم میپیچید: - جون امیر محمد من چند وقته ازدواج کردم عسل. چنگی به موهام زدم بسه عسل بسه اون رفت اون ازدواج کرد، فکر کن توی تصادف مرده بسه. بغض گلوم رو چنگ میزد لعنت بهت. موهام توی مشتم گرفتم صداش توی سرم پیچید: - من عاشق موهای بلندم فکرش رو بکن وقتی ایشالا نامزد کردیم من میام و موهات شونه میکنم میبافم. اخم کردم از موهام بدم اومد. بلند شدم و آب سردی به صورتم زدم مامان رو صدا زدم. مامان از داخل هال جواب داد: - جانم؟ اشکهام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. - نوبت بگیر فردا بعد از مدرسه میرم موهام کوتاه میکنم. با تعجب پرسید: - شنبه؟ - آره، اگه امروز بود میرفتم هست؟ کلافه پاسخ داد: - نه آرایشگاه تعطیله! بیخیال گفتم: - خب شنبه! باصدایی که سعی در مخفی کردن ناراحتیاش داشت پرسید: - مطمئنی؟ موهات حیف نیست؟ - دوست ندارم موهای کوتاه میخوام پسرونه میزنم! - پشیمون میشی! - نمیشم، میخوام کوتاه کنم. بعد از گفتن این حرف رفتم توی حیاط روی پلهها نشستم و به النگوهام خیره شدم دستهام با النگو قشنگن. نفس عمیقی کشیدم. فردا باید به یکتا بگم رفت و جدا شدیم. تو باهام چیکار کردی امیر؟ بغض کردم یعنی یک ذره هم دوسم نداشت؟ همه حرفهاش دروغ بود؟ اصلا اون خودش بود یا عکسهاش فیک بود؟ تمام مدت گول خوردم؟ اون که دید چقدر توی دردسر افتادم چرا موند؟ چرا رفت؟ چرا ازدواج کرد؟ من کم بودم؟ کافی نبودم؟ به این سرعت دلش لرزید؟ اولین قطره اشک پشت دستم چکید. اخم کردم و صورتم پاک کردم نه عسل اون الان داره به تو تموم این سالها می خنده، لابد الان از سرکار اومده و داره با نامزدش شام میخوره توهم اینجا نشستی غصه میخوری. چرا بهم گفت دوستم داره؟ با گریه گفت دوستم داره و رفت. *زمان حال * بلند شدم تمام اتاقم رو گشتم. تمام دفترهایی که خاطرهای یا جملهای از امیر داخلش نوشته شده بود رو جمع کردم. کیبوردم رو وصل کردم و تندتند شروع به تایپ کردم به خاطراتمون یکییکی چنگ میزدم. تمام تلاشم رو انجام دادم تا چیزی از قلم نیوفته، اما با این حال باز هم خاطرهای زودتر از دیگری نظم ذهن من را بههم میریخت. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 2 داشتم برای مدارس سمپاد و نمونه دولتی تلاش میکردم و این آنلاین بودن مداوم من بزرگترین ضربه بود، برای همین کمتر آنلاین میشدم و مدام هم با دوستهام دعوام میشد. بعد از یک روز کامل درس خوندن گوشی رو برداشتم و به مجازی رفتم؛ دوستهام سراغم رو گرفته بودن. خسته بودم از مجازی و آدمهاش، جالب و سرگرم کننده بود، اما من رو فقط افسردهتر میکرد. توی گروه بلوچها پیام دادم که امیر باز به اسم افسون صدام زد؛ عصبی بهش توپیدم: - افسون، جادوگر، خر، طلسم، دعا، من عسلم عسل این چرت و پرتها نیستم؛ دیگه حق نداری اونطوری صدام کنی، وگرنه اصلاً صدام نزن، اصلاً تو باهام حرف نزن. - ببخشید منظوری نداشتم، نمیخواستم ناراحتت کنم عسل خانم! - اوکی. از گپ بیرون اومدم کارهام رو راست و ریست میکردم تا بیست و دوم یا نهایت بیست و سوم خرداد ماه کاملا آف بشم. به واتساپ رفتم، بچهها داشتن باهم صحبت میکردن. ساحل: من خستهام، دلم گرفته؛ یکی نیست با من و شرایطم کنار بیاد؟! یاسی: یاسین داداش عیسی هست. نظرت راجعبه اون چیه؟ تازه دوستتم داره. خندیدم: جمع کن تو دوست پسر میخوای چیکار؟ - میخوام خوب. هوف، کلافه شدم؛ گوشی رو به شارژ زدم و سراغ درسهام رفتم. من شاید دوستهای زیادی توی مجازی داشتم که پسر بودن، اما حد و حدود خودم رو میشناختم و گرم نمیگرفتم تا حالا هم که پانزده سالمه با هیچ پسری وارد رابطه نشدم؛ اصلاً دوست ندارم خیلی مسخرهاس، اما یه بار از یکی خوشم اومد اونم وقتی شیش هفت سالم بود که حسم رو بهش گفتم اما اون گفت که من زیادی خوبم و اون آدم کثیفیه و لیاقت من بالاتره اولش متوجه نمیشدم حدودا یکسال پیش چهارده سالم که بود این اتفاق افتاد، بعد از اون دیگه از کسی خوشم نمیاد و به جرأت میگم هیچ وقت کسی توی زندگیم نبوده، اصلاً بنظرم این روابط غلطه. چند روزی بود مرتب با مامانم دعوام میشد؛ عصبی شدم و به جای اینکه بیست و سوم خرداد دلیت اکانت کنم، تصمیم گرفتم بیست و پنجم اردیبهشت این کار رو انجام بدم. ساحل منصرفم کرد و گفت آف نشم، فقط اکانتم رو عوض کنم و اکانت خودش رو بهم قرض داد. گپهایی که لازم بود رو به شخصی ساحل ارسال کردم و آیدیها و پیویهای مهم هم براش ارسال کردم و دلیت اکانت زدم. کسی اکانتم رو نداشت؛ با نام کاربری نبات باز توی گپ بلوچها پیام دادم، نیما صاحب گپ، پیام داد و از سایر اعضا علت ترک گروه من رو پرسید. چیزی نگفتم و ناشناس به موندن توی گپ ادامه دادم. *زمان حال* شعرهای مورد علاقهام رو کنار هم جمع کردم؛ دوست داشتم خاطراتی که قرار بود براش تایپ کنم، روایت داستانی و پر بار داشته باشه. کش و قوسی به بدنم دادم؛ هنوز هم توی شوک ترک شدن یهویی بودم. چرا هیچ وقت به این روز فکر نکرده بودم؟! شاید حق با سپهری نبود وقتی میگفت: «زندگی ذره کاهایست که کوهش کردیم زندگی نام نکوییست که خوارش کردیم» شاید هم من زیادی زندگی رو رویایی میدیدم، با امیری که بهتره نگم... *زمان گذشته* توی اون زمان چیزهای زیادی از امیر فهمیدم، فهمیدم که پشت کنکوره و رشتهاش تجربیه. فقط ساعت مشخصی از شب بعد از باشگاه آنلاین میشد و بقیه روز درس میخوند. پسر شاد و خوش انرژی بود حس کردم انتخاب مناسبی برای ساحلِ، پس تصمیم گرفتم کدورتها رو کنار بزارم و باهاش رفتار بهتری داشته باشم. کمکم بچهها فهمیدن نبات همون عسلِ و هویتم لو رفت. راجعبه امیر با ساحل صحبت کردم. تصمیم گرفتیم ساحل بیاد توی گپ و امیر رو پسند کنه؛ یه پرانتز باز کنم اینجا: «من در اصل دورگه هستم، مادرم بلوچه و پدرم فارسِ و ساکن شیراز هستیم.» برای همین دوستهام فارس بودن و بلوچی نمیدونستن و من باید صحبتها رو برای ساحل ترجمه میکردم. البته دست و پا شکسته، چون خودمم چندان بلوچی رو بلد نبودم با فارسها بزرگ شده بودم. ساحل توی گپ بود که امیر اومد. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 1 به دفتر خاطرات کف اتاق خیره شدم. آخه چطور میتونستم همه خاطرات رو مثل پتک تو سرم بکوبم و تایپشون کنم. سردرگم بودم. با خودم گفتم شاید شد عسل، بیا این راه رو هم امتحان کنیم. باید متوجه اشتباهش بشه، بفهمه من کم سختی نکشیدم. حق دارم الآن که رفته داستان رو از دید خودم تعریف کنم. بهش پیام دادم: - هی سلام راستش برات یه غافلگیری دارم، الآن که داری میری به نظرم نسخه تایپ شده دفتر گزارش کارم رو بهت بدم، اگه بخوای. پیامم رو خوند و شروع به تایپ کرد. - سلام آره با کمال میل! نفس عمیقی کشیدم که بیشباهت به آه نبود. - بهم سه روز مهلت تایپ بده. طولی نکشید که جواب داد: - قبوله. گوشیم رو کنار گذاشتم حالم خوب نبود. خیلی وقت بود که حال خوبی نداشتم. چقدر بخاطر این آدم خودم رو توی دردسر انداختم، حالا که فکر میکنم میبینم ارزشش رو نداشت. چشمهام رو بستم خاطرات تلخ گذشته دوباره برام تداعی شد. خاطرهای از روزهای آشنایی.. * زمان گذشته* کف اتاق ولو شدم و گوشیم رو چنگ زدم. “دیگه آخراشه. فقط تا بیست و دوم خرداد ماه و بعدش خداحافظ مجازی! خداحافظ این بازیهای مسخره!” یه کم دیگه تو این گپ چت میکنم و تموم. گپ بلوچها! باید مثل دختر بلوچ اصیل و متین رفتار کنم، سنگین و رنگین! داشتم به این مسائل فکر میکردم که عکسی توی گروه ارسال شد. - با لباس کار جدید چطورم؟ رها دختری که به تازگی باهم آشنا شده بودیم با لحن چندشی تایپ کرد: -وویی گوگولی کجا بودی دلم برات تنگ شده بود. - درس میخوندم کوفهای! داشتن باهم حال و احوال میکردن به عکس خیره شدم نت مفت ندارم دانلودش کنم، حالا چون وایفای داریم که نباید هرچیزی رو دانلود کنم. حس منزجر کنندهای از مکالمه بین اون دو نفر داشتم. بیتفاوت گذشتم اما حرفهای چندشآور رها و پسری که اسمش امیر بود روی اعصابم رژهکنان سالسا میرقصید. زیر لب غرولندکنان ادای رها رو در آوردم: ووی چقدر قشنگ شدی خوشتیپ. ایشششش. از تعریفهای رها کنجکاو به دیدن عکس شدم دلم میخواست جفتشون رو مسخره کنم و پوزه پسره رو به خاک بمالم. عکس رو دانلود کردم، جهنم الضرر! پسر گندمگونی با لباس آبی کاربنی و قد بلند که چشم و ابرو عسلی رنگی داشت با ته ریش و هیکلی ورزیده. درکل بد نبود. با فکر خبیثی پیام دادم: کجاش قشنگه من باید برم نماز وحشت بخونم از ترس این بیشتر ترسناکه تا قشنگ. رها: عه، نه عسل جون! - آره رها نگانگا ترسیدم! امیر(همون پسره): عجب انقدر ترسناکم؟ اگه من ترسناکم تو وحشتناکی! من: عهعه! من برم وضو بگیرم، نماز وحشت واجبه. - برو! از مجازی بیرون اومدم. اینترنتم رو خاموش کردم. نگاهی به برگههای ریاضی کف اتاقم انداختم، بشینم یکم ریاضی بخونم. بعد از کلی تمرین ریاضی گوشیم رو برداشتم به دوستهام جواب دادم و به گپ بلوچ ها رفتم. همزمان با من امیر هم آنلاین شد و پیام داد مشغول حرف زدن با بقیه بودم که امیر روی پیامم ریپلای زد. - افسون؟ میدونم خودتی! با تعجب به پیامش خیره شدم: - افسون کدوم خریه؟ - یعنی تو افسون نیستی؟ - نه ترسناک افسون کیه توهمم میزنی؟ - ببخشید وحشتناک فکر کردم دوست دختر سابقمی خیلی شبیه هم هستید. - آها، بیخیال داداش. - بهم نگو داداش. - چشم آبجی. کمی باهاش کل کل کردم و بعد رفتم و با دوستهای دیگهام چت کردم. *زمان حال * کلافه چشمم رو باز کردم موهام رو پشت گوشم گیر انداختم، کنار تمام حرفها و نصیحتهای مامان. کاش حرفهاش رو به جای پشت گوشم مثل گوشواره آویزه گوشم میکردم، بالاخره بد من رو که نمیخواست. سختگیریهای خانوادهام شاید من رو اذیت میکرد و بخاطر روابط اجتماعی بالا و دوستهای زیادم مدام باز خواست میشدم اما همهاش برای محافظت از خودم بود. با گوش ندادن به حرف های مامان مثلاً میخواستم از خودم انتقام بگیرم. معلوم نبود با خودم چند چندم؛ شاید هم فقط توی بلاتکلیفی عمیقی بین من سابق و من جدید گیر افتاده بودم، فکر کنم اسمش بلوغ باشه. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: جایی میان دو جهان نویسنده: آماتا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام ویراستار رمان: نینا ساعی و دنیا خلاصه: این قصهی دختریست که در مجازی عاشق شد، در واقعیت جنگید و در نهایت، با قلبی شکسته، به دنیای خاکستری خود بازگشت. قصهی عشقی که بود اما هرگز نباید میبود. مقدمه: شب، نقاب سیاهش را بر شهر میکشید و من، غرق در دنیای مجازیام؛ در این تاریکی بیانتها او را یافتم! اسمش را نمیدانستم، چهرهاش را ندیده بودم، اما روحمان در هم تنیده شده بود. عشق، چون گلی ممنوعه در دشت آرزوهایم شکوفه زد؛ اما این گل خار داشت، خارهایی از جنس سنت، تعصب و ترس. خانوادهام دیواری بلند در برابر این عشق بنا کردند و من، چون پرندهای اسیر، بالهایم را برای رهایی گشودم؛ اما تقدیر نقشهای دیگر در سر داشت.... *توجه: روایت رمان براساس واقعیت می باشد. «تقدیم به انکه دوستش دارم اما ندارمش، برای امی»