-
تعداد ارسال ها
128 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط Amata
-
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 2 داشتم برای مدارس سمپاد و نمونه دولتی تلاش میکردم و این آنلاین بودن مداوم من بزرگترین ضربه بود، برای همین کمتر آنلاین میشدم و مدام هم با دوستهام دعوام میشد. بعد از یک روز کامل درس خوندن گوشی رو برداشتم و به مجازی رفتم؛ دوستهام سراغم رو گرفته بودن. خسته بودم از مجازی و آدمهاش، جالب و سرگرم کننده بود، اما من رو فقط افسردهتر میکرد. توی گروه بلوچها پیام دادم که امیر باز به اسم افسون صدام زد؛ عصبی بهش توپیدم: - افسون، جادوگر، خر، طلسم، دعا، من عسلم عسل این چرت و پرتها نیستم؛ دیگه حق نداری اونطوری صدام کنی، وگرنه اصلاً صدام نزن، اصلاً تو باهام حرف نزن. - ببخشید منظوری نداشتم، نمیخواستم ناراحتت کنم عسل خانم! - اوکی. از گپ بیرون اومدم کارهام رو راست و ریست میکردم تا بیست و دوم یا نهایت بیست و سوم خرداد ماه کاملا آف بشم. به واتساپ رفتم، بچهها داشتن باهم صحبت میکردن. ساحل: من خستهام، دلم گرفته؛ یکی نیست با من و شرایطم کنار بیاد؟! یاسی: یاسین داداش عیسی هست. نظرت راجعبه اون چیه؟ تازه دوستتم داره. خندیدم: جمع کن تو دوست پسر میخوای چیکار؟ - میخوام خوب. هوف، کلافه شدم؛ گوشی رو به شارژ زدم و سراغ درسهام رفتم. من شاید دوستهای زیادی توی مجازی داشتم که پسر بودن، اما حد و حدود خودم رو میشناختم و گرم نمیگرفتم تا حالا هم که پانزده سالمه با هیچ پسری وارد رابطه نشدم؛ اصلاً دوست ندارم خیلی مسخرهاس، اما یه بار از یکی خوشم اومد اونم وقتی شیش هفت سالم بود که حسم رو بهش گفتم اما اون گفت که من زیادی خوبم و اون آدم کثیفیه و لیاقت من بالاتره اولش متوجه نمیشدم حدودا یکسال پیش چهارده سالم که بود این اتفاق افتاد، بعد از اون دیگه از کسی خوشم نمیاد و به جرأت میگم هیچ وقت کسی توی زندگیم نبوده، اصلاً بنظرم این روابط غلطه. چند روزی بود مرتب با مامانم دعوام میشد؛ عصبی شدم و به جای اینکه بیست و سوم خرداد دلیت اکانت کنم، تصمیم گرفتم بیست و پنجم اردیبهشت این کار رو انجام بدم. ساحل منصرفم کرد و گفت آف نشم، فقط اکانتم رو عوض کنم و اکانت خودش رو بهم قرض داد. گپهایی که لازم بود رو به شخصی ساحل ارسال کردم و آیدیها و پیویهای مهم هم براش ارسال کردم و دلیت اکانت زدم. کسی اکانتم رو نداشت؛ با نام کاربری نبات باز توی گپ بلوچها پیام دادم، نیما صاحب گپ، پیام داد و از سایر اعضا علت ترک گروه من رو پرسید. چیزی نگفتم و ناشناس به موندن توی گپ ادامه دادم. *زمان حال* شعرهای مورد علاقهام رو کنار هم جمع کردم؛ دوست داشتم خاطراتی که قرار بود براش تایپ کنم، روایت داستانی و پر بار داشته باشه. کش و قوسی به بدنم دادم؛ هنوز هم توی شوک ترک شدن یهویی بودم. چرا هیچ وقت به این روز فکر نکرده بودم؟! شاید حق با سپهری نبود وقتی میگفت: «زندگی ذره کاهایست که کوهش کردیم زندگی نام نکوییست که خوارش کردیم» شاید هم من زیادی زندگی رو رویایی میدیدم، با امیری که بهتره نگم... *زمان گذشته* توی اون زمان چیزهای زیادی از امیر فهمیدم، فهمیدم که پشت کنکوره و رشتهاش تجربیه. فقط ساعت مشخصی از شب بعد از باشگاه آنلاین میشد و بقیه روز درس میخوند. پسر شاد و خوش انرژی بود حس کردم انتخاب مناسبی برای ساحلِ، پس تصمیم گرفتم کدورتها رو کنار بزارم و باهاش رفتار بهتری داشته باشم. کمکم بچهها فهمیدن نبات همون عسلِ و هویتم لو رفت. راجعبه امیر با ساحل صحبت کردم. تصمیم گرفتیم ساحل بیاد توی گپ و امیر رو پسند کنه؛ یه پرانتز باز کنم اینجا: «من در اصل دورگه هستم، مادرم بلوچه و پدرم فارسِ و ساکن شیراز هستیم.» برای همین دوستهام فارس بودن و بلوچی نمیدونستن و من باید صحبتها رو برای ساحل ترجمه میکردم. البته دست و پا شکسته، چون خودمم چندان بلوچی رو بلد نبودم با فارسها بزرگ شده بودم. ساحل توی گپ بود که امیر اومد. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت 1 به دفتر خاطرات کف اتاق خیره شدم. آخه چطور میتونستم همه خاطرات رو مثل پتک تو سرم بکوبم و تایپشون کنم. سردرگم بودم. با خودم گفتم شاید شد عسل، بیا این راه رو هم امتحان کنیم. باید متوجه اشتباهش بشه، بفهمه من کم سختی نکشیدم. حق دارم الآن که رفته داستان رو از دید خودم تعریف کنم. بهش پیام دادم: - هی سلام راستش برات یه غافلگیری دارم، الآن که داری میری به نظرم نسخه تایپ شده دفتر گزارش کارم رو بهت بدم، اگه بخوای. پیامم رو خوند و شروع به تایپ کرد. - سلام آره با کمال میل! نفس عمیقی کشیدم که بیشباهت به آه نبود. - بهم سه روز مهلت تایپ بده. طولی نکشید که جواب داد: - قبوله. گوشیم رو کنار گذاشتم حالم خوب نبود. خیلی وقت بود که حال خوبی نداشتم. چقدر بخاطر این آدم خودم رو توی دردسر انداختم، حالا که فکر میکنم میبینم ارزشش رو نداشت. چشمهام رو بستم خاطرات تلخ گذشته دوباره برام تداعی شد. خاطرهای از روزهای آشنایی.. * زمان گذشته* کف اتاق ولو شدم و گوشیم رو چنگ زدم. “دیگه آخراشه. فقط تا بیست و دوم خرداد ماه و بعدش خداحافظ مجازی! خداحافظ این بازیهای مسخره!” یه کم دیگه تو این گپ چت میکنم و تموم. گپ بلوچها! باید مثل دختر بلوچ اصیل و متین رفتار کنم، سنگین و رنگین! داشتم به این مسائل فکر میکردم که عکسی توی گروه ارسال شد. - با لباس کار جدید چطورم؟ رها دختری که به تازگی باهم آشنا شده بودیم با لحن چندشی تایپ کرد: -وویی گوگولی کجا بودی دلم برات تنگ شده بود. - درس میخوندم کوفهای! داشتن باهم حال و احوال میکردن به عکس خیره شدم نت مفت ندارم دانلودش کنم، حالا چون وایفای داریم که نباید هرچیزی رو دانلود کنم. حس منزجر کنندهای از مکالمه بین اون دو نفر داشتم. بیتفاوت گذشتم اما حرفهای چندشآور رها و پسری که اسمش امیر بود روی اعصابم رژهکنان سالسا میرقصید. زیر لب غرولندکنان ادای رها رو در آوردم: ووی چقدر قشنگ شدی خوشتیپ. ایشششش. از تعریفهای رها کنجکاو به دیدن عکس شدم دلم میخواست جفتشون رو مسخره کنم و پوزه پسره رو به خاک بمالم. عکس رو دانلود کردم، جهنم الضرر! پسر گندمگونی با لباس آبی کاربنی و قد بلند که چشم و ابرو عسلی رنگی داشت با ته ریش و هیکلی ورزیده. درکل بد نبود. با فکر خبیثی پیام دادم: کجاش قشنگه من باید برم نماز وحشت بخونم از ترس این بیشتر ترسناکه تا قشنگ. رها: عه، نه عسل جون! - آره رها نگانگا ترسیدم! امیر(همون پسره): عجب انقدر ترسناکم؟ اگه من ترسناکم تو وحشتناکی! من: عهعه! من برم وضو بگیرم، نماز وحشت واجبه. - برو! از مجازی بیرون اومدم. اینترنتم رو خاموش کردم. نگاهی به برگههای ریاضی کف اتاقم انداختم، بشینم یکم ریاضی بخونم. بعد از کلی تمرین ریاضی گوشیم رو برداشتم به دوستهام جواب دادم و به گپ بلوچ ها رفتم. همزمان با من امیر هم آنلاین شد و پیام داد مشغول حرف زدن با بقیه بودم که امیر روی پیامم ریپلای زد. - افسون؟ میدونم خودتی! با تعجب به پیامش خیره شدم: - افسون کدوم خریه؟ - یعنی تو افسون نیستی؟ - نه ترسناک افسون کیه توهمم میزنی؟ - ببخشید وحشتناک فکر کردم دوست دختر سابقمی خیلی شبیه هم هستید. - آها، بیخیال داداش. - بهم نگو داداش. - چشم آبجی. کمی باهاش کل کل کردم و بعد رفتم و با دوستهای دیگهام چت کردم. *زمان حال * کلافه چشمم رو باز کردم موهام رو پشت گوشم گیر انداختم، کنار تمام حرفها و نصیحتهای مامان. کاش حرفهاش رو به جای پشت گوشم مثل گوشواره آویزه گوشم میکردم، بالاخره بد من رو که نمیخواست. سختگیریهای خانوادهام شاید من رو اذیت میکرد و بخاطر روابط اجتماعی بالا و دوستهای زیادم مدام باز خواست میشدم اما همهاش برای محافظت از خودم بود. با گوش ندادن به حرف های مامان مثلاً میخواستم از خودم انتقام بگیرم. معلوم نبود با خودم چند چندم؛ شاید هم فقط توی بلاتکلیفی عمیقی بین من سابق و من جدید گیر افتاده بودم، فکر کنم اسمش بلوغ باشه. -
رمان جایی میان دو جهان | آماتا کاربر انجمن نودهشتیا
Amata پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: جایی میان دو جهان نویسنده: آماتا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام ویراستار رمان: نینا ساعی و دنیا خلاصه: این قصهی دختریست که در مجازی عاشق شد، در واقعیت جنگید و در نهایت، با قلبی شکسته، به دنیای خاکستری خود بازگشت. قصهی عشقی که بود اما هرگز نباید میبود. مقدمه: شب، نقاب سیاهش را بر شهر میکشید و من، غرق در دنیای مجازیام؛ در این تاریکی بیانتها او را یافتم! اسمش را نمیدانستم، چهرهاش را ندیده بودم، اما روحمان در هم تنیده شده بود. عشق، چون گلی ممنوعه در دشت آرزوهایم شکوفه زد؛ اما این گل خار داشت، خارهایی از جنس سنت، تعصب و ترس. خانوادهام دیواری بلند در برابر این عشق بنا کردند و من، چون پرندهای اسیر، بالهایم را برای رهایی گشودم؛ اما تقدیر نقشهای دیگر در سر داشت.... *توجه: روایت رمان براساس واقعیت می باشد. «تقدیم به انکه دوستش دارم اما ندارمش، برای امی»