-
تعداد ارسال ها
419 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahdieh Taheri
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد و پنج... وکیلی کنارش نشست مهتا گفت: - شما کی هستین؟ با من چیکار دارین؟ وقتی جوابی از کسی نشنید دوباره گفت: - مگه کری؟ میگم شما کی هستین؟ در جواب یک سیلی خورد باز صدای اعتراضش بلند شد گفت: - چی میخوای از جونم؟ شما کی هستین؟ وکیلی گفت: - خیلی خوش اومدی خانم. مهتا نالید: - بازم شما؟ چی می خوای از من؟ چرا راحتم نمیذارین؟ وکیلی: - ببینم این دوستای من که اذیتت نکردن نه؟ مهتا حرفی نزد وکیلی گفت: - البته از این پارگی لبت و کبودی زیر چشمت، یعنی خوب ازت پذیرایی کردن. دستش را برد سمت لبش، مهتا فهمید و خودش را کنار کشید و گفت: - به من دست نزن حیوون. وکیلیِ عوضی یک سیلی مهمانش کرد دخترک بیدفاع پخش زمین شد خودم را روی صندلی تکان میدادم داد میزدم ولی صدایم در نمیآمد مهتا سریع خودش را جمع و جور کرد و دوباره نشست وکیلی گفت: - اسمت چیه خوشگلِ من. شنیدن این حرفها و تحمل این رفتارها برایم سخت بود. مهتا جواب نداد وکیلی موهایش را گرفت و محکم کشید که دادش هوا رفت و تقلا میکرد که ولش کند وکیلی گفت: - اسمتو نگفتی. مهتاِ تخس گفت: - برای تو خانم شریفی. وکیلی موهایش را ول کرد و بلند خندید و گفت: - عجب دختری! خوشم میاد ازت. دخترک ترسیده بود و اشک میریخت گفت: - از من چی میخوای؟ وکیلی دستانش را باز کرد و چشم بندش را برداشت بخاطر نور دستش را جلوی چشمانش گرفت و کمی بعد چند باری پلک زد تا به حالت عادی رسید من را که دید خشک شد از سر تا پایم را رصد کرد چشمانش قد یک گردو شده بود، از ترس هینی کشید و به صورت نشسته عقب عقب رفت و گفت: - نه نه این امکان نداره. وکیلی گفت: - چقد خوشحالم که این زوج جوان رو بهم رسوندم تنهاتون میذارم تا با هم راحت باشین. بعد خودش رفت مهتا هنوز تو همان حالت مانده بود حتی پلک هم نمیزد کمی که گذشت انگار به خودش آمد و گفت: - چه بلایی سرت آوردن؟ سرم را تکان دادم بلند شد و نزدیک آمد دهانم را باز کرد گفتم: - آب بیار بدنم داره میسوزه. هنوز هم گنگ بود گفت: - چه بلایی سرت اومده؟ داد زدم: - مگه کری؟ گفتم آب بریز روی بدنم، آتیش گرفتم. هول شد و سریع سطل را پر از آب کرد و روی تنم ریخت، نمکها شسته شدن احساس خنکی میکردم دوباره گفت: - داره از زخمت خون میره باید یه کاری کنی. داشت دنبال چیزی میگشت به سمت بشکهها رفت و داشت دکمههای مانتوش را باز میکرد گفتم: - چه غلطی داری میکنی؟ اینجا پر مرده. به حرفم اهمیت نداد چادرش را روی سرش کشید. رها آمد و گفت: - وای! کی این بلا رو سرت آورده؟ با تنفر نگاهش کردم و گفتم: - گورت رو گم کن. نوچ نوچی کرد و گفت: - متاسفم، عموم سپرده که باید بیام کارت رو بسازم. سرنگ را از کیف درآورد خیلی بهش نیاز داشتم رها چشمش به مهتا افتاد، گفت: - بهبه مهمون داریم. برای آن سرنگ لهله میزدم، ولی انگار برایش مهم نبود رو به مهتا گفت: - تو دیگه کی هستی؟ مهتا دوباره چادرش را مرتب روی سرش گذاشت و سمتمان برگشت و دوتا دکمهی آخر مانتوش را بست. رها وقتی جوابی نشید سرنگ را پر کرد و نزدیک آمد، مهتا گفت: - داری چیکار می کنی؟ اون دیگه چیه؟ رها محتویات سرنگ را در بازویم خالی کرد. بدنم کمکم به آرامش میرسید مهتا گفت: - لعنتی، این دیگه چیه؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد و چهار.... وکیلی گفت: - حالت خوبه آقای همتی؟ با حال داغون گفتم: - دیگه چی از جونم... میخوای؟ منو بکش... راحتم کن. وکیلی خندید و گفت: - بکشمت؟ نه هنوز باهات کار دارم میخوام عذاب کشیدنت رو ببینم، میخوام زجه زدنت رو ببینم. می خوام اشک ریختنت زمانی که زنت رو میکشم ببینم. با صدای خش داری که گلویم را آزار میداد گفتم: - عوضی... با زنم کاری.. نداشته باش. وکیلی: - نه دیگه نشد، این تازه اولشه، از تو که چیزی گیرم نیومد حالا نوبت زنته که به حال و روز تو بیفته. خون زیر پوستم دوید بلند گفتم: - کثافتِ آشغال، تو نمیتونی این کار و بکنی، بهتره قبلش منو بکشی. گلوم از خشکی میسوخت به سرفه افتادم گفت: - تو رو نمی کشم میخوام شاهد شکنجهی زنت باشی تو راهه دارن میارنش. حالم بدتر شد نباید میذاشتم مهتاِ بیگناه آسیب ببیند گفتم: - ولش کن کثافت، اون تقصیری نداره. بلند شد و نزدیک آمد چاقو را روی کتف راستم گذاشت و نوکش را فشار داد، از درد رنگم کبود شد نفسم بند آمد چاقو را اوریب تا پهلوی چپم کشید پوستم خراش برداشت. از درد و سوزش به جلو خم شدم، از زخم تنم خون میرفت سرم را بالا گرفتم و به وکیلی نگاه کردم پشت بشکهها رفت و با مشت پر برگشت نمیدانستم هدفش چیست. نزدیک آمد و موهایم را در مشتش گرفت و بالا کشید مجبور شدم صاف بشینم درد سینهام امانم را بریده بود محتویات داخل دستش را روی بدنم پاشید، دردم چند برابر شد از سوزشش فهمیدم نمک پاشیده. نفسم بالا نمیآمد، داد میزدم، فحش میدادم، ولی تاثیری روی دردم نداشت بی مهابا داد زدم: - بیوجود، کثافتِ آشغال، چه غلطی کردی! آتيش گرفتم. ولی اون بیرحم میخندید.دیدن این صحنه برایش لذتبخش بود گفت: - تو زندان تکتک این لحظات رو تصور کردم و لذت بردم. از بشکه آبی که آنجا بود سطل را پر کرد و نزدیک آمد و روی تنم پاشید، از سوزشش کم شد ولی باز هم اذیت بودم. آقایی آمد و گفت: - قربان آوردیمش. وکیلی با ذوق گفت: - چقد عالی منتظر چی هستین بیارینش داخل، آقای همتی دلتنگ زنش شده. - باهاش کاری نداشته باش کثافت. جلو آمد و با مشت به صورتم زد. مطمئنم سر و صورتم بخاطر کتکهایی که خوردم کلا زخم و کبود شده. زمان زیادی نگذشته بود که سروصدای مهتا بلند شد ترس وجودم را گرفت از فکر اینکه بلایی سرش بیاورند حالم بد میشد. او بیگناه بود بیدفاع بود دوباره داد زدم: - عوضی ولش کن. باز هم دستمزدم کتک بود یک دستمال داخل دهانم گذاشت و از پشت محکم بست و گفت: - لال شو واگرنه زبونت رو از حلقت میکشم بیرون عوضی. میخواستم داد بزنم حرف بزنم تا دخترک بیگناه را نجات بدهم ولی صداهای نامفهوم و بیربط از دهنم خارج میشد وکیلی موهایم را از پشت سر گرفت و کشید و کنار گوشم گفت: - خفه شو، فقط نگاه کن. مهتا را آوردن و جلوی پام پرتش کردن. خودش را جمع و جور کرد و گفت: - کی اینجاست؟ با من چیکار دارین؟ وکیلی موهایم را ول کرد و نزدیک مهتا رفت، دخترک طفلی از صدای پاهایش و نفس کشیدنمان فهمید که تنها نیست وحشت داشت، تنش میلرزید. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد و سه... هر لحظه امکان داشت اشکم جاری شود با ترس و التماس گفتم: - چرا راحتم نمیذارین؟ چی از من میخواین؟ مردک عوضی یک سیلی به صورتم زد و تفنگش را روی سرم فشار داد و مجبورم کرد سوار شوم و خودش با فاصله کنارم نشست و راننده حرکت کرد. به سوالهایم جواب نمیدادن کمی که گذشت مرد خواست با چشم بند جلوی دیدم را بگیرد خواستم مقاومت کنم که نتیجهای نداشت جز سیلی خوردن و فحش شنیدن. چشم بند را از او گرفتم و چشمانم را بستم اینجور خیالم راحت بود که نزدیکم نمیشود. خیلی گذشته بود طوری که حس میکردم از شهر خارج شدیم چون فقط مسیر هموار را میرفتیم گفتم: - کجا داریم میریم؟ با نیشخند صداداری گفت: - جهنم. ترس کل وجودم را گرفته بود کل تنم عرق کرده بود گفتم: - من میخوام برم ولم کنین، خانوادهام منتظرن. مرد گفت: - نگران نباش بهشون گفتیم که تو رو میبریم. گفتم: - عوضیِ دورغ گو، ولم کنین. مرد داد زد: - خفه شو کثافت، داری رو مخم راه میری. یک سیلی محکم کافی بود تا سکوت کنم فقط دعا میکردم که آزارم ندهند. ماشین ایستاد و کسی در را باز کرد و گفت: - پیاده میشی یا با زور ببرمت. با تنفر گفتم: - نزدیک من نشو، خودم میام. از ماشین پیاده شدم پارچه را طوری بسته بودم که جلو پایم را ببینم مرد گفت: - بچرخ دستات رو بیار پشت سرت. گفتم: - میخوای چیکار کنی؟ مرد: - دستات رو ببندم. گفتم: - چرا؟ مرد: - اگه کاری که گفتم رو نکنی خودم مجبورم دست به کار شم. به حرفش گوش کردم نمیخواستم دست نامحرم مرا آلوده کند دستانم را از پشت بست و گفت: - راه بیفت دیر شده. داشتیم یک مسیر هموار سنگفرش شده را میرفتیم یک در فلزی را باز کردن و وارد یک مکانی شدیم باز یک مسیری را رفتیم یکی پشت زانوهایم زد که پخش زمین شدم هیچی نمیدیدم فقط در دل دعا میکردم... ... سهراب.... خسته شدم، حالم خوش نیست. وعده هر روزم یک کاسه سوپ بیمزه با یه لیوان آب شده، درعوض هر دو ساعت یکبار یک سرنگ به بازویم تزریق میکنند که نمیدانم چیست! فقط یک حال الکی خوشی به من دست میدهد ولی مرا میترساند هیچ کسی هم جوابم را نمیدهد، خواب درست و درمانی هم ندارم چون هر دو ساعت یکبار بخاطر درد سوزن هم که شده بیدار میشوم، بخاطر گشنگی توانی برایم نمانده. وکیلی لعنتی هم که حرف نمیفهمد جرات روبهرو شدن با برادرش را ندارد و عقدههایش را سر من خالی میکند. بیشتر از خودم، از جون اطرافیانم میترسم از اینکه به مامانم یا لیانا آسیب بزنند یا حتی مهتا، من هرگز نباید میگفتم که او زنم است، با این کار او بیشتر به دردسر میافتاد. باید جوری نجاتشان بدهم ولی چجوری؟ دخترِ دوست وکیلی تمام این مدت داخل اتاقک گوشهی سوله است و تزریق سرنگ به عهدهی اوست، حالم را بهم میزند از این شراطی خسته شدهام فقط دعا میکنم یا بمیرم یا نجات پیدا کنم. نمیدانم چند روز است که اینجا اسیر شدهام فقط میدانم الان به اون سرنگ بیشتر از آب و غذا نیاز دارم، معتادم کردن ولی به چی؟ نمیدانم. وکیلی روبهرویم ایستاد و با لذت نگاهم میکرد خوشش میآمد آزارم بدهد. چرا؟ به چه جرمی؟ چون زندگیش را خراب کردم؟ حقش بود وکیلی قاچاقچی مواد مخدر بود وارد میکرد تو ایران توزیع میکرد و هر کی سر راهش قرار میگرفت را میکشت، زنش به پلیس خبر داد و او فکر میکند کار من بوده، نمیدانستم تاوانش آنقدر سنگین است. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد و دو... شایان گفت: - با آقای صفایی کار دارم، منوچهر صفایی. زن همسایه گفت: - همین دو روز پیش اسباب کشی کردن و رفتن. شایان گفت: - شما نمی دونین کجا رفتن؟ زن همسایه: - نه حرفی نزد، شما طلبکاری؟ شایان: - نه فقط یه سوال ازشون داشتم، شمارهای از ایشون ندارین؟ همسایه: - نه ندارم. آخرین امید شایان هم نابود شد به دیوار تکیه داد و نشست خانم گفت: - حالا ناراحت نباشین یکم از وسیلههاش اینجاست شاید بخاطر همینا برگرده. شایان دوباره بلند شد و گفت: - شما مطمئنین که برمیگرده؟ همسایه: - مطمئن که نیستم گفتم شاید برگرده. شایان: - من شمارهام رو میدم ممکنه هر موقع اومد بهم خبر بدین کار خیلی واجبی باهاش دارم. زن سر تکان داد و شماره را گرفت شایان با خوشی به خانه برگشت.... ... مهتا... یک هفته از آن اتفاق لعنتی گذشته بود پام بهتر شده آقا فرامرز هر روز میآمد پانسمانم را عوض میکرد میگوید که سهراب هنوز برنگشته و همه نگرانش هستن، من هم نگران بودم خسته شدم از خانه ماندن از آقا فرامرز اجازه گرفتم تا به دانشگاه بروم، مدام تاکید میکرد که به پام آزار نرسانم و از عصا استفاده کنم با هیجان آماده شدم تا به دانشگاه بروم. مرد طفلی کار و زندگیش را ول کرد و مرا رساند و خودش رفت با عصایی که از داروخونه برایم گرفت وارد محوطه شدم، بهار تا من را دید با خوشی سمتم آمد و گفت: - مهتا! چقد خوشحالم که اومدی، حالت خوبه؟ منم با خوشی جواب دادم: - آره خوبم چقد دلم برات تنگ شده بود، فقط بریم یه جا بشینیم من پام درد میکنه. کمکم کرد و با هم وارد کلاس شدیم، چشمم به جای خالی سهراب افتاد باورم نمیشد که حرفهای لیانا و فرامرز درست باشه خشکم زد بهار که متوجه نگاهم شد گفت: - یک هفته است نیومده و کسی جرات نشستن اونجا رو نداره. روی نزدیکترین صندلی نشستم استاد آمد و تا مرا دید گفت: - بهبه خانم شریفی! خیلی خوش اومدین خوش گذشت این همه مدت که نبودین؟ با خجالت گفتم: - متاسفم، پام آسیب دیده بود نمیتونستم بیام. یکی از دخترا گفت: - اتفاقا آقای همتی هم یک هفته است نیومده ما فکر کردیم جفتتون پیچیدین به بازی. همه خندیدن نمیدانستم کجای این حرف خنده دار بود با تنفر نگاهش کردم ولی جوابش را ندادم دل نگران بودم، دلم میخواست از حال سهراب خبر بگیرم ولی خب چجوری؟ بعد از تمام شدن درس، از کلاس خارج شدم بهار گفت: - یه کلاس دیگه داریم. راه افتادم و گفتم: - حوصله ندارم میرم خونه. بهار گفت : - چیشده باز بیحوصلهای؟ نکنه بخاطر نیومدن اون پسره است؟ گفتم: - گیر نده بهار، من رفتم خداحافظ. از محوطه خارج شدم منتظر تاکسی بودم که یک ماشین مشکی جلوی پام نگهداشت که سه تا پسر جوان داخلش بود به هیچ کدام اهمیت ندادم یکی پیاده شد و نزدیک آمد و تفنگش را از زیر کتش نشان داد و گفت: - صدات دربیاد من میدونم و تو، سوار شو تا نکشتمت. گفتم: - شما کی هستین؟ مرد گفت: - سوار شو عوضی. گفتم: - چی از من میخواین؟ از طرف کی اومدین؟ مرده با یک حرکت پشت سرم ظاهر شد و وادار شدم سمتش برگردم نزدیک آمد بخاطر اینکه دستش به من نخورد یک قدم عقب رفتم که رسیدم به ماشین. مرد گفت: - سوار شو. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد و یک... شایان گفت: - با آقای وکیلی کار داشتم ممکنه در و باز کنین؟ خانم گفت: - شما؟ شایان گفت: - ایشون منو نمیشناسن یه پیغامی آوردم از طرف برادرشون. خانم: - بله بفرمایید داخل. در باز شد و شایان وارد شد یک آقا برای راهنمایی کردنش آمد بعد از اینکه وارد خانه شدن گفت: - همینجا منتظر بمونین الان آقا میان. زمان زیادی نگذشته بود که یک خانمی آمد شایان به محض دیدنش شناخت و از جا بلند شد و گفت: - خانم فرهمند؟ خانم نزدیک آمد و گفت: - بله شما؟ شایان گفت: - ممکنه بشینین؟ باید با هم حرف بزنیم. خانم نشست و گفت: - خب بفرمایید. شایان بی فوت وقت گفت: - شما از شوهرتون خبر دارین؟ خانم فرهمند گفت: - بله زنگ زد داره میاد، چطور؟ شایان: - نه منظورم آقا مصطفی بود. فرهمند: - شوهر سابقم، ما از هم جدا شدیم. شایان: - بله می دونم، می خوام بدونم شما از جاش خبر دارین یا نه؟ فرهمند: - زندانه. شایان: - خانم فرهمند، شوهر شما آزاد شده و الان دوست من و همراه خودش برده میخواستم بدونم شما ازش خبر دارین یا نه؟ فرهمند: - نه آقا! نمیدونم کجاست، دوست شما هم به من ربطی نداره از اينجا برین و دیگه برنگردین. شایان: - خانم، من تو این مدت هرجا که ممکن بود و گشتم ولی انگار آب شده و رفته تو زمین، لطفا اگه آدرسی ازش دارین بگین. فرهمند بلند شد و گفت: - گفتم که ندارم، دست از سرم بردارین، درضمن اون شوهر من نیست. خواست به اتاق برود که شایان گفت: - حورا هنوزم تو همون پروشگاهِ؟ خانم فرهمند به سمتش برگشت و گفت: - چی؟ شایان بلند شد و گفت: - اگه دولت بفهمه که مادرش زنده است و داره تو رفاه کامل زندگی میکنه میدونی چیکار میکنه؟ شما رو میاندازه زندان به جرم کودک آزاری، شما چهار ساله بچه تو گذاشتی پرورشگاه، اصلا میدونی سر اون بچه چی اومده تو این مدت؟ فرهمند: - تو چی میدونی از زندگی من؟ شایان: - همه چی رو میدونم، این خونه از اموال مصطفی است نه؟ فرهمند ناراحت شد و گفت: - از اينجا برو بیرون. شایان: - من میرم، ولی زیاد طول نمیکشه که پلیس میاد سراغتون، بعد شما میخواین جواب اون بچهی طفل معصوم رو چی بدین؟ فرهمند: - دنبال چی میگردی؟ شایان: - یه آدرس. فرهمند: - نمیدونم. شایان: - خیلی خب، خودت خواستی. شایان از خانه خارج شد هنوز به در حیاط نرسیده بود که خانم فرهمند صداش زد. شایان سمتش برگشت. فرهمند گفت: - من ازش هیچ اطلاعی ندارم فقط میدونم یه پسر خاله داره که از زیر و روی زندگیش خبر داره میتونین برین سراغ اون، ولی لطفا زندگی منو خراب نکنین. شایان: - عوضیِ آشغال ، چطور میتونی اسم خودت رو مادر بذاری؟ اون بچه لهله میزنه تا بفهمه خانوادهاش کیه و کجاست، بعد تو به فکر خودتی؟ اصلا به وضعیت اون بچه فکر کردی؟ فرهمند: - به شما ربطی نداره، اگه آدرس نمیخوای به سلامت. شایان با حرص گفت: - آدرس؟ خانم آدرس را گفت و تاکید کرد که به کسی چیزی نگوید. شایان به سرعت به سمت آدرس رفت و در زد ولی کسی جواب نداد از خانهی بغلی یک خانمی بیرون آمد و گفت: - بفرمایید با کی کار دارین؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتاد... سهراب بیهوش، با بالا تنهی برهنه، داخل یک سوله به صندلی چوبی بسته شده بود. یکی از افراد وکیلی یک سطل آب تو صورتش پاشید سهراب از ترس بیدار شد و اطراف خود را نگاه کرد وکیلی گفت: - فکر نمیکردم انقد ضعیف باشی که با چند تا ضربه بیهوش شی. سهراب با حال داغون گفت: - دیگه چی میخوای؟ لعنتی. وکیلی گفت: - زنم من رو دوست داشت تو اشتباه میکنی. سهراب با نیشخند گفت: - تو واقعا ترسویی، حتی نمیتونی با برادرت روبرو بشی، چه برسه به اینکه درمورد زنت ازش بپرسی. وکیلی با شلاق تو دستش تو سینهاش زد، سهراب از درد به جلو خم شد وکیلی گفت: - اموالم رو میخوام. سهراب با درد گفت: - دست دولته، همش مصادره شد. جایزهاش شلاق بود. وکیلی نمیخواست قبول کند که زندگیش را از دست داده. گفت: - خب برام پسش بگیر. سهراب: - نمیتونم. بازم شلاق. وکیلی گفت: - باید بتونی، من کلی خون دل خوردم تا اون همه ثروت رو به دست آوردم. سهراب با نیشخند گفت: - خون دل یا خون مردم؟ بازم شلاق، وکیلی بیرحم برایش مهم نبود که زیر آن شلاقها چه بلایی سر سهراب میآید بعد از زدن هفت یا هشت ضربه، شلاق را زمین انداخت و بلند گفت: - بیارینش. رد شلاق روی بدن سهراب کبود شده و بالا آمد یکی از افرادش یک کیف چرم کوچیک آورد وکیلی از داخلش یک سرنگ درآورد و محتویات داخل شیشه را داخل سرنگ کشید و گفت: - این تقاص نابود کردن زندگی منه. سرنگ را نزدیک بازوی سهراب برد سهراب تقلا می کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد گفت: - چیکار میکنی عوضی؟ این دیگه چیه؟ وکیلی بدون جواب دادن سرنگ را داخل بازوی سهراب خالی کرد و گفت: - یادته مثل یه دوست وارد زندگیم شدی؟ بهت اعتماد کردم زندگیم رو در اختیارت گذاشتم تو رو شریکم کردم هر کاری می کردم به تو میگفتم ولی تو چیکار کردی؟ از پشت بهم خنجر زدی منو به پلیس فروختی، ولی من بلد بودم چجوری خودم رو نجات بدم حکم ابدم شد پانزده سال و با وصیغه بیرون اومدم تا از تو و همه کسایی که زمین زدنم انتقام بگیرم. سهراب سرش گیج میرفت حالت تهوع گرفته بود گفت: - چی.. بهم.. تزريق... کردی؟.. حالم بده. وکیلی گفت: - هنوز اولشه، نابودت میکنم، زن خوشگلت رو جلوی چشمات میکشم. سهراب نالید: - با زنم.. کار... نداشته باش.. اون.. تقصیری... نداره. وکیلی محتویات سرنگ دیگری رو هم در بازوی سهراب خالی کرد و سهراب کسری از ثانیه بیهوش شد وکیلی بلند شد و رو به افرادش گفت: - از این لحظه به بعد هر دو ساعت یه سرنگ رو تو بازوش خالی میکنین و اگه کم کاری کنین پدرتون و درمیارم، فهمیدین یا نه؟ همه یک صدا گفتن: - بله قربان. .... رعنا گفت: - شایان تو بهم گفتی پسرم رو بهم برمیگردونی، الان سه روز گذشته، پس چرا کاری نمیکنی؟ شایان آشفته حال گفت: - خاله آروم باش، بخدا کم کاری نکردم هرجایی که فکر میکردم باید باشه رفتم ولی نبود حتی به اون آدرسی که تو پیام گفته بود هم رفتم ولی نبود من پیداش میکنم قول میدم. رعنا گفت: - نباید به حرفت گوش میدادم از اولم باید میرفتم پیش پلیس، شاید اونا بتونن پسرم رو پیدا کنن. شایان که از رعنا حرصش گرفته بود گفت: - خاله لطفا، اینجور همه چی خراب میشه من صحیح و سالم بهتون برمیگردنمش، فقط یکم بهم زمان بدین. رعنا تو این سه روز لب به غذا نمیزد و کارش فقط اشک ریختن بود شایان دیگر نمیدانست که کجا دنبال سهراب برود، تا اینکه یک فکری به سرش زد و سریع از خونه خارج شد و یک ساعت بعد، جلو در سفید رنگ مرتضی وکیلی بود زنگ خونه را زد یک خانم گفت: - بله کیه؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و نه... لیانا گفت: - مامان رعنا نگران نباش، پیداش میشه. رعنا گفت: - دلم شور میزنه یه حس بدی دارم، شما بهش گفتین که من اینجام؟ شاید بخاطر همین نمیاد و گوشیش رو جواب نمیده. شایان گفت: - نه خاله رعنا این چه حرفیه؟ ما بهش هیچی نگفتیم ولی مطمئنم اگه بفهمه شما اینجاین حتما میاد. دوباره به سهراب زنگ زد که جواب داد شایان با ناراحتی گفت: - معلومه تو کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ صدای شخص پشت خط شایان را ساکت کرد شایان با تعجب گفت: - چطور ممکنه؟ پس رانندهاش کجاست؟ - .......... - آدرسش رو بدین من الان میام. بعد از اینکه قطع کرد از عزیزخانم درخواست کرد تا مدارک ماشین را برایش بیاورد. رعنا جلویش ایستاد و گفت: - چیشده؟ کی بود؟ شایان: - از کلانتری بود میگفت ماشین وسط کوچه رها شده و صد معبر کرده محلیها زنگ زدن پلیس. رعنا نگران شد و گفت: - یعنی چی؟ سهراب کجاست پس؟ شایان گفت: - نمیدونم خاله، الان میرم کلانتری تا ببینیم قضیه چیه. رعنا گفت: - منم میام. شایان: - نه شما بمون هرخبری شد بهتون میگم. رعنا: - من دلم طاقت نمیاره میخوام بیام. شایان تسلیم شد و راهی شدن. لیانا گفت: - منم میام. بلند شد و سمت بقیه رفت، شایان با ناراحتی گفت: - تو دیگه کجا؟ خونه خاله که نمیریم، میریم کلانتری. لیانا با التماس گفت: - توروخدا عمو، دلم شور میزنه میخوام بیام. شایان: - سهراب منو میکشه اگه بفهمه تو رو بردم کلانتری، میدونی که چقد حساسه. لیانا: - شایان لطفا بذار بیام. شایان به عزیزخانم گفت: - مواظب لیانا باش تا ما برگردیم. رعنا و شایان بی اهمیت به التماس و ناراحتی لیانا از خانه خارج شدن........ ماشین داخل پارکینگ کلانتری بود ولی از سهراب خبری نبود مسئول پرونده گفت: - یک نفر به ما زنگ زد و گفت ماشین وسط کوچه پارک شده که صد معبر کرده و از رانندهاش هم خبری نیست نیروهای ما رفتن و ماشین رو توقیف کردن سپر و چراغ ماشین شکسته فعلا هیچ شاکی نداره میتونین ماشین رو ببرین. رعنا پرسید: - پس پسر من کجاست؟ اون رانندهی ماشین بود، یعنی چی که از رانندهاش خبری نیست؟ آقا توروخدا بگو برای پسر من اتفاقی افتاده؟ مسئول پرونده گفت: - ما خبر نداریم، ولی اگه بخواین دنبالش بگردیم باید پرونده تشکیل بدین. شایان گفت: - خیلی ممنون نیازی به تشکیل پرونده نیست این دوست من عادت داره بیخبر جایی بره، اولین بارش نیست. شایان و رعنا سوار ماشینِ سهراب شدن و از کلانتری خارج شدن رعنا معترضانه گفت: - چرا نذاشتی پرونده تشکیل بدیم؟ شایان گفت: - مطمئنم که اونا بردنش، نباید پای پلیس تو این ماجرا باز بشه واگرنه برای همه بد میشه. رعنا متعجب گفت: - داری از کی حرف میزنی؟ اونا یعنی کی؟ شایان: - خاله بهم اعتماد کن پسرت رو زنده و سالم تحویلت میدم فقط یه مدت دندون رو جگر بذار، باشه؟ رعنا: - چی میگی شایان، تو از پسرم خبر داری؟ شایان _ فعلا نه، ولی مطمئنم حالش خوبه، الان شما رو به خونه میبرم، خودم میرم دنبالش هرطور شده میارمش باشه؟ رعنا اشک ریخت و گفت: - منم میام. شایان: - نه خاله، اونجا برای یه خانم خیلی خطرناکه، لطفا بهم اعتماد کن. ... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و هشت... *بخش ششم* ... راوی.... سهراب در یک اتاق چوبی خالی وسط جنگل زندانی بود ولی نمیدانست توسط چه کسی؟ وقتی مطمئن شد که کسی اطراف نیست گوشی مخفیش را در آورد و به فردی پیام نوشت و از جای خود با خبرش کرد و سریع گوشی را داخل جیبش گذاشت، ده دقیقهای گذشت و برایش غذا آوردن چیزی جز یک کاسه سوپ و نصف نان نبود از گشنگی که بهتر بود دو روز هیچی نخورده بود. وقتی غذا خوردنش تمام شد در باز شد و وکیلی وارد شد و گفت: - با اون فرار بینظیرت گل کاشتی پسر، من با اینکه ازت ضربه خوردم ولی بازم دست کم گرفتمت. سهراب گفت: - باز چی میخوای؟ خسته نشدی از این موش و گربه بازیا؟ وکیلی گفت: - تا به خواستم نرسم کنار نمیکشم. گوشی را جلو پای سهراب پرت کرد و گفت: - پنج دقیقه وقت داری زنگ بزنی به هرکی که میخوای تا هر چیزی که ازم دزدیدی رو بهم برگردونه واگرنه تو همین جنگل چالت میکنم. بعد به دیوار تکیه زد و ساعتش را کوک کرد سهراب هم سمت پنجره رفت و به بیرون زل زد. وکیلی گفت: - زمانت داره میگذره، زود زنگ بزن. سهراب هیچ نگفت پنج دقیقه تموم شد وکیلی نزدیکش شد و با چوبی که دستش بود محکم به پشت پای سهراب کوبید، سهراب از درد به زمین افتاد و با تنفر به وکیلی زل زد و گفت: - چیزی که میخوای دیگه وجود نداره. وکیلی: - ثروتم رو میخوام، خونه و ماشینم رو میخوام، زن و بچهام رو میخوام، تو همه رو ازم گرفتی یعنی چی که وجود نداره؟ سهراب با نیشخند گفت: - از برادرت بپرس. وکیلی با چوب به کمر سهراب کوبید و گفت: - حرف بزن ببینم منظورت چیه. سهراب کف اتاق افتاد و هیچ نگفت وکیلی دوباره به کمرش زد و داد زد: - بگو با زندگی من چیکار کردی؟ بگو زنم کجاست؟ و بیدرنگ سهراب را با چوب میزد. سهراب تنها کاری که ازش برمیآمد صبر و سکوت بود خیلی گذشته بود وکیلی هنوز دست از زدن سهراب برنداشته بود و سهراب بیحال کف اتاق افتاده بود و گفت: - از من چیزی گیرت نمیاد زنگ بزن به برادرت و ازش بپرس زنت کجاست؟ وکیلی جلوی سهراب نشست و گفت: - حرف بزن لعنتی، بگو چی میدونی؟ سهراب خودش را روی زمین کشید و به دیوار تکیه داد و گفت: - ازش میترسی، آره؟ نیشخندی زد و ادامه داد: - معلومه که میترسی، واگرنه الان زنگ میزدی و ازش میپرسیدی که چه بلایی سرت آورده. وکیلی التماس گونه گفت: - لطفا بگو چی میدونی. سهراب: - وقتی تو افتادی زندان، وقتی حکم ابدت دراومد زنت صیغه برادرت شد. وکیلی دوباره با چوب به کتف سهراب زد و گفت : - دروغ میگی کثافت. سهراب از درد کبود شد و گفت: - اگه بهم اعتماد نداری، چرا میپرسی؟ وکیلی: - زنم به من خیانت نمیکنه اون ازم طلاق گرفت چون میخواست مهریهاش رو از اموال مصادره شدم بگیره، واگرنه اون دوستم داشت. سهراب: - نداشت، از اولم برادرت رو میخواست وقتی دید به ته خط رسیدی، خودش به پلیس لو دادت، هنوز یک ماه نگذشته بود از زندان رفتنت که رفت سراغ برادرت و التماسش کرد که حتی به عنوان صیغهای پیشش باشه، یه مدت بعد میخواستن عقد کنن بخاطر همین ازت طلاق گرفت میدونی بچهات کجاست؟ وکیلی سر تکان داد و گفت: - کجاست؟ سهراب: - زنت انداختش تو سطل آشغال، چون زنِ اولِ داداشت اجازه نداد اون بچه رو ببره تو خونهاش، زنتم خیلی راحت از بچهاش گذشت. سهراب باز هم کتک خورد وکیلی گفت: - این حقیقت نداره زنم منو دوست داشت اون بچهام رو دوست داشت هرگز از ما نمیگذره. از اتاق بیرون رفت، سهراب از ضعف و درد بیهوش شد... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و هفت... بهار: - ولی اون تو رو خیلی دوست داشت، دنبال خونه بود که بعد ازدواج برین اونجا، ولی تو چه میفهمی زندگی چیه. گفتم: - بهار بس کن، من چطور میتونم با کسی که دوست ندارم زندگی کنم. بهار: - اگه یکم بهش توجه میکردی ازش خوشت میاومد من مطمئنم، چون دیدم دلت لرزید ولی انقد مغروری که نخواستی قبول کنی. گفتم: - بسه بهار، من هرگز نمیتونم از سهراب بگذرم. گوشیش زنگ خورد با تعجب گفت : - دختر سهرابه. سمتش رفتم و گوشی را از دستش گرفتم و جواب دادم با صدای بغض آلود گفت: - زنگ زدم به گوشیت، جواب ندادی مجبور شدم به بهار زنگ بزنم. گفتم: - گوشیم افتاد و شکست، چیزی شده؟ با ناراحتی گفت: - تو از سهراب خبر داری؟ من: - نه ندارم چطور؟ لیانا: - هیچی، مزاحمت نمیشم پس. گفتم: - لیانا داری نگرانم میکنی خب بگو چیشده؟ لیانا: - به شایان پیام داده بود که یک ساعت دیگه میرسه خونه، ولی الان دوساعت گذشته و ازش خبری نیست. من: - خب شاید تو ترافیک گیر کرده. لیانا: - گوشیش رو جواب نمیده خیلی نگرانم. من: - انشاالله که خیره، نگران نباش میاد. بعد خداحافظی قطع کردم بهار گفت : - اتفاقی افتاده؟ گفتم: - سهراب قرار بوده یک ساعت پیش بره خونه، ولی ازش خبری نیست. بهار: - خب چرا باید سراغش رو از تو بگیره؟ من: - نگرانن، به همه دوست و آشنا زنگ میزنن. خیلی حساس شده بود داشت به همه چی گیر میداد غذا خوردیم و امیر به دنبالش آمد و برای خرید جهیزیه و لباس و بقيه لوازم رفتن. منم کاری جز خوابیدن نداشتم البته که خیلی هم خسته بودم.... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و شش... ... مهتا... تو مسیر، فرامرز به داروخانه رفت و لوازم برای عوض کردن پانسمان پای مجروحم را گرفت به سمت خانه رفتیم. فرامرز گفت: - کسی رو داری که ازت مراقبت کنه؟ گفتم: - نه من تنها زندگی میکنم. فرامرز: - یعنی هیچکی نیست که بیاد پیشت؟ گفتم: - دوستم هست ولی خب نمیتونم بهش بگم چون درگیر کارای ازدواجشه. فرامرز: - نباید خودت رو اذیت کنی باید استراحت کنی تا پات خوب بشه و اگه مدام بخوای راه بری و خودت رو خسته کنی پات دوباره به خون ریزی میافته. من: - مواظبم. از ماشین پیاده شدیم و با کمک دیوار سه طبقه را بالا رفتم در خونه را باز کردم و وارد شدیم، فرامرز گفت: - حالا که اومدی دیگه نباید بری پایین، تا پات خوب بشه. روی زمین نشستم، لوازم را آورد و پانسمان پام را باز کرد و ضدعفونی کرد و با گاز و باند جدید بست و بعد از شستن دستهایش رفت. گشنه بودم سراغ یخچال رفتم طبق معمول چیزی برای خوردن نبود نانها هم خشک شده بودن. طبقه پایین رفتم و زنگ همسایه را زدم از او گوشی خواستم اجازه داد زنگ بزنم شماره بهار را گرفتم و بعد از اینکه جواب داد گفتم: - بهار میشه بیای پیشم؟ با نگرانی گفت: - اتفاقی افتاده؟ گفتم: - نه چیزی نشده، راستش تو خونه هیچی برای خوردن ندارم پام آسیب دیده نمیتونم برم خرید، گفتم اگه میشه تو برام نون بخری. گفت که سریع میاد به خانه برگشتم ، پام خیلی درد میکرد یکساعت طول کشید تا آمد در را برایش باز کردم و با دست پر آمد کلی وسیله خریده بود پلاستیکها را داخل آشپزخانه گذاشت و گفت: -چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟ نمیخواستم واقعیت را بگم گفتم: - چاقو بریده، نمیتونم راه برم. برام صبحانه آورد و خوردم گفت: - بریم خونه ما. گفتم: - نه تو به اندازه کافی درگیری، نمیخوام زحمتت بدم. بهار: - زحمتی نیست، من نیستم مامانم اینا که هستن مواظب تو هستن و منم خیالم راحته. با لبخند گفتم: - نه قربونت، همینجا راحتم. بهار: - آخه دختر چیکار میکردی که اینجوری شدی؟ به دروغ گفتم: - هیچی بابا داشتم میوه پوست میکندم چاقو از دستم افتاد پام و برید. مشکوک گفت: - بیخیال بابا، یه چاقو میوه خوری تو رو به این روز انداخته؟ جواب نداشتم آخه خیلی دروغ بزرگی بود گفتم: - گیر نده دیگه، اصلا فکر کن شکسته، اتفاقه دیگه میافته. بهار ماند و برایم ناهار درست کرد و کلی از امیر و خرید رفتنهایشان تعریف کرد بحث به کوروش رسید، گفت: - مامانِ کوروش میخواد از دختر همسایهشون خواستگاری کنه من ندیدمش ولی میگن خیلی خوشگل و مؤدبه. نمیدانم چرا حسودیم شد گفتم: - به سلامتی، مبارکه. بهار: - یعنی برات مهم نیست که کوروش رو از دست بدی؟ مهتا اون پسر خیلی حیفه، یه کاری بکن. من: - چیکار کنم؟ من دوستش ندارم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و پنج... میخواست گریه کنه از ناراحتی، منو برد خونه، ولی من لال شده بودم نمیتونستم حرف بزنم تا صبحش که زبونم باز شد و بهش واقعیت رو گفتم با هم اومدیم خونه، هیچکی نبود فقط تو بودی که وسط حیاط افتاده بودی، بابابزرگ انقد ازت ناراحت بود که برات اشک نریخت، ناراحتی نکرد رفت خونه هر سرنخی که مربوط به قتل و من بود رو جمع کرد زنگ زد به پلیس، وقتی اومدن بهشون گفت: - سهراب پیش من بود الان آوردم تحویل پدرش بدم که دیدم خودکشی کرده. حق با اون بود پلیسا هیچی که نشون بده این یه قتل بوده رو پیدا نکردن رفتن، تو رو دفنت کردیم من و بابابزرگ و صدی، دیگه هیچکی نبود، هیچکدوممون ناراحت نبودیم برعکس خوشحال بودیم که تو مردی. سهراب بعد از یک سکوت طولانی گفت: - بابابزرگ منع کرده بود که این خاطره رو برای کسی تعریف کنم من قولم رو شکستم، امشب و پیشت میمونم تا حرفای تو رو بشنوم ولی حقت مرگ نبود باید اون صدی لعنتی جای تو میمرد چون اون، تو رو به این روز انداخت. ساعتها گذشت سهراب کنار قبر پدرش به درخت تکیه داده بود و در سکوت فقط به روبرو خیره شده بود و به صدای زنگ گوشیش اهمیت نمیداد یک پیرمرد ریش سفیدِ خمیده که در آن نزدیکیها نشسته بود گفت: - جوون این گوشیت خودش رو کشت جواب بده نگرانتن. گوشیش را از جیبش درآورد و نگاه کرد کلی تماس از دست رفته از شایان، لیانا، خانه و شماره ناشناس بود برای شایان نوشت: - یک ساعت دیگه خونهام. صدایش را قطع کرد و دوباره در جیبش گذاشت، ناگهان به خودش آمد که زندهها را ول کرده و پیش مردهها نشسته!. سریع از جاش بلند شد و به سمت خونه رفت، تصمیم گرفت بعد از تعویض لباسهایش به دنبال مادرش برود. نزدیک خانه بود گوشیش را برداشت تا به شایان زنگ بزند یک چشمش به راه بود و آن یکی به گوشی که ناگهان با یک موتوری تصادف کرد، مرد بیچاره پخش زمین شد، سهراب به سرعت پیاده شد و به سراغ مرد رفت و کلاه کاسکتش را برداشت همان لحظه کسی تفنگی را روی سرش گذاشت و وادارش کرد که همراهش برود سهراب خواست تفنگ را بگیرد که مرد موتوری هم تفنگش را جلو صورت سهراب گرفت و دیگر کاری از شهراب برنمیآمد گفت: - شما کی هستین؟ چی میخواین؟ مرد گفت: - بلند شو تا یه گلوله حرومت نکردم. سهراب خواست مقاومت کند ولی دستهایش را گرفتند و با زور بردنش به سمت ماشین مشکی رنگی که پشت ماشین خودش بود سوارش کردن. راننده ماشین را روشن کرد و راه افتاد سهراب دوباره پرسید: - شما از طرف کی اومدین؟ مردی که کنار سهراب بود گفت: - دهنتو ببند به وقتش معلوم میشه. سهراب مسرانه گفت: - یعنی من حق ندارم بدونم کی منو گروگان گرفته؟ مرد داد زد: - خفه شو. سهراب سکوت کرد از شهر خارج میشدن سهراب با کنجکاوی نگاه میکرد میخواست بداند چه کسی پشت این ماجراست.... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و چهار... سهراب زمانی که به تهران رسید به قبرستان رفت و کنار قبر هوشنگ نشست و گفت: - دیدی به آرزوت نرسیدی، مادرم رو پیدا کردم زنده، سالم، هه! بازم میخوای مخفی کنی آره؟ گوش کن هوشنگ خان همتی تو نه همسر خوبی برای مادرم بودی نه پدر خوبی برای من، ولی ازت میگذرم چون عزیزم رو پیدا کردم، زمانی که گفتی مرده، منم مردم ولی الان دوباره متولد شدم میخوام برم پیشش بگم که چقد دوستش دارم بگم که میخوام همهی زندگیم رو ببخشم و برم پیشش، ولی قبلش میخوام گناهم و اعتراف کنم شاید یکم سبک شم. نفس عمیق کشید و گفت: - یادته زمانی که مامانم رو آتش زدی و منو بردی خونهی اون دوستِ کثافت تر از خودت؟ اونم مثل تو دست بزن داشت زمانی که میرفتی پی الواتی و نشئگیت، منو به جرم اینکه تو خونهاش مزاحمم میزد، به جرم اینکه دختر کوچولو داره و من هیزی نکنم داغم میکرد، آخه بچه شش ساله چه میفهمه هیزی چیه! یک روز که میخواست بره روی پشت بوم تا با کفتراش بازی کنه انقد نردبون رو تکان دادم که افتاد، سرش شکست دست و پاهاش فلج شد زبونش و گاز گرفت دیگه بعد از اون نتونست حرف بزنه، نتونست بهم تهمت بزنه، حتی نتونست به کسی بگه که کار من بوده، رفتم سراغ دخترش تا میتونستم زدمش به جرم اینکه به پدرش دروغ میگفت که من هیزی کردم، به جرم اینکه کتک خوردن منو با لذت تماشا میکرد، به جرم اینکه دختر احمد قپونی بود. با یاد آوری گذشته نیشخندی زد و ادامه داد: - منو بردی خونه عمه صدیقه که مثلا بشه مادرم، اون لیاقت مادر شدن نداشت منو میزد فقط بخاطر اینکه بهش نمیگفتم مامان، ازش متنفر بودم دیگه حتی بهش عمه هم نمیگفتم، بهش چی میگفتم؟ آهان! انقد عصبیم میکرد که صِدی صداش میکردم با کمربند میافتاد دنبالم تا جا داشتم منو میزد انقدر روی مخ هم راه رفتیم که نتونست تحملم کنه از خونه بیرونم انداخت، بعدش کجا رفتیم؟ آهان رفتیم تو يه خونه چهل متری اجارهای، خونه رو کرده بودی پاتوق، یادته نسناس؟ هر شب کلی آدم جور واجور میاومدن و میخوردن و میریختن و میرفتن، کار من چی بود؟ آفرین! حمالی اون آشغالا، آخه یه بچهی شش ساله از پذیرایی و کارای خونه چی حالیشه؟ کار تو چی بود؟ کتک زدن من، برای اینکه آبروت رو بردم و نتونستم چای بیارم، یادته تولدم بود، زمستون بود، برف میبارید،هوا سرد بود، تنبیهام کردی که برم تو کوچه وایستم، لباس گرم تنم نبود داشتم یخ میزدم همسایه طبقه پایینی از خونه اومد بیرون از فرصت استفاده کردم و اومدم داخل، وایستاده بودی کنار بخاری و برای خودت مواد میزدی و از خوشی آهنگ میخوندی خون جلوی چشمام و گرفت، وقتی پنجره رو باز کردی تا بیرون رو نگاه کنی، اومدم نزدیک تمام توانم رو جمع کردم و اون گلیم زیر پات رو کشیدم از پنجره پرت شدی پایین سرت شکست، داشت ازت خون میرفت با اینکه بهم بدی کرده بودی بازم اومدم رو سرت و التماست کردم تا بلند شی تا دوباره نفس بکشی ولی تو مردی، از ترس رفتم خونه بابابزرگ، خونه بابافرهاد، آدرسش رو یاد داشتم، دروغ چرا؟ زمانی که پیش صدی بودم میاومد و منو میبرد خونهاش، آدرسش رو هم بهم گفته بود که اگه یه وقت کاری داشتم بهش بگم وقتی منو با اون حال دید -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و سه... لیانا گفت: - شما خیلی مهربونی. رعنای غمزده گفت: - چه فایده وقتی سهراب منو نمیخواد، حالا نوبت شماست تعریف کنین. لیانا براش توضیح داد که چه اتفاقی برای مادرش افتاده یا چه طور شد که فرزند خواندهی سهراب شده رعنا تمام حرفهایش را شنید و گفت: - الهی من بمیرم برات که انقد سختی کشیدی ولی دیگه غصه نخوریاا من جای مامانت، سهرابم که پدرته، تو یه خانواده داری الان. لیانا با لبخند گفت: - بهترین خانوادهی دنیا رو دارم. شایان یالله گفت و وارد شد و به من و لیانا گفت: - سهراب زنگ زده بود گفت آماده شیم و بریم سر جاده و یه ماشین بگیریم و بریم. رعنا سریع از جا بلند شد و روبروی شایان ایستاد و گفت: - چی میگی آقا شایان؟ سهراب الان کجاست؟ شایان گفت: - سهراب رفته تهران و از ما خواست که بریم. رعنا روی زمین نشست و گفت: - اون منو نمیخواد. لیانا نزدیک رفت و بغلش کرد و گفت: - مامان جون، سهراب فقط ناراحته، درکش کنین بالاخره میفهمه که شما تمام تلاشتون رو کردین. اشکهای رعنا جاری شد و گفت: - من تو زندگیم فقط از خدا میخواستم جونم رو بگیره تا پیش پسرم باشم ولی حالا که اون زنده است نمیخواد منو ببینه. شایان نشست و گفت- خاله رعنا انقد خودت و اذیت نکن ما با سهراب حرف میزنیم قانعش میکنیم که برگرده پیشتون، اون فقط ناراحته، همین. رعنا از جا بلند شد و به اشپزخونه رفت و ظرف، قاشق و لیوانها را آماده گذاشت. شایان گفت: - زحمت نکشین ما دیگه میخوایم بریم. رعنا همینطور که مشغول کار بود گفت: - این وقت شب از اینجا ماشین رد نمیشه مهتابم که پاش آسیب دیده است نمیتونین جایی برین غذا بخورین زنگ میزنم فرامرز بیاد و ببرتتون. شایان: - ما نمیخوایم زحمت بدیم به ایشون، میریم سر جاده منتظر میمونیم تا یکی بیاد. رعنا بی اهمیت به حرف شایان گوشی را برداشت و زنگ زد و از یکی خواست تا به خانه بیاید. پنج دقیقه بعد فرامرز آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با بقیه، نشست. رعنا گفت که ما میخواهیم برویم. آقا فرامرز گفت: - بعد از غذا خوردم میرسونمتون تهران. شایان هر چقدر تعارف کرد ولی آنها حرفشان را دوتا نکردن بعد از آن که غذا خوردیم از خانه خارج شدیم، روبروی در حیاط یک ماشین نقرهای رنگ پارک بود که سوارش شدیم رعنا هم آمد. فرامرز گفت: - تو کجا میای؟ بمون همینجا فردا مریض میاد. رعنا گفت: - پسرم الان اولویت داره، میخوام خونه و زندگیش رو ببینم. فرامرز مخالفت نکرد و به سمت تهران حرکت کردیم نزدیک صبح به خانهی سهراب رسیدیم، شایان و لیانا پیاده شدن و از ما هم دعوت کردن که داخل برویم. رعنا گفت: - همین که از دور خونهشو میبینم برام کافیه، نمیخوام ناراحتش کنم. فرامرز گفت: - رعنا نمیخوای برای آخرین بار بری سراغش! نمیخوام بعدا حسرتش به دلت بمونه که تا دم در خونهاش رفتی و داخل نرفتی. رعنا با شرم گفت: - میترسم منو از خونهاش بیرون کنه دلش رو ندارم میمیرم. فرامرز اصرارش نکرد درعوض لیانا گفت: - مامان رعنا! میشه بیای بریم داخل؟ سهراب مهمونش رو بیرون نمیکنه، خواهش میکنم بخاطر من. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و دو... سر تکان دادم و گفتم: - نه، فقط بخاطر لیانا دنبالم اومد واگرنه منو نمیخواد. رعنا: - تو چی؟ تو پسرم رو میخوای یا نه؟ از تایید کردنش خجالت میکشیدم قبل از اینکه جواب بدهم گوشی رعنا زنگ خورد جواب داد: - سلام جانم. - ........ - آره همه به جز سهراب اینجان. - ....... - نمیدونم تا حرفام رو شنید رفت، حتی یه کلمه هم حرف نزد. - ........ - میترسم از اینکه منو نخواد حالا که پیداش کردم تحمل دوری و بی خبریش رو ندارم. - ......... - میشه ازت خواهش کنم بری خونهی کدخدا یا مشحسن، دلم نمیخواد بچهها غریبی کنن. - ......... - مرسی که درک میکنی خداحافظ. گفتم: - کسی قرار بود بیاد اینجا؟ رعنا گفت: - فرامرز رو که امروز دیدین اون میخواست بیاد حالا امشب بره جای دیگه هم مشکلی نداره. لیانا: - چرا باید بیاد خونهی شما. رعنا خندید و گفت: - چون شوهرمه. با تعجب گفتم: - آقا فرامرز شوهرتونه؟ رعنا گفت: - آره عزیزم واگرنه چرا باید کارش رو ول میکرد و بخاطر من میاومد اینجا. گفتم: - ما نمیخواستیم مزاحم بشیم، زنگ بزنین آقا مرامرز بیان خونه، ما میریم. رعنا: - کجا میرین این موقع شب، ایشالا سهرابم هم میاد امشب رو اینجا میمونین. لیانا: - رعنا خانم. رعنا: - میتونی مامان صدام کنی تو دیگه دختر من محسوب میشی. لیانا نخودی خندید و گفت: - مامانرعنا، چیشد که شما دکتر شدی یا چطور با آقا فرامرز ازدواج کردی؟ رعنا: - برای سیر کردن شکمم هرکار تونستم انجام دادم یه مدت تو خیاطی کار کردم، یه مدت تو آموزشگاه موسیقی آبدارچی شدم و مغازه داری کردم یه روز اتفاقی فرامرز اومد تو مغازهای که من شاگردی میکردم چند دست لباس خرید و رفت، از اون به بعد هر هفته میاومد یه تیکه لباس میخرید چند وقتی همین روال ادامه داشت تا اینکه اومد جلو و ازم خواستگاری کرد اولش قبول نکردم چون امید داشتم که هوشنگ از خر شیطون پیاده میشه و سهرابم رو بهم برمیگردونه هیچ وقت باور نکردم که بچهام مرده دیگه از همه جا ناامید شدم تو مغازه بودم که فرامرز دوباره اومد وقتی غمم رو دید خواست بهم کمک کنه خودش دکتر بود منو برد تو مطب خودش و من شدم منشیش، یکی دو هفته که گذشت خواستم به منم آموزش بده قبول کرد من شروع کردم درس خوندن و فرامرز همه جوره هوام و داشت هم برام کتاب میآورد، هم کمک میکرد بفهممشون، هم اجازه داد تو مطبش شبا رو بمونم، کنکور دادم و قبول شدم تو همون حین با فرامرز ازدواج کردم و دانشگاه رفتم و الان شدم دکتر اطفال، میخواستم به بچههایی که مثل سهرابم مریض بودن کمک کنم، اینجا یه خونه قدیمی و کهنه بود که با کمک فرامرز و اهالی تعمیرش کردیم و بهداریش کردیم فقط بخاطر اینکه نزدیک سهرابم باشم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و یک... انقد سر وصدا راه انداختم تا همسایهها نجاتم دادن بخاطر سوختگیهای بدنم یک ماه بیمارستان بستری بودم وقتی مرخص شدم برگشتم، خونهام خاکستر شده بود هیچی نمونده بود ازش، سراغ هرکی که میشناختم رفتم تا خبری ازت بگیرم ولی هیچکی از هوشنگ و بچهام خبر نداشتن دو ماه گذشت اتفاقی تو خیابون هوشنگ رو دیدم هرچی التماسش کردم جوابم رو نداد تعقیبش کردم ولی جای مشخصی نداشت هر دفعه یه جا میرفت انقد رو مخش راه رفتم تا قبول کرد جات رو بهم نشون بده منو آورد تو این روستا، پشت بهداری یه قبرستون قدیمی هست یه تله خاک نشونم داد و گفت اینم سهرابت، باورم نشد انقد اصرار کردم تا گفت مریضی ناعلاج گرفتی و طاقت نیاوردی اون عوضی هم بخاطر اینکه دست من بهت نرسه آورده تو این روستای دور افتاده دفنت کرده، تا امروز من بخاطر تو اینجا موندم تا نزدیکت باشم، سهراب من ازت نگذشتم همیشه به یادت بودم تنها دلخوشیم این بود که نزدیکتم. سهراب سر به زیر نشسته بود و فقط گوش میداد شایان چاییش تو دستش مانده بود و با دهن باز به رعنا نگاه میکرد لیانا آرام اشک میریخت من هم که با بهت و ناباوری نگاه میکردم سهراب سوئیچ را از کنار شایان برداشت و بیرون رفت، هیچکی هیچکاری نمیکرد انگار شنیدن این حرفها برای همه گرون بود صدا از سنگ درمیآمد ولی از ما نه. شب شد ولی از سهراب خبری نبود نگران بودیم که نکند بخواهد بلایی سر خودش بیاورد رعنا طفلی با حال داغونش، داشت شام درست میکرد و آرام و بیصدا اشک میریخت شایان در حیاط نشسته بود و مدام به سهراب زنگ میزد ولی او جواب نمیداد لیانا به آشپزخانه رفت و رعنا را بغل کرد و گفت: -شما خیلی سختی کشیدین ولی میخوام بهتون بگم سهراب هم از شما دست نکشید تمام این مدت دنبال شما بود حتی گاهی میرفت قبرستون و التماس یه مرده رو میکرد تا بگه شما رو کجا دفن کرده اون هم پسر خوبی برای شماست هم پدر خوبی برای من. رعنا ازش جدا شد و بالاخره لبخند زد و گفت: - درکش میکنم خیلی سخته بیست و یکی دو سال چشم انتظاری، نمیخوای بگی چیشد که دخترخوندهی سهرابم شدی؟ لیانا با ناراحتی گفت: - خب قضیهاش مفصله، الان به اندازهی کافی غمگین هستین نمیخوام بیشتر ناراحتتون کنم. رعنا بغلش کرد و گفت: - هرچی که مربوط به سهرابم باشه منو ناراحت نمیکنه، بگو لطفا، میخوام بدونم چی سر پسرم اومده تو این همه سال. لیانا گفت: - میگم، به شرط اینکه بریم بشینیم شما به اندازهی کافی خسته شدین نیازی به غذا نبود یه چیز حاضری میخوردیم. رعنا گفت: - دیگه کارم تموم شد برو بشین من شربت درست کنم و بیام. لیانا دستش را کشید به داخل پذیرایی و گفت: - شربت نمیخوایم، بیاین یکم استراحت کنین. رو زمین نشستن، رعنا گفت: - تو چیزی نمیخوام عروس قشنگم؟ گفتم: - رعنا خانم من نمیخوام ناراحتتون کنم ولی پسرتون چون فکر کرد شما عمهشین، بخاطر حرفای که بهش گفته بود میخواست حرصش بده گفت من همسرشم، واگرنه منو پسرتون فقط با هم همکلاسیم. چهرهاش غمگین شد. گفت: - چقد خوشحال بودم از اینکه عروس و نوهمو دارم، درک میکنم پسرم انقد سختی کشیده که حالا گفتن یکی دوتا دروغ حقشه، ولی مطمئنم که خیلی خاطرت رو میخواد که بخاطرت خودش رو تو دردسر انداخته. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت... رعنا با صمیمیت دستش را فشرد و گفت: - خوشوقتم دخترم. لیانا: - شما مادربزرگ من محسوب میشین؟ سهراب ضدحال گفت: - زود تر حرفاتو بزن . شایان با تعجب گفت: - سهراب، این خانم مادرته؟ رعنا با ذوق گفت: - بله من مادرشم و مادربزرگ این خوشگل خانم. لیانا از این حرف کلی ذوق کرد و گفت: - من فقط مادر بزرگِ پدریم رو دیده بودم خیلی زن خوبی بود ولی خب ازش خبر ندارم الان خیلی خوشحالم که یه مادربزرگ دیگه پیدا کردم. رعنا دست لیانا را کشید لیانا هم مقاومت نکرد و کنارش نشست و شروع کردن باهم صحبت کردن شایان گفت: - بهتره ما بریم شما باید مادر و پسری حرف بزنین ما نمیخوایم مزاحم بشیم. رعنا گفت: - نه مزاحم نیستین شما که دوست سهرابی، این خانم خوشگله هم که دخترشه، مهتا هم که عروس گلمه. چای پرید تو گلوی شایان و به سرفه افتاد و گفت: - چی؟ سهراب بلند شد و گفت: - انگار قصد حرف زدن نداری بهتره ما بریم. رعنا گفت: - من فقط سیزده سالم بود که با هوشنگ ازدواج کردم با اینکه موافق نبودم. سهراب دوباره نشست، رعنا ادامه داد: - سال اول همه چیز خوب بود منو هوشنگ تو یه خونهی 100 متری زندگی میکردیم سال بعدش خدا تو رو بهم داد، بازم همه چی خوب بود حالا گاهی بحث داشتیم که اون هم طبیعی بود، چهار سالت بود بابات شبا دیر میاومد خونه، حالت طبیعی نداشت هر وقت میخواستم باهاش صحبت کنم سروصدا راه میانداخت دعوا میکرد کتک میزد و اگه ادامه میدادم میاومد سراغ تو، دیگه باهاش بحث نکردم تا از تو مراقبت کنم بعدا فهمیدم معتاد شده تمام دعواهاش از سر خماری بوده کمکم سر و کلهی عمهات پیدا شد که بعد از ده سال طرد شدن از طرف پدرش برگشته بود خیلی مهربون و دلسوز بود هرموقع با هوشنگ دعوام میشد خودش رو سپر بلا میکرد خیلی طول کشید فهمیدم که اینا همش نقشه بوده دلسوزی کردنش فقط نمایش بوده که خودش رو تو خانوادهمون جا بده، خودش بچه نداشت یعنی نمیتونست بچه دار بشه بخاطر همین از شوهرش جدا شده بود، انقد زیر پای هوشنگ نشست تا تو رو از من بگیره، پدر سادهی تو هم که کل زندگیش رو پای منقل گذاشته بود قبول کرد و یه شب که من خواب بودم تو رو برداشت و برد، پدربزرگت رو خدا از آسمون برام فرستاد تا جلوی هوشنگ رو بگیره کلی باهم دعوا کردن پدربزرگت گفت اگه سهراب رو به صدیقه بده، اون رو هم طردش میکنه حتی راضی شد خودش تو رو و ببره و بزرگ کنه ولی من قبول نکردم و گفتم من هرجا باشم بچهام هم اونجا میمونه، از ما خواست بریم خونهاش و همه با هم زندگی کنیم، ولی هوشنگ که کلهاش باد داشت قبول نکرد و گفت نمیخوام زیر دین پدرم باشم چند هفتهای گذشت ولی از هوشنگ خبری نبود خیلی سخت میگذشت، یه شب اومد خونه خیلی آشفته بود، صدیقهی لعنتی انقد قرض دارش کرده بود که کل زندگیش رو باید میداد پای بدهی، اعصابش بهم ریخته بود سه وعده خوراک منو تو شده بود کتک؛ یه روز که خیلی خسته شدم تو رو برداشتم و از خونه فرار کردم یکی دو هفته تو مسجد، اتوبوس، مترو و هرجایی که بشه یکم خوابید، موندیم؛ خانوادهای هم نداشتم که برم پیششون، آدرس خونهی پدربزرگت رو هم نداشتم، نمیدونم هوشنگ چطوری پیدامون کرد تو خونه زندانیم کرد و اونجا رو آتش زد میگفت ترجیح میده من رو با دستای خودش بکشه ولی نذاره تو خیابون بمونم اتاق چوبی داشت روی سرم آوار میشد بدنم آتش گرفته بود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و نه... فرامرز پایم را پانسمان کرد و خون را از دستم کشید و رویش چسب زد لیانا وارد اتاق شد و تا من را دید شروع کرد به گریه کردن، نزدیک که آمد بغلش کردم همش معذرت خواهی میکرد سعی کردم آرامش کنم ولی او خیلی ناراحت تر از این حرفها بود. سهراب گفت: - بسه لیانا، بسه، انقد گریه نکن چیزی نشده که. لیانا آب دماغش را بالا کشید و گفت: - همش تقصير من بود اگه نمیرفتم دنبال اون مردکِ عوضی، مهتا تو دردسر نمیافتاد. شایان گفت: - بسه دختر، ما اگه دیر رسیده بودیم که الان تو هم وضعت مثل دوستت بود. با تعجب گفتم: - چی؟ سرش را پایین انداخت و گفت: - اون عوضی میخواست من رو هم مثل تو به یکی دیگه بده. او به دختر خودش هم رحم نکرد واقعا که خیلی بیشرف بود سهراب نزدیک لیانا شد و گفت: - هنوز هم ازم بدت میاد؟ لیانا سر تکان داد و گفت: - من هیچ وقت ازت بدم نمیاومد فقط ازت ناراحت بودم که چرا محدودم کردی ولی الان که فهمیدم خیلی دوستت دارم تو منو نجات دادی. بعد با اشتیاق به سمت پدرش رفت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد و سرش را روی سینهاش گذاشت، سهراب انگار که چیز عجیبی دیده باشد لحظهای خشکش زد، اما طولی نکشید که دستانش را دور دخترکش چرخاند. کمی بعد شایان گفت: - این لحظه رمانتیک رو تمومش کنین باید بریم خونه، خاله عزیز سکته کرد تاحالا. سهراب گفت: - آره بهتره بریم. رعنا گفت: - نه! حالا که بعد از این همه مدت پیدات کردم نمیذارم بری. شایان و لیانا با تعجب نگاه میکردن سهراب گفت: - دلیلی برای موندم ندارم. رعنا غمگین گفت: - یعنی انقد ارزش ندارم که بخاطر من چند ساعت بمونی. سهراب گفت: - بریم بچهها. رعنا جلو در را گرفت و گفت: - خواهش میکنم سهراب، لطفا حرفای منو گوش کن اگه قانع نشدی بعد هرجا خواستی برو. سهراب گفت: - فقط دو ساعت بهت وقت میدم که صحبت کنی. دوساعت زمان زیادی بود و نشان میداد سهراب هم به مادرش نیاز دارد و غرورش اجازه کاری را به او نمیدهد رعنا گل از گلش شکفت و گفت: - خونهی من نزدیکه، بریم اونجا حرف میزنیم. فرامرز گفت: - من میرم روستای بالا، هنوز ویزیت چند نفری مونده. رعنا گفت: - خیلی بهم لطف کردی که اومدی، برات جبران میکنم. فرامرز خداحافظی کرد و رفت. با کمک رعنا و لیانا از بهداری خارج شدم و به خانهاش که در روستا قرار داشت رفتیم. یک خانهی سفید با در و پنجرههای آبی که وسط یک حیاط سرسبز و قشنگ بنا شده بود، داخل رفتیم و روی صندلی نشستم، رعنا برای چای گذاشتن به آشپزخانه رفت لیانا که کنارم روی زمین نشسته بود آرام گفت: - این کیه؟ پدرم رو از کجا میشناسه؟ نمیدانستم واقعیت را بگویم یا نه؟ ولی خب اول و آخرش که میفهمید آرام گفتم: - این مادر سهرابِ. با چشمهای گرد شده گفت: - دروغ میگی! سهراب گفت مادرش مرده. شانهای بالا انداختم و گفتم: - خودش گفت من مادرتم، اسمشم رعناست. رعنا خانم لباسهایش را عوض کرد دوباره به آشپزخانه برگشت لیانا نگاهش کرد و گفت: - باورم نمیشه. رعنا خانم با سینی چای آمد و بعد از تعارف کردن نشست و گفت: - دوستات رو بهم معرفی نمیکنی سهراب جان؟ سهراب بیمیل به شایان و لیانا اشاره کرد و گفت: - شایان دوستم لیانا دخترم. رعنا با تعجب گفت: - دخترت؟ لیانا با ذوق دستش را به سمت رعنا دراز کرد و گفت: - من دختر خوندهی سهرابم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و هشت... یکی وارد ساختمان شد رعنا هم فهمید و دستکشهایش را درآورد و به سمت در رفت، ولی دیر شد چون وارد اتاق شد از دیدنش خوشحال بودم سهراب بدون اینکه به مادرش نگاه کند به من گفت: - لیانا و شایان اومدن دنبالمون، باید بریم. رعنا گفت : - پسرم، چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟ من مگه چیکار کردم؟ فرامرز حواسش به جراحیش بود و اهمیت نمیداد سهراب که دید من حرکت نکردم داد زد: - مگه با تو نیستم بلند شو بریم. فرامرز گفت: - چرا داد میزنی جوون؟ مگه نمیبینی دارم جراحی میکنم. سهراب نزدیک آمد و گفت: - با اجازه کی داری این کار رو میکنی؟ ازتون شکایت میکنم. رعنا جلویش ایستاد و گفت: - من خواستم اینجا جراحیش کنیم، الهی قربونت برم آروم باش الان دیگه تموم میشه بعد با هم صحبت میکنیم. سهراب: - حرفی نمونده که بزنیم بعد از این همه سال میخوای نقش مامان دلسوز رو بازی کنی؟ نیازی نیست، این مسخره بازیا رو جمع کنین میخوایم بریم. فرامرز: - این مسخره بازی نیست جوون، این بازی با جون یک انسانه، آروم باش ممکنه دستم بلغزه و اتفاق بدی بیفته، تو که نمیخوای زن و بچه تو از دست بدی؟ رعنا معترضانه گفت: - این چه حرفیه میزنی؟ خدانکنه. باز رو به سهراب گفت: - پسرم، عزیزم، بیا بشین حالت خوب نیست رنگت پریده، خدای نکرده از پا میافتیاا. سهراب زیر لب به جهنمی گفت و ادامه داد: - کارت کی تموم میشه؟ فرامرز: - دیگه آخرشه، میخوام بخیه بزنم. با دلسوزی گفتم: - پات درد نمیکنه. رعنا با ناراحتی گفت: - چیشده پات؟ نکنه تو هم تیر خوردی؟ بعد پاهای سهراب را بررسی کرد، لعنتی چنان با اخم نگاه میکرد که انگار حرف بدی زدم رعنای طفلی جلو پای سهراب نشست و پاچههایش را بالا داد تا دقیق ببیند، سهراب با ناراحتی گفت: - ولم کن چیزی نشده. بعد روی صندلی نشست در اتاق را زدن رعنا در را نیمه باز کرد و گفت: - بله. صدای شایان بود که گفت: - ببخشید خانم، من با آقای همتی کار داشتم. سهراب گفت: - منتظر باش میآیم. رعنا به شایان اجازهی ورود نمیداد. شایان گفت: - این دخترهی سرتق صبر نداره میخواد بیاد اینجا. سهراب رو به فرامرز گفت: - بخیه زدنت تموم نشد؟ فرامرز بیحوصله گفت: - چرا تموم شد دارم پانسمانش میکنم. سهراب با عصبانیت خطاب به مادرش گفت: - میشه در و باز کنی؟ رعنا از جلو در کنار رفت و گفت: - آره قربونت برم ناراحت نباش. شایان وارد شد من را که دید گفت: - حالت خوبه دخترِ شجاعِ فداکار. گفتم: - خوبم. انگار خیالش راحت شد گفت: - لیانا گفت قهرمان بازی درآوردی خیلی نگرانته، الانم تو ماشینه، از دیروز تاحالا نصف انگشتاش رو خورده فکر کنم. خندیدم. شایان رو به سهراب گفت: - بهش بگم بیاد ببینتش از نگرانیش کم شه! گناه داره دختره طفل معصوم. سهراب قبول کرد و شایان رفت رعنا گفت: - دیدی دوستت نگران بوده تو بیخود قضاوت کردی. بهش لبخند زد گناه داشت زن طفلی به اندازهی کافی از پسرش کم لطفی دیده بود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و هفت... مادر سهراب گفت: - خب نظرت چیه؟ میتونی جراحی کنی یا نه؟ مرد گفت: - شدنش که میشه ولی وسیله میخواد، بهتر نیست بره بیمارستان! اونجا مطمئن تره. مادر سهراب گفت: - نه، نمیخوام پسرم تو دردسر بیفته، خواهش میکنم فرامرز، اگه میتونی همینجا انجام بده. مرد گفت: - آخه رعنا نمیخوام پاش عفونت کنه این وسیلهها ضد عفونی نیستن. رعنا: - من ضد عفونیشون میکنم، دیگه چی؟ مرد: - ریسکش بالاست. رعنا: - تو زندگی تاحالا هیچی ازت نخواستم، فقط همین یه بار ازت خواهش میکنم. مرد لبخندی زد و گفت: - خیلی خب وسیلهها رو آماده کن. رعنا لبخند زد و گفت: - خیلی ممنونم ازت. بعد یک سری وسیله از کیف فرامرز درآورد و از اتاق خارج شد و من فقط نگاه میکردم فرامرز گفت: - اینجا تجهیزات لازم نیست باید به صورت سنتی کار کنیم، نمیتونم بیهوشت کنم، باید پات رو بیحس کنم زیاد طولش نمیدیم فقط با ما همکاری کن. گفتم: - من یکم میترسم. فرامرز: - ترس نداره چشماتو ببند دعا بخون. بعد نزدیک آمد و آرام گفت: - مادرشوهرت رو فحش بده تا کارم تموم بشه. تو این وضعیت داشت مسخره بازی درمیآورد رعنا داخل آمد فرامرز میز را نزدیک کشید و رعنا وسیلهها را که بین پارچه گرفته بود با پارچه روی میز گذاشت، کلی تیغ و قیچی وحشتناک بود رعنا کنارم ایستاد و گفت: - نترس عزیزم زود تمومش میکنیم. فرامرز آمپول بی حسی را زد و کمی بعد پای راستم فلج شد نمیدانستم چیکار میکردند ولی یک حس قلقلکی به من میداد رعنا نگاهم کرد و گفت: - تعریف کن از خودت بگو، از پسرم بگو بذار حواست پرت بشه. ولی من فقط میترسیدم. گفتم: - خیلی مونده تا تموم شه؟ فرامرز گفت: - چقد عجولی تو، هنوز تازه شروع کردیم، صحبت کن تا زمان برات زودتر بگذره بگو چطور این اتفاق برات افتاد. گفتم: - نمیدونستم تاوان فداکاری انقد زیاده، واگرنه هرگز خودم و تو دردسر نمیانداختم و همون اول زنگ به سهراب زنگ میزدم. رعنا گفت: - خودت رو فدای کی کردی که انقد پشیمونی؟ گقتم: - دوستم، حتی الان نمیدونم کجاست؟ اصلا از این همه بلا که سرم اومده خبر داره؟ اصلا ناراحت هست یا نه؟ رعنا : - سهراب با تو بود؟ با ناراحتی گفتم: - اون لعنتی حتی اهمیت نداد که چه اتفاقی برام افتاده سرش تو کار خودش بود. فرامرز گفت: - پسرت به کی رفته رعنا که انقد بیخیاله. رعنا با ناراحتی گفت: - سهرابِ من بیخیال نیست، پسرم فقط ترسیده خواسته خودش رو به بیخیالی بزنه. نیشخندی زدم و گفتم: - ترس؟! تفنگ رو گذاشتن روی سرش، چنان بی اهمیت بود انگار که قراره بعد از مرگ دوباره برگرده تو همون موقعیت قبلی، اصلا ترس براش مفهمومی نداره. رعنا با اینکه روی پای من کار میکرد هر از گاهی با نگرانی نگاه میکرد گفت: - سهرابم چیکاره است؟ گفتم: - دانشجوی معماری. رعنا گفت: - بچه که بود آرزو داشت پلیس بشه همیشه یه تفنگ دستش بود نمیدونم چرا نظرش رو عوض کرده، بچهام خیلی سختی کشیده اون هوشنگ لعنتی نذاشته درس بخونه، واگرنه چرا الان باید دانشگاه بره با بیست و هشت سال سن. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و شش... سهراب هیچی نگفت فقط نگاه میکرد تا اینکه عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد با تعجب رفتارشان را نگاه میکردم. دکتر به در تکیه داد و گفت: - باورم نمیشه پسرم رو دیدم. اشکهایش جاری شد لنگان لنگان به سمت میزش رفتم و از پارچ برایش آب ریختم و نزدیکش رفتم با دقت نگاهم میکرد. گفت: - امروز بهترین روز زندگیمه هم پسرم و دیدم هم عروسم و هم نوهام رو. همراه با اشک لبخند زد و آب را از دستم گرفت و گفت: - بشین عزیزم، سر پا موندن برات خوب نیست. کمکم کرد تا روی تخت بشینم. نمیخواستم دروغ بگویم که عروسش هستم از طرفی هم نمیخواستم با برملا کردن حقیقت، سهراب را ناراحت کنم از طرفی هم خوشم میآمد که نقش زنش را بازی کنم. دکتر صندلی را نزدیک تخت آورد و نشست، گفت: - حرف بزن برام، از سهرابم بگو، بگو چیکار میکنه؟ کجا زندگی میکنه؟ اصلا چطور باهم آشنا شدین؟ کی ازدواج کردین؟ کی بچه دار شدین؟. نمیدانستم چه بگویم من که نمیشناختمش، ازدواج هم نکرده بودیم که بخواهم خاطرات تعریف کنم گفتم: - کجا رفت؟ با هیجانی که داشت گفت: - نگران نباش دخترم اون برمیگرده، زن و بچش اینجان. گفتم: - چرا ترکش کردین؟ لبخند رو لبش ماسید و گفت: - من ترکش نکردم اون منو ترک کرد، قضیهاش مفصل و طولانیه تو یه موقعیت مناسب برات میگم. گفتم: - باورم نمیشه که عمهاش انقد بیرحم باشه. آهی کشید و گفت: - اون گرگ تو پوست میش بود، اون زندگی همه رو آتش زد و خودش هم یک گوشه افتاده هیچکی نیست که یک لیوان آب دستش بده. دستش را رو شکمم گذاشت و گفت: - بچهی سهرابِ من اینجاست! از خجالت دستش را برداشتم نگاهم را از او گرفتم خندهی کوتاهی کرد و گفت: - اسمت چیه؟ اسمم را که گفتم تکرار کرد و گفت: - بچه دختره یا پسر؟ لب گزیدم و اشکهایم جاری شد و گفتم: - پام خیلی درد میکنه از دیروز تا حالا کلی خون ازم رفته، شما واقعا نمیتونین کمکم کنین؟ با ناراحتی نگاهم میکرد گفت: - کی بهت شلیک کرده؟ چرا این اتفاق افتاد؟ گفتم: - نمیتونم بگم، لطفا کمکم کن من نمیخوام بمیرم. بلند شد اشکهایم را پاک کرد و بغلم کرد و گفت: - من نمیذارم بمیری، تو عزیز پسرمی، تو مادر نوهی منی، مگه من بمیرم که بذارم اتفاقی برات بیفته. بعد از اینکه فشارم را گرفت گفت: - همینجا بمون، زود برمیگردم. از اتاق خارج شد و بیست دقیقه بعد که برای من اندازهی یک عمر گذشت برگشت و گفت: - گروه خونیت چیه؟ جوابش را دادم و دوباره رفت ولی زود برگشت و گفت: - تو خیلی خوش شانسی که گروه خونیت رو داشتم. از من خواست دراز بکشم کاری که خواسته بود را انجام دادم. یک بسته خون به یک دستم و یک بسته سُرم را به دست دیگرم زد و گفت: - تحمل کن، قول میدم مادر شوهر خوبی باشم و زیاد عروسم رو اذیت نکنم. از طعنهاش خندهام گرفت یک آقایی وارد اتاق شد و بعد از سلام گفت: - خب ببینم چیکار کردی با خودت دختر. بعد معاینه کردن یک چیز را روی زخمم گذاشت که نالهام درآمد گفت: - قوی باش دختر، اتفاقی که نیوفتاده فقط گلوله از بغل پات رد شده و یکم سوزونده، همین. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و پنج... بعد از جایش بلند شد و نزدیک رفت. گفت: - امکان نداره. دستش را نزدیک صورت سهراب برد تا لمسش کند ولی سهراب صورتش را چرخاند. دستهای دکتر در هوا خشک شد، سهراب گفت: - شما منو میشناسین. دکتر: - تو پسر هوشنگی! سهراب بعد از کلی نگاه کردن و فکر کردن گفت: - عمه صدیقه؟ دکتر: - نه من م؛ آره عمه صدیقهام. سهراب نیشخندی زد و گفت: - فکر میکردم مردی، چیشده حالا بعد این همه سال قیافم برات آشنا اومد؟ دکتر: - من فکر میکردم تو رو از دست دادم هوشنگ بهم گفت دور از جونت مردی. سهراب: - دروغ نگفته من مردم فقط جسمم اینجاست. دکتر: - این چه حرفیه میزنی؟ خیلی خوشحالم که حالت خوبه، کلی دنبال یه اثری از زنده بودنت گشتم، بعد تو انقد بیانصافی. سهراب خنده عصبی کرد و گفت: - بیخیال بابا، همه میدونن که همه اتفاقات تقصیر تو بود، تو بودی که میخواستی منو بکشی، تو بودی که تمام مدت زیر پای اون هوشنگ دربه در نشستی تا زندگیم رو سیاه کنه، تو بودی که منو تو اون سرمای لعنتی از خونه بیرون کردی، یادته بهم چی گفتی؟ گفتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه پسرِ اون دختر خیابونی رو با دستای خودم دفن میکنم، بعد تو دنبالم بودی؟ دکتر خود را به نزدیکترین صندلی رساند و روی آن نشست. رنگش پریده بود صدای نفسش یکی درمیان شنیده میشد سهراب با نیشخند نگاهش میکرد انگار خوشحال بود که حال عمهاش بد شده. دکتره گفت: - هوشنگ کجاست؟ نیشخند سهراب جمع شد و گفت: - انگار پیر شدی فراموشی گرفتی، یادت نیست اون مرد، خودت که اونجا بودی و دیدی. دکتر نفس عمیق کشید و خداروشکری گفت و ادامه داد: - خیلی خوشحالم که حالت خوبه، این خانم چیکارته؟ سهراب: - زنمه. دکتر نگاهم کرد باز سهراب گفت: - یادته بهم گفتی من هرگز نمیتونم ازدواج کنم؟ گفتی نفرینم میکنی که هیچ زنی دوستم نداشته باشه، گفتی حتی نمیتونی جنس مخالفت رو لمس کنی چه برسه به اینکه بخوای ازدواج کنی و بچه دار شی، ولی میخوام بهت بگم من ازدواج کردم با کسی که دوستم داشت، نمیدونم چقد از شنیدن این حرف ممکنه ناراحت بشی ولی باید بگم من دارم پدر میشم مهتا دوماهه بارداره. از شنیدن این حرف سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. باورم نمیشد برای اینکه عمهاش را حرص بدهد این کارها را میکرد. دکتر بلند شد و نزدیک من آمد و گفت: - این حرف حقیقت داره؟ تو عروس منی؟ تو میخوای بچهی سهرابم رو به دنیا بیاری؟ از خجالت و تنفر نگاهش نکردم و جواب ندادم. سمت سهراب برگشت و گفت: - باورم نمیشه، این بهترین خبری بود که بعد این همه وقت شنیدم. سهراب را بغل کرد و گفت: - سهرابم، خیلی خوشحالم که زندهام و دارم عروس و نوهام رو میبینم و از همه مهم تر پسر عزیزم رو، میدونی چند ساله تو حسرت اینکه پیدات کنم سوختم و ساختم کلی التماس اون صدیقه عوضی رو کردم کلی دم در خونه دوست و آشنا رو زدم ولی هیچکی جواب نداد آخرین باری که بابات رو دیدم التماسش کردم قسمش دادم ولی اون عوضی یه تله خاک پشت همین بهداری نشونم داد و گفت اینجا دفنت کرده ولی همیشه میدونستم که دروغ میگه من بخاطر تو اینجا اومدم ولی الان تو زندهای، روبرومی. سهراب از خودش جداش کرد و گفت: - تو کی هستی؟ دکتر: - من مادرتم، یادت نیست مامان رعنا، سهراب بگو که منو یادت نرفته. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و چهار... در دل تاریکی، انبوه درختان و پای مجروح کلی راه رفتیم، وجود حیوانات خطرناک را هم که نگویم بهتر است. هوا کاملا روشن شده بود که به یک روستا رسیدیم، مردم بیدار شده بودن و از خونههایشان بیرون زده بودن سهراب از آقایی پرسید: - آقا اینجا خونهای پیدا میشه که ما بتونیم استراحت کنیم. مرد سر تا پایمان را نگاه کرد و گفت: - پای خانومت خون ریزی داره چی شده؟ سهراب گفت: - تو جنگل گم شدیم افتاد، پاش گرفت به یه سنگ و برید. مرد گفت: - اینجا یه بهداری هست بهتون کمک میکنه. سمت آدرسی که مرد داده بود رفتیم، یک بهداری کوچک خارج از روستا بود وارد شدیم کلی زن و مرد و بچه آنجا به انتظار نشسته بودن، وقتی حال ما را دیدن يک آقایی بلند شد و از من خواست بشینم من هم از خدا خواسته نشستم و منتظر ماندیم تا دکتر بیاید. دلم برای سهراب میسوخت که با آن پای مصدومش مجبور بود سرپا بماند. حدودا یک ربعی گذشت خانمی داخل سالن آمد و گفت: - ببخشید که منتظر موندین ماشین تو راه پنجر شد مجبور شدم پیاده بیام. نگاهش به من و سهراب افتاد، یکطوری نگاه کرد انگار که با خودش میگفت این غریبهها چرا اینجان؟ نگاهش رو سهراب که نگاهش از پنجره بیرون بود قفل شد یهو گفت: - ببخشید آقا. سهراب اهمیتی نداد انگار نشنید دکتر دوباره گفت: - آقا با شمام. سهراب نگاه کرد و گفت: - من؟ دکتر لبخند زد و گفت: - اسم شما چیه؟ سهراب نگاهی به من انداخت و گفت: - چه اهمیتی داره، پای این خانم آسیب دیده، میتونی درمانش کنی!؟ دکتر که به ذوقش خورده بود گفت: - چه بداخلاق. و به اتاقش رفت و مردم یکی یکی داخل رفتن تا نوبت ما رسید با کمک سهراب وارد اتاق شدم و رو صندلی نشستم، دکتر گفت: - خب چه اتفاقی افتاده؟ میخواستم واقعیت را بگویم که سهراب پیش دستی کرد و گفت: - چاقو بریده. دکتر از من خواست تا روی تخت بشینم با زحمت بلند شدم و به حرفش عمل کردم وسیلههایش را آورد و شروع کرد به باز کردن پانسمان تا زخم را دید با تعجب گفت: - مطمئنی که با چاقو بریده؟ سهراب گفت: - بله خانم، شما کارتو انجام بده چیکار داری که چیشده؟ دکتر گفت: - ماهیچه و رگها بدجور پاره شدن کار من نیست باید ببرین شهر. پانسمان را بست و از جا بلند شد و گفت: - البته من بعید میدونم کار چاقو باشه، امیدوارم کارتون به پلیس نیفته چون باید براشون توضیح بدین که کجا و چطور گلوله خورده. سهراب نزدیک دکتر رفت و دستانش را روی میز گذاشت و گفت: - خانم، ما خیلی کار داریم لطفا یه کاری بکنین. دکتر گفت: - متاسفم کار من نیست باید جراحی بشه. سهراب گفت: - هزينهاش هر چقدر باشه تقدیمتون میکنم هر وسیلهای بخواین میارم فقط درمانش کنین. دکتر گفت: - آقا این کار خیلی خطرناکه، خارج از تخصص منه، باید بره بیمارستان. سهراب نگاهش به دکتر بود ولی خطاب به من گفت: - بلند شو بریم. بعد خودش زود تر رفت گفتم: - میریم بیمارستان؟ با بیرحمی گفت: - نه، بهتره پات رو از دست بدی ولی کارت به پلیس نیفته. قبل از اینکه از اتاق خارج شود دکتر گفت: - نمیخوای بهم اسمتو بگی آقای بداخلاق؟ سهراب نگاهش کرد و گفت: - دنبال چی میگردی؟ دکتر گفت: - قیافت برام آشناست انگار تو رو سالها تو خیالم میبینم. سهراب: - سهراب همتی. دکتر هینی کشید و با چشمای گرد شده گفت: - سُ.. سُ سهراب؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و سه... میترسیدم ولی باید انجامش میدادم چادرم را در بغلم جمع کردم و مثل سهراب دستانم را به لبهی دیوار گرفتم و پاهایم را آویزون کردم بعد یواش خودم را به سمت پایین هل دادم، پای دیوار را نگاه کردم سهراب آماده بود تا من را بگیرد گفت: - خب حالا دستات رو ول کن. چشمهایم را بستم و کاری که گفت را انجام دادم نامردی نکرد قبل از اینکه کامل به زمین برسم مرا گرفت، پای دیوار نشست و دوباره گوشیش را درآورد و زنگ زد و گفت که فرار کردیم. داشت قوزک پای راستش را ماساژ میداد، کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ دوباره بلند شد و گفت: - بریم. گفتم: - کجا؟ مگه آدرس اینجا رو ندادی؟ من دیگه نمیتونم راه برم. نیشخند زد و گفت: - نه اینکه از اون موقع خودت راه میرفتی؟ دوباره خم شد و دستم را گرفت و مجبورم کرد تا بلند شوم زیر بازویم را گرفت و با هم همقدم شدیم ،کلی راه رفتیم همه جا درخت بود دقیقا همانند جنگل، تاحالا اینجا نیامده بودم گفتم: - اینجا کجاست؟ سهراب: - مازندران، الان دقیقا وسط جنگلیم. با تعجب گفتم: - چی میگی؟ داری شوخی میکنی؟ عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: - موقعی که آوردنت مگه تابلوها رو ندیدی؟ گفتم: - نه چشمام رو بسته بودن نمیدونم یه چیزی بهم خوروندن خواب بودم. میخواستیم از یک شیب تند بالا برویم سختم بود آرام قدم برمیداشتم، بعد از چند بار زمین خوردن و بلند شدن با هر زحمتی که بود بالا رفتیم و بعد از چند متر به یک کلبهی قدیمی رسیدیم آنقدر کثیف بود که میشد فهمید کسی به آنجا سر نزده. سهراب من را ول کرد و روی زمین نشست و دوباره پایش را ماساژ میداد. دلم ضعف میرفت از صبح هیچی نخورده بودم گفتم: - گشنمه. پایش صدای وحشتناکی داد سهراب طفلی پخش زمین شد تازه فهمیدم که پایش در رفته بود در حالت دراز کش مانده بود کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ آرام گفت: - گوشیمو بده. از داخل جورابش گوشس را برداشتم و دستش دادم، روشنش کرد و بلافاصله روی زمین گذاشت و گفت: - لعنتی آنتن نداره. کمی که حالش بهتر شد با کمک دیوار بلند شد و بیرون رفت، نمیتوانستیم زنگ بزنیم تا کسی به کمکمان بیاید، گشنه بودیم، مصدوم بودیم، خیلی وضعیت بدی داشتیم. سهراب تو ایوان نشست و گفت: - امشب و باید اینجا بمونیم سعی کن خوب استراحت کنی تا فردا ببینیم چی میشه. همانجا دراز کشید گفتم: - میخوای بیرون بخوابی؟اینجا حیوون نداره مگه؟ هیچی نگفت دلم نمیآمد بیرون بماند اگه حیوون درندهای بهش حمله میکرد؟ اگه ماری عقربی چیزی میآمد و نیشش میزد؟ ولی خب چارهای نبود نمیشد که پیش من بیاید، درست است که الان محرمم بود ولی باز هم ناجور بود سرم را روی زمین گذاشتم و خوابیدم... یکی تکانم داد با ترس بیدار شدم سهراب بود سریع تو جام نشستم خیلی آرام گفت: - بلند شو باید بریم. منم آرام گفتم: - کجا؟ الان؟ سهراب: - پیدامون کردن اگه الان نریم گیر میافتیم. ترس وجودم را فرا گرفت سهراب کمک کرد تا بلند شوم و راه بروم، از پشت کلبه به سمت ناکجا آباد میرفتیم،سپیده دم بود ولی با وجود درختان تنومند،نوری به داخل جنگل نمیتابید، از پشت سر نور چراغ قوههایشان را میدیدم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و دو... گفتم: - منظورم از اینکه میخوام کنارت باشم این نبود که تو یه اتاق زندانی باشیم، من میخواستم... ادامه ندادم که گفت: - میخواستی مثل دوتا آدم عاشق زیر بارون راه بریم و با هم زندگی رمانتیکی شروع کنیم، اینطور نیست خانمی، زندگی با من یعنی خود دردسر. از حرفش خجالت کشیدم و جواب ندادم. بلند شد و سمت پنجره رفت و بازش کرد حفاظ داشت کمی تکانش داد ولی انگار خیلی سفت بود سمت در فلزی که از نیمه به بالا شیشهای بود و پشتش حفاظ داشت رفت، دستگیره را بالا و پایین کرد وقتی مطمئن شد باز نمیشود، خم شد و از جوراب دیگرش چاقو درآورد و سعی کرد با استفاده از آن قفل را باز کند، آدم وحشتناکی بود داخل جورابش گوشی داشت چاقو داشت دلم میخواست بدانم دیگر چه چیزی دارد. بعد از کمی دستکاری کردن، در صدای تیکی داد و سهراب ایولی گفت و در را باز کرد از اتاق بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت و برگشت. رو به من گفت: - اگه زحمتی نیست پاشو بریم. بلند شدم ولی خیلی اذیت بودم و با زحمت قدم برمیداشتم. جلو در رسیدم و گفتم: - نمیتونم راه برم خیلی درد دارم. گفت: - پس همینجا بمون. سمت خانه میرفت. گفتم: - کجا میری در خروجی اینطرفه. سهراب: - فقط احمقان که میرن سمت در خروجی، مطمئن باش حداقل ده یا بیست نفر اونجا منتظر ما وایستادن. با زحمت و فاصله دنبالش میرفتم، وقتی دید خیلی ازش فاصله دارم برگشت و گفت: - چند کیلویی؟ با تعجب نگاهش میکردم ما الان دو قدمی مرگ بودیم و او دنبال وزن من بود! دوباره گفت: - هرچیز رو باید چند بار بپرسم؟ من: - 62 کیلو، چطور؟ هووفی کشید و گفت: - دعا میخونم فقط بگو قَبِلتُ. بعد شروع کرد به یه چیز عربی خواندن وقتی تموم شد گفت :حالا بگو. کلمه را گفتم دستش را زیر زانوهایم آورد و از زمین بلندم کرد و دست دیگرش را زیر کمرم برد هینی کشیدم و چشمانم را و بستم و گفتم: - داری چه غلطی میکنی؟ منو بذار زمین. گفت: - متاسفم، به پای تو بخوایم راه بریم گیر میافتیم. محکم زدم به سینهاش و گفتم: -تو نامحرمی منو ولم کن. نیشخندی زد و گفت: - من الان محرمتم، خودت قبول کردی. با تعجب گفتم: - چی؟ من کی قبول کردم. جواب نداد طول کشید تا بفهمم که صیغه خوانده. با سرعت خود را به پشت خانه رساند. کلی بشکه و آشغال ریخته بودن مرا زمین گذاشت و بشکهها را صاف گذاشت و بالا رفت و آن طرف دیوار را نگاه کرد و بعد دستش را سمتم دراز کرد و گفت: - بیا بالا امنه. دلم راضی نبود ولی یاد آن صیغه افتادم دستش را گرفتم و با کلی زحمت خودم را بالا کشیدم ، روی دیوار رفت و کمک کرد تا خودم را بالا بکشم ، درد پام هر لحظه بیشتر میشد آنطرف دیوار خیلی بلند بود گفت: - میتونی بپری؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم از سر بیحوصلگی هوفی کشید و خودش را آویزون کرد و بعد دستانش را رها کرد و پایین افتاد، حواسم به اطراف بود که کسی من را نبیند ولی انگار هیچ کس فکر نمیکرد ممکن است کسی از دیوار پشت خانه فرار کند. سهراب گفت: - کجا رو نگاه میکنی بیا پایین دیگه. گفتم: - نمیتونم، ارتفاع خیلی زیاده. گفت_ بپر میگیرمت. سر تکان دادم و گفتم: - نه! نه! نمیتونم. گفت: اگه نیای من میرم، حوصلهی یکی به دو کردن با تو رو ندارم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Taheri پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و یک... گفتم: - نه اصلا خوب نیستم ما اینجا گیر افتادیم. لیانا گفت: - نگران نباش ما کمکتون میکنیم الان زنگ میزنم پلیس بیاد. وکیلی تا گوشی را دید و داد زد: - اون تلفن لعنتی رو ازش بگیرین. یک آقایی سمتم آمد و تلفن را از دستم بیرون کشید و به زمین کوبید، گوشی خرد شد. باز بیاهمیت به من، با هم صحبت میکردن نمیدانم چی شنید که عصبی شد و داد زد: - تا من به خواستم نرسم شما هیچ جا نمیرین. رو به افرادش گفت: - آقای همتی و خانمش مهمان ما هستن ازشون خوب پذیرایی کنین. خودش به طبقه بالا رفت. مردهایی که آنجا بودن تفنگهایشان را مصلح کردن و سمت ما نشانه رفتن دیگر کارمان تمام بود یک نفر سمتم آمد تا خواست دستم را بگیرد سهراب گفت: - هی یارو، چه غلطی میکنی؟ مرد خودش را جمع و جور کرد و درعوض کسی به نام ملیکا را صدا زد همان خانمی که پایم را پانسمان کرد، کمکم کرد تا بلند شم از پا درد نمیتوانستم راه بروم به سختی از خانه بیرون رفتیم، سهراب و آن مردها هم دنبالمان بودن در گوشهی حیاط پشت درختان یک اتاق وجود داشت که واردش شدیم در اتاق چیزی جز یک تخت وجود نداشت ملیکا کمک کرد تا روی تخت بنشینم و بعد همه رفتند. از درد پام زجه میزدم و گریه میکردم سهراب روبرویم ایستاد و گفت: - خفه میشی یا خودم خفهات کنم؟ دهنم را بستم و بیصدا اشک ریختم واقعا که خیلی بیرحم بود خودش که تاحالا گلوله نخورده بود که بفهمد چقد درد دارد. رو تخت نشست و دستهاش را روی سینهاش قفل کرد گفتم: - اینا کیان؟ چی میخوان؟ نگاهش به روبرو بود گفت: - نباید میاومدی اینجا، گند زدی. گفتم: - من نمیخواستم بیام به زور آوردنم. سهراب: - عقلتو دادی دست یه بچه پانزده ساله؟ گفتم: - میترسیدم اتفاقی براش بیفته. سهراب: - میتونستی به من بگی. من: - قسمم داد که حرف نزنم. سهراب: - همچی خراب شد. من: - چی میشه حالا؟ نگاهم کرد و گفت: - برای مردن آماده باش. ترس وجودم را گرفت گفتم: - نه! من نمیخوام بمیرم. نیشخند صداداری زد و گفت: - بهت گفتم دور و بر لیانا نباش، گوش نکردی حالا باید تقاص پس بدی. من: - آقای همتی چرا چیزی که میخوان رو بهشون نمیدی؟ سهراب: - تا اون دست منه ما در امانیم و اگه بهش برسن.... ادامه نداد ولی فهمیدم که منظورش مرگ است گفتم: - چی میخوان؟ جواب نداد بلند شد و از پنجره بيرون را نگاه کرد و دوباره نشست و از داخل جورابش گوشی دکمهای را درآورد و شمارهای گرفت و گفت: - گوش کن زیاد وقت ندارم، من با یک خانم تو ویلای مصطفی وکیلی زندانی شدیم. - ............ - تنها خواستش دارایی و خانوادهشه. - ............ - نه دارم وقت میخرم برای فرارمون. - ............ - باشه ولی زیاد وقت ندارم این خانم که همراهمه پاش تیر خورده. - ........... - باشه خودم یه کاری میکنم. قطع کرد و گوشی را در جورابش گذاشت گفتم: - تو گوشی داری، چرا زنگ نمیزنی پلیس؟ سهراب: - پلیس به ما کمکی نمیکنه باید فرار کنیم. با تعجب گفت: - آخه چجوری؟ بلند گفت: - خیلی حرف میزنی رو اعصابمی. منم مثل خودش بلند گفتم: - تو خیلی بیرحمی، من جای دختر تو مجازات میشم، میخواستن منو بی حیثیتم کنن، پام تیر خورده، هنوز تو ناراحتی؟ واقعا متاسفم برات، حالم ازت بهم میخوره. آروم گفت: - بهت گفتم ازم فاصله بگیر بهت گفتم اگه باهام باشی آسیب میببنی ولی تو چی گفتی؟ گفتی میخوای از غمم کم کنی، گفتی میخوای کنارم باشی، حالا غر نزن و کنارم بمون.