نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
67 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایناز
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت7 + «من تو را دارم، یغما.» حرفهایش دیگر برای من طعم و رنگِ سابق را نداشت. ـ«باز میخواهی چکار کنی که عذاب بکشم؟ هیچکس نمیداند که من دیگر همان یغمای سابق نیستم. تو وقتی میرفتی، نمیدانستی دلِ من را هم با خودت به یغما میبری؟ من بعد از تو… ظاهرم را روی پا ایستادم، اما کسی نمیداند که من شکستهام.» +«یغمای من… فقط یک بار دیگر به من فرصت بده. فقط یک بار. بگذار همهچیز را جبران کنم.» نمیدانستم چه بگویم. دلم او را میخواست، اما عقلم نه… چه دوراهیِ بدی! چرا هیچگاه راهِ مشترکی بین عقل و قلبم نبوده است؟ امیر بلند شد و به سمت در رفت. من هم پشت سرش به راه افتادم. زنعمو رو به امیر کرد و گفت: — «خب، دهانمان را شیرین کنیم؟» بعد به من نگاه کرد و با لبخندی ادامه داد: «چه کنیم که آدمیزاد هیچگاه بر قلب نمیتواند غلبه کند.» با یک «بله»… آن شب چه جشنی، هرچند کوچک، به پا شد. همان شب صیغه شدیم. صبح، ساعت هشت است. من آماده برای آزمایش دادن و هردو در راهرو نشستهایم. عجیب است، اما تا به حال با هم حرف نزدیم. صدای پرستار به گوش میرسد: «خانم و آقای فروزانفر، بفرمایید.» وارد اتاق میشویم. بعد از آزمایش دادن، سوار ماشین میشویم. + «یغما…» — «بله؟ گرسنهای؟» + «نه…» — «تا کی میخواهی اینطور بمانی؟» + «نمیدانم…» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت6 + «یغما خانوم… یادت رفته؟ تو اول و آخرش برای منی، بانوی محترم.» پایان فلشبک – بازگشت به حال نفهمیدم کی… اما صورتم خیس شده بود. صدای مادرم، که میگفت چایها را بیاورم، به گوشم رسید. چشمانم را پاک کردم. سینیِ چایهای آمادهای را که مهلا گذاشته بود برداشتم. نمیدانم این دلخوری از کجا آمده بود؛ دلخوری عجیبی که مرا بیاحساس نشان میداد… اما هرچه سعی میکردم بر احساساتم غلبه کنم، دلَم شور میزد… غوغا میکرد… و بیپروا نجواهای خواستنش را به گوشم میرساند. نفس عمیقی کشیدم و به سمتِ هال رفتم. سرم را پایین انداختم؛ نمیخواستم چشمانِ شبرنگش را ببینم. اما خوب میدانستم که نگاهش دست از من برنمیدارد. صدای گرم و مغرور پدربزرگم سکوت را برید: — «یغما، با امیر برید اتاق… حرف بزنین.» +«چشم آقاجون.» آرام بلند شدم و به طرف پلهها رفتم. قامت کشیده و چهارشانهاش را پشت سرم حس میکردم؛ سایهوار، تعقیبم میکرد. به اتاق که رسیدیم، وارد شد و پشت سرش در را بست. روی تخت نشستم. او روی صندلی نشسته بود و خیره در صورتم… سکوت را شکست. — «یغما… میدونم هیچوقت منو به خاطر اون خاطرهی تلخ نمیبخشی. اما اینو بدون… که من هیچوقت فراموشت نکردم. هیچوقت.» نفسم گرفت… اما پرسیدم: «چرا برگشتی ایران؟ تو که… چیزی نداشتی که براش برگردی.» -
با لبخند پهنی بهم نگاه کرد. - شنیدم لیلی اومده، چرا من رو صدا نکردی؟ پوزخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا بردم. - حواست هست چندین ماهه که دیگه لیلی مثل قبل باهات رفتار نمیکنه؟ با این حرفم سیامک چینی بین ابروهاش انداخت. - دوست داری اذیت کنی؟ نیشخندی زدم و خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم؛ اما شیش دنگ حواسم پیش سیامک بود. - نمیدونم چی بهش گفتی... اما خب، حداقل اینو میدونم مثل قبل باهات گرم و صمیمی نیست. کنجکاو بهش نگاه کردم؛ برعکس چند لحظه قبل لبخند دندون نمایی زد و بهم خیره شد. - بیخیال فتوحی، مامان از اون بهترهاش رو سراغ داره. سری به تأسف تکون دادم و دوباره به پرونده نگاه کردم. - برای لیلی اومده بودی؟ سیامک بعد از مکث کوتاهی جواب داد. - نه! کاظمی جون صدا کرده بریم اتاقش. نفس عمیقی کشیدم؛ صدا کردن کاظمی فقط یه دلیل داشت و این دلیل چیزی نبود؛ جز مسأله جلو روم. سری تکون دادم و پرونده رو بستم. سیامک طبق عادت همیشگی قندون روی میز رو در دست گرفته و در حال گشتن شکلات مورد علاقهاش بود. سری به تأسف تکون دادم؛ وسایل مورد نیاز همراه پرونده رو برداشتم. به سیامکی که در حال غر زدن زیر لب بود نگاه کردم و کلافه گفتم: - بلند شو دیگه سیامک. سیامک شاکی قندون رو روی میز گذاشت و با اخمی که بیشتر جنبه شوخی داشت نگاهم کرد. - واقعاً که یه چیز به درد بخور تو اون قندون نیست. همونطور که به سمت در میرفتم تا بازش کنم، جوابش رو دادم. - غر نزن سیا، بیا دنبالم که خیلی کار دارم. سیامک بدون حرف اضافهای خودش رو بهم رسوند و شونهبهشونه هم به سمت اتاق کاظمی رفتیم. اتاق کاظمی دقیقاً طبقهی دوم انتهای راهروی دست چپ بود. با طی کردن پلهها به طبقه مورد نظر رسیدیم. کف سفید کلانتری همیشه برق میزد و همهی اینا زیر سایه سختگیریهای کاظمی بود. با رسیدن به در قهوهای رنگی از افکارم دست کشیدم. سیامک ضربهای به در زد و منتظر اجازه ورود شد. با کلمهی «بیا تو» در رو باز کردم و وارد شدیم. سرش رو بلند کرد و از پشت عینک مطالعهاش نگاه کرد. با دیدن من و سیامک سری تکون داد؛ با دست به صندلیهای جلوی میزش اشاره کرد. بدون حرف، همراه سیامک به سمت صندلیهایی با روکش چرمی قهوهای رنگ حرکت کردیم و کنار هم نشستم. مثل همیشه دورتادور اتاق پر از گل و گیاه بود و فضای بزرگش باعث میشد، اتاق دلبازتر به چشم بیاد. سیامک قندون روی میز رو برداشت و سکوت اتاق رو شکست. - ای بابا سرهنگ شکلات نداری؟ سرهنگ سر از پرونده جلوش برداشت و کلافه با اخمی که قیافش رو جدیتر کرده بود به سیامک نگاه کرد. سرهنگ حریف هر کسی میشد جز سیامک. - خدا صبر بده به من، بذار روی میز اون رو. سیامک قندون رو گذاشت و با حالت خنثایی به کاظمی خیره شد. بعد از مکث کوتاهی صدای سرهنگ سکوت رو شکست. - این پروندهای که بهتون ارجاء شده، هم خیلی مهمه و همچنین زمانش هم کمه. تو این یه ماه گذشته چیز زیادی نتونستن به دادگاه ارائه بدن؛ و شما قراره در این سه ماه آزادی موقت قاتل عروشا فرزانه، مدرکی کافی برای قتل کتایون فرزانه ارائه بدین. فعلاً که همهی اطلاعات علیه خواهر مقتوله؛ ولی... کافی نیست. سری تکون دادم. صدای پوزخند سیامک توجه کاظمی رو به خودش جلب کرد. - تو این دنیای کثیف خیلی از بیگناهها بدون دلیل گناهکار میشن. سرهنگ ابرویی بالا انداخت و چینی به بینیش داد که باعث شد گرهای بین فاصله دو ابرو ایجاد بشه. سیامک بلند شد؛ دستهاش رو توی جیب شلوار پارچهایش فرو برد و با جدیت به سرهنگ نگاه کرد؛ ولی لحنش خنثی بود. - امیدوارم مثل اون زن بدبخت نشه که چهار سال از عمرش رو به اشتباه پشت اون چهار دیواریهای کثیف گذروند. با این حرف سیامک سرهنگ سرش رو پایین انداخت. مثل اینکه شرمندگیش نسبت به اون زن دوباره طغیان کرده.
- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت5 — «قرار نبود بهت بگم، اما… امیر از آلمان برگشته. لحظهای که پاش به ایران رسید، گفت میخواد بیاد خواستگاریت.» + «مگه نرفته بود آلمان که تشکیل خانواده بده؟!» — «چی میگی دختر؟ امیر با کسی ازدواج نکرده. فقط خاله گفته بود رفته آلمان و دیگه هم برنمیگرده. اما الان… به خاطر *تو* برگشته. مخالفت نکن یغما، این بهترین فرصته.» نمیدانستم چه بگویم. بیصدا به مهلا نگاه میکردم. عجیب… سکوتی دلخراش بود. — «برای فردا… چی بپوشم؟» + «وای خدای من! یعنی موافقی؟» ـ«فکر کنم… آره!» با همین کلمه، مهلا با هیجان به سمت کمد لباس رفت. آن شب، فقط با انتخاب لباس گذشت. ناگفته نماند… چه دلشوره هایی که نداشتم. ساعت نه شب است. من، چشم به راه… در انتظار آمدنش هستم. حرارت بدنم هر ثانیه بیشتر میشود. صدای در به گوش میرسد. با عجله به سمت آشپزخانه میروم. باز… خاطرهها تداعی میشوند. فلشبک – ۲ سال قبل به آشپزخانه رفتم و گوشی را برداشتم. — «جانم امیر؟» + «معلومه کجایی یغما؟ لباس عروسی رو چی کار کردی؟» — «با مهلا گذاشتیم توی کمد. من نمیدونم این چه عجلۀایه… هنوز نه خواستگاری کردی، نه جواب بلهای گرفتی از من… اونوقت رفتی لباس عروسی گرفتی واسم!» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت4 — «آره عزیزم… میخواستم بگم فردا شب قرارِ خواستگار بیاد.» +«مهلا… خواهرم… چرا نمیفهمید؟ به مامان و بابا هم گفتم، نمیخوام ازدواج کنم.» — «یغما… اگه نیان، خودت آسیب میبینی. حتی بدتر از زخمی که از امیر خوردی.» +«من بجز امیر، هیچکس رو نمیخوام… چرا نمیفهمید؟» — «یغما جانِ من موافقت کن. از من گفتن بود… حتما چیزی میدونم که میگم.» +«باشه… فعلاً.» ـ «خداحافظ.» عجیب است… مهلا چرا اینقدر اصرار میکند؟ از روی نیمکت بلند میشوم و راه خانه را پیش میگیرم. به در خانه که میرسم، زنگ میزنم. مهلا در را باز میکند. — «اصلاً معلوم هست کجایی؟ باید لباس انتخاب کنیم!» +«مهلا… برو کنار. میخوام رد بشم. حال ندارم.» — «چه حالی؟ چه کشکی؟ زود بیا بالا. فردا خواستگار داری، اونم چه خواستگاری…» +«خودت میدونی بعد از امیر به هیچکس جواب بله ندادم. این یکی هم مثل بقیه رد میکنم.» — «این یکی با بقیه فرق میکنه خانوم. بیا بالا تا برات تعریف کنم.» دروغ نباشد… خودم هم کنجکاو شدهام. چه کسی است که مهلا اینهمه اصرار دارد؟ به سمت اتاق میرویم. مادر و پدرم خوشحال مشغول گفتوگو هستند. سلام میکنم و مثل همیشه پاسخی گرم و مهربان میشنوم. وارد اتاق که میشویم، مهلا مینشیند و میگوید: + «بیا بشین… هزار تا حرف دارم.» ـ «بگو، میشنوم.» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت3 چه حقیقت تلخی… در این شهر چیزی نمانده، جز خاطرههایی که مانند خار، بیرحمانه در دل میمانند. وقتی به خود آمدم، صورتم خیس بود و دورهگردها رفته بودند.کاش میشد از اینجا فرار کنم… مثل همان غریبهای که حالا دور از این شهر، زندگی تازهای برای خودش ساخته. چه آسان دلم را شکستی… اما هر چه باشد، من یک زنم؛ همان که اگر دلش بشکند، فریاد نمیزند، سیگار دود نمیکند، مشت به دیوار نمیکوبد… فقط گاهی، از سرِ ناسازگاریِ دنیا، شبی را تا صبح بیصدا گریه میکند تا گلِ لبخندش، فردا صبح دوباره شکفته شود. هیچگاه آواهای شیرینت را فراموش نمیکنم… همان آوایی که با خنده میگفتی: «بانو… به خدا که راست من، تویی. مِهر من، تویی. ماه من، تویی. تو جان منی… یغما.» اما چه سود؟ رهایم کردی… دیگر نه کسی مانده که برایم آوا بخواند و نه گوشی که برای شنیدن صدایی دلش بلرزد. به پارک رسیدم. چه بهتر… بگذار کمی از حالوهوای زمستانی جان بگیرم. روی نیمکت نشستم. باز هم زنگ موبایل… با عصبانیت جواب دادم: «بله، بفرمایید؟ چرا زنگ میزنی و جواب نمیدی؟» - «یغما… خوبی؟» - «مهلا… تویی؟» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت2 با عصبانیت فریاد زدم: «الو! چرا جواب نمیدی؟» اما سکوت بود که پاسخ شنید. دوباره صدایی نیامد و تماس قطع شد. خسته از حال و هوای خانه، خود را به کوچه باریک سپردم. با هر قدم، اشکهایم جاری میشدند و یاد او خاطرم را آزار میداد. به راستی، چه کسی میداند عشق چیست؟ هرچه که هست، میدانم که ابتدا در دل لانه میسازد، سپس با تمام بیرحمی رهایمان میکند و تا مدتها، جای آن لانهای که بنا کرده، میسوزد. به سمت کافه همیشگی رفتم. این شهر، وجب به وجبش با او خاطره دارد؛ چگونه میتوانم فراموشش کنم؟ گارسون به سمتم آمد و پرسید: «خوش اومدید، چی میل دارید؟» - «قهوه.» - «تلخ یا شیرین؟» با لحنی تلخ پرسیدم: «به نظر شما، در کام زندگی تلخ، کدوم قهوه باب میل هست؟» گارسون پاسخ داد: «تلخ... اما... یه بار هم شیرین رو امتحان کنید. تغییر بد نیست.» و رفت؛ چه زیبا پاسخ داد! شاید حق با او بود. تغییر هم بد نیست. شاید زمان تغییر و تحول زندگی من سر رسیده است. قهوه داغ رسید، اما متفاوت از تمام قهوههایی بود که تا آن روز خورده بودم؛ شیرین و دلنشین. از کافه خارج شدم و به مقصدی نامعلوم قدم برداشتم. چه جالب میخوانند این دوره گردها: [ندونسته دلمو به غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم... گول چشم سیاهشو خوردم رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه! جون من رو به لب برسونه. جای دیگه آتیش بسوزونه ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد... با تموم خستگیهاش با من همصدا شد خونه دل از محبت گرم و با صفا شد...] -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت1 دانههای ریز و درشت برف بر زمین فرو میریزند. چه زیباست این رخت سپید، ردایی که با هر بار دیدنش، اشکهایم سرازیر میشوند. تن سرد خود را در آغوش میگیرم، شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنم. کوچه خالی است و من پشت پنجره، بیتابانه به انتظار آمدنت نشستهام. این هوا بوی تو را به یادم میآورد. تو چه کردهای با من که در سیاهچال چشمانت زندانی شدم؟ خوشا به حال یوسفی که از بند رهایی یافت، اما من چه؟ چشم دوختهام به انتهای کوچه باریک، شاید آن قامت کشیدهات را که به ماشین تکیه داده، ببینم. میدانم امیدی واهی است، اما چه میتوان کرد؟ این خیال، حتی اگر نادرست در دلم رخنه کرده باشد، بهانهای شده تا باز به زندگی ادامه دهم. کاش میشد همان آخرین بار که دلم را شکستی، به تو بگویم که دلم را به یغما بردهای. کاش میگفتم بعد از رفتن تو، دیگر روز و شبم یکی شد. چه مانده از من بعد از تو جز دل زخمی که مرهمی ندارد؟ من آنقدر دوستت دارم که میدانم روزی خدا از تو خواهد پرسید: «چه کردی که او تو را پرستید؟» ساعتهایی که کنار تو گذشت، بهشتی برای من بود. خسته از انتظار آمدنت، چشم از پنجره برمیدارم و به سمت کمد میروم. به لباس عروسی مینگرم؛ همان لباسی که از کودکی آرزوی پوشیدنش را داشتم، اما نشد... بعد از تو، تمام رویاهایم به خیال پیوستند. تلفن زنگ میزند. میدانم دوباره همان مزاحم است؛ مزاحمی که این روزها مهمان زندگی من شده. اما باز هم پاسخی نمیشنوم. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
نام داستان: حریر غیاب یغما نویسنده: آیناز | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه «مقدمه» برف میبارد، اما نه برای زیباییاش؛ برای یادآوری عشقی که رفته و قلبی که شکستهتر از همیشه، در انتظار نسیمی است که عطر او را بیاورد. در این کوچهی خالی، پشت پنجرهای که دنیای راوی را به سیاهچال چشمان معشوق گره زده، آیا امیدی به بازگشت هست؟ یا تنها بازمانده، خاطراتی است که چون لانه سوخته، دل را میسوزاند؟ داستانی از عشقی که پرستیده شد، اما به یغما رفت و تنها زخمی بیمرهم بر جای گذاشت.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
موبایل رو گرفت؛ دوباره احترام نظامی گذاشت و با «چشم» گفتن از اتاق خارج شد. بلند شدم و با دور زدن صندلیهایی که روکش سبزه تیره داشتند، پشت میز نشستم. نگاه گذرایی به فتوحی انداختم و به نقطه نامشخصی خیره شدم. وکیل پایه یک دادگستری لیلی فتوحی، وکیلی که هر پروندهای رو قبول نمیکرد، مگر اینکه میدونست اون دعوا رو میبره. جای تعجب داشت، پروندهای که احتمال باخت داره رو با چنین پشتکاری دنبال میکرد و از همه مهمتر وکیل کسی شده بود که احتمال قاتل بودن رو داشت و این یعنی باخت، یعنی لطمه به کارنامه خیلی موفق و درخشان وکیل «لیلی فتوحی». بهش خیره شدم؛ با غرور خاصی پا روی پا انداخته بود و به دیوار روبهروش نگاه میکرد. - جالبه خانم فتوحی! فتوحی به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت. - چی جالبه جناب آریامنش؟ خودم رو روی صندلی جابهجا کردم و بعد از مکث کوتاهی پاسخ دادم. - پذیرفتن پرونده کسی که احتمال باخت داره. فتوحی به صندلی تکیه داد و لبخند محوی زد. - اون دختر نمیتونه قاتل باشه؛ من دختر خالم رو میشناسم جناب آریامنش. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. - خیلی مطمئن حرف میزنید. فتوحی میخواست جواب بده که در زده شد. با صدای بلند و رسایی لب زدم: - بیا تو. کریمی با احترام نظامی وارد شد و موبایل رو دو دستی جلوم گذاشت. - قربان درخواستتون انجام شد. سری تکون دادم. - میتونی بری کریمی. کریمی دوباره احترام نظامی گذاشت و سریع به سمت در حرکت کرد. بعد از خروج کریمی، فتوحی هم بلند شد و دستی به مقنعه سیاهش کشید. خنثی بهش خیره شدم و موبایل رو بهسمتش گرفتم. - اگه چیز دیگهای هم بود، حتماً اطلاع بدین. فتوحی بیصدا سری تکون داد و موبایل رو از دستم گرفت. قصد رفتن داشت؛ اما با یادآوری چیزی به سمتم برگشت و به بهم نگاه کرد. نمیدونم اون لحظه چی میخواست از چشماش بخونم؛ اما هر چی بود میدونستم یک حرف داشت، «اون دختر بیگناهه». فتوحی کف دستهاش رو روی میز گذاشت و خیلی نامحسوس به طرفم خم شد. - جناب آریامنش! یادتون باشه؛ کسی که زمانی تونسته جون هزار نفر رو بدون هیچ چشم داشتی نجات بده؛ نمیتونه جون عزیزترین کسش رو بگیره. با چشمهای ریز شده نگاهش کردم که خودش رو صاف کرد. فتوحی با چهره جدیش نگاهی بهم انداخت. - امیدوارم منظورم رو بهتون رسونده باشم. با اجازه! به سمت در حرکت کرد، با هر حرکتش صدای برخورد پاشنههای بلند کفشش به روی زمین، سکوت اتاق رو بهم میزد. بالأخره از اتاق بیرون رفت. خودم رو روی صندلی چرخدار اداره رها کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم. جمله فتوحی توی سرم اکو میشد. منظورش چی بود؟ عروشا فرزانه؟ اون جون هزار نفر رو نجات داده بود؟ مگه کی بود؟ پرونده آبی رنگ گوشه میز با نوشته سیاه رنگی، چشمک میزد؛ پرونده رو برداشتم و بازش کردم. اطلاعات کامل عروشا فرزانه «عروشا فرزانه فرزند محمد فرزانه» «نام مادر: نیلوفر فتوحی» «وضعیت قتل: غیر عمد» چهار بار ازش بازجویی کرده بودن در هر چهار بار حرفهاش یکی بود، حتی یک ذره چیز مشکوکی نداشت؛ اما چیزی که من رو به شک انداخت، حرفهای ارشیا فرزانه بود. چرا هیچکس بهش شک نکرد؟ صدای در اتاق باعث شد از نگاه کردن به پرونده دست بکشم. با گفتن «بفرمایید» در باز شد و قیافهی خوشحال سیامک تو دید قرار گرفت. حدس اینکه چرا سیامک تا این حد خوشحاله سخت نبود. علاقه سیامک به فتوحی جوری بود که حتی کریمی هم میتونست متوجهش بشه. سری تکون دادم و بهش نگاه کردم؛ در رو بست و با چند قدم خودش رو به صندلی رسوند و نشست.
- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
با شنیدن بسته شدن در، غم عجیبی به دلم نشست و صد البته دلی پر از آشوب غوغا کرد. حالا تو اون اتاق با دیوارهای سبزی که بیشتر خفهم میکرد، من و سرگرد مونده بودیم. از پشت میز بلند شد و دقیقاً روبهروی من روی صندلی نشست. به چشمام زل زد. مثل اینکه میخواست ببینه به سوالاش درست جواب میدم یا نه؟ ای کاش همه میتونستن حقیقتها رو از چشمهای آدمها بفهمن. - خانم فرزانه! هر سوالی از شما میپرسم لطفاً با دقت جواب بدین. سری تکون دادم و برای بار دیگه آب گلوم رو قورت دادم. - اون شب چه اتفاقی افتاد؟ خسته از سوالات و پاسخهای تکراری چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. داغیِ اشک پشت چشمم، روی صورتم روونه شد. مثل اینکه این اشکها تمومی نداشتن. چشمام رو باز کردم و از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود، بهش نگاه کردم. از روی میز دستمال کاغذی رو برداشت و جلوم گرفت. با برداشتن برگهای تشکری زیر لب کردم. به میز چوبی جلوم خیره شدم و اجازه دادم تا اشکهام دوباره برای ریختن راه باز کنن. - شب عروسی خواهرم... یه... یه پیام از طرفش اومد... میگفت دوباره تورش... خراب شده میخواست درستش کنم... ولی... ولی وقتی رفتم... توی اتاقش نبود. بعد فکر کردم سرویس بهداشتیه... در زدم جواب نداد. رفتم تو...ولی کتی... . صدای گریهام تنها چیزی بود که سکوت رو میشکست. گریههام دل هر آدمی رو به رحم میآورد؛ ولی خانوادهم با ضجه زدنهای من هم بهم رحم نکردن. بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم آروم باشم. برای بار دیگه سرگرد دستمال کاغذی رو جلوم گرفت و من بدون تعارف دو سه برگه برداشتم. - کتی توی وان پر از خون خوابیده بود. هقهقهام بالا رفت. سرگرد چشمهاش رو بست و سری به چپ و راست تکون داد. بعد از چند ثانیه بهم نگاه کرد. - چرا وقتی خواهرتون جواب نداد، شما رفتین داخل؟ نگاهی به چشمهای قهوهایش انداختم و بریدهبریده حرف زدم. - کتایون از بچگی عادت داشت... وقتی... وقتی سرویس بهداشتیه جواب نده... منم گفتم... شاید... شاید داره تور رو درست میکنه. - فرمودین که وان پر آب بود؟ سری به معنی آره تکون دادم. - آره! لباس عروسی تو آب... پر از خون بود. - چیز مشکوکی از اون شب یادتون میاد؟ هر چیزی که عادی نباشه؟ کمی فکر کردم، همه، چیز عادی بود بهجز اون شماره. - کتایون وقتی پیام فرستاد از یه شماره ناشناس بود. سرگرد چشمهاش رو ریز کرد. - شماره رو دارین؟ تو بازجوییهای قبلی همچنین حرفی از طرف شما ثبت نشده. پوزخندی زدم و بینیم رو بالا کشیدم. - گفتم شاید مهم نباشه. - شماره رو دارین؟ - نه موبایلم پیش داداشمه، این موبایلی هم که دارم تازه گرفتم. سرگرد سری تکون داد. - چیز دیگهای هم هست نگفته باشین؟ - نه هم، چیز رو گفتم. - خیلی خب میتونید تشریف ببرید. موقع رفتن به خانم فتوحی بگید بیاد داخل. سری تکون دادم و بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم. لیلی پا روی پا انداخته و بهجای نامعلوم خیره شده بود، پیشش رفتم. - لیلی سرگرد کارت داره. لیلی مثل اینکه منتظر این خبر باشه، سریع بلند شد و با عجله رفت سمت دفتر سرگرد؛ ولی بعد چند قدم برداشتن مثل اینکه چیزی به یادش اومده باشه راه رفته رو برگشت. از کیفش کلید ماشین رو درآورد و دستم داد. - برو تو ماشین بشین منم میام. بدون حرف اضافی رفت و منم به سمت خروجی حرکت کردم. *** «آراد» - این آخرشه. سری تکون دادم و به فتوحی نگاه کردم. - کی این حرف رو زده. فتوحی کمی خودش رو روی صندلی جابهجا کرد. - دیروز. کریمی رو صدا زدم که به ثانیه نکشیده در باز شد و سرباز لاغر اندامی با احترام نظامی وارد شد. - گوشی خانم فتوحی رو بگیر، صوت رو وارد کامپیوتر کلانتری کن.
- 23 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنونم از لطفتون 🙏 ✨- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
اتاقی که چهارچوبش با گلهای سفید و صورتی تزئین شده بود رو باز کردم. - عروسخانم دوباره تور رو خراب کردی؟ خبری از کتایون نبود. با تعجب به داخل اتاق نگاه کردم. - عروس خانم کجا غیبت زد؟! تقی به در سرویس بهداشتی داخل اتاق زدم. - کتایون اونجایی؟! صدایی نیومد. کنجکاو شده در رو باز کردم. - کتی الو؟ کجایی دختر؟ اینجا هم نبود. به سمت دیگه سرویس رفتم. خون روی زمین نفسم رو برید. با ترس رد خون رو دنبال کردم و... . کتایون خوابیده بود؛ توی وان با چشمای باز خوابیده بود! لباس سفیدش بین آب قرمزرنگ، خون گرفته بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم. وسیلهی نقرهای بین قفسهی سینهش، حتی با وجود آب خونی، برق میزد! با دستهای لرزون و صورتی پر از اشک به سمتش قدم برداشتم. دستهام میلرزید، یکی از دستهام رو روی دهنم گذاشتم تا بالا نیارم. - کتی جونم بلند شو؛ کتی؟ جوابی نمیداد و گریههای من بیشتر میشدن، چشماش باز بود؛ اما، اما حرف نمیزد! دستم رو روی صورتش کشیدم. با صدای قدمهای یکی سر بلند کردم؛ اما با دیدن ارشیا ترسیده از کتایون فاصله گرفتم. قلبم خیلی تند میزد و قطع به یقیین رنگ به رو نداشتم. ارشیا با وارد شدن به سرویس بهداشتی، ابتدا بهم نگاه کرد و بعد با چشمهای بیرون زده، خیره به جسم بیجون کتایون شد. دوباره ناباور بهم خیره شد. با لبهای بیجونش حرف زد. - چیکار... کردی... عروشا؟ نگاهم بین کتایون و ارشیا چرخید. مثل اینکه خودم هم باورم نمیشد؛ دختری که غرق در خونه کتایون باشه! اشکام تندتر از قبل روی گونم میچکید. ترسیده به ارشیا نگاه کردم، نمیتونستم درست حرف بزنم، تموم جملهم رو بریدهبریده گفتم. - م...من هیچ... هیچ کاری ن...نکردم. *** «حال» با پشت دستم اشکهام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. به عسلی روبهروم زل زدم. لیلی لبخندی محوی زد و دستم رو گرفت. - پس ارشیا یه چیزایی میدونه؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و بهش خیره شدم. - اگه خبر داشت بهم نمیگفت قاتل. لیلی سری تکون داد. و موبایلش رو از روی میز بینمون برداشت و بعد از چند دقیقه بالا و پایین کردن، موبایل رو روی میز گذاشت. به چشمهایی که از گریه سرخ شده بود نگاه کرد. - گریه نکن دیگه عروشا، فردا باید یه سر به کلانتری بزنیم؛ پرونده رو خیلی سریع به بخش جنایی ارجاع دادن، امیدت به خدا باشه. سری تکون دادم و برای بار دیگه اشکهای سرد روی صورتم رو با پشت دست پاک کردم. *** در و دیوار سبزرنگ بیشتر من رو خفه میکردن. پوزخندی زدم و به انگشتهام نگاه کردم؛ از استرس بیش از حد دور ناخنهام رو زخم کرده بودم. خیلی عجیب بود؛ اما من به این درد اعتیاد داشتم و یه جورایی آرامش روحم بود. مزهی خون توی دهنم طمع شوری انداخته بود. در باز شد و پسر جوونی همراه لیلی به داخل اومدن. ناخواسته بلند شدم و زیر لب «سلام»ای کردم. پسر سری تکون داد و پشت میز نشست و لیلی هم روبهروم جا خشک کرد. پسره دستهاش رو به هم گره زد و با فاصله کمی از خودش روی میز گذاشت. - من سرگرد آراد آریامنش هستم؛ خانم فتوحی رو شناختم و فکر کنم شما عروشا فرزانه باشین درسته؟ با استرس به مرد روبهروم نگاه کردم؛ مثل همه مردهای ایرانی چشم ابرو مشکی بود و صد البته چینی که بین دوتا ابرو کشیدهاش وجود داشت جدیتش رو چند برابر میکرد. آب گلوم رو بلیعدم با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم: - بله! سرگرد سری تکون داد و با چشمهای ریز شده به لیلی نگاه کرد. - خانم فتوحی ما رو تنها میذارید؟ لیلی دوست نداشت من رو تنها بذاره؛ اما به اجبار بلند شد. با دیدن نگاه نگران و پر استرس من لبخندی زد و برای اطمینان دادن به من چشمهاش رو باز و بسته کرد. سرم رو پایین انداختم.
- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت موج میزد به سرگرد خیره شد. - من تو حیطهی کاری خودم اونقدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش. از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست. - سرگرد راست میگه. لیلی نگاهی به من انداخت. - چرت و پرت نگو، من میدونم تو بیگناهی و تا اثبات شدنش دست نمیکشم. چشمام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم. توی یه بازی کثیف گیر افتاده بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هرچی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر تو باتلاق فرو میرفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته بود. با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم؛ اما سه ماه بعد، نفسم هم میرفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من نبودم. طول راه نه لیلی حرف زد نه من، سکوت دلنشینی ایجاد شده بود که هیچکدوم قصد شکستنش رو نداشتیم و این سکوت آشوب دلم رو کم میکرد. به ویلای لیلی رسیدیم و ماشینش رو گوشه حیاط پارک کرد. حوض وسط حیاطش بین اون درخت و باغچه سرسبزش امید زندگی میداد؛ ولی نه برای منی که موعود مرگم فرا رسیده بود. لیلی مقنعهش رو درآورد که موهای بلند نارنجی رنگش زیر نور خورشید، درخشید. پشت سرش از پلههای سفید رنگ بالا رفتم، از در شیشهای وارد خونه شدیم. لیلی صداش رو بالا برد. - بهجت خانم مگه من نگفتم این در رو باز نذار! زن لاغر اندام با عجله جلومون ظاهر شد. - ببخشید خانم، چشم دیگه تکرار نمیشه. لیلی دستش رو به کمرم زد و با فشار کمی به سمت مبلهای راحتی چرمیش هدایت کرد. شالم رو در آوردم و روی مبل انداختم، لیلی روبهروم روی مبل نشست. - عروشا بهم نگاه کن. سرم رو بلند کردم و به چشمهای سیاه شبرنگش نگاه کردم. وکیل موفقی بود؛ ولی میتونست من رو نجات بده؟ - عروشا یه ماهه از فوت کتایون گذشته... تو حتی نتونستی از خودت دفاع کنی. میفهمی اگه چیزی نگی کسی نمیتونه تو رو نجات بده؟ - مهمه؟ - زندگیت رو بههم نزن عروشا. این همه درس نخوندی که سر یه تهمت همهچی پر بزنه. یادت بیارم کی هستی؟ تو دکتر عروشا فرزانه هستی . نباید اینطوری پا پس بکشی. - چی بگم؟ چی میخوای بشنوی؟ - هرچی که اون شب اتفاق افتاد. *** «فلش بک» همهجا سر و صدا بود و صدای موزیک گوشم رو کر میکرد. کنار ارشیا نشستم و لبخندزنان لب زدم. - خب در محضر بردار عروسیم، چه حسی داری امشب تو عروسی خواهرتی؟ دستم رو مشت کردم و به عنوان میکروفون جلوش گرفتم. ارشیا نگاهی به من انداخت و روی بینیم ضربهای زد. - فندق بلا، کم شیطونی کن. سرم رو کج کردم و لبم رو غنچهای رو به جلو دادم. - ارشیا جونم من ناز کنم تو نازمو میکشی؟ ارشیا بغلم کرد. - من تا آخر عمر نوکریت رو میکنم چشم قشنگ من. موبایل روی پام ویبره رفت. پیامکی از شماره ناشناس بود. « عروشا بیا بالا، تور عروسیم خراب شده باز.» لبخندی زدم. ارشیا نگاهی به گوشیم کرد و پیام رو خوند. با تعجب بهم نگاه کرد. - چرا با یه شماره دیگه پیام داده؟ - نمیدونم؛ حتماً گوشی خودش شارژ نداشته. من برم بالا. - کجا دختر؟ به زیبا میگم بره. ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم: - وا ناسلامتی خواهر عروسم ها! به من گفته برم پیشش خانداداش. ارشیا لبخندی زد و سری تکون داد. بلند شدم و از پلهها بالا رفتم.
- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
لیلی نگاهی بهم کرد. - دیوونه! بهتر از بالای دار بودنه که. پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی میکشم. با بیحالی تمام لب زدم: - لیلی برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم. میفهمی؟ اشکم پشت سر هم میریخت، بیحالی و سردرد امونم رو بریده بود. ماشین جلوی کلانتری ایستاد. به لیلی نگاه کردم که لبخندی دلگرم کنندهای زد. - باور کن همهچی خوب میشه، خب؟ سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم؛ اما چارهای نبود. لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد. با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه میکرد؛ خانوادهای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن. روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترینهام؛ ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟ چرا؟ من لایق این نگاهها نبودم. ارشیا سمتم هجوم آورد که سربازی جلوش رو گرفت؛ اما جلوی فریادهاش رو نمیتونست بگیره. - لعنتی! چرا کشتیش هان؟ قاتل! چهجوری دلت اومد تو لباس عروسیش بکشی؟ چطوری دلت اومد قاتل؟! صدای زن آشنایی که از قضا مادرم بود، دلم رو هزار تیکه کرد. با تمام نفرت لب میزد و من با هر کلمه میمردم و زنده میشدم. - ول کن پسرم، دستهای پاکت به خون این کثیف آلوده نشه. به سمت من برگشت، نفرتی که توی چشماش بود رو میشد؛ از ده فرسخی متوجه شد، چه برسه به اینکه با اون نگاهها بهت خیره بشه. با تمام وجود داد زد. - تا سرت رو بالای دار نبینم، خیالم راحت نمیشه قاتل بیهمهچیز... خدا لعنتت کنه. لیلی دستم رو گرفت و به سمت اتاقی با در سبز پاستیلی برد، در زد. مرد جوونی پشت میز بود که با دیدن لیلی بلند شد. - سلام خانم فتوحی، بفرمایید. مرد با دست به صندلی جلوی میزش اشاره کرد، لیلی سلامی زیر لب گفت و وارد اتاق شدیم، روی صندلی نشستم. - جناب سرگرد شما اطلاع دارین، من به عنوان وکیل خانم عروشا فرزانه تو این پرونده دخالت دارم. دادگاه سه ماه آزادی موقت داده. توی این سه ماه باید مدارک مبنی بر قتل «کتایون فرزانه» جمعآوری بشه. لیلی مکثی کرد. - من مطمئنم موکلم بیگناهه. سرگرد پشت میز نگاهی به من انداخت؛ اما اون چرا، چرا با نفرت نگاه میکرد؟! چقدر این روزها نگاههای همه مثل هم بودن. - اگه بیگناهه چرا سوهان داخل قفسهی سینه مقتول برای این خانمه؟! هه! مزاح میفرمایید. چشمم رو بستم، اشکم دوباره سرازیر شد. ای کاش میتونستم بگم که من بیگناهم اما... . لیلی پشتم رو نوازش میکرد. - من این پرونده رو ارجاع میدم به حوزهی جنایی، اونجا سرگرد بازرس به پرونده رسیدگی میکنه؛ شما منتظر خبر برای بازپرسی باشید. لیلی تشکری کرد، بلند شدیم. در رو باز کردم که با حرف سرگرد دستم روی دستگیره در قفل شده موند. - خانم فتوحی؛ شما یکی از وکلای مشهور کشورمون هستین و بیشتر بخاطر پروندههای موفقتون شهرت دارید. بهعنوان فردی که کارم در این زمینهست، میخوام بگم که بهتره بخاطر بد نشدن سوابق کاری خودتون دست از این پرونده بردارید.
- 23 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- دفاعی داری؟ دخترک با چشمهای لرزون به مردی که این سوال رو میپرسید، نگاه کرد؛ نفسهاش طولانی شده بود. وکیل دستی به شونهی دخترک زد و چشمهاش رو برای اطمینان باز و بسته کرد. دختر با چهرهی آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگها دید. از نگاههای خشمگین قاضی بدنش سرد شده بود. - آقای قاضی من... من قاتل نیستم. قاضی ابرویی بالا انداخت و به دخترکی که حال خوشی نداشت، خیره شد. قاضی نگاهی به فرد روبهرویش انداخت؛ آیا واقعاً بیگناه بود یا نقش بازی میکرد؟! - برای بار دوم میپرسم؛ دقیق جواب بده... اون شب چه اتفاقی افتاد؟ دخترک به وکیلش نگاه کرد. وکیل با باز و بسته کردن چشمش برای بار دیگه اطمینان داد. - من رفتم پیش خواهرم... ولی تو اتاق نبود... رفتم سرویس بهداشتی؛ ولی... ولی خواهرم... . صدای گریههای دختر، سکوت دادگاه رو شکست. قاضی برای ثانیهای به بیرحمی روزگار چشم بست؛ اما حسش رو سریع خاموش کرد. - با توجه به فقدان ادله کافی مبنی بر ارتکاب جرم توسط خانم عروشا فرزانه، صدور هر گونه مجوز خروج ایشان از کشور تا زمان صدور حکم نهایی ممنوع است؛ پایان دادگاه. دستهای دخترک از زنجیر آزاد شدند؛ اما از تهمت کثیف، نه! قاضی حکم آزادی داده بود؛ ولی زندگی حکم اعدام رو صادر کرده و هیچجوره نمیشد ازش سر باز کرد. از در خارج شد. وکیل زیر دست دخترک رو گرفته بود. راهروی دادگاه پر از آدمهای آشنا با نگاههای نفرت بار بود؛ مثل اینکه اگه اونجا کسی نبود، خودشون برای انتقام اقدام میکردن. وکیل زیر گوش دخترک نجوا داد. - عروشا محکم باش. «محکم!» واژهی آشنا؛ ولی غریبی برای دخترک بود، که الان هیچجوره براش معنا نداشت. چشمهای زمردی دخترک دیگه رنگی برای دلبری نداشتن. چشمهایی که قرار بود روزی دل از همه ببره الان بدون نور و فروغ بود؛ درست مثل چراغ شکسته. مردی با شونههای خم شده رو میدید. با دیدن عروشا بیحرکت موند. این مرد انتهای تمام آرزوهای دخترک بود؛ ولی، ولی الان هیچ احساسی نداشت. *** «عروشا» - بشین عروشا. سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. بریده بودم. از زندگی کردن، از دست دادن، از تهت خوردن و اثبات نشدن. لیلی پشت رل نشست و ماشین به حرکت افتاد. نگاه نگران و پر از ترحمش رو روی خودم حس میکردم؛ من از این نگاهها بیزار بودم. - رنگ به رو نداری؛ عروشا با خودت نکن این کارو. پوزخندی زدم و به شیشه ماشین خیره شدم. - من نکشتمش. - میدونم، میدونم؛ ولی باید اثبات بشه. تا دادگاه بعدی سه ماه فاصله هست؛ اگه تو این سه ماه بیگناهیت ثابت بشه همه میفهمن بیگناهی. بارونی که میبارید باعث میشد، خیابونهای دلگیر تهران تار دیده بشه. - چه فایده؟ وقتی خواهرم نیست، خانوادم مثل یه آشغال انداختنم بیرون، مردی که یه روزی به چشم شوهرم میدیدم منو جوری ندید مثل اینکه هیچ موقع تو زندگیش نبودم.
- 23 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
#پارت1 «خلاصه» عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند. «مقدمه» در تالار پر از سکوت و نگاههای سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود، عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار مییابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست. وقتی سایهها بلندتر میشوند و حقیقت پشت پردهای از ابهام پنهان میگردد، وقتی تکیهگاهها فرو میریزند و آنچه که بود دیگر نیست، وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت… راه نجات چیست؟
- 23 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/5705-رمان-ترانه-گناهکاران-آیناز-فکری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
نام رمان: ترانه گناهکاران ژانر: معمایی، جنایی، درام نویسنده: آیناز فکری | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند.
- 23 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پارت ۱۹ گیلدا ارش دوباره داشت گریه میکرد تو بغلم گرفتمش آروم شد از اونی که فکر میکردم زودتر آروم شد ای کاش شاهسون هم اینجا بود ای کاش میتونست ارش رو بغل کنه خیانت کرد اما......... اما من رو دلباخته خودش کرد عاشقم کرد اما ....... اما وابسته خودش کرد و رفت رفت تا دیگه بر نگرده رفت تا دیگه من نبینمش دلم براش تنگ شده بود اما چه فایده دیگه کسی به نام شاهسون نیست کل خاندان پر عظمتی که روزی بجز حرف اونا حرفی زده نمیشد چیزی نمونده بود از پسره از فرنگ برگشته خان خبری نبود دیگه جمع دخترای ده که پای چشمه هر کی با یه لباس سبد بشینن و از پسر کوچیک و مجرد خان که تازه از فرنگ برگشته حرف بزنن خبری نبود دیگه رقابتی خوش برو رویی و بزک و دوزک برای پسر از فرنگ برگشته خان نبود حتی خبری از خان نبود دیگه پسر فرنگی خان نبود دیگه ده نبود ارش رو روی تختش گذاشتم آزار تیمسارـ چند نفر از آدم هامون خبر رسوندن که خان دار توی زیر زمین خونش یه چیزی رو مخفی کرده من ـ یعنی برگه های جاسوسی میتونه باشه؟! تیمسارـ نه برگه نیست یه آدمه هر روز غذا برده میشه صدای فریاد میاد یکی دو ساعت بعد همه چی مشخص میشه همدستش و گرفتیم البته به یه جرم دیگه که اونم خودش باعث دستگیری همدستش شد من ـ همدستش؟! تیمسارـ اره من ـکیه؟! تیمسارـ میفهمی . خودت برای بازجویی برو هر چی مهمه هست رو بپرس من ـ با من چه ارتباطی داره تیمسار تیمسار ـ صبر آزار صبر روبه روش نشستم فکرش رو میکردم کی باشه ولی وقتی شنیدم به چه جرمی گرفتنش دنیا رو سرم آوار شد با اینکه پدری برام نکرده بود اما دلم نمیخواست اینطوری از پیشم بره من ـ خب بگو مهران ـ چی بگم؟! از کجا شروع کنم؟! من ـ بگو چیشد ؟! چطوری شد؟! با خان دار چطوری دست به یکی کردی؟! مهران ـ خان دار مامانم رو فرستاد فرنگ منم دلم میخواست همیشه دور یه میز جمع بشیم منم دلم میخواست پدر داشته باشم ولی پدری ندیدم مامانم اون من رو باعث بدبختیهاش دونست من....... من تنها موندم تنها کارم این بود کاری کنم شاید مامانم منو بخشید اون کار هم فقط مردن خان دار و گرفتن همه مال و ثروتش بود اولین ضربه ای که زدم میدونی کجا بود؟! طول صحبتش سرش پایین بود اما با جمله اول سرش رو بالا آورد و زل زد به چشمام مهران ـ آزاد و زنش هیچ وقت فکر نکردی چطوری اون دختره به اون حال افتاد؟! هیچ موقع فکر نکردی چیشد آزاد بدبخت شد؟! نه تو فکر هیچ کدومشون رو نکردی حتی نمیدونی قبر دوتاشون کجاست مگه نه آراز جون؟! نفسم بند اومده بود سنگینی عجیبی روی قفسم باعث میشد تنفس نامنظم داشته باشم مهران ـ بین همتون یکی رو خیلی دوست داشتم شاهسون از همتون به من نزدیک تر بود البته بچگیش رفته رفته اونم مثل شما شد اگه الان دستم بود هیچ موقع نمیفرستادم بالای دار خان دار من ـ کارمون باهاش تموم شده امیر کارشو تموم کن امیرـ اینجا آقا ؟! من ـ نه نه نمیخوام اینجا خون ریخته بشه میتونی ببری تو دل طبیعت رهاش کنی خودت میدونی من آدم مهربونیم دوست ندارم کسی روزای آخرش رو جای تاریک و مرطوب بگذرونه تو بهتره ببری توی طبیعت جلوی کاخ از بین رفته پدره بدبختش کارشو تموم کنی امیرـ چشم من ـ آفرین آفرین کارت اینطوری خوب باشه ترو میکنم دست راستم پسر تازه کاری ولی کارت خوبه همینطوری به حرفام گوش کنی ایندت روشنه امیر لبخند بر لب تشکر کرد و رفت پوزخندی زدم بدبخت خبر نداره بعد اینکه گشت اونم نفسش از دنیا میبره راوی وارد زیر زمین متروکه شد با صدای بلند رو به نوچه ها گفت : گمشید بیرون وسط اون متروکه پسری خوابیده بود پسری که روزی فقط فکرش سر و روش بود الان کجاست تو چه وضعیه آرش پانسمانش کردم من ـ نه الان که دارم فکر میکنم ماشالا بعد این همه ماجرا پیر نشدی هیچ از پدر بزرگ جدمم که الان زیر قبره جوون تری خاک تو سرت اینم همینطوری گفتم بیدار بشی اینو بگم میزنی تو دهنم والا هفته ی خسته کننده ای بود نوچه و پادو خان دار بودن خیلی سخته هر لحظه با مرگ روبه رو میشی @زهرا آسبان
-
پارت 18 من_ زندگی خرج داره خان دار نمیشه که نیلوفر ببرم به یه خون معمولی البته اگه تو دوست داری همین الان دستشو بگیرم و ببرم هوم ؟ خان دار _ چه خبر من_ روستا خالی شده حق همشون رو دادم گورشون رو گم کردن اون پیز مرد هم دیگه آخراشه اونم فرصت شد مثل شاهسون به درک فاصل میکنم چیزی نمونده خان دار_ امید وارم من_ یه مشکل دارم خان دار_ چیشده؟ من_ هیچ کدوم از اسناد و مدارک خان نیست حتا سند زمین هاش که فقط دست خودش بود هم ناپدید شدن خان دار_ چیکار میخوای کنی؟ من_ فعلا تا پیری زندست از زیر زبونش میکشم بیرون خان دار_ چطوری؟ من_ با شکنجه صدای خنده های خان دار بلند شد و تمام عمارت رو فرا گرفت خان دار_ وایسا خان زاده یکی از خدمتکار ها با کیسه پر اومد جلو خان دار کیسه رو گرفت ازش خان دار_ بیا اینو ببر بهش بخوره هرچی باشه آدم باید قبل مرگش با حسرت غذا نره لبخندی زدم من_ این خوبی تو رو هیچ وقت از یاد نمیبره خاندار لبخندی پیروزمندانه زد دلیلش رو نمیدونستم ولی هر چی بود اصلا خوب نبود خان دار_ مطمئن هستم که هیچ وقت از یاد نمیبره بیخیال لبخند مرموز خان دار شدم و کیسه رو ازش گرفتم تقریبا بعد چند ساعت رسیدم به ده. ده که چه عرض کنم بیشتر از متروکه نبود کسی هم رسیدگی نمیکرد وارد عمارت شدم عمارتی که تموم خوشی هام و بدی هام اینجا رقم خورده بود رفتم اتاقش روی تخت دراز کشیده بود من_خان عمارتت دیگه سوت و کور شده، زنت نیست، مادرت نیست، دیگه پسرات کنارت نیستن ،عروس نداری خودت خواستی خودت باعث و بانی همه این کاراتی خودت یکی از پسرات رو با همین دست هات زیر این عمارت چال کردی . خودت تو این عمارت لاشه عروست رو بردی پیش پسرت . یادت میاد . یادت میاد مامانم رو ول کردی رفتی،یادت میاد باعث شدی مامانم از من نفرت داشته باشه؟ نه تو چیزی یادت نمیاد چون هیچ موقع بجز خودت کسی برات مهم نبوده اما من چرا خوشحال نیستم با اینکه به هدفم رسیدم اما دوباره نمیتونم خوشحال باشم دلم میخواست برگردم به اون دوران خوشحال زندگیم دورانی خان ،خان نبود و برام حکم پدر رو داشت . من هیچ وقت نخواستم اینطوری بشه خودت خواستی دشمنت بشم خودت عقده تو دلم کاشتی ساکت فقط گوش میکرد کیسه ای که تو دستم بود رو باز کردم و انداختم رو تخت دو تا ساندویج بود من_رفیقت میدونسته چی دوست داری پوز خندی زدم و رفتم سمت حال تو حال خودم نشسته بودم و به یه گوشه نگاه میکردم دو ساعتی از اومدم میگذشت در زنگ خورد با تعجب به در نگاه کردم خیلی وقت بود کسی در این خراب شده رو نمیزد بلند شدم و در رو باز کردم آژان ها جلوی در ایستاده بودن من_ بفرمایید آژان_ بگیرنش شما دوتا برین خونه رو بگردین من رو گرفتن اما نمیدونستم چرا و شوک بودم من_ ولم کن چرا گرفتینم اون دو نفری کهرفته بودن داخل یکی سرا سیمهٔ از پله ها اومد پایین مأمور_ رئیس درسته جسد بالاست گیلدا ارش دوباره داشت گریه میکرد تو بغلم گرفتمش آروم شد از اونی که فکر میکردم زودتر آروم شد ای کاش شاهسون هم اینجا بود ای کاش میتونست ارش رو بغل کنه خیانت کرد اما......... اما من رو دلباخته خودش کرد عاشقم کرد اما ....... اما وابسته خودش کرد و رفت رفت تا دیگه بر نگرده رفت تا دیگه من نبینمش دلم براش تنگ شده بود اما چه فایده دیگه کسی به نام شاهسون نیست کل خاندان پر عظمتی که روزی بجز حرف اونا حرفی زده نمیشد چیزی نمونده بود از پسره از فرنگ برگشته خان خبری نبود دیگه جمع دخترای ده که پای چشمه هر کی با یه لباس سبد بشینن و از پسر کوچیک و مجرد خان که تازه از فرنگ برگشته حرف بزنن خبری نبود دیگه رقابتی خوش برو رویی و بزک و دوزک برای پسر از فرنگ برگشته خان نبود حتی خبری از خان نبود دیگه پسر فرنگی خان نبود دیگه ده نبود ارش رو روی تختش گذاشتم @زهرا آسبان
-
پارت16 روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل همه چی عوض شده شاهسون ، حتی عشق من نسبت به تو شاهسون همون جوری با چشمای نیمه بازش بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت، نمیدونم سکوتش و بزارم پای نفرتش یا غم و اندوهی که از چشماش میشد دید از زیر زمین بیرون اومدم تا از اون فضا فرار کنم گوشیم زنگ خورد ، خود نامردش بود که بعد چند روز پیداش شده بود مهران نیلوفر _بگو کارتو مهران _ به به بانوی زیبا مشتاق صدات بودم عزیزم نیلوفر_ والا کسی که مشتاق صدامه این همه من و منتظر نمیزاره معلوم هست اصلا کدوم گوری؟ مهران _ میدونم ببخشید ، ولی برای شروع زندگیمون باید همه چی مهیا باشه یا نه، تو ملکه قصر من میشی ، باید همه چی رو درست کنم خانم خانما نیلوفر _ قرار نیست منم ازت دور کنی مهران_ حق با توعه خانم ولی چاره چیه یکم تحمل کن دار و ندارم و به پات میریزم فقط یکم صبر کن بانو مهران عجب پدر و دختر عتیقه ای گیر من افتادن کارم تموم بشه دکتون میکنم ، بدبختا نمیدونن فقط به چشم یه مهره بهشون نگاه میکنم سوار ماشین شدم و تو راه یه دسته گل برای نیلوفر گرفتم تا از شر غراش خلاص شم پوز خندی به دسته گل تو دستم زدم دلم فقط یه زندگی ساده میخواست یه زندگی پر از محبت محبت مادرمم نباشه کسی باشه حداقل یه کسب باشه یه بارم که شده بگه چته پسر خوبی هیچ کس نیست هیچ کس نه اون مادری که فقط دنبال مال و مقام بود پدری که فقط میگفت گمشو برو برادر هایی که از سر طمعه من همشون باهام لج کردن این یکی رو خودم بد کرده بدم الان که تا اینجا اومده بودم نمیتونستم پا پس بکشم همه این نفرت فقط یه منشأ داشت اونم حرص طمعه مامانم فقط بخاطر اینکه به من توجه کنه از ماشین پیاده شدم و دسته گل و برداشتم ، توروخدا ببین برا کی گل میگیرم ، رقیب و دشمن خونی ، فعلا چاره ای نبود، صبر کن مهران اینم میگذره به سمت عمارت راه افتادم، عجیب بود باغ پر بود از نگهبان ، همین که مشغول اطراف بودم ، نیلوفر سمتم اومد، مثل همیشه مرتب من_ درود بر بانوی من نیلوفر دست به سینه جلوم ایستاده بود من_ اوه اوه خانم من که باز اخم کرده اخم نکن خانمم که صورت نازت رو خراب میکنه این دسته گل هم تقدیم به بانوی زیبای قلبم نیلوفر_ امان از دستت خیلی خب حالا کم زبون بریز من_ چه خبره نیلو اشاره به نگهبان ها کردم نیلوفر _ چه بدونم باباعه دیگه بیا بریم تو همینکه پام رو به عمارت گذاشتم صورت نحث خان دار به چشمم خورد روی مبل سلطنتی نشسته بود با کت و شلوار سیاهی که به تن داشت باعث میشد جدی بودن صورتش مثل همیشه حفظ بشه عصای طلایی پر از نگینی که داشت خیلی جلب توجه میکرد نیلوفر _ عزیزم برو پیش بابا منم این گل هام رو ببرم اتاق لبخندی زدم من_ باشه عزیزم به سمتش رفتم و کنارش نشستم خان دار_ کم پیدایی من_ زندگی خرج داره خان دار نمیشه که نیلوفر ببرم به یه خون معمولی البته اگه تو دوست داری همین الان دستشو بگیرم و ببرم هوم ؟ خان دار _ چه خبر من_ روستا خالی شده حق همشون رو دادم گورشون رو گم کردن اون پیز مرد هم دیگه آخراشه اونم فرصت شد مثل شاهسون به درک فاصل میکنم چیزی نمونده @زهرا آسبان
-
پارت 15 نیلوفر نه از مهران خبری بود نه از شاهسون معلوم نیست چیشده به سمت اتاق بابام قدم برداشتم از هیچی خبر ندارم در زدم بابا_ بفرمایید در رو باز کردم و رفتم داخل از پشت در رو بستم من_ معلوم هست چه خبره؟؟ بابا_ چته نیلوفر صداتو انداختی تو سرت؟ روی صندلی چرمیش که روبرو میز کنده کاریش بود نشستم پا رو پام انداختم نگاهی به کتابخانه ای که سر تا سر اتاق رو دربر گرفته بود نگاه کردم بعد به بابا زل زدم من_ خب میشنوم چه خبره؟ بابا_ چی چه خبره؟ من_ مهران نیست شاهسون گم و گور شده تو هم همش غیبت میزنه ببینم من دشمنتم از هیچی خبر ندارم یا رو پیشونیم خر نوشته شده؟!کدومش؟ بابا_آروم باش میگم من_ من آرومم تعریف کن بابا نفس عمیقی کشید از پشت میز بلند شد و روبه رو من روی صندلی چرمی نشست بابا_ نمیخواستم شاهسون رو حالا حالا ها از بازی خارج کنم ولی برای اینکه مهران شک نکنه مجبور شدم تو یه زیر زمین مرطوب یه دار درست کنم و جلوی مهران مثلا اعدام کنم ولی زندست پیش منه من_ چرا نکشتیش؟ بابا_ ساده ای دختر یکم که مهران به من نزدیک شد اون موقع از شاهسون علیه مهران استفاده میکنم اون وقت دو تا برادر به جون هم میوفتن و فقط میدان برای من و تو خالی میشه فکرش رو بکن اون همه مال و ثروت فقط برای ما میشه تو اوضاع وخیم و نابسامان کشور بهترین موقعیت همه چی رو پول کنیم بریم خارج از کشور یادت نره ما تحت حمایت یه دولت خارجی پر قدرتیم فقط کافیه یکم دستم پر باشه اون موقع از این خراب شده فرار میکنیم ساده نباش دختر من_ من چیکار کنم ؟ تو همه کار ها رو بدون خبر من انجام میدی بابا_ سیع کن مهران رو به طرف خودت بکشی بهترین موقعیت هست من_ اگه معلوم بشه کدوم گوری حتما این کار رو انجام میدم ولی معلوم نیست که بابا_ نگران نباش آدم هام دنبالشن الان تو اون ده خراب شده پیش وپدر پیرشه بلند شدم برم که با جمله بابام وایستادم بابا_ من یه چند روز میخوام کار های دولت خارجه رو انجام بدم تو به شرکت برس من_ باشه مواظب باش این روزا دنبالن جاسوس هان بابا_ نگران نباش این اوضاع موندنی نیست خیالت راحت من_ میتونم ببینمش؟ بابا_ میخوای چیکار؟ دیگه به دردت نمیخوره. من_ میدونم فقط حرف دلمو بزنم بهش بابا_ منتظر خبرم باش سری تکون دادم از اتاق خارج شدم . . . روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل @زهرا آسبان
-
پارت 14 من_ اینا این فقط کمی بلند کنین من به زیرش نگاه میکنم کمد رو بلند کردن درست حدس زده بودم هنوز سر جاش بود لبخندی زدم ارمان_ اونا چین؟ من _ برگه نجاتمون . . . از ده برگشته بودیم خسته بچمو تو بغلم گرفتم هنوز باورم نمیشد من مادر شدم و این کوچولو ثمره عشق اول آخر من بود اسم نذاشته بودم دلم نمیومد بدون باباش براش اسم بذارم اما چاره چی بود نفس عمیقی کشیدم پسرکم خوابیده بود احساس میکردم نسبت به بقیه نوزاد ها خیلی آرومه حتی اونم زیاد علاقه به شلوغ بودن نداشت رو تخت گذاشتمش از اتاق طبقه بالا خارج شدم حال بالا اروم بود اما پایین پچ پچ صدا های مختلف به گوش میرسید که با ورود من به حال پایین صدا ها قطع شدن من_ چیزی شده؟ آراد _ فک کنم اینو باید گوش کنی نوار کاستی که دستش بود رو به سمتم دراز کرد شیرین با حال بد به طرف پله ها قدم برداشت بقیه هم از حال به سمت اتاقشون رفتن رفتار های عجیبشون باعث میشد کنجکاوی من دو برابر از قبل بشه دستگاه نوار کاست روی میز بود این نشون میداد از قبل این نوار گوش داده شده نوار رو وارد دستگاه کردم و صدای یه آشنا تو خونه پیچید صدایی که باعث به درد آوردن دوباره قلبم میشد صدایی که منو به یاد تنها عشق زندگیم مینداخت از همه بدتر تن صدایی بود که فضای خونه رو اشغال کرده مرد من داشت گریه میکرد سوزش دلم رو چند برابر میکرد شاهسون _ گیلدام خوبی خانم؟ من خوبم خب ولی میخواستم معذرت میخوام ازت که ولت کردم معذرت میخوام که باعث اشک تو چشمات بودم اگه بچه دختر شد اسمش رو بزار شهرزاد اگه پسر شد بزار ارش البته اگه منو لایق دونستی و اگه حرف به خودمون برسه میدونستی! آروم میشم با بودنت..! آروم میشم وقتی میبینمت..! آروم میشم وقتی باهات چَت میکنم..! آروم میشم وقتی میخندی..! آروم میشم وقتی هستی و میدونم خدا تورو بهم جایِ تمومِ نداشته هام تو زندگی داده. « من شاید جسمم ازت دور باشه » اما روحم هر شب تو بغلت میخوابه شاید هر روز نبینمت... اما نگاهم جز تو هیچکس رو نمیبینه بعضی آدما نمیرن... تموم میشن... بی صدا،بی خداحافظی...درست وسط دوست داشتن. گیلدا من عاشقت ..... نصفه موندن جمله اخرش حاکی از این بود که دیگه نیست صدای گریم بالا رفته بود نمیتونستم صدامو کنترل کنم جمله اخرش بیشتر دلمو سوزوند ای کاش میگفتی ازت متنفرم ای کاش میگفتی تو رو نمیشناسم بی حال روی مبل نشستم شیرین با بچه اومد کنارم نشست شیرین_ درد داره میدونم اما به خاطر بچت باید تحمل کنی هممون پیشتیم عزیز دلم سری تکون دادم صورتمو پاک کردم اما دوباره اشکام سرازیر میشد بچه کوچولوم رو تو بغلم گرفتم من_ آرش مامان تو هم مثل بابا ولم نکنیا باشه مامانی تو برای من همونی هَستی که؛ هیچوَقت ازش سیْٰـر نمیشم گذشتمی، آیندَمی، دیروزمی امروزَمی، فردامی، تو همْٰـونی هسْٰـتی که هربار به صورتِش نگاه میکُنم امیْٰـد پیدا میکنم تو منو تنها نذار مامانم باشه دست حمایتگری که پشتم حس میکردم به من امید میداد به شیرین نگاه کردم لبخند مهربونی به من زد لبخندی که دلگرمی عجبی به دل سردم میداد ارش رو ازم گرفت شیرین_ برو یکم بیرون شه بانو و عسل هم میرن حال و هوا عوض کن این پسر من با خودم عزیزم بلند شو همیشه مادر خدا بیامرزم میگفت از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن گیلدا من دلم هزار بار سوخته عزیزم من_ چرا؟ شیرین_ ماجراش طولانیه من_ میشه تعریف کنین شیرین_ وایسا این شازده رو بدم به عسل بیام سرم رو بین دستام گرفتم این حجم از غم رو یه تنه به دوش کشیده بودم خبری از پدر نامردی که منو تو این آتش انداخته بود پدری که من مبتلا این زندگی کرده بود یه خبر حتی از تک دخترش نگرفته بود فقط جونشو برداشته بود که فرار کنه شیرین اومد و روبروم نشست شیرین_ شانزده سالم بود که گفتن توی روستامون قراره مهمون بیاد اونم از کجا رشت اخه روستای ما بخش ترک بود من دختر عادی اون روستا بودم با اومدن مهمون نمیدونم چیشد چی نشد از بالا دستور حذف اون بخش روستا رو دادن بخشیمون رفتیم رشت و از این جور ماجرا ها سرتو به درد نیارم من شدم زن پسر خان رشت بعد یه مدت پدرم سکته کرد داغ پدر دیدم بعد اون مادرم از تنهایی دق کرد دوماه نکشید دوباره داغ مادر هم به دلم نشست بچه دار شدم جلو چشمم پسرم پرپر شد عروسم از دست رفت نتونستم کاری کنم سوختم بیشتر گذشت آراد از خونه فرار کرد از از پسرم خبر نگرفتم باز یه درد کشیدم یکم گذشت شاهسون فرار کرد بعد شوهرم منو از خونه انداخت بیرون از اما از کارش ناراحت نشدم این اتفاق آخری بدتر از همه شکسته ترم کرد دختر اگه تو داغ شوهر دیدی من داغ پسر هامو دیدم داغ شوهر دیدم داغ پدر مادر دیدم اما به خاطر بچه هام کم نیاوردم اولش درد داره اما بعدش عادت میکنی مجبوری عادت کنی وگرنه شکست میخوری @زهرا آسبان