نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
67 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط ایناز
-
لبخندم پر رنگتر از قبل شد. - خواهش میکنم خانم فرزانه. بعد از خداحافظی، تلفن رو قطع کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم. لبخندی که روی صورتم بود هیچ جوره از بین نمیرفت؛ صداش هم مثل چشمهاش، آرامش خاصی داشت. سرم رو بالا آوردم که مامان تکیه داده به دیوار رو دیدم. مثل همیشه لبخند میزد؛ چهره خیلی زیبایی داشت، به بابام حق میدادم این همه عاشق مامان باشه. چشمهای آبی، لب کشیده و باریک، صورتی استخوانی خوش فرمش باعث میشد جدی به نظر بیاد... اما قلب مهربونش برخلاف ظاهرش جلوه میکرد. - سرما میخوری مامان. مامان تکیهاش رو از دیوار گرفت و ابرویی بالا انداخت. - حالت بهتر شد؟ شرمنده سرم رو پایین انداختم. - معذرت میخوام؛ حالم خوش نبود. مامان نزدیکم اومد و بازوم رو نوازش کرد؛ صدای مهربونش همیشه آرامش بهم میداد. - فدای سرت پسرم، همین که حالت خوب شده برای من کافیه... بیا بریم تو شام حاضره عزیزم. بعد از شام، به سمت اتاق رفتم و روی تختم نشستم؛ موبایل کتایون و عروشا رو جلوم گذاشتم و اول موبایل کتایون رو باز کردم. سمت عکسها رفتم... همش عکسهای خودش تو مکانهای مختلف بود و چیز خاصی جلب توجه نمیکرد. میخواستم خارج بشم اما پوشه سیاه رنگی که رمز داشت باعث شد دستم متوقف بشه. حتما باید میگفتم رمزش رو باز کنن. یه ویدیو زیر پوشه قرار داشت؛ بازش کردم اما با چیزی که دیدم شکام به یقین پیوست خرد. چطوری دلش اومده بود با خواهرش این کار رو کنه؟کتایون لباس سفید پوشیده و کنار نامزد عروشا... پوزخندی زدم؛ ویدیو رو پلی کردم که صدای کتایون اومد. - خیلی، خیلی خوشحالم و الان زن عقدی این آقا شدم. دوربین رو روی هاکان گرفت و دوباره ادامه داد. - خب، خب... آقای محترم چه حسی دارین این خانم خوشگل خانمتون شد؟ هاکان خندید و نگاه گذرایی به لنز دوربین انداخت. - خوشبخترین مرد روی زمینم خانم. دوباره دوربین روی کتایون زوم شد. - این ویدیو بمونه به یادگاری، امیدوارم که عروشا هم درک کنه و مشکلی به وجود نیاد. موبایل رو روی تخت انداختم و سرم رو تو دستام گرفتم. خدایا چه زندگی عجیبه؟ خواهر به خواهرش رحم نمیکنه و با تمام بیفکری میگه «امیدوارم مشکلی به وجود نیاره» عجب دنیای کثیفی بود؛ دوباره موبایل رو برداشتم و این دفعه سراغ پیامکها رفتم. همه شمارههایی که زیاد باهاشون در ارتباط بود رو یاداشت کردم و موبایل عروشا رو برداشتم و سراغ پیامکهاش رفتم. پیامی که شب عروسی بهش داده شده بود رو روی کاغذ نوشتم. اما این شماره حتی توی لیستهای تماس و پیام کتایون نبود؛ باید میدادم رد شمارش رو میگرفتن و اطلاعاتش رو پیدا میکردن. . . . خونه خودش نبود. مادر و پدرش میگفتن بیخبرند اما داشتن دروغ میگفتند. از کارش هم استفاء داده بود. پوزخندی زدم. صدای ظریفش سکوت ماشین رو شکست. - چرا هیچ کجا نیست؟ هاکان کجا غیبش زده؟ به نیم رخش نگاه کردم و با صدایی که از ته چاه میاومد؛ لب زدم. - به نظرت؟ برگشت و بهم نگاه کرد؛ منم متقابلاً به چشمهای بهشتیش زل زدم. - خستهم؛ از همه چی، از همه کس، از این باتلاق کثیفی که توش دست و پا میزنم اما هر دفعه بیشتر غرق میشم. سری تکون دادم، جوابی نداشتم بهش بدم. - شماره موبایلش رو داری؟ عروشا آهی کشید و آروم جواب داد. - آره، ولی خطش رو عوض کرده. «لعنت»ی زیر لب گفتم؛ عروشا دستش رو روی سرش گذاشت و «آخ»ی گفت که نگران نگاه کردم. - خوبی؟ عروشا چشماش رو بست و به صندلی تکیه داد که صدای ارومش سکوت کوتاه ماشین رو شکست. - آره، چیز مهمی نیست؛ هر چند یه بار اینطوری میشم. نفس راحتی کشیدم. - مطمینی ؟ عروشا سری تکون داد، نگرانش شده بودم و این منو عصبی میکرد. کارهام، نگران بودنهام، توجه کردنهام، هیچی دست خودم نبود، هیچی. دیگه خودم رو نمیشناختم. «یک ماه بعد» پی این گشت و گذارها تقریباً یکماه تموم شد و هنوز خیلی از چیزها درست پیش نمیرفت؛ توی این یکماه با عروشا خیلی راحت شده بودم و یه جورایی دوست شده بودیم یا به قول خودش رفیق، اما بنظر من این یه دوستی ساده نبود، چون جوانهای که توی دلم ریشه انداخته بود خبر از حسی بالاتر از یه دوستی ساده رو میداد. با نگاه کردن به پروندههای روی میز از عالم خیال دور شدم و به سرنخهای روبهروم نگاه کردم. شماره ناشناسی که به عروشا روز عروسی پیام داده بود، مطلق به کتایون فرزانه بوده و خط کار نمیکرد. خانواده هاکان رو زیر نظر داشتن؛ اما خبری از هاکان نبود. «پوف»ی از روی کلافگی کشیدم که در زده شد؛ قبل از اینکه اجازه ورود بدم، سیامک وارد اتاق شد و در رو بست. - وقتی میخوایی خودسر بیای تو، چرا در میزنی؟ سیامک لبخندی زد و روی صندلی جلوی میزم نشست. - برو بابا یکی اومده، خیلی مشتاقه تو رو ببینه. با چشمهای ریز شده و لحنی پر شک لب زدم. - کی؟ سیامک پوزخندی زد و نفسی گرفت. - هاکان ملک زاده. شوک شده از پشت میز بلند شدم، لعنتی! چرا خبری از اومدنش نرسیده بود؟ - الان کجاست؟ سیامک سری به تأسف تکون داد و بلند شد؛ همونطور که به سمت در میرفت جوابم رو داد. - بشین میگم بیاد تو. صدای در خبر از بیرون رفتن سیامک رو میداد؛ بعد از چند دقیقه که برام مثل چند سال گذشت؛ در زده شد و پسری چهار شونهای وارد شد. خوب میشناختمش؛ هاکان ملک زاده، همونی که با تمامی بیرحمی خیانت کرده بود. خیانت به جواهری مثل عروشا، دستش رو برای سلام دادن جلو آورد که دستش رو گرفتم. - آقای ملک زاده درسته؟ هاکان سری به تأیید حرفم تکون داد. - بله. دستش رو ول کردم و اشاره کردم بشینه؛ نشست و منم پشت میز نشستم. - خیلی وقته دنبالتون میگشتم جناب ملک زاده. هاکان نگاهی به اطراف اتاق انداخت مثل اینکه دنبال چیزی بود. - درست میفرمایید؛ ایران نبودم و وقتی هم اومدم خانوادم اطلاع دادن که از کلانتری دنبالم اومدن و خب، بفرمایید هر سوالی دارید من پاسخ میدم. نفسی عمیقی گرفتم و نامحسوس سری تکون داد. به چشمهایی که عاری از هر نوع حس بود نگاه کردم؛ یعنی موقع خیانت هم اینطوری بی احساس بود؟! هه! نه؛ اون موقع که خیلی شاد و شنگول میزد. - شما با خانم کتایون فرزانه چه رابطهای دارید؟ غم عجیبی توی چشمهای بیاحساسش شکل گرفت؛ باید هم ناراحت میشد هرچی نباشه نامزدش بود. زنی که توسط خواهر و مردی که قرار بود شوهرش باشه؛ خیانت دیده. - خواهرش نامزد قبلیم بود. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. - یعنی هیچ ارتباطی دیگهای ندارین؟ نیشخندی زد و روی صندلی چرمی خودش رو جابهجا کرد. - منظورتون چیه؟ از پشت میز بلند شدم و روبروش نشستم. - آقای ملک زاده نمیدونم در جریانید یا نه، اما دوماه بعد دادگاه تصمیم نهایی رو بنابر مدارک و شواهد در دست حکم عروشا فرزانه رو میده. هاکان سری تکون داد و خنثی نگاه کرد. - بله میدونم؛ قراره بره زندان. پوزخندی زدم؛ مثل اینکه از قوانین ایران خبر نداشت. سری به چپ و راست تکون دادم و بهش نگاه کردم. - جناب ملک زاده؛ ایران نبودین فکر کنم قوانین این کشور یادتون رفته. محض اطلاع دوماه قبل عروشا فرزانه محکوم به قتل عمد کتایون فرزانه شد و اگه مجرم اصلی رو تا دادگاه نهایی پیدا نکنیم. مکثی کردم؛ گفتنش حتی برای من که فقط دوماهه میشناختمش هم سخت بود. آب دهنم رو قورت دادم و نفسی گرفتم. - حکم خانم عروشا فرزانه، اعدامه. ناباور بهم نگاه میکرد؛ یعنی باید باور میکردم که انتظار همچین چیزی رو نداشته؟! - یع... یعنی چی؟ بدون فوت وقت ادامه حرفم رو گفتم. - من میدونم شما و مقتول با هم ازدواج کرده بودین. تا جایی از زندگی شما با خبرم و امیدوارم کمک کنید تا قاتل پیدا بشه... هر چی نباشه شما هم میخواهید قاتل زنتون مجازات بشه مگه نه؟ هاکان این دفعه چشمهاش رو برای لحظهای بازوبسته کرد. - من چیزی رو نمیدونم. سری به تأسف تکون دادم و آب دهنم رو بلعیدم. - هر طور مایلید؛ تا اطلاع ثانوی تا پایان دادگاه نهایی اجازه خروج از کشور رو ندارید.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
سری به تأسف تکون دادم که صدای سیامک دوباره بلند شد. - اینو هم دعا کن... فتوحی باهام نرم بشه. شروع کردم به نماز خوندن و سیامک دیگه حرفی نزد. بعد از نماز روی زمین نشستم و به جا نمازم نگاه کردم. خدایا من چرا اینطوری شده بودم؟! حال خودم رو نمیدونستم، نمیدونم اسم حسی که داشتم چی بود، ولی هر چی که بود باعث کلافه شدنم میشد. من هر بار اون چشمها رو میدیدم و این حس بهم دست میداد. مثل اینکه با دیدنش هیجان زده میشدم. صدای سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. روی تختش وسیلههای پیدا شده از اتاق کتایون بود. - بدبخت دختره خبر نداره چی به سرش اومده. جانماز رو جمع کردم و داخل کمد گذاشتم. روی تختش نشستم. - احتمالش خیلی زیاده که نامزد عروشا با کتایون در رابطه باشه و با اینکه گردنبندش محل قتل پیدا شده. سیامک سری به تأیید حرفم تکون داد. - من آدرس خونه پدریش و محل کارش رو گرفتم؛ اگه عوض نکنه میتونیم پیدا کنیم. سری به تأیید حرفش تکون دادم. - شمارش رو گرفتی؟ سیامک ابرویی بالا انداخت. - نه. نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم. - افرین، کار خوبی کردی. شماره دختره رو داری؟ سیامک سرش رو خاروند. - فک کنم اره. از سیامک شماره عروشا رو گرفتم. دلم میخواست بابت رفتارم معذرت بخوام، شاید یکم آرومتر میشدم. از اتاق بیرون اومدم؛ حاجی روی مبل نشسته بود و داشت به حرفهای مامان گوش میداد. - سلام. حاجی نگاهی بهم انداخت و مامان لبخندی زد. - سلام شیر پسر جایی میری؟ لبخند محوی زدم. - یکم تو حیاط قدم میزنم. صدای نگران مامان باعث شد بهش نگاه کنم. - خوبی پسرم؟ سری به معنی اره تکون دادم و آروم لب زدم. - خوبم مامان جان، با اجازه. سمت حیاط پشتی خونه که پر از گل و درخت بود رفتم. شماره رو با دستهای سرد و لرزونم گرفتم، با هر بوق ضربان قلبم تندتر میشد. مثل نوجوونهای هیجدهساله استرس داشتم. یک بوق . دو بوق . سه بوق. دیگه داشتم ناامید میشدم که صداش به گوشم رسید. - بله بفرمایید؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم. - سلام عروشا خانم. از صدام منو شناخت؛ این رو میشد از مکث طولانیش فهمید. - مشکلی پیش اومده جناب آریامنش؟ نفس عمیقی کشیدم و زیر لب «بسم ال...ه»ی گفتم. - نه! راستش دلیل مزاحمتم معذرت خواهی بابت حرفهای صبحم بود... من واقعاً بد حرف زدم؛ معذرت میخوام. سکوت ایجاد شد و این نگرانیم رو بیشتر کرد. - عروشا خانم؟! میدونم... میدونم؛ حق دارید حرف نزنید ولی... ولی واقعا من خیلی پشیمونم از کارم، معذرت میخوام. دوباره صدایی نیومد؛ به موبایلم نگاه کردم و دوباره سمت گوشم بردم. - الو! عروشا خانم؟ صدای نفسهای آرومش شنیده میشد؛ بلاخره صداش اومد. - میشنوم. پایین لبم رو گاز گرفتم و دوباره حرف زدم. - نمیخوایید چیزی بگین؟ نفس عمیقی کشید و صدای جدیش طنین انداز روحم شد. - آدمی نیستم که کینه به دل بگیرم... هر آدمی جایز الخطاست؛ فقط میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ لبخند محوی از حرفاش روی صورتم ظاهر شد. - بله بفرمایید. مکث کوتاه بین مکالممون انداخت و بعد چند لحظه حرفش رو زد. - میشه رفتین دنبال هاکان منم... منم همراهتون بیام؟ متعجب از خواستش با چشمهای گرد شده به صفحه موبایل نگاه کردم؛ این دختر دیوونه بود و قصد نداشت عاقل بشه. با صدای «الو» گفتنهای عروشا دوباره موبایل رو روی گوشم گذاشتم و با لحنی پر از تعجب لب زدم. - این کار... این کار مسئولیت داره خانم فرزانه. صدای عاجزانهاش این بار به گوش رسید. - لطفا آقا آراد. اولین بار بود اسمم رو ازش میشنیدم؛ ناخواسته لبخندی زدم و بدون اینکه بفهمم چی میگم جوابش رو دادم. - در دسترس باشید، خبرتون میکنم. صدای ذوق زدش اومد. - مرسی آقا آراد، لطف کردین.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
- امکان نداره برای خونه باشه. به تأیید حرف فتوحی، عروشا ادامه داد. - خونه ما حتی در بیرون و داخل با کارتهای مخصوص باز میشه؛ کتایون هم کار نمیکرد که محل کار داشته باشه. محل کار منم با اثر انگشت باز میشه. سری تکون دادم و زیر لب«بسیار خب»ی گفتم؛ وسیلهها رو از روی میز جمع کردم که همون موقع خدمتکار با چهار تا قهوه روی سینی اومد. سیامک تشکری کرد و دو تا فنجون رو برداشت و روی میز گذاشت؛ فتوحی و عروشا هم برداشتن... به قهوه نگاه میکردم، صدای عروشا منو از خیالاتی که شروع نشده بود؛ بیرون کشید. - برای چی به هاکان شک کردین؟ نگاه کوتاهی به صورت کنجکاوش انداختم و دوباره به قهوه داغی که حلقه های سفید از خودش ایجاد کرده بود؛ خیره شدم. - اینجور مسئلهها ما رو وادار میکنه به هر کسی شک کنیم. عروشا لبخندی زد و بهم نگاه کرد. - من به آدمی که عاشقشم اعتماد دارم؛ اون نمیتونه دستی توی این ماجرا داشته باشه. سری به چپ و راست تکون دادم و توی دلم به سادگیش پوزخندی زدم. - برعکس، اون با یه حرف شما رو راحت از زندگیش انداخته بیرون و شما ادعا عاشقی میکنید. درست میگم؟ سیامک و فتوحی با تعجب به مکالمه ما گوش میدادن. - نه! مطمئنم اون منو فراموش نکرده؛ فقط شرایط الان مارو از هم دور کرده و من مطمئنم اگه بیگناهیم اثبات بشه بازم برمیگرده. اینبار به وضوح پوزخندی زدم؛ این دختر یا خیلی ساده و خنگ بود یا خیلی عاشق! - خانم فرزانه! ما آدمها مثل آب خوردن خیلی خوب و راحت میتونیم با دروغ گفتن خودمون رو قانع به خیالات واهی کنیم. اگه شما نمیخواید باور کنید، من درکتون میکنم... اما لطفاً چشمتون رو به واقعیت نبندین. به سیامکی که داشت به حرفهام گوش میکرد نگاه کردم. - بهتره رفع زحمت کنیم. فقط قبلش بیزحمت نشانیهایی که از نامزدتون، دارید رو به ما بدین. از جلوی چشمای به نم نشسته عروشا دور شدم و قبل سیامک از خونه بیرون زدم؛ نمیدونم چرا حرارت تنم باعث میشد احساس کنم توی آتیش جهنم هستم. کلافه چشمهام رو بستم؛ این دختر خیلی ساده بود و این سادگی حماقت محض به حساب میاومد؛ سوار ماشین شدم. سیامک هم بعد چند دقیقه اومد و پشت رل نشست. راهی که داشت میرفت نشون میداد مقصد بعدی خونهست. بارونی که شروع میکرد به باریدن؛ یادآور چشمهای به نم نشسته دخترک بود. صدایی که تو گوشم پیچید، من رو از فکر کردن به اون سبز جنگلی بیرون انداخت. - چت شد یهو؟ بدون چشم گرفتن از پنجرهای که با قطرههای بارون تار شده بود؛ جوابش رو با لحنی که عصبانیت توش بیداد میکرد دادم. - دختره خنگ... دو دستی زندگیش رو به باد میده. نگاه کوتاه سیامک رو روم حس کردم؛ بعد مکث طولانی صدای خونسردش اومد. - اون از چیزی خبر نداره که منم زیاد از چیزی که تو فکرته خبر ندارم. اصلا... اصلا تو برای چی این همه عصبانی شدی؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. - بریم خونه، بهت میگم. بعد از چند دقیقه پر از فکر، به خونه رسیدیم؛ سیامک ماشین رو وارد حیاط خونه کرد، مهمونی مامان تموم شده بود و این برای منی که نیاز به آرامش داشتم بهترین موقعیت محسوب میشد. نورا و مامان و خدمتکاری که تازه برای کمک تو کارای خونه استخدام شده بود داشتن خونه رو تمیز میکردن. صدای حاج خانوم توی خونه پیچید. - خدا قوت پسرا، گرسنهاید؟ سیامک به طرف آشپزخونه رفت و همونطور جواب مامان رو با خستگی داد. - من که دارم از گشنگی میمیرم. مامان نگاهی بهم انداخت و با چشمای ریز شده سوالش رو پرسید. - آراد خان، دیگه به مامان محل نمیدیا. سرم رو پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه میاومد؛ لب زدم. - کارهام خیلی زیاده حاج خانوم... با اجازه با صدای اذانی که به گوشم پیچید لبخندی زدم. تنها راه آروم شدنم خلوت کردن با خودم و خدام بود. سمت اتاق رفتم؛ اتاق من و سیامک یکی بود و برعکس من، سیامک علاقهای به نماز خوندن نداشت... این باعث میشد هر دفعه سر بحث کوچیکی حاجی سر سیامک منت بذاره. لباسم رو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو وارد اتاق شدم. سیامک لباسش رو عوض کرد و روی تخت دراز کشید؛ جا نماز رو روی زمین پهن کردم. سیامک نگاهی بهم انداخت. - منم دعا کن از دست شمیم راحت بشم.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
سیامک با لبخند محوی جواب فتوحی رو داد. - انجام وظیفهست. وارد خونه شدیم و به طرف سالن پذیرایی رفتیم. - بفرمایید بشنید من عروشا رو صدا کنم. فتوحی رفت و سیامک کنارم روی کاناپه چرمی نشست. از کیسه سیاه رنگ وسیلهها رو در آوردم و روی میز جلویی گذاشتم. - عجب خونه و زندگی راه انداخته. سری تکون دادم. - بیدلیل نیست که مادر پدرش رفتن آمریکا. با شنیدن صدای برخورد پاشنه کفشهایی به زمین؛ مکالممون نصفه موند. فرزانه و فتوحی از پلههای مارپیچی پایین میومدن؛ عروشا با لباس سر تا پا سیاه و موهای آزاد بورش به سمتمون قدم برمیداشت. با دیدن ما لبخند کم جونی زد. - سلام خوش اومدید، ببخشید به زحمت افتادید. این بار به جای سیامک من جواب دادم. - زحمتی نیست خانم فرزانه، خوبین انشالله؟ عروشا بهم نگاه کرد؛ چشمای این دختر به طرز عجیبی محسور و مجذوب کننده بود. - ممنونم شوک عصبی بوده. عروشا و فتوحی دقیقا رو به رومون نشستن؛ سری تکون دادم و زیر لب «صحیح»ی گفتم. عروشا به وسیلههای روی میز نگاه کرد؛ فرصت رو برای پرسیدن سوالهای مد نظرمون جایز دونستم و شروع کردم به پرسیدن. - خانم فرزانه! خوب دقت کنید؛ این وسیلهها رو یادتون میاد یا میشناسین؟! عروشا کنجکاوانه به گردنبند، عکس و انگشتر نگاهی انداخت؛ گردنبند رو از روی پلاستیک لمس کرد و لبخند زد. کمی که دقت کردم دیدم که چشماش آماده باریدن بود؛ مثل اینکه گردنبند خیلی از خاطرههای از یاد رفته رو براش زنده کرده بود. سر بالا گرفت و با دیدن چشماش شکام به یقین تبدیل شد و بعد صدای عروشا با رگههایی از بغض که توش موج میزد به گوش رسید. - اینو... اینو از کجا پیدا کردین؟ به چشمهای سبزش نگاه کردم که آهی از ته دل کشید. این دو تا سبز جنگلی چی داشت که هر بار من رو در برابر خودش تسلیم میکرد؟! با این حال نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - شناختین؟ عروشا دو تا دستش رو پشت گردنش برد و گردنبندی که زیر لباسش بود رو در آورد؛ دقیقا کپی همون گردنبند بود. گردنبندش رو کنار همون گردنبند داخل پلاستیک، روی میز گذاشت. - نامزدم برای من و خودش گرفته بود. سیامک ابرویی بالا انداخت و با تعجب حرف زد. - در حال حاضر نامزدتون کجا هستن؟ عروشا سرش رو پایین انداخت و با صدایی که از ته چاه میومد؛ جواب سیامک رو داد. - نمیدونم؛ ولی بعد این قضیه دیگه قطع رابطه کرد... خبری ازش ندارم. سوال بعدی رو پرسیدم. - اسم نامزدتون؟ عروشا بهم نگاه کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت. - هاکان ملک زاده. شوکه بهش نگاه کردم و پوزخندی زدم... هیچ موقع حسم بهم دروغ نمیگفت. - این انگشتر رو چی؟ تا حالا دیدین؟ به انگشتر روی میز نگاه کرد و چشمهاش رو باز و بسته کرد. - آره چند باری دست کتایون دیدم. سیامک و من برای چند لحظه بهم نگاه کردیم که سیامک با شک به سمت عروشا برگشت. - میدونید که کی گرفته براش؟ لیلی نگاه کوتاهی به انگشتر روی میز انداخت و چشمهاش رو روی هم گذاشت؛ مثل اینکه اون بهتر از عروشا این حلقه رو میشناخت... اما ساکت بود. - به گفته خودش یکی از دوستهاش هدیه تولد داده. پوزخندی زدم و دستی به صورتم کشیدم. - چقدر به نامزدتون اعتماد داشتین؟ فتوحی با تعجب بهم نگاه کرد؛ برای یک لحظه رنگ از روش رفت. عروشا نگاهی بهمون کرد. - ببخشید متوجه نمیشم، منظورتون چیه؟ ناخواسته پوزخند محوی روی صورتم شکل کرد؛ نامحسوس خودم رو جلو کشیدم و خیره به اون دو گوی زمردی لب زدم. - یعنی اینکه تا حالا شک نکردین که نامزدتون خیانتی کرده باشه؟ عروشا شوکه نگاهم کرد اما بعد از مکث کوتاهی، تند جواب داد. - نه نه... همچین چیزی نیست، هاکان اینطوری نیست؛ تا قبل این قضیه خیلی هوامو داشت؛ حتی قرار بود بعد عروسی کتایون درمورد مراسم ازدواجمون حرف بزنیم. ولی... ولی خب، نشد و نامزدی بهم خورد. سری تکون دادم و کلید رو روی میز گذاشتم. - این کلید براتون آشناست؟! برای خونتون باشه یا محل کار؟ عروشا کلید رو برداشت؛ اما اینبار صدای لیلی جلب توجه کرد.
-
ارشیا به سیامک نگاه کرد و با لبخند محوی جواب داد. - آخرین بار پیش کتایون بود... ولی بعدش اصلا یادم نمیاد. سیامک دستی به صورتش کشید و بار دیگه صدای خستهاش به گوش رسید. - دلیل خودکشی مرحوم رو میدونید؟ ارشیا سرش رو پایین انداخت. - خانوادش میگفتن مرگ کتایون براش سخت بوده و طاقت نیاورده. خسته از مکالمه بینتیجه دستی روی شونه سیامک گذاشتم و خطاب به ارشیا حرفم رو گفتم. - در دسترس باشید؛ شاید بهتون احتیاج شد. ارشیا سری تکون داد. بدون حرف اضافهای از جانب هم، هردمون به سمت خروجی قدم برداشتیم و از اون عمارت خفگان، بیرون زدیم. سیامک داشت به فتوحی زنگ میزد. وسیلهها رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتم که سیامک پشت رل نشست و منم کنارش روی صندلی شاگرد جا گرفتم که سیامک موبایلش رو روی داشبورد گذاشت. - نوچ جواب نمیده. ماشین رو روشن کرد و از حیاط عمارت خارج شدیم؛ چند لحظهای نگذشته بود که موبایلش زنگ خورد. اسم لیلی روشن خاموش میشد. یه تای ابروم رو بالا دادم و با لحنی پرسشگرانهای پرسیدم. - از کی تا حالا فتوحی شده لیلی؟ سیامک پشت چشمی نازک کرد و با حرصی که تو صداش مشهود بود لب زد. - باز کن الان قطع میکنه. تماس رو برقرار کردم و رو اسپیکر گذاشتم که صدای فتوحی پخش شد. - بله بفرمایید. سیامک سرفه کوتاهی کرد تا صداش یکدست بشه. - سلام خانم فتوحی بنده... فتوحی نذاشت سیامک حرفش رو کامل کنه؛ دوباره صداش طنین انداز فضای ماشین شد. - میشناسمتون جناب آریامنش. سیامک پشت چشمی برای فتوحیای که پشت تلفن بود نازک کرد و همونطور که داشت فرمون رو میچرخوند جواب داد. - چه عالی! بیزحمت امروز به خانم فرزانه بگین تشریف بیارن کلانتری. فتوحی با این حرف سیامک سکوت کرد و مکث طولانی حاکم شد... اما طولی نکشید که این سکوت از طرف سیامک شکسته شد. - الو خانم فتوحی؟ صدای گرفته فتوحی پیچید. - راستش جناب آریامنش عروشا حالش خوب نیست؛ دکتر بهش استراحت داده. ممکنه شما بیایید؟ سیامک بهم نگاه کرد که با باز بسته کردن چشمم موافقتم رو بهش گفتم. - باشه،حتماً. بیزحمت آدرس رو میفرمایید؟ صدای بشاش فتوحی اومد. - لوکیشن رو براتون میفرستم. تماس رو قطع کردم؛ چند دقیقه بعد، از طرف فتوحی لوکیشن فرستاده شد. - فرستاد. سیامک نگاه گذرایی به من انداخت. -کجاست؟ با دقت به لوکیشن نگاه کردم و همونطور که چشمم به نقطه سبز رنگ روی صفحه بود لب زدم. - همین نزدکیه خیابون... سیامک سوتی کشید. - وضع همشون توپه ها! سری به تأیید حرفش تکون دادم. - چه فایده... زندگی آرومی ندارن. صدای پوزخند سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. - نه که ما خیلی خانواده آرومی هستیم... تا همین دیروز داشتیم دار و ندار مون رو سر بدهیها از دست میدادیم؛ یادت رفته؟! یا نمیخوای تجدید خاطرات کنی؟ با یادآوری دو سال پیش چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تیکه دادم. حق با سیامک بود؛ ولی به لطف خدا بدهیها توسط خیرخواهی بسته شد. تا رسیدن به خونه فتوحی هر دو مون ساکت بودیم؛ سیامک ماشین رو جلوی خونه پارک کرد و پیاده شدیم. زنگ رو زدم که در با تیکی باز شد و رفتیم داخل. صدای آروم سیامک زمزمه وار به گوشم رسید. - کفشم رو در بیارم؟ نگاهی به خونهی که کم از قصر نداشت انداختم. - نه اینم مثل خونه فرزانست؛ نمیخواد. از پلهها بالا رفتیم فتوحی با بلوز و شلوار آبی رنگ جلوی در شیشهای ایستاده بود؛ موهای نارنجی رنگش که آزادانه گذاشته بود، میدرخشید. مثل اینکه این اقشار علاقه ای به پوشیدن موهاشون ندارن. - ممنونم از درکتون زحمت کشیدید تا اینجا اومدین، بفرمایید تو.
-
- نه! بهتره وسایلها رو جمع کنیم؛ الان وقت کافی برای بررسی نداریم. با چشمهای ریز شده بهش نگاه کردم. چرا اینطوری رفتار کرد؟! سری تکون دادم و وسایلها رو داخل کیسه مخصوص گذاشتم؛ سیامک کشو و لباس هارو مثل حالت اولیه گذاشت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختیم تا مثل قبل باشه، از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق عروشا قدم برداشتیم. برعکس اتاق کتایون که سفید بود؛ تم صورتی رنگی داشت. از پشت پردههای سفید، تراس بزرگی که میز صندلی گذاشته شده بود؛ دیده میشد. اطراف تراس گل و گیاه چیده بودن، یه بخش از دیوار برگههایی که نوشتههای عاشقانه داشت جلب توجه میکرد. نوشته ای همراه با گل خشکی که روی دیوار چسبیده شده بود من رو وادار کرد تا به سمتش برم. با یکم نزدیک شدن نوشته رو تونستم بخونم. «او تمام دلخوشی این دل پر آشوب من است... و نقطه میگذارم پایان تمام خاطرات خوب من در ڪنار او...!» نکته جالب این بود که هیچ کدوم از نامهها به طور مستقیم به کسی اشاره نشده و تمام مخاطب نامهها نامشخص بودن. «او» منظورش کیه؟ عروشا؟ پس چرا مستقیم اسمش رو نبرده؟ سیامک داشت با دقت کشوها رو نگاه میکرد. گوشهای از اتاق روپوش سفیدی روی آویز مخصوص چشمک میزد. بعد از مدتی گشتن اتاق، هیچ چیز مشکوکی و خاصی پیدا نکردیم و اتاق خارج شدیم؛ به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتیم. - فکر نکنم چیزه جالبی در انتظارمون باشه. سیامک ابرویی بالا انداخت. - چطور؟! دستی به لبم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. - یه حسی میگه این قتل باخبر از اهالی اینجا انجام شده. سیامک سری به تأسف تکون داد و چند بار روی شونهام زد. - چقدر روی این موضوع فکر کردی؟... دیوونه شدی؟ یعنی میخواستن دستی، دستی دختراشون رو از بین ببرن؟ دیگه چی؟ با رسیدن به سالن، کلافه دستی لای موهام کشیدم. - نمیدونم، اما هر اتفاقی افتاده یکی با خبر از این مرگ بوده؛ به فتوحی زنگ بزن عروشا فرزانه بیاد کلانتری. سیامک سری تکون داد و با گفتن «باشه» مکالمه رو به پایان رسوند؛ به سمت میز گرد گوشه سالن قدم برداشت که منم پشت سرش راه افتادم. عکسهای خانوادگی خانواده فرزانه توی قابهای جداگانه روی میز چیده شده بود؛ محمد فرزانه، نیلوفر فتوحی، کتایون فرزانه، ارشیا فرزانه و عضو کوچیک خانواده عروشا فرزانه. ثانیهای نگذشت که با اومدن صدای قدمی چشم از عکسها برداشتم؛ مرد میانسالی با موهای سیاه که چند تار سفید بینشون افتاده بود مواجه شدم. نگاه کوتاهی به سیامک انداختم... اون هم مثل من به مرد روبهرومون نگاه میکرد. مرد با دیدنمون لبخند محوی زد و به سمتون قدم برداشت. - سلام، خوش اومدین... بنده محمد فرزانه هستم. سیامک لبخندی در جواب محمد زد و در قبال دست دراز شده از طرف محمد، دست داد. - خوشبختم از ملاقتتون جناب فرزانه. محمد با چشمهای ریز شده نگاه دقیقی به سیامک انداخت... لحن پرسشگرانش طنین انداز شد. - چقدر قیافه شما آشناست. سیامک نامحسوس آب گلوش رو قورت داد و لبخند پهن و پر از استرسی زد. - آدمها شبیه هستند جناب فرزانه. بدون توجه به مکالمه اون دوتا سوالم رو مطرح کردم. -جناب فرزانه! این اواخر بین دخترهاتون خصومتی پیش اومده بود؟! با این حرفم محمد به عکسها نگاه کرد و به فکر رفت؛ سکوت سنگینی فضا رو دربر گرفته بود. محمد دستی به چشمهای نم نشستهاش کشید و صداش سکوت رو شکست. - این اواخر کتایونم مشغول خریدهای عروسی بود؛ وقت نداشت برای دعوا و خصومت... اگه هم چیزی باشه من خبر ندارم. میخواستم سوال دیگهای بپرسم که محمد دست پیش گرفت و قبل من حکم پایان مکالمه رو داد. - من کار دارم؛ متأسفم نمیتونم بیشتر از این در خدمتتون باشم... با اجازه. سری تکون دادیم. - اجازه ما هم دست شماست؛ بفرمایید لطفاً. محمد بدون حرف اضافهای با قدمهای بلند به سمت در خروجی قدم برداشت. صدای ارشیا برای بار دیگه جلب توجه کرد. - کارتون تموم شد آقایون؟ اینبار به جای من سیامک زودتر جواب داد. - بله. موبایلها رو اوردین؟ ارشیا به دو تا موبایل توی دستش نگاهی انداخت و با صدای آرومی لب زد. - آره. با چند قدم خودش رو بهمون رسوند و موبایلها رو به طرفم گرفت؛ همزمان با گرفتن موبایلها صدای سیامک که مخاطبش ارشیا بود بلند شد. - رمزهاشون؟ با این حرف نگاهی به ارشیایی که در قبال این حرف پوزخندی به صورت داشت؛ انداختم. - هیچ کدوم رمز ندارن... یعنی خودشون نمیذاشتن. سیامک لبش رو به یه طرف جمع کرد و پوفی کشید؛ مثل اینکه سوالی یا حرفی ذهنش رو مشغول کرده بود اما نمیخواست بیانش کنه، بعد از چند لحظه لب زد. - جناب فرزانه! شب عروسی برای مراسمتون از شرکت خاصی خدمتکار به کار گرفتین؟ برای بازپرسی باید بدونم. ارشیا چونش رو لمس کرد و نامحسوس سری تکون داد. - راستش کارهای تشریفات و خدمهها، به عهده مرحوم فرشاد بود... من زیاد در جریان نیستم. سیامک برای بار دیگه سوالی که تو ذهن من بود رو پرسید. - مرحوم اون شب کجا بودن؟
-
زن با موهای آزاد و همچنین ته چهرهای شبیه عروشا توی چارچوب در ظاهر شد؛ عجیبا اصالت و غرور از سر تا پای زن میبارید. صدای سیامک سکوت کوتاه اتاق رو شکست. - بنده سرگرد آریا منش هستم؛ ایشون هم همکارم هستن. شما؟ زن نگاهی بهمون انداخت و دستی به موهای بافته شده بلندش کشید. - نیلوفر فتوحی هستم. کارتون تموم شد در اتاق رو ببندید. بدون منتظر بودن حرفی از طرف ما رفت که صدای سیامک جلب توجه کرد. - این دیگه کی بود؟ نگاهی بهش کردم و ابرویی بالا انداختم. - مشخص نبود؟ مادر قاتل و مقتول. سیامک سوت کوتاهی زد و زیر لب «صحیح»ی گفت. - بزنم به تخته، واقعا پول آدم رو جوون نگه میداره؛ همین الان با رسم شکل دیدم. همونطور که به کشو آخر نگاه میکردم « اوهوم»ی گفتم؛ برای بار دیگه صدای سیامک باعث شد از افکارم دور بشم. - تو به چی زل زدی؟ دوباره ارور داد مغزت؟ کلافه از حرفهای پوچش چشمم رو بستم و پوفی کشیدم. - چرت نگو سیامک؛ این کشو نسبت به بقیه کشوها خیلی فضای کمی داره... هم سر و صدا میکنه. سیامک نگاهی به من انداخت و سری به تأسف تکون داد. - شرلوک هولمز شدی باز؟ کشو دیگه؛ مثلاً کشوهای کمدت صدا نمیده؟ سری به چپ و راست تکون دادم. - نه! اینطوری نمیشه؛ چیزی همراهت داری اینو باز کنم؟ روی زمین نشستم؛ کشو رو درآوردم و روی تخت گذاشتم. سیامک از جیبش چاقوی کوچیکی درآورد و به سمتم گرفت. نگاهی به دستی که چاقو به طرفم گرفته شده بود، انداختم و دوباره به سیامک نگاه کردم. - اینو از کجا اوردی؟ سیامک لبخند ژکوندی زد و دو ابروش رو چند بار بالا انداخت. - هر از گاهی لازم میشه؛ فعلا بگیر کارتو راه بنداز. چاقو رو از دستش گرفتم و کف کشو رو باز کردم؛ منظره روبهروم باعث شد پوزخندی کنج لبم بشینه، پس حدسم درست بود؛ با برداشتن کامل کف چوبی حدسم به یقین پیوست. نگاهی به سیامکی که با تعجب به جاساز موجود نگاه میکرد؛ انداختم. - در رو ببند سیامک. سیامک با عجله به سمت در قدم برداشت و در رو بست؛ راه رفته رو دوباره برگشت و روی تخت نشست. به وسیلههای داخل جاسازی که تازه کشف کرده بودم، نگاه کردم. یه دست کلید با چند تا عکس و یه جعبه انگشتر بود. جعبه رو باز کردم؛ چراغ کوچیکای داخل جعبه روشن میشد و زیبایی انگشتر رو چند برابر میکرد. سیامک عکسها رو برداشت و نگاهی بهش انداخت. انگشتر رو برداشتم و به داخلش نگاه کردم. دو تا کلمه انگلیسی «کا و اچ» هک شده بود که ناخواسته پوزخندی روی لبم اومد. همونطور که به انگشتر نگاه میکردم سوالم رو از سیامک پرسیدم. - اسم شوهرش چی بود؟ سیامک چشم از عکسها برداشت و با چشمهای ریز شده جواب داد. - شوهر کی؟ پوزخند روی لبم جا خشک کرده بود و قصد رفتن نداشت؛ همونطور که به انگشتر خیره شده بودم جواب سیامک رو دادم. - کتایون فرزانه. مکث کوتاهی که از طرفم سیامک شده بود نشون میداد داره تلاش میکنه تا اسم طرف رو به یاد بیاره؛ پس از مدت کوتاهی صدای سیامک باعث شد حواسم بهش جمع بشه. - فرشاد یزدانی. نفسی بیرون دادم. لعنتی! پس این کی بود؟ اصلا انگشتر مال کتایون بوده؟ چرا هیچی سر جاش نیست؟ حلقه رو داخل جعبه گذاشتم. - این عکسها رو ببین. به سمت سیامک برگشتم و به عکسها نگاهی انداختم. کتایون و عروشا و دو تا پسر دیگه کنارشون بودن؛ منظره پشت سرشون نشون میداد که برای کوهنوردی رفتن. به پشت عکس نگاه کردم... اما نوشتهای نبود. توی عکس بعدی، کتایون کنار برج ایفل ایستاده بود بدون توجه به عکس برای بار دیگه به پشت عکس نگاه کردم... این دفعه برعکس عکس قبلی نوشته داشت. «از طرف ملیس و ملیسا و ها...» بقیه حرف پاک شده بود و این خیلی بد بود. یعنی ملیس و ملیسا کی بودن؟ با چشمهای ریز شده به سمت سیامک برگشتم و با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم. - سیامک؟ سیامک از وسیلههای داخل کشو چشم برداشت و سوالی بهم نگاه کرد. - توی پرونده، اسمهای ملیس و ملیسا بودن؟ با اومدن اون دو تا اسم بین ابروهای سیامک چینی افتاد و صورتش رنگ ناراحتی به خودش گرفت.
-
سیامک به در قفل شده اتاق کناری نگاهی کرد. - اتاق کناری برای کیه؟ ارشیا نگاه کوتاهی به در انداخت و زمزمه وار جواب داد. - برای عروشاست. نفسی بیرون دادم و به سمتش برگشتم. - پس اینجا رو هم چک میکنیم. ارشیا سری تکون داد. - یه لحظه وایستید کلید بیارم؛ درها قفلاند. به سمت در روبهروی اتاقها رفت و وارد شد؛ بعد از چند دقیقه با کلید برگشت و در هر دو تا رو باز کرد. - من میرم موبایلها رو بیارم. با رفتن ارشیا، بدون حرف اضافهای وارد اتاق اول شدیم. به هیچی دست زده نشده بود؛ مثل اینکه همین دیروز همه چی اتفاق افتاده. صدای سیامک باعث شد چشم از اتاق بردارم. - دستکش ها پیشتن؟! سری تکون دادم. - آره. سیامک از اتاق گذشت و وارد سرویس بهداشتی شد؛ پشت سرش حرکت کردم. تو بخشهای اول هیچ چیز مشکوکی نبود... اما وقتی به سمت وان حرکت کردیم؛ بوی خیلی بدی فضا اون قسمت رو گرفته بود. سیامک دستش رو روی بینیش گذاشت. - اوف چه بوی گندی میاد از اینجا. ماسک رو جلوی سیامک گرفتم که از دستم گرفت؛ خودمم ماسک رو زدم و همونطور که به اطراف نگاه میکردم لب زدم. - گفت که به هیچی دست نزدن؛ بوی خون موندست. سمت وان رفتم؛ با دیدن خون خشک شده داخل وان نشون میداد خون همراه با آب بوده. پس عروشا درست میگفته؛ وان پر از آب بوده. با صدای سیامک، بهش نگاه کردم. ـ اینو. به گردنبند طلای توی دستش گرفته بود نگاهی انداختم؛ گردنبند مردونه چرا باید توی اتاق کتایون فرزانه باشه؛ از همه عجیبتر این گردنبند کجا بوده که الان پیدا شده؟ با چشمهای ریز شده بهش نگاه کردم. - از کجا پیدا کردی؟! ابرویی به سمت گلدون کنار اتاق انداخت. - کنار گلدون حموم. ابرویی از تعجب بالا انداختم. - امکان نداره موقع قتل این گردنبند اینجا باشه. سیامک گردنبند رو داخل کیسه مخصوص گذاشت و درش رو بست. - شاید هم بوده و ندیدن. پوزخندی زدم؛ امکان نداشت. - کاظمی سه بار گروه تجسس فرستاده؛ اونقدر هم کور نیستن. سیامک که قانع شده بود؛ سری تکون داد و بدون حرف اضافه به اطراف نگاه کرد. اطراف وان رو دوباره از نگاه گذروندم؛ چیز مشکوکی نبود. به سمت شیر وان رفتم؛ چرا تا حالا انگشت نگاری نکرده بودن؟! صدای سیامک من رو از فکر دراورد. - به چی نگاه میکنی؟! به شیر وان زل زدم و آروم جواب دادم. - اگه وان پر آب بوده؛ پس باید یکی شیر آب رو باز کرده باشه و اثر انگشتش روی شیر باشه... اما چرا نمونه برداری نکردن؟ سیامک ابرویی بالا انداخت. - کاظمی میگفت اثر انگشتهای دختره فقط روی شیر بوده. پوزخندی روی لبم آوردم و به سیامک نگاه کردم. - اصلا انگشت نگاری نکردن؛ مطمینی کاظمی اینو گفته؟ هر دومون ساکت بودیم که سوال توی ذهنم رو به زبون آوردم. - دوماد شب عروسی کجا بود؟ شب قتل زنش؟ سیامک زیر لب « ال..ه اکبر»ای گفت و پشت چشمی نازک کرد. - من چه بدونم آخه جوری حرف میزنی انگار من پیش دوماد بودم؛ بیا بریم چیز دیگهای پیدا نکردیم. سری تکون دادم. - اتاق رو هم بگردیم، بهتره. در سرویس بهداشتی رو بستم که سیامک سمت کند دیواری رفت؛ من هم سمت کشوهای میز آرایش داخل اتاق قدم برداشتم اما هر چقدر میگشتم جز چند تا لباس چیز خاصی گیرم نیومد؛ کشور آخر میز رو هم باز کردم مثل بقیه کشوها در لباس بود اما چیزی که منو کنجکاو کرد فضای داخلی کشو بود و برعکس کشوهای قبلی خیلی سر و صدا میکرد؛ با این حال بلند شدم. سیامک ماسک رو درآورد و توی جیبش گذاشت. - چیز خاصی ندیدم، تو چی؟ سری به چپ و راست تکون دادم و همونطور که به کشو اخری نگاه میکردم، لب زدم. - نه! منم ندیدم. درسته، چیز خاصی نبود؛ اما کشو آخر، فضای خیلی کمی نسبت به بقیه کشوها داشت و این ذهن من رو درگیر میکرد. صدای زنی به گوشم رسید و باعث شد چشم از کشو بردارم. - شما کی هستید؟ هر دومون به زنی که این سوال رو پرسید نگاه کردیم.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
*** «آراد» - به اتاق دست زدین؟! فنجون رو به سمت لبش برد و کمی مزه کرد؛ به عنوان فردی که یه خواهرش رو از دست داده بود و اون یکی حکم اعدام خورده بود؛ زیادی خونسرد و بیخیال به نظر میرسید. با صدای برخورد فنجون به شیشه میز، از افکارم دور شدم. - نه کسی جرات نکرده داخل بره، قاعدتاً بعد اون اتفاق کسی هم نمیتونه قدم بزاره. با چشمای ریز شده، سوالی رو که باید قبلاً پرسیده میشد رو پرسیدم. - اون شب رو جز به جز لطفا تعریف کنید. کجی خاصی گوشه لبش جا خشک کرد و با سر تکون دادن به عنوان تأیید حرفم لب گزید. - من تو کلانتری همه چی رو توضیح داده بودم. پوزخندی در قبال حرفش زدم. - ببینید جناب فرزانه، باید با ما همکاری کنید؛ من مطمینم شما نمیخوایید یکی بیگناه اعدام بشه؛ مخصوصا اگه اون یه نفر خواهرتون باشه. برای مدت کوتاهی به فنجون سفید رنگش نگاه کرد؛ داشت به چی فکر میکرد؟ به اینکه الان باید چی در جواب بگه؟ صدای خونسردش سکوت کوتاهمون رو برای بار دیگه شکست. - من و عروشا کنار هم نشسته بودیم؛ از طرف کتایون پیام اومد و خب... تا اونجایی که یادمه میخواست عروشا بره بالا تا تور عروسیش رو درست کنه. حرفش رو قطع کرد و برای بار دوم خم شد تا فنجون قهوه رو برداره. کارهاش قابل درک نبود؛ یعنی حال آدم داغ دار اینطوری باید باشه؟ پا روی پا انداخت و محتوای فنجون رو این بار سر کشید؛ و چند لحظه بعد شروع به حرف زدن کرد. - ده دقیقه نگذشته بود که یکی از خدمتکارها گفت درگیری بین عروشا و کتایون پیش اومده؛ قاعدتاً منم با عجله سمت بالا رفتم. ولی... نفسی گرفت و مکث کوتاهی کرد. - عروشا توی وان داشت صورت کتایون رو لمس میکرد. سیامک ابرویی بالا انداخت و با لحنی که رگههای شک توش بود؛ لب زد. - پس ندیدید که خواهرتون درگیر باشه و یا منجر به قتل بشه؟ ارشیا فنجون رو روی میز گذاشت که صداش به گوش رسید. - نه! ولی وقتی میان میگن درگیری پیش اومده و توی اتاق کسی جز اون نیست؛ چه نتیجهای میگیرید؟ سری به تأسف تکون دادم و ناباور با لحنی تند و صدایی که از عصبانیت بلند شده بود، لب زدم. - جناب فرزانه! شما میفهمید چیکار کردین؟! با زندگی یه نفر فقط از روی نتیجهگیری خودتون بازی میکنید. واقعاً که... صدای پوزخندش پنهون نموند و صداش بیشتر روی اعصابم شلاق زد. - غیر این مگه ممکن بود؟ چشمهام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. سیامک به میز شیشهای زل زده و فقط نظارهگر مکالمه ما بود، با لحن اروم تر از قبل لب زدم. - مقتول در چه وضعی بود؟ منظورم کتایون فرزانست. ارشیا سرش رو پایین انداخت و دستی به صورتش کشید؛ اسم کتایون باعث میشد یاد خاطرات تلخش بیوفته. - با لباس عروسی داخل وان بود. بدون فوت وقت سوالم رو پرسیدم. - وان پر آب بوده یا خشک؟ بین ابروهای ارشیا چینی افتاد که باعث شد اخمی روی صورتش به وجود بیاد؛ مثل اینکه داشت به اون شب هر چند تلخ و نحس برمیگشت. - یادم نمیاد؛ ولی وقتی داشتن جنازه رو میبردن لباسش خیس بود. اینبار صدای سیامک بلند شد. - بیزحمت تا وقتی که ما به اتاق سر میزنیم؛ شما تلفنهای کتایون فرزانه و عروشا فرزانه رو برامون بیارید. ارشیا سری تکون داد و بلند شد. - بفرمایید راهنمایی کنم. من و سیامک بلند شدیم؛ خونه خیلی شیکی داشتن، نشون میداد خانوادهای به دور از فکر مادیات هستند و این یعنی اگر هم درگیری بوده از روی ارث و میراث خانوادگی نیست؛ از پله ها بالا رفتیم و جلوی دو تا در ایستادیم که ارشیا به در سفید رنگی اشاره کرد. - اینجاست.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
«حال» اشکهایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه میفهمد نه خورشید. به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهیای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت ها رو میداد. بینیم رو بالا کشیدم و با دستهایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بیپاسخ تازه به فکر لیلیای که نگرانم شده بود، افتادم. قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم. صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش میرسید. - کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟ لبخندی به نگرانیای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا میشد تا به فکر من باشه. - خوبم لیلی نگران نباش. نفس آسودهای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید. - دلم هزار راه رفت؛ اصلا معلوم هست کجایی؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو با درد بستم. - همون پارک همیشگی. لیلی با لحن کنجکاو لب زد. - کدوم پارک؟ به اطراف نگاه کوتاهی انداختم؛ سرم رو به نیمکت تیکه داده و به آسمون تیره بالای سرم نگاه کردم. ـ همونی که کتایون و فرشاد باهم قرار میذاشتن. ـ بمون همونجا، میام. تماس رو بدون حرف اضافهای قطع کردم و قدم زنان به سمت خروجی پارک رفتم. با هر قدمی که بر میداشتم، خاطرات شیرینی که توی این پارک رقم خورده بود؛ مثل فیلم مرور میشد. کتایون به عشق فرشاد هر لحظه میومد اینجا، همون فرشادی که فردای شب عروسی خودکشی کرده بود. نمنم بارون دوباره به تن خیابون شلاق میزد. با صدای عروشا گفتنهای آشنایی سر بلند کردم. لیلی همراه با چتر قرمز رنگش به طرفم تند قدم بر میداشت؛ تا رسید به من نگاهی به سر و روم انداخت و با نگرانی مشهودی دستی به صورتم کشید. - خوبی؟ لباسات خیس آبه دختر، سرما میخوری. تلخ خندهای کردم و به چشم هایی که توی سیاهی شب رنگ باخته بودن نگاهی کردم. - مهمه؟ لیلی متاسف سری تکون داد. - چرا اینطوری میکنی با خودت آخه دختر؟! مجبور شدم به ارشیا زنگ بزنم ببینم کجایی. کنجکاو با چشمهای سوالی نگاهی کردم. - خب؟ لیلی سری به پایین انداخت که صدای ارومش به گوش رسید. - میگفت سر خاک دیدتت. نیشخندی زدم و به سمت ماشین قدم برداشتم؛ لیلی خودش رو بهم رسوند و چتر رو بالای سرم گرفت. چشمهام رو برای لحظهای بستم و ناخواسته لب زدم. - سیگار داری؟ لیلی با چشمهای نگران نگاه کوتاهی انداخت. - تو که ترک کرده بودی؛ نکن این کارو با خودت دختر خوب... نمیدونم چی بین تو و ارشیا گذشته؛ ولی... ولی وقتی شنید ازت خبر نیست... نفس عمیقی کشید و با سری پایین افتاده ادامه حرفش رو گفت. - خیلی نگرانت شد. زنگ موبایل لیلی بلند شد؛ دوتامون ایستادیم. چتر رو از دستش گرفتم که لیلی موبایلش رو از کیفش درآورد و نگاهی به صفحهای که در حال روشن خاموش شدن بود، انداخت و بعد نگاهی بهم کرد. سری تکون دادم و به چشماش زل زدم، با صدایی گرفته، حدسی که از شخص پشت تلفن داشتم رو به زبون آوردم. - ارشیاست؟ لیلی سری به تأیید حرفم تکون داد. - اره. تماس برقرار شد و صدای ارشیا سکوت کوتاه بینمون رو شکست. صدای بلندش از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود. - الو؟! لیلی چیشد؟! پیدا کردی؟! الو؟! لیلی نگاهش رو به من بود؛ اما مخاطبش ارشیا. - اره. صدای مضطرب ارشیا دوباره به گوش رسید. - خوبه؟ لیلی سری به پایین انداخت و با صدایی ارومی جواب داد. - اره خوبه. سکوتی کوتاهی برقرار شد و دوباره صدای ارشیا اومد. - مراقبش باش. صدای قطع تماس باعث شد حرف لیلی قطع بشه. همین نگرانیش هم خودش نعمتی بود.
-
خسته شدم؛ از این همه بیرحمی، از این همه سیاهی و گمراهی. داشتم فرار میکردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا میرفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟ توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟ وقتی توی این شهر که صداهای در از گناه چهار گوشهاش رو پرکرده؛ حکم مرده متحرک رو داشتم کجا باید میرفتم؟ جایی برای مردههای متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟ سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نمنم قطرات بارونی که روی صورتم مینشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود. آسمون این شهر هم با تموم بیرحمی دلش باریدن میخواست؟ چه تضاد عجیبی. بوقهای مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد. با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب میشناختم و اگه چنین اتفاقهایی نمیافتاد، میتونستم هفته بعد توی خارج از کشور باهاش کنفرانس بدم... اما، چه حیف که روزگار بازی تلخی برام رقم زده بود و من چارهای جز تسلیم شدن نداشتم. لبخند محوی زدم و کمی سمت پنجره خم شدم. کامران بود... کامران حضرتی دکتر قلب و عروق؛ با دیدنم لبخندی زد. - خانم دکتر شمایید؟ لبخندی زدم. - خوبید دکتر حضرتی؟ کامران متعجب ابرویی بالا انداخت. - ممنون، بفرمایید برسونمتون. نگاهی به خیابان نم گرفته انداختم و دوباره به کامران نگاه کردم. - دلم گرفته، میخوام قدم بزنم. کامران با چشمهای از حدقه دراومده به خیابون نگاه کرد و به سمتم برگشت. صدای متعجبش بین صدای بارونی که شدت گرفته بود؛ طنین انداخت. - آخه توی این بارون؟ کلافه از سوالاتش چشمی به معنی تأیید حرفش باز و بسته کردم و لبخندی محوی روی لبم آوردم. - به نورا خانم سلام برسونید؛ با اجازه. به ناچار سری تکون داد. بدون حرف اضافی از ماشینش دور شدم، لبم از تلخی سرنوشتم کج شد. با رسیدن به پارک سرسبز و آشنا، لبخند تلخی زدم. روی نیمکت نم زده پارک بدون توجه به خیش شدن لباسم نشستم؛ چند دقیقهای از قطع شدن بارون میگذشت؛ اما من برخلاف اشکهای زود گذر این شهر هنوز برای سرنوشت تلخم سوگ داشتم. هر چه بیشتر به اطراف نگاه میکردم؛ خاطرات شیرینم با خواهری که دیگه وجودی نداشت، تو ذهنم مرور میشد. درختهای سر به فلک کشیده حکم چتری زیر بارون رو داشتن... هرچند شکننده. «پنج سال پیش» - کتایون مامان بفهمه میکشه مارو. کتایون پشت چشمی نازک کرد و به راهش ادامه داد. - نترس بابا کسی بهش چیزی نگه نمیفهمه. لبخندی به بیخیالیش زدم و با نشستن کتایون روی پلههای سنگی سیاه رنگ، کنارش نشستم. - میگم کتی؛ وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار میکنی؟ کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد. - گریه میکنم و با ماه حرف میزنم. به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر میدرخشید، نگاهی انداختم. - حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟ کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشمهام زل زد. - هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی میبینه و اون یکی میشنوه. ابرویی از جواب بیسر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج میزد، بهش نگاه کردم. - یعنی چی؟ دستهام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست. - پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم. کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خندهای کرد؛ سری تکون داد و لب زد. - خورشید به ماه گفت: «جایمان را عوض کنیم؟» ماه گفت: «آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه میکنند؟» خورشید گفت: «آیا تو میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟»
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
چشمهام رو بسته بودم؛ صدای گریههای مامان و نورا به گوش میرسید و این اذیت کننده بود. سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج میزد کنار گوشم زمزمه کرد. - خوبی دردت به جونم؟ با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم. - خو... خوبم. صدای پرسشگرانه سیامک بین گریههای نورا طنین انداخت. - چرا اینطوری شدی؟ مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد. - من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد. چشمام رو باز کردم؛ پرده خیسی از گوشه چشمهام کنار رفت. سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا قفل شد. صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده. - همکار کامران کیه نورا؟ ما میشناسیم؟ نورا اشکهای روی گونش رو با پشت دست پاک کرد و بینیش رو بالا کشید. - نمیدونم میشناسی یا نه، اسمش عروشا فرزانه هست. سیامک مثل من شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده بهم نگاه کرد. شاید به هرکسی میگفتیم باور نمیکرد؛ اما این اتفاق تصادفی نبود. شنیدن اسمش از زبون نورا و شناختن کامران همه و همه... خواسته خدا بوده. هیچ موقع فکرش رو نمیکردم که دختره دکتر باشه؛ حالا حرفهای فتوحی برام روشن شده بود. مامان با تعجب به دوتامون نگاه کرد و با صدایی مضطرب و لرزون پرسید. - چی شده که اینطوری با شنیدن یه اسم به هم میریزید؟ سیامک بدون توجه به سوال مامان به نورا نگاه کرد. - کامران میشناسه دختر رو؟ نورا سری به تأیید تکون داد. - اره داداش، حتی کامران چندین بار با دختره عمل مشترک داشته. سیامک بهم نگاه کرد و آروم لب زد. - آراد؟ «عروشا» سر خاکش آب ریختم و بدون توجه به خاکی شدن لباسهام کنار قبرش دراز کشیدم؛ با یه دستم قبر سردش رو بغل کردم. این آغوش برعکس آغوشهای قبلی کتایون سنگ و بیروح بود. البته! این اخرا اون آغوش گرم کتایون دست کمی به الان نداشت؛ با این حال لبخند پر از دردی زدم که قطره اشکی از چشمم روی خاک سرد فرو نشست. سرم رو بیشتر روی قبرش کشیدم و سرماش رو به جون خریدم. دوباره مثل این یه ماه دردهای دلم رو پیشش باز کردم؛ دردهایی که سر سایه خودش داشتم تجربه میکردم. با صدایی گرفته پربغض لب زدم. - کتایون؟ جات سرده ابجی جونم؟ همیشه از سرما بدت میومد مگه نه؟ ولی... ولی کتی، با رفتنت منو انداختی تو جهنمی که هیچ راه فرار نداره... من از آتیشش میسوزم. همه فکر میکنن من تو رو... تو رو کشتم... ولی خودت میدونی، من... من جونمو بهت میدادم. بینیم رو بالا کشیدم. لبخندی به دردهای دلم زدم و صحبتم رو ادامه دادم. - میدونی چیشد کتی؟ مامان میگه منو تا بالای دار نبینه راحت نمیشه، ارشیا میگه تو قاتل کتایونی، هاکان وقتی شنید که من تو رو کشتم بهم پشت کرد و رفت؛ کتی! با رفتنت بابا پیرتر شد و شکست... ولی تنها کسی که بهم هیچی تا الان نگفته بابامه... باهام حرف نمیزنه، ولی... ولی دلم رو هم نمیشکنه، لیلی میگه بیگناهیم رو ثابت میکنه؛ ولی... ولی ای کاش بلند میشدی و به همه میگفتی... میگفتی خواهرم منو نکشته؛ شاید... شاید از این جهنم خلاص میشدم. گریههام تبدیل به زجه شده بود و بین هر حرفم هقهق میکردم. - کتی خیلی درد دارم... کتی دارم میسوزم... کتی؟ جواب بده کتایون... د حرف بزن لعنتی؛ بگو چه گناهی داشتم منو تو این جهنم انداختی و رفتی؟ من که برات زندگیم رو فدا میکردم... چرا با تهمت قتلت منو سوزوندی؟ زجه میزدم ، فریاد میزدم... اما کسی حرف منو نمیفهمید و حتی نمیشنید! از روی قبر بلند شدم و لبخندی زدم. به قبر سفیدی که اسم «کتایون فرزانه» خودنمایی میکرد؛ نگاهی کردم. - کتایون درسته من الان جهنمم؛ ولی... ولی مطمینم جات توی بهشته؛ دلت پاکه کتی. منم شاید سه ماه دیگه بیام پیشت. با لباسهای خاکی بلند شدم و روی پاشنه پا چرخیدم؛ اما با دیدن مرد روبهروم «هین» بلندی کشیدم و ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم؛ سنگ قبر پشتم مانع حرکتم شد. ترسیده و هول کرده لب زدم؛ کلمات رو تیکه، تیکه کنار هم میچیدم. - ب... بخدا دلم... تن... تنگ شده بود... غلط کردم ترو خدا نزن. فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت همونطور که بهش نگاه میکردم از روی زمین کیفم رو برداشتم. بدون حرف میخواستم برم که حرفش باعث شد سر جام بمونم. - بهت قول میدم یه روزی باهم روی پل هوایی میشینیم و ماشینارو نگاه میکنیم؛ یه روز میریم کوه و از دور شهرو نگاه میکنیم. یه روز باهم میریم برف بازی و سرتاپامونو برفی میکنیم. اون روز نزدیکه فقط باید طاقت بیاریم عروشا؛ بیگناه باش تا یه عمر شرمندت باشم. برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. با لحنی که دل سنگ رو هم آب میکرد لب زدم. ـ بیگناهم، دیر یا زود مشخص میشه. ولی معلوم نیست که اون روز من باشم یا نه.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
سری به تأیید حرفش تکون دادم. - اره از پرونده برمیدارم. جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشینهای در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشمهای دختره جلو چشمم نمیاومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد «نجاتم بده». به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم. مامان میوهها رو توی حوض مینداخت. سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد. - خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله میکنن. مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد. - اومدین پسرا؟ خسته نباشین. سیامک سری تکون داد. - تو هم خسته نباشی مامان خانم؛ مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن. مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد. - سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی. سیامک به سمت دیگه حیاط قدم برداشت و از پله هایی که منتهی به ورودی خونه میشد. بالا رفت همونطور که کفشهاش رو در میاورد؛ به مامان نگاهی انداخت. ـ اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه حجوم میارن. مامان «استغفرالله»ی زیر لب گفت؛ سیامک با تأسف سری تکون داد و وارد خونه شد. لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم. - به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو میشناسی دیگه. مامان به چشمهام خیره شد و دستی به صورتم کشید. - بگو دردت به جونم. خوب میتونست حالم رو بفهمه. دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسهای زدم. دست ازادام رو داخل آب سرد حوض بردم. همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا از پشت در حیاط اومد بعد از چند لحظه در رو باز کرد و اجازه صحبت رو ازم گرفت. - ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟! ... - آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه. ... - باشه عزیزم مواظب خودت باش . به مامانت هم بگو فردا مراسم هست. ... - خدافظ نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نگاهی بهم انداخت. - خسته نباشی داداش. لبخند محوی زدم. - ممنون عزیزم. مامان نگاهی به نورا انداخت. - خوبی دخترم؟! نورا چادرش رو درآورد و همونطور که داشت تاش میکرد؛ شروع کرد به حرف زدن. - چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل غیر عمد به صورت موقت منع از کار شده. دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت. چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج میزد، سوالم رو پرسیدم. - کیه؟ میشناسی؟ نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو میپرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود. - وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه. با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم میکنی؟با جون یه دختر؟ چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟ قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم. یاعلی گفتنهای مامان گوشم رو کر میکرد؛ سیامک با شنیدن های و هوی مامان پا به رهنه با عجله پلهها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند؛ با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد. دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر میشد رو با تمام توان میبلعیدم. ضربههای ارومی که توسط نورا به صورتم زده میشد هم نمیتونست حالم رو خوب کنه. سیامک قرصهام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت. بدون آب بلعیدم و بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد. خبری از درد چند دقیقه پیشی که کل وجودم رو گرفته بود؛ نبود. سیامک داشت قلبم رو ماساژ میداد.
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
زن به دلیل قتل غیر عمد شوهرش رفت زندان، چهار سال موند، ولی وقتی سیامک شواهد قابل قبول رو ارائه داد؛ بیگناهی زن اثبات شد. هرچند دیر که دیر شد و زن از سر عفونتی که بدنش رو گرفتار کرده بود، مرد. اون وسط دوتا طفل معصوم یتیم، تحویل بهزیستی داده شد. قتل مرد رو مادرش با ریختن روغن داغ انجام داده بود و از قضا با صحنهسازی کردن، زن بینوا گناهکار شد. سیامک پوزخندی زد و سری به تأسف تکون داد؛ با لحن کنایه آمیزی لب زد. - با اجازه سرهنگ. با قدمهای بلند خودش رو به خارج از اتاق رسوند. چشم از راه رفته سیامک گرفتم و به سرهنگی که با صدای بسته شدن در سر بلند کرد نگاهی انداختم؛ به جای خالی سیامک چشم دوخت؛ چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد. بعد از سکوت طولانی، سرهنگ نگاهی بهم انداخت و با لحنی آرام که ناراحتی توش موج میزد لب زد. - حرفی نداری؟ نگاهی به سرهنگ کردم و سرم رو پایین انداختم. - منم با اجازهتون سرهنگ به پرونده رسیدگی کنم که وقت کمه. خودتون بهتر میدونید چه سرهایی که بیگناه بالای دار رفتن و کسی ترانههای آخرشون رو نشنید. از روی صندلی بلند شدم؛ احترام نظامی گذاشتم و کاظمی رو با عذاب چندین سالهش که سر سایه سیامک دوباره تازه شده بود، تنها گذاشتم. از پلههای سفید کلانتری پایین اومدم و به سمت بیرون حرکت کردم؛ سیامک به ماشین تکیه داده و در حال حرف زدن با موبایلش بود. با رسیدن من بهش هول کرده تماس رو قطع کرد و لبخندی زد. - چته؟ سرهنگ حرصش رو روی سرت خالی کرد؟ کلافه سری تکون دادم و با خستگی تمام لب زدم: - دوباره که سرهنگ رو شستی؟ سیامک دستی به پشت سرش کشید و کنایهوار لب زد. - آره؛ خبر نداری خشکشویی زدم. توی گلو خندیدم و دستی به لبم کشیدم؛ هیچ موقع از تیکه انداختن دست نمیکشید. سیامک نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد. همونطور که به سمت در ماشین میرفت گفت: - بیا که حاجی گفته بریم سفارش کله پاچه بدیم. چینی به بینیم دادم. هر پنجشنبه و جمعه، بند و بساط کله پاچه به راه بود و این حال من رو به هم میزد. بهخاطر همین با حال زاری لب زدم: - دوباره شروع شد. سیامک در رو باز کرد و سری به تأسف تکون داد. - بیا بشین غر نزن با خودت. پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم؛ سیامک پشت رل نشست و منم کنارش جا گرفتم. بعد از سکوت طولانی سیامک شروع کرد به حرف زدن. - دختره رو دیدی؟ چشمهام رو ریز کردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم. - کدوم دختره؟ با صدای آرومی گفت: - عروشا فرزانه. سری به عنوان تأیید حرفش تکون دادم. - آره دیدمش. سری تکون داد و لب زد: - خب؟ لبم رو به سمت جلو آوردم و نفسی گرفتم. - دختره صورتِ خیلی معصومی داره؛ سیامک! فتوحی خیلی محکم بهم گفت قاتل نیست. با اومدن اسم فتوحی گوشه لبش بالا اومد و با لحن گرفتهای لب زد. - آخ که این فتوحی دل من بدبخت رو میسوزونه. به طور نمایشی ضربهای به فرمون زد. چشم غرهای بهش رفتم و به بیرون خیره شدم. - دوباره شروع کردی؟! دست چپش رو به شیشه پایین کشیده شده، تکیه داد و روی لبش گذاشت. همونطور که به روبهروش نگاه میکرد جواب داد: - امروز دیدمش؛ آخ که میخواستم بگم «بنده را به نوکری قبول میکنی بانو؟!» ولی حیف که نشد. پوزخندی زدم. - حاجی خانم بشنوه تو رو قیمه میکنه. سیامک به حالت نمایشی هول زده صاف نشست. - بیخیال، میگم این دختره میدونی کیه؟ چیه؟ سری به طرفین تکون دادم. - نه باید تحقیق کنیم. بیشتر سر نخها تو خونه فرزانهها خوابیده؛ توی اولین فرصت از برادر مقتول هم بازپرسی کنیم بهتره. سیامک به تأیید حرفم سری تکون داد. - آدرس داری؟!
- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
ایناز پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
من یدونه آتش بس، پایتخت، یدونه هم پاندای کونگفوکار از فصل یک تا پنج همینو دیدم 😔😂- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اگه اینطوریه منم تن به زندانی میدم چاره ای نیست 😂😂
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
😂😂خب بدون شوخی برم سر اصل مطلب من اسمم اینازه و تیر ماه امسال میرم به بیست سالگی البته روحم ده سالشه بچم 😂 خیلی میگم و میخندم و مهربونم متاسفانه بعضیا سو استفاده میکنن 😔 بیشتر اهل درسم و کتاب نوشتن و صد البته عاشق محیط سر سبز و پر از گلم🤫🥹 و اینکه ترکم ( با افتخار)😂✨🤫
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
آخ نگم برات منم یه آواره بدبختم 😔 خانوادم کنار جوی پیدام کردن😔😂
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سلام داستان کوتاه حریر غیاب یغما به پایان رسید. https://forum.98ia.net/topic/5767-داستان-حریر-غیاب-یغما-آیناز-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=31067
- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
داستان کوتاه حریر غیاب یغما تموم شد. تقدیم به آیلار عزیزم. دم همه نودهشتیا گرم.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت12 «سه سال بعد» روی سنگ قبرش آب میریختم و فاتحه میخواندم. مستانه با موهای طلاییاش به من نگاه میکرد. بلند میشوم و به سنگ قبرش نگاه میکنم. صورتم دوباره خیس میشود. کاش اینجا بود... — «مامانی؟» + «جانم، مامان؟» — «بابایی کجاست؟» + «میاد عزیزم. ما بریم، دختر مامان.» — «باشه.» از قبرستان خارج میشویم. از پشت صدای بوق میشنوم. + «به به چه خانوم های زیبایی افتخار همراهی میدید؟» مستانه را در آغوش میگیرم و رو به او میگویم: — «جوابشو بده، مامانی.» با لحن بچگانه خود میگوید: — «آقای محترم، مزاحم مامان من نشو!» + «خانم محترم، چرا همش با مامانتی؟ بیا اینجا که بابا میخواد بستنی بگیره برات!» با این حرف امیر، مستانه شروع به اعتراض میکند و به سمت ماشین میرود. — «ای شیطون! مامانتو واسه یه بستنی فروختیها!» با خنده در ماشین مینشینیم و امیر با عشق زیر گوشم میگوید: + «شاید حواست نباشه، اما وجودت برای من باارزشه. مواظب خودت باش، تو دلم رو به یغما بردی، یغمای من.» به مستانه که پشت ماشین مشغول عروسکبازی بود، مینگرم و دوباره شکر میکنم که خدا بار دیگر امیرم را به من بخشید. «شیطان عاشق خدا بود، خدا عاشق آدم بود، آدم عاشق حوا بود... اما من و تو همیشه، تا ابد، عاشق هم هستیم.» برمیگردیم، با هم، به ذوقِ اولین سخن. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت11 همه دور هم نشستهایم. پنج دقیقه به آغاز سال جدید مانده است. من چه خوشحالم! توپ انداخته میشود و مجری سال جدید را تبریک میگوید. امیر مرا در آغوش میگیرد و زیر گوشم زمزمه میکند: «در خیالم با خیالت، بیخیالِ عالَمم. تا که هستی در خیالم، با خیالت خوشخیالِ عالَمم.» +«امان از خیالت، بانو...» چه نجوای زیبایی! اما نمیدانستم این شاید آخرین نجوا باشد. با همه روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم. زیر گوش امیر گفتم: — «یه لحظه بیا بیرون.» همه مشغول صحبت بودند و امیر و من از خانه خارج شدیم و به بیرون رفتیم. + «یغما، عزیزم، چی شده؟» — «امیر، من نتونستم هدیه عیدت رو جلو همه بدم. گفتم اول از همه خودت با خبر شی.» کاغذ را به طرف امیر گرفتم. وقتی خواند، کاغذ را به زمین انداخت و مرا در آغوش گرفت. چه حرفهای زیبایی که گفت و من هزاران بار بهخاطر این همه نعمت شکرگزاری کردم. + «یغما، یه لحظه اینجا وایسا. من برم از ماشین هدیهات رو بیارم عزیزم، یادم رفته بود.» با لبخند به امیر که به آن طرف خیابان میرفت نگاه میکردم. از ماشین، جعبهٔ قلبی شکلی را برداشت… با لبخند جعبه را تکان داد. به طرف من میخواست بیاید، اما… در آن لحظه، صدای جیغ لاستیکهای ماشین و جسمِ بیروح وخونیِ امیر جلوی چشمم آمد. -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت10 سوار میشویم. چه سکوتِ عذابآوری. مگر الان نباید خوشحال بودیم؟ — «امیر؟» + «بله؟» — «خوبی؟» + «آره، چطور؟» — «آخه اون از پوزخندت توی خونمون، اینم از این ساکت بودنت.» + «نه، خوبم. هنوز اون لباس رو داری؟» — «کدوم؟» + «لباس عروسی اولت.» — «آره، دارم.» + «نمیخوام ببینم دیگه. اون لباس رو میندازی بیرون!» ـ«چرا؟ تو که خوب وعده و وعید میدادی سرش!» صدایش را بالا برد و گفت: + «همینکه گفتم!» آن شب هم با تمام تلخی و شیرینی به خوشی تمام شد. چه زیبا گذشت آن شب! چه زیبا گفته کوروش کبیر: «محبوبِ همه باش و معشوقِ یکی. مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکی.» از آن شب دو سال میگذرد. من امیر را برای بار دیگر بخشیدم و هر بار هزاران دفعه خدا را برای این زندگی شکر میکنم. چند هفته بود که حسهای عجیبی داشتم. تا اینکه فهمیدم حامله هستم. فردا ساعت دو عید است و شاید این بهترین هدیه برای امیر باشد. + «یغما خانم کجایی؟ من اومدم!» — «لواشکها رو خریدی؟» + «دستت درد نکنه. به جای خسته نباشید گفتن، مثل بچهها لواشک میخوای! ای خدا!» — «خیلی خب بابا، بده لواشکهام رو.» + «از بس میخوری چاق میشوی! بفرمایید!» -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت9 — «باشه، اومدم.» با شوق و ذوقی توصیفنکردنی، لباسهایم را تن کردم و به پایین رفتم. مانند همیشه، او با آن قامتِ زیبایش تکیه به ماشین آخرین مدلش داده است و با غرور به من نگاه میکند. — «صبح بخیر.» + «صبح تو هم بخیر، بانوی من. اینا برای توعه.» — «نمیمونی؟» + «نه، تو شرکت چند تا کار دارم. بعدش هم برای مراسم… هزار تا کار داریم، خانم محترم.» — «مواظب خودت باش.» + «چشم. تو هم برو تو عزیزم.» لبخندی زدم و به سمت خانه رفتم. به سمتش برگشتم و دست تکان دادم و رفت. امیر پشتِ در، تکیه به دیوار، با پوزخندی نگاه میکند. من از آینه به او نگاه میکنم. حسی بدی به این پوزخند داشتم. مادرم اسفند به دست میخواند: «اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. پسر شده یه آقا، همگی بگید ماشالله! کت دومادی تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله! اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. خانم شده یه عروس، همگی بگید ماشالله! لباس عروس تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله!» از خانه، دست به دستِ امیر خارج میشویم. ماشین سیاهش که حالا با گلهای قرمز و سفید تزئین شده… -
داستان حریر غیاب یغما | آیناز کاربر انجمن نودهشتیا
ایناز پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت8 — «تو گرسنهای، اعصابت داغونه. بریم جایی یه چیزی بخوریم، وگرنه تا خود شب پدرم رو درمیاری.» لبخندی زدم و بیخیال به خیابان نگاه کردم. آن روز تا شب دنبال کارهای عروسی بودیم. بماند که مانند قبل چه بحثهایی با هم سر خریدها که نکردهایم… روز عقد و عروسی هم مشخص شد. چه کسی میدانست که همهچیز زیر و رو خواهد شد؟ اما چه بد که روزگار، درست زمانی که خوشحالی، تمامِ خوشیهایت را از بین میبرد. روزها میگذرد و روز عقد هم از راه میرسد. ساعت پنج صبح است. موبایل به صدا در میآید. — «بله؟» + «صبح بخیر بانوی من.» — «چه صبحی، چه کشکی! ساعت پنج صبحه.» +«واقعاً که چقدر بیاحساسی! خانم، امروز چه روزیه؟» — «نمیدونم، صبر کن…» با پای راستم به پای مهلا زدم و گفتم: — «مهلا! مهلا!» + «چیه؟» — «امیر میگه امروز چه روزیه؟» + «امروز روز پیوند دو تا خره، عزیزم.» تا امیر این حرف مهلا را شنید، با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. _ «الو! چته؟ چرا میخندی؟» + «قبول کرد خواهرش خره!» _ «هر هر هر… قبول کرد شوهر خواهرشم خره!» + «خیلی خب! حالا ببین من برای کی شکلات خریدم سر صبحی؟ بیا پایین ببینم، بچه!»