-
تعداد ارسال ها
60 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایناز
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت1 دانههای ریز و درشت برف بر زمین فرو میریزند. چه زیباست این رخت سپید، ردایی که با هر بار دیدنش، اشکهایم سرازیر میشوند. تن سرد خود را در آغوش میگیرم، شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنم. کوچه خالی است و من پشت پنجره، بیتابانه به انتظار آمدنت نشستهام. این هوا بوی تو را به یادم میآورد. تو چه کردهای با من که در سیاهچال چشمانت زندانی شدم؟ خوشا به حال یوسفی که از بند رهایی یافت، اما من چه؟ چشم دوختهام به انتهای کوچه باریک، شاید آن قامت کشیدهات را که به ماشین تکیه داده، ببینم. میدانم امیدی واهی است، اما چه میتوان کرد؟ این خیال، حتی اگر نادرست در دلم رخنه کرده باشد، بهانهای شده تا باز به زندگی ادامه دهم. کاش میشد همان آخرین بار که دلم را شکستی، به تو بگویم که دلم را به یغما بردهای. کاش میگفتم بعد از رفتن تو، دیگر روز و شبم یکی شد. چه مانده از من بعد از تو جز دل زخمی که مرهمی ندارد؟ من آنقدر دوستت دارم که میدانم روزی خدا از تو خواهد پرسید: «چه کردی که او تو را پرستید؟» ساعتهایی که کنار تو گذشت، بهشتی برای من بود. خسته از انتظار آمدنت، چشم از پنجره برمیدارم و به سمت کمد میروم. به لباس عروسی مینگرم؛ همان لباسی که از کودکی آرزوی پوشیدنش را داشتم، اما نشد... بعد از تو، تمام رویاهایم به خیال پیوستند. تلفن زنگ میزند. میدانم دوباره همان مزاحم است؛ مزاحمی که این روزها مهمان زندگی من شده. اما باز هم پاسخی نمیشنوم. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
نام داستان: حریر غیاب یغما نویسنده: آیناز | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه «مقدمه» برف میبارد، اما نه برای زیباییاش؛ برای یادآوری عشقی که رفته و قلبی که شکستهتر از همیشه، در انتظار نسیمی است که عطر او را بیاورد. در این کوچهی خالی، پشت پنجرهای که دنیای راوی را به سیاهچال چشمان معشوق گره زده، آیا امیدی به بازگشت هست؟ یا تنها بازمانده، خاطراتی است که چون لانه سوخته، دل را میسوزاند؟ داستانی از عشقی که پرستیده شد، اما به یغما رفت و تنها زخمی بیمرهم بر جای گذاشت.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت7 نورا چادرش رو در آورد و همونطور که داشت تاش میکرد؛ شروع کرد به حرف زدن. نورا: ـ چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل به صورت موقت منع از کار شده؛دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت. چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج میزد، لب زدم. آراد: ـ کیه؟ میشناسی؟ نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو میپرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود. نورا: ـ وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم میکنی؟با جون یه دختر؟ چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم. یاعلی گفتنهای مامان گوشم رو کر میکرد؛ سیامک با شنیدن های و هوی مامان پا به رهنه با عجله پله ها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند. با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد و به صورتم ضربه میزد؛ دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر میشد رو با تمام توان میبلعیدم. سیامک قرصهام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت؛ بدون آب بلعیدم که بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد و دیگه درد چند دقیقه پیش نبود. سیامک داشت قلبم رو ماساژ میداد؛ چشمام رو بسته بودم؛ صدای گریههای مامان و نورا به گوش میرسید. سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج میزد کنار گوشم زمزمه کرد. مامان: ـ خوبی دردت به جونم؟ با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم. آراد: ـ خو... خوبم. صدای پرسشگرانه سیامک بین گریههای نورا طنین انداخت. سیامک: ـ چرا اینطوری شدی؟ مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد. نورا: ـ من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد. چشمام رو باز کردم که پرده خیسی از گوشه چشمهام کنار رفت؛ سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا... صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده. سیامک: ـ همکار کامران؟ کیه نورا؟ ما میشناسیم؟ نورا: ـ نمیدونم میشناسی یا نه، اسمش عروشا فرزانه هست. سیامک مثل من شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده بهم نگاه کرد؛ شاید به هرکسی میگفتیم باور نمیکرد؛ اما این اتفاق تصادفی نبود. شنیدن اسمش از زبون نورا و شناختن کامران همه و همه... خواسته خدا بوده. مامان با تعجب به دوتامون نگاه کرد. مامان: ـ چی شده که اینطوری با شنیدن یه اسم به هم میریزید؟ سیامک بدون توجه به سوال مامان به نورا نگاه کرد. سیامک: ـ کامران میشناسه دختر رو؟ نورا سری به تأیید حرف سیامک تکون داد و با صدایی که رگههای گریه مشهود بود؛ لب زد. نورا: ـ اره داداش، حتی کامران چندین بار با دختره عمل مشترک داشته. سیامک بهم نگاه کرد و آروم لب زد. سیامک: ـ آراد؟ **** «عروشا» سر خاکش آب ریختم و بدون توجه به خاکی شدن لباسم کنار قبرش دراز کشیدم؛ با یه دستم قبر سردش رو بغل کردم. این آغوش برعکس آغوشهای قبلی کتایون سنگ و بیروح بود؛ البته! این اخرا اون آغوش گرم کتایون دست کمی به الان نداشت؛ با این حال لبخند پر از دردی زدم که قطره اشکی از چشمم روی خاک سرد فرو نشست. سرم رو بیشتر روی قبرش کشیدم و سرماش رو به جون خریدم. دوباره مثل این یه ماه دردهای دلم رو پیشش باز کردم؛ دردهایی که سر سایه خودش داشتم تجربه میکردم. با صدایی گرفته پربغض لب زدم. عروشا: ـ کتایون؟ جات سرده ابجی جونم؟ همیشه از سرما بدت میومد مگه نه؟ ولی... ولی کتی، با رفتنت منو انداختی تو جهنمی که هیچ راه فرار نداره... من از اتیشش میسوزم. همه فکر میکنن من تو رو... تو رو کشتم... ولی خودت میدونی، من... من جونمو بهت میدادم؛ بینیم رو بالا کشیدم. لبخندی به دردهای دلم زدم و صحبتم رو ادامه دادم. عروشا: ـ میدونی چیشد کتی؟ مامانم میگه منو تا بالای دار نبینه راحت نمیشه، ارشیا میگه تو قاتل کتایونی، هاکان وقتی شنید که من تو رو کشتم بهم پشت کرد و رفت؛ کتی! با رفتنت بابام پیر تر شد و شکست...ولی تنها کسی که بهم هیچی تا الان نگفته بابامه... باهام حرف نمیزنه، ولی... ولی دلم رو هم نمیشکنه، لیلی میگه بیگناهیم رو ثابت میکنه؛ ولی... ولی ای کاش بلند میشدی و به همه میگفتی... میگفتی خواهرم منو نکشت؛ شاید... شاید از این جهنم خلاص میشدم. گریههام تبدیل به زجه زدن شده بود و بین هر حرفم هق،هق میکردم. عروشا: ـ کتی خیلی درد دارم... کتی دارم میسوزم... کتی؟ جواب بده کتایون... د حرف بزن لعنتی؛ بگو چه گناهی داشتم منو تو این جهنم انداختی و رفتی؟ من که برات زندگیمو فدا میکردم... چرا با تهمت قتلت منو سوزوندی؟زجه میزدم ، فریاد میزدم... اما کسی حرف منو نمیفهمید و حتی نمیشنید! از روی قبر بلند شدم و لبخندی زدم. به قبر سفیدی که اسم «کتایون فرزانه» خودنمایی میکرد؛ نگاهی کردم. عروشا: ـ کتایون درسته من الان جهنمم؛ ولی... ولی مطمینم جات توی بهشته. دلت پاکه کتی. منم شاید سه ماه دیگه بیام پیشت. با لباسهای خاکی بلند شدم و روی پاشنه پا چرخیدم؛ اما با دیدن مرد روبهروم «هین» بلندی کشیدم و ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم که سنگ قبر پشتم مانع حرکتم شد. ترسیده و هول کرده لب زدم و کلمات رو تیکه، تیکه کنار هم میچیدم. عروشا: ـ ب... بخدا دلم... تن... تنگ شده بود... غلط کردم ترو خدا نزن. فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. از روی زمین کیفم رو برداشتم. بدون حرف میخواستم برم که حرفش باعث شد سر جام بمونم. ارشیا: ـ بهت قول میدم یه روزی باهم روی پل هوایی میشینیم و ماشینارو نگاه میکنیم؛ یه روز میریم کوه و از دور شهرو نگاه میکنیم. یه روز باهم میریم برف بازی و سرتاپامونو برفی میکنیم. اون روز نزدیکه فقط باید طاقت بیاریم عروشا؛ بیگناه باش تا یه عمر شرمندت باشم. برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. با لحنی که دل سنگ رو هم آب میکرد لب زدم. عروشا: ـ بیگناهم، دیر یا زود مشخص میشه. ولی معلوم نیست که اون روز من باشم یا نه.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت6 صدای پوزخند سیامک توجه کاظمی رو به خودش جلب کرد. سیامک: ـ توی این دنیای کثیف خیلی از بیگناهها بدون دلیل گناه کار میشن. سرهنگ ابرویی بالا انداخت و چینی به بینیش داد که باعث شد گرهای بین ابروهاش ایجاد بشه. سیامک بلند شد؛ دستهاش رو تو جیب شلوار پارچهایش فرو برد و با جدیت به سرهنگ نگاه کرد ولی لحنش... خنثی بود. سیامک: ـ امیدوارم مثل اون زن بدبخت نشه که چهار سال از عمرش رو به اشتباه پشت اون چهار دیواری های کثیف گذروند. با این حرف سیامک سرهنگ سرش رو پایین انداخت؛ مثل اینکه شرمندگیش نسبت به اون زن دوباره طغیان کرده بود... زن به دلیل قتل غیر عمد شوهرش رفت زندان، چهار سال موند... ولی وقتی سیامک شواهد قابل قبول رو ارائه داد. بیگناهی زن اثبات شد. هرچند دیگه دیر شده بود؛ زن از سر عفونتی که بدنش رو گرفت، مرد. اون وسط دو تا طفل معصوم یتیم، تحویل بهزیستی داده شد. قتل مرد رو مادرش با ریختن روغن داغ انجام داده و از قضا با صحنه سازی کردن، زن بینوا گناهکار شد. سیامک پوزخندی زد و سری به تأسف تکون داد؛ با لحن کنایه آمیزی لب زد. سیامک: ـ با اجازه سرهنگ. با قدمهای بلند خودش رو به خارج از اتاق رسوند؛ به سرهنگ نگاه کردم که با صدای بسته شدن در سر بلند کرد و به جای خالی سیامک چشم دوخت. چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد. بعد از سکوت طولانی، سرهنگ نگاهی بهم انداخت و با لحنی آرام که ناراحتی توش موج میزد لب زد. سرهنگ: ـ حرفی نداری؟ نگاهی به سرهنگ انداختم و سرم رو پایین انداختم. آراد: ـ منم با اجازتون سرهنگ به پرونده رسیدگی کنم که وقت کمه. خودتون بهتر میدونید چه سرهایی که بیگناه بالای دار رفتن و کسی نجواهای اخرشون رو نشنید. از روی صندلی بلند شدم. احترام نظامی گذاشتم و کاظمی رو با عذاب چندین سالش که سر سایه سیامک دوباره تازه شده بود تنها گذاشتم؛ از پله های سفید کلانتری پایین اومدم و به سمت بیرون از کلانتری حرکت کردم. سیامک به ماشین تکیه داده و در حال حرف زدن با موبایلش بود؛ با رسیدن من بهش هول کرده تماس رو قطع کرد و لبخندی زد. سیامک: ـ چته؟ سرهنگ حرصش رو روی سرت خالی کرد. کلافه سری تکون دادم و با خستگی تمام لب زدم. آراد: ـ دوباره که سرهنگ رو شستی؟ سیامک دستی به پشت سرش کشید. سیامک: ـ اره خبر نداری خشکشویی زدم. خندیدم. هیچ موقع از تیکه انداختن دست نمیکشید؛ سیامک نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد. همونطور که به سمت در ماشین میرفت گفت. سیامک: ـ بیا که حاجی گفته بریم سفارش کله پاچه بدیم. چینی به بینیم دادم... هر پنجشنبه و جمعه، بند و بساط کله پاچه به راه بود و این حال من رو به هم میزد؛ با حال زاری لب زدم. آراد: ـ دوباره شروع شد. سیامک در رو باز کرد و سری به تأسف تکون داد. سیامک: ـ بیا بشین غر نزن با خودت. پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم؛ سیامک پشت رل نشست و منم کنارش، بعد از سکوت طولانی سیامک شروع کرد به حرف زدن. سیامک: ـ دختره رو دیدی؟! چشمهام رو ریز کردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم. آراد: ـ کدوم دختره؟ سیامک: ـ عروشا فرزانه. سری به عنوان تأیید حرفش تکون دادم. آراد: ـ اره دیدمش. سیامک: ـ خب؟ آراد: ـ دختره صورتی خیلی معصومی داره... سیامک، فتوحی خیلی محکم بهم گفت قاتل نیست. سیامک: ـ آخ که این فتوحی دل من بدبخت رو میسوزونه. به طور نمایشی ضربهای به فرمون زد؛ چشم غرهای بهش رفتم و به بیرون خیره شدم. آراد: ـ دوباره شروع کردی؟! دست چپش رو به شیشه پایین کشیده شده تکیه داد و روی لبش گذاشت؛ همونطور که به روبهروش نگاه میکرد جواب داد. سیامک: ـ امروز دیدمش؛ آخ که میخواستم بگم «بنده را به نوکری قبول میکنی بانو؟!» ولی حیف که نشد. پوزخندی زدم. آراد: ـ حاجی خانم بشنوه تو رو قیمه میکنه. سیامک به حالت نمایشی هول زده صاف نشست. سیامک: ـ بیخیال، میگم این دختره میدونی کیه؟ چیه؟ آراد: ـ نه باید تحقیق کنیم. بیشتر سر نخ ها تو خونه فرزانهها خوابیده؛ توی اولین فرصت از برادر مقتول هم بازپرسی کنیم بهتره. سیامک: ـ آدرس داری؟! آراد: ـ اره از پرونده برمیدارم. جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم. سیامک بعد از سفارش کله پاچه حاجی سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کردیم؛ باقی راه در سکوت مطلق گذشت. همش چشمای دختره جلو چشمم میومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد « نجاتم بده ». به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد. وارد حیاط که شدیم. مامان میوهها رو توی حوض میانداخت. سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد. سیامک: ـ خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله میکنن. مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد. مامان: ـ اومدین پسرا؟ خسته نباشین. سیامک سری تکون داد. سیامک: ـ تو هم خسته نباشی مامان خانم. مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن. مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد. مامان: ـ سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی. سیامک از پله هایی که منتهی به ورودی خونه میشد. بالا رفت همونطور که کفش هاش رو در میاورد؛ به مامان نگاهی انداخت. سیامک: ـ اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه حجوم میارن. مامان «استغفرالله»ای زیر لب گفت که آراد وارد خونه شد؛ لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم. آراد: ـ به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو میشناسی دیگه. مامان به چشمهام خیره شد و دستی به صورتم کشید. مامان: ـ بگو دردت به جونم. خوب میتونست حالم رو بفهمه. دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسهای زدم. دست ازادام رو داخل آب سرد حوض بردم؛ همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا که داشت در حیاط رو باز میکرد اجازه صحبت رو ازم گرفت. نورا: ـ ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟! کامران: - ......... نورا: ـ آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه. کامران: - ......... نورا: ـ باشه عزیزم مواظب خودت باش . به مامانت هم بگو فردا مراسم هست. کامران: - ........ نورا: ـ خدافظ نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نورا: ـ خسته نباشی داداش. آراد: ـ ممنون عزیزم. مامان نگاهی به نورا انداخت. مامان: ـ خوبی دخترم؟
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنونم از لطفتون 🙏 ✨- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت5 موبایل رو گرفت؛ دوباره احترام نظامی گذاشت و با «چشم» گفتن از اتاق خارج شد؛ بلند شدم و با دور زدن صندلیهایی که روکش سبزه تیره داشتند ، پشت میز نشستم. نگاه گذرایی به فتوحی کردم و به نقطه نامشخصی خیره شدم؛ وکیل پایه یک دادگستری لیلی فتوحی، وکیلی که هر پروندهای رو قبول نمیکرد، مگر اینکه میدونست اون دعوا رو میبره. جای تعجب داشت، پروندهای که احتمال باخت داره رو با چنین پشتکاری دنبال میکرد و از همه مهمتر وکیل کسی شده بود که احتمال قاتل بودن رو داشت و این یعنی باخت، یعنی لطمه به کارنامه خیلی موفق و درخشان وکیل «لیلی فتوحی»... بهش خیره شدم. با غرور خاصی پا روی پا انداخته بود و به دیوار روبهروش نگاه میکرد. آراد: ـ جالبه خانم فتوحی! فتوحی به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت. فتوحی: ـ چی جالبه جناب آریا منش؟ خودم رو روی صندلی جابهجا کردم و بعد از مکث کوتاهی پاسخ دادم. آراد: ـ پذیرفتن پرونده کسی که احتمال باخت داره. فتوحی به صندلی تکیه داد و لبخند محوی زد. فتوحی: ـ اون دختر نمیتونه قاتل باشه؛ من دختر خالم رو میشناسم جناب آریا منش. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. آراد: ـ خیلی مطمین حرف میزنید. فتوحی میخواست جواب بده که در زده شد؛ با صدای بلند و رسایی لب زدم. آراد: ـ بیا تو. کریمی با احترام نظامی وارد شد و موبایل رو دو دستی جلوم گذاشت. کریمی: ـ قربان درخواستتون انجام شد. سری تکون دادم. آراد: ـ میتونی بری کریمی. کریمی دوباره احترام نظامی گذاشت و سریع به سمت در حرکت کرد؛ بعد از خروج کریمی، فتوحی هم بلند شد و دستی به مغنه سیاهش کشید. خنثی بهش خیره شدم و موبایل رو به سمتش گرفتم. آراد: ـ اگه چیز دیگهای هم بود، حتما اطلاع بدین. فتوحی بیصدا سری تکون داد و موبایل رو از دستم گرفت... قصد رفتن داشت، اما با یاد آوری چیزی به سمتم برگشت و به بهم نگاه کرد. نمیدونم اون لحظه چی میخواست از چشماش بخونم... اما هر چی بود میدونستم یک حرف داشت «اون دختر بی گناهه». فتوحی کف دستهاش رو روی میز گذاشت و خیلی نامحسوس به طرفم خم شد. فتوحی: ـ جناب آریا منش، یادتون باشه؛ کسی که زمانی تونسته جون هزار نفر رو بدون هیچ چشم داشتی نجات بده؛ نمیتونه جون عزیزترین کسش رو بگیره. با چشم های ریز شده نگاهش کردم که خودش رو صاف کرد؛ فتوحی با چهره جدیش نگاهی بهم انداخت. فتوحی: ـ امیدوارم منظورم رو بهتون رسونده باشم. با اجازه! به سمت در حرکت کرد، با هر حرکتش صدای برخورد پاشنههای بلند کفشش به روی زمین سکوت اتاق رو بهم میزد؛ بلاخره از اتاق بیرون رفت. خودم رو روی صندلی چرخدار اداره رها کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم... جمله فتوحی تو سرم اکو میشد. منظورش چی بود؟ عروشا فرزانه؟ اون جون هزار نفر رو نجات داده بود؟ مگه کی بود؟ پرونده آبی رنگ گوشه میز با نوشته سیاه رنگی، چشمک میزد. پرونده رو برداشتم و بازش کردم. اطلاعات کامل عروشا فرزانه «عروشا فرزانه فرزند محمد فرزانه، نام مادر: نیلوفر فتوحی» چهار بار ازش بازجویی کرده بودن در هر چهار بار حرفاش یکی بود، حتی یک ذره چیز مشکوکی نداشت. اما چیزی که من رو به شک انداخت. حرفهای ارشیا فرزانه بود. چرا هیچ کس بهش شک نکرد؟ صدای در اتاق باعث شد از نگاه کردن به پرونده دست بکشم. با گفتن «بفرمایید» در باز شد و قیافه خوشحال سیامک تو دید قرار گرفت؛ حدس اینکه چرا سیامک تا این حد خوشحاله سخت نبود. علاقه سیامک به فتوحی جوری بود که حتی کریمی هم میتونست متوجهش بشه... سری تکون دادم و بهش نگاه کردم؛ در رو بست و با چند قدم خودش رو به صندلی رسوند و نشست. با لبخند پهنی بهم نگاه کرد. سیامک: ـ شنیدم لیلی اومده، چرا من رو صدا نکردی؟ پوزخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا بردم. آراد: ـ حواست هست چندین ماهه که دیگه لیلی مثل قبل باهات رفتار نمیکنه؟ با این حرفم سیامک چینی بین ابروهاش انداخت. سیامک: ـ دوست داری اذیت کنی؟ نیشخندی زدم و خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم، اما شیش دنگ حواسم پیش سیامک بود. آراد: ـ نمیدونم چی بهش گفتی... اما خب، حداقل اینو میدونم مثل قبل باهات گرم و صمیمی نیست. کنجکاو بهش نگاه کردم؛ برعکس چند لحظه قبل لبخند دندون نمایی زد و بهم خیره شد. سیامک: ـ بیخیال فتوحی، مامان از اون بهترهاش رو سراغ داره. سری به تأسف تکون دادم و دوباره به پرونده نگاه کردم. آراد: ـ برای لیلی اومده بودی؟ سیامک بعد از مکث کوتاهی جواب داد. سیامک: ـ نه! کاظمی جون صدا کرده بریم اتاقش. نفس عمیقی کشیدم؛ صدا کردن کاظمی فقط یه دلیل داشت... این دلیل چیزی نبود؛ جز مسأله جلو روم... سری تکون دادم و پرونده رو بستم. سیامک طبق عادت همیشگی قندون روی میز رو در دست گرفته و در حال گشتن شکلات مورد علاقهاش بود؛ سری به تأسف تکون دادم؛ وسایل مورد نیاز و پرونده رو برداشتم. به سیامکی که در حال غر زدن زیر لب بود نگاه کردم و کلافه گفتم. آراد: ـ بلند شو دیگه سیامک. سیامک شاکی قندون رو روی میز گذاشت و با اخمی که بیشتر جنبه شوخی داشت نگاهم کرد. سیامک: ـ واقعا که یه چیز به درد بخور تو اون قندون نیست. همونطور که به سمت در میرفتم تا بازش کنم، جوابش رو دادم. آراد: ـ غر نزن سیامک، بیا دنبالم که خیلی کار دارم. سیامک بدون حرف اضافهای خودش رو بهم رسوند و شونهبهشونه هم به سمت اتاق کاظمی رفتیم؛ اتاق کاظمی دقیقا طبقه دوم انتهای راهرو دست چپ بود. با طی کردن پله ها به طبقه مورد نظر رسیدیم. کف سفید کلانتری همیشه برق میزد و همه این ها زیر سایه سختگیریهای کاظمی بود؛ با رسیدن به در قهوهای رنگی از افکارم دست کشیدم. سیامک ضربهای به در زد و منتظر اجازه ورود شد؛ با کلمهی «بیا تو» در رو باز کردم و وارد شدیم. سرش رو بلند کرد و از پشت عینک مطالعهاش نگاه کرد. با دیدن من و سیامک سری تکون داد؛ با دست به صندلیهای جلوی میزش اشاره کرد؛ بدون حرف، همراه سیامک به سمت صندلیهایی با روکش چرمی قهوهای رنگ حرکت کردیم و کنار هم نشستم. مثل همیشه دورتادور اتاق پر از گل و گیاه بود و فضای بزرگش باعث میشد، اتاق دلبازتر به چشم بیاد. سیامک قندون روی میز رو برداشت و سکوت اتاق رو شکست. سیامک: ـ ای بابا سرهنگ شکلات نداری؟ سرهنگ سر از پرونده جلوش برداشت و کلافه با اخمی که قیافش رو جدیتر کرده بود به سیامک نگاه کرد؛ سرهنگ حریف هر کسی میشد جز سیامک. سرهنگ: ـ خدا صبر بده به من، بزار روی میز اون رو. سیامک قندون رو گذاشت و با حالت خنثایی به کاظمی خیره شد. بعد از مکث کوتاهی صدای سرهنگ سکوت رو شکست. سرهنگ: ـ این پروندهای که بهتون ارجاء شده، هم خیلی مهمه و همچنین زمانش هم کمه. تو این یه ماه گذشته چیز زیادی نتونستن به دادگاه ارایه بدن؛ و شما قراره در این سه ماه آزادی موقت قاتل عروشا فرزانه، مدرکی کافی برای قتل کتایون فرزانه ارایه بدین. فعلا که همه اطلاعات علیه خواهر مقتوله ولی... کافی نیست. سری تکون دادم.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت4 با صدای قدمهای یکی سر بلند کردم؛ اما با دیدن ارشیا ترسیده از کتایون فاصله گرفتم، قلبم خیلی تند میزد و قطع به یقین رنگ به رو نداشتم. ارشیا با وارد شدن به سرویس بهداشتی، ابتدا بهم نگاه کرد و بعد با چشمهای بیرون زده، خیره به جسم بیجون کتایون شد، دوباره ناباور بهم خیره شد. با لبهای بیجونش حرف زد. ارشیا: ـ چیکار... کردی... عروشا؟ نگاهم بین کتایون و ارشیا چرخید، مثل اینکه خودم هم باورم نمیشد، دختری که غرق در خونه کتایون باشه. اشکام تندتر از قبل روی گونم میچکید. ترسیده به ارشیا نگاه کردم، نمیتونستم درست حرف بزنم، تموم جملم رو بریده بریده گفتم. عروشا: ـ م... من هیچ... هیچ کاری ن... نکردم. **** «یک ماه بعد» با پشت دستم اشکهام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. به عسلی روبهروم زل زدم؛ لیلی لبخندی محوی زد و دستم رو گرفت. لیلی: ـ پس ارشیا یه چیزایی میدونه؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و بهش خیره شدم. عروشا: ـ اگه خبر داشت بهم نمیگفت قاتل. لیلی سری تکون داد. و موبایلش رو از روی میز بینمون برداشت و بعد از چند دقیقه بالا و پایین کردن، موبایل رو روی میز گذاشت. به چشمهایی که از گریه سرخ شده بود نگاه کرد. لیلی: ـ گریه نکن دیگه عروشا، فردا باید یه سر به کلانتری بزنیم؛ پرونده رو خیلی سریع به بخش جنایی ارجاء دادن، امیدت به خدا باشه. سری تکون دادم و برای بار دیگه اشکهای سرد روی صورتم رو با پشت دست پاک کردم. **** در و دیوار سبز رنگ بیشتر من رو خفه میکردن؛ پوزخندی زدم و به انگشتهام نگاه کردم، از استرس بیش از حد دور ناخنهام رو زخم کرده بودم. خیلی عجیب بود... اما من به این درد اعتیاد داشتم و یه جورایی آرامش روحم بود. مزه خون توی دهنم طمع شوری انداخته بود؛ در باز شد و پسر جوونی همراه لیلی به داخل اومدن. ناخواسته بلند شدم و زیر لب «سلام»ای کردم. پسر سری تکون داد و پشت میز نشست و لیلی هم روبهروم جا خشک کرد. دستهاش رو به هم گره زد و با فاصله کمی از خودش روی میز گذاشت. سرگرد: ـ من سرگرد آراد آریا منش هستم؛ خانم فتوحی رو شناختم و فکر کنم شما عروشا فرزانه باشین درسته؟ با استرس به مرد روبهروم نگاه کردم؛ مثل همه مردهای ایرانی چشم ابرو مشکی بود و صد البته چینی که بین دو تا ابرو کشیدهاش وجود داشت جدیتاش رو چند برابر میکرد. آب گلوم رو بلیعدم با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم. عروشا: ـ بله! سرگرد سری تکون داد و با چشمهای ریز شده به لیلی نگاه کرد. سرگرد: ـ خانم فتوحی ما رو تنها میزارید؟ لیلی دوست نداشت من رو تنها بزاره، اما به اجبار بلند شد؛ با دیدن نگاه نگران و پر استرس من لبخندی زد و برای اطمینان دادن به من چشمهاش رو باز و بسته کرد؛ سرم رو پایین انداختم. با شنیدن بسته شدن در، غم عجیبی به دلم نشست و صد البته دلی پر از آشوب غوغا کرد؛ حالا تو اون اتاق با دیوار های سبزی که بیشتر خفهام میکرد، من و سرگرد مونده بودیم. از پشت میز بلند شد و دقیقا روبهرو من روی صندلی نشست. به چشمام زل زد... مثل اینکه میخواست ببینه به سوالاش درست جواب میدم یا نه؟ ای کاش همه میتونستن حقیقتها رو از چشمهای آدمها بفهمن. سرگرد: ـ خانم فرزانه! هر سوالی از شما میپرسم لطفا با دقت جواب بدین. سری تکون دادم و برای بار دیگه آب گلوم رو قورت دادم. سرگرد: ـ اون شب چه اتفاقی افتاد؟ خسته از سوالات و پاسخهای تکراری چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم؛ داغی، اشک پشت چشمم روی صورتم روونه شد. مثل اینکه این اشکها تمومی نداشتن. چشمام رو باز کردم و از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود، بهش نگاه کردم؛ از روی میز دستمال کاغذی رو برداشت و جلوم گرفت. با برداشتن برگهای تشکری زیر لب کردم. به میز چوبی جلوم خیره شدم و اجازه دادم تا اشکهام دوباره برای ریختن راه باز کنن. عروشا: ـ شب عروسی خواهرم... یه... یه پیام از طرفش اومد... میگفت دوباره تورش... خراب شده میخواست درستش کنم... ولی... ولی وقتی رفتم... توی اتاقش نبود. بعد فکر کردم سرویس بهداشتیه... در زدم جواب نداد... رفتم تو...ولی کتی... صدای گریهام تنها چیزی بود که سکوت رو میشکست؛ گریههام دل هر آدمی رو به رحم میآورد. ولی... ولی خانوادم با زجه زدنهای من هم بهم رحم نکردن. بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم آروم باشم؛ برای بار دیگه سرگرد دستمال کاغذی رو جلوم گرفت و من بدون تعارف دو سه برگه برداشتم. عروشا: ـ کتی توی وان پر از خون خوابیده بود. هق هقهام بالا رفت. سرگرد چشمهاش رو بست و سری به چپ و راست تکون داد؛ بعد از چند ثانیه بهم نگاه کرد. عروشا: ـ چرا وقتی خواهرتون جواب نداد، شما رفتین داخل؟ نگاهی به چشم های قهوهایش انداختم و بریده، بریده حرف زدم. عروشا: ـ کتایون از بچگی عادت داشت... وقتی... وقتی سرویس بهداشتیه جواب نده... منم گفتم... شاید... شاید داره تور رو درست میکنه. سرگرد: ـ فرمودین که وان پر آب بود؟ سری به معنی اره تکون دادم. عروشا: ـ اره! لباس عروسی تو آب... پر از خون بود. سرگرد: ـ چیز مشکوکی از اون شب یادتون میاد؟ هر چیزی که عادی نباشه؟ کمی فکر کردم، همه چیز عادی بود بجز اون شماره. عروشا: ـ کتایون وقتی پیام فرستاد از یه شماره ناشناس بود. سرگرد چشمهاش رو ریز کرد. سرگرد: ـ شماره رو دارین؟ تو بازجوییهای قبلی همچنین حرفی از طرف شما ثبت نشده. پوزخندی زدم و بینیم رو بالا کشیدم. عروشا: ـ گفتم شاید مهم نباشه. سرگرد: ـ شماره رو دارین؟ عروشا: ـ نه موبایلم پیش داداشمه، این موبایلی هم که دارم تازه گرفتم. سرگرد سری تکون داد. سرگرد: ـ چیز دیگهای هم هست نگفته باشین؟ عروشا: ـ نه، همه چیز رو گفتم. سرگرد: ـ خیلی خب میتونید تشریف ببرید. موقع رفتن به خانم فتوحی بگید بیاد داخل. سری تکون دادم و بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم؛؛لیلی پا روی پا انداخته و به جای نامعلوم خیره شده بود، پیشش رفتم. ـ لیلی سرگرد کارت داره. لیلی مثل اینکه منتظر این خبر باشه، سریع بلند شد و با عجله رفت سمت دفتر سرگرد... ولی بعد چند قدم برداشتن مثل اینکه چیزی به یادش اومده باشه راه رفته رو برگشت؛ از کیفش کلید ماشین رو دراورد و دستم داد. لیلی: ـ برو تو ماشین بشین منم میام. بدون حرف اضافی رفت و منم به سمت خروجی حرکت کردم. ***** «آراد» آراد: ـ این آخرشه. سری تکون دادم و به فتوحی نگاه کردم. آراد: ـ کی این حرف رو زده. فتوحی کمی خودش رو روی صندلی جابهجا کرد. لیلی: ـ دیروز. کریمی رو صدا زدم که به ثانیه نکشیده در باز شد و سرباز لاغر اندامی با احترام نظامی وارد شد. آراد: ـ گوشی خانم فتوحی رو بگیر، صوت رو وارد کامپیوتر کلانتری کن.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت3 از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست. عروشا: ـ سرگرد راست میگه. لیلی نگاهی به من انداخت. لیلی: ـ چرت و پرت نگو، من میدونم تو بیگناهی و تا اثبات شدنش دست نمیکشم. چشمام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم؛ توی یه بازی کثیف گیر افتاده بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هر چی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر تو باتلاق فرو میرفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته بود. با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم. اما سه ماه بعد، نفسم هم میرفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من نبودم. طول راه نه لیلی حرف زد نه من، سکوت دلنشینی ایجاد شده بود که هیچ کدوم قید شکستنش رو نداشتیم و این سکوت آشوب دلم رو کم میکرد. به ویلای لیلی رسیدیم و ماشینش رو گوشه حیاط پارک کرد. حوض وسط حیاطش بین اون درخت و باغچه سر سبزش امید زندگی میداد؛ ولی... نه برای منی که موعود مرگم فرا رسیده بود. لیلی مغنش رو درآورد که موهای بلند نارنجی رنگش زیر نور خورشید، درخشید. پشت سرش از پله های سفید رنگ بالا رفتم؛ از در شیشهای وارد خونه شدیم که لیلی صداش رو بالا برد. لیلی: ـ بهجت خانم مگه من نگفتم این در رو باز نزار. زن لاغر اندام با عجله جلومون ظاهر شد. بهجت: ـ ببخشید خانم چشم دیگه تکرار نمیشه. لیلی دستش رو به کمرم زد و با فشار کمی به سمت مبل های راحتی چرمیش هدایت کرد؛ شالم رو در آوردم و روی مبل انداختم، لیلی روبهروم روی مبل نشست. لیلی: ـ عروشا بهم نگاه کن. سرم رو بلند کردم و به چشم های سیاه شبرنگش نگاه کردم، وکیل موفقی بود... ولی میتونست من رو نجات بده؟ لیلی: ـ عروشا یه ماهه از فوت کتایون گذشته... تو حتی نتونستی از خودت دفاع کنی. میفهمی اگه چیزی نگی کسی نمیتونه تو رو نجات بده؟ نگاهی کوتاهی انداختم. عروشا: ـ مهمه؟ لیلی: ـ زندگیت رو به هم نزن عروشا. این همه درس نخوندی که سر یه تهمت همه چی پر بزنه. یادت بیارم کی هستی؟ تو دکتر عروشا فرزانه هستی . نباید اینطوری پا پس بکشی. نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم. عروشا: ـ چی بگم؟ چی میخوای بشنوی؟ لیلی: ـ هر چی که اون شب اتفاق افتاد. **** «فلش بک یک ماه قبل» همه جا سر و صدا بود و صدای موزیک گوشم رو کر میکرد؛ کنار ارشیا نشستم و لبخند زنان لب زدم. عروشا: ـ خب در محضر بردار عروسیم، چه حسی داری امشب تو عروسی خواهرتی؟ دستم رو مشت کردم و به عنوان میکروفون جلوش گرفتم؛ ارشیا نگاهی به من انداخت و روی بینیم ضربهای زد. ارشیا: ـ فندق بالا، کم شیطونی کن. سرم رو کج کردم و لبم رو غنچهای رو به جلو دادم. عروشا: ـ ارشیا جونم من ناز کنم تو نازمو میکشی؟ ارشیا بغلم کرد. ارشیا: ـ من تا آخر عمر نوکریت رو میکنم چشم قشنگ من. موبایل روی پام ویبره رفت. پیامکی از شماره ناشناس بود. « عروشا بیا بالا تور عروسیم خراب شده باز » لبخندی زدم که ارشیا نگاهی به گوشیم کرد و پیام رو خوند؛ با تعجب بهم نگاه کرد. ارشیا: ـ چرا با یه شماره دیگه پیام داده؟ شونهای به بالا انداختم. عروشا: ـ نمیدونم حتما گوشی خودش شارژ نداشته، من برم بالا. ارشیا: ـ کجا دختر ، به زیبا میگم بره. ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم. عروشا: ـ وا ناسلامتی خواهر عروسما، به من گفته برم پیشش خان داداش. ارشیا لبخندی و سری تکون داد. بلند شدم و از پله ها رفتم بالا؛اتاقی که چار چوبش با گلهای سفید و صورتی تزیین شده بود رو باز کردم. عروشا: ـ عروس خانم دوباره تور رو خراب کردی؟ خبری از کتایون نبود؛ با تعجب به داخل اتاق نگاه کردم. عروشا: ـ عروس خانم کجا غیبت زد؟ تقی به در سرویس بهداشتی داخل اتاق زدم. عروشا: ـ کتایون اونجایی؟! صدایی نیومد... کنجکاو شده در رو باز کردم. عروشا: ـ کتی الو؟ کجایی دختر؟ اینجا هم نبود؛ به سمت دیگه سرویس رفتم... خون روی زمین نفسم رو برید؛ با ترس رد خون رو دنبال کردم. و ... کتایون خوابیده بود... توی وان با چشمای باز خوابیده بود... لباس سفیدش بین آب قرمز رنگ خون گرفته بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم. وسیله نقره ای بین سینش حتی با وجود اب خونی، برق میزد؛ با دستهای لرزون و صورتی پر از اشک به سمتش قدم برداشتم. دستهام میلرزید، یکی از دستهام رو روی دهنم گذاشتم تا بالا نیارم. عروشا: ـ کتی جونم بلند شو؛ کتی؟ جوابی نمیداد و گریههای من بیشتر میشدن، چشماش باز بود... اما... اما حرف نمیزد؛ دستم رو روی صورتش کشیدم.
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ترانه گناهکاران: پارت 2 قاضی: ـ دفاعی داری؟ دخترک با چشمهای لرزون به مردی که این سوال رو میپرسید نگاه کرد؛ نفسهاش طولانی شده بود. وکیل دستی به شونه دخترک زد و چشمهاش رو برای اطمینان باز و بسته کرد. دختر با چهره آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگها دید... از نگاههای خشمگین قاضی بدنش سرد شده بود. عروشا: ـ آقای قاضی من... من قاتل نیستم. قاضی ابرویی بالا انداخت و به دخترکی که حال خوشی نداشت خیره شد. مثل اینکه قاضی نگاهی به فرد روبهرو انداخت؛ آیا واقعاً بیگناه بود با نقشه بازی میکرد؟! قاضی: ـ برای بار دوم میپرسم؛ دقیق جواب بده... اون شب چه اتفاقی افتاد؟ دخترک به وکیلش نگاه کرد. وکیل با باز و بسته کردن چشمش برای بار دیگه اطمینان داد. عروشا: ـ من رفتم پیش خواهرم... ولی توی اتاق نبود... رفتم سرویس بهداشتی ولی... ولی خواهرم... صدای گریههای دختر سکوت دادگاه رو شکست. قاضی برای ثانیه ای به بیرحمی روزگار چشم بست. اما حسش رو سریع خاموش کرد. قاضی: ـ با توجه به فقدان ادله کافی مبنی بر ارتکاب جرم توسط خانم عروشا فرزانه، صدور هرگونه مجوز خروج ایشان از کشور تا زمان صدور حکم نهایی ممنوع است؛ پایان دادگاه. دستهای دخترک از زنجیر آزاد شدند؛ اما از تهمت کثیف... نه!قاضی حکم آزادی داده بود... ولی زندگی حکم اعدام رو صادر کرده و هیچ جوره نمیشد ازش سر باز کرد؛ از در خارج شد. وکیل زیر دست دخترک رو گرفته بود. راهرو دادگاه پر از آدمهای آشنا با نگاههای نفرت بار بود؛ مثل اینکه اگه اونجا کسی نبود خودشون برای انتقام اقدام میکردن. وکیل زیر گوش دخترک نجوا داد. وکیل: ـ عروشا محکم باش. «محکم!» واژه آشنا ولی غریبی برای دخترک بود که الان هیچ جوره براش معنا نداشت. چشمهای زمردی دخترک دیگه رنگی برای دلبری نداشتن. چشمهایی که قرار بود روزی دل از همه ببره الان بدون نور و فروغ بود؛ درست مثل چراغ شکسته. مردی با شونههای خم شده رو میدید. با دیدن عروشا بیحرکت موند؛ این مرد انتهای تمام آرزوهای دخترک بود.ولی... ولی الان هیچ احساسی نداشت. **** «عروشا» عروشا: ـ بشین عروشا. سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم؛ بریده بودم. از زندگی کردن، از دست دادن، از تهت خوردن و اثبات نشدن. لیلی پشت رل نشست و ماشین به حرکت افتاد. نگاه نگران و پر از ترحمش رو روی خودم حس میکردم؛ من از این نگاه ها بیزار بودم. لیلی: ـ رنگ به رو نداری؛ عروشا با خودت نکن این کارو. پوزخندی زدم و به شیشه ماشین خیره شدم. عروشا: ـ من نکشتمش. لیلی: ـ میدونم، میدونم؛ ولی باید اثبات بشه. تا دادگاه بعدی سه ماه فاصله هست؛ اگه تو این سه ماه بیگناهیت ثابت بشه همه میفهمن بیگناهی. بارونی که میبارید باعث میشد، خیابون های دلگیر تهران تار دیده بشه. عروشا: ـ چه فایده، وقتی خواهرم نیست، خانوادم مثل یه اشغال انداختنم بیرون، مردی که یه روزی به چشم شوهرم میدیدم منو جوری ندید مثل اینکه هیچ موقعه تو زندگیش نبودم. لیلی نگاهی بهم کرد. لیلی: ـ دیوونه بهتر از بالای دار بودنه که. پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی میکشم. با بیحالی تمام لب زدم. عروشا: ـ لیلی! برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم؛ میفهمی؟ اشکم پشت سر هم میریخت، بی حالی و سردرد امونم رو بریده بود. ماشین جلوی کلانتری ایستاد. به لیلی نگاه کردم که لبخندی دلگرم کنندهای زد. لیلی: ـ باور کن همه چی خوب میشه خب؟ سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم اما چارهای نبود. لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد؛ با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه میکرد؛ خانوادهای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن. روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترین هام، ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟چرا؟ من لایق این نگاهها نبودم. ارشیا سمتم هجوم آورد که سربازی جلوش رو گرفت. اما جلوی فریاد هاش رو نمیتونست بگیره. ارشیا: ـ لعنتی! چرا کشتیش هان؟ قاتل، چجوری دلت اومد تو لباس عروسیش بکشی؟ چطوری دلت اومد قاتل؟! صدای زن آشنایی که از قضا مادرم بود، دلم رو هزار تیکه کرد. با تمام نفرت لب میزد و من با هر کلمه میمردم و زنده میشدم. مامان: ـ ول کن پسرم، دستهای پاکت به خون این کثیف آلوده نشه. به سمت من برگشت، نفرتی که توی چشماش بود رو میشد؛ از ده فرسخی متوجه شد، چه برسه به اینکه با اون نگاهها بهت خیره بشه. با تمام وجود داد زد. مامان: ـ تا سرت رو بالای دار نبینم، خیالم راحت نمیشه قاتل بیهمه چیز... خدا لعنتت کنه. لیلی دستم رو گرفت و به سمت اتاقی با در سبز پاستیلی برد، در زد. مرد جوونی پشت میز بود که با دیدن لیلی بلند شد. سرگرد: ـ سلام خانم فتوحی، بفرمایید. مرد با دست به صندلی جلوی میزش اشاره کرد، لیلی سلامی زیر لب گفت و وارد اتاق شدیم، روی صندلی نشستم. لیلی: ـ جناب سرگرد شما اطلاع دارین، من به عنوان وکیل خانم عروشا فرزانه تو این پرونده دخالت دارم. دادگاه سه ماه آزادی موقت داده. توی این سه ماه باید مدارک مبنی بر قتل «کتایون فرزانه» جمع آوری بشه. لیلی مکثی کرد. لیلی: ـ من مطمینم موکلم بیگناهه. سرگرد پشت میز نگاهی به من انداخت... اما اون چرا... چرا با نفرت نگاه میکرد؟ چقدر این روزها نگاه های همه مثل هم بودن. سرگرد: ـ اگه بیگناهه چرا سوهان داخل سینه مقتول برای این خانمه؟! هه! مزاح میفرمایید. چشمم رو بستم، اشکم دوباره سرازیر شد. ای کاش میتونستم بگم که من بیگناهم اما... لیلی پشتم رو نوازش میکرد. سرگرد: ـ من این پرونده رو ارجا میدم به حوزه جنایی، اونجا سرگرد بازرس به پرونده رسیدگی میکنه؛ شما منتظر خبر برای بازپرسی باشید. لیلی تشکری کرد، بلند شدیم. در رو باز کردم که با حرف سرگرد دستم روی دستگیره در قفل شده موند. سرگرد: ـ خانم فتوحی شما یکی از وکلای مشهور کشورمون هستین و بیشتر بخاطر پروندههای موفقتون شهرت دارید. به عنوان فردی که کارم در این زمینه است میخوام بگم که بهتره بخاطر بد نشدن سوابق کاری خودتون دست از این پرونده بردارید. لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت موج میزد به سرگرد خیره شد. لیلی: ـ من تو حیطه کاری خودم اون قدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش.
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
#پارت1 «خلاصه» عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند. «مقدمه» در تالار پر از سکوت و نگاههای سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود، عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار مییابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست. وقتی سایهها بلندتر میشوند و حقیقت پشت پردهای از ابهام پنهان میگردد، وقتی تکیهگاهها فرو میریزند و آنچه که بود دیگر نیست، وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت… راه نجات چیست؟
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/5705-رمان-ترانه-گناهکاران-آیناز-فکری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
نام رمان: ترانه گناهکاران ژانر: معمایی، جنایی، درام نویسنده: آیناز فکری | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند.
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پارت ۱۹ گیلدا ارش دوباره داشت گریه میکرد تو بغلم گرفتمش آروم شد از اونی که فکر میکردم زودتر آروم شد ای کاش شاهسون هم اینجا بود ای کاش میتونست ارش رو بغل کنه خیانت کرد اما......... اما من رو دلباخته خودش کرد عاشقم کرد اما ....... اما وابسته خودش کرد و رفت رفت تا دیگه بر نگرده رفت تا دیگه من نبینمش دلم براش تنگ شده بود اما چه فایده دیگه کسی به نام شاهسون نیست کل خاندان پر عظمتی که روزی بجز حرف اونا حرفی زده نمیشد چیزی نمونده بود از پسره از فرنگ برگشته خان خبری نبود دیگه جمع دخترای ده که پای چشمه هر کی با یه لباس سبد بشینن و از پسر کوچیک و مجرد خان که تازه از فرنگ برگشته حرف بزنن خبری نبود دیگه رقابتی خوش برو رویی و بزک و دوزک برای پسر از فرنگ برگشته خان نبود حتی خبری از خان نبود دیگه پسر فرنگی خان نبود دیگه ده نبود ارش رو روی تختش گذاشتم آزار تیمسارـ چند نفر از آدم هامون خبر رسوندن که خان دار توی زیر زمین خونش یه چیزی رو مخفی کرده من ـ یعنی برگه های جاسوسی میتونه باشه؟! تیمسارـ نه برگه نیست یه آدمه هر روز غذا برده میشه صدای فریاد میاد یکی دو ساعت بعد همه چی مشخص میشه همدستش و گرفتیم البته به یه جرم دیگه که اونم خودش باعث دستگیری همدستش شد من ـ همدستش؟! تیمسارـ اره من ـکیه؟! تیمسارـ میفهمی . خودت برای بازجویی برو هر چی مهمه هست رو بپرس من ـ با من چه ارتباطی داره تیمسار تیمسار ـ صبر آزار صبر روبه روش نشستم فکرش رو میکردم کی باشه ولی وقتی شنیدم به چه جرمی گرفتنش دنیا رو سرم آوار شد با اینکه پدری برام نکرده بود اما دلم نمیخواست اینطوری از پیشم بره من ـ خب بگو مهران ـ چی بگم؟! از کجا شروع کنم؟! من ـ بگو چیشد ؟! چطوری شد؟! با خان دار چطوری دست به یکی کردی؟! مهران ـ خان دار مامانم رو فرستاد فرنگ منم دلم میخواست همیشه دور یه میز جمع بشیم منم دلم میخواست پدر داشته باشم ولی پدری ندیدم مامانم اون من رو باعث بدبختیهاش دونست من....... من تنها موندم تنها کارم این بود کاری کنم شاید مامانم منو بخشید اون کار هم فقط مردن خان دار و گرفتن همه مال و ثروتش بود اولین ضربه ای که زدم میدونی کجا بود؟! طول صحبتش سرش پایین بود اما با جمله اول سرش رو بالا آورد و زل زد به چشمام مهران ـ آزاد و زنش هیچ وقت فکر نکردی چطوری اون دختره به اون حال افتاد؟! هیچ موقع فکر نکردی چیشد آزاد بدبخت شد؟! نه تو فکر هیچ کدومشون رو نکردی حتی نمیدونی قبر دوتاشون کجاست مگه نه آراز جون؟! نفسم بند اومده بود سنگینی عجیبی روی قفسم باعث میشد تنفس نامنظم داشته باشم مهران ـ بین همتون یکی رو خیلی دوست داشتم شاهسون از همتون به من نزدیک تر بود البته بچگیش رفته رفته اونم مثل شما شد اگه الان دستم بود هیچ موقع نمیفرستادم بالای دار خان دار من ـ کارمون باهاش تموم شده امیر کارشو تموم کن امیرـ اینجا آقا ؟! من ـ نه نه نمیخوام اینجا خون ریخته بشه میتونی ببری تو دل طبیعت رهاش کنی خودت میدونی من آدم مهربونیم دوست ندارم کسی روزای آخرش رو جای تاریک و مرطوب بگذرونه تو بهتره ببری توی طبیعت جلوی کاخ از بین رفته پدره بدبختش کارشو تموم کنی امیرـ چشم من ـ آفرین آفرین کارت اینطوری خوب باشه ترو میکنم دست راستم پسر تازه کاری ولی کارت خوبه همینطوری به حرفام گوش کنی ایندت روشنه امیر لبخند بر لب تشکر کرد و رفت پوزخندی زدم بدبخت خبر نداره بعد اینکه گشت اونم نفسش از دنیا میبره راوی وارد زیر زمین متروکه شد با صدای بلند رو به نوچه ها گفت : گمشید بیرون وسط اون متروکه پسری خوابیده بود پسری که روزی فقط فکرش سر و روش بود الان کجاست تو چه وضعیه آرش پانسمانش کردم من ـ نه الان که دارم فکر میکنم ماشالا بعد این همه ماجرا پیر نشدی هیچ از پدر بزرگ جدمم که الان زیر قبره جوون تری خاک تو سرت اینم همینطوری گفتم بیدار بشی اینو بگم میزنی تو دهنم والا هفته ی خسته کننده ای بود نوچه و پادو خان دار بودن خیلی سخته هر لحظه با مرگ روبه رو میشی @زهرا آسبان
-
پارت 18 من_ زندگی خرج داره خان دار نمیشه که نیلوفر ببرم به یه خون معمولی البته اگه تو دوست داری همین الان دستشو بگیرم و ببرم هوم ؟ خان دار _ چه خبر من_ روستا خالی شده حق همشون رو دادم گورشون رو گم کردن اون پیز مرد هم دیگه آخراشه اونم فرصت شد مثل شاهسون به درک فاصل میکنم چیزی نمونده خان دار_ امید وارم من_ یه مشکل دارم خان دار_ چیشده؟ من_ هیچ کدوم از اسناد و مدارک خان نیست حتا سند زمین هاش که فقط دست خودش بود هم ناپدید شدن خان دار_ چیکار میخوای کنی؟ من_ فعلا تا پیری زندست از زیر زبونش میکشم بیرون خان دار_ چطوری؟ من_ با شکنجه صدای خنده های خان دار بلند شد و تمام عمارت رو فرا گرفت خان دار_ وایسا خان زاده یکی از خدمتکار ها با کیسه پر اومد جلو خان دار کیسه رو گرفت ازش خان دار_ بیا اینو ببر بهش بخوره هرچی باشه آدم باید قبل مرگش با حسرت غذا نره لبخندی زدم من_ این خوبی تو رو هیچ وقت از یاد نمیبره خاندار لبخندی پیروزمندانه زد دلیلش رو نمیدونستم ولی هر چی بود اصلا خوب نبود خان دار_ مطمئن هستم که هیچ وقت از یاد نمیبره بیخیال لبخند مرموز خان دار شدم و کیسه رو ازش گرفتم تقریبا بعد چند ساعت رسیدم به ده. ده که چه عرض کنم بیشتر از متروکه نبود کسی هم رسیدگی نمیکرد وارد عمارت شدم عمارتی که تموم خوشی هام و بدی هام اینجا رقم خورده بود رفتم اتاقش روی تخت دراز کشیده بود من_خان عمارتت دیگه سوت و کور شده، زنت نیست، مادرت نیست، دیگه پسرات کنارت نیستن ،عروس نداری خودت خواستی خودت باعث و بانی همه این کاراتی خودت یکی از پسرات رو با همین دست هات زیر این عمارت چال کردی . خودت تو این عمارت لاشه عروست رو بردی پیش پسرت . یادت میاد . یادت میاد مامانم رو ول کردی رفتی،یادت میاد باعث شدی مامانم از من نفرت داشته باشه؟ نه تو چیزی یادت نمیاد چون هیچ موقع بجز خودت کسی برات مهم نبوده اما من چرا خوشحال نیستم با اینکه به هدفم رسیدم اما دوباره نمیتونم خوشحال باشم دلم میخواست برگردم به اون دوران خوشحال زندگیم دورانی خان ،خان نبود و برام حکم پدر رو داشت . من هیچ وقت نخواستم اینطوری بشه خودت خواستی دشمنت بشم خودت عقده تو دلم کاشتی ساکت فقط گوش میکرد کیسه ای که تو دستم بود رو باز کردم و انداختم رو تخت دو تا ساندویج بود من_رفیقت میدونسته چی دوست داری پوز خندی زدم و رفتم سمت حال تو حال خودم نشسته بودم و به یه گوشه نگاه میکردم دو ساعتی از اومدم میگذشت در زنگ خورد با تعجب به در نگاه کردم خیلی وقت بود کسی در این خراب شده رو نمیزد بلند شدم و در رو باز کردم آژان ها جلوی در ایستاده بودن من_ بفرمایید آژان_ بگیرنش شما دوتا برین خونه رو بگردین من رو گرفتن اما نمیدونستم چرا و شوک بودم من_ ولم کن چرا گرفتینم اون دو نفری کهرفته بودن داخل یکی سرا سیمهٔ از پله ها اومد پایین مأمور_ رئیس درسته جسد بالاست گیلدا ارش دوباره داشت گریه میکرد تو بغلم گرفتمش آروم شد از اونی که فکر میکردم زودتر آروم شد ای کاش شاهسون هم اینجا بود ای کاش میتونست ارش رو بغل کنه خیانت کرد اما......... اما من رو دلباخته خودش کرد عاشقم کرد اما ....... اما وابسته خودش کرد و رفت رفت تا دیگه بر نگرده رفت تا دیگه من نبینمش دلم براش تنگ شده بود اما چه فایده دیگه کسی به نام شاهسون نیست کل خاندان پر عظمتی که روزی بجز حرف اونا حرفی زده نمیشد چیزی نمونده بود از پسره از فرنگ برگشته خان خبری نبود دیگه جمع دخترای ده که پای چشمه هر کی با یه لباس سبد بشینن و از پسر کوچیک و مجرد خان که تازه از فرنگ برگشته حرف بزنن خبری نبود دیگه رقابتی خوش برو رویی و بزک و دوزک برای پسر از فرنگ برگشته خان نبود حتی خبری از خان نبود دیگه پسر فرنگی خان نبود دیگه ده نبود ارش رو روی تختش گذاشتم @زهرا آسبان
-
پارت16 روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل همه چی عوض شده شاهسون ، حتی عشق من نسبت به تو شاهسون همون جوری با چشمای نیمه بازش بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت، نمیدونم سکوتش و بزارم پای نفرتش یا غم و اندوهی که از چشماش میشد دید از زیر زمین بیرون اومدم تا از اون فضا فرار کنم گوشیم زنگ خورد ، خود نامردش بود که بعد چند روز پیداش شده بود مهران نیلوفر _بگو کارتو مهران _ به به بانوی زیبا مشتاق صدات بودم عزیزم نیلوفر_ والا کسی که مشتاق صدامه این همه من و منتظر نمیزاره معلوم هست اصلا کدوم گوری؟ مهران _ میدونم ببخشید ، ولی برای شروع زندگیمون باید همه چی مهیا باشه یا نه، تو ملکه قصر من میشی ، باید همه چی رو درست کنم خانم خانما نیلوفر _ قرار نیست منم ازت دور کنی مهران_ حق با توعه خانم ولی چاره چیه یکم تحمل کن دار و ندارم و به پات میریزم فقط یکم صبر کن بانو مهران عجب پدر و دختر عتیقه ای گیر من افتادن کارم تموم بشه دکتون میکنم ، بدبختا نمیدونن فقط به چشم یه مهره بهشون نگاه میکنم سوار ماشین شدم و تو راه یه دسته گل برای نیلوفر گرفتم تا از شر غراش خلاص شم پوز خندی به دسته گل تو دستم زدم دلم فقط یه زندگی ساده میخواست یه زندگی پر از محبت محبت مادرمم نباشه کسی باشه حداقل یه کسب باشه یه بارم که شده بگه چته پسر خوبی هیچ کس نیست هیچ کس نه اون مادری که فقط دنبال مال و مقام بود پدری که فقط میگفت گمشو برو برادر هایی که از سر طمعه من همشون باهام لج کردن این یکی رو خودم بد کرده بدم الان که تا اینجا اومده بودم نمیتونستم پا پس بکشم همه این نفرت فقط یه منشأ داشت اونم حرص طمعه مامانم فقط بخاطر اینکه به من توجه کنه از ماشین پیاده شدم و دسته گل و برداشتم ، توروخدا ببین برا کی گل میگیرم ، رقیب و دشمن خونی ، فعلا چاره ای نبود، صبر کن مهران اینم میگذره به سمت عمارت راه افتادم، عجیب بود باغ پر بود از نگهبان ، همین که مشغول اطراف بودم ، نیلوفر سمتم اومد، مثل همیشه مرتب من_ درود بر بانوی من نیلوفر دست به سینه جلوم ایستاده بود من_ اوه اوه خانم من که باز اخم کرده اخم نکن خانمم که صورت نازت رو خراب میکنه این دسته گل هم تقدیم به بانوی زیبای قلبم نیلوفر_ امان از دستت خیلی خب حالا کم زبون بریز من_ چه خبره نیلو اشاره به نگهبان ها کردم نیلوفر _ چه بدونم باباعه دیگه بیا بریم تو همینکه پام رو به عمارت گذاشتم صورت نحث خان دار به چشمم خورد روی مبل سلطنتی نشسته بود با کت و شلوار سیاهی که به تن داشت باعث میشد جدی بودن صورتش مثل همیشه حفظ بشه عصای طلایی پر از نگینی که داشت خیلی جلب توجه میکرد نیلوفر _ عزیزم برو پیش بابا منم این گل هام رو ببرم اتاق لبخندی زدم من_ باشه عزیزم به سمتش رفتم و کنارش نشستم خان دار_ کم پیدایی من_ زندگی خرج داره خان دار نمیشه که نیلوفر ببرم به یه خون معمولی البته اگه تو دوست داری همین الان دستشو بگیرم و ببرم هوم ؟ خان دار _ چه خبر من_ روستا خالی شده حق همشون رو دادم گورشون رو گم کردن اون پیز مرد هم دیگه آخراشه اونم فرصت شد مثل شاهسون به درک فاصل میکنم چیزی نمونده @زهرا آسبان
-
پارت 15 نیلوفر نه از مهران خبری بود نه از شاهسون معلوم نیست چیشده به سمت اتاق بابام قدم برداشتم از هیچی خبر ندارم در زدم بابا_ بفرمایید در رو باز کردم و رفتم داخل از پشت در رو بستم من_ معلوم هست چه خبره؟؟ بابا_ چته نیلوفر صداتو انداختی تو سرت؟ روی صندلی چرمیش که روبرو میز کنده کاریش بود نشستم پا رو پام انداختم نگاهی به کتابخانه ای که سر تا سر اتاق رو دربر گرفته بود نگاه کردم بعد به بابا زل زدم من_ خب میشنوم چه خبره؟ بابا_ چی چه خبره؟ من_ مهران نیست شاهسون گم و گور شده تو هم همش غیبت میزنه ببینم من دشمنتم از هیچی خبر ندارم یا رو پیشونیم خر نوشته شده؟!کدومش؟ بابا_آروم باش میگم من_ من آرومم تعریف کن بابا نفس عمیقی کشید از پشت میز بلند شد و روبه رو من روی صندلی چرمی نشست بابا_ نمیخواستم شاهسون رو حالا حالا ها از بازی خارج کنم ولی برای اینکه مهران شک نکنه مجبور شدم تو یه زیر زمین مرطوب یه دار درست کنم و جلوی مهران مثلا اعدام کنم ولی زندست پیش منه من_ چرا نکشتیش؟ بابا_ ساده ای دختر یکم که مهران به من نزدیک شد اون موقع از شاهسون علیه مهران استفاده میکنم اون وقت دو تا برادر به جون هم میوفتن و فقط میدان برای من و تو خالی میشه فکرش رو بکن اون همه مال و ثروت فقط برای ما میشه تو اوضاع وخیم و نابسامان کشور بهترین موقعیت همه چی رو پول کنیم بریم خارج از کشور یادت نره ما تحت حمایت یه دولت خارجی پر قدرتیم فقط کافیه یکم دستم پر باشه اون موقع از این خراب شده فرار میکنیم ساده نباش دختر من_ من چیکار کنم ؟ تو همه کار ها رو بدون خبر من انجام میدی بابا_ سیع کن مهران رو به طرف خودت بکشی بهترین موقعیت هست من_ اگه معلوم بشه کدوم گوری حتما این کار رو انجام میدم ولی معلوم نیست که بابا_ نگران نباش آدم هام دنبالشن الان تو اون ده خراب شده پیش وپدر پیرشه بلند شدم برم که با جمله بابام وایستادم بابا_ من یه چند روز میخوام کار های دولت خارجه رو انجام بدم تو به شرکت برس من_ باشه مواظب باش این روزا دنبالن جاسوس هان بابا_ نگران نباش این اوضاع موندنی نیست خیالت راحت من_ میتونم ببینمش؟ بابا_ میخوای چیکار؟ دیگه به دردت نمیخوره. من_ میدونم فقط حرف دلمو بزنم بهش بابا_ منتظر خبرم باش سری تکون دادم از اتاق خارج شدم . . . روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل @زهرا آسبان
-
پارت 14 من_ اینا این فقط کمی بلند کنین من به زیرش نگاه میکنم کمد رو بلند کردن درست حدس زده بودم هنوز سر جاش بود لبخندی زدم ارمان_ اونا چین؟ من _ برگه نجاتمون . . . از ده برگشته بودیم خسته بچمو تو بغلم گرفتم هنوز باورم نمیشد من مادر شدم و این کوچولو ثمره عشق اول آخر من بود اسم نذاشته بودم دلم نمیومد بدون باباش براش اسم بذارم اما چاره چی بود نفس عمیقی کشیدم پسرکم خوابیده بود احساس میکردم نسبت به بقیه نوزاد ها خیلی آرومه حتی اونم زیاد علاقه به شلوغ بودن نداشت رو تخت گذاشتمش از اتاق طبقه بالا خارج شدم حال بالا اروم بود اما پایین پچ پچ صدا های مختلف به گوش میرسید که با ورود من به حال پایین صدا ها قطع شدن من_ چیزی شده؟ آراد _ فک کنم اینو باید گوش کنی نوار کاستی که دستش بود رو به سمتم دراز کرد شیرین با حال بد به طرف پله ها قدم برداشت بقیه هم از حال به سمت اتاقشون رفتن رفتار های عجیبشون باعث میشد کنجکاوی من دو برابر از قبل بشه دستگاه نوار کاست روی میز بود این نشون میداد از قبل این نوار گوش داده شده نوار رو وارد دستگاه کردم و صدای یه آشنا تو خونه پیچید صدایی که باعث به درد آوردن دوباره قلبم میشد صدایی که منو به یاد تنها عشق زندگیم مینداخت از همه بدتر تن صدایی بود که فضای خونه رو اشغال کرده مرد من داشت گریه میکرد سوزش دلم رو چند برابر میکرد شاهسون _ گیلدام خوبی خانم؟ من خوبم خب ولی میخواستم معذرت میخوام ازت که ولت کردم معذرت میخوام که باعث اشک تو چشمات بودم اگه بچه دختر شد اسمش رو بزار شهرزاد اگه پسر شد بزار ارش البته اگه منو لایق دونستی و اگه حرف به خودمون برسه میدونستی! آروم میشم با بودنت..! آروم میشم وقتی میبینمت..! آروم میشم وقتی باهات چَت میکنم..! آروم میشم وقتی میخندی..! آروم میشم وقتی هستی و میدونم خدا تورو بهم جایِ تمومِ نداشته هام تو زندگی داده. « من شاید جسمم ازت دور باشه » اما روحم هر شب تو بغلت میخوابه شاید هر روز نبینمت... اما نگاهم جز تو هیچکس رو نمیبینه بعضی آدما نمیرن... تموم میشن... بی صدا،بی خداحافظی...درست وسط دوست داشتن. گیلدا من عاشقت ..... نصفه موندن جمله اخرش حاکی از این بود که دیگه نیست صدای گریم بالا رفته بود نمیتونستم صدامو کنترل کنم جمله اخرش بیشتر دلمو سوزوند ای کاش میگفتی ازت متنفرم ای کاش میگفتی تو رو نمیشناسم بی حال روی مبل نشستم شیرین با بچه اومد کنارم نشست شیرین_ درد داره میدونم اما به خاطر بچت باید تحمل کنی هممون پیشتیم عزیز دلم سری تکون دادم صورتمو پاک کردم اما دوباره اشکام سرازیر میشد بچه کوچولوم رو تو بغلم گرفتم من_ آرش مامان تو هم مثل بابا ولم نکنیا باشه مامانی تو برای من همونی هَستی که؛ هیچوَقت ازش سیْٰـر نمیشم گذشتمی، آیندَمی، دیروزمی امروزَمی، فردامی، تو همْٰـونی هسْٰـتی که هربار به صورتِش نگاه میکُنم امیْٰـد پیدا میکنم تو منو تنها نذار مامانم باشه دست حمایتگری که پشتم حس میکردم به من امید میداد به شیرین نگاه کردم لبخند مهربونی به من زد لبخندی که دلگرمی عجبی به دل سردم میداد ارش رو ازم گرفت شیرین_ برو یکم بیرون شه بانو و عسل هم میرن حال و هوا عوض کن این پسر من با خودم عزیزم بلند شو همیشه مادر خدا بیامرزم میگفت از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن گیلدا من دلم هزار بار سوخته عزیزم من_ چرا؟ شیرین_ ماجراش طولانیه من_ میشه تعریف کنین شیرین_ وایسا این شازده رو بدم به عسل بیام سرم رو بین دستام گرفتم این حجم از غم رو یه تنه به دوش کشیده بودم خبری از پدر نامردی که منو تو این آتش انداخته بود پدری که من مبتلا این زندگی کرده بود یه خبر حتی از تک دخترش نگرفته بود فقط جونشو برداشته بود که فرار کنه شیرین اومد و روبروم نشست شیرین_ شانزده سالم بود که گفتن توی روستامون قراره مهمون بیاد اونم از کجا رشت اخه روستای ما بخش ترک بود من دختر عادی اون روستا بودم با اومدن مهمون نمیدونم چیشد چی نشد از بالا دستور حذف اون بخش روستا رو دادن بخشیمون رفتیم رشت و از این جور ماجرا ها سرتو به درد نیارم من شدم زن پسر خان رشت بعد یه مدت پدرم سکته کرد داغ پدر دیدم بعد اون مادرم از تنهایی دق کرد دوماه نکشید دوباره داغ مادر هم به دلم نشست بچه دار شدم جلو چشمم پسرم پرپر شد عروسم از دست رفت نتونستم کاری کنم سوختم بیشتر گذشت آراد از خونه فرار کرد از از پسرم خبر نگرفتم باز یه درد کشیدم یکم گذشت شاهسون فرار کرد بعد شوهرم منو از خونه انداخت بیرون از اما از کارش ناراحت نشدم این اتفاق آخری بدتر از همه شکسته ترم کرد دختر اگه تو داغ شوهر دیدی من داغ پسر هامو دیدم داغ شوهر دیدم داغ پدر مادر دیدم اما به خاطر بچه هام کم نیاوردم اولش درد داره اما بعدش عادت میکنی مجبوری عادت کنی وگرنه شکست میخوری @زهرا آسبان
-
پارت 13 مهران من_ خب خان دار چیشد؟؟ خان دار_ احساس میکنم این برادرت سر از کارمون میخواد دربیاره من_ باید از اول میکشتی از زنش خبر نداری؟ خان دار_ نه گورش رو گم کرده از بابات چه خبر؟ من_ فعلا که خودش افسردگی گرفته زنش هم دیوونه شده یدونه مادر کفتارش مونده دیگه یواش یواش از بین میرن الان نوبت منه خان دار الان من خان هستم نه اون چیزی که برای من و مادر بیچارم بود رو الان وقتشه بدست بیارم خان دار_ قول و قرارت که یادت نرفته؟ من_ نه خیالت تخت نیلوفر خانم اون عمارت و مال ثروته خان دار لبخندی پیروزمندانه زد پوزخندی به سادگیش زدم فکر میکرد من میزارم به همین راحتی دخترش صاحب مال و ثروتم باشه هه کور خوندی خان دار بعد تموم شدن کارم خود دولت کارتو تموم میکنه من کسی نبودم که حقمو به کسی دیگه بدم حقی که خان خیلی وقت پیش از من و مادرم گرفت و به چهار تیکه ..... زد مادر من زجر کشید تا منو بزرگ کرد نه اون زنی که مثل خانما اومد و صاحب کل ارث میراث شد من_ کی دخلشو میاری؟ خان دار_ شاهسون رو میگی ؟ من_ مگه کسه دیگه هم هست؟ خان دار _ همینکه برگشتم ترتیبش رو میدم شاهسون من_مهران داری چیکار میکنی؟ مهران_ خب بهتره آخرین جمله هاتو بگی تموم شد زیر پام چهار پایه و دور گردنم یه طناب بود باورم نمیشد اما الان بالای دار بودم داری که برادرم برای من درست کرده بود مهران_ خب بگو ضبت میشه صدات مرد نباید اشک میریخت اما من اشک میریختم اشک زنم رو که تو بدترین وضع ولش کردم اشک بچه ای که ندیدم نه پدری کردم براش من_ گیلدام خوبی خانم؟ من خوبم خب ولی میخواستم معذرت میخوام ازت که ولت کردم معذرت میخوام که باعث اشک تو چشمات بودم اگه بچه دختر شد اسمش رو بزار شهرزاد اگه پسر شد بزار ارش البته اگه منو لایق دونستی و اگه حرف به خودمون برسه میدونستی! آروم میشم با بودنت..! آروم میشم وقتی میبینمت..! آروم میشم وقتی باهات حرف میزنم..! آروم میشم وقتی میخندی..! آروم میشم وقتی هستی و میدونم خدا تورو بهم جایِ تمومِ نداشته هام تو زندگی داده. « من شاید جسمم ازت دور باشه » اما روحم هر شب تو بغلت میخوابه شاید هر روز نبینمت... اما نگاهم جز تو هیچکس رو نمیبینه بعضی آدما نمیرن... تموم میشن... بی صدا،بی خداحافظی...درست وسط دوست داشتن. گیلدا من عاشقت ..... زیرپام خالی شد نفسم قطع شده بود با تمام وجودم خفگی رو حس میکردم موقع خداحافظی بود مگه نه؟! چشام تاریکی رفت و............ گیلدا شه بانو کنارم نشسته بود هنوزم باورم نمیشد دیگه نیست دیگه تو این شهر نفس نمیکشه دلم درد میکرد ای کاش هیچ موقع نمیدیدمش ای کاش هیچ موقعه عاشقش نمی شدم میگن به دار کشیده بودنش من_ دیدیش؟ اره؟ با توام داداشتو دیدی؟ ازاد و ارمان سرشون رو انداخته بودن پایین من_ دیدین بچم بی پدر شد؟ها نامرد به من قول داده بود تا آخر کنارم نباشه پشتمه ولی دروغ بود نامردی کرد و رفت از گریه دیگه اشکی تو چشام نمونده بود دردی که سرتاسر بدنم بود رو حس میکردم پدرت رفته مامان حالا تو میخوای بیایی؟؟ عسل_ خوبی گیلدا دردم سه برابر شده بود من_ نه . . . . نوزاد کوچولوم رو تو بغلم گرفته بودم لبخندی به صورت معصومش زدم تازه شیر خورده بود پرستار از دستم گرفت پرستار_ عزیزم خودتو خسته نکن تازه از عمل اومدی درد داری زیاد هم حرف نزن از بابت این آقا کوچولو هم خیالت تخت با رفتن پرستار از پنجره به بیرون نگاه کردم اولین روزی که خبر فوتش رسید باور نمیکردم ولی الان با تمام وجودم نبودش رو حس میکردم کجایی؟ چرا ولم کردی؟؟ نگفتی یه زن هست هنوزم عاشقته ؟ نگفتی گیلدا چشم به راهته؟ نامردی کرد شاهسون نامردی کردی ارمان میگفت خان مریضه و دیگه مثل سابق نیست میگفت همه رو از عمارت انداخته بیرون حتی زنش رو هم از عمارت بیرون کرده بود خبری از پدرم نبود مثل اینکه یه سال بعد از رفتم اونم رفته بود اما کجا؟؟ معلوم نیست در زده شد من_ بله همسر خان اومد تو همسر خان _ خوبی گیلدا من_ بهترم خانم همسر خان_ شیرین صدا کن عزیزم دیگه از دوره خانمی من گذشته راست میگفت از وقتی که میشناختم شکسته تر شده بود نه از لحاظ ظاهری بلکه روحی همه ما از لحاظ روحی خوب نبودیم من_ میخوام برم ده شیرین_ کجا عزیزکم اونجا دیگه کسی نیست من_ کار دارم باید برم شیرین خانم سری تکون داد شیرین _ فعلا استراحت کن عزیزکم تا فردا صبح روز بعد از بیمارستان خارج شدم با اسرار ارمان و عسل اول رفتم خونه تا استراحت کنم اما خیلی دلم میخواست برم ده امانتیم مونده بود اونجا . . . چند روز بعد. ده ویرون خونه شده بود همه درختا سوخته شده بودن خونه ها خالی بودن عظمت عمارت رو لجن ها و برگ های چسبیده به دیوار عمارت پوشیده بودن داغ شاهسون همه مارو بهم ریخته بود نبود خان همه جارو نابسامان کرده بود ورود مهران به عمارت همه جا رو سیاه کرده بود و این سیاهی نه تنها عمارت بلکه یه ده رو سوزونده بود هیچ کدوم از اهالی ده دیگه اینجا نبودن سمت خونه کاهگلی خودمون رفتم جوی آبی که میگذشت خشک شده بود سمت در رفتم و هولش دادم خونه خالی تر از قبل بود امیدوار بودم امانتیم هنوزم مونده باشه زیر کمد باید باشه سمت پنجره رفتم ارمان به ماشین تکیه داده بود و به زمین خیره شده بود من_ ارمان ارمان به بالا نگاه کرد ارمان_ جونم زن داداش من_ به اراز هم بگو یه دستی به این کمد بیایین بندازین ارمان سری تکون داد چیزی نکشید ارمان و اراز هردو اومدن بالا اراز_ کدوم کمد؟ من_ اینا این فقط کمی بلند کنین من به زیرش نگاه میکنم کمد رو بلند کردن درست حدس زده بودم هنوز سر جاش بود لبخندی زدم @زهرا آسبان @melodi
-
پارت 12 به همه کار ها اون رسیدگی میکرد آشنایی گوهر ماه با ازاد صدقه سری برادر گوهر بود برادر گوهر توی عمارت کار میکرد یکی دو بار که شکایت چند نفر از کنیز های عمارت رو به خان کرده بود همه باهاش لج کرده بودن انگ دزدی بهش زدن و این شد که گوهر برای اولین بار اومد پیش ازاد منت کشی کنه تا شاید برادرش رو ببخشه ازاد تا گوهر رو دید یک دل نه صد دل عاشق شد نگو گوهر خیلی وقت پیش هر بار که ازاد رو تو روستا میدیده بهش دلباخته تر میشده همه چی طبق روال عادی خودش بود که خان شرط گذاشت یا گوهر زن مهران میشه یا برادرش باید همیشه از روستا میرفت [فلش بک] گوهر ماه گوهر ماه_ اما خان من ....... خان_ همین که گفتم از اتاق خان خارج شدم من دلم پیش خان زاده بود نه مهران از پله ها پایین اومدم همسر خان لبخندی به من زد همسر خان_ خیالت تخت گوهرم تو شب رخت عروسیت رو بپوش خانزاده میاد دنبالت عزیزکم من_ اما..... همسر خان_ برو عزیزم برو ازاد ازاد_ بابا خان_ چی بگم بهت پسر هر طور صلاح میدونید بابا جان لبخندی به بابام که تنها حامیم بود زدم . . . اراز_ خیلی عاشق هم بودن گوهر ماه بعد چهار ماه حامله شد اما نمیدونم یه شب گوهر ماه با عجله سوار ماشین مهران شد و رفت تا صبح فردا خبری از گوهر نبود بعدش خبر پیچید با مهران ....... نفس عمیق اراز حاکی از اتفاق خیلی بد بود اراز_ اما با این حال ازاد رفت نجاتش بده تا نصف راه فرار کردن ولی بابات دوباره به عمارت فرستاد و خان اونقدری با شلاق گوهر رو زد تا جون داد ازاد اسلحه یکی از نوچه هارو گرفت سمت خان که انتقام بگیره اما گلوله ای که به قلب ازاد برخورد کرد باعث شد همه چی به هم بخوره اون گلوله رو پدرت به قلب ازاد زد از اون روز به بعد قرار شد یه خون بس بیارن دختر عباس من عاشق شه بانو بودم نمیتونستم از دستش بدم مجبور شاهسون خون بس رو گردن گرفت من_ و اون خون بس کسی جز من نبود اراز_ من برم دیگه شه بانو میخواد تدارکات ببینه شب میام میبرمت خونمون من_ اخه نمیشه زحمت نمیدم بهتون اراز_ ادم رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه عروس خانم بعد رفتن اراز دوباره خونه سوت و کور شد خیلی وقت بود دیگه خبری از خنده نبود خبری از شوق و ذوق نبود نمیدونم از روی سادگی بود یا حماقت اما با خودم فکر میکردم اگه شاهسون بیاد دوباره عاشقش میشم به قول شاعر بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم کی فکر میکرد من بتونم عاشق شم کی فکر میکرد از اون دختر دهاتی به دختر شهر تبدیل شم من سرم به کار خودم مشغول بود چرا منو گرفتار همچین بلایی کردی چرا نذاشتی به حال خودم برم حداقل اومده بودی ترکم نمی کردی سر به راه بودم و یک عمر نگاهم به زمین امدی سر به هوا چشم به راهم کردی ؟ شاهسون دلم عجیب براش تنگ شده بود اما از یه طرف راضی به دردسر انداختن گیلدام نبودم از وقتی وارد دار و دسته خان دار شده بودم به کار هاشون شک میکردم مخصوصا به رفت و آمد های نیلوفر اما برام مهم نبود سمت سالن اصلی رفتم مثل همیشه صدای آهنگ پخش میشد نگو نگو نمیام امید و پر دادن دیگه سخته برام دیگه سخته برام با آهنگ هم خونی میکردم که صدای نیلوفر از پشتم اومد نیلوفر _ به به آقای منم خواننده بوده خبر نداشتم من_ اره خب نمیدونستی آلبوم دارم نیلوفر خنده ای به این جک بی مزه من کرد نیلوفر_ ددی گفت بهت بگم بریم روسیه با شنیدن حرف نیلوفر کامل سمتش برگشتم من_ روسیه برای چی؟ نیلوفر_ خب بریم بگردیم عشقم موقع عروسیمون هم که سفر نرفتیم الان که بیکاریم بریم خوش میگذره باشه ای گفتم بعد رفتن نیلوفر به ارش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم باید یکی باشه مواظب گیلدا باشه تو این مدتی که توی عمارت خان دار بودم به خیلی از کار هاشون شک میکردم الانم سفر یهویی به روسیه معلوم نبود چیکار میکردن اما هر چی بود چیزی خوبی نیست میشد حس کرد باید از کارشون سر در میآوردم دلم خیلی برای زندگی خودم تنگ شده اون موقعی که تازه عاشق گیلدا شده بودم اون موقعی که هر روز به فکر اینکه چطوری به خان بگم که داد و بیداد نکنه استرس بکشم پوزخندی به زندگی بی دغدغه قبلیم میزنم من الان حتی از مادر و پدرمم خبر نداشتم از ارمان یا عسل حتی نمیدونستم عسل به دنیا آورد بچه رو یانه ارازی که مدت کوتاهی پیشم بود و بعد رفت من حتی از گیلدا خبر ندارم فقط هر از گاهی میدونم که حالش خوبه چی میخواستم چیشد اراز چیزی که تیمسار میگفت رو نمیتونستم باور کتم تیمسار_ خب ؟ من_ خبری از این موضوع نداشتم تیمسار من تازه از شما میشنوم تیمسار_ این یه باند خطرناکیه ما چندین ساله در تشخیص هستیم شنبه صبح ساعت هفت به سمت روسیه پرواز دارن اما از همه جالب تر اسامی واقعی اون ها به کار برده نشده به جز اسم برادرت که اسم خودشه یعنی این یکی از طعمه های اون باند برادرته باید از موضوع با خبرش کنی وگرنه ممکنه به عنوان یکی از خائن های کشور در جابه جایی اطلاعات داشته باشه نفس عمیقی کشیدم و با اجازه تیمسار از اتاقش بیرون اومدم تنها پل ارتباطی من ارش بود نمیتونستم همین طوری وارد عمارت خان دار بشم ممکن بود شک کنه از دفترم با ارش تماس گرفتم ارش_ بله بفرمایید من_ سلام ارش ارش_ بفرمایید شما جناب؟ من_ حق داری بعد این همه سال نشناسی منو آرازم صدایی از اون طرف نیومد من_ مردی؟ ارش_ چطوری پسر میدونی چند وقته همو نمیبینیم؟ من_ اره شرمنده ولی الان بد جور به کمکت نیاز دارم ارش_ بگو داداش من_ شاهسون جز دارو دسته خان دار شده ارش_ اره خبر دارم گیلدا رو طلاق داد و با نیلوفر ازدواج کرده من_ خان دار جز جاسوس های کله گنده به روسیه هست شاهسون هم بدون خبر وارد این باند شده حالا شده طعمه خان دار باید اینو بهش بگی من اگه برم بگم شک میکنن ولی تو میتونی نباید به این سفر بره وگرنه پاش به دردسر های بیشتری باز میشه ارش_ یه کاریش میکنم خیالت راحت بعد از مکالمه با ارش تازه فهمیدم چقدر اوضاع وخیمه اینکه بی گناه بری پای دار خیلی دردناکه فعلا خیالم از گیلدا راحت بود باید خودم دست به کار میشدم اینطوری نمیشد مهران من_ خب خان دار چیشد؟؟ خان دار_ احساس میکنم این برادرت سر از کارمون میخواد دربیاره من_ باید از اول میکشتی از زنش خبر نداری؟ خان دار_ نه گورش رو گم کرده از بابات چه خبر؟ من_ فعلا که خودش افسردگی گرفته زنش هم دیوونه شده یدونه مادر کفتارش مونده دیگه یواش یواش از بین میرن الان نوبت منه خان دار الان من خان هستم نه اون چیزی که برای من و مادر بیچارم بود رو الان وقتشه بدست بیارم خان دار_ قول و قرارت که یادت نرفته؟ من_ نه خیالت تخت نیلوفر خانم اون عمارت و مال ثروته خان دار لبخندی پیروزمندانه زد پوزخندی به سادگیش زدم فکر میکرد من میزارم به همین راحتی دخترش صاحب مال و ثروتم باشه هه کور خوندی خان دار بعد تموم شدن کارم خود دولت کارتو تموم میکنه @زهرا آسبان
-
پارت 11 . . سوار ماشین شدم و پشت سرش راه افتادم خیلی طول نکشید به یه عمارت رسیدم مثل عمارت خان اما بهتر و تمیز تر شاهسون از ماشین پیاده شد و یه دختر در رو براش باز کرد اما قبل وارد شدن هم دیگر رو بغل کردن گرمی قطره های رو صورتم رو میشه حس کرد هزار بار میخواستم برم و مچشون رو بگیرم اما اگه این کارو بکنم مجبور بودم از شاهسون جدا بشم و جایی برای رفتن و پشت و پناه نداشتم روز ها و شب ها گذشت و شاهسون بیشتر از خونه فرار میگرد دیگه مثل قبل به صورتم نگاه نمی کرد دیگه مثل قبل باهام حرف نمیزد و من تلاشی برای برگردوندن اون عشق سابق نمیکردم چون دلیلش رو میدونستم و محکوم به سکوتی اجباری از روی ناچاری بودم نگاهی به دور و ورم انداختم کی فکرشو میکرد که یه دختر دهاتی گیلکی بشه زن خان زاده و خان زاد ای که به اون دهاتی عشق موقتی داشته باشه و الان من باید خوشبخت ترین زن بودم چون خونه ای رو داشتم که توی عمرم ندیده بودم توی یکی از بهترین مناطق شهر زندگی میکردم بهترین لباس ها و عطر ها رو دارم اما این عظمت و شکوه بوی خوبی نمیده بوی عشق نمیده بوی محبت رو هیچ نمیده باید میفهمیدم همیشه یه امایی باید باشه تا بتونه همه خوشی رو زیر سوال ببره همیشه باید یه نقضی باشه تا تو رو نا امید کنه من بی گناه ترین فرد این سرنوشت بودم لباس به تن کردم و به سمت بیمارستان رفتم حالت تهوع های پی در پی هیچ خبر خوبی رو به من نمیداد و این باعث میشد استرسم بیشتر بشه تو این وضعیت بد که هیچ پشت و پناهی ندارم نمیخوام یه معصوم دیگه عذاب بکشه بیمارستان شلوغ بود بوی الکل باعث میشد حالت تهوع بگیرم بینیم رو گرفتم و به سمت پرستار بخش رفتم من_ سلام وقت بخیر پرستار_ بفرمایید من _ من میخواستم آزمایش بارداری بدم راستش یکم شک دارم شاهسون من_ یعنی چی خان دار میشنوی چی میگی؟ خان دار_ همین که شنیدی یا پول منو بر میمیگردونی یا تا آخر عمرت باید بری هلفتونی یا زنت رو طلاق بده و نیلوفر رو بگیر این آخری بهتره چون هم خودت ضرر میکنی هم تقدیر خداست شاید برای اون دختر اتفاقی افتاد من_ نه... خان دار_ تا امشب کار رو تموم کن وگرنه خودم خاتمه میدم میخواستم برم بیرون که صدای نحس خان دار اومد خان دار_ عاقل باش تو که دلت نمیخواد زنت چیزیش بشه از شرکت خارج شدم من چه غلطی کردم فکر میکردم میتونم با نگه داشتن نیلوفر خان دار رو نرم کنم خسارتی که به شرکت زده شده بود رو از طرف من میدونستن خسارت کوچیکی نبود که با فروختن ماشین و عمارت بتونم بدم از این طرف نمیخواستم از تنها امیدم به زندگی جدا بشم من فقط به بهونه بودن گیلدا زنده بودم تنها راه جدا شدن بود من به درک به اگه یه تار مو گیلدام کم میشد خودمو میکشتم بعد از چند دقیقه به خونه رسیدم در رو باز کردم مثل همیشه یه گوشه حیاط نشسته بود دلم براش میسوخت قرار بود بهترین زندگی رو براش درست کنم اما....... سمتش رفتم مثل بچه ها شوق زده اومد و بغلم کرد خیلی مهربون بود با اون همه بی توجهی بهش باز سرد نشده بود گیلدا_ سلام اقا من_ باید حرف بزنیم با این حرفم رنگش پرید مثل اینکه خودشم فهمیده بود گیلدا_ میخوای جدا بشیم سرمو پایین انداختم تا بیشتر از این شرمنده نشم گیلدا_ میدونستم سرد بودی باهام ای کاش به این زودی خداحافظی نمیکردی نمیخوام بپرسم چی برات کم گذاشتم یا چیکار کردم که از من زده شدی اگه واقعا خوشبخت میشی برو با همونی باش که خوشی دو ماه بعد من_ بخور سرد شد اراز_ نمیدونستم متاسفم من_ تو از کجا میدونستی اخه اراز_ چجوری میگذرونی؟ من_ خواستم با بچه کار کنم ولی دکتر گفت کار سخت باعث آسیب رسیدن به بچه میشه با پولی که شاهسون میفرسته مجبورم بگذرونم تا به دنیا آوردن این شیطونک اراز لبخندی به من زد اراز_ اگه خان بفهمه میدونی چقدر خوشحال میشه من_ اره خیلی میخواست سنگسار کنه ناسلامتی اراز_ دیگه مثل قبل نیست گیلدا من_ راستی عسل چی شد؟ اراز_ بدنیا آورده یه پسر سبزه من_ خدا نگهش داره اراز یه سوال داشتم اراز_ بپرس عزیزم من_ ماجرا گوهرماه و ازاد چیه ؟ اراز_ نمیدونی؟ من_ تا یه جایی خبر دارم ولی کامل نه اراز_ گوهر ماه یه دختر دهاتی بود ازاد هم که خودت میدونی پسر اول خان به همه کار ها اون رسیدگی میکرد آشنایی گوهر ماه با ازاد صدقه سری برادر گوهر بود برادر گوهر توی عمارت کار میکرد یکی دو بار که شکایت چند نفر از کنیز های عمارت رو به خان کرده بود همه باهاش لج کرده بودن انگ دزد بهش زدن و این شد که گوهر برای اولین بار اومد پیش ازاد منت کشی کنه تا شاید برادرش رو ببخشه ازاد تا گوهر رو دید یک دل نه صد دل عاشق شد نگو گوهر خیلی وقت پیش هر بار که ازاد رو تو روستا میدیده بهش دلباخته تر میشده @زهرا آسبان
-
پارت 10 . . روز مذاکرات رسیده بود شرکت دار ها جمع شده بودن تا دوباره قرارداد ها رو برای سال جدید امضا کنن اما یه فرق داشت این بار خان قرار بود با شرکت رقیبش هم قرار داد ببنده ولی هیچ وقت فکر نمی کرد خان دار ریاست شرکت رو به شاهسون بده احترامی که خان دار به شاهسون نشون داده بود خان هیچ وقت رو نکرده بود همه دور میز نشسته بودن خان_ خان دار پس کجاست؟ ملکی ( سهام دار )_ نگران نباش خان خان دار هم میاد عجله نکن ؟ در باز شد اما به جای صدای خان دار صدای آشنا به گوش خان پیچید شاهسون _ سلام ببخشید یکم دیر شد خان دار امروز کسالت داشتن نتونستن تشریف بیارن به جاش بنده مدیر کل شرکت در خدمتتون هستم خان نگاهی به قامت بلند و استوار پسرش نگاه کرد و خداروشکر کرد مثل روزی که برای اولین بار بعد چندین و چند سال اراز رو دید و تو دلش خداروشکر کرد با اینکه با دشمن خان دوستی کرده بود اما باز پسرش بود تمامی قرارداد ها بسته شد اما وقتی نوبت به خان رسید . . . شاهسون _ اینجا پنجاه درصده اگه شصت کنید میتونم قرار داد رو ببندم با حرف شاهسون ارمان نگاهی تأسف بار به شاهسون انداخت انتظار اینو از برادرش نداشت اینکه شصت درصد سود برای شرکت خان دار باشه و عملا خان هیچ سودی نمی مونه و این برابر با شکست کارخانه بزرگ گیلک میشد ارمان_ نمیشه نمیتونیم شرکت نمیتونه این رو بپذیره خیلی سنگینه شاهسون _ همینه که هست جلسه به پایان رسید بعد رفتن شاهسون ملکی به خانی که سرش پایین بود انداخت ملکی_ پسرت چرا اینطوری کرد؟ خان_ خان دار آخرین دری بود که برای ورشکست نشدن خودم زدم اما مثل اینکه باید کارخانه گیلک از رده خارج بشه ملکی _ دیوونه شدی؟ با پسرت حرف بزن قبول کنه خان_ اگه پسرم بود با من مثل دشمن رفتار نمیکرد تموم شد ملکی همه چی تموم شد ارمان از دست خان گرفت ارمان_ بریم بابا قسمت نبوده خان بلند میشه و کمر ارمان رو نوازش میکنه گیلدا زن اراز شه بانو بر خلاف ظاهر سرد و خشکش خیلی اهل بگو بخند بود من_ این چطوره؟ شه بانو_ خیلی خوشگله اما نه برای من برای تو خیلی خوبه من_ نه من احتیاج ندارم شه بانو_ وا چه ربطی داره منم احتیاج ندارم اما باید برای دل خودت یه کاری کنی دیگه بعد گشتن های فراوان شه بانو راضی شد من رو به خونه برسونه در رو باز کردم اولین چیزی که جلب توجه کرد ماشین شاهسون بود این موقع روز خونه چیکار می کرد؟ وارد خونه شدم اما صدایی که شنیدم باعث شد از صدا زدن شاهسون منصرف بشم (شاهسون _ اره عزیزم امشب میام _ شاهسون _ نه این دختره رو دکش کنم اولین فرصت اونجام _ شاهسون _ تو تنها عشق منی کم مونده یکم دیگه صبر کنی میفرستمش خونه پدرش و بعدشم که خودت میدونی عزیز دلم) هر جوری هم میخواستم خوب فکر کنم نمیشد با یه دختر دیگه حرف میزد و اونی که میخواست گم و گور بشه من بودم نمیخواستم باور کنم من داره بهم خیانت میکنه نمیخواستم باور کنم کسی که بخاطر من از خانوادش زد الان بخواد به من خیانت کنه روی مبل نشستم در اتاق باز شد وقتی من رو دید رنگش پرید کاملا واضح بود انتظار اینو نداشت من اینجا باشم پوزخندی بهش زدم شاهسون _ گیلدا عزیزم اینجا بودی ؟ من_ اره شاهسون _ نفهمیدم اومدی خوبی ؟ من_ از این بهتر نمیشه بشم خیلی خوبم شاهسون _ اخه صورتت ؟ من_ نه خوبم شاهسون _ باشه من آمدم بهت سر بزنم شب نمی تونم بیام یکم کار دارم میخوای به شه بانو بگم بیاد پیشت؟ من_ نه برو شاهسون _ اوه فنج کوچولو چقدر عصبی شدی حیف وقت ندارم شب اومدم حرف میزنیم خانم خانما رفت سریع از خونه بیرون اومدم سوار ماشین شدم و پشت سرش راه افتادم خیلی طول نکشید به یه عمارت رسیدم مثل عمارت خان اما بهتر و تمیز تر شاهسون از ماشین پیاده شد و یه دختر در رو براش باز کرد اما قبل وارد شدن هم دیگر رو بغل کردن گرمی قطره های رو صورتم رو میشه حس کرد هزار بار میخواستم برم و میشوند رو بگیرم اما اگه این کارو بکنم مجبور بودم از شاهسون جدا بشم و جایی برای رفتن و پشت و پناه ندارم روز ها و شب ها گذشت و شاهسون بیشتر از خونه فرار میگرد دیگه مثل قبل به صورتم نگاه نمی کرد دیگه مثل قبل باهام حرف نمیزد @زهرا آسبان
-
پارت 9 وقتی چشمت را باز میکنی، میبینی بزرگترین ضربه ها را همانهايی زدهاند که زمانی با چشم بسته و از ته دل دوستشان داشتهایم.” من هم زخم خوردم از عزیز ترین کس هام به شهر رسیدیم مستقیم رفتم سمت خونه گیلدا پیاده شد گیلدا_ الان خونه جور شد کار چی میشه؟ من_ خدا بزرگه یه کاری میکنیم خانم خانما گیلدا پنج ماه از به شهر اومدن گذشته تو این پنج ماه شاهسون بهترین خونه رو گرفت بهترین ماشین زیر پاش بود بیشتر من رو دوست داشت اما هر وقت میپرسیدم چیکار میکنی؟ هر بار جواب های جدید تری ازش میشنیدم در زده شد سمت در حیاط رفتم شاهسون کیلد داشت پس این کیه ؟ من_ کیه؟ _ ببخشید مزاحم شدم شاهسون هست من دوستشم در رو باز کردم مردی چهار شونه و ته چهره شبیه به خان رو داشت اما تنها فرقش بین رنگ پر کلاغی موهای مرد روبه روم بود من_ بفرمایید نیستن کاری دارین به من بگین من زنشم _ کی میاد؟ من_ نمیدونم هر موقع کارش تموم بشه اما حتما تا قبل شام خونست سری تکون داد و دستی به ته ريشش کشید _من دوباره سر میزنم ولی اگه زحمتی نیست دو نفر دیگه رو هم به شام امشب اضافه کنید من_ چشم بعد رفتن مرده داخل خونه رفتم عجب آدم پرویی بهتره از الان شام رو اماده میکردم غذا ها رو اماده کرده بودم و فقط یه سالاد مونده بود فکرم مشغول مردی بود که امروز دیدم یعنی کی بود؟ بوی تلخ اما آشنایی به مشام رسید و بعد گرمی دستای حلقه شده دور کمرم و در آخر گرمی نفس هاش شاهسون _ ببینم کوچولو کجا داشتی پرواز میکردی حواست نیست من_ کی اومدی؟ شاهسون _ الان اومدم نفسم خبریه بریز و به پاش کردی ؟ من_ امروز یه مردی اومده بود تو رو میپرسید بعد گفت شام میام شاهسون _ نپرسیدی کیه؟ من_ پرسیدم ولی نگفت شاهسون _ بیاد ببینیم کیه من یکم استراحت کنم من_ برو عشقم راوی دو تا برادر روبه رو هم نشسته بودن آراز _ تو هم امدی شاهسون _ مجبور شدم وگرنه الان نه من اینجا بودم نه گیلدا آراز _ چیکار میکنی؟ شاهسون _ شرکت خان دار کار میکنم آراز _ چی؟ پسر رفتی پش رقیب خان دیوونه شدی مگه تو زن نداری نیلوفر رو میخوای چیکار کنی ؟ شاهسون _ چیکار میکردم خان دار آخرین گزینه بود برای اینکه بتونم زندگیم رو سر و سامون بدم نیلوفر رو هم مجبورم تحمل کنم اراز_ گیلدا نیلوفر و خان دار رو میشناسه؟ شاهسون _ نه نمیشناسه خان دار هم نمیدونه زن دارم وگرنه الان نمیتونستم وارد شرکتش بشم تو از کجا پیدام کردی؟ اراز_ عسل رو آورده بودن بیمارستان بخاطر زایمان منم اونجا برای گزارش قتل رفته بودم بیمارستان ارمان بهم گفت شاهسون_ خان هم اونجا بود؟ اراز_ اره شکسته تر شده بود شاهسون_ مونده کمرش رو جوری بشکونم تقاص ازاد رو پس بده اراز_ میخوای چیکار کنی؟ شاهسون _ کار برای خان دار خالی از بهره نیست . . . روز مذاکرات رسیده بود شرکت دار ها جمع شده بودن تا دوباره قرارداد ها رو برای سال جدید امضا کنن اما یه فرق داشت این بار خان قرار بود با شرکت رقیبش هم قرار داد ببنده ولی هیچ وقت فکر نمی کرد خان دار ریاست شرکت رو به شاهسون بده احترامی که خان دار به شاهسون نشون داده بود خان هیچ وقت رو نکرده بود @زهرا آسبان
-
پارت 8 دقیقا روبه رو خان ایستادم اما فاصله زیاد بود من_ خان بیدار شو دیگه من مثل ازاد بیدی نیستم به این باد ها بلرزم خودت عاشقم کردی الان میخوای جدال کنی ظالم گوهر و ازاد کم نبودن؟؟ هانن؟ اما خان روزی میرسه حقارت تو رو میبینم اون روزه که نوبت من میشه اون روز بهت میگم همه مارو بخاطر اون شیطان از دست دادی نگاهی به مهران انداختم و سریع سوار ماشین شدم تو راه هر دومون ساکت بودیم گیلدا سمتم برگشت گیلدا_ شاهسون لبخند کم جونی رو لبم اومد من_ جون دل شاهسون گیلدا_ وقت نشد در جواب حرف رو بگم من_ کدوم حرف عزیز گیلدا_ گفتی عاشقتم من_ خب؟ گیلدا راستش من عاشقت نیستم با این حرف گیلدا زدم کنار و سمتش برگشتم من_ یکی دیگه رو میخوای؟ گیلدا_نه من_ خب پس چی؟ گیلدا_ عاشقت نیستم اما مثل دیوونه ها دیونتم با خیال راحت سفت بغلش کردم گیلدا_ شاهسون من_ جان دلم گیلدا_ الان کجا میریم؟ من_ من و آرش یه خونه شریکی داریم میریم اونجا گیلدا_ آرش کیه؟! من_ برسیم خونه همه چی رو بهت میگم بانو جان از بغلم بیرون اومد تا رسیدن به خونه هیچ حرفی نزدیم فکر کنم گیلدا هم مثل من به زندگی که آینده نامعلوم داشت فکر میکرد مغزم همه خاطرات رو دوباره به یاد میآورد از زمان آزاد تا چند ساعت پیش گیلدا_ خوبی؟ من_ یه نسخه پرشور از خودم داشتم که نمیدونم چطور ولی از دستش دادم.. گیلدا_ نمیتونی به دستش بیاری؟ من_ شاید اما نه مثل قبل گیلدا_ من هزار بار گفتم دیگه آخره خطه دیگه تموم شده اما الان میفهمم اگه یه کوه پشتت باشه هیچ چیز برات اخر نیست آدمیزاد هرچی بیشتر گره میخوره با این روزگار، بیشتر میفهمه که داشتن یه آدم امن مثل آب و غذا مهمه. تو این وانفسا، بالاخره باید به یه جا تکیه کرد. که بشنوه و همدل و رازدار باشه و قضاوتت نکنه. که چال کنه حرفات رو همونجا که شنیده و حتی با خودشم تکرارش نکنه تو برای اولین بار آدم امن من بودی برای اولین بار احساس کردم یه مرد پشتم بوده الان هم باید اون نسخه پر شورت رو بدست بیاری باید براش بجنگی الان که تنها نیستی منم باهاتم من_ یادم رفته گیلدا یادم رفته اون شاهسون قبلی چه لذتی داشت حتی دیگه بلد نیستم چه جوری براش بجنگم گیلدا_ آدم واسه کسی که دوسش داره بلدم نباشه یاد میگیره. لبخندی به امید هر چند کوچیک اما شیرین گیلدا زدم با لبخند من گیلدا شروع به خندیدن کرد من_شما خیلی خوشگلی و خیلی قشنگ میخندی عزیز قلبم منم اون شاهسون رو برمی گردونم گیلدا_ با هم بر می گردونیم عشقم کلمه عشقم آخر حرف گیلدا باعث میشد تازه بفهمم عشق یعنی چی یعنی اینکه با خندیدنش دلت براش ضعف میره یعنی اینکه با بغلش ضربان قلبت تند میزنه یعنی اینکه تا به چشماش خیره میشی تازه معنی زندگی رو پیدا میکنی تا باهاش حرف میزنی همه مشکلات از بین میره من هیچ کدومش رو توی نیلوفر تجربه نکردم نیلوفری که از خدا خواسته از زندگیم دور شد و چقدر این دور شدنش به جا بود استاد هوشنگ ابتهاج حرف دل خیلیامونو بسیار قشنگ میگه: “وقتی چشمت را باز میکنی، میبینی بزرگترین ضربه ها را همانهايی زدهاند که زمانی با چشم بسته و از ته دل دوستشان داشتهایم.” من هم زخم خوردم از عزیز ترین کس هام @زهرا آسبان
-
پارت 7 برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم _ عاشقتم صدای امید زندگیم بود شاهسون_ امدی پیشم؟ من_ اره شاهسون_ بیا بریم دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم بیا من_ کجا بودی؟ شاهسون _ پشت سرت بانو اومده بودم نجاتت بدم اما مثل اینکه خدات خیلی عاشقته تا اومدی اینجا فهمیدم من کسی جز تو ندارم راوی کلمات مجزه گر زندگی هستن کلمه هایی که شاهسون به گیلدا میگفت زندگی سیاه گیلدا رو روشن تر میکرد هرچند این روشنی پایدار نبود نوچه های خان پیداشون کرده بود دست هاشون بسته شده بود شاهسون_ گیلدا نگران نباش خب من اینجام گیلدا_میترسم شاهسون_ میدونم دردت به جونم اروم باش تا وقتی من اینجا هیچ کس نمیتونه بهت کار داشته باشه خب گریه نکن گیلدام با حرف های شاهسون درد توی دل گیلدا بیشتر میشد نوچه ها با حسرت نگاه میکردن زمانی که بی رحمانه ازاد و گوهر ماه رو تسلیم خان کردن این حرف ها رو شنیده بودن مثل اینکه برای بار دوم سرنوشت ازاد و گوهر ماه رقم میخورد هر چقدر به عمارت نزدیک میشدن دل شاهسون به حال عشفش میسوخت گیلدا لبخندی به مرگش میزد الان دیگه روبه روی خان بودن گیلدا درست جلوی پای خان زانو زده بود هیچ کس بیشتر از گیلدا تو این مسیر قرار نبود بسوزه اما اینجا یه چیز سر جاش نبود اونم اخلاق شاهسون نوچه ها با اشاره خان دستشو باز کردن خان_ یا مثل برادرت باید بمیری یا اینجا پیش خانوادت میمونی شاهسون نگاهی به گیلدا انداخت گیلدا با چشمای خودش شاهد این شد کسی که دو دقیقه پیش دم از عشق میزد الان با بی رحمی تمام سمت خان رفت و کنارش ایستاد به اسلحه ای که روی کمر ارمان بود نگاه کرد سمت ارمان رفت نوچه ها تند و سریع دستورات خان رو برای مجازات گیلدا اماده میکردن ارمان در گوش شاهسون یواشکی پیچ زد ارمان _گوش کن ببین چی میگم عسل و مامان همین الان میرسن وقتی اونا اومدن اسلحه من رو از کمرم بردار و سمت عسل برو بقیش رو حدس میزنی که شاهسون_ مدیونتم شاهسون _ خان اگه اجازه بدی نمیخوام صورت این خیانت کار رو ببینم بهتره پشتش باشم خان_ هر طور راحتی پسرم شاهسون به جلوی در عمارت قدم برداشت ارمان به جای خالی تفنگ روی کمرش نگاه کرد و توی دلش افرینی بهش گفت همه به فکر گیلدا بودن اما گیلدا نا امید تر از قبل فقط به خیانت شاهسون فکر میکرد ولی ای وای بر دلی که عاشق باشه اون موقع از خودش هم میگذره دقیقا این جمله حال شاهسون بود با اینکه میدونست این ماجرا شاید به قیمت جونش باشه اما باز برای نجات اون دختر کوچولو هر کاری میکرد با ورود عسل و همسر خان شاهسون از پشت عسل رو گرفت و اسلحه رو به سر عسل گذاشت نوچه ها اسلحه ها رو در اورده بودن و به سمت شاهسون هدف گرفته بودن خان_ شاهسون بنداز اون اسلحه رو شاهسون _ دست گیلدا رو بگو باز کنن یالا وگرنه نه عروست زندست نه نوه ات شاهسون دست گیلدا رو باز کردن که ترسید اومد پشتم قائم شد سرمو دم گوش عسل بردم من_ شرمنده عسل مجبورم عسل_ میدونم کارتو کن خان_ ول کن یالا من_ فکر کردی من ازادم هان؟نه خان نه من ازادم نه گیلدا گوهر ماهه بگو ماشینو بیارن یالا زود باش نگاهی نفرت انگیز به مهرانی انداختم گوشه عمارت نظارگر حوادث بود و کاری نمیکرد من_ خان یادت نره تو عاشق نشدی بدونی ما چی میکشیم پدر نبودی بدونی داغ از دست دادن پسرت چیه دختر نداشتی بدونی عذاب دادن دختر مردم یعنی چی دل نداری بدون دل رحم بودن یعنی چی خان_ احمق خفه شو تن صدای هردو مون بالا رفته بود من_ خفه نمیشم دیگه بسه هر چقدر عذابمون دادی بسه هر چقدر ساکت شدیم لعنت به روزی که پدر شدی نامرد تو همه ما رو طمعه غرورت کردی ماشین اماده بود من_ گیلدا برو تو ماشین بشین یالا گیلدا ترسیده اروم صندلی جلو نشست به خان نگاه کردم نمیدوم چرا اما احساس حسرت رو تو چشماش میدیدم نوچه ها به دستور خان اسلحه ها رو پایین انداختن عسل رو ول کردم دقیقا روبه رو خان ایستادم اما فاصله زیاد بود من_ خان بیدار شو دیگه من مثل ازاد بیدی نیستم به این باد ها بلرزم خودت عاشقم کردی الان میخوای جدال کنی ظالم گوهر و ازاد کم نبودن؟؟ هانن؟ اما خان روزی میرسه حقارت تو رو میبینم اون روزه که نوبت من میشه اون روز بهت میگم همه مارو بخاطر اون شیطان از دست دادی نگاهی به مهران انداختم و سریع سوار ماشین شدم @زهرا آسبان