رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

aylar.shayan

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

192 بازدید کننده نمایه

دستاورد های aylar.shayan

Rookie

Rookie (2/14)

  • First Post
  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later

نشان‌های اخیر

6

اعتبار در سایت

  1. پارت سوم عجب کردم... این با این تیپ نتونسته یه تاکسی بگیره؟ معلوم بود اولین بارشه که سوار اتوبوس می‌شه. سریع به خودم اومدم: «به تو چه اصلاً؟ تو چیکار به مردم داری آخه؟» به خودم اومدم، ناخودآگاه زل زده بودم بهش. تا به خودم بیام، دیدم رسیدیم ایستگاه آخر. نرگس بعضی وقتا کارت اتوبوسش رو می‌داد که استفاده کنم. انقدر به پسره خیره شده بودم که متوجه نشدم دقیقاً کی پشت سرش وایسادم تا نوبتم بشه و کارت بزنم برم. بلاخره نوبت پسره رسید. یه تراول از جیبش درآورد. راننده شروع کرد به بحث: – کارت بزن، پول خُرد ندارم! دیگه داشت بحثشون طولانی می‌شد. کشیدمش کنار به‌جای خودم و براش کارت زدم. تینا: ببخشید ولی من خیلی دیرم شده. بدو بدو رفتم که متوجه شدم یکی پشت سرم داد می‌زنه: – خانم! خانم! صبر کن! خیلی دلم می‌خواست وایستم، ولی واقعاً دیرم شده بود. یه راه طولانی تا خونه دویدم. بلاخره رسیدم، اما تقریباً بیست دقیقه دیر کرده بودم. اسم زن‌بابام، سارا بود؛ فرشته‌ی عذاب من. با دستایی که می‌لرزید، کلید انداختم و رفتم تو خونه. سارا: به‌به! تینا خانم! نمی‌اومدی دیگه... داشتی چه غلطی می‌کردی؟ تینا: به‌خدا به اتوبوس اول نرسیدم... سارا: بدو! امشب مهمون داریم، باید آشپزی کنی. شب بابات میاد. الان وقت بحث ندارم. تینا: چشم. کارای آشپزی، تمیز کردن خونه و همه چی تقریباً با من بود. باید انجامشون می‌دادم، چون اگه نمی‌دادم، نمی‌ذاشتن برم مدرسه. داستانم مثل سیندرلا بود... فقط تهش هیچ مردی با اسب سفید نبود. عاشق آشپزی بودم. تنها کاری که تو این خونه بهم لذت می‌داد، همین بود. نمی‌دونم چرا تمام مدت آشپزی، چهره‌ی اون پسره جلو چشمم بود. – تینا! تو نه شرایط عاشقی داری، نه می‌تونی عاشق بشی. همین‌جوریش تو لَج‌زار خودت داشتی خفه می‌شدی... @Nasim.M
  2. پارت دوم من تینا هستم. الان هفده سالمه و دارم سالِ آخرِ دبیرستان می‌خونم. ساعت پنج صبح، دوباره آلارم شروع به صدا کردن کرد. با کلافگی بلند شدم، صورتم رو شستم، موهام رو بستم و مانتو‌شلوارِ مدرسه‌م رو پوشیدم. رفتم سمتِ میزِ ناهارخوری، دیدم دوتومنی‌ای که بابام گذاشته رو میز، داره برام دهن‌کجی می‌کنه. لعنتی... من روزی پنج تومن کرایه‌ی ماشین می‌دم، هیچیم که نمی‌خورم. آخ... چجوری دارم سه ساله با این دوتومن می‌رم و میام مدرسه؟ خودم بعضی وقتا از کارام تعجب می‌کنم. با عجله دوتومن رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. باید یه مسیرِ طولانی رو پیاده می‌رفتم. درِ مدرسه‌ی ما ساعت هفت‌ونیم صبح بسته می‌شه، و من دو ساعت پیاده‌روی می‌کردم . وارد مدرسه شدم که دیدم یه نفر از تهِ حیاط داره بدو‌بدو میاد سمتم... بله، اون بهترین دوستم «نرگس» بود. شرایطِ زندگیِ من رو می‌دونست و خیلی کمکم می‌کرد. نرگس: «سلااام! صبحونه آوردم، بیا بخوریم.» نرگس می‌دونست که من هیچی نمی‌خورم، یعنی هیچی هم بهم نمی‌دن. برای همین همیشه برام صبحونه و ناهار می‌آورد. به غرورم برمی‌خورد... ولی خب کاریش نمیشه کرد تینا: «دختر بذار برسم، نفست بالا بیاد. حالا نمی‌میرم که یه روز نخورم!» نرگس: «حرفای چرت‌وپرت نزن، بیا بشین. چیز خاصی‌ام نیست؛ نون، پنیر، گردو.» دوست نداشتم مدرسه تموم بشه... دوست نداشتم برگردم خونه... از آخر هفته‌ها متنفر بودم. ولی مثل برق تموم می‌شد مدرسه. بلاخره زنگِ آخر هم خورد. من مجبور بودم تا ایستگاه بدوم، وگرنه اگه سرِ ساعت به خونه نمی‌رسیدم، تنبیه می‌شدم. با عجله داشتم می‌دویدم که دیدم یه پیرزن داره به‌سختی کیسه‌های خریدش رو جا‌به‌جا می‌کنه. رفتم سمتش: تینا: «مادرجان، کمک کنم بهتون؟» – «دخترم، زحمت می‌شه.» تینا: «نه بابا، این چه حرفیه!» خیلی فاصله نداشتم. یه کوچه مونده بود تا خونه‌ش، ولی من دیرم شده بود و خدا می‌دونست نامادری‌امشب چه برنامه‌ای برام داره... همون‌طور که فکر می‌کردم، به اتوبوسِ اول نرسیدم و باید منتظر می‌موندم. با اون دوتومنی که بابام می‌داد، فقط می‌تونستم کرایه‌ی یه اتوبوس رو بدم، و چاره‌ای نداشتم جز این‌که هیچی تو مدرسه نخورم تا بتونم کرایه بدم. خوشبختانه اتوبوس دوم خیلی دیر نکرد، ولی بازم من دیر می‌رسیدم خونه. اتوبوسِ دوم همیشه پر از پسر بود، چون دبیرستانِ پسرونه همون موقع تعطیل می‌شد. با اخم سوار اتوبوس شدم. همه فرمِ مدرسه داشتن، مشخص بود بچه‌مدرسه‌ای‌ان؛ بجز یه نفر... با کت‌شلوار، کلافه، و البته دستایی سیاه. تعجب کردم... این با این تیپ نتونسته یه تاکسی بگیره؟ معلوم بود اولین بارشه که سوار اتوبوس می‌شه. سریع به خودم اومدم: «به تو چه اصلاً؟ تو چیکار به مردم داری آخه؟» ناظر: @Nasim.M
  3. پارت اول از وقتی که یادم می‌آد، چون نوه‌ی اول بودم، عزیزدردونه‌ی خانواده بودم. همه‌چی خیلی خوب بود. عاشق بابام بودم؛ اگر شب نمی‌اومد، شام نمی‌خوردم. من هرچی بزرگ‌تر شدم، فهمیدم بابام اون‌قدر که فکر می‌کردم خوب نیست. هرچی بیشتر می‌فهمیدم، خیلی سخت‌تر می‌گذشت برام. دیگه کلاس هفتم بودم و افسردگیِ شدیدی داشتم. یکی از روزها که اومدم خونه، دیدم بابام با کمربند مامانم رو زده. با عصبانیت رفتم سمتش که «چه کاری کردی؟» کمربند رو به سمت سگکش برگردوند و اومد ضربه‌ی اول رو بزنه که مامانم دستش رو آورد جلو. انگشت مامانم شکست و تا مدت‌ها توی آتل بود. از ترسمون به دایی‌هام هیچی نمی‌گفتیم، می‌ترسیدیم. دایی‌هام خیلی عصبی بودن. بهترین تصمیم مامانم طلاق بود؛ که هم برای من خبر خوبی بود، هم خبر بدی. فکر نمی‌کردم برای طلاق مادرم این‌قدر خوشحال باشم. خیلی داشت اذیت می‌شد و به‌خاطر من تحمل می‌کرد. خبر بدش این بود که حضانت من رو دادن به پدرم، چون زیر هجده بودم. و این شد شروعِ تمامِ مشکلات من. مامانم مهریه‌ش رو بخشیده بود تا من رو بگیره؛ ولی بابام با دروغ و کلک، نه‌تنها مهریه‌ی مامانم رو نداد، بلکه من رو هم ازش گرفت. تو ذهنش فکر می‌کرد مامانم رو مجازات می‌کنه؛ ولی در حقیقت داشت بچه‌ی خودش رو آزار می‌داد. ناظر @Nasim.M
  4. aylar.shayan

    رمان سکرت | aylar کاربر نودهشتیا

    نام رمان: سکرت نام نویسنده: آیلار ژانر: عاشقانه-درام هدف: بتونم نشون بدم که هر چیزی که می گفتی من نباش نمیتونم اون نباش میمیرم می تونی ساعات پارت‌گذاری:بین ساعت 3تا 5 خلاصه: راجب یه دختر که پدر مادرش جدا شدن و برای فرار از دست نامادری خودش رو به در و دیوار میزنه می خواد درس بخونه خودش رو نجات بده ولی.... مقدمه: بچه که بودم، فکر می‌کردم خانه باید امن‌ترین جای دنیا باشد... فکر می‌کردم پدر همیشه باید پشتم باشد، نه ترسم. اما خانه برای من شد یک زندان، و بابا... همانی شد که از او پنهان می‌شدم، نه کسی که به او پناه ببرم. من یک دختربچه بودم، با یک کوله‌پشتیِ سنگین از خاطره‌های تلخ. نه بچگی کردم، نه خندیدم، نه خاطره‌ی خوشی از آن روزها مانده. فقط یک چیز می‌خواستم... خودم را نجات بدهم، هرطور که شده. ناظر: @Nasim.M
  5. سلام من میخوام رمانم شروع کنم از کجا و چجوری میشه راهنمایی کنید 

     

     

    1. sarahp

      sarahp

      با سلام خدمت شما دوست عزیز.
      به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
      این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
      قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

      برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
       آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

  6. سلام من میخوام رمانم شروع کنم از کجا و چجوری میشه راهنمایی کنید 

     

     

    1. sarahp

      sarahp

      با سلام خدمت شما دوست عزیز.
      به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
      این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
      قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

      برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
       آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

×
×
  • اضافه کردن...