-
تعداد ارسال ها
60 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایناز
-
پارت 6 گیلدا همون طبیب بود خودش بود طبیب_ بدو دیره من_ کجا میریم طبیب_ سوال نپرس دیره سوار موتور شدیم سمت درمانگاه برد وارد درمانگاه که شدیم در رو قفل کرد طبیب_ نیاز نیست بترسی من ارشم دوست شاهسون من_ من گناهی نداشتم بخدا اون گفت شاهسون تصادف کرده من رو صدا کرد طبیب_ درست مثل گوهر اگه نرسیده بودم الان تو هم قربانی تجاوزش میشدی من_ نمیشه بریم عمارت طبیب_ حتی الان دیگه نمیتونی بری روستا چه برسه عمارت من_ چرا؟ طبیب_ ماجراش طولانیه صدای کوبیده شدن در میومد طبیب معلوم بود ترسیده طبیب _ بیا اینجا زود باش وارد یه اتاق شدم که پر از صندلی بود پشتش قایم شدم طبیب رو من و صندلی ها ملافه سفید کشید طبیب_ صدات رو در نیار وگرنه سنگسارت میکنن در رو باز کرد که صدای شاهسون به گوشم پیچید شاهسون_ ارش کو کجاست پس اسم طبیب ارش بوده ارش_ گیلدا بیا بیرون بلند شدم و در اتاق رو باز کردم شاهسون باعجله سمتم اومد و بغلم کرد شاهسون_ کاری که نکرد باهات ؟ ها گیلدا؟ بغض گلوم رو گرفته بود فقط سرم رو به علامت نه تکون دادم ارش_ برین دیگه وگرنه یه بار دیگه ماجرا ازاد رو تجربه کنیم ولی یه سوال چجوری اومدی اینجا شاهسون؟ شاهسون _ قبل از اینکه خان بفهمه پیاده اومدم ارش_ بدویین زود باشین این کیلد رو بیا با خودت باشه برو همون خونه همیشگی هم دیگر رو بغل کردن دست شاهسون رو محکم گرفتم تاریکی شب صدای زوزه گرگ ها خیسی لباس های زیر بارون همشون نشونه بدبختی بود بدبختی که مسببش معلوم بود نه باعثش شاهسون_ میتونی بیای؟ من_ کجاییم؟ شاهسون _ نمیدونم گیلدا نمیدونم توی جنگل گم شده بودیم صدای پشت سرمون باعث شد خشک بزنیم _ کجا؟ شاهسون_ چی میخوای ؟ مهران_ ای بابا من کارم هنوز تموم نشده که اخه اصلا من به درک خان با این دختر کار داره من دیگه سگ کیم به گفته خان نه بگم شاهسون_ گمشو اشغال نه من ازادم نه این دختر گوهر ماه بی رحم میدونی اون دختر چطوری جون میداد زیر اون درد ها مهران_ راست میگی گیلدا تو مثل گوهر نیست میدونی فرق بینشون چیه ؟ من قبل مرگ گوهر تجاوز کرده بودم ولی این مارمولک زرنگه با این حرف شاهسون سمت مهران حمله کرد صدای قطره های بارون باعث میشد فریاد های شاهسون و مهران گم بشه من_ میام میام باهات ولکن شاهسون رو نامرد ولکن شاهسون روی زمین دراز کش مونده بود مهران_ نترس بیهوشه ولی بهت قل میدم صبح برای سنگسارت میاد خیالت تخت اشک هام پی در پی روی گونه هام سرازیر میشدن پیاده به سمت قتلگاهم میرفتم مهران_ عباس بنداز اینو زیر زمین یالا به خان هم بگو فردا سنگسار رو اماده کنن عباس_ خان دستور فرموده بودن اگه پیداش کردیم دست و پا بسته کنار سنگسارش بمونه مهران_ هر کاری میخوای بکن دستمو بستن و به سمت مرکز ده بردنم احساس سردی خاک بارون خورده رو میشه حس کرد میشد بارون رو با قطره های تند رو حس کرد که مثل شلاق به تنم میخورد درست روبه روی قبری که برام کنده بودن نشستم اینجا دیگه اخرش بود اخر عمر با ذلت من چیزی نمونده بود این شب کذایی صبح بشه و من دیگه فردا شب رو زیر خاک باشم کسی که جای سنگسارم رو اماده می کرد بیل رو گذاشت زمین _ فرار کن من_ چی؟ _ فرار کن هرچقدر فکر میکنم میبینم این ده به دومین مرگ دختر معصوم نیاز نداره من_ من فرار کنم پس خان تو رو...... _ نگران من نباش اومد و طناب رو از دستم باز کرد پا به فرار گذاشتم صدای دویدنم روی خاک به نم نشسته باعث میشد فضای اروم جنگل رو به هم بریزه الان فقط باید به دنبال شاهسونم برم هر چقدر نگاه میکردم خبری از مرد من نبود یعنی اونم منو ول کرد حق داشت از وقتی پامو توی عمارت گذاشتم همش بد شانسی اشک هام از سرنوشت تلخم پی در پی می ریختن برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم _ عاشقتم @زهرا آسبان
-
پارت 5 گیلدا حرف های همسر خان به یادم اومد نباید خجالت میکشیدم من_ هر چی باشه زن خانزادم از این پر رویی من شکه شد اما چیزی به روش نیاورد وارد اتاق شدیم شاهسون_ گیلدا من خستم میخوام بخوام کاری نداری من_ من کجا بخوابم؟ شاهسون _ نمیدوم والا زمین هست اخه قبلا رو زمین میخوابیدی سری به به نشانه اینکه خیلی سوال چرتی پرسیدیم تکون داد روی تخت دراز کشید خب الان نقشه دوم زو باید عملی میکردم سمت تخت رفتم من_ شاهسون با شنیدن اسمش شوکه شده به من نگاه کرد اخ چقدر دلم میخواست بشیم نگاه کنم و بخندم ولی نمیشد من_ جا نمیدی منم بخوابم؟ شاهسون_ این همه جا من_ نه من اونجا رو نمیخوام شاهسون_ دیوونم کردی چی میخوای؟ من_ من جام اونجا نیست شاهسون _ پس کجاست به منم بگو ملتفت بشم من_ جام بین دو تا دستاته بدون عجله بین اغوش گرمش خزیدم تازه میفهمم این همه مدت به چی نیاز داشتم به اغوش مردی که تنهام نذاره شاهسونم بدون تلف وقت محکم تر گرفت و سرم رو بوسید شاهسون_ خب فسقلی اینو زودتر میگفتی دو دستی تقدیمت میکردم بوسه ای به گونش زدم صدای پر طلاتم قلبش رو میشنیدم و این نشونه این بود که نقشه هام کار ساز بوده شاهسون_ کم شیطونی کن کوچولو . . . من_ یعنی نمیشه شاهسون_ نه من_ شاهسون قبول کن دیگه بخدا خوش میگذره شاهسون_ گیلدا عزیزم برای بار هزارم نه من_ اخه نمیخوای بمونی اینجا کجا میخوای بری شاهسون _ هر کجا بجز اینجا دیگه هم پافشاری نکن من_ مرغت یه پا داره چیکار کنم شاهسون_ من رفتم من_ یه چیز یادت رفت شاهسون_ نه همه چیز رو برداشتم من_ مطمینی؟ شاهسون_ مثلا چی یادم رفته؟ ابرو هام رو بالا انداختم و خودمو یکم بالا کشیدم و کنار لبش رو بوسیدم شاهسون_ خوب شد یادم انداختی فنچ کوچولو اینطوری پیش بری هیچ نمیتونم تظمین کنم دو نفری میمونیم اولش نفهمیدم اما بعدش من_ پرو برو دیگه کار نداری خنده ای از ته دل کرد و رفت پس شاهسون خان هم دلش نرم و مهربون بوده نمیدونستم دلیلی مخالفت شاهسون با مهمونی فردا شب چی بود اما هر چی بود بدش میومد مهران من_ خیلی دیر شده خان داره به اون دوتا کل دار و ندارش رو میده باید یه کاری کنیم نیلوفر_ با یه تیر دو نشون بزن من_ خب؟ نیلوفر_ بلای گوهر ماه و ازاد رو سر شاهسون و گیلدا بیار الان که شاهسون و گیلدا رابطشون بهتر شده موقعشه من_ خب تو یه چند تا ادم پیدا کن من گیلدا رو حل میکنم نیلوفر _ قولت یادت نره من_ دیوونه شدی فقط برسم به جای خان اون موقع تو رو سوگلی عمارت میکنم عزیزم نیلوفر _ من باید برم دیر وقت هم شده من_ برو عزیزم بعد رفتنش پوزخندی به سادگیش زدم بدبخت بجز پول و مقام هیچی نمیخواست فکر میکرد منم خرش میشم زکی خیال باطل ساعت ده شب بود از کلبه زدم بیرون و سمت عمارت رفتم طبق معمول همه شام خورده بودن و تو اتاقشون بودن خان هم شرکت بود خب الان وقت مناسبیه سمت اتاق شاهسون رفتم در زدم صدای بفرمایید گیلدا اومد خودم رو هراسون نشون دادم من_گیلدا زود باش بیا شاهسون و خان و ارمان تصادف کردن تو راه بجز تو کسی نیست تو عمارت گیلدا_ نه وایسا بیام وایسا از عمارت خارج شدم اشکش برنمیومد چقدر بدم میومد از اشک دخترا اول گوهر حالا این ولی مجبورم کاری جز این ندارم دیگه از روستا خارج شده بودیم گیلدا_ پس کو؟ من_ کی؟ گیلدا_ گفتی شاهسون تصادف کرده پس کجاست؟ من_ من؟نه همچین حرفی نزدم عزیزم تو خودت پیشنهاد دادی امشب باهم بریم بیرون گیلدا_ چی میگی تو کثافت پیادم کن با توام جیغ میزد به در و شیشه ماشین میکوبید پوزخندی بهش زدم درست جایی که گوهر رو انداخته بودم پیادش کردم گیلدا_ اینجا کجاست ؟ من_ اینجا شروع بدبختیته خوشگل خانم برو تو به زور داخل کلبه بردمش و در رو بستم من_ خب خب رو کن ببینم چی داری
-
پارت 4 گیلدا همسر خان_ خب هرچی تو دلته بری بیرون هرچی احساس غریبی نکن منم جای مادرت دخترم چشمام رو بستم شاید دیگه نتونم مثل الان کسی رو واسه درد و دل داشته باشم من_ میدونید خانم من جایی فهمیدم فقط خودمو دارم که از کسایی آسیب دیدم که فکر میکردم قراره بیشتر از بقیه هوامو داشته باشن من از کارای پدرم اسیب دیدم همیشه تو فکر و خیالم قهرمان من بود اما الان میدونم همش سوتفاهم بچگانه بوده میدونم قراره عذاب بکشم چون رعیت زاده خون بسم میدونم همش تقصیر پدرم بوده اما من از هیچ چیز خبر نداشتم از وقتی چشام رو باز کردم فهمیدم مادر ندارم چون پاقدمم شوم بوده از وقتی یادمه سر مزرعه کار کردم چون پدرم نمیتونست سرپا بمونه حالا از این به بعد باید تن به .......... بقیه حرفم رو نگفتم همسر خان لبخندی به من زد همسر خان _عزیزِ من منم یه روزا و شبایی داشتم که ازشدت غم و غصه، پوکیدم، داغون شدم،اشك ريختم.. اصن فکرمیکردم که دیگه نمیتونم سرپا وایسم اما گذشت! با تموم سختيا وغصه ها میگذره! خدا جای شب و روز رو عوض میکنه که بهت بگه هیچ حالی دائمی نیست غصشو نخوریا.. هروقت دیدی خیلی سخت گذشته و ناامید ترینی به خودت بگو به موميرسه ولی پاره نمیشه، خدا داره میبینه! شاید خیلی سخت بود و من با هر کدوم از این غم و غصه ها یه بار مُردم و زنده شدم؛ ولی مطمئنم بعدش این منی که متولد شد، قوی تر از تموم ترس ها، نگرانی ها و غم و غصه ها شده! منم یه موقع جای تو بودم ولی قول میدم خدا اخر بنده بی گناهش رو بد نمیکنه حالا بلند شو باهم بریم پایین عاقد منتظره عروس خانم لباس سفید و بلندم رو زیر دستم جمع کردم موهای فر طلاییم از کاملا نمایان بود و فقط تور نازکی روش انداخته شده بود . . . اون شب هم مثل بقیه شب ها گذشت با یه فرق اونم این بود که اون شب جشن و سرور بود جشن و سروری که گویا برای عروس و داماد گرفتن ولی در اصل هیچ عروس و دامادی وجود نداشت چون اتحادی بینشون نبود اون شب فهمیدم من فقط یه وظیفه دارم اونم وارث اوردن به این عمارت بود اما نه هر وارثی این عمارت به وارث پسر نیاز داشت اون شب شرعی و عرفی زن خان زاده شده بودم کاری به کارم نداشت صبح میرفت شب دیر وقت میومد مگه کسی میتونست بهش چیزی بگه؟ برای شام سر میز نشسته بودیم همه بودن بجز شاهسون خان_ گیلدا شوهر کجاست؟ من_ مثل همیشه خان شهره خان _ دیگه حدشو گذشته عباسسس با صدای بلند خان عباس تند خودشو رسوند عباس_ امر بفرما خان خان_ شاهسون اومد خبرم کن بعد شام هم نیومد نمیدونم چرا اما دلم شور میزد نفس عمیقی کشیدم مثل سرباز ها جلو در ورودی باغ عمارت کشیک میدادم عسل به سمتم اومد عسل_ سرما میخوری گیلدا نمیبینی بارون میاره من_ دلم شور میزنه براش چیکار کنم ناخوداگاه گریم گرفت عسل_ ای بابا ایشالا که چیزی نشده چرا گریه میکنی دختر صدای بوق ماشین ها پی در پی اومد عسل_ بیا اومد ماشین رو داخل باغ عمارت اورد به محض اینکه پیاده شد سمتش رفتم من_ خان زا...... با سوزش یک طرف صورتم حرفم بند اومد شاهسون_ این چه وضعیه هان؟ اومدی بیرون که چیکار؟ عسل کنارم اومد و دستمو گرفت عسل_ بریم گیلدا جان بیا سرما میخوری دلم سوخت جواب من این نبود وارد اتاق شدم عسل در رو بست و رفت نمیدونم چرا اما دلم بخاطر رفتار شاهسون در با شدت باز شد و عسل هراسان اومد تو عسل_ دستم به دامنت بیا شاهسون رو نجات بده خان دیوونه شده گیلدا بدون هیچ سوالی به سمت باغ دوییدم دست خان شلاق بود و شاهسون دست بسته دو زانو روی زمین نشسته بود بارون شدت گرفته بود ذهنم به ماجرا تعریف شده جمیله رفت نه نباید یه خون دیگه ریخته بشه خان_ خودسر شدی هان ؟ مرد شدی دست رو زن بلند میکنی؟ مرد شدی حرمت خونه و خانواده رو فراموش کردی هان؟ دستشو بالا برد برد تا شاهسون رو با شلاق توی دستش بزنه که خودمو جلوی شاهسون انداختم و بغلش کردم این حرکتم مصادف شد با پیچش دردی وحشتناک توی کمرم راوی شاهسون جلوی در قدم میزد نگران اون دختر داخل اتاق بود که چند دقیقه از درد به خودش می پیچید پشیمون بود پشیمون بود چون داشت نامردی میکرد پشیمون بود چون در ازای سیلی که به صورت سفید و بلوریش زده بود اون دختر بخاطر اینکه ظربه ای بهش نخوره از خودش گذشت خان ناراحت بود از اینکه برای دومین بار دست رو زن بلند کرده بود دست رو جسم نحیف طبیب از اتاق بیرون اومد شاهسون هراسان به سمتش رفت شاهسون_ چی شد خوبه؟ طبیب _ جای نگرانی نیست خان زاده فقط نیاز به مراقبت داره شاهسون ارمان_ خب با من کاری نداری؟ من_ نه چیزی شده با این عجله کجا؟ ارمان_ امروز به عسل قول داده بودم ببرمش پیش مادر و پدرش یکم دیر تر برسم فاتحم خوندس من_ برو من هستم خوش بگذره ارمان_ قربونت داداش فعلا با رفتن ارمان دوباره یاد حرف های ارش افتادم ( ارش_ نمیدونم دیشب که برای بررسی وضعیت خاتون رفتم عمارت فهمیدم مهران میخواد بیاد من_ دیوونه شدی خان میزاره اون خیانت کار بیاد عمارت ارش_ شک نکن یه کاسه ای زیر نیم کاسست وگرنه هیچ موقعه پاشو نمیذاشت عمارت من_ خدا به خیر کنه ) خبری از نیلوفر نبود معلوم نیست کجا غیبش زده مثل قبل زیاد علاقه ای خاصی به دیدنش نداشتم اما دیدن یه نفر دیگه رو ثانیه شماری میکردم گیلدا حتی اسمش باعث میشه دلم براش تنگ بشه هیچ وقت دلم مثل وقتی که به گوشش سیلی زدم جیگرمو اتیش نزد اون شب با اون موهای نیمه باز بیرون بود منتظر من بود نمیدونم عاشقش شدم یا همش توهمه اما هرچیه میدونم دلمو به ضعف میاره کارای باقی مونده انجام میدادم ساعت دوازده شب شده بود خسته تر از همیشه بلند شدم بعد یه یه ساعت تازه به عمارت رسیدم مش ابراهیم در رو باز کرد اولین چیزی که باعث شد تعجب کنم ماشین غریبه ای بود که گوشه باغ توجهم رو جلب میکرد پیاده شدم من_ مش ابراهیم اون لنه هور واسه کیه مش ابراهیم _ اقا خودتون بفهمید بهتر از اینه من بگم ببخشید شرمنده اقا من_ دشمنت شرمنده از پله ها بالا رفتم همینکه وارد شدم چشمم به قیافه نحسش افتاد خدا لعنت کنه روز رو که این حیون به دنیا اومده با همون قیافه بد ریختش به من نگاه میکرد بلند شد مهران_ درود به برادر عزیزم اخه عادم زن میگیره و به برادرش نمیگه من_ اینجا په غلطی میکنی؟ مهران_ ای بابا برادر جان کینه شتری به دل داریا بدون توجه بهش از پله ها بالا رفتم تنها کسی که نیاز داشتم ببینمش گیلدا بود در رو اروم باز کردم اما خبری از گیلدا نبود این موقع شب کجاست این دختر کلافه رو تخت نشستم نه اینطوری نمیشه اصلا عمارت چرا ساکته بلند شدم و سمت اتاق مامان رفتم صدای خنده هاشون اتاق رو گرفته بود در زدم و باصدای بفرمایید در رو باز کردم من_ سلام مامان_ به به شیر پسر خسته نباشی من_ قربانت چشمم به گیلدا لباس سبز پر از گلش افتاد چقدر دلبر تر شده بود عسل_ خوردیش من_ زنمه به تو چه عسل_ متاسفم برات من_ من میرم اتاقم این کثیف چرا اومده مامان_ هرچی با شه اونم برادرته ولکن لبخندی به مهربونیش زدم همین که خواستم برم صدای گیلدا هم اومد گیلدا_ منم با اجازه برم مامان_ هر طور راحتی عزیزم گیلدا هم از اتاق خارج شد من_ ببینم تو انقدر خوشگل بودی رو نمیکردی
-
پارت 3 بعد بیست دقیقه به عمارت خان رسیدیم وارد عمارت که شدیم زن قد بلندی و زیبا رویی جلوی در عمارت ایستاده بود حدس زدن اینکه همسر خان هست چندان سخت نبود همسر خان_ خوش اومدین خان_ زنده باشی بانو اینم گیلدا جلو رفتم تا دستشو ببوسم اما قبول نکرد و دستشو عقب برد همسر خان_ نیاز نیست راست وایستا خم نشو خان رفت داخل همسر خان_ بیا تو به جمیله میگم بیاد اتاقت رو نشون بده فردا روز بزرگیه گیج تر از قبل با هزاران علامت سوال وارد عمارت شدم همسر خان_ جمیله کجایی زن تپل با پوست سبزه اومد پیش ما جمیله_ جان خانم جان؟ همسر خان_ به گیلدا اتاقش رو نشون بده هر چی هم لازمه خودت بهش بگو جمیله_چشم خانم جان همسر خان رفت چرا همه بی تفاوتن مثلا رعیت اوردن خونشون اما کسی واکنش نمیده جمیله_ بیا دنبالم وارد حال بزرگ شدیم که دور تا دور وسایل های گرون قیمت بودن مثل اینکه عمارت خان از ده جداست اینجا رسما بهشته مگه نه ؟ از پله های سنگی بالا رفتیم دو باره یه حال خیلی بزرگ بود جمیله سمت یکی از راه رو های گوشه سالن رفت پشت سرش رفتم تو اون راه رو به اون بزرگی فقط دو در بود جمیله _ اینجا فقط دو تا اتاق هست یکیش برای توعه یکیش برای خان زاده تا موقعی که به عقدت خان زاده در نیومدی تو این اتاق میمونی هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خان زاده نشو لباس های درست درمون صبح بپوش بیا پایین روسری یادت نره اینجا نامحرم میاد و میره صبحونه هم صبح زود باید پایین باشی من_ بله چشم . . . وارد تراس شدم هوا گرگ و میش بود ارامش ده رو صدای زو زه های اطراف ده به هم میریختن درختا هم بی جون و خالی از یدونه برگ بود همه اهالی ده خاموش بودند بجز چند تا خونه که چراغشون روشن بود چشمام رو بستم و هوای خنک صبح پاییزی رو وارد ریه هام کردم دیشب وقتی خدیجه برای بار دوم وارد اتاقم شد تمام قضیه رو گفت که دلیل اینکه من اینجام چیه و برای چی باید عروس خان بشم پوزخندی به زندگی بدم انداختم این رسمش نبود بابا رسم مردونگی نبود اول عشقشون رو تباه کردی بعد خودشون رو حالا نوبت من شده چرا من رو هم با کارات سوزوندی گناه من چی بود؟ یاد قول و قرار های قاسم افتادم چه روزایی که میپرید توی حیاط و میگفت اخرش میگیرمت خیالی واهی بیش نبود از این به بعد زندگی من هم تو لحظه گرگ و میش فرو میره لحظه ای که تویه خسله دلگیری اما شیرین هست دلگیریش بخاطر بخت سیاه خون بس بودنم شیرین بودنش بخاطر منظره زیبایی که مردم نگاه میکنن خیلیا میخواستن دخترشون عروس خان بشه حالا نوبت مردم شده بگن خوش به حال گیلدا غمت چیه حالا عروس خان شدی چه دردی داری دیگه نمیدونن قراره تو این عمارت عذاب بکشم صدای گلوله باعث شد از خیالات واهی و پوچ خودم بیرون بیام با کمی دقت قاسم رو دیدم که با گلوله ایستاده بود سریع شالم رو سرم انداختم و سمت باغ عمارت رفتم مثل اینکه قبل من همه اومده بودن خان و دو تا مرد جون دیگه کنار خان با هزاران نوچه دورتا دور عمارت و قاسم قاسم من نباید اینجا میومد چون اومدنش مصادف با ریختن خونش میشد قاسم _ اون دختر حق من بود خان من عاشقش بودم خان شما که دلتون از درد عشق پر بود چرا رعیت رو زخمی می کنید همه حرفاش با فریاد بود خان به پشت برگشت و به من نگاه کرد شاهسون خان_ میخوای بری باهاش؟ دختره_ خیر خان محو زیبایی دختر دهاتی شده بودم ناخود اگاه لبخند محوی روی لبم اومد این همه زیبایی از دختر دهاتی و رعیت زاده بعید بود درست مثل دخترای فرنگ بود خان_ عباس بنداز بیرون رعیت رو از زمین هم خبری نیست حق ندارن هیچ کدوم از اینا روی زمین کار کنن شنفتی؟ عباس _ بله اقا خان_ برای چی عین خر اینجا وایستادی هان؟ دست زنتو بگیر ببر تو با من بود القاب همیشگی خان که به من میداد همین خر بود نفس ارومی کشیدم رو به دختره کردم من_ برو تو یالا دختره معلوم بود ترسیده پشت سرش داخل عمارت رفتم روی مبل نشستم من_ هووو کجا سرتو انداختی داری میری دختره_ م...من چیکار کنم اقا؟ سرش پایین بود پوزخندی بهش زدم حالا میتونستم انتقام ازاد رو بگیرم انتقام پرپر شدن هر دوتاش رو از دختر سلیمان بگیرم من_ چندسالته؟ دختره_ هجده اقا من_ اسمت؟ دختره_ گیلدا اقا ارمان اومد طرفمون ارمان_ سر صبحی از این بنده خدا بازجویی میکنی؟؟ من_ تو چیکار به کار من داری؟ ارمان_ حرف اضافی نزن بابا عسل اینجا چه خبره ارمان _ اومدی عزیزم بیا بشین من_ سلام ترکیده عسل_ ارمان یه چیزی بگو بهش ارمان_ به نفهم جماعت هر چی بگی هم اشه همون کشک به کل گیلدا رو از یاد برده بودم نگاهی به صورت معصومش کردم من_ گیلدا برو بالا چشمی گفت و رفت عسل_ وااا چرا نذاشتی بشینه؟ من_ رعیت و چه به جمع اربابی ارمان_ شاهسون رابطه توعه من دخالتی نمی کنم ولی یادت باشه این دلی که میشکنی شاید یه روز به دادت برسه من_ هر چیزی یه حدی داره اونم باید حد خودشو بدونه
-
پارت2 شاهسون من_ معلومه چیکار میکنین؟ مامان_ اورهان من اگه خبر داشتم اجازه نمیدادم اما خودت میدونی پدرت یک دندست من_ خاتون کجاست؟ مامان_ بالا اتاقش نفس ارومی کشیدم به سمت اتاق خاتون راهی شدم امکان نداشت من نمیتونستم نیلوفر رو فراموش کنم و با یه دختر دهاتی ازدواج کنم من کجا و اون کجا در زدم و وارد اتاق شدم خاتون مثل همیشه روی مبل چرمیش نشسته بود من_ خاتون زود این مسخره بازی رو تمومش کن خاتون_ کدوم مسخره بازی ؟ من_یعنی چی دختر دهاتی رو باید بگیرم من زن دهاتی نمیخوام خاتون_ گیلدا رو میگی؟ من_ بیا اسمشم مضخرفه خاتون_زمانی پدرت هم مثل تو داد و بی داد میکرد اما بعدش فهمید اشتباه کرده من_ چی میگی خاتون خسته شدم این مسخره بازی ها رو جمع کنید وگرنه خودم جمعش میکنم خاتون_ راه باز جاده دراز بفرما اگه تونستی درست کن کی جلوت رو گرفته با عصبانیت در رو بستم و سمت باغ رفتم حرف های خاتون معمای جدیدی رو ایجاد کرده بود که نمیتونستم حل کنم رو تاب نشستم پوزخندی به زندگیم زدم همه چی اجباری بود درس خوندم فرنگ رفتم حالا هم ازدواجم این دختر حاصل خون بس لعنتی بود خونی که داداشم ریخت چشمام رو بستم و اون روز لعنتی رو به یاد اوردم هیچ موقع شیون های مادرم رو از زیاد نبردم هیچ موقع فریاد های خاتون رو از زیاد نبردم هیچ وقت بی رحمی خان رو از یاد نبردم عسل_ مگه خان زاده هم گریه میکنه نگاهی به عسل کردم زن داداش بزرگم بود دستش رو روی شکم گندش گذاشته بود من_ تو هم که هر روز خدا داری میترکی عسل_ به من چه من و یادت نیست اومده بودم اینجا یذره بودم همش زیر سر داداشته چشام رو ریز کردم من_ اره بابا اصلا این چه حرفیه داداش من ساحرهست تو. رو با عجی مجی حامله کرده عسل باز قرمز شده بود با دیدن قیافش زیر خنده زدم ارمان هم اومد سمت ما ارمان_ خدا چیکارت نکنه باز چی گفتی به این عین لبو شده عسل_ خیلی بی ادبه ارمان_ عزیزم من که گفتم جنبه نداری با این حرف نزن من_ هووو کجا هی این این میکنی ؟ هم تقصیر زنته والا ارمان سری تکون داد و زیر لب گفت: ادم نمیشی ارمان_ عسل بیا زود باش خانم بریم من_ کجا عسل _ وقت دکتر دارم من_ اهان برو برو وگرنه میترکی با این وضع عسل با نشونه اینکه گهر کرده راهشو گرفت و سمت ماشین رفت ارمان_ ای خدا چرا سر به سرش میزاری اخه با لبخند به رفتنشون نگاه میکردم چهار تا برادریم ازاد ،ارمان ، اراز و من اراز از قضیه ازاد دیگه پاشو به عمارت نذاشت حق داشت اونم میترسید همون بلا رو سر مریم بیارن زنی که بدون اجازه خان گرفته بود صدای خاموش شدن ماشینش اومد و بعد صدای خودش خان_شب حاضر شو اعتراض نمیخوام من_ با کمال میل خان من سگ کیم بخوام به حرفت گوش ندم وگرنه به نوچه هات میگی نفسمو ببندن مگه نه خان_ خوبه میدونی چی میشه وای به حالت شاهسون با دختره بد رفتاری کنی اون موقع نفستو بند میارم من_ هرچی باشه دستت عادت کرده بدون شنیدن جواب از طرف خان به سمت اتاقم رفتم گیلدا خان نشسته بود روی زمین روبرو پدرم خان_ خودت میددنی پدر_ اومدی دست گلم رو ببری پس خان خان_ موقعش تو هم ستون عمارتم رو بردی پدر_ گیلدا از هی چیز خبر نداره خان_ خبر دار میشه پایین منتظرم خان بلند شد و رفت پدر_ گیلدا بیا اینجا بابا از اشپز خونه کنار اتاق بود بلند شدم من_ جانم؟ پدر_ اماده شو بابا با خان برو من_ بابا چرا با خان برم اخه ؟؟ چیشده ؟ من با خان حرفاتون رو شنیدم پدر_ برو اگه با خان نری واسه من بد میشه برو بابا به حرفاشون گوش کن نزار روم سیاه بشه من_ اخه..... پدر_ گیلدا عروس خان شدن خودش نعمته برو گیج شده بودم با چشمای پر از اشک از خونه خارج شدم خان من رو دید خان_ بیا بشین جلو نشستم ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد خان_ اسمش شاهسونه زیاد به پر و پاش نپیچ زیاد یکی به دو نکن باهاش کاری به کارش نداشته باشی هیچ اتفاقی نمیوفته شیفم شد؟ من_ بله خان خان_ میدونم تو سرت پر سواله اما صبر کن همشو میفهمی
-
پارت 1 راوی ازاد_ شاهسون داداش من رفتم حلالم کن شاهسون_ برو داداش خوشبخت باشی میام به دیدن تو و زن داداش ازاد_ بیا داداش فعلا یا علی سوار اسب شد و گوهرماه رو هم سوار کرد اون دوتا عاشق هم بودن شبی که فرار کردن هیچ کس متوجه نبودشون نشد بجز سلیمان نوچه خان سرمیز شام همه نسشته بودند به جز ازاد خان سلیمان هراسان وارد شد خان_ امیدوارم مهم باشه سلیمان سلیمان_ ارباب ازاد خان و گوهر ماه فرار کردن با این خبر کل عمارت به هم ریخت اون شب با اون خبر غوغا به پا شد اون شب سلیمان با این خبر حکم مرگ ازاد و گوهر ماه رو نوشت گوهر ماه به کمر ازاد چسبیده بود و ازاد با تمام توان به اسب ضربه میزد تا تند تر بره اما مثل اینکه دست سرنوشت نمیخواست از اون روستای کذایی فرار کنن با شلیک گلوله های پی در پی و اثابت یکی از گلوله ها به اسب ازاد و گوهر ماه چاره ای جز تسلیم شدن نداشتن امان از روزگار نامرد ازاد و گوهر ماه رو کت بسته به عمارت بردن عمارتی که حکم اعدام این عشق بود خان از گیسو های بافته شده گوهر ماه گرفت و کشید وسط باغ و تا سر حد مرگ با شلاق میزد تا چه حد بی رحمی؟ دستای ازاد رو گرفته بودن نمیتونست کاری کنه و جسم نحیف گوهر ماه زیر شلاق های بی رحمانه خان فقط خونی تر میشد ازاد _ خان ترو خدا بهش کاری نداشته باش خان تو رو جون عزیزت نزن خانن خان اون لحظه هیچی رو نمیشنید فقط میدونست این دختره باید بمیره تا همه چی مثل قبل بشه ازاد فقط با گریه فریاد میزد ولی گوشی برای شنیدن التماس هاش نبود گوهر خیلی وقت بود جون داده بود اما شلاق های خان پی در پی به جسم بی جون دخترک میخورد خان اونقدری زده بود که دستاش درد میکرد شلاق رو زمین انداخت ازاد روی زمین افتاد دل میخواد بری بالا سر جسم بی جون عشقت مگه نه؟ چهار دست و پا روی های سنگ های تیز و ریز سمت گوهر ماه رفت و سرش رو تو اغوشش گرفت شاهسون اولین بار گریه ازاد رو می دید اولین بار میدید اون کوه غرور بخاطر یه دختر شکسته ازاد سر گوهر رو بوسید و شروع به خوندن لالایی کرد همون لالایی که گوهر همیشه برای گیسا میخوند راستی الان گیسا هم خواهرش رو از دست داد ازاد_ ...لالا لای بوخوسه* می جان "گوهر جانا" (با لالا لالایی میگفتی بخواب*.گوهرجان) بیجار-آموندرم چور.*.نوا---شون (ای شالیزار-دارم میام-مبادا...خراب* شوی) دره تا شالقوزه--می دونا- پاچول (پاهایم تا زانو-توی گل ولای است) بوخوسه مرزه سر-می پسره گول (روی کرت شالیزاردسته گلم بخوابه) تی لالا-گفتنم- لبریزه خواب بو (لالایی خواندنت خواب آور بود) هزار وار-بختراز گهواره تاب بو ... (هزاربار بیشترازتاب دادن گهواره) من همون شب اهالی ده فهمیدن خان بی رحمه ازاد یکی از تفگ های نوچه ها رو از دستش گرفت و سمت خان نشونه گرفت با شلیک ازاد نوچه خان هم به سمت ازاد شلیک کرد خان ناباورانه به تن پر از خون پسرش نگاه میکرد گلوله ای که ازاد به بازوی خان زده بود هیچ دردی نداشت اما دردی که باعث شد خان به زمین بیوفته دردی بود که فرزندش رو غرق در خون می دید گیلدا خسته تر از همیشه گوشه اتاق نشستم پوزخندی به زندگی زدم که از هر موقع بیشتر پر از سادگی بود نگاهی به پدری انداختم دیگه مثل قبل قوی نبود تو دلم با خودم میگم ای کاش زنده نبودم و این روز ها رو نمیدیدم نزدیک غروب بود و فضای خونه دلگیر تر از همیشه به نظر میومد پنجره رو باز کردم نسیم خنک پاییزی به صورتم برخورد کرد تنها صدایی که فضای ارامش بخش پاییزی رو به هم میزد صدای خش خش برگ ها بود علی اقا داشت سر مزرعه ها غذا میبرد امروز خان برای کسایی که رو زمین کار میکردن بخاطر جشن برگشت اقا زادش غذا میخواست بده علی اقا به من نگاه کرد _ گیلدا یالا دختر بیا همیشه با علی اقا سر مزرعه میرفتم از وقتی بابا مریض شده بود من به جاش کار میکردم + الان میام علی اقا پنجره رو بستم و به چشمای بسته بابام نگاه کردم خواب بود لبخندی زدم مرد خوابالو! با این همه سر و صدا چرا بلند نشده بود زود از پله های چوبی اومدم پایین که صدای پس پس کنان به گوشم رسید ترسیده به سمت صدا برگشتم من_ عهه چی میگی قاسم علی اقا بفهمه به خان میگه بی ابرو میشیم الان بابام هم میشنوه قاسم_خبه خبه موهاتو بنداز تو ببینم من که میام بگیرمت نترس من_ اره مامانت گذاشت تو هم اومدی برو کار دارم از حیاط کوچکمون خارج شدم + من امادم علی اقا _ بپر پشت سوار شو از دفعه بعد دیر نکن + چشم پشت قاری نشستم و به راه افتادیم هی قاسم تو که من رو نمی گیری اخه من چیکار کنم باهات هی یواشکی چرا میای اخه اخرش یکی میبینه بی ابرو میشم به مزرعه رسیدیم پیاده شدم و مثل همیشه موهای طلاییم رو زیر روسری بلند قائم کردم و صورتم رو با دستمال سفید بستم چای ها رو از زمین میکندم و به سبد پشت کمرم مینداختم چند ساعت بود داشتم بدون استراحت کار میکردم همین که خواستم استراحت کنم خان با ماشین مدل بالاش اومد نفس ارومی کشیدم و دست از کار برداشتم همه مردا و زنا صاف وایستادن خان از ماشین پیاده شد هممون سرمون رو به پایین انداختم و به عنوان احترام تعضیم کردیم علی اقا زود به سمت خان رفت علی اقا_ خوش امدید خان قدم رنجه فرمودین کاری بود به غلامتون میگفتین .... علی اقا امینطوری پاچه خواری میکرد که خان دستشو به علامت ساک شو نشو داد و علی اقا حرف نزد خان_ گیلدا بیا اینجا رنگ از رخم پرید بسم الل.. کنان سمت خان رفتم و سرمو به خاطر احترام پایین انداختم من_ امر بفرمایید خان خان_ شب برای عیادت میام نمیخواد دیگه کار کنی الان به سمت علی برگشت خان_ شنوفتی؟؟ علی اقا_ بله بله به روی چشم من_ چشم خان خان سوار ماشین شد علی اقا_ برو گیلدا برو خونه رو تمیز کن خان رو این چزا حساس قبل خان عیال رو میفرستم ترگل ورگل کن من_ وا علی اقا چه خبره مگه علی اقا امشب میفهمی یالا برو دیگه
-
نام رمان : گیلدای شاه نام نویسنده: ایناز فکری ژانر: عاشقانه، ماجراجویی خلاصه: گیلدا دختری گیلکی که ناچار به دستور خان روستا با خانزاده ای به نام شاهسون به عنوان خون بس داده میشود و در طی روز هایی که در عمارت میگذارند با مشکلات زیادی سر و پنجه نرم میکند البته این رمان پر از تنش و دراما های جدید در داستان زندگی دو عاشق گیلدا و شاهسون هست و مناسب خواننده هایی هست که عاشق زندگی پر ماجرا و با فراز نشیب هست اما با این حال ارزوی پایان خوش داریم مقدمه: راوی ازاد_ شاهسون داداش من رفتم حلالم کن شاهسون_ برو داداش خوشبخت باشی میام به دیدن تو و زن داداش ازاد_ بیا داداش فعلا یا علی سوار اسب شد و گوهرماه رو هم سوار کرد اون دوتا عاشق هم بودن شبی که فرار کردن هیچ کس متوجه نبودشون نشد بجز سلیمان نوچه خان سرمیز شام همه نسشته بودند به جز ازاد خان سلیمان هراسان وارد شد خان_ امیدوارم مهم باشه سلیمان سلیمان_ ارباب ازاد خان و گوهر ماه فرار کردن با این خبر کل عمارت به هم ریخت اون شب با اون خبر غوغا به پا شد اون شب سلیمان با این خبر حکم مرگ ازاد و گوهر ماه رو نوشت گوهر ماه به کمر ازاد چسبیده بود و ازاد با تمام توان به اسب ضربه میزد تا تند تر بره اما مثل اینکه دست سرنوشت نمیخواست از اون روستای کذایی فرار کنن با شلیک گلوله های پی در پی و اثابت یکی از گلوله ها به اسب ازاد و گوهر ماه چاره ای جز تسلیم شدن نداشتن امان از روزگار نامرد ازاد و گوهر ماه رو کت بسته به عمارت بردن عمارتی که حکم اعدام این عشق بود خان از گیسو های بافته شده گوهر ماه گرفت و کشید وسط باغ و تا سر حد مرگ با شلاق میزد تا چه حد بی رحمی؟ دستای ازاد رو گرفته بودن نمیتونست کاری کنه و جسم نحیف گوهر ماه زیر شلاق های بی رحمانه خان فقط خونی تر میشد ازاد _ خان ترو خدا بهش کاری نداشته باش خان تو رو جون عزیزت نزن خانن خان اون لحظه هیچی رو نمیشنید فقط میدونست این دختره باید بمیره تا همه چی مثل قبل بشه ازاد فقط با گریه فریاد میزد ولی گوشی برای شنیدن التماس هاش نبود گوهر خیلی وقت بود جون داده بود اما شلاق های خان پی در پی به جسم بی جون دخترک میخورد خان اونقدری زده بود که دستاش درد میکرد شلاق رو زمین انداخت ازاد روی زمین افتاد دل میخواد بری بالا سر جسم بی جون عشقت مگه نه؟ چهار دست و پا روی های سنگ های تیز و ریز سمت گوهر ماه رفت و سرش رو تو اغوشش گرفت شاهسون اولین بار گریه ازاد رو می دید اولین بار میدید اون کوه غرور بخاطر یه دختر شکسته ازاد سر گوهر رو بوسید و شروع به خوندن لالایی کرد همون لالایی که گوهر همیشه برای گیسا میخوند راستی الان گیسا هم خواهرش رو از دست داد ازاد_ ...لالا لای بوخوسه* می جان "گوهر جانا" (با لالا لالایی میگفتی بخواب*.گوهرجان) بیجار-آموندرم چور.*.نوا---شون (ای شالیزار-دارم میام-مبادا...خراب* شوی) دره تا شالقوزه--می دونا- پاچول (پاهایم تا زانو-توی گل ولای است) بوخوسه مرزه سر-می پسره گول (روی کرت شالیزاردسته گلم بخوابه) تی لالا-گفتنم- لبریزه خواب بو (لالایی خواندنت خواب آور بود) هزار وار-بختراز گهواره تاب بو ... (هزاربار بیشترازتاب دادن گهواره) ناظر: @ELAHEH