رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Amata

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    128
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط Amata

  1. پارت 7 سرباز جوان حسابی ترسیده بود، نمی دانست چه چیزی در دل جنگل انتظارشان را می کشد! بهمن که با یک دست فرمان ماشین را کنترل می کرد سخت مشغول فکر کردن به نقشه اش بود. با خود می گفت: این اخر ماجراست؛ یا امشب یا هرگز! این گروه وقتشه متلاشی بشن، شیطان پرست های لعنتی! وقتشه که یه درس درست حسابی بهشون بدم. کم خون ادم های بی گناه رو برای اهداف بی سر و تهشون نریختن.... ماشین رو کناری پارک کرد. چهار مرد شنل پوش زیر درخت بلوط خشکیده ای ایستادند. چهره انها قابل تشخیص نبود. یکی از انها که شنل قرمزی پوشیده بود خنجری از جعبه قدیمی بیرون کشید. بهمن با دوربین به دقت از دور به انها خیره شده بود. روی خنجر تصاویر و هکاکی های عجیب و قدیمی دیده می شد. - همتی دوربین فیلم برداری رو از داخل ماشین بیار. سرباز ترسیده به سمت ماشین حرکت کرد. مو به تنش سیخ شده بود نفس حبس شده در سینه اش را با لرزش ازاد کرد. - این سرگرد راد هم یه چیزیش میشه! این چه پرونده ایه اخه خدایا من نمی خوام بمیرم! چرا منتظر پشتیبانی نموند اخه؟ بهمن سخت افراد را تحت نظر گرفته بود تکه سنگ بزرگی که شبیه به محراب بود دور تا دورش را شمع های سیاه چیده بودند. با زبان نا مشخصی بلند بلند جملاتی را تکرار می کردند؛ ناگهان یک نفر ناپدید شد. سرعت این اتفاق کمتر ازچشم بر هم زدن بود. سرگرد جوان متعجب به اطراف خیره شد، اسلحه اش را از کمری بیرون کشید؛ صدای شلیک و فریاد همتی، پرنده هایی که از درختان پریدند... پلیس جوان چرخی زد تا به سمت همکارش برود ناگهنان مرد با شنل قرمز و ماسک بز پشت سرش ظاهر شد. بهمن قدمی به عقب رفت. ماسک مرد عجیب بود! چیزی شبیه به جمجمه بز با شاخ های پیچ خورده به بالا، بهمن متحیر به مرد خیره شد. تفنگش را به سمتش گرفت. کسی از پشت دستان بهمن را محکم گرفت. مرد بزنشان خنجر را بالا اورده و با گفتن جملاتی به زبانی نا مشخص و باستانی خنجر را چندین بار در بدن بهمن فرو کرد. این اتفاقات در کسری از ثانیه رخ داد. صدای اژیر پلیس نور ماشین ها و تاریکی مطلق... *زمان حال* مشغول گوش دادن به صحبت های سرتیپ بودم. مرد دوست داشتنی و عزیزی بود. پرستار وارد اتاق شد. سلام کوتاهی کرد و سرم دستم و مانیتور های متصل بهم چک کرد. به طرز عجیبی صدای راه رفتنش بی صدا بود. اتاق بعد از ورود پرستار سرد شد. احساس کردم پرستار بوی تخم مرغ گندیده میده. به سمتش چرخیدم و چینی به بینی ام دادم. صورت پرستار در جهت مخالف من بود. با ناخن های کشیده و دست های ظریف و سفیدش به ارومی ماده ای به سرمم اضافه می کرد. به او خیره شدم. ناگهان به سمتم چرخید، چشم های خاکستری تیره ای داشت. ماسک زده بود و گوشه ماسکش یه علامت بود یه نماد عجیب، ماه نصفه و شکسته ای که از وسطش یه مار بیرون امده و به دور ماه پیچیده بود. به سمت سرتیپ چرخیدم. سرتیپ لبخند ترسناکی زده بود، نور اتاق کم شد. به سمتم خم شد و مچ دستم که جای انگشت های اون موجود پلید بود رو محکم گرفت و فشار داد. درد بدی توی بدنم پیچید. از حرکت سر تیپ جا خوردم، عقب رفتم و ترسیده بهش خیره شدم. پرستار از اتاق خارج شد. با وحشت به سرتیپ نگاه کردم ، متعجب به چشم های وحشت زده ام از روی صندلی فلزی کنار تخت نگاه می کرد؛ انگار اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
  2. پارت 6 ناگهان بدجور به سرم فشار امد و سردرد گرفتم. تصاویر به سرعت از جلو چشم هام می گذشت. تشخیص بین خواب و بیداری خیلی سخت شده بود. صدای بابا رو شنیدم که دکتر صدا میزد و سوزشی که توی بازوم حس کردم... توی زیر زمین بودم. تقریبا فرم پر شده بود و کم کم وقت گذاشتن کلید ها سر جای خودشون بود. صدای قیژ مانندی مثل صدای باز شدن در های چوبی انبار از پشت سرم شنیدم. به سمت صدا چرخیدم. یکی از در ها باز شده بود. یاد نوشته روی کاغذ افتادم. «در ها رو نبند، چیزی که از تاریکی میاد همیشه یکی از ما نیست...» پشت کردم و به اتاق نگهبانی برگشتم. کلید ها رو سر جاشون گذاشتم و شیفت رو تحویل دادم. توی حیاط بیمارستان ایستاده بودم و طلوع افتاب تماشا می کردم. از در ورودی خارج شدم. لحظه اخر به سمت تابلو سر در بیمارستان چرخیدم:«تیمارستان وست مینسر» اسم عجیبی داره برای یه تیمارستان ایرانی زیادی باکلاسه! - بهمن..بهمن... مادر.. چشم باز کردم. نور سفید بیمارستان چشم هام اذیت می کرد. به سمت صدا چرخیدم. - بهمن مادر، وقت داروهاته بیدار شو. چند بار پلک زدم. با احتیاط روی تخت نشستم و داروها رو از مامان گرفتم. خواب های اخیرم زیادی عجیب شده بود. تقه ای به در اتاق خورد. سرتیپ وارد شد. با شرمندگی سلامی کردم. سرم رو پایین انداختم. رو به مامان گفت: خداروشکر، خدا شیر مردت رو بهت بخشید حاج خانم! - الحمدالله، شکر خدا! مامان از روی صندلی بلند شد: بفرمایید بشینید من تنهاتون میزارم. مامان از اتاق خارج شد و من موندم و شرمندگی و سرتیپ! - خب سرگرد جوون خبر داری که تخطی تو از قانون باعث از دست رفتن جون یکی از هم رزم هات شد؟ با سر پایین افتاده جواب دادم: بله قربان! - پس در جریان باش که بعد از مرخص شدن از بیمارستان باید توی دادگاه نظامی حضور پیدا کنی و پاسخگو باشی! - بله قربان. سرتیپ محمودی صندلی کنار کشید و روی صندلی نشست، دست هاش روی پاهاش بهم قلاب کرد و کمی به جلو خم شد: اون شب چه اتفاقی افتاد بهمن؟ نفس عمیقی کشیدم و به سرتیپ خیره شدم: درجریانید که ماه ها بود داشتم روی فرقه نکراویل کار می کردم و همه جور تحت نظرشون داشتم. اون شب رفتار مشکوکی ازشون سر زد من به همتی گفتم باهام بیاد تا این فرقه و برای همیشه دستگیر کنیم. شیطان پرستای کثیف، لعنت به قبر تک تکشون. از یاداوری خاطرات اون شب حس بدی داشتم، مکثی کردم که سرتیپ گفت: خیلی خب اظهاراتت رو کامل به صورت گزارش به دادگاه ارائه کن. فعلا اومدم عیادت خودت. دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم: کاش منم مرده بودم حداقل خون اون پسر جوون به گردن من نبود! سرتیپ ضربه ای به رونم زد و گفت: نبینم دیگه از این حرفا بزنی ها، تو هنوز کلی راه مونده که نرفتی! درسته خطای بزرگی انجام دادی اما جون خیلی ها رو هم تا الان نجات دادی.... * یک هفته قبل* موقعیت: جنگل بلوط، استان ایلام... ساعت، یه ربع به نیمه شب. پلیس جوان متوجه رفتار مشکوکی بعد از مدت ها از فرقه نکراویل شد. تجهیزات لازم رو داخل ماشین گذاشت بی سیم زد؛ در خواست نیروی پشتیبانی کرد. سرباز وظیفه ای که با همکارش از گشت شبانه بر می گشت رو صدا زد. - همتی اماده شو باید بریم ماموریت. سرباز با کوبیدن پا احترام نظامی داد و همراه سرگرد جوان به راه افتاد. هردو سوار ماشین پلیس شدند و محلی که جی پی اس متصل به ماشین اعضا نشان می داد حرکت کردند...
  3. پارت 5 با اخم غلیظ و چشم های خون الود بهم خیره شد و شروع به قهقه زدن کرد. تمام سعی ام رو کردم تا به چشم هاش خیره نشم. با صدای زمختی بلند بلند می گفت: جنگل بلوط.. نکراویل... جنگل بلوط... جلــــال... جـــلـال.. حسابی ترسیده بودم، بی سیم زدم و درخواست کمک کردم. دکتر و پرستار های شیفت شب سریع به اتاق امدند. اتاق ترک کردم. از پله سراسری به سمت بخش غربی رفتم هنوز توی شوک بودم. وقتی مطمعن شدم راهرو خالیه زانوهام سست شد. به دیوار تکه دادم و سر خوردم پایین. سرم و بین دستام گرفتم. - خدایا کمکم کن. لیست بیمارها رو برداشتم و جلوی بیمار اتاق شماره یازده نوشتم: وضعیت بحرانی. سرم به دیوار تکه دادم، بازهم زمزمه های کوفتی از دل دیوار بیدار شدند: جنگل بلوط.. جنگل بلوط... نفس کلافه ای کشیدم و بی توجه به زمزمه ها حرکت کردم. چراغ راهرو کم سو شده بود و نور چندانی نداشت. از پنجره کوچک هر در بخش روانی بیمار هارو چک کردم. خیلی خسته بودم. صدای جیغی از ته راهرو شنیدم با ترس و نگرانی به سمت صدای جیغ رفتم. دختری غرق به خون کف راهرو افتاده بود. به سرعت به سمتش دویدم که متوجه شدم صدای گام هام دوبار میاد. - گندش بزنن! ایستادم جرعت برگشتن نداشتم، جلو رفتن هم تخطی از قانون بود. «دومین صدای پا، متعلق به تو نیست» ایستاده به دختر خیره بودم. نمیدونستم چی بگم یا چکار کنم؟ خون دختر روی سرامیک های سفید کف لغزید و به کفشم رسید. به رد خون خیره شدم. سرم بالا اوردم تا دوباره به دخترک نگاهی بندازم که ناپدید شده بود! متعجب به سرامیک های تمیز و براق کف خیره شدم که تا چند لحظه پیش به خون دختر رنگین شده بودن. نه دختری بود و نه خونی! قدمی برداشتم صدای دوم قطع شده بود به جایی که دختر افتاده بود رفتم. تکه کاغذ خونی حاشیه راهرو کنار دو راهی افتاده بود. برش داشتم. روی کاغذ کاهی کهنه با دست خط نامرتبی نوشته شده بود: اگه صدای پچ‌پچ از دیوار شنیدی، جواب نده... اون‌ها فقط دنبال صدای تو ‌ان تا جاشو پیدا کنن. و هیچ‌وقت درِ بسته‌ای رو که خودش باز شد، نبند... چون اگه بسته بشه، اون چیزی که اومده بیرون، راه برگشت نداره. چیزی که از تاریکی بیرون میاد همیشه یکی از ما نیست.... نوشته عجیب رو که لک خون داشت برداشتم و توی جیبم گذاشتم. عجیب بود، این ها جزو قوانین نبود.... - بهمن.. بهمن... با تکون ناگهانی چشم هامو باز کردم. توی بیمارستان رو تخت بودم. بابا کنارم نشسته بود. - وقت معاینته. دستی به صورتم کشیدم و بلند شدم، بابا کمک کرد تا روی پاهام بایستم. بعد از معاینه دکتر چیزی داخل کاغذ های کنار تخت نوشت و رو به من گفت: عجیبه بدنت خیلی ضعیف تر از وقتی شده که غرق خون منتقل شدی! حالا حالا ها مهمون ما هستی. در جواب صحبت های دکتر سری تکون دادم. احساس سرمای عجیبی داشتم. رو به بابا کردم: حاجی بی زحمت سویی شرت من رو بده. بابا از چوب لباسی سویی شرت رو برداشت و کمک کرد بپوشم. دستم رو داخل جیبش فرو بردم که متوجه برگه ای شدم. کاغذ رو برداشتم. یه یاد داشت خونی بود: اگه صدای پچ‌پچ از دیوار شنیدی، جواب نده... اون‌ها فقط دنبال صدای تو‌ان تا جاشو پیدا کنن. و هیچ‌وقت درِ بسته‌ای رو که خودش باز شد، نبند... چون اگه بسته بشه، اون چیزی که اومده بیرون، راه برگشت نداره. چیزی که از تاریکی بیرون میاد همیشه یکی از ما نیست....
  4. من اماتا روح هاگوارتز کتاب جادویی خودم رو اغاز کردم🌟 https://forum.98ia.net/topic/3740-رمان-دروازه-ناسوگان-اماتا-عضو-هاگوارتز-نودهشتیا/
  5. پارت 4 دستی محکم به کتفم خورد جاخورده به عقب چرخیدم. - سلام جلال چطوری؟ به مرد مسن و خندون رو به روم خیره شدم. - جلال؟ مرد خنده ای کرد: اره دیگه جلال، چرا تعجب می کنی انگار بار اولته اسمت صدا میزنن! همش بخاطر این تیمارستانه ادم عاقلم دیوونه می کنه. موشکافانه به مرد خیره شدم لباس فرم سفید رنگی به تن داشت؛گویا دکتر بود. سری تکون دادم و لبخند زدم: چی بگم والا! - تو تا کی اینجا شیفتی؟ فضولی نباشه اما تعلیقت چه مدته؟ کنجکاوانه پرسیدم: تعلیقم!؟ - اره دیگه! مثل اینکه پاک مغزت و شستی جوون! خواستم سوالی بپرسم که دستش از روی شونم برداشت و جدی ادامه داد: فردا می بینمت من دیگه شیفتم تمومه حسابی خستم. بی اینکه اجازه حرفی از سمت من بده راهش به طرف خروجی کج کرد. حسابی گیج شده بودم، من چرا تعلیق شدم؟ چرا بهم گفت جلال؟ من اسمم بهمنه! اصلا چرا حال و هوای این تیمارستان انقدر عجیبه!؟ به سمت بهداری رفتم، پرستار جوانی با موهای گوجه ای و کلاه بامزه پرستاری مشغول چیدن داروها تو هر قفسه بود. متعجب بهش خیره شدم پیراهن استین کوتاه و دامن کوتاه سفیدی به تن داشت! شبیه پرستار هایی که دوران قبل از انقلاب توی البوم بابا بزرگ دیده بودم! گلوم صاف کردم: سلام. به سمتم چرخید: سلام اقا جلال. دستم بهش نشون دادم: اومدم برام پانسمان کنید. سری تکون داد و وسایل اورد: بفرمایید بشینید. به صندلی کنار میز اشاره کرد، کنجکاو روی صندلی نشستم: امروز چندمه؟ مکثی کرد درحالی که دستم ضد عفونی می کرد گفت: دوازدهم برج پنج ته ریشم خاروندم و گفتم: چه سالی؟ متعجب بهم خیره شد: چهل و شش از جا پریم: چی؟ شوکه بهم نگاهی کرد: چه خبره چرا داد میزنی سال هزارو سیصد و چهل و شش هستیم دیگه! خیلی ترسیده بودم اخه سیصد و چهل وشش؟ ولی مگه من خودم دهه هفتادی نیستم؟ پر از سوال های بی جواب بودم پانسمان دستم که تموم شد تشکری کردم و به اتاق نگهبانی رفتم. شیفتم تحویل گرفتم. به برگه های روی میز نگاهی انداختم فرم حضور و غیاب و قوانین، ساعت روی میز نیمه شب نشون می داد. شیفت شروع شد و مثل شب قبل شروع به حضور و غیاب بیمار ها کردم. تصاویری که دیدم، اسمم، سالی که توشم، حتی این تیمارستان... من اینجا چکار می کنم؟ بوی تخم مرغ گندیده توی راهرو پیچید، یکی از چراغ ها خاموش روشن شد. نسیم سردی از کنارم گذشت. صدای زمزمه وار ضعیفی از دیوار می امد: جــلـــال ایستادم، قانونی برای زمزمه بود؟ به دیوار نزدیک تر شدم، صورتم به دیوار چسبوندم. زمزمع از دل دیوار می اومد. - جـــلـــال... اخمی کردم و به راهم ادامه دادم. این تیمارستان خود جهنمه! جلوی در اتاق شماره یازده ایستادم، صدای گریه بیمار می اومد. با خودش زمزمه های دردناکی داشت و بلند گریه می کرد. - مهتاب... مهتاب.... من قاتلم.. مهتاب... صدای گریه هاش ترسناک تر شد صدای بلندی پشت سرم فریاد زد: جـــــــنــــگـــــــل بلــــوط..... از جا پریدم مو به تنم سیخ شده بود، تفنگم از کمری بیرون کشیدم و چرخیدم، چیزی پشت سرم نبود. قلبم تند به سینم می کوبید. می تونستم صدای قلبم که برای ذره ای اکسیژن بیشتر تقلا می کرد بلند بشنوم. بیمار اتاق یازده شروع به خود زنی کرد و سرش و محکم به زمین می کوبید. باید دخالت می کردم، درو باز کردم و دویدم سمتش محکم گرفتمش و با زنجیر به تخت بستمش.
  6. پارت 3 اتاق نگهبانی یه موجود سیاه و ترسناک! - دستم کی کبود شد مامان؟ مامان شونه ای بالا انداخت و درحالی که از اتاق می رفت بیرون گفت: میرم بگم بابات بیاد خیلی خستم. - باشه. شاید بخاطر اتفاقی که تو عملیات افتاد اون خواب مسخره دیدم! حتما دستم زمان درگیری اسیب دیده؛ مگه میشه خواب ادم واقعا اتفاق بیوفته؟! نفس کلافه ای کشیدم هنوز کمی سرگیجه داشتم. دراز کشیدم و ساعد دست چپم گذاشتم رو پیشونیم. همش تقصیر منه باید منتظر پشتیبانی می موندم اون سر باز بخاطر بی فکری و خودسری من جونشو از دست داده. من به خانوادش مدیونم. چشم هامُ بستم.... کنجکاوانه به کلیسا خیره شدم. به شروع شیفتم چیزی نمونده بود. به سمت کلیسا رفتم، معماری خیلی قشنگی داشت. به مجسمه مسیح خیره شدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. مچ دستم خیلی می سوخت، استینم بالا زدم، جای دست اون موجود تاول زده بود و ازش چرک و عفونت خارج می شد. نچی کردم و استینم پایین کشیدم. صدای خش خش بی سیمم سکوت کلیسا رو شکست. - افسر نگهبان.. افسرنگهبان به گوشی؟ صدای خشن و زمخت مرد ناواضح بود: افسر نگهبان به گوشم.. - سلام جوون! دیشب که یکی از مهم ترین قوانین فراموش کردی نزدیک بود بمیری! امیدوارم این بار دیگه قوانینُ فراموش نکنی! اول از همه دستتُ حتما باند پیچی کن، چیزایی که شبا تو بیمارستان پرسه میزنن عاشق بوی خون و عفونتن! دوم، قوانین شب قبل رو مو به مو اجرا کن و قوانینی که امشب بهت یاد میدم رو جدی بگیر. خب میرم سراغ قوانین بعد از اتمام قوانین امشب به اتاق بهداری و سپس نگهبانی برو و شیفت تحویل بگیر: قانون اول: اگر صدای زنگی شنیدی، قبل از شمردن تا عدد "هفت" نباید هیچ حرکتی بکنی. قانون دوم: اگر در آینه‌های تیمارستان تصویرت چشمک زد، سریع آینه رو برگردون رو به دیوار؛ چون اون تصویر،ممکنه تو نباشی. قانون سوم: در ساعت دو و بیست دقیقه، همه ساعت‌ها باید متوقف بشن. اگه حتی یه ساعت هنوز کار کنه، زمان از دستت در میره. قانون چهارم: اگر در راهرو صدای پای خودت رو دوبار شنیدی، بدون که فقط یکی از اون قدم‌ها مال توئه. قانون پنجم: در بخش زیرزمین، هر چراغی که خودبه‌خود روشن شه، باید تا صبح روشن بمونه. خاموش کردنش یعنی دعوت کردن "اونایی" که هنوز منتظرن. مفهوم شد؟ با حالت متفکری در حالی که سعی می کردم قوانین به خاطر بسپارم گفتم: تفهیمه - خوبه افسرنگهبان، وقتی به نگهبانی رفتی قوانین جدید و قدیمی به صورت فکس روی میزت گذاشتم حتما مرورشون کن موفق باشی. شیفت ارومی برات ارزو می کنم. با قهقه ای مضحک و تمسخر امیز بی سیم خاموش شد. از کلیسا خارج شدم و به بیمارستان برگشتم. ابتدای حیاط بیمارستان بودم که صدای عجیبی از پشت پرچین های اون طرف درخت ها شنیدم. به سمت صدا رفتم، چراغ قوه ام رو روشن کردم، یه خنجر خونی پشت درخت ها افتاده بود.. چقدر این خنجر اشناست کجا دیدمش؟ سردرد عجیبی احساس کردم تصاویر محوی از یه درگیری، افرادی با ماسک های حیوانی ترسناک. مردی که خنجرو چندین بار تو بدن یه پلیس جوان فرو کرد و همزمان حرفایی به زبون عجیب غریبی می گفت. جملات عجیبی که بنظر عبری می اومدن. دستم دراز کردم که خنجر و بردارم اما ناگهان خنجر ناپدید شد.
  7. پارت 2 به شماره روی در ها خیره شدم که رفته رفته یک رقمی می شد و زمزمه ها قوی تر می شدند. - جنگل بلوط، روباه موش ها رو شکار میکنه... - جنگل بلوط، روباه موش هارو شکار میکنه... به اتاق شماره هشت رسیده بودم، ساعت جیبی ام رو چک کردم، دو بامداد نشان می داد «قبل از ساعت سه کلید ها رو برگردون»، مکثی کردم و به لیست خیره شدم، زیر زمین مونده بود. - جلال زمزمه نا مفهومی کنار گوشم بود. ایستادم. - جــلــال سایه ای به جز سایه من در راهرو نبود! بیماران این بخش همگی با دهن بند به تخت زنجیره شده بودند؛ این زمزمه از کجا می امد؟! بی توجه به زمزمه به سمت اتاق شماره شش حرکت کردم. با چراغ قوه چک کردم، بیمار به تخت بسته شده بود. زمزمه ها از این اتاق می امد. نباید بهشون گوش بدم. از راه پله مرکزی به سمت حیاط تیمارستان رفتم. زیر زمین معماری قشنگی داشت سقفش یه طاق هشت ضلعی بود و وسطش یه حوض کوچیک. اینجا بیماران خیلی خاص و انبار مواد دارویی و غذایی بود. به بیمار ها سر زدم و لیست پر کردم. ساعت دو و چهل و پنج دقیقه بامداد بود. به سمت نگهبانی پا تند کردم. پنج قدمی اتاق بودم که لامپ راهرو اتصالی کرد و سه بار خاموش روشن شد. ایستادم. مسئول بخش راجب این اتفاق یه قانون داشت. چه قانونی بود؟ کمی فکر کردم اما چیزی یادم نمی امد پس به سمت اتاق نگهبانی حرکت کردم و کلید ها رو سرجاشون گذاشتم که ناگهان دست خونی و بزرگی مچ دستم فشار داد.... احساس سردرد شدیدی داشتم. بدنم به شدت درد می کرد. چشم هام باز کردم که روشنایی محیط باعث شد دوباره ببندمشون. چند لحظه مکث کردم و چشم باز کردم. مامان کنارم نشسته بود و دستم گرفته بود. گلوم صاف کردم. - سلام. سرش بالا اورد: بالاخره به هوش اومدی! بلند شد و دکتر صدا زد. مردی مسن با روپوش سفید وارد شد. - سلام بهمن جان چطوری؟ لبخندی زدم: الحمدالله. - یادت میاد چطور شد که مهمون ما شدی؟ مکثی کردم: نه؛ چیزی یادم نیست! دکتر چیزی یاد داشت کرد و بعد از چک کردن مانیتور ها از اتاق خارج شد. با گیجی به بانداژ های دور پهلو هام خیره شدم. همه چیز داشت کم کم واضح می شد و یادم می امد. جنگل مه گرفته. لباس های عجیب غریب فرقه نِکراویل. سلاخی حیونات، ایین مذهبی. - مامان. - جانم؟ نگران گفتم: مازیار کجاست؟ سوالی پرسید: مازیار؟ - اره سرباز وظیفه ای که باهام بود. با حالت متفکری گفت : شهید شد! زمزمه کردم: شهید! همش تقصیر من بود، فقط دوماه از خدمتش مونده بود، اگه من سر خود نمی رفتم این اتفاق نمی افتاد. از جام بلند شدم و روی تخت نشستم. درد بدی توی دنده و پهلوهام پیچید، مامان کلافه گفت: چکار می کنی بهمن باید استراحت کنی دراز بکش بخیه هات باز میشن. بی توجه گفتم: تشییع جنازه چه ساعتیه؟ مامان ناراحت گفت: هفته پیش بود. - هفته پیش! - تو یک هفتس بیهوشی . - چطور ممکنه؟ من همین الان باید برم. با تحکم بهم خیره شد و گفت: نمیشه بهمن لجبازی نکن! عصبی دستی به موهام کشیدم. سوزن سرم جا به جا شد و سوزش بدی پشت دستم به وجود اومد. مامان ترسیده گفت: وای وای! ببین چکار کردی! خونت بر می گرده تو سرم دستت بیار پایین. به لوله سرم که به سرعت خونم رو می کشید بیرون نگاهی انداختم و دستم پایین تر آوردم. سر گیجه عجیبی داشتم؛ طبق عادت همیشگیم دست چپم بالا اوردم تا ساعت چک کنم که متوجه رد انگشتای بزرگ و کشیده ای روی ساعد دستم شدم.
  8. پارت 1 «وَكُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا يُرَى» «و هر چیزی که انجام دهند در این دنیا دیده می‌شود.» ایه 45 سوره انعام چشم هام باز کردم اسمان شب ابری و مه گرفته بود بی سیمم فعال شد صدای خش دار و زخمت مرد پشت خط نا اشنا و غریب بود! - هی افسر نگهبان! با دقت به حرف هام گوش کن و قوانین به خاطر بسپار؛ اگه می خوای زنده بمونی قوانین شب اول رعایت کن. سوالی نپرس و مو به مو حفظشون کن. هر تخطی از قانون باعث اسیب به خودته پس حواست جمع کن! صدای خش خشی اومد و ادامه داد: برای شروع با پنج قانون ساده برای شب اول شروع می کنم که توی شیفت شب خیلی مهم هستن: قانون اول: به چشمان بیماران خیره نشو. قانون دوم: هرگز درِ اتاق شماره شش را باز نکن. قانون سوم: اگر چراغ‌های راهرو سه‌بار پشت‌سر هم خاموش و روشن شدند، ثابت بایست؛ حرکت کردن تو اون لحظه یعنی دعوت کردن کسی که نباید بیاد. قانون چهارم: بعد از نیمه‌شب، هیچ صدایی را جواب نده؛مخصوصا اگر کسی تو را به اسم صدا زد. قانون پنجم: قبل از ساعت سه صبح، کلیدها باید سر جاشون باشند؛ حتی اگر یک کلید کم باشه، یکی از درها خودبه‌خود باز میشه. خیلی خب موفق باشی جوون، پنج دقیقه دیگه به اتاق نگهبانی طبقه اول بخش غربی برو و شیفت تحویل بگیر. بی سیم بدون اینکه اجازه صحبتی بهم بده قطع شد. همه چیز عجیب بنظر می رسید. به سمت ساختمون بلند و بزرگ که وسط باغ بود حرکت کردم. با خودم قوانین عجیب و غریب رو زمزمه کردم. این جا دیگه کجاست؟ به معماری تیمارستان خیره شدم: واقعا به عنوان یه تیمارستان زیادی قشنگه! وارد اتاقک نگهبانی شدم و چراغ قوه، کلید ها و وسایل محافظتی لازم برداشتم. ساعت رو میزی نیمه شب را نشان می داد؛ شیفت کاری من تا ساعت شش صبح ادامه داشت و فقط باید بیمار های بخش روانی رو چک می کردم و مراقب بودم کسی بی اجازه بیرون نیاد. صدای قدم هام در راهرو های نیمه تاریک و خلوت بیمارستان می پیچید. بوی تند بتادین با صدای زمزمه بیمارا قاطی شده بود. به فرم داخل دستم خیره شدم برگه کاهکلی که با ماشین تحریر بزرگ نوشته شده بود: تیمارستان وست مینسر. راهرو های پیچ در پیچ رو طی کردم. طبق شماره اتاق ها از پنجره کوچک به داخل هر اتاق سرک می کشیدم و وضعیت بیماران رو گزارش می کردم. رو به روی اتاق شماره پنجاه و هفت ایستادم به سمت پنجره کوچک روی در چوبی خم شدم و نور چراغ قوه امو انداختم داخل که ناگهان بیمار با خنده ای ترسناک صورتش به میله های پنجره کوبید. از حرکت ناگهانی اش جا خوردم و قدمی عقب رفتم. با خنده ترسناکی بهم خیره شده بود و کلمات نا مفهومی زمزمه می کرد. موهای ژولیده ای داشت صورتی رنگ پریده و چشم هاش، نگاهش عجیب بود. انگار چیزی اعماق نگاهش به صورتم پوزخند می پاشید. حس سرمای شدیدی توی بدنم پیچید. بوی تخم مرغ گندیده از اتاق می امد. دستش از پنجره به سمتم دراز کرد و سعی داشت منو بگیره. از تعجب و ترس میخکوب شده بودم. صدای خش خش ناگهانی بی سیم باعث شد جا بخورم و قوانین به یاد بیارم«هرگز به چشم بیمار ها خیره نشو» نگاهم رو فورا دزدیدم که مرد پشت پنجره فریاد گوش خراشی زد . حسابی ترسیده بودم اما خودمو نباختم و به راهم ادامه دادم. هرچه به سمت راهرو های شرقی می رفتم صدای زمزمه های ناواضح قوی تر می شد کنجکاو شدم و راهم به قسمت شرقی کج کردم.
  9. بسم الله الرحمن رحیم نام رمان : دروازه ناسوگان نویسنده: اماتا | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: ترسناک، رازالود خلاصه: سرگرد بهمن راد، افسر پلیسی که در جریان عملیاتی خونین مجروح شده و هم‌رزمش را از دست داده، پس از بازگشت از بیمارستان درمی‌یابد ذهنش دیگر تنها در اختیار خودش نیست. او در میانه‌ی پیگیری پرونده‌ای ناتمام با فرقه‌ای باستانی به نام نکراویل روبه‌رو می‌شود؛ گروهی که باور دارند مرگ تنها دروازه‌ای به حضور “ارواح ناسو” است — موجوداتی که میان زندگی و نیستی سرگردان‌اند. بهمن هر شب در خواب به سال ۱۳۴۶ بازمی‌گردد، جایی که در کالبد افسر نگهبانی به نام جلال گرفتار است و قوانین هولناک یک تیمارستان متروکه را دنبال می‌کند. مرز میان واقعیت و کابوس در ذهن او از هم می‌پاشد، و پلیسی که روزی در پی جنایتکاران بود، اکنون باید در برابر روحی که درون خودش بیدار شده بجنگد... مقدمه: در جهان تاریک ذهن، حقیقت همیشه چهره‌ای دوگانه دارد. بهمن، افسر جوانی‌ست که پس از شکست در عملیاتی خونین، درگیر پرونده‌ای نیمه‌تمام می‌شود؛ پرونده‌ای که شصت سال پیش، پلیسی دیگر به نام جلال، جانش را بر سر آن گذاشته بود. اما هرچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود، خودش را بیشتر از دست می‌داد. او هر شب در خواب به تیمارستانی قدیمی منتقل می‌شود، جایی که قوانین عجیب، صداهای نامرئی و سایه‌هایی بی‌چهره، از او می‌خواستند حقیقت را به یاد بیاورد... حال در جهانی که مرز خواب و بیداری محو شده، حقیقت دیگر آن چیزی نیست که با چشم دیده می‌شود. این داستان، روایتی است از تسخیر، گناه و مردی که باید با روحی درون خود بجنگد تا دیوانه نشود. این رمان، دعوتی است به جایی که هر قانون، مرز بین مرگ و زندگی را تعیین می‌کند...
  10. Amata

    موزیک تراپی

    درود به نودهشتیای خوش انرژی! امیدوارم که تابستون خوبی پشت سر گذاشته باشید؛ و برای کنکوری های عزیزم که خودمم جزوشون بودم، می دونم که سال پر استرسی داشتین اما کنکور اخر راه نیست. بگذریم؛ داشتم موزیک «کولی» از شجریان گوش می دادم که به ذهنم رسید یه پلی لیست نیمچه سنتی با داستان های پشتش به نگاه گرمتون هدیه کنم. اینم بگم از اونجایی که پاییز با بوی نم خاک و هوای ابری تو راهه پس طبیعیه که موزیکام عاشقانه و پاییزی باشه! 1. موزیک اول «کولی» اثر استاد شجریان: این موزیک یه وایب غریبی داره و خیلی ارومه، همه پسند نیست؛ اما داستانش چیه؟ قصه های زیادی راجبش وجود داره که مرسوم ترین و فانتزی ترین داستان این موزیک راجب دختر کولی که عاشق مردی میشه و طبق رسم قبیله دختر قصه ما دور اتیش می رقصه و در نهایت هر مرد باید همسرش از موهاش شناسایی کنه، کولی دلبر ماهم موهاش به دست باد می سپاره اما مرد قصه گیسو دیگه ای انتخاب می کنه، طبق اهنگ جایی هست که میگه:«سودای همرهی را گیسو به باد داده...». و در نهایت دخترک ما با گیسو خودش دار میزنه و میمیره. و اما داستان بعدی این اهنگ که کمی طبیعی تر و واقع گرایانه تر هست و شاید کمتر شنیده شده این مدلیه که: روزی نویسنده ای به قبیله کولی سفر می کنه. در قبیله دخترکی عاشق نویسنده بی نام و نشون تهرونی ما میشه. اعضا متوجه می شوند و طبق رسم قبیله نویسنده بیرون می کنند. صبح روز بعد نویسنده با اسبش میره و چیزی با خودش نمیبره. از جایی که رسم بوده وقتی مردی دختری رو می خواد هنگام رفتن یه تار موی دختر رو با خودش میبره به نشانه عشق و بازگشت؛ اما سوار قصه ما چیزی نمیبره! برای همین شجریان در اغاز میگه:«رفت ان سوار و کولی با خود تورا نبرده..» و در پایان تاکید میکنه:«رفت ان سوار و با خود یک تار مو نبرده..» پس بی ابرویی بزرگی به وجود میاد و دخترک از قبیله ترد میشه. قسمت دردناک تر ماجرا اینه که کولی کوچولو ما به بیابون میره و پدرش هر روز براش غذا و طناب دار میبره تا خودش دار بزنه! نهایتا غروب روز سوم دختر کولی خودش برای پاک کردن این رسوایی خانوادگی دار میزنه. امید وارم مطلب دوست داشته باشید و اگر قصه دیگه ای راجب این اثر می دونید خوشحال میشم برام تعریف کنید؛ از جایی که نوشتم طولانی شد ادامه موزیک و اهنگ هاشون رو در پست های بعد میزارم. و اگه به این سبک داستان ها علاقه دارید حتما تو باکس چت بهم بگید تا تاپیک جدا بزنم. موفق باشید!
  11. پارت 17 ۱۴٠۱/۱۲/۳ به نام مهربانترین سراغاز سلام! امروز خیلی ناراحتم کردی! گفتی چون تو رسانه های دیگه انلاینم پس دارم با محمد صحبت می کنم؛ گفتی وقتی کنارت نیستم به بدی هام فکر می کنی! درحالی که من کل روز به تو فکر می کنم و دلتنگتم، به حرفات گوش میدم و برام مهمی؛ ولی خب تو چی؟! امروز ازمایش خون یاسی هم بود. از بابت دوره تعطیلات و عید و تابستون ناراحتم! البته فکر نمی کنم به تابستون برسیم اگه اعتماد نکنی!!! با ناراحتی دفتر بستم. اون روز به امیر زنگ زدم و موقع صحبت کردن بهم گفت که چرا جاهای دیگه انلاین میشم!؟ مکثی کردم: خب چون کار دارم. بی توجه گفت: دیشب خواب دیدم با محمد صحبت می کنی، نکنه با محمد چت می کنی دوباره؟ ناراحت گفتم: واقعا که! اگه شک داری بیا روی اکانتم و ببین. من بعد از اینکه تو ازم خواستی دیگه هیچ وقت با محمد صحبت نکردم. - هوم، وقتی حرفای بیخود میزنی داخل پیام های ذخیره شدم نگهشون می دارم تا وقتی نیستی به کارای بدت و بدی ها و بی توجهی هات فکر کنم. چیزی شکست فکر کنم صدای قلبم بود: حرفی ندارم، واقعا کارای خوبم رو نمی بینی؟ صدام کمی بالا بردم: امیر تو اصلا منو می بینی؟ با تشر گفت: صدات نبر بالا! با ناراحتی گفتم: خیلی خب، انقدر ازت دلخورم که ترجیح میدم به صحبتمون پایان بدم. - عه عسل! امیر بحث و عوض کرد و شروع به شوخی کردن و مسخره بازی کرد اما من ناراحت شده بودم و عصبی بودم. ۱۴٠۱/۱۲/۴ به نام خداوند غفار سلام! همچنان ناراحتم از دستت. شیطنت های دیروزت هم چنگی به دل نزد و حال من رو بهتر نکرد؛ اصلا از زهر حرفات کم نکرد. امروز تنها بودم اما دلم نخواست بهت زنگ بزنم! دلم خیلی از حرفات پره برام خیلی سنگین بود تهمتت و حرفایی که زدی. اصلا نمی تونم توی رابطه ای باشم که توش اعتماد نیست، خیلی جدی ام و تو منو جدی و تلخ کردی. اون روز ذهنم درگیر حرف هاش بود برای همین به خودم گفتم چرا انقدر با زندگیم بازی کنم و با این پسر صحبت کنم که هیج اعتمادی به من نداره و هیچ ارزشی برای کارام قائل نیست. *زمان حال* در سکوت به رمانی که داشت تایپ می شد خیره شدم. هر اشتباهی نشانه های خاص خودش رو داره، گاهی بدن انسان هشدار میده که راه اشتباهه و گاهی روح! روح من تمام مدت درحال هشدار دادن بود اما من چشمم بسته بودم. پسری که با وجود یه دنیا تلاش به من هیچ اعتمادی نداشت، می تونست مرد رویاهای من باشه؟ ما باید مراقب باشیم، فریب همیشه توسط دیگران اتفاق نمی افته؛ بیشتر اوقات این ما هستیم که خودمون گول می زنیم برای ماندن داخل رابطه سمی، یا تحمل ادم های بد فقط به این بهانه که گذر زمان همه چیز رو درست می کند یا ما توانایی تغییر ادم هارو داریم. نه جان من! ما تاثیر کمی داریم اگه یه ادم بده یا یه شرایط بد به نظر می رسه پس بده! بی هیچ توضیحی...
  12. پارت 16 تلفن قطع کردم که هم زمان دبیر فیزیک وارد شد، و گوشی رو دست من دید؛ متعجب به من نگاه کرد. - با کی حرف میزنی؟ دست پاچه شدم: دوست یکتا! باورش نشده بود، چشم هاش ریز کرد: خب اگه دوست یکتاست چرا تو باهاش حرف میزدی؟ یکتا به کمکم اومد: چون خانم دعوامون شده بود عسل داشت پا در میونی می کرد! - عجب! با تعجب و خنده مکثی کرد و چیزی در گوش عسل(دوستم) گفت. عسل متعجب تر خندید و ردش کرد. من اینجا یه پرانتز باز کنم: شاید بپرسید چرا دبیر نزد تو گوشت گوشی ازت بگیره تحویل دفتر بده؟ چون دبیر بسیار پایه و مهربون بود. عاشق دانش اموز هاش! بگذریم. کل کلاس حواسم پرت بود دلم می خواست بیشتر با امیر صحبت کنم. بعد از زنگ عسل اشاره کرد بریم حیاط. چهارتایی با ملیکا، عسل و یکتا رفتیم پایین. به حیاط که رسیدیم عسل قاه قاه خندید! متعحب پرسیدم: چته؟ - وای اگه بدونی!! - چی شده!؟ خندید و بین خنده هاش گفت: دبیر فیزیک از کارت سکته ای شده بود! انقدر شوکه بود که از من پرسید عسل هم دوست پسر داره؟ اصلا بهش نمی خوره خیلی مثبته! ترسیده گفتم: خب تو چی گفتی؟ - گفتم نه نداره! چهارتایی بهم خیره شدیم و پقی زدیم زیر خنده. طبیعی بود عجیب باشه! من خیلی مظلوم و درس خوان بنظر می رسیدم. ۱۴٠۱/۱۲/۲ به نام نامی یزدان سلام عشق من! امروز یه روز عالیــــــــه! هرچند مدرسه چنگی به دل نمی زد! امشب خاستگاری یاسی و عیسی هســـتـــ !!! وای باورم نمیشه! دیدی شد؟ دیدی بهم رسیدن بالاخره؟! وای از خوشحالی گریم گرفته! چه خوبه حداقل این دوتا بعد از دو سال بهم رسیدن! وقتی برگه نوبت ازمایش خون و شور و شادی یاسمن بعد از سالها رو می بینم پر از شادی و شعف میشم. خدایا شکرت! خودمونم البته فردا وارد نهمین ماه از رابطمون میشیم! البته دقیق تر هشت ماهه حالا برای دلخوشی تو نه ماه! امیرحسین یعنی ماهم یه روز مثل این دوتا بهم می رسیم؟! وایی خیلی ذوق دارم گریم بند نمیاد دست خودم نیست. انگار خودم رسیدم! انشاالله نوبت ما هم میشه! زندگی هم قشنگیای خودش داره ها!! پر از اتفاقات تلخ و شیرین و غیر منتظر است. هنر توی زندگی ققنوس وار خلاصه میشه، از هر مرگ از نو زاده بشی و از هر پیری برنا بشی. با ذوق یه کادر قلب قلبی داخل دفتر کشیدم و دوتا ادمک ریز با بادکنک کشیدم. و کنارش یه شعر نوشتم: زندگی کوچه سبزیست میان دل و دشت، که در ان عشق مهم است و گذشت! زندگی مزرعه خوبی هاست، که در ان راه رسیدن به خداست! کنار ادمک کوچولو تر فلش زدم: این منم کوچولو تر از تو! دفتر بستم خیلی خوشحال بودم. اون روز بعد از رفتن مامان برای خرید، یواشکی گوشیم برداشتم و به یاسمن پیام دادم برای حال و احوال که با برگه نوبت ازمایش خون شوکه شدم. بالاخره بعد از دوسال صمیمی ترین دوستم به عشقش رسیده بود. هر دو ما خیلی ذوق و استرس داشتیم . ناراحت بودم که نمی تونستم کنارش باشم اما پر از ذوق بودم که به پسر رویاهاش رسید.
  13. پارت 15 *گذشته* خیلی کلافه بودم چند روزی بود که با امیر صحبت نکرده بودم، دلشوره و نگرانی اینده مثل خوره افتاده بود به جونم و با دلتنگی مسابقه گذاشته بود برای ویرانی من. به سمت دفترم رفتم، تاریخ زدم و نوشتم. ۲۹/۱۱/۱۴٠۱ به نام خداوند جان افرین سلام دور ترین نزدیک من! حال دلت چطوره؟ من خوب نیستم پر از درد و دلشورم، امی اگه نشه چی!؟ پوف، من جز وقتی که باهم مشغول صحبت هستیم بقیه اوقات لبریز از ترس و تردیدم. از فکر زیاد سر درد گرفتم، میدونم بعد از خوندن این ها حتما کفری و عصبی میشی ولی چه کنم؟ نفس عمیقی کشیدم یاد اهنگ شادمهر افتادم: دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور! وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور! دفتر ورق زدم، به گذشته و خاطراتمون چنگ زدم. بغض هم گلوی من رو چنگ زد حس بدی بود. خیلی بد.. ۱۴٠۱/۱۱/۳٠ به نام خدا سلام پسر شیطونم! امروز چطوری؟ خب امروز بعد سه روز بهت زنگ زدم! دلم برات یه ذره شده بود، کلی صحبت کردیم و باهم شیطنت کردیم. حالم خیلی بهتره به قول شاعر که می فرماید: زندگی با تو چقد قشنگه خوب من!! اره دیگه خلاصه، راستی!!! الان دقیقا یک ماه از تاریخ به فنا رفتن من می گذره و ما بازهم روزای تلخ و شیرین باهم پشت سر گذاشتیم، لحظات سخت و طاقت فراسایی زیادی هم پیش رو داریم خیلی مراقب خودت باش می بوسمت از دور. یه جمله انگیزشی برای خودم گوشه دفترم نوشتم: تا خدا هست غصه چرا؟ این جمله قشنگ و معلم علوم دوران راهنماییم بهم یاد داده بود. بالای برگه امتحان. اون روز با امی کلی صحبت کردیم و خندیدیم... به نوشته هام خیره شدم، من مدام پر از ترس بودم. چرا انقدر می ترسیدم؟ شاید چون می دونستم از اولش که اخرش چه اتفاقی می افته! گاهی وقتا از اغاز پایان راه مشخصه شاید هم نه! فردای اون روز به امیر حسین زنگ زدم با گوشی یکتا و از استرسم بهش گفتم باید مراقب می بودیم چون کم کم مدارس بسته می شد پس من باید چطور باهاش ارتباط برقرار می کردم؟ ۱۴٠۱/۱۲/۱ به نام کردگار هفت افلاک سلام عزیزم چطوری؟ من؟ عالیم! امروز خب کم باهم حرف زدیم و زیادی کل کل کردیم. امتحان فیزیک داشتم. خوب بود، عالی نبود. کلی هم بخاطر داییت باهم کل کل کردیم البته. هی روزگار، درکل روز خوبی بود؛ کاش معاف بشی! اون روز طبق معمول همیشه زنگ مطالعه رفتیم اتاق احضار، بچه ها اذیت می کردن. عسل و یکتا شعر می خوندن و دست میزدن برای همین صدای امی درست شنیده نمی شد. عسل بلند می خوند: سلطون علی تو روغن همش در انتظاره!! و یکتا ادامه داد: یه ازیتا مثل تو اخ قشنگ تر از ستاره! باهم دست زنان ادامه دادن: ارهه ارهه اووو اووو عسل گفت: حالا دست با شیطنت به من خیره بودند؛ قصد اذیت داشتن و بس. کلافه شده بودم. امیر با خنده عصبی گفت: چقدر صدا میاد اونجا اخه! مظلوم گفتم: چکار کنم بچه ها شیطونن. خندید: ای بابا! مکث کرد و ادامه داد: عسل راستی! - جونم؟ - من باید برم سربازی ها! ناراحت شدم غر زدم: یعنی چی که بری سربازی؟ خندید: بابا من رو معاف می کنند نترس! طلبکارانه پرسیدم: چرا اونوقت؟ - تو که میدونی من یه تومور ریز تو سرم دارم دارو می خورم! غم زده جواب دادم: اهوم. خندید و سر به سرم گذاشت. - نترس جوجه کوچولو من معافم، معافیم بگیرم کارا راست و ریست می کنم میام خاستگاری. لبخند محوی زدم: انشاالله! مکث کرد: عسلی! - جونم؟ - برای بالکن خونه می خوام شیشه بخرم چه مدلی دوست داری؟ ذوق زده مکثی کردم: خــب، میشه دوجداره باشه؟ با تعجب پرسید: دوجداره؟ مظلوم گفتم: اهوم، لطفنی! خندید: پنجاه تومن ضرر طلبت! گیج پرسیدم: پنجاه تومن؟ - اره، یه پنجاه میلیون از چیزی ک انتظارش داشتم بیشتر میشه ولی ارزشش داره! راستی رنگ در ها و کابینت ها چه رنگی باشه؟ طرح کابینت ها برات می فرستم هر وقت تونستی ببین انتخاب کن. - چشم. لبخندی زدم که زنگ کلاس خورد: من برم امیر. - خیلی خب مراقب خودت باش جوجه رنگی فسقلی! - چشم! توهم.
  14. پارت 14 ۲۶/۱۱/۱۴٠۱ به نام ایزد منان سلام عزیز دلم! امروز ساعت ها باهم صحبت کردیم. حسابی از کارات حرص خوردم؛ اما به شیطنت هات می ارزید. میدونی که چقدر دوست دارم؛اما کاش می شد بهت بگم از ترس هام، گاهی فکر می کنم ممکنه من تو رو درست نفهمیده باشم. فردای ولنتاین ما راجب هرچیزی صحبت کردیم. کلا خاصیت رابطه ما این بود می شد از هر دری صحبت کرد و به کسل کننده ترین چیز ها خندید. ۲۷/۱۱/۱۴٠۱ به نام نامی یزدان سلام خوشتیپ! امروز جز فکر کردن به تو کار خاصی انجام ندادم، همون درس و تکلیف و روتین همیشگی کار جدیدی به حساب نمیاد، میاد؟ بگذریم، دلم می خواست بدونم کجایی و در چه حالی، برای همین دلم هی تنگ و تنگ تر می شد. دیروز سرما خورده بودی یعنی الان حالت چطوره؟ یه پرانتز اینجا باز کنم: سال هزار و چهار صد و یک هنوز کلمه خوشتیپ تبدیل به چالش اینستاگرامی نشده بود، در حال حاضر که این رمان به تایپ میرسه کلمه خوشتیپ کلی دردسر درست کرده و به عنوان شوخی کاربرد زیادی پیدا کرده. ۲۸/۱۱/۱۴٠۱ به نام خداوند رنگین کمان سلام مهربون شیطون من! چطوری پرو ترین عزیز دلم؟ دو روزی میشه که صدات نشنیدم. امروز رفته بودیم بیرون. اگه گفتی چه سوتی دادم؟ وای اگه بدونی اشتباهی! به پسر همکار مامانم گفتم امیر وای وای!! خداروشکر کسی متوجه نشد. فکر می کنم سومین باری باشه که اشتباه اسم بقیه امیر صدا میزنم اون هم بلند! امی عزیزم! خیلی دوست دارم و دلتنگتم. امیدوارم یه شب درحالی که بغلم کردی این خاطرات برات بخونم و به یاد روزهای سختی که گذروندیم قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم. میدونی، می ترسم، اگه این دفتر هیچ وقت بدستت نرسه اگه هیچ وقت برات نخونمش چی؟ به امید اینده ای بهتر! عصبی نشی از حرف هام شب خوش. دفترم بستم خسته بودم، نگران از اینده! دل بستن به پسری که کیلومتر ها ازت دور تره و فقط چیز هایی ازش میدونی که خودش بهت میگه ریسک بزرگی بود. *زمان حال* بعد از اون اتفاق خیلی عصبی بودم. تصمیم گرفتم تلافی کنم نمیدونم ولی دلم می خواست یه حرکتی بزنم حالا هرچی که بود. به یکتا زنگ زدم بعد از دو بوق جواب داد: - سلام جان؟ - سلام یکتا خوبی؟ - خداروشکر (صدای بوق ماشین و خیابون پس زمینه تماسمون بود) تو خوبی؟ چیزی شده؟ - منم خوبم. میگم یکتا اکانت خالی داری؟ - اره چرا؟ - می خوام به همسر امیر پیام بدم. باید بفهمه یه من ماست چقدر کره داره. - اره فکر خوبیه! پسره با خودش چه فکری کرده؟ پوزخندی زدم: انگار من ترشیدم اونم اخرین پسر تاریخه! اصلا بی خود کرده زنگ زده. - شماره می فرستم کد اومد بهت میگم. - باش عزیزم ممنونم، می بوسمت خدانگهدارت. - فدات فعلا. تماس قطع کردم و شماره ای که یکتا فرستاده بود وارد کردم. اکانت ساختم و به شخصی ساناز پیام دادم. نظرم عوض شد خیلی حرف ها داشتم پس ویس گرفتم. - ببین ساناز خانوم، من نمیدونم دوست دختر این اقایی، نامزدشی، چه نسبتی باهاش داری؛ مهم هم نیست. من میدونم این اقای به ظاهر محترم علاقه خاصی داره وانمود کنه همه دخترا بخاطرش دعوا می کنند، نمی خواد به من زنگ بزنی جلوی اونو بگیر که به من پیام نده. دیگه هم با تماسات مزاحمم نشو. اگه سوالی داشتی می تونی پیام بدی. چندین و چند ویس گرفتم نه با صدای عصبی، با خنده و شادی. انگار نه انگار که چیزی شده. بعد از اتمام حرفام دلیت اکانت کردم و اکانت یکتا تحویل دادم. حس عجیبی داشتم، متوجه نیستم کارم درسته یا غلط! اما انجامش دادم.
  15. سال‌ها گذشته و من مردی شده‌ام با موهایی که آرام‌آرام سفید می‌شوند، اما کافی‌ست نسیم نم‌زده‌ی پاییز از پنجره عبور کند تا تمام تنم بلرزد و دوباره برگردم به همان عصر، همان غروب لعنتی که در حیاط کاهگلی مادربزرگ قایم‌موشک بازی می‌کردیم. صدای جیغ و خنده‌ی بچه‌ ها در هوا می‌پیچید و من، مثل همیشه، مغرور و لجوج، دنبال جایی بودم که هیچ‌کس به آن فکر نکند، جایی که وقتی پیدا نشوم، همه با حیرت نگاهم کنند و برنده‌ی بی‌رقیب بازی باشم. انتهای حیاط، بنای کاهگلی نیمه‌ویرانی بود که همه از کنارش با ترس عبور می‌کردند؛ همان ساختمانی که پنجره‌ی باریکش به سرداب قدیمی باز می‌شد، همان‌جا که مادربزرگ با صدایی خشک و بی‌رحم بارها گفته بود: «هر کس به سرداب بره شیطونو خوشحال می کنه.»اما برای من، هیچ‌چیز وسوسه‌انگیزتر از «قدغن» نبود.بچه‌ها هنوز می‌شمردند: «سی… سی‌ویک… سی‌ودو…» و من آرام از جمع جدا شدم، خودم را به دیوار رساندم، پنجره باریک‌تر از آن بود که به نظر می‌آمد، اما با تقلایی نفس‌گیر توانستم بدنم را از آن عبور دهم و یک‌باره در تاریکی سرداب سقوط کنم. بوی نم مثل پتکی به صورتم خورد؛ هوایی کهنه و سنگین، ریه‌هایم را پر کرد و برای لحظه‌ای حس خفگی کردم.چشم‌هایم کم‌کم به تاریکی عادت کردند و سایه‌های کش‌دار روی دیوارها مثل موجوداتی منتظر به نظرم آمدند. قدم برداشتم، هر قدم صدای خشکی در سکوت می‌انداخت، ناگهان چشمم به چیزی افتاد؛ در گوشه‌ی سرداب، آینه‌ای بزرگ و قدیمی تکیه داده بود به دیوار، شیشه‌اش لکه‌دار و قاب چوبی‌اش ترک‌خورده. نزدیک شدم، اول تصویرم را دیدم: بچه‌ای هشت‌ساله، عرق‌کرده و نفس‌نفس‌زنان، اما چیزی در تصویر درست نبود؛ لب‌هایش لرزیدند، لبش به لبخندی کش آمد که مال من نبود.صدایی آرام، مثل نفسی بر گوش، در سرداب پیچید؛ زمزمه‌ای نامفهوم، پر از کلماتی که نمی‌شناختم، اما استخوان‌هایم را سرد می‌کرد.پاهایم می‌خواستند فرار کنند، ولی چشم‌هایم محبوس تصویر شده بود؛ دستش را بالا آورد؛ نه مثل من، نه همزمان با من؛ جدا، مستقل، زنده. یک لحظه بعد، دستش از شیشه گذشت و بر بازوی من نشست، سرد و سنگین، مثل فلز پوسیده. جیغی کشیدم، جیغی که هنوز در گوشم زنگ می‌زند. با وحشت عقب پریدم، پایم به سنگی گیر کرد و زمین خوردم. زمزمه دوباره آمد: «تو هم یکی از …» قلبم داشت از سینه بیرون می‌جهید، و با آخرین رمقم خودم را بالا کشیدم، به پنجره چنگ زدم و از آن بیرون خزیدم. زخم روی بازویم می‌سوخت، بچه‌ها هنوز در حیاط می‌دویدند و می‌خندیدند، هیچ‌کس نپرسید چرا خاکی و رنگ‌پریده برگشتم.کسی ندید که بازوی من سیاه و کبود شده، درست مثل بازوی پیر و چروکیده‌ی مادربزرگ که آن شب برای اولین بار نگاهش فرق کرده بود؛ وقتی مرا دید، چشم‌هایش برق زد، نه از نگرانی، از شناختن. او حقیقت را می‌دانست.سال‌ها گذشت، اما زخم هرگز محو نشد. هر بار که از کنار آینه‌ای عبور می‌کنم، انگار آینه حوصله‌ی من را ندارد و چیزی دیگر مشتاقانه جایم را پر می‌کند.گاهی شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند، زمزمه همان‌طور که در کودکی شنیدم بر گوشم می‌خزد. من می‌دانم آن روز فقط من از سرداب بیرون نیامدم؛ چیزی همراهم آمد، که در سکوت خانه حرکت می‌کند و سایه‌اش دقیقاً پشت سر من می‌افتد. بازی قایم‌موشک تمام شده، اما من هنوز پنهانم، و هنوز کسی دنبالم نگشته.انگار همه می‌دانند، و فقط من آخرین کسی هستم که حقیقت را باور نمی‌کند. آن لبخند هنوز ادامه دارد، و من هر بار که چشم می‌بندم می‌بینمش. زمزمه دیگر التماس نمی‌کند؛ حکم می‌دهد.و روزی که دوباره پاییز از پنجره عبور کند، می‌دانم نوبت من است که از آینه رد شوم.
  16. Amata

    موزیک تراپی

    درود به نودهشتیای عزیزم! امیدوارم که حال دلتون خوب تر از خوب باشه. نظرتون درباره موسیقی سنتی چیه؟ چقدر با داستان های پشت موسیقی سنتی، ریشه یا حتی اصالتشون اشنایی دارید؟ توی این تاپیک قراره که یه پلی لیست جذاب از موسیقی فلکوریک(سنتی) که ارامش بخش و جذابه بهتون معرفی بشه. پس اگه باهاشون اشنایی دارید یا اتفاقی گوشش دادید خوشحال میشم نظرتون بهم بگید. خب، بریم سراغ معرفی 5 موسیقی جذاب: 1. آه ای صبا (من در پی ات کو به کو افتادم) نسخه کامل این موزیک با صدای استاد شجریان واقعا روح نوازه. باهاش یه استکان چای توصیه می کنم. 2.ابر می بارد یه موزیک که توی هوای بارونی پاییز توصیه میشه. با صدای استاد شجریان که خیلی لطیف روح شمارو مهمون غم می کنه.چای توصیه میشه اما سلیقه ایه با این موزیک! 3.جوانه نور (تو در شب من جوانه نوری) این موزیک هم از استاد شجریان هست که یه حس عاشقانه جذاب داره و فضای رویایی داره.این موزیک برای انتظار دم کشیدن چای یا جوش امدن اب جذابه. 4.پیک سحری این موزیک با اجرای بنان واقعا یه تراپی کاملا! اعصابت اروم می کنه و برای عاشقای دلخسته نود هشتیا یه مسکن خوبه. من برای ظرف شستن از این موزیک استفاده می کنم بیشتر 😌😂. 5. بهار دلکش باز این موزیک هم اثر استاد شجریان هست که یه موسیقی نسبتا قدیمی تر از بقیه هست و جذابه. توی شبای سرد زمستون یا روزای خنک بهاری توصیه میشه. امیدوارم از این اهنگ ها خوشتون بیاد و منتظر معرفی سبکای دیگه موسیقی ایرانی باشید.
  17. Amata

    تمرین قلم

    ناگهان ساعت ها به نقطه ای نا معلوم خیره شدم و به هیچ فکر کردم....
  18. Amata

    تمرین قلم

    درود به نودهشتیای عزیزم! امیدوارم حال دل تک تکون خوب باشه. نویسنده های خوش ذوق انجمن چطور به مخاطب غیر مستقیم میگید از درون ویران شدید؟ این تاپیک با جملات قشنگتون جذاب کنید.
  19. با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشم‌هام رو باز کردم و نیم خیز شدم، به پنجره‌ اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم رو چرخوندم متوجه صدای آبی شدم که از عمق تاریکی حمام می چکید؛ چشم هایم را مالیدم. پتو را کنار زده به سمت حمام رفتم. نفس حبس شده ام را از سینه خارج کردم، اتاقم خیلی سرد بود از ان سوی در بوی عجیبی می امد، مثل خاطرات گندیده؛ جرعت باز کردن در را داشتم؟ با دستی لرزان دستگیره را چرخاندم. بخار سرد خارج شده از حمام تنم را لرزاند . اب دهنم را به سختی قورت دادم و پرده دوش را کنار زدم. کسی انجا نبود؛ قلبم به شدت تند میزد. درست پشت سرم انعکاس ناواضح شخصی روی سرامیک های براق طلایی افتاد. به سمت در چرخیدم؛ ناگهان، با دو چشم خیره میشی رنگ مواجه شدم. اب از موهای خیسش روی پوست رنگ پریده اش می چکید. قدمی به سمتم حرکت کرد. هراسان تعادلم را از دست دادم و در وان افتادم. با تته پته گفتم:و.. ولی.. تو.. مُردی.. رایان دستش را به سمتم دراز کرد و خیلی خون سرد گفت: روح ها که نمیمیرن.....
  20. اسم داستان: وارث سایه گروه: ارواح ایده پردازان: عسل، s. Tagizadeh ، amata خلاصه: "وارثی جوان و ناآگاه، به تلۀ میراثی شوم می‌افتد: نقاشی‌ای خانوادگی که ریشه‌اش در تاریک‌ترین افسانه‌هاست؛ بومِ نفرین‌شده‌ای که نسل اندر نسل، صاحبانش را به کام مرگ کشانده. در تقلا برای پرده‌برداری از راز این اثر اهریمنی، یا رهایی از چنگال آن، او به حقیقتی لرزه‌آور می‌رسد: این نقاشی نه صرفاً تصویری رنگ‌وروغنی، که زندانی است ازلی برای «هسته‌ی انرژی» شیطانی‌ترین ارواح و اجنه‌ی باستانی. نقاشی نفس می‌کشد و «پژواک‌های روح» آنان را در رگ‌های واقعیت منتشر می‌کند. ناگهان، شمنی مرموز، شکارچیِ سایه‌ها، سایه‌وار بر سر راه وارث سبز می‌شود. هدف او؟ ریشه‌کن کردن هر آنچه از آن ارواح بر این جهان مانده. اما وارث، طعمۀ اصلی است؛ چرا که خود، «پژواک روحی» از همان دیوان باستانی‌ست، آخرین قطعه‌ی گمشده برای تکمیل هیبتی که جهان را به لرزه می‌اندازد. در این میان، پرنده‌ای شوم و سیاه که همواره چون کابوسی بر فراز سر وارث پرسه می‌زند، آرام آرام نقاب از چهره برمی‌گیرد: این مرغِ مرگ، کالبدِ ظاهری همان اهریمنِ خفته است، و وارث، کلید رهایی‌اش. او می‌تواند با جذب آخرین پژواک، به قدرت مطلق و هیبت اصلی‌اش بازگردد و جهان را در تاریکی ابدی غرق کند. اکنون، در مرزِ نازکِ میان هستی و نیستی، نبردی آغاز شده. نبردی نه برای زندگی، که برای روحِ هستی. میان شکارچیِ سایه‌ها و طعمۀ ناخواسته. میان رستگاری و تباهیِ جهان. و وارث؟ او نه نقاش است، نه مالک. او بوم است، و هر ضربان قلبش، نه تنها سرنوشت او، که تقدیر ابدیِ جهان را به خون می‌کشد."
  21. بانوملورین، خوب می دانست که این پایان راه است؛ فرجام داستان این قلعه سنگی باشکوه، به همین دلیل بود که مرا احضار کرد؛ او می خواست تا من شاهد این سمفونی بی بدیل باشم. هوای سنگین تالار بوی نم و قدرت می داد. در ظلمات قلعه به دیوار سنگی تکه زده بودم. نظارگر بانوی قلمرو اشباح، مروارید سیاه در دل قلعه سپید سنگی. برای آخرین بار به چشمهای مشکی رنگ و موهایی که شب به آنها رنگ می باخت؛ در آن حریر سیاهی که تن ظریفش را به اغوش کشیده بود. به جامه ای که نقش و نگار هایش ریشه در تاریخ این سرزمین داشت می نگریستم؛ مبهوت اصالت و عظمت آن هکاکی های با شکوه، به جامانده از اجدادم بر دیوارهای قلعه و تختِ سنگیِ سختی که نیاکان با تکیه بر آن، شاهد پیروزی ها و شکست های بسیاری بودند. دَستان، شوالیه راستین کاخ در آن واپسین لحظات فروپاشی قلعه، هنگامی که نور مه الود چون اشباح سرگردان به درون می خزید، آن زره اژدها نشان نقره کوب را که نقش های کهن رویش چون زخم های باستانی می درخشید به تن کرده و شمشیر پرآوازه گرگ کشش را به کمر اویخته بود؛ خیره به سیمبا، ببرسترگ که راهنمای قلمرو ارواح است. روح کهن این سرزمین که همزاد ملکه و نشانگر روح سرکش او بود، ببری که برتن نقشه های قلمرو و سرنوشت اشباح را هک کرده بود. من در سایه بودم؛ هر نفسی که بر می خواست وزن تاریخ را بدوش می کشید؛ برای اخرین بار نقشه را مرور کردم، ماموریتی که با پیروزی در ان سرزمین مادری را باز پس بگیرم،جایی که اسطوره ها در ان نفس کشند.
  22. پارت 13 با خودم زمزمه کردم ما چه کردیم در این فرصت کم؟ مثل یک ماهی گلی توی تنگ بلور گیر افتاده بودم. عشق مثل بلور بود و افکارم اب تنگ. من دنیای عاشقانه خودم رو با هزاران کیلومتر فاصله، با امیر حسین ساخته بودم. امیری که نه دستش گرفته بودم، نه حتی از نزدیک دیده بودمش. پسری که نمیدونستم راست و دروغش کدومه! من مثل ماهی گلی بودم! کم حافظه، کم توقع، با دنیای خیالی و کوچک درون تنگ. تنگ عشقم اندازه اقیانوس بود برام. اما، نمیدونستم که اقیانوس چقدر بزرگ و عمیقه و امیر واقعی خیلی بزرگتر و متفاوت تر از اب این کاسه بلور می مونه. دنیای جدا از واقعیت فقط برای من و امیر. ۲۳/۱۱/۱۴۰۱ به نام مهربان بی ریا سلام عزیز من! امروز کمی باهم شیطنت کردیم. طبق روال همیشه کفر منو دراوردی و رو اعصاب من جولان دادی، ولی من حتی همون لحظه هم دلم تنگت بود. امروز اولین کارنامه تجربی ام و گرفتم و نتیجش خوب بود. اون روز بالاخره کارنامه های نوبت اول بهمون دادن. من تخصصی هام بیست شده بودم و امیرکلی تشویقم کرد. یواشکی با گوشی یکتا تو اتاق احضار بهش زنگ زدم و براش نمراتم خوندم، هنوزم صدای ذوق زدش تو ذهنم مرور میشه. ۲۴/۱۱/۱۴۰۱ به نام ان خداوندی که نامش کند ارام قلب بندگانش. سلام گل من! من امروز زیادی شیطونی کردم. توهم تا تونستی منو حرص دادی. الان که دارم روزمرگی هام می نویسم به شدت حس خوبی دارم. ولی نمیشه منکر اینده شد، اینده نامعلوممون. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. نمیدونم چرا دلشوره اینده دارم؟! با امیر کلی صحبت کردم و خندیدم، عجیب از اذیت کردن این پسر سر ذوق میومدم. با حس مثبت دراز کشیدم تو تختم و به اینده فکر کردم. چشم هام بستم و به خاستگاری فکر کردم. یه کت دامن صورتی می پوشم وای فکرش بکن؟ هیین! ما که حرفامون زدیم تو اتاق چکار کنیم یعنی؟ اگه مامان گفت تو اتاق نرید برید تو حیاط چی؟ به امیر بگم برام گل رز صورتی بخر من لباسام صورتیه بقیه می فهمن من گفتم؟ انقدر به این جزییات ریز دقت کردم تا خوابم برد. ۲۵/۱۱/۱۴۰۱ به نام کردگار هفت افلاک امروز اولین ولنتاینمون بود! البته در ایران باستان به این روز می گفتند سپندار مزگان یا اسپندگان که اگر اشتباه نکنم بیست و نهم بهمن ماه هست. امروز خیلی خواستنی و جذاب شده بودی. روز ولنتاین مامان شیفت عصر بود، بعد از رفتن بابا و غزل به امیر زنگ زدم و بهش تبریک گفتم. کلی تشکر کرد و قربون صدقم رفت. با خنده گفت: جوجه خانم فسقلی سال دیگه انشاءالله ولنتاین دوتایی بریم بیرون. خندیدم: بیرون؟ - اره، می خوام برات کیک بخرم بعد بکوبم تو صورتت. متعجب پرسیدم: چرا؟ - چون دلم می خواد. تخس گفتم: اصلا! خندید: خیلی خب یه عکس برات فرستادم نگاش کن. - چشم. گوشی قطع کردم و عکسی که برام فرستاده بود رو نگاه کردم. تیشرت سفید با شلوار مشکی و موهایی که بالا زده بود. کلی قربون صدقه اش رفتم تو دلم. عجب ولنتاینی شد ها.
  23. پارت 12 * گذشته* ۲۱/۱۱/۱۴۰۱ به نام بخشنده بی همتا امروز کلا خونه نبودیم؛ از صبح زود با فک فامیل پدری رفتیم بیرون؛ البته، حجابم کاملا رعایت بود، با پسر خاله بابام و خانوادش بودیم. پسر عموم علیرضا هم بود، همون کوچولوعه که فکر می کنم شش یا هفت سال داره. گزارش کامل دادم چون میدونم می پرسی بعدا و وای به حالم اگه یادم رفته باشه،کلاهم پس معرکه هست . خواستم بگم بچه های پسر خاله بابام مخوصا پسرش که اونم کوچیک تره از منه واقعا خنگن، باور کن من گرم نگرفتم کاملا سنگین رنگین، خانمانه رفتار کردم. حالا این بین یه کوچولو شیطنت هم کردم و کل کل و این چیزا. بگذریم، دلم برات تنگ شده عشقم! برگشتن یه زوج جوون دیدم که ست زرد زده بودند. یاد خودمون افتادم. غروب بود که برگشتیم، روز خوبی بود. خوش گذشت، جات سبز. راستی، این چند روز تعطیل بود هیچی درس نخوندم. دعوام نکنااا! حسش نبود. فکرم مشغول توعه مگه میشه درس خوند؟ کجایی؟ چکار می کنی؟ هوف. دفترم بستم. اون روز صبح رفتیم یه مکان تفریحی که خلوت و دنج بود، کنار یه رودخونه. پسر فامیلمون سام ، چندسالی از من کوچک تر بود. باهم سر اینکه کی سنگ هارو بلند تر پرت می کنه کلی کل کل کردیم. و بنده شب از درد شانه و کتف خوابم نمی برد. ادم درس خوانی بودم، هنوز هم هستم. با این حال امی همیشه منو مجبور می کرد اول درس بخونم. می گفت درس بخون من پزتو بدم. به گل های قالی خیره شدم، الان که از بیرون بعد از سالها این داستان دوباره روایت می کنم متوجه کنترلگری امیر می شم، یه کنترلگر هیچ وقت نمیزاره متوجه کنترل شدنت بشی، اول دوستات ازت دور می کنه و بعد به راحتی توی جو روانی کنترلت می کنه، درست مثل امیرحسین، اول نسبت به دوست های صمیمی ام بدبینم کرد و بعد، بوم! من کنترل می شدم. چرا من باید برای هر چیزی به امیر توضیح می دادم؟ واقعا جزییات نوشته هام لازم بود؟ گاهی اوقات متوجه نمیشی که یه چیز بده، اسیب میزنه بهت، یا یه سختگیری خوبه و ازت محافظت می کنه. فقط زمانی متوجه میشی که یا دیر شده یا زمان زیادی گذشته. امیر ذاتا انسان بدی نبود، فقط یه انسان اشتباه در زمان اشتباه بود. ۲۲/۱۱/۱۴۰۱ به نام یزدان نیکی سرشت بیست و دو بهمن ماه یوم الله یوم الله؛ سلامم! چطوری تو؟ دو روزه ازت بی خبرم، البته با امروز شد سه روز. میگم، من چند مدته هر خوابی می بینم تعبیر میشه؛ دیشب، خواب بد دیدم، کاش بودی! بغلم می کردی و یکم حرف انگیزشی می زدی. راستی، امروز تولد دایی علیرضام هست، دایی کوچیکم. اونم خیلی پایه اس دلم واسه اونم تنگ شده برای تو بیشتر. امیر من این روزا خیلی ترسیدم. از اینکه یادبگیری بی من زندگی کنی، اینکه بی هم بودن رو یاد بگیریم. از اینکه کسی جامونو پر کنه ترسیدم. از باختن، مخصوصا باختن تو، از خیلی چیزای بیشتر، می ترسم. می ترسم که این دفتر هیچ وقت به دستت نرسه و ماهم خدایی نکرده بهم نرسیم. من ادم ترسویی ام؟ زیر نوشته ام برای دلداری به خودم شعری نوشتم، شعری که ابتدای دفتر بود. سروده مورد علاقم از کیوان که فامیلی ایشون فراموش کردم. زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم، زندگی نام نکوییست که خوارش کردیم .... زندگی نیست به جز عشق، به جز حرف محبت به کسی! ورنه هر خوار و خسی، زندگی کرده بسی. زندگی تجربه تلخ فراوان دارد. دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد؟ در این فرصت کم؟!
×
×
  • اضافه کردن...