به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/02/2026 در پست ها
-
نام رمان: باغ آبی نویسنده: نَوا (غ. ل) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی میکرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟ مقدمه: روزی روزگاری... دختری، از جنس آب، به دل آتش زد... همه میگفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه... خاموش میشه... همه آتیش رو سوزان میدیدن، دردناک میدیدن و به خاطر همین، آتیش تنها بود... همه ورژن ویرانگر اون رو میدیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار میکردن، شاید هم نمیدیدند. اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش.... و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما میخواست، دلش روشنایی میخواست...1 امتیاز
-
نام رمان: مادرم ایران نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان : درام، عاشقانه خلاصه ی رمان: ایران بعد از خودکشی پدرش به خاطر بدهی سنگین بر اثر قمار و بدهیها و خودکشی مادرش بر اثر افسردگی بعد از پدرش... برای سبک شدن بدهیهای پدرش، در سن نوجوانی مجبور به ازدواج اجباری با پسر یک مرد پولدار شد که پسر مشکل زوال عقلی داشت. ایران برای به دنیا آوردن وارث، عروس آن خانواده شده بود. بعد از به دنیا آوردن پسرش، متوجه شد در آن خانواده، اتفاقات مشکوک و نامتعارفی رخ میدهد و تصمیماتی میگیرد که زندگی او و آینده پسرش را به کلی تغییر میدهد...1 امتیاز
-
ساندویچ شماره هجده🩸 ابرویی تاب دادم و از روی مبل بلند شدم. به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم. با وجود بوتهای پاشنهبلندم، باز هم ازم قد بلندتر بود. ناراضی از این قضیه گفتم: - توی عکست زشتتر بودی. سوتی کشید و چشمهاش رو مالید. - ازم عکسم داری؟ فَنَمی؟! نیشخند زدم و نُچی کردم. - ولی تا وقتی به کارم بیای، میتونم دوستت باشم. دستهاش رو باز کرد و قوسی به کمرش داد. من رو کنار زد و با بیحوصلگی محض گفت: - خانمِ دوست! بکش کنار باید برم سرکار. - مگه شما آدما یکشنبه تعطیل نیستید؟ با چهره گنگ به سمتم برگشت و قبل از اینکه چیزی بگه، متوجه خُردهشیشههایی شد که تا چند دقیقه قبل، گلدون بودن. خواب از سرش پرید و با تعجب گفت: - گلدونو چرا شکوندی؟ - زشت بود. - تو بلکفرایدی خريده بودمش، هیچ میدونی قیمت اصلیش چنده؟! به صورت وارفتهش نگاه کردم و گفتم: - این در مقابل ضرری که تو به من زدی، هیچی نیست. - چیکار کردم؟ گلدونتو شکستم؟ چشمهام رو بستم و دم عمیقی گرفتم. نمیتونی بکشیش نارسیس! فعلا بهش نیاز داریم. چشمهام رو که باز کردم، اونجا نبود. دنبالش رفتم و درِ اتاقخوابش رو باز کردم. کلافه گفت: - دارم لباس میپوشم. حریمشخصی برات معنایی نداره؟ مقابلش ایستادم، انگشت اشارهام رو به سینهش کوبیدم و گفتم: - رستوران منو بهم برمیگردونی! - فکر نمیکنی وقتی یکی با لباسزیره، نمیتونی باهاش درباره مسائل کاری صحبت کنی؟ این یکی از قوانین مهم ما آدماست. فکم منقبض شد. از اتاقش ببرون رفتم و در رو به چهارچوب کوبیدم. جیغ زدم: - سریع باش! اگه منصفانه صحبت کنم، اون واقعا سریع عمل کرد. ظرف دو دقیقه، با پیراهن و کراوات و شلوار پارچهای از اتاق بیرون اومد. گفتم: - خب، حالا میتونیم... - جورابم! - چی؟ چنگی به موهاش زد. با نگاهش، اطراف خونه رو ورانداز کرد و گفت: - جورابم نیست. بدون جورابم نمیتونم بهت جواب بدم.1 امتیاز
-
پارت صد و چهل و پنجم خواستم حالا که فرصتش مهیاست، سوالمو رک بپرسم...صورتمو بردم نزدیکش و گفتم: ـ به چه عنوانی مراقبمی؟! انگار از این سوالم جا خورد...چشماشو یکم دزدید و آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ خب...بعنوان...بعنوان.. منتظر ادامه جنبش بودم که یهو با صدای یه مرده جفتمون برگشتیم: ـ سلام پوریا جان! پوریا با دیدن کرد مسن دوید سمتش و بغلش کرد و گفت: ـ سلام حاج بابا، چطوری؟! حاج بابا چند دور به سر شونه اش زد و گفت: ـ کم بهم سر میزنیا پوریا!! دلخورم ازت... ـ حاج بابا بخدا خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه! امروز فقط خواستم حال و هوای یکی از دوستام و عوض کنم و بیارمش مزرعه... حاج بابا نگاهی به من کرد و با مهربونی بهم دست تکون داد و منم باهاش سلام کردم...حاج بابا نگاهی به سرتا پای من انداخت و بعد به پوریا گفت: ـ ماشالا! چقدرم جفتتون به همدیگه میاین! منو پوریا جفتمون بهم نگاه کردیم و بعدش پوریا سریع بحث و عوض کرد و پرسید: ـ ببینم هنوزم اون نون های محلی رو درست میکنی؟ حاج بابا گفت: ـ معلومه که درست میکنم. بعدش پوریا رو بهم گفت: ـ باوان حتما باید این نون محلی رو با چایی است کنی، قسم میخورم که عاشقش میشی!1 امتیاز
-
پارت صد و چهل و چهارم پوریا انگار دلش میخواست باهام همراه بشه ولی مردد بود و مدام به اطراف نگاه میکرد! بنابراین رفتم سمتش و محکم دستاشو گرفتم و کشیدمش طرف خودم...خندید و گفت: ـ یکی میبینه دختر!! اینور همه ازم حساب میبرن! خندیدم و گفتم: ـ تو هم از من حساب میبری! حالا کفشاتو دربیار! این یه دستوره... نفس عمیقی از دست لجبازی من کشید و گفت: ـ چی بگم بهت!!! دولا شد و بند کفشش و باز کرد و آروم پاهاشو گذاشت رو چمن خیس...پرسیدم: ـ چه حسی داری؟! چشماشو بست و گفت: ـ حسه رهایی...انگار که دنیا برای به لحظه هم که شده وایستاده و من دارم استراحت میکنم. لبخندی زدم و گفتم: ـ عالیه! بعد چشماشو باز کرد و گفت: ـ باوان من...من واقعا دلم نمیخواست امروز... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ فراموشش کن! بیا حس این لحظه رو با اون حرفا خراب نکنیم. گفت: ـ آخه کبودیه روی دستتو میبینم نمیتونم بیتفاوت باشم! ولی بهت قول میدم...از این به بعد بیشتر از اینا مراقبتم...1 امتیاز
-
#پارت شیشم گریمم بعد از یه ربع یا نیم ساعت تموم شد، از جام بلند شدم، رو به آینه قدی که دور تا دورش چراغ بود، ایستادم صورتم وحشتناک بود، ولی دم آزیتا گرم چقدر حرفه ای گریمم کرده انگار واقعا یکی با ماهیتابه زده به فرق سرم.. خندم گرفت.. آزیتا با دیدنم گفت: - مهتاب چیزی زدی؟ با خنده گفتم: - آره کباب قفقازی واسه ناهار زدم.. - کدوم رستوران رفتی؟ - beach restaurant - رستوران خارجکی رفتی؟ خندم شدت گرفت در حالی که سرخ شدم گفتم: - خارجکیا کباب قفقازی میزنن؟ خودش هم خندید، یهو ناصری اومد تو و گفت: - آزیتا من از کی فرستادمت دنبال دولتمند نشستی باهاش میگی میخندی؟ آزیتا خندش رو خورد و جدی گفت: - عذر میخوام. رو به ناصری گفتم: - آقای ناصری من خودم با آزیتا جان کار داشتم الان میرسم خدمتتون. نگاه آزیتا مملوء از تشکر بود، چشمکی بهش زدم و با لبخند پررنگی از اتاق گریم اومدم بیرون، ناصری آدم با ملاحظهای بود اما بعضی وقتا خیلی گند اخلاق میشه، از بینظمی و دیر شروع کردن کار بدش میاد میدونستم اگر آزیتا رو نجات نمیدادم بعدا ناصری دهنش رو سرویس میکرد... بعد از یک ساعت کات و اجرای دوباره و... بالاخره سکانس ضبط شد، با کلافگی و خستگی بدون اینکه صورتمو بشورم تاکسی گرفتم، راننده تاکسی ترسید، با آرامش و بدون اینکه بهش توجه کنم سوار شدم و آدرس خونه رو بهش دادم... وارد خونه شدم و از باغ گذشتم و داخل ساختمون رفتم گلنار تا منو دید هین بلند زد و گفت: - وای خدا مرگم بده با کی گلاویز شدی؟ جوری میگه گلاویز شدم انگار یه بچه لاتم.. با بیحوصلگی گفتم: - شلوغش نکن گریمه.. بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم سرویس بهداشتی اتاقم و دوش گرفتم... اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم، زهره بود گوشیو برداشتم: - بلی؟ زهره با عشوه خرکی گفت: - سلام عشقم خوبی؟ آروم جوابش دادم: - قربونت تو خوبی؟ زهره گفت: - مَهی یه سوال، وقت داری؟ با لحنی مخلوط با حال خوب و خنده گفتم: - مهتاب هستم، بله وقت دارم.. زهره با لحنی که انگار خوشش نیومده گفت: - حالا مهتاب، پاشو بیا کافه ای که بهت اس میدم کار دارم باهات.. - باز چه نقشهای داری؟ - حالا بماند، میای؟ خندیدم و گفتم: - اوکیه!1 امتیاز
-
ساندویچ شماره هفده🩸 مقابل دری ایستادم که بازرس اون رو زردِ کَرهای رنگ زده بود. سنجاق مویی که توی دستم بود رو وارد قفل کردم و برای سلیقه تاسفبارش، افسوس خوردم. با چرخش دستم، قفل قدیمی با صدای تق باز شد. وقتی پدربزرگ بهم یاد داد چطور این کار رو بکنم، هشت سال بیشتر نداشتم. امتحانم رو خراب کرده بودم و توی حیاط اشک میریختم. پدربزرگ بود که پیدام کرد و پیشنهاد داد برگه رو از کمد خانم اسمیت بردارم تا جوابهام رو درست کنم. حالا من اینجا هستم. وسط خونه یه آدمیزاد که دیوارهای سبز و مبلهای داغون و خسته داره. در رو با احتیاط بستم و به اتاق نشیمن سرک کشیدم. هیچ قاب عکس خانوادگی روی دیوار یا میز نبود. تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد، کوه بزرگی بود که وسط آشپزخونه کشف کردم. کوهی از ظرفهای کثیف! بینیم رو با دو انگشت گرفتم. آخرین باری که این موجود، زبالههاش رو بیرون بُرده بود، احتمالا به انقلاب صنعتی برمیگشت. به نشیمن برگشتم و روی یکی از مبلهای داغونش نشستم. پاهام رو روی میز مقابلم دراز کردم و روی هم انداختم. گلدون شیشهایِ روی میز با ضربه کفشم پایین افتاد و صدای شکستنش، لبخند کمرنگی روی لبهای سرخم نشوند. صدای پاش رو شنیدم که داشت نزدیک میشد. با هیجان به روبرو چشم دوختم. بازرس با پیژامه و موهای ژولیده از مقابلم رد شد و بدون اینکه نگاهم کنه، به آشپزخونه رفت. نفسم بند اومد! چطور متوجه زنی به این زیبایی نشد؟ توی فایلش که ننوشته بود نابیناست. خمیازه بلندی کشید و در یخچال رو باز کرد. بطری آب کوچیکی برداشت و در حین خاروندن شکمش، اون رو سر کشید. وقتی دوباره به نشیمن برگشت، من رو دید، اما به سر کشیدن آب ادامه داد. بعد از نوشیدن قطره آخر آب، بطری رو از دهنش جدا کرد و نفس بلندی کشید. با صدای گرفته گفت: - با کی کار داشتی؟1 امتیاز
-
نام رمان: آخرین قسم نویسنده: zoha taraghijah | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی خلاصه رمان: دربارهی چهار دوست است که میخواهند یک باند مافیای بزرگ ایجاد کنند...1 امتیاز
-
#پارت پنچم بعد از اتمام ساعت دانشگاه، چون صبحونه نخوردم نزدیکای ظهر هم بود تصمیم گرفتم یه رستورانی این نزدیکی پیدا کنم و ازش ناهار بگیرم. یکم که از دانشگاه دور شدم یه رستوران پیدا کردم، خدا وکیلی خیلی خوشگل بود، نمای بیرونیش با شیشه های دودی و چوب کار شده بود و یه تابلوی بزرگ با عنوانی که به زبون انگلیسی نوشته شده بود بالای در رستوران نصب بود، مشخص بود غذاهاشون گرونه ولی خب برام مهم نبود حوصله رفتن به جای دیگه رو نداشتم وارد رستوران شدم فضای خیلی بزرگی داخل داشت صندلی های مشکی سفید و میزهای شیشهای مشکی چند نفره گوشه کنار رستوران بود، رفتم روی صندلی که مال میز دو نفره بود نشستم، طولی نکشید که گارسون اومد سفارشم رو گرفت، یه پرس کباب قفقازی سفارش دادم و چون رستوران زیاد مشتری نداشت سریع غذام رو آوردن، مشغول خوردن شدم که با شنیدن صدای داد یه مردی زهر ترک شدم، در حالی که دهنم پر بود به مردی چشمم افتاد که به طرف صندوق میرفت: - شهاب مگه بهت نگفتم این زنیکه رو نفرست خونه من؟ وا، چه آدمای بیفرهنگی پیدا میشن ها، شعور نداری ملت دارن کوفت میکنن؟ پسر لاغر اندامی که قد متوسط و چهره کشیده داشت آروم جوابش داد: - ساکت شو چرا داد میزنی مگه سر جالیزه؟ عه پس این نی قلیون اسمش شهابِ؟ خب به ما چه.. بیخیال کلکل اون دوتا شدم و مشغول خوردن غذام شدم، ولی صدای اون مرده که با شهاب دعوا داشت خیلی آشنا بود... بعد از اون پول غذام رو حساب کردم و از رستوران زدم بیرون و رفتم همون عمارتی که دفعه پیش فیلم برداری داشتم.. همین که وارد عمارت شدم آقای ناصری کارگردانمون اومد طرفم و گفت: - خانم دولتمند، میخوام امروز هم مثل سکانسهای قبلی بدرخشید، لطفاً سریعتر برید اتاق گریم. با لبخندی تصنعی تشکر کردم و راهی اتاق گریم شدم، آزیتا، گریمرم اومد طرفم و با خنده گفت: -سلام خوبی؟ باید برای سکانس صورتتو جوری گریم کنم که انگار کبود شدی! متعجب گفتم: - چرا؟ آزیتا نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: - وا مهتاب جون مگه فیلمنامه رو نخوندی؟ مادر شوهرت سکانس قبلی تو رو تو مجلس ختم کتک زد الان باید صورتت کبود باشه دیگه؟ آهایی گفتم، حواسم حسابی پرت شده بود.. خدا امروز رو بهخیر کنه..1 امتیاز
-
#پارت چهارم از آشپزخونه اومدم بیرون، به طرف پذیرایی رفتم، تا من رو دید گفت: - مهتاب جان خوب شد اومدی گلم، آقای جوادی همسایمون، درخواست خدمات باغبانی کرده.. فردا صبح من و مش رحمت میریم خونشون تو نمیای؟ گردنی کج کردم و گفتم: - هزاربار گفتم این شغل مسخره رو بزار کنار من حوصله شخم زنی تو باغ ملتو ندارم. گنار با قیافه آویزون گفت: - خب باید یکی باشه که جواب مشتری رو بده! حق به جانب گفتم: - خب همسر عزیزت رحمت جون هست خودتم که ماشاءالله خوب قوت داری، برید هم از گلای مردم مراغبت کنید و در کنارش لحظاتی عاشقونه سپری کنید. ضمناً من فردا باید برم دانشگاه، بعد از ظهرم سر کارم تا شب خونه نمیام! از خشم صورتش قرمز شده بود به طرفم اومد و گفت: - مهتاب، من گفتم بهت میدونم شرایطت خیلی سخته، ولی حق نداری هر حرفی که به ذهنت اومد بهم بزنی، نمیخوای بیای باهامون هم میل خودته! لبخند تلخی نثار خودم کردم و به سمت اتاقم رفتم، غروب که شد، نمازم رو خوندم، تو این سالها تنها چیزی که میزاشت زندگی رو ادامه بدم، نمازم بود، خیلی بهش نیاز داشتم، واقعاً به آرامشش محتاج بودم. بعد از اون تا دوازده شب درس خوندم، کمتر از دو ماه دیگه دانشگاهم رو تموم میکردم، بعدش کارهای دفتر وکالتم رو باید انجام میدادم. این قدر غرق درس شده بودم که به خودم اومدم نزدیکهای یک شب بود، جزوه و کتابم رو جمع کردم و رفتم خوابیدم... **** صبح نزدیکهای اذان بیدار شدم، کش و قوسی به بدنم دادم، سرم خیلی درد میکرد.. به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم، موهامو بالا سرم جمع کردم و از کمد لباسم یک مانتو سورمهای کُتی کوتاه با شلوار مشکی پارچهای گشاد برداشتم و پوشیدم مقنعه مشکی اتو شده ام رو هم سرم کردم و کمی ضدآفتاب بیرنگ به پوست صورتم زدم و یه رژ ملایم شکلاتی زدم و با کمی ریمل موژههام رو پر کردم، با عطر ملایمم دوش گرفتم کوله دانشگاهم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون، گلنار از تو آشپزخونه صدام زد: - مهتاب بیا صبحونه بخور! به طرفش برگشتم و گفتم: - ممنون، دیرم شده باید برم. به تیپ اول صبحی گلنار خندم گرفته بود، یه پیراهن خیلی کوتاه آستین سه ربع گلگلی پوشیده بود و لاک قرمز زده بود، موهاش هم مش کرده بود.. همه اینا واسه کی بود؟ رحمت؟ هه... با این فکر و خیال راهی دانشگاه شدم، ساعت اول که با مسخره بازی همکلاسیهای عزیز گذشت، بعدش هم که با استاد شاکری داشتیم یه پیرمرد عبوس بود که سرکلاسش همیشه خوابم میومد از شانسم هم امروز زهره نیومده بود دانشگاه، حسابی حوصلهام سر رفته بود.1 امتیاز
-
#پارت سوم با حالی که داشتم نمیتونستم درس بخونم، سرم از درد داشت میترکید، در اتاق رو مثل همیشه قفل کردم و خوابیدم. **** سردرد فجیعی داشتم چشمام رو باز کردم دیدم گلاره پیشم نشسته، با خوشحالی به از تخت اومدم پایین و گفتم: - گلاره؟ تویی؟ دختر کی اومدی؟ پوزخندی پررنگ زد و گفت: - زندگیت خیلی راحت میگذره! تو نمیتونی این قدر آروم زندگی کنی مهتاب! چرا صورت گلاره این قدر زرد و بیروح بود؟ موهای مشکی پریشونش رو شونههاش ریخته بود، چشمهای تیلهایش تیره و کدر شده بود، دندوناش زرد شده بودن، چه بلایی سر این دختر که یه زمانی همه بچه های دانشگاه عاشقش بودن اومده؟.. با تعجب گفتم: - چی میگی گلاره؟ قیافهاش رنگ التماس به خودش گرفت بازوهامو گرفت و تکون داد و با لحنی مملوء از خواهش گفت: - پیداش کن! اونی که این بلا رو سرم اورد رو پیدا کن اگه اینکارو نکنی نمیبخشمت!.. با هین بلندی از خواب پریدم، باز هم کابوس، بازهم گلاره... نفس نفس میزدم سینهام به خسخس افتاده بود، دستی به موهای خرمایی لخت و بلندم کشیدم آروم از تخت بلند شدم رو به آیینه به خودم نگاه کردم، چشمهایی درشت و قهوهای رنگ، بینی قلمی، لبایی متناسب با صورت کشیدهام و پوست برنزه ام، همه گواهی هویت انتسابی منو میداد... قدی بلند داشتم موهام تا کمرم میرسید ولی خیلی پرپشت نبود، اندامم بدک نبود، دل از ظاهرم کندم آبی به صورتم زدم موهامو بالا سرم جمع کردم، از اتاق اومدم بیرون و به طرف آشپزخونه رفتم.. لقمهای از کوکوهایی که گلنار برام کنار گذاشته بود برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم، تو فکر این بودم که باید بفهمم دقیقاً ماجرای گلاره چی بوده.. صدای گلنار از پذیرایی میومد انگار داشت با کسی صحبت میکرد تو تلفن... کجکاو بودم ببینم چی داره میگه... -..... - بله آقای جوادی، چشم -..... - من هماهنگ میکنم، قربان شما، خداحافظ.1 امتیاز
-
#پارت دوم صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بیرحم رو دوست داشتم... مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست میآورد.. به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... یاد گذشته هایی افتادم که بیدغدغه تو رویای پرواز در سر میپروروندم... باز صدای (بهبه) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: - بسه دیگه گلنار! سرمون رفت. مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: - رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونههام چکید با خشم غریدم: - من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همهچی درست میشه.. رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: - وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بیتفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: - گلنار من کار دارم برو بیرون. با چهرهای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: - دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت: - مهتاب؟ چرا پوزخند نمیزنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر.. با همون نگاه گفتم: - خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش میسوزه.. مامانم با چشمهای اشکی اتاقو ترک کرد.1 امتیاز
-
پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد منو کجا ببره! یجورایی رفتیم سمت حاشیه شهر و رسیدیم سمت یه مزرعهایی که درختای کاج و گلهای شمعدونی زیادی داشت و کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگی هم اونجا داشت. با هیجان به اطراف نگاه میکردم و گفتم: ـ وای پوریا! چقدر اینجا قشنگه! اونم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! من هر موقع که دلم میگیره میام اینجا! گفتم: ـ مرسی که منو آوردی! میشه منو تاب بدی! اصلا وایستا...همینجا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر! یکم نفس بکش... دستامو زدم بهم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم... پوریا از خوشحالی من خوشحال شد و ماشین و یه گوشه پارک کرد و منم پیاده شدم...پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت کفشاتو دربیار! منم همین کارو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم! ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار...دستتو بده به من رو چمن راه بریم و ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه...1 امتیاز
-
پارت صد و چهل و دوم دستمو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی میکرد. اینو میدونستم از قیافش بفهمم! با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بیا بریم... با اینکه ناراحت بودم اما از اینکه سعی میکرد منو از این حال و هوا دربیاره واقعا خوشحال شدم...رفتم و توی ماشینش نشستم و راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستمو گرفت تو دستش و آروم بوسید...و همونجوری که به روبرو خیره بود گفت: ـ بازم ازت معذرت میخوام! منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره! بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟! خندیدم و گفتم: ـ باشه! گفت: ـ خب پس حله، پس قبلش ببرمت بجایی...بعدش میریم همون کبابی!1 امتیاز
-
#پارت اول با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بیجونم، بیتوجه به آدمای مشغول و بیتفاوتی که از کنارم میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دلانگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگپریده ام، چشمهایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، باسکوت در حالی که صدای نالهزنها روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشمهای عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... با دستای بیجونش یقهام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: - آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمیخورم.. رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. - کات، عالی بودین خسته باشید! با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم - خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونهما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بیچاره بابای من... با صدای مشرحمت به خودم اومدم: - مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحونها رو بچین! دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشهای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم.1 امتیاز
-
بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوبکننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگهای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شدهای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف میزنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز میذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سالها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیرهای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتلهای زنجیرهای دوباره از سر گرفته میشه و اینبار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...1 امتیاز
-
ساندویچ شماره شانزده🩸 متاسفانه کلارا مقابلمون ایستاد و من فرصت نکردم دهن گشاد نیک رو بدوزم. بعد از گفتن حرفش، عین یه قهرمان جسور و درستکار، صحنه رو ترک کرد و من رو با کلارا تنها گذاشت. کلارا نگاه سردرگمش رو بین ما دونفر رد و بدل کرد و پرسید: - بچهها همهچیز مرتبه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه اراده کنم، زبونم به دروغ چرخید: - نگران رستورانه. نگاهم به مچ دستش افتاد که سرخ و متورم شده بود. پرخاش کردم: - دستت سوخته! حواست کجاست؟ جای سوختگی رو با دست دیگهش پوشوند و چند قدم عقب رفت. مردمکهاش موقع نگاه کردن به من میلرزید! سیبک گلوش بالا و پایین رفت و لب زد: - ببخ...شید. نگاهم یک درجه تیرهتر شد. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم: - از من میترسی؟ - م...من...من... فایدهای نداشت. کلارا به راحتیِ من دروغ نمیگفت و اون لحظه، تمایلی به شنیدن حقیقت نداشتم. بهش گفتم: - باشه، فهمیدم. و حواسم بود که موقع گفتن این حرف، رنجیده بهنظر نرسم. قبل از اینکه کلارا برام دل بسوزونه، سری براش تکون دادم و به سمت خونه بازرس راه افتادم. - ویل! سوییچ ماشین رو به سمتش پرت کردم که موفق نشد توی هوا بگیرتش و روی زمین افتاد. - از ماشین برای کلارا پماد سوختگی بیار! سرش رو تکون داد. انگار با وجود این کلاه، اصلا من رو جدی نمیگرفت. بهش گوشزد کردم همینجا منتظر بمونن. نگاه کلارا از جلوی چشمم کنار نمیرفت. حسی شبیه به انزجار داشتم که چیز جدیدی نبود. من همیشه به دنیا و موجوداتش نفرت ورزیدم و از این وضع، کاملا راضیام. حداقل پوستم به خاطر خودخوری، چروک نشده! اما اینبار متفاوت بود... اینبار انگار این انزجار نسبت به خودم بود. از سه پله آجری بالا رفتم و جلوی در خونه بازرس ایستادم. اونقدر ساکت بود که برای لحظهای شک کردم خونه باشه. از پنجره که سرک کشیدم، اتاقخواب و تختش در راس دیدم قرار گرفت. لبخند مفرحی به صورت غرق در خوابش زدم، وقت نمایش بود!1 امتیاز
-
پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت میخوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و میذارم پیشت تا کنارت باشه.1 امتیاز
-
ساندویچ شماره پانزده🩸 با بیخیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمیکُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که میمیرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونهای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفهمو انجام دادم. دهن نیمهبازش رو بست. صورتش رنگپریده و ترسیده به نظر میرسید. با بیحوصلگی گفتم: - چیز دیگهای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بیارزشی تلف نکن. روی پاشنهکفشم چرخیدم اما نیک خفه نمیشد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون میکرد. - اگه بفهمه همسایهشو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه میدادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش میکرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقههام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوستپسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تبدار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا میدونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگهداره. کلارا داشت بهمون نزدیک میشد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!1 امتیاز
-
ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دستهامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمیرفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیکتر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، میتونی از خودش بپرسی. گوگلمپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. - چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبهی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر میشدیم، ساختمونها کوتاهتر، خیابونها خلوتتر و دوربینهای شهری کمتر میشدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچوقت با خونواده طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگلمپ رو چک کردم، درست میدیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی میشدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بیکسوکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخهای ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشمغرهای بهش رفتم و شیشهها رو بالا کشیدم. توی دستمالکاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشمهاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشمهای وقزده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگهای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچکس قرار نیست صدای زجههاشو بشنوه.1 امتیاز
-
پارت صد و چهلم یکم تو باغ قدم زدم و بعدش برگشتم سمت ویلا...داشتم میرفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس!! عجب تایم بدی رسیده بودم...خواستم بهش بیتوجه باشند و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟! اومد نزدیکم...ازش وحشت داشتم! از اون چشمای ورقلمبیده ترسناکش...آب دهنم و قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام... گفتم: ـ پوریا...از پوریا.. نذاشت حرفمو تموم کنم و با حرص مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره یه عوضی. امثال تو رو خیلی خوب میشناسم... دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم درومده بود...اینقدرم ازش میترسیدم که نمیتونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیا بیرون و بخوای تو حیاط من قدم بزنی؟! هان؟؟ تو اینجا یه اسیری دختر! و اینو بدون بالاخره یه روز من حساب تو رو میرسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت محکم دستشو گرفت و اونم بیاختیار برگشت سمتش...باورم نمیشد!! پوریا بود.. خداروشکر که برگشت! دستم کاملا کبود شده بود و از درد صدام درنمیومد...پوریا با غضب زیاد و حرص به مازیار نگاه میکرد.1 امتیاز
-
پارت صد و سیام سریع گفتم: ـ حتما...نگران نباشین. بعدش از در خونه خارج شدم. محافظا همینجور چپ چپ نگام میکردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودمو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد: ـ باوان خانوم؟ وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید: ـ کجا تشریف میبرین؟! بدون اینکه نگاش کنم، با جدیت گفتم: ـ میخوام برم تو باغ یکم قدم بزنم. گفت: ـ منم دورادور همراهیتون میکنم. ـ میخوام تنها باشم. ـ معذرت میخوام، ولی تنها نمیشه...من مامورم و معذور... یهو حرف پوریا یادم اومد که میگفت هیچکس حق نداره اینجا اذیتم کنه...انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت میداد...برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ خودتون میدونین...بهرحال پوریا در جریانه. قرارم نیست که فرار کنم. حالا اگه میخواین میتونین دنبالم بیاین. تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودشو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت...واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب میبردن...خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و راه افتادم سمت باغ...دمپاییم و درآوردم و پامو آروم روی خاک نمدار گذاشتم...واقعا راه رفتن روی این خاک بهم آرامش میداد و انگار که تمام استرس و اضطرابم و از بین میبرد.1 امتیاز
-
پارت صد و بیست و نهم حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمیکردم چون بنظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوتی بود که به هیچکس شبیه نبود...تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردناش همش جلوی چشمم رژه میرفت...خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم اما باید اینکارو میکردم چون نمیدونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟! ارزش قائل شدنه؟! نمیدونم واقعا!! اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد...از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی میکرده...اما فعلا سعی کردم به این چیزا فکر نکنم! اینقدر این حسم قشنگ بود و بعد تحمل کردن اون همه درد و رنج به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمیخواستم به این موضوع فکر کنم. چون بنظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه میخواست باهام بازی کنه من از چشماش میفهمیدم اما اینجوری نبود...اون روزی که داشتم خودمو از رو بالکن پرت میکردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشماش دیدم. کسی که همش سعی میکنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز بخاطر من واقعا ترسیده بود و دستپاچه شده بود... هوا آفتابی شده بود و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم خورده بود...از بچگی وقتی تو پرورشگاه هم بودم بعد بارون همیشه دلم میخواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. واقعا خیلی بهم حس خوبی میداد... آروم آروم از رو پله ها رفتم پایین که عفت خانوم از آشپزخونه متوجه من شد و با لبخند اومد کنارم و ازم پرسید: ـ سلام دختر قشنگم! با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: ـ سلام! ـ چیزی میخوای؟! گشنته؟ ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته...اگه اشکالی نداره میخوام برم تو باغ قدم بزنم. به ساعت نگاه کرد و گفت: - باشه برو ولی قبل اومدن رییس، اگه میشه برگردی باشه؟؟1 امتیاز
-
سلام وقت بخیر نودهشتیا 🍓🍒 درصورتی که رمزعبور اکانتتون در انجمن رو فراموش کردین، توی این تاپیک اعلام کنید تا بهتون رمز عبور جدید داده بشه. فراموش نکنید که اسم اکانت رو هم بنویسید1 امتیاز
-
سلام و وقت بخیر کاربرهای عزیز نودهشتیا🌻 تصمیم بر این شد که شرایط هرکدوم از مقامهای انجمن رو براتون توضیح بدیم تا علاقمندان به پیشرفت، بتونن برای دریافت رنک موردنظرشون تلاش کنن✨ ●کاربر فعال: تعداد ارسالیتون باید بیشتر از ۱۰۰ باشه تا این رنک رو بگیرید ●رفیق نودهشتیا: این مقام به همراهانی داده میشه که سالها در نودهشتیا فعالیت داشتن ●گرافیست: اگر طراحی جلد/تیزر بلدید یا میتونید رمانها رو بصورت پیدیاف فایل کنید، میتونید برای رنک گرافیست درخواست بدید ●ویراستار: کسانی که اصول نگارش و درست نویسی رو میدونن و توانایی ویرایش آثار نویسندگان رو دارن، این مقام زیبا رو دریافت میکنن ●رصد رمان: تیم رصد وظیفه مطالعه رمان و پیدا کردن ممنوعهها رو داره. اگه علاقمند به این کار هستید، میتونید درخواست دریافت مقام بکنید ●پلیس انجمن: این عزیزان روی چت باکس نظارت میکنن و وظیفه دارن از هرگونه دعوا یا تخلف از قوانین انجمن، جلوگیری کنن. ●کاربر VIP: عزیزانی که حداقل مبلغ ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به انجمن اهدا کردند، این مقام خوشگل با امکانات ویژه رو خواهند داشت ●نویسنده اختصاصی: این مقام مختص کسانی هست که حداقل یک اثر چاپ شده دارن و رمان در حال تایپشون در تالار موردتایید مدیران یا نخبگان برگزیده است. ●نویسنده انجمن: شرط دریافت این مقام، انتشار حداقل دو رمان در نودهشتیاست. ●مدیر آینده: همکار اصلی مدیر اجرایی هست که درصورت ترک مقام مدیر اجرایی، جایگزین میشه. باید توی هربخشی که هستید، از بقیه همکارانتون بهتر عمل کنید تا این مقام رو دریافت کنید. 🔴توجه : حتی اگر ویراستاری یا طراحی جلد بلد نباشید، بازم هم مشکلی نیست. علاقه شما کافیه تا مدیرمربوطه بهتون آموزشهای لازم رو بده و شما واجد دریافت مقام بشید🤍 مدیریت نودهشتیا @nastaran1 امتیاز
-
مدیرارشد شرایط خاص داره با درخواست کاربر تعلق نمیگیره قندعسل. درباره مدیراجرایی هم توی هر گروه، مدیرآینده داریم که جایگزینِ اون میشه1 امتیاز
-
سلام نودهشتیا فرهنگی و فرهیختگان گرامی، آنچه بدیهی است؛ تلاش بی وقفه ما برای ارائه ارزنده ترین خدمات به شماست. در همین راستا خواهشمند است برای عملکرد هرچه بهتر انجمن، نسبت به رعایت قوانین ابتدایی این فضا کوشا باشید: از زدن اکانت با نام های جعلی خودداری کنید. نوشتن متون غیر اخلاقی و خارج از عرف و شرع جامعه پیگرد جدی دارد. هرگونه تبلیغات مستقیم و غیر مستقیم برابر با مسدود شدن اکانت شماست. در مسیر انتشار آثار خود؛ قوانین بخش های مرتبط را مطالعه کنید. انجمن نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است، از هرگونه بحث سیاسی خودداری کنید. ایجاد هرگونه تنش، بحث و دعوا ممنوع و با هر دو طرف برخورد خواهد شد. این قوانین کلی گویی شد. آنچه در متن گنجانده نشد و شما بهتر می دانید و شایسته شخصیت هنری شماست رفتار کنید. ارداتمند مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
سلام نودهشتیا کاربرانی که قصد تعویض مقام کاربری و ارتقا به مقام های انجمن رو دارن، اینجا اعلام آمادگی کنن تا مدیریت بخش مربوطه صلاحیت ایشون رو بررسی کنه. ارتقا کاربر عادی به کاربر فعال، بصورت خودکار پس از ۲۰۰ ارسالی و 500 کسب امتیازانجام میشه. سایر رنک های مدیریتی و خدماتی نودهشتیا: - مدیر کل - مدیر ارشد - ویراستار - گرافیست1 امتیاز