-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پشت بند من مه لقا گفت: ـ نه بابا!! چی چیو آره ؟! بابا یه درصد فکر کن عرشیا پیگیر بشه، میفهمه داشتی نقش بازی میکردی دیگه. با عصبانیت گفتم: ـ اینم بخاطر حرفه توی احمق بود، من دلم نمیخواد دوباره به اون جهنم برگردم. مهلقا یهو به آرون نگاه کرد، منم یه لحظه بهش نگاه کردم ولی سریع گفتم: ـ ببخشیدا آرون ولی واقعا هیچ خاطره خوبی از اونجا ندارم. آرون با ناراحتی گفت: ـ حق میدم بهت ولی باران الان الناز رفته، شاید باور نکنی ولی بابا خیلی دلش میخواست بیاد و ببینتت، من نذاشتم. بعد رفتن تو واقعا عذاب وجدان گرفت، هر روز میگفت که من بیام و بهت سر بزنم. مهلقا اینبار جای من گفت: ـ ولی بجاش، زنعموت دوباره رو مخ پدرت کار میکنه و آرون پرید وسط حرفش و گفت: ـ نه بخدا. بابا واقعا خیلی عوض شده، دیگه به حرفای مامان هیچ توجهی نداره، حتی اصلا نمیذاره صحبت کنه باران. جدی میگم! میونشون شکرابه. با تعجب گفتم: ـ چطور یهو اینقدر متحول شد؟ مگه میشه؟! آرون در ماشینو باز کرد و گفت: ـ بیا و خودت ببین. باران من خودمم خونه رفیقام پلاسم. باور من اگه چارهایی داشتم میبردمت جای دیگه.- 113 پاسخ
-
- 3
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با ناراحتی گفتم: ـ کار خوبی کردی. آرون گفت: ـ باران نکن اینجوری با خودت، بخدا میرم میزنمشا، اصلا هم رعایت حالش و نمیکنم. مهلقا اومد نزدیک ماشین و با پوزخند رو به آرون گفت: ـ الان اونم تقریبا سرپا شده، وانمیسته که فقط تو بزنیش. آرون با تعجب پرسید: ـ جدی؟ یعنی راه میره؟ فقط سرمو تکون دادم و به خونشون خیره شدم. آرون و مهلقا برای خودشون حرف میزدند و من فقط دلم پیش عرشیا بود، دلم میخواست الان پشت سرم بیاد و بگه که باران نرو، تقصیر تو نبود و من دوستت دارم. پیشم بمون، یهو با بشکن آرون به خودم اومدم و گفتم: ـ چی شده؟ آرون گفت: ـ برسونمت خونه مهلقا دیگه؟! سریع گفتم: ـ آره.- 113 پاسخ
-
- 4
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یهو انگار گوشای عرشیا تیر کشید و با غضب نگاهم کرد، پس هنوز یذره امید مونده بود، سریع نگاهم و از عرشیا گرفتم و گفتم: ـ آره میخوام برم اونجا. مهلقا هم سریع گفت: ـ پس ببین من وسایلارو با ماشین میبرم، تو زنگ بزن به آرون بیاد دنبالت. از اینکه منو تو عمل انجام شده قرار میداد، دلم میخواست خفش کنم اما مجبور بودم انجامش بدم چون نگاه عرشیا روم بود، گوشی رو برداشتم و ناچار زنگ زدم به آرون، بعد یه بوق جواب داد: ـ جونم باران؟ ـ آرون میتونی بیای دنبالم بریم خونت؟ آرون با تعجب پرسید: ـ حالت خوبه باران؟ بی توجه به حرفش گفتم: ـ آره میشه بیای؟ همونجوری متعجب گفت: ـ آره ولی الان بابا و مامان و دارم میرسونم خونه ولی اوکیه سر راه میایم دنبالت. خدا بگم مهلقا رو چیکار کنه، این دروغش کم بود حالا باید دوباره با عمو و زنعموم هم مواجه بشم...- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم همه چیزو براش باز نکردم که بیشتر از اینا دلش به حالم نسوزه. داشتم هندزفریمو میزاشتم تو گوشم که گفت: ـ قبل اینکه گوشیو بزاری رو حالت رومینگ ببین برد پیت جواب داده یا نه؟ از لحنش خندم گرفت. نت و وصل کردم و رفتم تو اینستا و گفتم: ـ نه ندیده هنوووز. ـ دهنش سرویس. بعدش تکیه داد به صندلی.مهماندارها درحال نشون دادن دستورالعمل های هواپیما بودن و بعد از تقریبا ده دقیقه هواپیما بلند شد. چشامو بستم، مثل همیشه به خدا توکل کردم و گفتم: خدایا خودت دیدی که چقدر سختی کشیدم، چقدر تحقیر و تحمل کردم، حالا که آرزومو براورده کردی و منو فرستادی سمت جزیره رویاییم، لطفا از اینجا به بعدشو برام خوب رقم بزن. میدونم که اینکارو میکنی. بعدش با خیال راحت آهنگامو پلی کردم و اتفاقات خوب و زندگی خوب و تو ذهنم مرور کردم. خیلی طول نکشید که خوابم برد. تو خواب میدیدم که خیلی خوشحال سوار قایقم دارم آهنگ میخونم و میرقصم و از شادی زیاد در حال جیغ کشیدنم. یهو دریا طوفانی شد و آب دریا سیاه شد. خیلی ترسیدم، قایق وایساد و انگار دریا داشت منو میکشید درون خودش. هرچقدر تقلا میکردم فایده ای نداشت، داشتم میفتادم داخل آب که یهو یه دستی مچ دستمو گرفت به دستش نگاه کردم یه چیزی مثل ربان سبز دور مچ دستش بسته شده بود. اونقدر دستمو محکم گرفته بود که تونستم بهش تکیه کنم و منو دوباره کشوند داخل قایق. خورشید دوباره از پشت ابر درومده بود تا رفتم برگردم سمتش تا صورتشو ببینم که سراسیمه با تکون های مهسان از خواب پریدم، آب دهنمو قورت دادم که مهسان گفت: ـ غزل خوبی؟ با ترس گفتم: ـ خواب خیلی بدی دیدم. مهسان یه بطری آب داد بهم و گفت: ـ انشالا که خیره، میخوای تعریف کنی؟ همونجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ نه . میگن خواب بد و نباید تعریف کرد چون اتفاق میفته. گفت: ـ تو هم با این اعتقاداتت. پرسیدم: ـ نرسیدیم هنوز؟ از کنار پنجره جزیره رو بهم نشون داد و گفت: ـ پنج دقیقه دیگه فرود میایم. پنج دقیقه دیگه زندگی مجردیمون شروع میشه. خندیدم. مهسان گفت: ـ غزل خیلی گشنمه، ببینم تو آشپزی که رو من حساب نکردی؟ بلندتر خندیدم و گفتم: ـ نه نترس. مامان برای امشب دلمه گذاشته. با ذوق گفت: ـ ایول، خوبه پس.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم یکم فکر کردم و نوشتم: ـ سلام کوهیار چطوری؟ نمیخواستم مزاحم بشم ولی دارم یه مدت برای زندگی میام جزیره. دنبال دوربین عکاسی میگردم، تو میدونی از کی میتونم بگیرم؟ ممنون میشم یکم بابت جزیره راهنماییم کنی و بعدش پیاممو سند کردم. یهو مهسان نفس راحتی کشید و گفتم: ـ بالاخره خیالت راحت شد؟ اونم خندید و همین لحظه از بلندگو اسم پرواز کیش و خوندن و بعد از تحویل دادن چمدونا و ایست بازرسی وارد کابین هواپیما شدیم. تا نشستیم...گوشیم زنگ خورد که یهو مهسان گفت: ـ کوهیاره؟ گفتم: ـ چرت نگو. اون اصلا شمارمو نداره. گوشیو از تو جیبم دراوردم و دیدم که ترساعه. جواب دادم: ـ بله؟ ـ الو سلام خوبی؟ ـ قربونتت تو چطوری؟ ـ من تا الان بودم مدرسه، گفتم به تو زنگ بزنم ببینم چطور شد رفتین؟ یا هواپیما تاخیر داره؟ ـ نه تاخیر نداشت الان تو هواپیماییم و بعدش باید گوشیمو خاموش کنم. میگم ترسا مطمعنی خونه مبلست؟ ـ آره بابا. دیشب خواب بودی، مامان دوبار از بابا پرسید گفتم: ـ خب پس خوبه. خندید و گفت: ـ بدون شوهر برنگرد خونه. خندیدم اما چیزی نگفتم و توی دلم گفتم: ـ وقتی کارم اونجا راست و ریست شد عمرا اگه برگردم خونه. همین لحظه مهماندار از کنارم رد شد و گفت: ـ خانوم تلفنتونو خاموش کنین و کمربندتونم ببندین لطفا. ـ ترسا من باید قطع کنم گفت: ـ باشه مراقب خودت باش. ـ تو هم . خدافظ. مهسان همونطور که با کمربندش درگیر بود گفت: ـ چی میگفت؟ گفتم: ـ هیچی بابا. زنگ زد خداحافظی کنه. مهسان گفت: ـ چقدر زود یادش اومد زنگ بزنه. لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ همون.- 285 پاسخ
-
- 1
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم با چشم غره بهش گفتم: ـ میشه کوهیار رو فراموش کنی؟ اون پسر در حالت عادی، جواب پیامهای من رو نمیده، الان میخواد کمک کنه؟ بعدش هم خیلی خودش رو میگیره، من کلا باهاش حال نمیکنم دیگه. مهسان گفت: ـ بابا حالا توام! حالا این بفهمه اومدی کیش، اینجوری نیست که کمکت نکنه، نگران نباش! اینقدر هم آدم بیشعوری نیست. نگاهش کردم که گفت: ـ خب آره، بیشعور که هست، ولی شاید اون لحظه چه میدونم... نظرش عوض شده باشه. مگه تو نمیگفتی اخیراً تمام پستها و استوریهات رو لایک میکنه؟ گفتم: ـ خب که چی؟! گفت: ـ خب که چی نداره، همینش هم یه پیشرفته واسه شخصیت این. قبلاً که این کارها رو نمیکرد، جدیدا انجام میده... بعدش هم یادت رفته چقدر خوشت میاومد ازش؟ گفتم: ـ من هیچ وقت بهش به چشم دوست پسر و این چیزها نگاه نکردم، ولی این یه جوری برخورد میکرد که انگار من توی نخشم. گفت: ـ پسرها جوگیرن کلا غزل، چه انتظاری داری؟ حالا این بار رو تو لج نکن و بهش پیام بده! اگه چیزی نگفت، به خدا دیگه لام تا کام بابت این قضیه حرفی نمیزنم. یه هوفی کردم. گوشیم رو در آوردم و گفتم: ـ واسه اینکه دهن تو رو ببندم، این کار رو میکنم. گفت: ـ ایول... ولی غزل خدایی خوبه ها! بهش چشم غره رفتم که گفت: ـ آره، درسته، تایپش به تو و خانوادت نمیخوره اما در کل بد نیست. همونطور که پیام میدادم، گفتم: ـ خوش به حال خودش و دوست دخترش. گفت: ـ تو هم که عاشق قضاوت کردن! توی صفحه چتش رفتم، آخرین پیام هم پیام من بهش بود که سین کرد و جواب نداد. براش نوشته بودم: -چه خبر پسر جزیره؟ مهسان تا دید، گفت: -واقعا هم چقدر خودشیفته هست! انگار که بردپیته. خندیدم و گفتم: ـ منصرف شدی انشالا؟ گفت: ـ نه، نه، حالا این برای هشت ماه پیشه. این آخرین بارم پیام بده، من حس ششمم میگه جواب میده... بلند خندیدم و گفتم: ـ هیچ وقت حس ششمت درست از آب درنیومد. گفت: ـ هرهرهر... بنویس!- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم به یکباره بازوم رو گرفت که باعث شد به سمتش برگردم و گفت: ـ ببینم، تو داری گریه میکنی؟ خندیدم و گفتم: ـ نه، دیوانه! هوا سرده، یخ زدم. از چشهام اشک میاد. مهسان با تعجب گفت: ـ مطمئنی؟! آخه صدات این رو نمیگه. سعی کردم عادی باشم و گفتم: ـ بابا اگه بخوام گریه کنم که از تو خجالت نمیکشم، نترس! و پشت بندش لبخند زدم. مهسان یکسری چیزها بابت خودم و خانوادم و میدونست اما هر چی بود، دلم نمیخواست حتی صمیمیترین رفیقم به اینکه چقدر کمبود محبت دارم پی ببرم. راستش خیلی وقت بود که به این موضوع عادت کرده بودم، اما بعضی اوقات واقعا نمیتونستم جلوی اشک و بغضم رو بگیرم. کمی توی سالن انتظار نشستیم تا پرواز تهران به کیش رو بخونن... مهسان گفت: ـ خب الان رفتیم جزیره، میخوایم چیکار کنیم؟ گفتم: ـ نمیدونم مهسان، اصلا بهش فکر نکردم. مهسان خندید و گفت: ـ میشه خواهش کنم حداقل الان بهش فکر کنی؟ گفتم: ـ خب ببین، تا ما برسیم، ساعت تقریبا هشت میشه. امشب رو که فعلا میریم خونه، بعدش من توی سایت کیش جابز نگاه کردم، کلی عکاس میخوان. با تعجب گفت: ـ ما مگه دوربین داریم؟! گفتم: ـ دوربین رو میدن بهمون، منتهی هزینش یه مقدار کمتر میشه که باز به نظرم میارزه. من یه ایده دارم که دقیقا به درد ساحل مرجانی میخوره... اگه کارمون بگیره، میتونیم همون جا برای خودمون کار کنیم. مهسان پرسید: ـ میخوای تم درست کنی؟ گفتم: ـ آفرین! واسه همین بهت گفتم اون پارچه و ریسهتو با خودت بیاری. لپم رو کشید و گفت: ـ پس چرا میگی هنوز بهش فکر نکردی؟ خوبه دیگه... از هیچی که بهتره. گفتم: ـ عزیزم تمام این چیزهایی که گفتم، در صورتیه که بذارن ما اونجا بساط کنیم و اینکه یکی پیدا بشه با هزینه کم، دوربینش رو بهمون اجاره بده واسه چهار پنج ساعت. گفت: ـ خب اون رو از کوهیار میپرسیم دیگه. به هرحال هرچی باشه، طرف الان ده ساله جزیره زندگی میکنه؛ هم آدمهای اونجا رو میشناسه، هم میدونه که به تازه واردها کی کمک میکنه.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یکم تعجب کرده بودم آخه اون هیچوقت دم دانشگاه منتظرم نمیموند. رفتم نزدیکش و باهاش احوالپرسی کردم و ازم پرسید: ـ باران چرا اینقدر لاغر شدی؟ نکنه اونجا اذیتت میکنن؟ یهو انگار منتظر این حرف بودم، درجا شروع کردم به گریه کردن، بعد که یکم آروم شدم ماجرا رو از اول براش تعریف کردم. آرون از این ماجرا شگفت زده شده بود و سکوت کرده بود. پرسیدم: ـ ببینم نکنه تو هم فکر میکنی من مقصرم؟ آرون بهم چشم غرهایی داد و گفت: ـ دیوونه شدی دختر؟ معلومه که نه... من از اینهمه اتفاقاتی که تو رو به عرشیا وصل کرده، متعجبم! واقعا چجوری ممکنه! بعدشم مطمئنی که دوسش داری و این حس یه احساس دلسوزی نیست؟ من از این حس مطمئن بودم، تا باحال این حسو به هیچکس نداشتم، خوشحالیشو خوشحالم میکردم و توجه نکردنش بهم دیوونم میکرد. گفتم: ـ آره مطمئنم آرون، من این حسو از بچگی به این آدم داشتم و قبل این اتفاق فهمیدم که اونم نسبت به من کم میل نبوده. ولی ـ ولی چی؟ ـ الان سر قضیه پدر و مادرش منو مقصر میدونه و فکر میکنه من از قصد میخوام اونم مثل من یتیم و بی کس بشه. آرون گفت: ـ اگه واقعا دوستت داشت، میدونست که تو همچین آدمی نیستی و این فکرا رو راجبت نمیکرد. چیزی نگفتم، تازه نگفتم که چقدر باهام بدرفتاری میکنه وگرنه آرون دیگه عمرا نمیداشت اونجا بمونم. بحث رو عوض کردم و گفتم: ـ اینروزاست که راه بیفته. آرون یه نفس راحتی کشید و گفت: ـ بالاخره، پس دیگه میتونی برگردی! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ آرون من دیگه اونجا برنمیگردم. خندید و گفت: ـ نترس، من خودم یجا برات پیدا میکنم.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
اما عرشیا در رو قفل کرده بود و جواب نمیداد. با کمک شهربانو و بقیه خدمه پروانه خانوم کم کم به حال عادی خودش برگشت اما من نه. غمم تازه شروع شده بود مثل اون زمانها که تازه پدر و مادرم رو از دست دادم. عرشیا بهم گفت از اینجا برم، این حرفش انگار خانواده پشت منو خالی کرده. فقط با امید به حرف پروانه خانوم تونستم سرپا وایستم. حدود یک ماه گذشت و عرشیا هر روز با من سردتر از روز قبلش میشد. دیگه بهم گیتار یاد نمیداد، شبا بالای سرم کتاب نمیخوند، رومو نمیپوشوند، اونجوری قشنگ بهم نگاه نمیکرد و من واقعا انگار بعد یه مدت طولانی از یه خواب خیلی زیبا بلندم کرده بودن. فقط با اصرار پروانه خانوم فیزیوتراپیشو ادامه میداد تا اینکه این اواخر دیگه میتونست با واکر رو پاهای خودش وابسته و چند قدم حرکت کنه. یه روز که طبق معمول رفته بودم دانشگاه دیدم که آرون جلوی در دانشگاه وایستاده...- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم برگشتم و نگاهی به خونه و مامان کردم. همیشه فکر میکردم اگه یک روزی قرار باشه از این خونه برم، خوشحالترینم، اما الان نمیدونم به خاطر استرس بود یا چیز دیگه... نمیتونستم خوشحال باشم و بغض، گلوم رو فشرده بود. مثل همیشه قورتش دادم و تندتند با مامان خداحافظی کردم و رفتم. بابای مهسا از ماشین پیاده شده بود و من قبل از اینکه بخواد حرف بزنه، گفتم: ـ ببخشید، به خدا خیلی منتظر موندید. من مادرم... وسط حرفم پرید و با خوش رویی گفت: ـ اصلاً اشکال نداره دخترم، بههرحال مسافرین دیگه، طول میکشه... با اینکه با مهسا خیلی صمیمی بودیم، اما پدرش رو چندبار بیشتر ندیده بودم و هیچ وقت مثل الان برخورد اینقدر نزدیک باهاش نداشتم. چقدر این رفتار گرم و صمیمیش به دلم نشست. تشکر کردم، با لبخند چمدونم رو توی صندوق گذاشت و من هم سوار شدم. مهسا به سمتم برگشت و گفت: ـ خب، دختر جزیره! آمادهای برای یه ماجراجویی جدید؟ با ترس گفتم: ـ والا آماده که هستم، اما یکم استرس دارم. مهسا از توی آینه جلو، داشت رژ میزد و همزمان گفت: ـ استرس دیگه چرا؟ مگه داری مهاجرت میکنی؟ همین کیش خودمونه. گفتم: ـ آره خب، ولی اولین باره دارم از خونواده خودم دور میشم. هرچقدر هم که همیشه آرزوشو داشتم، ولی خب الان استرس دارم. هیچیمون هم معلوم نیست. به سمتم برگشتم و گفت: ـ به کوهیار گفتی؟ به صندلی عقب تکیه دادم و دست به سینه گفتم: ـ نه. مهسا به سمتم برگشت و با تعجب گفت: ـ یعنی چی نه؟! با چشم غره گفتم: ـ مثلاً فکر میکنی اگه الان بهش بگم... که همزمان، پدر مهسا نشست و باعث شد حرفم ناتمام بمونه. برامون داخل ماشین کلی آهنگ گذاشت و سمت آبعلی هم وایستاد تا کمی برف بازی کنیم، اما مجبور بودیم زودتر برگردیم؛ چون ممکن بود تهران ترافیک باشه و به فرودگاه دیر برسیم. ساعت حدودا چهار و نیم بود که به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. پدر مهسا چمدونهامون رو بهمون داد و یک دل سیر دخترش رو بغل کرد و باهاش خداحافظی کرد. چقدر این صحنه برام قشنگ بود، پدری که عاشقانه دخترش رو بغل میکنه و براش ارزش قائله... کاش پدر من هم همینقدر با احساس بود. دوباره بغضم داشت اذیتم میکرد که قورتش دادم. همون لحظه، مهسا به سمتم اومد و گفت: ـ غزل، تو وسایلت زیاده. یکی رو بده من داشته باشم. بغض توی گلوم، باعث شد کمی اشک توی چشمهام جمع بشه. بنابراین سریع صورتم رو برگردوندم و گفتم: ـ نه بابا، میتونم بیارم. بیا! دیرمون میشه.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم زیپ چمدونم رو بستم که صدای اساماس اومد. مهسا بود: ـ غزال آمادهای برای فردا؟ نوشتم: ـ آمادهام ولی یکم استرس دارم. همون لحظه پیام اومد: ـ نترس! همهچیز همون جوری میشه که میخوای. ـ ایشالا... *** ـ غزل، همهچیز رو گرفتی؟ چیزی جا نذاشتی که؟ من: ـ نه مامان، همهچیزو گرفتم. مامان: ـ باز یادت نره رسیدی زنگ بزنی ها! بابا هم گفت که از طرفش باهات خداحافظی کنم. همونطور که کیفم رو روی دوشم میذاشتم، زیر لب پوزخند زدم و آروم گفتم: ـ اگه میاومد باهام خداحافظی میکرد، تعجب میکردم. ـ چی شد؟ چیزی جا گذاشتی؟ سریع گفتم: ـ نه مامان، من برم. بابای مهسا الان دو ساعته دم در وایستاده. گفت: ـ وایستا یه دقیقه! هوفی کشیدم و گفتم: ـ باز چیه؟ توی اتاقم رفت و دقیقه بعد، بیرون اومد و گفت: ـ بیا... یدونه کاپشن داشته باش. اونجا سردت میشه. با کلافگی گفتم: ـ وای مامان، ولم کن تو رو خدا! اونجا تو زمستونش هم هوا گرمه، چه برسه به پاییز! اما میدونستم که نمیتونم قانعش کنم. بنابراین کاپشن رو به زور توی دستم چپوند. سرسری سرم رو بوسید و گفت: ـ خدافظ.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم کمکم دیگه بیخیالش شدم، چون خسته شده بودم از بس من سمتش میدویدم و اون فقط نگاه میکرد. توی دلم براش آرزو کردم که انشالله همیشه حال دلش خوب باشه و رهاش کردم، اما هیچوقت از اینستام ریموش نکردم. اون هم از یه تایمی به بعد که دید من پیگیری نمیکنم، شروع کرد به توجه کردن به پستها و استوریهام؛ اما راستش من از سردی زیادِ رفتارش اینقدر زده شده بودم که این چیزها دیگه جلبم نمیکرد. گذاشتم برای خودش یه گوشهای بمونه، مثل بقیه آدمهای زندگیم. یک سالی گذشت و بعد از اینکه من دفاع کردم و مدرکم رو گرفتم، اون روز اتفاق خیلی عجیبی افتاد. فکر نمیکردم یکهویی آرزویی که یکسال قبل، نزدیک ساحل جنوب کرده بودم، برآورده بشه. وقتی برگشتم خونه، دیدم مامانم با خوشحالی میگه: -غزل، بابا رفته کیش، قراره اونجا یه خونه معامله کنن. از این به بعد دیگه ما هم توی کیش یه خونه داریم. این قضیه اونقدر خوشحالم کرد که میتونستم یکجا بند بشم! فکر نمیکردم این آرزوم، حالا حالاها برآورده بشه. از اون روز روی مغزشون کلید کردم که حداقل دو ماه برای زندگی میخوام اونجا برم. برخلاف انتظارم، خیلی مخالفت نکردن، اما ازم پرسیدن که قراره اونجا چی کار کنم. من هم در جواب گفتم: -حالا برسم اونجا، یه کاری برای خودم پیدا میکنم. دانشگامم که تموم شده و رشتمم که مرتبطه با جایی که دارم میرم. قطب گردشگریه اونجا... وقتی پدرم برگشت، گفت که سمت شهرک صدف، یه خانوادهای که داشتن مهاجرت میکردن آلمان پیش پسرشون، خیلی فوری یه آپارتمان هفتاد متری رو با قیمت تقریباً کم برای فروش گذاشتن. بابا هم از طریق رئیس بیمهای که براش کار میکرد، مطلع شد و بدش نیومد که برای سرمایهگذاری، اونجا یه خونه داشته باشه. مامان خیلی اصرار داشت که همراهم بیاد، اما من قبول نکردم و به جاش قرار شد با دوست دوازدهسالهی خودم بریم و اون هم پیش من بمونه. الان هم که تقریباً چمدونم رو بسته بودم و منتظرم فردا بشه، برم واسه یه زندگی خیلی خوب و عالی توی جزیرهی رویاییم؛ جایی که همیشه آرزو داشتم یه زمانی، خصوصاً شش ماه دوم سال، اونجا زندگی کنم. تا برای یکبار هم که شده، خوشبختی و خوشحالی رو اونجا تجربه کنم.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم خلاصه... پارسال مهرماه، همراه خانواده به جزیره کیش رفته بودیم و میتونم بگم جزو بینظیرترین اتفاقاتی بود که تجربهاش کردم. یک جزیره توی جنوب، پر از آدمهای خونگرم، دوست داشتنی و پر از عشق و امید و دوستی. پارسال که کنار ساحل مرجانها ایستاده بودم، از صمیم قلبم آرزو کردم که یک روز برای زندگی به اونجا برم؛ دور از تمام تحقیرها زندگی کنم، دلم خوش باشه و واسهی آینده هم تلاش کنم. اون چهار شبی که اونجا بودیم، من هر شب این آرزو رو تکرار کردم و توی دریا انداختم. آخرین شبی که اونجا بودیم، به یک رستوران موزیکال، به اسم هوکالانژ که نزدیک اسکله بود رفتیم. روی یک صندلی نشستم و خواستم کیفم رو پشت صندلی بذارم که به یکباره، پسرِ میز بغلی، توجهم رو به خودش جلب کرد. برخلاف تمام کسایی که اونجا بودن، اون تنها نشسته و سرش توی گوشیش بود. داشت سیگار میکشید. نمیدونم چرا اما انگار آدم تنهای درون خودم رو توی صورت این پسر میدیدم. هیچ وقت دلم نمیخواست اونقدری که من تنهایی رو حس کردم، کس دیگهای حسش بکنه. خیلی فکرم رو درگیر کرده بود، تا اینکه متوجه شدم یکی از اعضای بند موسیقی هست و گیتار الکتریک میزنه. یک پسر کاملا معمولی اما با چهره کیوت و هنری، موهای فرفری پر و قد تقریبا متوسطی داشت. کل شب، حواسم پیش این پسره بود و به نظرم برخلاف بقیه، خیلی توی خودش بود. اون شب به زر به زور آیدی اینستاش رو پیدا کردم. شروع به پیام دادن بهش کردم، اما مثل خیلی از آدمهای دیگه، یا تحویلم نمیگرفت، یا پیامهام رو سین میکرد و جواب نمیداد. هیچ وقت بهش به چشم دوست پسر یا چیز دیگهای نگاه نکردم؛ فقط چون توی این آدم، تنهایی درونم رو میدیدم، دلم میخواست بهش کمک کنم تا تنها نباشه، اما خب از دید خودش، شاید این طور به نظر میرسید که من خیلی توی نخشم و دارم آویزونش شدم!- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ کمی استرس گرفتم. من موندم با یک چمدون، که نمیدونم قراره چی در انتظارم باشه... منی که تا دیروز آرزوم این بود که برای همیشه از خانوادم جدا بشم و هیچ وقت به بعدش فکر نمیکردم، الان که به آرزوم رسیدم، استرس گرفتم. به بلیطم توی گوشی نگاه کردم، برای فردا ساعت ساعت سه بعدازظهر بود. نفس عمیقی کشیدم، گوشی رو کنار گذاشتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. تقریبا همه وسایلهام رو گذاشته بودم اما یادم اومد که دفترچه خاطرات و دفتر آرزوهام رو هنوز برنداشتم. دولا شدم زیر تخت و دفترهام رو برداشتم. بدون آرزو کردن و امید داشتن، نمیتونستم به راهم ادامه بدم. آرزوهام، تمام انگیزه من برای ادامه مسیرم بودن. خب بزارید از اولِ اولش توضیح بدم... اسمم غزله و توی شمال کشور با خانوادم زندگی میکنم. زندگی که نمیشه حسابش کرد، مثل یک همخونه باهم هستیم و توی واقعیت، کاری به کار همدیگه نداریم. از زمانی که یادم میاد، تنها بودم و هیچ کس پشتم نبود. همیشه توی سختیها و خوشحالیها این خودم بودم که خودم رو آروم کردم و به خودم دلگرمی دادم. بابام که کلا از بچگی یادم نمیاد اصلا بهم محبت کرده باشه و مامانم هم همینطور اما حقشون رو نخوریم، از لحاظ بحث مالی، چیزی برام کم نذاشتن اما از لحاظ معنوی، تا دلتون بخواد بهم سرکوفت زدن، جلوی دیگران تحقیرم کردن، مقایسهام کردن و خیلی چیزهای دیگه که حالا نمیخوام بحثش رو باز کنم. خلاصه که توی زندگی من، وجود دو تکیهگاه مهم، همیشه خالی بود و حس میشد اما یکجورایی بهش عادت کرده بودم و سعی میکردم همیشه خودم خودم رو آروم کنم و نزارم وارد مود افسردگی بشم؛ چون کسی رو نداشتم که من رو از اون مود دربیاره و نهایتش این میشد که خودم رو از دست میدادم. از لحاظ محبت کردن برای ترسا، یعنی خواهرم، اصلا کم نذاشتن. چون اون درسخون بود؛ میخواست خانم دکتر بشه و بچه حرف گوش کن خانواده بود و من نبودم. همیشه دلم میخواست مثل خیلی از دخترهای دیگه، کسی توی زندگیم بیاد که بتونه جای خالی تمام این محبتها رو پر کنه اما اصولا چون من همیشه اونی بودم که ترسِ از دست دادن داشتم که نکنه این آدمم مثل پدر و مادرم ولم کنه، اونقدر به طرف محبت میکردم تا اینکه خودش خسته میشد و میرفت. راستش دیگه از یک جایی به بعد، واسه وارد کردن یک آدم جدید به زندگیم، اصلا اصرار نکردم.- 285 پاسخ
-
- 3
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
بسم الله الرحمن الرحیم نام اثر: دستامو ول نکن ژانر: عاشقانه، اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا "این رمان برگرفته از زندگی واقعی میباشد" خلاصه رمان: نمیدانم در آسمان نگاهت چه رازی نهفته که از همان نگاه اول، برایت تب کردم. مرا به خودت مبتلا کردهای. در کویر سوزان قلبم، عشق تو جاریست. نگاه عاشقانهات، دریای طوفانی دلم را آرام می کند. حرف های عاشقانهات، پرندهی خیالم را به بام خوشبختی پرواز میدهد. مقدمه: دستان تو آنقدر روانم را به هم ریخته است که هر ثانیه، آن لحظهی دوست داشتنی را به یاد میآورم که دستان تو را برای اولین بار محکم در دستانم قرار داده بودم و ضربان قلبم تند تند میزدند. بیگمان یکی از بهترین لحظاتی بود که تاکنون، در زندگیام تجربه کرده بودم.- 285 پاسخ
-
- 6
-
-
- دانلود رمان جدید
- رمان عاشقانه جدید
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با اشک و هق هق زیاد گفتم: ـ ولی دیگه بهم نگاه نمیکنه. پروانه خانوم سعی کرد آرومم کنه و گفت: ـ من مطمئنم که آخرش تو رو میبخشه عزیزم. منو نگاه، هنوزم دوسش داری مگه نه؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ دیوونه وار. گفت: ـ همه چیز درست میشه. به حرفاش طبق معمول اعتماد کردم. رفتم داخل خونه و سراغ اتاق عرشیا، بازم رو بالکن بود و تا متوجه حضور من شد، بدون اینکه بهم نگاهی کنه گفت: ـ از اتاقم برو بیرون. با بغض گفتم: ـ عرشیا ولی. یهو همون کتابی که شبرنگ کشیده بودمش رو پرت کرد سمتم و با صدای بلند فریاد زد: ـ خواستی با این بهم بفهمونی دستگاه ها رو از خانوادم بردارم نه؟ پدر و مادر تو مسبب این اتفاق شدن. دستام رو گذاشتم رو گوشم و با عصبانیت گفتم: ـ عرشیا اون یه اتفاق بود، یادت نرفته که منم خانوادم رو از دست دادم، هیچکس برام نمونده. عرشیا با صدای بلندتری گفت: ـ الآنم میخوای که کسی برای من نمونه و خانواده منم بمیرن درسته؟ گمشو برو بیرون از اتاقم. تا رفتم چیزی بگم، دستای پروانه خانوم دورم حلقه زده شد و با صدای بلند رو به عرشیا گفت: ـ تو حق نداری به کسی که به خونه من پناه آورده بی حرمتی کنی عرشیا، این همون دختره، باران. همون که مدام ازش تعریف میکردی، حالا مگه چی عوض شده؟ اون یه اتفاق بود. من ازش خواستم بابت پدر و مادرت بهت بگه، چون مطمئن باش اونا تو این ده سال به اندازه کافی عذاب کشیدم عرشیا، دیگه امیدی به برگشتشون نیست، بزار راحت شن. یهو چراغ مطالعه کنار تختش رو پرت کرد وسط اتاق و گفت: ـ جفتتون برین بیرون.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ولی دلو زدم به دریا و گفتم: ـ نمیخواین بگین چی شده؟ پروانه خانوم بهم نگاهی کرد و با ناراحتی گفت: ـ حدست درست بود باران. انگار یه سنگ افتاد وسط قلبم، دلم نمیخواست درست باشه، زمانی که رفیق بچگیام رو پیدا کردم دارم همزمان از دستش میدم. به پرونده های توی دست پروانه خانوم نگاه کردم و گفتم: ـ دیگه تو روم نگاه نمیکنه. پروانه خانوم همونطور که ناراحت بود گفت: ـ چه ربطی به تو داره؟ اون یه اتفاق بود همین. اشکام سرازیر شد و گفتم: ـ عرشیا رو نمیشناسین؟ اون از بچگی رو چیزایی که دوسشون داشت حساس بود و به سختی میبخشه. پروانه خانوم با تعجب نگام کرد که مفصل براش توضیح دادم عرشیا رفیق بچگیه کنه که از همون رمان جفتمون همو دوست داریم و حالا که سر راه هم قرار گرفتیم، دوباره این اتفاق بینمون فاصله میندازه. پروانه خانوم منو تو آغوش کشید، احساس امنیت میکردم، گفت: ـ ولی یه چیزی یادت رفته، عرشیا همون قدر که عاشق پدر و مادرشه تو رو هم خیلی دوست داره. من از چشمای خواهرزادم اینو میفهمم. از وقتی تو اومدی تو زندگیش به یه آدم دیگه تبدیل شده.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
منم با همه چون از همتون یاد میگیرم🥰🫶
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
دستشو پس زدم و مثل بچگیام گفتم: ـ نکن از این حرکت بدم میاد. اینبار نوبت عرشیا بود که تعجب کنه، چندبار پلک زد و گفت: ـ تو...تو همونی مگه نه؟ بهم راستشو بگو، فامیلیت چیه؟ عرشیا هم شک کرده بود. بغض گلومو فشرد. از اینکه بالاخره رفیق بچگیمو پیدا کردم اما اصلا دلم نمیخواست تو این وضعیت ببینمش. نتونستم طاقت بیارم و با گریه گفتم: ـ خودمم، رفیقه بچگیام. عرشیا هم با بغض لبخند زد و گفت: ـ اولین باری که دیدمت از ذوقی که کردی، شک داشتم که دوست بچگیم باشی اما بازم با خودم میگفتم مگه ممکنه بعد اینهمه سال یهویی اینجوری جلوی هم سبز شیم؟! اشک شوقم رو پاک کردم و با خنده گفتم: ـ یعنی هنوزم تو... لبخند عمیقی زد و گفت: ـ من هیچوقت تو رو از یادم نبردم، همیشه اون چهره خندون و زمانی که بابت یچیزایی ذوق میکردی تو ذهنم بود. مکث کردیم، اومد نزدیکم و گفت: ـ من همیشه بعد از اینکه از اون محله رفتیم، دلتنگت بودم باران، خواستم بارها بیام دم خونتون اما فکر کردم شاید کسی تو زندگیت باشه و منو از یادت برده باشی و این حس برات یچیز بچگانه بوده باشه. خنده تلخی کردم و گفتم: ـ اتفاقا منم همین حس رو راجب تو داشتم عرشیا. با بغض ادامه داد و گفت: ـ آخرین باری که اون اتفاق کذایی افتاد، دلم رو زدم به دریا تا بیام باهات خداحافظی کنم چون قرار بود کلا از این شهر بریم اما وقتی اومدم دم خونتون، همسایههاتون گفتن که برای یه مدت رفتی خونه عموت.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخ گردون از نویسندگان سایت نودوهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با ویلچر رفت سمت کتابخونه و بنظرم از قصد همون کتابی که اون زیر گذاشتم رو انتخاب کرد، زرنگ تر از این حرفت بود که نفهمه دارم یه چیزو پنهان میکنم. کتاب رو برداشت و ورق زد و رسید به همون صفحه که هایلایتش کردم ، آب دهنم رو با ترس قورت دادم، برگشت سمتم و گفت: ـ این جمله در مورده اهدای عضوه، درسته؟ سعی کردم عادی باشم و گفتم: ـ آره. کتاب رو بست و با تعجب به اسم کتاب نگاه کرد و زمزمه وار گفت: ـ وجود من برای تو، تابحال نخونده بودنش. خب خداروشکر، بنظر نمیاد که توجهش جلب شده باشه، دوباره کتاب رو گذاشت رو میز و اومد نزدیکم و گفت: ـ حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ خنده عصبی کردم و گفتم: ـ برو بابا، از چی بترسم؟ چشماشو ریز کرد و گفت: ـ بروووو بچه، من تو رو میشناسم. خندیدم که یهو ببینیم رو گذاشت بین دستاش و قربون صدقه رفت. ماتم برد، این حرکت، برام آشنا بود. تو مهدکودک وقتی با عرشیا قهر میکردم و میخواست که باهام بازی کنه، بینیم رو میکشید و قربون صدقه میرفت، منم بهش میگفتم از این حرکت بدم میاد و اونم از لجش بیشتر انجام میداد. اون خودش بود، عرشیا بود. برای اینکه مطمئن بشم فقط یه راه وجود داشت.- 113 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان جدید
- عاشقانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان فراموشم نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت آخر مهدی هم بالاخره عشقش رو به غزاله اعتراف کرد و روز عقد من و غزاله باهم تو تاریخ بیست و پنجم بهمن ماه برگزار شد. سهند تمام کارهاش توی تهران رو به مازندران منتقل کرد و اینجا یه کارگاه بازیگری زد و مشغول آموزش کارگردانی و بازیگری شد و قبل از شروع کارش حتما سر خاک خاله میرفت و باهاش حرف میزد. منم هنر دانشگاه ساری قبول شدم و همزمان که دانشگاه میرفتم تو طبقه بالای کارگاه سهند، خوشنویسی آموزش میدادم. بعضی اوقات هم غزاله و مهناز میومدن و بهم کمک میکردن. آرش هم بالاخره بعد از مدت خیلی طولانی موضعش رو شکست و وقتی فهمید عشق سهند به من واقعی بوده، سهند رو بخشید و ارتباطشون با همدیگه خوب شد. از اون زمان تقریباً چهار سال میگذره و من بیاندازه خوشحالم از اینکه سهند رو بخشیدم و یه فرصت دیگه بهش دادم. زندگیم رو برام تبدیل به بهشت کرده بود. از خودگذشتگی و فداکاری رو یاد گرفته بود و تو زندگی با من ترجیح داد که همش احساساتش رو ابراز کنه. الان صاحب یه پسر کوچولو هستیم که بخاطر علاقه خاله به اسم پسرش، اسم اونو یاشار گذاشتیم و در کنارهم یک خانوادهای سه نفره تشکیل دادیم و خوشبخت تر از همیشه شدیم. ( گاهی وقتها دوباره فرصت دادن، زندگیت رو تلف نمیکنه بلکه اون رو نجات میده. این فرصت ها رو غنیمت بشمر و در موردشان به درستی تصمیم بگیر. داشته هایت را محکم بچسب.) پایان -
رمان فراموشم نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهاردهم نمیخوام اغراق کنم ولی واقعاً اونقدر همه از این صحنه متأثر شده بودن که از ته دلشون گریه میکردن، خاله بالاخره به آرزوش رسیده بود و پسرش رو پیدا کرده بود اما عمرش کفاف نداد تا یه دل سیر پیش پسرش بمونه و از دیدنش بعد این همه مدت بهره مند بشه. سهند هم بالاخره خانوادش رو پیدا کرد و فهمید که اونجوری که فکرش رو میکرد نبوده و مادرش هم به اندازه کل عمرش دنبال پسرش گشته و همیشه چشم به راهش بوده و این وسط هیچوقت مشخص نشد که عمو احمد چجوری و چرا درگیر این قضایا شد که باعث شد پسرش قربانی این قضیه بشه! و با مرگش تمام این سوالها بی جواب موند. درسته که شاید دلش نمیخواست بلایی سر پسرش بیاد اما باعث شد یک عمر هم خانوادش و هم پسرش عذاب بکشن و پسرش از خانوادهای که فکر میکرده ولش کرده متنفر بشه و زنش هم از دوری پسرش ناراحتی قلبی بگیره و به قول خودش سر آخر رو دستای پسرش جون بده. غزاله تنها شده بود اما بجاش برادرش رو پیدا کرده که مثل کوه پشتشه و همیشه حمایتش میکنه -
رمان فراموشم نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سیزدهم خاله هم با لبخند بهش نگاه کرد و بریدهبریده گفت: ـ منو ببخش مادر، هیچوقت دلم نمیخواست که عذاب بکشی پسرم. بابت تمام سختیهایی که کشیدی، ما رو ببخش. سهند گریه میکرد و میگفت: ـ لطفاً آروم باش. اینقدر خودت رو خسته نکن و من رو هم نترسون، ببین من اینجام، الان پیشتم. سهند با گوشه روسری خاله اشکاش رو پاک میکرد، خاله دوباره بریده؟ بریده گفت: ـ خوشحالم که تونستم ببینمت پسرم، برای...برای آخرینبار. قسمت بوده که تو دست پسرم جون بدم. همه گریه میکردیم. مامان رو به غزاله گفت: ـ سریع زنگ بزن آمبولانس. بجنب. سهند زار میزد و میگفت: ـ حالا که پیدات کردم لطفاً باهام اینکار رو نکن. لطفاً. خاله اینبار به سختی چشمهاش رو چرخوند و به من نگاه کرد و دستهام رو که تو دستهاش بود محکم فشرد و با تته پته گفت: ـ ممنونم ازت...که...که...با...باعث شدی پسرم رو ببینم. اشک امونم رو بریده بود. بعد گفتن این جملهاش چشمهاش رو بست. سهند یهو فریاد زد: ـ مامان...! -
رمان فراموشم نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازدهم بابا که تا اون لحظه ساکت بود و تو فکر بود گفت: ـ تو واقعاً پسر همین خانوادهای سهند. همه برگشتن و با تعجب به بابا نگاه کردن، سهند رفت سمت بابا و پرسید: ـ چطور مگه؟ از کجا اینقدر مطمئنین؟ بابا بجای سهند به خاله نگاه کرد و گفت: ـ احمد دو هفته قبل از فوتش از منم نزدیک به هشتصد میلیون پول قرض خواست و میگفت که فوریه اما نمیتونه دلیلش رو بگه و وقتی هم که من گفتم در این حد تو دست و بالم نیست و تازه قرضهای خونهام رو دادم ازم خواست که کل این ماجرا رو فراموش کنم و هیچوقت جلوی شما به روی خودم نیارم. یکم مکث کرد و گفت: ـ من فکر میکردم که شاید از کارش اخراج شده و بابت خرج و مخارج خانوادش این پول رو میخواد. اینبار خاله اومد سمت بابا و با ناراحتی گفت: ـ داداش حمید شما مثل برادر نداشته خودمی، چرا اینهمه سال این موضوع رو بهم نگفتی؟ بعد از خاله مامان با ناراحتی گفت: ـ حالا شما که هیچی، این موضوع رو چرا همون موقع به من نگفتی؟ بابا با بیحوصلگی به جفتشون نگاه کرد و گفت: ـ گفتم که فکر نمیکردم که قضیه مهمی باشه و ربطی به گم شدن پسرش داشته باشه! بعدشم همتون خوب میدونین که احمد تو این محل آدمی بود که همه سرش قسم میخوردن، من چه میدونستم که درگیر قمار و ربا شده!! خاله رو مبل نشست و محکم زد رو زانوهاش و بلند گفت: ـ خدا ازت نگذره احمد، خدا ازت نگذره که باعث شدی بچم اینهمه مدت ازم دور بمونه. فکر نمیکردی یه روز همه چیز فاش بشه! خدا ازت نگذره. دوباره داشت حالش بد میشد. رفتم سمتش و محکم دستش رو گرفتم و غزاله رفت سمت آشپزخونه تا آب قند درست کنه، حال خاله داشت بدتر میشد، نفسش بالا نمیومد. اینبار حتی سهند و مهدی هم ترسیدن و اومدن نزدیکش، چیزی که برام خیلی جالب بود اینکه سهند با گریه رو به خاله میگفت: ـ لطفاً تنهام نزار. -
رمان فراموشم نکن | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم اینبار غزاله جای خاله گفت: ـ ما خیلی دنبالت گشتیم حتی پدرم اینجا که رسید یکم مکث کرد و گفت: ـ حتی پدرم تا اونجایی که مامان برام تعریف کرد کلی دنبالت گشت ولی... . سهند دوباره با عصبانیت گفت: ـ ولی نتونست پیدام کنه. چرا؟ چون خودش من رو سپرد دست اونها. خاله اشکهاش رو پاک کرد و گفت: ـ پسرم ببخش ما رو اگه باعث شدیم که اونقدر عذاب بکشی، خدا شاهده از وقتی گم شدی تا به همین الان یک شب نبوده که بتونم راحت بخوابم و سرم رو روی بالش بزارم. همش نصف قلبم پیش تو بود و از خدا همیشه میخواستم بچم رو برام حفظ کنه. سهند مقاومت میکرد تا در مقابل اشکهای خاله گریه نکنه و تا یجاهایی هم سعی داشت اصلا به صورتش نگاه نکنه. مامان اینبار گفت: ـ سهند جان درسته که این موضوع مسئله توئه ولی اون زمانی که گم شدی نه فقط خانوادت بلکه کل این محل دنبالت گشتن اما متأسفانه نشد که پیدات کنن. دیگه بعد از مرگ پدرت، جونی برای مادرت نموند که دنبالت بگرده. سهند پرسید: ـ پدرم چجوری مرد؟ غزاله گفت: ـ همون زمانهایی که گم شده بودی، پدرم از صبح تا شب میرفت بیرون تا دنبالت بگرده. اونم هر وقت میومد خونه با مامان برای پسرشون کلی اشک میریختن و دوباره فرداش کار بابا میشد بره تو خیابونا و دنبال پسرش برگرده ولی یه روز اونم دیگه برنگشت و غروبش بهمون خبر دادن که یه ماشین بهش زده و قبل از رسیدن به بیمارستان فوت کرده.