-
تعداد ارسال ها
60 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایناز
-
#پارت15 «یک ماه بعد» پی این گشت و گذارها تقریباً یه ماه تموم شده بود و هنوز خیلی از چیزها درست پیش نمیرفت؛ توی این یه ماه با عروشا خیلی راحت شده بودم و یه جورایی دوست شده بودیم یا به قول خودش رفیق... اما بنظر من این یه دوستی ساده نبود، چون جوانهای که توی دلم ریشه انداخته بود خبر از حسی بالاتر از یه دوستی ساده رو میداد. با نگاه کردن به پروندههای روی میز از عالم خیالم دور شدم و به سرنخ های روبهروم نگاه کردم. شماره ناشناسی که به عروشا روز عروسی پیام داده بود مطلق به کتایون فرزانه بوده و خط کار نمیکرد. خانواده هاکان رو زیر نظر داشتن؛ اما خبری از هاکان نبود. «پوف»ی از روی کلافگی کشیدم که در زده شد؛ قبل از اینکه اجازه ورود بدم، سیامک وارد اتاق شد و در رو بست. آراد: ـ وقتی میخوایی خودسر بیای تو، چرا در میزنی؟ سیامک لبخندی زد و روی صندلی جلوی میزم نشست. سیامک: ـ برو بابا یکی اومده، خیلی مشتاقه تو رو ببینه. با چشمهای ریز شده و لحنی پر شک لب زدم. آراد: ـ کی؟ سیامک پوزخندی زد و نفسی گرفت. سیامک: ـ هاکان ملک زاده. شوکه شده از پشت میز بلند شدم... لعنتی! چرا خبری از اومدنش نرسیده بود؟ آراد: ـ الان کجاست؟ سیامک سری به تأسف تکون داد و بلند شد؛ همونطور که به سمت در میرفت جوابم رو داد. سیامک: ـ بشین میگم بیاد تو. صدای در خبر از بیرون رفتن سیامک رو میداد؛ بعد از چند دقیقه که برام مثل چند سال گذشت؛ در زده شد و پسری چهار شونهای وارد شد. خوب میشناختمش؛ هاکان ملک زاده... همونی که با تمامی بیرحمی خیانت کرده بود. خیانت به جواهری مثل عروشا... دستش رو برای سلام دادن جلو آورد که دستش رو گرفتم. آراد: ـ آقای ملک زاده درسته؟ هاکان سری به تأیید حرفم تکون داد. هاکان: ـ بله. دستش رو ول کردم و اشاره کردم بشینه؛ نشست و منم پشت میز نشستم. آراد: ـ خیلی وقته دنبالتون میگشتم جناب ملک زاده. هاکان نگاهی به اطراف اتاق انداخت مثل اینکه دنبال چیزی بود. هاکان: ـ درست میفرمایید؛ ایران نبودم و وقتی هم اومدم خانوادم اطلاع دادن که از کلانتری دنبالم اومدن... خب، بفرمایید هر سوالی دارید من پاسخ میدم. نفسی عمیقی گرفتم و نامحسوس سری تکون داد. به چشمهایی که عاری از هر نوع حس بود نگاه کردم؛ یعنی موقع خیانت هم اینطور بیحس بود؟ هه! نه؛ اون موقع که خیلی شاد و شنگول میزد. آراد: ـ شما با خانم کتایون فرزانه چه رابطهای دارید؟ غم عجیبی توی چشمای بیاحساسش شکل گرفت؛ باید هم ناراحت میشد هرچی نباشه نامزدش بود... زنی که توسط خواهر و مردی که قرار بود شوهرش باشه؛ خیانت دیده. هاکان: ـ خواهرش نامزد قبلیم بود. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. آراد: ـ یعنی هیچ ارتباطی دیگهای ندارین؟ نیشخندی زد و روی صندلی چرمی خودش رو جابهجا کرد. هاکان: ـ منظورتون چیه؟ از پشت میز بلند شدم و روبروش نشستم. آراد: ـ آقای ملک زاده نمیدونم در جریانید یا نه اما دو ماه بعد دادگاه تصمیم نهایی رو بنابر مدارک و شواهد در دست حکمب عروشا فرزانه میده. هاکان سری تکون داد و خنثی نگاه کرد. ـ بله میدونم؛ قراره بره زندان. پوزخندی زدم؛ مثل اینکه از قوانین ایران خبر نداشت. سری به چپ و راست تکون دادم و بهش نگاه کردم. ـ جناب ملک زاده؛ ایران نبودین فکر کنم قوانین این کشور یادتون رفته. محض اطلاع دو ماه قبل عروشا فرزانه محکوم به قتل عمد کتایون فرزانه شد و اگه مجرم اصلی رو تا دادگاه نهایی پیدا نکنیم. مکثی کردم؛ گفتنش حتی برای من که فقط دو ماه بود میشناختمش هم سخت بود. آب دهنم رو قورت دادم و نفسی گرفتم. ـ حکم خانم عروشا فرزانه... اعدامه. ناباور بهم نگاه میکرد؛ یعنی باور میکردم که انتظار همچین چیزی رو نداشته؟! ـ یع... یعنی چی؟ بدون فوت وقت ادامه حرفم رو گفتم: من میدونم شما و مقتول با هم ازدواج کرده بودین. تا جایی از زندگی شما با خبرم و امیدوارم کمک کنید تا قاتل پیدا بشه... هر چی نباشه شما هم میخواهید قاتل زنتون مجازات بشه مگه نه؟ هاکان این دفعه چشمهاش رو برای لحظهای باز و بسته کرد. ـ من چیزی رو نمیدونم. سری به تأسف تکون دادم و آب دهنم رو بلعیدم. ـ هر طور مایلید؛ تا اطلاع ثانوی تا پایان دادگاه نهایی اجازه خروج از کشور رو ندارید. بلند شدم که هاکان هم بلند شد... صدای لرزونش توی اتاق پیچید. ـ اما... اما من نمیتونم اینجا بمونم؛ به... به چه حکمی اجازه خروج ندارم؟ به سمتش برگشتم و با لبخند محوی جوابش رو دادم. آراد: ـ یکی از افراد مشکوک پرونده هستین. مخصوصا اینکه گردنبندتون هم محل قتل پیدا شده. با چشمهای از حدقه در اومده نگاهم کرد؛ دهنش باز و بسته میشد اما صدایی ازش در نمیومد. پشت میز نشستم و کاغذ، خودکاری به سمتش از روی میز دراز کردم. آراد: ـ شمارهای که باهاش در دسترس هستید رو بنویسید. آب دهنش رو پر صدا بلعید و بدون حرف شماره رو نوشت. آراد: ـ خودتون شماره اینجا رو میدونید؛ داخلی سیزده رو بگید وصل میشد به اتاقم... اگه یه موقع چیزی به خاطرتون اومد میتونید با من در ارتباط باشید. هاکان بدون حرف سری تکون داد و به سمت خروجی قدم برداشت. با به یاد اوردن بقیه حرفم، صداش زدم. ـ جناب ملک زاده. صدای من باعث شد دستش روی دستگیره متوقف بشه؛ به طرفم برگشت و منتظر حرفم موند. ـ خطتون هم در دسترس باشه. سری تکون داد و از اتاق خارج شد؛ خبر پیدا شدن گردنبندش براش شوکه کننده بود... نفس عمیقی که موبایلم زنگ خورد؛ با دیدن اسم «جنگل من» لبخندی زدم. تنها کسی که برای یه لحظه هم شده، آرومم میکرد؛ تماس رو برقرار کردم. ـ سلام آقا پلیسه. صدای بشاشش خبر از حال خوبش رو میداد؛ البته دروغهای منم بیتأثیر نبود... همش میگفتم پرونده داره حل میشه، کم مونده بیگناهیت ثابت بشه. ولی خبری از پیشروی پرونده نبود. آراد: ـ علیک سلام خانم خانما خوبی؟ عروشا خندید. ـ هستم؛ امشب بیکاری؟ لبخندی زدم و همونطور که با خودکار کاغذ سفید رو خطوط عجیب پر میکردم؛ جواب دادم. ـ اره، چطور؟ صدای ذوق زدهاش به گوشم رسید. ـ خونه تنهام؛ لیلی هم با یکی قرار داره... گفتم ببینم اگه تنهایی بریم بیرون.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت14 دوباره صدایی نیومد؛ به موبایلم نگاه کردم و دوباره سمت گوشم بردم. آراد: ـ الو! عروشا خانم؟ صدای نفسهای آرومش شنیده میشد؛ بلاخره صداش اومد. عروشا: ـ میشنوم. آراد: ـ نمیخواید چیزی بگین؟ نفس عمیقی کشید و صدای جدیش طنین انداز روحم شد. عروشا: ـ آدمی نیستم که کینه به دل بگیرم... هر آدمی جایز الخطاست؛ فقط میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ آراد: ـ بله بفرمایید. مکث کوتاه بین مکالممون انداخت و بعد چند لحظه حرفش رو زد. عروشا: ـ میشه رفتین دنبال هاکان منم... منم همراهتون بیام؟ متعجب از خواستش با چشمهای گرد شده به صفحه موبایل نگاه کردم؛ این دختر دیوونه بود و قصد نداشت عاقل بشه. با صدای «الو» گفتنهای عروشا دوباره موبایل رو روی گوشم گذاشتم و با لحنی پر از تعجب لب زدم. آراد: ـ این کار... این کار مسئولیت داره خانم فرزانه. صدای عاجزانهاش این بار به گوش رسید. عروشا: ـ لطفا آقا آراد. اولین بار بود اسمم رو ازش میشنیدم؛ ناخواسته لبخندی زدم و بدون اینکه بفهمم چی میگم جوابش رو دادم. آراد: ـ در دسترس باشید خبرتون میکنم. صدای ذوق زدش اومد. عروشا: ـ مرسی آقا آراد، لطف کردین. لبخندم پر رنگتر از قبل شد. آراد: ـ خواهش میکنم خانم فرزانه. بعد از خداحافظی، تلفن رو قطع کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم. لبخندی که روی صورتم بود هیچ جوره از بین نمیرفت؛ صداش هم مثل چشمهاش، آرامش بخش بود. سرم رو بالا آوردم که مامان تکیه داده به دیوار رو دیدم. مثل همیشه لبخند میزد؛ چهره خیلی زیبایی داشت... به بابام حق میدادم این همه عاشق مامان باشه؛ چشمهای آبی، لب کشیده و باریک، صورتی استخوانی خوش فرمش باعث میشد جدی به نظر بیاد... اما قلب مهربونش برخلاف ظاهرش بود. آراد: ـ سرما میخوری مامان. مامان تکیش رو از دیوار گرفت و ابرویی بالا انداخت. مامان: ـ حالت بهتر شد؟ شرمنده سرم رو پایین انداختم. آراد: ـ معذرت میخوام؛ حالم خوش نبود. مامان نزدیکم اومد و بازوم رو نوازش کرد؛ صدای مهربونش همیشه آرامش بهم میداد. مامان: ـ فدای سرت پسرم، همین که حالت خوب شده برای من کافیه... بیا بریم تو شام حاضره عزیزم. بعد از شام، به سمت اتاق رفتم و روی تختم نشستم؛ موبایل کتایون و عروشا رو جلوم گذاشتم و اول موبایل کتایون رو باز کردم. سمت عکسها رفتم... همش عکسهای خودش تو مکانهای مختلف بود و چیز خاصی جلب توجه نمیکرد. میخواستم خارج بشم اما پوشه سیاه رنگی که رمز داشت باعث شد دستم متوقف بشه. حتما باید میگفتم رمزش رو باز کنن. یه ویدیو زیر پوشه قرار داشت؛ بازش کردم اما با چیزی که دیدم شکام به یقین پیوست خرد. چطوری دلش اومده بود با خواهرش این کار رو کنه؟کتایون لباس سفید پوشیده و کنار نامزد عروشا... پوزخندی زدم؛ ویدیو رو پلی کردم که صدای کتایون اومد. کتایون: ـ خیلی، خیلی خوشحالم و الان زن عقدی این آقا شدم. دوربین رو روی هاکان گرفت و دوباره ادامه داد. کتایون: ـ خب، خب... آقای محترم چه حسی دارین این خانم خوشگل خانمتون شد؟ هاکان خندید و نگاه گذرایی به لنز دوربین انداخت. هاکان: ـ خوشبختترین مرد روی زمین هستم خانم. دوباره دوربین روی کتایون زوم شد. کتایون: ـ این ویدیو بمونه به یادگاری، امیدوارم که عروشا هم درک کنه و مشکلی به وجود نیاد. موبایل رو روی تخت انداختم و سرم رو تو دستام گرفتم. خدایا چه زندگی عجیبه؟ خواهر به خواهرش رحم نمیکنه و با تمام بیفکری میگه «امیدوارم مشکلی به وجود نیاره» عجب دنیای کثیفی بود؛ دوباره موبایل رو برداشتم و این دفعه سراغ پیامکها رفتم. همه شمارههایی که زیاد باهاشون در ارتباط بود رو یاداشت کردم؛ این دفعه موبایل عروشا رو برداشتم و سراغ پیامکهاش رفتم. پیامی که شب عروسی بهش داده شده بود رو روی کاغذ نوشتم. اما این شماره حتی توی لیستهای تماس و پیام کتایون نبود؛ باید میدادم رد شمارش رو میگرفتن و اطلاعاتش رو پیدا میکردن. . . . خونه خودش نبود. مادر و پدرش میگفتن بیخبرند؛ اما داشتن دروغ میگفتند. از کارش هم استفاء داده بود. پوزخندی زدم. صدای ظریفش سکوت ماشین رو شکست. عروشا: ـ چرا هیچ کجا نیست؟ هاکان کجا غیبش زده؟ به نیم رخش نگاه کردم و با صدایی که از ته چاه میومد؛ لب زدم. آراد: ـ بنظرت؟ برگشت و بهم نگاه کرد؛ منم متقابلاً به چشمهای بهشتیش زل زدم. عروشا: ـ خستم؛ از همه چی، از همه کس... از این باتلاق کثیفی که توش دست و پا میزنم اما هر دفع، بیشتر غرق میشم. سری تکون دادم... جوابی نداشتم بهش بدم. آراد: ـ شماره موبایلش رو داری؟ عروشا سری تکون داد و آروم جواب داد. عروشا: ـ اره، ولی خطش رو عوض کرده. «لعنتی»ی زیر لب گفتم؛ عروشا دستش رو روی سرش گذاشت و «اخ»ی گفت که نگران بخش نگاه کردم. آراد: ـ خوبی؟ عروشا چشماش رو بست و به صندلی تکیه داد؛ صدای ارومش سکوت کوتاه ماشین رو شکست. عروشا: ـ اره... چیز مهمی نیست؛ هر چند یه بار اینطوری میشم. آراد: ـ مطمینی ؟ عروشا سری تکون داد؛ نگرانش شده بودم و این منو عصبی میکرد. کارهام، نگران بودنهام، توجه کردنهام؛ هیچی دست خودم نبود... هیچی. دیگه خودم رو نمیشناختم.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت13 آراد: ـ بهتره رفع زحمت کنیم. فقط قبلش بیزحمت نشانیهایی که از نامزدتون، دارید رو به ما بدین. از جلوی چشمای به نم نشسته عروشا دور شدم و زودتر از سیامک از خونه بیرون زدم؛ نمیدونم چرا حرارت تنم باعث میشد من احساس کنم توی آتیش جهنم باشم. کلافه چشمام رو بستم؛ این دختر خیلی ساده بود و این سادگی حماقت محض به حساب میومد؛ سوار ماشین شدم. سیامک هم بعد چند دقیقه اومد و پشت رل نشست. راهی که سیامک میرفت نشون میداد مقصد بعدی خونست. بارونی که شروع میکرد به باریدن؛ منو یاد چشمای به نم نشسته دخترک میانداخت. صدایی که تو گوشم پیچید؛ منو از فکر کردن به اون سبز جنگلی بیرون، انداخت. سیامک: ـ چت شد یهو؟ بدون چشم گرفتن از پنجرهای که با قطرههای بارون تا شده بود؛ جوابش رو با عصبانیتی که نمیدونم از کجا اومده بودم، دادم. آراد: ـ دختره خنگ... دو دستی زندگیش رو به باد میده. نگاه کوتاه سیامک رو روم حس کردم؛ بعد مکث طولانی صدای خونسردش اومد. سیامک: ـ اون از چیزی خبر نداره که... منم زیاد از چیزی که تو فکرته خبر ندارم. اصلا... اصلا تو برای چی این همه عصبانی شدی؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. آراد: ـ بریم خونه، بهت میگم. بعد از چند دقیقه در از فکر، به خونه رسیدیم... سیامک ماشین وارد حیاط خونه کرد؛ مهمونی مامان تموم شده بود و این برای منی که نیاز به آرامش داشتم؛ بهترین موقعیت محسوب میشد. نورا و مامان و خدمتکاری که تازه برای کمک تو کارای خونه استخدام شده بود؛ داشتن خونه رو تمیز میکردن. صدای حاج خانوم توی خونه پیچید. مامان: ـ خدا قوت پسرا... گرسنه اید؟ سیامک به طرف آشپزخونه رفت و همونطور جواب مامان رو با خستگی داد. سیامک: ـ من که دارم از گشنگی میمیرم. مامان نگاهی بهم انداخت و با چشمای ریز شده سوالش رو پرسید. مامان: ـ آراد خان، دیگه به مامان محل نمیدیا. سرم رو پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه میومد؛ لب زدم. آراد: ـ کارهام خیلی زیاده حاج خانوم... با اجازه. صدای اذان میومد؛ لبخندی زدم تنها راه آروم شدنم خلوت کردن با خودم و خدام بود. سمت اتاق رفتم؛ اتاق من و سیامک یکی بود و برعکس من، سیامک علاقه ای به نماز خوندن نداشت... این باعث میشد هر دفعه سر بحث کوچیکی حاجی سر سیامک منت بذاره. لباسم رو عوض کردم؛ از اتاق بیرون اومدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو وارد اتاق شدم. سیامک لباسش رو عوض کرد و روی تخت دراز کشید؛ جا نماز رو روی زمین پهن کردم. سیامک نگاهی بهم انداخت. سیامک: ـ منم دعا کن از دست شمیم راحت بشم. سری به تأسف تکون دادم که صدای سیامک دوباره بلند شد. سیامک: ـ اینو هم دعا کن... فتوحی باهام نرم بشه. شروع کردم به نماز خوندن و سیامک دیگه حرفی نزد. بعد از نماز روز زمین نشستم و به جا نمازم نگاه کردم. خدایا من چرا اینطوری شده بودم؟! حال خودم رو نمیدونستم... نمیدونم اسم حسی که داشتم چی بود؛ ولی هر چی که بود باعث کلافه شدنم میشد. من هر بار اون چشمها رو میدیدم؛ این حس بهم دست میداد. مثل اینکه با دیدنش هیجان زده میشدم. صدای سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. روی تختش وسیلههای پیدا شده از اتاق کتایون بود. سیامک: ـ بدبخت دختره خبر نداره چی به سرش اومده. جا نماز رو جمع کردم و داخل کمد گذاشتم. روی تختش نشستم. آراد: ـ احتمالش خیلی زیاده که نامزد عروشا با کتایون در رابطه باشه و با اینکه گردنبندش محل قتل پیدا شده. سیامک سری به تأیید حرفم تکون داد. سیامک: ـ من آدرس خونه پدریش و محل کارش رو گرفتم؛ اگه عوض نکنه میتونیم پیدا کنیم. آراد: ـ شمارش رو گرفتی؟ سیامک: ـ نه. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. آراد: ـ افرین... کار خوبی کردی. شماره دختره رو داری؟ سیامک سرش رو خاروند. سیامک: ـ فک کنم اره. از سیامک شماره عروشا رو گرفتم. دلم میخواست بابت رفتارم معذرت بخوام شاید یکم آرومتر میشدم. از اتاق بیرون اومدم؛ حاجی روی مبل نشسته بود و داشت به حرفهای مامان گوش میداد. آراد: ـ سلام. حاجی نگاهی بهم انداخت و مامان لبخندی زد. حاجی: ـ سلام شیر پسر جایی میری؟ لبخند محوی زدم. آراد: ـ یکم تو حیاط قدم میزنم. صدای نگران مامان باعث شد بهش نگاه کنم. مامان: ـ خوبی پسرم؟ سری به معنی اره تکون دادم و آروم لب زدم. آراد: ـ خوبم مامان جان، با اجازه. سمت حیاط پشتی خونه که پر از گل و درخت بود رفتم. شماره رو با دستهای سرد و لرزونم گرفتم؛ با هر بوق ضربان قلبم تندتر میشد. مثل نوجوونهای هیجده ساله استرس داشتم. یک بوق . دو بوق . سه بوق. دیگه داشتم ناامید میشدم که صداش به گوشم رسید. عروشا: ـ بله بفرمایید؟ آراد: ـ سلام عروشا خانم. از صدام منو شناخت؛ این رو میشد از مکث طولانیش فهمید. عروشا: ـ مشکلی پیش اومده جناب آریامنش؟ نفس عمیقی کشیدم و زیر لب «بسم ال...ه»ی گفتم. آراد: ـ نه! راستش دلیل مزاحمتم معذرت خواهی بابت حرفهای صبحم بود... من واقعاً بد حرف زدم؛ معذرت میخوام. سکوت ایجاد شد و این نگرانی رو بیشتر میکرد. آراد: ـ عروشا خانم؟! میدونم... میدونم؛ حق دارید حرف نزنید ولی... ولی واقعا من خیلی پشیمونم از کارم، معذرت میخوام.
-
#پارت12 با شنیدن صدای برخورد پاشنه کفشهایی به زمین مکالممون نصفه موند. فرزانه و فتوحی از پلههای مارپیچی پایین میومدن؛ عروشا با لباس سر تا پا سیاه و موهای آزاد بورش به سمتمون قدم برمیداشت. با دیدن ما لبخند کم جونی زد. عروشا: ـ سلام خوش اومدید، ببخشید به زحمت افتادید. این بار به جای سیامک من جواب دادم. آراد: ـ زحمتی نیست خانم فرزانه، خوبین انشالله؟ عروشا بهم نگاه کرد؛ چشمای این دختر به طرز عجیبی محسور و مجذوب کننده بود. عروشا: ـ ممنونم شوک عصبی بوده. عروشا و فتوحی دقیقا رو به رومون نشستن؛ سری تکون دادم و زیر لب «صحیح»ی گفتم. عروشا به وسیلههای روی میز نگاه کرد؛ فرصت رو برای پرسیدنِ سوال های مد نظرمون جایز دونستم و شروع کردم به پرسیدن. آراد: ـ خانم فرزانه! خوب دقت کنید؛ این وسیلهها رو یادتون میاد یا میشناسین؟! عروشا کنجکاوانه به گردنبند، عکس و انگشتر نگاهی انداخت؛ گردنبند رو از روی پلاستیک لمس کرد و لبخند زد. کمی که دقت کردم دیدم که چشماش آماده باریدن بود؛ مثل اینکه گردنبند خیلی از خاطرههای از یاد رفته رو براش زنده کرده بود. سر بالا گرفت و با دیدن چشماش شکام به یقین تبدیل شد و بعد صدای عروشا با رگههایی از بغض که توش موج میزد به گوش رسید. عروشا: ـ اینو... اینو از کجا پیدا کردین؟ به چشمهای سبزش نگاه کردم که آهی از ته دل کشید. این دو تا سبز جنگلی چی داشت که هر بار من رو در برابر خودش تسلیم میکرد؟! با این حال نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. آراد: ـ شناختین؟ عروشا دو تا دستش رو پشت گردنش برد و گردنبندی که زیر لباسش بود رو در آورد؛ دقیقا کپی همون گردنبند بود. گردنبندش رو کنار همون گردنبند داخل پلاستیک، روی میز گذاشت. عروشا: ـ نامزدم برای من و خودش گرفته بود. سیامک ابرویی بالا انداخت و با تعجب حرف زد. سیامک: ـ در حال حاضر نامزدتون کجا هستن؟ عروشا سرش رو پایین انداخت و با صدایی که از ته چاه میومد؛ جواب سیامک رو داد. عروشا: ـ نمیدونم؛ ولی بعد این قضیه دیگه قطع رابطه کرد... خبری ازش ندارم. سوال بعدی رو پرسیدم. آراد: ـ اسم نامزدتون؟ عروشا بهم نگاه کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت. عروشا: ـ هاکان ملک زاده. شوکه بهش نگاه کردم و پوزخندی زدم... هیچ موقع حسم بهم دروغ نمیگفت. آراد: ـ این انگشتر رو چی؟ تا حالا دیدین؟ به انگشتر روی میز نگاه کرد و چشمهاش رو باز و بسته کرد. عروشا: ـ آره چند باری دست کتایون دیدم. سیامک و من برای چند لحظه بهم نگاه کردیم که سیامک با شک به سمت عروشا برگشت. سیامک: ـ میدونید که کی گرفته براش؟ لیلی نگاه کوتاهی به انگشتر روی میز انداخت و چشمهاش رو روی هم گذاشت؛ مثل اینکه اون بهتر از عروشا این حلقه رو میشناخت... اما ساکت بود. عروشا: ـ به گفته خودش یکی از دوستهاش هدیه تولد داده. پوزخندی زدم و دستی به صورتم کشیدم. آراد: ـ چقدر به نامزدتون اعتماد داشتین؟ فتوحی با تعجب بهم نگاه کرد؛ برای یک لحظه رنگ از روش رفت. عروشا نگاهی بهمون کرد. عروشا: ـ ببخشید متوجه نمیشم، منظورتون چیه؟ آراد: ـ یعنی اینکه تا حالا شک کردین که نامزدتون خیانتی کرده باشه؟ عروشا اول شوکه نگاهم کرد تند گفت: نه نه... همچین چیزی نیست، هاکان اینطوری نیست؛ تا قبل این قضیه خیلی هوامو داشت؛ حتی قرار بود بعد عروسی کتایون درمورد مراسممون حرف بزنیم. ولی... ولی خب، نشد و نامزدی بهم خورد. سری تکون دادم و کلید رو روی میز گذاشتم. آراد: ـ این کلید براتون آشناست؟! برای خونتون باشه یا محل کار؟ عروشا کلید رو برداشت؛ اما اینبار صدای لیلی جلب توجه کرد. فتوحی: ـ امکان نداره برای خونه باشه. به تأیید حرف فتوحی، عروشا ادامه داد. عروشا: ـ خونه ما حتی در بیرون و داخل با کارتهای مخصوص باز میشه؛ کتایون هم کار نمیکرد که محل کار داشته باشه. محل کار منم با اثر انگشت باز میشه. سری تکون دادم و زیر لب«بسیار خب»ی گفتم؛ وسیلهها رو از روی میز جمع کردم که همون موقع خدمتکار با چهار تا قهوه روی سینی اومد. سیامک تشکری کرد و دو تا فنجون رو برداشت و روی میز گذاشت؛ فتوحی و عروشا هم برداشتن... به قهوه نگاه میکردم، صدای عروشا منو از خیالاتی که شروع نشده بود؛ بیرون کشید. عروشا: ـ برای چی به هاکان شک کردین؟ نگاه کوتاهی به صورت کنجکاوش انداختم و دوباره به قهوه داغ نگاه کردم. آراد: ـ اینجور مسئلهها ما رو وادار میکنه به هر کسی شک کنیم. عروشا لبخندی زد و بهم نگاه کرد. عروشا: ـ من به آدمی که عاشقشم اعتماد دارم؛ اون نمیتونه دستی توی این ماجرا داشته باشه. سری به چپ و راست تکون دادم و توی دلم به سادگیش پوزخندی زدم. آراد: ـ برعکس، اون با یه حرف شما رو راحت از زندگیش انداخته بیرون و شما ادعا عاشقی میکنید. درست میگم؟ سیامک و فتوحی با تعجب به مکالمه ما گوش میدادن. عروشا: ـ نه! مطمئنم اون منو فراموش نکرده؛ فقط شرایط الان مارو از هم دور کرده و من مطمئنم اگه بیگناهیم اثبات بشه بازم برمیگرده. اینبار به وضوح پوزخندی زدم؛ این دختر یا خیلی ساده و خنگ بود یا خیلی عاشق! آراد: ـ خانم فرزانه! ما آدمها مثل آب خوردن خیلی خوب و راحت میتونیم با دروغ گفتن خودمون رو قانع به خیالات واهی کنیم. اگه شما نمیخواید باور کنید، من درکتون میکنم... اما لطفاً چشمتون رو به واقعیت نبندین. به سیامکی که داشت به حرفهام گوش میکرد نگاه کردم.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت11 بعد از مدتی گشتن اتاق، هیچ چیز مشکوکی و خاصی پیدا نکردیم؛ بنابراین از اتاق خارج شده و به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتیم. آراد: ـ فکر نکنم چیزه جالبی در کار باشه. سیامک ابرویی بالا انداخت. سیامک: ـ چطور؟ دستی به لبم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. آراد: ـ یه حسی میگه این قتل باخبر از اهالی اینجا انجام شده. سیامک سری به تأسف تکون داد و چند بار روی شونهام زد. سیامک: ـ چقدر روی این موضوع فکر کردی؟ دیوونه شدی؟ یعنی میخواستن دستی، دستی دختراشون رو از بین ببرن؟ دیگه چی؟ با رسیدن به سالن، کلافه دستی لای موهام کشیدم. آراد: ـ نمیدونم، اما هر اتفاقی افتاده یکی با خبر از این مرگ بوده؛ به فتوحی زنگ بزن عروشا فرزانه بیاد کلانتری. سیامک سری تکون داد. سیامک: ـ باشه. سیامک به سمت میز گرد گوشه سالن قدم برداشت که منم پشت سرش راه افتادم؛ عکسهای خانوادگی خانواده فرزانه توی قابهای جداگانه روی میز چیده شده بود. محمد فرزانه، نیلوفر فتوحی، کتایون فرزانه، ارشیا فرزانه و عضو کوچیک خانواده عروشا فرزانه. ثانیهای نگذشته بود که با اومدن صدای قدمی چشم از عکسها برداشتم؛ مرد میانسالی با موهای سیاهی که چند تار سفید بینشون افتاده بود مواجه شدم. نگاه کوتاهی به سیامک انداختم... اونو مثل من به مرد روبهرومون نگاه میکرد. مرد با دیدنمون لبخند محوی زد و به سمتون قدم برداشت. مرد: ـ سلام، خوش اومدین... بنده محمد فرزانه هستم. سیامک لبخندی در جواب محمد زد. سیامک: ـ خوشبختم از ملاقتتون جناب فرزانه. محمد با چشمهای ریز شده نگاه دقیقی به سیامک انداخت... لحن پرسشگرانش به دوباره طنین انداز شد. محمد: ـ چقدر قیافه شما آشناست. سیامک نامحسوس آب گلوش رو قورت داد و لبخند پهن و پر استرسی زد. سیامک: ـ آدمها شبیه هستند جناب فرزانه. بدون توجه به مکالمه اون دوتا سوالم رو مطرح کردم. آراد: ـ جناب فرزانه؟ این اواخر بین دخترهاتون خصومتی پیش اومده بود؟! با این حرفم محمد به عکسها نگاه کرد و به فکر رفت؛ سکوت سنگینی فضا رو دربر گرفته بود. محمد دستی به چشمهای نم نشستهاش کشید و صداش سکوت رو شکست. محمد: ـ این اواخر کتایونم مشغول خریدهای عروسی بود؛ وقت نداشت برای دعوا و خصومت... اگه هم چیزی باشه من خبر ندارم. میخواستم سوال دیگهای بپرسم که محمد دست پیش گرفت و قبل من حکم پایان مکالمه رو داد. محمد: ـ من کار دارم؛ متأسفم نمیتونم بیشتر از این در خدمتتون باشم... با اجازه. سری تکون دادم. آراد: ـ اجازه ما هم دست شماست؛ بفرمایید لطفاً. محمد بدون حرف اضافهای با قدمهای بلند به سمت در خروجی قدم برداشت. صدای ارشیا برای بار دیگه جلب توجه کرد. ارشیا: ـ کارتون تموم شد آقایون؟ اینبار به جای من سیامک زودتر جواب داد. سیامک: ـ بله. موبایلها رو اوردین؟ ارشیا نگاهی به دو تا موبایل دستش نگاهی انداخت و با صدای آرومی لب زد. ارشیا: ـ اره. با چند قدم خودش رو بهمون رسوند و موبایلها رو به طرفم گرفت که از دستش گرفتم. آراد: ـ رمزهاشون؟ ارشیا: ـ هیچ کدوم رمز ندارن... یعنی خودشون نمیذاشتن. سیامک لبش رو به یه طرف جمع کرد و پوفی کشید؛ مثل اینکه سوالی ذهنش رو مشغول کرده بود. بعد از چند لحظه لب زد. سیامک: ـ جناب فرزانه! شب عروسی برای مراسمتون از شرکت خاصی خدمتکار به کار گرفتین؟ برای بازپرسی باید بدونم. ارشیا چونش رو لمس کرد و نامحسوس سری تکون داد. ارشیا: ـ راستش کارهای تشریفات و خدمهها، به عهده مرحوم فرشاد بود... من زیاد در جریان نیستم. سیامک برای بار دیگه سوالی که تو ذهن من بود رو پرسید. سیامک: ـ مرحوم اون شب کجا بودن؟ ارشیا: ـ آخرین بار پیش کتایون بود... ولی بعدش اصلا یادم نمیاد. سیامک دستی به صورتش کشید و صدای خستهاش به گوش رسید. سیامک: ـ دلیل خودکشی مرحوم رو میدونید؟ ارشیا سرش رو پایین انداخت. ارشیا: ـ خانوادش میگفتن مرگ کتایون براش سخت بوده و طاقت نیاورده. خسته از مکالمه بینتیجه دستی روی شونه سیامک گذاشتم و خطاب به ارشیا حرفم رو گفتم. آراد: ـ در دسترس باشید. شاید بهتون احتیاج شد. ارشیا سری تکون داد. بدون حرف اضافهای از جانب ارشیا هردمون به سمت خروجی قدم برداشتیم و از اون عمارت خفگان، بیرون زدیم. سیامک داشت به فتوحی زنگ میزد. وسیلهها رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتم که سیامک پشت رل نشست و منم کنارش روی صندلی شاگرد جا گرفتم. سیامک موبایلش رو روی داشبورد گذاشت. سیامک: ـ نوچ جواب نمیده. ماشین رو روشن کرد و از حیاط عمارت خارج شدیم؛ چند لحظهای نگذشته بود که موبایلش زنگ خورد. اسم لیلی روشن خاموش میشد. یه تای ابروم رو بالا دادم و با لحنی پرسشگرانهای پرسیدم. آراد: ـ از کی تا حالا فتوحی شده لیلی؟ سیامک پشت چشمی نازک کرد و با حرصی که تو صداش مشهود بود لب زد. سیامک: ـ باز کن الان قطع میکنه. تماس رو برقرار کردم و رو اسپیکر گذاشتم. فتوحی: ـ بله بفرمایید. سیامک: ـ سلام خانم فتوحی بنده... فتوحی نذاشت سیامک حرفش رو کامل کنه؛ دوباره صداش طنین انداز فضای ماشین شد. فتوحی: ـ میشناسمتون جناب آریامنش. سیامک پشت چشمی برای فتوحیای که پشت تلفن بود نازک کرد و همونطور که داشت فرمون رو میچرخوند جواب داد سیامک: ـ چه عالی! بیزحمت امروز به خانم فرزانه بگین تشریف بیارن کلانتری. فتوحی با این حرف سیامک سکوت کرد و مکث طولانی حاکم شد... اما طولی نکشید که سیامک این سکوت رو شکست. سیامک: ـ الو خانم فتوحی؟ صدای گرفته فتوحی پیچید. فتوحی: ـ راستش جناب آریامنش عروشا حالش خوب نیست؛ دکتر بهش استراحت داده. ممکنه شما بیایید؟ سیامک بهم نگاه کرد که با باز بسته کردن چشمم موافقتم رو بهش گفتم. سیامک: ـ باشه،حتماً. بیزحمت آدرس رو میفرمایید؟ فتوحی: ـ لوکیشن رو براتون میفرستم. تماس رو قطع کردم؛ چند دقیقه بعد، از طرف فتوحی لوکیشن فرستاده شد. آراد: ـ فرستاد. سیامک نگاه گذرایی به من انداخت. سیامک: ـ کجاست؟ آراد: ـ همین نزدکیه خیابون... سیامک سوتی کشید. سیامک: ـ وضع همشون توپه ها! سری به تأیید حرفش تکون دادم. آراد: ـ چه فایده... زندگی ارومی ندارن. صدای پوزخند سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. سیامک: ـ نه که ما خیلی خانواده آرومی هستیم... تا همین دیروز داشتیم دار و ندار مون رو سر بدهیها از دست میدادیم. با یاد آوری دو سال پیش چشمام رو بستم و رسوم رو به صندلی تیکه دادم. حق با سیامک بود؛ ولی به لطف خدا بدهیها توسط خیرخواهی بسته شد. تا رسیدن به خونه فتوحی هر دو مون ساکت بودیم؛ سیامک ماشین رو جلوی خونه پارک کرد و پیاده شدیم. زنگ رو زدم که در با تیکی باز شد؛ رفتیم داخل. صدای آروم سیامک زمزمه وار به گوشم رسید. سیامک: ـ کفشم رو در بیارم؟ آراد: ـ نه اینم مثل خونه فرزانست؛ نمیخواد. از پلهها بالا رفتیم فتوحی با بلوز و شلوار آبی رنگ جلوی در شیشهای ایستاده بود؛ موهای نارنجی رنگش که آزادانه گذاشته بود، میدرخشید. مثل اینکه این اقشار علاقه ای به پوشیدن موهاشون ندارن. فتوحی: ـ ممنونم از درکتون زحمت کشیدید تا اینجا اومدین؛بفرمایید تو. سیامک: ـ انجام وظیفست. وارد خونه شدیم و به طرف سالن پذیرایی رفتیم. فتوحی: ـ بفرمایید بشنید من عروشا رو صدا کنم. فتوحی رفت و سیامک کنارم روی کاناپه چرمی نشست. از کیسه سیاه رنگ وسیلهها رو در آوردم و روی میز جلویی گذاشتم. سیامک: ـ عجب خونه و زندگی راه انداخته. سری تکون دادم. آراد: ـ بیدلیل نیست که مادر پدرش رفتن آمریکا.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت10 آراد: ـ اتاق رو هم بگردیم، بهتره. در سرویس بهداشتی رو بستم وکشوها رو باز کردم؛ بجز لباس چیز خاصی نبود. کشو آخر رو نگاه کردم؛ برعکس کشوهای قبلی خیلی سر و صدا میکرد، با این حال چیز خاصی نبود؛ بلند شدم. سیامک ماسک رو درآورد و توی جیبش گذاشت. سیامک: ـ چیز خاصی ندیدم، تو چی؟ سری به چپ و راست تکون دادم و همونطور که به کشو اخری نگاه میکردم، لب زدم. آراد: ـ نه! منم ندیدم. درسته، چیز خاصی نبود... اما کشو آخر، فضای خیلی کمی نسبت به بقیه کشوها داشت و این ذهن من رو درگیر میکرد. صدای زنی به گوشم رسید و باعث شد چشم از کشو بردارم. زن: ـ شما کی هستید؟ هر دومون به زنی که این سوال رو پرسید؛ نگاه کردیم. زن با موهای آزاد و همچنین ته چهرهای شبیه عروشا توی چارچوب در ظاهر شد؛ عجیبا اصالت و غرور از سر تا پای زن میبارید. صدای سیامک سکوت کوتاه اتاق رو شکست. سیامک: ـ بنده سرگرد آریا منش هستم؛ ایشون هم همکارم هستن. شما؟ زن نگاهی بهمون انداخت و دستی به موهای بافته شده بلندش کشید. زن: ـ نیلوفر فتوحی هستم. کارتون تموم شد در اتاق رو ببندید. بدون منتظر بودن حرفی از طرف ما رفت که صدای سیامک جلب توجه کرد. سیامک: ـ این دیگه کی بود؟ نگاهی بهش کردم و ابرویی بالا انداختم. آراد: ـ مشخص نبود؟ مادر قاتل و مقتول. سیامک سوت کوتاهی زد و زیر لب «صحیح»ای گفت. سیامک: ـ بزنم به تخته، واقعا پول آدم رو جوون نگه میداره؛ همین الان با رسم شکل دیدم. همونطور که به کشو آخر نگاه میکردم « اوهوم»ای گفتم؛ برای بار دیگه صدای سیامک باعث شد از افکارم دور بشم. سیامک: ـ تو به چی زل زدی؟ دوباره ارور داد مغزت؟ کلافه از حرفهای پوچش چشمم رو بستم و پوفی کشیدم. آراد: ـ چرت نگو سیامک؛ این کشو فضاش خیلی کمه نسبت به بقیه کشوها، خیلی هم سر و صدا میکنه. سیامک نگاهی به من انداخت و سری به تأسف تکون داد. سیامک: ـ شرلوک هولمز شدی باز؟ کشو دیگه؛ مثلاً کشوهای کمدت صدا نمیده؟ سری به چپ و راست تکون دادم. آراد: ـ نه! اینطوری نمیشه؛ چیزی همراهت داری اینو باز کنم؟ روی زمین نشستم؛ کشو رو درآوردم و روی تخت گذاشتم. سیامک از جیبش چاقوی کوچیکی درآورد و به سمتم گرفت. نگاهی به دستی که چاقو به طرفم گرفته شده بود، انداختم. آراد: ـ اینو از کجا اوردی؟ سیامک لبخند ژکوندی زد و دو ابروش رو چند بار بالا انداخت. سیامک: ـ هر از گاهی لازم میشه؛ فعلا بگیر کارتو راه بنداز. چاقو رو از دستش گرفتم و کف کشو رو باز کردم؛ منظره روبهروم باعث شد پوزخندی کنج لبم بشینه... پس حدسم درست بود؛ با برداشتن کامل کف چوبی حدسم به یقین پیوست. نگاهی به سیامکی که با تعجب به جاساز موجود نگاه میکرد؛ انداختم. آراد: ـ در رو ببند سیامک. سیامک با عجله به سمت در قدم برداشت و در رو بست؛ راه رفته رو دوباره برگشت و روی تخت نشست. به وسیلههای داخل کشو نگاه کردم. یه دست کلید با چند تا عکس و یه جعبه انگشتر بود. جعبه رو باز کردم؛ چراغ کوچیکای روی انگشتر روشن میشد و زیبایی انگشتر رو چند برابر میکرد. سیامک عکسها رو برداشت و نگاهی بهش انداخت. انگشتر رو برداشتم و به داخلش نگاه کردم. دو تا کلمه انگلیسی «کا و اچ» هک شده بود که ناخواسته پوزخندی روی لبم اومد. همونطور که به انگشتر نگاه میکردم سوالم رو از سیامک پرسیدم. آراد: ـ اسم شوهرش چی بود؟ سیامک چشم از عکسها برداشت و با چشمهای ریز شده جواب داد. سیامک: ـ شوهر کی؟ آراد: ـ کتایون فرزانه. سیامک: ـ فرشاد یزدانی. نفسی بیرون دادم. لعنتی! پس این کی بود؟ اصلا انگشتر مال کتایون بوده؟ چرا هیچی سر جاش نبود؟ حلقه رو داخل جعبه گذاشتم. سیامک: ـ این عکسها رو ببین. به سمت سیامک برگشتم و به عکسها نگاهی انداختم. کتایون و عروشا و دو تا پسر دیگه کنارشون بود؛ توی کوه عکس گرفته بودن. به پشت عکس نگاه کردم... اما نوشتهای نبود. توی عکس بعدی کتایون کنار برج ایفل ایستاده بود بدون توجه بهش به پشت عکس نگاه کردم... این دفعه برعکس عکس قبلی نوشته داشت. «از طرف ملیس و ملیسا و ها...» بقیه حرف پاک شده بود و این خیلی بد بود. یعنی ملیس و ملیسا کی بودن؟ با چشمهای ریز شده به سمت سیامک برگشتم و با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم. آراد: ـ سیامک؟ سیامک از وسیلههای داخل کشو چشم برداشت و سوالی بهم نگاه کرد. آراد: ـ توی پرونده، اسمهای ملیس و ملیسا بودن؟ سیامک: ـ نه! بهتره وسایلها رو جمع کنیم؛ الان وقت کافی برای بررسی نداریم. سری رو تکون دادم و وسایلها رو داخل کیسه مخصوص گذاشتم؛ سیامک کشو و لباس هارو مثل حالت اولیه گذاشت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختیم تا مثل قبل باشه؛ از اتاق خارج شدیم و به سمت اتاق عروشا قدم برداشتیم. برعکس اتاق کتایون که سفید بود؛ تم صورتی رنگی داشت. از پشت پردههای سفید، تراس بزرگی که میز صندلی گذاشته شده بود؛ دیده میشد. اطراف تراس گل و گیاه چیده بودن، یه بخش از دیوار برگههایی که نوشتههای عاشقانه داشت. نوشته ای همراه با گل خشکی به چشم میخورد. با یکم نزدیک شدن نوشته رو تونستم بخونم. «او تمام دلخوشی این دل پر آشوب من است... و نقطه میگذارم پایان تمام خاطرات خوب من در ڪنار او...!» نکته جالب این بود که هیچ کدوم از نامهها به طور مستقیم به کسی اشاره نشده و تمام مخاطب نامهها نامشخص بود. «او» منظورش کیه؟ عروشا؟ پس چرا مستقیم اسمش رو نبرده؟ سیامک داشت با دقت کشوها رو نگاه میکرد. گوشهای از اتاق روپوش سفیدی روی آویز مخصوص بود.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت9 ********** «آراد» آراد: ـ به اتاق دست زدین؟ فنجون رو به سمت لبش برد و کمی مزه کرد؛ به عنوان فردی که یه خواهرش رو از دست داده بود و اون یکی حکم اعدام خورده بود؛ زیادی خونسرد و بیخیال به نظر میرسید. با صدای برخورد فنجون به شیشه میز از افکارم دور شدم. ارشیا: ـ نه کسی جرات نکرده داخل بره، قاعدتاً بعد اون اتفاق کسی هم نمیتونه قدم بزاره. با چشمای ریز شده، سوالی رو که باید قبلاً پرسیده میشد رو پرسیدم. آراد: ـ اون شب رو ریز به ریز لطفا تعریف کنید. کجی خاصی گوشه لبش جا خشک کرد و با سر تکون دادن به عنوان تأیید حرفم لب گزید. ارشیا: ـ من تو کلانتری همه چی رو توضیح داده بودم. پوزخندی در قبال حرفش زدم. ـ ببینید جناب فرزانه، باید با ما همکاری کنید؛ من مطمینم شما نمیخوایید یکی بیگناه اعدام بشه؛ مخصوصا اگه اون یه نفر خواهرتون باشه. برای مدت کوتاهی با فنجون سفید رنگش نگاه کرد؛ داشت به چی فکر میکرد؟ به اینکه الان باید چی در جواب بگه؟ صدای خونسردش به سکوت کوتاهمون رو برای بار دیگه شکست. ارشیا: ـ من و عروشا کنار هم نشسته بودیم؛ از طرف کتایون پیام اومد و تا اونجایی که یادمه میخواست عروشا بره بالا تا تور عروسیش رو درست کنه. حرفش رو قطع کرد و برای بار دوم خم شد تا فنجون قهوه رو برداره. کارهاش قابل درک نبود؛ یعنی حال آدم داغ دار اینطوری بود؟ پا روی پا انداخت و محتوای فنجون رو این بار سر کشید؛ و چند لحظه بعد شروع به حرف زدن کرد. ارشیا: ـ ده دقیقه نگذشته بود که یکی از خدمتکارها گفت درگیری بین عروشا و کتایون پیش اومده؛ قاعدتاً منم با عجله سمت بالا رفتم. ولی... نفسی گرفت و مکث کوتاهی کرد. ارشیا: ـ عروشا توی وان داشت صورت کتایون رو لمس میکرد. سیامک ابرویی بالا انداخت و با لحنی که رگه های شک توش بود لب زد. سیامک: ـ پس ندیدید که خواهرتون درگیر باشه و یا منجر به قتل بشه؟ ارشیا فنجون رو روی میز گذاشت که صداش به گوش رسید. ارشیا: ـ نه! ولی وقتی میان میگن درگیری پیش اومده و توی اتاق کسی جز اون نیست؛ چه نتیجهای میگیرید؟ سری به تأسف تکون دادم و ناباور با لحنی تند و صدایی که از عصبانیت بلند شده بود، لب زدم. آراد: ـ جناب فرزانه! شما میفهمید چیکار کردین؟! با زندگی به نفر فقط از روی نتیجهگیری خودتون بازی میکنید. واقعاً که. صدای پوزخندش پنهون نموند و صداش بیشتر روی اعصابم شلاق زد. ارشیا: ـ غیر این مگه ممکن بود؟ چشمهام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم؛ سیامک به میز شیشهای زل زده و فقط نظارهگر مکالمه ما بود. با لحن اروم تر از قبل لب زدم. آراد: ـ مقتول در چه وضعی بود؟ منظورم کتایون فرزانست. ارشیا سرش رو پایین انداخت و دستی به صورتش کشید؛ اسم کتایون باعث میشد یاد خاطرات تلخش بیوفته. ارشیا: ـ با لباس عروسی داخل وان بود. آراد: ـ وان در آب بوده یا خشک؟ بین ابروهای ارشیا چینی افتاد که باعث شد اخمی روی صورتش به وجود بیاد؛ مثل اینکه داشت به اون شب هر چند تلخ و نحس برمیگشت. ارشیا: ـ یادم نمیاد؛ ولی وقتی داشتن جنازه رو میبردن لباسش خیس بود. اینبار صدای سیامک بلند شد. سیامک: ـ بیزحمت تا وقتی که ما به اتاق سر میزنیم؛ شما تلفنهای کتایون فرزانه و عروشا فرزانه رو برامون بیارید. ارشیا سری تکون داد و بلند شد. ارشیا: ـ بفرمایید راهنمایی کنم. من و سیامک بلند شدیم؛ خونه خیلی شیکی داشتن نشون میداد خانوادهای به دور از فکر مادیات هستند و این یعنی اگر هم درگیری بوده از روی ارث و میراث خانوادگی نیست. از پله ها بالا رفتیم و جلوی دو تا در ایستادیم؛ ارشیا به در سفید رنگی اشاره کرد. ارشیا: ـ اینجاست. سیامک به در قفل شده اتاق کناری نگاهی کرد. سیامک: ـ اتاق کناری برای کیه؟ ارشیا نگاه کوتاهی به در انداخت و زمزمه وار جواب داد. ارشیا: ـ برای عروشاست. آراد: ـ پس اینجا رو هم چک میکنیم. ارشیا سری تکون داد. ارشیا: ـ یه لحظه وایستید کلید بیارم؛ درها قفلاند. به سمت در روبهروی اتاقها رفت و وارد شد؛ بعد از چند دقیقه با کلید برگشت و در هر دو تا رو باز کرد. ارشیا: ـ من میرم موبایلها رو بیارم. بدون حرف اضافهای، وارد اتاق اول شدیم. به هیچی دست زده نشده بود؛ مثل اینکه همین دیروز همه چی اتفاق افتاده. صدای سیامک باعث شد چشم از اتاق بردارم. سیامک: ـ دستکش ها پیشتن؟! سری تکون دادم. آراد: ـ اره. سیامک از اتاق گذشت و وارد سرویس بهداشتی شد؛ پشت سرش حرکت کردم. تو بخشهای اول هیچ چیز مشکوکی نبود... اما وقتی به سمت وان حرکت کردیم؛ بوی خیلی بدی فضا اون قسمت رو گرفته بود. سیامک دستش رو روی بینیش گذاشت. سیامک: ـ اوف چه بوی گندی میاد از اینجا. ماسک رو جلوی سیامک گرفتم که از دستم گرفت؛ خودمم ماسک رو زدم. آراد: ـ گفت که به هیچی دست نزدن؛ بوی خون موندست. سمت وان رفتم؛ با دیدن خون خشک شده داخل وان مشخص بود خون همراه با آب بوده. پس عروشا درست میگفته؛ وان پر از آب بوده. با صدای سیامک، بهش نگاه کردم. سیامک: ـ اینو. به گردنبند طلای توی دستش نگاه کردم؛ گردنبند مردونه بود؛ با چشمهای ریز شده بهش نگاه کردم. آراد: ـ از کجا پیدا کردی؟! سیامک: ـ کنار گلدون حموم. ابرویی از تعجب بالا انداختم. آراد: ـ امکان نداره موقع قتل این گردنبند اینجا باشه. سیامک گردنبند رو داخل کیسه مخصوص گذاشت و درش رو بست. سیامک: ـ شاید هم بوده ندیدن. پوزخندی زدم؛ امکان نداشت. آراد: ـ کاظمی سه بار گروه تجسس فرستاده؛ اونقدر هم کور نیستن. سیامک که قانع شده بود؛ سری تکون داد و بدون حرف اضافه به اطراف نگاه کرد. اطراف وان رو دوباره از نگاه گذروندم؛ چیز مشکوکی نبود. به سمت شیر وان رفتم؛ چرا تا حالا انگشت نگاری نکرده بودن؟! صدای سیامک من رو از فکر دراورد. سیامک: ـ به چی نگاه میکنی؟! به شیر وان زل زدم و آروم جواب دادم. آراد: ـ اگه وان پر آب بوده؛ پس باید یکی شیر آب رو باز کرده باشه. سیامک ابرویی بالا انداخت. سیامک: ـ کاظمی میگفت اثر انگشت های دختره فقط روی شیر بوده. پوزخندی روی لبم آوردم و به سیامک نگاه کردم. آراد: ـ اصلا انگشت نگاری نکردن؛ مطمینی کاظمی اینو گفته؟ هر دومون ساکت بودیم که سوال توی ذهنم رو به زبونم آوردم. آراد: ـ دوماد شب عروسی کجا بود؟ شب قتل زنش؟ سیامک زیر لب « ال..ه اکبر»ای گفت و پشت چشمی نازک کرد. سیامک: ـ من چه بدونم آخه جوری حرف میزنی انگار من پیش دوماد بودم؛ بیا بریم چیز دیگهای پیدا نکردیم. سری تکون دادم.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
ایناز پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
من یدونه آتش بس، پایتخت، یدونه هم پاندای کونگفوکار از فصل یک تا پنج همینو دیدم 😔😂- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اگه اینطوریه منم تن به زندانی میدم چاره ای نیست 😂😂
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
😂😂خب بدون شوخی برم سر اصل مطلب من اسمم اینازه و تیر ماه امسال میرم به بیست سالگی البته روحم ده سالشه بچم 😂 خیلی میگم و میخندم و مهربونم متاسفانه بعضیا سو استفاده میکنن 😔 بیشتر اهل درسم و کتاب نوشتن و صد البته عاشق محیط سر سبز و پر از گلم🤫🥹 و اینکه ترکم ( با افتخار)😂✨🤫
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
آخ نگم برات منم یه آواره بدبختم 😔 خانوادم کنار جوی پیدام کردن😔😂
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سلام داستان کوتاه حریر غیاب یغما به پایان رسید. https://forum.98ia.net/topic/5767-داستان-حریر-غیاب-یغما-آیناز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=31067
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
داستان کوتاه حریر غیاب یغما تموم شد. تقدیم به آیلار عزیزم. دم همه نودهشتیا گرم.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت12 «سه سال بعد» روی سنگ قبرش آب میریختم و فاتحه میخواندم. مستانه با موهای طلاییاش به من نگاه میکرد. بلند میشوم و به سنگ قبرش نگاه میکنم. صورتم دوباره خیس میشود. کاش اینجا بود... — «مامانی؟» + «جانم، مامان؟» — «بابایی کجاست؟» + «میاد عزیزم. ما بریم، دختر مامان.» — «باشه.» از قبرستان خارج میشویم. از پشت صدای بوق میشنوم. + «به به چه خانوم های زیبایی افتخار همراهی میدید؟» مستانه را در آغوش میگیرم و رو به او میگویم: — «جوابشو بده، مامانی.» با لحن بچگانه خود میگوید: — «آقای محترم، مزاحم مامان من نشو!» + «خانم محترم، چرا همش با مامانتی؟ بیا اینجا که بابا میخواد بستنی بگیره برات!» با این حرف امیر، مستانه شروع به اعتراض میکند و به سمت ماشین میرود. — «ای شیطون! مامانتو واسه یه بستنی فروختیها!» با خنده در ماشین مینشینیم و امیر با عشق زیر گوشم میگوید: + «شاید حواست نباشه، اما وجودت برای من باارزشه. مواظب خودت باش، تو دلم رو به یغما بردی، یغمای من.» به مستانه که پشت ماشین مشغول عروسکبازی بود، مینگرم و دوباره شکر میکنم که خدا بار دیگر امیرم را به من بخشید. «شیطان عاشق خدا بود، خدا عاشق آدم بود، آدم عاشق حوا بود... اما من و تو همیشه، تا ابد، عاشق هم هستیم.» برمیگردیم، با هم، به ذوقِ اولین سخن. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت11 همه دور هم نشستهایم. پنج دقیقه به آغاز سال جدید مانده است. من چه خوشحالم! توپ انداخته میشود و مجری سال جدید را تبریک میگوید. امیر مرا در آغوش میگیرد و زیر گوشم زمزمه میکند: «در خیالم با خیالت، بیخیالِ عالَمم. تا که هستی در خیالم، با خیالت خوشخیالِ عالَمم.» +«امان از خیالت، بانو...» چه نجوای زیبایی! اما نمیدانستم این شاید آخرین نجوا باشد. با همه روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم. زیر گوش امیر گفتم: — «یه لحظه بیا بیرون.» همه مشغول صحبت بودند و امیر و من از خانه خارج شدیم و به بیرون رفتیم. + «یغما، عزیزم، چی شده؟» — «امیر، من نتونستم هدیه عیدت رو جلو همه بدم. گفتم اول از همه خودت با خبر شی.» کاغذ را به طرف امیر گرفتم. وقتی خواند، کاغذ را به زمین انداخت و مرا در آغوش گرفت. چه حرفهای زیبایی که گفت و من هزاران بار بهخاطر این همه نعمت شکرگزاری کردم. + «یغما، یه لحظه اینجا وایسا. من برم از ماشین هدیهات رو بیارم عزیزم، یادم رفته بود.» با لبخند به امیر که به آن طرف خیابان میرفت نگاه میکردم. از ماشین، جعبهٔ قلبی شکلی را برداشت… با لبخند جعبه را تکان داد. به طرف من میخواست بیاید، اما… در آن لحظه، صدای جیغ لاستیکهای ماشین و جسمِ بیروح وخونیِ امیر جلوی چشمم آمد. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت10 سوار میشویم. چه سکوتِ عذابآوری. مگر الان نباید خوشحال بودیم؟ — «امیر؟» + «بله؟» — «خوبی؟» + «آره، چطور؟» — «آخه اون از پوزخندت توی خونمون، اینم از این ساکت بودنت.» + «نه، خوبم. هنوز اون لباس رو داری؟» — «کدوم؟» + «لباس عروسی اولت.» — «آره، دارم.» + «نمیخوام ببینم دیگه. اون لباس رو میندازی بیرون!» ـ«چرا؟ تو که خوب وعده و وعید میدادی سرش!» صدایش را بالا برد و گفت: + «همینکه گفتم!» آن شب هم با تمام تلخی و شیرینی به خوشی تمام شد. چه زیبا گذشت آن شب! چه زیبا گفته کوروش کبیر: «محبوبِ همه باش و معشوقِ یکی. مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکی.» از آن شب دو سال میگذرد. من امیر را برای بار دیگر بخشیدم و هر بار هزاران دفعه خدا را برای این زندگی شکر میکنم. چند هفته بود که حسهای عجیبی داشتم. تا اینکه فهمیدم حامله هستم. فردا ساعت دو عید است و شاید این بهترین هدیه برای امیر باشد. + «یغما خانم کجایی؟ من اومدم!» — «لواشکها رو خریدی؟» + «دستت درد نکنه. به جای خسته نباشید گفتن، مثل بچهها لواشک میخوای! ای خدا!» — «خیلی خب بابا، بده لواشکهام رو.» + «از بس میخوری چاق میشوی! بفرمایید!» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت9 — «باشه، اومدم.» با شوق و ذوقی توصیفنکردنی، لباسهایم را تن کردم و به پایین رفتم. مانند همیشه، او با آن قامتِ زیبایش تکیه به ماشین آخرین مدلش داده است و با غرور به من نگاه میکند. — «صبح بخیر.» + «صبح تو هم بخیر، بانوی من. اینا برای توعه.» — «نمیمونی؟» + «نه، تو شرکت چند تا کار دارم. بعدش هم برای مراسم… هزار تا کار داریم، خانم محترم.» — «مواظب خودت باش.» + «چشم. تو هم برو تو عزیزم.» لبخندی زدم و به سمت خانه رفتم. به سمتش برگشتم و دست تکان دادم و رفت. امیر پشتِ در، تکیه به دیوار، با پوزخندی نگاه میکند. من از آینه به او نگاه میکنم. حسی بدی به این پوزخند داشتم. مادرم اسفند به دست میخواند: «اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. پسر شده یه آقا، همگی بگید ماشالله! کت دومادی تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله! اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. خانم شده یه عروس، همگی بگید ماشالله! لباس عروس تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله!» از خانه، دست به دستِ امیر خارج میشویم. ماشین سیاهش که حالا با گلهای قرمز و سفید تزئین شده… -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت8 — «تو گرسنهای، اعصابت داغونه. بریم جایی یه چیزی بخوریم، وگرنه تا خود شب پدرم رو درمیاری.» لبخندی زدم و بیخیال به خیابان نگاه کردم. آن روز تا شب دنبال کارهای عروسی بودیم. بماند که مانند قبل چه بحثهایی با هم سر خریدها که نکردهایم… روز عقد و عروسی هم مشخص شد. چه کسی میدانست که همهچیز زیر و رو خواهد شد؟ اما چه بد که روزگار، درست زمانی که خوشحالی، تمامِ خوشیهایت را از بین میبرد. روزها میگذرد و روز عقد هم از راه میرسد. ساعت پنج صبح است. موبایل به صدا در میآید. — «بله؟» + «صبح بخیر بانوی من.» — «چه صبحی، چه کشکی! ساعت پنج صبحه.» +«واقعاً که چقدر بیاحساسی! خانم، امروز چه روزیه؟» — «نمیدونم، صبر کن…» با پای راستم به پای مهلا زدم و گفتم: — «مهلا! مهلا!» + «چیه؟» — «امیر میگه امروز چه روزیه؟» + «امروز روز پیوند دو تا خره، عزیزم.» تا امیر این حرف مهلا را شنید، با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. _ «الو! چته؟ چرا میخندی؟» + «قبول کرد خواهرش خره!» _ «هر هر هر… قبول کرد شوهر خواهرشم خره!» + «خیلی خب! حالا ببین من برای کی شکلات خریدم سر صبحی؟ بیا پایین ببینم، بچه!» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت7 + «من تو را دارم، یغما.» حرفهایش دیگر برای من طعم و رنگِ سابق را نداشت. ـ«باز میخواهی چکار کنی که عذاب بکشم؟ هیچکس نمیداند که من دیگر همان یغمای سابق نیستم. تو وقتی میرفتی، نمیدانستی دلِ من را هم با خودت به یغما میبری؟ من بعد از تو… ظاهرم را روی پا ایستادم، اما کسی نمیداند که من شکستهام.» +«یغمای من… فقط یک بار دیگر به من فرصت بده. فقط یک بار. بگذار همهچیز را جبران کنم.» نمیدانستم چه بگویم. دلم او را میخواست، اما عقلم نه… چه دوراهیِ بدی! چرا هیچگاه راهِ مشترکی بین عقل و قلبم نبوده است؟ امیر بلند شد و به سمت در رفت. من هم پشت سرش به راه افتادم. زنعمو رو به امیر کرد و گفت: — «خب، دهانمان را شیرین کنیم؟» بعد به من نگاه کرد و با لبخندی ادامه داد: «چه کنیم که آدمیزاد هیچگاه بر قلب نمیتواند غلبه کند.» با یک «بله»… آن شب چه جشنی، هرچند کوچک، به پا شد. همان شب صیغه شدیم. صبح، ساعت هشت است. من آماده برای آزمایش دادن و هردو در راهرو نشستهایم. عجیب است، اما تا به حال با هم حرف نزدیم. صدای پرستار به گوش میرسد: «خانم و آقای فروزانفر، بفرمایید.» وارد اتاق میشویم. بعد از آزمایش دادن، سوار ماشین میشویم. + «یغما…» — «بله؟ گرسنهای؟» + «نه…» — «تا کی میخواهی اینطور بمانی؟» + «نمیدانم…» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت6 + «یغما خانوم… یادت رفته؟ تو اول و آخرش برای منی، بانوی محترم.» پایان فلشبک – بازگشت به حال نفهمیدم کی… اما صورتم خیس شده بود. صدای مادرم، که میگفت چایها را بیاورم، به گوشم رسید. چشمانم را پاک کردم. سینیِ چایهای آمادهای را که مهلا گذاشته بود برداشتم. نمیدانم این دلخوری از کجا آمده بود؛ دلخوری عجیبی که مرا بیاحساس نشان میداد… اما هرچه سعی میکردم بر احساساتم غلبه کنم، دلَم شور میزد… غوغا میکرد… و بیپروا نجواهای خواستنش را به گوشم میرساند. نفس عمیقی کشیدم و به سمتِ هال رفتم. سرم را پایین انداختم؛ نمیخواستم چشمانِ شبرنگش را ببینم. اما خوب میدانستم که نگاهش دست از من برنمیدارد. صدای گرم و مغرور پدربزرگم سکوت را برید: — «یغما، با امیر برید اتاق… حرف بزنین.» +«چشم آقاجون.» آرام بلند شدم و به طرف پلهها رفتم. قامت کشیده و چهارشانهاش را پشت سرم حس میکردم؛ سایهوار، تعقیبم میکرد. به اتاق که رسیدیم، وارد شد و پشت سرش در را بست. روی تخت نشستم. او روی صندلی نشسته بود و خیره در صورتم… سکوت را شکست. — «یغما… میدونم هیچوقت منو به خاطر اون خاطرهی تلخ نمیبخشی. اما اینو بدون… که من هیچوقت فراموشت نکردم. هیچوقت.» نفسم گرفت… اما پرسیدم: «چرا برگشتی ایران؟ تو که… چیزی نداشتی که براش برگردی.» -
#پارت8 خسته شدم؛ از این همه بیرحمی، از این همه سیاهی و گمراهی. داشتم فرار میکردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا میرفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟ توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟ وقتی توی این شهر حکم مرده متحرک رو داشتم؛ کجا باید میرفتم؟ جایی برای مردههای متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟ سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نمنم قطرات بارونی که روی صورتم مینشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود. آسمون این شهر هم با تموم بیرحمی دلش باریدن میخواست؟ چه تضاد عجیبی. بوقهای مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد. با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب میشناختم و اگه چنین اتفاقهایی نمیافتاد، میتونستم هفته بعد توی خارج از کشور باهاش کنفرانس بدم... اما، چه حیف که روزگار بازی تلخی برام رقم زده بود و من چارهای جز تسلیم شدن نداشتم. لبخند محوی زدم و کمی سمت پنجره خم شدم. کامران بود... کامران حضرتی دکتر قلب و عروق؛ با دیدنم لبخندی زد. کامران: ـ خانم دکتر شمایید؟ عروشا: ـ خوبید دکتر حضرتی؟ کامران متعجب ابرویی بالا انداخت. کامران: ـ ممنون، بفرمایید برسونمتون. نگاهی به خیابان نم گرفته انداختم و دوباره به کامران نگاه کردم. عروشا: ـ دلم گرفته میخوام قدم بزنم. کامران با چشمهای از حدقه دراومده به خیابون نگاه کرد و به سمتم برگشت؛ صدای متعجبش بین صدای بارونی که شدت گرفته بود طنین انداخت. کامران: ـ آخه توی این هوای بارونی؟ کلافه از سوالاتش چشمی به معنی تایید باز و بسته کردم. لبخندی محوی روی لبم آوردم. عروشا: ـ به نورا خانم سلام برسونید؛ با اجازه. بدون حرف اضافی از ماشینش دور شدم، لبم از تلخی سرنوشتم کج شده بود؛ با رسیدن به پارک سرسبز و آشنا، لبخند تلخی زدم. روی نیمکت خیس پارک بدون توجه به خیش شدن لباسم نشستم؛ چند دقیقهای از قطع شدن بارون میگذشت... اما من برخلاف اشکهای زود گذر این شهر هنوز برای سرنوشت تلخم سوگ داشتم. هر چه بیشتر به اطراف نگاه میکردم؛ خاطرات شیرینم با خواهری که دیگه وجودی نداشت، تو ذهنم مرور میشد. درختهای سر به فلک کشیده حکم چتری زیر بارون رو داشتن... هرچند شکننده. «پنج سال پیش» عروشا: ـ کتایون مامان بفهمه میکشه مارو. کتایون پشت چشمی نازک کرد و به راهش ادامه داد. کتایون: ـ نترس بابا کسی بهش چیزی نگه نمیفهمه. لبخندی به بیخیالیش زدم و با نشستن کتایون روی پلههای سنگی سیاه رنگ، کنارش نشستم. عروشا: ـ میگم کتی وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار میکنی؟ کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد. کتایون: ـ گریه میکنم و با ماه حرف میزنم. به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر میدرخشید، نگاهی انداختم. عروشا: ـ حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟ کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشمهام زل زد. کتایون: ـ هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی میبینه و اون یکی میشنوه. ابرویی از جواب بیسر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج میزد، بهش نگاه کردم. عروشا: ـ یعنی چی؟ دستهام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست. کتایون: ـ پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم. کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خندهای کرد؛ سری تکون داد و لب زد. کتایون: ـ خورشید به ماه گفت: «جایمان را عوض کنیم؟» ماه گفت: «آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه میکنند؟» خورشید گفت: «آیا تو میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟» «حال» اشکهایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه میفهمد نه خورشید. به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهیای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت ها رو میداد. بینیم رو بالا کشیدم و با دستهایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بیپاسخ تازه به فکر لیلیای که نگرانم شده بود، افتادم. قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم. صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش میرسید. لیلی: ـ کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟ لبخندی به نگرانیای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا میشد تا به فکر من باشه. عروشا: ـ خوبم لیلی نگران نباش. نفس آسودهای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید. لیلی: ـ دلم هزار راه رفت؛ اصلا معلوم هست کجایی؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو با درد بستم. عروشا: ـ همون پارک همیشگی. لیلی با لحن کنجکاو لب زد. لیلی: ـ کدوم پارک؟ به اطراف نگاه کوتاهی انداختم؛ سرم رو به نیمکت تیکه داده و به آسمون تیره بالای سرم نگاه کردم. عروشا: ـ همونی که کتایون و فرشاد باهم قرار میذاشتن. لیلی: ـ بمون همونجا، میام. تماس رو بدون حرف اضافهای قطع کردم و قدم زنان به سمت خروجی پارک رفتم. با هر قدمی که بر میداشتم خاطرات شیرینی که توی این پارک رقم خورده بود؛ مثل فیلم مرور میشد. کتایون به عشق فرشاد هر لحظه میومد اینجا، همون فرشادی که فردای شب عروسی خودکشی کرده بود. نمنم بارون دوباره به تن خیابون شلاق میزد؛ با صدای عروشا گفتنهای آشنایی سر بلند کردم. لیلی همراه با چتر قرمز رنگش به طرفم تند قدم بر میداشت؛ تا رسید به من نگاهی به سر و روم انداخت و با نگرانی مشهودی دستی به صورتم کشید. لیلی: ـ خوبی؟ لباسات خیس آبه دختر، سرما میخوری. تلخ خندهای کردم و به چشم هایی که توی سیاهی شب رنگ باخته بودن نگاهی کردم. عروشا: ـ مهمه؟ لیلی متاسف سری تکون داد. لیلی: ـ چرا اینطوری میکنی با خودت آخه دختر؟! مجبور شدم به ارشیا زنگ بزنم ببینم کجایی. کنجکاو با چشمهای سوالی نگاهی کردم. عروشا: ـ خب؟! لیلی سری به پایین انداخت که صدای ارومش به گوش رسید. لیلی: ـ میگفت سر خاک دیدتت. نیشخندی زدم و به سمت ماشین قدم برداشتم؛ لیلی خودش رو بهم رسوند و چتر رو بالای سرم گرفت. چشمهام رو برای لحظهای بستم و ناخواسته لب زدم. عروشا: ـ سیگار داری؟ لیلی با چشمهای نگران نگاه کوتاهی انداخت. لیلی: ـ تو که ترک کرده بودی؛ نکن این کارو با خودت دختر خوب... نمیدونم چی بین تو و ارشیا گذشته؛ ولی... ولی وقتی شنید ازت خبر نیست... نفس عمیقی کشید و با سری پایین افتاده ادامه حرفش رو گفت. لیلی: ـ خیلی نگرانت شد. زنگ موبایل لیلی بلند شد؛ دوتامون ایستادیم. چتر رو از دستش گرفتم که لیلی موبایلش رو از کیفش درآورد و نگاهی به صفحهای که در حال روشن خاموش شدن بود، انداخت و بعد نگاهی بهم کرد. سری تکون دادم و به چشماش زل زدم، با صدایی گرفته، حدسی که از شخص پشت تلفن داشتم رو به زبون آوردم. عروشا: ـ ارشیاست؟ لیلی سری به تأیید حرفم تکون داد. لیلی: ـ اره. تماس برقرار شد و صدای ارشیا سکوت کوتاه بینمون رو شکست. صدای بلندش از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود. ارشیا: ـ الو؟ لیلی چیشد؟ پیدا کردی؟ الو؟! لیلی نگاهش رو به من بود؛ اما مخاطبش ارشیا. لیلی: ـ اره. صدای مضطرب ارشیا دوباره به گوش رسید. ارشیا: ـ خوبه؟ لیلی: ـ اره خوبه. ارشیا: ـ مراقبش باش. صدای قطع تماس باعث شد حرف لیلی نصفه بمونه؛ همین نگرانیش هم خودش نعمتی بود.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت5 — «قرار نبود بهت بگم، اما… امیر از آلمان برگشته. لحظهای که پاش به ایران رسید، گفت میخواد بیاد خواستگاریت.» + «مگه نرفته بود آلمان که تشکیل خانواده بده؟!» — «چی میگی دختر؟ امیر با کسی ازدواج نکرده. فقط خاله گفته بود رفته آلمان و دیگه هم برنمیگرده. اما الان… به خاطر *تو* برگشته. مخالفت نکن یغما، این بهترین فرصته.» نمیدانستم چه بگویم. بیصدا به مهلا نگاه میکردم. عجیب… سکوتی دلخراش بود. — «برای فردا… چی بپوشم؟» + «وای خدای من! یعنی موافقی؟» ـ«فکر کنم… آره!» با همین کلمه، مهلا با هیجان به سمت کمد لباس رفت. آن شب، فقط با انتخاب لباس گذشت. ناگفته نماند… چه دلشوره هایی که نداشتم. ساعت نه شب است. من، چشم به راه… در انتظار آمدنش هستم. حرارت بدنم هر ثانیه بیشتر میشود. صدای در به گوش میرسد. با عجله به سمت آشپزخانه میروم. باز… خاطرهها تداعی میشوند. فلشبک – ۲ سال قبل به آشپزخانه رفتم و گوشی را برداشتم. — «جانم امیر؟» + «معلومه کجایی یغما؟ لباس عروسی رو چی کار کردی؟» — «با مهلا گذاشتیم توی کمد. من نمیدونم این چه عجلۀایه… هنوز نه خواستگاری کردی، نه جواب بلهای گرفتی از من… اونوقت رفتی لباس عروسی گرفتی واسم!» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت4 — «آره عزیزم… میخواستم بگم فردا شب قرارِ خواستگار بیاد.» +«مهلا… خواهرم… چرا نمیفهمید؟ به مامان و بابا هم گفتم، نمیخوام ازدواج کنم.» — «یغما… اگه نیان، خودت آسیب میبینی. حتی بدتر از زخمی که از امیر خوردی.» +«من بجز امیر، هیچکس رو نمیخوام… چرا نمیفهمید؟» — «یغما جانِ من موافقت کن. از من گفتن بود… حتما چیزی میدونم که میگم.» +«باشه… فعلاً.» ـ «خداحافظ.» عجیب است… مهلا چرا اینقدر اصرار میکند؟ از روی نیمکت بلند میشوم و راه خانه را پیش میگیرم. به در خانه که میرسم، زنگ میزنم. مهلا در را باز میکند. — «اصلاً معلوم هست کجایی؟ باید لباس انتخاب کنیم!» +«مهلا… برو کنار. میخوام رد بشم. حال ندارم.» — «چه حالی؟ چه کشکی؟ زود بیا بالا. فردا خواستگار داری، اونم چه خواستگاری…» +«خودت میدونی بعد از امیر به هیچکس جواب بله ندادم. این یکی هم مثل بقیه رد میکنم.» — «این یکی با بقیه فرق میکنه خانوم. بیا بالا تا برات تعریف کنم.» دروغ نباشد… خودم هم کنجکاو شدهام. چه کسی است که مهلا اینهمه اصرار دارد؟ به سمت اتاق میرویم. مادر و پدرم خوشحال مشغول گفتوگو هستند. سلام میکنم و مثل همیشه پاسخی گرم و مهربان میشنوم. وارد اتاق که میشویم، مهلا مینشیند و میگوید: + «بیا بشین… هزار تا حرف دارم.» ـ «بگو، میشنوم.» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت3 چه حقیقت تلخی… در این شهر چیزی نمانده، جز خاطرههایی که مانند خار، بیرحمانه در دل میمانند. وقتی به خود آمدم، صورتم خیس بود و دورهگردها رفته بودند.کاش میشد از اینجا فرار کنم… مثل همان غریبهای که حالا دور از این شهر، زندگی تازهای برای خودش ساخته. چه آسان دلم را شکستی… اما هر چه باشد، من یک زنم؛ همان که اگر دلش بشکند، فریاد نمیزند، سیگار دود نمیکند، مشت به دیوار نمیکوبد… فقط گاهی، از سرِ ناسازگاریِ دنیا، شبی را تا صبح بیصدا گریه میکند تا گلِ لبخندش، فردا صبح دوباره شکفته شود. هیچگاه آواهای شیرینت را فراموش نمیکنم… همان آوایی که با خنده میگفتی: «بانو… به خدا که راست من، تویی. مِهر من، تویی. ماه من، تویی. تو جان منی… یغما.» اما چه سود؟ رهایم کردی… دیگر نه کسی مانده که برایم آوا بخواند و نه گوشی که برای شنیدن صدایی دلش بلرزد. به پارک رسیدم. چه بهتر… بگذار کمی از حالوهوای زمستانی جان بگیرم. روی نیمکت نشستم. باز هم زنگ موبایل… با عصبانیت جواب دادم: «بله، بفرمایید؟ چرا زنگ میزنی و جواب نمیدی؟» - «یغما… خوبی؟» - «مهلا… تویی؟» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت2 با عصبانیت فریاد زدم: «الو! چرا جواب نمیدی؟» اما سکوت بود که پاسخ شنید. دوباره صدایی نیامد و تماس قطع شد. خسته از حال و هوای خانه، خود را به کوچه باریک سپردم. با هر قدم، اشکهایم جاری میشدند و یاد او خاطرم را آزار میداد. به راستی، چه کسی میداند عشق چیست؟ هرچه که هست، میدانم که ابتدا در دل لانه میسازد، سپس با تمام بیرحمی رهایمان میکند و تا مدتها، جای آن لانهای که بنا کرده، میسوزد. به سمت کافه همیشگی رفتم. این شهر، وجب به وجبش با او خاطره دارد؛ چگونه میتوانم فراموشش کنم؟ گارسون به سمتم آمد و پرسید: «خوش اومدید، چی میل دارید؟» - «قهوه.» - «تلخ یا شیرین؟» با لحنی تلخ پرسیدم: «به نظر شما، در کام زندگی تلخ، کدوم قهوه باب میل هست؟» گارسون پاسخ داد: «تلخ... اما... یه بار هم شیرین رو امتحان کنید. تغییر بد نیست.» و رفت؛ چه زیبا پاسخ داد! شاید حق با او بود. تغییر هم بد نیست. شاید زمان تغییر و تحول زندگی من سر رسیده است. قهوه داغ رسید، اما متفاوت از تمام قهوههایی بود که تا آن روز خورده بودم؛ شیرین و دلنشین. از کافه خارج شدم و به مقصدی نامعلوم قدم برداشتم. چه جالب میخوانند این دوره گردها: [ندونسته دلمو به غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم... گول چشم سیاهشو خوردم رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه! جون من رو به لب برسونه. جای دیگه آتیش بسوزونه ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد... با تموم خستگیهاش با من همصدا شد خونه دل از محبت گرم و با صفا شد...]