رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. سایان

    سایان

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      20

    • تعداد ارسال ها

      141


  2. هانیه پروین

    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      824


  3. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      178


  4. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      2,021


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/15/2026 در پست ها

  1. -جادوی پانزدهم- میون تمام سرزنش‌های اساتید، ناگهان آقای چانگ با آرامش و محکم گفت: - همگی ساکت! سکوت برقرار شد و همه منتظر به آقای چانگ نگاه کردن. آقای چانگ دستی به غبغب بزرگش کشید و گفت: - دکتر دنیلز، آقای پارکر رو به شما می‌سپارم که تنبیه مناسب رو براش درنظر بگیرید. این دفعه شانس آوردی آقای پارکر! آدریان با تعجب اخم ریزی روی صورتش نشست. آقا چانگ معمولا آنقدر آروم با آدریان برخورد نمی‌کرد. چه برسه به اینکه تنبیهش رو به عهده‌ی یک نفر دیگه بگذاره. مشخص بود که مابقی افراد حاظر هم شوکه شده بودن؛ چون دیگه حرفی زده نشد و آقای چانگ، همه رو به جز آقای مایکل دنیلز، برد تا دوباره به کریستوفر سری بزنن. آدریان رفتنشون رو تماشا می‌کرد که دست مایکل روی شانه‌اش نشست و اون رو پروند. - ببخشید پارکر، نمی‌خواستم بترسونمت. آدریان سرش رو تکون داد. - نه، مشکلی نیست آقا. می‌خواست درمورد تنبیهش سوالی بپرسد. با شک و تردید، لب باز کرد: _ آقا... م... من... تنبیهم... مایکل دستش رو جلوی آدریان دراز کرد و گفت: - فعلا باید برگردیم به مدرسه. اونجا درموردش حرف می‌زنیم. آدریان می‌دونست که قراره جابه‌جا بشن. جابه‌جایی همراه یک نفر همیشه کمی درد داشت. ممکن بود اعضای بدنشون باهم جابه‌جا بشه! چشم بست و در یک لحظه دست در دست مایکل گذاشت. به ثانیه ای نکشید، تمام سکوت درمانگاه از بین رفت و آدریان گرمای زیاد دفتر آقای دنیلز رو حس کرد و همهمهه ی بچه‌های مدرسه از بیرون دفتر، به گوشش رسید.
    2 امتیاز
  2. ساندویچ پنجاه و هفت🍔 با وحشت به سباستین و برادر کوچیک‌ترش نگاه کردم، اما اونها همچنان مشغول صحبت با همدیگه بودن. - نگران نباش! جادوگر درست از کنار سباستین گذشت و گفت: - این فقط انعکاسی از گذشته‌ست، اونا نمی‌تونن تو رو ببینن نارسیس. نفسم رو آروم به بیرون فوت کردم. به تنه درخت چنگ زدم و بلند شدم. ری‌را به من نزدیک‌تر شد. حالا که می‌دونستم سباستین من رو نمی‌بینه، راحت‌تر می‌تونستم نگاهشون کنم. جادوگر چونه‌ش رو بالا گرفت و پرسید: - جوابی که می‌خواستی رو... پیدا کردی؟ سباستین و مارکو همچنان داشتن درباره جزئیات نقشه‌شون صحبت می‌کردن و هر لحظه از فکرِ بلایی که قرار بود به سر من بیارن، خوشحال‌تر می‌شدن. سرم رو تکون دادم: - بله. - پس کار ما اینجا تموم شده. پلک زدم و... به کلبه برگشته بودم. کلبه‌ای که نه جادوگر و نه موش‌های موذیش، هیچ‌کدوم اونجا نبودن. سایه‌م روی دیوار چوبی کلبه افتاده بود و از جادوگر هیچ اثری باقی نمونده بود، به جز یک ساعت شنی. گوشم زنگ زد و همون‌ لحظه، صداش رو شنیدم که گفت: - تو خوب می‌دونی اگه اون چیزی که می‌خوام رو برام نیاری، چه اتفاقی می‌افته، مگه نه؟ صدای خنده‌های سرخوشش توی سرم پیچید. ناخوداگاه آب دهانم رو قورت دادم. من با جادوگری معامله کردم که زمانی، نوزادهای خودش رو تکه‌تکه کرده بود؛ پس خوب می‌دونستم چه چیزی در انتظارمه.
    2 امتیاز
  3. ساندویچ پنجاه و شش🍔 از چشم‌های جادوگر دود سیاهی بلند شد و من رو طوری در بر گرفت که دیگه نمی‌تونستم هیچ چیزی ببینم. صدای زوزه ضعیفی توی حلزونی گوشم می‌پیچید و هر لحظه هم داشت بلندتر می‌شد، انگار داشتم به منبع صدا نزدیک‌تر می‌شدم. وقتی دود محو شد، من دیگه توی اون کلبه نبودم. به اطرافم نگاهم کردم، با درخت‌های بلند محاصره شده بودم. جایی وسط جنگل بودم، ولی کجا؟ زمزمه کردم: - اینجا کجاست؟ صدای پا شنیدم، دونفر داشتن بهم نزدیک‌ می‌شدن. پشت یکی از درخت‌ها مخفی شدم. چند لحظه بعد، اون دو نفر اینقدر نزدیک شده بودن که صدای حرف‌هاشون رو به وضوح می‌شنیدم: - بهشون بگو آماده باشن! امروز میریم سراغ شکار هفتم. گوش‌هام تیز شدن، این صدا رو قبلا شنیده بودم اما هر چقدر فکر کردم، به یاد نیاوردم کجا شنیدمش. نفر دوم گفت: - با اون شیش‌تای قبلی چی‌کار کنیم؟ خیلی سر و صدا می‌کنن. باید چهره‌شون رو می‌دیدم. آروم سرم رو خم کردم تا ببینم اون دو نفر کی هستن. همون لحظه، نفر اول گفت: - برای اونا برنامه‌های خوبی دارم! - واقعا شبیه پدر شدی سباستین. دیدن چهره اون دو نفر همزمان شد با شنیدن اسمش... سباستین. به قدری غافلگیر شده بودم که جسم ضعیفم از تعادل خارج شد و روی زمین افتادم.
    2 امتیاز
  4. ساندویچ پنجاه و پنج🍷 سکوتش، بهم اجازه پیشروی داد: - نمی‌دونی. ری‌را که هیچ‌وقت دوست نداشت دست‌کم گرفته بشه، ابروی هلالی‌شکلش رو بالا انداخت و گفت: - اینطور نیست که ندونم، فقط... - فقط اینکه اون کشتارگاه، خارج از محدوده‌ چشم سوم توئه؛ درست میگم؟ دست‌هاش رو به کمر زد و تابی به گردن باریکش داد. به گوشه‌ای از کلبه زل زد و به نظر می‌رسید که داره با خودش حرف می‌زنه. - اون دزدای دریایی نادون! با خواهرم تبانی کردن و در قبال ارواحی که بهش پیشکش می‌کنن، زمان و موقعیت‌مکانی کشتی‌هایی که می‌خوان رو ازش می‌گیرن؛ کشتی‌های پر از طلا و جواهرات... طوری آه کشید که چیزی نمونده بود دلم به حالش بسوزه! انگار از تصور اون‌همه روح تازه، پر از حسرت و حسادت شده بود. بهترین زمان برای گفتن پیشنهادم بود. قدمی به جلو برداشتم تا توجهش رو جلب کنم، بعد گفتم: - جادوگر بزرگ! من نقشه کشتارگاه دزدان‌دریایی رو به شما پیشکش می‌کنم. غم از چهره افسونگرش رخت بست و اون چشم‌های پر از جادو، به آنی ستاره‌بارون شدن. لبخند بزرگی روی صورت استخوانیش نشست و گفت: - معامله انجام شد. بلند قهقهه زد و از دهانش، صدای خنده جادوگران مُرده هم شنیده می‌شد. گوش‌هام رو گرفتم تا به جنون نرسم. من همیشه از اینکه مرکز توجه باشم لذت می‌برم اما اینکه صدها موش‌ با چشم‌های سرخشون به من نگاه کنن، اون توجهی نیست که دلم بخواد! وقتی صداها کمتر شد، فریاد زدم: - حالا نوبت توئه ری‌را!
    2 امتیاز
  5. ساندویچ پنجاه و چهار🍔 سرم رو بلند کردم و به چشم‌هایی که به سیاهی قیر بودن، نگاه کردم. ری‌را در موضع قدرت بود و ضعف من نسبت به کلارا، اسباب تفریحش رو فراهم کرده بود. دستی به گلوی سوزناکم کشیدم و گفتم: - من پیشنهاد بهتری برات دارم. وقتی با گوش‌های خودم صدام رو شنیدم، تازه متوجه شدم تارهای صوتیم به چه روزی افتادن. نمی‌تونستم ببینم، ولی مطمئن بودم که موهای جادوگر روی گلوم رد انداخته بودن. ری‌را چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت: - من می‌دونم چی ازت می‌خوام نارسیس. انگار صدای اون موش‌های احمق، داشت مغزم رو می‌جوید. حتی یک‌لحظه هم به اینکه کلارا رو بهش بدم فکر نکردم. مشت‌هام از شدت خشم می‌لرزید وقتی گفتم: - باشه، ولی تو مشتاق نیستی پیشنهادم رو بشنوی؟ پره‌های بینی قلمیش، مچاله شد. ری‌را سر تا پای من رو برانداز کرد و توی جواب دادن، وقفه انداخت. سایه خودم رو دیدم که بهش نزدیک شد و در گوشش، چیزی فس‌فس کرد. ری‌را سری برای سایه خائنم تکون داد و گفت: - می‌شنوم. شونه‌هام افتاد و بدنم از اون حالت دفاعی، خارج شد. به اینجاش فکر نکرده بودم. باید یه چیز ارزشمند پیدا می‌کردم تا توجهش رو جلب کنم. به چشم‌های خمارش نگاه گذرایی انداختم... چی برای معامله با این جادوگر داشتم؟ ناخوداگاه، لب‌ پایینم رو گاز گرفته بود. - نارسیس؟ اسمم رو که صدا کرد، جرقه‌ای در اعماق ذهنم روشن شد. خودشه! چشم‌هام از هجوم هیجان درشت شد. نفسی گرفتم و با لبخند کنترل‌شده‌ای بهش گفتم: - شنیدم تو عاشق مکیدن روح‌های تازه‌ای ری‌را، اون روح‌هایی که هنوز به طور کامل از دنیا دست نکشیدن و در زمان حیاتشون، انرژی وصف‌ناپذیری داشتن... لازم نبود گفته‌هام رو تایید کنه، چرا که از همین فاصله هم می‌تونستم ببینم چطور دهنش آب افتاده و آماده شکاره. گفتم: -‌ تو می‌دونی کشتارگاه دزدان دریایی کجاست؟
    2 امتیاز
  6. ساندویچ پنجاه و سه💀 قسم می‌خورم که مردمک‌های سیاهش برق زدن! یک قدم نزدیک‌تر شد و بوی وال مُرده، شدیدتر از قبل، نفس کشیدن رو برام سخت کرد. موهای بلندش که توی هوا معلق بودن، به طرفم هجوم آوردن و دور گلوم پیچیدن. - بذار ببینم... چشم‌هام از حدقه بیرون زد، داشتم خفه می‌شدم! هر لحظه تصویر ری‌را تارتر می‌شد و من به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. فرشته مرگ رو می‌دیدم که با ردای سفیدش، مقابلم ایستاده بود و روحم رو فرا می‌خوند. ری‌را با بی‌صبری گفت: - زود باش نارسیس! چیزی که می‌خوامو نشونم بده. توی اون لحظات، خوب می‌دونستم که باید افکارم رو کنترل کنم و اونچه برام ارزشمند بود رو متصور نشم؛ اما نتونستم. نتونستم وقتی فرشته مرگ لمسم می‌کنه، به کلارا و مادر فکر نکنم. قبل از اینکه چشم‌هام کامل بسته بشن، کلارا توی ذهنم پررنگ شد. چرا که همه موجودات در لحظه مرگشون، به عزیزترین‌شون فکر می‌کنن. صدای ری‌را رو شنیدم که گفت: - عالیه! همون لحظه، راه نفسم باز شد. با طمع، تمام ریه‌هام رو پر از هوا کردم و سرفه، امونم رو برید. به زمین چنگ زدم و با چشم‌هایی که در اثر خفگی، پر از اشک شده بود، نالیدم: - نه... ری‌را لبخند زد، لبخندی که این‌بار چهرش رو ترسناک کرد، نه زیبا. دهنش به شکل اغراق‌آمیزی بزرگ شده بود و لبخندش گوش تا گوش امتداد داشت. با صدایی که حالا دو رگه و جیغ مانند شده بود، گفت: - می‌دونی قوانین معامله با من چطوره نارسیس. تو کلارا رو به من میدی و من هم در مقابل، حقیقتی که می‌خوای رو نشونت میدم.
    2 امتیاز
  7. ساندویچ پنجاه و دو🍔 گوشم سوت کشید! ناله‌ای از درد سر دادم و خم شدم. حافظه‌م داشت خودش رو کنکاش می‌کرد و این اتفاق، خارج از اراده من بود. سرم رو دیوانه‌وار به اطراف تکون دادم: - نه، نه، نه، نه... من این کارو نکردم. با فریادم، همه چیز به حالت سکون برگشت. روی زانوهام افتادم، نفس‌نفس می‌زدم. ری‌را از من دور شد و گفت: - من فقط اون سوالی رو ازت پرسیدم که خودت جرئت‌شو نداشتی. سایه‌م که روی دیوار کلبه افتاده بود، از من جدا شد و مستقل از من، به سمت تاریک خونه قدم برداشت، سمتی که جادوگر ایستاده بود. هر چی بیشتر اینجا می‌موندم، ضعیف‌تر می‌شدم. به سختی بلند شدم، ریه‌هام از بوی جادوی سیاه ری‌را می‌سوخت و به خاطر ترک سایه‌م، سرم سبک شده بود. دست‌هام رو مشت کردم و گفتم: - من دنبال حقیقتم، همین. صدام انگار داشت توی غار می‌پیچید و به گوش خودم می‌رسید. ری‌را چونه‌ش رو لمس کرد و پرسید: - چی داری که بهم پیشکش کنی؟ معامله با جادوگر همیشه تاوان داشت. این، قسمتِ مورد علاقه اون بود؛ تنها دلیلی که به فراخوان ما موجودات زمینی جواب می‌داد، پیشکش‌های عجیبی بود که شاید کسی نمی‌دونست چرا براش ارزشمنده. چونه‌م رو بالا دادم و پرسیدم: - چی می‌خوای؟
    2 امتیاز
  8. ساندویچ پنجاه و یک💀 شنل سیاه‌رنگی از شونه‌های نحیفش آویزون بود. در زیبایی، به ملکه‌ها می‌موند؛ حتی موهای بلند و سیاهش از موهای گره‌خورده من، مرتب‌تر به‌نظر می‌رسید. انگشت اشاره‌ش رو بلند کرد و گفت: - جلو بیا نارسیس، بذار چشماتو ببینم. صداش به سرخوشی یک زن بیست ساله بود، هیچ‌کس فکرش رو هم نمی‌کرد که اون دست‌های ظریف، چه پلیدی‌هایی در تاریخ رقم زده. چند قدم جلوتر رفتم و سرم رو بلند کردم. به سختی گفتم: - به کمکت نیاز دارم ری‌را. لب‌های سرخ ری‌را لبخند زیبایی زد که دلبری چهرش رو چند برابر کرد. موش‌ها هنوز نظاره‌گر گفتگوی ما بودن. - از آخرین باری که دیدمت، سال‌های زیادی گذشته. همچنان به کف‌پوش چوبی کلبه چشم دوخته بودم. آخرین نفری که برای مدت طولانی به اون چشم‌ها نگاه کرد، عقلش رو از دست داد و با دست خالی، چشم‌های خودش رو از کاسه درآورد. با فریبایی ذاتی که در صداش داشت، ازم پرسید: - بگو از این پیرزن چی می‌خوای؟ نفسی از هوای آغشته به اسطوخودوس گرفتم و گفتم: - حقیقت رو می‌خوام. یک‌نفر با اسم من، دست به جنایت زده... باید بدونم کی این کارو کرده. ری‌را سکوت کرده بود. خوب می‌دونستم که اون، همه‌ چیزهایی که گفتم رو می‌دونست، اما باید از زبون من می‌شنید تا بتونه معامله‌ای ترتیب بده. - چرا خودت دنبالش نمی‌گردی؟ تُن صدای آروم ری‌را، همون چیزی بود که باید ازش می‌ترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - وقتم کمه، فرصت جست‌وجو ندا... ری‌را با آسودگی محض گفت: - دروغه! نفسم حبس شد. ری‌را به سمتم اومد و با هر قدمش، زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد. درست کنارم ایستاده بود وقتی توی گوشم نجوا کرد: - تو می‌ترسی کسی که دنبالشی، خودت باشی نارسیس. سرم رو بلند کردم و در سیاهیِ چشم‌های آلوده به جادوش، غرق شدم. با افسونگری پرسید: - تو اون بچه‌ها رو کُشتی؟
    2 امتیاز
  9. -جادوی سوم- تینا و کریستوفر با ترس به همدیگه نگاه کردن. هرکدوم توی ذهنشون یک چیزی می‌گفتن. تینا: - کاش هیچوقت خام حرفای آدریان نمی‌شدم. اگه خلاص بشم دیگه اسمشو هم نمیارم. کریستوفر: - امیدوارم مدیر مارو همراه آدریان توبیخ نکنه. گناه من چی بود که بخاطر کار گروهی باهاش همراه شدم آخه؟! مدیر چانگ گلویی صاف کرد و حواس بچه‌ها به جز آدریان، جمع مدیر شد. آقای چانگ دهن باز کرد که حرفی بزنه اما با دیدن باقی دانش آموزان مدرسه که از راهرو کاملا به اتاق مشرف بودن، فریادی از انتهای حنجره‌اش زد: - همگی برید سر کلاساتون! با فریاد لرزه افکن آقای چانگ، اون هم با اون صدای نخراشیده و بلندش، تمام بچه‌ها پراکنده شدن و شونه‌های خانم یویو، تینا و کریستوفر بالا پرید. آقای چانگ با یک بشکن، در اتاق رو بست. گلویی صاف کرد و باز دهن باز کرد که حرفی بزنه؛ ولی یکهو متوجه خانم یویو شد و به قامت ریز نقشش نگاه کرد. - شما نمی خواید سر جاتون بایستید خانم یویو؟ خانم یویو به خودش اومد و سریع از پشت میز، به پیش بچه‌ها نقل مکان کرد. آقای چانگ دوباره گلویی صاف کرد که اینبار بچه‌ها مطمئن شدن باید غزل خداحافظی رو بخونن. - باز چه گندی زدین؟ تینا به این فکر کرد که باید اول خودش توضیح بده تا خانم یویو، حیثیتشون رو به باد نده. اما خانم یویو از تیناهم زودتر اقدام به جواب دادن کرد. - آقای آدریان پارکر به همراه این دونفر بازهم باعث خرابکاری شدن. تینا با نفرت به خانم یویو نگاه کرد‌. هیچوقت نفهمید خانم یویو دقیقا چه کاره‌ی مدرسه‌ست. فقط می‌دونست توی همه ی کارها فضولی می‌کنه و به همه ی بچه ها گیر میده. کریستوفر خیلی ناگهانی، آدریان رو رها کرد و به سمت مدیر قدمی رفت و با التماس گفت: - جناب چانگ، باور کنین فقط برای کار کلاسی بود. من نمی‌دونستم آدریان می‌خواد چیکار کنه، فقط گفت پنهون شید و بعدش یک وردی رو خوند که فکر کنم اشتباه کرده. خواهش می‌کنم مارو توبیخ نکنید. تینا که مجبور بود تمام وزن آدریان رو تحمل کنه، به سختی میون صحبت سریع کریستوفر پرید. - هی کریس، بهتره بیای آدریان رو نگه داری و کمتر حرف بزنی. کریستوفر که نزدیک بود گریه‌اش بگیره، برگشت و دوباره زیر بغل آدریان رو گرفت. مدیر اخمی کرد و کمی خم شد تا صورت آدریان رو ببینه. وقتی ناموفق بود، از پشت میز بیرون اومد و نزدیکش شد. سر آدریان رو بالا آورد و با دیدن حدقه‌ی مشکی و بی روح آدریان، ترسیده و متعجب گفت: - مسیح! شما قرار بود برای کلاس چه چیزی آماده کنید؟! هردو دانش‌آموز همزمان گفتن: - شربت فرح‌بخشی با ورد شادی. خانم یویو و مدیر به هم نگاهی انداختن. انگار طلسم آدریان برعکس عمل کرده بود! مدیر میون دو چشمش رو با دوانگشت کمی فشرد. تینا با ترس و کمی شَک، پرسید: - قربان، ما باعث دردسر شدیم؟ مدیر نگاهی به چشم‌های دریایی دخترک کرد و پاسخ داد: - حضور آدریان در مدرسه، خودش دردسره. به آدریان نگاه کرد و برای برطرف کردن طلسم معکوس شده، که باعث خشک شدن آدریان شده بود، وردی زیر لب خوند و محکم، جلوی صورت آدریان کف دو دستش رو به هم کوبید. جرقه ای روی موهای خاکستر نشسته‌ی آدریان زده شد و با لرزشی توی بدنش، یکهو صاف ایستاد و چشم‌های تیره‌ شده‌اش، دوباره به رنگ سبز-عسلی خودش برگشت.
    2 امتیاز
  10. -جادوی دوم- آقای چانگ، مردی آسیایی با چشم‌های بادومی و ریزش، درحال مطالعه‌ی مجله‌ی مورد علاقه‌اش، پخت کیک و شیرینی و تولید آبنبات چوبی‌های جادویی بود. پاهای تپلش که پوشیده از جچراب صورتی با طرح‌های شلوغ بود رو روی میزش انداخته بود و حین لیسیدن آبنبات چوبی دارچینی‌اش، از زندگی لذت می‌برد. صدای خنده‌هایی که از بیرون اتاق می اومد رو نمی‌شنید و غرق در خواندن دستور پخت جدید پای آلبالو بود که در اتاق محکم باز شد و قبل از حضور هرکسی، صدای جیغ خانم یویو توی اتاق پیچید. - آقای چانگ باید تکلیف جناب پارکر مشخص بشه! مدیر چانگ که از ترس دیده شدن جوراب‌هاش، سریعا می‌خواست پاهاش رو پایین بیاره، تعادلش رو از دست داد و به زمین افتاد. صدای زمین خوردنش انقدر زیاد بود که جیغ های خانم یویو خفه شد و اتاق لرزید و کاسکوی آقای چانگ، با ترس دور اتاق به پرواز دراومد. خانم یویو که بیشتر از هر چیزی از اون کاسکو وحشت داشت، با ترس و جیغ بلندی روی زمین خوابید. کاسکو از بالای سرش رد شد و به سمت سه دانش‌آموز پرواز کرد. تینا و کریستوفر هم با دیدن حمله ی کاسکو، جیغ و فریادی کشیدن و مثل خانم یویو با کشیدن دست‌های آدریان، روی زمین دراز کشیدن. کاسکوی سفید رنگ که خودش هم وحشت زده بود، نتونست فرود خوبی توی راهرو داشته باشه و با خوردن به سر یکی از دانش‌آموزان قد بلند، دور خودش چرخی زد و به دیوار خورد. آقای چانگ که از زیر میز شاهد این اتفاقات بود، فریادی زد: - همتونو توبیخ میکنم، وااایت! وایت، کاسکوی سفید آقای چانگ، صدای صاحبش رو شنید اما حیوان بیچاره بخاطر ضربه‌ی شدید کله ی کچلش به دیوار، گیج میزد و جرقه‌های گیجی بالای سرش چشمک میزدن. خانم یویو سریع از زمین بلند شد و له سمت میز مدیر چانگ دوید. - خدای بزرگ! آقای چانگ بذارید کمکتون کنم. مدیر چانگ که حالا نه تنها جورابش دیده میشد، بلکه بخاطر بالا رفتن پاچه شلوارش، زیر شلواری آبی با طرح کیک و آبنباتش دیده میشد، خشمگین دست خانم یویو رو پس زد و داد زد: - کاش بفهمی که بدون در زدن داخل نیای خانم یویو. خودش به سختی هیکل تپل و درشتش رو جمع و جور کرد و بلند شد. با اخم به خانم یویویی که ترسیده و مضطرب بود نگاه کرد و گفت: - چه مشکلی پیش اومد؟ اسم آقای پارکر رو شنیدم. خانم یویو دهن باز کرد تا چغولی آدریان پارکر رو بکنه که خود آقای چانگ چرخید و با دیدن قیافه‌های ترسیده و پریشون اون سه دانش‌آموز دم در و دانش‌آموزایی که بخاطر سروصدا، توی راهرو جمع شده بودن، شانه‌هاش افتاد و نالید: - بازم فاجعه!
    2 امتیاز
  11. -جادوی اول- صدای انفجاری مهیب، تمام مدرسه و محوطه‌ی بیرونی رو لرزوند! تمام دانش‌آموزان توی محوطه، به سمت صدا چرخیدن. دودی از پشت درخت‌های صنوبر به آسمون می‌رفت و یکهو یک نفر جیغی کشید: - تو بازم گند زدی! جیغ، متعلق به خانم یویو بود. زنی میانسال و بد اخلاق که همیشه پشت سر آدریان ظاهر میشد و او رو دعوا می‌کرد. آدریان، پسرک ۱۶ ساله که با صورت روی زمین افتاده بود، خودش رو به سختی از روی زمین بلند کرد و شوکه، به دیگ منفجر شده خیره شد. اونقدری شوکه بود که قدرت جواب پس دادن به غرها و دعواهای خانم یویو رو نداشت. ذهنش خالی از فکر شده بود و فقط با نگاهی تاریک، به خراب‌کاری‌اش خیره شده بود. تینا و کریستوفر، از پشت بوته‌ها بیرون اومدن. خانم یویو با دیدن اون دونفر، با صدای تیز و ظریفش جیغ زد: - خدا لعنتتون کنه! همیشه باعث خراب‌کاری می‌شید! بیاید بیرون ببینم. تینا و کریستوفر با شرم و ترس، از میون بوته‌های شمشاد بیرون اومدن و پا روی خاکسترهای روی چمن‌ها گذاشتن. نگاه کریستوفر به چهره‌ی پریشون آدریان افتاد. تمام صورتش پر از دوده و خاکستر بود و موهای بورش روی هوا پراکنده بودن؛ نامرتب تر از همیشه. خانم یویو دست‌های چروکیده‌اش رو توی هوا تکون داد، انگار به مرض سکته کردن رسیده بود. - باورم نمیشه تونسته باشین با چوب مشک و عنبر، این فاجعه رو درست کنید. همین حالا باید بریم پیش مدیر چانگ. *** آدریان، داغان تر از چیزی بود که خودش بتونه حرکت کنه. تینا و کریستوفر زیربغل های آدریان رو گرفته بودن و پشت سر قدم‌های بلند و سریع خانم یویو، تقریباً به سختی می‌دویدن. چرا که آدریان تمام قدرت حرکت و تکلم خودش رو از دست داده بود. وقتی از میون راهرو‌های مدرسه عبور می‌کردن، نگاه و خنده‌های بچه‌ها، باعث میشه تینا ذره ذره از شرم آب بشه و کریستوفر به این فکر می‌کرد که مبادا سوفی، دختر مورد علاقش اون رو کنار آدریان ببینه.
    2 امتیاز
  12. نام رمان: طلسم آدریان ژانر: تخیلی، طنز، معمایی نویسنده: سایان خلاصه: یه ورد ساده، فقط یه کلمه‌ی اشتباه و همه‌چیز از هم پاشید! آدریان فقط دنبال اثبات خودش بود؛ اما حالا دنیایی که می‌شناخت، دیگه همون نیست. چیزی از پشت آینه‌ها رد شد؛ چیزی که قرار نبود هیچ‌وقت اونجا باشه. نسخه‌های تاریکی، آروم و بی‌صدا میان و تو دنیا قدم می‌زنن، مثل سایه‌هایی که هر لحظه می‌تونن اونها رو ببلعند.
    1 امتیاز
  13. ساندویچ پنجاه و نه🍔 نگاه کینه‌توزانه ویلیام، به سمت بازرس نشونه رفت. نیک دست ویل رو لمس کرد و گفت: - بعدا داستان اون پیرمرد احمقو برام تعریف کن. صورت ویل در لحظه، پر از آرامش و محبت شد. انگار هر لحظه ممکن بود توی نگاه نیک غرق بشه! با شیدایی گفت: - تو تنها کسی هستی که منو می‌فهمه. واکنش بازرس از چشمم دور نموند‌. دیدم که چطور چهرش رو مچاله کرد و عضلاتش منقبض شد. معترضانه گفت: - میشه منو از وسط این دوتا کفتر عاشق بردارید؟ لبخندم رو قبل از اینکه از چشم‌هام به لب‌هام برسه، پس زدم و گلوم رو صاف کردم. بازرس یقه پیرهنش رو از گلوش فاصله داد و پرسید: - بالاخره میگین سباستین کدوم خریه یا نه؟ - خر نه، اون گرگینه‌ست. دستی به صورتش کشید. کلارا روی صندلیش ولو شد و یکی از لپ‌هاش رو پر از باد کرد. نیک از پشت سرم پرسید: - چه دلیلی داره یه گرگینه همچین نقشه‌ای برای بلادبورن بکشه؟ اینطور نیست که پلمب شدن رستوران، سودی برای اون حرومزاده‌ها داشته باشه. ویل با تعجب گفت: - نیکولاس! تو... تو بلدی فحش بدی؟ هیجان‌زده شده بود و من می‌ترسیدم که فراموش کنه سه نفر دیگه هم توی ماشین حضور دارن! نیک رو نمی‌دیدم ولی حدس می‌زدم چقدر به هم ریخته، حرف زدن از گرگینه‌ها همیشه منقلبش می‌کرد. اون‌ها ارزشمندترین داراییش رو ازش گرفته بودن، پدرش رو. کلارا برای اختتامیه ماجرا گفت: - اون یه گرگینه‌ معمولی نیست... به من نگاه کرد، انگار می‌خواست از چشم‌هام بخونه که مشکلی با بازگو کردن گذشته‌ام ندارم. بی‌درنگ حرفش رو ادامه دادم: - من و سباستین قرار بود باهم ازدواج کنیم.
    1 امتیاز
  14. ساندویچ پنجاه و هشت🍔 وقتی از کلبه خارج شدم، انگار سال‌ها گذشته بود. احساس می‌کردم ساعت‌ها بهم مُشت زدن و کوه بزرگی رو روی کمرم حمل کردم. تنها چیزی که می‌خواستم، یک لحظه، فقط یک لحظه بستن چشم‌هام بدون فکر کردن به چیزی بود. آفتاب از پشت شاخ و برگ‌ درخت‌ها داشت هر قدمم رو تماشا می‌کرد؛ هر چند خودش رو به غروب بود، من داشتم به طلوعم نزدیک‌ می‌شدم. به محص اینوه توی ماشین نشستم، چهار جفت چشم بهم زل زدن. کلارا پیش‌دستی کرد و پرسید: - ادموند بود، مگه نه؟ به صورت گِردش نگاه کردم. کلارا از اتفاقات توی کلبه خبر نداشت و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمید. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم تا دورش حلقه نشه، چون این چیزی بود که اون لحظه بیشتر از همه می‌خواستم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: - منم همین فکرو می‌کردم، ولی این قضیه ربطی به ادموند نداره. صدای از پشت سرم بلند شد: - ادموند کیه؟! کسی به سوال بازرس اعتنا نکرد. اون هم بعد از اینکه یک یکمون رو در انتظار جواب، رصد کرد، بی‌خیال شد و پوف بلندی کشید. کلارا با بی‌طاقتی پرسید: - خب پس کی پشت این ماجراست؟ دست‌هام رو روی فرمون گذاشتم و گفتم: - اون عوضیِ از خود راضی، سباستین. کلارا ابروی کوتاهش رو بالا انداخت، اون تنها کسی بود که از ماجرای سباستین با خبر بود. ویل نتونست بیشتر از این ساکت بمونه؛ همونطور که موهای فرفریش رو می‌خاروند و فکر می‌کرد، گفت: - تنها سباستینی که من می‌شناسم، پیرمرد بی‌دندونی بود که تو همسایگی مادربزرگم زندگی می‌کرد. همیشه من و بقیه بچه‌ها رو می‌ترسوند و خوراکی‌هامونو به زور از دستمون می‌گرفت... بازرس با چشم‌های وق‌زده نالید: - محص رضای خدا! یکی حرفاشو ترجمه کنه.
    1 امتیاز
  15. -جادوی چهاردهم- صدای قورت دادن آب دهانش حتی به گوش‌های سنگین استاد براون هم رسید. از میون اون افراد حاظر، یعنی مدیر چانگ، خانم یویو، خانم پاتریشیا، آقای براونِ پیر و کوتوله، خانم وینزلی چاق و آقای دنیلز جوان، فقط به آخری می‌تونست پناه ببره. با عجر نگاهی به نگاه تاسف‌بار آقای دنیلز کرد و با صدای مدیر چانگ، به صورت خبردار به سمتش چرخید. - تو بد دردسری افتادی آقای پارکر! بازهم به سختی آب دهانش رو قورت داد. ولی خشک تر از چیزی بود که بتونه کاری بکنه یا حرفی بزنه. آرزو می‌کرد کاش میون این بلبشو به مادرش خبر نداده باشن. خانم یویو با صدای تیزش گفت: - این سری قطعا اخراجی پارکر! خانم یویو بدش هم نمی‌اومد پسرک دردسر ساز اخراج بشه. وظایفش در قبالش کمتر میشد. آقای براون با صدایی که بخاطر سنگینی گوش‌هاش همیشه بلند بود، فریاد شد: - پارکر تو کی می‌خوای یک کاری رو درست انجام بدی؟! خانم پاتریشیا: - باورم نمیشه آقای پارکر! خانم یویو: - باور کن خودم همه‌ی وسایلت رو بیرون میندازم! خانم پاتریشیا: -تو واقعا چه وردی خوندی که باعث این فاجعه شدی؟! آقای براون: - به سختی تونستن زخم‌های دوستت رو ترمیم کنن. خانم یویو: - دعا کن خانواده‌ی آقای فردریک نخوان بندازنت توی زندان! آدریان حتی نمی‌تونست جوابشون رو بده. فکر به بدترین عواقب یک پژوهش کلاسی، می‌تونست باعث بشه همونجا سکته کنه!
    1 امتیاز
  16. -جادوی سیزدهم- *** با اضطراب و هیستریک، پای چپش رو تکون می‌داد و در دل دعا می‌کرد برای کریستوفر اتفاقی نیوفتاده باشه. انقدر پوست گوشه‌ی ناخن‌هاش رو کنده بود که تماما زخم و ملتهب بودن. مطمئن بود با این خرابکاری، قطعا اخراج میشه. دوباره به ساعت نگاهی انداخت. تو درمانگاه تخصصی جادوگران اکسپورد، همه چیز پیشرفته اما عجیب بود. به روز ترین خدمات پرمان جادوگران اونجا ارائه میشد و حالا ساعت بزرگ که یک پرستار خانم با کلاه بزرگ روی سرش بود، داشت با لبخند و انگشت‌های اشاره‌اش، ساعت رو لحظه‌ای نشون می‌داد. خانم ساعت دیواری، به نظر آدریان وحشتناک و دلهره آورد بود؛ چون هرسری که چهره‌ی آدریان رو ناآروم می‌دید، با اخم پشت چشمی براش نازک می‌کرد. سه ساعت بود که مدام همین رویه طی میشد و خبری از دوستش نداشت. خسته بود و از شدت فشار اضطراب وارد شده، حالت تهوع داشت. تصمیم گرفت بیرون بره و توی محوطه کمی هوا بخوره. با بلند شدنش از روی صندلی، صدای قدم‌هایی اون رو به عقب برگردوند. شانه‌های آدریان با ترس پایین افتاد، وقتی دید که مدیر چانگ، خانم یویو و چند تن از اساتید مثل یک گروه گنگستری، با خشم و قدم‌هایی محکم به سمتش میان. آدریان فکر کرد شاید باید قید تمام زندگی‌اش رو بزنه و همینجا خودش رو دار بزنه. شاید هم می‌تونست با وجود نابلدی، تلپورت کنه و بدن ناقصش رو به یک نقطه‌ی دوری از دنیا بفرسته که دست مدیر چانگ بهش نرسه. اما اگرهم می‌خواست کاری بکنه، دیگه دیر بود. چون مدیر و همراهان خشمگینش، حالا دور آدریان حلقه‌ای بسته بودن و هر لحظه امکان داشت هر کدوم به اژدهایی تبدیل بشن و در آتش خشمشون، پسرک رو بسوزونن.
    1 امتیاز
  17. ساندویچ پنجاه🍔 از ماشین پیاده شدم و به طرف کلبه رفتم. دیوارهای کهنه‌ش هر لحظه ممکن بود فرو بریزن اما اون دیوارها بیشتر از دویست ساله که همینطور بودن. پنجره‌ها با غبار و خاک پوشونده شده بودن و سرنخی از داخل کلبه نمی‌دادن، اما من نیاز به سرنخ نداشتم. هر چی باشه، اولین بارم نبود که به اینجا می‌اومدم. به در چوبی، فشار کوچیکی وارد کردم. در با صدای قیژ بلندی توی لولای زنگ‌زدش رقصید و باز شد. بینیم رو گرفتم، بویی شبیه به ترکیب لاشه وال آبی و زنجبیل به مشام می‌رسید... بوی جادوی سیاه بود. در نگاه اول، فقط یه کلبه رها شده به نظر می‌رسید که سال‌ها بود کسی توش پا نگذاشته بود. هوهوی بادی از من رد شد و در رو محکم کوبید! نفسم حبس شد، اون اینجا بود. خنجری که همیشه به کمرم داشتم رو بیرون کشیدم و مچ دستم رو با یک حرکت سریع، بُریدم. خون بدون معطلی، مچ دستم رو آلوده کرد. با صدای محکم فریاد زدم: - من، نارسیس، تقاضای ملاقات با جادوگر رو دارم. سه بار این جمله رو تکرار کردم. زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد، سرم رو بین دست‌هام فشردم. صدای جیغ صدها زن رو بیخ ‌گوشم می‌شنیدم! این صدای فریاد تمام جادوگرهایی بودن که در آتش سوزونده شده بودن. جادوگر فریاد زد: - کی جرئت کرده منو فرا بخونه؟ گوشم سوت کشید! ده‌ها موش با سرعت از کنارم می‌گذشتن. وقتی صدای فریاد کمتر شد، تونستم چشم‌هام رو باز کنم. کمی زمان بُرد تا تاریِ دیدم برطرف بشه و بتونم ببینمش. اونجا ایستاده بود و موش‌ها پشت سرش بودن. چشم‌های روشن‌شون تو دل تاریکی برق می‌زد! جادوگر مردمک‌های تماما سیاهش رو به من دوخت و گفت: -بازم تو؟! بلند خندید و صدای قهقهه‌ش، باعث تکون خوردن جمجمه‌م شد. دندون‌هام رو به‌هم ساییدم. اون قدرتمندترین جادوگر قرن بود و تظاهر به قوی‌بودن در مقابلش، بی‌فایده.
    1 امتیاز
  18. پارت صد و هفتادم ـ نه عزیزم! بعدش به من اشاره کرد و گفت: ـ ایشون یکی از دوستای من هستن! المیرا دوباره با ناراحتی پرسید: ـ یعنی زنت نمیشه! این‌بار من خندیدم و سعی کردم بحث و عوض کنم و باکس عروسک و از دست پوریا گرفتم و گفتم: ـ ببینم نمی‌خوای کادویی که پوریا برات گرفته رو باز کنی؟؟! با ذوق باکس و ازم گرفت و گفت: ـ چرا می‌خوام! بعدش تند تند شروع به پاره کردن جعبه کرد و عروسک باربی رو از داخلش درآورد و رو به ما گفت: ـ چقدر خوشگله! محکم رفت بغل پوریا و آروم بهش گفت: ـ مرسی که به قولت عمل کردی و اومدی! پوریا موهاشو نوازش کرد و گفت: ـ قربونت برم من؛ پس الان وقتشه که بگیم خانوم یحیی زاده کیکتو بیاره و کنار دوستات، شمع تولدتو فوت کنی! با خوشحالی دستاشو بهم زد و گفت: ـ باشه! خانوم یحیی زاده رفت و بعد چند دقیقه با کیک تولدی که روش شمع تولد و فشفشه تزیین شده بود، برگشت. کیک و مقابل المیرا قرار داد و از دوستای دیگه‌اش هم خواست تا به این جمع بپیوندن. با اینکه از دستش عصبانی بودم اما اینکارش باعث شد که دوباره دلخوریم نسبت بهش یادم بره! از اونجایی که خودم تو پرورشگاه بزرگ شده بودم، کاملا معنای انتظار و درک می‌کردم. همیشه دلم میخواست وقتی یکی بهم قول میده سر قولش بمونه تا ناامید نشم...بارها پیش اومده بود که خانواده‌ها میخواستن سرپرستیمو قبول کنن، منم با کلی امیدواری چمدونم و جمع می‌کردم و کنار دیوار سفید از صبح تا شب منتظر می‌نشستم اما نمیومدن!
    1 امتیاز
  19. پارت صد و چهارده سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت : _چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین ! نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم . منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم می‌میپرونه! مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم . لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم . لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم . لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه عزیزم. بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این بزرگ‌منشی شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته . اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید، باعث افتخارم بوده .
    1 امتیاز
  20. پارت صد و ده فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم ! واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم . برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم. بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم . بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد ! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم: _ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید می‌بودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی. اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم . اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید : _چمدونت رو بستی عزیزم ؟ سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم : _قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم . مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!
    1 امتیاز
  21. پارت صد و نه صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت : _سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و گفتم : _سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه . پشت میز جای گرفتم و گفتم : _بقیه هنوز خوابن ؟ تند و پشت سر هم گفت : _نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن . سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم : _مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم . با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت: _ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟ لبخند زدم و گفتم : _من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد ! بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم : _بشینید که امروز املت مهمون من هستین. بهراد شیطون گفت : _ریخت و پاش کردی راضی نبودیم ! _خیلی دلتم بخواد ! نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره . نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم . دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت : _ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد . رو به نازی کرد و پرسید: _درسته ؟ نازی هم سری به تایید تکون داد . مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : _من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟ بابا رو به مامان کرد و گفت : _من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید . مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت : _ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم : _هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام . مامان لبخند زد و گفت : _پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .
    1 امتیاز
  22. پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد . یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم ! به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
    1 امتیاز
  23. پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!
    1 امتیاز
  24. پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .
    1 امتیاز
  25. پارت صد و پنج تسخیر چشم های عسلیش و صدای بمش شده بودم ، من چم شده بود ، یهو ذهنم بهم تلنگر زد و یکم فاصله گرفتم و گفتم : منظورم این نبود ، ببخشید من برم به نازی سر بزنم . بعد هم بدون نگاه به پشت سرم ، سمت تک اتاق پایین رفتم و خودم و توش پرت کردم و درو بستم و بهش تکیه دادم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد چند ثانیه تازه به اطراف نگاه کردم ، بهراد و نازی با دهن باز و با تعجب به من نگاه می کردن ، سرفه مصلحتی کردم و گفتم : ببخشید در نزده اومدم ، فکر کردم نازی تنهاست اومدم کمکش کنم. بهراد تای ابروش رو داد بالا گفت : والا ، اون لپ های گل انداختت و اون سرعتی که وارد شدی ، بیش تر می خوره داری از چیزی فرار می کنی ، نازی بهونست . نفس عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا ، فرار از چی ، اومدم ببینم اگه اماده اس کیک رو اماده کنم . بهراد شیطون گفت : باشه باشه باور کردیم ! نازی خندید و گفت : اذیتش نکن بهراد ، اماده ایم عزیزم ، بیا بریم . بعد سمت من اومدن و بهراد دستی به شونه من و نازی گذاشت و به بیرون هدایتمون کرد‌‌. وقتی به پذیرایی رسیدیم دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن و من رفتم که کیک رو بیارم . به تعداد سن نازی رو کیک شمع گذاشتم و روشنشون کردم و به سالن بردم ، همه دور میز جمع شدن و منتظر شدن نازی شمع ها رو فوت کنه . بهراد دستی دور کمر نازی گذاشت و گفت : اول ارزو کن . نازی چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد شمع هارو فوت کرد ، همه دست زدیم . اراد با لحن شیطونی گفت : حالا اگه گفتید وقت چیه ؟ همه با تعجب بهش نگاه کردن ، بعد چند دقیقه گفت : ای بابا مشخصه دیگه ، وقت رقص چاقوئه! همه خندیدن و گندم به سمت سیستم رفت و روشنش کرد ، بهراد رو به اراد گفت : حالا که خودت پیشنهاد دادی دست خودت و میبوسه . اراد با تعجب گفت : من ، نه بابا من بلد نیستم . بهراد و اروین سمتش رفتن و با زور انداختنش وسط ، اراد هم چاقو رو گرفت دستش و شروع کرد رقصیدن ، مردونه می رقصید ، بعد یکی دو دقیقه با ادا اطوار اومد سمت من ، که باعث خنده همه شده بود ،با تعجب نگاهش کردم که چاقو رو انداخت تو بغلم و هلم داد وسط ، وگفت : نوبت توئه خواهر . خندیدم و با ریتم اهنگ شروع کردم رقصیدن و در اخر چاقو رو به نازی دادم .
    1 امتیاز
  26. پارت صدو چهارم نازنین از همه مخصوصا بهراد تشکر کرد ، بعد هم سمت اتاق رفت تا اماده بشه . خاله لاله ، مهلا جون رو با مامان اشنا کرده بود و حسابی گرم صحبت بودن ، همه سرگرم صحبت بودن ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ، به اطراف نگاه کردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، وقتی نگاهم رو دید لبخند جذابی زد و جلو اومد ، هر قدمی که برمیداشت ضربان قلب من هم تند تر می شد ، بهم که رسید طُره ای از موهام که رو صورتم افتاده بود و کنار گوشم داد و گفت : ببخشید از اول که اومدم رو مخم بود حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه ! ای وای این چه حرفی بود ، حرارت بدنم رفته بود بالا و مطمئنن گونه هام سرخ شده بودن ، قلبم جوری میتپید که انگار می خواست از قفسه سینم پرواز کنه و بپره بیرون ! نمیدونستم چی بگم ، اگه کس دیگه ای بود با اخم و تخم بهش میپریدم ولی الان نمیدونستم باید چی بگم ، به خاطر همین لبخندی زدم و ساکت موندم ‌، به طور کل مغزم تعطیل شده بود! شیطون گفت : ماشینت و گرفتی و رفتی حاجی حاجی مکه ؟ یه سراغ از ما نگیری یهویی ؟ اینم یه چیزیش می شدها ، یه جور حرف میزنه انگار من رفیق گرمابه گلستانشم ، دِ اخه زنگ میزدم چی میگفتم ، البته چندباری دستم رفت زنگ بزنما ، ولی خب دلیلی پیدا نکردم . لبم و با زبون تر کردم و گفتم : دیگه به اندازه کافی زحمت داده بودم ، بعدشم چرا خودت زنگ نزدی ! یک قدم دیگه جلو اومد ، به قدری نزدیک بود که حرم نفس هاش به پوستم می خورد و مور مور میشدم و اروم ولی با لحنی که شیطونی توش موج میزد گفت : اهان ، پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم ، مروارید خانوم .
    1 امتیاز
  27. -جادوی دوازدهم- تمام دانش‌آموزان، با ترس و وحشت به سمت ساختمون اصلی برگشتن. اما همه در دل مطمئن نبودن که صدا، از ساختمون اصلی بود یا نه. آدریان با سختی از جا بلند شد و نشست.با چشم‌هایی ریز شده، اطراف رو نگاهی کرد. صداها گنگ و تصویر براش کمی تار بود. موهای شلخته‌اش رو تکون و گرد شیشه های بین موهاش رو پایین ریخت. با احتیاط بلند شد که خورده شیشه ها از روی لباسش پایین ریختن. نگاهش کشیده شد بالا و به کریستوفر رسید. پسرک به شکم روی زمین دراز کشیده بود و خورده شیشه و لکه‌های آب و روغن روی لباسش پخش شده بود. - کریس... صورتش جمع شد. انگار تیغی توی گلوش، مانع راحت حرف زدنش میشد. پیش خودش فکر کرد انگار سرما خورده‌. گلوش رو صاف کرد که تبدیل شد به چند سرفه‌ی ممتد. انقدر سرفه کرد که با درد شکم و اشک، روی دو زانو افتاد و مایع آبکی معده‌اش، همراه چند لخته خون از دهنش روی چمن‌ها ریخت. با ترس، دوباره کریستوفر رو صدا زد. خیسی صورتش رو پاک کرد که با خیس شدن دست های لرزونش، نگاهشون کرد. با دیدن خون سرخ روی دست‌هاش، سریع به صورتش دست زد و متوجه خون جاری از دماغش شد. - خون چی میگه! بلند شد و به سمت کریستوفر چرخید. - کریس بلند شو... با دیدن صحنه‌ی روبه روش، مات سرجاش ایستاد. کریستوفر، روی چمن‌ها نشسته بود و تکون نمی‌خورد. نگاه آدریان، از پاهای کریستوفر بالا رفت. از لباس غرق در خونش گذشت و به صورتش رسید. صورتش... صورت کریستوفر هم مثل لباسش غرق در خون بود. سرش که به سمت آدریان برگشت و چشم چپش نمایان شد اما... چشم چپش... چشم چپش چشم نبود؛ تکه‌ی بزرگی از آن ظرف شیشه‌ای در چشم چپش فرو رفته بود و خون سرخ و تیره‌ی پسر، تمام لباسش و صورتش رو پر کرده بود.
    1 امتیاز
  28. -جادوی یازدهم- صبح روز بعد، آدریان بود و کریستوفر. مشغول ترکیب کردن آب و روغن با جادو، گوشه‌ای از حیاط مدرسه بودن. کریستوفر، نگاهی بین آدریان و ظرف درحال هم خوردن انداخت و گفت: - بعضی چیزها دست‌ ما نیست آدریان. قوانین دنیا رو نمیشه تغییر داد. انقدر تلاش نکن. آدریان دست از تلاش نکشید و همچنان با کمک جادویی که از چوب دستی اش خارج میشد، درحال مخلوط کردن آب و روغن بود. - می‌دونی چیه کریستوف؟ برام مهم نیست قوانین دنیا چی میگن. آدم باید به هدفی که داره برسه؛ حتی اگه تمام قوانین دنیا رو نقض کنه. کریستوفر که چهارزانو نشسته بود، دست به سینه شد و گفت: - قانون نمی‌دونم چندم نیوتن میگه جادو از بین نمی‌ره؛ بلکه از وردی به ورد دیگه تبدیل میشه. تو مثلا شاید نخوای دیگه جادوگر باشی؛ می‌تونی این قانون رو نقض کنی؟! آدریان پوفی کرد و دست از کار کشید. - الان چی می‌خوای بگی؟ کریستوفر کلافه اشاره ای به ظرفی که دوباره آب و روغنش از هم جدا شدن کرد. - دست از کار بیهودت بردار! آدریان که حوصله‌ی نصیحت‌های رفیقش رو نداشت، با حرص چوب دستی رو به سمت ظرف شیشه‌ای گرفت که با صدای بلندی، به خاطر خطای آدریان، شکست و تکه‌هاش به سمت صورت دو پسر پرتاب شد. شانس آوردن که به موقع به عقب خزیدن و چشم‌هاشون رو از خطر نجات دادن! همزمان با صدای شکستن شیشه، صدای مهیبی تو کل مدرسه پیچید. صدایی مثل شکستن صدای شیشه؛ اما بلند. به بلندی انفجار یک بمب!
    1 امتیاز
  29. پارت صد و سوم با همون نگاه گفت : اها یعنی الان منتظر بهرادی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟ مونده بودم چی بگم که ماهان و نامزدش وارد شدن ، یعنی اون دقیقه دوست داشتم بپرم شالاپ شالاپ ماچشون کنم ، سریع رفتم سمتشون و سلام کردم ، با خوش رویی جوابم رو دادن و ماهان رو به رزا گفت : عزیزم ایشون صدف خانوم دختر دایی بنده هستن . بعد هم رو به من گفت : ایشونم رزا ، خانوم من هستن. لبخندی زدم و دستم جلو بردم و باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم عزیزم . لبخند دل نشینی بهم زد و گفت : همچنین . بعد هم با مامان احوال پرسی کردن و به پذیرایی رفتن . رزا دختر ریز میزه و تو دل برویی بود ، من ازش خوشم اومد انشالله دل عمه معصومم باهاشون یار بشه و بهم برسن . داشتم به جمع نگاه می کردم که آیفون به صدا درومد ، تپش قلب گرفتم ، واقعا علتش رو نمی فهمیدم به سمت ایفون رفتم و با دیدن چهره اروین درو باز کردم ، اخرین بار دو هفته پیش دیده بودمش که ماشینم رو برام اورد ، از پنجره دیدمشون هر چی نزدیک تر میشدن قلب منم بی قرار تر می شد ، فکر کنم باید برم دکتر این اصلا عادی نیست ، تا حالا اینجوری نشدم . به عادت میزبانی جلوی در رفتم که خوش امد بگم ، انقدر قلبم تند میزد که فکر می کردم همه دارن صداش رو میشنون ! مهلا خانوم اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش اراد و اروین هم داخل شدن ، مهلا جون با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام صدف جان ، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم . لبخند خجولی زدم و گفتم : سلام ممنونم لطف دارید ، بفرمایید. صورتم و بوسید ، همون موقع مامان هم پیشمون اومد و بعد سلام علیک با هم به پذیرایی رفتن . اراد جلو اومد و سلام داد ، با لبخند جوابش رو دادم و گفتم : به به اقا اراد ، خوش اومدی ، خوشحالم میبینمت . با لحن شیطون سرش و جلو اورد و گفت : بین خودمون باشه ، ولی مهلا سلطان با تهدید اوردتم ، وگرنه با دوستام قرار داشتم . خندیدم و گفتم : قول میدم اینجا هم بهت اندازه وقتی با دوستاتی خوش بگذره . خندیدو چیزی نگفت ، اروین هم جلو اومد گفت : به به صدف خانوم ، پارسال دوست ، امسال اشنا . با دیدنش یه حس نا اشنا تو دلم جوانه زد ، یه حس خوشایند دلیلش رو نمیدونستم ، قلبم هنوز تند میتپید لبخندی از استرس زدم و گفتم : سلام ، خوبی ، با زحمتای ما . _نفرمایید ، بانو ، انجام وظیفه کردیم . لبخند زدم و برای خلاصی از اون تنش درونیم به سمت پذیرایی راهنماییشون کردم. مامان سمتم اومد و گفت : به بهراد خبر دادی ؟ با کف دست تو پیشونیم زدم و گفتم : اخ داشت یادم میرفت الان پیام میدم . پیامی به بهراد دادم و بهش گفتم نزدیک شد خبر بده ، بیست دقیقه که گذشت ، پیام داد دم دره ، نور خونه رو لایت کردم و از همه خواهش کردم ساکت باشن ، انصافا همکاریشون خوب بود ، به بارانا سپرده بودم وقتی اومدن تو لامپ ها رو روشن کنه ، بعد پنج دقیقه داخل شدن ، لامپ ها روشن شدو همه با هم گفتیم تولدت مبارک و ماهان رو سرشون برف شادی زد .
    1 امتیاز
  30. پارت صد و دوم نمیدونم چرا انقدر هیجان داشتم ، تولد نازیه ، اون قراره سوپرایز بشه ولی من اشتیاق داشتم! با مامان منتظر مهمون ها بودیم و اولین کسایی که اومدن بنفشه و ماهرخ دوست های نازی بودن ، باهاشون گرم سلام کردم و به سمت اتاق مهمان راهنماییشون کردم که لباساشون رو عوض کنن، بعد اون ها هم خاله لاله و عمو ناصر(مامان و بابای نازی) اومدن و از مامان حسابی تشکر کردن ،خلاصه با مامان کلی تعارف تیکه پاره کردن ! بهراد قرار بود نازی رو به بهونه اینکه امشب مامان شام دعوتشون کرده اینجا بیاره ، قرار شد وقتی همه مهمون ها اومدن بهش خبر بدم . از خودمون خانواده عمه و عمو بهروز دعوت بودن ، گندم با امیر علی اومده بود و یک دقیقه هم ازش جدا نمیشد ، نگاهش که بهم افتاد ،براش چشمک زدم و لبخند شیطانی تحویلش دادم که قشنگ منظورم رو فهمید و پشت چشمی برام نازک کرد ، از فامیل های نازی هم فقط فامیل درجه یکش دعوت بودن و دوستاش به اضافه آروین اینا ، از خانواده اونا هم تقریبا همه اومده بودن ، به جز اروین و خانوادش ، نمیدونم چرا مضطرب بودم ، این رو مامان و بابا هم از رفتارام فهمیده بودن ، اروم و قرار نداشتم و مدام در حال قدم زدن بودم ، ایفون که به صدا درومد تندی دوییدم دم در که دیدم ، ماهان و رزا هستن ، در و براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا بادم خالی شد ، از پشت سر صدای مامان رو شنیدم که گفت : نگران نباش دیر نکردن میان ‌. با استرس سمتش برگشتم و با لبخند گفتم : کی بهراد اینا ؟ نگاهی بهم انداخت که یعنی خودت رو نزن کوچه علی چپ !
    1 امتیاز
  31. پارت صد و یک فحشی زیر لب نثارش کردم که ، لبخند دندون نمایی زد و گفت : جون عصبانیتت هم قشنگه. خیلی می خواستم خندم رو کنترل کنم ولی نتونستم و در اخر لبخندی روی لبم ظاهر شد . بهراد گفت : حالا قهر نکن وروجک بیا بریم پایین که همه منتظر من و توان برای شام . چیزی نگفتم و همراهش راه افتادم ، اون شب هم گذشت. بالاخره روز تولد نازی رسید و از صبح دیزاینر اومده بود داشت تم رو میچید ، قرار بود تم سفید و طلایی باشه ، نزدیک های بعد از ظهر بود که همه چیز رو چک کردم و به اتاقم رفتم تا اماده بشم . موهام رو با کانزاشی پایین سرم جمع کردم ، بعد اینکه زیر سازی ارایشم رو انجام دادم ، خط چشم باریکی کشیدم و به مژه هام ریمل زدم ، رژگونه هلویی هم زدم و کار رو با رژ زرشکی تموم کردم ، لباسام رو با کت و شلوار سفید رنگم عوض کردم ، کت و شلوارم ترکیبی از طراحی مدرن و عناصر سنتی شرقی و الهام گرفته از لباس‌های سنتی چینی بود ، یقه ایستاده (مدل لباس های چینی) و استین های بلند و گشاد داشت ؛ گل های ظریف طلایی رنگی از روی سرشانه تا کمر و همچنین استین لباس نقاشی شده بود ، کت به طرز قشنگی توی تنم نشسته بود،در انتها کفش های مات جلو باز طلایی رنگم رو هم پام کردم و بعد چک کردن خودم تو اینه بیرون رفتم .
    1 امتیاز
  32. پارت صدم حتی نتونستم بگم که صبح چی دیدم و اگه منم بهش چراغ سبز نشون میدادم همون بلا سرم میومد ، تا حالا شده یک نفر براتون تو یک روز منفورترین ادم کره زمین بشه ؟ برای من شد ، پارسا تو یک لحظه برام شد پست ترین و منفورترین ادم زمین ! چند دقیقه سکوت برقرار شد و بعدش بهراد کتش رو برداشت و گفت : خیلی بهش فکر نکن ، نمی خواستم فکرت درگیر بشه ، فعلا باید برم شب میبینمت. سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم ، بعد هم به اتاقم رفتم و تو بالکن نشستم و خاطراتم با ساحل رو مرور کردم ، پس به خاطر همین بود اون اواخر با من سر جنگ داشت ، نا خواسته اذیتش کرده بودم لعنت به من . چشمام رو بستم ، سرم رو روی میزی که تو بالکن قرار داشت گذاشتم و نمیدونم چه قدر گذشت که چشم هام گرم شد و خوابم برد. با حس قلقلک شدن پوستم دستم و بالا اوردم و گونم رو لمس کردم دستم به یک چیز پشمالو خورد و از ترس اینکه گربه نباشه چشمام رو باز کردم و با عجله ایستادم ، که بهراد رو دیدم که با یک عروسک گربه پشمالو تو دستش ، با نیش باز نگاهم می کرد. اخمام رو تو هم کرده ام و گفتم : مگه آزار دادی ؟ جون به جونت کنن بی شعوری اخه کی اینجوری ادم رو بیدار می کنه! خندیدو گفت : معلومه من ، بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صداش می کنن بیدار نمیشه ، فقط اینجوری میشه بیدار کرد
    1 امتیاز
  33. - جادوی دهم- به دودِ به هوا رفته نگاه کرد. آبرو و تمام زحماتش، رسما به هوا رفت. دیگ خالی بود و دود سیاه، به معجون مد نظرش تبدیل نشده بود. خانم پاتریشیا که ناامید تر از همیشه بود، نفسش رو به بیرون فوت کرد و گفت: - بسیار خب... همون لحظه، آینه ی جیبی در دست آدریان شکست؛ مثل انفجار! تکه‌هاش به اطراف پرتاب شد و صدای جیغ و وحشت بچه‌ها به هوا رفت. آدریان سرش رو کنار کشید، اما روی گونه‌ و دستی که آینه رو گرفته بود، خراش پیدا کردن و خون دستش، سر خورد و یک قطره، دقیقا وسط دیگ فرود اومد. *** چند ساعت بعد از کلاس، همه چیز کاملاً عادی به‌نظر می‌رسید. تینا و کریستوفر که آب از سرشون عبور کرده بود، دوباره برخورد های عادی و دوستانه‌شون رو با آدریان ادامه می‌دادن. زنگِ ناهار که خورد، شاگردها کم کم به سالن غذاخوری وارد میشدن. صدای قاشق و خنده و شوخی پیچیده بود. تینا هنوز داشت به آدریان گیر می‌داد که: - واقعاً از لاستیک استفاده کردی؟ خب حالا چی شد؟ هیچی که نشد! فقط دستت زخم شد. و آدریان با همون خونسردی نگاهی به باند پیچیده شده دور دستش کرد وگفت: - چون درست انجامش دادم. شاید از بیرون چیزی معلوم نیست، ولی تو ساختار مولکولی شیء اتفاق افتاده. همه خندیدن. حتی استاد پاتریشیا که داشت از کنار میز رد می‌شد، لبخند زد. هوا گرم و بوی نون تازه از آشپزخونه می‌اومد. عادی‌تر از این نمی‌شد. بعد از ظهر، وقتی بچه‌ها به آخرین کلاس می‌رفتن و راهرو ها از همیشه خلوت تر شده بود، هنوز هیچ نشونه‌ای نبود. فقط یه چیزی خیلی ریز، شاید بی‌اهمیت... تینا قبل از کلاس، موقع شستن صورتش تو آینه دید تصویرش برای لحظه‌ای مکث کرد. فقط یه لحظه، انگار آیینه نفسش گرفت. ولی او خسته بود. اهمیت نداد. دستش رو با دستگاه خشک کن، خشک کرد و از سرویس بهداشتی خارج شد.
    1 امتیاز
  34. -جادوی نهم- بچه های کلاس همگی تینا و کریستوفر رو تشویق کردن. آدریان در دلش می‌گفت: - از اینکه منو ول کردین و دوتایی گروه شدین، پشیمون می‌شید. مطمئن بود که بهترین کار عملی رو ارائه میده. طبق لیست، خانم پاتریشیا نام آدریان رو خوند. با اعتماد به نفس، سینه‌اش رو جلو داد و از پشت میز بلند شد. دیگ سنگی و ابزار و وسایلش رو جمع کرد و جای تینا و کریستوفر رو در بالای کلاس گرفت. خانم پاتریشیا با تردید به برگ بو، قطعه‌ای از لاستیک ماشین و آینه ی کوچک زنانه‌ی در دست آدریان نگاه کرد. قطعا آدریان آینه‌ی جیبی مادرش رو بدون اجازه، برای انجام کار عملی به کلاس آورده بود. میز خودش رو آماده کرد؛ دیگ مسی وسط، برگِ بوها چیده شده در کنار و قطعه لاستیک. آه، همون تکه لاستیکِ فرسوده که دیروز از تهِ سطل بازیافتِ کارلوس برداشته بود.. یک جور غرورِ خام و امیدِ بی‌پشتوانه تو چشم‌هاش بود، مثل کسی که می‌خواد از کوهِ بلند با اسکیت پایین بره. تینا خم شد و کنار گوش کریستوفر گفت: - جدی؟ لاستیک؟ آدریان، اینو واسه چی آوردی؟ آدریان، صحبت تینارو شنید. با لبخندی که غرورش رو بیشتر نشون می‌داد جواب داد: - می‌خوام نشون بدم جادو فقط شعر و باد نیست. گاهی یه چیز زمینی، جای پای قدرتمندی می‌تونه داشته باشه. آدریان اول برگ‌ها رو با چاقوی تیزِ جادویی خرد کرد؛ نه خردی که پودر بشه، فقط طوری که عطرش آزاد بشه. هر کدوم رو روی لبهٔ دیگ گذاشت، بعد قطعه لاستیک رو با انبرِ فلزی گرفت و زیرِ شعلهٔ کنترل‌شده نگه داشت. دودِ سیاهی ازش بلند شد. نه طوری که کسی رو بسوزونه؛ فقط دودی که بوی لنت ترمز ماشین و آسفالت داغ و آهن می‌داد. دود رو با چوب دستی، به سمت دیگ کوچکِ مسی هدایت کرد. با هنر نمایی، دود رو چرخاند و توی دیگ ثابت نگهش داشت. خانم پاتریشیا، با چشم‌هایی منتظر و شگفت زده، به کار آدریان که برای اولین بار به خرابکاری منتهی نشده بود، نگاه کرد. خیلی دوست داشت این دانش‌آموز سربه هوا و نادانش، یک کار درست انجام بده. آدریان آینه جیبی رو مقابلِ خودش گرفت. جوری که بازتابی از چهره‌اش، روی دود ها می‌تابید. سطحِ آینه کمی موج برداشت، مثل آبِ ظرفی که توش یک سنگ ریزه پرتاب شده باشه. نوبتِ ورد رسید. متن رو که تمام شب سعی در حفظ کردنش داشت، با صدای محکمِ بچه‌گانه خواند: - مِیرْتاِلِه وِشِرُوم! باز کن آینه و بگذار حقیقت بیرون بیاید. اما آدریان، آنجایی که باید «مِیرْتاِلِه» را می‌خواند، به‌خاطر هیجان و لرزشِ زبانش «مِرتایلِه» گفت؛ فقط یک حرکتِ جزئی توی تلفظ؛ مثل کسی که اشتباهی کلید را نیم‌دور بچرخاند. در همون لحظه، چیزی در دیگ فرق کرد. دودِ سیاه که به مایع تبدیل شده بود، از لرزش و چرخش ایستاد؛ بعد مثلِ آبی ک به‌سوی آینه کشیده شده باشه، بالا پرید و در هوا دوباره به بخار و دود تبدیل شد و به دیگ برنگشت. آینهٔ جیبی لرزید، تصویرِ آدریان یک لحظه کش آمد، اما سریع به حالت قبلی‌اش برگشت. طوری که آدریان اصلا متوجه این تغییر سریع نشد. اما گوشهٔ چشمِ او دید که بازتابش، یک میلی‌ثانیه دیرتر از خودش، پلک زد.
    1 امتیاز
  35. -جادوی هشتم- سرویس جادویی مدرسه یه کالسکه‌ی نیمه‌شفاف بود که با دو اسب شبحی کشیده می‌شد. آدریان همیشه دیر می‌رسید و امروز هم، طبق عادت همیشگی‌اش، در آخرین لحظه از در بیرون دوید. اسب‌ها چشم چرخوندن و با خشم شیهه کشیدن. کالسکه‌چی پیر با ریش خاکستری، پوزخند زد و گفت: – دوباره دیر کردی؟ فکر کنم روحت بیشتر از جسمت خسته‌ست، پسر. آدریان با نفس‌نفس گفت: – از مدرسه یا از زندگی؟ – از هر دوتا. تینا، از پنجره‌ی کالسکه سرش رو بیرون آورد و با لحنی خشک، اما تهدیدآمیز گفت: – زود باش پارکر! اگه باعث شی امروز هم دیر برسیم، من خودم طلسمت می‌کنم که تا آخر عمرت به عنوان یک قورباغه زندگی کنی. آدریان در دلش گفت: – بهتر از اینه که دوباره معجون شادی درست کنم. کریستوفر از ته کالسکه گفت: – اگه دوباره یه ورد اشتباه بخونی، من خودم تبدیل به قورباغه‌ات می‌کنم. آدریان سوار شد، نفس عمیقی کشید و آروم گفت: – چه روز قشنگی برای فاجعه‌ی جدید... اسب‌ها به هوا بلند شدن و کالسکه با صدایی مثل روشن کردن فشفشه، از روی جاده‌ی ابری رد شد. درحالی‌که تینا غر می‌زد و کریستوفر سعی می‌کرد از آدریان فاصله بگیره و شیر کاکائوش رو بخوره، آدریان با بی‌خیالی و ذهنی مشوش، از پنجره به مسیری که سریع ازش گذر می‌کردن خیره شد.
    1 امتیاز
  36. -جادوی هفتم- کاترینا با شنیدن صدای شکستن بشقاب، فریاد زد: – آدریااان پارکر! لحنش مثل ترکیب غرش شیر و جیغ جادوگرها بود. آدریان جا خورد، جارو با ترس و خستگی ناشی از تمیزکاری، گوشه‌ی دیوار خزید و کفگیر از شدت استرس، خودش رو به در قابلمه کوبید. کاترینا با موهای بافته‌ی بلند و ردپای بخار طلایی پشت سرش، از راه پله پایین اومد. نگاهش افتاد به تکه‌های بشقاب روی زمین و آدریان، که مثل مجسمه‌ای وسط آشپزخونه خشکش زده بود. – بهت گفتم، اون بشقاب چینی‌ها یادگاری مادربزرگت هستن، فقط برای مهمونا! آدریان زیر لب گفت: – خب پس تقصیر من نیست که امروز صبح مهمون نداشتیم. کاترینا پلک زد. سکوت. بعد با چشمان عسلی براقش نگاهی به آدریان انداخت؛ آهی کشید و گفت: – خدا به من صبر بده... آدریان، هرچقدر هم توی جادوگری شکست بخوری، مطمئنم توی خراب‌کاری نخبه‌ای. با یه اشاره، پنکیک‌ها دوباره خودشون رو ترمیم کردن، جارو نفس راحتی کشید و تکه های بشقاب، منسجم شدن و به شکل اول برگشتن. کاترینا لبخندی با رضایت به مرتب شدن اوضاع زد: – حالا بخور و برو مدرسه. اگه از سرویس جا بمونی، خودت می‌دونی چی میشه. آدریان لبخند مصنوعی زد و زیر لب گفت: – بله قربان، شکنجه‌ی روحی و جسمی توسط سرویس جادویی مادرم. وقتی اولین لقمه‌ی پنکیک رو گذاشت دهنش، طعمش مثل همیشه عالی بود. فقط نمی‌دونست اون طعم دارچین از پنکیکه یا از ترسِ خشم مادرش.
    1 امتیاز
  37. -جادوی ششم- *** - آدریان! صدای کاترینا، مادر آدریان به سختی از طبقه‌ی پایین به گوش‌های سنگین آدریان می‌رسید. میون خواب و بیداری، صدای ناواضح مادرش رو خوب می‌شنید! درواقع حق ناشنیده گرفتن صدای مادرش رو حتی موقع خواب هم نداشت. صدای مادرش که غر میزد، نزدیک تر شد که سریع، چشم هاش رو باز کرد و درجا نشست. همون لحظه، درب اتاق باز شد و مادرش، دست به سینه، در چهارچوب در ایستاد. - آدریان، بیدار شدی بالاخره؟ بازم دیشب دیر خوابیدی. آدریان نگاهی به ساعت رومیزی‌اش انداخت. دیروقت به خونه برگشته بود و حالا، ساعت ۶ صبح باید بیدار میشد و به مدرسه می‌رفت. کاترینا بشکنی زد و حواس آدریان رو به خودش جمع کرد. - کجایی پسر؟ بلند شو که از سرویس مدرسه جا نمونی. سرویس مدرسه برای آدریان مثل یک کابوس بود. سرش رو خاروند و رضایت داد که از تخت بیرون بیاد. دست و صورتش رو شست؛ مسواک زد؛ طبق عادت با همون دست های خیسش، موهاش رو حالت داد و از پله‌های مارپیچ خونه، پایین رفت. دقیقا روبه روی پله‌ها، آشپزخونه‌ قرار داشت. از همون فاصله، اجاق گاز دیده میشد که کفگیر چوبی مادرش، به صورت خودکار پنکیک‌هارو برمی‌گردونه و جاروی چوبی کوچکشون، کف آشپزخونه رو جارو می‌کنه. همین که پاهاش رو روی سرامیک‌های براق آشپزخونه گذاشت، جارو از حرکت ایستاد و انگار با چشم‌های نامرئی‌اش، داشت طلبکارانه به دمپایی‌هاش نگاه می‌کرد. آدریان ابرویی بالا انداخت و گفت: - متاسفم سورن، باید صبحونه بخورم. جارو، کمی دسته‌اش خم شد. ناامید و خسته از دست آدریان، به کارش ادامه داد. آدریان می‌خواست مثل پدرش، کارلوس، بشقاب رو با یک اشاره، از توی کابینت در بیاره. کمی تمرکز کرد و با اشاره به یک بشقاب، بشقاب مثل یک پرنده از جای خودش بیرون اومد و به سمت آدریان، با شتابی غیر قابل کنترل، پرواز کرد. آدریان که از شتاب بیش از حد دستپاچه شد، می خواست متوقفش کنه؛ اما بدتر باعث شتاب گرفتنش شد و بشقاب به سمت صورتش پرتاب شد. سریع روی دو زانو خم شد و بشقاب از بالای سرش رد شد به دیوار برخورد کرد. صدای بلند شکسته شدن بشقاب چینی و زیبای کاترینا، باعث ترس خود آدریان، جارو و کفگیر شد. جوری که باعث شد نیمی از پنکیک‌ها روی سرامیک‌ها بیوفتن و جارو، تعادل خودش رو از دست بده و برخورد دسته‌ی چوبی‌اش با سرامیک‌ها، صدای بدی بده.
    1 امتیاز
  38. -جادوی پنجم- تینا به سمت آدریان برگشت و او اصلا دلش نمی‌خواست کتکی مثل گریگوری بخوره! تینا در یک قدمی آدریان ایستاد. قدش کمی، تنها کمی از آدریان بلندتر بود و همین، بیشتر به تینا احساس قدرت می‌داد. دست بالا آورد که آدریان چشم بست؛ می‌ترسید یکی زیر گوشش بخوابونه. اما تینا یقه‌ی آدریان رو مرتب کرد و با لحن آرومی گفت: - یک‌بار دیگه، فقط یک بار دیگه بخوای با ما کار کنی، یا مارو توی دردسر بندازی، بلایی سرت میارم که درد گریگوری پیشش مثل یک جوک باشه. فهمیدی پسر خوب؟ آدریان بزاقش رو فروخورد و پلک زد. تینا با چشم‌های جمع شده نگاهش کرد. توی سکوت به هم خیره بودن که صدای بلند زنگ و بعد فریاد آقای چانگ، باعث شد شانه‌های هرسه از جا بپره و بترسن. - هی، باید برید سرکلاساتون! آهای جیمز، دم اون گربه ی بدبخت رو رها کن. گبی، اون طلسم وارونگی رو تمومش کن و بذار همکلاسیت بیاد رو زمین! خانم یویو! بچه‌هارو از تو باغچه جمع کن! *** معلم، خانم پاتریشیا پیِرس، درحال تدریس اصول فنون جادوگری بود. درسی به شدت خسته کننده که تنها قسمت جذابش، کارهای عملی‌اش بود که اون‌هم آدریان هربار درش گند به بار می آورد. مشغول بازی با مداد سبز رنگش بود و به این فکر می‌کرد حالا که همگروهی نداره، باید خودش دست به کار بشه و یکی از بهترین معجون‌هارو درست کنه. چراکه با ترکیب طلسم‌ها و ورد های متفاوت، یاد گرفته بودن معجون بسازن. کلاس تموم شد. بچه‌ها وسایل‌هارو جمع کردن و باید کم کم به خونه برمیگشتن. آدریان که وسط افکارش خوابش برده بود، با ضربه‌ای به سرش با درد از خواب پرید و اطراف رو نگاه کرد. با دیدن گریگوری و دار و دسته‌اش که با خنده نگاهش می‌کردن، اخمی کرد و جای دردناک سرش رو خاروند. - چته؟ گریگوری با خنده، پیشونی آدریان رو به عقب هول داد و گفت: - دست و پا چلفتی! و همراه سه دوست قد بلند و قلدرش، خندید‌. آدریان اخمی کرد و بی توجه به آزار هاشون، مشغول جمع کردن کتاب‌هاش شد. گریگوری، به سمت در خروجی کلاس رفت؛ اما از متلک‌هاش، چیزی کم نشد. - شنیدم طبق معمول گند زدی پارکر! واقعا احمقی. و با خنده هایی بلند، از کلاس خارج شدن. تنها کسی که توی کلاس مونده بود، آدریان بود. غم بزرگی توی دلش نشست. انگار گریگوری، مستقیم قلبش رو توی مشت گرفته بود و فشار می‌داد. نمی‌خواست مثل بچه ها گریه کنه. پس با فشردن لب‌هاش به هم و اخم شدید، وسایل‌هاش رو جمع کرد و به سمت کتابخانه مدرسه، راه افتاد.
    1 امتیاز
  39. -جادوی چهارم- آدریان دست خیسش رو میون موهاش کشید تا مثل صورتش، تمیزش کنه. تینا، طلبکار و دست به سینه و کریستوفر با شانه‌هایی افتاده، منتظر به او نگاه می‌کردن. آدریان خوب که مطمئن شد موهاش به هم ریخته و البته تمیز هم شده، به سمت دو همکلاسی‌اش برگشت و با فکری که در لحظه توی سرش جرقه حورده بود، گفت: - من یه ایده‌ی جدید دارم... صحبتش تموم نشد که تینا، تکیه از دیوار سرویس بهداشتی پسرانه گرفت و با قدم‌های بلند به سمت آدریان رفت. آدریان شوکه شده چند قدم به عقب رفت. تینا، دختر به شدت ترسناکی بود! وقتی با اون چشم‌های آبی روشنش به کسی خیره میشد، انگار به عمق روح طرف مقابلش نفوذ می‌کرد! آدریان که به دیوار پشتش چسبید، یکهو درب یکی از اتاقک‌ها باز شد و صدای کشیده شدن سیفون اومد. خروج یکی از پسرهای کلاسشون از اتاقک و قرار گرفتنش بین تینا و آدریان، باعث توقف تینا شد. پسر، گریگوری تامس، نگاهش بین هرسه نفر داخل دستشویی چرخید و روی تینا متوقف شد. - واو؛ تینا! فکر نمی‌کنی جایی که ایستادی یکم نامناسب باشه؟ تینا دودی از کله‌اش بلند شد و لگدی به سمت گریگوری پرتاب کرد. - دهنت رو ببند بی مصرف! گریگوری با ترس عقب کشید؛ اما تینا نه! دوباره به سمتش حمله ور شد که آدریان و کریستوفر، به نیت میانجیگری، خواستن جلو بیان؛ اما با ضربه ی عمیق و شدید تینا به دردناک ترین قسمت گریگوری، هردو با وحشتی بیشتر، به جای خودشون برگشتن. گریگوری نفسش حبس و صداش توی گلو خفه شد و زانو زد. تینا دست به کمر نگاهش کرد و گفت: - بار آخرت بود با من حرف می‌زنی. حالا گورتو گم کن! گریگوری از پایین، با صورتی که شبیه گوجه فرنگی پلاسیده شده بود، به تینا نگاه کرد. تینا که نگاه خیره‌اش رو دید، ناگهانی سمتش خم شد. - چته؟! گریگوری که انتظار حذکت ناگهانی تینا رو نداشت، بدون توجه به دردش و دست‌های نشسته‌اش، از دستشویی پسرانه پابه فرار گذاشت.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...