-
تعداد ارسال ها
156 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط A.F
-
با به پایان رسیدن بازی های عمارت من رمان دیگری رو آغاز کردم که به زودی با تموم شدن پارت های بازی های عمارت قراره در سایت آپلود کنم .
نام رمان جدید : نابغه ی غریب و آشنا
-
با به پایان رسیدن بازی های عمارت من رمان دیگری رو آغاز کردم که به زودی با تموم شدن پارت های بازی های عمارت قراره در سایت آپلود کنم .
نام رمان جدید : نابغه ی غریب و آشنا
-
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۸ برگشتم به عروسی . صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن . هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟ _ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم . شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . _ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره . بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود . آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم . وارد شدم و در رو پشت سرم بستم . جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت . دوباره شکست ، دوباره . نشستم روی صندلیهای کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود . دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود . شروع کردم به زمزمه کردن : افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده . اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه . افسونگرات ؛ افسون شده . افسون .... افسون تو . _ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد . ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت . حالا چشمات رو باز کن . جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟ _ آره ، واقعا ، واقعا . من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . _ کی مرخص می شم ؟ در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید . یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم . جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. دکتر کی مرخص می شم ؟ _ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری ! حالا کمی به چهرهی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی . _ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل . _ ممنون _ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی . _ ممنون آقای دکتر . _ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه ..... _ هیش ! آروم ، آروم باش . _ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟ سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود . اون هم سکوت کرد . و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. سوارش کردم و بعد خودم نشستم . وضعیت مون خیلی بد بود . من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود . جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم . در همین لحظه زدم زیر خنده . حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود . هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن . هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون . یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده . اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟ ولی ما یکی نیستیم . ما ورد هستیم . ورد و بل ، ترکیب سمی . بد بخت ترین آدم های روی زمین . کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم . و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول . برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم . _ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟ سکوت .... _ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . _ نه ، بهترم . _ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم . _ چشم . و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن . حالا چی ؟ من با جیمی ازدواج می کنم ؟ اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟ ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم . بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش . ولی ... ولی ... نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟ _ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ _ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو . _ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. _ شاید الان این طوری فکر می کنی . _ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم . از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم . یخ باشم . ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم . حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟! _ تو چی ؟ _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد . _ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن . انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار . جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟ _ شاید به زودی بفهمی . _ یعنی دیگه فصل ۴۸ برگشتم به عروسی . صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن . هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟ _ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم . شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . _ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره . بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود . آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم . وارد شدم و در رو پشت سرم بستم . جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت . دوباره شکست ، دوباره . نشستم روی صندلیهای کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود . دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود . شروع کردم به زمزمه کردن : افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده . اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه . افسونگرات ؛ افسون شده . افسون .... افسون تو . _ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد . ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت . حالا چشمات رو باز کن . جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟ _ آره ، واقعا ، واقعا . من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . _ کی مرخص می شم ؟ در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید . یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم . جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. دکتر کی مرخص می شم ؟ _ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری ! حالا کمی به چهرهی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی . _ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل . _ ممنون _ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی . _ ممنون آقای دکتر . _ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه ..... _ هیش ! آروم ، آروم باش . _ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟ سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود . اون هم سکوت کرد . و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. سوارش کردم و بعد خودم نشستم . وضعیت مون خیلی بد بود . من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود . جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم . در همین لحظه زدم زیر خنده . حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود . هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن . هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون . یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده . اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟ ولی ما یکی نیستیم . ما ورد هستیم . ورد و بل ، ترکیب سمی . بد بخت ترین آدم های روی زمین . کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم . و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول . برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم . _ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟ سکوت .... _ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . _ نه ، بهترم . _ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم . _ چشم . و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن . حالا چی ؟ من با جیمی ازدواج می کنم ؟ اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟ ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم . بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش . ولی ... ولی ... نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟ _ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ _ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو . _ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. _ شاید الان این طوری فکر می کنی . _ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم . از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم . یخ باشم . ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم . حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟! _ تو چی ؟ _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد . _ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن . انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار . جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟ _ شاید به زودی بفهمی . _ یعنی دیگه بهت نگم خانم ورد ؟ جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . ولی بالاخره چی ؟ بهت نگم خانم ورد ؟ جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . ولی بالاخره چی ؟ -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۷ هنوز تو شک بودم و صدا های دور اطرافتم برام گنگ بود تا اینکه یک ضربه خورد تو صورتم و. من رو به خودم آورد. _ آیلی ، آیلی خوبی ؟ تیر نخوردی . هنوز زنده بودم . _ خوبم ، خوبم . چی شد ؟ _ نمی دونم بیا بریم ببینیم . حالا فهمیدم چی شد ، یکی جلو من تیر خورد و خونش پاشید به دامن من و بعد من افتادم ؛ در اصل جیمی من رو انداخت و خودش افتاد روم . رفتیم پاین و با یک صحنه ی وحشتناک روبرو شدیم . دنیا نمی خواد روی خوش به این خانواده نشون بده . دوباره می شکنه . همه دور یک آدم جمع شده بودن و گریه و شیون می کردن . می تونستم حدس بزنم کی اونجا خوابیده ، برای همین سریع دست جیمی رو گرفتم . دستاش سرد بود سرد ، سرد . اون هم تونسته بود حدس بزنه کی خوابیده . نمی خواستم هم من هم اون این صحنه رو ببینیم ، برای همین دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش ، دامن هی می رفت زیر کفش و پاره می شد . چند بار هم نزدیک بود ، هم خودم و هم جیمی رو بزنم زمین . نه من تعادل درست حسابی داشتم و نه اون. خودمون رو بهزور رسوندم به ماشین و در رو. باز کردم و جیمی رو نشوندم روی صندلی عقب و ماشین ر روشن کردم . و هرچه سریع تر رفتم بیمارستان . وقتی رسیدم دم در بیمارستان ماشین رو همونجا ول کردم و رفتم داخل . برام مهم نبود مردم چی می گن ، یا این یک انفجار توی دنیا میشه . کفش پام نبود ، دامن لباسم خونی ، گلی و پاره بود ، آرایشم بهم ریخته بود و موهام خراب شده بود . و مهم تر جیمی حالش تو ماشین بد بود . همون وسط نشستم و داد زدم : بنز سفید ، بنز سفید گلزده شده ی وسط خیابون ، شوهرم حالش توش بده نجاتش بدید ، لطفا ! لطفا ! تا یک آقا اومد گفت : کلید ماشین رو بده . _ درش بازه . اون آقا سریع رفت . و پرستار ها اومدن من رو بلند کردن و روی صندلی نشوندن و شروع کردن به یک سری کار ها که متوجه نمی شدم -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۶ رسیدیم جلو در باغ ، جیمی پیدا شد و در رو برام باز کرد و کمکم کرد که پیدا شم . دست در دست هم آروم به سمت در باغ وارد شدیم . من نمی دونستم مهمونا کیا هستن ولی حالا فهمیدم جیمی بهم گفته بود سوپرایز. مهمون هامون خیلی کم بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، آریانا و مادر پدرم و برادرش ، پدربزرگ جیمی و همین . ما دوتامون بی کس و کار بودیم، مادر پدر جیمی انقدر آدم حساب اش نکرد عروسی بچشون نیومدن و من هم اصلا پدر مادر نداشتم . ولی حداقل اون ۳ تا دادش و پدربزرگ داشت ، من بدبخت یک دوست و خواهرم . همه عروسی می گیرین ۳۰۰ ، ۴۰۰ نفر مهمون دارن ما تو ۱۰ نفر خلاصه شدیم . یک لبخند تلخ زدم و به راه رفتن و دست تکون دادان ادامه دادم چون کل دنیا داشت عروسی ما رو می دید . انگار تاج گذاری بود . بر صندلی عروس و داماد نشستیم تا پدر( اون آقا که مسحی ها رو زن و شوهر می کنه ) بیاد . جیمی گفت : خوبی ؟ _ دلم برای خودمون می سوزه . _ منم ،هرچی فکر کردم نتونستم کسی رو پیدا کنم که دعوتش کنم . _ خودت چی ؟ _ منم هیچ کس رو ندارم جز همین ۲ تا دادش . _ برای من وجود تو کافی . هم زمان باهم گفتیم . خندیدم ، زوج خوبی می شیم . _ افسونگر چشم سبزم باهم می سازیم ، دنیا رو از اول . _ می سازیم ، مرد یخی . خندید ، خندیدم که شاید دنیا به رومون بخنده . با وارد شدن پدر همه ی همهمه هاخاموش شد ، پدر به ما نزدیک شد و ما بلند شدیم . گفت : به به ! زوج معروف دنیا . به یک لبخند من اکتفا کردم ، و دست دادم . پدر شروع کرد به خواندن و وقت اون شد که من بله رو بگم ، تموم خاطراتم جلو چشمم داشت صفحه می خورد از روز اول تا امروز. اومدم دهان باز کنم که بگم..... که صدای تیر اندازی بلند شد و بعد پاین دامن من خونی شد و افتادم. و یک چیز سنگین هم افتاد روم . چند شلیک دیگه بعد سکوت و هم همه جیغ ، شیون ، داد . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۵ صبح عروسی : واقعا باورم نمی شد ۶ ماه بود داشتم توی عمارت ورد با ۳ نوه ی ورد زندگی می کردم . و امروز بالاخره روز عروسیم هستش . خوشحال صبح بلند شدم ، رفتم یک حموم ۲ ساعته و حسابی تمیز شدم و اومدم بیرون. ساعت ۹ بود و من فقط ۳۰ دقیقه وقت داشتم همه چیز هام رو جمع کنم و بعد برم آرایشگاه. تند تند داشتم کار می کردم که در اتاقم باز شد و هلنا اومد تو . قرار بود اون هم بیاد آرایشگاه. _ آیلی ، داری از پیشم میری ؟ _ نه ، آبجی ما همینجا زندگی می کنیم باهم . دیدم هل بغض کرده برای همین دستام رو باز کردم و تو آغوشش کشیدم و گریه کردیم . ساعت : ۹:۳۰ پیش به سوی آرایشگاه. وسایل هام جمع بود و با هلنا تو ماشین من با یک آهنگ شاد ، داشتیم خوشحالی می کردیم که رسیدیم دم درآرایشگاه ،تا پیاده شدیم کلی خبر نگار ریختن سرمون . یکی از آرایشگر ها از سالن اومد بیرون و دست من و هل رو کشید و از بین خبر نگار ها رد کرد و برد داخل . _ جینا هستم . جین صدام می کنن . آرایشگر آیلی بل. _ از آشنایت خوش بختم. _ خب عزیزم ، چه مدل آرایشی می خوای ؟ _ سبز و آبی پاستلی رنگ باغ ، حلقه و لباسم . برای همین یک آرایش توی این تم رنگ و بسیار لایت و کم رنگ . _ چه رنگ رژی ؟ _ صورتی خیلی کم رنگ . شروع کرد به آرایش کردن من . یکم که گذشت آرایشگر با ذوق انگار که چیز خیلی جدیدی رو کشف کرده باشه ، گفت : عکس از چشم شوهرت داری ؟ _ بله ، الان نشونت می دم . ما دیشب با جیمی عکس از نزدیکترین حالت چشم هم گرفتیم و نگه داشتیم. عکس رو که نشونش دادم گفت : سبز رنگ چشم تو ، آبی رنگ چشم اون ترکیب خیلی قشنگ . پیشنهاد کی بود ؟ _ اون . _ خوش به حالت . دیگه جوابش رو ندادم و گذاشتم کارش رو بکنه . _ عزیزم کارت تموم شد . و پارچه ی روی آینه رو برداشت ؛ چشم های سبزم رو با ترکیب سایه ی سبز و آبی بیسار زیبا کرده بود و با خط چشم مشکی چشم هام رو گربه جلوه داده بود ، گونه هایم رو گلگون کرده بود و کار رو با رژ لب صورتی کم رنگی به اتمام رسونده بود . رفتم و لباسم رو پوشیدم و یک شنل کم سفید هم انداختم روی شانه هایم . در همین لحظه که آرایشگر اتو موی خودش رو خاموش کرد و گفت کارم تمومه ، زنگ در رو زدن و جیمی با کت و شلوار سفید رنگی وارد شد . و دست گل تو دستس که پر از رز سبز ، سفید آبی بود رو دستم داد . تشکر زیر لب کردم و دستش رو گرفتم و باهم رفتیم به سمت ماشین . ماشین عروسیمون، یک مرسدنس سفید با گل های سبز و سفید ترکیبی بود . این هم از خوبی های شوهر پولدار داشتن هست ؛ کادو تولد تسلا، هر هفته کادوی ناشناس ، عروسی خفن . بالاخره زندگی روی خوب خودش رو به من نشون داد . نمی خواستم روز عروسیم رو خراب کنم برای همین این فکر هارو گذاشتم کنار . _ خیلی خوشگل شدی . قشنگم . _ سلیقه ی همسرم هست . _ اوه ! چه همسر خوش سلیقه ای . _ خود شیفته . _ دست پرورده ی شما هستیم . و یک دونه زد رو بینیم . _ پروووو ! _ حرص نخور ، آرایشت خراب میشه . _ اگه شما بزاری ! _ خانم خوشگل خودمی . _ ممنون! _ خواهش می کنم . قابلی نداشت . یک بوس براش فرستادم و یک آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به هم خوانی . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل۴۴ روز ۲ : من و جیمی رزیدنت بیمارستان شده بودیم و قرار بود یک روز سرکار باشیم یک روز دانشگاه . و ۵ شنبه هم عروسیمون بود . و امروز ۴ شنبه بود ، همه چی آمده و حاضر بود . صبح : ساعت هنوز ۵ صبح بود ، و من هم می خواستم کار دیروز جیمی رو جبران کنم . پس بلند شدم آروم و آهسته رفتم ، سمت اتاقش و وارد شدم . وقتی وارد شدم چشمام اندازه ی دوتا نعلبکی شد . آخه کف اتاقش پر از انواع و اقسام لباس های زنونه بود . و همه سایز هاش می شد s , m یعنی سایزی که من لباس می پوشیدم و روی میز آرایش ، که نمی دونم چرا یک پسر باید تو اتاقش میز آرایش داشته باشه ! پر از انواع رژ لب ای رنگ و وارنگ از برند های مختلف بود . به زور خودم رو رسوندم به کمد لباس هاش ولی وقتی در کمد رو باز کردم ، باز کلی لباس زنونه ریخت رو سرم . بالاخره ، یک شلوار جین مشکی پیدا کردم با یک تیشرت سفید . و یک جفت کتونی مشکی . برداشتم و از اتاقش فرار کردم و اومدم تو اتاق خودم . لباس ها رو اتو کردم و کفش رو واکس زدم . بعد همه ی لباس ها رو به همراه یک رژ لب صورتی برداشتم و رفتم تو اتاقش . آروم لباس ها رو گذاشتم روی درایوراش و رژ و زدم به لبم و یک بوسه زدم روی آینه اتاق خوابش و اومدم بیرون . سریع رفتم تو اتاق خودم و با سرعت زیاد شروع کردم به حاضر شدن شلوار بگ سفید با تیشرت مشکی و کتونی سفید . یک رژلب قهوه ای روشن هم زدم . آروم آروم به سمت در عمارت داشتم می رفتم ، که یک دفعه صدای گفت : خانم ورد . خانومی توی عمارت به جز من و هلنا نبود که هلنا رو با در خواست خودش با اسمش صدا می کردن . پس فقط من می موندم پس برگشتم و گفتم. : بله ؟ _ خانم ، خانم ها کجا می ری ؟ _ سرکار ، برای اولین روز کاریم و اولین جراحیم . _ جراح قلب ، خانم دکتر ورد . _ می دونی که سر کار خانم ها رو با فامیلی خودشون صداشون می کنن ؟ _ بله ، ولی این بار دیگه نه . و دوتا قدم اومد جلو . _ دیرم میشه ها _ بدو بریم . _ تو کجا ؟ _ خب منم. رزیدنتم تو همون بیمارستان فقط مغزو عصاب . _ بدو دیر شد . تاحالا دقت نکرده بوده بودم چی پوشیده همون های بود که من انتخاب کرده بودم . آروم آروم به سمت گاراژ رفتیم . انتظار داشتم انتخابش یک موتور باشه ولی جاش سوئچ یک بنز رو برداشت . و خودش سمت راننده نشست . منم رفتم و نشستم . چند دقیقه بعد : رسیدیم جلوی در بیمارستان ، جیمی کل راه رو ساکت و تو خودش بود . وقتی هم رسیدیم ، سرش رو گذاشت رو فرمون ماشین و یک دستش رو قلبش ، یک چیز های داشت زمزمه می کرد . خیلی آروم بود متوجه نمی شدم . برای همین آروم در گوشش زمزمه کردم : خوبی ؟ _ قلبم درد میکنه ، خیلی زیاد . _ نکنه چیزی باشه؟ پاشو بیرم پیش دکتر ... یک ماینه ات کنه ! _ نه نمی خواد خوب میشه . داشتم کم کم عصبانی می شدم . _ یعنی چی ؟ خودم خوب می شم ؟ مرد گنده پاشو خودت رو جمع کن . سرش رو آورد بالا ، یک غم عجیبی توی چشماش بود ، برای همین آروم صورتش رو نوازش کردم و گفتم: آخه ، این چه کاری تو با خودت می کنی ؟ _ پاشو بریم خانم دکتر ، که باید زود تر مردکت رو بگیری که قلب من دیگه تاقطت نداره . آروم از ماشین پیاده شدیمو به سمت بخش های خودمون توی بیمارستان رفتیم . اون روز کلی عمل داشتیم دوتامون و وقت نشد هم رو ببینین تا ساعت ۶ عصر . من بدبخت که برای عروسی رژیم گرفته بودم و مجبور بودم هیچی نخورم . آخرین عمل راس ۷ تموم شد و من سریع از بیمارستان زدم بیرون . بیشتر نگران جیمی بودم . وقتی به ماشین رسیدم ، جیمی رو تکیه داده به ماشین پیدا کردم که حسابی تو فکر بود . از صبح نمی دونم چش بود . برای همین آروم نزدیکش شدم و منم به ماشین تکیه دادم . و خودم رو بالا کشیدم تو به گونه اش. برسم و بوسه ای مهمونش کردم . و کل رد رژ لبم رو گونه اش موند . _ به خدا ، اگه این یکی رو پاک کنی ؛ عواقبش رو می بینی . _ باشه . قبول . و در سمت راننده رو باز کردم و بهش محلت ندادم و نشستم پشت رول . منی که قبلا هیچ علاقه ای به رانندگی نداشتم ، الان تا فرصت پیدا می کردم دوست داشتم بشینم پشت رول . _ خانم ، خانما کجا چنین شتابان ؟ _ خونه ، دارم از خستگی می میرم ، بدو بشین مگه خودم میرم . جیمی سریع نشست و کمربندش و بست ، منم پام رو با گذاشتم رو گاز و ماشین کنده شده از زمین . انقدر تند رفتم ، که راه ۳۰ ساعته رو تو ده دقیقه رفتم . بدون هیچ کاری فقط رفتم تو اتاقم و خوابیدم -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۳ داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم . من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست . و ۳ روز مونده تا عروسی . رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ *افسونگر چشم سبز * بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی . افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا . صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا . * نترس خوشگل می شی ، بپوش * یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی . واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش . و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود . و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود . سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه . خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . _ برو . یک لحظه وایسا . سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم . _ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس . _ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت . می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم . با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم . عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود . امروز ۳ شنبه بود . وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم . هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم . یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم . من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه . من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه . هنوز هم بازی در پیش دارم . جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم. که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. اون خبر گذاری لعنتی . حالم بد شد . اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد . سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم . یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم . و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود . _ چته آیلی ؟ همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست. چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود . می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم . ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم . و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده . اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم . _ آیلی چی شدی ؟ _ چیز خواستی نبود . یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : به من دروغ نگو ! لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم . _ کسی اذیتت کرده ؟ _ آره ، یک چشم آبی . یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟ _ بلهه ! یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ _ بله . و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم . سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست . فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟ دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . که یک دفعه داد زد ورد ؟ _ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود . _ اشکال نداره . _ از آشنایت خوش بختم . _ منم . _ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای . گفت و رفت . عادت کرده بودم . دیگه برام اهمیتی نداشت . چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد . ۱ ساعت بعد . با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد . وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود . به ساعتم نگاه کردم . ۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد . برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه . چون لباسام خیلی ضایع بود . اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم . ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه . _ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟ _ خودت رو به اون راه نزن . _ گرسنه ام . _ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! _ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم . _ بدو بریم . سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه . رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون . به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ _ آره . _ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟ _ چرا ، ولی دیگه عاشقشم . راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید . چند دقیقه بعد پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم . رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد . رفتیم سمت یک پارک خلوت . _ بشینیم رو چمنا ؟ تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود . من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش . نمی دونستم غذا چیه . ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام . _ وای جیمی ممنون ! واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد . _ در مقابل کار شما که چیزی نبود! یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم . _ چی کار ؟ _ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . _ عه بگو دیگه . _ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟ _ من ، خب ؟ _ به همین دلیل . و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود . اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. _ پاکش نکردی ؟ _ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد . _ استادت چیزی بهت نگفت ؟ _ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی . یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟ منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم . زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟ _ آقای فلان . خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بیتربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ _ حالا انگار چی شده . _ آبروم رو بردی . _ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من . دوباره سرخ شدم . _ من امروز زیاد گند بالا آوردم. در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا : عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود . که آریانا زیرش نوشته بود : راحتید ؟ منم در جواب نوشتم : بله تا چشم فضولامون دراد . و یک استیکر زبون دراز . ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد . یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند . آره منم بهش می گفتم مرد یخی . چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده . خاطره : داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بنبست . سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن . حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن . من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش . یکی از اون ها گفت: پسش بده . نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم . نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود . جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) ۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان . سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین . نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد . نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. نفر ۱ : ۱.......۲........ تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو . البته اگه جونت رو دوست داری ! _ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ _ با شما ها گشتم ! همه زدیم زیر خنده و ...... حال : سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم . _ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد . حالا این ، اون . خودت رو ناراحت نکن ! _ باشه ، ولی اول . شروع کردم به پا کردن رژ لب . _ چرا پاک کردی ؟! _ بالاخره که باید پاک می کردی . _ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم . از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید . صداش رو نازک و زنونه کردد و فصل ۴۳ داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم . من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست . و ۳ روز مونده تا عروسی . رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ *افسونگر چشم سبز * بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی . افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا . صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا . * نترس خوشگل می شی ، بپوش * یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی . واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش . و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود . و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود . سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه . خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . _ برو . یک لحظه وایسا . سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم . _ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس . _ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت . می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم . با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم . عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود . امروز ۳ شنبه بود . وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم . هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم . یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم . من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه . من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه . هنوز هم بازی در پیش دارم . جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم. که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. اون خبر گذاری لعنتی . حالم بد شد . اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد . سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم . یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم . و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود . _ چته آیلی ؟ همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست. چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود . می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم . ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم . و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده . اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم . _ آیلی چی شدی ؟ _ چیز خواستی نبود . یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : به من دروغ نگو ! لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم . _ کسی اذیتت کرده ؟ _ آره ، یک چشم آبی . یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟ _ بلهه ! یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ _ بله . و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم . سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست . فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟ دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . که یک دفعه داد زد ورد ؟ _ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود . _ اشکال نداره . _ از آشنایت خوش بختم . _ منم . _ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای . گفت و رفت . عادت کرده بودم . دیگه برام اهمیتی نداشت . چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد . ۱ ساعت بعد . با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد . وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود . به ساعتم نگاه کردم . ۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد . برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه . چون لباسام خیلی ضایع بود . اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم . ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه . _ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟ _ خودت رو به اون راه نزن . _ گرسنه ام . _ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! _ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم . _ بدو بریم . سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه . رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون . به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ _ آره . _ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟ _ چرا ، ولی دیگه عاشقشم . راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید . چند دقیقه بعد پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم . رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد . رفتیم سمت یک پارک خلوت . _ بشینیم رو چمنا ؟ تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود . من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش . نمی دونستم غذا چیه . ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام . _ وای جیمی ممنون ! واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد . _ در مقابل کار شما که چیزی نبود! یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم . _ چی کار ؟ _ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . _ عه بگو دیگه . _ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟ _ من ، خب ؟ _ به همین دلیل . و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود . اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. _ پاکش نکردی ؟ _ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد . _ استادت چیزی بهت نگفت ؟ _ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی . یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟ منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم . زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟ _ آقای فلان . خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بیتربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ _ حالا انگار چی شده . _ آبروم رو بردی . _ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من . دوباره سرخ شدم . _ من امروز زیاد گند بالا آوردم. در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا : عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود . که آریانا زیرش نوشته بود : راحتید ؟ منم در جواب نوشتم : بله تا چشم فضولامون دراد . و یک استیکر زبون دراز . ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد . یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند . آره منم بهش می گفتم مرد یخی . چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده . خاطره : داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بنبست . سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن . حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن . من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش . یکی از اون ها گفت: پسش بده . نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم . نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود . جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) ۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان . سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین . نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد . نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. نفر ۱ : ۱.......۲........ تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو . البته اگه جونت رو دوست داری ! _ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ _ با شما ها گشتم ! همه زدیم زیر خنده و ...... حال : سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم . _ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد . حالا این ، اون . خودت رو ناراحت نکن ! _ باشه ، ولی اول . شروع کردم به پا کردن رژ لب . _ چرا پاک کردی ؟! _ بالاخره که باید پاک می کردی . _ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم . از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید . صداش رو نازک و زنونه کردد و گفت : من آفتاب ، مهتاب ندیده ام . همون یک بوس هم غنیمت. تو این گیری وری . _ ما مگه ۳ روز دیگه عروسیمون نیست ؟ _ آره . _ خب ، از اون روز همون یک دونه بوس هم بهت نمی دم . از این ۳ روز لذت ببر. -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۴۲ هر زوج با یک ماشین اومدن . و البته ۳ ماشین بادیگارد . وقتی جلو در اونجا رسیدی روبه بقیه گفتم : یک لحظه وایسید من الان میام . و سریع وارد شدم و هماهنگی ها رو کردم . _ خب ، خب وارد شید . اگه تا الان حدس نزدید باید بگم که من یک استخر کامل رو برای ۳ ساعت رزرو کردم . همه رفتن و لباس شنا. پوشیدن و شروع به آب بازی کردن . من فقط شنا بلد نبودم و بنیامین که این رو نمی دونست به شوخی من رو از لبه ی استخر هول داد تو عمق ۲ متر . پرت شدم تو آب ، و هی قوته می خوردم . داشتم کمکم غرق می شدم . توانید دیگه برای دست و پا زدن نداشتم . داشتم آمده می شدم که فرشته ی مرگ رو ببینم ولی در جای گرمی فرو رفتم . لبخند محو خودم رو احساس کردم چون می دونستم اینجای گرم و نرم کجاست و بیشتر خودم رو توی عاقوشش فرو کردم . بعد از اون گرمای لذت بخش و زمین سفت و سرد خوردم و چشم هام رو باز کردم و هوا رو بلعیدم . ۲ دقیقه قبل : من از دور محو تماشای آیلی بودم که دیدم بنیامین با لبخند شیطنت آمیزی داره آروم آروم میره سمت آیلی می تونستم حدس بزنم می خواد چی کار کنه ، سعی کردم بهش بگم این کار رو نکنه ؛ چون می دونستم ایلی شنا بلد نیست و عمق اون تیکه خیلی زیاد و پاش و به کف استخر نمی خوره . برای همین اول سعی کردم توجه بنیامین رو به خودم جذب کنم ولی اون هیچ توجهی به من نداشت و داشت به آیلی نزدیک تر می شد ؛ برای همین سریع شنا کردم به سمتشان ولی خیلی از من دور تر بودن . برای همین ۱۰ و ۲۰ ثانیه باعث شد ، آیلی بره زیر آب ولی زود کشیدم اش بیرون . وقتی تو بغل من بود داشت خودش رو بیشتر تو اقوشم جا می کرد . گفتم شاید ترسیده برای همین آروم گذاشتمش روی زمین . صاف نشستم و چند سرفه کردم و آب بالا آوردم. هلنا داشت می زد تو کمرم جیمز هم بغل دستم داشت نگاهم می کرد . آریانا نمی دونم چرا اونور داشت سر بنیامین داد می زد ، جیمی هم رفته بود آب بیاره . بنیامین در طول جر و بحث با آریانا فقط فقط یک بار سرش رو بالا آورد یک چیز زیر لب گفت و دوباره سرش رو انداخت پاین . آریانا آروم به سمت من اومد گفت : از طرف بنیامین ازت عذر می خوام. _ بگو خودش بیاد . آریانا با سر بهش اشاره کرد و بعد اون هم اومد . روبه اش گفتم : اشکالی نداره . مهم نیست . مهم اینه که من الان سالم روبروتونم . _ فقط لطفا هیچ کدومتون چیزی به جیمی نگید . ماهم همه تائید کردیم. در همون لحظه جیمی رسید و لیوان آب رو آورد و داد دست من و نشست بغلم و گفت : من اگه امروز به تو شنا یاد ندادم جیمی نیستم . کل آبی که توی دهنام بود رو تف کردم بیرون و گفتم : می خوای بهم شنا یاد بدی ؟ با سر تاید کرد و جیمز هم به شوخی گفت : سر اسمش قسم خورد ، باید یاد بگیری ! اون روز کلی باهم تمرین شنا کردیم و البته من هم یاد گرفتم . و جیمی شرط رو برد . مهمتر از همه اینکه حال هممون خوب شد بعد از اون داستان کزایی .... مخصوصا جیمز -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل۴۱ انتظار داشتم وقتی بیدار می شم ، آریانا کنارم خواب باشه و اتاقم انگار بمب خورده باشه وسطش ولی ، در عین تعجب آریانا پیشم نبود و هنوز ساعت نه و نیم بود و تعجب آور تر اتاقم مرتب بود . آریانا اتاق خودش رو بزور مرتب می کرد چه. برسه به اتاق من . این فکر ها رو گذاشتم کنار و سریع اومدیم از توی تختم بیرون ، یک دوش سریع گرفتم لباس خوشگل پوشیدم ، زده آفتاب و کمی رژ صورت ی و پایان . رفتم تو سالن غذا خوری ؛ میز صبحانه آمده بود و همه داشتن صبحانه می خوردن ، حتی آریانا. جالب بود آریانی حداقل روزی ۱۲ ساعت می خوابید ولی الان به ۳ ساعت اکتفا کرده . و از شانس شاید خوب شاید بد من تنها جای خالی کنار جیمی بود . آروم آروم و باوغار سمت صندلی رفتم . اصلا هم به روی خودم نیاوردم که دیشب زار زار گریه کرده بودیم به هم قول داده بودیم که دیگه هیچ وقت هم رو ترک نکنیم وایسیم و حرف بزنیم. نشتم و شروع به خوردن کردم میل نداشتم . برای همین بایک تشکر کوتاه بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، اتاق جیمی ۲ تا در سمت راست اتاق من بود . صدای قد هاش رو پشت سرم شنیدم ولی توجه نکردم به سمت اتاقم رفتم تو اومدم برم تو پشت سرم اومد تو و در رو بست : _ دیشب خوش گذشت ؟ _ آره انقدر غیبتت رو کردیم با آریانا . _ خوب یا بد ؟ _ حالا ، حال جیمز چه طور ؟ _ خراب . لبخند شیطانی زدم و گفتم : نظرت با یک تفریح چیه ؟! _ من پایم . در گوشش موضوع رو گفتم اون هم با سر تائید کرد . رفتم سراغ بچه ها همه رو جمع کردمبه جز جیمز و مهمات رو دادن دستشون . _ با شماره ی ۳ ۱ ......۲....... ۳ با لگد وارد اتاق جیمز شدیم . و تفنگ آبپاش ها و بادکنک های پر از آب رو به سمتش نشونه گرفتیم و جنگ رو شروع کردیم . برای این که مبارزه عادلانه تر باشه ؛ من یک تفنگ آب پاش به همراه مهمات براش انداختم قرار بود من جیمی ، هلنا و جیمز و بنیامین و آریانا باهم گروه باشیم . رفتیم تو باغ عمارت هر تیم یک جا سنگ گرفتن و بازی رو شروع کردیم . من برادر هاش رو می زدم و جیمی دوست صمیمی و خواهرم رو بسیار عادلانه . حدودی ۲ ساعت بازی کردیم که گروه آریانا و بنیامین آتش بس دادن . _ خب ، خب حالا که یک گروه آتش بس داده ، برید وسایل های مثل ..... بردارید و بیاید. همه از شدت خوشحالی داشتن بال در میاوردن -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل. ۴۰ درحال حرف زدن بودیم که آریانا اومد تو و روبه جیمی گفت : اون موقع اومدی دوستم رو از تو بغلم کشیدی بیرون هیچی بهت نگفتم ، چون ام حال تو هم حال ایلی بد بود . ولی نمی زارم دوستم رو بر بزنی . و در اتاق رو باز کرد و جیمی رو هل داد بیرون ، در رو قفل کرد و پرید رو تخت . _ خب ، خب آیلی خانم ما . چه خبرا ؟ مهمون دعوت می کنی می زاری می ری ؟ _ با بنی خوش گذشت ؟ _ چی چی خوش گذشت حالش خیلی بد ، بد تر ام شد بعد از دیدن اخبار و حکم . _ راهی نبود .جیمز چی ؟ _ هلنا پیشش بود بهتر از اون بپرسی . ولی فکر کنم خراب ! _ لعنت بهت کایل . _ حالا تو چی ؟ اون چشم آبی چی کارت کرد ؟ _ هیچی .... _ به خدا اگه نگی خودم بفهمم هرچی باشه بهش می گم . _ باشه بابا. من من چه جوری بگم ؟ _ دوستش داری ؟ _ آره چشم های آریانا گرد شد و گفت : _ دوربین مخفی ؟ _ نه واقعی . _ واقعا ؟ _ آره . _ اون چی ؟ _ نمی دونم هیچی بهم نگفته تا الان. _ از رفتار هاش ولی چیز های معلوم ، مثلا اونم وقتی رفتی فقط زنگ زد خونه و گفت چی شده . و کل شهر رو دنبالت گشت . اونم ۱۵ دقیقه قبل از اومدنت اومد. هیچی نگفت فقط گفت رفتی. می خواست زنگ بزنه پلیس بگه گم شدی . معلوم بود شدیدا گریه کرده . چشمام اش قرمز و اومد رفت ۱۰ دقیقه تو دست شوی ؛ معلوم گریه کرده . چشماش از آبی به قرمز تبدیل شده بود ..... حالا تو بگو چی شده بود ؟ _ کل قضیه رو بدون هیچ سانسوری گفتم . به نظرت دوستم داره ؟ _ آره . به احتمال زیاد . _ واقعا ؟ با سر تاید کرد . اون شب تا صبح باهام کلی خوش گذروندیم و در آخر هم با. کاسه ی پفیلا بدست خوابمون برد . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۳۹ آیا این قول به معنی اینکه اون هم من رو دوست داره ؟ یا فقط یک احساس دفاع از من یا ترحم؟ می خواست بلندش و از اتاقم بره ؛ ولی تا اومد بلند شه دستش رو گرفتم و گفتم : امروز وقت نشد ازت بپرسم دیشب چی شد ؟ _ هیچی من و این آقا یک دوست قدیمی داریم ، اسمش جک . می دونی که خیلی ها عاشق من هستن . ولی آقا بزرگ بعضی ها رو بنا به دلایلی انتخاب می کنه که ما هیچ کدوم نمی دونیم ؛ جیمز به اون کشور میره و اون فرد برگذیده رو با خودش میاره . النا هم یکی از اونا حاضر با تمام اخلاق های بد من کنار بیاد ؛ ولی با من ازواج کنه . ولی پدربزرگم هیچ وقت انتخابش نکرد . خودش چند بار داو طلب شد ولی قبول نشد . خودمم نفهمیدم چرا ؟ اگه خانومی تا اینجای که تو هستی بیاد من نمی دونم چرا ؟ باید به یکی از مهمونی های این دوستم ببرمش ؛ هیچ وقت النا اونجا نبود . ولی این سری نمی دونم چرا بود ؟ برای حسودی به تو و گفتی الکل نداشته باشه ، اون لج کرد و به طرف گفته بوده که یک شات تو آبمیوه ی تو بریزه ولی با آب میوه ی خودش که ۵ شات بوده اشتباه شده و شاید ام خودش برعکس برداشته چون اون اول برداشت. و این شد که تو حالت بد شد و غش کردی اگه ۱۰ ثانیه دیرتر رسیده بودم معلوم نمی شد چی می شد . چون ممکن بود با صورت بری تو استخر . _ خدای شکرت . معلوم نبود زنده بمونم یا نه ؟ چون شنا بلد نیستم . حالا النا چی شد ؟ _ به سزای عمالش رسید . _ عه بگو دیگه . _ چکش روخورد . _ زدیش ؟ _ آره. با صدای که انگار از ته چاه می یومد گفتم : _ برای من ؟ _ آره فقط و فقط برای تو . تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب می کردن ؛ و هر لحظه عاشق تر می شدم . _ حالا تو بگو تو الان کجا بودی ؟ خانم کوچولو ؟ _ تو خیابون ها قدم می زدم ، ساعتم هم نداشتم ، گوشی و کیفم تو ماشین جامونده بود که خبر بدم . _ باشه . ولی دیگه هرچی شد ، باید وایسی حرف بزنیم نه فرار کنی . _ قول ، قول . _ آفرین خانم کوچولو . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۳۶ توی یک جای تاریک گیر کرده بودم از اون طرف صدای ناله می یومد، یک طرف جیغ یک طرف شیون . یک دفعه مردی با نقاب ترسناک نقابی سفید با چشم های مشکی، روی صورت نقاب پر از خون بود .... یک اسلحه گذاشت رو سرم هولم داد روبه جلو ؛ همجا تاریک بود و اون من رو هدایت می کرد. به در اتاقی رسیدم . در باز کرد من رو هل داد داخل . جیمی بسته شده بود به صندلی صورتش پر از خون بود و دست ها و پاها حتی دهانش با طناب بسته شده بود . یک اسلحه بالای سرش بود . طرفی که اسلحه رو نگه داشته بود به جیمی با صدای کلفتی گفت : حرف آخری نداری ؟ و طناب رو از روی دهانش محکم کشید درحدی که لبش پاره شد می خواستم بدوم سمت جیمی ولی یک نفر دیگه ی اسلحه روی سر من نیز گذاشت. جیمی : آیلی . دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت . بابت همه چیز ازت ممنونم ولی بدهی من باهات صاف نشد ؛ عمرم قد نداد باهات ازدواج کنم ؛ و این برای من آرزو شد کاشکی یکم زودتر بهت گف.... هنوز داشت ادامه می داد ولی طرف یک گلوله تو مغزش خالی کرد . عشقم . جلو چشمم پر پر زد ........ با باز شدن درب اتاقم از خواب پریدم .......... _ چی شده ؟ صدای جیغ ات کل عمارت رو برداشته . هیچی نتونستم بگم فقط نشتسم زار زار گریه کردم و عین ابر بهار اشک ریختن . جیمی که وضعیت من رو دید برام یک لیوان آب ریخت داد خوردم و بغلم کرد و شروع به نوازش کردن کمرم شد . یک زره که آروم تر شدم گفتم : برات امشب خواب نزاشتم ...... _ اشکال نداره ، نهایتش پتو بالشت ام رو برمی دارم جلو در اتاقت می خوابم . از این حرفش خنده ام گرفت . _ ممنون بابات همه چی .... _ برو بخواب . _ بازم ببخشید که امشب برات خواب نزاشتم . زمان حال : پاشدم رفتم یک پارچ آب یخ آوردم . _ اگه تا ۳ بلند شدی که شدی . نشدی نتیجه اش رو می بینی . _ مامان بزار ۵ دقیقه بخوابم . کل پارچ رو خالی کردم روش ؛ از خواب بدجور پرید . _ ای دختره ی ور پریده ؛ دیشب که برامون خواب نزاشتی اینم از الان ..... _ ۱ مگه می خوای بری مدرسه ؟ ۲ مگه من مامانتم ؟ ۳من میرم بیرون تا ۵ دقیقه دیگه حاضری ....... ۵ دقیقه بعد داشتم خودم رو تو آینه نگاه می کردم : مینی فیس بودم ، بینی کوچیک ، لبای خوش فرم ، صورت سفید ، چشم های سبز ، موهای کوتاه شده ی خیلی کیوت با فرق وسط ..... لباس هم که شلوار بگ مشکی با یک کراپ تاپ سفید و جوردن سفید مشکی . قدم بلند بودد و خوش اندام بودم . در همین فکر ها بودم که جیمی وارد شد . اون یک تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی و جوردن پوشیده بود . در واقع با من ست کرده بود . _ خب ، جیمی به بنیامین و جیمز گفتی برن اتاق جلسات ؟ _ بلهههه به سمت اتاق جلسات راه افتادیم . اتاق جلسات یا در اصل اتاق کنفرانس خاندان ورد که من تمامی: تحقیقاتم رو درمورد کایل اونجا کرده بودم ....... جیمز و بنیامین روی یکی از ۸ صندلی نشته بودن . جیمی با چشم های گرد شده دور بر و نگاه می کرد چون پر از سند و مدارک از کایل بود . _ جیمز ، جیمی و بنیامین سه نوه ی خاندان ورد حق شماست که بدونین ۴ سال پیش چه خنجری از پشت خوردید ..... لپتاپم رو درآورد؛ پاکت رو نشون دادم عکس ها، هفت تیر ، نامه ، صداهای ظبط شده و ..... جیمز : لعنتی ، عوضی چه ناروی به ما زد . کلی ناسز به الیزابت گفت که البته حقش بود . بنیامین اون ور اشک می ریخت و زمزمه می کرد : اون مثل خواهر نداشته ی ما بود ؛ چه طور تونست ؟ جیمز بلند شد و رفت ؛ جیمی هم رفت برادر کوچیک ترش رو بغل کرد . و در گوشش چیزی گفت که بنی رنگش قرمز شد . حدس می زدم چی گفته پس ..... _ الو آریانا ؟ _ با اون چشم آبی خوش می گذره؟ _ خودت رو برسون اینجا . _ شوخی می کنی ؟ من چه طوری خودن رو برسونم کانادا ؟ _ قضیه جدی ! بنیامین بهت نیاز داره . _ ۲ ساعت دیگه اونجام . _ نچ ، ساعت ۵ عمارت می بینیم همه برو به کارات برس . _ اوک .... فصل ۳۷ _ آیلی بدو بریم . سریع از دست شویی اومدم بیرون . _ بریم عزیزم ؟ _ آره فقط بدو . و دست من رو دنبال خودش می کشید و غر می زد . رفتیم تو گاراژ قرار بود راننده و بادیگارد ها ما رو همراهی کنن .... البته به درخواست من ؛ چون جیمی می گفتش که خودمون دوتای با یکی از موتورهای جیمز ، جیم شیم . ولی خطرناک بود چون ممکن بود الیزابت برامون نقشه کشیده باشه از اون افعی هیچی بعید نبود . ولی به جیمی چیزی نگفتم چون نمی خواستم نمک رو زخمش بپاچم . حکم ما مشخص بود ، برنامه ریزی شده با تمرین . فصل ۳۸ الیزابت کایل رو با لباس مخصوص ، دست بند و پا بند آوردن با دیدن این صحنه سریع به سمت جیمی برگشته ام انتظار داشتم حالش بد شه بغص تو گلوش باشه و حالش افتضاح باشه ولی فقط با یک پوزخند داشت نگاهش می کرد . سریع روبو برگردوندم ؛ ولی در عوض اون من رو بیشتر به سمت خودش کشید . _ عه ، جیمی زشته . _ چه زشتی ؟ _ می خوای چی رو به کی سابت کنی ؟ الیزاب؟ دنیا ؟ کی دقیقا . امروز که دادگاه تموم شد باهاش رابطه ی ماهم تموم میشه ! من رو بازی چه کرده بودی . حالا متوجه شدم . هنوز هم اتفاقی نیفتاده تو به من هیچ علاقه ای نداری و این ازواج زوری و تمام . بهش محلت صحبت ندادم ؛ ولی می دیدم همونجوری که خودم بعد از گفتن هرکلمه حالام بدتر می شده اونم همونطور . یعنی نباید این طوری می کردم ؟ دوستم داره ؟ یا نقش ؟ کار خوبی کردم ؟ من هیچی از جلسه ی دادگاه متوجه نشدم ، فقط وفتی قاضی گفت : حکم چی ؟ خانم بل و آقای ورد ؟ جیمی دستم رو آروم کشید برد جلو میز قاضی و هما هنگ جوری که دیشب تمرین کرده بودیم گفتیم : حبس ابد ! _ وارد می شد و هیچ بخششی ندارد . با تموم شدن دادگاه انگار به زندگی من نیز پایان دادن . به جیمی نگاه کردم انتطار داشتم الان خوشحال باشه ، ولی اونم حالش دسته کمی از من نداشت . با لحن تندی بهش گفتم : اگه می خوای هنوز دیر نشده ، حکم رو تغییر بده از زندان بیارش بیرون ، از فامیلی ات استفاده کن آقای ورد . بیارش بیرون باهاش ازواج کن و شاد باش . سرم داد زد : نه لعنتی من برای اون ناراحت نیستم . خوشحالم هستم . ناراحتی من دلیل دیگه ای داره . نمی فهمی ، حتی خودم هم دردم رو نمی فهمم . گفت و سرش رو انداخت پاین . پوزخندی زدم: بهت گفته بودم اگه فقط ، فقط یک باره دیگه سرم داد بزنی می زارم می رم . اگه الان نمیرم فقط و فقط برای اینه که ...... نمی تونستم بگم پس ساکت شدم اشک ریختم و دویدم به سمت ناکجا آباد . فقط دیویدم . ساعت ۱۲ : رسیدم جلو در عمارت . از حیات که گذشته ام وارد عمارت شدم ؛ همه به صورت پراکنده ، عصبانی ، ناراحت و پر از ترس تو سر سرا بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، جیمی حتی آریانا که به کل یادم رفته بودش . خودم رو. سریع انداختم تو بغل آریانا و زاززار گریه کردم . همه دورم رو گرفتن هلنا غش کرد جیمز رف سراغ اون بنی رفت آب بیاره برام . جیمی چشماش ، چشم های آبیش قرمز بود قشنگ معلوم بود گریه کرده هیچی نگفت. فقط و فقط از توی بغل آریانا کشیدم بیرون یک دستش رو زد زیر کمرم. و اون یکی زیر ران هام و بغلم کرد و با سر به آریانا اشاره کرد که چیزی نیست . آروم آروم قدم می زد به سمت در اتاقم هم من اشک می ریختم و. هم اون؛ من با شدت اون با آرامش ولی زیاد . در اتاقم رو باز کرد ، وارد و شد و من رو گذاشت روی تخت و خودش هم نشتس کنار تختم . صورتم رو ناز کرد و گفت : آخه ! تا ساعت ۱۲ شب چی کار می کردی ؟ آیلی ؟ همه ی ماهارو سکته دادی . چرا اونطوری کردی ؟ تو حرفات رو زدی با خشم هم زدی من رهات نکردم دنبالت کردم ولی از یک جای به بعد گمت کردم . حالا صحبت های من رو گوش بده . بودن تو کنار من ای بابا چه جوری بگم ؟ یک حس آرامش بهم میده برای همین تورو به خودم نزدیک کردم چون ممکن کنترلم از دستم خارج شه بگم قصاص . باشه ؟ تو همه ی وقت های که باید تو گذشته می بودی ، نبودی . ولی حالا هستی ولی توی نقطه ی حساس ول کردی رفتی . _ ببخشید، عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود ناراحت بودم درک کن . _ باشه ؟ ولی قول می دی از الان تا همیشه کنارم بمونی ؟ و انگشت کوچکش رو آورد بالا . _ آره قول می دم با تمام وجود . توهم قول می دی ؟ _ تا پای جون . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل۴۱ انتظار داشتم وقتی بیدار می شم ، آریانا کنارم خواب باشه و اتاقم انگار بمب خورده باشه وسطش ولی ، در عین تعجب آریانا پیشم نبود و هنوز ساعت نه و نیم بود و تعجب آور تر اتاقم مرتب بود . آریانا اتاق خودش رو بزور مرتب می کرد چه. برسه به اتاق من . این فکر ها رو گذاشتم کنار و سریع اومدیم از توی تختم بیرون ، یک دوش سریع گرفتم لباس خوشگل پوشیدم ، زده آفتاب و کمی رژ صورت ی و پایان . رفتم تو سالن غذا خوری ؛ میز صبحانه آمده بود و همه داشتن صبحانه می خوردن ، حتی آریانا. جالب بود آریانی حداقل روزی ۱۲ ساعت می خوابید ولی الان به ۳ ساعت اکتفا کرده . و از شانس شاید خوب شاید بد من تنها جای خالی کنار جیمی بود . آروم آروم و باوغار سمت صندلی رفتم . اصلا هم به روی خودم نیاوردم که دیشب زار زار گریه کرده بودیم به هم قول داده بودیم که دیگه هیچ وقت هم رو ترک نکنیم وایسیم و حرف بزنیم. نشتم و شروع به خوردن کردم میل نداشتم . برای همین بایک تشکر کوتاه بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، اتاق جیمی ۲ تا در سمت راست اتاق من بود . صدای قد هاش رو پشت سرم شنیدم ولی توجه نکردم به سمت اتاقم رفتم تو اومدم برم تو پشت سرم اومد تو و در رو بست : _ دیشب خوش گذشت ؟ _ آره انقدر غیبتت رو کردیم با آریانا . _ خوب یا بد ؟ _ حالا ، حال جیمز چه طور ؟ _ خراب . لبخند شیطانی زدم و گفتم : نظرت با یک تفریح چیه ؟! _ من پایم . در گوشش موضوع رو گفتم اون هم با سر تائید کرد . رفتم سراغ بچه ها همه رو جمع کردمبه جز جیمز و مهمات رو دادن دستشون . _ با شماره ی ۳ ۱ ......۲....... ۳ با لگد وارد اتاق جیمز شدیم . و تفنگ آبپاش ها و بادکنک های پر از آب رو به سمتش نشونه گرفتیم و جنگ رو شروع کردیم . برای این که مبارزه عادلانه تر باشه ؛ من یک تفنگ آب پاش به همراه مهمات براش انداختم قرار بود من جیمی ، هلنا و جیمز و بنیامین و آریانا باهم گروه باشیم . رفتیم تو باغ عمارت هر تیم یک جا سنگ گرفتن و بازی رو شروع کردیم . من برادر هاش رو می زدم و جیمی دوست صمیمی و خواهرم رو بسیار عادلانه . حدودی ۲ ساعت بازی کردیم که گروه آریانا و بنیامین آتش بس دادن . _ خب ، خب حالا که یک گروه آتش بس داده ، برید وسایل های مثل ..... بردارید و بیاید. همه از شدت خوشحالی داشتن بال در میاوردن . فصل ۴۲ هر زوج با یک ماشین اومدن . و البته ۳ ماشین بادیگارد . وقتی جلو در اونجا رسیدی روبه بقیه گفتم : یک لحظه وایسید من الان میام . و سریع وارد شدم و هماهنگی ها رو کردم . _ خب ، خب وارد شید . اگه تا الان حدس نزدید باید بگم که من یک استخر کامل رو برای ۳ ساعت رزرو کردم . همه رفتن و لباس شنا. پوشیدن و شروع به آب بازی کردن . من فقط شنا بلد نبودم و بنیامین که این رو نمی دونست به شوخی من رو از لبه ی استخر هول داد تو عمق ۲ متر . پرت شدم تو آب ، و هی قوته می خوردم . داشتم کمکم غرق می شدم . توانید دیگه برای دست و پا زدن نداشتم . داشتم آمده می شدم که فرشته ی مرگ رو ببینم ولی در جای گرمی فرو رفتم . لبخند محو خودم رو احساس کردم چون می دونستم اینجای گرم و نرم کجاست و بیشتر خودم رو توی عاقوشش فرو کردم . بعد از اون گرمای لذت بخش و زمین سفت و سرد خوردم و چشم هام رو باز کردم و هوا رو بلعیدم . ۲ دقیقه قبل : من از دور محو تماشای آیلی بودم که دیدم بنیامین با لبخند شیطنت آمیزی داره آروم آروم میره سمت آیلی می تونستم حدس بزنم می خواد چی کار کنه ، سعی کردم بهش بگم این کار رو نکنه ؛ چون می دونستم ایلی شنا بلد نیست و عمق اون تیکه خیلی زیاد و پاش و به کف استخر نمی خوره . برای همین اول سعی کردم توجه بنیامین رو به خودم جذب کنم ولی اون هیچ توجهی به من نداشت و داشت به آیلی نزدیک تر می شد ؛ برای همین سریع شنا کردم به سمتشان ولی خیلی از من دور تر بودن . برای همین ۱۰ و ۲۰ ثانیه باعث شد ، آیلی بره زیر آب ولی زود کشیدم اش بیرون . وقتی تو بغل من بود داشت خودش رو بیشتر تو اقوشم جا می کرد . گفتم شاید ترسیده برای همین آروم گذاشتمش روی زمین . صاف نشستم و چند سرفه کردم و آب بالا آوردم. هلنا داشت می زد تو کمرم جیمز هم بغل دستم داشت نگاهم می کرد . آریانا نمی دونم چرا اونور داشت سر بنیامین داد می زد ، جیمی هم رفته بود آب بیاره . بنیامین در طول جر و بحث با آریانا فقط فقط یک بار سرش رو بالا آورد یک چیز زیر لب گفت و دوباره سرش رو انداخت پاین . آریانا آروم به سمت من اومد گفت : از طرف بنیامین ازت عذر می خوام. _ بگو خودش بیاد . آریانا با سر بهش اشاره کرد و بعد اون هم اومد . روبه اش گفتم : اشکالی نداره . مهم نیست . مهم اینه که من الان سالم روبروتونم . _ فقط لطفا هیچ کدومتون چیزی به جیمی نگید . ماهم همه تائید کردیم. در همون لحظه جیمی رسید و لیوان آب رو آورد و داد دست من و نشست بغلم و گفت : من اگه امروز به تو شنا یاد ندادم جیمی نیستم . کل آبی که توی دهنام بود رو تف کردم بیرون و گفتم : می خوای بهم شنا یاد بدی ؟ با سر تاید کرد و جیمز هم به شوخی گفت : سر اسمش قسم خورد ، باید یاد بگیری ! اون روز کلی باهم تمرین شنا کردیم و البته من هم یاد گرفتم . و جیمی شرط رو برد . مهمتر از همه اینکه حال هممون خوب شد بعد از اون داستان کزایی .... مخصوصا جیمز . فصل ۴۳ داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم . من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست . و ۳ روز مونده تا عروسی . رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ *افسونگر چشم سبز * بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی . افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا . صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا . * نترس خوشگل می شی ، بپوش * یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی . واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش . و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود . و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود . سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه . خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . _ برو . یک لحظه وایسا . سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم . _ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس . _ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت . می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم . با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم . عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود . امروز ۳ شنبه بود . وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم . هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم . یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم . من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه . من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه . هنوز هم بازی در پیش دارم . جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم. که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. اون خبر گذاری لعنتی . حالم بد شد . اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد . سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم . یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم . و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود . _ چته آیلی ؟ همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست. چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود . می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم . ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم . و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده . اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم . _ آیلی چی شدی ؟ _ چیز خواستی نبود . یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : به من دروغ نگو ! لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم . _ کسی اذیتت کرده ؟ _ آره ، یک چشم آبی . یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟ _ بلهه ! یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ _ بله . و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم . سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست . فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟ دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . که یک دفعه داد زد ورد ؟ _ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود . _ اشکال نداره . _ از آشنایت خوش بختم . _ منم . _ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای . گفت و رفت . عادت کرده بودم . دیگه برام اهمیتی نداشت . چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد . ۱ ساعت بعد . با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد . وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود . به ساعتم نگاه کردم . ۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد . برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه . چون لباسام خیلی ضایع بود . اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم . ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه . _ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟ _ خودت رو به اون راه نزن . _ گرسنه ام . _ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! _ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم . _ بدو بریم . سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه . رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون . به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ _ آره . _ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟ _ چرا ، ولی دیگه عاشقشم . راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید . چند دقیقه بعد پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم . رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد . رفتیم سمت یک پارک خلوت . _ بشینیم رو چمنا ؟ تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود . من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش . نمی دونستم غذا چیه . ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام . _ وای جیمی ممنون ! واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد . _ در مقابل کار شما که چیزی نبود! یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم . _ چی کار ؟ _ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . _ عه بگو دیگه . _ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟ _ من ، خب ؟ _ به همین دلیل . و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود . اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. _ پاکش نکردی ؟ _ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد . _ استادت چیزی بهت نگفت ؟ _ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی . یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟ منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم . زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟ _ آقای فلان . خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بیتربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ _ حالا انگار چی شده . _ آبروم رو بردی . _ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من . دوباره سرخ شدم . _ من امروز زیاد گند بالا آوردم. در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا : عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود . که آریانا زیرش نوشته بود : راحتید ؟ منم در جواب نوشتم : بله تا چشم فضولامون دراد . و یک استیکر زبون دراز . ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد . یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند . آره منم بهش می گفتم مرد یخی . چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده . خاطره : داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بنبست . سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن . حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن . من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش . یکی از اون ها گفت: پسش بده . نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم . نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود . جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) ۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان . سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین . نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد . نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. نفر ۱ : ۱.......۲........ تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو . البته اگه جونت رو دوست داری ! _ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ _ با شما ها گشتم ! همه زدیم زیر خنده و ...... حال : سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم . _ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد . حالا این ، اون . خودت رو ناراحت نکن ! _ باشه ، ولی اول . شروع کردم به پا کردن رژ لب . _ چرا پاک کردی ؟! _ بالاخره که باید پاک می کردی . _ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم . از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید . صداش رو نازک و زنونه کردد و گفت : من آفتاب ، مهتاب ندیده ام . همون یک بوس هم غنیمت. تو این گیری وری . _ ما مگه ۳ روز دیگه عروسیمون نیست ؟ _ آره . _ خب ، از اون روز همون یک دونه بوس هم بهت نمی دم . از این ۳ روز لذت ببر فصل ۳۴ رفتم تو اتاقم و به صحنه ی عجیبی بر خوردم ، اون ، اون ..... لباس برام خریده بود و گذاشته بود ر و تخت . یک پیراهن یقه هفتی با کمر ساعت شنی و دامن گشاد زرشکی و کیف و کفش مشکی . بسیار شیک و برای روش یک کت چرمی مشکی کوتاه به رنگ مشکی . شروع کردم به آرایش . و در آخر رژ لب قرمز جگری زدم و کار رو به پایان رسوندم. و رفتم سراغ موهام . دقیقا وقتی کار موهام تموم شد و داشتم می رفتم لباس بپوشم؛ در اتاقم زده شد . _ بفرماید داخل . در باز شد و صورت آرایش شده ی هلنا با یک لباس سبز جلو در ضاحر شد . _ به به! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟ که تو یک سری به این طرف عمارت که اتاق من هست زدی ؟ من این جیمز رو آدمش می کنم . _ بابا آروم باش . حالا که اومدم . خوشگل شدم ؟ _ آره خیلی . من چی ؟ _ تو هم عالی. _ حالا برو بیرون من لباس بپوشم . و بیررون کردمش لباس پوشیدم و اومدم بیرون . جیمی ، جیمز و بنیامین خطی با هلنا و آریانا وایستاده بودن منتطر من . برادر ها لباس های کپی پیست هم ولی با رنگ کروات های مختلف پوشیده بودن . جیمی با کروات قرمز جیمز ، سبز و بنیامین آبی . و دقیقا پیراهن های هلنا و آریانا عین مال من بود فقط هل سبز و آریانا آبی بود . دقیقا رنگ کروات های طرف مقابل. _ این ایده کی بود ؟ جیمی مثل بچه کلاس اولی ها دستش رو آورد بالا و با لحن بچگونه و بانمکی گفت _ خانم اجازه ؟ من . ایده ی من بود . ببخشید ! میشه فلکم نکنید ؟ من هنوز بچه ام کلی آرزو دارم . و مثل اینکه داره گریه می کنه با قهر رفت تو بغل جیمز و مثل اینکه باهم هما هنگ بودن بودن جیمز شروع کرد به دلداری دادنش . و نفرین کردن من . _ باشه چون زود اعتراف کردی افعت می کنم . ولی پرو نشو که ، دیگه دفعه ی بعدی نمی بخشمت فصل ۳۵ هر بردار در ماشین رو برای ما ها باز کرد. و ماهم سوار شدیم . _ خب خانوم خانوما . اینجا که داریم میریم یک پاراتی ساده نیست خب ؟ حواست رو جمع کن . این دوستم زیاد آدم خوبی نیست . هیچی تا من بهت ندادم نخور . _ باشه . حواسم هست . بریم ؟ _ بریم . و یک آهنگ شاد گذاشت و گاز اش رو گرفت . ۱ ساعت بعد . رفته بودیم تو یک محله ی خوف ناک. تاریک بود. چراغ ها سو سو می زدن . در همین لحظه جیمی زد رو ترمز گفت : _ ترسیدی ؟ رنگت مثل گچ سفید شده. _ از زیر این همه آرایش چه طوری فهمیدی ؟ یک دستش رو گذاشت رو قلب خودش و اون یکی رو قلب من و گفت : _ از اینجا . با این حرف اش لبخند محوی زدم . به یاد خاطراتی که طی این مدت کوتاه باهم تجربه کردیم فکر کردم . گذشته : از خواب بیدار شدم یک پیام روی گوشیم بود ؛ سلام خانم خانوم. خوبی ؟ حال و احوال ؟ خانواده خوبن ؟ یک سری هم به ما بدبخت بیچاره ها بزن . تنبل خانم ، خوابالو پاشو آماده شو بریم یک جای خفن . دقیقا بعد یک پیام دیگه اود بالا : زیر پام علف سبز شد . چرا نمی یای ؟ نوشتم : مگه جلو در اتاقی ؟ _ بله . نیم ساعت . سریع مثل برق پاشدم . در رو باز کردم و لباس برداشتم رفتم تو حموم . جیمی از جلو در اتاقم داد زد : _ کجا فرار کردی ؟ بزار ببینم صبح ها از خواب بیدار می شی چه شکلی اگه زشت بودی نگیرمت. از پرو گریش خندیدم ولی جواب ندادم و دوش رو باز کردم . و این آهنگ رو زمزمه کردم : Thought I found a way فکر کردم یه راهی پیدا کردم Thought I found a way out (out) فكر كردم يه راهي به بیرون پیدا کردم But you never go away (never go away) (ولی تو هیچوقت نمیری (هیچوقت نمیری So I guess I gotta stay now پس فکر کنم حالا باید بمونم [Pre-Chorus: Billie & Khalid] Oh, I hope someday I’ll make it out of here اوه، امیدوارم یه روز خارج از اينجا درستش کنم Even if it takes all night or a hundred years حتی اگه تموم شب یا صد ها سال طول بکشه Need a place to hide, but I can’t find one near یه جا برای قایم شدن میخوام، ولی نمیتونم یه جای نزدیک پیدا کنم Wanna feel alive, outside I can’t fight my fear میخوام که حس کُنم زنده اَم! بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام بجنگم Isn’t it lovely, all alone? آیا همیشه تنها بودن قشگ نیست؟ Heart made of glass, my mind of stone دلم از شیشه ساخته شده، فکرم از سنگ Tear me to pieces, skin to bone من ُ تیکه تیکه کن! از پوست تا استخوون Hello, welcome home (سلام، به خونه خوش اومدی (یعنی اینجا جاییه که من زندگی میکنم، باهاش آشنا شو یک دوش سریع گرفتم. همینجا لباس پوشیدم و آرایش کردم و اومدم بیرون . جیمی درحال مرتب کردن تختم بود و داشت با پتو بالشت کشیتی می گرفت . همون جوری وایستادم و نگاهش کردم . تا بالاخره با نگاه سنگینم سرش رو بالا آورد و نگام کرد . _ چند دقیقه اس اینجا وایستادی ؟ به ساعتم نگاه کردم . حواسم چقدر پرت شده بود. _ ۵ دقیقه . بعدشم یک نگاهی خوبه به خودت تو آینه بکنی . و به اینه اشاره کردم . موهاش در اثر کشتی با پتو بالشت به شدت بهم ریخته بود . و هرچی سعی می کرد نمی تونست درستش کنه . _ بیا برات درست کنم . و سشوار رو روشن کردم و تافت و شونه رو هم در آوردم؛ و شروع کردم به درست کردن موهاش . بعد از ۱۰ دقیقه گفتم : _ دادا ! _ ممنون ، حالا بدو بریم . _ کجا ؟ جواب نداد و دستم رو گرفت و دنبال خوش شروع کرد به کشیدن؛ درحالی که می دوید . تو کل عمارت داشتن مارو نگاه می کردن . _ جیمییی! آبرومون رو بردی پیش خدمه . _ ولشون کن بعد از زدن اون حرف منم سرعتم رو زیاد کردم و حالا اون دنبال من کشیده می شد . It's not true حقیقت نداره Tell me I’ve been lied to بگو بهم دروغ گفته شده Crying isn't like you, ooh گریه کردن بهت نمیاد What the hell did I do? چه غلطی من کردم؟ Never been the type to هیچوقت این مدلی نبودم که Let someone see right through, ooh بذارم کسی منو بشناسه Maybe won't you take it back? شاید نمیخوای پسش بگیری؟ Say you were tryna make me laugh بگو سعی داری منو بخندونی And nothing has to change today و چیزی نباید امروز عوض شه You didn’t mean to say "I love you" نمیخواستی بگی "دوست دارم" I love you and I don't want to, ooh من عاشقتم ک نمیخوام Up all night on another red-eye تمام شب بیدارم و چشمام قرمزه I wish we never learned to fly ای کاش یاد نمیگرفتیم پرواز کنیم Maybe we should just try شاید باید تلاش کنیم To tell ourselves a good lie تا دروغ خوبی به خودمون بدیم Didn't mean to make you cry قصدم به گریه انداختنت نبود Maybe won't you take it back انگارینمیخوایحرفتو پس بگیری Say you were tryna make me laugh بگو که قصدت از اون حرفا فقط خندون من بود And nothing has to change today اون موقع همه چی روال سابقشو داره You didn't mean to say "I love you" بگو که نمیخواستی بگی دوست دارم I love you and I don't want to, ooh منم با اینکه نمیخوام ولی دوست دارم The smile that you gave me لبخندی که بهم زدی Even when you felt like dying حتی زمانی که انگار احساس مردن میکردی We fall apart as it gets dark ما از هم جدا شدیم و تاریکی شد I'm in your arms in Central Park من توی سنترال پارک توی آغوشتم There's nothing you could do or say کاری نبود که میتونستی انجام بدی یا بگی I can’t escape the way I love you من نمیتونم از مسیر عاشق بودنت دست بردارم I don’t want to, but I love you, ooh نمیخوام ولی من عاشقتم Ooh, ooh • رفتیم تو گاراژ عمارت جیمی یکی از سوئچ ها رو برداشت و گفت : _ با اجازه جیمز . و نشتست پشت موتور و به پشتش اشاره کرد که من بشینم . منم شبیه به یک دختر حرف گوش کن نشتم . _ بیا کلاه کاسکت . و یک کلاه کاست سفید داد دستم ، و خودش مشکی گذاشت . _ جیمی فقط خیلی تند نرو ! _ قول نمی دم . گفت و دستش رو گذاشت رو گاز . ۱۵ دقیقه بعد جلوی یک رستوران ایستاد و گفت : _ رسیدیم . وقتی داشتیم پیدا می شدیم سرم گیج رفت و افتادم ؛ آماده بودم که با ملاج برم تو آسفالت ولی فرو رفتم توی یک جای نرم ؛ اول فکر کردم از شدت ضربه مردم تو آغوش ازرائلم . جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم ، ولی آروم آروم باز کردم و چشم های آبی جیمی اولین چیزی بود که دیدم . _ خانوم خانوما خوش می گذره؟ از شدت خجالت سرخ و شدم و سریع اومدم بیرون از بغلش . _ می دونستی وقتی خجالت می کشی خیلی کیوت تری؟ با سر گفتم : نه . _ حالا بدون . و دستم رو کشید برد تو رستوران . یک میز وسط همه ی میز ها بود که از همه نیز بزرگتر بود . و روش همه چیز بود : وافل ، پنکیک ، چیز کیک ، انواع کیک ها ، رولت ، نون خامه ای ، کیک خیس ، توت فرنگی ، موز ، نوتلا ، کروسان ، موچی، چیز کیک ژاپنی، نون تست شده ، نون فرانسوی، نون باگت ، کره ، پنیر ، مربا ، عسل ، کره ی پسته ، کره ی بادام ، کره ی بادام زمینی ، نیمرو ، املت، ژامبون گوشت ، ژامبون مرغ ، قهوه ، آب پرتقال ، آب آلبالو ، انواع آب میوه ها ، چای و.......... دهنم آب افتاده بود . جیمی رفت و نشت ؛ منم روبروش نشتم و آروم شروع به خوردن کردیم . وقتی سرم رو آوردم بالا قیافه ی جیمی خیلی با نمک بود . داشت پنکیک با نوتلا ، توت فرنگی و موز می خورد و دور دهانش پر از شکلات بود . نتونستم خودم رو کنترول کنم و زدم زیر خنده . _ چیه ؟ بریده بریده جواب دادم : _ ی...ک لح..ظه .....وا..ی..سا ( یک لحظه وایسا ) و بعد از توی کیفم یک آینه کوچیک و بسته ی دستمال کاغذی جیبی درآوردم. آینه رو دادم به جیمی و خودم مشغول تمیز کردن ؛ شکلات ها شدم . یک صبحانه ی مفصل خوردیم ولی تازه ساعت ۱۰ بود که به جیمی گفتم : حالا چی کار کنیم ؟ _ امروز کلی کار های هیجان انگیز در راه داریم . _ باشه . _ سیر شدی ؟ بریم؟ _ آره ، بریم که کلی ذوق دارم . و دست هام رو زدم بهم . _ خب بدو بریم . و به سمت درب خروج رفتیم . خیلی عجیب بود ...... دیگه موتو. اونجا نبود ولی جاش یک ماشین بود . یک BNW x6 به رنگ بژ با داخل مشکی بود که روش سویچ آن قرار داشت ! وقتی غرق نگاه کردن به ماشین بودم جیمی گفت : خوشت اومد ؟ _ آره خیلی قشنگ ! _ خب بدو بریم . و رفت و در سمت راننده رو باز کرد منم نشستم سمت شاگرد . راه افتاد . _ خب جیمی آهنگ شاد چی داری ؟ _ بیا آهنگ ایرانی گوش بدیم ؟ _ ایرانی ؟ _ آره خیلی آهنگ هاش قشنگ . و بعد آهنگ اون کشور رو گذاشت : تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پرغبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار، میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت غریب آشنا، دوست دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پرغبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار، میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت غریب آشنا، دوست دارم بیا میشینم میشمرم روزا و لحظه ها تا برگردی بیای بازم اینجا چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم _ راست می گفتی ! خیلی قشنگ . _حالا خواننده اش کی بودن ؟ _ وایسا ، وایسا . الان می گم ! آها اولی کوگوش ؟ گو کوش ؟ کو کوش ؟ آها یادم اومد گوگوش _راه خیلی طولانی بخواب . _ باشه . توهم خسته شدی ؛ بیدارم کن من رانندگی کنم تو بخواب . _ باشه عزیزم بخواب . منم چشمام رو بستم و با یک عالمه رویای قشنگ خوابیدم . _ آیلی . آیلیم ، پاشو دیگو . خمیازه ای کشیدم گفتم : _ بیدارم . و آروم آروم چشام رو باز کردم. کنار دریا بودیم . _ چند ساعت خوابیدم ؟ _ ۷ ساعت و خورده ای . _. کجایم ؟ _ مونترال. چشام هر لحظه گرد تر می شد ؛ ما از تورنتو اومدم بودیم مونترال . _ برای ۳ روز اینجا ایم . _ من لباس ندارم . _ کاری نداره ؛ می ریم می گیریم . من دویدم سمت دریا. کفش هام رو درآوردم و پاهامرو کردم تو شن ها ۳۰ دقیقه بعد فکرش هم نمی کردم که زندگیم به اینجا کشیده شه . من که فقط درس می خوندم که از آمریکا برم ، یک روز اتفاقی به کانادا کشیده شدم ، تن به یک ازواج اجباری دادم چون فکر می کردم می تونه من رو به گذشته ام نزدیک کنه ، ولی انقدر درگیر این خاندان شدم که کلا خودم رو از یادم رفت. ولی حالا نشتسم توی یکی از سواحل زیبای مونترال و سرم رو گذاشتم روی شونه ی جیمی ورد نوه ی دوم خاندان و دارم غروب خورشید رو نگاه می کنم . _ جیمی ؟ _ نه ، فکرش هم نمی کردم ، که الان کنار تو توی یکی از سواحل مونترال بعد اون اتفاق وحشتناک باشم . کلا قطع از زندگی کرده بودم . پاشد و خودش رو تکوند و ادامه داد : حالا پاشو بریم غذا بخوریم . رفتیم و یک غذای خوشمزه ای که برای مونترال بود رو خوردیم . اسم غذا پوتین بود ؛ سیب زمینی، قارچ ، پنیر و کلی ادویه ی خوش طمع . فردا صبح _ آیلی پاشو که برنامه داریم . بلند شدم تابستان بود برای همین به حمام رفتم زد آفتاب و رژ لب صورتی کم رنگی زدم و پیراهن بلند سفید رنگی با سندل های آبی آسمانی و کلاه آفتابی پوشیدم؛ این ها صبح روی تختم بود و حدس می زدم کار جیمی! _ خب خب ، برنامه ی امروز. چیه جیمی ؟ _ جنگل و کباب کردن ؛ قارچ های که خودمون از جنگل می چینیم . _ بزن بریم . سوار ماشین شدیم و به سوی یک جنگل خفن راه افتادیم . _ رسیدیم. گفت و پیدا شد و کلی وسایل پیک نیک رو درآورد. و بعد گفت : خب بریم سراغ چیدن قارچ ها. کلی قارچ چیدیم . و من رفتم تو اون چشمه ای که اون نزدیکی ها بود قارچ ها شستم شون و بعد جیمی کباب کردنشون و خوردیم . امروز روز ۳ بود و وقت. برگشتن . من خیلی ناراحت بودم ......... آخه این سفر خیلی سفر خوبی بود . ولی راهی جز برگشن نداریم . خاطره ی ۲ : یک شب برفی بود . من داشتم می رفتم در تخت خوابم تو بخوابم که یک گوله برف خورد تو پنجره ی اتاقم . سریع با سرعت نور لباس گرم پوشیدم و یواشکی رفتم پاین و مسلح ( منظور گوله ی برف ) آمده ی حمله بودم که از پشت یک گوله برف خورد تو سرم ؛ منم سریع چرخیدم و شروع کردم به گوله برف زدن . ولی از همه ی طرف بهم گوله می خورد ؛ که باند مافیا و شهروند های که با مافیا دست به یکی کرده بودن به سرپرستی گاد فادر اومدن بیرون : جیمی : گاد فادر جیمز : دکتر لکتر بنیامین : مافیا ساده هلنا : شرلوک هولمز آریانا : جلاد و من یک بی پناه اون شب تا صبح برف بازی کردیم و خندیدیم ! خاطره ی سوم : در اتاقم زده شد ؛ بفرمائید داخل. جیمی بود. به شرطی که باخته بود عمل کرده بود ؛ ۵ دست بسکتبال شهری . با تیم های یک نفره . و من ۴ دست بردم . شرطمون هم ۲ تا بستنی قیفی بود. _ آخ جون ! که این بستنی خوردن داره . جیمی انگشت زد رو بستنی ایش و. بعد زد روی بینی من. و اینجا شروع جنگ بستنی ما بود . انقدر اتاقم کثیف شد که شب رو مجبور شدم برم پیش هلنا بخوابم . شب مهمانی : برگشتم به حال...... بله ، چیزی که من خیلی وقت نمی تونم قبولش کنم . من عاشق جیمی ورد نوه ی دوم خاندان ورد شدم ......... آره دوباره منم آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که یکی از بازی های عمارت ورد رو انجام داد . یک جنایت کار رو به سزای کار هاش رسوند ، نوه ی سرد و مغرور خاندان رو عوض کرد . و شروع همه این ها ..... با یک ازواج اجباری بود . می تونستم قبول نکنم؛ ولی احساس می کنم این ازواج من رو به گذشته ام نزدیک تر می کنه . پس موندم . و تا آخرش هم هستم و حالا عاشق جیمی شدم ......... این فکر ها رو کنار گذاشتم . و سعی کردم از مهمانی لذت ببرم . من و جیمی وارد مهمانی شدم . یک خانم و آقا به طرف ما اومدن . جیمی با هر دونفرشون دست داد و من هم تقلید کردم .خانم بهش می خورد بیست و خورده ای سالش باشه و آقا سی و خورده ای آقا رو به جیمی گفت : ما رو قابل ندونستی عروسی دعوتمون کنی ؟ _ ما هنوز ازواج نکریم هفته ی آینده عروسیمون هستش براتون کارت دعوت فرستادیم . آقا با تعجب رو به همسرش برگشت و گفت : سارا تو کارت دعوتی دریافت کردی ؟ حالا فهمیدم نام خانم سارا . _ وای . آره ، یادم رفته بود بهت بگم . جیمی تو بحثشون مداخله کرد و گفت: سارا چرا با آیلی نمی ری اون طرف تا ما دو تادوست یک زره اختلات کنیم ؟ سارا با شنیدن اسمم یک استرس و ترس عجیبی افتاد تو نگاهش ولی سریع آرامش خودش رو حفظ کرد و دست من رو کشید برد وسط. یک عالمه دختر . اولی که چشم سبز و بور بود گفت : من آناهیتا هستم آنا صدام می کنن . یک دختر. چشم مشکی خیلی خوشگل و با نمک ولی کمی توپل گفت : من لوسی هستم . یک دختر با چشم. ها قهوه ای که داشت با نگاهش من رو قورت می داد و با لحن خیلی بدی گفت : النا . _ من آیلی هستم ،آیلی بل . از آشنایتون خوش وقتم . لوسی با ذوق و شوق گفت : تو همسر جیمی وردی ؟ اونی که اون پسر سرد و مغرور رو به کسی که الان هست تبدیل کرد ؟ بعد از مرگ الیزابت با گفتن نام الیزابت لحنش غمگین شد ، اون ها نمی دونستن چه خنجری از پشت خوردن. النا روبه لوسی گفت: یک جوری می گه انگار اورانیوم قنیع کرده . والا من هم می تونستم . اگه توسط ساموئل انتخاب می شدم . حالا فهمیدم چرا النا اون طوری نگاهم می کرد ؛ اون هم یکی از طرف دار های جیمی . که به من حسودی می کنه. آناهیتا در دفاع از من گفت : والا ما سه سال نتونستیم یک خنده رو لب جیمی بیاریم آیلی هم حالش رو خوب کرد، شادش کرد ، خندوندش ، تازه یک مسافرت ۳ روزه هم باهم رفتن جیمی بزور از عمارت بیرون می رفت . ساموئل یک عالمه خانم رو آورد برای ازدواج با جیمی ولی جیمی یک کاری کرد سر ۱ هفته فرار کنن . سارا : این حرف ها رو ولش کنید و روبه من گفت : نوشیدنی چی می خوری ؟ _ هرچی باشه مهم نیست فقط الکل نداشته باشه . النا گفت : من می یارم . آب آلبالو باشه اوکی ؟ _ بله ممنون. بعد از شنیدن جواب من النا سریع پاشد و رفت سمت گارسون سفارش داد و اومد . چند دقیقه بعد ..... گارسون سفارش های میز ما رو آورد؛ من هم که بسیار تشنه ام بود کل لیوان رو یک جا سر کشیدم ؛ از زبانم تا آخر معده ام سوخت ولی توجه نکردم . با دختر ها کلی رقصیدیم و خندیدم همینطوری الکی می خندیدم ؛ دنیا برم تار شده بود . تا اینکه آهنگ لایت گذاشتن و همه زوج ها رفتن وسط و شروع به رقص تانگو کردن چند دقیقه با لبخند محوی تماشا شون کردم و بعد تلو تلو خوران بلند شدم و به سمت حیاط پشتی رفتم . وقتی درحال قدم زدن بودم به صورت خیلی بدی سرم گیج رفت و در جای نرم فرو رفتم. و همه جا تاریک شد صدای داد جیمی اومد که گفت :چی شده ؟! چی به آیلی دادین ؟ چشمام رو باز کردم . همه جا تاریک بود ساعت رو میزم ساعت سه صبح رو نشون می داد ؛ تو تختم بودم و هرچی به مغزم فشار می آوردم اتفاقات بعد از اون نوشیدنی بد مزه رو به یاد نمی آوردم. در اتاقم با ضرب باز شد ؛ جیمی بود . با قدم های بلند خودش رو به تخت رساند و نشست . به نیمرخ اش نگاه کردم ؛ چهره ی قشنگی داشت ولی حیف که اخماش توی هم بود برای همین پرسیدم : چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ جوابم رو نداد و بیشتر اخم کرد . _ چته ؟ چی شده ؟ چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ روش رو با عصبانیت به من کرد و گفت : چی شده ! چرا ناراحتم ؟ چرا عصبانیم ؟ چه غلطی کردی تو مهمونی کوفتی ؟ ممکن بود بری تو کما . چی خوردی ؟ داشت همونجوری سرم داد می زد ؛ و من عین ابر بهار گریه می کردم . یهو به خودش اومد و فهمید چی کار کرد شروع کرد به پاک کردن اشک های من و آروم حرف زدن : آخه عزیز من ، قشنگ من ، عشقم ، مگه بهت نگفتم تا چیزی بهت ندادم نخور خب دیگه عقاوبش اینه که حالت بد شد . _ من هیچی نفهمیدم ، بعدش اگه فقط فقط یک بار دیگه سر من داد بزنی . می زارم میرم . دیگه بهت نمی گم بار آخرت باشه چون دفعه ی بعد می زارم میرم. میرم یک جایی که حتی جنازه ام رو پیدا نتونید بکنید . _ باشه عزیزم . من شکر خوردم . اون شب با فکر اینکه آیا جیمی عاشقم هستش یا خیر ؟ خوابیدم . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۳۶ توی یک جای تاریک گیر کرده بودم از اون طرف صدای ناله می یومد، یک طرف جیغ یک طرف شیون . یک دفعه مردی با نقاب ترسناک نقابی سفید با چشم های مشکی، روی صورت نقاب پر از خون بود .... یک اسلحه گذاشت رو سرم هولم داد روبه جلو ؛ همجا تاریک بود و اون من رو هدایت می کرد. به در اتاقی رسیدم . در باز کرد من رو هل داد داخل . جیمی بسته شده بود به صندلی صورتش پر از خون بود و دست ها و پاها حتی دهانش با طناب بسته شده بود . یک اسلحه بالای سرش بود . طرفی که اسلحه رو نگه داشته بود به جیمی با صدای کلفتی گفت : حرف آخری نداری ؟ و طناب رو از روی دهانش محکم کشید درحدی که لبش پاره شد می خواستم بدوم سمت جیمی ولی یک نفر دیگه ی اسلحه روی سر من نیز گذاشت. جیمی : آیلی . دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت . بابت همه چیز ازت ممنونم ولی بدهی من باهات صاف نشد ؛ عمرم قد نداد باهات ازدواج کنم ؛ و این برای من آرزو شد کاشکی یکم زودتر بهت گف.... هنوز داشت ادامه می داد ولی طرف یک گلوله تو مغزش خالی کرد . عشقم . جلو چشمم پر پر زد ........ با باز شدن درب اتاقم از خواب پریدم .......... _ چی شده ؟ صدای جیغ ات کل عمارت رو برداشته . هیچی نتونستم بگم فقط نشتسم زار زار گریه کردم و عین ابر بهار اشک ریختن . جیمی که وضعیت من رو دید برام یک لیوان آب ریخت داد خوردم و بغلم کرد و شروع به نوازش کردن کمرم شد . یک زره که آروم تر شدم گفتم : برات امشب خواب نزاشتم ...... _ اشکال نداره ، نهایتش پتو بالشت ام رو برمی دارم جلو در اتاقت می خوابم . از این حرفش خنده ام گرفت . _ ممنون بابات همه چی .... _ برو بخواب . _ بازم ببخشید که امشب برات خواب نزاشتم . زمان حال : پاشدم رفتم یک پارچ آب یخ آوردم . _ اگه تا ۳ بلند شدی که شدی . نشدی نتیجه اش رو می بینی . _ مامان بزار ۵ دقیقه بخوابم . کل پارچ رو خالی کردم روش ؛ از خواب بدجور پرید . _ ای دختره ی ور پریده ؛ دیشب که برامون خواب نزاشتی اینم از الان ..... _ ۱ مگه می خوای بری مدرسه ؟ ۲ مگه من مامانتم ؟ ۳من میرم بیرون تا ۵ دقیقه دیگه حاضری ....... ۵ دقیقه بعد داشتم خودم رو تو آینه نگاه می کردم : مینی فیس بودم ، بینی کوچیک ، لبای خوش فرم ، صورت سفید ، چشم های سبز ، موهای کوتاه شده ی خیلی کیوت با فرق وسط ..... لباس هم که شلوار بگ مشکی با یک کراپ تاپ سفید و جوردن سفید مشکی . قدم بلند بودد و خوش اندام بودم . در همین فکر ها بودم که جیمی وارد شد . اون یک تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی و جوردن پوشیده بود . در واقع با من ست کرده بود . _ خب ، جیمی به بنیامین و جیمز گفتی برن اتاق جلسات ؟ _ بلهههه به سمت اتاق جلسات راه افتادیم . اتاق جلسات یا در اصل اتاق کنفرانس خاندان ورد که من تمامی: تحقیقاتم رو درمورد کایل اونجا کرده بودم ....... جیمز و بنیامین روی یکی از ۸ صندلی نشته بودن . جیمی با چشم های گرد شده دور بر و نگاه می کرد چون پر از سند و مدارک از کایل بود . _ جیمز ، جیمی و بنیامین سه نوه ی خاندان ورد حق شماست که بدونین ۴ سال پیش چه خنجری از پشت خوردید ..... لپتاپم رو درآورد؛ پاکت رو نشون دادم عکس ها، هفت تیر ، نامه ، صداهای ظبط شده و ..... جیمز : لعنتی ، عوضی چه ناروی به ما زد . کلی ناسز به الیزابت گفت که البته حقش بود . بنیامین اون ور اشک می ریخت و زمزمه می کرد : اون مثل خواهر نداشته ی ما بود ؛ چه طور تونست ؟ جیمز بلند شد و رفت ؛ جیمی هم رفت برادر کوچیک ترش رو بغل کرد . و در گوشش چیزی گفت که بنی رنگش قرمز شد . حدس می زدم چی گفته پس ..... _ الو آریانا ؟ _ با اون چشم آبی خوش می گذره؟ _ خودت رو برسون اینجا . _ شوخی می کنی ؟ من چه طوری خودن رو برسونم کانادا ؟ _ قضیه جدی ! بنیامین بهت نیاز داره . _ ۲ ساعت دیگه اونجام . _ نچ ، ساعت ۵ عمارت می بینیم همه برو به کارات برس . _ اوک .... فصل ۳۷ _ آیلی بدو بریم . سریع از دست شویی اومدم بیرون . _ بریم عزیزم ؟ _ آره فقط بدو . و دست من رو دنبال خودش می کشید و غر می زد . رفتیم تو گاراژ قرار بود راننده و بادیگارد ها ما رو همراهی کنن .... البته به درخواست من ؛ چون جیمی می گفتش که خودمون دوتای با یکی از موتورهای جیمز ، جیم شیم . ولی خطرناک بود چون ممکن بود الیزابت برامون نقشه کشیده باشه از اون افعی هیچی بعید نبود . ولی به جیمی چیزی نگفتم چون نمی خواستم نمک رو زخمش بپاچم . حکم ما مشخص بود ، برنامه ریزی شده با تمرین . فصل ۳۸ الیزابت کایل رو با لباس مخصوص ، دست بند و پا بند آوردن با دیدن این صحنه سریع به سمت جیمی برگشته ام انتظار داشتم حالش بد شه بغص تو گلوش باشه و حالش افتضاح باشه ولی فقط با یک پوزخند داشت نگاهش می کرد . سریع روبو برگردوندم ؛ ولی در عوض اون من رو بیشتر به سمت خودش کشید . _ عه ، جیمی زشته . _ چه زشتی ؟ _ می خوای چی رو به کی سابت کنی ؟ الیزاب؟ دنیا ؟ کی دقیقا . امروز که دادگاه تموم شد باهاش رابطه ی ماهم تموم میشه ! من رو بازی چه کرده بودی . حالا متوجه شدم . هنوز هم اتفاقی نیفتاده تو به من هیچ علاقه ای نداری و این ازواج زوری و تمام . بهش محلت صحبت ندادم ؛ ولی می دیدم همونجوری که خودم بعد از گفتن هرکلمه حالام بدتر می شده اونم همونطور . یعنی نباید این طوری می کردم ؟ دوستم داره ؟ یا نقش ؟ کار خوبی کردم ؟ من هیچی از جلسه ی دادگاه متوجه نشدم ، فقط وفتی قاضی گفت : حکم چی ؟ خانم بل و آقای ورد ؟ جیمی دستم رو آروم کشید برد جلو میز قاضی و هما هنگ جوری که دیشب تمرین کرده بودیم گفتیم : حبس ابد ! _ وارد می شد و هیچ بخششی ندارد . با تموم شدن دادگاه انگار به زندگی من نیز پایان دادن . به جیمی نگاه کردم انتطار داشتم الان خوشحال باشه ، ولی اونم حالش دسته کمی از من نداشت . با لحن تندی بهش گفتم : اگه می خوای هنوز دیر نشده ، حکم رو تغییر بده از زندان بیارش بیرون ، از فامیلی ات استفاده کن آقای ورد . بیارش بیرون باهاش ازواج کن و شاد باش . سرم داد زد : نه لعنتی من برای اون ناراحت نیستم . خوشحالم هستم . ناراحتی من دلیل دیگه ای داره . نمی فهمی ، حتی خودم هم دردم رو نمی فهمم . گفت و سرش رو انداخت پاین . پوزخندی زدم: بهت گفته بودم اگه فقط ، فقط یک باره دیگه سرم داد بزنی می زارم می رم . اگه الان نمیرم فقط و فقط برای اینه که ...... نمی تونستم بگم پس ساکت شدم اشک ریختم و دویدم به سمت ناکجا آباد . فقط دیویدم . ساعت ۱۲ : رسیدم جلو در عمارت . از حیات که گذشته ام وارد عمارت شدم ؛ همه به صورت پراکنده ، عصبانی ، ناراحت و پر از ترس تو سر سرا بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، جیمی حتی آریانا که به کل یادم رفته بودش . خودم رو. سریع انداختم تو بغل آریانا و زاززار گریه کردم . همه دورم رو گرفتن هلنا غش کرد جیمز رف سراغ اون بنی رفت آب بیاره برام . جیمی چشماش ، چشم های آبیش قرمز بود قشنگ معلوم بود گریه کرده هیچی نگفت. فقط و فقط از توی بغل آریانا کشیدم بیرون یک دستش رو زد زیر کمرم. و اون یکی زیر ران هام و بغلم کرد و با سر به آریانا اشاره کرد که چیزی نیست . آروم آروم قدم می زد به سمت در اتاقم هم من اشک می ریختم و. هم اون؛ من با شدت اون با آرامش ولی زیاد . در اتاقم رو باز کرد ، وارد و شد و من رو گذاشت روی تخت و خودش هم نشتس کنار تختم . صورتم رو ناز کرد و گفت : آخه ! تا ساعت ۱۲ شب چی کار می کردی ؟ آیلی ؟ همه ی ماهارو سکته دادی . چرا اونطوری کردی ؟ تو حرفات رو زدی با خشم هم زدی من رهات نکردم دنبالت کردم ولی از یک جای به بعد گمت کردم . حالا صحبت های من رو گوش بده . بودن تو کنار من ای بابا چه جوری بگم ؟ یک حس آرامش بهم میده برای همین تورو به خودم نزدیک کردم چون ممکن کنترلم از دستم خارج شه بگم قصاص . باشه ؟ تو همه ی وقت های که باید تو گذشته می بودی ، نبودی . ولی حالا هستی ولی توی نقطه ی حساس ول کردی رفتی . _ ببخشید، عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود ناراحت بودم درک کن . _ باشه ؟ ولی قول می دی از الان تا همیشه کنارم بمونی ؟ و انگشت کوچکش رو آورد بالا . _ آره قول می دم با تمام وجود . توهم قول می دی ؟ _ تا پای جون . فصل ۳۹ آیا این قول به معنی اینکه اون هم من رو دوست داره ؟ یا فقط یک احساس دفاع از من یا ترحم؟ می خواست بلندش و از اتاقم بره ؛ ولی تا اومد بلند شه دستش رو گرفتم و گفتم : امروز وقت نشد ازت بپرسم دیشب چی شد ؟ _ هیچی من و این آقا یک دوست قدیمی داریم ، اسمش جک . می دونی که خیلی ها عاشق من هستن . ولی آقا بزرگ بعضی ها رو بنا به دلایلی انتخاب می کنه که ما هیچ کدوم نمی دونیم ؛ جیمز به اون کشور میره و اون فرد برگذیده رو با خودش میاره . النا هم یکی از اونا حاضر با تمام اخلاق های بد من کنار بیاد ؛ ولی با من ازواج کنه . ولی پدربزرگم هیچ وقت انتخابش نکرد . خودش چند بار داو طلب شد ولی قبول نشد . خودمم نفهمیدم چرا ؟ اگه خانومی تا اینجای که تو هستی بیاد من نمی دونم چرا ؟ باید به یکی از مهمونی های این دوستم ببرمش ؛ هیچ وقت النا اونجا نبود . ولی این سری نمی دونم چرا بود ؟ برای حسودی به تو و گفتی الکل نداشته باشه ، اون لج کرد و به طرف گفته بوده که یک شات تو آبمیوه ی تو بریزه ولی با آب میوه ی خودش که ۵ شات بوده اشتباه شده و شاید ام خودش برعکس برداشته چون اون اول برداشت. و این شد که تو حالت بد شد و غش کردی اگه ۱۰ ثانیه دیرتر رسیده بودم معلوم نمی شد چی می شد . چون ممکن بود با صورت بری تو استخر . _ خدای شکرت . معلوم نبود زنده بمونم یا نه ؟ چون شنا بلد نیستم . حالا النا چی شد ؟ _ به سزای عمالش رسید . _ عه بگو دیگه . _ چکش روخورد . _ زدیش ؟ _ آره. با صدای که انگار از ته چاه می یومد گفتم : _ برای من ؟ _ آره فقط و فقط برای تو . تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب می کردن ؛ و هر لحظه عاشق تر می شدم . _ حالا تو بگو تو الان کجا بودی ؟ خانم کوچولو ؟ _ تو خیابون ها قدم می زدم ، ساعتم هم نداشتم ، گوشی و کیفم تو ماشین جامونده بود که خبر بدم . _ باشه . ولی دیگه هرچی شد ، باید وایسی حرف بزنیم نه فرار کنی . _ قول ، قول . _ آفرین خانم کوچولو . فصل. ۴۰ درحال حرف زدن بودیم که آریانا اومد تو و روبه جیمی گفت : اون موقع اومدی دوستم رو از تو بغلم کشیدی بیرون هیچی بهت نگفتم ، چون ام حال تو هم حال ایلی بد بود . ولی نمی زارم دوستم رو بر بزنی . و در اتاق رو باز کرد و جیمی رو هل داد بیرون ، در رو قفل کرد و پرید رو تخت . _ خب ، خب آیلی خانم ما . چه خبرا ؟ مهمون دعوت می کنی می زاری می ری ؟ _ با بنی خوش گذشت ؟ _ چی چی خوش گذشت حالش خیلی بد ، بد تر ام شد بعد از دیدن اخبار و حکم . _ راهی نبود .جیمز چی ؟ _ هلنا پیشش بود بهتر از اون بپرسی . ولی فکر کنم خراب ! _ لعنت بهت کایل . _ حالا تو چی ؟ اون چشم آبی چی کارت کرد ؟ _ هیچی .... _ به خدا اگه نگی خودم بفهمم هرچی باشه بهش می گم . _ باشه بابا. من من چه جوری بگم ؟ _ دوستش داری ؟ _ آره چشم های آریانا گرد شد و گفت : _ دوربین مخفی ؟ _ نه واقعی . _ واقعا ؟ _ آره . _ اون چی ؟ _ نمی دونم هیچی بهم نگفته تا الان. _ از رفتار هاش ولی چیز های معلوم ، مثلا اونم وقتی رفتی فقط زنگ زد خونه و گفت چی شده . و کل شهر رو دنبالت گشت . اونم ۱۵ دقیقه قبل از اومدنت اومد. هیچی نگفت فقط گفت رفتی. می خواست زنگ بزنه پلیس بگه گم شدی . معلوم بود شدیدا گریه کرده . چشمام اش قرمز و اومد رفت ۱۰ دقیقه تو دست شوی ؛ معلوم گریه کرده . چشماش از آبی به قرمز تبدیل شده بود ..... حالا تو بگو چی شده بود ؟ _ کل قضیه رو بدون هیچ سانسوری گفتم . به نظرت دوستم داره ؟ _ آره . به احتمال زیاد . _ واقعا ؟ با سر تاید کرد . اون شب تا صبح باهام کلی خوش گذروندیم و در آخر هم با. کاسه ی پفیلا بدست خوابمون برد -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۳۴ رفتم تو اتاقم و به صحنه ی عجیبی بر خوردم ، اون ، اون ..... لباس برام خریده بود و گذاشته بود ر و تخت . یک پیراهن یقه هفتی با کمر ساعت شنی و دامن گشاد زرشکی و کیف و کفش مشکی . بسیار شیک و برای روش یک کت چرمی مشکی کوتاه به رنگ مشکی . شروع کردم به آرایش . و در آخر رژ لب قرمز جگری زدم و کار رو به پایان رسوندم. و رفتم سراغ موهام . دقیقا وقتی کار موهام تموم شد و داشتم می رفتم لباس بپوشم؛ در اتاقم زده شد . _ بفرماید داخل . در باز شد و صورت آرایش شده ی هلنا با یک لباس سبز جلو در ضاحر شد . _ به به! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟ که تو یک سری به این طرف عمارت که اتاق من هست زدی ؟ من این جیمز رو آدمش می کنم . _ بابا آروم باش . حالا که اومدم . خوشگل شدم ؟ _ آره خیلی . من چی ؟ _ تو هم عالی. _ حالا برو بیرون من لباس بپوشم . و بیررون کردمش لباس پوشیدم و اومدم بیرون . جیمی ، جیمز و بنیامین خطی با هلنا و آریانا وایستاده بودن منتطر من . برادر ها لباس های کپی پیست هم ولی با رنگ کروات های مختلف پوشیده بودن . جیمی با کروات قرمز جیمز ، سبز و بنیامین آبی . و دقیقا پیراهن های هلنا و آریانا عین مال من بود فقط هل سبز و آریانا آبی بود . دقیقا رنگ کروات های طرف مقابل. _ این ایده کی بود ؟ جیمی مثل بچه کلاس اولی ها دستش رو آورد بالا و با لحن بچگونه و بانمکی گفت _ خانم اجازه ؟ من . ایده ی من بود . ببخشید ! میشه فلکم نکنید ؟ من هنوز بچه ام کلی آرزو دارم . و مثل اینکه داره گریه می کنه با قهر رفت تو بغل جیمز و مثل اینکه باهم هما هنگ بودن بودن جیمز شروع کرد به دلداری دادنش . و نفرین کردن من . _ باشه چون زود اعتراف کردی افعت می کنم . ولی پرو نشو که ، دیگه دفعه ی بعدی نمی بخشمت فصل ۳۵ هر بردار در ماشین رو برای ما ها باز کرد. و ماهم سوار شدیم . _ خب خانوم خانوما . اینجا که داریم میریم یک پاراتی ساده نیست خب ؟ حواست رو جمع کن . این دوستم زیاد آدم خوبی نیست . هیچی تا من بهت ندادم نخور . _ باشه . حواسم هست . بریم ؟ _ بریم . و یک آهنگ شاد گذاشت و گاز اش رو گرفت . ۱ ساعت بعد . رفته بودیم تو یک محله ی خوف ناک. تاریک بود. چراغ ها سو سو می زدن . در همین لحظه جیمی زد رو ترمز گفت : _ ترسیدی ؟ رنگت مثل گچ سفید شده. _ از زیر این همه آرایش چه طوری فهمیدی ؟ یک دستش رو گذاشت رو قلب خودش و اون یکی رو قلب من و گفت : _ از اینجا . با این حرف اش لبخند محوی زدم . به یاد خاطراتی که طی این مدت کوتاه باهم تجربه کردیم فکر کردم . گذشته : از خواب بیدار شدم یک پیام روی گوشیم بود ؛ سلام خانم خانوم. خوبی ؟ حال و احوال ؟ خانواده خوبن ؟ یک سری هم به ما بدبخت بیچاره ها بزن . تنبل خانم ، خوابالو پاشو آماده شو بریم یک جای خفن . دقیقا بعد یک پیام دیگه اود بالا : زیر پام علف سبز شد . چرا نمی یای ؟ نوشتم : مگه جلو در اتاقی ؟ _ بله . نیم ساعت . سریع مثل برق پاشدم . در رو باز کردم و لباس برداشتم رفتم تو حموم . جیمی از جلو در اتاقم داد زد : _ کجا فرار کردی ؟ بزار ببینم صبح ها از خواب بیدار می شی چه شکلی اگه زشت بودی نگیرمت. از پرو گریش خندیدم ولی جواب ندادم و دوش رو باز کردم . و این آهنگ رو زمزمه کردم : Thought I found a way فکر کردم یه راهی پیدا کردم Thought I found a way out (out) فكر كردم يه راهي به بیرون پیدا کردم But you never go away (never go away) (ولی تو هیچوقت نمیری (هیچوقت نمیری So I guess I gotta stay now پس فکر کنم حالا باید بمونم [Pre-Chorus: Billie & Khalid] Oh, I hope someday I’ll make it out of here اوه، امیدوارم یه روز خارج از اينجا درستش کنم Even if it takes all night or a hundred years حتی اگه تموم شب یا صد ها سال طول بکشه Need a place to hide, but I can’t find one near یه جا برای قایم شدن میخوام، ولی نمیتونم یه جای نزدیک پیدا کنم Wanna feel alive, outside I can’t fight my fear میخوام که حس کُنم زنده اَم! بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام بجنگم Isn’t it lovely, all alone? آیا همیشه تنها بودن قشگ نیست؟ Heart made of glass, my mind of stone دلم از شیشه ساخته شده، فکرم از سنگ Tear me to pieces, skin to bone من ُ تیکه تیکه کن! از پوست تا استخوون Hello, welcome home (سلام، به خونه خوش اومدی (یعنی اینجا جاییه که من زندگی میکنم، باهاش آشنا شو یک دوش سریع گرفتم. همینجا لباس پوشیدم و آرایش کردم و اومدم بیرون . جیمی درحال مرتب کردن تختم بود و داشت با پتو بالشت کشیتی می گرفت . همون جوری وایستادم و نگاهش کردم . تا بالاخره با نگاه سنگینم سرش رو بالا آورد و نگام کرد . _ چند دقیقه اس اینجا وایستادی ؟ به ساعتم نگاه کردم . حواسم چقدر پرت شده بود. _ ۵ دقیقه . بعدشم یک نگاهی خوبه به خودت تو آینه بکنی . و به اینه اشاره کردم . موهاش در اثر کشتی با پتو بالشت به شدت بهم ریخته بود . و هرچی سعی می کرد نمی تونست درستش کنه . _ بیا برات درست کنم . و سشوار رو روشن کردم و تافت و شونه رو هم در آوردم؛ و شروع کردم به درست کردن موهاش . بعد از ۱۰ دقیقه گفتم : _ دادا ! _ ممنون ، حالا بدو بریم . _ کجا ؟ جواب نداد و دستم رو گرفت و دنبال خوش شروع کرد به کشیدن؛ درحالی که می دوید . تو کل عمارت داشتن مارو نگاه می کردن . _ جیمییی! آبرومون رو بردی پیش خدمه . _ ولشون کن بعد از زدن اون حرف منم سرعتم رو زیاد کردم و حالا اون دنبال من کشیده می شد . It's not true حقیقت نداره Tell me I’ve been lied to بگو بهم دروغ گفته شده Crying isn't like you, ooh گریه کردن بهت نمیاد What the hell did I do? چه غلطی من کردم؟ Never been the type to هیچوقت این مدلی نبودم که Let someone see right through, ooh بذارم کسی منو بشناسه Maybe won't you take it back? شاید نمیخوای پسش بگیری؟ Say you were tryna make me laugh بگو سعی داری منو بخندونی And nothing has to change today و چیزی نباید امروز عوض شه You didn’t mean to say "I love you" نمیخواستی بگی "دوست دارم" I love you and I don't want to, ooh من عاشقتم ک نمیخوام Up all night on another red-eye تمام شب بیدارم و چشمام قرمزه I wish we never learned to fly ای کاش یاد نمیگرفتیم پرواز کنیم Maybe we should just try شاید باید تلاش کنیم To tell ourselves a good lie تا دروغ خوبی به خودمون بدیم Didn't mean to make you cry قصدم به گریه انداختنت نبود Maybe won't you take it back انگارینمیخوایحرفتو پس بگیری Say you were tryna make me laugh بگو که قصدت از اون حرفا فقط خندون من بود And nothing has to change today اون موقع همه چی روال سابقشو داره You didn't mean to say "I love you" بگو که نمیخواستی بگی دوست دارم I love you and I don't want to, ooh منم با اینکه نمیخوام ولی دوست دارم The smile that you gave me لبخندی که بهم زدی Even when you felt like dying حتی زمانی که انگار احساس مردن میکردی We fall apart as it gets dark ما از هم جدا شدیم و تاریکی شد I'm in your arms in Central Park من توی سنترال پارک توی آغوشتم There's nothing you could do or say کاری نبود که میتونستی انجام بدی یا بگی I can’t escape the way I love you من نمیتونم از مسیر عاشق بودنت دست بردارم I don’t want to, but I love you, ooh نمیخوام ولی من عاشقتم Ooh, ooh • رفتیم تو گاراژ عمارت جیمی یکی از سوئچ ها رو برداشت و گفت : _ با اجازه جیمز . و نشتست پشت موتور و به پشتش اشاره کرد که من بشینم . منم شبیه به یک دختر حرف گوش کن نشتم . _ بیا کلاه کاسکت . و یک کلاه کاست سفید داد دستم ، و خودش مشکی گذاشت . _ جیمی فقط خیلی تند نرو ! _ قول نمی دم . گفت و دستش رو گذاشت رو گاز . ۱۵ دقیقه بعد جلوی یک رستوران ایستاد و گفت : _ رسیدیم . وقتی داشتیم پیدا می شدیم سرم گیج رفت و افتادم ؛ آماده بودم که با ملاج برم تو آسفالت ولی فرو رفتم توی یک جای نرم ؛ اول فکر کردم از شدت ضربه مردم تو آغوش ازرائلم . جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم ، ولی آروم آروم باز کردم و چشم های آبی جیمی اولین چیزی بود که دیدم . _ خانوم خانوما خوش می گذره؟ از شدت خجالت سرخ و شدم و سریع اومدم بیرون از بغلش . _ می دونستی وقتی خجالت می کشی خیلی کیوت تری؟ با سر گفتم : نه . _ حالا بدون . و دستم رو کشید برد تو رستوران . یک میز وسط همه ی میز ها بود که از همه نیز بزرگتر بود . و روش همه چیز بود : وافل ، پنکیک ، چیز کیک ، انواع کیک ها ، رولت ، نون خامه ای ، کیک خیس ، توت فرنگی ، موز ، نوتلا ، کروسان ، موچی، چیز کیک ژاپنی، نون تست شده ، نون فرانسوی، نون باگت ، کره ، پنیر ، مربا ، عسل ، کره ی پسته ، کره ی بادام ، کره ی بادام زمینی ، نیمرو ، املت، ژامبون گوشت ، ژامبون مرغ ، قهوه ، آب پرتقال ، آب آلبالو ، انواع آب میوه ها ، چای و.......... دهنم آب افتاده بود . جیمی رفت و نشت ؛ منم روبروش نشتم و آروم شروع به خوردن کردیم . وقتی سرم رو آوردم بالا قیافه ی جیمی خیلی با نمک بود . داشت پنکیک با نوتلا ، توت فرنگی و موز می خورد و دور دهانش پر از شکلات بود . نتونستم خودم رو کنترول کنم و زدم زیر خنده . _ چیه ؟ بریده بریده جواب دادم : _ ی...ک لح..ظه .....وا..ی..سا ( یک لحظه وایسا ) و بعد از توی کیفم یک آینه کوچیک و بسته ی دستمال کاغذی جیبی درآوردم. آینه رو دادم به جیمی و خودم مشغول تمیز کردن ؛ شکلات ها شدم . یک صبحانه ی مفصل خوردیم ولی تازه ساعت ۱۰ بود که به جیمی گفتم : حالا چی کار کنیم ؟ _ امروز کلی کار های هیجان انگیز در راه داریم . _ باشه . _ سیر شدی ؟ بریم؟ _ آره ، بریم که کلی ذوق دارم . و دست هام رو زدم بهم . _ خب بدو بریم . و به سمت درب خروج رفتیم . خیلی عجیب بود ...... دیگه موتو. اونجا نبود ولی جاش یک ماشین بود . یک BNW x6 به رنگ بژ با داخل مشکی بود که روش سویچ آن قرار داشت ! وقتی غرق نگاه کردن به ماشین بودم جیمی گفت : خوشت اومد ؟ _ آره خیلی قشنگ ! _ خب بدو بریم . و رفت و در سمت راننده رو باز کرد منم نشستم سمت شاگرد . راه افتاد . _ خب جیمی آهنگ شاد چی داری ؟ _ بیا آهنگ ایرانی گوش بدیم ؟ _ ایرانی ؟ _ آره خیلی آهنگ هاش قشنگ . و بعد آهنگ اون کشور رو گذاشت : تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پرغبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار، میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت غریب آشنا، دوست دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پرغبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار، میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت غریب آشنا، دوست دارم بیا میشینم میشمرم روزا و لحظه ها تا برگردی بیای بازم اینجا چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم _ راست می گفتی ! خیلی قشنگ . _حالا خواننده اش کی بودن ؟ _ وایسا ، وایسا . الان می گم ! آها اولی کوگوش ؟ گو کوش ؟ کو کوش ؟ آها یادم اومد گوگوش _راه خیلی طولانی بخواب . _ باشه . توهم خسته شدی ؛ بیدارم کن من رانندگی کنم تو بخواب . _ باشه عزیزم بخواب . منم چشمام رو بستم و با یک عالمه رویای قشنگ خوابیدم . _ آیلی . آیلیم ، پاشو دیگو . خمیازه ای کشیدم گفتم : _ بیدارم . و آروم آروم چشام رو باز کردم. کنار دریا بودیم . _ چند ساعت خوابیدم ؟ _ ۷ ساعت و خورده ای . _. کجایم ؟ _ مونترال. چشام هر لحظه گرد تر می شد ؛ ما از تورنتو اومدم بودیم مونترال . _ برای ۳ روز اینجا ایم . _ من لباس ندارم . _ کاری نداره ؛ می ریم می گیریم . من دویدم سمت دریا. کفش هام رو درآوردم و پاهامرو کردم تو شن ها ۳۰ دقیقه بعد فکرش هم نمی کردم که زندگیم به اینجا کشیده شه . من که فقط درس می خوندم که از آمریکا برم ، یک روز اتفاقی به کانادا کشیده شدم ، تن به یک ازواج اجباری دادم چون فکر می کردم می تونه من رو به گذشته ام نزدیک کنه ، ولی انقدر درگیر این خاندان شدم که کلا خودم رو از یادم رفت. ولی حالا نشتسم توی یکی از سواحل زیبای مونترال و سرم رو گذاشتم روی شونه ی جیمی ورد نوه ی دوم خاندان و دارم غروب خورشید رو نگاه می کنم . _ جیمی ؟ _ نه ، فکرش هم نمی کردم ، که الان کنار تو توی یکی از سواحل مونترال بعد اون اتفاق وحشتناک باشم . کلا قطع از زندگی کرده بودم . پاشد و خودش رو تکوند و ادامه داد : حالا پاشو بریم غذا بخوریم . رفتیم و یک غذای خوشمزه ای که برای مونترال بود رو خوردیم . اسم غذا پوتین بود ؛ سیب زمینی، قارچ ، پنیر و کلی ادویه ی خوش طمع . فردا صبح _ آیلی پاشو که برنامه داریم . بلند شدم تابستان بود برای همین به حمام رفتم زد آفتاب و رژ لب صورتی کم رنگی زدم و پیراهن بلند سفید رنگی با سندل های آبی آسمانی و کلاه آفتابی پوشیدم؛ این ها صبح روی تختم بود و حدس می زدم کار جیمی! _ خب خب ، برنامه ی امروز. چیه جیمی ؟ _ جنگل و کباب کردن ؛ قارچ های که خودمون از جنگل می چینیم . _ بزن بریم . سوار ماشین شدیم و به سوی یک جنگل خفن راه افتادیم . _ رسیدیم. گفت و پیدا شد و کلی وسایل پیک نیک رو درآورد. و بعد گفت : خب بریم سراغ چیدن قارچ ها. کلی قارچ چیدیم . و من رفتم تو اون چشمه ای که اون نزدیکی ها بود قارچ ها شستم شون و بعد جیمی کباب کردنشون و خوردیم . امروز روز ۳ بود و وقت. برگشتن . من خیلی ناراحت بودم ......... آخه این سفر خیلی سفر خوبی بود . ولی راهی جز برگشن نداریم . خاطره ی ۲ : یک شب برفی بود . من داشتم می رفتم در تخت خوابم تو بخوابم که یک گوله برف خورد تو پنجره ی اتاقم . سریع با سرعت نور لباس گرم پوشیدم و یواشکی رفتم پاین و مسلح ( منظور گوله ی برف ) آمده ی حمله بودم که از پشت یک گوله برف خورد تو سرم ؛ منم سریع چرخیدم و شروع کردم به گوله برف زدن . ولی از همه ی طرف بهم گوله می خورد ؛ که باند مافیا و شهروند های که با مافیا دست به یکی کرده بودن به سرپرستی گاد فادر اومدن بیرون : جیمی : گاد فادر جیمز : دکتر لکتر بنیامین : مافیا ساده هلنا : شرلوک هولمز آریانا : جلاد و من یک بی پناه اون شب تا صبح برف بازی کردیم و خندیدیم ! خاطره ی سوم : در اتاقم زده شد ؛ بفرمائید داخل. جیمی بود. به شرطی که باخته بود عمل کرده بود ؛ ۵ دست بسکتبال شهری . با تیم های یک نفره . و من ۴ دست بردم . شرطمون هم ۲ تا بستنی قیفی بود. _ آخ جون ! که این بستنی خوردن داره . جیمی انگشت زد رو بستنی ایش و. بعد زد روی بینی من. و اینجا شروع جنگ بستنی ما بود . انقدر اتاقم کثیف شد که شب رو مجبور شدم برم پیش هلنا بخوابم . شب مهمانی : برگشتم به حال...... بله ، چیزی که من خیلی وقت نمی تونم قبولش کنم . من عاشق جیمی ورد نوه ی دوم خاندان ورد شدم ......... آره دوباره منم آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که یکی از بازی های عمارت ورد رو انجام داد . یک جنایت کار رو به سزای کار هاش رسوند ، نوه ی سرد و مغرور خاندان رو عوض کرد . و شروع همه این ها ..... با یک ازواج اجباری بود . می تونستم قبول نکنم؛ ولی احساس می کنم این ازواج من رو به گذشته ام نزدیک تر می کنه . پس موندم . و تا آخرش هم هستم و حالا عاشق جیمی شدم ......... این فکر ها رو کنار گذاشتم . و سعی کردم از مهمانی لذت ببرم . من و جیمی وارد مهمانی شدم . یک خانم و آقا به طرف ما اومدن . جیمی با هر دونفرشون دست داد و من هم تقلید کردم .خانم بهش می خورد بیست و خورده ای سالش باشه و آقا سی و خورده ای آقا رو به جیمی گفت : ما رو قابل ندونستی عروسی دعوتمون کنی ؟ _ ما هنوز ازواج نکریم هفته ی آینده عروسیمون هستش براتون کارت دعوت فرستادیم . آقا با تعجب رو به همسرش برگشت و گفت : سارا تو کارت دعوتی دریافت کردی ؟ حالا فهمیدم نام خانم سارا . _ وای . آره ، یادم رفته بود بهت بگم . جیمی تو بحثشون مداخله کرد و گفت: سارا چرا با آیلی نمی ری اون طرف تا ما دو تادوست یک زره اختلات کنیم ؟ سارا با شنیدن اسمم یک استرس و ترس عجیبی افتاد تو نگاهش ولی سریع آرامش خودش رو حفظ کرد و دست من رو کشید برد وسط. یک عالمه دختر . اولی که چشم سبز و بور بود گفت : من آناهیتا هستم آنا صدام می کنن . یک دختر. چشم مشکی خیلی خوشگل و با نمک ولی کمی توپل گفت : من لوسی هستم . یک دختر با چشم. ها قهوه ای که داشت با نگاهش من رو قورت می داد و با لحن خیلی بدی گفت : النا . _ من آیلی هستم ،آیلی بل . از آشنایتون خوش وقتم . لوسی با ذوق و شوق گفت : تو همسر جیمی وردی ؟ اونی که اون پسر سرد و مغرور رو به کسی که الان هست تبدیل کرد ؟ بعد از مرگ الیزابت با گفتن نام الیزابت لحنش غمگین شد ، اون ها نمی دونستن چه خنجری از پشت خوردن. النا روبه لوسی گفت: یک جوری می گه انگار اورانیوم قنیع کرده . والا من هم می تونستم . اگه توسط ساموئل انتخاب می شدم . حالا فهمیدم چرا النا اون طوری نگاهم می کرد ؛ اون هم یکی از طرف دار های جیمی . که به من حسودی می کنه. آناهیتا در دفاع از من گفت : والا ما سه سال نتونستیم یک خنده رو لب جیمی بیاریم آیلی هم حالش رو خوب کرد، شادش کرد ، خندوندش ، تازه یک مسافرت ۳ روزه هم باهم رفتن جیمی بزور از عمارت بیرون می رفت . ساموئل یک عالمه خانم رو آورد برای ازدواج با جیمی ولی جیمی یک کاری کرد سر ۱ هفته فرار کنن . سارا : این حرف ها رو ولش کنید و روبه من گفت : نوشیدنی چی می خوری ؟ _ هرچی باشه مهم نیست فقط الکل نداشته باشه . النا گفت : من می یارم . آب آلبالو باشه اوکی ؟ _ بله ممنون. بعد از شنیدن جواب من النا سریع پاشد و رفت سمت گارسون سفارش داد و اومد . چند دقیقه بعد ..... گارسون سفارش های میز ما رو آورد؛ من هم که بسیار تشنه ام بود کل لیوان رو یک جا سر کشیدم ؛ از زبانم تا آخر معده ام سوخت ولی توجه نکردم . با دختر ها کلی رقصیدیم و خندیدم همینطوری الکی می خندیدم ؛ دنیا برم تار شده بود . تا اینکه آهنگ لایت گذاشتن و همه زوج ها رفتن وسط و شروع به رقص تانگو کردن چند دقیقه با لبخند محوی تماشا شون کردم و بعد تلو تلو خوران بلند شدم و به سمت حیاط پشتی رفتم . وقتی درحال قدم زدن بودم به صورت خیلی بدی سرم گیج رفت و در جای نرم فرو رفتم. و همه جا تاریک شد صدای داد جیمی اومد که گفت :چی شده ؟! چی به آیلی دادین ؟ چشمام رو باز کردم . همه جا تاریک بود ساعت رو میزم ساعت سه صبح رو نشون می داد ؛ تو تختم بودم و هرچی به مغزم فشار می آوردم اتفاقات بعد از اون نوشیدنی بد مزه رو به یاد نمی آوردم. در اتاقم با ضرب باز شد ؛ جیمی بود . با قدم های بلند خودش رو به تخت رساند و نشست . به نیمرخ اش نگاه کردم ؛ چهره ی قشنگی داشت ولی حیف که اخماش توی هم بود برای همین پرسیدم : چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ جوابم رو نداد و بیشتر اخم کرد . _ چته ؟ چی شده ؟ چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ روش رو با عصبانیت به من کرد و گفت : چی شده ! چرا ناراحتم ؟ چرا عصبانیم ؟ چه غلطی کردی تو مهمونی کوفتی ؟ ممکن بود بری تو کما . چی خوردی ؟ داشت همونجوری سرم داد می زد ؛ و من عین ابر بهار گریه می کردم . یهو به خودش اومد و فهمید چی کار کرد شروع کرد به پاک کردن اشک های من و آروم حرف زدن : آخه عزیز من ، قشنگ من ، عشقم ، مگه بهت نگفتم تا چیزی بهت ندادم نخور خب دیگه عقاوبش اینه که حالت بد شد . _ من هیچی نفهمیدم ، بعدش اگه فقط فقط یک بار دیگه سر من داد بزنی . می زارم میرم . دیگه بهت نمی گم بار آخرت باشه چون دفعه ی بعد می زارم میرم. میرم یک جایی که حتی جنازه ام رو پیدا نتونید بکنید . _ باشه عزیزم . من شکر خوردم . اون شب با فکر اینکه آیا جیمی عاشقم هستش یا خیر ؟ خوابیدم . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۳۱ کایل رو بردن . و ماهم مجبور بودیم بریم . پس آروم آروم رفتم سمت جیمی و پیشش رو پله های عمارت نشتسم . و بعد کشیده شدم تو بغلش . منم آروم در گوشش زمزمه کردم : آروم باش ، تموم شد ، باشه ؟ اون رفت زندان . من همیشه کنارتم . آروم از خودش جدام کرد و گفت : _من چه کار خوبی کردم که خدا تو رو بهم داده ؟ _ بریم پلیس ؟ _ بریم . آروم آروم راه می رفتیم که رسیدیم به ماشینی که کادوی تولدم بود. _ اوه با ماشین تو بریم ؟ _ آره، تو که حق نداری فعلا بشینی پشت فرمون . تصویب شد . و در سمت راننده رو باز کردم و نشستم. چشماش رو بست بود و خواب بود ؛ ولی ۱۰ دقیقه بود رسیده بودیم ولی خوابش خیلی سنگین بود پس در هارو قفل کردم و سعی کردم بخوابم ولی نمی شد . برای همین خیلی آروم شروع کردم با موهاش بازی کردن تا بیدار شه : جیمی ، بیدار شو دیگه ! خیلی آروم دستش رو توی دستم برد وقفل کرد . _ بریم ؟ _ باشه . در رو باز کردم و پیاده شدم . آقای پلیس : خانم بل و آقای ورد شما مطمئن هستید از شکایتتوتن ؟ همزمان گفتیم بله . آقای پلیس : پس ۱ هفته ی دیگه برای مشخص کردن حکم بیاید . چند روز بعد این چند روز حال جیمی بد بود . و من و بقیه هشمش بهش دلداری می دادیم که نره تو خودش . تو ی همین فکر ها بودم که صدای پیام گوشیم بلند شد . سلام قشنگم . ۵ دقیقه دیگه جلو در اتاقتم بریم یه جای کارت دارم ، لباس گرم بپوش . دوستدار شما جیمی با قبلی شکسته یک تیشرت لش مشکی با نوشته های قرمز یک شلوارک که تا سر زانو با جوردن قرمز و جوراب ساق دار قرمز پوشیدم . و چون گفته بود لباس گرم بپوشم یک کت چرم مشکی هم برداشتم . ۱۰ دقیقه بعد _ سلام . _ سلام بریم . این رو گفت و دستم رو گرفت و به سمت ماشینش کشید و گفت : بدو بشین پشت رول ( فرمان ماشین ) بشین . _ کجا بریم ؟ کوه یخ! _ کوه یخ؟ با من بودی؟ من به این آقای ، مهربونی ، خوشگلی ،مظلومی _ خودشیفته ، با دارایی اعتماد به سقف ، اینا لقبات نه آقا و ... ؛ بعدشم که وقتی تازه به عمارت اومدم لقبت تو ذهنم کوه یخ بود ؛ هرچی می شد کوه یخ بودی تا اون پیژامه پارتی. _ یادته اون شب بعد از پارتی اومدم پیشت ؟ گفتم که اگه اون لعنتی هم بیاد تو هیچ جا نمیری . چون من بهت بدهکارم ، ولی تو گفتی نیستم ولی الان نشون می ده که هستم و تو هیچ جا نمیری. ازت ممنونم که واقعیت رو نشونم دادی ؛ حالا من هم می خوام طلبم رو بهت بدم . _ عه دوباره شروع کرد . من هیچ طلبی ازت ندارم . و اون شروع کرد به آدرس دادن . _ عزیزم ، همینجا پارک کن . با چشمای های درشت شدی از شدت ترس و هیجان نگاهم کردم به منظره و گفتم : _ اینجا چی کار داریم ؟ _ می خوام باهات حرف بزنم . فصل ۳۲ آروم آروم با هم راه می رفتیم ؛ که تا که خیلی آروم دستم رو تو دستاش گرفت ، انگار ترسم رو احساس کرده بود . از یک جای به بد داشت کم کم داشت حالم بد می شد چون لحظه به لحظه داشتیم به محل حادثه اون اتفاق دردناک و البته جعلی نزدیک می شدیم . _ جیمی من حالم داره بد میشه ؛ میشه دیگه ادامه ندیدی ؟ _ رسیدیم . راست می گفت دقیقا همون جا بود ، ما اومده بودیم به کوه سقوط جعلی الیزابت کایل . _ چیشده، که من رو آوردی اینجا ! _ هیچی . و بجای اشاره کرد که بشینم. من هم گوش دادم و نشتسم . شروع کرد به صحبت . _ دقیقا ، امروز روز مرگش ، مرگ ( پوزخندی زد ) مرگ .. چه کلمه ی عجیبی برای اون ، اون یک آدم پست و دروغ گو حتی نباید بهش گفت آدم چون آدم هیچ وقت آدم اینکار رو نمی کنه که این کرده . دقیقا ۳ سال پیش توی این روز دقیقا اینجا وایساد ( جای که نشسته بودن ) و کل جهان رو گول زد .... من بعد از اون روز حالم روز به روز بدتر می شد و کسی کاری نمی تونست برام بکنه . امروز تولدش تولد ۲۰ سالگی و اون برای اقدام به قتل تو بازداشتگاه و منتظر ما بریم و حکمش رو بگیم . همیشه می گفتن [ زمین گرد و کارما کار بلد ] ولی باور نمی کردم هیچ باوری به کائنات نداشتم ولی الان فهمیدم. اون توی روز تولد ، تولی که وارو ۲۱ سالگی ایش میشه گوشه زندون ، و ۳ سال زندگی من رو ازم گرفته. ولی حالا چی ؟ کارما یک کاری کرد که اون نتیجه کارهاش رو دید و من خوش بخت شدم . کائنات خیلی چیز عجیبی . درحالی که این حرف هارو میزد و اشک می ریخت می ترسیدم ، میترسیدم ... از اینکه بخواد خودش رو پرت کنه پاین . برای همین آروم آروم قدم برداشتم سمتش و گفتم : _ آروم باش، باشه؟ آره کائنات و کارما دست به دست هم دادن تا این اتفاق ها بیافته ما نمی تونیم جلوش رو بگیریم ولی می تونیم باهاشون کنار بیام . دنیا یک بازی و ما تنها کسانی نیستیم که درحال بازی کردنیم. دنیا درحال بازی کردن . من تو بازی های پدربزرگت گیر افتادم . و تو توی بازی الیزابت کایل . و همه ی این ها بازی های دنیا . ولی برای من بازی های عمارت . عمارت ... عمارت ورد .... عمارت بازی های عمارت ؟ توجه کردی ؟ ولی منم برای خودم راز های و بازی های در دل دارم . فصل ۳۳ _ آیلی ؟ _ جانم ؟ _ چقدر تا عروسی مونده ؟ راست می گفت انقدر درگیر اون حرف ها شده بودیم که به کل عروسی از یادم رفت . _ ۱۰ روز . _ چرا نمی گذره؟ جدیدا متوجه حرف ها و رفتار هاش نمی شدم یک جوری شده بود . اوایل فکر کردم برای الیزابت ؛ وای! یادم رفت باید موضوع رو به جیمز و بنیامین هم بگیم . _ جیمی ؟ _ جانم ؟ چه جانم تو جانمی شد ! _ ببین موضوع رو تا حدودی هم بنیامین و هم جیمز می دونن بعد از مشخص شدن حکم بهشون زنده بودن اون لعنتی رو بگیم یا بعدش ؟ _ دقیقا روزی که داریم میریم دادگاه بگیم که تو شک بمونن . بعد تو اخبار حکم نهایی رو متوجه بشن . ولی یچیزی خیلی تو عصابم هستش ، تو به دو تا برادر های دیگه و حتی پدربزرگم بازی رو گفتی . خیلی عجیب حتی پدربزرگم کسی که خودش تو بازی بود و پاکت ، پاکتی که جواب داخل اش بود رو داشت . ولی باز نکرد اون همیشه با قوانین خودش بازی می کرد ، ولی این سری با قوانین یکی دیگه پیش رفت . اصل این ها رو ولش کن . تو ، تو چرا موضوع رو از همون اول که فهمیدی نیومدی بگی ؟ _ چون چون . راستش رو بگم ؟ _ نه پس بیا دروغ بگو ؟ _ چه جوری بگم خب ؟ یکم که چه عرض کنم خیلی خیلی . آه تو هم با این سئوال پرسیدنت ! نمی پرسی ، نمی پرسی ؛ یک دفعه به قصت قتل عام می پرسی . _ عه بگو دیگه . عین پیرزن ها غر غر می کنی . _ عه ! پس من شدم پیرزن غر غرو؟ و بعد با حالت قهر سرم رو از چهره اش گرفتم و به اون طرف زل زدم. _ باشه بابا .قهری ؟! دلت می یاد با من قهر کنی ؟ وقتی دید جواب نمی دم ادامه داد : _ اگه بگم شکر خوردم قبول ؟ و صدای قدم هاش نزدیک شد از پشت کمرم رو گرفت و کشید تو بغلش و در گوشم زمزمه کرد : _ نمی بخشی نه ؟ _ بزار فکر کنم. شاید شاید ببخشمت ولی افع ات نمی کنم ، برات حکم دارم . _ باشه . ولی یادت نره جواب سئوال ام رو ندادی . _ این تلافی اون اولا که می اومدم در اتاقت ولی جوابم رو نمی دادی ، این به اون در . _ عه .ببخشید دیگه . _ جواب سئوال ات ؛ ازت می ترسیدم . خیلی زیاد ! _ واقعا ؟ _ آره، تازه یکی دیگه از لقبات دیو دوسر و هیولا بود . _ تازه داری اون روت رو رو می کنی . و شروع کرد به قلقلک دادنم . اون روز با کلی شوخی و مسخره بازی تو کوه گذشت . آخرین خاطره از این کوه ، خاطره ی یک مرگ جعلی از یک عزیز بود . ولی حالا ؛ خاطره ای خوش و زیبا . کار دنیا. قابل پیش بینی نیست . هرچیزی امکان داره . امتحان زندگی . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۲۵ ۲ هفته پیش : بالاخره جرئت پیدا کردم که پاکت رو باز کنم. نشتم روی تختم با آرامش پاکت رو. باز کردم . روش یک کاغد بود که اول کاغذ نوشته بود : اگه تا الان زنده بودم به این شماره زنگ بزنید . و حالا متن خود پیام : سلام به خانم منتخب و برتر که بالاخره انتخاب شدی . آره منم همون الیزابت کایل معروف که باعث نابودی یک خانواده شدم . عروسیت مبارک باشه . حالا اینا بسته برم سراغ اصل مطلب که هم تو باید بدونی هم جیمی . این رو حتما به جیمی بگو من اصلا عاشقش نبودم بلکه ازش متنفر بودم . آره . ( با خوندن این کم کم نزدیک بود از حال برم .) خانواده ی من توسط دشمن های خونی خاندان ورد گروگان گرفته شده بودن ؛ اون از من خواست که جیمی رو بکشم ، ولی من از سر ترحم نتونستم بکشمش ولی بجاش یک ضربه ی بدتر زدم یک هفته مونده به عروسی ترکش کردم و خودم رو یک جورای کشتم ولی زندم و زندگی اون رو ازش گرفتم . بهش بگو فراموشم کنه . گفتم که قرار بود بکشمش و به صورت عادی قرار نبود این کار رو بکنم من من... قرار بود با یک هفت تیر بزنمش آره ... هفت تیر ... ولی یک بلای بدتر سرش آوردم ترک کردنش . اون همیشه به من می گفت که ترکش نکنم . ولی کردم . من در برابر خانواده ام همیچزم رو فدا می کنم چه برسه به پسر کسی که اون لعنتی رو مجبور کرد خانواده ی من رو گروگان بگیره . عاشقش که نبود هیچ ازش متنفر بودم . پس خودم رو از سخره پرت کردم پاین به راحتی . ولی زنده موندم . قرار بود اونجا تیر رو بهش بزنم ولی درعوض تصمیم گرفتم وقتی حواسش نیست جیغ بزنم و از سخره آویزون شم و بعد به راحتی بیام بالا . و جسدم هرگز پیدا نشه . و کلی شایعه برای خاندان ورد درست شه . اینم دومین هدفم . تو وارد بد بازی شدی و تا مرحله ی یکی مونده به آخر رفتی . و فکر نکن که بازی های ساموئل تموم شده و به اتمام رسیده . منتظر بازی بعدیش باش . از من به تو نصیحت اگه هنوز ازواج نکردید ، برو ، فرار کن و خودت رو نجات بده. اگه تا وقتی که تو این نامه رو می خونی من زنده بودم . این آدرس : ..... این شماره : .... خداحافظ آلیزابت کایل تو پاکت یک هفت تیر پر ، یک عالمه عکس از خودش و جیمی بود و یک صداخفه کن بود . فصل ۲۶ اون شب تا صبح گریه کردم و با خودم گفتم : هیچ وقت دیگه نمی زارم ناراحت باشه . پوزخندی زدم ، برو فرار کن . من تا عمر دارم دیگه نمی رم . و عمل هم کردم . اگه حال خودم خوب نبود وقتی می دیدم حال اون بده ، کاری می. کرده که تا یک هفته هم نتونه ناراحت باشه . و اون عوضی رو پیدا کنم و بهش بگم آره من وارد بازی شدم ، انجامش هم دادم ؛ منتظر بازی بعدیم . حال : نمی دونم چند دقیقه بود که تو همون حال بودم که دیدم دنیا داره دور سرم می چرخه و هم جا کم کم سفید شد و آخرین چیزی که شنیدم صدای فریاد جیمی بود که نمی فهمیدم چی میگه . بیدار شدم با احساس نوازش روی موهام و قطرات آبی که روی دستم می چکید . چشمام رو آروم باز کردم ولی با نور سفید زیادی برخورد کردم که دوباره مجبور شدم ببندم . صدای ضعیفی گفت : اون یاقوت هات رو نبند . دارم دیوونه می شم . به زور چشمام رو باز کردم . و با صدای صعیفی گفتم : جی..می ، چی..ش..ده ؟ م..ن کج.امم ؟ _ هیچی عزیزم نمی دونم چرا از حال رفتی آوردم ات بیمارستان، چیزی نشده. _ باشه . ممنون . هر لحظه مسمم تر می شدم که دختره رو پیدا کنم و بد بلای سرش بیارم . جیمی _ نمی خوای بلند شی ؟ یا می خوای من رو زجر بدی ؟ _ عه ! این چه حرفی الان بلند می شم . و آروم آروم بلند شدم نشستم و چشمام رو باز کردم . _ به به ! خانم اون ۲ تا چشمای سبز یاقوتی شون رو باز کردن . قند تو دلم آب می شد با این حرفاش . _ جیمی من کار خیلی مهمی دارم که باید بکنم . کی مرخص می شم ؟ _ اگه نگاه به دور و ورت بکنی می بینی مرخص تو اتاق خودت روی تخت خودت تو عمارت دراز کشیدی.بعدشم شما از این ببعد شکر می خوری از بقل من جم بخوری . فهمیدی ؟ مشت آرومی به بازوش زدم . که دوباره از اون هوچی گریای وردی عین جیمز در آورد . و گفت : آی نه نه ! کجای که ببینی این دختره ی چشم سفید هنوز از راه نیومده داره با کمربند بچتون می زنه. _ عه ! عه ! بچه پرو رو نگاه کن . اصلا می خوای ضایعات کنم بجای بله بگم نه ؟ _ نه نه ! شکر خوردم . تو ببخش _ بزار فکرامو بکنم . و دوتامون عین دیوونه ها زدیم زیر خنده. فصل۲۷ زنگ زدم به شماره زنی جواب داد : _ بله؟ ( باصدای عصبانی گفتم ) _ آلیزابت کایل؟ _ آره خودشم . تو کی ؟ من و شمارم رو از کجا می شناسی ؟ پوزخند صدا داری زدم . _ منم به قول خودت تو نامه فرد منتخب و برگزیده. _ هه بعد از ۳ سال ، فکر کردم حالا حالا باید منتظر بمونم . _ نه این دفعه . _ حیف شد ، مدت ضربه کوتاه بود ولی قوی . _ ساکت شو . فردا ساعت ۱۰ شب بیا به اینجا... و قطع کردم . حالیت می کنم . نمی دونم چرا انقدر ازش متنفر بودم ؟ باید به بنیامین و جیمز هم بگم . فصل ۲۸ من یکی از بازی های خاندان ورد رو انجام دادم ........ خیلی براشون ناراحتم ؛ بیشتر برای جیمی . فکر کنم دیگه هیچ وقت اون آدم قبل نشه . حاضر شدم . ۱۰ دقیقه بعد . رسیدم ، یک هنزفیری توگوشم بود که صدا ها ظبط شود . آلیزابت گوشه ای نشسته بود . رفتم نزدیک و روبروش نشتم و رفتم تو گوشیم و شروع به ضبط صداش کردم . _ به به ، ساموئل چه دختر خوش قیافه ای رو انتخاب کرده . فقط با پوز خند جوابش رو دادم . که گفت : _ چی می خوای ؟ _ از اول اول داستان رو بگو . _ باشه ، داستان از اون جای شروع شد که ساموئل با یکی توی کاری شریک میشه ولی اون فرد توست ساموئل ورشکست میشه . اون هم کینه به دل می گیره تو آسیب بدی بهش وارد کنه برای همین مامان من رو تنها کسم رو گروگان می گیره و من رو مجبور به کشت ، جیمی نوه ی محبوب می کنه . اون فکر می کرد که جیمی به جز نوه ی محبوب ؛ وارث هم هست ولی اشتباه می کرد ، وارث جیمز بود ولی جیمز آسیب پذیر نبود. آره دیگه .. من دلم برای جیمی سوخت پس عین چیزی که تو نامه گفتم خودم رو کشتم و مادرم رو برگردوندم. و اینم داستان زندگی من . داستان تو چی ؟ _ هرچقدر تازوندی بسه ، فردا ساعت ۸ بیا عمارت ؛ نظار هم کسی بفهمه . و اومدم بیرون فصل ۲۹ در اتاق جیمی رو زدم _ بفرمائید داخل . آروم رفتم تو و در رو بستم . نشسته بود رو تخت . _ بیا اینجا. و به بقلش اشاره کرد . نشتسم آروم پیشش و گفتم : _ ببین تو باید با یکسری از واقعیت ها روبرو شی ، خب ولی اصلا نگران نباش من رو هیچ وقت از دست نمیدی ؛ من تا همیشه کنارت می مونم . باشه ؟ _ باشه . _ ببین آلیزابت زنده است ، دقیقا ۳ سال تمام که زنده اس و تمام چیز ها رو براش تعریف کردم و پخش کردم . داشت آروم آروم اشک می ریخت. _ آیلی ، تو که مثل اون نیستی ؟ ترکم نمی کنی ؟ من دیگه تحمل ندارم . _ نه من دیگه نمی رم باشه ، تا ابد کنارتم . حالا هم آروم باش خودش بیاد تو . _ باشه . فصل ۳۰ اومد تو . جیمی هم انقدر سرش جیغ کشید و بد و بیراه گفت که حقم داشت . در آخر هم گفت : ازت متنفرم ، متنفر . کایل : فکر کردی من نیستم . من که تا اون لحظه ساکت بودم دستم رو بلند کردم یک دونه سیلی محکم به زدم که کلا صورتش برگشت . اونم دست بلند کرد که بزنه ولی جیمی دستش رو گرفت و غرید : اگه فقط و فقط حتی فکر زدن ایلی به ذهنت خطور کرد خودت رو تو قبر ببین . شیرفهم شد ؟ اون از الان زن من فهمیدی . توی که قرار بدبخت شی . مال من ۳ سال بود . ولی برای تو تمام عمرت . و یدونه اون ور صورتش سیلی زد . و در اتاق و قفل کرد و زنگ زد پلیس . کایل : فکر نمی کردم برای دختر غریبه دست رو من، عشقت بلند کنی ! جیمی : اون غریبه نیست این توی که غریبی ، و تو دیگه عشق من نیستی. فهمیدی . جیمی : الو ۱۱۰ ؟ آقا : بله جیمی : لطفا هرچی سریع تر خودت رو برسونید به این آدرس یک عتراف به قتل داریم . و گروگان گیری . آقا : چشم . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۲۴ در اتاقم زده شد ، می دونستم پس آمده بودم . _ بیا داخل. اگنس بود . _ خانم آقا بزرگ کارتون داره . پوزخندی زدم ، آقا بزرگ لقب جدید اش بود . _ باشه. و پشت سر اگنس راه افتادم . در زدم و با اگه آیلی هستی شو . وارد شدم . آره من اینم آیلی بل دختر ۱۸ ساله ای که تا حدود ۶ ماه پیش داشت درس می خوند تا از آمریکا بره ولی حالا من اینم آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که گیر افتاد تو بازی یکی از بزرگترین آدم های جهان یعنی ساموئل ورد . اون آدم مجبورش کرد با یکی از نوه هاش ازدواج کنه و این تازه شروع بازی بود . اون بدون هیچ فکری وارد این بازی شد ، بازی که هیچی ازش نمی دونست . بازی فقط ازواج نبود بلکه راز پشت این ازدواج بود . من یکی از بزرگترین راز های بزرگ این خاندان رو کشف کردم و حالا موندم چه جوری این رو به جیمی بگم . کسی صاحب این بازی ولی خودش هیچی نمی دونه که دوباره نشکنه ، پودر نشه . ساموئل : آیلی می دونم که خیلی چیز سختی دیدی برای خودمم هم سخت و عجیب بود اول پیداش کن بعد به جیمی بگو . _ باشه پیداش می کنم بعد هم به جیمی می گم . و رفتم . من بعد از دیدن چیز های توی اون پاکت افسرده شدم . ولی وقتی با جیمی وقت می گذروندم حالم خوب می شد . نمی دونستم کی و چه جوری بهش بگم ولی به زودی می گم . پیامی رو گوشیم از طرف : love ( عشق ) اومد. هیچ وقت نذاشتم بفهمه چی سیوش کردم و من هم نفهمیدم چند دقیقه قبل جیمی وارد چت با سیو ( world me) (دنیای من ) اون آیلی بود . هیچ وقت نذاشتم بفهمه چی سیوش کردم و من هم نفهمیدم . آیلی حال پیام از طرف جیمی بود آره من اون رو به اون نام سیو کردم . نوشته بود : سلام عزیزم . خوبی ؟ برات سوپرایز دارم . ساعت ۱۰ شب بیا پاین . دیگه به قرار هامون عادت کرده بودم . خیلی به هم محبت می کرد و من راضی بودم ۱هفته دیگه عروسیمون بود . و من تصمیم رو گرفته بودم از ته دل راضی بودم به این ازواج. و من تصمیم رو گرفته بودم دقیقا فردا می گم بهش هرچیزی رو که حقشه باید بدونه . ولی باید دختره رو پیدا کنم . ساعت ۸ ۲ ساعت دیگه باید می رفتم پس بلند شدم از روی تختم . یک حموم رفتم ، موهام رو صاف کردم ، آرایش لایت کرد و لباس پوشیدم. قرارمون توی یک کافه ی کوچولو ی دنج بود . یک گوشه نشسته بود و سرش پاین بود . داشت زمزمه می کرد : چرا من ، خدای چرا من رو نبینی؟ دیگه کمکم داشتم از حال می رفتم نکنه فهمیده باید هرچه زودتر پیداش کنم . فصل ۱۱ چند روز گذشته . و هر روز داریم به روز عروسی نزدیک و نزدیک تر میشیم . و اتفاقات این چند وقت . در اتاق او را زدم . گفت _ نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم _ لطفا ! ازت سئوال مهمی دارم . _ مخصوصا تو رو نمی خوام ببینم ۱ ساعت بعد _ هی بنی چته ؟ من قرار به زودی ازدواج کنم . من باید الان مثل تو بودم ، جیمز اون چی ؟ خواهرم چی ؟ من که دیگه بیشتر راز های این خاندان رو کشف کردم . _ وایسا ، چه خبرته ، یکی یکی هیچی بابا ،آلیزابت برای همه ما مثل یک رفیق و دوست بود . داریم نزدیک می شیم به سالگرد مثل مرگش ولی نمی دونم اگه نمرده . چرا جیمی رو ۱ هفته مونده به عروسیش ترک کرد . می تونست اگه مشکلی بود ، حرف می زد . نه مثل خودش رو بکشه . نه تو فقط سعی راز جیمی رو کشف کنی ، اونم بابا بزرگ شروعش کرده؛ اون داره تو رو با بازی هاش امتحان می کنه . که چقدر مقوامی . چقدر سخت کوشی . که فعلا خوب پیش رفتی . هی ! الی دلمون تنگت . _ راست می گی . می تونی شب بیای پیش من و تا خود صبح باهم گریه کنیم _ باشه ، اگه خیلی حالم بد بود میام ، _ نچ ، نچ شب تو اتاق من پیژامه پارتی گرفتم ، خودمم تمام اون حرف هارو می دونم ، جیمی هم دعوت بهش می گی ؟ یا خودم بگم ؟ _ تو بگو _ شمارش رو بده _ باشه ، بزن رفتم جلو در اتاقش _ چه خبره _ در رو باز کن _ باشه ، بیا تو برام عجیب بود انقدر ساده کوتاه اومد رفتم داخل اتاقش انگار بمب خورده بود خودش رو تخت دراز کشیده بود یک صندلی جلو کشیدم و نشستم _ من واقعا متاسفم _ کی بهت گفته ؟ _ هیشکی خودم فهمیدم من واقعا متاسفم ، ولی چیز های می دونم که شاید ... پیامی از طرف بنی رو گوشیم اومد نوشته بود : هیچی در مورد اینکه شاید الی زنده باشه نگو اگه نباشه تیکه تیکت می کنه ! _ شاید چی ؟ _ هیچی _ تو نباید متاسف باشی من حواس پرتی کردم ، من نجنبیدم . اصلا نباید پیشنهاد می دادم . _ تو مگه می دونستی اینجوری میشه ؟ من کاملا درکت می کنم . _ مگه این اتفاق برات رخ داده . _ آره ، مادر پدرم _ ولش کن ، حالا واسه چی اومدم اینجا _ ۲ دلیل ، ۱ من امشب پیژامه پارتی گرفتم ساعت ۱۲میای ؟ ۲ چند سئوال که بزار برای بعد _ آره میام _ یادت باشه با پیژامه بیا فصل ۱۲ همه چیز های پیژامه پارتی اوکی بود ، همه کم کم اومدن و جیمی نفر آخر اومد . همه از دیدنش تعجب زده و خوشحال شدن . بنیامین جیغ زد و پرید و پرید بغلش ! بنی : آخ جون داداشی اومدی! جیمی بیا بچه پاین کمرم درد گرفتم ، سنگین شدی! فکر کرده بچه ۵ سال است . گفتم : تو الان خندیدی ؟ جیمز هم گفت : آره راست میگه . بنی هم به شوخی گفت : یا خدا ، جنی شدی ؟ جیمی : نه به خدا ؛ واقعا خندیدم ؟ خودم باورم نمیشه . جیمز : فکر کردی ما باورمون میشه ؟ گفتم : حالا بسه بریم سر اصل مطلب ، امشب دور هم جمع شدین تا بخندیم و بالشت رو زدم تو صورت جیمی بعد از چند ثانیه که از شک در اومد ، یدونه زد تو صورتم و خندید واقعا خندید . اون جیمی. سرو و خشک ، خوشحال و داره می خنده ! هلنا : جیمز رو می زد من : جیمی هم رو می زدیم بنی هم که همه رو می زد در می رفت . ۳۰ دقیقه بعد همه خسته شدیم و یک گوشه دراز کشیدیم . بلند گفتم : کی خوراکی می خواد ؟ همه : ممننن باشه بیاد اینجا و در کمد مخفیه خوراکیان رو باز کردم . و هر کدوم یک چیزی برداشتن و خوردن . جیمی گفت : نظرتون چیه بازی کنیم ؟ همه شاخ در اوردیم گفتم چی ؟ _ نظر با جرعت حقیقت چیه ؟ همه : بریممم!! هر پنج نفر به صورت دایره نشستیم و جیمی بطری رو چرخوند ، هل باید از جیمز سئوال می پرسید . هل : بیا جلو . جیمز : رو چشمم و اومد جلو هل در گوشش چیزی گقت که اون جواب داده _ آره، خیلی من که از ماجرا خبر داشتم گفتم : این سئوال داره ؟ بنی : راست میگه . جیمی که هیچی نمی دونست گفت. : چی می گید میشه منم بدونم ؟ هلنا و جیمز : نه ! من لبخند شیطانی زدم و گفتم نظرتون چیه ، من بگم ؟ و منتظر جواب نموندم . از این ور تخت پریدم اون ور تخت که جیمی نشته بود . رو به جیمی گفتم : می خوابی داستان بشنوی؟ جیمی که هم کنجکاو هم خبیث شده بود، لبخندی زد و گفت : چرا که نه ؟ بنی : آیلی چه بلایی سر این گل پسر ما آوردی، این که دم به دم یا داره مسخره بازی در میاره یا داره می خنده ، یا لبخند می زنه . تفنگی چاقویی چیزی گذاشتی زیر گلوش قبل از اومدنش ؟ گناه داره ، جوون آرزو داره . تحدید اش نکن . همه داشتیم از خنده می ترکیدم که جیمی گفت : بدوووو ! داستانت رو بگو دارم از فضولی می میریم . سرم رو بردم نزدیک گوشش و تو ۵ دقیقه کل ماجرا رو بهش گفتم در آخر هم گفتم : بجای اینکه خودت رو این هفته تو اتاق حبس کنی ، بیا پیش ما بهت بعد نمی گذره . یک فیلم های هستیم ما . گفت : این هفته نمی رسیم باید کار های عروسی رو بکنیم ، حلقه بخریم ، با خبر نگار ها مصاحبه کنیم . بنی گفت : یعنی شما به این وصلت راضی شدید؟ من گفتم : من در کنار شما هاخوشم ، چه عروس خانواده باشم چه یک فرد غریبی . در هردو صورت فرق آنچنانی برای من نداره چون قرار نیست با بعد از ازدواج هم کاری به کار هم داشته باشیم . امید وارم شما هم با من همینطور باشید . جیمی گفت : درست ، ولی من هنوز باور نمی کنم ؛ چه جوری تو بعد از ۳ سال خنده تو صورت من آوردی، خنده ی از تمام وجود . بنی گفت : به خدا جنی شدی! این عادی نیست . اصلا نیست . جیمز گفت : خوبه دیگه، همه دوباره کنار هم جمع شدیم ، خوشحالیم . هلنا که هیچی نمی دونست گفت : چی میگی ؟ جیمز : ولش کن ، بعد سر فرصت بهت توضیح می دم . من که تا این لحظه ساکت بودم نگاهی به بنیامین کردم و اون از چشمام درخواستم رو خوند و تائد داد . گفتم : جیمی ممکن تا روز عروسی من تو جایگاه عروس نشینم ، عشقت بشینه کسی که سه سال پیشت نیست . من دارم تمام سعی ام رو می کنم ، که تو دوباره همون جیمی ورد ۳ سال پیش شی . دوباره شاد باشی ، بخندی از تمام وجود، خوشحال باشی . جیمی گفت : یعنی..یعنی واقعا میشه آلیزابت برگرده پیشم آلیزابتم، آلیزابت خوشگلم ؟ گفتم : احتمال هستش ، شاید هم آنقدر ازش متنفر شی که چشم نداشته باشی ببینیش چه برسه ازدواج کنی. گفت. : نه ابدا من هیچی وقت از اون متنفر نمی شم . _ باشه ، ببینیم و تعاریف کنیم . _ یعنی همه شما ها یک چیزی می دونید که من نمی دونم ؟ _ حدودی آره ، حالا هم برای هم شب بسه ساعت ۳ برید بخوابید . همه : باشه وقتی همه رفتن ، رفتم تو تختم . تا اومد چشمام گرم شه بخوابم در اتاقم زده شد ، بیا تو . جیمی اومد داخل، لامپ روشن کرد و کنار تخت خوابم نشت . منم نشتم رو تختم . گفت : راست گفتی ؟ _ آره ، احتمال خیلی زیاد _ ممنونم ، ممنون که دوباره بهم امید زندگی بخشیدی . _ منم خوشحالم ، که شماها دوباره دور هم جمع شدید و می خندید . بعد از این که آلیزابت برگشت من میرم . چون دیگه نیازی به من نیست . _ نه حتی اگه آلیزابت برگرده تو هیچ جا نمیری ، تو همین جا می مونی من اونجوری خیلی بهت بدهکارم . الان هم خیلی بهت بدهکارم . _ نه تو هیچم به من بدهکار نیستی . من کاری که سه سال پیش پلیس باید انجام می داد رو دارم انجام می دم . _ ما خودمون. از پلیس نخواستیم . من برم تو هم بخواب . تا رفت انقدر خواسته بودم ، که به سه نکشیده خوابم برد .و وقت نکردم به حرف هاش فکر کنم . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۲۳ رفتم پاین . _ خوشت اومد ؟ _ خوشم اومد ؟ عاشقش شدم با شنیدن جمله ی اول تا مرز سکته بردمش ، ولی خودم دیدم تا کلمه ی دوم رو گفتم یک نفس راحت کشید . و ادامه دادم : ممنون راضی نیستم به خدا . _ لیاقت تو بهتر از اینا . _ ممنون ، ولی نمی تونم قبولش کنم . _ نمیشه آخه .. _ آخه نداره . _ چرا داره چون از قبل به نامت کردم . و سند رو داد دستم . و گفت : _ مبارکت باشه عزیزم. من از خود بی خود شدم و پریدم و گونش رو بوسیدم . _ ممنون . و تازی فهمیدم چه گندی زدم و می فهمیدم قرمز شدم .. _ قابلت رو نداشت ، همیشه شیطون بمون . شب بخیر . _ شب بخیر و من رو با ماشینم و گندی که بالا آورده بودم تنها گذاشت . صبح پاشدم. آمده شدم و یک پیام به جیمی دادم : سلام صبح بخیر . ساعت ۹ بیا جلو در اتاقم که کارت دارم به یک دقیقه نکشیده بود که جواب داد : سلام صبح تو هم بخیر . ۵ دقیقه دیگه جلو در اتاقتم . فقط یک چیزی، من رو نکش هنوز جونم آرزو دارم . جواب دادم : باشه ، اگه پسر خوبی بودی نمی کشمت. _ سلام بر سرور سروران . _ سلام خوبی ؟ _ چی کارم داری ؟ _ میای بریم دور بزنیم ؟ _ آره، من یک کافی شاپ خوب می شنناسم بریم اونجا . گفت : همینجا پارک کن ، رسیدیم . _ ببینیم چه خوابی برامون دیدی . _ عه ! این تیکه کلام ما ها به تو هم سرایت کرده ؟ _ آره ، آنقدر باشما ها گشدم . _ از خداتم باشه ، حالا پیاده شو . کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم . یک کافه خیلی دنج و با صفا بود یک گوشش ۲ تا از اون صندلی نرما که فرو میری توش بود با یک میز چوبی که زد بود رزور شده . جیمی هم با گرفتن دست من و کشیدنم به اون سمت از هپروت درم آورد. _ بشین دیگه . _ باشه و روی آبی نشستم . _ چی می خوری ؟ _ فرقی نداره و گارسون رو صدا زد _ بله آقای ورو چی میل دارید ؟ _ ۲ تا آیس کافی موکا با سیروب فندق . _ چشم . و گارسون رفت . _ من هر وقت می یام اینجا این رو می خورم خیلی خوب . _ اتفاقا من هم عاشق آیس کافی موکام . _ منم . و زیر لب جوری که من نشنوم ولی شنیدم گفت_ یک تفاهم دیگه، چقدر دیگه باید منتظر بمونم . اون شب خیلی خوش گذشت و حال کردیم ، ولی ذهن من هنوز درگیر جمله اش بود پس تصمیم گرفتم به زودی پاکت رو باز کنم. به زودی .. به زودی ... به زودی -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۲۱ امروز رفته بودیم لباس عروس بخریم . کلی پرو کردم ولی اصلا خوشم نیومده بود . تا یدونه خیلی خوشگل رو پسندیدم . دکلته ی که از کمر به پاین جذب میشه و در آخر گشاد و ۲ تا چاک بزگ داره که پاهام میفته بیرون . منم سولار رفتم و برنز کردم و تو ی این پاهای برنر شدم معلوم میشه . رفتم جلوی جیمی چرخی زدم ؛ هیچی در باره ی بازیش گیر نداد . تازه تا ۲ دقیقه هم زل زده بود بهم و زیر لب چیز های می گفت خیلی آروم . ( آخ تو چقدر خوشگلی ، واقعا اسمت بهت میاد . آخ آلیزابت کجا و آیلی کجا ، تو ۱۰۰ برابر اون زیبای ) دراز کشیده بودم رو تختم ، روی گوشیم پیامی اومد ؛ بازش کردم . متن پیام : سلام بر آیلی عزیزم اگه افتخار بدید ساعت ۹ قایمکی بیا پیاین بدون کسی بو ببره لباس خیلی خوشگل بپوش ( ولی تو هر چی بپوشی بهت میاد ) حتما بیایا . جیمی لبخندی زدم ساعت ۸ بود . رفتم حموم و اومدم لباس زیبا بر تن کردم آریش خیلی کمی کردم و راس ساعت نه سر مکان قرار بودم . ولی خبری از جیمی نبود . که یهو دستی گذاشته شد رو دهنم و چشمام رو با چشم بند بست و گفت : جیغ نزن کاری باهات ندارم . صداش آشنا بود فقط کمی کلفت تر که انگار داره بزور کلفت می کنه . من راه افتادم بعد از چند قدم ایستاد و چشم بند رو برداشت . همه بودن جیمی ، هلنا ، جیمز ،بنیامین ، آریانا و باهم تولد مبارک می خوندن ، یا دشون بود . از خوشحالی جیغ زدم و پریدم بغل آریانا اون بهترین دوستم بود و ۱۷ سالش بود . گفتم : ممنون ، که یادتون بود . گفت : برو از آقای ورد تشکر کن . _ کدوم ورد؟ سه نفر وردن . _ چشم آبی . _ باشه . _ اون همه ی کارهای جشن رو کرد . جیمی : خب ، خب بریم سراغ کیک و کادو من : یک لحظه ، من واقعا از تمامیه شما متشکرم که تولد من رو به خاطر سپردین و برایم جشن گرفتید ؛ نیازی نبود . من به یک اندازه از همه ی شما ها متشکرم ولی آقای ورد وسط سخن رانی من اعتراض جیمی بلند شد : جرئت داری یک بار دیگه بگو آقای ورد تا همه بریزیم سرت . ادامه دادم و روبش گفتم : اگه بگم چی کار می کنی ؟ _ امتحانش مجانی . دیگه بحث رو ادامه ندادم و بلند گفتم : ولی از جیمی بیشتر متشکرم. جیمی جوری که فقط من بشنوم گفت : اینکه تا شروع بازی . و رفت. ۱۰ ،۹ ،۸،۷،۶،۵،۴،۳،۲،۱ آرزو کن و شمع رو فوت کن . چشمام رو بستم و آرزو کردم و شمع رو فوت کردم و وارد ۱۹ سالگی شدم . بنی : کیک رو نمی برید ؟ جیمی : نچ جیمز : ما کیک می خوایم یالا ، ما کیک می خوایم یالا . همه هم پشت سرش شروع کردن به گفتن . یک صدای پشت سرم نزدیک گوشم گفت : می بری ؟ یا ببرم ؟ _ می برم ، چاقو. بده . _ بفرماید سرورم . _ ممنون . اون شب کیک خوردیم و خندیدیم و کلی کادو گیرم اومد. هلنا : یک ست لوازم آرایشی جیمز : یک پک خوراکی پر از : پاستیل. _ اسمارتیز _ شکلات و ۰۰۰ بنیامین: یک ساعت خیلی خوشگل آریانا : بک ست گرم کن و شلوار و کراپ ورزشی آدیداس و جیمی : یک بسته مربع شکل بهم داد و گفت : تا نرفتی تو اتاقت بازش نمی کنی . _ ممنون از همه ی شما ها بابت همهچی، امشب یکی از بهترین تولد های عمرم بود . _ خواهش می کنم کاری نکردم _ وایسا اول کادوت رو باز کنم ، بعد می فهمم . _ وقتی باز کردی بعد بیا تو تراس اتاقت پاین روو نگاه کن . _ باشه ، حتما فصل ۲۲ بعد از جشن رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم ، روبدوشام پوشیدم و چهار زانو نشتم رو تختم جعبه رو باز کردم و اول با یک نامه مواجه شدم عادت داشت حرف هاش رو با با نامه یا پیام و بیشتر وقتا با رمز بزنه برای همین منم تا چیزی بهم می داد مطمئا بودم. داخلش نامه ای هست پس نامه رو باز کردم : سلام قشنگم تولدت مبارک . از خدا ممنونم که همچین فرشته ای رو دقیقا ۱۹ سال پیش تو همچین روزی خلق کرد . هیچ وقت فکر نمی کردم حالم دوباره خوب شه ولی مثل اینکه دنیا دوباره روی خوش خودش رو بهم نشون داده ، می دونم که از پدربزرگم پاکتی گرفتی ولی هنوز جرئت نکردی بازش کنی ؛ هر وقت تونستی بازش کن . حالا این حرف ها رو ول کن . هرچی فکر کردم کادویی به ذهنم نرسید . و فکر کنم این بهترینش بود امید وارم خوشت بیاد . و باز هم تولدت مبارک . دوستادار شما جیمی . و کادوی اصلی باور نمی شد . سویئچ یک ماشین بود اونم هر ماشینی نه . سویچ جدیدترین تسلای تو بازار بود . رفتم تو تراس جیمی تکیه داده به ماشین داشت نگاهم می کرد . رنگ ماشین هم یک رنگ عادی نبود ؛ تیتانیوم بود که ۲ برابر گرون تر بود -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۱۵ از خواب بیدارم شدم ، کاغذی روی اسلی کنا تختم بود . نوشته بود : سلام صبح بخیر ، نخواستم بیدارت کنم چون مثل فرشته ها خواب بودی . پس با اجازت با خودکار و کاغذ خودت برات نامه نوشتم . امروز ساعت ۴ قرار مصاحبه با همون خبر نگاری داریم که طبق بازی که پدر بزرگمون از اون خواسته بود اون حرف رو زد . آره کاری که کردی ، کار او بازی بود که پدر بزرگ راه انداخته بود . می دونم دنبال قرار ملاقات با پدر بزرگ بودی پس برات به سختی جور کردم ؛ ۱.۱ مساوی . امروز ساعت ۲ ساعت ۳:۳۰ جلو در اتاقت میام تا بریم پیش خانم مکرول ( خبرنگار ) ارادتمند شما جیمی ورد جدید از کلمه ی جدید هم خنده ام گرفت هم خوشحال شدم . فصل ۱۶ ساعت ۱ بود رفتم حمام و اومدم . یکی از بهترین لباس هام رو پوشیدم آرایش کمی کردم و موهام رو صاف کردم . متنی که می خواستم بگم رو تمرین کردم . لپ تاپ و تمام چیز هام رو جمع کردم و پیش به سوی دفتر ساموئل. در زدم . _ بیا تو رفتم داخل ، نشته بود پشت میزش و با سر اشاره کرد که بشینم روی صندلی که کنار دست راستش بود و من از خدا خواسته نشستم _سلام آقای ورو _ سلام ، هیچ وقت از وقتی که انتخابت کردم بیای تا با جیمی ازدواج کنی فکر نمی کردم انقدر بری تو بازی که برات در نظر گرفته بودم و انقدر پیش بری . _ همه چی رو خودت می دونی ؟ _ نمی دونستم تا تو اومدی راز اینکه اون کایل امکانش هست زنده باشه رو نمی دونستم ، از وقتی تو افتادی دنبال ماجرا من هم رفتم پیش رو گرفتم . _ برای همین به من قرار ملاقات نمی دادی . _ آره .خب چی کارم داری ؟ _ اگه الیزابت زنده باشه دست از سر من بر میداری ؟ _ این برای تو . یک پاکت جلو روم گذاشت و گفت: کایل روز که داشت می رفتن کوهپایه ای این رو داد و گفت : این رو نه بازش کنم نه بخونمش ، گفت مطمئا بعد از اون زن دیگیر برای جیمی انتخاب می کنم و به جواب رد می رسم اگه یک روزی دختری اومد که احساس کردم اون می تونه راز آلیزابت کایل رو کشف کنه و به جیمی بگه این رو بهش بدم . من از ۳ سال پیش یک عالمه زن و دختر آوردم تا زن جیمی شن ولی یا خوب نبودن یا کلا به بازی من وارد نشدن بعضی ها هم شدن و شکست خوردن هیشکی نتونسته بود تا اینجا پیش بره . ولی تو تونستی پس حقت این نامه اس بعد از مصاحبه بخونش . فصل ۱۷ راس ساعت اومد جلو در اتاقم لبخند قشنگ و از ته دلی زد و گفت : _ سلام، آمده ای برای مصاحبه که مکرول بیشتر از اینکه بخواد منوببینه می خواد تورو ببینه عزیزم . مگه اون همیچیزش آلیزابت نبود ؟ من عزیزم تو یک جمله ؟ برام سئوال. شاید برای تشکر . ولی تشکر از چی ؟ _ سلام ، یک جورایی آمده ام . _ بریم ؟ _ بریم . بازوش رو آورد جلو من قبول کردم . تازه به قیافه اش دقت کردم : چشم های آبی داشت که روز اول دیده بودمش بسیار یخ بود سرد که وقتی نگاهم می کرد تا عمق وجودم یخ می زد پس بهش می گفتم کوه یخ ولی الان مثل یک آسمون آبی و آرام بود آفتابی ولی وقتی نامه رو بخونم و بخونه چه اتفاقی براش میفته؟ مو های بور روبه طلایی داشت قد بلند چهارشونه من قدم ۱۷۰ بود و پاشنه ۳ سانتی پوشیده بودم ولی بازم ۱۰ و ۱۵ سانت ازم بلند تر بود . با نگاه سنگین من نگاهم کرد و گفت : _ به خدا ، تو از منم خوشگل تری ! از دهنم در رفت و گفتم : _ حتی از آلیزابت هم خوشگل ترم ؟ دو چهره ی کاملا متفاوت دارید تو : چشمای سبز یاقوتی داری ، موهای کوتاه بور و طلایی داری ، مینی فیسی قد بلندی داری . اون : چشم قهوه ای داشت که نمی دونم چرا اواخر توش یک غم و ترس و اندوه شدیدی بود ، قیافه زنونه ای داشت موهاش سیاه بود و قد کوتاهی داشت . تو اروپای تر قیافت و کیوت تری اون اصلا بهش نمیومد که ۱۷ سالش باشه بیشتر نیومد که ۲۴ و ۲۵ ساله باشه . ولی تو انگار ۱۵ سالت . لبخند ملیحی زدم گفتم : ممنون ، دلت براش تنگ شده ؟ _ قبل از اینکه بیای آره خیلی زیاد مرده ی متحرک بودم به قول بنی ولی بعد اون پیژامه پارتی انگار دوباره زنده شدم . چند ثانیه بعد گفت: رسیدیم عزی.. آیلی . داشت دوباره می گفت عزیزم ، نه نه این چه فکری آیلی به خودت بیا و سرم رو تکون دادم . _ من : خب بریم ؟ _ بریم . و وارد شدیم . با خانم مکرول کلی خندیدم . و جیمی رو اذیت کردیم . فصل ۱۸ امروز قرار بود بریم کار های عروسی رو بکنیم ، حاضر شدم کت با آستین های تا بازو می رسید که به رنگ سرخابی بود پوشیدم زیرش ام یک نیمته به رنگ مشکی و بعد شلوار بگ مشکی با صندل های کیوت ام به رنگ های صورتی ، سرخابی ، کالباس پوشیدم . جیمی هم یک تیشرت مشکی جذب با شلوار بگ جین پوشیده بود . منم که رگ کرم ریختنم فعال شده بود ، رو نوک پنجه رفتم و پشت سرش وایسادم و دستام رو رو جوری سفت گذاشتم رو چشماش و فشار دادم که نزدیک بود از حدقه درآن و با صدای دورگه و بم گفتم : آیلی بل رو دوست داری ؟ اگه داری که خیلی غلط می کنی چون من دیوونه اشم اگه هم نداری آلیزابت کایل رو زنده می کنم . نمی دونم چرا دست می ذاشتم رو نقطه ضعفش ؟ گفت : آیلی نمی دونم گیجم و گنگ تو احساساتم دوم تو غلط می کنی دیوونه اش باشی . سوم آلیزابت دیگه برنمی گرده . نمی دونم چه جوری هم دستام رواز رو صورتش برداشتم هم گوشیم رو کشید، بیرون رو مثل داشتم باهاش ور می رفتم که انگار من نبودم . انگار که هیچی نشده گفت : از کی اینجایی ؟ _ نترس زیاد معطل نشدم تا از هپروت درای . _ بریم خانم خانوما ؟ _ کجا ؟ انگار که تازی تیپم رو دیدهباشه ۳۰ ثانیه زل زد بهم و بعد زیر چیزی گفت که من نشنیدم ( خیلی زیبا ی حتی از آلیزابت هم خوشگل تر ی ) بعد بلند گفت : خرید حلقه . فصل ۱۹ وارد طلا فروشی شدیم ، آقای طلا فروش یک حلقه پیشنهاد کرد . خیلی زیبا بود طلای مات بود با یک یاقوت سبز خیلی خوشگل زوجش هم دقیقا همون شکلی بود ولی با یاقوت آبی . انتخابش کردیم . گفت : آبی برای تو سبز برای من . _ باشه . انگار خودم هم از ته دل همین رو می خواستم . فصل ۲۰ عروسی برای پیدا نکردن تالار عقب افتاده بود . و ما هروز دنبال تالار بودیم . گفتم: جیمی چرا ما تالار پیدا نمی کنیم ؟ بابا هم گرمه هم آنقدر راه رفتیم دارم از پا درد می میرم. _ عه خدا نکنه .بزار برات یک چیز خنک بیارم و رفت . این چند هفته خیلی مهربون شده بود شاید من قبلا هاش رو ندیده بودم ولی از روی حرف های بنیامین و جیمز می فهمیدم حتی از قبل هم بهتره ویدئو های گذشته رو دیده بودم راست می گفتن . جیمی چند دقیقه بعد رفت و با آب خنک اومد . نشستیم آب خوردیم و خستگی که بر طرف کردیم رفتیم سمت ماشین . تو ماشین آهنگ خیلی قشنگی پخش می شد و جیمی باهاش هم خوانی می کرد . منم همراه شدم اون آهنگگ آهنگ.. love you ( دوست دارم ) بیلی آیلیش بود . نمی دونم داشتم واسه کی می خونم. ولی می دونستم از اعماق وجود می خونم . اون هم همین طور . با این فکر ها چشمام رو بستم تا بخوابم . ۴۵ دقیقه بعد : با نوازش دستی بیدار شدم ؛ خیلی آروم دستش رو روی موهام می کشید اون اون... جیمی بود همون نوه ای که به مغرور و سرد بودن معروف بود داشت موهای من رو ناز می کرد و زیر لب قربون صدقه ام می رفت . می گفت : آیلی ، آیلیم ، مهتاب من بیدار شو دیگه . _ بیدارم _ بدو بیدار شو که باغ مورد نظر رو یافتم ، من دیدم تو خواب بودی نخواستم بیدارت کنم خودم دیدم خوب بود تو هم ببین اگه خوشت اومد بگیرمش . _ باشه ، ممنون رفتم دیدم معرکه بود انگار واسه ما بود ترکیب سفید و سبز پاستلی و آبی پاستلی. کلی ذوق کردم . دیگه ناراحت نبودم . تو این مهلکه جیمز گیرداده بود که بیاد خواستگاری هلنا اونم از من . از دست این خانواده . جیمی هم در جواب گفته بود : وایسا ما ازدواج کنیم ، بریم آمریکا بیای خونه ی آیلی بعد ازش هلنا رو خواستگاری کنی . جیمز هم قبول کرده بود . منم خوشم اومد از جذبه ی جیمی با اینکه کوچیک تر بود . -
رمان پنجگانهی عمارت | A.F کاربر انجمن نودهشتیا
A.F پاسخی برای A.F ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فصل ۱۳ یک هفته از اون پیژامه پارتی می گذره ، حال جیمی روز به روز بهتر داره میشه انگار هرچی به روز عروسی نزدیک تر می شیم اون خوشحال تر میشه . در اتاقم به صدا در اومد ، از آفتاب حدس می زدم ظهر پس یعنی اگنس غذام رو برام آورده از اون شب دیگه بیرون از اتاقم نمیرم مگر اینکه کاری برای ازدواج قرار باشه انجام شه که من باید برم . گفتم : بزارش جلو در ، میام می برم . _ منم صدای بنیامین بود _ بیا داخل _ در قفل یادم رفته بود پس سریع از روی تخت بلند شدم تو آینه نگاهی به خودم کردم و در رو باز کردم . بنیامین و جیمز باهم اومدن داخل رو سریع در و بستن . گفتم : سلام ، اول چرا نفس نفس می زنین ؟ دو چرا ۲ نفرید ؟ بنیامین گفت : سلام جیمز : سلام ، بیا ما رو از دست جیمی نجات بده . من: چرا ؟ چی شده ، حرف بزنید ببینم . بنی : آقا ، به خدا جیمی دوباره شده همون جیمی سابق ۳ سال پیش. من : خوبه که . جیمز : خوبه که ؟ آره خوبه ولی باورش برای ما سخته . و از صبح دیوونه مون کرده من : همین جا بمونید . من برم و بیام . شما که مثل آدم حرف نمیزنید . باهم گفتن : شه . فصل ۱۴ رفتم بیرون از اتاق و داد زدم : جیمی؟ کجای ؟ داد زد من اینجام صداش از اطراف آشپز خانه می اومد پس رفتم به اون سمت که دیدم بله شبیه به گربه آمده ی شکار وایستاده پشت در آشپز خانه . کرم درونم فعال شده بود پس ، رفتم از پشت دست گذاشتم رو چشماش و باصدای کلفت شده گفتم : من آیلی رو گروگان گرفتم و می خوام بکشمش با صدای لرزون گفت : چی می خوای ؟ هرچی بخوای بهت می دم فقط کاری به اون نداشته باش . دستام رو برداشتم و روبه اش گفتم : واقعا برات مهمم ؟ گفت : تو شنیدی؟ _ نشنیدم بلکه خودم بودم. _ هیچی _ هیچی که نشد جواب . _ بیا بریم کروسان مخصوص سر آشپز رو بدزدیم ، از صبح هر کاری کردم بهم نداد پس راهی جز دزدیدن ندارم . _ خیلی خوب بحث رو عوض می کنی . _ می دونم ، پایه ای یا نه ؟ _ آره ، نه صبحانه خوردم نه نهار _ ایول ، عه بزار یکم شادی کنم بعد بزنم تو بالم ، این چه کاری می کنه ؟ اوه داری برای عروس رژیم می گیری ؟ با کلمه ی عروسی حلقه اشکی تو چشمان زد سرم رو اونوری کردم که نبینه و گفتم : بریم تو کار کروسان ها ؟ _ اولا چت شده ؟ دوم برین جوابش رو ندادم . ۶ تای برداشتیم و رفتیم تو اتاق من . همه یکی خوردیم و ناگفته نماند که خیلی خوش طمع بودن . جیمز گفت : آخری برای من ، من از همه بزگترم هلنا گفت : آقا مثل اینکه یادت رفته من ۲ ماه ازت بزرگترم ؟ نیاز به یادآوری بود ؟ که شد . بنی : من از همه کوچیک ترم هل و جینز باهم گفتن : تو یکی ببند . من هیچی نمی گفتم. جیمی گفت : این برای من و آیلی ما دزدیدم مشون . و کروسان رو برداشت نصف کرد ، یک تیکه شو خورد و دیگری رو به من داد . رفتار های جیمی امروز خیلی عجیب شده بود . _ ممنون ، تا حالا کسی از من دفاع نکرده بود . _ خواهش می کنم ، ولی از الان کسی هست که ازت دفاع کنه . می دونستم که قرمز شدم پس گفتم : خب خب ، گند زدید تو اتاقم ۱.۰ به نفع من حالا بفرمائید بیرون . و بعد رو به جیمز و بنیامین گفتم : تازه نجاتتون هم دادم . و در رو بستم. حالم بهتر بود . حالا به جز خواهرم خانواده ی دیگری داشتم که دوستم داشتن ، ولی ساموئل رو از اون جشن تاحالا ندیده بودم . انگا فهمیده بود که در باره ی آلیزابت می دونم و داشت از دستم فرار می کرد ولی من کسی بود که نوه ای که ۳ سال افسردگی شدید داشت و رسما یک مرده ی متحرک بود دوباره زنده کردم و به بازی برگردوندم. من چیزی نمی خواهم فقط می خوام خودم تنها برگردم آمریکا. تو این چند. هفته عین نوه های خودش بهم پول می داد. ، منم پس انداز کردم و یک خونه ی کوچولو تو همین کوچه دقیقا ۲ پلاک جلو تر خریدم